داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ناتاشا

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش آرام سوت می زد.
– با این عجله کجا می روی ناتاشا؟
– می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
– راستی؟ خوش خبر باشی.
ناتاشا با عجله از پله ها پایین دوید. کلاه سرش نبود و بارانی اش خش خش می کرد. ولف از روی نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. یک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کیف خیس اش را روی تخت انداخت و سرحوصله دست هایش را شست و خشک کرد.
بعد دم در در اتاق خرنوف پیر رفت و در زد. خرنوف و دخترش توی اتاق آن طرف راهرو زندگی می کردند. ناتاشا روی کاناپه می خوابید. فنرهای درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بیرون زده بودند. توی اتاق شان یک میز رنگ نزده هم بود که روی آن روزنامه هایی پر از لکه های جوهر پخش و پلا بود. خرنوف پیرمردی ریزنقش بود که لباس خواب بلندش تا مچ پایش می رسید.. قبل از این که سر تراشیده ولف توی درگاه اتاق ظاهر شود با عجله توی تخت خزید و ملحفه را روی خودش کشید.
– بیا. چه خوب شد آمدی. بیا تو.
پیرمرد به سختی نفس می کشید و در کمد پا تختی اش نیمه باز بود.
بارون ولف همان طور که کنار تخت می نشست و روی زانوهایش می زد گفت: شنیدم که دیگر تقریبا خوب خوب شده اید الکسی ایوانیچ.
خرنوف دست زرد و خیس اش را دراز کرد و سرش را تکان داد: نمی دانم شما چی شنیده اید اما من شک ندارم که فردا می میرم.
با لب هایش صدای پف بلندی درآورد.
ولف با قاطعیت حرفش را قطع کرد: امکان ندارد.
و از جیب پشتش جعبه سیگار نقره ای بزرگی درآورد: اشکالی ندارد سیگار بکشم؟
مدتی طولانی با فندکش ور رفت و صدای چرخ دنده آن را در آورد. خرنوف چشم هایش را نازک کرد. پلک هایش مثل پره های انگشت قورباغه به آبی می زد. چانه برآمده اش پر از تاول های خاکستری بود. بدون این که چشم هایش را کامل باز کند گفت: همین طور می شود. دوتا پسرهام را کشتند و من و ناتاشا را از وطن مان بیرون کردند. حالا هم دارم تو دیار غربت می میرم. احمقانه است که چه طور همه چیز…
ولف با صدای بلند و واضحی شروع به حرف زدن کرد. گفت که چه طور خرنوف خدا را شکر حالا حالا ها زنده می ماند و تا بهار اوضاع روسیه روبه راه می شود و همگی برمی گردند سر خانه و زندگی شان. و بعد ماجرایی از گذشته های خودش تعریف کرد. گفت: آن موقع ها که توی کنگو این ور و آنور می رفتم…
همان طور که حرف می زد هیکل گنده و یقورش آرام تکان تکان می خورد.
– هی.. این جا کجا کنگو کجا. آلکسی ایوانیچ عزیز. یک طبیعت وحشی ای داشت که …یک دهکده ای وسط جنگل تصور کنید که زن ها با پستان های گنده لخت می گردند و جوی آبی به سیاهی بره قره کل از وسط کلبه هاش رد می شود. بعد زیر یک درخت تناور – درخت کیروکو- پرتقال هایی اندازه توپ های لاستیکی روی زمین ریخته و شب ها از توی تنه درخت صدایی درمی آید مثل صدای دریا. من داشتم با رئیس قبیله گپ می زدم. مترجم مان یک مهندس بلژیکی بود که او هم پسر کنجکاوی بود. قسم می خورد که سال 1895 توی مرداب های اطراف تانگانیکا یک ایچتیوسور دیده بوده. رئیس قبیله بدنش را با لاجورد رنگ کرده بود و به همه جاش حلقه آویزون کرده بود. چاق و چله بود و شکم قلنبه. بعدش این طور شد…
ولف با شور و شوق داستانش را تعریف می کرد و به سر تراشیده اش دست می کشید. مدتی بعد خرنوف بی تفاوت گفت: ناتاشا برگشت.
ولف بلافاصله سرخ شد و نگاهی به دور و برش انداخت. چند لحظه بعد از دور صدای قفل در ورودی آمد و بعد صدای قژوقژ پله ها. ناتاشا با چشم هایی درخشان وارد اتاق شد.
– حالت چطوره بابا؟
ولف از جایش بلند شد و با لحنی مصنوعی گفت: پدرت کاملا خوبه. نمی دانم چرا هنوز توی تخت مانده. داشتم براش ماجرای یک جادوگر افریقایی را می گفتم.
ناتاشا به پدرش نگاه کرد و بسته دواها را باز کرد.
آرام گفت: باران می آید هوای وحشتناکیه.
بلافاصله همگی از پنجره به بیرون نگاه کردند، همان طور که معمولا وقتی کسی از هوا حرف می زند همه ناخودآگاه نگاهی به بیرون می اندازند. رگ آبی گردن خرنوف منقبض شد. بعد دوباره سرش را روی بالش پرت کرد. ناتاشا با قیافه ای جدی قطره های دوا را می شمرد و حواسش به ساعت بود. قطره های باران روی موهای نرم و صافش می درخشیدند و زیر چشم هایش حلقه سیاه ای افتاده بود که صورتش را دوست داشتنی تر می کرد.
ولف به اتاقش برگشت و مدتی طولانی با لبخندی مضطرب و خوش حال قدم زد. گاهی خودش را روی مبل و گاه روی تخت پرت می کرد. بعد ناگهان پنجره را باز کرد و توی تاریکی به حیاط و باران تند خیره شد. بلاخره یک شانه اش را با حالتی متشنج بالا انداخت و کلاه سبزش را سرش گذاشت و بیرون رفت.
خرنوف پیر که قوز کرده روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود که ناتاشا تختش را برای خواب شب آماده کند آرام و بی تفاوت گفت: ولف رفت بیرون شام بخورد.
بعد آهی کشید و پتو را محکم تر دور خودش پیچید.
ناتاشا گفت: تخت حاضره. بیا دراز بکش بابا.
دورتادورشان شب شهر را فرا گرفته بود. خیابان ها تاریک بودند و چترها مثل گنبدهای خیس توی نور چراغ ها می درخشیدند. نور ویترین مغازه ها روی آسفالت خیس خیابان منعکس می شد. باران یک سر می بارید و شب تاریک تر می شد. فاحشه های لاغرو قد بلند آهسته توی تقاطع های شلوغ بالا و پایین می رفتند و نور چراغ توی چشم هاشان برق می زد. آن دورها یک تابلو تبلیغاتی روشن و خاموش می شد و مثل چرخ درخشانی می چرخید.
تا آخر شب تب خرنوف زیاد شد. جیوه دما سنج از نردبان قرمز توی آن بالا می رفت و تب تند خرنوف را نشان می داد. دائم زیر لب غروغر می کرد و هذیان می گفت و لبش را گاز می گرفت و سرش را آرام تکان می داد. بالاخره خوابش برد. ناتاشا جلو نور کم رنگ شمع لباسش را در آورد و تصویر مبهم خودش را توی شیشه تیره پنجره نگاه کرد. گردنش باریک و تنش لاغربود و گیس سیاه اش روی ترقوه اش افتاده بود. همان طور آرام و سست ایستاده بود. ناگهان به نظرش رسید که اتاق و همه چیزهای توی آن تکان می خورند. کاناپه، میز پر از ته سیگار، تخت که پیرمرد خیس از عرق با دهن باز و بینی نوک تیزش ناراحت روی آن خوابیده بود، همه مثل کشتی توی شب این ور و آن ور می رفتند. ناتاشا آهی کشید و دستش را روی شانه لخت گرمش گذاشت و تلوتلوخوران خودش را روی کاناپه انداخت. بعد با لبخند ملایمی خم شد و جوراب های وصله خورده اش را پایین کشید. یک بار دیگر احساس کرد اتاق بالاوپایین می رود و گرمای نفس کسی به پشت گردنش می خورد. چشم های سیاه باریکش را که سفیدی اش آبی می زد کاملا باز کرد. حشره ای پاییزی اندازه نخود سیاه دور چراغ چرخید و به دیوار خورد. ناتاشا زیر پتو خزید. گرمای دست و پاهای خودش را احساس می کرد، انگار یک نفر دیگر کنارش خوابیده باشد. حال نداشت بلند شود و شمع را توی آب خاموش کند. ناخودآگاه زانوهایش را به هم فشارداد و چشم هایش را بست. خونوف خرناس بلندی کشید و توی خواب یک بازویش را بلند کرد. بازویش خود به خود مثل بازوی مرده پایین افتاد. ناتاشا نیم خیز شد و به طرف شمع فوت کرد. دایره هایی رنگی جلو چشمش می چرخیدند.
سرش را توی بالش فرو کرد و خندید: چه احساس خوبی دارم.
پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و به نظرش خیلی خیلی کوچک شده بود. خیالاتش مثل جرقه های آتش آرام پخش می شدند و ناپدید می شدند. تازه خوابش برده بود که فریاد بلند دیوانه واری توی اتاق پیچید.
– بابا چی شده؟
کورمال کورمال به طرف میز رفت و شمع را روشن کرد.
خرنوف روی تخت نشسته بود و و نفس نفس می زد و با انگشت هایش یقه بلوزش را محکم می کشید. چند دقیقه قبل از خواب پریده بود و از ترس فلج شده بود. به نظرش رسیده بود که شماره های شب رنگ ساعت روی صندلی دایره سر لوله تفنگی است که به طرفش نشانه گرفته اند. جرات نمی کرد جم بخورد و بی حرکت منتظر صدای شلیک مانده بود. تا این که از ترس بی خود شد و جیغ کشید. حالا داشت به دخترش نگاه می کرد و تندتند پلک می زد و لبخند می زد.
– بابا آرام باش چیزی نیست.
ناتاشا پا برهنه با عجله به طرف پدرش دوید و بالش او را صاف کرد و دستی به پیشانی اش که از عرق سرد و چسبناک شده بود کشید. خرنوف آه بلندی کشید. هنوز از ترس می لرزید. به طرف دیوار چرخید و آرام گفت: همه شون. و من هم …کابوسه… نه تو نباید…
بالاخره به خواب عمیقی فرو رفت. ناتاشا دوباره دراز کشید. کاناپه انگار از قبل ناراحت تر بود و فنرهایش توی پک و پهلو و شانه هایش فرو می رفتند. یادش نمی آمد که چه خوابی دیده بود اما هنوز گرمای آن را احساس می کرد. بالاخره آن قدر این پهلوآن پهلو شد تا دوباره خوابش برد و دنباله همان رویای شیرین قبلی را دید.
بعد دم صبح دوباره بیدار شد. پدرش صدایش می زد.
– ناتاشا حالم بده. یه کم آب بهم بده.
ناتاشا تلو تلو خوران به طرف دستشویی رفت و صدای آب توی لگن لعابی بلند شد. نور دم صبح خوابش را سبک کرده بود. خرنوف باسروصدا چند جرعه بزرگ آب خورد و گفت: ‌خیلی وحشتناکه اگر دیگر هیچ وقت برنگردم.
– بگیر بخواب بابا. سعی کن یک کم دیگه بخوابی.
ناتاشا پیراهن کلفتش را تنش کرد و پایین تخت پدرش نشست. خرنوف چندبار دیگر تکرار کرد: وحشتناکه.
بعد لبخند ترسناکی زد:
– ناتاشا اغلب خواب می بینم که توی ده مان قدم می زنم. یادت می آد، کنار رودخانه نزدیک چوب بری؟ راه رفتن توی خواب سخته. می دانی که همه جا پر از خاک اره و شن است. پاهام فرو می رود تو خاک اره و قلقلک می شه. یادته یک بار با هم رفتیم خارج؟
اخم کرد، سعی می کرد رشته کلام از دستش در نرود.
ناتاشا با تمام جزییات یادش آمد که پدرش آن روزها چه شکلی بود، ریش کوتاه روشن و دستکش جیر خاکستری و کلاه سفری چهارخانه او را به یاد آورد و ناگهان احساس کرد که زیر گریه خواهد زد. خرنوف با لحن سردی گفت: آره این جوریه.
و به تاریکی خیره شد.
– یک کم دیگه بخواب. آره بابا من همه چیز یادمه.
خرنوف با حالت عجیبی جرعه دیگری از آب سرکشید و صورتش را مالید و به بالشش تکیه داد. از توی حیاط صدای فریاد لرزان وشادی آمد.
روز بعد حدود ساعت یازده صبح ولف در اتاق خرنوف را زد. ظرف ها توی قفسه جرنگ و جرنگ کردند و خنده ناتاشا اتاق را پر کرد. بلافاصله ناتاشا از اتاق بیرون دوید و آرام در را پشت سرش بست.
– خیلی خوشحالم. بابا حالش امروز خیلی بهتره.
بلوز سفید و دامن کرمی تنش بود که روی پهلوهایش دکمه می خورد. چشم های باریکش از خوش حالی می درخشید. با عجله ادامه داد:
– دیشب حالش خیلی بد بود، چشم روی هم نگذاشت. حالا تبش کاملا قطع شده. بدنش خنک شده. حتا تصمیم گرفت از تخت بلند بشود. همین الان حمامش کردند.
ولف با لحن مشکوکی گفت: امروز آفتابیه. من نرفتم سرکار.
توی راهرو نیمه تاریک ایستاده بودند و به دیوار تکیه داده بودند و نمی دانستند که دیگر درباره چه حرف بزنند.
ولف ناگهان با جسارت جلو آمد و دست هایش را توی جیب های بزرگ شلوار چروک خورده اش فرو کرد و گفت: می دانی چیه ناتاشا؟ بیا با هم امروز برویم بیرون از شهر گردش. تا ساعت شش برمی گردیم. هان چی می گویی؟
ناتاشا ایستاده بود و یک شانه اش را به دیوار تکیه داده بود. کمی خودش را عقب کشید: چه طوری بابا را تنها بگذارم؟ حتا اگر …
ولف ناگهان با خوشحالی گفت: ناتاشا عزیزم. لطفا بی خیال باش. بابات امروز حالش خوبه. مگر نه؟ اگر یک وقت هم چیزی لازم داشته باشد خانم صاحبخانه همین دوروبر هاست.
ناتاشا آرام گفت: راست می گویی. من می روم بهش بگم.
دامنش چرخی خورد و داخل اتاق رفت.
خرنوف کامل لباس پوشیده بود و فقط یقه بلوزش را نبسته بود. بی حال کورمال کورمال روی میز دنبال چیزی می گشت.
– ناتاشا، دیروز یادت رفت روزنامه بخری.
ناتاشا مشغول دم کردن چایی روی اجاق الکلی شد.
– بابا می خواهم امروز برم گردش. ولف دعوتم کرد.
سفیدی چشم خرنوف که به آبی می زد پر از اشک شد و گفت: باشه عزیزم حتما برو. باور کن حالم امروز خیلی بهتره. اگر فقط این قدر ضعیف نشده بودم…
وقتی که ناتاشا رفت هنوز داشت کورمال کورمال دنبال چیزی می گشت. هن و هن کنان سعی کرد کاناپه را جابه جا کند. بعد زیرش را نگاه کرد. دمر روی زمین دراز کشید و همان طور ماند. سرش گیج می رفت و حالت تهوع داشت. با تلاش زیاد یواش از جایش بلند شد و تقلا کنان روی تختش رفت و دراز کشید. باز احساس کرد که از روی پلی رد می شود و صدای اره کردن تنه های زرد درخت ها را می شنود و پاهایش توی اعماق خاک اره فرو می روند و باد خنکی از روی رودخانه می وزد و سرتاپایش را خنک می کند.
– بله، توی تمام مسافرت هام، هی ناتاشا! بعضی وقت ها احساس خدایی می کردم. توی سیلان قصر سایه ها را دیدم و توی ماداگاسکار یک پرنده زمردی زدم. بومی هاشون گردن بندهای استخوانی می اندازند و شب ها مثل شغال با صدای قوهای کنار دریا آواز می خوانند . توی چادر نزدیکی های تاماتو زندگی می کردم. زمین قرمز و دریا سرمه ای بود. نمی توانم آن دریا را برات وصف کنم.
ولف ساکت شد و آرام میوه کاجی را بالا و پایین می انداخت. بعد کف دست ورم کرده اش را روی صورتش کشید و خندان گفت: حالا نگاه کن! یک قران پول توی جیبم نیست و توی ترسناک ترین شهر اروپا گیر کرده ام. صبح تا عصرتوی اداره مگس می پرانم و شب توی رستوارن راننده کامیون ها نان و سوسیس سق می زنم. اما آن وقت ها…
ناتاشا روی شکم دراز کشیده بود و بازوهایش را باز کرده بود و به آبی فیروزه ای آسمان و نوک براق و روشن کاج های سر به فلک کشیده نگاه می کرد. به آسمان خیره شده بود و دایره هایی روشن جلو چشمش می درخشیدند و ناپدید می شدند. هرازگاهی پولکی نورانی از نوک یک کاج به نوک کاج دیگر می پرید. کنارش بارون ولف با لباس گشاد خاکستری اش نشسته بود وپاهایش را جمع کرده بود و میوه کاجش را بالا و پایین می انداخت.
ناتاشا آه کشید. به نوک کاج ها خیره شد و گفت: اگر قرون وسطا بود حتما من را توی تنور می سوزاندند یا این که قدیسه می شدم. بعضی وقت ها خیالات عجیبی به سرم می زند. از شدت سرخوشی بی وزن می شوم و احساس می کنم توی هوا معلق هستم. بعد ناگهان همه چیز را می فهمم، مرگ، زندگی، همه چیز را. یک بار وقتی حدود ده سالم بود نشسته بودم توی اتاق غذا خوری نقاشی می کردم. بعد خسته شدم و توی فکر رفتم. ناگهان، خیلی سریع، زنی پابرهنه آمد تو. لباس آبی رنگ و رو رفته ای تنش بود. شکمش بزرگ بود و صورتش کوچک و لاغر و زرد و چشم های خیلی مهربان و اسرار آمیز داشت. بدون این که به من نگاه کند با عجله رد شد و رفت اتاق کناری. من نترسیده بودم و نمی دانم چرا فکر کردم آمده کف اتاق ها را بشورد. دیگر هرگز ندیدمش. اما می دانی کی بود؟ مریم باکره.
ولف لبخند زد: چرا این فکر را می کنی ناتاشا؟
– می دانم. پنج سال بعد خوابش را دیدم. یک بچه توی بغلش بود و بچه فرشته ها پاهایش را گرفته بوند، درست مثل نقاشی رافائل، فقط همه شون زنده بودند. به جز این بعضی وقت ها یک چیزهای دیگری هم می بینم. توی مسکو وقتی بابا را بردند و من تنها توی خانه مانده بودم می دانی چی شد؟ روی میز یک زنگوله کوچک برنزی بود، از همان ها که توی تبرول می اندازند گردن گاو. ناگهان زنگوله توی هوا بلند شد و جرنگ جرنگ صدا داد و بعد افتاد زمین. چه صدای پاک و شفافی داشت.
ولف نگاه عجیبی به او انداخت. کاج را محکم پرت کرد و با لحن سرد و مبهمی گفت: ناتاشا باید چیزی بهت بگم. می دانی، من هیچ وقت نه آفریقا رفتم و نه هند. همه اش دروغ بود. تقریبا سی سالم شده اما به جز سه تا شهر روسیه و چندتا ده و این کشور متروک جایی را ندیده ام. معذرت می خواهم.
لبخند غمگینی زد. ناگهان دلش برای همه تخیلاتی که از کودکی تا آن موقع دلش را با آن ها خوش کرده بود سوخت.
هوای پاییزی خشک و گرمی بود. نوک طلایی کاج ها تاب می خوردند و تنه هاشان صدای غژوغژ خفیفی می داد.
– مورچه.
ناتاشا بلند شد و دامنش را تکاند و دستی به دامنش کشید: روی مورچه نشسته ایم.
ولف پرسید: خیلی ازم بدت می آد؟
ناتاشا خندید: شوخی می کنی؟ تازه حالا با هم مساوی شدیم. من هم هرچی درباره تخیلاتم و مریم باکره و آن زنگوله گفتم خیال پردازی بود. یک روز همه اش به سرم زد و بعد از آن کم کم احساس کردم که واقعا این اتفاق ها افتاده.
ولف ناراحت گفت: آره درست همین طوره.
ناتاشا که سعی می کرد طعنه نزند گفت: پس باز هم برام از مسافرت هات بگو.
ولف با حرکتی از روی عادت قوطی سیگار بزرگش را درآورد.
– در خدمتم. یک بار وقتی داشتیم با قایق بادبادنی از برونی می رفتیم سوماترا…
کناره دریاچه شیب ملایمی داشت. عکس تخته های چوبی اسکله مثل مارپیچی خاکستری توی آب افتاده بود. آن طرف دریاچه جنگل سیاه کاج ادامه داشت. اما این جا و آن جا تنه های سفید و برگ های زرد مات درخت های سپیدار به چشم می خوردند. تصویر نورانی ابرها توی آب فیروزه ای شنا می کرد، ناتاشا ناگهان یاد مناظر لویتن افتاد. احساس کرد توی روسیه هستند، فقط توی روسیه از شدت زیبایی و خوشبختی بغض گلوی آدم را می فشارد. خوش حال بود که ولف ماجراهایی غیرواقعی اما تا این حد شگفت تعریف می کند. ولف سنگ های کوچکی روی آب طوری پرت می کرد که قبل از آن که فرو روند لحظه ای روی آب سر می خورند و جلو می رفتند. وسط هفته بود و هیچ کس آن دوربرها نبود، فقط گاهی صدای فریاد کوتاهی از تعجب یا خنده ایی از دور به گوش می رسید. روی دریاچه قایقی با بادبان سفیدی شناور بود. مدتی طولانی کنار ساحل قدم زدند. از شیب کناره دریاچه بالا رفتند و توی مسیری که بوی نمناک بوته های تمشک سیاه می داد راه رفتند. کمی بعد به کافه متروکی رسیدند که نه مشتری داشت و نه خدمتکار. انگار ناگهان جایی آتش گرفته باشد و همه با لیوان ها و بشقاب هاشان فرار کرده باشند. ولف و ناتاشا تو رفتند و دوتادور کافه گشتند و پشتت میزی نشستند و وانمود کردند که می خورند و می نوشند و گروه موسیقی برایشان می نوازد. و همانطور که داشتند می خندیدند ناتاشا احساس کرد که از دور واقعا صدای موسیقی غریبی می شنود. با حالتی اسرار آمیز بلند شد و به طرف ساحل دوید. بارون ولف ناشیانه دنبالش دوید و گفت: صبر کن ناتاشا هنوز پول نداده ایم.
بعد ساحلی به رنگ سیب سبز پیدا کردند که پر از جگن بود و نور خورشید روی آب مثل طلای مذاب برق می زد. ناتاشا که چشم هایش را نازک کرده بود و سوراخ بینی اش باز و بسته می شد، چندین بار تکرار کرد: وای خدا چقدر زیبا!
ولف انگار کمی دلخور بود. با وجود آن که روز آفتابی و زیبایی بود سایه غمگینی روی دریاچه افتاده بود.
ناتاشا اخم کرد و گفت: نمی دانم چرا احساس می کنم که حال بابا بدتر شده. نباید تنهاش می گذاشتم.
ولف یاد پاهای لاغر و تاول زده پیرمرد افتاد که داشت توی تختش برمی گشت. فکر کرد: اگر واقعا امروز بمیرد چی؟
– این حرف را نزن ناتاشا الان حالش خوبه.
ناتاشا بلافاصله موافقت کرد: من هم همین فکررا می کنم.
ولف کتش را درآورد. بدن چاقش توی بلوز راه راه کمی بوی عرق می داد. ناتاشا راست جلویش را نگاه می کرد و راه می رفت و از این که گرمای بدن ولف را کنارش احساس می کرد خوش حال بود.
ولف همان طور که چوب کوچکی را توی هوا تکان می داد و صدایی شبیه سوت از آن در می آورد گفت: من خیال بافی می کنم. ناتاشا نمی دانی چقدر با خیالات خودم خوشم. واقعا به نظرت وقتی از رویاهام طوری حرف می زنم که انگار واقعی هستند دروغ می گم؟ دوستی داشتم که سه سال توی بمبی خدمت کرده بود. بمبی! وای خدا! بعضی اسم ها چه آهنگی دارند. گفتن اسمش هم هیجان آوره. پر از نور خورشید و طبله. ناتاشا فکرش را بکن. این دوست من اصلا یک تعریف درست و حسابی از بمبی نمی کرد. به جزدردسرهای کارش و گرما و تب و زن یک کلنل انگلیسی چیز دیگه ای یادش نمانده بود! کدام ما واقعا رفته ایم هند؟ معلومه که من رفته ام. بمبی، سنگاپور. مثلا من قشنگ یادمه که…
ناتاشا داشت درست روی لبه آب راه می رفت و موج های کوچک دریاچه به پایش می خورد. از پشت جنگل قطاری رد شد و سوت طولانی آهنگینی زد. روز کمی طلایی تر و کمی ملایم تر شده بود و جنگل آن طرف دریاچه حالا آبی به نظر می رسید.
نزدیک ایستگاه قطار ولف یک پاکت کاغذی پر از آلو خرید، ولی آلوها ترش از آب درآمدند. توی واگن چوبی خالی قطار نشسته بودند و ولف آلوها را یکی یکی از پنجره بیرون می انداخت و دایم می گفت که حیف شد توی کافه از زیر لیوانی های گرد مقوایی که زیر لیوان آب جو گذاشته بودند کش نرفته است.
– نمی دانی وقتی بندازیشون هوا چه قشنگ اوج می گیرند ناتاشا. خیلی جالبه.
ناتاشا خسته بود. چشم هایش را محکم می بست و احساس می کرد که توی شب فرو رفته است. کم کم چشمش را باز می کرد و شب ناپدید می شد و سرش گیج می رفت.
– وقتی دارم برای بابام ماجراهای امروز را تعریف می کنم لطفا حرفم را درست نکن. شاید یک کم به ماجراها رنگ و لعاب بدهم و چیزهای جالبی از خودم دربیارم. خودش می فهمد.
وقتی که به شهر رسیدند تصیبم گرفتند تا خانه پیاده بروند. بارون ولف کم حرف شده بود و زیر چشمی به ماشین های پر سرو صدا نگاه می کرد. اما ناتاشا انگار داشت روی دریا راه می رفت. به نظرش می رسید که از شدت خستگی بال درآورده و بی وزن شده است. ولف به اندازه هوای گرفته بعد از ظهر افسرده به نظر می آمد. یک چهاراه مانده به خانه شان ولف ناگهان ایستاد و ناتاشا از او جلو زد. بعد او هم ایستاد. اطرافش را نگاه کرد. ولف شانه اش را بالا انداخت و دستش را در اعماق جیب شلوار گشادش فرو کرد. سر تراشیده اش را مثل یک گاو نر خم کرد و همان طور که به پیاده رو نگاه می کرد به ناتاشا گفت که عاشقش است. بعد با سرعت برگشت و دور شد و توی یک سیگارفروشی رفت.
ناتاشا گیج و سردرگم همان جا ایستاده بود. بعد آهسته به طرف خانه راه افتاد. فکر کرد: این را هم باید به بابا بگم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و نور چراغ های خیابان مثل سنگ های قیمتی توی مه می درخشیدند. احساس می کرد که دارد ضعف می کند. اطرافش ساکت بود. وقتی که به در خانه رسید پدرش را دید. کت سیاه اش را پوشیده بود و یقه باز بلوزش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر کلید های در را تاب می داد. با عجله از در بیرون آمد. کمی قوز کرده بود و توی مه به طرف دکه روزنامه فروشی می رفت.
ناتاشا صدایش زد و دنبالش رفت: بابا.
خرنوف کنار پیاده رو ایستاد و سرش را خم کرد و با لبخند آشنا و مشتاقش به ناتاشا نگاه کرد.
ناتاشا گفت: بابا چان عزیز دلم! نباید بروی بیرون.
پدر سرش را دربرگرداند و با صدای خیلی ملایمی گفت: ناتاشا جان، خبر خیلی خوبی توی روزنامه امروز چاپ کرده اند. اما من یادم رفته پول بردارم. می توانی بدویی بروی بالا و پول بیاری؟ همین جا منتظرت می مانم.
ناتاشا در را فشار داد و از کنار پدرش ر رد شد. خوش حال بود که پدرش این قدر حالش خوب شده است. با سرعت از پله ها بالا رفت انگار توی رویا باشد. تند از راهرو رد شد.
– این طور که منتظر من واستاده ممکنه سرما بخورد.
معلوم نبود چرا چراغ راهرو روشن بود. ناتاشا به طرف در اتاقشان رفت و صدای حرف زدن چند نفر را از پشت در شنید. در را به سرعت باز کرد. چراغ روی میز حسابی دود می کرد. خانم صاحبخانه، خدمتکار و یک نفر که ناتاشا نمی شناخت جلو تخت ایستاده بودند. وقتی ناتاشا وارد شد همه به طرفش برگشتند و صاحبخانه با تعجب فریادی زد و طرف او آمد.
تازه آن موقع ناتاشا پدرش را دید که روی تخت دراز کشیده بود. شباهتی به مردی که چند لحظه پیش دیده بود نداشت، جسد پیرمرد ریزنقشی بود با بینی ای شبیه موم.
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف
مترجم: دنا فرهنگ

ترجمه از روسی: دمیتری ناباکوف – سیرکا 1924
درباره داستان:
این داستان برای اولین بار به زبان انگلیسی در شماره 9 ژوئن 2008 مجله نیویورکر چاپ شده است.
Natasha: PHOTOGRAPH: BASTIENNE SCHMIDT, “EMBROIDERY” 2007

گل‌کلم‌سبز

«ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.»
شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد.
نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آشغال می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند.
شوهرش می‌گفت: می‌فهمم، اما اگه وقت نداری غذا بپزی برای چی این همه سبزیجات می‌خری؟
نینا شانه‌اش را بالا می‌انداخت. از سبزی خریدن خوشش می‌آمد.
نمی‌توانست بگوید دقیقاً از کی به خریدن سبزیجات علاقه پیدا کرده بود. شاید از همان دو سال قبل که تازه به آمریکا آمده بودند. همان روز دوم وقتی-که او و شوهرش از آپارتمان خواهرش در بروکلین بیرون آمدند تا مغاره‌های دور و بر را ببنیند. خواهرِ نینا که پانزده سال بود آمریکا زندگی می‌کرد-و خودش را آمریکایی می‌دانست، خیال می‌کرد که او خیلی مشتاق است زودتر به مغازه‌ها سر بزند. به نینا گفت:
– برو، برو اما یادت باشه برای این که تو آمریکا زندگی کنی دو تا قانون رو باید حتماً رعایت کنی. اول این که هیچ‌وقت از مغازه‌های گرون خرید نکن مگه این‌که حراج نصف قیمت باشه، دوم این‌که هیچ‌چی از مغازه‌های ارزون نخر.
نینا و شوهرش به خیابانی رفتند که اسم عجیبی داشت:«ام» و توی مغازه‌ها که همه عین هم بودند سرک کشیدند، فرقی نمی‌کرد که چه بفروشند: خوراکی، لوازم برقی، لباس یا کامپیوتر، همه آن‌ها شبیه هم بودند. انگار فقط از روی صدای در مغازه‌ها می‌شد-فهمید که از یک مغازه به مغازه دیگر رفته‌اند.
صبحی سرد و خاکستری در زمستان بود، و نینا که دماغش را در یقۀ پوست خز کت روسی‌اش فرو برده بود و به بازوی شوهرش آویزان شده بود، با احتیاط روی آشغال‌های خیابان پا می‌گذاشت. حوصله نداشت که به آسمان خاکستری یا تابلوهای رنگارنگ مغازه‌ها نگاه کند. سرش کمی گیج می‌رفت. بعد از پرواز طولانی و شب‌زنده‌داری شبِ قبل با خواهرش حالت تهوع داشت. اما ناگهان یکی از مغازه‌ها توجه‌اش را جلب کرد: یک مغازه کوچک سبزی‌فروشی چینی که میوه‌ها و سبزی‌هایش را روی طبق‌های بیرون مغازه چیده بود. کپه‌های رنگارنگ پرتقال و خیار و گوجه‌فرنگی از تمیزی برق می‌زدند. نینا نشان روی جعبۀ گوجه‌فرنگی را خواند «آفتابرس». هنوز داشت انگلیسی یاد می‌گرفت و هر اصطلاح جدیدی به نظرش هیجان‌انگیر و پرمعنی می‌آمد. آفتابرس جالیزی پر از سبزیجات را در بعد از ظهری تابستانی در نظرش می‌آورد، بوی خاک تیره که زیر آفتاب گرم شده بود، ساقه‌های سبزِ کم‌رنگ زیر وزن گوجه‌های آب‌دار خم شده بودند، هوس کرد-به گوجه‌های توی جعبه دست بکشد و ببیند که هنوز از آفتابی که موقع رسیدن به آن‌ها تابیده گرم هستند یا نه. اما همین که دستش را از جیبش درآورد شوهرش بازویش را کشید و او را-به طرف یک مغازۀ دیگری برد.
نینا هرهفته صبح‌های شنبه تنها به خرید می‌رفت، شوهرش ترجیح می‌داد صبح‌های تعطیل تا دیروقت بخوابد تا خیابان هشتاد و شش رانندگی می‌کرد و از مغازه‌های چینی یا روسی خرید می‌کرد. مغازه‌های روسی بین خیابان‌های ری و بیست و سوم بودند. همه مغازه‌ها جنس‌های‌شان شبیه هم بود، اما نینا دوست داشت به همه‌شان سر بزند بلکه چیز غیرمعمول هیجان‌انگیزی پیدا کند. مارچوبۀ سفید، سبدی پلاستیکی پر از انگور سیاه یا سیب‌زمینی‌هایی اندازه فندق. حتی روزهایی که هیچ‌چیز جدیدی در بازار نبود باز هم سرکشی به مغازه‌ها جالب بود. می‌توانست جنس‌های آن‌ها را با هم مقایسه کند. در یک مغازه پیازها بزرگ‌تر و سقت‌تر بودند، ولی سر برگ‌های کاهو زرد شده بود. اما در مغازه بغلی پیازها نرم شده بودند و در زیر سبدهای بزرگ سیب‌زمینی مدفون شده بودند.
نینا وقتی پایش را روی پیاده روی پر از آشغال‌های کاهو و پوست پیاز و گوجه‌فرنگی له شده بود می‌گذاشت، از سرخوشی می‌لرزید. از بین راه‌روهای مغازه‌ها می‌گذشت و دستش را روی گوجه‌فرنگی‌ها که مثل مبلمان تازه لاک خورده براق بودند می‌کشید. کف دستش را روی آواکادوها می‌گذاشت و سطح ناصاف آن‌ها را در مشتش احساس می‌کرد. ناخنش را در پوست پرتقال فرو می‌کرد تا آب تند و تیز آن بیرون بزند. اما سعی می‌کرد دستش را به پوست پرزدار کیوی‌های تخم‌مرغی شکل و لوبیاهای نازکی که شبیه کرم بودند، نزند. اما از دست زدن به دسته‌های شوید و جعفری و فشار دادن آرتیشوها که شکل کاج‌های کوچکی بودند و لذت می‌برد. با انگشت روی طالبی‌ها و هندوانه‌ها می‌زد و به صدایی که می‌دادند با لذت گوش می‌داد.
اما بیش‌تر از هر چیز نینا عاشق بروکلی بود. بروکلی بوی سبزی‌های تازه بهاری می‌داد و شکل درختی پر از ساقه‌های سفت و شاخه‌های درهم‌رفته با گل‌های کوچکی در سر-آن‌ها بود. نینا هر هفته علاوه به یک عالمه سبزیجات دیگر یک بوته بروکلی هم می‌خرید. سبدهای بزرگ قهوه‌ای را به ماشینش می‌برد و مطمئن بود که آن هفته وقت آشپزی کردن پیدا می‌کند. تازه شنبه بود و تمام بعد از ظهر و یک‌شنبه را آزاد بود. تصمیم می‌گرفت که همین که به خانه برسد سبزی‌ها را بشورد و غذایی با آن‌ها بپزد: اسفناج، یا تکه‌های کدو کباب شده یا گراتن پنیر و بروکلی.
اما تا به خانه می‌رسید یک عالمه کار روی سرش می‌ریخت. باید دوش می‌گرفت و موهایش را درست می‌کرد و هزاربار آن‌ها را شانه می‌زد تا وز نکنند. و صد تا بلوز و شلوار را با هم امتحان می‌کرد تا تصمیم بگیرد کدام را بپوشد. باید-لنگه جوراب شوهرش را پیدا می‌کرد و بلوز او را اتو می‌کشید و درها را قفل می‌کرد و انگار در یک چشم به هم زدن زمان می‌گذشت و او دوباره توی ماشین بود و داشت به مهمانی می‌رفت. بین صندلی شوهرش و تصویر خودش در آیینه این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شوهرش در فکر فرو می‌رفت و نینا فکر می‌کرد که لابد حواسش به رانندگی است. احساس بدی داشت. با آن که تمام سعی‌اش را کرده بود، باز هم موهایش وز کرده بودند. صورت گرد و معمولی‌اش با آرایش احمقانه‌تر به نظر می‌رسید و زیر بغل بلوز پشم آنقوره‌اش خیلی تنگ بود. لباس‌هایی که از حراجی‌ها به نصف قیمت می‌خرید یا دقیقاً اندازه‌اش نبودند یا از مد افتاده بودند.
توی ماشین نینا دیگر یاد سبزی‌هایی که خریده بود نمی‌افتاد. آن‌ها همان‌طور توی قفسه‌های یخچال تل‌انبار می‌شدند. گوجه‌فرنگی‌های بی‌چاره زیر کدوها له می‌شدند و برگ‌های کاهو که از گوشه‌های کشو بیرون زده بودند، زرد می‌شدند و بروکلی که توی کشو جا نشده بود در قفسه سوم یخچال تنها می‌ماند.
مهمانی‌ها را پاولیک که هم‌کار شوهر نینیا بود راه می‌انداخت. او چند سالی بود که-از زنش جدا شده بود. مرد قوی‌هیکلی بود با ریشی نامرتب قرمز. شلوارهای گل و گشاد و بلوزهای چرک مرد شده‌ای تن می‌کرد. مهمان‌ها که وارد می‌شدند از ته دل می‌خندید و همان‌طور که پشت آن‌ها می‌زد می‌گفت:«این‌جا راحت باشین. هرقدر خواستین ریخت و پاش کنین.»
و به مهمان‌ها که از پله‌های خاک گرفتۀ خانه به زحمت بالا می‌رفتند و بین مبلمان دست دو و وسایل برقی خراب و خروب و کتاب‌های قطور ادبیات روسیه سکندری می‌خوردند می‌خندید. نینا احساس می‌کرد که نقش او به عنوان میزبان فقط گفتن این جمله است. نه غذایی آماده می‌کرد و نه برای سرگرمی مهما‌ن‌ها کاری می‌کرد. همه-برای خودشان در ظرف‌های یک‌بار مصرف غذا و شراب می‌آوردند و گیتار و شعرهای‌شان که روی روزنامه‌پاره‌ها نوشته بودند، همراه‌شان بود. هیچ‌کدام از مهمان‌ها شاعر و یا موسیقی‌دان نبودند. بیش‌تر آن‌ها برنامه‌نویس کامپیوتر بودند، شغلی که بعد از مهاجرت به آمریکا انتخاب کرده بودند چون این کار آسان‌تر از این بود که سعی کنند مدارکی را که در روسیه در رشته‌های هنری یا علمی داشتند تأیید کنند. اکثر آن‌ها از کاری که می‌کردند راضی نبودند انگار شغل‌شان در شأن آن‌ها نیست. و وقتی کسی از آن‌ها را می‌پرسید که چه‌کاره هستند با بی‌میلی می‌گفتند:«مثل همه، برنامه‌نویس کامپیوتر. اما قبلاً کارم چیز دیگه‌ای بود.»
دوست داشتند درباره کارهای هیجان‌انگیزتری مثل کوهنوردی، قایق سواری یا عکاسی از غروب خورشید درآلاسکا حرف بزنند.
نینا هم برنامه‌نویس کامپیوتر بود اما او از اول این شغل را داشت. درمورد شعر و موسیقی چیز چندانی نمی‌دانست و استعداد خاصی در فعالیت‌های جانبی نداشت.
شوهرش وقتی می‌خواست او را به بر و بچه‌های پاولیک معرفی کند می‌گفت:
– زن من عشق سبزیجات داره.
در مهمانی‌های پاولیک به نینا خوش نمی‌گذشت. مردها همه شلخته و بدترکیب بودند. بشقاب‌های یک‌بارمصرف‌شان را پر از تکه‌های گوشت می‌کردند و پشت هم سیگار می‌کشیدند. حرف‌های‌شان همه تکراری بود. نینا احساس می‌کرد که موقع حرف زدن-یک تکه-گوشت یا کالباس از گوشه دهان‌شان آویزان می‌ماند.
زن‌ها به جز یکی دو نفر، همه جذاب و زیبا بودند. اما زیبایی‌شان توی ذوق می‌زد. زیادی لاغر بودند و موهای صاف‌شان روی شانه‌های‌شان می‌ریخت و انگشت‌های باریک و درازشان از نواختن پیانو و گیتار قوی شده بود. در چشم‌های‌شان غم همه شعرهایی که خوانده بودند نشسته بود و انگار از فرسودگی زودهنگامی رنج می‌کشیدند. آن‌ها همه چیزهایی را که نینا نداشت، داشتند.
نینا تمام شب روی کاناپه سفت خانه پاولیک گوشه دور از بقیه که دور شومینه حلقه می‌زدند، می‌نشست. با خنده و آواز یا شعر خواندن‌شان تمام اتاق را روی سرشان می‌گذشتند. اما نینا برای خودش یک گوشه تنها می‌افتاد. غذا و شراب روی میز تاشویی که کنار پنجره بود می‌گذاشتند، جایی که در دسترس همه بود. نینا سر میز می‌رفت و غذا برمی‌داشت و برمی‌گشت. کنار میز بشقاب‌های پر از تکه‌های نپخته گوشت و خرده‌های نان روی زمین ریخته بود. توی قوطی‌های نصفه نیمه، خیارشورها شناور بودند. همیشه چندتا قوطی ودکا و بطری‌های پنج لیتری شراب بورگاندی یا بسته‌های چیبس باز نشده اضافه می‌آمد. شراب از شیر گالون‌های کوچک چکه می‌کرد و اشکال عجیب و غریبی روی کفپوش درست می‌کرد. بعد از مهمانی، آپارتمان پاولیک بی‌چاره مثل قالیچه کهنه ترکی رنگ و وارنگی به نظر می‌آمد.
اوایل که نینا و شوهرش به مهمانی‌های پاولیک می‌رفتند، او هم با بقیه کنار شومینه می‌نشست. دوست داشت کنار شوهرش بنشیند و موقع گیتار زدن به صورت زیبای او نگاه کند. سرش را به جلو خم می‌کرد. گاه‌گاه نگاهی به نینا می‌انداخت و چشم‌هایش از بین انبوه موهایش برق می‌زد. در آن لحظه نینا حس می‌کرد که فقط برای اوست که می‌نوازد و موسیقی قلبش را می‌لرزاند، پوستش را می‌خراشید و گلویش را می‌سوزاند.
با گذشت زمان، نینا فهمید که او تنها کسی نیست که گیتار زدن شوهرش را نگاه می‌کند. بقیه زن‌ها هم او را با همان‌قدر احساس نگاه می‌کردند. و شاید هر کدام از آن‌ها هم فکر می‌کردند فقط برای خود او می‌نوازد. نینا گاهی اوقات فکر می‌کرد که آن‌ها بیش‌تر حق دارند این‌طور فکر کنند. آن‌ها طوری به نینا زل می‌زدند که نینا احساس می‌کرد که در نگاه‌شان تبدیل به زنی بی‌مصرف و بی‌استعداد با لباس و آرایشی عوضی می‌شود. می‌دانست که در دل‌شان می‌پرسند که چه‌طور این مرد جالب و بااستعداد با هم‌چین زنی ازدواج کرده است. خواهرش این سوال را خودش جواب داد: تو براش بلیط آمدن به آمریکا بوده‌ای.
و این موضوع را دائم به نینا یادآوری می‌کرد.
– نمی‌تونی بگی که این طور نبوده.
نینا نمی‌توانست. راست بود که شوهرش خیلی دوست داشت که به آمریکا بیاید و برای گرفتن ویزای آمریکا لازم بود اقوام درجه یک در آمریکا داشته باشد. و این هم راست بود که بعد از ازدواج با نینا توانسته بود ویزای آمریکا بگیرد و نینا را قانع کرده بود به آمریکا بیایند. اما با این حال نمی‌شد گفت که فقط به همین دلیل با نینا ازدواج کرده بود. خواهر نینا خیلی چیزها را نمی‌دانست. نمی‌دانست که وقتی نینا در بیمارستان بود و آپاندیسش را عمل کرده بود، شوهرش حتی یک دقیقه هم اتاق را ترک نکرده بود هر چه‌قدر هم که نینا-به او اصرار کرده بود تا برود بیرون و هوایی بخورد یا یک فنجان قهوه بگیرد از پهلوی او تکان نخورده بود. تمام مدت پهلوی او نشسته بود و هر بار که او ناله می‌کرد بی‌اختیار دستش را فشار می‌داد. خواهر نینا نمی‌دانست که شوهرش چه‌طور او را از پشت بغل می‌کند و صورتش را در موهای او فرو می‌کند و زمزمه می‌کند «هیچ‌چی تو دنیا مثل این نیست. هیچ چی.» و نینا که نوک بینی تیز او را روی گردنش احساس می‌کند چه‌طور چشم‌هایش پر از اشک می‌شود. خواهر نینا نمی‌دانست که آن‌ها موقع عشق‌بازی چه حرف‌هایی در گوش هم زمزمه می‌کنند.
وقتی از مهمانی برمی‌گشتند، تازه نینا نفس راحتی می‌کشید. کتابی در دست می‌گرفت و پهلوی شوهرش دراز می‌کشید. پاتختی نینا پر از کتاب‌های آشپزی‌ای بود که از حراجی نصف قیمت برنس و نوبل می‌خرید. به پشت دراز می‌کشید و کتاب را روی شکمش می‌گذاشت و می‌خواند. ورق‌های کلفت کتاب روی لباس خواب ساتنش که از فروشگاه ویکتوریا خریده بود خش‌خش می‌کرد. او از این صدا همان‌قدر لذت می‌برد که از مورمورشدن کف پاهایش وقتی که به پاهای پشم‌آلوی شوهرش کشیده می‌شد. از دیدن عکس‌های رنگی براق خورشت گوجه و بامیه در کاسه‌های سفالی قدیمی که دورشان با زیتون و سبزی تزیین شده بود، خوشش می‌آمد. در کتاب مجبوبش «آشپزی ایتالیایی، طعم آفتاب» عکس‌هایی هم از مراحل پخت بود. در آن عکس‌ها دست‌های روشن و تر و تمیز زنی با ناخن‌هایی مرتب، مانند جادوگر یماهر سبزیجات را آماده می‌کردند. دست‌های زن شبیه دست‌های نینا بود و نینا دوست داشت خیال کند که آن‌ها دست‌های خودش هستند. و این خودش است که دارد هویج را در تکه‌های یک‌اندازه خرد می‌کند و او است که دارد مایه آماده دلمه فلفل را داخل آن می‌ریزد و اوست که برگ‌های کاهو را تمیز کرده و بروکلی را خرد کرده و تکه‌هایی از آن را روی میز ریخته است. لب‌های نینا بی‌اختیار تکان می‌خوردند و کلمات دستور آشپزی را با لذت تکرار می‌کردند: روی آن روغن زیتون بمالید، صبر کنید جوش بیاید و مدتی آرام بجوشد. خمیر را خوب ورز بدهید. پوست بکنید، قیمه‌قیمه کنید…
وقتی کتاب را می‌بست و به طرف شوهرش که پشتش را به او کرده بود برمی‌گشت هنوز لب‌هایش تکان می‌خوردند.
شوهر نینا آخر تابستان، همان موقع که مغازه‌های سبزی فروشی خیابان هشتاد و ششم پر از گوجه فرنگی و هلو شده بودند، از او جدا شد.
وقتی که خواهر نینا در یخچال را باز کرد کشوهایش پرپر بود.
خواهر نینا گفت: بدتر از همه، هفته پنجم است. چهار هفته اول آدم نمی‌فهمه چی شده و هنوز شوکه است. می‌دونه اما نمی‌فهمه. انگار کرخت شده باشه. اما هفته پنجم… خودت رو آماده کن.
جلو یخچال چمباتمه زده بود و داشت خوراکی‌هایی رو که خریده بود توی آن می‌گذاشت. نا با چهارتا کیسه پر که از مغازه روسی خریده بود، برای دل‌داری نینا پیشش آمده بود. نینا خسته بو. پشت میز نشسته بود و به پشت خمیدۀ خواهرش نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد که اگر با چکش به آن بکوبد، صدای بلند و پرطنینی از آن بلند می‌شود. مثل کوبیدن روی چوب. قفسه‌های یخچال فوری پر شدند.
– آب‌انگور زندگی من رو نجات داد. وقتی ولادیمیر ولم کرد رفت، فقط آب انگور می‌خوردم. پنیر خامه‌ای، پنیر خونگی، پنیر نرم، پنیر سوییسی، نون، خیارشور، یه قوطی هم کمپوت گیلاس. جیغ کشید: نینا این دیگه چیه؟
کشو سبزیجات را بیرون کشیده بود. یک عالمه گوجه‌فرنگی کپک زده، هلوهای له شده که روی‌شان پر از لکه‌های قهوه‌ای بود، و کاهوهای سیاه شده روی هم تلنبار شده بودند.
خواهر نینا آن‌ها را در سطل آشغال خالی می‌کرد و غر می‌زد.
– اندازۀ یک جالیز سبزی خریده بوده‌ای.
صدای افتادن سبزی‌ها در سطل در آشپزخانه می‌پیچید. تا چند روز بعد در آشپزخانه بوی ماندگی پچیپیده بود. اما نینا از آن بدش نمی‌آمد مثل بوی ترش سوپ سبزیجاتی بود که مادرش چند ساعت روی اجاق می‌گذاشت تا جا بیافتد.
برخلاف پیش‌بینی خواهرش در هفته پنجم اتفاق خاصی برای نینا نیافتاد. فقط احساس می‌کرد که پیر و فرسوده شده است. انگار دورۀ نقاهت مریضی مهلکی را بگذراند. سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند کم‌تر در خانه کار کند. دیگر سبزیجات نمی‌خرید، اما هنوز بعد از کار کتاب‌های آشپزی را ورق می‌زد، هرچند آن‌قدر خسته بود که فقط فهرست آن را نگاه می‌کرد. انگشتش را روی صفجات نرم آن می‌کشید. حروف پررنگ زودتر به چشم می‌آمدند. گراتن گل کلم 17 ، ماکارونی با…72، پای…78، حوصله نداشت دستور پخت غذاها را بخواند، فقط می‌خواست برود صفحه بعد: بادنجان، مرغ و پیاز را با حرارت ملایم بپزید…137، گوجه‌فرنگی تنوری شده…162، کدو و قارچ را تفت داده…34، گوشت قیمه شده را روی برنج…201، سوپ…41، پرش کنید…57…
صدای بلند پاولیک در پیام گیر تلفن، دستور پخت خورشت کنگر را نصفه‌کاره گذاشت. هفته‌ها بود که نینا صدای زنگ تلفن را قطع کرده بود و فقط به پیام‌هایی که روی تلفن کهنه‌اش که خش و خش می‌کرد گوش می‌داد. بیش‌تر پیام‌ها را خواهرش می‌گذاشت که می‌خواست بداند نینا خوب غذا می‌خورد یا نه. یا خبر بدهد که شوهر نینا را حوالی پل پرمنگتون دیده که یک ماهی دودی خریده بوده و گفته بوده که دارد به بوستون می‌رود و شاید تا آن موقع هم دیگر رفته باشد. صدای خواهرش روی پیام‌گیر دور بود و غیرعادی به نظر می‌رسید. اما صدای پاولیک ناگهان نینا را از جا پراند «نینا، خونه‌ای؟» داد می‌زد. نینا بی‌اختیار به در نگاه کرد، نمی‌توانست-باور کند که این صدا از جعبه پلاستیکی پیام‌گیر که به دیوار وصل بود، می‌آید. بعد صدای پاولیک آرام‌تر شد و به سختی می‌شد فهمید که چه می‌گوید، اما نینا احساس کرد که گفت:«خودتو قایم نکن.»
وقتی نینا وارد خانۀ پاولیک شد به نظرش رسید که چیزی تغییر کرده است، هرچند که نمی‌توانست بگوید دقیقاً چه‌چیزی. میز تاشو هم‌چنان کنار پنجره روی قالی چه بود و شومینه پر از مجله‌های قدیمی بود. همه چیز سرجایش بود، اما نینا مطمئن بود که چیزی تغییر کرده است. هیکل گنده پاولیک مثل همیشه از شدت خنده تکان می‌خورد و کاناپه خالی گوشه اتاق منتظر نینا بود. نینا فکر کرد «این‌جا دل‌بازتر شده.»
و سر جای همیشگی خودش گوشه کاناپه نشست. خانه پاولیک بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. زن باریک و ظریفی گیتار می‌زد و آوازی در وصف جاده‌ای پرپیچ و خم که از میان جنگل می‌گذشت، می‌خواند. نینا از آواز خوشش آمد. وقتی آواز تمام شد، زن گیتارش را زمین گذاشت و به طرف میز رفت. پیراهن بافتنی آبی بلندی با جیب‌هایی بزرگ پوشیده بود. هیچ‌چیز اسرارآمیزی در او نبود. مردی که موهایش را به عقب شانه کرده بود و ریش خاکستری نامرتبی داشت به گیتار نگاه می‌کرد. نگاه نینا از آستین مخمل بلوزش، که به طرف گیتار دراز شده بود، تا شانه‌های خمیده و موهای چربش بالا آمد. ناگهان فهمید که ژولیده بودن او نوعی ادا و اطوار نیست بلکه به علت تنهایی و بی‌اعتنایی به سر و وضعش است. دید که زن‌هایی که دور مرد حلقه زده‌اند او را همان‌طور نگاه می‌کنند که شوهرش را نگاه می‌کردند. همه آن‌ها مثل خودش تنها و بی‌کس بودند. و هیچ‌چیز اسرارآمیزی در تنهایی‌شان نبود. نینا دید که او تنها کسی نیست که بیرون از حلقۀ بقیه نشسته است. در واقع فقط عدۀ کمی دور هم نشسته بودند و بقیه در گوشه‌ای تنها روی صندلی‌ای کهنه یا جعبۀ گنده‌ای یا لبۀ پنجره ساکت نشسته بودند و یا دوروبر خانه پرسه می‌زدند و گاهی که سر راه هم قرار می‌گرفتند، گپی با هم می‌زدند، ناشیانه اما باز هم به امید حرفی تازه. نینا هم در یکی از این صحبت‌ها وارد شد.
مردی که آن سر کاناپۀ نینا نشسته بود پرسید:
تو عاشق سبزیجاتی نه؟
نینا سرش را تکان داد.
– فکر کنم یه بار یکی داشت می‌گفت پختن سبزیجات رو خیلی دوست داری.
نینا باز هم سرش را تکان داد.
– می‌دونی من هم سبزیجات خیلی دوست دارم اما زنم از پختن‌شون متنفره.
مرد ادایی درآورد و نینا لبخند زد. کوتاه قد بود با موهای بهم‌ریختۀ قرمز و صورت رنگ‌پریده. یک تکه دستمال توالت روی یک قطره خون خشک شده روی گونه‌اش گذاشته بود.
نینا پرسید: تو هم مثل همه برنامه‌نویس کامپیوتری؟
مرد لبخندی زد و سرش را تکان داد.
– قبل از این‌که بیای آمریکا چی؟
– دبیر فیزیک بودم. اما اصلاً دلم برا اون کار تنگ نشده، راستش همیشه از شاگردام می‌ترسیدم.
نینا خندند. حرف زدن با مرد راحت بود. به چشم‌های خندانش نگاه کرد، انگشت‌هایش سفید بود و ناخن‌هایش کوتاه، موهای روی بند انگشت‌هایش قرمز بودند. سعی کرد تصور کند که اگر اتفاقی دست‌های مرد به سینه‌اش بخورند، چه احساسی خواهد داشت. قطره‌های عرق را از روی دماغش پاک کرد. مرد زن داشت و اصلاً هم جذاب نبود.
نینا پرسید: از چه سبزی‌ای بیش‌تر خوشت می‌آد؟
– رازیانه. بوی محشری داره. سطح ناصافش مثل سیب جنگلی می‌مونه. می‌دونم عجیبه اما همیشه من رو یاد چوب تازه اره‌شده می‌اندازه. تو رازیانه دوست داری؟
نینا سرش را تکان داد. از رازیانه خوشش می‌آمد. شکل غیرعادی جالبی داشت. رشته‌های رویش انگار به خودش وصل نبودند. اما او هیچ‌وقت رازیانه نخورده بود.
گفت: من بروکلی دوست دارم.
– آره! بروکلی! من تو رستوران‌های چینی خورده‌ام. محشره. چه‌طوری می‌پزیش؟
مرد با آن دستمال‌کاغذی چسبیده به گونه‌اش به نظر آن‌قدر قابل‌اعتماد می‌آمد که نینا اعتراف کرد.
– من تا حالا بروکلی نپختم. اصلاٌ هیچ سبزی‌ای نپختم.
نینا تمام شنبه صبح را مشغول خرید وسایل آشپزی بود. مرد توی مهمانی پیشنهاد کرده بود: بیا یه قرار بذاریم با هم آشپزی کنیم.
یه قرار برای آشپزی! نینا یادش نبود که آخرین بار کی تا آن اندازه هیجان زده شده بود. به مغازۀ مکی رفت و برای اولین بار قانون خرید از حراجی‌های نصف قیمت را شکست و دو تا قابلمۀ کوچک که خیلی‌خیلی گران بودند و یک سری ماهیتابۀ استیل براق و یک بخارپز و یک قاشق چوبی خیلی قشنگ که دسته‌اش تاب داشت خرید.
صندوق دار پرسید: می‌خواهین براتون-کادوشون کنم؟
توی راه یادش افتاد که چاقو نخریده است. حتماً کلی چاقو و تخته و آب‌کش و خدا می‌داند چه چیزهای دیگری لازم می‌شد. به خیابان‌ام برگشت و قانون خرید نکردن از مغازه‌های ارزان را شکست و یک‌سری چاقو و دو تا تخته یکی چوبی و دیگری پلاستیکی، یک آب‌کش و چاقویی که سرش خم بود و به درد خوردن گریپ فروت می‌خورد و یک پوست‌گیر و یک سری کاسه فلزی و دو تا پیش بند که روی‌شان عکس قارچ‌های خودرو بود، خرید. از سبزی‌فروشی هم کمی روغن زیتون، فلفل سیاه و یک شیشه سبزی خشک که روی-برچسبش چینی نوشته بود گرفت.
ساعت دو و نیم، نیم‌ساعت قبل از آن‌که مرد بیاید نینا همه‌چیز را آماده کرده بود. ماهیتابه‌ها و قابلمه‌ها با افتخار روی اجاق گذاشته شده بودند و کاسه‌ها و آب‌کش و تخته و چاقوها روی پیشخان آشپزخانه، ردیف کنار کتاب آشپزی ایتالیای طعم آفتاب چیده شده بودند. نینا نگاهی به آشپز خانه‌اش انداخت و سعی کرد هیجان بیش از اندازه‌اش را مخفی کند.
مرد سرموقع آمد. حتی کمی زود. پنج دقیقه مانده به سه. توی راه رو آپارتمان نینا ایستاد و کاپشن چرم گنده و کلاهش را که قطره‌های باران رویش برق می زدند، در آورد. بوی چرم خیس شده می‌داد. یک بطری شراب و نان باگت از توی کیسه کاغذی خیس شده‌ای درآورد و به نینا داد.
– توی فیلم‌ها وقتی مردی یه بطری شراب و نان باگت به زنی می‌ده خیلی شیک به نظر می‌آد، مگه نه؟
نینا سرش را تکان داد. از آن‌چه یادش مانده بود زشت‌تر بود. حافظه نینا کک و مک‌های قرمز روی صورتش را پاک و ابروها و مژه‌هایش را کمی پررنگ‌تر کرده بود و او را لاغرتر و چند سانتی بلندتر به خاطر سپرده بود. دیدن این مرد غریبه در خانه خودش که همه اسباب‌ها آن‌قدر آشنا بودند، عجیب بود. در راه روی باریک که همه چیز دقیقاً سر جای خود بو، مرد مثل یک وصله ناجور به نظر می‌رسید. نینا سریع او را به آشپزخانه برد.
«خوب امروز قراره بروکلی بپزیم، نه؟»
نینا سرش را تکان داد و ناگهان چیز وحشتناکی یادش افتاد. در یخچال را با ترس باز کرد. یادش رفته بود سبزیجات بخرد. به امید معجزه کشو یخچال را بیرون کشید. خالی و تمیز بود. خواهرش با یک دستمال مرطوب آن را پاک کرده بود. فقط یک تکه باریک پوست پیاز بین در کشو گیر کرده بود. نینا به طرف مرد برگشت. نمی‌توانست حرف بزند. همه چیز به نظرش بی‌فایده و احمقانه می‌آمد. وسایل آشپزی روی پیشخان و کشوی خالی سبزیجات و این مرد غریبه که معلوم نبود در آشپزخانه‌اش چه کار می‌کند. نینا پیشانیش را به لاستیک سرد در یخچال تکیه داد، احساس کرد تمام انرژی‌اش را از دست داده است.
مرد پرسید: می‌خوای برم یه چیزهایی بخرم؟
نینا سرش را تکان داد. همه چیز آن‌قدر پوچ و بی‌معنی بود که دیگر هیچ‌کاری به نظرش فایده نداشت.
یک بوته بروکلی بین قفسه سوم و پشت یخچال گیر کرده و همان‌طور آویزان مانده بود. سر گل‌هایش تقریباً به قفسه پایینی می‌خورد. اول مرد چشمش به آن افتاد و به نینا نشانش داد. بروکلی زرد نشده بود و کپک هم نزده بود، فقط کمی تیره و خشک شده بود. تا چند هفته دیگر تبدیل به بروکلی مومیایی شده، می‌شد. اما بویش هنوز بد نبود، یا شاید می‌شد گفت، هیچ بویی نمی‌داد.
مرد گفت: مطمئنم می‌شه پختش.
نینا روی گل‌های کوچک آن آب ریخت و محکم تکانش داد. قطره‌های آب سبز رنگ روی زمین چکید. ساقه‌هایش را برید و تکه‌های تازه‌تر گل‌ها را جدا کرد. با لذت به هر تکه‌ای که روی بقیه تکه‌ها می‌افتاد، نگاه می‌کرد. پوست ساقه‌ها را جدا کرد و آن‌ها را به شکل ستاره‌های یک اندازه‌ای برید. بعضی از کارها آن‌قدر هم که قبلاً تصورش را کرده بود جالب نبودند، اما بعضی کارها حتی از رویاهایش هم هیجان‌انگیزتر بودند. بروکلی‌ها را در قابلمه ریخت و گذاشت بپزند. بخار آب در نازک قابلمه را تکان می‌داد. مرد پیشنهاد کرد که نینا صندلی‌ای کنار اجاق بگذارد.
– برو بالا بو بکش. همیشه هوای گرم به طرف بالا می‌ره. حتماً درست زیر سقف بوی خیلی خوبی می‌آد.
نینا بالای صندلی ایستاد، موهایش به سقف می‌خورد. چشم‌هایش را بسته بود و صورتش را به طرف بالا برده بود. سوراخ‌های دماغش گشاد شده بودند. بوی گرم بروکلی بلند شده بود، رایحه خوش بروکلی صورتش را نوازش کرد و در تمام وجودش رخنه کرد.
نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar)
مترجم: دنا فرهنگ

درباره نویسنده:
لارا وپنیار سی و دو سال دارد و در سال 1994 از روسیه به نیویورک مهاجرت کرده است. او از سال 2002 داستان‌های کوتاه خود را در مجلات انگلیسی چاپ کرده است. در حال حاضر مشغول گذراندن دوره دکترا در ادبیات تطبیقی است. مجموعه داستان‌های کوتاه او با عنوان «یهودی‌ها-در خانه‌ام هستند» در دسامبر 2003 به چاپ رسیده است.
داستان زیر در شماره 5-01-2004 مجله نیویورکر چاپ شده است.

غذا خوردن‌ آلمانی‌

سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند.
سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌.
ـ چه‌ جالب‌!
ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.
دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌، دو تکه‌ گوشت‌ خوک‌، یک‌ بشقاب‌ سوپ‌ و دو فنجان‌چای‌. برای‌ شماها چیز دندان‌گیری‌ نیست‌.
این‌ جمله‌ را با چنان‌ اطمینانی‌ گفت‌ که‌ جرأت‌ نکردم‌ با آن‌ مخالفت‌ کنم‌.ناگهان‌ همة‌ سرها به‌ طرف‌ من‌ برگشت‌. احساس‌ کردم‌ که‌ دارم‌ بار سنگین‌مفصل‌بودن‌ صبحانة‌ ملی‌مان‌ را تحمل‌ می‌کنم‌. منی‌ که‌ صبح‌ها در حین‌ بستن‌دکمه‌های‌ پیراهنم‌ فقط‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ خشک‌ و خالی‌ سر می‌کشم‌.
آقای‌ هافمن‌ که‌ اهل‌ برلین‌ بود گفت‌: این‌که‌ چیزی‌ نیست‌، من‌ هم‌ وقتی‌انگلستان‌ بودم‌ صبح‌ها حسابی‌ می‌لمباندم‌.
قطره‌های‌ سوپ‌ را که‌ روی‌ کت‌ و جلیقه‌اش‌ ریخته‌ بود پاک‌ کرد و چشم‌هاو سبیلش‌ را بالا داد.
خانم‌ اشتیگلر پرسید: واقعاً این‌قدر زیاد می‌خورند؟ سوپ‌ و نان‌ برشته‌ وگوشت‌ خوک‌، چای‌ و قهوه‌، مربا و عسل‌ و تخم‌ مرغ‌، ماهی‌ خام‌ و قلوه‌، ماهی‌پخته‌ و جگر؟ حتی‌ خانم‌ها هم‌ این‌قدر می‌خورند؟
آقای‌ رت‌ گفت‌: دقیقاً. من‌ این‌ را وقتی‌ در هتل‌ لیشتر اسکوئر بودم‌فهمیدم‌. هتل‌ خوبی‌ بود، اما بلد نبودند چای‌ دم‌ کنند.
من‌ خندیدم‌ و گفتم‌: این‌ کاری‌ است‌ که‌ من‌ بلدم‌. می‌توانم‌ چای‌ خیلی‌خوبی‌ دم‌ کنم‌. راز بزرگ‌ آن‌ این‌ است‌ که‌ باید قوری‌ را گرم‌ کرد.
آقای‌ رت‌ بشقاب‌ سوپش‌ را کنار زد و حرفم‌ را قطع‌ کرد: قوری‌ را باید گرم‌کرد؟ برای‌ چی‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟ ها، ها، هاه‌! فکر نمی‌کنم‌ کسی‌ میلی‌ به‌خوردن‌ قوری‌ داشته‌ باشد!
چشم‌های‌ آبی‌ سردش‌ را با حالتی‌ که‌ همه‌جور پیش‌داوری‌ خصمانه‌ در آن‌بود به‌ من‌ دوخت‌.
ـ پس‌ راز بزرگ‌ چای‌ انگلیسی‌ همین‌ است‌؟ تنها کاری‌ که‌ می‌کنید این‌است‌ که‌ قوری‌ را گرم‌ می‌کنید؟
خواستم‌ بگویم‌ که‌ این‌ فقط‌ نوعی‌ مقدمه‌چینی‌ است‌، اما نتوانستم‌ آن‌ راترجمه‌ کنم‌ و ساکت‌ ماندم‌. پیش‌خدمت‌ گوشت‌ گوساله‌ با ترشی‌ کلم‌ و سیب‌زمینی‌ آورد. یکی‌ از مسافرها که‌ اهل‌ شمال‌ آلمان‌ بود گفت‌: از ترشی‌ کلم‌خیلی‌ خوشم‌ می‌آید. الان‌ آن‌قدر خورده‌ام‌ که‌ جا ندارم‌. مجبورم‌ که‌ فوراً…
به‌طرف‌ خانم‌ اشتیگلر برگشتم‌ و گفت‌: روز قشنگی‌ است‌. شما زود بیدارشدید؟
ـ ساعت‌ پنج‌، ده‌دقیقه‌ روی‌ چمن‌های‌ خیس‌ قدم‌ زدم‌. دوباره‌ توی‌رخت‌خواب‌ رفتم‌. پنج‌ و نیم‌ خوابم‌ برد. هفت‌ بیدار شدم‌ و یک‌ حمام‌ کامل‌کردم‌. دوباره‌ به‌ رخت‌خواب‌ رفتم‌. ساعت‌ هشت‌ پاشویه‌ کردم‌ و ساعت‌هشت‌ و نیم‌ یک‌ فنجان‌ چای‌ نعناع‌ خوردم‌، ساعت‌ نه‌ قهوة‌ مالت‌ و بعدمعالجه‌ام‌ را شروع‌ کردم‌. لطفاً ترشی‌ کلم‌ را بده‌. خودت‌ از آن‌ نمی‌خوری‌؟
ـ نه‌ متشکرم‌. هنوز احساس‌ می‌کنم‌ برایم‌ کمی‌ سنگین‌ است‌.
زن‌ بیوه‌ای‌ که‌ سنجاق‌ سری‌ را لای‌ دندان‌هایش‌ نگه‌ داشته‌ بود پرسید:راست‌ است‌ که‌ تو گیاه‌خواری‌؟
ـ بله‌، الان‌ سه‌سال‌ است‌ که‌ گوشت‌ نخورده‌ام‌.
ـ عجیب‌ است‌! تو بچه‌ نداری‌؟
ـ نه‌.
ـ ببین‌، نتیجه‌ای‌ که‌ از این‌کار می‌گیری‌ همین‌ است‌ دیگر. کی‌ تا حالا شنیده‌که‌ با سبزیجات‌ بشه‌ بچه‌دار شد؟ شما در انگلستان‌ هیچ‌وقت‌ خانواده‌ای‌ پرزاد و ولد نداشته‌اید. فکر می‌کنم‌ همة‌ وقت‌تان‌ را صرف‌ جنبش‌ حق‌ رأی‌ برای‌زنان‌ می‌کنید. من‌ الان‌ نُه‌ تا بچه‌ دارم‌ و همه‌، خدا را شکر زنده‌ هستند.بچه‌هایی‌ سالم‌ و خوب‌. فکر کنم‌ بعد از این‌که‌ اولی‌ به‌ دنیا آمد من‌…
حرفش‌ را قطع‌ کردم‌: چه‌ جالب‌!
سنجاق‌ سر را در موهایش‌ که‌ بالای‌ سرش‌ جمع‌ کرده‌ بود فرو کرد و بابی‌اعتنایی‌ گفت‌: جالب‌ است‌؟ نه‌ چندان‌. یکی‌ از دوستانم‌ چهارقلو زایید.شوهرش‌ آن‌قدر خوش‌حال‌ بود که‌ یک‌ مهمانی‌ مفصل‌ گرفت‌. بچه‌ها راگذاشته‌ بودند روی‌ میز! دوستم‌ حسابی‌ به‌ خودش‌ افتخار می‌کرد.
مرد مسافر که‌ داشت‌ سر چاقو به‌ برشی‌ از سیب‌ زمینی‌ گاز می‌زد گفت‌:آلمان‌ کشور خانواده‌هاست‌.
همه‌ با سکوت‌ تحسین‌آمیزی‌ حرفش‌ را تأیید کردند.
بشقاب‌ها را برای‌ آوردن‌ گوشت‌ گوساله‌، کشمش‌ قرمز و اسفناج‌ عوض‌کردند. چنگال‌هاشان‌ را با نان‌ سیاه‌ تمیز کردند و دوباره‌ شروع‌ به‌ خوردن‌کردند.
آقای‌ رَت‌ پرسید: چه‌قدر این‌جا می‌مانید؟
ـ دقیقاً نمی‌دانم‌. سپتامبر باید لندن‌ باشم‌.
ـ حتماً سری‌ به‌ مونیخ‌ هم‌ می‌زنید.
ـ نه‌، متأسفانه‌ وقت‌ ندارم‌. می‌دانید، نباید در معالجاتم‌ وقفه‌ بیفتد.
ـ ولی‌ شما باید مونیخ‌ را ببینید. تا وقتی‌ به‌ مونیخ‌ نرفته‌اید یعنی‌ آلمان‌ راندیده‌اید. تمام‌ نمایشگاه‌ها، همة‌ هنر و روح‌ زندگی‌ آلمان‌ در مونیخ‌ است‌. درآگُست‌ جشن‌وارة‌ واگنر برگذار می‌شود، همین‌طور موتزارت‌ و مجموعه‌ای‌از نقاشی‌های‌ ژاپنی‌. و آب‌جو! اگر به‌ مونیخ‌ نرفته‌ باشید نمی‌توانید بفهمیدآب‌جو خوب‌ یعنی‌ چه‌. این‌جا من‌ هر روز بعد از ظهر خانم‌های‌ متشخصی‌ رامی‌بینم‌ که‌ لبی‌ تر می‌کنند اما در مونیخ‌ خانم‌های‌ متشخص‌ لیوان‌های‌ آب‌جوبه‌ این‌ بزرگی‌ می‌خورند.
و با دست‌ اندازة‌ یک‌ پارچ‌ را نشان‌ داد.
آقای‌ هافمن‌ گفت‌: من‌ وقتی‌ زیاد آب‌جو مونیخی‌ می‌خورم‌ حسابی‌ عرق‌می‌کنم‌. این‌جا که‌ هستم‌، وقتی‌ راه‌ می‌روم‌، دایم‌ عرق‌ می‌ریزم‌، هر چند لذت‌می‌برم‌، ولی‌ توی‌ شهر این‌طور نیست‌. انگار عرق‌ کرده‌ باشد، چون‌ حرفش‌ رازده‌ بود، گَل‌ و گردنش‌ را دستمال‌ کشید و گوش‌هایش‌ را هم‌ به‌ دقت‌ تمیز کرد.
یک‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ مربای‌ زردآلو روی‌ میز گذاشتند.
خانم‌ اشتیگلر گفت‌: میوه‌ برای‌ سلامتی‌ آدم‌ لازم‌ است‌. امروز صبح‌ دکتربهم‌ گفت‌ تا می‌توانم‌ میوه‌ بخورم‌.
پیدا بود که‌ او این‌ دستور را دقیقاً اجرا می‌کرد.
مرد مسافر گفت‌: انگار شما هم‌ نگران‌ هستید که‌ جنگ‌ در بگیرد. قابل‌درک‌ است‌. من‌ توی‌ روزنامه‌ مقاله‌ای‌ راجع‌ به‌ بازی‌ای‌ که‌ شما انگلیسی‌هادرآورده‌اید خوانده‌ام‌. آن‌ را دیده‌اید؟
من‌ صاف‌ نشستم‌ و گفت‌: بله‌، اما مطمئن‌ باشید که‌ جا نزده‌ایم‌.
آقای‌ رَت‌ گفت‌: خوب‌، پس‌ حالا حساب‌ کار خودتان‌ را بکنید. شما ارتش‌ندارید، مگر یک‌ مشت‌ پسربچه‌ که‌ کله‌شان‌ از سم‌ نیکوتین‌ پر شده‌ است‌.
آقای‌ هافمن‌ گفت‌: نگران‌ نباشید. ما نیازی‌ به‌ انگلستان‌ نداریم‌. اگر لازمش‌داشتیم‌ سال‌ها پیش‌ گرفته‌ بودیمش‌. ما واقعاً چشم‌داشتی‌ به‌ شما نداریم‌.
قاشقش‌ را با سر و صدا به‌طرفم‌ تکان‌ داد. طوری‌ به‌ من‌ نگاه‌ می‌کرد که‌انگار بچة‌ کوچکی‌ هستم‌ که‌ می‌تواند هرطور که‌ خودش‌ دلش‌ خواست‌ با من‌رفتار کند.
گفتم‌: مطمئناً. ما هم‌ آلمان‌ را لازم‌ نداریم‌.
آقای‌ رَت‌ برای‌ این‌که‌ موضوع‌ گفت‌ و گو را عوض‌ کند گفت‌: امروز صبح‌یک‌ حمام‌ نصفه‌نیمه‌ کردم‌. بعد از ظهر باید زانوها و بازوهایم‌ را بشویم‌. بعدباید یک‌ساعت‌ ورزش‌ کنم‌. یک‌ گیلاس‌ شراب‌ بزنم‌ با کمی‌ نان‌ و ساردین‌…
کیکی‌ خامه‌ای‌ که‌ رویش‌ گیلاس‌ بود آوردند.
زن‌ بیوه‌ از من‌ پرسید: شوهرت‌ چه‌ نوع‌ گوشتی‌ دوست‌ دارد؟
ـ راستش‌ درست‌ نمی‌دانم‌.
ـ نمی‌دانی‌؟ چند سال‌ است‌ که‌ ازدواج‌ کرده‌ای‌؟
ـ سه‌ سال‌.
ـ باورم‌ نمی‌شود. یک‌ هفته‌ هم‌ نمی‌شود بدون‌ دانستن‌ این‌ موضوع‌خانه‌داری‌ کرد.
ـ هیچ‌وقت‌ ازش‌ نپرسیده‌ام‌. راستش‌ خیلی‌ به‌ غذا اهمیت‌ نمی‌دهد.
همه‌ در سکوت‌ نگاهم‌ می‌کردند و با دهان‌های‌ پر از هستة‌ گیلاس‌ سرتکان‌ می‌دادند. زن‌ بیوه‌ دستمالش‌ را تا کرد و گفت‌: انگار در انگلستان‌چیزهای‌ خیلی‌ بدی‌ را از پاریس‌ها تقلید می‌کنید. چه‌طور یک‌ زن‌ می‌تواندشوهرداری‌ کند، آن‌وقت‌ بعد از سه‌ سال‌ زندگی‌ مشترک‌ هنوز نداند غذای‌مورد علاقة‌ شوهرش‌ چیست‌؟
ـ Mahlzeit.
ـ Mahlzeit.
در را پشت‌ سر خود بستم‌.
نویسنده: کاترین‌ منسفیلد (Katherine Mansfield)
مترجم:‌ دنا فرهنگ‌

درباره نویسنده:
کتلین مَنسفیلد مری (به انگلیسی: Kathleen Mansfield Murry) ‏ (۱۴ اکتبر ۱۸۸۸ – ۹ ژانویه ۱۹۲۳) نویسنده داستان کوتاه نوگرای اهل نیوزیلند بود. تخلص او کاترین منسفیلد (به انگلیسی: Katherine Mansfield) بود.
منسفیلد از سال ۱۹۰۳ تا ۱۹۰۶ به دور اروپا سفر کرد؛ اما اغلب در بلژیک و آلمان ساکن بود و همین امر بر آثار او نیز تأثیر گذاشت. از آنجا که مادرش رابطهٔ همجنسگرایانهٔ او با نویسنده‌ای به نام آیدا بیکر را دلیل طلاق زودهنگامش می‌دانست، او را برای درمان (به‌زعم خود) به چشمهٔ آب معدنی واقع در باواریای آلمان فرستاد. منسفیلد در طول این زمان که حدوداً شش هفته به طول انجامید، در مهمان‌خانه‌ای ساکن بود که همهٔ مهمان‌هایش آلمانی بودند. وی در سال ۱۹۱۱ کتاب در مهمان‌خانهٔ آلمان‌ها را با تأثیر از این تجربیاتش نوشت.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.