داستان کوتاه

داستانهای کوتاه ایران و جهان

بادنماها و شلاق‌ها

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه‌به‌گاه‌ او را می‌بینم‌. او هم‌ در این‌جا زندگی‌ می‌کند؛ با این‌تفاوت‌ که‌ او نویسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌،بعد از جدایی‌اش‌ از مریم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ایم‌ قالیچه‌ و گلیم‌های‌کهنه‌ را رفو می‌کنم‌. البته‌ یکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌.کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهایی‌ مغازه‌ را می‌گرداند.کرامت‌ چون‌ معتقد است‌ این‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد زیاد نگران‌نیست‌. می‌داند بعد از یافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ ورفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ی‌ قالیچه‌ و گلیم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌.
«ایوان‌» سال‌ها پیش‌ از چکسلواکی‌ به‌ هلند مهاجرت‌ کرده‌ بود و در حال‌حاضر یک‌ نویسنده‌ی‌ هلندی‌ است‌ که‌ ریشه‌های‌ بسیار دوری‌ در وطن‌ دارد.خودش‌ می‌گوید داشته‌ است‌. با این‌ حال‌ تفاوت‌ دیگری‌ هم‌ بین‌ من‌ و اوهست‌: ریشه‌داشتن‌ بسیار دور. با این‌که‌ قریب‌ به‌ ده‌ سال‌ است‌ میهنم‌ را ترک‌کرده‌ام‌ و دوست‌ نویسنده‌ام‌ حدود بیست‌ سال‌ است‌، هنوز نمی‌توانم‌-مثل‌ایوان‌ عزیز-به‌راحتی‌ بگویم‌: «وطن‌؟ آه‌ مدت‌هاست‌ که‌ از آن‌ جدا افتاده‌ام‌.»
– زبان‌ مادری‌ات‌؟ به‌ آن‌ زبان‌ حرف‌ نمی‌زنی‌؟
– چرا. گاهی‌ وقت‌ها که‌ با هم‌وطن‌هایم‌ هستم.
– با زن‌ و بچه‌ات‌؟
می‌خندد: هلندین‌ که‌!
ایوان‌ در رویاهایش‌ هم‌ به‌زبان‌ هلندی‌ حرف‌ می‌زند. در رویاهای‌ من‌همیشه‌ قطاری‌ با آخرین‌ سرعت‌ رو به‌ ایران‌ در حرکت‌ است‌. دام‌ دام‌ دام‌…. چه‌صدایی‌! از خواب‌ بیدار می‌شوم‌. می‌بینم‌ دو دستی‌ به‌ پنجره‌ی‌ نزدیک‌ به‌ تختم‌چسبیده‌ام‌. زنم‌ می‌گوید این‌ مالیخولیای‌ تبعید است.
زنم‌ سعی‌ می‌کند اسیرش‌ نشود. تلویزیون‌ تماشا می‌کند و در روزهای‌تعطیل‌ دست‌ پسرم‌ را می‌گیرد و به‌ مغازه‌های‌ مرکز شهر سر می‌زند. بلدندچه‌طور سر خودشان‌ را گرم‌ کنند. پنج‌ سال‌ بعد از من‌ به‌ هلند آمدند. یعنی‌چون‌ فاصله‌ی‌ زمانی‌ آن‌ها هنوز ده‌ سال‌ نشده‌ از نوع‌ دل‌واپسی‌های‌ مرا ندارند؟سؤال‌ بی‌جایی‌ است‌. چیزی‌ باید در درون‌ آدمی‌ عوض‌ شود، و یا چیزی‌ بایددر درون‌ آدمی‌ همواره‌ بجوشد. به‌ دوست‌ نویسنده‌ام‌ می‌گویم‌:
-فکر می‌کنم‌ دارد اتفاقات‌ عجیبی‌ برایم‌ رخ‌ می‌دهد.
– چه‌ اتفاقاتی‌؟
مشکل‌ است‌ از آن‌ حرف‌ بزنم‌. آیا این‌ فکر به‌کنار گذاشتن‌ موقت‌ کارم‌برمی‌گردد؟ ایوان‌ می‌داند که‌ مدتی‌ است‌ به‌ مغازه‌ نمی‌روم‌. پسرم‌ هم‌دل‌مشغولی‌ تازه‌ای‌ پیدا کرده‌ است‌. گاه‌ و بی‌گاه‌ او را می‌بینم‌ که‌ فرهنگ‌شش‌جلدی‌ معین‌ را ورق‌ می‌زند. چه‌ چیز عجیبی‌ جز واژه‌ می‌تواند درکتاب‌های‌ لغت‌ باشد که‌ علاقه‌ یک‌ بچه‌ی‌ سیزده‌ ساله‌ را به‌ خود جلب‌ کند؟ درسن‌ او هیچ‌وقت‌ دوست‌ نداشتم‌ که‌ کتاب‌های‌ لغت‌ را ورق‌ بزنم‌. راستش‌وقتی‌ بچه‌ بودم‌ اصلاً با کتاب‌ میانه‌ی‌ خوبی‌ نداشتم‌. فکر می‌کنم‌ اگر داستان‌های‌پلیسی‌ و تاریخی‌ وجود نداشت‌ هیچ‌گاه‌ کتاب‌خوان‌ نمی‌شدم‌. اولین‌ شغلم‌معلمی‌ بود. اما بعد از چند سال‌ از دستش‌ دادم‌. در کشورهایی‌ مثل‌ کشور ما ازدست‌دادن‌ شغل‌ مثل‌ آب‌ خوردن‌ است‌. کافی‌ است‌ سر و گوشت‌ بجنبد تاشغلت‌ را از دست‌ بدهی‌… زندگی‌ در هلند برای‌ آدمی‌ که‌ در چهل‌سالگی‌واردش‌ شده‌ است‌ هم‌ شگفتی‌هایی‌ دارد و هم‌ سرشار از لحظاتی‌ است‌ خسته‌و کسل‌کننده‌. آدم‌ نمی‌داند با کدام‌یک‌ بسازد.
اگر در اوائل‌ ورودم‌ به‌ هلند نمی‌توانستم‌ از کتاب‌خانه‌ها دل‌ بکنم‌ و برای‌ساعت‌های‌ در گوشه‌ی‌ یکی‌ از آن‌ها می‌نشستم‌ نباید برای‌ کسی‌ زیاد عجیب‌باشد. این‌ یک‌ اعتراف‌ ساده‌ است‌، اگر بگویم‌ در آن‌ موقع‌ اصلاً حال‌ و حوصله‌ی‌کتاب‌ خواندن‌ نداشتم‌ و آن‌چه‌ وادارم‌ می‌کرد برای‌ دو سالی‌ هر روز صبح‌ بادوچرخه‌ی‌ فکسنی‌ام‌ که‌ آن‌ را از جایی‌ خریده‌ بودم‌ که‌ هر چهارشنبه‌دوچرخه‌های‌ دزدی‌ را می‌فروختند، چند کیلومتر پا بزنم‌ و به‌ کتاب‌خانه‌ی‌دانشگاه‌ بروم‌، نشستن‌ در آن‌جا بود و سرگرم‌ شدن‌ با کتاب‌هایی‌ که‌ فقط‌دوست‌ داشتم‌ آن‌ها را ورق‌ بزنم‌. جایی‌ که‌ دست‌ آخر مرا بومی‌ خود کرد.بخش‌ کوچکی‌ از کتاب‌خانه‌ دانشکده‌ی‌ زبان‌های‌ شرقی‌ بود، اتاقی‌ نسبتاً بزرگ‌با چند ردیف‌ قفسه‌ی‌ کتاب‌های‌ فارسی‌ و عربی‌ با فاصله‌ از هم‌، و انبارکی‌ درپشت‌ برای‌ مجلات‌ و روزنامه‌های‌ قدیمی‌، بیرون‌ در، توی‌ راه‌رو و پشت‌ به‌دیوار هم‌، مجسمه‌ای‌ قدیمی‌ بود از بودا. چهارزانو نشسته‌، با کف‌ پاها رو به‌بالا، و شمشیر به‌دست‌ و دیوارمانندی‌ از مرمر در پشت‌ سر، که‌ گاه‌ نگاهم‌ را به‌خود می‌کشید. ایوان‌ می‌گوید:
– همین‌هاست‌. تو تنها به‌ این‌جا نیامدی‌. تو در واقع‌ با مغازه‌ی‌ کوچکت‌ به‌این‌جا کوچ‌ کرده‌ای.
– مغازه‌ی‌ کوچک‌!
در ذهنم‌ حرف‌ ایوان‌ به‌ استعاره‌ای‌ هنری‌ تبدیل‌ می‌شود. ای‌ کاش‌ مثل‌ایوان‌ نویسنده‌ بودم‌. اگر بودم‌ می‌توانستم‌ این‌ استعاره‌ را گسترش‌ بدهم‌ و از آن‌واقعیتی‌ بسازم‌ که‌ معمای‌ موقعیتم‌ را در آن‌ ببینم‌. ایوان‌ معتقد است‌ استعاره‌هابیرونی‌اند. نیازی‌ به‌ نویسنده‌ بودن‌ تو یا من‌ ندارند. کافی‌ است‌ نگاهت‌ راعوض‌ کنی‌. در ذهن‌ من‌ همه‌ی‌ این‌ها کلماتی‌ هستند با معناهای‌ متفاوت‌. بیرونی‌بودن‌ آن‌ها ظاهر امر است‌، پوششی‌ است‌ بر اندام‌ معانی‌ اصلی‌. مثل‌ نقش‌های‌قالی‌ که‌ به‌ نظر شاخه‌ی‌ درختی‌ است‌ یا برگی‌، پنجه‌ای‌. بعد که‌ خیره‌ می‌شوی‌درمی‌یابی‌. به‌ ایوان‌ می‌گویم‌. پاکت‌ توتون‌ «دروم‌» را از جیب‌ درمی‌آورد.دروم‌ توتون‌ مورد علاقه‌ی‌ اوست‌. من‌ هر کاری‌ کردم‌ نتوانستم‌ با توتون‌های‌این‌جا کنار بیایم‌. همه‌ی‌ آن‌ها را زمانی‌ که‌ به‌ سیگار علاقه‌ داشتم‌ یک‌ دور امتحان‌کردم‌. یکی‌ تند بود. یکی‌ زیاد سبک‌ بود، یکی‌ مزه‌ی‌ آب‌ صابون‌ می‌داد. درست‌مثل‌ مزه‌ی‌ «راکی‌»، وقتی‌ برای‌ اولین‌بار در استانبول‌ من‌ و کرامت‌ خواستیم‌ با آن‌مست‌ کنیم‌، و نکردیم‌، و در عوض‌ حال‌مان‌ را به‌هم‌ زد.
فکر نمی‌کنم‌ ایوان‌ را عصبانی‌ کرده‌ باشم‌. سیگار کشیدن‌ نمی‌تواند همیشه‌به‌ عصبانیت‌ ربط‌ داشته‌ باشد. حتماً خاطره‌ای‌ را در او بیدار کرده‌ام‌. از ذهنم‌می‌گذرد بالاخره‌ دروغش‌ را درمی‌آوردم‌. او هم‌ مثل‌ من‌ در اعماق‌ روحش‌چیزی‌ پنهان‌ دارد. چه‌طور می‌شود ناشناخته‌ای‌ را شناخته‌ کرد؟ ساکت‌ و با سرپایین‌ سیگارش‌ را می‌پیچد. با حوصله‌. ندیدم‌ توتونی‌ از لای‌ کاغذش‌ بریزد. بادو انگشت‌ سیگار تازه‌ پیچیده‌اش‌ را صاف‌ می‌کند، می‌گیراند.
می‌گویم‌: حرف‌ بدی‌ که‌ نزدم‌؟
– نه‌. تو فکرم‌ استعاره‌ها را چه‌طور برایت‌ توضیح‌ بدهم.
از داستان‌هایش‌ استفاده‌ می‌کند. یکی‌ از داستان‌های‌ او را بسیار دوست‌دارم‌. این‌ داستان‌ درباره‌ی‌ مرد چهل‌ ساله‌ای‌ است‌ که‌ در گذشته‌ با یکی‌ ازگروه‌های‌ سیاسی‌ کار می‌کرد. گروه‌شان‌ چه‌ شد و بقیه‌ چه‌ شدند؛ ایوان‌ از آن‌هاحرفی‌ نمی‌زد. فقط‌ به‌ ما می‌گوید او حالا در تبعید است‌. آن‌هم‌ زمانی‌ که‌نیروهایی‌ که‌ به‌ آن‌ها متکی‌ بود در همه‌ی‌ جبهه‌ها در حال‌ عقب‌نشینی‌ بودند، یااین‌طور دیده‌ می‌شد. اهل‌ کجاست‌؟ ایوان‌ این‌ را هم‌ نمی‌گوید.
– مهم‌ نیست‌.
– چرا؟
– مهم‌ این‌ است‌ که‌ او حالا این‌جاست.
– فرهنگ‌؟ تفاوت‌های‌ فرهنگی‌؟
مکث‌ می‌کند.
– فقط‌ آدم‌هایی‌ که‌ از یک‌ کره‌ دیگر به‌ کره‌ ما می‌افتند تفاوت‌های‌فرهنگی‌شان‌ با دیگران‌ عمیق‌ است‌. رادیو، تلویزیون‌ و کتاب‌ تفاوت‌های‌فرهنگی‌ را از بین‌ برده‌ است.
– باید به‌ آن‌ فکر کنم.
آدم‌ داستان‌ او خانه‌ای‌ دارد در یکی‌ از محله‌های‌ فقیر نشین‌ اوترخت‌.تنهاست‌. یکی‌ از توانایی‌های‌ مشخص‌ او بی‌اعتنایی‌ به‌ تیرهایی‌ است‌ که‌ او راهدف‌ گرفته‌اند؛ تیرهای‌ روحی‌ و تیرهایی‌ که‌ در شرایط‌ سخت‌ غربت‌ آدمی‌ راآماج‌ خود قرار می‌دهند. موسیقی‌ گوش‌ می‌کند و سعی‌ می‌کند کم‌ و بیش‌ درارتباط‌ با مردم‌ باشد. گاه‌گاهی‌ هم‌ نقاشی‌ می‌کشد. دختری‌ را دوست‌ دارد.دختر چشمان‌ درشتی‌ دارد و دماغی‌ کوچک‌ و دهانی‌ کوچک‌ و صورتی‌ گرد وموهایی‌ حلقه‌حلقه‌ و پیچ‌درپیچ‌ که‌ در طراوت‌ آن‌ها روح‌ زندگی‌ مجسم‌می‌شود. مرد با کشیدن‌ تصویری‌ دختر را از جهان‌ واقعیت‌ به‌ جهان‌ تخیل‌ وهنر می‌کشاند. البته‌ او هنوز همان‌ دختر است‌؛ با دماغی‌ کوچک‌، چشمانی‌درشت‌ و دهانی‌ کوچک‌ و موهایی‌ حلقه‌ حلقه‌ که‌ روح‌ زندگی‌ را مجسم‌ می‌کند. اما دیگر نمی‌تواند با او توی‌ جنگل‌ بدود، سینما برود، در کافه‌ بنشیندو با او بخوابد. فقط‌ گاهی‌ دختر از دل‌ِ پرده‌ پا می‌گذارد بیرون‌ و گام‌ به‌ گام‌ دنیای‌غربت‌ را نشانش‌ می‌دهد. یک‌ روز او را به‌ دریاچه‌ای‌ می‌برد که‌ مکان‌ پرندگان‌دریایی‌ است‌. بعد از پیاده‌شدن‌ از قطار برای‌ رفتن‌ به‌ ساحل‌ دریاچه‌ دو تادوچرخه‌ کرایه‌ می‌کنند و در جاده‌ای‌ که‌ در دل‌ جنگل‌ پیش‌ می‌رود به‌ سمت‌دریاچه‌ رکاب‌ می‌زنند؛ دختر در جلو.
پیش‌ نمی‌روم‌. این‌ تصویر با تصویر زنی‌ که‌ لباس‌ نازک‌ آبی‌رنگ‌ به‌ تن‌دارد در دوردست‌ خاطره‌ام‌ یکی‌ می‌شود. اما من‌ کیستم‌؟ بندبازی‌ که‌ قصدکرده‌ است‌ خطرناک‌ترین‌ عملیات‌ بندبازی‌اش‌ را انجام‌ دهد. کاکُل‌ افشانده‌ درباد و همه‌ دل‌شده‌ به‌ بوی‌ وحشی‌ گیاهانی‌ که‌ او را به‌ رفتن‌ می‌خوانند. تمامش‌کن‌ مرد وگرنه‌ می‌پوسی‌ / کوتاه‌ و پر جلال‌ بزی‌ / چون‌ صاعقه‌.
به‌ ایوان‌ می‌گویم‌ من‌ آدم‌ داستان‌ او را می‌شناسم‌. اسمش‌ زاهد است‌ و یکی‌از دوستان‌ من‌ است‌. ایوان‌ تعجب‌ می‌کند:
– باورکردنی‌ نیست.
تردید می‌کنم‌ فوراً جوابش‌ را بدهم‌. من‌ و او از این‌ قطع‌ و وصل‌ها در بین‌حرف‌هامان‌ زیاد داشته‌ایم‌. از آن‌ گذشته‌ فکر می‌کنم‌ اشتباهی‌ باید صورت‌گرفته‌ باشد. معمولاً قاتی‌ می‌کنم‌. با اندک‌ اشتباه‌هایی‌ که‌ بین‌ آدم‌های‌ داستان‌ وآدم‌های‌ پیرامونم‌ پیدا می‌کنم‌ زندگی‌ واقعی‌ و دنیای‌ تخیلی‌ داستان‌ در ذهنم‌یکی‌ می‌شوند. برای‌ این‌که‌ ایوان‌ را زیاد در فشار روحی‌ و فکری‌ نگذارم‌ ازاین‌ جابه‌جایی‌ها که‌ در ذهنم‌ صورت‌ می‌گیرد با او حرف‌ می‌زنم‌.
می‌خندد: از کجا معلوم‌ که‌ این‌ آدم‌های‌ داستان‌ نباشند که‌ وارد زندگی‌شده‌اند؟
مشکل‌ است‌ مچ‌ او را در بحث‌ بگیرم‌. ولی‌ فکر می‌کنم‌ حداقل‌ توجه‌ او رابه‌ زندگی‌ و ماجرای‌ زاهد جلب‌ کرده‌ام‌. البته‌ او مدتی‌ است‌ که‌ من‌ و کرامت‌ راول‌ کرده‌ و رفته‌ است‌. این‌ را به‌ ایوان‌ می‌گویم.
می‌پرسد: با هلنا که‌ نرفته‌ است‌؟
هلنا شخصیت‌ دختر داستان‌ او هم‌ هست.
می‌گویم‌: نه.
تکه‌ی‌ دوچرخه‌سواری‌شان‌ را در آن‌ کوره‌راه‌های‌ جنگلی‌ و سرسبز چند بارخوانده‌ام‌. تقریباً آن‌ را حفظم‌. شاید برای‌ شناختن‌ روح‌ جوان‌ و ماجراجوی‌ایوان‌ و یا برای‌ توصیف‌هایی‌ زیبا که‌ از طبیعت‌ شده‌ است.
تابستان‌ است‌ و هوا آفتابی‌. راستی‌ چرا هلند را فقط‌ با توفان‌هایش‌ وابرهای‌ دلتنگ‌کننده‌اش‌ تعریف‌ کرده‌اند؟ درود به‌ ایوان‌، درود به‌ او که‌ زاهد وهلنا را در تابستانی‌ روشن‌ و در جنگلی‌ دور به‌ ما معرفی‌ می‌کند. درخت‌های‌ارغوان‌ به‌ گل‌ نشسته‌اند. بوی‌ بوته‌های‌ گیاهان‌ وحشی‌ هوا را از عطر برگ‌ وگل‌های‌ خود انباشته‌ است‌. دختر در خیال‌ پرندگان‌ دریایی‌ را با بال‌ و سینه‌ی‌سپیدشان‌ بر فراز دریاچه‌ می‌بیند. صدای‌ جیغ‌جیغ‌شان‌ ساحل‌ دریاچه‌ را به‌مکانی‌ دور از آبادی‌ تبدیل‌ کرده‌ است‌. هنوز به‌ دریاچه‌ نرسیده‌اند. آن‌چه‌هست‌ جاده‌ای‌ است‌ با جاپاها و جاچرخ‌هایی‌ بر آن‌، تا هر گذرنده‌ای‌ ببیند که‌راه‌ پیش‌ از او روندگانی‌ هم‌ داشته‌ است‌. درون‌ شاخ‌ و برگ‌های‌ انبوه‌ بوته‌های‌دو طرف‌ جاده‌ی‌ خاکی‌ را سایه‌های‌ خنک‌ پُر کرده‌ است‌ و حسی‌ مخملی‌ را درآن‌ها بیدار می‌کند. گزنه‌ها هم‌ هستند با سبزی‌ پُررنگ‌ برگ‌های‌شان‌ وشاخه‌های‌ درازشان‌ در جاده‌؛ کودکانی‌ شیطان‌ و تیر و کمان‌ در دست‌ تابه‌وسوسه‌ دستی‌ بر سر آن‌ها بکشی‌ و بعد بچشی‌ مزه‌ی‌ واردشدنت‌ را به‌ بازی‌آن‌ها.
– ایوان‌، خودت‌ آن‌ راه‌ را تا حالا رفته‌ای‌؟
– لازم‌ نیست‌ رفته‌ باشم‌. برایم‌ تعریف‌ هم‌ کنند کافی‌ است.
– اما این‌ چیزها را باید دیده‌ باشی‌ که‌ بتوانی‌ خوب‌ توصیف‌ کنی.
شانه‌ بالا می‌اندازد و به‌ سیگارش‌ پُک‌ می‌زند. گمانم‌ هنوز در فکر است‌ تابرای‌ من‌ توضیح‌ بدهد که‌ چه‌طور می‌شود بدون‌ نویسنده‌ بودن‌ استعاره‌ها رادر ذهن‌ گسترش‌ داد.
تجربه‌ را حذف‌ می‌کند. جهان‌ معاصر امکانات‌ زیادی‌ را در اختیار ما قرارداده‌ است‌ که‌ هر کسی‌ می‌تواند در قلب‌ ماجراهای‌ بسیار دور از خودش‌ قراربگیرد.
در حلقه‌های‌ بالارونده‌ی‌ دود سیگارش‌ چرخ‌های‌ چرخان‌ دو دوچرخه‌ رامی‌بینم‌. آیا ایوان‌ برای‌ اثبات‌ حرفش‌ و خلق‌ دوباره‌ی‌ داستان‌ در ذهن‌ من‌ ازنیروی‌ مغناطیسی‌ اشیاء استفاده‌ می‌کند؟ دود و لاستیک‌های‌ سیاه‌ چرخ‌چیزهایی‌ در ذهنم‌ بیدار کرده‌ است.
زاهد و هلنا هم‌دیگر را در یک‌ شب‌ سرد زمستانی‌ یافته‌ بودند، در یکی‌ ازآن‌ مهمانی‌هایی‌ که‌ هلندی‌ها، بیش‌تر دانش‌جوهاشان‌، در سالن‌های‌ اجاره‌ای‌راه‌ می‌اندازند. زاهد تصادفی‌ به‌ آن‌ مهمانی‌ رفته‌ بود. با مسؤول‌ پرونده‌ی‌پناهندگی‌اش‌ در ادامه‌ی‌ کمک‌ به‌ پناهندگان‌ قرار داشت‌. ترجمه‌ی‌ انگلیسی‌نامه‌هایی‌ را که‌ وکیلش‌ به‌ نشانی‌ او فرستاده‌ بود برایش‌ می‌آورد.
شب‌ سردی‌ بود. آب‌ کانال‌ یخ‌زده‌ بود. وقتی‌ زاهد از بغل‌ آن‌ می‌گذشت‌گونه‌هایش‌ از سرما یخ‌ بست‌. اما تو حسابی‌ گرم‌ بود. زودتر از ساعت‌ قرارش‌به‌ آن‌جا رفته‌ بود. جز میزبان‌ها و یکی‌ دو نفر دیگر که‌ به‌ کمک‌ آمده‌ بودند کس‌دیگری‌ در سالن‌ نبود. خوش‌بختانه‌ یکی‌ از میزبان‌ها را می‌شناخت‌. هنوزننشسته‌ بود که‌ هلنا پیدایش‌ شد. (ایوان‌ داستانش‌ را به‌ صورت‌ روایت‌اول‌شخص‌ نوشته‌ است‌ و من‌ راستش‌ نمی‌دانم‌ داستان‌ او را دنبال‌ می‌کنم‌ یاتکه‌خاطره‌هایی‌ را که‌ از زاهد دارم‌.) هلنا یک‌راست‌ رفت‌ و کنار او روی‌ یکی‌از صندلی‌های‌ خالی‌ نشست‌، و خیلی‌ زود سر صحبت‌ را با او باز کرد. از آن‌روزهایی‌ بود که‌ زاهد حوصله‌ی‌ هیچ‌کس‌ را نداشت‌.-خلقش‌ حسابی‌ گُه‌مرغی‌بود. جواب‌ منفی‌ از دادگستری‌ گرفته‌ بود و نمی‌دانست‌ از آن‌ به‌ بعد چه‌ برسرش‌ خواهد آمد. وکیلش‌ افتاده‌ بود به‌ تلاش‌ که‌ برایش‌ کاری‌ کند. هلنابرعکس‌ او خیلی‌ سرحال‌ بود. بعد از ظهرش‌ را در یک‌ جلسه‌ی‌ سخن‌رانی‌درباره‌ی‌ شعرهای‌ چزاره‌ پاوزه‌ گذرانده‌ بود، و برای‌ همین‌ دوست‌ داشت‌ درباره‌ی‌آن‌ با کسی‌ حرف‌ بزند. یک‌راست‌ آمدنش‌ هم‌ به‌سمت‌ میزی‌ که‌ او در پشت‌ آن‌نشسته‌ بود برای‌ این‌ بود که‌ فکر می‌کرد زاهد ایتالیایی‌ است.
زاهد حس‌ کرد هلنا دختر خیلی‌ راحتی‌ است‌، از آن‌هایی‌ که‌ خیلی‌ زودتوجه‌ آدم‌ها را به‌ خودشان‌ جلب‌ می‌کنند. از قضا یکی‌ دو هفته‌ پیش‌ داستانی‌از پاوزه‌ خوانده‌ بود. برای‌ همین‌ با دقت‌ به‌ حرف‌های‌ هلنا گوش‌ داد. بعد به‌ اوگفت‌ در کارهای‌ پاوزه‌ حسی‌ از تبعید دیده‌ است‌. اشاره‌اش‌ به‌ داستان‌ دیگری‌از او بود که‌ خیلی‌ پیش‌تر خوانده‌ بود. چیزهای‌ دیگری‌ هم‌ بود که‌ او را به‌داستان‌های‌ پاوزه‌ علاقه‌مند می‌کرد. آب‌، دریاچه‌ و امواجی‌ که‌ هرگزسطرهای‌ داستان‌ها را رها نمی‌کرد. در آن‌ پلکان‌ نرم‌ و رونده‌ که‌ آفتاب‌ و ماهی‌روی‌شان‌ بازی‌ می‌کرد حسی‌ قوی‌ از زندگی‌ می‌دید که‌ نمی‌خواست‌ پای‌مال‌شود. برای‌ همین‌ می‌رفتند سر به‌ دنبال‌ هم‌ و رو به‌ ناکجایی‌ که‌ باز آب‌ بود وآفتاب‌ و رقص‌ ماهی‌ها و اما این‌بار با چهره‌ی‌ دیگری‌ از حیات‌ در وجود که‌ نامی‌برایش‌ پیدا نمی‌کرد. هلنا از او خواست‌ که‌ بیش‌تر توضیح‌ دهد. اما او حالش‌ رانداشت‌. جزئیات‌ داستان‌ از یادش‌ رفته‌ بود. از آن‌ گذشته‌ تا می‌رفت‌ حرفی‌بزند جواب‌ منفی‌ دادگستری‌ را چون‌ شمشیر داموکلس‌ بالای‌ سرش‌ می‌دید.این‌ بود که‌ هر لحظه‌ توی‌ فکر می‌رفت‌. مسؤول‌ پرونده‌اش‌ که‌ پیداش‌ شد هلنارا تنها گذاشت‌. مشغول‌ گپ‌زدن‌ با او بود که‌ چشمش‌ افتاد به‌ هلنا. هلنا باآهنگی‌ که‌ از بلندگو پخش‌ می‌شد داشت‌ می‌رقصید. این‌ دومین‌ باری‌ بود که‌در آن‌ شب‌ او را با کارهایش‌ خیره‌ می‌کرد. از صحبت‌ کردن‌ با مسؤول‌پرونده‌اش‌ که‌ فارغ‌ شد آرام‌آرام‌ خودش‌ را کشاند گوشه‌ای‌ که‌ بتواند هلنا را که‌هنوز داشت‌ می‌رقصید تماشا کند. هلنا سرش‌ به‌ رقص‌ یک‌نفره‌اش‌ گرم‌ بود.حالاتش‌ در رقص‌ شبیه‌ به‌ رقاصان‌ معابد هندی‌ بود، در خود فرو رفته‌ وبی‌اعتنا به‌ اطراف‌. رقاصان‌ دیگر بیش‌تر زوج‌ زوج‌ می‌رقصیدند، یا بانیم‌نگاهی‌ به‌ اطراف‌ و با ته‌لب‌خندی‌ در صورت‌، وقتی‌ نگاه‌ آشنایی‌ به‌ آن‌هامی‌افتاد. هلنا کاملاً در خود فرو رفته‌ بود. در آن‌ شب‌ بود که‌ احساس‌ کردتماشا کردن‌ زنی‌ تنها در رقص‌ به‌ شرکت‌ در یک‌ آیین‌ مذهبی‌ شبیه‌ است‌.حالات‌ او و حرکات‌ دست‌ و پا و هاله‌ای‌ از سکوت‌ و خاموشی‌ که‌ بر چهره‌اش‌افتاده‌ بود تمام‌ وجودش‌ را تسخیر می‌کرد. یک‌باره‌ در لحظه‌ای‌ که‌ موسیقی‌ناغافل‌ قطع‌ شده‌ بود هلنا ایستاد و با شروع‌ صدا دوباره‌ در خود فرو رفته‌ ومجذوب‌، به‌ رقصش‌ ادامه‌ داد. در همان‌ لحظه‌ی‌ کوتاه‌ قطع‌شدن‌ صدای‌ موسیقی‌بود که‌ آن‌ها به‌ هم‌ نگاه‌ کردند. بر پوست‌ صورت‌ هلنا عرق‌ نشسته‌ بود ولب‌خندش‌ تری‌ و طراوت‌ خاصی‌ داشت‌. شروع‌ که‌ کرد، دوباره‌ محو جهان‌خود شد.
تازه‌ داشت‌ کله‌های‌ مهمانان‌ گرم‌ می‌شد که‌ زاهد آن‌جا را ترک‌ کرد. پیش‌ ازبیرون‌زدن‌، رفت‌ و از هلنا که‌ در محاصره‌ی‌ دوستانش‌ در پشت‌ بار داشت‌آب‌جو می‌نوشید خداحافظی‌ کرد. وقتی‌ با او دست‌ می‌داد در چشمانش‌خواند که‌ فهمیده‌ است‌ مجذوب‌ رقصش‌ شده‌ است‌. اما به‌ روی‌ خودش‌نیاورد. زاهد هم‌ حرفی‌ نزد. حتی‌ بعد از دوست‌شدن‌شان‌ هم‌ هرگز به‌ حالتی‌که‌ هلنا آن‌ شب‌ در رقص‌ به‌ خودش‌ گرفته‌ بود اشاره‌ای‌ نکرد.
ایوان‌ می‌گوید نگفتن‌ از زیبایی‌ سحرانگیزی‌ که‌ در وجود یک‌ زن‌ کشف‌می‌شود آن‌ را بیش‌تر رازآمیز می‌کند؛ چیزی‌ که‌ یک‌ مرد هم‌واره‌ طالب‌ آن‌ درزن‌ است.
می‌گویم‌: تا آن‌جایی‌ که‌ می‌دانم‌ این‌ها باید در واقعیت‌ رخ‌ داده‌ باشد،حداقل‌ آن‌ بخش‌هایی‌ که‌ برای‌ زاهد و هلنا رخ‌ داده‌ است.
ایوان‌ در فکر فرو می‌رود. چشمانش‌ را تنگ‌ می‌کند. اما حرفی‌ نمی‌زند.
– البته‌ یک‌ تفاوت‌هایی‌ بین‌ زاهد و آدم‌ داستان‌ تو وجود دارد.
ایوان‌ خوش‌حال‌ می‌شود: آه‌، پس‌ قبول‌ کردی‌ که‌ من‌ داستان‌ زاهد راننوشته‌ام.
– اگر بتوان‌ برای‌ مثال‌ سه‌تار زدن‌ زاهد را خیلی‌ عمده‌ کرد.
دیگر نمی‌گویم‌ که‌ زاهد اصلاً اهل‌ نقاشی‌کردن‌ نبود. سه‌تاری‌ داشت‌ که‌ آن‌را آویخته‌ بود به‌ دیوار نزدیک‌ به‌ پنجره‌ی‌ اتاق‌ پذیرایی‌، و گاه‌گاهی‌ آن‌ رابرمی‌داشت‌ و پنجه‌ای‌ می‌رفت‌. به‌هنگام‌ زدن‌ هم‌ سر و گردنی‌ می‌جنباند، به‌سیاق‌ درویشان‌؛ بی‌افشاندن‌ حلقه‌های‌ مو بر شانه‌. اما حالتی‌ داشت‌ برای‌خودش‌. ایوان‌ می‌گوید: اگر نظر من‌ را بخواهی‌ همه‌ی‌ این‌ها از همان‌ نقاشی‌راوی‌ داستان‌ بیرون‌ آمده‌اند. در نقاشی‌ رنگ‌ هست‌، یعنی‌ همان‌ منظره‌ها، وخط‌ هست‌ و حرکت‌. همه‌ی‌ این‌ها در یک‌ ترکیب‌ انتزاعی‌ می‌توانند ماجرایی‌ درذهن‌ راوی‌ خلق‌ کنند. اما تو انگار خیلی‌ شیفته‌ی‌ واقعیات‌ هستی‌. با وجود این‌برای‌ من‌ فرق‌ نمی‌کند. مهم‌ آن‌ است‌ که‌ دربیاید و خواننده‌ حضورش‌ را بتواندلمس‌ کند.
نویسنده: نسیم‌ خاکسار
فصلی از رمان «بادنماها و شلاق‌ها»

اعدام‌

برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ که‌ پدرم‌ را محکوم‌ کرده‌اند.
«آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دلیل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌کار کرده‌؟»
توقع‌ داشتم‌ عمویم‌ دخالت‌ کند و نگذارد.
«ظاهراً دخالت‌ نکرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ یادت‌ می‌یاد؟»
داشت‌ به‌ قضیه‌ی‌ من‌ اشاره‌ می‌کرد.
بیست‌ و یکی‌ دو سال‌ پیش‌ که‌ مرا دستگیر کرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند که‌ چون‌ عموی‌ با نفوذی‌ دارم‌، او کاری‌ خواهد کرد که‌ مرا آزاد کنند.
«حالا گیریم‌ مال‌ من‌ فرق‌ می‌کرد. من‌ کمونیست‌ بودم‌. عمویم‌ اهل‌ دین ‌بود؛ مجتهد بود. به‌ همین‌ دلیل‌ دخالت‌ نکرد. اما پدرم‌ که‌ کمونیست‌ نیست‌. مثل‌ خودش‌ است‌؛ مذهبی‌ست‌.»
برادرم‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:«خودت‌ هم‌ می‌دونی‌ صحبت‌ سرکمونیست‌ بودن‌ یا نبودن‌ نیست‌. عمو اصلاً نمی‌خواست‌ دخالت‌ کنه‌.»
«اگر پسرش‌ بود چی‌؟ اگر پسرش‌ کمونیست‌ بود چی‌؟ دخالت‌ نمی‌کرد؟»
باز با بی‌حوصلگی‌ ادامه‌ داد:«چرا این‌طور حرف‌ می‌زنی‌؟ رابطه‌ی‌ پدر و فرزند فرق‌ می‌کنه‌. خوب‌، معلومه‌ که‌ دخالت‌ می‌کرد؛ و نه‌ به‌ این‌ دلیل‌ که‌ مجتهده‌، به‌ این‌ دلیل‌ که‌ پدره‌.»
من‌ که‌ مورد هجوم‌ غم‌ و خشم‌ قرار گرفته‌ بودم‌ گفتم‌:«برادر چی‌، بالاخره ‌بابای‌ من‌ برادرشه‌؛ نیست‌؟»
برادرم‌ فقط‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:«چه‌می‌دونم‌.»
حالا وقتش‌ نبود که‌ در این‌باره‌ صحبت‌ کنیم‌. به‌ هر حال‌ حالا بیست‌ سال‌ ازماجرای‌ من‌ گذشته‌ بود و من‌ زندانم‌ را کشیده‌ و آزاد شده‌ بودم‌؛ و یک‌ سال‌ بعدش‌ عروسی‌ کرده‌ بودم‌؛ و حالا زن‌ و بچه‌ داشتم‌… گذشته‌ها گذشت‌. اما چرا پدر من‌؟ پدرم‌ که‌ حالا شصت‌ و چهار سالش‌ است‌. پدرم‌ چه‌ کار کرده‌؟
«اصلاً به‌ عقلم‌ نمی‌رسه‌.» و مکث‌ کرد.
پدرم‌ به‌ عمرش‌ دزدی‌ نکرده‌ بود. بر عکس‌، همیشه‌ او را غارت‌ کرده ‌بودند. مال‌ کسی‌ را نخورده‌ بود. همیشه‌ مالش‌ را خورده‌ بودند. آخر پدرم‌ چه‌کار می‌توانست‌ کرده‌ باشد؟
حالا موقعش‌ رسیده‌ بود که‌ سؤال‌ اصلی‌ را بکنم‌.
«در هر حال‌، بگو ببینم‌، به‌ چی‌ محکومش‌ کرده‌ن‌؟»
برادرم‌ مدتی‌ طولانی‌ سکوت‌ کرد. بعد با صدای‌ گرفته‌ گفت‌: «به‌… اعدام‌.»
من‌ می‌دانستم‌. همین‌طوری‌ می‌دانستم‌، و همین‌طوری‌ دیگر باورم‌ شده‌ بود که‌ کیفر کسی‌ که‌ معلوم‌ نبود چه‌کار کرده‌ چیزی‌ جز اعدام‌ نمی‌تواند باشد. من‌ این‌را می‌دانستم‌. به‌ همین‌ جهت‌ اصلاً تعجب‌ نکردم‌.
«آخه‌… عجیبه‌… پدرم‌… شریف‌ترین‌ آدمیه‌ که‌ من‌ به‌ عمرم‌ شناخته‌م‌. آن‌قدر شریف‌ و آن‌قدر ساده‌.»
آن‌ حرفی‌ را که‌ پدرم‌ بیست‌، بیست‌ و پنج‌ سال‌ پیش‌ به‌ رییس‌ ساواک‌ زده ‌بود، هر دو به‌ یاد آوردیم‌. من‌ مطمئن‌ هستم‌ که‌ هم‌زمان‌ هم‌ به ‌یادمان‌ آمد.
پدرم‌ را به‌ جرم‌ عبور قاچاق‌ از مرز گرفته‌ بودند. هیچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ پاسپورت‌ نگرفته‌ بود، چون‌ هیچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ فکر نکرده‌ بود که‌ به‌ جایی ‌جز کربلا و نجف‌ برود، و همیشه‌ این‌طور به‌نظرش‌ می‌رسید که‌ خنده‌دار است ‌اگر برای‌ رفتن‌ به‌ کربلا و نجف‌ برود پاسپورت‌ بگیرد. آخر چرا باید بگیرد؟ کربلا فقط‌ آن‌طرف‌ آب‌ بود.
«آقای‌ ساواک‌» با لهجه‌ی‌ عربیش‌ گفته‌ بود:«شوما، شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمی‌گیره‌؟ من‌؟ من‌… برای‌ رفتن‌ به‌ کربلا بایس‌ پاسپورت‌ بگیرم‌؟» و خندیده‌ بود، انگار نه‌ انگار که‌ سه‌ روز بود که‌ او را توی‌ آن‌ اتاق‌ کوچک‌ کثیف‌ نگه‌ داشته‌ بودند، و انگار نه‌ انگار که‌ حالا روبه‌رویش‌ رییس‌ ساواک‌ بود.
وضعیت‌ خودش‌ را فراموش‌ کرده‌ بود، مثل‌ همیشه‌ که‌ وضعیت‌ خودش‌ را فراموش‌ می‌کرد.
«تازه‌… آقای‌ ساواک‌… اون‌هم‌ من‌… من‌.» و باز خندیده‌ بود.
رییس‌ ساواک‌ که‌ ظاهراً خودش‌ را با یک‌ آدم‌ خُل‌وضع‌ روبه‌رو می‌دید، آرام‌ و با خنده‌ گفته‌ بود:«تو… تو… تو چی‌؟ مگر تو کی‌ هستی‌؟»
و او با تعجب‌ گفته‌ بود: «من‌ کی‌ هستم‌؟ یک‌جوری‌ می‌گی‌ انگار من‌ را نمی‌شناسی‌… من‌… من‌.»
«خوب‌، من‌… من‌… من‌ چی‌؟»
«من‌ سید هستم‌. می‌خواستم‌ برم‌ پیش‌ جدم‌… باید پاسپورت‌ بگیرم‌؟… شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمی‌گیره‌؟»
و رییس‌ ساواک‌ خندیده‌ بود و بعد… آزادش‌ کرده‌ بود.
من‌ و برادرم‌، بدون‌ این‌که‌ چیزی‌ به‌ هم‌ بگوییم‌، لبخند زدیم‌. بعد یادمان‌ آمد که‌ حالا باز پدرمان‌ را دستگیر کرده‌ بودند.
«شاید از مرز گذشته‌.»
«واقعاً که‌.»
«نه‌ جدی‌ می‌گم‌.»
«ای‌ بابا؛ تو انگار حالیت‌ نیست‌. بابام‌ بیست‌ ساله‌ که‌ به‌ کربلا نرفته‌.» و بعداز لحظه‌ای‌ سکوت‌ گفته‌ بود: «تازه‌، حالا، تو این‌ اوضاع‌…»
«چی‌ می‌دونم‌… آخر باید یه‌ کاری‌ کرده‌ باشه‌.»
«هیچ‌کاری‌ نکرده‌. من‌ می‌دونم‌ هیچ‌کاری‌ نکرده‌.»
«تقاضای‌ تجدید نظر نکرده‌؟»
برادرم‌ به‌ تلخی‌ گفت‌:«خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ که‌ این‌جور چیزا دیگه‌ وجود نداره‌…»
«پس‌ آخه‌ چی‌؟ می‌گی‌ چه‌کار کنیم‌؟»
برادرم‌ بعد از مکثی‌ طولانی‌ گفت‌:«شاید هم‌ تا حالا حکم‌ اجرا شده‌ باشه‌.»
من‌ فلج‌ شده‌ بودم‌. نمی‌توانستم‌ از جایم‌ تکان‌ بخورم‌. تنها چیزی‌ که‌ جلو چشمم‌ بود قیافه‌ی‌ پیر پدرم‌ بود. با آن‌ قدِ رشیدش‌، توی‌ آن‌ دشداشه‌ و چفیه‌، و با آن‌ لبخند، و آن‌ دندان‌های‌ سیاه ‌شده‌ از دود سیگار، اما مرتب‌ و ریز. حتی‌ یکی‌ از دندان‌هایش‌ هم‌ نریخته‌ بود. با آن‌ لبخند توی‌ صورت‌ ساده‌اش‌.
آخر این‌ها چرا نمی‌دانند که‌ باید احترام‌… احترام‌ حداقل‌ سن‌ بابای‌ مرا نگه‌ دارند. پیرمردی‌ شصت‌ و چهار ساله‌ که‌ توی‌ زندگی‌اش‌ به‌ هیچ‌کس‌ بدی‌نکرده‌ بود.
او را می‌دیدم‌ که‌ دارند می‌برندش‌؛ با آن‌ قد بلند خمیده‌؛ و او که‌ حالا دیگر باورش‌ شده‌ بود می‌خواهند او را بکشند، معصومانه‌ از صورتی‌ به‌ صورت‌ دیگر نگاه‌ می‌کرد؛ و نمی‌دانست‌ چه‌کار کند.
می‌دیدم‌ که‌ او مات‌ شده‌ است‌؛ مات‌ شده‌ است‌ و مهم‌ترین‌ دارایی‌ زندگی‌اش‌ را از دست‌ داده‌ است‌: معنا.
تنها دارایی‌ که‌ همیشه‌ او را به‌ جلو می‌راند. معنا. او فکر می‌کرد، همیشه ‌فکر می‌کرد، که‌ همه‌چیز زندگی‌ معنا دارد. اصلاً زندگی‌ معنا دارد.
«صرفاً به‌ این‌ دلیل‌ که‌ خدا ما رو خلق‌ کرده‌، زندگی‌ معنا داره‌.»
و آن‌قدر به‌ این‌ حرف‌ خودش‌ اعتقاد داشت‌ که‌ هیچ‌ کم‌بودی‌ در زندگی‌ او را ناراحت‌ نمی‌کرد. او که‌ در تمام‌ زندگی‌ مرتب‌ از دست‌ داده‌ بود. هیچ‌وقت ‌جداً غمگین‌ نمی‌شد؛ چون‌ فکر می‌کرد اشکالی‌ ندارد، چون‌ زندگی‌ معنا دارد.
«من‌ که‌ از دیوار کسی‌ بالا نرفته‌م‌، باباجان‌، به‌ ناموس‌ مردم‌ نیگا نکرده‌م‌؛ به‌کسی‌ ظلم‌ نکرده‌م‌؛ پس‌ چرا ناراحت‌ باشم‌؟»
و هیچ‌وقت‌ نبود. هیچ‌وقت‌ از این‌ چیزها ناراحت‌ نشده‌ بود.
«بالاخره‌ خدا خودش‌ شاهده‌ که‌ من‌ گناهی‌ نکرده‌م‌.» و می‌خندید.
اما صورت‌ بابای‌ من‌ حالا جور دیگر بود. بزرگ‌ترین‌ ثروت‌ خودش‌ را ازدست‌ داده‌ بود. اگر می‌توانست‌ فکر کند، حتماً به‌ این‌ فکر می‌کرد که‌ این‌کارها چه‌ معنایی‌ دارند؟
چرا توی‌ دادگاه‌ واضح‌ حرف‌ نمی‌زدند؟
چرا واضح‌ به‌ او نمی‌گفتند چه‌کار کرده‌ است‌؟
و حالا… این‌ چه‌ معنایی‌ دارد؟ اعدامش‌ می‌کنند؟ چه‌ بی‌معنا.
بعد می‌دیدم‌ دارند او را می‌بندند. می‌بندند. تا وقتی‌ که‌ توفان‌ گلوله‌ توی ‌بدنش‌ نشست‌ به‌ گوشه‌ای‌ پرت‌ نشود.
این‌ امتیاز را به‌ او داده‌ بودند. به‌ تقاضای‌ مادرم‌ گوش‌ داده‌ بودند.
«اقلاً ببندینش‌ جسدش‌ پرت‌ نشه‌ سرش‌ به‌جایی‌ بخوره‌. می‌بینین‌ که‌ پیره‌.»
حالا فقط‌ مادرم‌ آن‌جا بود. با آن‌ قد کوتاهش‌ که‌ تا ناف‌ بابای‌ من‌ هم‌نمی‌رسید. با مقنعه‌ و روی‌ آن‌ عبای‌ سنگین‌ عربی‌، با آن‌ عینک‌. همان‌ گوشه‌ ایستاده‌ بود و منتظر بود. گریه‌ نمی‌کرد. منتظر بود سید را اعدام‌ کنند و جسدش‌ را به‌ او بدهند.
گویا فقط‌ از جوانی‌ پرسیده‌ بود:«تو صورتش‌ که‌ نمی‌زنین‌؟»
«ها؟»
«تیر، تیر… که‌ تو صورتش‌ نمی‌زنین‌؟»
و در حالی‌ که‌ دچار هجوم‌ عاطفه‌ی‌ شگفتی‌ شده‌ بود، لب‌هایش‌ لرزیده ‌بودند؛ چشم‌هایش‌ از مهری‌ دیوانه‌کننده‌ پُر شده‌ بودند؛ و در حالی‌ که‌ به‌ جوان‌ نگاه‌ می‌کرد گفت‌:«گناه‌ داره‌، جوون‌، گناه‌ داره‌… بذارین‌ با همین‌ صورت‌ بره‌ تو قبرش‌.»
جمله‌ی‌ آخرش‌ را از ترس‌ عوض‌ کرده‌ بود. می‌خوست‌ بگوید «با همین ‌صورت‌ بره‌ پیش‌ جدش‌ رسول‌الله‌.» اما ترسیده‌ بود او را هم‌ بگیرند و به‌ تیرببندند. حالا مدت‌ها بود که‌ باورش‌ شده‌ بود که‌ از این‌ها همه‌کار برمی‌آید، همه‌کار.
جوان‌ هیچ‌ ندیده‌ بود. صورت‌ مادر مرا ندیده‌ بود؛ فقط‌ گفته‌ بود:«نه‌، مادر، چه‌قدر ساده‌ هستی‌… تا حالا دیدی‌ که‌ تو صورت‌ کسی‌ تیر بزنند؟»
«خدا عمرت‌ بده‌ پسرم‌.»
و جوان‌ برای‌ آرام ‌کردن‌ مادرم‌، انگار که‌ با یک‌ بچه‌ صحبت‌ می‌کند، گفته ‌بود: «نه‌، مادر خیالت‌ تخت‌ باشه‌.»
بعد انگار که‌ بخواهد به‌ او ثابت‌ کند که‌ هیچ‌کاری‌ بی‌دلیل‌ نیست‌ گفته‌ بود:«خوب‌ مادر اگر با تیر بزنن‌ تو صورت‌ محکوم‌، بعد چه‌طور بشناسنش‌؟…فقط‌…»
«فقط‌ چی‌ پسرم‌؟»
«فقط‌… خوب‌ برای‌ خودش‌ خوبه‌. زودتر راحت‌ می‌شه‌.»
«چی‌… چی‌… پسرم‌؟»
«بعد از تیربارون‌ تیر خلاص‌ می‌زنیم‌ تو شقیقه‌ش‌…»
و گویا مادرم‌ شروع‌ کرده‌ بود به‌ لرزیدن‌.
«نه‌… نه‌… تو رو خدا نزنین‌… اون‌ پیره‌، همین‌جوری‌ می‌میره‌…»
و جوان‌ با تعجب‌ پرسیده‌ بود:«ولی‌ مادر… این‌ قانونه‌… قانونه‌… واسه‌خودش‌ هم‌ خوبه‌.»
«نه‌… پسرم‌… گوش‌ کن‌. گوش‌ کن‌. گوش‌ کن‌. من‌ یه‌ چیزی‌ می‌گم‌… یه‌چیزی‌ می‌گم‌… چه‌طوره‌ قبل‌ از این‌کار، اول‌ معاینه‌ش‌ کنی‌… معاینه‌ش‌ کنی‌…ببین‌ تموم‌ کرده‌ یا نه‌…»
جوان‌ با هم‌دردی‌ گفته‌ بود:«ولی‌ مادر، چرا متوجه‌ نیستی‌… خوب‌ حق‌داری‌… قانون‌ رو نمی‌دونی‌…»
مادرم‌ با تضرع‌ گفته‌ بود:«ولی‌، وقت‌ زیادی‌ نمی‌گیره‌ که‌ مادرجان‌؛ فقط‌….فقط‌ کافیه‌ دست‌تو بذاری‌ رو دلش‌. همین‌. می‌بینی‌ ایستاده‌. دیگه‌ نمی‌زنه‌.»
و جوان‌ که‌ کمی‌ بی‌حوصله‌ شده‌ بود گفته‌ بود:«ولی‌ مادر، من‌ که‌ نمی‌تونم ‌زیاد برات‌ توضیح‌ بدم‌… ایستادن‌ قلب‌ دلیل‌ مرگ‌ نیست‌. اینو که‌ تو نمی‌دونی‌…تیر خلاص‌ باید زد… تازه‌…»
و مادرم‌، که‌ فکر کرده‌ بود جوان‌ راه‌حلی‌ پیدا کرده‌، با چشم‌های‌ خیس‌شده‌، از پشت‌ عینک‌ کلفتش‌، با نوعی‌ شادی‌ بی‌خبرانه‌ به‌ جوان‌ لبخند زده‌ بودو گفته‌ بود:«ها… تازه‌ چی‌؟… تازه‌ چی‌، مادر؟»
«این‌… این‌ دست‌زدن‌ به‌ قلب‌… خیلی‌ وقت‌ می‌گیره‌… خیلی‌ بیش‌تر از تیرِخلاص‌… و ما… می‌دونی‌…»
و حق‌به‌جانب‌، انگار که‌ می‌خواست‌ در عین‌ حال‌ هم‌دردی‌ مادرم‌ را به‌خودش‌ جلب‌ کند، گفت‌: «می‌دونی‌، مادر، ما خیلی‌ کار داریم‌… وقت‌ نمی‌کنیم‌.»
مادرم‌ که‌ دیگر خسته‌ و مات‌ و گیج‌ شده‌ بود، و نمی‌توانست‌ خودش‌ را سرپا نگه‌ دارد، گفته‌ بود: «اما آخر… پسرم‌… آخر…» اما دید که‌ جوان‌ رفته‌ و او دیگر نباید چیزی‌ بگوید.
او هم‌ دیگر چیزی‌ نگفته‌ بود؛ فقط‌ احساس‌ می‌کرد دارد روی‌ دیوار سُرمی‌خورد و روی‌ زمین‌ می‌نشیند. انگار فقط‌ چشم‌های‌ مادرم‌ کار می‌کردند؛ چشم‌هایی‌ که‌ به‌ پدرم‌ خیره‌ مانده‌ بودند؛ و از چشم‌های‌ پدرم‌ می‌فهمید که‌ او،عالی‌ترین‌ دارایی‌اش‌ را از دست‌ داده‌.
حالا دیگر پدرم‌ کاملاً دچار بی‌معنایی‌ شده‌ بود. وقتی‌ من‌ و برادرم‌ به‌ هم‌نگاه‌ کردیم‌، هر دو دیدیم‌ که‌ چشم‌هامان‌ پر از شفقت‌ شده‌اند؛ و خیس‌ از اشک ‌ناچاری‌ هستند.
«روزنامه‌ها کجان‌؟»
«اون‌ گوشه‌. اون‌جا.»
من‌ برادر بزرگ‌تر بودم‌. من‌ می‌توانستم‌ خودم‌ را زودتر جمع‌ و جور بکنم‌.
تند رفتم‌ به‌طرف‌ روزنامه‌ها. شروع‌ کردم‌ به‌ ورق‌زدن‌ La Stampa؛ دیدم‌ خبری‌ نیست‌. خبر اعدام‌ پدرم‌ را آن‌جا ننوشته‌ بودند. بعد رفتم‌ سراغ‌ روزنامه‌ی‌Corriera della Sera… آن‌جا هم‌ خبری‌ نبود. رفتم‌ سراغ‌ مجله‌ها. ولی‌ فایده‌ نداشت‌. توی‌ مجله‌ هم‌ خبر اعدام‌ را نمی‌نویسند. خبرهای‌ اعدام‌ را توی ‌روزنامه‌ها می‌نویسند.
بعد، همین‌طور که‌ داشتم‌ ورق‌ می‌زدم‌، متوجه‌ شدم‌.
متوجه‌ شدم‌.
خدای‌ من‌ چه‌قدر عالی‌ بود!
انگار برادرم‌ هم‌ متوجه‌ شده‌ بود؛ چون‌ وقتی‌ به‌ او نگاه‌ کردم‌ دیدم‌ که‌ جای‌ اشک‌ ناچاری‌، اشک‌ خوش‌حالی‌ توی‌ چشم‌هایش‌ نشسته‌ بود. حتماً مال‌ من‌هم‌ همین‌طور بود.
فقط‌ این‌ نبود. فقط‌ این‌ نبود که‌ مرا خوش‌حال‌ می‌کرد.
سرِ برادرم‌ هم‌ بود. سرِ او هم‌ بود. سبیل‌های‌ او هم‌ بود. حالا دیگر کاملاً اطمینان‌ داشتم‌. درست‌ است‌ که‌ برادرم‌ فقط‌ سی‌ و هفت‌ سال‌ دارد، ولی‌ موهای‌ سرش‌ توی‌ این‌ ده‌ دوازده‌ سال‌ تقریباً همه‌ سفید شده‌ بودند. سبیل‌هایش‌ هم‌ همین‌طور. چشم‌هایش‌ نه‌، چشم‌هایش‌ هم‌چنان‌ سی‌ و هفت‌ساله‌ بودند. شاید هم‌ کم‌تر. چشم‌های‌ برادرم‌ همیشه‌ جوان‌ بودند. همیشه‌ بچه‌سال‌ بودند.
او هم‌ حتماً مرا دیده‌ بود. او هم‌ حتماً دیده‌ بود که‌ تمام‌ موهای‌ سرم‌ سفید شده‌ بودند. من‌ چهل‌ و هفت‌ سال‌ داشتم‌، اما تمام‌ موهای‌ سر و سبیلم‌ سفید شده‌ بودند. چه‌قدر عالی‌ است‌.
حالا می‌دیدم‌ که‌ برادرم‌ دارد لبخند می‌زند.
چرا ما این‌را نمی‌دانستیم‌؟
چرا ما این‌را نفهمیده‌ بودیم‌؟
برادرم‌ هیچ‌ نگفت‌، فقط‌ با چشم‌های‌ خندان‌ به‌ من‌ نگاه‌ کرد. من‌ هم‌ با چشم‌های‌ خندان‌ به‌ او نگاه‌ کردم‌.
برادرم‌ یک‌باره‌ گفت‌:«الان‌ چندوقت‌ می‌شه‌؟»
می‌دانستم‌ دارد درباره‌ی‌ چه‌ چیزی‌ حرف‌ می‌زند، و خوش‌حال‌ بودم‌؛ یک‌ خوش‌حالی‌ غریب‌؛ یک‌ خوش‌حالی‌ مطلقاً غریب‌ و پُرمعنا.
«تقریباً نه‌ سال‌.»
«پدرم‌ چی‌؟»
«تقریباً ده‌ سال‌؟»
نُه‌ سال‌ بود که‌ مادرم‌ مرده‌ بود؛ و ده‌سال‌ بود که‌ پدرم‌.
نویسنده: عدنان‌ غُریفی‌

درباره نویسنده:
عدنان غریفی (متولد ۱۳۲۳ در خرمشهر)، داستان‌نویس عرب ایرانی مقیم هلند است. او از نویسندگان نوگرای دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ است و به همراه نویسندگان دیگری از جمله ناصر تقوایی، احمد محمود، احمد آقایی، منصور خاکسار، پرویز مسجدی، حسین رحمت، علی گلزاده، مسعود میناوی، ناصر مؤذن، محمد ایوبی، پرویز زاهدی، نسیم خاکسار و بهرام حیدری از شکل‌دهندگان داستان‌نویسی جنوب است.

گل‌کلم‌سبز

«ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.»
شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد.
نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آشغال می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند.
شوهرش می‌گفت: می‌فهمم، اما اگه وقت نداری غذا بپزی برای چی این همه سبزیجات می‌خری؟
نینا شانه‌اش را بالا می‌انداخت. از سبزی خریدن خوشش می‌آمد.
نمی‌توانست بگوید دقیقاً از کی به خریدن سبزیجات علاقه پیدا کرده بود. شاید از همان دو سال قبل که تازه به آمریکا آمده بودند. همان روز دوم وقتی-که او و شوهرش از آپارتمان خواهرش در بروکلین بیرون آمدند تا مغاره‌های دور و بر را ببنیند. خواهرِ نینا که پانزده سال بود آمریکا زندگی می‌کرد-و خودش را آمریکایی می‌دانست، خیال می‌کرد که او خیلی مشتاق است زودتر به مغازه‌ها سر بزند. به نینا گفت:
– برو، برو اما یادت باشه برای این که تو آمریکا زندگی کنی دو تا قانون رو باید حتماً رعایت کنی. اول این که هیچ‌وقت از مغازه‌های گرون خرید نکن مگه این‌که حراج نصف قیمت باشه، دوم این‌که هیچ‌چی از مغازه‌های ارزون نخر.
نینا و شوهرش به خیابانی رفتند که اسم عجیبی داشت:«ام» و توی مغازه‌ها که همه عین هم بودند سرک کشیدند، فرقی نمی‌کرد که چه بفروشند: خوراکی، لوازم برقی، لباس یا کامپیوتر، همه آن‌ها شبیه هم بودند. انگار فقط از روی صدای در مغازه‌ها می‌شد-فهمید که از یک مغازه به مغازه دیگر رفته‌اند.
صبحی سرد و خاکستری در زمستان بود، و نینا که دماغش را در یقۀ پوست خز کت روسی‌اش فرو برده بود و به بازوی شوهرش آویزان شده بود، با احتیاط روی آشغال‌های خیابان پا می‌گذاشت. حوصله نداشت که به آسمان خاکستری یا تابلوهای رنگارنگ مغازه‌ها نگاه کند. سرش کمی گیج می‌رفت. بعد از پرواز طولانی و شب‌زنده‌داری شبِ قبل با خواهرش حالت تهوع داشت. اما ناگهان یکی از مغازه‌ها توجه‌اش را جلب کرد: یک مغازه کوچک سبزی‌فروشی چینی که میوه‌ها و سبزی‌هایش را روی طبق‌های بیرون مغازه چیده بود. کپه‌های رنگارنگ پرتقال و خیار و گوجه‌فرنگی از تمیزی برق می‌زدند. نینا نشان روی جعبۀ گوجه‌فرنگی را خواند «آفتابرس». هنوز داشت انگلیسی یاد می‌گرفت و هر اصطلاح جدیدی به نظرش هیجان‌انگیر و پرمعنی می‌آمد. آفتابرس جالیزی پر از سبزیجات را در بعد از ظهری تابستانی در نظرش می‌آورد، بوی خاک تیره که زیر آفتاب گرم شده بود، ساقه‌های سبزِ کم‌رنگ زیر وزن گوجه‌های آب‌دار خم شده بودند، هوس کرد-به گوجه‌های توی جعبه دست بکشد و ببیند که هنوز از آفتابی که موقع رسیدن به آن‌ها تابیده گرم هستند یا نه. اما همین که دستش را از جیبش درآورد شوهرش بازویش را کشید و او را-به طرف یک مغازۀ دیگری برد.
نینا هرهفته صبح‌های شنبه تنها به خرید می‌رفت، شوهرش ترجیح می‌داد صبح‌های تعطیل تا دیروقت بخوابد تا خیابان هشتاد و شش رانندگی می‌کرد و از مغازه‌های چینی یا روسی خرید می‌کرد. مغازه‌های روسی بین خیابان‌های ری و بیست و سوم بودند. همه مغازه‌ها جنس‌های‌شان شبیه هم بود، اما نینا دوست داشت به همه‌شان سر بزند بلکه چیز غیرمعمول هیجان‌انگیزی پیدا کند. مارچوبۀ سفید، سبدی پلاستیکی پر از انگور سیاه یا سیب‌زمینی‌هایی اندازه فندق. حتی روزهایی که هیچ‌چیز جدیدی در بازار نبود باز هم سرکشی به مغازه‌ها جالب بود. می‌توانست جنس‌های آن‌ها را با هم مقایسه کند. در یک مغازه پیازها بزرگ‌تر و سقت‌تر بودند، ولی سر برگ‌های کاهو زرد شده بود. اما در مغازه بغلی پیازها نرم شده بودند و در زیر سبدهای بزرگ سیب‌زمینی مدفون شده بودند.
نینا وقتی پایش را روی پیاده روی پر از آشغال‌های کاهو و پوست پیاز و گوجه‌فرنگی له شده بود می‌گذاشت، از سرخوشی می‌لرزید. از بین راه‌روهای مغازه‌ها می‌گذشت و دستش را روی گوجه‌فرنگی‌ها که مثل مبلمان تازه لاک خورده براق بودند می‌کشید. کف دستش را روی آواکادوها می‌گذاشت و سطح ناصاف آن‌ها را در مشتش احساس می‌کرد. ناخنش را در پوست پرتقال فرو می‌کرد تا آب تند و تیز آن بیرون بزند. اما سعی می‌کرد دستش را به پوست پرزدار کیوی‌های تخم‌مرغی شکل و لوبیاهای نازکی که شبیه کرم بودند، نزند. اما از دست زدن به دسته‌های شوید و جعفری و فشار دادن آرتیشوها که شکل کاج‌های کوچکی بودند و لذت می‌برد. با انگشت روی طالبی‌ها و هندوانه‌ها می‌زد و به صدایی که می‌دادند با لذت گوش می‌داد.
اما بیش‌تر از هر چیز نینا عاشق بروکلی بود. بروکلی بوی سبزی‌های تازه بهاری می‌داد و شکل درختی پر از ساقه‌های سفت و شاخه‌های درهم‌رفته با گل‌های کوچکی در سر-آن‌ها بود. نینا هر هفته علاوه به یک عالمه سبزیجات دیگر یک بوته بروکلی هم می‌خرید. سبدهای بزرگ قهوه‌ای را به ماشینش می‌برد و مطمئن بود که آن هفته وقت آشپزی کردن پیدا می‌کند. تازه شنبه بود و تمام بعد از ظهر و یک‌شنبه را آزاد بود. تصمیم می‌گرفت که همین که به خانه برسد سبزی‌ها را بشورد و غذایی با آن‌ها بپزد: اسفناج، یا تکه‌های کدو کباب شده یا گراتن پنیر و بروکلی.
اما تا به خانه می‌رسید یک عالمه کار روی سرش می‌ریخت. باید دوش می‌گرفت و موهایش را درست می‌کرد و هزاربار آن‌ها را شانه می‌زد تا وز نکنند. و صد تا بلوز و شلوار را با هم امتحان می‌کرد تا تصمیم بگیرد کدام را بپوشد. باید-لنگه جوراب شوهرش را پیدا می‌کرد و بلوز او را اتو می‌کشید و درها را قفل می‌کرد و انگار در یک چشم به هم زدن زمان می‌گذشت و او دوباره توی ماشین بود و داشت به مهمانی می‌رفت. بین صندلی شوهرش و تصویر خودش در آیینه این‌ور و آن‌ور می‌رفت. شوهرش در فکر فرو می‌رفت و نینا فکر می‌کرد که لابد حواسش به رانندگی است. احساس بدی داشت. با آن که تمام سعی‌اش را کرده بود، باز هم موهایش وز کرده بودند. صورت گرد و معمولی‌اش با آرایش احمقانه‌تر به نظر می‌رسید و زیر بغل بلوز پشم آنقوره‌اش خیلی تنگ بود. لباس‌هایی که از حراجی‌ها به نصف قیمت می‌خرید یا دقیقاً اندازه‌اش نبودند یا از مد افتاده بودند.
توی ماشین نینا دیگر یاد سبزی‌هایی که خریده بود نمی‌افتاد. آن‌ها همان‌طور توی قفسه‌های یخچال تل‌انبار می‌شدند. گوجه‌فرنگی‌های بی‌چاره زیر کدوها له می‌شدند و برگ‌های کاهو که از گوشه‌های کشو بیرون زده بودند، زرد می‌شدند و بروکلی که توی کشو جا نشده بود در قفسه سوم یخچال تنها می‌ماند.
مهمانی‌ها را پاولیک که هم‌کار شوهر نینیا بود راه می‌انداخت. او چند سالی بود که-از زنش جدا شده بود. مرد قوی‌هیکلی بود با ریشی نامرتب قرمز. شلوارهای گل و گشاد و بلوزهای چرک مرد شده‌ای تن می‌کرد. مهمان‌ها که وارد می‌شدند از ته دل می‌خندید و همان‌طور که پشت آن‌ها می‌زد می‌گفت:«این‌جا راحت باشین. هرقدر خواستین ریخت و پاش کنین.»
و به مهمان‌ها که از پله‌های خاک گرفتۀ خانه به زحمت بالا می‌رفتند و بین مبلمان دست دو و وسایل برقی خراب و خروب و کتاب‌های قطور ادبیات روسیه سکندری می‌خوردند می‌خندید. نینا احساس می‌کرد که نقش او به عنوان میزبان فقط گفتن این جمله است. نه غذایی آماده می‌کرد و نه برای سرگرمی مهما‌ن‌ها کاری می‌کرد. همه-برای خودشان در ظرف‌های یک‌بار مصرف غذا و شراب می‌آوردند و گیتار و شعرهای‌شان که روی روزنامه‌پاره‌ها نوشته بودند، همراه‌شان بود. هیچ‌کدام از مهمان‌ها شاعر و یا موسیقی‌دان نبودند. بیش‌تر آن‌ها برنامه‌نویس کامپیوتر بودند، شغلی که بعد از مهاجرت به آمریکا انتخاب کرده بودند چون این کار آسان‌تر از این بود که سعی کنند مدارکی را که در روسیه در رشته‌های هنری یا علمی داشتند تأیید کنند. اکثر آن‌ها از کاری که می‌کردند راضی نبودند انگار شغل‌شان در شأن آن‌ها نیست. و وقتی کسی از آن‌ها را می‌پرسید که چه‌کاره هستند با بی‌میلی می‌گفتند:«مثل همه، برنامه‌نویس کامپیوتر. اما قبلاً کارم چیز دیگه‌ای بود.»
دوست داشتند درباره کارهای هیجان‌انگیزتری مثل کوهنوردی، قایق سواری یا عکاسی از غروب خورشید درآلاسکا حرف بزنند.
نینا هم برنامه‌نویس کامپیوتر بود اما او از اول این شغل را داشت. درمورد شعر و موسیقی چیز چندانی نمی‌دانست و استعداد خاصی در فعالیت‌های جانبی نداشت.
شوهرش وقتی می‌خواست او را به بر و بچه‌های پاولیک معرفی کند می‌گفت:
– زن من عشق سبزیجات داره.
در مهمانی‌های پاولیک به نینا خوش نمی‌گذشت. مردها همه شلخته و بدترکیب بودند. بشقاب‌های یک‌بارمصرف‌شان را پر از تکه‌های گوشت می‌کردند و پشت هم سیگار می‌کشیدند. حرف‌های‌شان همه تکراری بود. نینا احساس می‌کرد که موقع حرف زدن-یک تکه-گوشت یا کالباس از گوشه دهان‌شان آویزان می‌ماند.
زن‌ها به جز یکی دو نفر، همه جذاب و زیبا بودند. اما زیبایی‌شان توی ذوق می‌زد. زیادی لاغر بودند و موهای صاف‌شان روی شانه‌های‌شان می‌ریخت و انگشت‌های باریک و درازشان از نواختن پیانو و گیتار قوی شده بود. در چشم‌های‌شان غم همه شعرهایی که خوانده بودند نشسته بود و انگار از فرسودگی زودهنگامی رنج می‌کشیدند. آن‌ها همه چیزهایی را که نینا نداشت، داشتند.
نینا تمام شب روی کاناپه سفت خانه پاولیک گوشه دور از بقیه که دور شومینه حلقه می‌زدند، می‌نشست. با خنده و آواز یا شعر خواندن‌شان تمام اتاق را روی سرشان می‌گذشتند. اما نینا برای خودش یک گوشه تنها می‌افتاد. غذا و شراب روی میز تاشویی که کنار پنجره بود می‌گذاشتند، جایی که در دسترس همه بود. نینا سر میز می‌رفت و غذا برمی‌داشت و برمی‌گشت. کنار میز بشقاب‌های پر از تکه‌های نپخته گوشت و خرده‌های نان روی زمین ریخته بود. توی قوطی‌های نصفه نیمه، خیارشورها شناور بودند. همیشه چندتا قوطی ودکا و بطری‌های پنج لیتری شراب بورگاندی یا بسته‌های چیبس باز نشده اضافه می‌آمد. شراب از شیر گالون‌های کوچک چکه می‌کرد و اشکال عجیب و غریبی روی کفپوش درست می‌کرد. بعد از مهمانی، آپارتمان پاولیک بی‌چاره مثل قالیچه کهنه ترکی رنگ و وارنگی به نظر می‌آمد.
اوایل که نینا و شوهرش به مهمانی‌های پاولیک می‌رفتند، او هم با بقیه کنار شومینه می‌نشست. دوست داشت کنار شوهرش بنشیند و موقع گیتار زدن به صورت زیبای او نگاه کند. سرش را به جلو خم می‌کرد. گاه‌گاه نگاهی به نینا می‌انداخت و چشم‌هایش از بین انبوه موهایش برق می‌زد. در آن لحظه نینا حس می‌کرد که فقط برای اوست که می‌نوازد و موسیقی قلبش را می‌لرزاند، پوستش را می‌خراشید و گلویش را می‌سوزاند.
با گذشت زمان، نینا فهمید که او تنها کسی نیست که گیتار زدن شوهرش را نگاه می‌کند. بقیه زن‌ها هم او را با همان‌قدر احساس نگاه می‌کردند. و شاید هر کدام از آن‌ها هم فکر می‌کردند فقط برای خود او می‌نوازد. نینا گاهی اوقات فکر می‌کرد که آن‌ها بیش‌تر حق دارند این‌طور فکر کنند. آن‌ها طوری به نینا زل می‌زدند که نینا احساس می‌کرد که در نگاه‌شان تبدیل به زنی بی‌مصرف و بی‌استعداد با لباس و آرایشی عوضی می‌شود. می‌دانست که در دل‌شان می‌پرسند که چه‌طور این مرد جالب و بااستعداد با هم‌چین زنی ازدواج کرده است. خواهرش این سوال را خودش جواب داد: تو براش بلیط آمدن به آمریکا بوده‌ای.
و این موضوع را دائم به نینا یادآوری می‌کرد.
– نمی‌تونی بگی که این طور نبوده.
نینا نمی‌توانست. راست بود که شوهرش خیلی دوست داشت که به آمریکا بیاید و برای گرفتن ویزای آمریکا لازم بود اقوام درجه یک در آمریکا داشته باشد. و این هم راست بود که بعد از ازدواج با نینا توانسته بود ویزای آمریکا بگیرد و نینا را قانع کرده بود به آمریکا بیایند. اما با این حال نمی‌شد گفت که فقط به همین دلیل با نینا ازدواج کرده بود. خواهر نینا خیلی چیزها را نمی‌دانست. نمی‌دانست که وقتی نینا در بیمارستان بود و آپاندیسش را عمل کرده بود، شوهرش حتی یک دقیقه هم اتاق را ترک نکرده بود هر چه‌قدر هم که نینا-به او اصرار کرده بود تا برود بیرون و هوایی بخورد یا یک فنجان قهوه بگیرد از پهلوی او تکان نخورده بود. تمام مدت پهلوی او نشسته بود و هر بار که او ناله می‌کرد بی‌اختیار دستش را فشار می‌داد. خواهر نینا نمی‌دانست که شوهرش چه‌طور او را از پشت بغل می‌کند و صورتش را در موهای او فرو می‌کند و زمزمه می‌کند «هیچ‌چی تو دنیا مثل این نیست. هیچ چی.» و نینا که نوک بینی تیز او را روی گردنش احساس می‌کند چه‌طور چشم‌هایش پر از اشک می‌شود. خواهر نینا نمی‌دانست که آن‌ها موقع عشق‌بازی چه حرف‌هایی در گوش هم زمزمه می‌کنند.
وقتی از مهمانی برمی‌گشتند، تازه نینا نفس راحتی می‌کشید. کتابی در دست می‌گرفت و پهلوی شوهرش دراز می‌کشید. پاتختی نینا پر از کتاب‌های آشپزی‌ای بود که از حراجی نصف قیمت برنس و نوبل می‌خرید. به پشت دراز می‌کشید و کتاب را روی شکمش می‌گذاشت و می‌خواند. ورق‌های کلفت کتاب روی لباس خواب ساتنش که از فروشگاه ویکتوریا خریده بود خش‌خش می‌کرد. او از این صدا همان‌قدر لذت می‌برد که از مورمورشدن کف پاهایش وقتی که به پاهای پشم‌آلوی شوهرش کشیده می‌شد. از دیدن عکس‌های رنگی براق خورشت گوجه و بامیه در کاسه‌های سفالی قدیمی که دورشان با زیتون و سبزی تزیین شده بود، خوشش می‌آمد. در کتاب مجبوبش «آشپزی ایتالیایی، طعم آفتاب» عکس‌هایی هم از مراحل پخت بود. در آن عکس‌ها دست‌های روشن و تر و تمیز زنی با ناخن‌هایی مرتب، مانند جادوگر یماهر سبزیجات را آماده می‌کردند. دست‌های زن شبیه دست‌های نینا بود و نینا دوست داشت خیال کند که آن‌ها دست‌های خودش هستند. و این خودش است که دارد هویج را در تکه‌های یک‌اندازه خرد می‌کند و او است که دارد مایه آماده دلمه فلفل را داخل آن می‌ریزد و اوست که برگ‌های کاهو را تمیز کرده و بروکلی را خرد کرده و تکه‌هایی از آن را روی میز ریخته است. لب‌های نینا بی‌اختیار تکان می‌خوردند و کلمات دستور آشپزی را با لذت تکرار می‌کردند: روی آن روغن زیتون بمالید، صبر کنید جوش بیاید و مدتی آرام بجوشد. خمیر را خوب ورز بدهید. پوست بکنید، قیمه‌قیمه کنید…
وقتی کتاب را می‌بست و به طرف شوهرش که پشتش را به او کرده بود برمی‌گشت هنوز لب‌هایش تکان می‌خوردند.
شوهر نینا آخر تابستان، همان موقع که مغازه‌های سبزی فروشی خیابان هشتاد و ششم پر از گوجه فرنگی و هلو شده بودند، از او جدا شد.
وقتی که خواهر نینا در یخچال را باز کرد کشوهایش پرپر بود.
خواهر نینا گفت: بدتر از همه، هفته پنجم است. چهار هفته اول آدم نمی‌فهمه چی شده و هنوز شوکه است. می‌دونه اما نمی‌فهمه. انگار کرخت شده باشه. اما هفته پنجم… خودت رو آماده کن.
جلو یخچال چمباتمه زده بود و داشت خوراکی‌هایی رو که خریده بود توی آن می‌گذاشت. نا با چهارتا کیسه پر که از مغازه روسی خریده بود، برای دل‌داری نینا پیشش آمده بود. نینا خسته بو. پشت میز نشسته بود و به پشت خمیدۀ خواهرش نگاه می‌کرد. فکر می‌کرد که اگر با چکش به آن بکوبد، صدای بلند و پرطنینی از آن بلند می‌شود. مثل کوبیدن روی چوب. قفسه‌های یخچال فوری پر شدند.
– آب‌انگور زندگی من رو نجات داد. وقتی ولادیمیر ولم کرد رفت، فقط آب انگور می‌خوردم. پنیر خامه‌ای، پنیر خونگی، پنیر نرم، پنیر سوییسی، نون، خیارشور، یه قوطی هم کمپوت گیلاس. جیغ کشید: نینا این دیگه چیه؟
کشو سبزیجات را بیرون کشیده بود. یک عالمه گوجه‌فرنگی کپک زده، هلوهای له شده که روی‌شان پر از لکه‌های قهوه‌ای بود، و کاهوهای سیاه شده روی هم تلنبار شده بودند.
خواهر نینا آن‌ها را در سطل آشغال خالی می‌کرد و غر می‌زد.
– اندازۀ یک جالیز سبزی خریده بوده‌ای.
صدای افتادن سبزی‌ها در سطل در آشپزخانه می‌پیچید. تا چند روز بعد در آشپزخانه بوی ماندگی پچیپیده بود. اما نینا از آن بدش نمی‌آمد مثل بوی ترش سوپ سبزیجاتی بود که مادرش چند ساعت روی اجاق می‌گذاشت تا جا بیافتد.
برخلاف پیش‌بینی خواهرش در هفته پنجم اتفاق خاصی برای نینا نیافتاد. فقط احساس می‌کرد که پیر و فرسوده شده است. انگار دورۀ نقاهت مریضی مهلکی را بگذراند. سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند کم‌تر در خانه کار کند. دیگر سبزیجات نمی‌خرید، اما هنوز بعد از کار کتاب‌های آشپزی را ورق می‌زد، هرچند آن‌قدر خسته بود که فقط فهرست آن را نگاه می‌کرد. انگشتش را روی صفجات نرم آن می‌کشید. حروف پررنگ زودتر به چشم می‌آمدند. گراتن گل کلم 17 ، ماکارونی با…72، پای…78، حوصله نداشت دستور پخت غذاها را بخواند، فقط می‌خواست برود صفحه بعد: بادنجان، مرغ و پیاز را با حرارت ملایم بپزید…137، گوجه‌فرنگی تنوری شده…162، کدو و قارچ را تفت داده…34، گوشت قیمه شده را روی برنج…201، سوپ…41، پرش کنید…57…
صدای بلند پاولیک در پیام گیر تلفن، دستور پخت خورشت کنگر را نصفه‌کاره گذاشت. هفته‌ها بود که نینا صدای زنگ تلفن را قطع کرده بود و فقط به پیام‌هایی که روی تلفن کهنه‌اش که خش و خش می‌کرد گوش می‌داد. بیش‌تر پیام‌ها را خواهرش می‌گذاشت که می‌خواست بداند نینا خوب غذا می‌خورد یا نه. یا خبر بدهد که شوهر نینا را حوالی پل پرمنگتون دیده که یک ماهی دودی خریده بوده و گفته بوده که دارد به بوستون می‌رود و شاید تا آن موقع هم دیگر رفته باشد. صدای خواهرش روی پیام‌گیر دور بود و غیرعادی به نظر می‌رسید. اما صدای پاولیک ناگهان نینا را از جا پراند «نینا، خونه‌ای؟» داد می‌زد. نینا بی‌اختیار به در نگاه کرد، نمی‌توانست-باور کند که این صدا از جعبه پلاستیکی پیام‌گیر که به دیوار وصل بود، می‌آید. بعد صدای پاولیک آرام‌تر شد و به سختی می‌شد فهمید که چه می‌گوید، اما نینا احساس کرد که گفت:«خودتو قایم نکن.»
وقتی نینا وارد خانۀ پاولیک شد به نظرش رسید که چیزی تغییر کرده است، هرچند که نمی‌توانست بگوید دقیقاً چه‌چیزی. میز تاشو هم‌چنان کنار پنجره روی قالی چه بود و شومینه پر از مجله‌های قدیمی بود. همه چیز سرجایش بود، اما نینا مطمئن بود که چیزی تغییر کرده است. هیکل گنده پاولیک مثل همیشه از شدت خنده تکان می‌خورد و کاناپه خالی گوشه اتاق منتظر نینا بود. نینا فکر کرد «این‌جا دل‌بازتر شده.»
و سر جای همیشگی خودش گوشه کاناپه نشست. خانه پاولیک بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. زن باریک و ظریفی گیتار می‌زد و آوازی در وصف جاده‌ای پرپیچ و خم که از میان جنگل می‌گذشت، می‌خواند. نینا از آواز خوشش آمد. وقتی آواز تمام شد، زن گیتارش را زمین گذاشت و به طرف میز رفت. پیراهن بافتنی آبی بلندی با جیب‌هایی بزرگ پوشیده بود. هیچ‌چیز اسرارآمیزی در او نبود. مردی که موهایش را به عقب شانه کرده بود و ریش خاکستری نامرتبی داشت به گیتار نگاه می‌کرد. نگاه نینا از آستین مخمل بلوزش، که به طرف گیتار دراز شده بود، تا شانه‌های خمیده و موهای چربش بالا آمد. ناگهان فهمید که ژولیده بودن او نوعی ادا و اطوار نیست بلکه به علت تنهایی و بی‌اعتنایی به سر و وضعش است. دید که زن‌هایی که دور مرد حلقه زده‌اند او را همان‌طور نگاه می‌کنند که شوهرش را نگاه می‌کردند. همه آن‌ها مثل خودش تنها و بی‌کس بودند. و هیچ‌چیز اسرارآمیزی در تنهایی‌شان نبود. نینا دید که او تنها کسی نیست که بیرون از حلقۀ بقیه نشسته است. در واقع فقط عدۀ کمی دور هم نشسته بودند و بقیه در گوشه‌ای تنها روی صندلی‌ای کهنه یا جعبۀ گنده‌ای یا لبۀ پنجره ساکت نشسته بودند و یا دوروبر خانه پرسه می‌زدند و گاهی که سر راه هم قرار می‌گرفتند، گپی با هم می‌زدند، ناشیانه اما باز هم به امید حرفی تازه. نینا هم در یکی از این صحبت‌ها وارد شد.
مردی که آن سر کاناپۀ نینا نشسته بود پرسید:
تو عاشق سبزیجاتی نه؟
نینا سرش را تکان داد.
– فکر کنم یه بار یکی داشت می‌گفت پختن سبزیجات رو خیلی دوست داری.
نینا باز هم سرش را تکان داد.
– می‌دونی من هم سبزیجات خیلی دوست دارم اما زنم از پختن‌شون متنفره.
مرد ادایی درآورد و نینا لبخند زد. کوتاه قد بود با موهای بهم‌ریختۀ قرمز و صورت رنگ‌پریده. یک تکه دستمال توالت روی یک قطره خون خشک شده روی گونه‌اش گذاشته بود.
نینا پرسید: تو هم مثل همه برنامه‌نویس کامپیوتری؟
مرد لبخندی زد و سرش را تکان داد.
– قبل از این‌که بیای آمریکا چی؟
– دبیر فیزیک بودم. اما اصلاً دلم برا اون کار تنگ نشده، راستش همیشه از شاگردام می‌ترسیدم.
نینا خندند. حرف زدن با مرد راحت بود. به چشم‌های خندانش نگاه کرد، انگشت‌هایش سفید بود و ناخن‌هایش کوتاه، موهای روی بند انگشت‌هایش قرمز بودند. سعی کرد تصور کند که اگر اتفاقی دست‌های مرد به سینه‌اش بخورند، چه احساسی خواهد داشت. قطره‌های عرق را از روی دماغش پاک کرد. مرد زن داشت و اصلاً هم جذاب نبود.
نینا پرسید: از چه سبزی‌ای بیش‌تر خوشت می‌آد؟
– رازیانه. بوی محشری داره. سطح ناصافش مثل سیب جنگلی می‌مونه. می‌دونم عجیبه اما همیشه من رو یاد چوب تازه اره‌شده می‌اندازه. تو رازیانه دوست داری؟
نینا سرش را تکان داد. از رازیانه خوشش می‌آمد. شکل غیرعادی جالبی داشت. رشته‌های رویش انگار به خودش وصل نبودند. اما او هیچ‌وقت رازیانه نخورده بود.
گفت: من بروکلی دوست دارم.
– آره! بروکلی! من تو رستوران‌های چینی خورده‌ام. محشره. چه‌طوری می‌پزیش؟
مرد با آن دستمال‌کاغذی چسبیده به گونه‌اش به نظر آن‌قدر قابل‌اعتماد می‌آمد که نینا اعتراف کرد.
– من تا حالا بروکلی نپختم. اصلاٌ هیچ سبزی‌ای نپختم.
نینا تمام شنبه صبح را مشغول خرید وسایل آشپزی بود. مرد توی مهمانی پیشنهاد کرده بود: بیا یه قرار بذاریم با هم آشپزی کنیم.
یه قرار برای آشپزی! نینا یادش نبود که آخرین بار کی تا آن اندازه هیجان زده شده بود. به مغازۀ مکی رفت و برای اولین بار قانون خرید از حراجی‌های نصف قیمت را شکست و دو تا قابلمۀ کوچک که خیلی‌خیلی گران بودند و یک سری ماهیتابۀ استیل براق و یک بخارپز و یک قاشق چوبی خیلی قشنگ که دسته‌اش تاب داشت خرید.
صندوق دار پرسید: می‌خواهین براتون-کادوشون کنم؟
توی راه یادش افتاد که چاقو نخریده است. حتماً کلی چاقو و تخته و آب‌کش و خدا می‌داند چه چیزهای دیگری لازم می‌شد. به خیابان‌ام برگشت و قانون خرید نکردن از مغازه‌های ارزان را شکست و یک‌سری چاقو و دو تا تخته یکی چوبی و دیگری پلاستیکی، یک آب‌کش و چاقویی که سرش خم بود و به درد خوردن گریپ فروت می‌خورد و یک پوست‌گیر و یک سری کاسه فلزی و دو تا پیش بند که روی‌شان عکس قارچ‌های خودرو بود، خرید. از سبزی‌فروشی هم کمی روغن زیتون، فلفل سیاه و یک شیشه سبزی خشک که روی-برچسبش چینی نوشته بود گرفت.
ساعت دو و نیم، نیم‌ساعت قبل از آن‌که مرد بیاید نینا همه‌چیز را آماده کرده بود. ماهیتابه‌ها و قابلمه‌ها با افتخار روی اجاق گذاشته شده بودند و کاسه‌ها و آب‌کش و تخته و چاقوها روی پیشخان آشپزخانه، ردیف کنار کتاب آشپزی ایتالیای طعم آفتاب چیده شده بودند. نینا نگاهی به آشپز خانه‌اش انداخت و سعی کرد هیجان بیش از اندازه‌اش را مخفی کند.
مرد سرموقع آمد. حتی کمی زود. پنج دقیقه مانده به سه. توی راه رو آپارتمان نینا ایستاد و کاپشن چرم گنده و کلاهش را که قطره‌های باران رویش برق می زدند، در آورد. بوی چرم خیس شده می‌داد. یک بطری شراب و نان باگت از توی کیسه کاغذی خیس شده‌ای درآورد و به نینا داد.
– توی فیلم‌ها وقتی مردی یه بطری شراب و نان باگت به زنی می‌ده خیلی شیک به نظر می‌آد، مگه نه؟
نینا سرش را تکان داد. از آن‌چه یادش مانده بود زشت‌تر بود. حافظه نینا کک و مک‌های قرمز روی صورتش را پاک و ابروها و مژه‌هایش را کمی پررنگ‌تر کرده بود و او را لاغرتر و چند سانتی بلندتر به خاطر سپرده بود. دیدن این مرد غریبه در خانه خودش که همه اسباب‌ها آن‌قدر آشنا بودند، عجیب بود. در راه روی باریک که همه چیز دقیقاً سر جای خود بو، مرد مثل یک وصله ناجور به نظر می‌رسید. نینا سریع او را به آشپزخانه برد.
«خوب امروز قراره بروکلی بپزیم، نه؟»
نینا سرش را تکان داد و ناگهان چیز وحشتناکی یادش افتاد. در یخچال را با ترس باز کرد. یادش رفته بود سبزیجات بخرد. به امید معجزه کشو یخچال را بیرون کشید. خالی و تمیز بود. خواهرش با یک دستمال مرطوب آن را پاک کرده بود. فقط یک تکه باریک پوست پیاز بین در کشو گیر کرده بود. نینا به طرف مرد برگشت. نمی‌توانست حرف بزند. همه چیز به نظرش بی‌فایده و احمقانه می‌آمد. وسایل آشپزی روی پیشخان و کشوی خالی سبزیجات و این مرد غریبه که معلوم نبود در آشپزخانه‌اش چه کار می‌کند. نینا پیشانیش را به لاستیک سرد در یخچال تکیه داد، احساس کرد تمام انرژی‌اش را از دست داده است.
مرد پرسید: می‌خوای برم یه چیزهایی بخرم؟
نینا سرش را تکان داد. همه چیز آن‌قدر پوچ و بی‌معنی بود که دیگر هیچ‌کاری به نظرش فایده نداشت.
یک بوته بروکلی بین قفسه سوم و پشت یخچال گیر کرده و همان‌طور آویزان مانده بود. سر گل‌هایش تقریباً به قفسه پایینی می‌خورد. اول مرد چشمش به آن افتاد و به نینا نشانش داد. بروکلی زرد نشده بود و کپک هم نزده بود، فقط کمی تیره و خشک شده بود. تا چند هفته دیگر تبدیل به بروکلی مومیایی شده، می‌شد. اما بویش هنوز بد نبود، یا شاید می‌شد گفت، هیچ بویی نمی‌داد.
مرد گفت: مطمئنم می‌شه پختش.
نینا روی گل‌های کوچک آن آب ریخت و محکم تکانش داد. قطره‌های آب سبز رنگ روی زمین چکید. ساقه‌هایش را برید و تکه‌های تازه‌تر گل‌ها را جدا کرد. با لذت به هر تکه‌ای که روی بقیه تکه‌ها می‌افتاد، نگاه می‌کرد. پوست ساقه‌ها را جدا کرد و آن‌ها را به شکل ستاره‌های یک اندازه‌ای برید. بعضی از کارها آن‌قدر هم که قبلاً تصورش را کرده بود جالب نبودند، اما بعضی کارها حتی از رویاهایش هم هیجان‌انگیزتر بودند. بروکلی‌ها را در قابلمه ریخت و گذاشت بپزند. بخار آب در نازک قابلمه را تکان می‌داد. مرد پیشنهاد کرد که نینا صندلی‌ای کنار اجاق بگذارد.
– برو بالا بو بکش. همیشه هوای گرم به طرف بالا می‌ره. حتماً درست زیر سقف بوی خیلی خوبی می‌آد.
نینا بالای صندلی ایستاد، موهایش به سقف می‌خورد. چشم‌هایش را بسته بود و صورتش را به طرف بالا برده بود. سوراخ‌های دماغش گشاد شده بودند. بوی گرم بروکلی بلند شده بود، رایحه خوش بروکلی صورتش را نوازش کرد و در تمام وجودش رخنه کرد.
نویسنده: لارا واپنیر (Lara Vapnyar)
مترجم: دنا فرهنگ

درباره نویسنده:
لارا وپنیار سی و دو سال دارد و در سال 1994 از روسیه به نیویورک مهاجرت کرده است. او از سال 2002 داستان‌های کوتاه خود را در مجلات انگلیسی چاپ کرده است. در حال حاضر مشغول گذراندن دوره دکترا در ادبیات تطبیقی است. مجموعه داستان‌های کوتاه او با عنوان «یهودی‌ها-در خانه‌ام هستند» در دسامبر 2003 به چاپ رسیده است.
داستان زیر در شماره 5-01-2004 مجله نیویورکر چاپ شده است.

نُه

یکی این‌جا هست که می‌خواهد پرواز کند. تازه نُه ساله شده، امروز نُه ساله شده و حالا می‌خواهد بالاخره پرواز کند. هنوز دقیق یادش هست که پدرش گفته‌ بود:«روز تولدت می‌رویم پرواز». هنوز دقیق یادش هست، گرچه مالِ خیلی وقت پیش است، خیلی‌خیلی وقت پیش، مدت‌ها قبل از جدایی. به نظرش می‌آید، آن‌چه بعد از جدایی پیش آمده، دو برابر عمرش بوده. اما او هنوز خیلی دقیق یادش هست. صبح‌ها که توی تختش درازکشیده و منتظر سروصدایی است که نشان می‌دهد میهمان مامان رفته است، یادش می‌آید. در مدرسه وقتی که از پنجره نگاه می‌کند و صدای معلم ناپدید می‌شود و از خیلی دور به گوش می‌رسد، یادش می‌آید. و الان هم یادش هست. این را هم می‌داند که چنین موقعیتی دوباره پیش نمی‌آید: کلاس تعطیل می‌شود، مدیر می‌گوید: خانم وایزه[2] مریض است و این‌که: امروز کلاس تعطیل است. باید می‌رفت کودک‌سرا[3]، او بچه‌ی خانه[4] نیست، ولی مجبور نیست برود کودک‌سرا. امروز نُه ساله شده و می‌خواهد پروازکند. تو، آن بالا، توی آسمان هستی و توی هوا معلقی و همه چیز حسابی کوچک است. پس برو، برو بیرون. در راهروی مدرسه ایستاده ‌است. پله‌های سمت راست می‌رود طرف کلاس‌ها و پله‌های سمت چپ طرف کودک‌سرا. زنگ خورده، همه رفته‌اند و او تنهاست. پس برو بیرون، برو. اما او میخکوب شده. دروازه‌ آن‌جاست ولی او نمی‌تواند برود. صدایی می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا[5]؟ ایستاده جلوش، یک مرد، دقیقاً بین او و دروازه‌. آقای نوسینگ[6]. نمی‌گذارد برود بیرون و او می‌خواهد پرواز کند. چشم‌هایش را می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد. می‌گوید: راه را باز کنید و یک قدم به عقب برمی‌دارد. ولی مرد می‌خندد و می‌گوید: اگر راست می‌گویی برو. و او شلیک می‌کند، دوبار شلیک می‌کند و مرد دست‌هایش را بالا می‌برد و خیره می‌شود و می‌افتد یک طرف. مرد یک‌بار دیگر می‌پرسد: بچه‌ی خانه یا بچه‌ی کودک‌سرا؟ حالا با شتابِ بیش‌تر و حوصله‌ی کم‌تر و او می‌گوید: بچه‌ی خانه. و داغ می‌شود، مثل همیشه، مثل مواقعی که باید دروغ بگوید و مرد می‌گوید: خُب پس، بدو برو پیش مامان. پس برو، برو بیرون. هرچه زودتر. الان ساعت ده است و ساعت چهار مامان می‌آید. مامان نباید باخبر شود، نه از جیم شدن از کودک‌سرا، نه از پرواز و نه از پدر. تا ساعت چهار شش ساعت است. تا آن وقت برگشته. از پس این یک کار برمی‌آید. کسی متوجه نمی‌شود. و ساعت چهار هم جلو کودک‌سرا ایستاده، کیف زیر بغل و منتظر است که مامان بیاید دنبالش. ولی اول باید از دست کیف راحت بشود و بعد به پول احتیاج دارد. پول توی خانه است. پنج مارکی که پس‌انداز کرده و قلک. کلید را از او گرفته‌اند، به خاطر پیشی[7] و به خاطر آتش‌بازیی که دو نفری راه انداخته بودند. چشم‌های غمگین مامان، سرکوفت: حسابی از دستت دمغم. از اعتمادم سوءاستفاده کردی. و این‌که: این پیشی دیگر حق ندارد بیاید توی این خانه. پیشی دوست اوست. از قدیم‌ها، از خانه‌ی قبلی. اما حالا پیشی می‌تواند بیاید. شنبه می‌تواند بیاید، برای تولد. ما شنبه جشن می‌گیریم، بیش‌تر برای هم وقت دارید. پس پیشی اجازه دارد بازهم بیاید، این را مامان امروز صبح به او گفته بود. او پرسیده بود، کی‌ها اجازه دارند بیایند و مادر پرسیده بود، چه کسانی را دوست دارد دعوت کند و او هم سربسته به پیشی اشاره ‌کرده ‌بود و مادر کاملاً غافلگیرکننده جواب داده بود: باشد. پیشی می‌تواند بیاید. و مهمان مامان هم می‌آید: ببین عمو یوخن[8] چی برات داده. عمو یوخن را هم باید دعوت کنی. و او پرسیده بود: بابا چی؟ و چشمان مادر را دیده بود و فهمید بابا اجازه ندارد بیاید. از موقع جدایی، پدر اجازه ندارد بیاید. ولی خیلی وقت پیش پدر گفته بود: به مناسبت تولدت می‌رویم پرواز. و حالا اجازه ندارد بیاید. مهمان مامان می‌تواند بیاید. اما او می‌خواهد پرواز کند. کیف مدرسه را توی پارک پشت یک نیمکت قایم می‌کند. از روی سطل آشغال و از توی پنجره می‌رود توی خانه که در طبقه‌ی اول است. امیدوارم کسی مرا ندیده باشد. پنج مارک و پول ِ توی قلک. برو، برو بیرون. خیابان، شهر. شهر برلین. هنوز سرد، ابری، گاهی آفتاب. ترامواها، اتوبوس‌ها، ماشین‌ها. وقتی چراغ سبز است، اجازه داری ردبشوی، وقتی قرمز است باید بیایستی. کجا می‌خواهد برود؟ می‌خواهد برود پیش پیشی، او اجازه دارد شنبه بیاید. می‌خواهد برود پیش پدر. آخر می‌خواهد پروازکند. پاپا قولش را داده. وقتی پیشی شنبه اجازه دارد بیاید، پس او هم اجازه دارد برود پیش پیشی. پیش پدر اجازه ندارد برود، ازموقع جدایی. پسرجان، بعدها خواهی فهمید. ولی او که آن‌جا بوده، دوبار هم آن‌جا بوده، ولی در واقع اجازه ندارد، ولی امروز نُه ساله شده و تا ساعت چهار برگشته. شماره تلفن پدر را دارد. و از سر یک چهارراه تلفن می‌زند. ولی کسی جواب نمی‌دهد. شاید همین الان رفته بیرون و بعداً برمی‌گردد. حتماً بعداً برمی‌گردد. پیش پیشی، مادرش در را بازمی‌کند، خانم هینتس[9] ِ چاق: پیشی هنوز مدرسه است. معلوم است، کلاس پیشی که تعطیل نشده. حالا چی؟ پس دوباره پیش پدر. پدر عکس می‌گیرد. در آتلیه عکس‌ می‌گیرد. آتلیه درست بغل خانه است. دو بار رفته پیش پدر، بعد از جدایی. یک‌بارش را مادر فهمیده‌ بود و دعواکرده بود. قول بده. وقتی بزرگ شدی، همه چیز را می‌فهمی. ولی قول بده. و او قول داده بود. پدر برای تو مضر است. پدر رفتار بدی دارد. پیشترها پدر برای او مضر نبوده، تازه از موقع جدایی مضرشده. پیشترها با هم می‌رفتند کودکستان، خودش و پدرش، هر روز، صبح و غروب و بعد می‌رفتند بستنی می‌خوردند، تابستان بود و زمستان می‌رفتند سورتمه‌سواری و ماجراجویی در یک خرابه، خانه‌ی صنعتگران یا می‌رفتند دنبال مامان، گل می‌خریدند و می‌رفتند دنبال مامان و همه چیز خوب بود، همه چیز خیلی ساده و راحت بود. حالا مامان مهمانی دارد که صبح‌ها، قبل از این‌که صبحانه بخورند، می‌رود و وقتی او با مامان سرمیز نشسته، مامان جوری رفتار می‌کند که انگار کسی آن‌جا نبوده. ولی او می‌داند، گوش دارد. اجازه ندارد برود پیش بابا و بابا اجازه ندارد بیاید. وقتی مهمان مامان می‌آید، بابا اجازه ندارد بیاید. بابا عاشق مامان بود و مامان عاشق بابا، ولی بعد عشق رفت و آن‌ها فقط با هم دعوا می‌کردند. پیشی می‌گوید: وقتی پای یک مرد یا یک زن در میان است ، پدرمادرها از هم طلاق می‌گیرند. یک روز پیش پدر پیشی هم یک زن بود، جنگ و دعواشد، ولی پدر و مادر پیشی طلاق نگرفتند. پیش بابا هم یک روز زنی بود و مامان هم مهمان دارد. از موقعی که مهمان مامان می‌آید، مامان عوض شده. قبل‌ترها مامان می‌نشست یک گوشه‌ای و به یک‌جا خیره می‌شد و حواسش پرت بود. الان هربار یک چیز دیگر می‌پوشد. به محض این‌که از کارخانه برگشت و خانه را تمیز کرد، لباسش را عوض می‌کند و می‌نشیند جلو میز آرایش. شده عین خواهرِ بزرگِ پیشی، وقتی عاشقِ یونانیِ آن‌طرف[10] شده بود. شاید هم اگر عاشق نشده بود، با بابا دعوا نمی‌کرد. شاید هم اگر بابا دایم مأموریت نمی‌رفت. اما آن‌وقت‌ها هم که دعوا می‌کردند، طلاق نمی‌گرفتند. و پدر و مادر پیشی هم دعوا می‌کنند، و طلاق نمی‌گیرند، حتا با یک زن. اگر مامان دیگر عاشق نباشد، شاید بابا هم دیگر به مأموریت نرود. پیشی می‌گوید: آدم می‌تواند دوبار ازدواج کند، با همان زن. پیشی می‌گوید تا چهاربار می‌شود ازدواج کرد، حتا با همان زن. ولی وقتی فقط دعوا می‌کنند. مامان غروب‌ها میهمان دارد و پیش پدر هم گاهی یک زن هست. یک‌بار وقتی پیش پدر بود، آن زن هم آن‌جا نشسته بود و روی میز پر از زیرسیگاری‌ها پر و بطری‌های خالی بود و زیر چشم پدر حلقه افتاده‌ بود و بو می‌داد و زن می‌خواست موهایش را نوازش کند ولی او سرش را پس کشیده بود و پدر صدایش را بلند کرده بود، طوری که او تا به حال نشنیده بود و فریاد کشیده بود: خودتو جمع و جورکن. ولی دفعه‌ی دیگر آن خانم آن‌جا نبود و پدر هم دوباره همان‌جوری بود که او می‌شناخت. حالا جلو در ایستاده و دارد زنگ می‌زند. اما کسی باز نمی‌کند. حتماً رفته جایی، شاید رفته خرید یا رفته انتشاراتی. حتماً می‌آید. پیشی نیست. پدر نیست. اول صبرمی‌کند و بعد شروع می‌کند به دویدن، ول می‌گردد. بازار، دیوار، کلیسا. همه‌ی این‌ها را می‌شناسد، این‌جا زندگی کرده، قبل از جدایی. بازار: قفسه‌ها، چرخ خرید، آدم‌ها. یک مرد که یک بطری بلند می‌کند و می‌گذارد توی جیب پالتو. چه جوری مرد را زیر نظر گرفته. چه‌جوری مرد می‌بیند که او را زیر نظر گرفته. دیوار[11]: سفیدی، بلندی، غلبه‌ناپذیر، برج[12]، پشتِ برج، آن‌طرف[13]، گاهی چندتا توریست آن بالا که این‌طرف را نگاه می‌کنند. مادر می‌گوید: مرز حکومتی. پدر می‌گوید: این‌جا و آن‌جا. پیشی می‌گوید: دیوار. کلیسا: پیشی کاتولیک است. پیشی شش‌تا برادر و خواهر دارد. پیشی از طرف کلیسا حمایت مالی می‌شود. باید به خاطرش برود کلیسا دعا کند. یک‌بار پیشی او را با خودش برد. چقدر سرد بود آن‌جا. باید زانو می‌زدند. بابا آدم زانویش درد می‌گیره تو کلیسا. پیشی هم به خدا اعتقاد دارد. او به خدا اعتقاد ندارد. راستش پیشی هم چندان اعتقادی ندارد. ولی می‌گوید: کسی هم خیلی دقیق نمی‌داند. پیشی عضو پیشاهنگان[14] هم هست. مادر پیشی می‌گوید: وقتی همه عضو پشاهنگی هستند، پیشی هم هست. چهارشنبه‌ها بعدازظهر پیشاهنگان است. یک‌بار پدرش هم آمده‌ بود، هنوز قبل از جدایی، و درباره‌ی کارش حرف زد. آن‌روز او نفراول کلاس بود. برمی‌گردد، زنگ می‌زند، اما پدر هنوز هم برنگشته. یادش رفته؟ خیلی راحت یادش رفته؟ ولی نمی‌تواند یادش رفته باشد، آخر قولش را داده‌ بود. وقتی تولدت شد، می‌رویم پرواز.
شاید پدر خانه‌ی آن‌هاست. شاید هم تو کودک‌سرا است. ولی او که هیچ‌وقت کودک‌سرا نیامده بود، خانه‌شان هم همین‌طور. از موقعی که مهمانِ مامان می‌آید، بابا دیگر اجازه ندارد بیاید. طلاق یعنی همین. ولی شاید هم در فرودگاه است. شاید هم رفته آن‌جا و منتظر است. منتظر است که او بیاید. بعله، می‌روم شونه‌فلد[15]. او که نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. من می‌روم آن‌جا. می‌رود، با تراموا می‌رود، آلکس[16]، پارک ترپتو، آدلرسهوف، شونه‌فلد[17]. از ایستگاه تراموا تا فرودگاه خط اتوبوس است، ولی پیاده هم می‌شود رفت. چه هیجانی. پرنده‌های نقره‌ای، همه بزرگ، همه پرسروصدا، همه دور. پیشتر‌ترها یک‌بار با پدر این‌جا بوده، ولی این مال خیلی خیلی وقت پیش بود. و او به سختی می‌تواند بیاد بیاورد. بعدش یک‌بار دیگر هم این‌جا بوده، موقع ملاقات دوستانه. همه آن‌جا بودند، کلاس و مدرسه، و آن‌ها به صف ایستاده بودند جلو سالن بزرگ، پرچم‌های کاغذی تکان می‌دادند. سریع روی نوکِ پا بلند شد ولی دیگر همه چیز به سرعت تمام شده بود، گروهِ موتورسواران، چهار تا ماشینِ سیاهِ بزرگ، دو تا تاترا[18] دو تا چایکا[19] و آن‌ها جیغ می‌کشیدند و دست تکان می‌دادند. و بعد تمام شد و او تقریبن هیچی ندیده بود. حالا محوطه‌ی جلو سالن خالی شده بود، غیر از چند تا اتوبوس، چندتا آدم، آفریقایی یا سرخ‌پوست، که آمریکایی هستند و قبلاً‌ها اسم‌شان سرخ‌پوست بود. نزدیک‌تر می‌رود، می‌رود داخل سالن، آن‌جا دیوارهای شیشه‌ای هستند، مات، این‌جا را بسته‌اند، ولی از توی آن یکی در می‌شود رفت تو، در باز است، وارد سالن دوم می‌شود، که از سالن اول بزرگ‌تر است. و مردهای اونیفورم‌پوش آن‌جا ایستاده‌اند و بعد دروازه و پشت‌اش محل پرواز هواپیماها. ولی پدر نیست. پدر آن‌جا نیست. ولی قولش را داده بود.
چه‌کار کند؟ برگردد؟ تلفن بزند؟ و یا بپرد توی تراموا و برود؟ ساعت دوازده است. شاید پیشی حالا برگشته. پیشی حتماً با من می‌آید. شاید هم پدر حالا آن‌جا است و منتظر اوست. شاید پدر، پیشی را هم برداشت. می‌خواهد برگردد، با تراموا برگردد، ولی از دروازه هم رد شده، ایستاده روی باند و جلوش، هیچ‌وقت این‌قدر نزدیک‌شان نبوده، هواپیماهای عظیم و بلند، پرنده‌های غول‌پیکر. کاملاً نزدیک. مثل یک اجبار است، او را به طرف خودش می‌کشد، می‌خواهد برود آن تو. حواسش اصلاً نیست، مثل آن‌ روز که می‌خواست چیزی اختراع کند، زیر میز آشپزخانه نشسته‌ بود و کاملاً دقیق می‌دانست که همین الان چیزی اختراع می‌کند که تا حالا هیچ‌کس اختراع نکرده بود. حالا هم حواسش نبود و تمام نمی‌شد و این حال فوق‌العاده عالی بود تا این‌که کم کم تمام شد و او کاملاً خالی و کوچک شد. اما هیچ‌وقت حالش این‌قدر خوب نبوده، مثل آن‌روز زیر میز، مثل حالا که هواپیما را کاملاً از نزدیک می‌بیند. فقط باید یک چیزی را از جان و دل بخواهی، در این‌صورت به دستش می‌آوری. و او می‌خواهد پروازکند. راه می‌افتد. مستقیم از توی دشت می‌رود، با اراده‌ای محکم و بدون هیچ‌ عجله‌ای‌. به طرف هواپیما می‌رود، صدای بلندگو را نمی‌شنود، مرد اونیفورم‌پوش را نمی‌بیند که دارد به طرفش می‌دود، تازه وقتی دستش را می‌گیرد، متوجه‌ی او می‌شود. ای بابا، بچه‌جان، می‌خواهی بروی کجا؟ سقوط! هشیاری، فضای خالی. ساختمان فرودگاه، مردها دوروبرش، سوال‌ها. صاف و محکم نشسته ‌است. اسمت چیست خانه‌ات کجاست این‌جا چی می‌خواستی؟ او سکوت می‌کند. بعد یکی که یک‌جور دیگر حرف می‌زند، می‌نشیند کنارش: اگر نمی‌خواهی، لازم نیست چیزی بگویی. بیا! این را ببین. او را می‌گرداند، همه چیز را به او نشان می‌دهد. و وقتی یکی می‌گوید: حالا دیگر باید پسرک را تحویل بدهیم، می‌گوید: خودم ترتیبش را می‌دهم. ساعت کار مرد تمام شده، او را سوار ماشینش می‌کند. ولی باید بروند پلیس. فقط فورمالیته هست و: واقعاً لازم نیست بترسی. یک‌جورهایی او هم، وقتی این مرد کنارش نشسته، خیلی نمی‌ترسد، فقط وقتی سرانجام در مرکز پلیس هستند و او مجبور است تنهای تنها در یک اتاق بنشیند، حالش خراب می‌شود، وای چقدر حالم خراب است و وقتی آن مرد از اتاقِ بغلی با یک نفر لباس شخصی می‌آید و می‌نشینند و به او می‌گویند، می‌تواند برود، لازم نیست این‌جا بماند و فقط لازم است اسمش را بگوید و این‌که خانه‌اش کجاست و ترا به خدا نترس، آن‌وقت حسابی داغ می‌شود. از کودک‌سرا جیم شده، پیش پدرش بوده، ول گشته و دستگیرشده. یک وقتی یک هم‌کلاسی‌ داشته و بعد از مدرسه همیشه می‌رفته آلکس، فروشگاه‌های بزرگ و هتل‌ها و یک‌بار دستگیرش کردند، چون دزدی کرده بود و تمام غروب توی کلانتری بود تا مادرش آمده ‌بود دنبالش و فردا یک پلیس توی مدرسه بود و آن پسر باید موضع می‌گرفت، در برابر کلاس. خُب تو کی هستی و خانه‌ات کجاست و مدرسه کجاست؟ من اسمم هینتس است، دیتر[20] هینتس، ولی همه به من می‌گویند پیشی. دیدی پیشی؟ حالا برویم. آن‌ها می‌روند، او و آن مرد و مرد با او مهربان است و یک‌جور دیگر است و می‌گوید: قبل از این‌که ترا ببرم منزل، برویم بستنی بخوریم. مرد خوبی است، اوکی است ولی می‌خواهد مرا ببرد منزل. زنگ خواهد ‌زد و به خانم هینتس چاق خواهد می‌گوید: این هم پسر شما، این کوچولوی فراری از خانه‌ و پیشی آن‌جاست و برادر و خواهرهای پیشی آن‌جا هستند و خانم هینتس چاق می‌گوید: این پسر من نیست، این دوستِ پسرِ من است. مادر، چشمان مادر، غمگین و سرزنش‌آمیز: حالا چه‌طور به تو اعتماد کنم؟ همه‌ چیز تمام شد و به آخر رسید. مرد کنارش راه می‌رود و از خودش و بچه‌هایش می گوید: چه‌کاره می‌خواهی بشوی؟ می‌گوید: خلبان، می‌خواهم خلبان بشوم. قبل‌ترها می‌خواست فضانورد بشود، اما فضانوردی فقط در اتحاد شوروی است. مرد می‌گوید: ها! اگر می‌خواهی خلبان بشوی، باید بیایی پیش من. ببینم چه‌کارمی‌شود کرد تا بتوانی پرواز کنی. هوا آفتابی است، ساعت دو و نیم است، از آلکس ردمی‌شوند، آدم موج می‌زند و حالا وسط جمعیت هستند و حالا شروع می‌کند به دویدن. می‌دود، هل می‌دهد، خودش را به جلو می‌کشد، از در می‌رود تو، فروشگاه بزرگ، سروصدا، ازدحام و صدای آن مرد، ضعیف: پیشی، پیشی! و او را می‌بیند که چه‌طور او هم از میان جمعیت راه باز می‌کند، برای یک لحظه صورتش را می‌بیند که بی‌چاره و مایوس است و او نزدیک است گریه کند. چشم‌هایش را می‌بندد و با آن مرد که جور دیگری است به طرف یک خانه می‌دود که خالی و وسط صحراست و هوا آفتابی است و پدرش روی ایوان ایستاده و می‌گوید: بیایید نزدیک‌تر غریبه‌ها و بنشینید و مادر از در وارد می‌شود و دستش را برای او درازمی‌کند، اما یکی به او تنه می‌زند، باید ادامه بدهد، از توی یک درِ کناری ردمی‌شود، از توی خیابان فرعی می‌دود و آن مرد را پشت سرش نمی‌بیند و برای یک لحظه آرام می‌شود. به راهش ادامه می‌دهد، آرام‌تر، و وقتی جلو یک کیوسک ِغذا می‌ایستد، احساس گرسنگی می‌کند. می‌رود تو. می‌نشیند، می‌خورد و فکر می‌کند. ساعت چهار باید جلو کودک‌سرا باشد. اسم پیشی را گفته است. پدر شاید منتظر باشد. آن مرد را جاگذاشته ‌است، ولی او چه‌کار خواهد کرد؟ قبل‌ترها که مشکلی در مدرسه یا با پدر یا با مادر داشت ، می‌رفت پیش مامان‌بزرگ. مادربزرگ پشتش خمیده بود و موسفید بود و یک آلبوم کت و کلفت داشت، اجداد تویش بودند. مردها با ریش سیاه، زن‌ها با دامن‌های بلند. پدرِ پدر، پدربزرگِ پدر، پدربزرگِ چاق و مامان‌بزرگ لنه[21]. هیچ‌وقت آن‌جا حرف نزد، اما همیشه احساس امنیت می‌کرد و یک‌جورهایی احساسِ کمال. یک‌بار هم، کمی قبل از جدایی، می‌خواست برود پیش مادربزرگ. تازه توی راه یادش آمد که دیگر کسی آن‌جا نیست که مامان‌بزرگ مرده است. خیلی راحت رفته بود، دیگر نبود. همان‌طور که پدرش هم در واقع خیلی راحت رفته بود. حتا اگر دوبار هم پیش پدرش رفته بوده باشد، باز پدرش دیگر آن‌جا نبود. به هرحال پدرش دیگر آن‌جا نبود، صبح که بیدار شد یا غروب که به خواب رفته بود. حتماً پدر الان منتظر است. نشسته منزل و منتظر او هست. و مردی که ‌جور دیگری بود، رفته است، ولی حالا اگر برود پیش پیشی و پیش خانم هینتس چاق و خانم هینتس چاق بگوید: او پسر من نیست، کسی که منظور شماست، فقط می‌تواند دوستِ پسرِ من باشد. و آن مرد می‌رود پیش مادرش. باید بروی پیش پیشی. باید باخبر بشوی که مردی که یک‌جور دیگر بود با مادر پیشی حرف زده است یا نه. پس بدو. سرِ چهارراه می‌ایستد. کسی جلو در خانه‌ی پیشی نیست. کنار خیابان پر از ماشین. جلو خانه کسی نیست، اما آن پایین‌تر یکی ایستاده است. مرد یک فیات بزرگِ پولسکی[22] داشت. نمی‌تواند تشخیص بدهد که آیا آن ماشین یک پولسکی هست یا یک شیگولی[23] و وقتی محتاطانه از آن‌جا ردمی‌شود و متوجه می‌شود که ماشین واقعاً یک پولسکی هست، بازهم خیلی دقیق نمی‌داند که آیا این ماشین همان مرد است. ممکن است باشد، ممکن است نباشد. همه شبیه هم‌اند. آن مرد یک فیاتِ پولسکی ِ بزرگ داشت. اما نمی‌تواند برود بالا پیش پیشی. چند تا بچه دارند می‌آیند. او دوتاشان را می‌شناسد. هی! تو این‌جا چه‌کار می‌کنی؟ ببین، گوش کن، پیشی رو دیدی؟ کارش دارم. آها! پیشی! نه، ندیدمش. ای بابا! برو بالا. خیلی کارش دارم. یکی‌شان می‌رود بالا. کلی طول می‌کشد. او با آن یکی ایستاده آن‌جا و دارد عرق می‌کند، باوجود سرما. ولی پیشی نیست. پیشی اول باید برود کلیسا و بعد برود پیش عمویش والتر[24]. پیشی بعداً می‌آید. مادرپیشی چیزی درباره‌ی من گفت؟ چرا در مورد تو؟ عصبانی بود؟ از من پرسید؟ نه. چیزی نپرسید، اما خُب یه جوری بود. آها! پس یه جوری بود. حتماً یه خبرایی داره. اون یارو آن‌جا بود، اون مرده. حتماً اون‌جا بود. با من میای بریم بازار؟ پول دارم. نه، نمی‌تونم، باید برم. و می‌رود. بابا منتظره. حتماً. تا ساعت چهار هنوز وقت هست. من نُه‌ ساله شدم. می‌خوام پروازکنم. قولش رو داده بود. شاید هم فردا با هم رفتیم. ولی باید حتماً اون‌جا باشه. خانم هینتس حتماً می‌ره پیش مامان. چشمای مامان: چرا این‌قدر دمغم کردی؟ یک‌بار گریه کرده بود. با هم آتش‌بازی کرده بودند، او و پیشی، روی حلبی، جلو بخاری دیواری. راستش قرار نبود اتفاقی بیافتد، اما بعد تخته‌ی کف‌پوش سوخته بود. اصلاً متوجه نشده بودند. ردی از خودشان باقی نگذاشته‌بودند، ولی بو را نمی‌شد از اتاق بیرون کرد. و موقعی که مامان از سرکار برگشت، فهمید و گریه کرد و غروب مهمان مامان آمد و فردا مامان کلید را از او گرفت: بچه‌جان تو مجبورم می‌کنی. دیگر چه‌طور به تو اعتمادکنم؟ بدو بدو از پله‌ها می‌رود بالا، رسیده جلو در، زنگ می‌زند. هیچ خبری نمی‌شود. پدر نمی‌تواند رفته باشد. قول داده ‌بود. باید بیاید. حالا که با او پرواز نمی‌کند، پس باید دست‌کم خانه باشد. جلو درِ خانه ایستاده و منتظر است. آدم‌هایی که از ادارات بیرون می‌آیند، صف ماشین‌ها، زن‌ها با کیف: اون خانمه، اون‌جا، خانم هینتس نیست؟ خانم هینتس با یک کیف و قیافه‌ای جدی از روی مانعی ردمی‌شود. او می‌پرد توی دالانِ خانه، خیابان را دیدمی‌زند. خانم هاینتس وسط خیابان می‌ایستد، اول باید بگذارد ماشین‌ها ردبشوند و بعد به راهش ادامه می‌دهد، مستقیماً به طرفِ او می‌آید. از پله‌ها بدوبدو می‌رود بالا. ای دادوبیداد، دارد می‌رود پیش بابا. منتظر می‌شود، نفس نفس زنان، روی پاگرد. سکوت. حالا دیگر باید رسیده‌ باشد به درِ خانه. هیچ خبری نمی‌شود. او می‌خواهد دوباره برگردد پایین که لولای در قیژ قیژ می‌کند. با یاس روی زنگ فشارمی‌دهد، ولی آن تو هیچ خبری نمی‌شود. روی پله‌ها صدای پا. سرش را می‌دزدد، می‌دود، دوپله یکی، از پلکان بالا، تا می‌تواند بی‌سروصدا. هنوز هم صدای پا. دستگیره‌ی اتاقِ زیرشیروانی را فشارمی‌دهد، در باز می‌شود. خودش را می‌کشد گوشه‌ی گوشه، درست زیر پنجره. وای، اگر بیاید بالا. اگر مرا دیده باشد. گوش می‌خواباند، از ترس نفس‌اش درنمی‌آید، اما کسی نمی‌آید. اگر بفهمد پدر نیست، می‌رود پیش مادر. شاید هم جلو در منتظرمی‌ماند تا پدر بیاید. حتماً منتظر می‌شود. شاید هم آن یاور با او هست. با احتیاط پنجره را بازمی‌کند، بیرون را می‌بیند. ماشین‌ها، ترامواها، آدم‌ها. همه‌چیز کاملاً کوچک و کاملاً دور. وقتِ بسته‌شدن ادارات. خدای من، چقدر دیرشده. شاید هم ساعت سه و نیم است. تا ساعت چهار وقت دارد، بعد مادر می‌آید و او باید جلو کودک‌سرا باشد. ولی حالا نمی‌تواند برود بیرون. خانم هینتس حتماً جلو در ایستاده. منتظر است. لو می‌رود. از کودک‌سرا جیم شده، ول گشته، دستگیرشده. تو از اعتماد من سوءاستفاده‌ کردی. چرا بابا نیست؟ قول داده‌ بود که. وقتی تولد تو شد. نمی‌تواند فراموش کرده‌ باشد. نه، بابا، فراموش نمی‌کند. بابا به من کمک می‌کند. من نُه ساله شدم. امروز. ولی بابا نیست. نیست، خیلی راحت رفته، همان‌طور که یک روز مامان‌بزرگ خیلی راحت رفته بود و دیگر نبود. آخرین چیزش: تابوتی سیاه در اتاقی سرد، صورتی رنگ‌پریده، خیلی کوچک‌تر از آن‌چه به یادش مانده بود. آرام گریه می‌کند و لبش را گاز می‌گیرد. الان ساعت می‌شود چهار، شاید هم شده. شاید هم مامان الان جلو کودک‌سرا ایستاده: نخیر! پسر شما امروز این‌جا نبود. نه، دیگه نمی‌خوام. دیگه برنمی‌گردم. خودش می‌دونه چیکار کنه، وقتی ببینه که من دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردم. وقتی دیگه اصلاً نیستم. دوباره گریه می‌کند. احساس بدبختی و خالی بودن می‌کند. مثل آن روز که می‌خواست چیزی اختراع کند و آن حسِ بزرگ و پهناور آرام آرام از بین ‌می‌رفت. چشم‌ها را می‌بندد و یک تابوت می‌بیند، پشت‌اش مادر، پدر، مردی که یک‌جوری بود، همه با گل و با قیافه‌ها‌ی جدی و موسیقی، مثل موسیقیِ کلیسای پیشی. چشم‌ها را پاک می‌کند. بیرون بازهم هوا آفتابی است. بام‌ خانه‌ها را می‌بیند، شهر را، آدم‌ها را. بعد صدای پایی می‌شنود که دارد نزدیک می‌شود. ولی او کاملاً آرام است. امروز نُه ساله شده. شهر را زیر پای خودش می‌بیند، پهن و بزرگ، خیابان را، پنجره‌ی خانه‌ها را، بامِ خانه‌ها را، آسمان را. چشم‌ها را می‌بندد و پرواز می‌کند. همه‌ چیز نرم، همه‌ چیز ظریف، همه چیز کوچک و خیلی دور. و آرام. توی دست پدر است، در یک ایستگاه اتوبوس ایستاده‌اند، و اتوبوس می‌آید و مادر بزرگ و اجداد با چهره‌های سفید و ریش‌های سیاه و پدر به مادر دسته‌گل می‌دهد و آن‌ها او را لمس می‌کنند و او می‌رود وسط‌‌‌شان و به آن‌ها آویزان می‌شود و معلق می‌خورد و احساس می‌کند آزاد است.
Deutsche Kurzgeschichte
Reclam, Stuttgart, 2003
S.26-36
——————————————-
پانوشت‌ها:
[1] Klaus Schlesinger-((2001-1937 از نویسندگانِ ناراضیِ آلمان شرقی. منتقدین آلمانی او را برلینی‌ترین نویسنده‌ی آلمانی بعد از جنگ می‌دانند.
[2] Weise
[3] Hort مکانی دولتی که بچه‌های دبستانی بعد از تعطیلی ِ مدرسه، برای انجام تکالیف مدرسه می‌توانند به آن‌جا ‌بروند. «کودک‌سرا» پیشنهاد دوستم خانم «شهلا شرف» را برای این کلمه پذیرفتم.
[4] Hauskind بچه‌هایی که بعد از تعطیلی مدرسه به خانه می‌روند.
[5] Hortkind بچه‌ای که بعد از تعطیلیِ مدرسه به کودک‌سرا می‌رود.
[6] Nüssing
[7] Kater در آلمانی به معنای گربه‌ی نر
[8] Jochen
[9] Hinz
[10] منظور آن طرفِ دیوار برلینِ شرقی است
[11] اشاره دارد به دیوار برلین
[12] اشاره دارد به برج تلویزونی در میدان الکساندر
[13] ن ک شماره‌ی دهم
[14] Pionier سازمانِ کودکانِ احزاب کمونیست در کشورهای سوسیالیستی
[15] Schönefeld فرودگاهی در برلین شرقی
[16] Alex میدانِ معروفِ آلکساندر که برلینی‌ها آن را مخفف کرده و «آلکس» می‌گویند
[17] Treptowerpark, Adlershof اسم محلات از میدان آلکساندر تا فرودگاه شونه‌فلد
[18] Tatra ماشین ساختِ چک
[19] Tschaika ماشین ساخت روسیه
[20] Dieter
[21] Lene
[22] Polski منظور فیاتِ ساختِ لهستان است
[23] Schiguli نوعی ماشین ِ ساخت روسیه
[24] Walter


نویسنده: کلاوس شلِ زینگر (Klaus Schlesinger)
مترجم: ناصر غیاثی

باران تابستان

سروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند-نغمه‌ی روسی برفراز رود، در شباب جوانی زن-می‌‌رفتند توی کلبه که گوش کنند. می‌‌دانستند که مادر بیرون‌شان نمی‌کند، حتی وقتی که از پرسه در ورطه‌ها ملول می‌‌شد.
مثل همیشه نمی‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان این بود که نکند باز خبری شده، عیدی، جشنی مثلاً، ولی دقیقاً نمی‌دانستند چه چیز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به یاد مادر آمده بود، بی‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در این‌جا و آن‌جای آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتی کامل و از پی‌ هم ادا می‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به یاد آمده در آواز، به زبان روسی نبود، ترکیبی بود از زبان قفقازی و زبان یهودی، با حال و هوای سال‌های قبل از جنگ، سال‌های نعش‌های تلنبار، سال‌های انبوه مردگان.
مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی پادشاه اسرائیل.
پادشاه می‌‌گفت که ما جزو قهرمانانیم.
تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: اوست پسر داود، پادشاه اورشلیم. پسر از پی‌باد دویدن.
ارنستو، بعد از کمی تردید: پادشاه ما.
بازوی ارنستو حلقه‌ی سراست، ژان چشم‌هایش را بسته است.
ارنستو لحظاتی طولانی به ژان نگاه می‌‌کند، حرفی نمی‌زند. مادر آوازش را، این بار با کلام، زمزمه می‌‌کند.
ارنستومی‌گوید که پادشاه بر این گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگی روبه‌رو خواهد شد.
دریچه‌ای برای رهایی از درد جانکاه،
دریچه‌ای به بیرون.
ولی نه.
صدای آواز مادر ناگهان اوج می‌‌گیرد.
ژان و ارنستو به مادر نگاه می‌‌کنند، با شعف بسیار به آواز او گوش می‌‌دهند.
بعد صدای آواز پایین می‌‌آید، و ارنستو از پادشاه اسراییل می‌‌گوید.
من، پسر داود، پادشاه اورشلیم، امید ازدست داده‌ام، برای تمام آن‌چه مایه‌ی امید بود، دریغم آمد. برای بدی، برای تردید، نیز برای بی‌ثباتی که پی‌آمد یقین بود.
طاعون‌ها، دریغم برای طاعون‌ها بود.
برای جست‌وجوی نافرجام خدا.
برای گرسنگی. شوریختی و گرسنگی.
جنگ‌ها، دریغم برای جنگ‌ها بود.
برای تجملات زندگی.
و تمام خطاها.
برای دروغ، بدی و برای شک دریغم آمد.
برای سروده‌ها و آوازها.
و برای سکوت دریغم آمد.
نیز برای هرزگی و جنایت.
ارنستو از گفتن می‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته می‌‌شود. ارنستو کماکان گوش می‌‌کند، و نیز از نو اعصار پادشاهان اسراییل را به یاد می‌‌آورد. با صدایی تقریباً آهسته با ژان حرف می‌‌زند.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش برای اندیشه است، نیز برای جست‌وجویی که بس بی‌هوده است و بس عبث.
ارنستو آرام حرف می‌‌زند، و به دشواری. انگار دستخوش حالاتی است که تنها ژان و مادر با آن آشنایند، دستخوش این خمودی خندانی است که، به دلیل قرابت بسیارش با سعادت، ترس بر می‌‌انگیزد.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: دریغ او برای شب بود.
برای مرگ.
برای سگ‌ها.
نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمی‌آورد، لرزان، قوی و به نحو عجیبی ملایم است.
زندگی ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش، بس بسیار، برای دوران کودکی بوده است.
با Brothers et sisters ارنستو شروع می‌‌کند به خندیدن، و به سمت
دست بوسه می‌‌فرستد.
از نو آواز نوا.
تیرگی فزاینده‌ای کلبه را فرا می‌‌گیرد. شب از راه می‌‌رسد.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش از عشق بوده است.
ارنستو باز می‌‌گوید که، فراتر از زندگی‌اش، فراتر از توانایی‌هایش، دریغ عشق را خورده است.
دریغ از عشق او را.
سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو می‌‌گوید که دریغ هوای طوفانی را خورده است.
دریغ از باران تابستان را.
و دوران کودکی را.
نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد.
ارنستو از عشق می‌‌گوید، تا دم مرگ.
ارنستو چشمانش را می‌‌بندد. آواز مادر اوج می‌‌گیرد.
ارنستو خاموش می‌‌ماند تا صدای نوا به گوش رسد.
ارنستو می‌‌گوید که نمی‌داند به چه کسی باید دشنام داد، چه کسی را باید نابود کرد، ولی می‌‌دانسته که باید دشنام داد، که نابود کرد.
ارنستو می‌‌گوید که سرانجام پادشاه میل شدیدی پیدا کرده که بسان سنگ زندگی کند.
بسان مرده و سنگ.
سکوت.
به گفته‌ی ارنستو، او دیگر دریغ نخورده است، دریغ هیچ‌چیز را.
ارنستو خاموش می‌‌ماند.
ژان هم کنج دیوار دراز می‌‌کشد.
آن شب در ویتری، و در نوای طولانی و آمیخته به اشک مادر، اولین باران تابستان بارید. بر تمام شهر بارید، بررودخانه، بربزرگراه ویران شده، بردرخت، برراه، برشیب راه بچه‌ها، بر صندلی‌های مغموم فرجام عالم، بارانی تند و پی‌دار، همچون هق‌هق بی‌امان.
به گفته‌ی بعضی، ارنستو هنوز زنده است، می‌‌گویند که جوان موفقی از آب درآمده، استاد ریاضیات شده است، و اهل علم. می‌‌گویند که اول در امریکا و بعد هم بیش و کم در همه جای دنیا، و به یمن ایجاد مراکز بزرگ علمی، به شهرت رسیده است.
پس در واقع بعید نیست که با انتخاب این ظاهر آسوده، و با ظاهری به اصطلاح بی‌تفاوت، نهایتاً زندگی برایش قابل تحمل شده است.
ژان هم گویا یک سال بعد از این که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک کرده است. گمان می‌‌رود که عزیمت ژان به دنبال همان قول و قراری بوده که بعد از دوران کودکی به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهی شود. و نیز براساس همان قرار گویا هیچ‌وقت نمی‌بایست به آن نقطه‌ی فرانسه برگردند، به آن منطقه‌ی سفید حومه‌ی پاریس، به جایی که به دنیا آمده بودند.
احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزیمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند.
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

درباره نویسنده:
مارگریت دوراس (به فرانسوی: Marguerite Duras)‏ با نام کامل مارگریت ژرمن ماری دونادیو (به فرانسوی: Marguerite Germaine Marie Donnadieu)‏ (۱۹۱۴ – ۱۹۹۶) نویسنده و فیلمساز فرانسوی بود. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند.
او در طول دوران فعالیت ادبی و هنری خود بیش از ۱۹ فیلم ساخت و ۶۰ کتاب شامل رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، اقتباس، فیلم‌نامه نوشت.

هکلبری فین

فصل اول: ص 35 تا 38
تربیت کردن میس واتسون هک را و منتظر ایستادن تام سایر در تاریکی

شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود. عیبی هم ندارد. همه‌ی آدم‌هایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوه‌ی دوگلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی-یعنی البته خاله‌ی تام-و ماری و بیوه‌ی دو گلاس، نقل‌شان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.
آما آخر آن کتاب این جور تمام می‌شود که من و تام، پولی را که دزدها توی غار قایم کرده بودند پیدا می‌کنیم و پول‌دار می‌شویم. هرکدام شش‌هزار دلار طلای ناب گیرمان می‌آید.
وقتی که دلارها را یک جا کپه کردند یک عالمه پول بود. اما خوب، قاضی تچر همه را برداشت داد به نزول، و در تمام سال هر کدام ما روزی یک دلار گیرمان می‌آمد. آدم نمی‌دانست با این همه پول چه کار بکند. بیوه‌ی دوگلاس مرا به فرزندی خودش برداشت و گفت که مرا تربیت می‌کند،ا ما زندگی کردن تو خانه‌ی او مکافات بود، چون که بیوهه بدجوری آبرومند بود و تمام کارهایش نظم و ترتیب داشت. من هم وقتی دیدم دیگر طاقتش را ندارم گذاشتم رفتم. باز همان لباس پاره پوره را پوشیدم و همان کلاه حصیری را گذاشتم سرم و خوش و خرم شدم. اما تام سایر آمد دنبالم، گفت خیال دارم یک دسته‌ی دزدها راه بیندازم، تو هم اگر حاضری برگردی پیش بیوهه و بچه‌ی سر به راه و خوبی باشی می‌توانی بیایی توی دسته‌ی دزدها. من هم برگشتم.
بیوهه مرا که دید زد زیر گریه و گفت تو بره‌ی گمشده‌ی منی؛ اسم چند جک و جانور دیگر هم روی من گذاشت، ولی منظور بدی نداشت. باز همان لباس‌های نو را تنم کرد و من هم هی عرق می‌ریختم و کلافه بودم. خلاصه روز از نو روزی از نو. بیوهه موقع شام زنگ می‌زد و من باید سروقت حاضر می‌شدم. وقتی هم که سر میز می‌نشستم اجازه نداشتم فوراً غذایم را بخورم، باید صبر می‌کردم تا بیوهه سرش را پایین بیندازد و غر و لندی روی غذاها بکند، هرچند غذایش عیبی هم نداشت؛ یعنی فقط عیبش این بود که چیزها را جداجدا پخته بودند. پاتیلی که همه چیز را یک جا تویش ریخته باشند فرق می‌کند، چیزهای جورواجور قاطی هم می‌شوند و شیره‌شان به خورد هم می‌رود و خوش‌مزه‌تر می‌شود.
بعد از شام هم کتابش را می‌آورد و نقل موسی و گاوچران‌ها را به من درس می‌داد و من هی به مغز خودم فشار می‌آوردم که این موسی کیست. اما بالاخره معلوم شد موسی خیلی وقت پیش مرده. من هم تو دلم گفتم پس ولش کن مهم نیست، چون که من به مرده‌ها هیچ اهمیتی نمی‌دهم.
چیزی نگذشت که هوس کردم چپق بکشم. به بیوهه گفتم اجازه هست، گفت نه. گفت این کار زشت است و کثیف است، باید از این کار دست برداری. بعضی از آدم‌ها این جوری‌اند؛ با چیزی که اصلاً نمی‌دانند چیست بی‌خودی بد می‌شوند. آن بیوهه خودش داشت سر مرا با نقل موسی می‌برد، که نه قوم و خویشش بود و نه چیزی، هیچ فایده‌ای هم به حال کسی نداشت، چون که گفتم مرده بود، اما به چپق کشیدن که فایده هم دارد ایراد می‌گرفت. تازه خودش هم انفیه می‌کشید. البته آن هیچ عیبی نداشت، چون خودش می‌کشید.
خواهرش، میس واتسون، پیردختر لاغری بود که عینک می‌زد و تازه آمده بود پیش او زندگی کند. این خانم با یک کتاب املا افتاد به جان من. یک ساعتی که خوب عرق مرا درآورد بیوهه گفت دیگر ولش کن. دیدم بیش‌تر از این طاقتش را ندارم. حوصله‌ام همچین سررفته بود که داشتم سر جای خودم بی‌خودی وول می‌زدم. میس واتسون هی می‌گفت:«هکلبری، پاهاتو بذار زمین» یا «هکلبری این جور وول نزن-راست بشین». بعدش هم می‌گفت:«هکلبری، این جور کش و قوس نرو-تو مگه ادب نداری؟» بعد هم در باره‌ی آن جای بد برایم تعریف کرد و من گفتم کاش من آن‌جا بودم. میس واتسون عصبانی شد، در صورتی که من منظور بدی نداشتم. من فقط دلم می‌خواست یک جایی بروم، می‌خواستم وضعم عوض بشود، وگرنه نظر خاصی نداشتم. میس واتسون گفت حرفی که من زده‌ام گناه است و خودش به هیچ قیمتی حاضرنیست یک همچو حرفی بزند؛ گفت خودش خیال دارد یک جوری زندگی کند که او را به آن جای خوب بفرستند. ولی من نفهمیدم آن جایی که او می‌خواست برود کجاست. خلاصه فهمیدم من اهلش نیستم، اما چیزی نگفتم، چون اگر می‌گفتم هیچ فایده‌ای نداشت، فقط اسباب دردسر می‌شد.
میس واتسون که افتاده بود روی دنده، همین‌جور هی حرف می‌زد و نقل آن جای خوب را برای من می‌گفت. می‌گفت آن‌جا آدم تنها کاری که باید بکند این است که یک ساز دستش بگیرد و تمام روز را ول بگردد و آواز بخواند-تا همیشه‌ی خدا. من تو دلم گفتم این که کار نشد. اما چیزی نگفتم. ازش پرسیدم به نظر شما تام سایر هم به آن‌جا می‌رود، گفت احتمالش ضعیف است. من خوش‌حال شدم، چون که دلم می‌خواست من وتام با هم باشیم.
میس واتسون آن‌قدر به من پیله کرد که حوصله‌ام پاک سررفت. بالاخره سیاه‌پوست‌ها را هم صدا کردند ودعا خواندند، بعدش همه رفتند بخوابند. من هم یک تکه شمع دستم گرفتم رفتم اتاق خودم، شمع را گذاشتم روی میز، بعد رو یک صندلی کنار پنجره نشستم و سعی کردم یک فکری بکنم که دلم واز بشود، اما فایده‌ای نداشت. از تنهایی داشتم دق می‌کردم. ستاره‌ها می‌درخشیدند و برگ درخت‌ها یک جور خیلی غصه‌داری خش‌خش می‌کردند. صدای جغد هم از دور می‌آمد و داشت برای یک نفر که مرده بود های‌های می‌کرد، و مرغ حق و سگ هم داشتند برای یک نفر که داشت می‌مرد زار می‌زدند، و باد هم می‌خواست یک چیزی در گوش من بگوید و من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و چندشم می‌شد. بعدش از توی جنگل از آن صداهایی شنیدم که اشباح از خودشان در می‌آوردند، یعنی وقتی که اشباح یک چیزی دارند که می‌خواهند به آدم بگویند ولی نمی‌توانند حرف‌شان را به آدم حالی کنند و توی قبر بند نمی‌شودند و هرشب هی این‌ور و آن‌ور می‌روند و شیون می‌کنند. آن‌قدر دلم گرفته بود و می‌ترسیدم که گفتم کاش یک کسی پیشم بود. در همین موقع دیدم یک عنکبوت دارد روی شانه‌ام راه می‌رود. با تلنگر زدم او را پراندم. افتاد توی شعله‌ی شمع. تا آمدم بجنبم جزغاله شد. معلوم بود که این نشانه‌ی خیلی بدی است و بدشگون است. این بود که ترسیدم، و از بس که می‌لرزیدم لباس‌هایم داشت از تنم می‌افتاد. بلند شدم سه بار دور خودم چرخیدم و هردفعه روی سینه‌ام صلیب کشیدم؛ یک حلقه مویم را هم با یک تکه نخ بستم که جادوگرها را از خودم دور کنم. اما دلم قرص نبود. این کار مال وقتی است که آدم یک نعل اسب پیدا کرده باشد و به جای آن که نعل را بالای در خانه بکوبد گمش کند، اما هیچ‌وقت نشنیده بودم که اگر آدم عنکبوت کشته باشد برای دفع بدشگونی فایده‌ای داشته باشد.
باز گرفتم نشستم، ولی سرتاپا می‌لرزیدم. چپقم را درآوردم که چاق کنم، چون خانه چنان ساکت بود که انگار خاک مرده پاشیده‌اند، و بیوهه خبردار نمی‌شد که دارم چپق می‌کشم. خلاصه بعد از مدتی صدای زنگ ساعت شهر را شنیدم-دنگ، دنگ، دنگ، دوازده تا زنگ زد، باز همه چیز ساکت شد. ساکت‌تر از همیشه. کمی بعد صدای شکستن شاخه‌ای را توی تاریکی روی درخت‌ها شنیدم-یک چیزی داشت وول می‌خورد-بی‌حرکت نشستم و گوش دادم. فوراً صدای «میائو، میائو!» به گوشم خورد. چه خوب! من هم خیلی یواش گفتم: «میائو! میائو!» بعد شمع را خاموش کردم و خودم را از پنجره روی سایبان انداختم. از آن‌جا هم سر خوردم افتادم روی زمین و سینه خیزرفتم میان درخت‌ها و دیدم بله، تام سایر منتظر من ایستاده.
نویسنده: مارک تواین
مترجم: نجف دریابندری

نویسنده‌ اصلاً به‌ مردن‌ فکر نمی‌کرد و از شنیدن‌ واژه‌ی‌ مرگ‌ دچار تهوع‌ می‌شد و دستش‌ را بلند می‌کرد و عق‌ می‌زد و به‌ گوینده‌ می‌گفت‌: «نگو. بگو جنین‌.»
وقتی‌ پا به‌ اتاقش‌ گذاشتم‌، از پشت‌ میز کارش‌ بلند شد و قبل‌ از بوسیدن ‌گونه‌ام‌، سه‌ سرفه‌ی‌ پیاپی‌ در گلویش‌ شکست‌. شانه‌اش‌ را خم‌ کرد تا به‌ زمین‌ نگاه‌ کند اما خلطی‌ بالا نیاورد. من‌ در حال‌ بوسیدن‌ گونه‌ی‌ او یاد شاه‌زاده‌ای‌ افتادم‌ که ‌تا آخر داستانش‌، گاه‌ چنان‌ سرفه‌ای‌ در گلویش‌ می‌شکست‌ که‌ اول‌ شانه‌ی ‌خودش‌ و بعد شیشه‌ی‌ پنجره‌ی‌ تالار و آویز چل‌چراغ‌ سقف‌ می‌لرزید و او خلط‌ خون‌آلود را تف‌ می‌کرد به‌ چهره‌ی‌ جدِ بزرگش‌ که‌ توی‌ تابلوی‌ آویخته‌ به‌ دیوار تالار نشسته‌ بود و تمام‌ عمر به‌ او زُل‌زُل‌ نگاه‌ می‌کرد. نویسنده‌ به‌ من‌ گفته‌ بود، هم‌ شاه‌زاده‌ی‌ داستان‌ و هم‌ جد بزرگش‌، سی‌سال‌ است‌ که‌ در خواب‌ و بیداری ‌دارند به‌ او زُل‌ می‌زنند و اشک‌ِ درونی‌ می‌ریزند. می‌گفت‌، گاه‌گاه‌ قطره‌های ‌اشک‌ِ درونی‌ آن‌دو را می‌بیند که‌ روی‌ گونه‌های‌ خودش‌ دارد می‌غلتد که ‌مجبور می‌شود زیرلب‌ بگوید: «چرا روی‌ گونه‌ی‌ من‌؟»
نویسنده‌ دو استکان‌ چای‌ آورد و گذاشت‌ روی‌ میز و به‌ رنگ‌ غلیظ‌ وسرخ‌گون‌ چای‌ خیره‌ شد و گفت‌:«موقع‌ نوشتن‌ باید جُرعه‌ جُرعه‌ نوشید تامزه‌اش‌ به‌ کام‌ بچسبد؛ طعم‌ و عطرش‌ را ساعت‌ها حس‌ کنی‌.»
خندیدم‌ و استکان‌ را برداشتم‌ و با یک‌ حبه‌ قند، لاجرعه‌ نوشیدم‌ که‌ او اخم‌ کرد و یک‌ نخ‌ سیگار آتش‌ زد و گذاشت‌ لای‌ لبانش‌. می‌دانست‌ که‌ من‌ اهل‌ِ دود نیستم‌. با لذت‌ پُک‌ زد و مزه‌ی‌ اول‌ را چشید و دود را فوت‌ کرد به‌ صورتم‌ و گفت‌:«همه‌ چیز این‌ دنیا پر از عطر و لذته‌. خودتو محروم‌ نکن‌.»
یاد راوی‌ یکی‌ از داستان‌هایش‌ افتادم‌ که‌ دو سیخ‌ کباب‌ کوبیده‌ی‌ سرخ‌شده‌، جلوش‌ توی‌ بشقاب‌ بود و یک‌ شیشه‌ عرق‌ کشمش‌ پنجاه‌ و پنج‌ کنار بشقاب‌ و او با انگشت‌، با چند پَر سبزی‌ (انگار جعفری‌ بود) بازی‌ می‌کرد، و گاه‌ یک‌ پر را جلو دماغش‌ می‌گرفت‌ و عطرش‌ را نفس‌ می‌کشید. یک‌ جرعه‌ عرق‌ می‌نوشید اما قورت‌ نمی‌داد و توی‌ دهان‌ می‌چرخاند تا مزه‌اش‌ را در کام‌ حس‌ کند. بعد یک‌ پر جعفری‌ را به‌ دندان‌ می‌گرفت‌ و چند لحظه‌ می‌جوید تا آبش‌ بیرون‌ بیاید که‌ او عُصاره‌ را توی‌ دهان‌ بچرخاند و مزه‌اش‌ را نگاه‌ دارد تا لب‌ِ استکان‌ بعدی ‌را به‌ لب‌ بگذارد. باز یک‌ جرعه‌ بنوشد و توی‌ دهان‌ مزمزه‌ کند و پر جعفری‌ بعدی‌ را بردارد.
به‌ نویسنده‌ گفتم‌: «چرا قوز آورده‌ای‌؟»
در حالت‌ خمیده‌، به‌ زمین‌ پا کوبید و سرفه‌ کرد که‌ دود سیگار از صورتش‌ دور شد و پراکنده‌ آمد روی‌ شانه‌ی‌ من‌ نشست‌ که‌ صدایش‌ را شنیدم‌:«دارم‌ فکر می‌کنم‌ چه‌جوری‌ باید توی‌ تابوت‌ بخوابم‌ که‌ نوشیدن‌ شیره‌ی‌ گل‌ و نوشتن‌ یادم‌ نره‌. دارم‌ به‌ راهش‌ فکر می‌کنم‌. شکلش‌… شکلش‌ مهمه‌. شکلی‌ که‌ بتونه‌ توی‌ یه‌ تابلو بمونه‌ و با زمان‌ شوخی‌ کنه‌.»
یک‌روز که‌ مقابلم‌ نشسته‌ بود و داشت‌ چای‌ می‌نوشید، دستش‌ را بلند کرد و کتاب‌های‌ درون‌ قفسه‌ را نشان‌ داد و گفت‌: «من‌ هنر نوشتن‌ و در تابلو نقش‌زدن‌ را تا نوک‌ قله‌ی‌ کوه‌ بالا برده‌ام‌.»
من‌ نقش‌ قله‌ی‌ دماوند را دیده‌ بودم‌ که‌ توی‌ پنجره‌ی‌ اتاق‌ به‌ او نگاه‌ می‌کرد و نسیمش‌ را می‌افشاند داخل‌ تا من‌ نفس‌ عمیق‌ بکشم‌ و رطوبتش‌ را ذره‌ ذره‌ بنوشم‌ تا گلوی‌ خشکم‌ تر شود.
گفتم‌:«من‌ ماه‌ پیش‌ به‌ قله‌ صعود کردم‌.»
به‌ چشم‌هایم‌ نگاه‌ نکرد و با انگشت‌ کتاب‌های‌ داستان‌ درون‌ قفسه‌ها رانشان‌ داد و روی‌ عطف‌ چند تاش‌ انگشت‌ کشید و گفت‌:«من‌ قله‌ام‌. بیا صعود کن‌.»
گفتم‌: «من‌ ماه‌ پیش‌ روی‌ قله‌ی‌ دماوند پا گذاشتم‌. همین‌ قله‌ که‌ الان‌ توی ‌پنجره‌ هست‌. رو برف‌ سرش‌ نشستم‌ و چای‌ نوشیدم‌. البته‌ چای‌ لیوان‌ را یک‌باره‌ قورت‌ دادم‌.»
به‌ چشم‌هایم‌ زُل‌ زد و دنبال‌ چیزی‌ گشت‌ که‌ انگار پیدا کرد که‌ گفت‌: «من‌خاک‌ پای‌ تو هستم‌. پایت‌ را بگذار روی‌ سر من‌.»
تا خواستم‌ بگویم‌: «نه‌.» دیدم‌ زانو زده‌ و صورتش‌ را چسبانده‌ به‌ زانویم‌ و دو پایم‌ را لای‌ بازوانش‌ قفل‌ کرده‌ است‌. به‌ شانه‌اش‌ چنگ‌ زدم‌ و بلندش‌ کردم‌ که‌ دیدم‌ چشمانش‌ خیس‌ است‌ و یک‌ قطره‌ آب‌ چکیده‌ روی‌ گونه‌اش‌. رفت‌ طرف‌ قفسه‌ی‌ کتاب‌ها و لیوانی‌ از روی‌ تاقچه‌ برداشت‌ و یک‌ قاشق‌ از شیره‌ی‌ درون‌ لیوان‌ بیرون‌ آورد و سرش‌ را بالا گرفت‌ و قطره‌قطره‌ چکاند به‌ دهانش‌. لیوان‌ را گذاشت‌ توی‌ تاقچه‌ که‌ دیدم‌ هوای‌ اتاق‌ پر از رنگ‌ سرخ‌ و زرد و سفید و نارنجی‌ شده‌ و رنگ‌ها، عطرهای‌ جورواجور به‌ دماغم‌ می‌زنند. گفتم‌: «این‌رنگ‌ها و عطر…»
گفت‌: «شیره‌ی‌ گُل‌ سرخ‌.»
می‌دانستم‌ که‌ او هر روز صبح‌ می‌رود لب‌ باغچه‌ی‌ حیاط‌ و یک‌ شاخه‌ گل‌سرخ‌ می‌شکند و می‌آورد توی‌ تُنگ‌ پُر آب‌ روی‌ میزش‌ می‌نشاند. شب‌ گل‌ را پَرپَر می‌کند و گُل‌برگش‌ را با هاون‌ می‌کوبد تا شیره‌اش‌ را بچکاند توی‌ لیوان‌ و بگذارد روی‌ تاقچه‌. تفاله‌ را بریزد توی‌ بشقاب‌ و به‌ لیوان‌ تکیه‌ بدهد تا تفاله‌ها خشک‌ شوند و عطرش‌ در هوای‌ اتاق‌ راه‌ برود تا او هر وقت‌ خواست‌ بنویسد. چند نفس‌ عمیق‌ بکشد و بنوشد و مزمزه‌ کند. یاد بچه‌ای‌ شیرخوار افتادم‌ که‌دارد از نوک‌ پستان‌ مادر شیر می‌مکد. اشک‌ می‌ریزد که‌ جریان‌ شیر به‌ نازکی ‌سوزن‌ است‌ و دهانش‌ خالی‌.
گفتم‌:«در شصت‌ و سه‌ سالگی‌، انگار طفل‌ شیرخوار شده‌ای‌.»
خواست‌ بخندد که‌ سرفه‌ جلوش‌ را گرفت‌ و شانه‌اش‌ را چنان‌ لرزاند که ‌پس‌لرزه‌اش‌ آمد طرف‌ من‌ که‌ صندلی‌ام‌ را عقب‌ کشیدم‌. دیدم‌ چشم‌هایش‌ بازخیس‌ شده‌، دو دستش‌ را ستون‌ سینه‌اش‌ کرده‌ و خمیده‌ دارد به‌ چهره‌ام‌ نگاه‌ می‌کند. جلو آمد و سرش‌ را گذاشت‌ روی‌ شانه‌ام‌ و هق‌هق‌ کرد و گفت‌: «دارم ‌به‌ جنین‌ برمی‌گردم‌. بازگشت‌ به‌ جنین‌ مثل‌ شب‌خوابی‌ گیاهان‌ در رطوبت‌هوای‌ تاریک‌… اگر شبنمی‌ بریزد، کمی‌ هم‌ آبزی‌ می‌شود.»
فکر کردم‌ نویسنده‌ از واژه‌ی‌ گل‌ و شیره‌ ترکیبی‌ ساخته‌ که‌ هم‌ گل‌ را به‌صورت‌ خشکیده‌ و معطر حفظ‌ کند و هم‌ شیره‌ی‌ آن‌را بگیرد و صبح‌ به‌ صبح‌ یک ‌قاشق‌ بنوشد تا ظهر و شاید هم‌ تا شب‌، مزه‌اش‌ را توی‌ دهان‌ بچرخاند و بنویسد. دستش‌ را گرفتم‌ و گونه‌اش‌ را بوسیدم‌ و نشاندمش‌ روی‌ صندلی‌ و گفتم‌:«بازگشت‌ به‌ جنین‌، زایش‌ دوباره‌ است‌.»
گفت‌:«زایش‌ من‌ تا سال‌ پنجاه‌ و سه‌ طول‌ کشید. حقوق‌ اجتماعی‌ام‌ درآن ‌سال‌ قطع‌ شد.»
«احساس‌ کردم‌ داردم‌ برمی‌گردم‌ به‌ دوره‌ی‌ شیرخوارگی‌. مثل‌ یک‌ بچه‌ گریه ‌می‌کردم‌ اما شیری‌ در کار نبود. پستان‌ بود اما وقتی‌ بهش‌ چنگ‌ می‌زدم‌ و دهان ‌باز می‌کردم‌، می‌دیدم‌ خشکیده‌ است‌. توی‌ چنگم‌ تکه‌ای‌ پوست‌ چروکیده‌ بود بدون‌ چکه‌ای‌ شیر. گلویم‌ همیشه‌ خشک‌ بود.»
می‌دانستم‌ که‌ نویسنده‌ در آن ‌سال‌، به‌ دنبال‌ حقوق‌ اجتماعی‌ چنان‌ دست‌ و سرش‌ را به‌ در و دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌های‌ آهنی‌ می‌کوبید که‌ یک‌ روز حکم‌ انفصالش‌ را گذاشتند کف‌ دستش‌ و گفتند دیگر در هیچ‌ جمعی‌ حق‌ درس‌ و مشق‌ و موعظه‌ ندارد. او به‌ خودش‌ گفته‌ بود از پا ننشین‌، چون‌ هنوز شَل‌ نشده‌ای‌ و راه‌ بیفت‌ و جست‌وخیز کن‌ و سر و دست‌ به‌ در و دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌های‌ آهنی‌ بکوب‌ و زلزله‌ ایجاد کن‌ تا بیایند پایت‌ را بشکنند. اگر هم‌ پایت‌ شکست‌، بنشین‌ و قلم‌ بزن‌ و زبانت‌ را دراز کن‌ و بینداز توی‌ شهر تا مردم‌ ببینند که‌ یک‌ آدم‌ پاشکسته‌ اما زنده‌ توی‌ اتاقش‌ نشسته‌ و دارد همه‌ چیز را مزمزه‌ می‌کند و به‌ همه‌جا سرک‌ می‌کشد و بو می‌کشد. وقتی‌ دید، دور و ورش‌ پر از آدم‌ زبان‌دراز بومکنده‌ جمع‌ شده‌اند، پر و بال‌ درآورد.احساس‌ کرد دایم‌ در حال‌ پرواز است‌ و آرزوهای‌ بزرگ‌ و دست‌نیافتنی ‌جلوش‌ دارند راه‌ می‌روند و به‌ او چشمک‌ می‌زنند.
یک‌ روز که‌ با پای‌ لنگان‌ داشت‌ توی‌ کوچه‌ راه‌ می‌رفت‌ و به‌ آرزوهای‌ دورودرازش‌ نگاه‌ می‌کرد که‌ بالای‌ سرش‌ چتر زده‌ بودند، ناگهان‌ دید، ماشین‌ جیپی‌ جلوش‌ ایستاد و چهار آدم‌ عینک‌ِ سیاه‌ بر چشم‌ زده‌، دست‌ بر قبضه‌ی‌ کُلت ‌به‌ او اشاره‌ می‌کنند که‌ بیا بالا.
چند ماه‌ که‌ پشت‌ میله‌ها نشست‌ و از لابه‌لای‌ میله‌ها دنبال‌ آرزوها گشت‌ وچیزی‌ ندید، فکر کرد، آرزوها در آسمان‌ شناورند و او در زمین‌ پا می‌کوبد. ازپشت‌ میله‌ها که‌ بیرون‌ آمد، سال‌ها لنگان‌ گام‌ می‌زد و گاهی‌ هم‌ با عصا راه ‌می‌رفت‌ و روزی‌ چند لیوان‌ عرق‌ می‌نوشید تا بتواند ساعت‌ها بنشیند و بنویسد که‌ آروزها گم‌ شده‌اند و در ناکجاآباد سرگردانند و او در خودفرونشسته‌ است‌ و بال‌ و پرش‌ را کنده‌ و در تاقچه‌ی‌ تاریخ‌ گذاشته‌ است‌. یک‌تشت‌ جوهر را در چند سال‌ بر سطح‌ یک‌ پشته‌ کاغذ فرو ریخت‌ و سال‌های‌ دست‌ و پا زدن‌ بر دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌ها و پاکوبیدن‌ و پر و بال‌ شکستن ‌و لنگان ‌شدن‌ و عصا به‌دست‌ گرفتنش‌ را نقش‌ زد تا این‌که‌ احساس‌ کرد بالای ‌قله‌ی‌ البرز ایستاده‌ و دارد به‌ آدم‌های‌ کوتوله‌ نگاه‌ می‌کند.
استکان‌ چای‌ را به‌دستم‌ داد و گفت‌: «لاجرعه‌ ننوش‌. جرعه‌ جرعه‌ بنوش‌. بگذار مزه‌ و عطرش‌ ساعت‌ها روی‌ زبانت‌ بماند. عطر در همه‌ چیز، جرعه‌جرعه‌ در کام‌ آدم‌ می‌نشیند. شیره‌ی‌ همه‌چیز در لاجرعه‌ حرام‌ می‌شود و آدم‌ مجبور می‌شود فقط‌ تفاله‌ را نشخوار کند.»
گفتم‌:«من‌ عادت‌ به‌ جرعه‌ جرعه‌ ندارم‌.»
گفت‌:«عادت‌شکنی‌ کن‌.»
گفتم‌:«عادت‌ طبیعت‌ ثانوی‌ است‌. طبیعت‌ ثانوی‌ رو نمی‌شه‌ شکست‌.»
گفت‌:«من‌ یک‌ عمره‌ دارم‌ این‌کار را می‌کنم‌.»
می‌دانستم‌ که‌ نویسنده‌ به‌ دوران‌ قبل‌ از لنگ‌شدن‌ و پر و بال ‌شکستن ‌بازگشته‌ است‌ و الان‌ چهار تا بال‌ بر شانه‌هایش‌ آویخته‌ است‌ و هر روز دارد به‌ آرزوهای‌ گم‌شده‌ و شناور در آسمان‌ نگاه‌ می‌کند. احساس‌ دوران‌ شیرخواری ‌بر ذهنش‌ چیره‌ شده‌ و حالا نه‌ لنگ‌ است‌ و نه‌ عصا برمی‌دارد. دایم‌ به‌ زمین‌ پامی‌کوبد و به‌ دیوار چنگ‌ می‌زند تا روزنه‌ی‌ گذر را پیدا کند.
او در نشستی‌ دوستانه‌ گفته‌ بود: «ما الان‌ یک‌ تشکل‌، یک‌ هسته‌ی‌ سازمان‌دهی ‌شده‌ایم‌. البته‌ سنت‌ و ریشه‌ی‌ این‌ هسته‌ سی‌ و پنج‌ سال‌ است‌ که‌ هست‌. البته ‌ریشه‌ فقط‌ یک‌ اسم‌ است‌. این‌ اسم‌ ریشه‌دار که‌ هم‌ در هوا هست‌ و هم‌ درخاک‌، آب‌ و کود می‌خواهد. این‌ ریشه‌ الان‌ دارد جوانه‌ می‌زند. من‌ الان‌ دارم‌شاخ‌ و برگش‌ را در آینده‌ی‌ نزدیک‌ می‌بینم‌.»
او در طول‌ یک‌سال‌، چراغ‌ جماعتی‌ چند نفره‌ شد و ذره‌ذره‌ به‌ دیگران‌ نور پاشید و یکی‌ یکی‌ آن‌ها را کشاند به‌ درون‌ جماعت‌. در مقابل‌ همه‌شان‌ سر خم‌ می‌کرد و می‌گفت‌ که‌ بیایند پا بگذارند روی‌ سر او و اگر نخواستند، به‌ بازویش‌ تکیه‌ بدهند. در یک‌ روز سرد زمستانی‌ که‌ هوا خاکستری‌ شده‌ بود، تلفن‌ زنگ‌زد و او گوشی‌ را با دلهره‌ برداشت‌…
نویسنده‌ دید از زور تندباد دارد می‌لرزد که‌ به‌ ستون‌ بتُنی‌ چنگ‌ زد و پا به ‌زمین‌ کوبید تا تندباد فرونشیند و فریاد زد: «بیا از روی‌ جنازه‌ام‌ رد شو وحرفت‌ را پس‌ بگیر و خالی‌ کن‌ تو سطل‌ آشغال‌.»
وقتی‌ گفت‌: «بیا از روی‌ جنازه‌ام‌ رد شو.» می‌دانست‌ که‌ به‌ سی‌ سال‌ پیش ‌بازگشته‌ است‌ و چهار بال‌ پرواز به‌ کتفش‌ بسته‌ و دارد سر و دست‌ و پا به‌ دیوار و درخت‌ و کوه‌ و میله‌های‌ آهنی‌ می‌کوبد تا خواب‌ شبانه‌ را در چشم‌ خیلی‌ها بشکند.
وقتی‌ گوشی‌ تلفن‌ را به‌ ضرب‌ کوبید روی‌ میز، توی‌ صندلی‌ راحتی ‌نشست‌ و دو دست‌ را ستون‌ چانه‌اش‌ کرد و چند سرفه‌ی‌ سینه‌خراش‌ در گلویش ‌شکست‌ که‌ شانه‌اش‌ چند لحظه‌ زلزله‌وار لرزید. همان‌ شب‌ خبرهایی‌ شنید… می‌دانست‌ که‌ سرحلقه‌های‌ زنجیر به‌ یک‌ مکان‌ سیاه‌چال‌وار وصل‌ است‌.
نیمه‌های‌ شب‌ بود که‌ نویسنده‌ با طنین‌ حلقه‌های‌ زنجیر از خواب‌ پرید و احساس‌ کرد، دو حلقه‌ی‌ زنجیر به‌ چفت‌ دست‌گیره‌ی‌ پشت‌ در اتاق‌ آویخته‌اند. از آن ‌شب‌ نویسنده‌ خانه‌نشین‌ شد و هر چه‌ دست‌ و سر و پا به‌ در و دیوار و میله‌های‌ آهنی‌ پنجره‌ کوبید، نتوانست‌ دریچه‌ی‌ خروج‌ را پیدا کند. از آن‌شب‌، دیگر آفتاب‌ را در پهنا و گستردگی‌ ندید و در روزهای‌ آفتابی‌، فقط‌ یک‌ تیغه‌ یا یک‌ شاخه‌ی‌ باریک‌ آفتاب‌ از لای‌ میله‌ی‌ پنجره‌ به‌ چهره‌اش‌ می‌تابید که‌ او به ‌چهره‌اش‌ دست‌ می‌کشید تا شاخه‌ی‌ نور را لمس‌ کند و در مُشتش‌ نگاه‌ دارد.
زمستان‌ که‌ از پنجره‌ آمد و در اتاق‌ نشست‌، نویسنده‌ آن‌ تیغه‌ یا شاخه‌ی‌ آفتاب ‌را هم‌ ندید و در هوای‌ رطوبت‌زده‌، دنبال‌ ذره‌های‌ آفتاب‌ گشت‌ تا نفس‌ عمیق ‌بکشد که‌ متوجه‌ شد بینی‌اش‌ با دو تکه‌ آهن‌ چفت‌ شده‌ و قفسه‌ی‌ سینه‌اش‌ دارند از لای‌ گوشت‌ و پوست‌ بیرون‌ می‌آیند. با سرفه‌های‌ شکسته‌ سینه‌اش‌ را خراش‌ داد تا توانست‌ خلط‌های‌ خون‌آلود را تکه‌تکه‌ تُف‌ کند روی‌ دست‌گیره‌ی ‌داخل‌ در که‌ از بیرون‌ با زنجیر قفل‌ شده‌ بود. گاه‌ گوشی‌ تلفن‌ را برمی‌داشت‌ و شماره‌ی‌ دوستی‌ را می‌گرفت‌ و می‌خواست‌ فریاد بزند تا حرفش‌ پرتاب‌ شود آن‌طرف‌ خط‌ که‌ حنجره‌اش‌ باز نمی‌شد و او با سرفه‌ی‌ شکسته‌، پچ‌پچ‌ می‌کرد که‌چرا فریادم‌ را نمی‌شنوی‌؟
یک‌روز صبح‌، همسرش‌ آمد پشت‌ در و با چکش‌ زنجیر قفل‌ را شکست‌ و دست‌گیره‌ را از درون‌ قفل‌ بیرون‌ آورد. نویسنده‌ متوجه‌ شد که‌ پشت‌ سرهمسرش‌ ده‌ها عضو حلقه‌ی‌ جماعت‌ او ایستاده‌اند. نویسنده‌ مقابل‌ اعضاء جماعت‌ زانو زد و گفت‌، همه‌ پاهای‌شان‌ را بگذارند روی‌ سرش‌. به‌ همسرش‌گفت‌:«به‌ قفسه‌ی‌ سینه‌ام‌ دست‌ بکش‌ که‌ توی‌ گوشت‌ و خون‌ قرار بگیرند.»
همسرش‌ گفت‌:«این‌ کار جراح‌ است‌.»
نویسنده‌ را روی‌ تخت‌ اتاق‌ عمل‌ خواباندند و جراح‌ سینه‌ی‌ او را شکافت‌ و لخته‌های‌ خون‌ منجمد شده‌ را تکه‌تکه‌ بیرون‌ آورد. جراح‌ لخته‌ها را به ‌آزمایشگاه‌ داد و وقتی‌ جواب‌ را خواند، گفت‌:«لخته‌ها سی‌ سال‌ پیش‌ به‌ حالت‌انجماد افتاده‌اند.»
نویسنده‌ وقتی‌ به‌ هوش‌ آمد، نگاهی‌ به‌ چشم‌های‌ من‌ و همسرش‌ انداخت ‌که‌ کنار تخت‌ ایستاده‌ بودیم‌.
گفتم‌:«شکل‌ تشییع‌ جنازه‌… شکل‌ گور…»
با سرفه‌های‌ شکننده‌ پچ‌پچ‌ کرد:«شکل‌ جنین‌.»
همسرش‌ تابوتی‌ سفارش‌ داد که‌ به‌ شکل‌ جنین‌ شش‌ماهه‌ بود. تابوت ‌جنینی‌‌شکل‌ را آوردند کنار تخت‌ و نویسنده‌ از بستر بلند شد. خودش‌ را جمع‌وجور کرد و چنان‌ مچاله‌ شد که‌ در درون‌ تابوت‌ جا گرفت‌. نویسنده ‌همان‌طور کز کرده‌ و مچاله‌ شده‌ گفت‌:«آماده‌ام‌!»
از همسرش‌ خواست‌ که‌ یک‌ قاشق‌ شیره‌ی‌ گل‌ به‌ دهانش‌ بریزد و قلم‌ و کاغذ در تابوت‌ بگذارد. گفت‌، می‌خواهد حالت‌ شیرخوارگی‌ را بنویسد و با زمان ‌شوخی‌ کند. شیرخواره‌ای‌ در حالت‌ مکیدن‌ نوک‌ِ پستان‌ و زارزدن‌. تابوتش‌ را توی‌ گور طفل‌ شیرخواره‌ گذاشتند و همسر و دوستانش‌، دسته‌های‌ گل‌ سرخ‌ را روی‌ تابوت‌ فرو ریختند و یک‌ لیوان‌ هم‌ میان‌ گل‌ها نشاندند.
توی‌ تابوت‌ جنینی‌ شکل‌، طفل‌ شیرخواره‌ را دیدم‌ که‌ نوک‌ پستان ‌چروکیده‌ای‌ را می‌مکید و گریه‌ می‌کرد. می‌دانستم‌ که‌ جریان‌ شیر به‌ نازکی ‌سوزن‌ است‌ و گاه‌ با سوزن‌ هم‌راه‌ که‌ گلو را می‌خراشد و لخته‌های‌ خون ‌منجمد می‌زاید تا شصت‌ سال‌ بعد سر واکند.

نویسنده: حسن‌ اصغری‌

مزاحم

«…در گذشتن از عشق زنان»
شموئیل 1:26

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های 1890 در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در فاصله صرف ماته[1] کسی باید آن را از کس دیگر شنیده باشد و آن را تحویل سانتیاگودابووه داده باشد، کسی که داستان را برای من تعریف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جایی که همه وقایع اتفاق افتاده بود؛ برایم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌ای دقیق‌تر و بلندتر بود، با تغییر و تبدیلات کوچک و معمول داستان سانتیاگورا تکمیل نمود. من آن را می‌نویسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، این داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگی آن روزها در کناره‌های رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زیاد آن را به رشته تحریر می‌کشم، ولی از هم اکنون خود را می‌بینم که تسلیم وسوسه نویسنده شده و بعضی از نکات را تشدید می‌کنم و راه اغراق می‌پویم.
در توردرا، آنان را به اسم نیلسن‌ها می‌شناختند. کشیش ناحیه به من گفت که سلف او با شگفتی به یاد می‌آورده که در خانه آن‌ها یک کتاب مقدس کهنه دیده است با جلدی سیاه و حروفی گوتیک، در صفحات آخر، نظرش را نام‌ها و تاریخ‌هایی که با دست نوشته شده بود جلب کرده بود. این تنها کتاب خانه بود. بدبختی‌های ثبت شده نیلسن‌ها گم شد همان‌طور که همه چیز گم خواهد شد. خانه قدیمی، که اکنون دیگر وجود ندارد، از خشت خام ساخته شده بود، آن طرف دالان، انسان می‌توانست حیاطی مفروش با کاشی‌های رنگی و حیاط دیگری با کف خاکی ببیند. به هر حال، تعداد کمی به آن‌جا رفته بودند، نیلسن‌ها نسبت به زندگی خصوصی خودشان حسود بودند. در اطاق‌های مخروبه، روی تخت‌های سفری می‌خوابیدند؛ زندگی‌شان در اسب، وسائل سوارکاری، خنجرهای تیغه کوتاه، خوش‌گذرانی پرهیاهو در روزهای شنبه و مستی‌های تعرض‌آمیز خلاصه می‌شد. می‌دانم که آنان بلند قد بودند و موهای قرمزی داشتند که همیشه بلند نگه می‌داشتند. دانمارک، ایرلند، جاهایی که حتی صحبتش را هم نشنیده بودند در خون آن دو جوش می‌زد. همسایگان از آنان می‌ترسیدند، همان‌طور که از تمام مو قرمزها می‌ترسیدند، و بعید نیست که خون کسی به گردنشان بود. یک بار، شانه‌به‌شانه، با پلیس در افتادند. می‌گفتند که برادر کوچک‌تر دعوایی با خوآن ایبررا کرده، و از او نخورده بود که، مطابق با آن‌چه ما شنیده‌ایم، کامال قابل ملاحظه است. آنان گاوچران، محافط احشام و گله‌دزد بودند و گاه‌گاهی کلاهبرداری می‌کردند. به خست مشهور بودند، بجز هنگامی که قمار و شراب‌خواری دست و دل‌شان را باز می‌کرد. از اعقاب آنان، و آن که از کجا آمده‌اند کسی چیزی نمی‌دانست. آنان صاحب یک ارابه و یک جفت گاو بودند.
از لحاظ جسمی کاملاً از جمعیت گردن‌کلفت محل که نام بدشان را به کوستابراوا وام داده بودند مشخص بودند. این موضوع، و چیزهای دیگری که ما نمی‌دانیم، به شرح این موضوع کمک می‌کند که چه‌قدر آن دو به هم نزدیک بودند؛ در افتادن با یکی از آن‌ها به منزله تراشیدن دو دشمن بود.
نیلسن‌ها عیاش بودند، ولی عشق‌بازی‌های وحشیانه آنان تا آن موقع به سالن‌ها و خانه‌های بدنام محدود می‌شد. از این‌رو، وقتی کریستیان خولیانا بورگس را آورد تا با او زندگی کند مردم محل دست از ولنگاری بر نداشتند. درست است که او بدین وسیله خدمتکاری برای خود دست و پا کرد، ولی این هم درست است که سرا پای او را به زرو زیورهای پرزرق‌وبرق آراست و در جشن‌ها او را همراه خود می‌برد. در جشن‌های محقر اجاره‌نشینان، جایی‌که فیگورهای چسبیده تانگو ممنوع بود و هنگام رقص طرفین فاصله قابل ملاحظه‌ای را حفظ می‌کردند. خولیانا سیه چرده بود، چشمان درشت کشیده داشت، و فقط کافی بود به او نگاه کنی تا لبخند بزند. در ناحیه فقیر نشین که کار و بی‌مبالاتی زنان را از بین می‌برد او به هیچ‌وجه بد قیافه نبود.
ابتدا، ادواردو همراه آنان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت. بعد برای کار یا به دلیل دیگری سفری به آرسیفس کرد؛ از این سفر با خود دختری را آورد که از کنار جاده بلند کرده بود. پس از چند روزی، او را از خانه بیرون انداخت. هر روز بد عنق‌تر می‌شد، تنها به بار محله می‌رفت و مست می‌کرد و با هیچ‌کس کاری نداشت. او عاشق رفیقه کریستیان شده بود. در و همسایه، که احتمالاً پیش از خود او متوجه این امر شده بودند، با شعفی کینه‌جویانه چشم‌به‌راه رقابت پنهانی بین دو برادر بودند.
یک شب وقتی ادواردو دیروقت از بار محله برمی‌گشت اسب سیاه کریستیان را به نرده بسته دید. در حیاط برادر بزرگ‌تر منتظر او بود و لباس بیرون پوشیده بود. زن می‌آمد و می‌رفت و ماته می‌آورد. کریستیان به ادوراردو گفت:«می‌رم محل فاریاس مهمانی. خولیانا پیش تو می‌مونه. اگه از اون خوشت میاد، ازش استفاده کن.»
لحن او نیم‌آمرانه، نیم‌صمیمی بود. ادواردو ساکت ماند و به او خیره شد، نمی‌دانست چه‌کار بکند. کریستیان برخاست و فقط با ادواردو خداحافظی کرد؛ خولیانا فقط برای او حکم یک شیئ را داشت، به روی اسب پرید و با بی‌خیالی دور شد.
از آن شب به بعد، آن‌ها مشترکاً از زن استفاده می کردند. هیچ‌کس جزییات آن رابطه پلید را نمی‌دانست، این موضوع افراد نجیب محله فقیر نشین را به خشم‌ آورد. این وضع چند هفته‌ای ادامه داشت، ولی نمی‌توانست پایدار باشد. دو برادر بین خودشان حتی هنگامی که می‌خواستند خولیانا را احضار کنند نام او را نمی‌بردند؛ ولی او را می‌خواستند و بهانه‌هایی برای مناقشه پیدا می‌کردند. مشاجره آنان بر سر فروش پوست نبود، سر چیز دیگر بود. بدون آن‌که متوجه باشند، هر روز حسودتر می‌شدند. در آن محله خشن، هیچ مردی هیچ‌گاه برای دیگران، یا برای خودش فاش نمی‌کرد که یک زن برای او اهمیت چندانی دارد، مگر به عنوان چیزی که ایجاد تمایل می‌کند و به تملک در می‌آید، ولی آن دو عاشق شده بودند. و این برای آنان نوعی تحقیر بود. یک روز بعد از ظهر در میدان لوماس، ادواردو به خوآن ایبررا برخورد، خوآن به او تبریک گفت که توانسته است «تکه» خوشگلی برای خودش دست و پا کند. به نظرم، آن وقت بود، که ادواردو او را کتک مفصلی زد. هیچ‌کس نمی‌توانست در حضور او، کریستیان را مسخره کند.
زن، با تسلیمی حیوانی به هر دو آن‌ها می‌رسید، ولی نمی‌توانست تمایل بیش‌تر خود را نسبت به برادر جوان‌تر، که، گرچه به این قرارداد اعتراض نکرده بود، ولی آن را هم نخواسته بود، پنهان دارد.
یک روز، به خولیانا گفتند که از حیاط اول برای‌شان دو صندلی بیاورد، و خودش هم مزاحم نشود، چون می‌خواستند باهم حرف بزنند. خولیانا که انتظار یک بحث طولانی را داشت، برای خواب بعد از ظهر دراز کشید، ولی به‌ ‌زودی فراخوانده شد. وادارش کردند که تمام مایملکش را بسته‌بندی کند و تسبیح شیشه‌ای و صلیب نقش‌دار کوچکی را که مادرش برای او به ارث گذاشته بود از قلم نیندازد. بدون هیچ توضیحی، او را در ارابه گذاشتند و عازم یک سفر بدون حرف و خسته‌کننده شدند. باران آمده بود، به زحمت می‌شد از راه‌ها گذشت و ساعت یازده شب بود که به مورون رسیدند. آن‌ها او را تحویل خانم رییس یک روسپی خانه دادند. معامله قبلاً انجام شده بود و کریستیان پول را گرفت، و بعداً آن را با ادواردو قسمت کرد.
در توردرا، نیلسن‌ها، همان‌طور که برای رهایی از تار و پود عشق سهمناک‌شان دست‌وپا می‌زدند (که همچنین چیزی در حدود یک عادت بود) سعی کردند شیوه‌های سابق‌شان را از سر بگیرند و مردی در میان مردان باشند. به بازی‌های پوکر، زد و خورد و می‌خوارگی گاه و گدار برگشتند. بعضی مواقع، شاید احساس می‌کردند که آزاد شده‌اند، ولی بیش‌تر اوقات یکی از آنان به مسافرت می‌رفت، شاید واقعاً، و شاید به ظاهر. اندکی پیش از پایان سال برادر جوان‌تر اعلام کرد که کاری در بوئنوس آیرس دارد. کریستیان به مورون رفت، در حیاط خانه‌ای که ما می‌شناسیم اسب خال‌خال ادواردو را شناخت. وارد شد، آن دیگری آن‌جا بود، در انتظار نوبتش. ظاهراً کریستیان به او گفت:«اگه این طوری ادامه بدیم، اسبارو از خستگی می‌کشیم، بهتره کاری برای اون بکنیم.»
او با خانم رییس صحبت کرد، چند سکه‌ای از زیر کمربندش بیرون آورد و آن زن را با خود بردند. خولیانا با کریستیان رفت، ادواردو اسبش را مهمیز زد تا آنان را نبیند.
به نظام قبلی‌شان باز گشتند. راه حل ظالمانه با شکست مواجه شده بود، هر دو آن‌ها در برابر وسوسه آشکار کردن طبیعت واقعی خود تسلیم شده بودند. جای پای قابیل دیده می‌شد، ولی رشته علایق بین نیلسن‌ها خیلی محکم بود-که می‌داند که از چه مخاطرات و تنگناهایی با هم گذشته بودند-و ترجیح می‌دادند که خشم‌شان را سر دیگران خالی کنند. سر سگ‌ها، سر خولیانا، که نفاق را به زندگی آنان آورده بود.
ماه مارس تقریباً به پایان رسیده بود ولی هوا هنوز گرم نشده بود. یک روز یک‌شنبه (یک‌شنبه‌ها رسم بر این بود که زود به بستر روند) اداردو که از بار محله می‌آمد، کریستیان را دید که گاوها را به ارابه بسته است. کریستیان به او گفت:«یالله. باید چند تا پوست برای دکون پاردو ببریم. اونا رو بار کردم. بیا تا هوا خنکه کارمونو جلو بندازیم.»
محل پاردو، به گمانم، در جنوب آن‌جا قرار داشت، راه لاس ترو پاس را گرفتند و بعد به جاده فرعی پیچیدند. مناظر اطراف به آرامی زیر لحاف شب پنهان می‌شد.
به کنار خلنگ‌زار انبوهی رسیدند. کریستیان سیگاری را که روشن کرده بود به دور انداخت و با خون‌سردی گفت:«حالا دست بکار بشیم، داداش. بعد لاشخورا کمکمون می‌کنن. اونو امروز کشتم. بذار با همه خوبیاش این‌جا بمونه و دیگه بیش‌تر از این صدمه‌مون نزنه.»
در حالی‌که تقریباً اشک می‌ریختند، یک‌دیگر را در آغوش کشیدند. اکنون رشته دیگری آنان را به یک‌دیگر نزدیک‌تر کرده بود، و این رشته زنی بود که به طرزی غمناک قربانی شده بود و نیاز مشترک فراموش کردن او.
————————————————————
[1] چای گواتمالایی
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس
مترجم: احمد میرعلائی

غم‌باد

بعد از مرگ‌ِ گیله‌خاتون‌ دخترهای‌ خانه‌ از پله‌های‌ سردابی‌ پایین‌ رفتند. تا او زنده‌ بود جرأت‌ قدم‌گذاشتن‌ به‌ آن‌جا را نداشتند. قفل‌ِ چمدان‌ کهنه‌ی‌ او راشکستند و در آن‌ تمام‌ چیزهایی‌ را پیدا کردند که‌ سال‌ها پیش‌ گم‌ کرده‌ بودند.
بزرگ‌ترین‌شان‌ گوش‌واره‌های‌ یاقوت‌ را در برابر آینه‌ روی‌ تاقچه‌، کنارتارهای‌ خاکستری‌ مو گرفت‌ و دختر سیاه‌موی‌ سی‌ و پنج‌ سال‌ قبل‌ را به‌ یادآورد که‌ از زیر سفیدی‌ تور، یاقوت‌ها بر خاج‌ گوش‌هایش‌ برق‌ می‌زد.
یکی‌ لنگه‌ی‌ کفشی‌ را بیرون‌ آورد که‌ با آن‌ در اولین‌ مهمانی‌ همراه‌ مردی‌رقصیده‌ بود و حالا پاپیون‌ رویش‌ کنده‌ شده‌ بود و پاشنه‌اش‌ لق‌ می‌خورد ودیگری‌ نامه‌ای‌ زرد شده‌ و بی‌فرستنده‌ که‌ هنوز فراموش‌ نکرده‌ بود کلمات‌مرکب‌ پس‌داده‌ و کم‌رنگش‌ دست‌خط‌ِ کیست‌.
بعد از میان‌ پاره‌های‌ پارچه‌، دانه‌های‌ مروارید جامانده‌ از گردن‌بند،اسکناس‌ شاه‌های‌ سرنگون‌ شده‌، تکه‌های‌ ظروف‌ چینی‌ شکسته‌ی‌ توی‌ چمدان‌،عکس‌ مچاله‌ی‌ مردی‌ را پیدا کردند که‌ سال‌ها قبل‌ از دیوار اتاق‌شان‌ آویزان‌ بود.یک‌صبح‌، چشم‌ باز کردند و چهار میخی‌ را دیدند که‌ بی‌هیچ‌ عکسی‌، آن‌ بخش‌سفیدمانده‌ی‌ دیوار را نگاه‌ داشته‌ بود. دیگر هرگز در عکسی‌ موهای‌ مجعد تاشانه‌ رسیده‌، ریش‌ انبوه‌ و عنبیه‌های‌ آبی‌ مردی‌ را ندیدند تا بتواند در قالب‌تمام‌ مردهایی‌ نفس‌ بکشد که‌ بعدها شناختند. کوچک‌ترین‌ِ دخترها تصمیم‌گرفت‌ دیوار سرداب‌ را رنگ‌ بزند و از شلوغی‌ خانه‌ به‌ آن‌جا پناه‌ ببرد. همان‌عصر چمدان‌ کهنه‌ و بسته‌ی‌ رختخواب‌های‌ گیله‌خاتون‌ را زیر درخت‌بهارنارنج‌ حیاط‌ آتش‌ زد.
ماه‌ بعد، لکه‌ی‌ سیاه‌ سوختگی‌ هم‌ دیگر بر کاشی‌های‌ حیاط‌ باقی‌ نمانده‌ بود تازوزه‌های‌ جنون‌آسا و گریه‌های‌ بی‌علتش‌ را یاد کسی‌ بیاورد. تنها شاه‌بانو که‌مادر دخترها بود، شبی‌ از پشت‌ پنجره‌، مردهایی‌ را زیر نور ماه‌ دید که‌ از جاده‌آمده‌ بودند و با بیل‌ و کلنگ‌ زمین‌ را کندند. از میان‌ خاک‌ خشک‌ سال‌هاباران‌نخورده‌، قبری‌ دهان‌ باز کرد و گیله‌خاتون‌ بیرون‌ آمد. صورتش‌ مثل‌وقتی‌ که‌ زنده‌ بود به‌شمعی‌ آب‌شده‌ می‌مانست‌، پر از شیارها و چروک‌های‌عمیق‌ و دو چشم‌ وق‌زده‌ کاشته‌شده‌ میان‌شان‌. مردها بدن‌ استخوانی‌اش‌ را بردوش‌ گرفته‌ و چند بار دور قبر چرخاندند. شاه‌بانو برای‌ اولین‌ و آخرین‌بارتوانست‌ کلمات‌ صدای‌ گیله‌خاتون‌ را واضح‌ بشنود: «گرسنه‌ام‌… دارم‌ ازگرسنگی‌ می‌میرم‌.» بعد از آن‌ هر ماه‌ شب‌های‌ جمعه‌ بادیه‌ای‌ قیمه‌ خیرات‌می‌داد تا دیگر در شب‌های‌ مهتابی‌ وهم‌ نگیردش‌ و گیله‌خاتون‌ را با آن‌ شکل‌غریب‌ نبیند، بی‌غُدّه‌ی‌ بزرگ‌ گلوگاهش‌ که‌ هشتاد و پنج‌ سال‌ قبل‌، نخستین‌چیزی‌ بود که‌ قابله‌ی‌ یهودی‌ بر بدن‌ آغشته‌ به‌ خون‌ و خاکسترش‌ دیده‌ بود. وقتی‌دعای‌ بر پوست‌نوشته‌ی‌ زودزایی‌ را از ران‌ عالم‌تاج‌ باز می‌کرد، گفت‌: «چشمت‌روشن‌ پیله‌خانم‌!»
اما لرزِ صدا، سر بلندنکردنش‌، پچ‌پچ‌ زن‌ها و خنج‌ بر گونه‌کشیدن‌ها در نورپیه‌سوز، همه‌چیز را برای‌ عالم‌تاج‌ روشن‌ کرده‌ بود. پیچیده‌ از درد ورنگ‌باخته‌، از سر خشت‌ بلند شده‌ و در بستر خوابیده‌ بود و صدای‌ سرخ‌جابررا از تاریکی‌ خیاط‌ می‌شنید، به‌ مردی‌ که‌ پشت‌ بام‌ دعای‌ «اخرجکم‌ من‌ بطون‌»می‌خواند، امر می‌کرد پایین‌ بیاید. بعد قدم‌های‌ سنگینش‌ از پلکان‌ بالا آمد.تشت‌ها و کهنه‌های‌ خونی‌ را که‌ بیرون‌ می‌بردند، لحظه‌ای‌ سایه‌اش‌ با شانه‌های‌فروافتاده‌ بر پرده‌ی‌ در افتاد که‌ کلاه‌ نمدی‌ را میان‌ انگشتان‌ مچاله‌ می‌کرد.عالم‌تاج‌ دامن‌ قابله‌ی‌ یهودی‌ را چنگ‌ زد و کلمه‌ها توی‌ دهانش‌ یخ‌ بست‌. قابله‌چاقویی‌ را که‌ برای‌ رماندن‌ آل‌ با آن‌ دور بسترش‌ را خط‌ می‌کشید، کنارانداخت‌ و نوزادِ قُنداق‌شده‌ را در آغوشش‌ گذاشت‌. غده‌ به‌بزرگی‌ سیب‌ِ گلاب‌بود و گریه‌های‌ نوزاد انگار اول‌ در آن‌ می‌پیچید و بعد گره‌گره‌ بیرون‌ می‌آمد. اماقطرات‌ شیری‌ که‌ از نُک‌ پستان‌های‌ عالم‌تاج‌ می‌ریخت‌، غده‌ را از یادش‌ برد وتمام‌ نُه‌ماهی‌ که‌ رو به‌ قبله‌ آیه‌ی‌الکرسی‌ خوانده‌ بود، به‌ شکم‌ کوبیده‌ بود تاسرخ‌جابر بتواند نام‌ پدرش‌ را…
همان‌ شب‌ توفانی‌ شروع‌ شد که‌ روزها ادامه‌ پیدا کرد. مردم‌ «توکا»بی‌توجه‌ به‌ دانه‌های‌ درشت‌ تگرگی‌ که‌ بر سرهای‌شان‌ می‌شکست‌، دسته‌دسته‌برای‌ دیدن‌ نوزاد می‌آمدند. دهان‌ به‌ دهان‌ می‌گشت‌ به‌ خاطر مرگ‌ پدر عالم‌تاج‌زیر شلاق‌ مباشران‌ ارباب‌ و نپرداختن‌ عوارض‌ جاروب‌ است‌ که‌ نوزاد باغم‌بادی‌ به‌ این‌ بزرگی‌ دنیا آمده‌ تا همیشه‌ از گهواره‌ی‌ چوبی‌اش‌ صدای‌ گریه‌ بلندباشد و آن‌قدر ضعیف‌ و ریزجثه‌ باشد که‌ حتی‌ شاخه‌های‌ انار آویخته‌ ازپنجره‌ها هم‌ امید به‌ زنده‌ ماندش‌ را در دل‌ کسی‌ ننشاند. شب‌ ششم‌، بی‌هیچ‌ضیافت‌، پای‌کوبی‌ و تُرنابازی‌، سرخ‌جابر با شکافی‌ ابدی‌ میان‌ ابروها،گوسفندی‌ عقیقه‌اش‌ کرد و نامش‌ را گیله‌خاتون‌ گذاشت‌. بعد سوار بر اسب‌کهرش‌ به‌ نیروهای‌ جنگل‌ پیوست‌ و سوگند وفاداری‌ یاد کرد.
تا هفت‌سال‌ بعد که‌ با چوخای‌ سوراخ‌شده‌ و زخمی‌ مهلک‌ در سینه‌ روی‌پرچین‌ حیاط‌ می‌مرد، دختر تنها کلماتی‌ بی‌معنا به‌ زبان‌ آورد و به‌ سختی‌ راه‌رفت‌. دایم‌ پستان‌ بزرگ‌ عالم‌تاج‌ در دهانش‌ بود یا به‌ دامن‌ چین‌دار اومی‌آویخت‌ که‌ در مطبخ‌ بادنجان‌ تنوری‌ می‌کرد و حصیر می‌بافت‌. غده‌ی‌گلویش‌ روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد. اولین‌ چروک‌های‌ زودرس‌ زمانی‌ زیرچشم‌هایش‌ نشست‌ که‌ سرخ‌جابر در جنگ‌ «ماکلوان‌» گلوله‌ خورد. قونسول‌روس‌ و قزاق‌هایش‌ پستوهای‌ خانه‌ را گشتند، صندوق‌ِ لباس‌ها را خُرد کردند،لاله‌ها را شکستند، رویه‌ی‌ تشک‌ها را دریدند، با قنداق‌ تفنگ‌ به‌ صورت‌عالم‌تاج‌ کوبیدند اما لحظه‌ای‌ هم‌ گمان‌ نبردند رد مرد زخمی‌ را در چاهی‌بگیرند که‌ دختربچه‌ای‌ شبیه‌ پیرزنان‌، با غده‌ای‌ به‌ اندازه‌ی‌ نارنج‌ زیر گلویش‌، برسرپوش‌ چوبی‌ آن‌ چمبر زده‌ بود و کف‌ دست‌هایش‌ را به‌ هم‌ می‌کوبید.
سه‌ماه‌ قبل‌ از این‌که‌ توده‌های‌ برف‌ «گیلوان‌» سردار جنگل‌ را منجمد کند،سرخ‌جابر در نیمه‌شبی‌ بارانی‌ سوار بر کهرش‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌. بعد از سال‌ها،زیر نور چراغ‌ زنبوری‌ به‌ صورت‌ عالم‌تاج‌ خیره‌ شد که‌ شنل‌ و چموشش‌ را برتنور خشک‌ می‌کرد و تفنگش‌ را با پیه‌ مرغ‌ برق‌ می‌انداخت‌. زنی‌ آن‌قدر مطیع‌و آرام‌ که‌ می‌توانست‌ تمام‌ دربه‌دری‌ و بدبیاری‌های‌ گذشته‌ را تلافی‌ کند. کته‌ی‌از شام‌ مانده‌ را خورد و گفت‌: «یک‌من‌ رفتم‌ و صدمن‌ برگشتم‌ گیله‌مار…»
گیس‌ بلند عالم‌تاج‌ را در مشت‌ گرفت‌ و بافه‌اش‌ را باز کرد. زیر لب‌ گفت‌:«عین‌ شب‌خوس‌ نرم‌!» وقتی‌ زن‌ بسترشان‌ را به‌ زمین‌ گسترد و شعله‌ی‌ چراغ‌ راپایین‌ کشید فکر کرد روزهای‌ جنگ‌ چنان‌ گذشته‌اند تا تنها بفهمد در دنیابه‌هیچ‌ چیز تعلق‌ ندارد. نه‌ عالم‌تاج‌ که‌ از بوی‌ عرق‌ آمیخته‌ به‌ باروت‌، پِهِن‌اسب‌ و گیاهان‌ جنگلی‌ بدنش‌ مست‌ شده‌ بود اما خطوط‌ صورتش‌ بی‌تغییرمانده‌ بود، نه‌ دختری‌ که‌ با چشم‌های‌ باز خواب‌ بود و انگار تقاص‌ گناهانش‌بود.
سپیده‌، قبل‌ از این‌که‌ زین‌ بر گُرده‌ کهرش‌ بگذارد، عکس‌ سردار جنگل‌ را ازشکاف‌ دیوار سرداب‌ بیرون‌ آورد. با قطار فشنگ‌ حائل‌ سینه‌ زیرِ درخت‌نارنج‌ ایستاده‌ بود. موها مجعد و بلند، ریش‌ انبوه‌، کوله‌ بر دوش‌ و تفنگ‌ دردست‌. روزی‌ هم‌ که‌ با زخمی‌ مهلک‌ در سینه‌ روی‌ پرچین‌ حیاط‌ افتاد، قبل‌ ازخزیدن‌ سرمای‌ مرگ‌ به‌ انگشتانش‌، عکس‌ را از چوخایش‌ بیرون‌ آورد. نرده‌هاکمرش‌ را آن‌قدر تا کرده‌ بود تا موهای‌ بلندش‌ به‌ بابونه‌ها بسابد و تمام‌ خون‌بدنش‌ توی‌ پیشانی‌اش‌ جمع‌ شود. صورت‌ بهت‌زده‌ی‌ عالم‌تاج‌ و گیله‌خاتون‌ راکه‌ از دامنش‌ آویزان‌ بود، واژگونه‌، بالای‌ پلکان‌ می‌دید. اما گوش‌هایش‌ به‌ روی‌فریادهای‌ او بسته‌ شد که‌ چهار ماه‌ بعد دختری‌ بی‌غم‌باد بر گلو، به‌ دنیا آورد:شاه‌بانو.
گیله‌خاتون‌ نمی‌دانست‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است‌. دنبال‌ بوی‌ شور دریایی‌می‌گشت‌ که‌ طغیان‌ کرده‌ بود و شالیزارها و امام‌زاده‌های‌ بی‌معجزه‌ را با خود به‌اعماق‌ برده‌ بود. به‌ جای‌ عالم‌تاج‌، شاه‌بانو غذایش‌ را می‌داد و موهایش‌ رامی‌بافت‌. جای‌ رگبار را خورشیدی‌ داغ‌ گرفته‌ بود که‌ آفتاب‌گردان‌ها رامی‌سوزاند و شیروانی‌ سرخ‌ خانه‌ را بر بالای‌ اتاق‌های‌ پُرشده‌ از دخترهای‌شاه‌بانو سیاه‌ می‌کرد.
یک‌روز، مردی‌ بلندقامت‌ از مینی‌بوسی‌ پیاده‌ شد که‌ در جاده‌ی‌ آسفالته‌ رو به‌پایتخت‌ می‌رفت‌. کنار تابلوی‌ دایره‌ای‌ سفید و قرمز با نقش‌ آهو ایستاد و به‌خانه‌ نگاه‌ کرد. گیله‌خاتون‌ از پشت‌ پرچین‌ برایش‌ دست‌ تکان‌ داد و صدای‌خنده‌اش‌ در غده‌ی‌ به‌بزرگی‌ طالبی‌ شده‌اش‌ گم‌ شد. مرد به‌ جای‌ تفنگ‌ عصای‌سیاهی‌ در دست‌ داشت‌ و چوخایش‌ را با بارانی‌ سیاهی‌ عوض‌ کرده‌ بود. قطارفشنگی‌ حایل‌ سینه‌اش‌ نبود، اما موهای‌ مجعدش‌ شبیه‌ همان‌ زمانی‌ بود که‌ زیردرخت‌ نارنج‌ ایستاده‌ بود و لکه‌های‌ خون‌ سرخ‌جابر مثل‌ گل‌هایی‌ زیرپاهایش‌ شکفته‌ بود. ولی‌ گیله‌خاتون‌ همان‌طور عاشقش‌ شد که‌ درهفت‌سالگی‌، وقتی‌ برای‌ نخستین‌بار میان‌ انگشتان‌ چنگ‌شده‌ی‌ پدر دیده‌بودش‌. پس‌ از آن‌، همیشه‌ در شکاف‌ دیوار سرداب‌، جای‌ اعلامیه‌های‌ قدیمی‌و مرام‌نامه‌ی‌ جنگل‌، پنهانش‌ می‌کرد. عالم‌تاج‌ هرگز نفهمید چرا ساعت‌ها غیبش‌می‌زد، سرش‌ گرم‌ شاه‌بانو بود که‌ اندوه‌ مرگ‌ سرخ‌جابر را از یادش‌ برده‌ بود.چند سال‌ بعد هم‌ که‌ اولین‌ رگه‌های‌ خون‌ را میان‌ پاهای‌ استخوانی‌ دختر پیردید، گمان‌ نبرد با وجود چروک‌های‌ صورتش‌ زیر فشار غده‌های‌ بلوغ‌ خفه‌می‌شود. نفهمید چرا ساعت‌های‌ طولانی‌ در مبال‌ می‌ماند یا تنه‌ی‌ درخت‌ نارنج‌را بغل‌ می‌گیرد و پا دورش‌ حلقه‌ می‌کند. نفهمید چون‌ سینه‌های‌ دخترک‌ به‌کوچکی‌ سینه‌ی‌ مردها بود و دنده‌هایش‌ از لاغری‌ بیرون‌ زده‌ بود، مثل‌ استخوان‌ماهی‌.
گاهی‌ مردم‌ توکا که‌ سوار بر ارابه‌ و درشکه‌ از جاده‌ی‌ خاکی‌ می‌گذشتند،دختر پیری‌ را می‌دیدند که‌ گِل‌ به‌ سر و رویش‌ می‌مالید، مرغابی‌ها دور و برش‌بال‌ تکان‌ می‌دادند و از غده‌ی‌ گلویش‌ صدای‌ وزش‌ باد زمستانی‌ به‌ گوش‌می‌رسید: «وو… وو… وو.»
گالِش‌های‌ سوار بر اسب‌ ورد می‌خواندند و رو به‌ او فوت‌ می‌کردند.بچه‌ها سنگش‌ می‌زدند. حاج‌ مصطفی‌ سرشان‌ داد می‌زد: «چه‌کارش‌ داریدبخت‌برگشته‌ را!» ریش‌ سفیدش‌ را در مشت‌ می‌گرفت‌ و پا زمین‌ می‌کوبید:«جنگ‌، بلبشو، قحطی‌… مار زاییده‌ای‌، چه‌ پاقدمی‌ گیله‌مار!»
عالم‌تاج‌ هیچ‌ نمی‌گفت‌. به‌ دختر پیر یاد می‌داد سر تشت‌ چندک‌ بزند وچرک‌ از تار و پود رخت‌ها دربیاورد. برای‌ قلیان‌، زغال‌ در آتش‌گردان‌ بگذاردو با کوک‌های‌ کج‌ و معوج‌ لباس‌ها را وصله‌ کند و گاه‌ معنی‌ صداهایی‌ را بفهمدکه‌ مثل‌ آبشار از دهانش‌ سرریز می‌کرد.
قبل‌ از خشک‌سالی‌، سرخ‌جابر که‌ سال‌ها روی‌ پرچین‌ چوبی‌افتاده‌ بود وتکان‌ نمی‌خورد، بلند شد. دست‌ بر پشت‌ گذاشت‌ و کمر به‌ جلو و عقب‌ تا کرد.انگار دردی‌ کهنه‌ را از میان‌ مهره‌ها بیرون‌ می‌ریخت‌. بعد سوار بر کهرش‌ که‌همیشه‌ از بابونه‌ها می‌خورد، رو به‌ شالیزارهای‌ جاده‌ی‌ مال‌رو تاخت‌.گیله‌خاتون‌ دنبالش‌ دوید. در میانه‌ی‌ راه‌ شاه‌بانو تغار بر سر رو به‌ خانه‌ می‌آمد.مرد سوار دورش‌ چرخید، چیزهایی‌ گفت‌ و چهل‌گیس‌ از زیر سربیرون‌آمده‌اش‌ را کشید. شاه‌بانو جیغ‌ کشید و تغار از سرش‌ افتاد روی‌ زمین‌.هیچ‌کدام‌ گیله‌خاتون‌ را ندیدند که‌ از آن‌ به‌بعد، عادت‌ِ ایستادن‌ پشت‌ پرچین‌ درجای‌ خالی‌ سرخ‌جابر به‌ سرش‌ افتاد تا مرد سواری‌ را ببیند که‌ دور خانه‌می‌چرخید. به‌ جای‌ چوخای‌ سوراخ‌شده‌ی‌ خونی‌، کُت‌ و شلوار می‌پوشید. درجواب‌ گالش‌ها که‌ «کوج‌ِ آقا» صدایش‌ می‌کردند. شلاق‌ تکان‌ می‌داد، با دیدن‌شاه‌بانو آن‌ را بالا می‌انداخت‌ و می‌گرفت‌ و تا شالیزار یک‌نفس‌ چهارنعل‌می‌تاخت‌. وقتی‌ هم‌ از پله‌های‌ ایوان‌ خانه‌ بالا می‌آمد، چشم‌هایش‌پشت‌دری‌ها را کنار می‌زد.
پیش‌کشی‌های‌ نبات‌ و ترمه‌ را دست‌ عالم‌تاج‌ داد که‌ تعارف‌ می‌کرد و درمهمان‌خانه‌، قاب‌های‌ شیرینی‌ برنجی‌ و لوز را جلوش‌ می‌چید. حاج‌ مصطفی‌بالای‌ اتاق‌ با سگرمه‌های‌ درهم‌ تسبیح‌ می‌چرخاند: «از همو وقتی‌ که‌ قاصدجنگلی‌ها بودی‌ می‌شناسمت‌ چومه‌در، ولی‌ باید دید استخاره‌…»
کوج‌ آقا یکی‌ از زانوها را بغل‌ گرفت‌: «سردار هم‌ اگر معطل‌ استخاره‌ نمانده‌بود، پشت‌ به‌ کوه‌ ابوقبیس‌ می‌داد و کار را تمام‌ می‌کرد.»
اگر دستی‌ شکست‌ از آستین‌ خودمان‌ بود، اگر سری‌ شکست‌ زیر کلاه‌خودمان‌ بود.
چند نفر را تیرباران‌ کرده‌ باشند خوب‌ است‌؟ مگر ما نمی‌توانستیم‌ نفری‌پنج‌تومان‌ از صندوق‌ انقلاب‌ بگیریم‌ و با کشتی‌ قشون‌ روس‌ برویم‌ باکو؟ ولی‌جان‌مان‌ کف‌ دست‌مان‌ بود و آن‌وقت‌ خیلی‌ها تپیده‌ بودند توی‌ خانه‌های‌شان‌و برنج‌ احتکار می‌کردند.
رگ‌های‌ پیشانی‌ حاجی‌ ورم‌ کرد. دهان‌ که‌ باز کرد، عالم‌تاج‌ حرف‌ را به‌خشک‌سالی‌ کشاند و شاه‌بانو چای‌ گرداند. هیچ‌کس‌ به‌ صرافت‌ گیله‌خاتون‌نیفتاد تا وقت‌ رفتن‌ که‌ هرچه‌ گشتند کفش‌های‌ کوج‌ِ آقا را پیدا نکردند.عالم‌تاج‌ چنگ‌ به‌ گونه‌ می‌کشید و در جواب‌ تعارف‌ مرد، گیله‌خاتون‌ را صدامی‌زد. سرداب‌ و انبار را گشت‌. بعد رو به‌ کوره‌راهی‌ در جنگل‌ دوید. پیراهن‌گلدار، جلیقه‌ و تنبان‌ دختر پیر جابه‌جا از شاخه‌ی‌ درخت‌های‌ «راش‌» آویزان‌بود و خود برهنه‌، تا شکم‌ در رودخانه‌ فرو رفته‌ بود. ماهی‌ها دور و برش‌می‌چرخیدند. هر وقت‌ دهان‌شان‌ را به‌ بدن‌ استخوانی‌ او می‌سابیدند، صدایی‌مثل‌ لرزه‌های‌ اعماق‌ زمین‌ از غم‌بادش‌ بیرون‌ می‌آمد. کفش‌های‌ مرد روی‌ آب‌شناور بود و کم‌کم‌ از آب‌ پُر می‌شد.
شبی‌ که‌ مردم‌ به‌ ظرف‌ مسی‌ می‌کوفتند تا اژدهایی‌ را فراری‌ دهند که‌ سایه‌روی‌ ماه‌ انداخته‌ بود، حتی‌ عالم‌تاج‌ هم‌ در میانه‌ی‌ های‌ و هوی‌ رقص‌ زن‌های‌تبجه‌ به‌دست‌، نقاره‌زن‌ها، تاب‌خوردن‌ کاغذهای‌ رنگی‌ در باد و قهر حاج‌مصطفی‌ (که‌ باور نمی‌کرد شاه‌بانو جلوش‌ بایستد و بگوید: زنش‌ می‌شوم‌ حتی‌اگر استخاره‌ بد بیاید…)، گیله‌ خاتون‌ را از یاد برد. تنها وقتی‌ با صدای‌ مسینه‌ها،اژدها سایه‌اش‌ را از روی‌ ماه‌ جمع‌ کرد، یکی‌ از گالِش‌های‌ او را در جاده‌ی‌ خاکی‌پیدا کرد. چمدان‌ به‌ دست‌، با موهای‌ ژولیده‌ و زوزه‌کشان‌ جلو درشکه‌هایی‌ رامی‌گرفت‌ که‌ به‌ پایتخت‌ می‌رفتند.
بعد دیگر جنگلی‌ نبود تا از سایه‌ی‌ درخت‌ها تاریک‌ شده‌ باشد و شالیزارهااز آسمان‌ِ سفید بی‌باران‌ می‌خشکید. هر دو سال‌ یک‌بار، دختری‌ سفید وموخرمایی‌، به‌ دخترهای‌ خانه‌ اضافه‌ می‌شد. کودکی‌های‌شان‌ به‌ تاب‌خوردن‌در وقت‌ خواب‌ روی‌ پاهای‌ استخوانی‌ گیله‌خاتون‌ می‌گذشت‌ و اندازه‌گرفتن‌بلندای‌ قدشان‌ با او بود. یاد می‌گرفتند جلو آینه‌، تارهای‌ اضافی‌ ابرو رابردارند، خالی‌ با مداد کنج‌ِ لب‌ بنشانند، جوراب‌ شیشه‌ای‌ و پیراهن‌ تنگ‌بپوشند. مجلاتی‌ را که‌ از پایتخت‌ می‌آمد ورق‌ بزنند. عکس‌ مردی‌ چشم‌آبی‌ رابه‌ دیوار بکوبند که‌ گیله‌خاتون‌ ساعت‌ها جلوش‌ می‌نشست‌ و با کلمه‌هایی‌نامفهوم‌ چیزهایی‌ به‌ او می‌گفت‌. بعد می‌دیدش‌ که‌ از چارچوب‌ عکس‌ بیرون‌می‌آمد و موهای‌ مجعدش‌ را از صورت‌ کنار می‌زد و لب‌ِ جاده‌ آرنجش‌ را به‌تابلو دایره‌ای‌ سفید و قرمز تکیه‌ می‌داد و با انگشت‌ها بر آهوی‌ روی‌ آن‌ ضرب‌می‌گرفت‌. با نُک‌ پا قلوه‌سنگ‌ها را به‌ این‌طرف‌ و آن‌طرف‌ پرت‌ می‌کرد. گاهی‌عصازنان‌ به‌ خانه‌ نزدیک‌ می‌شد. پشت‌ دری‌ها کنار می‌رفت‌، و صدای‌ خنده‌بلند می‌شد. دخترها به‌ بهانه‌ی‌ رخت‌ روی‌ بند پهن‌کردن‌، کتاب‌خواندن‌،طناب‌زدن‌ و ترشی‌آوردن‌ از پله‌های‌ ایوان‌ پایین‌ می‌آمدند. گیله‌خاتون‌جلوشان‌ می‌ایستاد و به‌ گودی‌ کمر و سینه‌های‌ برجسته‌شان‌ خیره‌ می‌شد. باانگشت‌ِ استخوانی‌ به‌ مرد روی‌ دیوار اشاره‌ می‌کرد و زوزه‌ می‌کشید. صورتش‌تیره‌ می‌شد، انگار روی‌ آتش‌ پخته‌ باشندش‌ و از حرارت‌ آن‌ تنها نقطه‌های‌روشن‌ و براقی‌ روی‌ مردمک‌هایش‌ می‌نشست‌. چنگ‌ به‌ موهایش‌ می‌زد ولباس‌ به‌ تن‌شان‌ پاره‌ می‌کرد. خانه‌ یک‌دفعه‌ از جیغ‌ و گریه‌ پُر می‌شد. صدای‌تند قدم‌ها، افتادن‌ و شکستن‌ چیزی‌. شاه‌بانو سراسیمه‌ و نفرین‌کنان‌ سرمی‌رسید و بافه‌ی‌ دختر پیر را می‌کشید و درِ سرداب‌ را به‌ رویش‌ قفل‌ می‌کرد. تاوقتی‌ بعد از ساعت‌ها گریه‌ و زوزه‌، آن‌ را باز می‌کرد، چشم‌هایی‌ را در میان‌چروک‌هایی‌ عمیق‌ ببیند که‌ از درخشش‌ خاطره‌ها خالی‌ بود. بی‌اعتنا به‌دخترها که‌ می‌کوشیدند از او فاصله‌ بگیرند، رخت‌های‌شان‌ را می‌شست‌، بااشتهایی‌ سیری‌ناپذیر ته‌مانده‌ی‌ غذاهای‌شان‌ را می‌خورد تا ندیده‌ باشند کسی‌ به‌خاطر غمی‌ بی‌نشان‌ که‌ زندگی‌اش‌ را به‌ کابوسی‌ همیشگی‌ بدل‌ کرده‌ بود،این‌قدر بخورد و با صدای‌ کف‌زدن‌ بچه‌های‌ روستایی‌ که‌ دوره‌اش‌ می‌کردند وسیاه‌چوم‌ می‌خواندندش‌، دور خود بچرخد. موهای‌ همیشه‌ سیاهش‌ را افشان‌کند و دست‌های‌ استخوانی‌اش‌ را در هوا تکان‌ دهد. گالش‌ها سوار بر اسب‌می‌گذشتند و می‌خندیدند. گیله‌خاتون‌ پیراهنش‌ را بالا می‌برد و ساق‌های‌هلالی‌ و زانوهای‌ برجسته‌اش‌ را نشان‌ می‌داد. از ران‌های‌ لاغر که‌ بالاترمی‌بردش‌ بچه‌ها هو می‌کردند و داد می‌زدند: «پیر کفتال‌!»
کوج‌ِ آقا شلاق‌ روی‌شان‌ می‌کشید و می‌تاراندشان‌. دختر پیر را با تشر به‌خانه‌ برمی‌گرداند تا عالم‌تاج‌ با نیشگون‌ کبودش‌ کند و پنجره‌های‌ خانه‌ ازفریادهای‌ حاج‌ مصطفی‌ بلرزد: «عار ناموس‌ که‌ ندارم‌ گیله‌مار، اما پسان‌ فردا که‌شکمش‌ را گردنه‌گیرهای‌ از خدا بی‌خبر بالا آوردند، جواب‌ اون‌ خدابیامرز روچی‌ بدم‌؟»
عالم‌تاج‌ در اتاق‌ را بست‌: «بچه‌ مثل‌ دُمَل‌ زیر بغل‌ می‌ماند گُل‌برار، هر چی‌بزرگ‌ می‌شود دردسرش‌ هم‌ زیاد می‌شود.»
آدم‌ آب‌ بپاشد زمین‌ و بو بکشد که‌ چی‌؟ دل‌ به‌ چی‌اش‌ خوش‌ کرده‌ای‌ تو؟
توی‌ انبار حبسش‌ می‌کنم‌ گل‌برار.
این‌قدر دل‌دل‌ نکن‌ زن‌، می‌برمش‌ دارالمجانین‌ پایتخت‌… والله‌، قسم‌ به‌این‌ تنور داغ‌ من‌ خیر هر دوی‌ شما را می‌خواهم‌.
عالم‌تاج‌ با گوشه‌ی‌ چارقد صورتش‌ را پوشاند. دختر پیر را به‌ کلبه‌ی‌ چوبی‌آباجی‌خانم‌ در جنگل‌ برد. برای‌ حفظ‌ از شرّ از ما بهتران‌، زبان‌ مار برایش‌گرفت‌. شب‌ تاسوعا، زیر هفت‌تکیه‌ی‌ شهر توکا، هفت‌ سکه‌ گذاشت‌ و هفت‌خرما خورد تا اگر دختر شفا بگیرد تا آخر عمر معتکف‌ِ بقعه‌ی‌ خواهرامام‌بکندش‌. ناامید که‌ شد، کتکش‌ می‌زد و در سرداب‌ را به‌ رویش‌ قفل‌ می‌زد.
زوزه‌های‌ گیله‌خاتون‌ که‌ ناله‌هایی‌ بریده‌بریده‌ می‌شد، سراغ‌ مرد پنهان‌ درشکاف‌ دیوار می‌رفت‌. حشره‌ها تفنگ‌ و کوله‌هاش‌ را جویده‌ بودند وچوخایش‌ پوسته‌ پوسته‌ شده‌ بود. بعد از چارچوب‌ زرد شده‌ی‌ عکس‌ بیرون‌ آمدو چشم‌هایش‌ یک‌دفعه‌ آبی‌ شد. خمیازه‌ کشید و مشتی‌ به‌ قطار فشنگ‌ حائل‌سینه‌اش‌ کوبید. از قفل‌ بسته‌ی‌ سرداب‌، حلقه‌ی‌ چاه‌ و درخت‌ نارنج‌ گذشت‌ و لب‌ِجاده‌ی‌ خاکی‌ ایستاد و به‌جای‌ خداحافظی‌ انگشت‌ها را تکان‌ داد. حالا وانمودمی‌کرد، منتظر ماشین‌هایی‌ است‌ که‌ بوق‌زنان‌ رو به‌ پایتخت‌ می‌رفتند. اما سوارهیچ‌کدام‌ نمی‌شد.
نزدیک‌ غروب‌، کوج‌ِ آقا به‌ خانه‌ برمی‌گشت‌ با موهای‌ یک‌دست‌ سفید شده‌و قوزی‌ بر پشت‌. شب‌هایش‌ به‌ چندک‌زدن‌ پشت‌ منقل‌، چسباندن‌ شیره‌ی‌کوکنار به‌ حقه‌ی‌ وافور، چرت‌زدن‌ با پارازیت‌ رادیو می‌گذشت‌. کرخت‌ وسست‌ از پشت‌ دود،هاله‌ی‌ دخترهایی‌ را می‌دید، شبیه‌ جوانی‌های‌ شاه‌بانو که‌حالا شبیه‌ پیری‌ عالم‌تاج‌ شده‌ بود. با شکم‌ بزرگ‌شده‌، از زایمان‌های‌ پشت‌ سرهم‌، انگار هنوز دختری‌ در آن‌ مانده‌ است‌. شاه‌بانو چادرنماز بر سر، در برابرسجاده‌ برای‌ دخترهایی‌ دعا می‌کرد که‌ تا ابد در خانه‌اش‌ ماندگار شده‌ بودند.اگر به‌ پایتخت‌ می‌رفتند، با همان‌ لباس‌هایی‌ برمی‌گشتند که‌ موقع‌ رفتن‌ به‌ تن‌داشتند. خسته‌، دل‌سرد با چند چین‌ ریز زیر چشم‌ها و روزهایی‌ که‌ باخیال‌بافی‌ می‌گذشت‌ و خانه‌ای‌ که‌ از تکرار مداوم‌ آن‌ها در یک‌دیگر و جنگ‌ ودعواهای‌شان‌ اشباع‌ شده‌ بود.
کوج‌ آقا می‌گفت‌: «گوشم‌ سنگین‌ شده‌!» اما همه‌چیز را می‌شنید و در دود وبوی‌ زغال‌ها، نفیر انفجارهای‌ هواپیماهای‌ انگلیسی‌ را می‌شنید. با خودواگویه‌ می‌کرد: «اردوی‌ مفاجر شبیه‌ ستون‌ جنگی‌ نبود، انگار رفته‌ بودیم‌تماشای‌ معرکه‌گیری‌. آن‌همه‌ اسب‌، فلک‌ و کند و زنجیر. سردار با دوربین‌نگاه‌شان‌ می‌کرد که‌ به‌ اُسرا کاری‌ نداشتنه‌ باشیم‌.»
انعکاس‌ صداها خسته‌ و زنگ‌دار توی‌ گوشش‌ طنین‌ می‌انداخت‌، مثل‌چیزی‌ که‌ واقعیت‌ نداشت‌. جنگل‌ و شالیزارها هم‌ نبودند و دریا عقب‌ نشسته‌بود و دیگر طغیان‌ نمی‌کرد. صدای‌ سیرسیرک‌ها جایش‌ را به‌ عوعوی‌ سگ‌هاداده‌ بود و حاصل‌خیزی‌ خاک‌ به‌ پوکی‌ و بی‌ثمری‌ و خانه‌اش‌، پر شده‌ ازدخترهایی‌ که‌ نمی‌دانستند چه‌ می‌خواستند و جوانی‌هایش‌ را عقب‌ می‌راندندکه‌ برای‌ پنهان‌کردن‌ سیصد قبضه‌ از باقی‌مانده‌ تفنگ‌های‌ نیروهای‌ جنگل‌،توی‌ زمین‌ چاله‌ می‌کند. اما ته‌ گودال‌ به‌جای‌ تفنگ‌، زغال‌های‌ منقل‌ بودند که‌می‌گداختند. جرقه‌ می‌زدند و خاکستر می‌شدند. دود به‌ شکل‌ گیله‌خاتون‌درمی‌آمد که‌ آتش‌گردان‌ می‌چرخاند و دایره‌ای‌ سرخ‌ میان‌ سیاهی‌ باز می‌کرد واز آن‌ مردی‌ بیرون‌ می‌آمد که‌ کلاغ‌ها یکی‌ از چشم‌های‌ آبی‌اش‌ را از کاسه‌درآورده‌ بودند. به‌جای‌ موهای‌ مجعد، در سر تراشیده‌اش‌، زخم‌های‌ چاقوشکل‌ برگ‌ چنار درست‌ کرده‌ بود. به‌جای‌ تفنگ‌ همیشه‌ گونی‌ بر کول‌ می‌کشیدکه‌ پر بود از تراشه‌های‌ بید. آنها را زیر بغل‌ کشته‌هایی‌ می‌گذاشت‌ که‌ در تپه‌هاو جاده‌ها و جنگل‌ افتاده‌ بودند، تا روز رستاخیز به‌ کمک‌ آن‌ بتوانند از قبربیرون‌ بیایند.
روزی‌ که‌ با قواره‌ای‌ پارچه‌ی‌ ارزان‌قیمت‌ به‌ خانه‌ آمد، بوی‌ تمام‌ مرده‌های‌شهر را با خود آورد. گالش‌هایش‌ را زیر بغل‌ گرفت‌ و پایین‌ اتاق‌ روبه‌روی‌حاج‌مصطفی‌ نشست‌ که‌ می‌گفت‌: «کتکش‌ که‌ نمی‌زنی‌،ها؟»
مرد سقزی‌ از جیب‌ بیرون‌ آورد و به‌ دهان‌ انداخت‌.
با توام‌! مگر گوشت‌ سوراخ‌ ندارد؟
مرد خندید: «پلو.. پلو جور می‌کنم‌ حاجی‌… پلو…»
کتکش‌ که‌ نمی‌زنی‌؟
پلو جور می‌کنم‌… پلو حاج‌آقا!
عالم‌تاج‌ استکانی‌ چای‌ آورد و پنجره‌ را باز کرد: «دختر به‌ کسی‌ نمی‌دم‌ که‌حلوای‌ جنازه‌ی‌ مردم‌ نان‌ِ شبش‌ باشد.»
حاجی‌ اخم‌ کرد: «تا سگ‌ ماده‌ قر و قمیش‌ نیاد سگ‌ نر نمی‌داند از کدام‌ راه‌باید برود… خودم‌ دو سه‌ بار دیدم‌شان‌. از پشت‌ پرچین‌ به‌ این‌ گیس‌بریده‌ نگاه‌می‌کرد که‌ لخت‌ و عور… استغفرالله‌، کلاه‌ بی‌غیرتی‌ که‌ نمی‌توانم‌ سرم‌ بگذارم‌.خیلی‌ هم‌ بچه‌گری‌ کرده‌ برایت‌؟»
عالم‌تاج‌ با گوشه‌ی‌ چارقد صورت‌ را پوشاند. بعد از پشت‌ پنجره‌ رفتن‌مرده‌شوی‌ را دید و گیله‌خاتون‌ را. دست‌ها را از دو طرف‌ باز کرده‌ بود و پامی‌گذاشت‌ جای‌ پای‌ بر گِل‌ مانده‌ی‌ مرد گالِش‌. باران‌ می‌بارید اما در گوشه‌ای‌ ازآسمان‌ آفتاب‌ می‌تابید و محلی‌ها می‌گفتند عروسی‌ مادر شغال‌ است‌. شاه‌بانواز پشت‌ پنجره‌، دختر را می‌دید که‌ پا می‌گذاشت‌ جای‌ پای‌ مردی‌ که‌ عصازنان‌دور خانه‌ می‌گشت‌. پشت‌ درختی‌ پنهان‌ می‌شد و سیگار می‌کشید و حالا درحاشیه‌ی‌ جاده‌ی‌ کنار تابلوی‌ دایره‌ای‌ سفید و قرمز آهو ایستاده‌ بود و صورتش‌حالتی‌ داشت‌ انگار منتظر بود با نزدیک‌تر شدن‌ دختر پیر، برای‌ همیشه‌ برود.اما گیله‌خاتون‌ به‌ جای‌ او، مرد مرده‌شویی‌ را می‌دید که‌ کوله‌اش‌ را باز کرده‌ بودو تراشه‌ای‌ بید را بیرون‌ می‌آورد و به‌ هوا می‌پاشید. تراشه‌ها پیچ‌ و تاب‌می‌خوردند و از جلو تصویر موهوم‌ مردان‌ جنگلی‌ سوار بر اسب‌، قزاقان‌تفنگ‌ بر دوش‌، کومه‌های‌ چوبی‌، باران‌های‌ بی‌امان‌، دریای‌ طغیان‌کرده‌،درخت‌ نارنج‌ حیاط‌ و پرچین‌ِ چوبی‌، می‌گذشتند و زیر بغل‌های‌ گیله‌خاتون‌می‌نشستند که‌ کنار چمدانش‌ مرده‌ بود. با کف‌ پاهای‌ قاچ‌قاچ‌ و دست‌هاصلیب‌وار بر سینه‌. چروک‌های‌ صورتش‌ ناپدید شده‌ بود، چشم‌هایش‌ کم‌کم‌زیر پرده‌ی‌ لزجی‌ کدر می‌شد، اثری‌ از غم‌باد بر گلویش‌ نبود و موهای‌ یک‌دست‌سیاهش‌ در هشتاد و پنج‌ سالگی‌ به‌ دختربچه‌ای‌ شبیه‌اش‌ کرده‌ بود.
شاه‌بانو خیرات‌ می‌داد و به‌ اتاق‌های‌ خانه‌ نگاه‌ می‌کرد که‌ از ازدحام‌دخترها خفه‌ شده‌ بود. کسانی‌ که‌ شیره‌ی‌ کوکنار کوج‌ِ آقا، خیره‌سر و لج‌بازبارشان‌ آورده‌ بود. همیشه‌ چیزی‌ عجیب‌ در زندگی‌شان‌ بود، درگوش‌واره‌های‌ یاقوت‌، کفش‌های‌ بی‌پاشنه‌، نامه‌های‌ بی‌نشان‌ که‌ گذشت‌ زمان‌هم‌ نمی‌توانست‌ واداردشان‌ تا برای‌ کسی‌ بازگویش‌ کنند. باید مثل‌ رازی‌همیشه‌ پنهان‌ می‌ماند. شاید حتی‌ در چمدانی‌ کهنه‌ و رنگ‌ و رو رفته‌.
شاه‌بانو آه‌ کشید: «ای‌ بیچاره‌… تمام‌ زندگی‌ت‌ همین‌ یک‌ چمدان‌ بود؟»
نویسنده: ناتاشا امیری‌

مؤمنان‌

در میهمانی‌ زن‌ِ پهلودستی‌اش‌ لیموناد زنجبیلی‌ مزمزه‌ می‌کند، هر چند می‌داند او طرفدار پر و پاقرص‌ وُدکا مارتینی‌ است‌. به‌ نوشابه‌ی‌ گازدار اشاره ‌می‌کند و می‌گوید: «چله‌روزه‌؟» زن‌ سرش‌ را به‌ علامت‌ تصدیق‌ تکان‌ می‌دهد. چشمانش‌ هم‌چون‌ تندیسی‌ آرام‌ است‌. مرد می‌داند او یک‌ مؤمنه‌ است‌. او هم ‌همین‌طور. اجازه‌ بدهید او را کِردو بنامیم‌.
کِردو در زیرزمین‌ کلیسایی‌ است‌. هم‌راه‌ با چهار بانوی‌ سال‌خورده‌، عضو کمیته‌ی‌ کلیسای‌ چرچ‌ هریتیج‌ است‌. مشکل‌شان‌ این‌ است‌ که‌ قصد دارند به ‌کلیسای‌ جدیدی‌ با دیوارهای‌ پلاستیک‌ سفید نقل‌ مکان‌ کنند و نمی‌دانند با این‌همه‌ اسباب‌ و اثاثه‌ی‌ کهنه‌ی‌ مذهبی‌ چه‌کار بکنند؟ این‌ وسایل‌ قرن‌ها روی‌ هم‌انباشته‌ شده‌؛ نیمکت‌های‌ پشت‌دار و پاگرم‌کن‌های‌ حلبی‌ از عمارت‌های‌ سال‌1736، چهارپایه‌های‌ مفروش‌ نیایش‌ و کیسه‌های‌ مخمل‌ خیرات‌ ازعمارت‌های‌ سال‌ 1812، نیمکت‌ شمّاس‌ گوتیک‌ عظیم‌الجثه‌، از چوب‌ِ بلوط‌ قُبه‌دار، از بناهای‌ سال‌ 1885، که‌ بلند کردن‌ و جابه‌جا کردنش‌ هفده‌ مرد غیرروحانی‌ را از پا درمی‌آورد. آن‌ روزها آدم‌ها باید خیلی‌ غول‌پیکر بوده‌ باشند، آدم‌های‌ غول‌پیکرِ مؤمن‌.
بانویی‌ سال‌خورده‌ بر روی‌ دسته‌های‌ لایی‌دار نیمکت‌ بالا می‌رود، ذرات ‌گرد و غبار از زیر پاهایش‌ به‌ هوا برمی‌خیزد. از قبه‌ی‌ پشت‌ نیمکت‌ پرزرق‌‌وبرق‌ چیزی‌-نوعی‌ جواهر-را می‌آورد. آن‌ را دست‌‌به‌دست‌ می‌دهند. عکسی‌است‌ قهوه‌ای‌رنگ‌، از بچه‌ای‌ مربوط‌ به‌ دوره‌ی‌ ویکتوریا با تاجی‌ کاغذی‌ بر سر، که‌ در شیشه‌ای‌ ترک‌دار کار گذاشته‌ شده‌ است‌.
زن‌ اولی‌ می‌گوید: «شاید کلیسایی‌ که‌ تازه‌ ساخته‌ شده‌ بخواهد این‌ها رابخرد.»
زن‌ دومی‌ می‌افزاید: «از آن‌ فرقه‌های‌ جدید کالیفرنیایی‌.»
کِردو می‌گوید: «ابداً. کسی‌ این‌ آت‌ و آشغال‌ها را نمی‌خواهد.»
زن‌ سومی‌ با التماس‌ می‌گوید: «حداقل‌ بگذارید یک‌ دلال‌ عتیقه‌ بیاوریم‌ تاقاب‌ عکس‌ها را قیمت‌ بگذارد.» آن‌ها در پشت‌ پیانوی‌ کوچک‌ قدیمی‌ و جعبه‌ی‌ کتاب‌های‌ مزامیر پیچیده‌ شده‌، شاید چهل‌ قاب‌ عکس‌ را از پوشش ‌درآورده‌اند، همگی‌ خالی‌اند. «امروزه‌ مردم‌ برای‌ چنین‌ چیزهایی‌ پول‌ زیادی ‌می‌دهند.»
کِردو می‌پرسد: «کدام‌ مردم‌؟» باورش‌ نمی‌شود، زیرزمین‌ خالی‌ از هوا به‌نظر می‌رسد، نمی‌تواند نفس‌ بکشد. بخاری‌ قدیمی‌ شروع‌ به‌کار می‌کند.ارتعاش‌ هیجان‌انگیزش‌ تراشه‌های‌ شُل‌ و وِل‌ پوشال‌ پنبه‌ی‌ کوهی‌ لوله‌ها را به‌لرزه‌ درمی‌آورد. تراشه‌ها مثل‌ برف‌ بر کتاب‌های‌ کهنه‌ی‌ مزامیر، قاب‌ عکس‌ها، چهارپایه‌های‌ پیانو، صندلی‌های‌ شکسته‌ی‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، تابلوی‌ حضور وغیاب‌ با ستاره‌های‌ پشت‌ چسب‌دار خراب‌شده‌، کفش‌های‌ بولینگ‌ مسابقات ‌باشگاه‌ پیرمردان‌، چهارپایه‌های‌ نیایش‌ فرسوده‌ مانند یوغ‌ِ ورزاو، پاگرم‌کُن‌های‌ حلبی‌ سوراخ‌ سوراخ‌ مثل‌ رنده‌های‌ کلم‌، فرو می‌ریزند. خداوندا، غم‌انگیز است‌. پرودگارا.
بانوی‌ سال‌خورده‌ی‌ چهارمی‌ پاکتی‌ با خود آورده‌ است‌. از داخل‌ آن‌ کهنه‌های‌ گردگیری‌، یک‌ بُطر ویندکس‌، رنگین‌کمانی‌ از نشانه‌های‌ شگف‌انگیز، تعدادی‌ برچسب‌ حمل‌ و نقل‌ در دو رنگ‌-سبز برای‌ نگه‌داری‌ وقرمز برای‌ از بین‌بردن‌-بیرون‌ می‌آورد. به‌ سرعت‌ می‌گوید: «بیایید کاری‌ بکنیم‌. بیایید آن‌چیزهایی‌ را که‌ به‌ درد نمی‌خورند از آن‌هایی‌ که‌ به‌ درد می‌خورند سوا کنیم‌.»
کِردو به‌ دیدار کشیش‌ می‌رود. او آدم‌ بسیار خبره‌ای‌ است‌. می‌گوید:«امروز سهام‌ داوجونز 3/2% کاهش‌ یافت‌. یک‌صدای‌ مزاحم‌ از میان‌ صداهامان‌ کم‌تر.»
زن‌ِ کشیش‌ برای‌شان‌ چای‌ و عسل‌ می‌آورد. شیشه‌ی‌ عسل‌ در شعاعی‌ از پرتوآفتاب‌ غبارآلود خانه‌ی‌ کشیش‌ می‌درخشید. موهای‌ زن‌ کشیش‌ به‌ شکل‌ کندوی ‌بلندی‌ رو به‌ بالاست‌. او زنی‌ست‌ موبور و هوس‌انگیز. زن‌ کِردو سبزه‌گون‌ و بی‌سر و زبان‌ است‌. در حالی‌ که‌ زاهدانه‌ چای‌ را مزمزه‌ می‌کند، می‌اندیشد، حالا بخر، بعداً پولش‌ را بده‌.
کِردو کلیسای‌ جدید را با دقت‌ وارسی‌ می‌کند. پوسته‌ی‌ براق‌ گنبدی ‌شکل‌ که ‌از پلاستیک‌ سفید است‌، مجموعه‌ی‌ اتاق‌ را با رنگ‌ روشنی‌ منعکس‌ می‌کند. او در نیوکوشن‌ کامیتی‌ انجام‌ وظیفه‌ کرده‌، جایی‌ که‌ با گروهی‌ از آرشیتکت‌ها هم‌کاری‌ می‌کرده‌، جلسات‌ بی‌پایان‌ و طرح‌های‌ بی‌شمار به‌ اجرا درمی‌آورده‌. این‌جا نامرادی‌های‌ پیش‌ پاافتاده‌ی‌ بسیاری‌ وجود دارد. محل‌ منبر از هم‌گامی‌ بامکان‌ خطابه‌ خودداری‌ می‌کند. مناره‌ی‌ کلیسا در توفان‌ مویه‌ می‌کند. دیوارهای‌ جداکننده‌ی‌ اتاق‌ مدرسه‌ی‌ یک‌شنبه‌، وقتی‌ به‌ سر جای‌ همیشگی‌شان‌ کشیده ‌می‌شوند خراشیده‌ شده‌ و تاب‌ برمی‌دارند. اُرگ‌ از جنس‌ فایبرگلاس‌ است‌. کانال‌ از مجرای‌ عوضی‌ هوا به‌ پایین‌ می‌دهد و مدام‌ شمعک‌ کوره‌ی‌ دیواری‌ را خاموش‌ می‌کند. ابعاد اتاق‌ دیگ‌ بخار آدم‌ را بر سر شوق‌ نمی‌آورد. پی‌ساختمان‌ پیش‌ از این‌ تَرَک‌ برداشته‌ است‌. کِردو با نگاه‌ تَرک‌ِ پُراِعوجاج‌ را دنبال ‌می‌کند. زمین‌، البته‌، ناگهان‌ فرو می‌ریزد. منقبض‌ می‌شود، صفحات‌ قاره‌ای‌ درحال‌ لغزیدن‌ هستند. با وجود این‌ آدم‌ به‌ نحوی‌ انتظار دارد که‌ زمین‌ زیر کلیسا پابرجا بماند. به‌ این‌ ترتیب‌، باز هم‌ معجزات‌ امری‌ روزمره‌ و جبری‌ خواهند بود. می‌اندیشد، هم‌چون‌ زلزله‌ی‌ لیسبون‌، ایمانش‌ می‌لغزد.
کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ را می‌خواند. هوا خیلی‌ داغ‌، درخشان‌، خیره‌کننده‌ و توفانی‌ است‌. «آه‌ پرودگارا، آیا به‌راستی‌ چیزی‌ در من‌ هست‌ که‌ نشان‌ از تو داشته‌ باشد؟ آیا زمین‌ و آسمانی‌ که‌ آفریده‌ای‌، و در آن‌ من‌ را خلق‌ کرده‌ای‌، نشان‌ از تو دارد؟ یا، چون‌ جز به‌ اراده‌ی‌ تو چیزی‌ نمی‌تواند وجود داشته‌ باشد، آیا هر آن‌چه‌ هست‌ نشان‌ از تو دارد؟ پس‌ از آن‌جا که‌ من‌ هم‌ وجود دارم‌، چراباید در طلب‌ باشم‌ که‌ تو در من‌ درآیی‌، که‌ درنمی‌آیی‌، آیا تو در من‌ نیستی‌؟ چرا؟» موضوع‌ بسیار جدی‌، هولناک‌ و هیجان‌انگیز است‌. کِرد و مجبور است ‌بلند شود و با نوشیدنی‌ خودش‌ را تسکین‌ دهد، طوری‌ که‌ بتواند به‌ خواندن ‌ادامه‌ دهد. آگوستین‌ با حاشیه‌ی‌ سرسام‌آوری‌ قلم‌انداز را ادامه‌ می‌دهد؛ او تقریباً خداوند را به‌علت‌ دوره‌ی‌ طفولیت‌ ذلت‌بارش‌، برای‌ شلاق‌خوردنش‌ به‌عنوان‌شاگرد مدرسه‌، در مظان‌ اتهام‌ قرار می‌دهد، بعد حرفش‌ را پی‌‌می‌گیرد، خودش‌ را سرزنش‌ می‌کند و خداوند را مُبرّا می‌کند… نگذار روح‌ و روانم‌ درتحت‌ تعالیمت‌ به‌ سستی‌ گراید، و اجازه‌ نده‌ در اقرار به‌ تمامی‌ رحمت‌هایت‌ به‌ ضعف‌ گرایم‌، که‌ به‌ موجب‌ آن‌ مرا از بدترین‌ راه‌ها رهانیده‌ای‌، تو قادر مطلق‌فراتر از تمامی‌ وسوسه‌هایی‌ که‌ زمانی‌ دنبال‌ می‌کردم‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ام‌ شدی‌… این‌ فوق‌العاده‌ است‌، نرمشی‌ وجود ندارد. کِردو نوشیدنی‌ دیگری‌ درست‌می‌کند، از پنجره‌ به‌ بیرون‌ چشم‌ می‌دوزد، می‌گذارد گربه‌ داخل‌ شود، از بچه‌ای‌ می‌پرسد روزش‌ در مدرسه‌ چه‌طور گذشته‌، هر چیزی‌ برای‌ خلاصی ‌از این‌ گردباد… آیا همه‌چیز دود و باد نیست‌؟ آیا چیز دیگری‌ وجود نداشت‌ که‌با آن‌ قوه‌ی‌ تعقل‌ و گفتار مرا به‌کار گیری‌؟ حمد و ثنایت‌، پرودگارا، حمد و ثنایت ‌شاید شاخه‌ی‌ نرم‌ و نازک‌ جانم‌ را با تکیه‌ بر کتاب‌ مقدست‌ آرام‌ و قرار دهد، طوری‌ که‌ در میان‌ این‌ مسایل‌ پوچ‌ و تهی‌ رفته‌رفته‌ به‌ خاموشی‌ نگراید، طعمه‌ای‌ ملوث‌ برای‌ آلودن‌ هوا. زیرا که‌ آدمیان‌ به‌ طرق‌ بسیاری‌ برای ‌فرشتگان‌ نافرمان‌ قربانی‌ می‌کنند. نمی‌تواند ادامه‌ بدهد. چهاردهه‌ به‌ انتظار بوده‌ است‌ تا این‌ کتاب‌ را بخواند، قلبش‌ تاب‌ مقاومت‌ ندارد. کتاب‌ بسیار صریح‌ و گزنده‌، بی‌رحم‌ و خردمندانه‌ است‌، هیچ‌ شائبه‌ای‌ در آن‌ وجود ندارد. کِردو در عوض‌ آن‌ ضمیمه‌ی‌ مجله‌ی‌ یک‌شنبه‌ی‌ نیویورک‌ تایمز را می‌خواند. «چین‌: نقش‌های‌ جدید و قدیم‌.»، «بورژوازی‌ سیاه‌ از گتو می‌گریزد.»، «من‌ گُل‌ِجعفری‌ بودم‌.»، صفحات‌ مصور ورزشی‌، اخبار هنری‌ را ورق‌ می‌زند. کتاب ‌سنت‌ آگوستین‌ را در جای‌ خودش‌ توی‌ قفسه‌ می‌گذارد، بین‌ مارکوس ‌اورلیوس‌ و بوتیوس‌. آن‌جا جاش‌ امن‌ است‌. دوباره‌ آن‌ را پایین‌ خواهد آورد، وقتی‌ که‌ شصت‌ و پنج‌ سالش‌ است‌ و حاضر و آماده‌. آن‌چه‌ را که‌ تو می‌بینی‌، پروردگارا، و دم‌ برنمی‌آوری‌، صبور و با رحم‌ و شفقت‌ بسیار. آیا برای‌ همیشه ‌دم‌ بر نخواهی‌ آورد؟
کِردو در مُتل‌ است‌. مخلوطی‌ از ودکا ورموت‌ و یک‌ قوطی‌ لیموناد زنجبیلی‌، محض‌ احتیاط‌ با خود آورده‌ است‌. زن‌ هم‌ راهش‌ را نمی‌تواند از راه‌به‌در برد، هنوز چله‌روزه‌ است‌. زن‌ از قوطی‌ لیموناد جرعه‌ جرعه‌ می‌نوشد و او از نوشیدنی‌ مخلوط‌، یک‌دیگر را تحسین‌ می‌کنند. باعث‌ شادی‌ هم‌ می‌شوند. چون‌ مؤمن‌ هستند. اعمال‌شان‌ دارای‌ جنبه‌ی‌ فوق‌العاده‌ای‌ از زیبایی‌ و مخاطره‌ است‌. آن‌ دو دوزخی‌ بودن‌ را سرسری‌ می‌گیرند؛ اگرچه‌ آن‌ را بر زبان ‌نمی‌آورند. متناسب‌ با حق‌شناسی‌ و شعفی‌ که‌ احساس‌ می‌کنند، تنها ازچیزهای‌ پر از لطف‌ و محبت‌ حرف‌ می‌زنند. کِردو برای‌ این‌که‌ او را از نو به‌ هیجان‌ آورد از کتاب‌ سنت‌ آگوستین‌ نقل‌ می‌کند: اگر آدمیان‌ مایه‌ی‌ مسرتت‌ می‌شوند، در برخورد با آن‌ها شکر خدای‌ را به‌ جای‌ آور، و مبادا که‌ از خالق‌خود و از آن‌چه‌ مایه‌ی‌ شادمانی‌ و تکدر توست‌ روی‌ برگردانی‌.
کِردو در بیمارستان‌ بستری‌ است‌. دچار حادثه‌ شده‌ است‌، و بعد عمل‌ جراحی‌. در حالی‌ که‌ اثر دار و در خونش‌ فروکش‌ می‌کند، درد مانند ماهی‌مرکب‌ سمی‌، که‌ از زیر شناگر غوطه‌وری‌ در اقیانوس‌ بالا می‌آید، سربرمی‌آورد. زانویش‌ را محکم‌ می‌گیرد. رهایش‌ نخواهد کرد. با توجه‌ به‌ ساعت ‌شب‌تاب‌ روی‌ میز دو ساعت‌ مانده‌ است‌ تا بتواند زنگ‌ پرستار را بزند و سهم‌ دیمرول‌ خودش‌ را بخورد. تنها پنجره‌ای‌، شهر خلوت‌ و روشن‌ از چراغ‌ خیابان‌ها را در معرض‌ تماشا می‌گذارد. کِردو دعا می‌خواند، با صدای‌ بلند. این‌ عبادت‌ محاوره‌ای‌ طولانی‌ است‌، نه‌ اعتذارآمیز و نه‌ شبهه‌انگیز، درد و رنجش‌ او را در وضعیت‌ جدیدی‌ قرار داده‌ است‌. با صدای‌ بلند حرف‌ می‌زند، انگار در تلویزیون‌ دارد اخبار نیمه‌شب‌ را می‌گوید. ناگهان‌ عرق‌ دل‌پذیر برتنش‌ می‌نشیند. به‌طرز معجزه‌آسایی‌ آرام‌ می‌گیرد. ماهی‌ مرکب‌ رهایش‌ می‌کند، به‌ اعماق‌ ناشناخته‌ عقب‌ می‌نشیند. وقتی‌ پرستار می‌آید می‌بیند که ‌کِردو خواب‌ است‌. صبح‌ سرزده‌ است‌. در سرتاسر راه‌رو، دانه‌های‌ تسبیح‌ تیک‌تیک‌ صدا می‌کنند.
کِردو در مترو نشسته‌ است‌. روبه‌روی‌ مردان‌ دیگری‌ که‌ تکان‌تکان ‌می‌خورند و در نوسان‌اند، تکان‌ تکان‌ می‌خورد و در نوسان‌ است‌. سر کاربرمی‌گردد، هر چند حالا می‌لنگد. برای‌ همیشه‌ خواهد لنگید. تن‌ از خطا چشم‌ نمی‌پوشد. فقط‌ خداوند بخشاینده‌ است‌. بین‌ دو ایست‌گاه‌، مترو بر روی‌ پلی‌، در روشنایی‌ بالا می‌آید. پایین‌، رودخانه‌ در تلألو است‌، انگار آلوده‌ نیست‌، قایق‌های‌ شراعی‌ در بادِ هوای‌ درخشان‌ یک‌بری‌ می‌شوند. کِردو آن‌ معبر را در بیده‌ی‌ مقدس‌ به‌خاطر می‌آورد، وقتی‌ که‌ یکی‌ از اعضای‌ انجمن‌ شهر در بحث‌ گرویدن‌ به‌ مسیحیت‌، زندگی‌ ما را به ‌پرواز گنجشکی‌ از میان‌ مرغ‌زار روشنی ‌تشبیه‌ کرد: «شهریارا، چنین‌ به‌ نظرم‌ می‌رسد، این‌ امر زندگی‌ انسان‌ را بر روی‌ زمین‌ در قیاس‌ با زمانی‌ که‌ برای‌مان‌ ناشناخته‌ بود جلوه‌گر می‌سازد، گویی‌ در ضیافتی‌ با سرداران‌تان‌ نشسته‌اید، زمستان‌ است‌ و آتش‌ روشن‌ و تالارتان‌ گرم‌. بیرون‌ برف‌ و باران‌ می‌بارد و هوا توفانی‌ است‌. گنجشکی‌ داخل‌ می‌شود و به‌سرعت‌ در سرتاسر خانه‌ پرواز می‌کند. از دری‌ داخل‌ و از در دیگر خارج‌ می‌شود.»
کردو، در فاصله‌ی‌ روشنایی‌، در روبه‌رویش‌ متوجه‌ مردی‌ می‌شود. آدمی ‌معمولی‌، فرسوده‌، با قد و وزنی‌ متوسط‌، به‌ نحوی‌ جبونانه‌ مُلبس‌، با این‌حال ‌چیزی‌ عمیقاً نامطبوع‌ و ثابت‌ دور دهانش‌ دیده‌ می‌شود که‌ نماد کلی‌ یگانگی‌ تام‌ و تمام‌ با ماشین‌ بی‌احساس‌ جهان‌. کِردو او را با آدمی‌ خدانشناس‌ عوضی ‌می‌گیرد. با خود می‌اندیشد، بین‌ این‌ آدم‌ بی‌آزار و من‌ ورطه‌ای‌ لایتناهی‌ دهان ‌می‌گشاید، چون‌ من‌ مؤمن‌ام‌.
مترو تلق‌تلق‌کنان‌، به‌ زیرزمین‌ فرو می‌رود. یا، شاید، همان‌طور که‌ برخی ‌قدیسان‌ افراطی‌ تلویحاً اظهار داشته‌اند، که‌ در زیر جلال‌ و جبروت‌ سرمدی‌، مؤمنان‌ و غیرمؤمنان‌ دقیقاً یک‌سان‌ هستند.

نویسنده: جان‌ آپدایک‌ (John Updike)
مترجم: جمشید کارآگاهی‌

درباره نویسنده:
جان هویر آپدایک (به انگلیسی: John Hoyer Updike) (زاده ۱۸ مارس ۱۹۳۲ – درگذشته ۲۷ ژانویه ۲۰۰۹) نویسنده رمان و داستان کوتاه، شاعر، منتقد ادبی و هنری آمریکایی بود. از ۱۹۵۵ همکاری‌اش را با مجله نیویورکر آغاز کرد و به سرعت در عرصه نثر و نظم و نقد صاحب‌نام شد. او بیش از همه به خاطر رمان‌های چهارگانه خرگوش‌ها از جمله فرار کن، خرگوش ، خرگوش برگرد ، خرگوش ثروتمند است و خرگوش در آرامش به شهرت رسید.

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.