داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

طوطی

طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست می‌داشت.
وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمی‌گردد، مأیوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه بیسکویت سروته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ «هر جا که این‌جا نیست.» با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدم‌ها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگی خصوصیم از مردم چیزی ندیده بودم.
بی‌هدف خیابان را در پیش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هرگاه امتداد خیابان در تقاطع با خیابان دیگر به دیوار می‌رسید، به راست یا به چپ می‌پیچیدم. سرانجام خود را، خسته و از پای درآمده، کنار یک دکان پرنده فروشی یافتم. نزدیک سه راه سیروس.
پرنده‌ها بعضی خاموش بودند و بعضی چرت می‌زدند و بعضی جک‌جکی داشتند. ناگهان چشمم به یک طوطی افتاد که قفسش آویخته بود. همین که نگاهش کردم، با صدای عروسک‌گردان‌های خیمه‌شب‌بازی واژه‌هایی را ادا کرد که انگار می‌گوید: «حمید آمد.» سپس تکرار و تکرار و هر بار تندتر از بار پیشین تا سرانجام ساکت ماند.
عجب! اسم مرا از کجا می‌دانست؟ نمی‌دانم دچار توهم شده بودم یا واقعاَ طوطی چیزی شبیه «حمید» یا «عمید» یا «امیر» می‌گفت.
به مغازه‌دار گفتم:
– این طوطی چند؟
– پنجاه هزار تومن.
– او… وه!
– نطقش عالیه، هر چی بگی یاد می‌گیره.
در همین هنگام طوطی داد زد: یاد می‌گیره، یاد می‌گیره، یاد می‌گیره…
– کم‌تر…
– صرف نمی‌کنه. لنگه‌ش پیدا نمی‌شه. جوونه، نزدیک صد سال عمر می‌کنه. ببرش.
طوطی داد زد: ببرش، ببرش، ببرش…
– تخفیف بده.
– پنج تومنشم ندین. قفسشم مال شما. آینه هم داره.
در دل گفتم « توتک» رفته، من تنها هستم. این طوطی مونسم می‌شه. دست در جیب بغلم کردم و چهل وپنج هزار تومان شمردم و روی پیش‌خوان گذاشتم. دکاندار قفس را با چوب قلاب‌دار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد.
– قدمش خیر باشه.
– چی می‌خوره؟
– تخم آفتاب‌گردان، زرده‌ی تخم‌مرغ پخته رُ خورد کن، با سبزی‌جات بده بخوره. گوشتم می‌خوره، پخته بده که مریض نشه. پسته و بادوم و فندقم خیلی دوس داره. قندم مایه‌ی عشقشه.
– خرجشم که زیاده.
– از زن کمتره!
– عجیب! از کجا فهمیده که زن من رفته؟
انگار که از خانه بیرون آمده بودم و ده پانزده کیلومتر پیاده گز کرده بودم که این طوطی را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف دیگر خیابان رفتم.
– تاکسی!
جلو پایم ایست کرد.
– دربست، سیدخندان.
طوطی کز کرده و خاموش بود. انگار می‌ترسید. سوار که شدم، راننده نگاهی به طوطی انداخت و گفت:
– تازه خریدین؟ مبارک باشه.
طوطی ناگهان به سخن در‌آمد و گفت:
– مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه…
برای چند دقیقه غم‌هام را فراموش کردم.
بچه‌های محل ورود طوطی را به خانه دیدند. از فردا التماس‌کنان می‌خواستند به خانه بیایند و با طوطی صحبت کنند. به آن‌ها گفتم اگر پدر و مادرشان از آن‌ها راضی باشند و به آن‌ها اجازه بدهند، می‌توانند روزهای جمعه صبح بیایند و یک ربع ساعت طوطی را ببینند.
کارم درآمده بود.
طوطی خیلی نقل داشت: در آینه خودش را نگاه می‌کرد. با عکس خودش حرف می‌زد. نوکش را به نوک تصویر آینه می‌سایید. چشم‌هایش را خمار می‌کرد. قر گردن می‌آمد. بال‌هایش را باز و بسته می‌کرد و جلو چشم تماشاچی‌ها بر دلبری‌ها می‌افزود.
وقتی از خانه بیرون می‌رفتم جیغ می‌کشید. کم‌کم یادش دادم که بگوید: «زود برگرد.» وقت صدای چرخاندن کلید در قفل یا صدای پای مرا می‌شنید داد می‌زد: « حمید آمد! حمید آمد!…»
دیگر تنها نبودم. بچه‌های همسایه و حتی بزرگ‌ترها به دیدن طوطی می‌آمدند. اسمش را« توتک» گذاشته بودم. به دنبال اسم زنم. برایش فندق و پسته مغز می‌کردم. هر روز سینی زیر قفسش را می‌شستم. قندبه دهانش می‌گذاشتم. باش حرف می‌زدم. در قفسش باز بود. خودش از قفس بیرون می‌پرید و روی زانوهایم می‌نشست. بعد می‌پرید روی دوشم. بعد با منقارش گوشم را می‌خاراند.
صبح که از خانه بیرون می‌رفتم در قفس را محکم می‌بستم که گربه به سراغش نرود.
یک روز یکی از همسایه‌ها به دیدن من و طوطی آمد. البته بیش‌تر به دیدن طوطی. از تماشای طوطی که خسته شد نشست. برایش چای ریختم و کنارش نشستم. در میان صحبت پرسید: «توتک خانم کجاست؟ مدتی‌ست پیدایش نیست.»
– رفته پیش مادرش، بچه که نداریم. دلتنگی می‌کرد. هر چه از دستم برمی‌آمد محبت می‌کردم. راضی نمی‌شد. دست من که نیست. بچه می‌خواست . نداشتیم که.
– تقصیر کدامتانه؟
می‌خواستم بگویم «تقصیر چیه؟ وقتی نمیشه، نمیشه دیگه.» فهمیدم منظورش این است که عیب از کدامتان است.
– عیب از منه آقا. دکتر می‌گه بچه که بودی حتماَ اُریون گرفتی. ممکنه که بچه‌دار نشی.
– دوادرمون کردی؟
– خیلی. افاقه نمی‌کنه.
– دکتر علفی می‌گن خوبه.
– حالا که زنم رفته. باشه تا بعد.
– پس طوطی رُ واسه‌ی همین آوردی.
– بله.
– من دو تا مرغ عشق دارم. زنم از دستشون خسته شده می‌آرم براتون.
در دل گفتم: طوطی که دارم. مرغ عشق هم داشته باشم، ببینم جای بچه‌ و زن پر می‌شه یا نه.
– متشکرم، بیارین.
قفس مرغ‌عشق‌ها رُ روبه‌روی قفس طوطی به اتاق آویختم. طوطی از قفس بیرون بود. گذاشتمش توی قفس و رفتم به سراغ مرغ‌عشق‌ها. مقداری شاهدانه برداشتم و ریختم توی ظرفشان. طوطی جیغ کشید. بعد رویش را به طرف دیوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به چرت‌زدن. گفتم: توتک! خوابی؟ باز ساکت ماند. یک حب قند برداشتم و رفتم نزدیک قفس. اعتنا نکرد و رویش را برگرداند. فهمیدم حسود شده و قهر کرده.
مرغ‌عشق‌ها از سروکول هم بالا می‌رفتند و سروصدا می‌کردند. یک دفعه طوطی مثل زن‌ها شروع کرد به شیون و بال‌ها را از دو طرف به سرش می‌کوبید. وحشت‌زده به طرف قفس دویدم و گفتم: «توتک جان، آرام باش، صدا نکن.» ساکت شد. مثل این‌که از حال رفته باشد، یک بری گوشه قفس افتاد و کم‌کم خوابش برد.
شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلویزیون را روشن کرده بودم. طوطی در خواب بود یا از حال رفته.
صبح با صدای مرغ‌عش‌ق‌ها از خواب بیدار شدم. دیدم طوطی همان‌طور کز کرده و لال کنج قفس تپیده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم آفتاب‌گردان‌ها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهمیدم هوا پس است. صبر کردم تا روز کمی خودش را نشان بدهد و همسایه از خواب بیدار شود، قفس مرغ‌عش‌ق‌ها را برداشتم. به طرف خانه همسایه رفتم و در زدم.
آقای براتی تازه از خواب بیدار شده بود. عبایی روی دوشش انداخته و دندان‌های مصنوعی را هنوز در دهان نگذاشته بود.
– سلام عرض می‌کنم.
– علیکم‌السلام. خیر باشه . کله سحر!
– بله، انشاءالله خیره. طوطی من تحمل این دو تا زبون بسته رُ نداره. مریض شده. می‌ترسم از دست بره. پرنده‌ها رُ آوردم خدمت خودتون.
– آقا، اینا خیلی ارزش دارن. من به کس دیگه غیر از شما نمی‌دادمشون. گفتم شما بچه ندارین، سرتون گرم بشه.
– بله، می‌دونم، اما طوطیه خیلی حسوده، ممکنه نفله بشه.
با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت:
– خوش آمدین. حالا بفرمایین یه چایی میل کنین. فهمیدم که در دل می‌گوید: زود گورت را گم کن. لیاقت محبت نداری.
– متشکرم. چایی صرف شده. باید برم اداره. دیر می‌شه. خداحافظ.
کلید را که در جای کلید چرخاندم، صدای طوطی بلند شد: « حمید آمد، حمید آمد…» انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ایستادم و گفتم:
– خیلی حسودی‌ها، زن بیچاره‌ام آن‌قدر حسود نبود.
– بود، بود، بود…
– عجب! تو طوطی نیستی، جنی!
یک حبه قند برداشتم و دستم را توی قفس بردم. به ملایمت قند را از دست گرفت و کروچ‌کروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بیرون آمد و روی دستم نشست و با منقارش گوشم را خاراند. آشتی کرده بود.
زندگیم با طوطی شیرین شده بود. همراه با من به تلویزیون نگاه می‌کرد. به رادیو گوش می‌داد. شب‌ها همپای من بیدار می‌نشست و چرت ‌می‌زد و صبح زودتر از من از خواب بیدار می‌شد.
در اداره که مشغول کار بودم گه‌گاه دلم شور می‌زد که مبادا در قفسش بازمانده و گربه او را خورده باشد. عصر پس از خرید لوازم خوراک خودم و او یکسره به خانه می‌آمدم. دلم برایش تنگ می‌شد. وقتی می‌گفت: «حمید آمد»، همه غم‌ها از دلم می‌رفت.
داشتم توتک را فراموش می‌کردم که یک روز جمعه بعدازظهر در زدند. باز کردم توتک بود، زن خوشگل بچه‌سالم، خودش را در آغوش انداخت و بغضش ترکید. گرم بود. مهربان بود. بوی گل می‌داد. فقط توانستم بگویم: «چرا رفتی؟» و توانست بگوید: «چرا دنبالم نیامدی؟» بغلش کردم و آوردم توی اتاق روی مبل نشاندم. لباس خانه‌اش را آوردم. خودم لباسش را عوض کردم. در آغوشم لمید. هنوز گریه می‌کرد. چشم‌های خیس و گونه‌های شور از اشکش را بوسیدم. لب‌هاش داغ و پرخون و نازک مثل همیشه بود. چشمش به طوطی افتاد. گفتم:
– خیلی بامزه‌س، آزاری نداره.
سر تکان داد. طوطی باز بغض کرده بود. زنم گفت:
– ببرش بیرون، می‌خوام بات تنها باشم.
– چشم.
طوطی را به اتاق دیگر بردم و از هر چه جز زنم فارغ شدم. گپ زدیم. گله‌گزاری کردیم. از روزگار گفتیم . خوردیم. نوشیدیم. دمار از دوری‌ها برآوردیم و… صبح شد.
یک مرتبه به یاد طوطی افتادم. به سراغش رفتم. قفس خالی بود. وای، یادم رفته بود در قفس را ببندم. همه جا را گشتم . اتاق‌ها، حیاط، زیرزمین، انبار… نبود که نبود.
طوطی، توتک، کجایی؟
هیچ جوابی نبود. پیش زنم برگشتم و با نگرانی گفتم:
– طوطی رفته، فرار کرده…
خونسرد گفت:
– رفته که رفته. من که آمده‌ام. دیگه طوطی می‌خوایی چه کنی؟ و خندید.
با این همه دو سه هفته‌یی دلم برای طوطی تنگ می‌شد. کم‌کم فراموشی آمد. یک روز با توتک صحبت‌کنان از کوچه می‌گذشتیم. از پشت پنجره خانه آقای براتی یک دفعه صدای طوطی را شنیدم که می‌گفت:
– حمید آمد. حمید آمد. حمید آمد…
خشکم زد. به توتک گفتم:
– طوطی به خانه براتی رفته.
براتی گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده. زنم گفت:
– مهم نیس، جاش خوشه. بذا همون جا باشه. ما خودمون بچه‌دار می‌شیم. وقت برای نگه‌داری طوطی نداریم.
– چی؟
– بچه‌دار می‌شیم، من حامله‌م.
– چرا به من نگفتی؟
– می‌خواستم مطمئن بشم.
– حالا مطمئن شدی؟
– بله.
بچه‌دار نمی‌شدیم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچه‌دارمی‌شیم. نکنه، نه، نه.
جلوی چشمم سیاه شده بود و نزدیک بود بیفتم! نکند در غیبت؟ نه، نه! در این خیالا کار شیطونه، بعضی خیالا گناهه.
انگار کسی بیخ گوش گفت:
– مگه طوطی تخم وترکه تو بود که آن‌قدر دوستش داشتی؟
– هان؟ طوطی؟ بچه؟ توتک؟
پرده سیاه از جلو چشمم کنار می‌رفت. زانوهایم جان می‌گرفت. بچه‌دار می‌شیم. دیگه وقت نگه‌داری طوطی نداریم. با دکتر علفی‌یم کاری نداریم…
به زنم گفتم:
– باید بریم پیش دکتر زنان، باید رژیم مناسب داشته باشی. بریم دستور بگیریم.
نویسنده: سیمین بهبهانی
برگرفته از:
دنیای سخن
سال شانزدهم
شماره 90، اسفند78 و فروردین 79
حروفچین: شراره گرمارودی

عید فقرا صفا ندارد

عید چه روز غم انگیزی است. لحظه‌ای پس از آن که چارلی با زنگ ساعت از خواب بیدار شد، این جمله به ذهنش رسید و یک‌هو دلیل آن دل‌تنگی مبهمی را که سراسر شب پیش آزارش داده بود، درک کرد. آسمان پشت پنجره تیره و تار بود. روی تخت‌خواب نشست و زنجیر چراغی را که پیش رویش آویزان بود کشید و با خود اندیشید عید کریسمس، چه روز واقعاً غم انگیزی است، از میان میلیون‌ها جمعیت نیویورک، من در واقع تنها آدمی هستم که باید ساعت شش صبح این روز سرد و سیاه عید کریسمس از خواب بیدار شوم. بله، من تنها آدم این شهرم که باید بیدار باشم.
لباس پوشید و وقتی از یکی از طبقه‌های بالایی ساختمان تک اتاقه‌ی محل سکونتش پایین می‌آمد، تنها صدایی که شنید صدای ناساز خُرخُر خواب بود و تنها چراغ‎های روشن، چراغ‎هایی بودند که صاحب خانه‎ها فراموش کرده بودند خاموش‎شان کنند. چارلی صبحانه‎اش را در یکی از واگن‎های غذا خوری شبانه‌روزی خورد و سوار تراموا شد. از خیابان سوم گذشت و قدم زنان به ساوتون پلیس رسید. هوا تاریک بود. خانه‎ها جلو نور چراغ‎های خیابان، دیواری از پنجره‎های سیاه کشیده بودند. هزاران نفر در خواب بودند و این خواب همگانی، به شهر حالت سرزمین متروکی می‎داد. انگار شهر سقوط کرده بود، انگار آخرالزمان شده بود. چارلی درهای آهنی -شیشه‎ای ساختمانی را که از شش ماه پیش،‌ آسانسورچی آن‌جا شده بود باز کرد و از میان سرسرای زیبای آن به سوی اتاق رخت‌کن، پشت سرسرا رفت و آن‌جا جلیقه‎ای راه راه با دکمه‎های برنجی، دستمال گردنی گره خورده به شکل پاپیون و کت و شلواری که روی درزهایش نوار آبی روشن دوخته شده بود پوشید. آسانسورچی شب کار، روی چهار پایه کوچک آسانسور چرت می‎زد. چارلی بیدارش کرد و آسانسورچی شب کار، با صدایی گرفته گفت که نگهبان در ورودی بیمار شده و نمی‎تواند آن روز به سر کار بیاید. با بیماری نگهبان، چارلی جانشینی برای وقت ناهار نداشت و عده زیادی از ساکنان آپارتمان منتظرش بودند تا برایشان تاکسی بگیرد.
چند دقیقه‎ای از شروع کارش نگذشته بود که خانم هویگ در طبقه چهاردهم که چارلی می‎شناختش و زنی ظاهراً بدکاره بود زنگ آسانسور را به صدا در آورد. خانم هویگ هنوز نخوابیده بود و با لباس خواب بلندی که کتی رویش پوشیده بود به آسانسور آمد. دو تا سگ کوچولوی با مزه‎اش هم دنبالش آمدند. چارلی او را پایین برد و تا وقتی‌که به درون تاریکی رفت و سگ‎هایش را گوشه پیاده رو رها کرد چشم از او برنداشت. زن چند دقیقه‎ای بیرون ماند و دوباره برگشت و چارلی بار دیگر او را چهارده طبقه بالا برد. زن از آسانسور که خارج می شد گفت: «عیدت مبارک، چارلی.»
چارلی گفت: «راستش برای من که عید و غیر عید معنی ندارد، خانم هویگ. به عقیده من عید، روز شادی بخشی که نیست هیچ، خیلی هم غم انگیز است. نمی‎گویم اهالی این محل آدم‎های دست و دلباز و خیری نیستند- نه، راستش انعام خوبی هم می‎دهند- اما می‎دانید، من در اتاق کوچکی تنها زندگی می‎کنم و زن و بچه و کس و کاری ندارم. برای آدم‎های تنها، عید لطف چندانی ندارد، نیست؟»
خانم هویگ گفت: «متأسفم، چارلی. خود من هم کس و کاری ندارم. برای آدم‎های تنها، عید لطف چندانی ندارد، نیست؟»
سگ‎هایش را صدا کرد و دنبال آن‎ها به آپارتمانش رفت. چارلی پایین آمد.
تا مدتی خبری نشد و چارلی سیگاری روشن کرد. دستگاه حرارت مرکزی در طبقه زیر ساختمان با حرکت منظم و سنگین خود به‌کار افتاد و ساختمان را به لرزه انداخت. صدای خفه‌ی بخار و گرما در فضا پیچید و نخست در سرسرا و سپس در تمام شانزده طبقه طنین انداخت. اما این صدا انگار نوعی لرزش و بیداری مکانیکی بود و بار تنهایی و دل‌تنگی او را سبک نمی‎کرد. فضای سیاه و تیره‌ی پشت درهای شیشه‎ای، اکنون دیگر به‌رنگ آبی برگشته بود اما این نور آبی، انگار منبعی نداشت و بی‌مقدمه در هوا ظاهر شده بود. نوری غم‌انگیز بود و گریه‌آور و خیابان خالی را پر کرد و چارلی نزدیک بود گریه‎اش بگیرد که تاکسی زرد رنگی جلوی ساختمان ایستاد و والسرها در لباس شب، سیاه مست از آن پیاده شدند و چارلی آن‌ها را به آپارتمان‎شان در بالاترین طبقه ساختمان رساند. دیدن والسرها سبب شد که به فکر بیفتد و به تفاوت زندگی خودش در اتاقی محقر با زندگی مردم بالانشین بیندیشد. وحشتناک بود.
آن‌گاه نخستین کلیسا روندگان، زنگ آسانسور را به صدا در آوردند. سه خانواده بیشتر نبودند. چند خانواده‌ی دیگر هم ساعت هشت صبح به کلیسا رفتند اما باقی ساکنان ساختمان بیدار نبودند هرچند دیگر بوی سرخ کردن گوشت خوک نمک‌سود و قهوه‌ی صبحانه در اتاقک آسانسور پیچیده بود.
کمی از ساعت نه گذشته بود که خانم پرستاری به همراه کودکی سوار آسانسور شدند. هم پرستار و هم کودک پوستشان تیره و آفتاب سوخته بود و چارلی می‎دانست که تازه از برمودا برگشته‎اند.چارلی خودش هرگز به برمودا نرفته بود. چارلی زندانی بود و مجبور بود روزی هشت ساعت در قفس دو و چهل در یک و هشتاد آسانسور زندانی باشد و خود آسانسور هم در چاهکی که شانزده طبقه طول داشت محبوس بود. ده سالی بود که در ساختمان‎های مختلف آسانسورچی بود و زندگی‎اش را این جور می‎گذراند. طول متوسط هر بار بالا و پایین رفتن را حدود یک هشتم مایل تخمین زده بود و وقتی که به فکر هزاران مایلی افتاد که در این سال‏ها طی کرده بود، وقتی به فکر هزاران مایلی افتاد که در این سال‎ها طی کرده بود، وقتی به فکر افتاد که کاش کابین آسانسور را از میان ابر و مه فراز دریای کارائیب پیش رانده بود و آن‌را روی ساحلی مرجانی در برمودا فرود آورده بود، ساکنان آپارتمان‎ها را عامل تنگی و باریکی مسیر سفرهایش پنداشت. انگار که این نه طبیعت خود آسانسور که فشار زندگی آنان بود که او را حبس کرده بود، انگار آن‌ها بودند که بال و پرش را قیچی کرده بودند.
در این فکرها بود که دوپال‏ها در طبقه نهم زنگ آسانسور را به صدا در آوردند. آن‌ها هم عید را به او تبریک گفتند. چارلی به دوپال‏ها که در آسانسور پایین می‏رفتند جواب داد: «متشکرم که به فکر من هستید، اما عید برای من روز تعطیل و روز استراحت نیست. برای فقرا،‌ عید روز غم انگیزی است. من در اتاقکی کوچک، تک و تنها زندگی می‏کنم و زن و بچه و فک و فامیلی ندارم.»
خانم دوپال پرسید: «پس شام شب عید را با کی می‏خوری چارلی؟»
چارلی گفت: «شب عید که من شام نمی‏خورم. ساندویچی می‏خرم و وصله شکمم می‏کنم.»
«وای، نگو چارلی!» خانم دوپال زن چاق و چله‏ای بود اما دلی نازک داشت و ناله و شکایت چارلی حال خوش روز عیدش را خراب کرد، طوری‌که انگار زیر بارانی تند و ناگهانی گرفتار آمده است. گفت: «ای کاش می‏توانستم تو را سر سفره شام عیدمان دعوت کنم چارلی، آره، من اهل ورمونتم و بچه که بودم، آره، شب عید عده‌ی زیادی سرسفره‏مان جمع می‏شدند، پست‌چی و معلم و بچه‏‎ها و هر بنده خدایی که خانواده و فک و فامیلی نداشت، آره و حالا هم نمی‏دانم چرا نباید این کار را بکنم. آخر تو هم که انگار نمی‎‏توانی آسانسور را ول کنی، می‏توانی چارلی؟ با همه‌ی اینها، همین که آقای دوپال شکم غاز شب عید را پاره کند، به تو زنگ می‏زنم و بشقابی برایت می‏فرستم. آره، ‌و دعوتت می‏کنم بیایی بالا دست کم لقمه‏ای از شام شب عید مهمان ما باشی.»
چارلی تشکر کرد. سخاوت و دست و دل‌بازی آن‌ها شگفت زده‏اش کرده بود. اما مطمئن نبود پس از آمدن دوستان و بستگان، موضوع فراموش‌شان نشود.
بعد خانم‌بزرگ گادشیل زنگ زد و وقتی برای چارلی عید خوشی آرزو کرد،‌ چارلی سرش را پایین انداخت و گفت: «خانم گادشیل، فقیر فقرا که عید ندارند. کریسمس برای من که روز تعطیل و استراحت نیست. کریسمس برای فقرا واقعاً غم‎انگیز است. لابد خبر دارید که من زن و بچه و فک فامیلی ندارم. تک و تنها توی دخمه‌ی کوچکی زندگی می‏کنم.»
خانم گادشیل گفت: «خود من هم کس و کاری ندارم، چارلی!» زن با لحنی کنایه‎دار و خالی از هرگونه رنجشی حرف می‎زد و به اجبار، ظاهری جدی به خود می‎گرفت: «یعنی راستش برو بچه‎ها امروز پیش من نیستند. من سه تا بچه و هفت تا نوه دارم اما هیچ‌کدام به این فکر نیستند که این طرف‎ها بیایند و عید کریسمس را با من بگذرانند. البته من مشکل آن‌ها را درک می‎کنم. می‎دانم خیلی مشکل است که آدم در ایام تعطیلی با بچه‎ها سفر کند اما خودم که به سن و سال آن‌ها بودم همیشه هر طور بود به دیدار پدر و مادر می‎رفتم. اما خوب آدم‎ها با هم فرق دارند و ما نباید به خاطر چیزهایی که دلیلش را نمی‎دانیم آن‌ها را محکوم کنیم. می‎دانم تو چه حالی داری چارلی! من خودم هم حالا کس و کاری ندارم. من هم درست مثل تو هستم. تک و تنها.»
سخنرانی خانم گادشیل بر او اثر نگذاشت. این درست که تنها بود اما آپارتمانی داشت ده اتاقه با سه تا نوکر و کلفت و پول و مال و منال و انواع جواهرات، چه بسا بر و بچه‎های بی‌چیز و گرسنه‌ی محله‎‏ای فقیرنشین از دیدن ته مانده‌ی غذایی که آشپزشان دور می‎ریخت سر از پا نمی‎‏شناختند. بعد به فکر بچه‎های فقیر افتاد. روی چهار پایه‎ای در سرسرا نشست و به بچه‎ها فکر کرد.
بچه‎ها روز عید کریسمس حال و روز خوشی نداشتند. همین که پاییز می‎رسید، شور و هیجان نزدیک شدن عید کریسمس آغاز می‎شد و خوشحال از این که روز معرکه‎ای در پیش خواهند داشت و تا روز سپاس‌گزاری در آخرین پنجشنبه‌ی ماه نوامبر، فکر کریسمس دیگر رهایشان نمی‎کرد. اوضاع و احوال طوری جور می‎شد که لحظه‎ای از فکر کریسمس بیرون نروند. همه‎جا حلقه‎های گل بود و آذین‌بندی و ناقوس‎ها که به صدا در می‎آمدند و درختان پارک‎ها و بابانوئل که سر هر گذری ایستاده بود. عکس‏های فراوانی که در مجله‏‎ها و روزنامه‏‎ها چاپ شده بود و روی هر در و دیواری چسبانده بودند، با خبرشان می‏کرد که اگر خوب و مؤدب باشند، هر چه بخواهند نصیبشان می‌شود. حتی اگر سواد خواندن نداشتند باز هم خبردار می‎شدند، کور هم اگر بودند باز خبردار می‎شدند، این خبر آمیخته با هوایی بود که بچه‏های فقیر تنفس می‏کردند. هر بار که به خیابان می‏رفتند با دیدن آن‌همه اسباب بازی گران‌قیمت پشت شیشه‌ی مغازه‏ها به بابانوئل نامه می‏نوشتند و پدر و مادرها قول می‏دادند که نامه‏های‌شان را پست می‏کنند اما تا بچه‏ها به خواب می‏رفتند، نامه‏ها را در بخاری می‏سوزاندند و صبح که عید می‏شد چگونه می‏توانستی به آن‌ها بفهمانی، چگونه می‏توانستی به آن‌ها بگویی که بابانوئل فقط به خانه‌ی خرپول‎ها می‎رود، که بابانوئل راه خانه‌ی مردمان خوب و شریف را بلد نیست، که وقتی عیدی‎های تو، فوقش آب‌نبات است یا بادکنک، چگونه تاب می‎آوری به چشمان‌شان نگاه کنی؟
چند شب پیش‌تر که چارلی از کار به خانه بر می‎گشت، زنی را با دختر خردسالی در خیابان پنجاه و نهم دیده بود. دخترک داشت گریه می‎کرد. چارلی حدس زد دختر دارد گریه می‎کند، می‎دانست که دارد گریه می‎کند چون که انواع و اقسام اسباب‌بازی پشت شیشه‌ی مغازه‎ها دیده بود و از خود پرسیده بود چرا نباید دست کم یکی از آن‌ها مال او باشد. اندیشید که مادر دخترک لابد در خانه‎ای کار می‎کند یا شاید جایی پیشخدمت است. پس از آن دید که آن‌ها به اتاقی می‎روند مثل اتاق خودش با دیوارهای نمور و بی هیچ دستگاه گرم کننده‎ای در سرمای شب عید کریسمس تا قوطی کنسرو و سوپی باز کنند و بخورند و دخترک را دید که پیش از خواب، جوراب پاره پوره‎اش را جایی می‎آویزد و دید که مادر کیف پولش را زیر و رو می‎کند تا بلکه چیزی بیابد و در جوراب بیندازد –زنگ طبقه یازده رشته‌ی خیالاتش را از هم گسست. وقتی بالا رفت آقا و خانم فولر منتظرش بودند. به‌آن‌ها که کریسمس خوشی را برایش آرزو کردند گفت: «برای من عید، روز تعطیل و روز استراحت نیست، خانم فولر، عید فقرا صفا ندارد.»
خانم فولر پرسید: «چند تا بچه داری، چارلی؟»
جواب داد: «چهارتا زنده، دوتا هم توی گور.»
از عظمت این دروغ یکه خورد. ادامه داد «خانم، لیبری هم چلاق است.»
خانم فولر گفت: «متأسفم، چارلی.» آسانسور که به سرسرا رسید، بیرون رفت و سربرگرداند و گفت: «چند تا هدیه برای بچه‎ها پیش من داری، چارلی! من و آقای فولر حالا داریم به منزل دوستی می‎رویم. وقتی برگشتیم، بیا عیدی بچه‎ها را بگیر.»
چارلی تشکر کرد. بعد زنگ طبقه چهارم را زدند و چارلی بالا رفت تا خانواده وستون را پایین بیاورد.
وقتی وستون ها عید کریسمس را به او تبریک گفتند، چارلی جواب داد: «برای من که کریسمس روز تعطیل و استراحت نیست. برای فقرا، عید روز غم انگیزی است. می‎دانید من توی دخمه‎ای تک و تنها زندگی می‎کنم.!»
خانم وستون گفت: «بیچاره چارلی، می‎دانم چه می‎کشی. زمان جنگ که آقای وستون به جبهه رفته بود، من‌هم عید کریسمس، تک و تنها بودم. شب عید نه شامی داشتم نه درخت کاجی، نه چیزی. فقط با چند تا تخم مرغ، نیمرویی درست کردم و نشستم و تا صبح اشک ریختم.» آقای وستون که به سرسرا رفته بود، با بی صبری زنش را صدا زد. خانم وستون گفت: «می‎دانم چه می‎کشی، چارلی!»
ظهر که شد،‌ بوی گوشت خوک نمک سود و قهوه، جای خود را به بوی گوشت پرندگان خانگی و مرغ‌های وحشی شکار شده داد و ساختمان عین محله‌ی مسکونی بزرگ و شلوغی، سرگرم تهیه سور و سات و ضیافت جشن عید شد. بچه‎ها و پرستارهای بچه‎ها، همه از پارک برگشته بودند. مادر بزرگ‎ها و عمه‎ها در اتومبیل‎های دراز لیموزین‌شان سر می‎رسیدند. بیشتر کسانی که از در سرسرا تو می‎آمدند، بسته‎هایی پیچیده در کاغذهای رنگی دستشان بود و کت پوست و لباس‌های نو نوارشان را پوشیده بودند. چارلی در جواب بیشتر کسانی که به او تبریک می‎گفتند همچنان گله می‎کرد و وضع زندگی خود را از وضع مردی مجرد و تنها به پدری فقیر تغییر می‎داد و هر وقت حال و حوصله‎ای پیدا می‎کرد دوباره همان مرد مجرد و تنها می‎شد اما حتی افشای افسردگی و این حالت سودایی در برانگیختن احساس ترحم دیگران، آرام و آسوده‎اش نمی‎کرد و تسکینش نمی‎داد.
ساعت یک و نیم، زنگ طبقه نهم به صدا در آمد و بالا که رفت آقای دوپال مقابل در ایستاده بود با لیوانی در یک دست و بطری آبی در دست دیگر. گفت: «بیا گیلاسی مشروب کریسمس بزن چارلی!» و لیوان را برایش پر کرد. بعد سروکله کلفت‎شان پیدا شد که سینی پر از غذای سر پوش‌داری دستش بود. خانم دوپال از اتاق نشیمن بیرون آمد. «عیدت مبارک، چارلی! من از آقای دوپال خواهش کردم زودتر غاز را پاره کند تا یک لقمه هم به تو برسد، آره، نخواستم با دسر بستنی یک‌جا بفرستم، چون می‎ترسیدم دسر آب شود. وقتی نوبت دسر شد، باز صدات می‎زنم.» آقای دوپال گفت: «کریسمس بی هدیه چه لطفی دارد، چارلی؟» و از آپارتمان، جعبه پهن بزرگی آورد و آن را روی سینی غذا گذاشت.
چارلی گفت: «دارید کاری می‎کنید که این کریسمس برای من هم یک عید راست راستی بشود.» اشک از چشم‌هایش جاری شد. «ممنون، حقیقتاً ممنون.»
همه با صدای بلند گفتند: «عیدت مبارک! عیدت مبارک!» و همان‌طور که شام و عیدی‎هایش را با خود به آسانسور می‎برد، تماشایش کردند. پایین که رسید، سینی و جعبه را به اتاق رخت کن برد. زیر سرپوش سینی، سوپ بود و کمی ماهی با سس و تکه‎ای گوشت غاز. زنگ دوباره به صدا در آمد اما پیش از آن‌که جواب بدهد، جعبه اهدایی خانم دوپال را باز کرد. ربدوشامبری در جعبه بود. دست و دلبازی و کوکتیل‎شان داشت رفته رفته در مغزش اثر می‎گذاشت. شاد و شنگول به طبقه دوازدهم رفت. کلفت خانم گادشیل سینی به‌دست، مقابل در ایستاده بود و خود خانم گادشیل هم پشت سرش انتظار می‎کشید. خانم گادشیل گفت: «عیدت مبارک چارلی!»
چارلی از او تشکر کرد و دوباره اشگ، گوشه چشم‎هایش جمع شد. پایین که می‎آمد، در راه، لیوان شرابی را که روی سینی خانم گادشیل بود سر کشید. غذای اهدایی خانم گادشیل کباب بود. چارلی با انگشت تکه‎ای از کباب گوشت گوسفند برداشت و در دهان گذاشت. صدای زنگ دوباره بلند شد و چارلی صورتش را با حوله‎ای کاغذی پاک کرد و به طبقه یازدهم رفت. خانم فولر گفت: «عیدت مبارک، چارلی!» خانم فولر با بغلی پر از بسته پیچیده در کاغذ نقره‎ای، عین عکسی در یکی از این آگهی‎های تبلیغاتی در آستانه‌ی در ایستاده بود و آقای فولر هم کنار او دست روی شانه زنش گذاشته بود و هر دو قیافه‎ای داشتند انگار که می‎خواهند گریه کنند. خانم فولر گفت: «این چیزها را آماده کرده‎ایم تا برای بچه‎ها به خانه ببری. این هم هدیه‎ای برای زنت لیبری و این هم عیدی ناقابلی برای خودت. تا این‌ها را به آسانسور ببری شامت هم حاضر است.» چارلی هدیه‎ها را به آسانسور برد و برگشت تا سینی غذا را ببرد. در آسانسور را که می‎بست، خانم و آقای فولر هر دو گفتند: «عیدت مبارک، چارلی!» چارلی شام و هدایا را به اتاق رخت کن برد و پوشش بسته‎ای را که به خودش هدیه شده بود باز کرد. کیف جیبی کوچکی از پوست نهنگ امریکایی بود که حروف اول اسم و فامیل آقای فولر گوشه‎اش چاپ شده بود. شام آن‌ها هم غاز بود و چارلی با انگشت تکه‎ای از گوشت غاز برداشت و جوید و داشت با نوشیدن کوکتیل آن را فرو می‎داد که صدای زنگ آسانسور بلند شد. دوباره بالا رفت. این بار نوبت وستون‎ها بود که گفتند: «عیدت مبارک، چارلی!» و جامی مشروب آمیخته با زرده تخم مرغ، تکه‎ای بوقلمون و هدیه‎ای به او دادند. هدیه‌ی آن‌ها هم ربدوشامبر بود. بعد زنگ طبقه هفتم به صدا در آمد و بالا که رفت، شامی دیگر و اسباب بازی‎هایی دیگر در انتظارش بود. آنگاه طبقه‌ی چهارده زنگ زد و چارلی بار دیگر بالا رفت و دید که خانم هویگ با پیراهن راحتی خانه در راهرو ایستاده است، با یک جفت چکمه سواری در یک دست و چندتایی کراوات در دست دیگر. زن که از مدتی پیش هم‌چنان گریه می‎کرد و مشروب می‎خورد با مهربانی گفت: «عیدت مبارک، چارلی! من تمام روز به فکر تو بودم. می‎خواستم هدیه‎ای برایت تهیه کنم و همه‌ی سوراخ سمبه‎ها را گشتم و همه جا را زیر و رو کردم و دیدم تنها چیزهایی که از آقای بروئر باقی مانده همین‎هاست. گمان نکنم این چکمه‎های سواری به دردت بخورد اما ببینم از این کراوات‎ها خوشت می‎آید؟» چارلی کراوات‎ها را گرفت و از او تشکر کرد و با شتاب به آسانسور برگشت، چون زنگ آسانسور دو سه باری به صدا در آمده بود.
چارلی تا ساعت سه صبح، چهارده سینی شام روی میز و کف اتاق درخت کن چیده بود و صدای زنگ آسانسور همچنان به گوشش می‎رسید. تا می‎خواست شروع کند به خوردن، مجبور می‎شد برود بالا و شام دیگری بگیرد و در گرماگرم خوردن کباب گوشت گوساله پارسون‎ها بود که دوباره مجبور شد بالا برود و دسر دوپال‎ها را با خود پایین بیاورد. در اتاق رخت‌کن را بست چون حس می‎کرد خاصیت و برکت صدقه و خیرات در انحصاری بودن آن است و دوستانش اگر می‎فهمیدند کسان دیگری هم می‎کوشند احساس تنهایی‎اش را تسکین دهند، سخت پکر می‎شدند. غاز بود و بوقلمون و مرغ و قرقاول و کبک و کبوتر. ماهی قزل‎آلا بود و آزاد ماهی و گوش‎ماهی سس‎دار و صدف و خرچنگ دریایی و گوشت لخم خرچنگ و ماهی کولی و نرم تن. کیک کشمشی بود و کلوچه‌ی مغزبادام‎دار و شیرینی خامه‎ای و بستنی آب شده و کیک و کلوچه قندی و خامه‌ی پف کرده و دو برگه پنیر باواریایی. ربدوشامبر بود و کراوات و دکمه سردست و جوراب و دستمال و یکی از خانم‌ها هم اندازه یقه‎اش را پرسیده بود و سه تا پیراهن سبز رنگ هدیه داده بود. ظرفی شیشه‎ای که مطابق نوشته‌ی برچسب آن پر از عسل گل یاس بود و چهار شیشه‌ی ادکلن و چند تا سنگ مرمر سفید غش‎گیر کتاب و ده دوازده کارد استیک خوری. کوهی از هدیه‎ها و صدقه‎هایی که شتاب‌زده گرد آورده بود و در اتاق رخت کن روی هم تلنبارشان کرده بود. وجود این همه چیز، گه گاه به تردیدش می‎انداخت. مثل این بود که دل زنی را ربوده بود اما زن می‎خواست در عوض زنده زنده درون کومه‎ای از غذا و لباس خفه‎اش کند. غذای چندانی نخورده بود چون غذا، به نحوی غیر عادی زیاد بود، جوری که انگار تنهایی عاملی بود که می‌توانست در او اشتهایی مهیب و حیوانی بیافریند. هیچ‌یک از هدایایی را که به نام بچه‎های خیالی‎اش به او داده بودند باز نکرده بود اما هر مشروبی را پایین فرستاده بودند سرکشیده بود و دور و برش ته مانده‎های مارتینی بود و مانهاتان و اولدفشندز و کوکتیل شامپانی و تمشک و مشروب آمیخته با زرده تخم مرغ و برونکس و سایدکار.
چهره‎اش گل انداخته بود. عاشق دنیا بود و دنیا هم عاشق او. به زندگی گذشته‎اش که فکر کرد، گذشته را در هاله‎ای از نور دلپذیر و رنگارنگ دید و انباشته از تجربه‎های حیرت انگیز و دوستان غیر معمول. با خود اندیشید که شغلش، شغل متصدی آسانسور ـبالا و پایین رفتن و پیمودن صدها متر فضای پر خطر- نیاز به اعصاب فولادین و هوش فضانوردان داشت. خاطره‌ی همه‌ی فشارها و سختی‎های زندگی –دیوارهای نمور اتاقش و ماه‎ها بی‌کاری- به یک‌باره از ذهنش پاک شد. هر چند دیگر کسی زنگ نزد به درون آسانسور رفت و در را بست و با سرعت زیاد تا آخرین طبقه بالا رفت و دوباره پایین آمد، بالا و باز پایین تا مهارت شگرفش را در پیمودن فضا بیازماید.
در چنین گشت و گذاری بود که زنگ طبقه دوازده به صدا در آمد و در مسیر پرواز خود توقف کوتاهی داشت و خانم گادشیل را هم سوار کرد. آسانسور که راه افتاد، در اوج شور و نشاط، دستش را از روی دسته مهار سرعت برداشت و فریاد زد: «کمربند ایمنی‎ات را ببند، خانم گادشیل! آماده شو، می‎خواهیم توی فضا چند تا معلق بزنیم!» خانم گادشیل بی‌اختیار جیغی کشید. بعد به دلایلی کف آسانسور نشست. چارلی نمی‎دانست چرا رنگ چهره‌ی زن این قدر پریده است، چرا اصلاً کف آسانسورنشسته است؟ زن دوباره جیغ کشید. چارلی آسانسور را، به خیال خود، آرام و هوشمندانه فرود آورد و در آسانسور را باز کرد و با فروتنی گفت: «معذرت می‎خواهم که ترساندمتان، خانم گادشیل! می‎خواستم فقط کمی شوخی کرده باشم!» زن دوباره جیغ کشید، ‌بعد دوان دوان به سرسرا رفت و فریاد کشان مدیر ساختمان را صدا زد.
مدیر، چارلی را اخراج کرد و خود، کار اداره آسانسور را به عهده گرفت. خبر بی‌کاری، لحظه‎ای به قلب چارلی نیشتر زد. طی آن روز، این نخستین برخورد چارلی با دنائت بشری بود. در اتاق رخت‌کن نشست و به جویدن تکه چوبی مشغول شد. از یاد مشروب‎ها رفته رفته دلش گرفت و هم‌چنان که هنوز مست مست هم نشده بود به هوشیاری خفت باری رسید. از فراوانی غذا و هدیه‎های دور و برش احساس گناه و بی‌لیاقتی کرد. از دروغی که درباره‌ی بچه‎هایش گفته بود سخت پشیمان شد. مجرد بود و نیازهای ساده‎ای بیش نداشت. به خیرخواهی مردم طبقات بالا نشین ناسپاسی کرده بود. اصلاً ناسپاس بود.
آن‌گاه در میان این رشته اندیشه‎های مستانه، اندام برجسته‌ی زن سرایدار خانه و سه بچه لاغر مردنی‎اش هویدا شد. به فکر آن‌ها افتاد که در اتاق زیر زمینی‎شان نشسته‎اند و از شور و نشاط عید کریسمس محروم‎اند. با این خیال، از جا برخاست. اکنون می‎فهمید در وضعی است که می‎تواند ببخشد، می‎تواند به راحتی، کسانی را خوشبخت کند. همین هوشیارترش ساخت. کیسه زباله‎ای برداشت و آن را پر کرد؛ نخست با هدیه‎های خودش و بعدش با هدیه‎هایی که به بچه‎های خیالی‎اش داده بودند. با شتاب مسافری که قطارش داشت به ایستگاه نزدیک می‎شد به تکاپو افتاد، چون نمی‎خواست منتظر بماند تا چهره‎های تلخ و عبوس مسافران را به هنگام پیاده شدن ببیند. لباسش را عوض کرد و داغ از حس نیرویی دل‌پذیر و ناآشنا،‌کیسه را همچون بابانوئلی بی‎ریش و پشم به پشت شانه انداخت و از در پشتی ساختمان بیرون زد و سوار تاکسی شد و به لوورایست ساید رفت.
زن سرایدار و بچه‎هایش، تازه بوقلمونی را که کلوپ دمکراتیک محلی برایشان فرستاده بود تمام کرده بودند و شکم‎شان پر بود که چارلی با مشت به در کوبید و فریاد زد: «عیدتان مبارک!» کیسه را با خود کشید و هدایای بچه‎ها را کف اتاق ریخت. عروسک بود و اسباب بازی‎های موزیک‎دار و قالب‎های چهارگوش چوبی و کیف خیاطی و لباس سرخ‌پوستان و کارگاه بافندگی و به نظرش رسید که با ورود به اتاق زیرزمینی، محیط افسرده و غم زده آن‌جا را به کلی عوض می‎کند و به جایش شادی می‎پراکند. وقتی نصف هدایا را باز کردند به خانم سرایدار لباس حمام حوله‎ای بلندی داد و بعدش به طبقه بالا رفت تا هدایایی را که به خودش بخشیده بودند باز کند.
اما بچه‎های خانم سرایدار تا پیش از ورود چارلی آن‌قدر هدیه گرفته بودند که گیج و منگ شده بودند و فقط با درک مستقیم و پراحساس خانم سرایدار از خاصیت بخشش و صدقه بودکه بچه‎ها توانستند تا وقتی که چارلی آن‎جا بود، بعضی از هدیه‎ها را باز کنند اما همین که چارلی از اتاق بیرون رفت، زن بین بچه‎ها و هدایایی که هنوز بازشان نکرده بودند ایستاد و گفت: «خوب بچه‎ها، بس است دیگر، به انداه کافی بسته‎ها را باز کردید و سهم خودتان را برداشتید. ببینید چه قدر اسباب بازی دارید؟‌ هنوز حتی با نصف آن‌ها هم بازی نکرده‎اید. ماری تو هنوز حتی به آن عروسکی که اداره آتش‌نشانی برایت فرستاده نگاه هم نکرده‎ای. حالا بهترین کاری که باید بکنیم این است که بقیه اسباب بازی‎ها را برای آن خانواده فقیر خیابان هادسون خانواده دگر ببریم. مطمئنم آن‎ها آهی در بساط ندارند.» زن وقتی فهمید می‎تواند چیزی ببخشد، می‎تواند دلی شاد کند،‌ می‎تواند انگشت شفا بخشی روی زخمی دردمندتر از زخم خود بگذارد، نور سعادتی بر چهره‎اش تابید و –مثل خانم دوپال و خانم وستون، مثل خود چارلی و مثل خانم دگر وقتی خود خانم دگر هم به نوبه‌ی خود به فکر حال و روز خانواده فقیر شانون می‎افتاد- نخست عشق، سپس بخشش و بعد حس و نیرویی او را به حرکت درآورد و گفت: «یالا بچه‎ها، ‌یالا کمک کنید این اسباب بازی‎ها را جمع کنیم. یالا، یالا» زیرا هوا تاریک شده بود و می‎دانست که ما، ‌در خیرخواهی هرزه و لجام گسیخته‌ی خود فقط برای یک روز، از یک‌دیگر پیشی می‎گیریم و این روز دیگر تقریباً داشت به آخر می‎رسید. زن خسته بود اما نمی‎توانست استراحت کند، نمی‎توانست استراحت کند.
نویسنده: جان چیور (John Cheever)
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره نویسنده:
جان چیور از برجسته ‎ترین داستان نویسان معاصر امریکاست. در رمان‎ها و به ویژه داستان‎های کوتاهش، زندگی به ظاهر مرفه جوامع صنعتی امروز را با ظرافت و تیزبینی و طنزی تلخ نکوهیده است. او را به سبب هوشمندی و قدرتش در خلق فضاهایی که از واقعیت زندگی واقعی‎تر می‎نمایند، چخوف ادبیات امریکا نامیده ‎اند.
چیور به سال 1912 در شهر کووینسی ایالت ماساچوست به دنیا آمد. در هفده سالگی درس و مشق و مدرسه را رها کرد و به کار نوشتن پرداخت. به دلیل بدعت‎های تازه در کار داستان نویسی به دریافت جوایز گوناگونی در داخل و خارج از امریکا و از جمله پولیتزر و جایزه ملی کتاب و مدال هاولز نایل آمده و آثارش به بسیاری از زبان‎های زنده دنیا ترجمه شده است. جان چیور از آخرین بازمانده‎های نسل نویسندگانی چون ارنست همینگ‎وی، ویلیام فاکنر، اسکات فیتز جرالد، جان دوس پاسوس و جان استاین بک است.
برگرفته از: «دنیای سخن» شماره‌ی 78 اسفند و فروردین 77

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.