داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

فلوسی

یکی از شگردهای لازم برای کارآگاه شدن این است که آدم همیشه‌ی خدا، شانه‌هایش را بالا بگیرد و قدری قوز کند. به همین علت بود که وقتی این موجود فلک‌زده‌ای موسوم به «ورد بابکوک» ترسان و لرزان به دفتر کار من آمد و کارت شناسایی‌اش را روی میز گذاشت، می‌بایست فی‌الفور به آن احساس سرمایی که ستون فقراتم را یکهو لرزاند، اعتماد می‌کردم.
گفت: «کایزر شما هستین؟ کایزر لوپوویتس؟»
آشکارا اعتراف کردم: «بله، تو شناسنامه‌م که این‌جور نوشته.»
دستم به دامنتون، آقای کایزر. توطئه چیدن، می‌خوان ازم باج کلونی بگیرن. توروخدا به دادم برسین!
مثل خواننده‌ی اول یک دسته ارکستررومبا، پیچ و تاب می‌خورد. لیوانی را که روی میز بود و بطری مشروبی را که معمولاً برای مقاصد غیر طبی دم دستم نگه می‌دارم، به طرفش روی میز سراندم.
حالا چه‌طوره یه کم آروم بگیری و از سیر تا پیاز قضیه رو برام تعریف کنی؟
شما… شما قول می‌دین چیزی به عیالم نگین؟
باید با هم روراست باشیم، ورد. همچین قولی نمی‌تونم بدم.
خواست لیوانی پرکند، اما دستش طوری می‌لرزید که صدای برخورد بطری و لیوان را تا آن طرف خیابان هم می‌شد شنید، بیش‌تر مشروب‌ها را هم پخش و پلا کرد و ریخت روی لباس‌هاش.
گفت: «من کارگر فنی‌ام. کارم ساخت تعمیر دستگاه‌های سرگرم‌کننده است، از اون جغجغه‌های تفریحی را که محض شوخی یکهو می‌پرن و سروصدا راه می‌اندازن. حالیتون هست کدوما را می‌گم که ــ همون اسباب‌بازی‌های کوچولوی گول‌زنک که وقتی آدم‌ها با هم دست می‌دن، ناغافل از جا می‌پره، مردم رو زهره ترک می‌کنه.»
خُب مقصود؟
هیچی. خیلی از رؤسا و مدیرکلا از این اسباب‌بازی‌ها خوششون می‌آد. به خصوص تو خیابون وال استریت.
اصل موضوع رو بگو.
راستش من زیاد سفر می‌رم. حالیتون هست چی می‌گم. آدم از تنهایی دق می‌کنه. اما یه وقت از اون فکرهای بدبد نکنی ها! من ذاتاً یه انتلکتوئلم. درسته که آدم می‌تونه هر وقت میلش کشید با هر کدوم از اون حضرات هنرمند و انتلکتوئل تماس بگیره و با اونا خوش و بش کنه، اما راستش پیدا کردن و هم‌کلوم شدن با یه دختر جوون و روشن‌فکر نابغه، کار هر شیرپاک‌خورده‌ای نیست.
خُب، بعدش.
بعدش نمی‌دونم چطور شد که نشونی یه دختر جوون هفده هیجده ساله رو بهم دادن. دانش‌جوی دانشگاه واسار. گفتند این ذخیره حاضره یه جزیی پولی بگیره. بیاد سراغت و درباره هر موضوعی که بخوای بات بحث کنه: پروست، ییتز، انسان شناسی. خلاصه آدم اختلاط و تبادل نظر هم می‌کنه. حالیتون هست که چی می‌خوام بگم؟
درست نه!
می‌خوام بگم یه وقت فکرهای بدبد نکنین ها! زن خود من جداً یه فرشته است. مبادا خیال بد بکنین. اما راستش زنم نمی‌تونه با من درباره پوند و مثلاً الیوت حرف بزنه. خوب، چه‌کارش باید کرد؟ وقتی باش ازدواج کردم تو فکر این چیزا نبودم. حالیتون هست که وضع چه جوریه؟ این بود که همیشه حس می‌کردم به یه زن یا یه دختر فهمیده احتیاج دارم، زنی که بتونه منو از لحاظ فکری هم تحریک کنه، کایزر، پول هم بهش می‌دادم. البته هیچ‌وقت دوست نداشتم باهاش زیاد قاطی بشم، برای خودم دردسر درست کنم. می‌خواستم فقط یه تجربه روشن‌فکری کوتاه زودگذر باشه بعدش هم ولش می‌کردم به ‌امون خدا. باور کن، کایزر، من از زن خودم و از ازدواجمون خیلی خیلی هم راضی‌ام.
چند وقته این جریان ادامه داره؟
شش ماهی می‌شه. هر وقت دلم می‌گیره، به خانم فلوسی تلفن می‌زنم تا ترتیبش را بده. خودش فوق لیسانس ادبیات تطبیقی داره. اون‌وقت یکی از اون انتلکتوئلاش رو برام می‌فرسته. حالیتون هست چی می‌گم؟
سرانجام فهمیدم که او هم، یکی از آن موجودات فلک زده‌ای است که دل‌شون برای یک زن فهمیده و اهل ادبیات لک زده. دلم برایش سوخت. اما کمی که با خودم فکر کردم، دیدم این‌طور آدم‌ها یکی دو تا نیستند. خیلی‌ها هستند که روح‌شان برای یک ذره ارتباط روشن‌فکری با جنس مخالف پرپر می‌زند و حاضرند همه داروندارشان را نثار یک همچین زنی کنند.
گفت: «حالا داره تهدیدم می‌کنه. می‌خواد همه چیزو به زنم بگه.»
کی تهدیدت می‌کنه؟
همین فلوسی. ظاهراً تو اتاق هتل، ضبط صوت کار گذاشته بوده‌ن و از بحث‌های ما درباره‌ی «سرزمین ویران» و «شیوه‌های مربوط به اصلاحات اساسی» و همچنین وارد شدن به مقوله‌های دیگه نوار برداشته‌ن. تهدید کردن که یا ده هزار دلار بدم یا می‌رن سراغ کلارا. کایزر جون، توی بد مخمصه‌ای گیر کرده‌م. جان مادرت هر طور شده کمکم کن! کلارا اگه با خبر بشه که چه‌طور خودش نتونسته قبلاً مچم را بگیره، حقیقتاً دق مرگ می‌شه.
فهمیدم که خانم فلوسی باید یکی از آن دخترهای تلفنی آتشپاره باشد. قبلاً جسته‌گریخته شنیده بودم که بروبچه‌های ستاد مرکزی، سرنخ یک گروه از زن‌های تحصیل کرده را به‌دست آورده‌اند اما تا آن لحظه نتوانسته بودند کاری بکنند.
گفتم: «یالا به فلوسی تلفن کن، من‌باش صحبت می‌کنم.
چی؟
پیشنهادت را پذیرفتم. حق‌الزحمش می‌شه روزی پنجاه دلار به اضافه هزینه‌های متفرقه‌ش. به گمونم حالا دیگه مجبوری تعداد زیادتری از اون جغجغه‌های سرگرم‌کننده تعمیر کنی.
هرچی جون بکنم که هیچ‌وقت نمی‌تونم اون ده‌تایی رو که اونا ازم خواستن، جور کنم. باقی‌شو از قبر پدرم بیارم؟
زهرخندی زد و گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت. گوشی را از دستش قاپیدم و بهش چشمکی زدم. داشت ازش خوشم می‌آمد. چند لحظه بعد، صدایی به لطافت حریر، از پشت تلفن جواب داد. مقصودم را به او حالی کردم. شنیده‌م جنابعالی می‌تونید به من کمک کنید یک ساعتی بحث خوب و شیرینی داشته باشم.
البته که می‌تونم. چه موضوعی رو دوست داری؟
دلم می‌خواد درباره ملویل بحث کنم.
موبی دیک یا داستان‌های کوتاش.
فرقی می‌کنه مگه؟
حق‌الزحمه‌ش فرق می‌کنه. بحث درباره سمبولیسم هم جداست.
چه‌قدری در می‌آد؟
پنجاه تا. درباره موبی‌دیک شایدم صدتا. بحث تطبیقی اگه بخوای، ملویل و مثلاً هاتورن، شاید بشه معامله را با صدتاجور کرد.
گفتم: «پولش مهم نیست.» و شماره اتاقم را در هتل پلازا به او دادم.
موبور می‌خوای یا مو خرمایی؟
گفتم: «خودت سورپریزم کن.» و گوشی را گذاشتم.
ریشی تراشیدم و جزوه‌ای از سری جزوه‌های نقد و تحلیل کوتاه آثار ادبی کالج مونارک را مروری کردم و فنجانی قهوه سیاه سرکشیدم. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که در زدند. در را باز کردم و در آستانه در دخترک جوانی دیدم با موهای شرابی که لباس گل و گشادی عین دو تا بستنی قیفی بزرگ وانیل‌دار روی تنش انداخته بود.
سلام. من شری‌ام.
الحق که فوت و فن نمایش تصورات خواب و خیال‌های آدم را خوب بلد بودند. موهای صاف و بلند، کیف چرمی، گوشواره‌های نقره‌ای بدون آرایش غلیظ.
گفتم: «تعجب می‌کنم چه‌طور با یک همچو لباسی به هتل رات داده‌ند و کسی مزاحمت نشده. کارآگاه‌های خصوصی و خانوادگی معمولاً خیلی زود این‌جور دخترهای انتلکتوئل را تشخیص می‌دند.
بی‌خیالش. یه پنج تایی حالشون را جا میاره.
با دست اشاره کردم رو مبل بنشیند.
گفتم: «خوب، می‌تونیم شروع کنیم؟»
سیگاری آتش زد و یکراست رفت سر موضوع.
به گمونم می‌تونیم بحث رو با «بیلی باد» به عنوان نوعی توجیه ملویل از رابطه انسان با خدا شروع کنیم، براتون انترسان نیست؟
چرا جالبه، هر چند نه از دیدگاه میلتونی.
من هم قمپزی در کردم. می‌خواستم ببینم در این موضوع هم سررشته‌ای دارد یا نه؟
گفت: «نه، «بهشت گمشده» فاقد زیربنای بدبینانه است.»
زیر لب زمزمه کردم: «راست می‌گی به خدا. حرف درستیه.»
من فکر می‌کنم ملویل، فضیلت معصومیت را با بینشی نائیو و در عین حال غامض و هنرمندانه به ثبوت رسونده. قبول ندارین؟
گذاشتم خوب حرف‌هایش را بزند. هنوز نوزده سالش نشده بود اما به آن مرحله پختگی ظاهرفریب و زبان‌بازی‌های ساده‌دلانه روشن‌فکرنمایان رسیده بود و یاد گرفته بود نظریه‌هایش را با بیانی روال و سیال، تندتند اما ضبط‌صوت‌وار بروز دهد. هرگاه من مطلب تازه‌ای مطرح می‌کردم جا می‌زد و جواب می‌داد: «وای، آره کایزر جون، آره عزیز دلم، به نکته عمیقی اشاره کردی، یه نوع دریافت ادراک افلاطونی از مسیحیت. عجیبه که من زودتر متوجهش نشدم!»
یک ساعتی گپ زدیم و بعد گفت که دیگر باید برود. بلند شد و من یک اسکناس صدی تقدیمش کردم.
متشکرم عزیز جون.
اگه بگی از کجا می‌آی، از این بیش‌ترهاش هم تقدیم می‌کنم.
مقصودت چیه؟
حس کنجکاویش را برانگیختم.
دوباره نشست.
گفتم: «فرض کن من بخوام یه ضیافتی بدم.»
چه نوع ضیافتی مثلاً؟
فرض کن بخوام دو تا دختر با هم نوآم چومسکی را برام تحلیل کنند.
وای، معرکه است!
خوب، حلا فراموشش کن…
گفت: «باید با فلوسی تماس بگیری. به گمونم برات گرون تموم بشه.
حالا دیگر وقتش رسیده بود که ضربه را فرو بیاورم. مثل برق کارت کارآگاه خصوصی‌ام را در آوردم و بهش فهماندم که تودام افتاده است.
چی؟
همه‌ش ساختگی بود، جیگرجون، بحث درباره ملویل در ازای پول، شامل ماده 802 قانون مجازات عمومی می‌شه: حالا فکراتو بکن.
ای نکبت!
آروم باش و از خر شیطون بیا پایین. مگر این‌که دوست داشته باشی از سیر تا پیاز قضیه رو تو دفتر آلفرد کارین تعریف کنی که گمون نکنم زیاد هم از شنیدنش خوشش بیاد.
یکهو گریه را سرداد.
گفت: «کایزر جون! توروخدا آبروم رو نریز. به همون خدا قسم من به یه کم پول احتیاج داشتم که فوق لیسانسمو تموم کنم. درخواستمو برای کمک هزینه تحصیلی نپذیرفتند. این بار دومه. وای، خدایا چه خاکی به سرم بریزم…
همه چیز برملا شد. همه ماجرا. بزرگ شده و پرورش یافته سنترال پارک‌وست، اردوهای تابستانی سوسیالیست‌ها، موسسه براندیس. از آن نوع دخترهایی که نخود هر آشی بودند و همه‌جا سروکله‌شان پیدا می‌شد، تو شهر الگین یا محافل ادبی و شعر و شاعری، از آن‌هایی که در حاشیه کتاب‌هایی درباره کانت با مداد می‌نویسند: «بله، کاملاً درسته.» این بار، دست برقضا، فریب خورده بود و از مسیر اصلی منحرف شده بود و به این راه افتاده بود.
دستم تنگ بود. به پول احتیاج داشتم. دوست دخترم گفت که یک آقای زن‌داری رو می‌شناسه که زنش آن‌قدرها هم فوق‌العاده نیست یا نمی‌دونم خنگه. سخت به بلیک علاقه داره. دوست دخترم خودش از عهده‌ش بر نمی‌اومد. این بود که قبول کردم، گفتم اگه پول و پله‌ای توکار باشه درباره بلیک باش حرف می‌زنم. اولش می‌ترسیدم و عصبی بودم. مثل چی پرت و پلا می‌گفتم اما اهمیتی نمی‌داد. دوست دخترم گفت که آدمای دیگه‌ای هم هستن. وای، خدایا، من یه بار دیگه‌م گیر افتاده‌م. یه بار که تو یه ماشین پارک شده داشتم «تفسیر» رو می‌خوندم. بار دوم هم تو «تنگل‌وود» جلوام را گرفتند و سرتاپام رو دستمالی کردند و دنبال اسلحه گشتند. اینم دفعه سومش. چی می‌گن. تا سه نشه، بازی نشه.
حالا که این‌طوره منو ببر پیش فلوسی.
لبش را گاز گرفت و گفت: «صورت ظاهر دفتر کارش کتاب‌فروشی هانتر کالجه.
راست می‌گی؟
به خدا. مث‌اون قمارخونه‌هایی که بیرونشون دکون سلمونیه. واسه رد گم کردنه. خودت می‌ری می‌بینی.
با عجله تلفن کوتاهی به ستاد مرکزی کردم و بعد گفتم: «خیلی خوب، عزیزجون، این دفعه به سلامت از خطر جستی اما عجالتاً از شهر خارج نشو.»
صورتش را پیش آورد و یک وری کج کرد تا از من تشکر کند. گفت: «اگه بخوای می‌تونم چند تا عکس از دوایت مک‌دونالد در حال خوندن کتاب برات بیارم.»
یه دفعه دیگه، خدا بخواد.
قدم زنان داخل کتابفروشی هانترکالج شدم. فروشنده مرد جوانی بود که چشم‌های حساس و تیزی داشت. به سراغم آمد و گفت: «امر بفرمایید.»
دنبال یه چاپ مخصوص کتاب تبلیغات برای خودم می‌گردم. شنیده‌م نویسندش چند هزار جلد زرکوب چاپ زده و بین رفقاش تقسیم کرده.
گفت: «اجازه بدین بپرسم. ما با خونه می‌لر ارتباط مستقیم داریم.
با یک نگاه، سرجا میخکوبش کردم و گفتم: «شری منو فرستاده.»
گفت: «ها فهمیدم. پس برین اون پشت.» دکمه‌ای را فشار داد و دیواری که از کتاب پوشانده شده بود باز شد و من مثل بره‌ای به درون قصر پرجنب‌وجوش فلوسی راه یافتم.
کاغذ دیواری‌های سرخ ودکور ویکتوریایی به فضای آن عشرتکده حال و هوای غریبی داده بود. دخترهای رنگ پریده و عصبی با عینک‌های قاب مشکی و موهای کوتاه وز کرده روی مبل‌ها ولو بودند و به نحو برانگیز‌اننده‌ای کتاب‌های پنگوئن کلاسیک را نرم و ظریف ورق می‌زدند. یکی از دخترهای موبور با خنده‌ی گل و گشادی به من چشمک زد و با اشاره‌ی سر اتاقی را در طبقه‌ی بالا نشانم داد و گفت: «با والاس استینوس چه‌طوری، ها؟»
اما کار فقط منحصر به مسائل روشن‌فکری و ادبی نبود. با موجودات نازک نارنجی و عاطفی هم سروکار داشتند و معامله می‌کردند. فهمیدم که با پنجاه دلار می‌شود بدون نزدیک شدن، ارتباط برقرار کنی. با صد دلار، دختری می‌آمد و صفحات بارتوکش را به تو قرض می‌داد و با تو شامی می‌زد و بعد اجاره می‌داد در یک حالت شور و جذبه عاشقانه، تماشایش کنی. با صدوپنجاه تا می‌توانستی دو نفری با هم به موزیک اف.ام گوش بدهید. با سیصد تا این کارها انجام می‌شد: یک دختر لاغر اندام یهودی سبزه‌روی مومشکی وانمود می‌کرد تو را در موزه هنرهای معاصر بلند می‌کند و اجازه می‌دهد تز فوق‌لیسانسش را بخوانی و بعد با تو درگیری پیدا می‌کند و دعوا و مرافعه پر سروصدایی تو الین برسر ادراک فروید از مفهوم زن راه می‌اندازد و آن وقت یک خودکشی ساختگی به انتخاب خودت ترتیب می‌دهد.
برای بعضی‌ها، یک ماجرای معرکه است. یک واقعه خاطره‌انگیز در آن شهر بزرگ، نیویورک.
صدائی پشت سرم گفت: «از این یکی خوشت می‌آد؟» سربرگرداندم و ناگهان خودم را رودرروی یک هفت‌تیر کالیبر 38 دیدم. کلکم کنده بود. من ذاتاً آدم باجربزه‌ای هستم با بنیه قوی و دل و جرأت زیاد. اما این دفعه البته با نامردی از پشت حمله کردند.
خودش بود، فلوسی. بی‌برو و برگرد با همان صدائی که شنیده بودم اما فلوسی مرد بود. صورتش را با نقاب پوشانده بود.
گفت: «باورت نمی‌شه؟ من حتی کالجم رو هم تموم نکرده‌م. چون نتونستم نمره بیارم، اخراجم کردند.»
واسه همینه که نقاب زده‌ی؟
نقشه پیچیده‌ای طرح کردم که مدیریت مجله نیویورک رویوآویوکس رو به چنگ بیارم، اما لازمه‌ش این بود که شکل لیونل ترینگ بشم. رفتم مکزیک عمل جراحی کنم. اونجا تو خووارز یه دکتری هست که آدم‌رو به شکل لیونل تریلینگ در می‌آره ـ با پول کلون البته. اما یه اشتباهی پیش اومد. شبیه اودن از کار دراومدم با صدای ماری مکارتی. این‌جور شد که شروع کردم به کارهای اون‌ور قانون.
فی‌الفور، پیش از آن‌که بتواند ماشه هفت‌تیرش را بکشد، دست به کار شدم. خیزی برداشتم و به رویش پریدم و گردنش را محکم گرفتم و بازویم را زیر چانه‌اش قلاب کردم و مثل یک بار آجر زمین خورد. پلیس که آمد، هنوز داشت می‌نالید.
گروهبان هولمز گفت: «دست مریزاد، بابا. کار این یکی رو که تموم کردی، اف.بی.آی. می‌خواد بات صحبت کنه، کایزر. یه مورد کوچولو مربوط به چند تا قمار باز و به نسخه حاشیه‌نویس شده فرد اعلا از دوزخ داشته. یالا بچه‌ها، این یارو رو ببرنش بیرون.
آن شب، دیروقت رفتم سراغ یکی از معشوقه‌های قدیمی‌ام به نام گلوریا. موبور بود. دوره دانشگاهی‌اش را با امتیاز عالی گذرانده بود با این فرق البته که فارغ‌التحصیل رشته تربیت بدنی بود. خوش خوش شدم.
نویسنده: وودی آلن
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره نویسنده:
وودی آلن سینماگر معروف که سناریوی اغلب فیلم‌هایش را خود می‌نویسد، از یک سو سعی دارد چارلی چاپلین آمریکا باشد و از سوی دیگر جیمز تربر، و به یاری چنین کاراکتری مفاسد اجتماعی جامعه آمریکایی را برملا می‌کند.
برگرفته از مجله‌ی: «آدینه» شماره 39 آذرماه 1368

عید فقرا صفا ندارد

عید چه روز غم انگیزی است. لحظه‌ای پس از آن که چارلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شد، این جمله به ذهنش رسید و یک‌هو دلیل آن دل‌تنگی مبهمی را که سراسر شب پیش آزارش داده بود، درک کرد. آسمان پشت پنجره تیره و تار بود. روی تخت‌خواب نشست و زنجیر چراغی را که پیش رویش آویزان بود کشید و با خود اندیشید عید کریسمس، چه روز واقعاً غم انگیزی است، از میان میلیون‌ها جمعیت نیویورک، من در واقع تنها آدمی هستم که باید ساعت شش صبح این روز سرد و سیاه عید کریسمس از خواب بیدار شوم. بله، من تنها آدم این شهرم که باید بیدار باشم.
لباس پوشید و وقتی از یکی از طبقه‌های بالایی ساختمان تک اتاقه‌ی محل سکونتش پایین می‌آمد، تنها صدایی که شنید صدای ناساز خُرخُر خواب بود و تنها چراغ‎های روشن، چراغ‎هایی بودند که صاحب خانه‎ها فراموش کرده بودند خاموش‎شان کنند. چارلی صبحانه‎اش را در یکی از واگن‎های غذا خوری شبانه‌روزی خورد و سوار تراموا شد. از خیابان سوم گذشت و قدم زنان به ساوتون پلیس رسید. هوا تاریک بود. خانه‎ها جلو نور چراغ‎های خیابان، دیواری از پنجره‎های سیاه کشیده بودند. هزاران نفر در خواب بودند و این خواب همگانی، به شهر حالت سرزمین متروکی می‎داد. انگار شهر سقوط کرده بود، انگار آخرالزمان شده بود. چارلی درهای آهنی -شیشه‎ای ساختمانی را که از شش ماه پیش،‌ آسانسورچی آن‌جا شده بود باز کرد و از میان سرسرای زیبای آن به سوی اتاق رخت‌کن، پشت سرسرا رفت و آن‌جا جلیقه‎ای راه راه با دکمه‎های برنجی، دستمال گردنی گره خورده به شکل پاپیون و کت و شلواری که روی درزهایش نوار آبی روشن دوخته شده بود پوشید. آسانسورچی شب کار، روی چهار پایه کوچک آسانسور چرت می‎زد. چارلی بیدارش کرد و آسانسورچی شب کار، با صدایی گرفته گفت که نگهبان در ورودی بیمار شده و نمی‎تواند آن روز به سر کار بیاید. با بیماری نگهبان، چارلی جانشینی برای وقت ناهار نداشت و عده زیادی از ساکنان آپارتمان منتظرش بودند تا برایشان تاکسی بگیرد.
چند دقیقه‎ای از شروع کارش نگذشته بود که خانم هویگ در طبقه چهاردهم که چارلی می‎شناختش و زنی ظاهراً بدکاره بود زنگ آسانسور را به صدا در آورد. خانم هویگ هنوز نخوابیده بود و با لباس خواب بلندی که کتی رویش پوشیده بود به آسانسور آمد. دو تا سگ کوچولوی با مزه‎اش هم دنبالش آمدند. چارلی او را پایین برد و تا وقتی‌که به درون تاریکی رفت و سگ‎هایش را گوشه پیاده رو رها کرد چشم از او برنداشت. زن چند دقیقه‎ای بیرون ماند و دوباره برگشت و چارلی بار دیگر او را چهارده طبقه بالا برد. زن از آسانسور که خارج می شد گفت: «عیدت مبارک، چارلی.»
چارلی گفت: «راستش برای من که عید و غیر عید معنی ندارد، خانم هویگ. به عقیده من عید، روز شادی بخشی که نیست هیچ، خیلی هم غم انگیز است. نمی‎گویم اهالی این محل آدم‎های دست و دلباز و خیری نیستند- نه، راستش انعام خوبی هم می‎دهند- اما می‎دانید، من در اتاق کوچکی تنها زندگی می‎کنم و زن و بچه و کس و کاری ندارم. برای آدم‎های تنها، عید لطف چندانی ندارد، نیست؟»
خانم هویگ گفت: «متأسفم، چارلی. خود من هم کس و کاری ندارم. برای آدم‎های تنها، عید لطف چندانی ندارد، نیست؟»
سگ‎هایش را صدا کرد و دنبال آن‎ها به آپارتمانش رفت. چارلی پایین آمد.
تا مدتی خبری نشد و چارلی سیگاری روشن کرد. دستگاه حرارت مرکزی در طبقه زیر ساختمان با حرکت منظم و سنگین خود به‌کار افتاد و ساختمان را به لرزه انداخت. صدای خفه‌ی بخار و گرما در فضا پیچید و نخست در سرسرا و سپس در تمام شانزده طبقه طنین انداخت. اما این صدا انگار نوعی لرزش و بیداری مکانیکی بود و بار تنهایی و دل‌تنگی او را سبک نمی‎کرد. فضای سیاه و تیره‌ی پشت درهای شیشه‎ای، اکنون دیگر به‌رنگ آبی برگشته بود اما این نور آبی، انگار منبعی نداشت و بی‌مقدمه در هوا ظاهر شده بود. نوری غم‌انگیز بود و گریه‌آور و خیابان خالی را پر کرد و چارلی نزدیک بود گریه‎اش بگیرد که تاکسی زرد رنگی جلوی ساختمان ایستاد و والسرها در لباس شب، سیاه مست از آن پیاده شدند و چارلی آن‌ها را به آپارتمان‎شان در بالاترین طبقه ساختمان رساند. دیدن والسرها سبب شد که به فکر بیفتد و به تفاوت زندگی خودش در اتاقی محقر با زندگی مردم بالانشین بیندیشد. وحشتناک بود.
آن‌گاه نخستین کلیسا روندگان، زنگ آسانسور را به صدا در آوردند. سه خانواده بیشتر نبودند. چند خانواده‌ی دیگر هم ساعت هشت صبح به کلیسا رفتند اما باقی ساکنان ساختمان بیدار نبودند هرچند دیگر بوی سرخ کردن گوشت خوک نمک‌سود و قهوه‌ی صبحانه در اتاقک آسانسور پیچیده بود.
کمی از ساعت نه گذشته بود که خانم پرستاری به همراه کودکی سوار آسانسور شدند. هم پرستار و هم کودک پوستشان تیره و آفتاب سوخته بود و چارلی می‎دانست که تازه از برمودا برگشته‎اند.چارلی خودش هرگز به برمودا نرفته بود. چارلی زندانی بود و مجبور بود روزی هشت ساعت در قفس دو و چهل در یک و هشتاد آسانسور زندانی باشد و خود آسانسور هم در چاهکی که شانزده طبقه طول داشت محبوس بود. ده سالی بود که در ساختمان‎های مختلف آسانسورچی بود و زندگی‎اش را این جور می‎گذراند. طول متوسط هر بار بالا و پایین رفتن را حدود یک هشتم مایل تخمین زده بود و وقتی که به فکر هزاران مایلی افتاد که در این سال‏ها طی کرده بود، وقتی به فکر هزاران مایلی افتاد که در این سال‎ها طی کرده بود، وقتی به فکر افتاد که کاش کابین آسانسور را از میان ابر و مه فراز دریای کارائیب پیش رانده بود و آن‌را روی ساحلی مرجانی در برمودا فرود آورده بود، ساکنان آپارتمان‎ها را عامل تنگی و باریکی مسیر سفرهایش پنداشت. انگار که این نه طبیعت خود آسانسور که فشار زندگی آنان بود که او را حبس کرده بود، انگار آن‌ها بودند که بال و پرش را قیچی کرده بودند.
در این فکرها بود که دوپال‏ها در طبقه نهم زنگ آسانسور را به صدا در آوردند. آن‌ها هم عید را به او تبریک گفتند. چارلی به دوپال‏ها که در آسانسور پایین می‏رفتند جواب داد: «متشکرم که به فکر من هستید، اما عید برای من روز تعطیل و روز استراحت نیست. برای فقرا،‌ عید روز غم انگیزی است. من در اتاقکی کوچک، تک و تنها زندگی می‏کنم و زن و بچه و فک و فامیلی ندارم.»
خانم دوپال پرسید: «پس شام شب عید را با کی می‏خوری چارلی؟»
چارلی گفت: «شب عید که من شام نمی‏خورم. ساندویچی می‏خرم و وصله شکمم می‏کنم.»
«وای، نگو چارلی!» خانم دوپال زن چاق و چله‏ای بود اما دلی نازک داشت و ناله و شکایت چارلی حال خوش روز عیدش را خراب کرد، طوری‌که انگار زیر بارانی تند و ناگهانی گرفتار آمده است. گفت: «ای کاش می‏توانستم تو را سر سفره شام عیدمان دعوت کنم چارلی، آره، من اهل ورمونتم و بچه که بودم، آره، شب عید عده‌ی زیادی سرسفره‏مان جمع می‏شدند، پست‌چی و معلم و بچه‏‎ها و هر بنده خدایی که خانواده و فک و فامیلی نداشت، آره و حالا هم نمی‏دانم چرا نباید این کار را بکنم. آخر تو هم که انگار نمی‎‏توانی آسانسور را ول کنی، می‏توانی چارلی؟ با همه‌ی اینها، همین که آقای دوپال شکم غاز شب عید را پاره کند، به تو زنگ می‏زنم و بشقابی برایت می‏فرستم. آره، ‌و دعوتت می‏کنم بیایی بالا دست کم لقمه‏ای از شام شب عید مهمان ما باشی.»
چارلی تشکر کرد. سخاوت و دست و دل‌بازی آن‌ها شگفت زده‏اش کرده بود. اما مطمئن نبود پس از آمدن دوستان و بستگان، موضوع فراموش‌شان نشود.
بعد خانم‌بزرگ گادشیل زنگ زد و وقتی برای چارلی عید خوشی آرزو کرد،‌ چارلی سرش را پایین انداخت و گفت: «خانم گادشیل، فقیر فقرا که عید ندارند. کریسمس برای من که روز تعطیل و استراحت نیست. کریسمس برای فقرا واقعاً غم‎انگیز است. لابد خبر دارید که من زن و بچه و فک فامیلی ندارم. تک و تنها توی دخمه‌ی کوچکی زندگی می‏کنم.»
خانم گادشیل گفت: «خود من هم کس و کاری ندارم، چارلی!» زن با لحنی کنایه‎دار و خالی از هرگونه رنجشی حرف می‎زد و به اجبار، ظاهری جدی به خود می‎گرفت: «یعنی راستش برو بچه‎ها امروز پیش من نیستند. من سه تا بچه و هفت تا نوه دارم اما هیچ‌کدام به این فکر نیستند که این طرف‎ها بیایند و عید کریسمس را با من بگذرانند. البته من مشکل آن‌ها را درک می‎کنم. می‎دانم خیلی مشکل است که آدم در ایام تعطیلی با بچه‎ها سفر کند اما خودم که به سن و سال آن‌ها بودم همیشه هر طور بود به دیدار پدر و مادر می‎رفتم. اما خوب آدم‎ها با هم فرق دارند و ما نباید به خاطر چیزهایی که دلیلش را نمی‎دانیم آن‌ها را محکوم کنیم. می‎دانم تو چه حالی داری چارلی! من خودم هم حالا کس و کاری ندارم. من هم درست مثل تو هستم. تک و تنها.»
سخنرانی خانم گادشیل بر او اثر نگذاشت. این درست که تنها بود اما آپارتمانی داشت ده اتاقه با سه تا نوکر و کلفت و پول و مال و منال و انواع جواهرات، چه بسا بر و بچه‎های بی‌چیز و گرسنه‌ی محله‎‏ای فقیرنشین از دیدن ته مانده‌ی غذایی که آشپزشان دور می‎ریخت سر از پا نمی‎‏شناختند. بعد به فکر بچه‎های فقیر افتاد. روی چهار پایه‎ای در سرسرا نشست و به بچه‎ها فکر کرد.
بچه‎ها روز عید کریسمس حال و روز خوشی نداشتند. همین که پاییز می‎رسید، شور و هیجان نزدیک شدن عید کریسمس آغاز می‎شد و خوشحال از این که روز معرکه‎ای در پیش خواهند داشت و تا روز سپاس‌گزاری در آخرین پنجشنبه‌ی ماه نوامبر، فکر کریسمس دیگر رهایشان نمی‎کرد. اوضاع و احوال طوری جور می‎شد که لحظه‎ای از فکر کریسمس بیرون نروند. همه‎جا حلقه‎های گل بود و آذین‌بندی و ناقوس‎ها که به صدا در می‎آمدند و درختان پارک‎ها و بابانوئل که سر هر گذری ایستاده بود. عکس‏های فراوانی که در مجله‏‎ها و روزنامه‏‎ها چاپ شده بود و روی هر در و دیواری چسبانده بودند، با خبرشان می‏کرد که اگر خوب و مؤدب باشند، هر چه بخواهند نصیبشان می‌شود. حتی اگر سواد خواندن نداشتند باز هم خبردار می‎شدند، کور هم اگر بودند باز خبردار می‎شدند، این خبر آمیخته با هوایی بود که بچه‏های فقیر تنفس می‏کردند. هر بار که به خیابان می‏رفتند با دیدن آن‌همه اسباب بازی گران‌قیمت پشت شیشه‌ی مغازه‏ها به بابانوئل نامه می‏نوشتند و پدر و مادرها قول می‏دادند که نامه‏های‌شان را پست می‏کنند اما تا بچه‏ها به خواب می‏رفتند، نامه‏ها را در بخاری می‏سوزاندند و صبح که عید می‏شد چگونه می‏توانستی به آن‌ها بفهمانی، چگونه می‏توانستی به آن‌ها بگویی که بابانوئل فقط به خانه‌ی خرپول‎ها می‎رود، که بابانوئل راه خانه‌ی مردمان خوب و شریف را بلد نیست، که وقتی عیدی‎های تو، فوقش آب‌نبات است یا بادکنک، چگونه تاب می‎آوری به چشمان‌شان نگاه کنی؟
چند شب پیش‌تر که چارلی از کار به خانه بر می‎گشت، زنی را با دختر خردسالی در خیابان پنجاه و نهم دیده بود. دخترک داشت گریه می‎کرد. چارلی حدس زد دختر دارد گریه می‎کند، می‎دانست که دارد گریه می‎کند چون که انواع و اقسام اسباب‌بازی پشت شیشه‌ی مغازه‎ها دیده بود و از خود پرسیده بود چرا نباید دست کم یکی از آن‌ها مال او باشد. اندیشید که مادر دخترک لابد در خانه‎ای کار می‎کند یا شاید جایی پیشخدمت است. پس از آن دید که آن‌ها به اتاقی می‎روند مثل اتاق خودش با دیوارهای نمور و بی هیچ دستگاه گرم کننده‎ای در سرمای شب عید کریسمس تا قوطی کنسرو و سوپی باز کنند و بخورند و دخترک را دید که پیش از خواب، جوراب پاره پوره‎اش را جایی می‎آویزد و دید که مادر کیف پولش را زیر و رو می‎کند تا بلکه چیزی بیابد و در جوراب بیندازد –زنگ طبقه یازده رشته‌ی خیالاتش را از هم گسست. وقتی بالا رفت آقا و خانم فولر منتظرش بودند. به‌آن‌ها که کریسمس خوشی را برایش آرزو کردند گفت: «برای من عید، روز تعطیل و روز استراحت نیست، خانم فولر، عید فقرا صفا ندارد.»
خانم فولر پرسید: «چند تا بچه داری، چارلی؟»
جواب داد: «چهارتا زنده، دوتا هم توی گور.»
از عظمت این دروغ یکه خورد. ادامه داد «خانم، لیبری هم چلاق است.»
خانم فولر گفت: «متأسفم، چارلی.» آسانسور که به سرسرا رسید، بیرون رفت و سربرگرداند و گفت: «چند تا هدیه برای بچه‎ها پیش من داری، چارلی! من و آقای فولر حالا داریم به منزل دوستی می‎رویم. وقتی برگشتیم، بیا عیدی بچه‎ها را بگیر.»
چارلی تشکر کرد. بعد زنگ طبقه چهارم را زدند و چارلی بالا رفت تا خانواده وستون را پایین بیاورد.
وقتی وستون ها عید کریسمس را به او تبریک گفتند، چارلی جواب داد: «برای من که کریسمس روز تعطیل و استراحت نیست. برای فقرا، عید روز غم انگیزی است. می‎دانید من توی دخمه‎ای تک و تنها زندگی می‎کنم.!»
خانم وستون گفت: «بیچاره چارلی، می‎دانم چه می‎کشی. زمان جنگ که آقای وستون به جبهه رفته بود، من‌هم عید کریسمس، تک و تنها بودم. شب عید نه شامی داشتم نه درخت کاجی، نه چیزی. فقط با چند تا تخم مرغ، نیمرویی درست کردم و نشستم و تا صبح اشک ریختم.» آقای وستون که به سرسرا رفته بود، با بی صبری زنش را صدا زد. خانم وستون گفت: «می‎دانم چه می‎کشی، چارلی!»
ظهر که شد،‌ بوی گوشت خوک نمک سود و قهوه، جای خود را به بوی گوشت پرندگان خانگی و مرغ‌های وحشی شکار شده داد و ساختمان عین محله‌ی مسکونی بزرگ و شلوغی، سرگرم تهیه سور و سات و ضیافت جشن عید شد. بچه‎ها و پرستارهای بچه‎ها، همه از پارک برگشته بودند. مادر بزرگ‎ها و عمه‎ها در اتومبیل‎های دراز لیموزین‌شان سر می‎رسیدند. بیشتر کسانی که از در سرسرا تو می‎آمدند، بسته‎هایی پیچیده در کاغذهای رنگی دستشان بود و کت پوست و لباس‌های نو نوارشان را پوشیده بودند. چارلی در جواب بیشتر کسانی که به او تبریک می‎گفتند همچنان گله می‎کرد و وضع زندگی خود را از وضع مردی مجرد و تنها به پدری فقیر تغییر می‎داد و هر وقت حال و حوصله‎ای پیدا می‎کرد دوباره همان مرد مجرد و تنها می‎شد اما حتی افشای افسردگی و این حالت سودایی در برانگیختن احساس ترحم دیگران، آرام و آسوده‎اش نمی‎کرد و تسکینش نمی‎داد.
ساعت یک و نیم، زنگ طبقه نهم به صدا در آمد و بالا که رفت آقای دوپال مقابل در ایستاده بود با لیوانی در یک دست و بطری آبی در دست دیگر. گفت: «بیا گیلاسی مشروب کریسمس بزن چارلی!» و لیوان را برایش پر کرد. بعد سروکله کلفت‎شان پیدا شد که سینی پر از غذای سر پوش‌داری دستش بود. خانم دوپال از اتاق نشیمن بیرون آمد. «عیدت مبارک، چارلی! من از آقای دوپال خواهش کردم زودتر غاز را پاره کند تا یک لقمه هم به تو برسد، آره، نخواستم با دسر بستنی یک‌جا بفرستم، چون می‎ترسیدم دسر آب شود. وقتی نوبت دسر شد، باز صدات می‎زنم.» آقای دوپال گفت: «کریسمس بی هدیه چه لطفی دارد، چارلی؟» و از آپارتمان، جعبه پهن بزرگی آورد و آن را روی سینی غذا گذاشت.
چارلی گفت: «دارید کاری می‎کنید که این کریسمس برای من هم یک عید راست راستی بشود.» اشک از چشم‌هایش جاری شد. «ممنون، حقیقتاً ممنون.»
همه با صدای بلند گفتند: «عیدت مبارک! عیدت مبارک!» و همان‌طور که شام و عیدی‎هایش را با خود به آسانسور می‎برد، تماشایش کردند. پایین که رسید، سینی و جعبه را به اتاق رخت کن برد. زیر سرپوش سینی، سوپ بود و کمی ماهی با سس و تکه‎ای گوشت غاز. زنگ دوباره به صدا در آمد اما پیش از آن‌که جواب بدهد، جعبه اهدایی خانم دوپال را باز کرد. ربدوشامبری در جعبه بود. دست و دلبازی و کوکتیل‎شان داشت رفته رفته در مغزش اثر می‎گذاشت. شاد و شنگول به طبقه دوازدهم رفت. کلفت خانم گادشیل سینی به‌دست، مقابل در ایستاده بود و خود خانم گادشیل هم پشت سرش انتظار می‎کشید. خانم گادشیل گفت: «عیدت مبارک چارلی!»
چارلی از او تشکر کرد و دوباره اشگ، گوشه چشم‎هایش جمع شد. پایین که می‎آمد، در راه، لیوان شرابی را که روی سینی خانم گادشیل بود سر کشید. غذای اهدایی خانم گادشیل کباب بود. چارلی با انگشت تکه‎ای از کباب گوشت گوسفند برداشت و در دهان گذاشت. صدای زنگ دوباره بلند شد و چارلی صورتش را با حوله‎ای کاغذی پاک کرد و به طبقه یازدهم رفت. خانم فولر گفت: «عیدت مبارک، چارلی!» خانم فولر با بغلی پر از بسته پیچیده در کاغذ نقره‎ای، عین عکسی در یکی از این آگهی‎های تبلیغاتی در آستانه‌ی در ایستاده بود و آقای فولر هم کنار او دست روی شانه زنش گذاشته بود و هر دو قیافه‎ای داشتند انگار که می‎خواهند گریه کنند. خانم فولر گفت: «این چیزها را آماده کرده‎ایم تا برای بچه‎ها به خانه ببری. این هم هدیه‎ای برای زنت لیبری و این هم عیدی ناقابلی برای خودت. تا این‌ها را به آسانسور ببری شامت هم حاضر است.» چارلی هدیه‎ها را به آسانسور برد و برگشت تا سینی غذا را ببرد. در آسانسور را که می‎بست، خانم و آقای فولر هر دو گفتند: «عیدت مبارک، چارلی!» چارلی شام و هدایا را به اتاق رخت کن برد و پوشش بسته‎ای را که به خودش هدیه شده بود باز کرد. کیف جیبی کوچکی از پوست نهنگ امریکایی بود که حروف اول اسم و فامیل آقای فولر گوشه‎اش چاپ شده بود. شام آن‌ها هم غاز بود و چارلی با انگشت تکه‎ای از گوشت غاز برداشت و جوید و داشت با نوشیدن کوکتیل آن را فرو می‎داد که صدای زنگ آسانسور بلند شد. دوباره بالا رفت. این بار نوبت وستون‎ها بود که گفتند: «عیدت مبارک، چارلی!» و جامی مشروب آمیخته با زرده تخم مرغ، تکه‎ای بوقلمون و هدیه‎ای به او دادند. هدیه‌ی آن‌ها هم ربدوشامبر بود. بعد زنگ طبقه هفتم به صدا در آمد و بالا که رفت، شامی دیگر و اسباب بازی‎هایی دیگر در انتظارش بود. آنگاه طبقه‌ی چهارده زنگ زد و چارلی بار دیگر بالا رفت و دید که خانم هویگ با پیراهن راحتی خانه در راهرو ایستاده است، با یک جفت چکمه سواری در یک دست و چندتایی کراوات در دست دیگر. زن که از مدتی پیش هم‌چنان گریه می‎کرد و مشروب می‎خورد با مهربانی گفت: «عیدت مبارک، چارلی! من تمام روز به فکر تو بودم. می‎خواستم هدیه‎ای برایت تهیه کنم و همه‌ی سوراخ سمبه‎ها را گشتم و همه جا را زیر و رو کردم و دیدم تنها چیزهایی که از آقای بروئر باقی مانده همین‎هاست. گمان نکنم این چکمه‎های سواری به دردت بخورد اما ببینم از این کراوات‎ها خوشت می‎آید؟» چارلی کراوات‎ها را گرفت و از او تشکر کرد و با شتاب به آسانسور برگشت، چون زنگ آسانسور دو سه باری به صدا در آمده بود.
چارلی تا ساعت سه صبح، چهارده سینی شام روی میز و کف اتاق درخت کن چیده بود و صدای زنگ آسانسور همچنان به گوشش می‎رسید. تا می‎خواست شروع کند به خوردن، مجبور می‎شد برود بالا و شام دیگری بگیرد و در گرماگرم خوردن کباب گوشت گوساله پارسون‎ها بود که دوباره مجبور شد بالا برود و دسر دوپال‎ها را با خود پایین بیاورد. در اتاق رخت‌کن را بست چون حس می‎کرد خاصیت و برکت صدقه و خیرات در انحصاری بودن آن است و دوستانش اگر می‎فهمیدند کسان دیگری هم می‎کوشند احساس تنهایی‎اش را تسکین دهند، سخت پکر می‎شدند. غاز بود و بوقلمون و مرغ و قرقاول و کبک و کبوتر. ماهی قزل‎آلا بود و آزاد ماهی و گوش‎ماهی سس‎دار و صدف و خرچنگ دریایی و گوشت لخم خرچنگ و ماهی کولی و نرم تن. کیک کشمشی بود و کلوچه‌ی مغزبادام‎دار و شیرینی خامه‎ای و بستنی آب شده و کیک و کلوچه قندی و خامه‌ی پف کرده و دو برگه پنیر باواریایی. ربدوشامبر بود و کراوات و دکمه سردست و جوراب و دستمال و یکی از خانم‌ها هم اندازه یقه‎اش را پرسیده بود و سه تا پیراهن سبز رنگ هدیه داده بود. ظرفی شیشه‎ای که مطابق نوشته‌ی برچسب آن پر از عسل گل یاس بود و چهار شیشه‌ی ادکلن و چند تا سنگ مرمر سفید غش‎گیر کتاب و ده دوازده کارد استیک خوری. کوهی از هدیه‎ها و صدقه‎هایی که شتاب‌زده گرد آورده بود و در اتاق رخت کن روی هم تلنبارشان کرده بود. وجود این همه چیز، گه گاه به تردیدش می‎انداخت. مثل این بود که دل زنی را ربوده بود اما زن می‎خواست در عوض زنده زنده درون کومه‎ای از غذا و لباس خفه‎اش کند. غذای چندانی نخورده بود چون غذا، به نحوی غیر عادی زیاد بود، جوری که انگار تنهایی عاملی بود که می‌توانست در او اشتهایی مهیب و حیوانی بیافریند. هیچ‌یک از هدایایی را که به نام بچه‎های خیالی‎اش به او داده بودند باز نکرده بود اما هر مشروبی را پایین فرستاده بودند سرکشیده بود و دور و برش ته مانده‎های مارتینی بود و مانهاتان و اولدفشندز و کوکتیل شامپانی و تمشک و مشروب آمیخته با زرده تخم مرغ و برونکس و سایدکار.
چهره‎اش گل انداخته بود. عاشق دنیا بود و دنیا هم عاشق او. به زندگی گذشته‎اش که فکر کرد، گذشته را در هاله‎ای از نور دلپذیر و رنگارنگ دید و انباشته از تجربه‎های حیرت انگیز و دوستان غیر معمول. با خود اندیشید که شغلش، شغل متصدی آسانسور ـبالا و پایین رفتن و پیمودن صدها متر فضای پر خطر- نیاز به اعصاب فولادین و هوش فضانوردان داشت. خاطره‌ی همه‌ی فشارها و سختی‎های زندگی –دیوارهای نمور اتاقش و ماه‎ها بی‌کاری- به یک‌باره از ذهنش پاک شد. هر چند دیگر کسی زنگ نزد به درون آسانسور رفت و در را بست و با سرعت زیاد تا آخرین طبقه بالا رفت و دوباره پایین آمد، بالا و باز پایین تا مهارت شگرفش را در پیمودن فضا بیازماید.
در چنین گشت و گذاری بود که زنگ طبقه دوازده به صدا در آمد و در مسیر پرواز خود توقف کوتاهی داشت و خانم گادشیل را هم سوار کرد. آسانسور که راه افتاد، در اوج شور و نشاط، دستش را از روی دسته مهار سرعت برداشت و فریاد زد: «کمربند ایمنی‎ات را ببند، خانم گادشیل! آماده شو، می‎خواهیم توی فضا چند تا معلق بزنیم!» خانم گادشیل بی‌اختیار جیغی کشید. بعد به دلایلی کف آسانسور نشست. چارلی نمی‎دانست چرا رنگ چهره‌ی زن این قدر پریده است، چرا اصلاً کف آسانسورنشسته است؟ زن دوباره جیغ کشید. چارلی آسانسور را، به خیال خود، آرام و هوشمندانه فرود آورد و در آسانسور را باز کرد و با فروتنی گفت: «معذرت می‎خواهم که ترساندمتان، خانم گادشیل! می‎خواستم فقط کمی شوخی کرده باشم!» زن دوباره جیغ کشید، ‌بعد دوان دوان به سرسرا رفت و فریاد کشان مدیر ساختمان را صدا زد.
مدیر، چارلی را اخراج کرد و خود، کار اداره آسانسور را به عهده گرفت. خبر بی‌کاری، لحظه‎ای به قلب چارلی نیشتر زد. طی آن روز، این نخستین برخورد چارلی با دنائت بشری بود. در اتاق رخت‌کن نشست و به جویدن تکه چوبی مشغول شد. از یاد مشروب‎ها رفته رفته دلش گرفت و هم‌چنان که هنوز مست مست هم نشده بود به هوشیاری خفت باری رسید. از فراوانی غذا و هدیه‎های دور و برش احساس گناه و بی‌لیاقتی کرد. از دروغی که درباره‌ی بچه‎هایش گفته بود سخت پشیمان شد. مجرد بود و نیازهای ساده‎ای بیش نداشت. به خیرخواهی مردم طبقات بالا نشین ناسپاسی کرده بود. اصلاً ناسپاس بود.
آن‌گاه در میان این رشته اندیشه‎های مستانه، اندام برجسته‌ی زن سرایدار خانه و سه بچه لاغر مردنی‎اش هویدا شد. به فکر آن‌ها افتاد که در اتاق زیر زمینی‎شان نشسته‎اند و از شور و نشاط عید کریسمس محروم‎اند. با این خیال، از جا برخاست. اکنون می‎فهمید در وضعی است که می‎تواند ببخشد، می‎تواند به راحتی، کسانی را خوشبخت کند. همین هوشیارترش ساخت. کیسه زباله‎ای برداشت و آن را پر کرد؛ نخست با هدیه‎های خودش و بعدش با هدیه‎هایی که به بچه‎های خیالی‎اش داده بودند. با شتاب مسافری که قطارش داشت به ایستگاه نزدیک می‎شد به تکاپو افتاد، چون نمی‎خواست منتظر بماند تا چهره‎های تلخ و عبوس مسافران را به هنگام پیاده شدن ببیند. لباسش را عوض کرد و داغ از حس نیرویی دل‌پذیر و ناآشنا،‌کیسه را همچون بابانوئلی بی‎ریش و پشم به پشت شانه انداخت و از در پشتی ساختمان بیرون زد و سوار تاکسی شد و به لوورایست ساید رفت.
زن سرایدار و بچه‎هایش، تازه بوقلمونی را که کلوپ دمکراتیک محلی برایشان فرستاده بود تمام کرده بودند و شکم‎شان پر بود که چارلی با مشت به در کوبید و فریاد زد: «عیدتان مبارک!» کیسه را با خود کشید و هدایای بچه‎ها را کف اتاق ریخت. عروسک بود و اسباب بازی‎های موزیک‎دار و قالب‎های چهارگوش چوبی و کیف خیاطی و لباس سرخ‌پوستان و کارگاه بافندگی و به نظرش رسید که با ورود به اتاق زیرزمینی، محیط افسرده و غم زده آن‌جا را به کلی عوض می‎کند و به جایش شادی می‎پراکند. وقتی نصف هدایا را باز کردند به خانم سرایدار لباس حمام حوله‎ای بلندی داد و بعدش به طبقه بالا رفت تا هدایایی را که به خودش بخشیده بودند باز کند.
اما بچه‎های خانم سرایدار تا پیش از ورود چارلی آن‌قدر هدیه گرفته بودند که گیج و منگ شده بودند و فقط با درک مستقیم و پراحساس خانم سرایدار از خاصیت بخشش و صدقه بودکه بچه‎ها توانستند تا وقتی که چارلی آن‎جا بود، بعضی از هدیه‎ها را باز کنند اما همین که چارلی از اتاق بیرون رفت، زن بین بچه‎ها و هدایایی که هنوز بازشان نکرده بودند ایستاد و گفت: «خوب بچه‎ها، بس است دیگر، به انداه کافی بسته‎ها را باز کردید و سهم خودتان را برداشتید. ببینید چه قدر اسباب بازی دارید؟‌ هنوز حتی با نصف آن‌ها هم بازی نکرده‎اید. ماری تو هنوز حتی به آن عروسکی که اداره آتش‌نشانی برایت فرستاده نگاه هم نکرده‎ای. حالا بهترین کاری که باید بکنیم این است که بقیه اسباب بازی‎ها را برای آن خانواده فقیر خیابان هادسون خانواده دگر ببریم. مطمئنم آن‎ها آهی در بساط ندارند.» زن وقتی فهمید می‎تواند چیزی ببخشد، می‎تواند دلی شاد کند،‌ می‎تواند انگشت شفا بخشی روی زخمی دردمندتر از زخم خود بگذارد، نور سعادتی بر چهره‎اش تابید و –مثل خانم دوپال و خانم وستون، مثل خود چارلی و مثل خانم دگر وقتی خود خانم دگر هم به نوبه‌ی خود به فکر حال و روز خانواده فقیر شانون می‎افتاد- نخست عشق، سپس بخشش و بعد حس و نیرویی او را به حرکت درآورد و گفت: «یالا بچه‎ها، ‌یالا کمک کنید این اسباب بازی‎ها را جمع کنیم. یالا، یالا» زیرا هوا تاریک شده بود و می‎دانست که ما، ‌در خیرخواهی هرزه و لجام گسیخته‌ی خود فقط برای یک روز، از یک‌دیگر پیشی می‎گیریم و این روز دیگر تقریباً داشت به آخر می‎رسید. زن خسته بود اما نمی‎توانست استراحت کند، نمی‎توانست استراحت کند.
نویسنده: جان چیور (John Cheever)
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره نویسنده:
جان چیور از برجسته ‎ترین داستان نویسان معاصر امریکاست. در رمان‎ها و به ویژه داستان‎های کوتاهش، زندگی به ظاهر مرفه جوامع صنعتی امروز را با ظرافت و تیزبینی و طنزی تلخ نکوهیده است. او را به سبب هوشمندی و قدرتش در خلق فضاهایی که از واقعیت زندگی واقعی‎تر می‎نمایند، چخوف ادبیات امریکا نامیده ‎اند.
چیور به سال 1912 در شهر کووینسی ایالت ماساچوست به دنیا آمد. در هفده سالگی درس و مشق و مدرسه را رها کرد و به کار نوشتن پرداخت. به دلیل بدعت‎های تازه در کار داستان نویسی به دریافت جوایز گوناگونی در داخل و خارج از امریکا و از جمله پولیتزر و جایزه ملی کتاب و مدال هاولز نایل آمده و آثارش به بسیاری از زبان‎های زنده دنیا ترجمه شده است. جان چیور از آخرین بازمانده‎های نسل نویسندگانی چون ارنست همینگ‎وی، ویلیام فاکنر، اسکات فیتز جرالد، جان دوس پاسوس و جان استاین بک است.
برگرفته از: «دنیای سخن» شماره‌ی 78 اسفند و فروردین 77

قلمرو خدا

ماشین به‌سر‌عت از خیابان «دکاتور» سرازیر شد و به کوچه که پیچید توقف کرد. دو مرد پیاده شدند اما سومی سر جایش باقی ماند. چهره‌ی مردی که در اتومبیل مانده بود، مات و گرفته بود و لب‌ها‌یش شل و افتاده و چشم‌هایش مثل گل‌گندم، روشن و آبی و کاملاً تهی از اندیشه. در هیئتی بی‌شکل و ناساز نشسته بود، زنده‌‌ای بدون ذهن و جسمی بدون شعور، با این‌همه در صورت تهی و وارفته‌اش، چشم‌هایی بود که با آبی هیجان‌آوری می‌درخشید و در یکی از دست‌هایش، گل نرگسی را محکم گرفته بود.
دو مردی که از ماشین پیاده شده بودند به درون آن خم شدند و به‌سرعت به‌کار پرداختند و لحظه‌ای بعد که کمر راست کردند بسته‌ای کرباسی در آستانه‌ی در اتومبیل نشسته بود. دری در دیوار مقابل باز شد و برای یک لحظه صورتی خود نمود و پس رفت. یکی از مردها گفت: «یالا، حالا دیگه باید جنسا رو ببریم بیرون. نه که بگین می‌ترسم اما وقتی یه دیوونه هم‌راه آدم باشه، حمل جنس زیاد خیریت نداره.»
مرد دیگه جواب داد: «راس می‌گی، خوب همین‌جا خالی‌شون کنیم. باید دو سفر دیگه هم بریم.»
مرد اول سری تکان داد و به کسی که بی‌خبر در اتومبیل قوز کرده بود اشاره کرد و پرسید: «اینو که دیگه با خودت نمی‌آری، نه؟»
«چرا، آزارش که به کسی نمی‌رسه، گذشته از اون وجودش شاید خوش‌یمن‌ باشه.»
«نه برای من، منو که می‌بینی، مدت درازیه تو این کارام و تا حالا حتی یه دفعه هم گیر نیفتاده‌م. دلیلش هم اینه که یه حیوون این‌جوری واسه خوش یمنی هم‌رام نبوده.»
«می‌دونم ازش خوشت نمی‌آد. تا حالا خیلی راجع بهش حرف زدی اما از دس من کاری برنمی‌آد. عادت داره همیشه یه گل تو دستش بگیره. دیشب که گلشو گم کرد نتونستم مث یه آدم عادی بذارمش پیش «جیک». امروزم که یه دونه گل براش پیدا کردم، صلاح ندیدم بذارمش جایی. شاید می‌تونست یه‌جا آروم بشینه تا من برگردم اما ترسیدم یه ناکس برسه و اذیتش کنه.»
مرد دیگر عصبی گفت: «یه آدم مادرفلان با معرفتی. جداً من نمی‌دونم وقتی این‌همه جاهای حسابی واسه نگه‌داری این‌جور آدم‌ها، همه جا هست تو چرا هی اینو، این در اون در دنبال خودت می‌کشونی.»
«گوش کن، این که می‌بینی برادرمه، فهمیدی؟ هر کاری دلم بخواد می‌کنم و هر جایی دلم بخواد می‌برمش. به هیچ‌کسم مربوط نیس. به نصیحت هیچ ناکس مادر فلانی هم احتیاجی ندارم.»
«بسه دیگه، من که نمی‌گم ولش کن. من فقط، وقتی با این‌جور آدما باشم خرافاتی می‌شم و دلم شور می‌زنه، همین.»
«خبه دیگه. حرفشو نزن. اگه نمی‌خوای با من کار کنی رک بگو.»
«خب دیگه، از کوره در نرو.» و به در بسته نگاه کرد.
«امروز این بچه‌ها چشونه؟ لامصبا کجان؟ ما که نمی‌تونیم همین‌جور اینجا معطل بشیم. خوبه راه بیفتیم. نظر تو چیه؟» داشت حرف می‌زد که در دوباره باز شد و صدایی گفت: «یا‌لا بچه‌ها.»
مرد دوم ناگهان بازوی او را گرفت و با دلخوری لعنت فرستاد. دو کوچه آن‌طرف‌تر، سر پیچ، پاسبانی پیدا شد، لحظه‌ای ایستاد و بعد آهسته به‌طرف آن‌ها پیش آمد.
«یه پاسبون داره میاد طرفمون، یالا بجنب. یکی از بچه‌ها رو صدا کن. تا کمکت کنه، منم سرگرمش می‌کنم تا شما جنسارو خالی کنین.» گوینده با شتاب رفت و دیگری که دست‌پاچه به اطراف نگاه می‌کرد، کیسه‌ای را که روی آستانه‌ی در ماشین بود برداشت و با عجله به در خانه برد و برگشت و دوباره خم شد تا کیسه دیگر را بردارد. پاسبان و هم‌کار دیگرش هم‌دیگر را دیده بودند و داشتند با هم حرف می‌زدند.
روی صورت مرد، که داشت تلاش می‌کرد بسته‌ی بزرگ را از کف اتومبیل بلند کند، قطره‌های عرق راه افتاده بود. بسته از جا تکان خورد اما دوباره سر جایش افتاد.
مرد، با همه‌ی نیرو و کوشش و فشار بدنه ماشین روی سینه‌اش که نفسش را بند آورده بود، بار دیگر بطرف پاسبان نگاه کرد و نفس‌زنان گفت: «چه شانسی، بخشکی شانس!» و دوباره بسته را گرفت. یک دستش را رها کرد و شانه مرد دیوانه را گرفت و آهسته گفت: «یالا پسر، بیا این‌طرف و کمک کن. زود باش!»
دیوانه با تماس دست او یکه‌ای خورد و ناله‌ای کرد و مرد او را کمی به‌سوی خود کشید، به‌طوری که چهره‌ی تهی و گردن نوسانی او پشت صندلی آویزان شد. مرد آشفته تکرار کرد: «یالا دیگه یالا، محض رضای خدا این‌جا رو بگیر و بلند کن!»
آن چشم‌های آبی آسمانی، بی‌مقصود و مات به اوخیره ماند و چند قطره آب از دهان خیسش روی پشت دست مرد افتاد. دیوانه گل نرگسش را نزدیک صورتش برد.
مرد با صدای بلند گفت: «گوش کن پسر! می‌خوای بیفتی زندون! محض رضای خدا اینجا رو بگیر.» دیوانه تنها با حالتی حاکی از یک انزوای پر‌هیبت نگاهش می‌کرد و مرد این بار بلند شد و ضربه‌ی سنگینی به گوشش نواخت. گل نرگس بین مشت او و صورت دیوانه، شکست و روی مچ دستش آویزان ماند. دیوانه فریادی کشید خشن و مبهم، و برادرش که کنار افسر پلیس ایستاده بود صدایش را شنید و بسویش دوید.
خشم مرد، دیگر فرو نشسته بود و وقتی ضربه‌ی انتقام‌جویانه برادر بر او فرود آمد با یأسی تهی و منجمد خاموش ایستاد. برادر، رویش پرید و با صدای بلند ناسزا گفت و هر دو به پیاده‌‌رو خیابان کشیده شدند. دیوانه ممتد فریاد می‌کشید و خیابان را از فریادی ناساز پر می‌کرد.
مرد نفس‌زنان گفت: «برادر منو می‌زنی؟» و مرد دیگر که از یورش او گیج و مات مانده بود به دفاع برخاست تا پاسبان میان آن‌ها پرید و با بی‌طرفی به هر دو بدو‌بی‌راهی گفت و با‌تومی پراند و وقتی هر دو از هم جدا شدند و نفس‌زنان و پریشان سر پا ایستادند گفت: «چه مرگتونه؟»
«این ناکس برادرمو کتک می‌زنه.»
پاسبان در میان صدای کر کننده‌ی دیوانه، پرخاش‌کنان گفت: «لابد یکی اذیتش کرده، تو رو خدا یه کار کنین صداش قطع شه.» پاسبان دومی جمعیت را شکافت و پیش آمد و گفت: «چه خبره معرکه گرفتین؟»
صدای دیوانه در نوسان موجی شگفت‌انگیز، اوج و پستی می‌گرفت و پاسبان دومی که به آستانه‌ی در ماشین قدم می‌گذاشت، شانه‌های دیوانه را گرفت و تکان داد وگفت: «یواش، چه خبره؟» و برادر که از تلاشی سخت خسته شده بود به پشت او خزید. هر دو کنار اتومبیل زمین خوردند و پاسبان اولی، مرد دیگر را که در چنگ داشت رها کرد و به‌سوی آن‌ها آمد. مرد اولی مبهوت ایستاده بود و یارای فرار نداشت. هر دو پاسبان با برادر در کش‌مکش بودند، او را زمین انداختند و لگد کوبش کردند تا از پا در آمد و آرام شد. دو خراش عمیق، گونه‌های پاسبان دومی را شیار زده بود. با دستمال صورتش را پاک کرد و گفت: «عجب جونور درنده‌ای! امروز چی شده؟ حیوونای باغ‌وحش فرار کرده‌ن؟ » و بر فراز اندوه عظیم و با شکوه دیوانه داد زد: «بگین ببینم ، چی شده؟»
هم‌کارش با صدای بلند گفت: «درست نمی‌دونم، صدای داد و قال اون یکی رو تو ماشین شنیدم و این‌جا که اومدم دیدم این دو تا به‌هم پریدن. این یکی می‌گه که اون برادرشو کتک زده، تو چه فکر می‌کنی؟»
برادر سرش را بلند کرد و با خشمی دوباره زنده شده فریاد کشید: «برادرمو کتک زده، باید حقشو کف دستش بذارم» و کوشید خود را به آن دیگری که پشت پاسبان قوز کرده بود برساند. پاسبان او را گرفت و گفت: «بسه دیگه، یالا،می‌خوای دوباره حالتو جا بیارم؟ بسه دیگه یه کار کن صدای اون‌که تو ماشینه ببره.»
مرد برای اولین بار به برادرش نگاه کرد و گفت: «نگاه کنین، گل تو دستش شکسته، همینه که گریه میکنه.»
پاسبان گفت: «گل؟ بگین ببینیم چه کلکی تو کاره، برادرت مگه مریضه یا مرده که گل می‌خواد؟»
پاسبان دیگر گفت«نه، نه مرده‌س نه مریض به‌نظر می‌آد. معلوم نیس چه خبره لابد کلکی تو کاره.» دوباره توی ماشین را نگاه کرد و چشمش که به کیسه‌ها افتاد فوراَ سر برگرداند و گفت: «آی، اون یکی دیگه کجاس، زود دستگیرش کن. اونا قاچاق بار کردن.» و به‌سوی مرد دوم که از جای خود تکان نخورده بود پرید و گفت: «یالا، زندون!» هم‌کارش که داشت دوباره با برادر کشمکش می‌کرد بر او مسلط شد و دستبندی به او زد و او را توی ماشین هل داد و به‌سوی مرد دیگر پرید.
برادر داشت داد می‌زد: «من نمی‌خوام فرار کنم، من فقط می‌خوام گلشو براش درس کنم، ولم کنین، بهتون می‌گم ولم کنین.»
«اگه گلشو درست کنی دیگه داد نمی‌کشه؟»
«نه دیگه، داد و فریادش واسه همینه.»
«پس محض رضای خدا زودتر درسش کن.»
دیوانه هنوز گل نرگس شکسته را در دست داشت و تلخ می‌گریست. برادر در حالی‌که پاسبان مچ دستش را گرفته بود، دوروبر را گشت و تکه چوب کوچکی پیدا کرد. یکی از تماشایی‌ها تکه نخی را که از دکانی در آن دوروبرها به‌دست آورده بود به او داد و برادر در برابر چشم‌های مشتاق و منتظر پاسبان و جمعیت ساقه‌ی گل را به تکه‌ی چوب بست و گل شکسته بار دیگر سر بلند کرد و آن اندوه بلند و پر هیاهو ناگهان از روح دیوانه پرواز کرد. چشم‌هایش مثل دو تکه از آسمان بهاری بعد از ریزش باران شده بود و چهره‌ی کودکانه‌اش از شادی به مهتاب می‌مانست.
پاسبان‌ها جمعیت را متفرق کردند: «رد شین دیگه، نمایش امروز دیگه تموم شد، یالا رد شین.»
جمعیت، تک تک راه افتادند و ماشین که روی هر رکاب آن پاسبانی ایستاده بود راه افتاد و از پیچ کوچه گذشت و از خیابان پایین رفت و از نظر ناپدید شد و چشم‌های آبی و وصف‌ناپذیر دیوانه در ورای گل نرگسی که محکم میان دستش گرفته بود، خوابی خوش می‌دید.
نویسنده: ویلیام فاکنر (William Faulkner)
مترجم: تقی‌زاده و صفریان

مقدمه‌ی مترجمین:
امسال هشت سال از مرگ ویلیام فاکنر و سالی بیش از آن از خاموشی همینگ‌وی می‌گذرد. اما انگار همین چند وقت پیش بود که همینگوی لوله‌ی تفنگ را زیر چانه گذاشت و ماشه را کشید و فاکنر از سکته قلبی سر از بیمارستان درآورد و دیگر به خانه برنگشت، چرا که هنوز نام همین دو نفر است که نماینده‌ی ادب اصیل امروز امریکا است و پس از آن‌ها هنوز کسی نیامده است که به اندازه‌ی آن‌ها همه‌آشنا و جهان‌پذیر باشد.
فاکنر تمام مدت 65 سال عمرش را (به استثنای سفرهای گاه‌گاهی به هالیوود و یکی دو سه بار به خارج از آمریکا) در ایالت زادگاهش گذراند. و همیشه تقریباً تنها، منزوی و غمگین. هیچ‌گاه داعیه‌ی ادیب بودن نداشت. جایی گفته است: «من مردی ادیب نیستم. فقط مواقعی که هوا برای زراعت مساعد نیست، چیز می‌نویسم.»
تنها نویسنده‌ی برنده‌ی جایزه نوبل امریکایی بود که دعوت دولت را در جشن کاخ سفید نپذیرفت و مؤدبانه گفت: «مسافت 1600 کیلومتر ، راه درازی است که آدم به‌خاطر خوردن یک ناهار رنج پیمودن آن‌را تحمل کند.» اما به‌خلاف آن‌چه گفته‌اند از مسافرت به خارج از امریکا و صحبت کردن با مردم کشورهای دیگر لذت می‌برد. در این باره گفته است:
«هدف از این مسافرت‌‌‌های فرهنگی این است که به ملل دیگر نشان داده شود که هر مسافر امریکایی یکی از اعضاء کنگره یا رئیس شرکت جنرال موتورز نیست.»
فاکنر در مقابله با منتقدان سطحی، یا خاموش بود یا جواب‌های کوتاه طعنه‌آمیز و نیش‌دار می‌داد. در جواب کسی که پرسیده بود: «عده‌ای کتاب‌ها‌ی شما را دو یا سه بار خوانده‌اند و چیزی دستگیرشان نشده، چه باید بکنند؟» جواب داده بود: «چهار بار بخوانند.» و یا در پاسخ منتقدی که به قسمت‌هایی از نوشته‌های او که از زبان آدمی خل‌وضع بیان می‌شود، ایراد گرفته و گفته بود که قواعد دستوری در آن رعایت نشده و نقطه‌گذاری ندارد و نامفهوم است، صفحه‌ای پر از نقطه ماشین کرده بود و گفته بود: «هر جا که دلتان خواست از این نقطه‌ها بچسبانید.»
از فاکنر، سه چهار ماهی قبل از مرگش، پرسیده بودند: «از دنیا چه می‌خواهی؟»
جواب داده بود: «می‌خواهم مثل دوره‌‌ای از زندگی گذشته‌ام کت کهنه‌ی گرمی بپوشم که جیب‌های بزرگی داشته باشد و بتوانم جوراب‌هایم، کتابی از منتخبات آثار شکسپیر و یک بطر ویسکی در آن‌ها بگذارم. مگر آدم بیش از این چه می‌خواهد؟ اما زمانه نمی‌گذارد. زمانه می‌خواهد من تاجی از شهرت بر سرم بگذارم و چشم‌هایم را مدام به زرق و برق آن بدوزم. زمانه در قالب یک پزشک، مرا از خوردن ویسکی هم محروم کرده است. جوهر و شکوه بشری دارد می‌میرد. یاید فکری کرد.»
«قلمرو خدا» از کتاب «طرح‌های نیواورلئان» که از کارهای اولیه‌ی فاکنر است، برگردانده شده است.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.