داستان کوتاه

داستانهای کوتاه ایران و جهان

دگرگونی دریا

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
«نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشت تو کرده‌ی.»
اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و آن‌ها هر دو برنزه شده بودند، بنابراین ظاهرشان نشان نمی داد که پاریسی باشند. دختر کت و شلوار توئیدی پوشیده بود، پوستش قهوه‌ای مایل به طلایی یک‌دست بود،گیسوان بلوندش کوتاه بود و از توی پیشانی‌‌اش به زیبایی بالا زده بود. مرد نگاهش کرد.
گفت: «من این دختره رو می‌کشم.»
دختر گفت:«این کارو نکن.» دست‌های دختر زیبا بود و مرد چشم از آن‌ها برنمی‌داشت. دست‌ها باریک و قهوه‌ای و بسیار زیبا بود.
«این کارو می‌کنم. به خدا قسم می‌کنم.»
«این کار خوشحالت نمی‌کنه.»
«نمی‌شه رو یه چیز دیگه انگشت بذاری؟ نمی‌شه رو یه دردسر دیگه انگشت بذاری؟»
دختر گفت: «نه، نمی‌شه. حالا چه نقشه‌ای تو کله‌ته؟»
«گفتم که به‌ت.»
«نه، جدی می‌گم.»
مرد گفت: «نمی‌دونم.» دختر به مرد نگاه کرد و دستش را پیش آورد روی میز گذاشت. گفت: «فلیپ بیچاره!» مرد به دست‌های دختر نگاه کرد اما دستش را دراز نکرد روی آن‌ها بگذارد.
گفت: «نمی‌خواد دلت برای من بسوزه.»
«حالا اگه معذرت بخوام قضیه حل می‌شه؟»
«نه.»
«حتی اگه ماجرا رو تعریف کنم؟»
«ترجیح می‌دم نشنوم.»
«خیلی دوستت دارم.»
«آره، خیلی راست می‌گی.»
دختر گفت: «حالا که درک نمی‌کنی می‌گم معذرت می‌خوام.»
«من درک می‌کنم. بدبختی همینه. درک می‌کنم.»
دختر گفت: «آره، و این قضیه رو خراب‌تر می‌کنه، البته.»
مرد گفت: «همین‌ طوره. من همیشه درک می‌کنم. صبح تا شب و شب تا صبح. به خصوص شب تا صبح. من درک می‌کنم. تو لازم نکرده نگران باشی.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام.»
«حالا این بابا اگه مرد بود… .»
«این حرفو نزن. مردی در کار نیست. خودت هم می‌دونی. تو به من اعتماد نداری؟»
مرد گفت: «خنده داره. به تو اعتماد داشته باشم! راستی راستی خنده‌داره.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام. تموم حرفم همینه. وقتی هر دومون همدیگه را درک می‌کنیم نباید وانمود کنیم که درک نمی‌کنیم.»
مرد گفت: «نه. من این‌طور خیال نمی‌کنم.»
«اگه تو بخوای من برمی‌گردم.»
«نه، نمی خوام برگردی.»
آن‌وقت برای مدتی دیگر حرفی نزدند.
دختر پرسید: «تو باور نمی‌کنی که دوستت دارم، هان؟»
مرد گفت: «دیگه چرند تحویل هم ندیم.»
«راستی راستی باور نمی‌کنی دوستت دارم؟»
«چرا اینو ثابت نمی‌کنی؟»
«تو اینجوری نبودی. تو هیچ‌وقت از من نخواسته‌ی چیزی را ثابت کنم. از ادب به‌دوره.»
«دختر مسخره‌ای هستی.»
«اما تو نیستی. تو آدم ماهی هستی و اگه تو رو ول کنم برم دلم برات می‌سوزه… .»
«البته ناچاری.»
دختر گفت: «آره، ناچارم وتو خوب می‌دونی.»
مرد چیزی نگفت و دختر به او نگاه کرد و باز دستش را پیش آورد. متصدی نوشگاه در انتهای نوشگاه بود. چهره و همین‌طور کتش سفید بود. او این دو نفر را می‌شناخت و فکر می‌کرد زوج جوان ماهی هستند. زوج‌های جوان ماه زیادی دیده بود که از هم جدا شده بودند و زوج جوان تازه‌ای تشکیل داده بودند که دیگر به همان ماهی گذشته نبودند. مرد به این موضوع فکر نمی‌کرد بلکه در فکر یک اسب بود. نیم ساعت دیگر یک نفر را به آن طرف خیابان می‌فرستاد تا بفهمد که اسب برنده شده یا نه.
دختر پرسید: «چطوره منو خوشحال کنی و بعد بذاری برم؟»
«پس خیال می‌کنی چه کار می‌خوام بکنم؟»
دو نفر از در وارد شدند و به طرف پیشخوان رفتند.
متصدی نوشگاه سفارش را گرفت و گفت: «چشم قربان.»
دختر گفت: «منو نمی‌بخشی؟ حالا که از جریان خبر داری؟»
«نه.»
«فکر نمی‌کنی روابطی که با هم داشته‌یم و کارهایی که کرده‌یم توی درک ما ثأثیر گذاشته باشه؟»
مرد جوان با تلخی گفت: «فسق از نظر من قابل تحمل نیست. کافیه آدم ببینه تا بعد نظر بده. اولش چیز می‌کنن، این می‌کنن، بعد مشغول می‌‌‌شن.» عین جمله یادش نمی‌آمد. گفت: «نمی‌تونم به زبون بیارم.»
دختر گفت: «اسمش فسق نیست. از ادب به دوره.»
مرد گفت: «انحراف که هست.»
یکی از مشتری‌ها خطاب به متصدی نوشگاه گفت: «جیمز، خیلی سرحالی.»
متصدی نوشگاه گفت: «خودت هم سر حالی.»
مشتری دیگر گفت: «رفیق قدیمی، جیمز، داری چاق می‌شی.»
متصدی نوشگاه گفت: «این جور که دارم چاق می‌شم وای به حال‌مه.»
مشتری اول گفت: «برَندی رو فراموش نکنی، جیمز.»
متصدی نوشگاه گفت: «نه، قربان، به من اعتماد داشته باشین.»
دو نفری که پشت پیشخوان بودند به دو نفری که سر میز نشسته بودند نگاه کردند سپس برگشتند دوباره به متصدی نوشگاه چشم دوختند. نگاه کردن به متصدی نوشگاه برای‌شان راحت‌تر بود.
دختر گفت: «بیش‌تر دوست دارم این کلمه‌ها از دهنت بیرون نیاد. لزومی‌ نداره یه همچین کلمه‌ای رو ادا کنی.»
«دلت می‌خواد اسم‌شو چی بذارم؟»
«مجبور نیستی اسم شو بیاری.مجبور نیستی اسم روش بذاری.»
«آخه اسمش همینه.»
دختر گفت: « نه، ما از خیلی چیزها ساخته شده‌یم. خودت هم می‌دونی. باهاش سر و کار داشته‌ی.»
«لزومی ‌نداره این حرفو بزنی.»
«می‌خوام جواب تو رو داده باشم.»
مرد گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب.»
«می‌خوای بگی اشتباه می‌کنم. می‌دونم. اشتباه می‌کنم. اما برمی‌گردم. به‌ت می‌گم برمی‌گردم. بلافاصله بر می‌گردم.»
«نه، تو بر نمی‌گردی.»
«برمی‌گردم.»
«نه، بر نمی‌گردی. یعنی پیش من برنمی‌گردی.»
«خواهیم دید.»
مرد گفت: «باشه، ببینم و تعریف کنیم. این گوی و این میدون.»
«البته که بر می‌گردم.»
«خب، پس دست به کار شو.»
دختر که باور نمی‌کرد گفت: «راستی؟» صدایش شاد بود.
مرد گفت: «دست به کار شو.» لحن صدایش برای خودش عجیب بود. به دختر نگاه می‌کرد، به لب‌های او که تکان می‌خورد، به انحنای گونه‌اش، به لاله‌ی گوش و به انحنای گردنش.
دختر گفت: «باور نمی‌کنم. تو خیلی مهربونی. با من خیلی مهربونی.»
مرد گفت: «وقتی برگشتی همه چیزو برام تعریف کن.» صدایش لحن عجیبی داشت. خودش بجا نمی‌آورد. دختر بی‌درنگ نگاهش کرد. مرد در خود فرو رفته بود.
دختر با لحنی جدی پرسید: «تو دلت می‌خواد من برم؟»
مرد با لحنی جدی گفت: «آره، همین الان.» لحن صدایش فرق کرده بود و دهنش خشک شده بود، اضافه کرد: «الان.»
دختر از جا بلند شد و به سرعت بیرون رفت. برنگشت به مرد نگاه کند. مرد او را تماشا می‌کرد. دیگر قیافه‌ی مردی را نداشت که به دختر گفته بود راهش را بکشد برود. از سر میز بلند شد، دو برگ صورت حساب را برداشت و به طرف پیشخوان رفت.
به متصدی نوشگاه گفت: «من آدم دیگه‌ای هستم، جیمز. من که جلو روی تو ایستاده‌م یه آدم دیگه‌ای هستم.»
جیمز گفت: «بله،قربان.»
جوان برنزه گفت: «فسق چیز عجیب و غریبی یه، جیمز.» از در به بیرون نگاه کرد دختر را دید که راه پایین‌دست خیابان را در پیش گرفته. به آینه که نگاه کرد، دید که به راستی آدم دیگری است. دو مشتری دیگر پشت پیشخوان عقب رفتند تا برای او جا باز کنند.
جیمز گفت: «شما زده‌ین تو خال، قربان.»
دو نفر باز هم کمی عقب رفتند تا مرد کاملاً راحت باشد. جوان خود را در آینه‌ی پشت نوشگاه دید. گفت: «گفتم که آدم دیگه‌ای شده‌م، جیمز.» توی آینه نگاه کرد و پی برد که کاملاً درست می‌گوید.
جمیز گفت: «شما خیلی سر حالین، قربان. حتماً تابستون به تون خیلی خوش گذشته.»
نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری

از کتاب: بهترین داستان‌های کوتاه ارنست میلر همینگوی
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری
حروف‌چین: متین امامی
ظهر یک روز آفتابی زمستان… سرمایی سخت، سوزان. نادنکا1 بازو به بازوی من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالای لبش از ریزه برف سیمین سفید می‌زد. ما بالای تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پای‌مان تا پایین تپه شیب همواری بود که آفتاب در آینه‌ی آن خود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌مان سورتمه‌ی کوچکی که روی نشیمن ماهوت ارغوانی کشیده شده روی برف بود.
من التماس می‌کردم: «نادژدا پتروونا، بیایید با سورتمه به پایین سُر بخوریم. فقط یک دفعه. به شما اطمینان می‌دهم که هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید».
نادنکا می‌ترسید. شیبی که از پای او تا پایین تپه‌ی یخ زده کشیده می‌شد به نظرش پرتگاه گود و بی‌انتهایی می‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتی به پایین نگاه می‌کرد یا وقتی من از او خواهش می‌کردم که روی سورتمه بنشیند دلش تو می‌ریخت، نفسش می‌گرفت و خیال می‌کرد که اگر دل به دریا بزند و خود را به پرتگاه بیندازد تکه‌تکه و یا دیوانه خواهد شد.
من باز گفتم: «استدعا می‌کنم، التماس می‌کنم، نترسید! چه‌قدر بزدل و ترسو هستید!»
عاقبت نادنکا راضی شد، اما از حالت صورتش معلوم بود که این رضایت بی‌ترس از مرگ نیست. من او را، که هم‌چنان ترسان و لرزان بود، روی سورتمه نشاندم و دست به کمرش حلقه کردم و با هم به پرتگاه بی‌انتها سرازیر شدیم.
سورتمه مانند تیر می‌پرید. باد به صورت‌مان تازیانه می‌کوفت، می‌غرید، در گوش‌مان می‌خروشید، پوست‌مان را با خشم چنگ می‌زد و می‌خواست سر‌مان را از تن جدا کند. از فشار هوا نفس بند می‌آمد. انگار که شیطان ما را به چنگال گرفته بود و صفیرزنان به دوزخ می‌کشید. هرآن‌چه دور و برمان بود به نواری دراز و تیزتاز بدل شده بود… . به نظرمان می‌رسید که دیگر در یک چشم به‌هم زدن پرت می‌شویم و تکه‌ی بزرگ‌مان گوش‌مان خواهد بود.
من در این ‌موقع آهسته گفتم: «نادیا من شما را دوست دارم!»
روش سورتمه رفته رفته آرام‌تر می‌شد. خروش باد و خش‌خش پایه‌های سورتمه در روی یخ دیگر چندان ترسناک نبود، دیگر نفس بند نمی‌آمد و ما به پایین تپه رسیدیم. نادنکا نیمه مرده و نیمه زنده بود. رنگ به رویش نبود و به سختی نفس می‌کشید… . کمکش کردم تا بلند شود.
نادیا نگاهی پر وحشت به من انداخت و گفت: «دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم یک‌ دفعه‌ی دیگر از تپه پایین بیایم! به هیچ قیمتی! جانم به لبم رسید!»
وقتی کمکی به خود آمد پرسش‌کنان به من نگاه می‌کرد و گویی می‌خواست بداند: آیا من آن چند کلمه را به زبان آوردم و یا هنگام خروش و غوغای باد به نظرش رسید که چنین کلماتی به گوشش خورد؟ من نزدیکش ایستاده سیگار می‌کشیدم و با دقت به دستکش‌هایم نگاه می‌کردم.
بعد بازو به بازویم انداخت و مدتی در دامنه‌ی تپه گردش می‌کردیم. معلوم بود که این معما ناراحتش کرده است. آیا این چند کلمه گفته شد یا نه؟ آره یا نه؟ آخر این کلمات با عزت نفس و شرف و زندگی و خوشبختی انسان بستگی دارد. موضوع مهمی است و مهم‌تر از آن در دنیا یافت نمی‌شود. نادنکا بی‌تاب و کمکی اندوه‌گین، با نظری نافذ به من نگاه می‌کرد، به حرف‌هایم بی‌جا جواب می‌داد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه؟ اوه، چه حالت ناراحت و پرشوری در صورت دل‌کشش دیده می‌شد. من می‌دیدم که او با خود در نبرد است، می‌خواهد چیزی بگوید، پرسشی کند، ولی کلمات لازم به زبانش نمی‌آید، خجالت می‌کشید، می‌ترسید، شادی و هیجان زبانش را بسته است.
عاقبت روی از من برگرداند و گفت: «می‌دانید؟»
پرسیدم: «چه؟»
– بیایید یک دفعه دیگر… از تپه پایین بسریم.
دوباره بالا رفتیم. نادنکا باز رنگش پرید و از ترس می‌لرزید. او را روی سورتمه نشاندم. دوباره به پرتگاه وحشتناک سرازیر شدیم. باز باد می‌خروشید و پایه‌های سورتمه به خش‌خش افتاد. هنگامی‌که سورتمه بسیار پر سرو صدا به پایین می‌پرید باز آهسته گفتم:
«نادنکا، من شما را دوست دارم!»
وقتی سورتمه ایستاد نادنکا نگاهی به تپه انداخت، بعد مدتی به صورت من نگاه می‌کرد، صدای بی‌ذوق و شور مرا می‌سنجید و در سراسر وجودش، حتی در دست‌کش و کلاهش نیز حالت بهت و حیرت دیده می‌شد و گویی از خود می‌پرسید:
«عجیب است، یعنی چه؟ چه کسی این کلمات را به زبان آورد؟ او، یا آن‌که به نظر من این‌طور رسید؟»
این معما او را سخت ناراحت و از خود بی‌خود کرده بود. بی‌چاره دخترک نمی‌دانست به حرف‌های من چه جواب بدهد، صورتش گرفته و اخمو بود، نزدیک بود به گریه بیفتد.
گفتم: «بهتر نیست دیگر به خانه برگردیم؟»
سرخ شد و گفت: «من از این بازی خوشم می‌آید. نمی‌خواهید یک دفعه‌ی دیگر سر بخوریم؟»
عجبا! از این بازی «خوشش می‌آید»، در صورتی که وقتی روی سورتمه نشست مثل بارهای پیش رنگ پریده و لرزان بود و از ترس به دشواری نفس می‌کشید!
بار سوم خود را به پرتگاه انداختیم و من می‌دیدم که موظب صورت و لب‌های من است. من هم با دستمال دهن را پوشاندم و سرفه کردم و وقتی به کمرکش شیب تپه رسیدیم از لحظه‌ای فرصت استفاده کردم و گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
باز هم این رمز برایش آشکار نشد. دیگر چیزی نمی‌گفت و در فکر بود… . از آن‌جا به خانه روانه شدیم. نادیا آهسته راه می‌رفت، رفته رفته قدم‌هایش کندتر می‌شد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه. من احساس می‌کردم که روحش در رنج است و چه‌قدر به خود فشار می‌آورد که این گفتار از زبانش نپرد:
«آخرچه‌طور ممکن است که این کلمات را باد گفته باشد! من نمی‌خواهم که این کلمات گفته‌ی باد باشد!»
صبح روز بعد یادداشتی به من رسید: «اگر امروز به سرسره می‌روید مرا هم ببرید. ن.». از آن روز هر روز با نادیا به سرسره می‌رفتیم و هر بار هنگام پایین رفتن من آهسته می‌گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
به زودی، هم‌چنان که آدمی به شراب یا مرفین عادت می‌کند، نادنکا به این جمله عادت کرد. بی آن زندگی به کامش تلخ بود. اگرچه هنوز از پایین سریدن از کوه وحشت داشت، ولی ترس و خطر به سخن درباره‌ی عشق – سخنی که همچنان پوشیده و مرموز مانده و روان را آزار می‌داد– دلربایی خاصی می‌بخشید. و هنوز به دو کس گمان می‌رفت که گوینده‌ی این سخن باشند: من و باد… . ولی نادیا نمی‌دانست کدام ‌یک از این دو به او اظهار عشق می‌کند، و ظاهراً هم این برایش یکسان بود. این مهم نیست که از کدام جام بنوشی، مهم آن است که از می خوش‌گوار عشق سرمست باشی.
روزی نزدیک ظهر تنها به سرسره رفتم. در میان جمعیت بودم و ناگاه دیدم که نادنکا به طرف کوه می‌آید و در جست‌وجوی من است… . بعد نادیا ترسان از پله‌کان به بالا می‌آید… . تنها به پایین سریدن وحشتناک است، آخ که بسیار وحشت‌آور است! صورتش از ترس مثل برف سفید بود، می‌لرزید، گویی به سوی مرگ می‌آید. ولی بی‌آن‌که سر به عقب برگرداند، مصمم و استوار بالا می‌آید. گویا تصمیم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آیا بی من آن کلمات شیرین دل انگیز به گوشش خواهد رسید یا نه. من می‌دیدم که چگونه رنگ پریده و با دهانی از ترس باز مانده روی سورتمه نشست، چشم‌ها را بست و برای همیشه زمین را بدرود کرد و سرازیر شد… «خش ش ش ش» پایه‌های سورتمه به صدا درآمد. آیا آن کلمات به گوشش رسید؟ نمی‌دانم… من فقط دیدم که وقتی به پایین رسید با حالتی ضعیف و ناتوان از روی سورتمه بلند شد. و از صورتش معلوم بود که خودش هم نمی‌داند که چیزی شنیده است یا نه، وقتی به پایین می‌سرید ترس، توانایی شنیدن و تمیز دادن صداها و فهم و درک را از او ربوده بود… .
مارس، ماه اول بهار سر رسید… . آفتاب نوازش‌گر شد. کوه یخ بسته‌ی ما رو به تیرگی می‌رفت، درخشندگی خود را از دست می‌داد و برف و یخش آب می‌شد. دیگر نمی‌توانستیم به سرسره برویم. برای نادنکای بدبخت دیگر جایی نبود که آن کلمات را بشنود و دیگر کسی هم نمانده بود که آن را به زبان آورد، چون باد فرود از کوه وجود نداشت و من هم می‌بایستی برای مدتی طولانی و شاید هم برای همیشه به پترزبورگ بروم.
دو سه روزی پیش از رفتن به پترزبورگ در تاریک و روشنی هنگام عصر در باغچه نشسته بودم. دیواری بلند و چوبین، آن باغچه را از خانه‌ای که نادنکا در آن منزل داشت جدا می‌ساخت… هنوز هوا به اندازه‌ی کافی سرد بود، گله به گله برف دیده می‌شد، درخت‌ها برهنه بودند، و لی بوی بهار می‌آمد و زاغچه‌ها قارقار کنان به خوابگاه بر می‌گشتند. من کنار دیوار چوبین رفتم و مدتی از شکاف دیوار نگاه می‌کردم. دیدم که نادنکا از خانه بیرون آمد و نگاهی افسرده و اندوه‌ناک به آسمان انداخت… باد سبک بهاری به صورت رنگ پریده و غمگینش می‌خورد و بادی را به خاطرش می‌آورد که هنگام سریدن از کوه می‌خروشید و آن چند کلمه را به گوشش می‌رساند، آن وقت صورتش حالتی افسرده‌تر به خود می‌گرفت و اشک به روی گونه‌اش روان می‌شد… دختر بدبخت دست‌ها را دراز می‌کرد و گویی از باد خواهش می‌کرد که بوزد و باز هم آن کلمات را به گوشش برساند. و من، همین که بادکی به وزش درمی‌آمد، آهسته گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
پروردگارا! ناگهان به نادنکا چنان حالتی دست داد که فریاد می‌کشید، صورتش از خنده شکفته شد، دخترک‌ خوش‌دل و خوش‌بخت و زیبا دست‌هایش را به سوی باد درازتر می‌کرد… .
من برای جمع و جور کردن اسباب‌هایم به خانه رفتم.
از این داستان مدت‌ها می‌گذرد. نادنکا حالا زن شوهر داری‌ست. دبیر دفتر قیمومت اشرافی را به شوهری انتخاب کرد یا برایش انتخاب کردند و از او سه فرزند دارد. رفتن به سرسره و شنیدن از باد «نادنکا، من شما را دوست دارم» را از یاد نبرده است، و این داستان دل‌نوازترین، شورانگیزترین و زیباترین یادبود زندگی اوست.
و حالا که من پا به سن گذاشته‌ام هیچ نمی‌دانم که برای چه آن کلمات را گفتم، برای چه آن شوخی را کردم…
——————————————-
پانویس:
نادنکا مصغر مهرآمیز نادیا، و نادیا هم مصغر نادژدا به معنی امید است. (م.)
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Anton-Chekhov)
مترجم: عبدالحسین نوشین
از کتاب: بانو و سگ ملوس
حروف‌چین: متین امامی

ما آدم نمی‌شیم!..

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
– ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم…اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده…مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
– نخیر ما آدم نمی‌شیم…انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…
هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!
گفتم:
– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
– به چه کاری مشغولی؟
– می‌خواهم داستانی بنویسم…
– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟
– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…
– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:
– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
– چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
– گفتم نه…
– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:.Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
– کاملا صحیحه…
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:
– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…
– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم…
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.
نویسنده: عزیز نسین (Aziz Nesin)
مترجم: احمد شاملو
حروف‌چین: علی چنگیزی

تالپا

ناتالیا خود را به آغوش مادرش انداخت و زمانی دراز با هق‌هقی آرام زار زد. روزهای فراوان جلو این اشک‌ها را گرفته بود، ذخیره‌شان کرده بود برای امروز که از سنسونتلا برگشتیم و او همین که چشمش به مادرش افتاد یکباره احساس کرد به دلجویی و تسلا احتیاج دارد.
پیش‌ترها، حتی با آن همه مشقتی که در آن روزهای مصیبت‌بار کشیدیم گریه نکرده بود، آن روزها که ناچار شدیم تانیلو را توی گودالی در خاک تالپا دفن کنیم. من و ناتالیا، تک و تنها، هیچ‌کس نبود که کمکمان بکند. دوتایی توش وتوانی را که داشتیم سرهم گذاشتیم و افتادیم به کندن قبر، با دست خالی خاک و کلوخ را بیرون کشیدیم. عجله داشتیم تانیلو را زودتر زیر خاک کنیم تا دیگر کسی را با بوی نفس‌اش، که آغشته به مرگ بود، نترساند.
بعد از آن روز هم گریه نکرد، وقت برگشتن را می‌گویم که دوتایی شب‌ها به راه می‌افتادیم، خستگی سرمان نمی‌شد، توی تاریکی کورمال کورمال، انگار که توی خواب راه برویم، قدم بر می‌داشتیم و هر قدممان انگار پایی بود که بر گور تانیلو می‌کوبیدیم. این‌جور وقت‌ها ناتالیا انگار سنگ می‌شد، جلو خودش را می‌گرفت تا احساساتی که توی دلش موج می‌زد متاثرش نکند. اما یک قطره اشک هم از چشم‌هاش نمی‌چکید.
اما حالا پیش مادرش برگشته بود تا گریه کند؛ فقط آمده بود تا غم و غصه‌ای به دل آن زن بریزد و به‌اش بفهماند که دارد عذاب می‌کشد و این‌جوری همه ما را هم غصه‌دار کند، چون من هم احساس می‌کردم ناتالیا دارد توی دلم زار می‌زند، انگار داشت می‌چلاندمان و تتمه گناهانمان را بیرون می‌کشید.
آخر راستش را بخواهید من و ناتالیا، هردومان، تانیلو سانتوس را کشتیم. او را به تالپا بردیم تا همان‌جا بمیرد. و مرد. می‌دانستیم که جان سفر به این دور و درازی را ندارد؛ با وجود این بردیمش، دوتایی کشان‌کشان بردیمش، با این فکر که اول و آخر از دستش خلاص می‌شویم. همین کار را هم کردیم.
فکر رفتن به تالپا اول به سر برادرم تانیلو زد. او خودش قبل از هر کس دیگر به این فکر افتاد. چهارسال بود که ازمان می‌خواست ببریمش. چهار سال تمام. از آن روزی که بیدار شد و آن تاول‌های کبود را روی دست و پاش دید، از آن روز به بعد، وقتی تاول‌ها زخم‌های ناسوری شدند که به‌جای خون چرکابه زردی ازشان بیرون می‌زد، چیزی مثل صمغ درخت که آب غلیظی ازش می‌چکید. خوب یادم هست که از آن به بعد یکسر می‌گفت می‌ترسد که دیگر هیچ‌وقت خوب نشود. به همین خاطر بود که می‌خواست به زیارت باکره تالپا برود تا شاید او با نگاهش آن زخم‌ها را شفا بدهد. با آن‌که می‌دانست تالپا خیلی دور است و ناچاریم کلی از راه را روزها زیر آفتاب و شب‌ها توی سرمای ماه مارس گز کنیم، باز می‌خواست به تالپا برود. آن باکره کوچولو مرهمی برای درمان زخم‌هایش می‌داد، زخم‌هایی که هیچ چاره‌ای براشان پیدا نمی‌شد. آن باکره چاره کار را خوب بلد بود، همه چیز را پاک و پاکیزه می‌کرد، کاری می‌کرد که هر چیزی که بگویی تر وتازه مثل مزرعه باران‌خورده بشود. همین‌ که پاش به آن‌جا می‌رسید و جلو باکره می‌ایستاد، کلک مرضش کنده می‌شد، دیگر هیچ چیز آزارش نمی‌داد. تانیلو این‌جور فکر می‌کرد.
من و ناتالیا هم این فکر را بُل گرفتیم تا او را با خودمان ببریم. من می‌بایست با او می‌رفتم چون برادرم بود. ناتالیا هم هرجور شده می‌بایست می‌آمد چون همسر تانیلو بود. می‌بایست کمکش می‌کرد، زیر بغلش را می‌گرفت، وقت راه رفتن حایلش می‌شد تا زمین نخورد، و شاید هم وقت برگشت که تانیلو تمام امیدش را به دنبال خودش می‌کشید، ناتالیا می‌بایست شانه زیر بار او می‌داد…
من از همان اول می‌دانستم ناتالیا چه فکری به سر دارد. چیزهایی از او می‌دانستم. مثلا می‌دانستم آن ران‌های گرد و سفت که مثل سنگ آفتاب‌خورده گرم بود، مدتی است تنها مانده. این را خیلی وقت بود که می‌دانستم. چند‌بار با هم بودیم، اما همیشه سایه تانیلو از هم جدامان می‌کرد، احساس می‌کردم دست‌های ورم‌کرده‌اش میانمان می‌آید و ناتالیا را از من جدا می‌کند تا همان‌جور تیماردارش باشد. و تا وقتی تانیلو زنده بود اوضاع همان بود که بود.
امروز می‌دانم که ناتالیا به خاطر آن ماجرا استغفار کرده. من هم استغفار کرده‌ام. اما این چیزها نه از عذاب پشیمانی نجاتمان می‌دهد و نه مایه آرامشمان می‌شود. این فکر هم کارمان را آسان نمی‌کند که تانیلو در هر حال می‌مرد، چون اجلش رسیده بود، یا این‌که رفتن به تالپا با آن راه دور و دراز هیچ‌فایده‌ای به حالش نداشت، چون او بی‌برو برگرد می‌مرد، حالا یا این‌جا یا آن‌جا، شاید این‌جا کمی دیرتر می‌مرد، به خاطر آن همه عذابی که توی راه کشید و آن همه خونی که ازش رفت و خیلی چیز‌های دیگر. این‌ها همه روی هم جمع شد و زودتر از موقع کلکش را کند. مشکل اینجاست که من و ناتالیا بردیمش و وقتی دیگر از رفتن منصرف شده بود، وقتی احساس کرد دیگر رفتن فایده‌ای ندارد و ازمان خواست که برگردانیمش، کشان‌کشان بردیمش. از زمین بلندش می‌کردیم تا بتواند راه برود، به‌اش می‌گفتیم دیگر نمی‌توانیم برگردیم. می‌گفتیم: «تالپا از سنسونتلا نزدیک‌تر است.» اما هنوز تالپا خیلی دور بود، چندین روز فاصله داشت.
آن شب‌ها خوب به یادم مانده. اول‌ها دور و بر خودمان را با چوب کاج روشن می‌کردیم. بعد می‌گذاشتیم تا خاکستر روی آتش را بگیرد و آن‌وقت من و ناتالیا می‌رفتیم زیر چتری پناه بگیریم تا روشنایی آسمان رویمان نیفتد. این‌ جوری به خلوت بیابان پناه می‌بردیم، دور از چشم تانیلو و پنهان در شب. خلوت بیابان به هم نزدیکمان می‌کرد. پیکر ناتالیا را توی دست‌های من می‌گذاشت و این مایه تسلی ناتالیا می‌شد. این‌جوری احساس می‌کرد خستگی‌اش در می‌رود، خیلی چیز‌ها را از یاد می‌برد و بعد می‌خوابید و پیکرش غرق در آرامش می‌شد.
دست بر قضا زمینی که روش می‌خوابیدیم همیشه گرم بود. و پیکر ناتالیا، زن تالیو برادر من، بلافاصله با گرمای خاک گرم می‌شد، و بعد آن ‌دوتا گرما مثل آتش سوزان می‌شد و آدم را از خواب بیدار می‌کرد. آن‌وقت دست‌های من دنبال او می‌گشت، دست‌هام روی آن چیز سوزانی که پیکر او بود می‌رفت و می‌آمد. اول آرام و سبک و بعد جوری فشارش می‌داد که انگار می‌خواست خونش را بیرون بیاورد. همین‌جور، شب پشت شب، تا صبح سر می‌رسید و باد سرد آتش تنمان را خاموش می‌کرد. باری، آن‌وقت که داشتیم تانیلو را به تالپا می‌بردیم که باکره شفایش بدهد، کار من و ناتالیا کنار جاده تالپا همین بود.
حالا همه چیز تمام شده. تانیلو از شر زندگی راحت شد. دیگر نمی‌تواند برامان تعریف کند چه تقلایی می‌کند تا زنده بماند. با آن جسم متعفن که پر از آب گند گرفته‌ای بود که از تمام منفذ‌های دست و پایش بیرون می‌زد، چه جانی می‌کند تا زنده بماند. زخم‌های بزرگی داشت که آرام‌آرام دهن باز می‌کرد، خیلی آرام، و آن‌وقت حباب‌هایی ازش بیرون می‌زد که بوی چیزی فاسد شده ازش بلند می‌شد و همه‌مان را به وحشت می‌انداخت.
و حالا که او مرده، می‌شود اوضاع را جور دیگری دید. حالا ناتالیا براش گریه می‌کند، شاید برای آن‌که تانیلو از آن‌جایی که هست پشیمانی عظیمی را که بر روح او سنگینی می‌کند ببیند. می‌گوید چند روز اخیر صورت تانیلو را حس کرده. صورت تانیلو تنها جایی از بدنش بود که برای ناتالیا مانده بود، ناتالیا احساس می‌کرد آن صورت به سراغش می‌آید، به دهنش نزدیک‌تر می‌شود و توی موهای او فرو می‌رود و با صدایی که بی‌رمق‌تر از آن ممکن نیست، ازش می‌خواهد کمکش کند. ناتالیا می‌گوید تانیلو به‌اش گفته بالاخره خوب شده و دیگر هیچ دردی ندارد. می‌گوید به‌اش این‌جور گفته: «ناتالیا دیگر می‌توانم با تو باشم. به‌ام کمک کن با تو باشم.»
تازه از تالپا درآمده بودیم و تانیلو را آن‌جا توی گودالی که توی شیار عمیقی براش کنده بودیم جا گذاشته بودیم.
اما ناتالیا از آن به بعد مرا فراموش کرد. یادم هست که چشم‌هاش پیش‌ترها چه برقی داشت، مثل دوتا برکه بود که نورماه توش افتاده باشد. اما چشم‌اش یکباره کدر شد، نگاهش جوری تیره و تار شد که انگار توی خاک و خل افتاده بود. انگار دیگر چیزی نمی‌دید. تنها چیزی که براش وجود داشت تانیلو جانش بود که وقتی زنده بود تر و خشکش کرده بود و وقتی هم که می‌بایست بمیرد توی خاکش کرده بود.
***
بیست روز طول کشید تا جاده اصلی تالپا را پیدا کردیم. تا آن‌وقت خودمان سه نفر بودیم و بس. از آن‌جا به بعد کم‌کم قاتی مردمی شدیم که از هر طرف می‌آمدند. جماعت مثل آب رودخانه به آن جاده پهن سرازیر شده بود و ما را با خودش می‌برد، از هر طرف که بگویی فشار می‌آورد. چیزی که به هم وصلمان می‌کرد رشته‌های دراز غبار بود. آخر جنب‌وجوش مردم خاک جاده را جوری بلند کرده بود که انگار خرمن ذرت باد می‌دادند، این غبار به هوا بلند می‌شد و بعد پایین می‌آمد اما دوباره از زیر پاهای ما به هوا می‌رفت، این جوری تمام مدت زیر پامان و بالای سرمان غبار جاده بود. بالای این غبار آسمان صاف بود، دریغ از یک تکه ابر، فقط غبار بود. اما غبار که سایه ندارد.
ناچار بودیم برای فرار از آفتاب و آن نور سفیدی که توی جاده بود منتظر شب بمانیم.
بعد روزها کم‌کم بلندتر شد. اواسط فوریه از سنسونتلا راه افتاده بودیم و حالا که اوایل مارس بود، هوا خیلی زود روشن می‌شد. هوا تاریک می‌شد اما هنوز چشم به هم نگذاشته بودیم که آفتاب دوباره بیدارمان می‌کرد، همان آفتابی که انگار چند لحظه پیش غروب کرده بود. هیچ‌وقت مثل آن روزها که همراه مردم بودم به این فکر نیفتاده بودم که زندگی چقدر کند می‌گذرد و چقدر خسته کننده است. ما مثل مشتی کرم بودیم که زیر آفتاب توی هم می‌لولیدیم، وسط ابر تیره‌ای از غبار راه، پیچ و تاب می‌خوردیم، و این غبار همه‌مان را توی یک مسیر واحد به جلو می‌راند، جوری که انگار به آن جاده زنجیر شده بودیم. چشم‌هامان رد غبار را می‌گرفت، تا چشم کار می‌کرد غبار بود و بس، انگار چیزی جلو چشم‌هامان بود که راه نگاهمان را می‌بست. و آسمان همیشه خاکستری، مثل یک لکه بزرگ خاکستری که از آن بالا فشار می‌آورد و له و لورده‌مان می‌کرد. فقط گاه‌به‌گاه، وقتی از رودخانه‌ای رد می‌شدیم، غبار بالاتر و روشن‌تر بود. کله داغمان را که از خاک و خل سیاه شده بود توی آب سبز فرو می‌بردیم و یکباره دودی آبی از سرتاپامان بلند می‌شد، مثل بخاری که توی سرما از دهن آدم در می‌آید. اما چیزی نگذشته دوباره توی غبار گم می‌شدیم، سعی می‌کردیم همدیگر را از تیغ آفتاب و از گرمایی که به جانمان افتاده بود حفظ کنیم.
بالاخره شب می‌شد. یکسر توی این فکر بودیم که شب سر می‌رسد و استراحتی می‌کنیم. با خودمان می‌گفتیم فعلا مسئله این است که هرجور شده روز را بگذرانیم و به هر کلکی که هست از گرما و آفتاب فرار کنیم. بعد می‌نشینیم و خستگی‌مان را در می‌کنیم. فعلا باید به هر جان‌کندنی که شده مثل بقیه مردم و جلوتر از آن‌ها پیش برویم. مسئله این است. وقتی مردیم تا بخواهی وقت استراحت داریم.
ما، من و ناتالیا، توی این فکر بودیم. شاید تانیلو هم وقتی توی جاده تالپا با آن جماعت راه می‌رفتیم توی همین فکر بود، دلش می‌خواست اول از همه به باکره برسد، قبل از آن‌که معجزه‌هاش ته بکشد.
اما تانیلو یکسر حالش بدتر می‌شد. تا به جایی رسید که دیگر نمی‌خواست جلوتر برود. پوست پایش ترک‌ترک شده بود و خون از ترک‌ها بیرون می‌زد. ازش پرستاری می‌کردیم تا حالش بهتر می‌شد. اما آن وقت هم حاضر به آمدن نبود.
می‌گفت: «من یکی دو روز همین‌جا می‌مانم و بعد به سنسونتلا بر می‌گردم.»
اما من و ناتالیا نمی‌خواستیم این‌جور بشود. توی دلمان چیزی بود که نمی‌گذاشت به حال تانیلو دل بسوزانیم. می‌خواستیم با او به تالپا برسیم، آخر با آن حال و روز خرابش باز کلی جان داشت. این بود که ناتالیا همان‌‌جور که پاهاش را با الکل می‌شست تا ورمش کمی بخوابد، به‌اش قوت قلب می‌داد. می‌گفت فقط باکره تالپا می‌تواند شفایش بدهد. فقط خود باکره. باکره‌های دیگر هم بودند، اما فقط باکره تالپا از پس این کار بر می‌آمد. ناتالیا براش از این حرف‌ها می‌زد.
آن‌وقت تانیلو به گریه می‌افتاد و اشک صورتش را شیارشیار می‌کرد و بعد کلی نفرین نثار خودش می‌کرد که آن‌قدر شرور و بد‌ذات بوده. ناتالیا اشک‌هایش را با شال خودش پاک می‌کرد و دوتایی زیر بغلش را می‌گرفتیم و بلندش می‌کردیم تا پیش از آن‌که شب برسد یک‌کم بیشتر راه برود.
باری، همان‌طور کشان‌کشان بردیمش تا بالاخره به تالپا رسیدیم.
روزهای آخر خودمان هم خسته شده بودیم. هردومان احساس می‌کردیم قدمان روز به روز خمیده‌تر می‌شود. انگار چیزی جلو قدم‌هامان را می‌گرفت و بر گرده‌مان سنگینی می‌کرد. تانیلو یکسر زمین می‌خورد ناچار بودیم بلندش کنیم و گاهی اوقات شانه زیر بار هیکلش بدهیم. شاید به همین دلیل به آن حال و روز افتاده بودیم؛ آن‌قدر بی‌رمق شده بودیم که حال راه رفتن نداشتیم. اما آدم‌هایی که کنارمان راه می‌رفتند وادارمان می‌کردند تندتر برویم.
شب که می‌شد آن جماعت پر سر و صدا آرام می‌گرفت. خرمن‌خرمن آتش گله‌به‌گله روشن می‌شد و جماعت زائران با دست‌هایی صلیب‌وار دور آتش جمع می‌شدند و رو به بهشت تالپا دعا میخواندند. و باد آن صدا را به گوش ما می‌رساند و بعد دور می‌کرد، درهم می‌پیچیدش تا آن‌جا که آن همه صدا تبدیل به ناله‌ای واحد می‌شد.
کمی بعد همه‌جا ساکت می‌شد. طرف‌های نصفه‌شب می‌شنیدیم که کسی آن دورها آواز می‌خواند. بعد چشم‌هامان روی هم می‌افتاد و بی‌آن‌که بخوابیم منتظر می‌ماندیم.
***‌
وارد تالپا که شدیم همه جماعت دعای صبح را می‌خواندند.
اواسط فوریه به راه افتاده بودیم و روزهای آخر مارس به تالپا رسیده بودیم و دیگر خیلی‌ها داشتند برمی‌گشتند. همه‌اش به این خاطر بود که تانیلو به استغفار و ریاضت‌کشی افتاده بود. همین‌که چشمش به آدم‌های دور وبرش می‌افتاد که برگ‌های کلفت انجیر تیغ‌دار را مثل طیلسان به شانه انداخته‌اند به فکر تقلید از آن‌ها می‌افتاد. بعد به سرش زد که پاهاش را با پیرهن ببندد تا موقع راه رفتن عذاب بیشتری بکشد. بعد به این فکر افتاد که تاج خار به سرش بگذارد. کمی بعد چشم‌هاش را با پارچه بست. و به اواخر راه که رسیدیم زانو زد و دست‌هاش را به پشتش برد و روی استخوان زانو به راه افتاد. این‌جوری آن چیزی که تانیلو برادر من بود به تالپا رسید. موجودی که سرتاپاش ضماد بود و رشته‌رشته خون سیاه، و از هر‌جا که رد می‌شد بوی گند جانور مرده به‌جا می‌گذاشت.
بعد، درست وقتی که اصلا انتظارش را نداشتیم دیدیم رفته وسط معرکه رقص. تا بفهمیم چه خبر شده تانیلو میان جماعت بود، داریه زنگی بزرگی به دستش گرفته بود و پاهای لخت و کبودش را محکم به زمین می‌کوبید. پاک از خود بی‌خود شده بود، انگار داشت از عذابی که آن همه مدت تحمل کرده بود خلاص می‌شد، یا تقلا‌های آخرش را می‌کرد که یک کم دیگر زنده بماند.
شادی تماشای بساط رقص او را به یاد ایامی می‌انداخت که هر سال برای مراسم مذهبی به تئلیمان می‌رفت و تمام شب می‌رقصید تا استخوان‌هاش درد می‌گرفت و با وجود این خسته نمی‌شد. شاید به یاد آن روزها افتاده بود و دلش می‌خواست آن توش و توان سابق را دوباره برگرداند.
من و ناتالیا ایستاده بودیم به تماشای او. بعد دیدیم که دست‌هاش را بالا برد و خودش را محکم به زمین کوبید، داریه هنوز توی دستش بود و توی پنجه‌های خونی او دینگ و دینگ می‌کرد. از آن معرکه کشیدیمش بیرون، می‌خواستیم از زیر پای مردم درآریمش، از میان آن جماعت دیوانه که روی سنگ‌ها می‌چرخید و جست می‌زد و اصلا حالیش نبود که چیزی زیر پاش افتاده.
مثل آدم‌های فلج کولش کردیم و رفتیم توی کلیسا. ناتالیا واداشتش که کنار خودش زانو بزند، درست روبروی آن مجسمه کوچک طلایی که همان باکره تالپا بود. تانیلو افتاد به دعا خواندن و اشک ریختن، اشکی که از ته و توی دلش بیرون می‌زد و شمعی را که ناتالیا توی دستش گذاشته بود خاموش کرد. اما خودش اصلا حالیش نبود، نور آن همه شمعی که آن‌جا روشن بود نمی‌گذاشت بفهمد دور و برش چه خبر است. همان جور با شمع خاموش دعا می‌خواند، هوار می‌زد تا خودش بشنود که دارد دعا می‌خواند.
اما این کارها فایده‌ای به حالش نداشت. بالاخره مرد.
«… این لابه و استغاثه پیچیده در لفاف درد از دل‌های ما به او می‌رسد. تضرع و زاری آمیخته با امید. لطف باکره نه زاری ما را نادیده می‌گیرد نه اشک‌های ما را، چرا که او از رنج ما رنج می‌برد. می‌داند چگونه آن لکه سیاه را از دل ما بزداید و کاری کند که دل صاف و پالوده شود تا بتواند لطف و مرحمت او را پذیرا گردد. باکره ما، مادر ما، همان که خوش ندارد از گناهان ما با خبر شود، همان که بار گناه ما را بر دوش می‌گیرد، همان که آرزو دارد ما را در آغوش خود بگیرد و ببرد تا زندگی ما را نیازارد؛ اینک او نزدیک ماست، و درماندگی و ناخوشی روح ما را تسکین می‌دهد و شفا می‌بخشد بر جسم ضعیف و مجروح و ملتمس ما. می‌داند که ایمان ما هر روز محکم‌تر می‌شود، چرا که از قربانی‌های ما قوت می‌گیرد.»
این حرف‌ها را کشیش از بالای منبرش می‌زد. بعد، همین‌که حرف‌هاش تمام شد مردم همگی با هم دعا را شروع کردند، صداشان مثل وزوز کلی پشه بود که از دود فرار کرده باشد.
اما تانیلو دیگر حرف‌های کشیش را نمی‌شنید. ساکت شده بود، سرش روی زانویش افتاده بود. و وقتی ناتالیا تکانش داد تا بلند شود، دیگر مرده بود.
بیرون کلیسا سر و صدای رقص بلند بود، صدای طبل و شیپور و دینگ‌دینگ زنگ می‌آمد. آن وقت بود که غم و غصه به دلم ریخت. تماشای آن همه چیز زنده، تماشای باکره که درست جلو چشممان به ما لبخند می‌زد، و از طرف دیگر نگاه کردن به تانیلو جوری که انگار مزاحم است، سد راه من است. این‌ها همه غصه دارم می‌کرد.
اما ما او را به آن‌جا بردیم تا بمیرد، این چیزی است که از یادم نمی‌رود.
***
حالا ما دوتا در سنسونتلا هستیم. بی‌او برگشته‌ایم. و مادر ناتالیا چیزی از من نپرسیده، نه این‌که برادرم را چه کردم و نه چیز دیگر. ناتالیا سر به شانه او گذاشته و زار زده و این‌‌جوری کل ماجرا را برایش تعریف کرده.
حالا من کم‌کم به این خیال می‌افتم که ما اصلا به مقصد نرسیده بودیم، انگار به این‌جا آمده‌ایم تا یک‌کم استراحت کنیم و باز دوباره به راه بیفتیم. کجاش را نمی‌دانم، اما ناچاریم برویم، چون این‌جا از دست پشیمانی و خاطره تانیلو راحت ندارم.
شاید کم‌کم داریم از هم‌دیگر هم می‌ترسیم. این‌‌که از وقتی از تالپا درآمدیم یک کلمه هم با هم حرف نزدیم معنی‌ش همین است. شاید هردومان جنازه تانیلو را کنار خودمان می‌بینیم، جنازه‌ای که توی تشک پیچیده بودیمش و سر تا پاش پوشیده از یک فوج مگس آبی بود و جوری وزوز می‌کردند که صداشان انگار خرخری بود که از دهن او در می‌آمد، دهنی که من و ناتالیا هر کار کردیم از عهده بست‌اش برنیاندیم و انگار باز هم می‌خواست نفس بکشد، گیرم دیگر نفسی برایش نمانده بود. جنازه تانیلویی که دیگر هیچ چیز آزارش نمی‌داد، اما انگار باز هم عذاب می‌کشید، با آن دست و پای بسته و چشم‌های فراخ بازمانده که انگار داشت به مرگ خودش نگاه می‌کرد. و جای‌جای بدنش از زخم‌هاش آب زردی می‌چکید که بوش همه‌جا پخش می‌شد و توی دهنت هم احساسش می‌کردی، انگار عسل تلخی را ذره‌ذره می‌خوری و با هر نفسی که می‌کشیدی توی خونت حل می‌شد.
شاید چیزی که این‌جا بیشتر به یادمان می‌آید همین باشد: آن تانیلویی که در گورستان تالپا خاکش کردیم، تانیلویی که ناتالیا و من روش خاک و سنگ ریختیم تا جانورهای کوهی دوباره از زیر خاک بیرونش نکشند.
——————————-
پانویس‌ها:
1) Talpa، شهری است در مرکز مکزیک.
نویسنده: خوان رولفو (Juan Rulfo)
مترجم: عبدالله کوثری

سگِ دانا

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، واایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: «ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.»
نویسنده: جبران خلیل جبران
مترجم: نجف دریابندری
از کتاب پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

ناتاشا

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش آرام سوت می زد.
– با این عجله کجا می روی ناتاشا؟
– می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
– راستی؟ خوش خبر باشی.
ناتاشا با عجله از پله ها پایین دوید. کلاه سرش نبود و بارانی اش خش خش می کرد. ولف از روی نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. یک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کیف خیس اش را روی تخت انداخت و سرحوصله دست هایش را شست و خشک کرد.
بعد دم در در اتاق خرنوف پیر رفت و در زد. خرنوف و دخترش توی اتاق آن طرف راهرو زندگی می کردند. ناتاشا روی کاناپه می خوابید. فنرهای درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بیرون زده بودند. توی اتاق شان یک میز رنگ نزده هم بود که روی آن روزنامه هایی پر از لکه های جوهر پخش و پلا بود. خرنوف پیرمردی ریزنقش بود که لباس خواب بلندش تا مچ پایش می رسید.. قبل از این که سر تراشیده ولف توی درگاه اتاق ظاهر شود با عجله توی تخت خزید و ملحفه را روی خودش کشید.
– بیا. چه خوب شد آمدی. بیا تو.
پیرمرد به سختی نفس می کشید و در کمد پا تختی اش نیمه باز بود.
بارون ولف همان طور که کنار تخت می نشست و روی زانوهایش می زد گفت: شنیدم که دیگر تقریبا خوب خوب شده اید الکسی ایوانیچ.
خرنوف دست زرد و خیس اش را دراز کرد و سرش را تکان داد: نمی دانم شما چی شنیده اید اما من شک ندارم که فردا می میرم.
با لب هایش صدای پف بلندی درآورد.
ولف با قاطعیت حرفش را قطع کرد: امکان ندارد.
و از جیب پشتش جعبه سیگار نقره ای بزرگی درآورد: اشکالی ندارد سیگار بکشم؟
مدتی طولانی با فندکش ور رفت و صدای چرخ دنده آن را در آورد. خرنوف چشم هایش را نازک کرد. پلک هایش مثل پره های انگشت قورباغه به آبی می زد. چانه برآمده اش پر از تاول های خاکستری بود. بدون این که چشم هایش را کامل باز کند گفت: همین طور می شود. دوتا پسرهام را کشتند و من و ناتاشا را از وطن مان بیرون کردند. حالا هم دارم تو دیار غربت می میرم. احمقانه است که چه طور همه چیز…
ولف با صدای بلند و واضحی شروع به حرف زدن کرد. گفت که چه طور خرنوف خدا را شکر حالا حالا ها زنده می ماند و تا بهار اوضاع روسیه روبه راه می شود و همگی برمی گردند سر خانه و زندگی شان. و بعد ماجرایی از گذشته های خودش تعریف کرد. گفت: آن موقع ها که توی کنگو این ور و آنور می رفتم…
همان طور که حرف می زد هیکل گنده و یقورش آرام تکان تکان می خورد.
– هی.. این جا کجا کنگو کجا. آلکسی ایوانیچ عزیز. یک طبیعت وحشی ای داشت که …یک دهکده ای وسط جنگل تصور کنید که زن ها با پستان های گنده لخت می گردند و جوی آبی به سیاهی بره قره کل از وسط کلبه هاش رد می شود. بعد زیر یک درخت تناور – درخت کیروکو- پرتقال هایی اندازه توپ های لاستیکی روی زمین ریخته و شب ها از توی تنه درخت صدایی درمی آید مثل صدای دریا. من داشتم با رئیس قبیله گپ می زدم. مترجم مان یک مهندس بلژیکی بود که او هم پسر کنجکاوی بود. قسم می خورد که سال 1895 توی مرداب های اطراف تانگانیکا یک ایچتیوسور دیده بوده. رئیس قبیله بدنش را با لاجورد رنگ کرده بود و به همه جاش حلقه آویزون کرده بود. چاق و چله بود و شکم قلنبه. بعدش این طور شد…
ولف با شور و شوق داستانش را تعریف می کرد و به سر تراشیده اش دست می کشید. مدتی بعد خرنوف بی تفاوت گفت: ناتاشا برگشت.
ولف بلافاصله سرخ شد و نگاهی به دور و برش انداخت. چند لحظه بعد از دور صدای قفل در ورودی آمد و بعد صدای قژوقژ پله ها. ناتاشا با چشم هایی درخشان وارد اتاق شد.
– حالت چطوره بابا؟
ولف از جایش بلند شد و با لحنی مصنوعی گفت: پدرت کاملا خوبه. نمی دانم چرا هنوز توی تخت مانده. داشتم براش ماجرای یک جادوگر افریقایی را می گفتم.
ناتاشا به پدرش نگاه کرد و بسته دواها را باز کرد.
آرام گفت: باران می آید هوای وحشتناکیه.
بلافاصله همگی از پنجره به بیرون نگاه کردند، همان طور که معمولا وقتی کسی از هوا حرف می زند همه ناخودآگاه نگاهی به بیرون می اندازند. رگ آبی گردن خرنوف منقبض شد. بعد دوباره سرش را روی بالش پرت کرد. ناتاشا با قیافه ای جدی قطره های دوا را می شمرد و حواسش به ساعت بود. قطره های باران روی موهای نرم و صافش می درخشیدند و زیر چشم هایش حلقه سیاه ای افتاده بود که صورتش را دوست داشتنی تر می کرد.
ولف به اتاقش برگشت و مدتی طولانی با لبخندی مضطرب و خوش حال قدم زد. گاهی خودش را روی مبل و گاه روی تخت پرت می کرد. بعد ناگهان پنجره را باز کرد و توی تاریکی به حیاط و باران تند خیره شد. بلاخره یک شانه اش را با حالتی متشنج بالا انداخت و کلاه سبزش را سرش گذاشت و بیرون رفت.
خرنوف پیر که قوز کرده روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود که ناتاشا تختش را برای خواب شب آماده کند آرام و بی تفاوت گفت: ولف رفت بیرون شام بخورد.
بعد آهی کشید و پتو را محکم تر دور خودش پیچید.
ناتاشا گفت: تخت حاضره. بیا دراز بکش بابا.
دورتادورشان شب شهر را فرا گرفته بود. خیابان ها تاریک بودند و چترها مثل گنبدهای خیس توی نور چراغ ها می درخشیدند. نور ویترین مغازه ها روی آسفالت خیس خیابان منعکس می شد. باران یک سر می بارید و شب تاریک تر می شد. فاحشه های لاغرو قد بلند آهسته توی تقاطع های شلوغ بالا و پایین می رفتند و نور چراغ توی چشم هاشان برق می زد. آن دورها یک تابلو تبلیغاتی روشن و خاموش می شد و مثل چرخ درخشانی می چرخید.
تا آخر شب تب خرنوف زیاد شد. جیوه دما سنج از نردبان قرمز توی آن بالا می رفت و تب تند خرنوف را نشان می داد. دائم زیر لب غروغر می کرد و هذیان می گفت و لبش را گاز می گرفت و سرش را آرام تکان می داد. بالاخره خوابش برد. ناتاشا جلو نور کم رنگ شمع لباسش را در آورد و تصویر مبهم خودش را توی شیشه تیره پنجره نگاه کرد. گردنش باریک و تنش لاغربود و گیس سیاه اش روی ترقوه اش افتاده بود. همان طور آرام و سست ایستاده بود. ناگهان به نظرش رسید که اتاق و همه چیزهای توی آن تکان می خورند. کاناپه، میز پر از ته سیگار، تخت که پیرمرد خیس از عرق با دهن باز و بینی نوک تیزش ناراحت روی آن خوابیده بود، همه مثل کشتی توی شب این ور و آن ور می رفتند. ناتاشا آهی کشید و دستش را روی شانه لخت گرمش گذاشت و تلوتلوخوران خودش را روی کاناپه انداخت. بعد با لبخند ملایمی خم شد و جوراب های وصله خورده اش را پایین کشید. یک بار دیگر احساس کرد اتاق بالاوپایین می رود و گرمای نفس کسی به پشت گردنش می خورد. چشم های سیاه باریکش را که سفیدی اش آبی می زد کاملا باز کرد. حشره ای پاییزی اندازه نخود سیاه دور چراغ چرخید و به دیوار خورد. ناتاشا زیر پتو خزید. گرمای دست و پاهای خودش را احساس می کرد، انگار یک نفر دیگر کنارش خوابیده باشد. حال نداشت بلند شود و شمع را توی آب خاموش کند. ناخودآگاه زانوهایش را به هم فشارداد و چشم هایش را بست. خونوف خرناس بلندی کشید و توی خواب یک بازویش را بلند کرد. بازویش خود به خود مثل بازوی مرده پایین افتاد. ناتاشا نیم خیز شد و به طرف شمع فوت کرد. دایره هایی رنگی جلو چشمش می چرخیدند.
سرش را توی بالش فرو کرد و خندید: چه احساس خوبی دارم.
پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و به نظرش خیلی خیلی کوچک شده بود. خیالاتش مثل جرقه های آتش آرام پخش می شدند و ناپدید می شدند. تازه خوابش برده بود که فریاد بلند دیوانه واری توی اتاق پیچید.
– بابا چی شده؟
کورمال کورمال به طرف میز رفت و شمع را روشن کرد.
خرنوف روی تخت نشسته بود و و نفس نفس می زد و با انگشت هایش یقه بلوزش را محکم می کشید. چند دقیقه قبل از خواب پریده بود و از ترس فلج شده بود. به نظرش رسیده بود که شماره های شب رنگ ساعت روی صندلی دایره سر لوله تفنگی است که به طرفش نشانه گرفته اند. جرات نمی کرد جم بخورد و بی حرکت منتظر صدای شلیک مانده بود. تا این که از ترس بی خود شد و جیغ کشید. حالا داشت به دخترش نگاه می کرد و تندتند پلک می زد و لبخند می زد.
– بابا آرام باش چیزی نیست.
ناتاشا پا برهنه با عجله به طرف پدرش دوید و بالش او را صاف کرد و دستی به پیشانی اش که از عرق سرد و چسبناک شده بود کشید. خرنوف آه بلندی کشید. هنوز از ترس می لرزید. به طرف دیوار چرخید و آرام گفت: همه شون. و من هم …کابوسه… نه تو نباید…
بالاخره به خواب عمیقی فرو رفت. ناتاشا دوباره دراز کشید. کاناپه انگار از قبل ناراحت تر بود و فنرهایش توی پک و پهلو و شانه هایش فرو می رفتند. یادش نمی آمد که چه خوابی دیده بود اما هنوز گرمای آن را احساس می کرد. بالاخره آن قدر این پهلوآن پهلو شد تا دوباره خوابش برد و دنباله همان رویای شیرین قبلی را دید.
بعد دم صبح دوباره بیدار شد. پدرش صدایش می زد.
– ناتاشا حالم بده. یه کم آب بهم بده.
ناتاشا تلو تلو خوران به طرف دستشویی رفت و صدای آب توی لگن لعابی بلند شد. نور دم صبح خوابش را سبک کرده بود. خرنوف باسروصدا چند جرعه بزرگ آب خورد و گفت: ‌خیلی وحشتناکه اگر دیگر هیچ وقت برنگردم.
– بگیر بخواب بابا. سعی کن یک کم دیگه بخوابی.
ناتاشا پیراهن کلفتش را تنش کرد و پایین تخت پدرش نشست. خرنوف چندبار دیگر تکرار کرد: وحشتناکه.
بعد لبخند ترسناکی زد:
– ناتاشا اغلب خواب می بینم که توی ده مان قدم می زنم. یادت می آد، کنار رودخانه نزدیک چوب بری؟ راه رفتن توی خواب سخته. می دانی که همه جا پر از خاک اره و شن است. پاهام فرو می رود تو خاک اره و قلقلک می شه. یادته یک بار با هم رفتیم خارج؟
اخم کرد، سعی می کرد رشته کلام از دستش در نرود.
ناتاشا با تمام جزییات یادش آمد که پدرش آن روزها چه شکلی بود، ریش کوتاه روشن و دستکش جیر خاکستری و کلاه سفری چهارخانه او را به یاد آورد و ناگهان احساس کرد که زیر گریه خواهد زد. خرنوف با لحن سردی گفت: آره این جوریه.
و به تاریکی خیره شد.
– یک کم دیگه بخواب. آره بابا من همه چیز یادمه.
خرنوف با حالت عجیبی جرعه دیگری از آب سرکشید و صورتش را مالید و به بالشش تکیه داد. از توی حیاط صدای فریاد لرزان وشادی آمد.
روز بعد حدود ساعت یازده صبح ولف در اتاق خرنوف را زد. ظرف ها توی قفسه جرنگ و جرنگ کردند و خنده ناتاشا اتاق را پر کرد. بلافاصله ناتاشا از اتاق بیرون دوید و آرام در را پشت سرش بست.
– خیلی خوشحالم. بابا حالش امروز خیلی بهتره.
بلوز سفید و دامن کرمی تنش بود که روی پهلوهایش دکمه می خورد. چشم های باریکش از خوش حالی می درخشید. با عجله ادامه داد:
– دیشب حالش خیلی بد بود، چشم روی هم نگذاشت. حالا تبش کاملا قطع شده. بدنش خنک شده. حتا تصمیم گرفت از تخت بلند بشود. همین الان حمامش کردند.
ولف با لحن مشکوکی گفت: امروز آفتابیه. من نرفتم سرکار.
توی راهرو نیمه تاریک ایستاده بودند و به دیوار تکیه داده بودند و نمی دانستند که دیگر درباره چه حرف بزنند.
ولف ناگهان با جسارت جلو آمد و دست هایش را توی جیب های بزرگ شلوار چروک خورده اش فرو کرد و گفت: می دانی چیه ناتاشا؟ بیا با هم امروز برویم بیرون از شهر گردش. تا ساعت شش برمی گردیم. هان چی می گویی؟
ناتاشا ایستاده بود و یک شانه اش را به دیوار تکیه داده بود. کمی خودش را عقب کشید: چه طوری بابا را تنها بگذارم؟ حتا اگر …
ولف ناگهان با خوشحالی گفت: ناتاشا عزیزم. لطفا بی خیال باش. بابات امروز حالش خوبه. مگر نه؟ اگر یک وقت هم چیزی لازم داشته باشد خانم صاحبخانه همین دوروبر هاست.
ناتاشا آرام گفت: راست می گویی. من می روم بهش بگم.
دامنش چرخی خورد و داخل اتاق رفت.
خرنوف کامل لباس پوشیده بود و فقط یقه بلوزش را نبسته بود. بی حال کورمال کورمال روی میز دنبال چیزی می گشت.
– ناتاشا، دیروز یادت رفت روزنامه بخری.
ناتاشا مشغول دم کردن چایی روی اجاق الکلی شد.
– بابا می خواهم امروز برم گردش. ولف دعوتم کرد.
سفیدی چشم خرنوف که به آبی می زد پر از اشک شد و گفت: باشه عزیزم حتما برو. باور کن حالم امروز خیلی بهتره. اگر فقط این قدر ضعیف نشده بودم…
وقتی که ناتاشا رفت هنوز داشت کورمال کورمال دنبال چیزی می گشت. هن و هن کنان سعی کرد کاناپه را جابه جا کند. بعد زیرش را نگاه کرد. دمر روی زمین دراز کشید و همان طور ماند. سرش گیج می رفت و حالت تهوع داشت. با تلاش زیاد یواش از جایش بلند شد و تقلا کنان روی تختش رفت و دراز کشید. باز احساس کرد که از روی پلی رد می شود و صدای اره کردن تنه های زرد درخت ها را می شنود و پاهایش توی اعماق خاک اره فرو می روند و باد خنکی از روی رودخانه می وزد و سرتاپایش را خنک می کند.
– بله، توی تمام مسافرت هام، هی ناتاشا! بعضی وقت ها احساس خدایی می کردم. توی سیلان قصر سایه ها را دیدم و توی ماداگاسکار یک پرنده زمردی زدم. بومی هاشون گردن بندهای استخوانی می اندازند و شب ها مثل شغال با صدای قوهای کنار دریا آواز می خوانند . توی چادر نزدیکی های تاماتو زندگی می کردم. زمین قرمز و دریا سرمه ای بود. نمی توانم آن دریا را برات وصف کنم.
ولف ساکت شد و آرام میوه کاجی را بالا و پایین می انداخت. بعد کف دست ورم کرده اش را روی صورتش کشید و خندان گفت: حالا نگاه کن! یک قران پول توی جیبم نیست و توی ترسناک ترین شهر اروپا گیر کرده ام. صبح تا عصرتوی اداره مگس می پرانم و شب توی رستوارن راننده کامیون ها نان و سوسیس سق می زنم. اما آن وقت ها…
ناتاشا روی شکم دراز کشیده بود و بازوهایش را باز کرده بود و به آبی فیروزه ای آسمان و نوک براق و روشن کاج های سر به فلک کشیده نگاه می کرد. به آسمان خیره شده بود و دایره هایی روشن جلو چشمش می درخشیدند و ناپدید می شدند. هرازگاهی پولکی نورانی از نوک یک کاج به نوک کاج دیگر می پرید. کنارش بارون ولف با لباس گشاد خاکستری اش نشسته بود وپاهایش را جمع کرده بود و میوه کاجش را بالا و پایین می انداخت.
ناتاشا آه کشید. به نوک کاج ها خیره شد و گفت: اگر قرون وسطا بود حتما من را توی تنور می سوزاندند یا این که قدیسه می شدم. بعضی وقت ها خیالات عجیبی به سرم می زند. از شدت سرخوشی بی وزن می شوم و احساس می کنم توی هوا معلق هستم. بعد ناگهان همه چیز را می فهمم، مرگ، زندگی، همه چیز را. یک بار وقتی حدود ده سالم بود نشسته بودم توی اتاق غذا خوری نقاشی می کردم. بعد خسته شدم و توی فکر رفتم. ناگهان، خیلی سریع، زنی پابرهنه آمد تو. لباس آبی رنگ و رو رفته ای تنش بود. شکمش بزرگ بود و صورتش کوچک و لاغر و زرد و چشم های خیلی مهربان و اسرار آمیز داشت. بدون این که به من نگاه کند با عجله رد شد و رفت اتاق کناری. من نترسیده بودم و نمی دانم چرا فکر کردم آمده کف اتاق ها را بشورد. دیگر هرگز ندیدمش. اما می دانی کی بود؟ مریم باکره.
ولف لبخند زد: چرا این فکر را می کنی ناتاشا؟
– می دانم. پنج سال بعد خوابش را دیدم. یک بچه توی بغلش بود و بچه فرشته ها پاهایش را گرفته بوند، درست مثل نقاشی رافائل، فقط همه شون زنده بودند. به جز این بعضی وقت ها یک چیزهای دیگری هم می بینم. توی مسکو وقتی بابا را بردند و من تنها توی خانه مانده بودم می دانی چی شد؟ روی میز یک زنگوله کوچک برنزی بود، از همان ها که توی تبرول می اندازند گردن گاو. ناگهان زنگوله توی هوا بلند شد و جرنگ جرنگ صدا داد و بعد افتاد زمین. چه صدای پاک و شفافی داشت.
ولف نگاه عجیبی به او انداخت. کاج را محکم پرت کرد و با لحن سرد و مبهمی گفت: ناتاشا باید چیزی بهت بگم. می دانی، من هیچ وقت نه آفریقا رفتم و نه هند. همه اش دروغ بود. تقریبا سی سالم شده اما به جز سه تا شهر روسیه و چندتا ده و این کشور متروک جایی را ندیده ام. معذرت می خواهم.
لبخند غمگینی زد. ناگهان دلش برای همه تخیلاتی که از کودکی تا آن موقع دلش را با آن ها خوش کرده بود سوخت.
هوای پاییزی خشک و گرمی بود. نوک طلایی کاج ها تاب می خوردند و تنه هاشان صدای غژوغژ خفیفی می داد.
– مورچه.
ناتاشا بلند شد و دامنش را تکاند و دستی به دامنش کشید: روی مورچه نشسته ایم.
ولف پرسید: خیلی ازم بدت می آد؟
ناتاشا خندید: شوخی می کنی؟ تازه حالا با هم مساوی شدیم. من هم هرچی درباره تخیلاتم و مریم باکره و آن زنگوله گفتم خیال پردازی بود. یک روز همه اش به سرم زد و بعد از آن کم کم احساس کردم که واقعا این اتفاق ها افتاده.
ولف ناراحت گفت: آره درست همین طوره.
ناتاشا که سعی می کرد طعنه نزند گفت: پس باز هم برام از مسافرت هات بگو.
ولف با حرکتی از روی عادت قوطی سیگار بزرگش را درآورد.
– در خدمتم. یک بار وقتی داشتیم با قایق بادبادنی از برونی می رفتیم سوماترا…
کناره دریاچه شیب ملایمی داشت. عکس تخته های چوبی اسکله مثل مارپیچی خاکستری توی آب افتاده بود. آن طرف دریاچه جنگل سیاه کاج ادامه داشت. اما این جا و آن جا تنه های سفید و برگ های زرد مات درخت های سپیدار به چشم می خوردند. تصویر نورانی ابرها توی آب فیروزه ای شنا می کرد، ناتاشا ناگهان یاد مناظر لویتن افتاد. احساس کرد توی روسیه هستند، فقط توی روسیه از شدت زیبایی و خوشبختی بغض گلوی آدم را می فشارد. خوش حال بود که ولف ماجراهایی غیرواقعی اما تا این حد شگفت تعریف می کند. ولف سنگ های کوچکی روی آب طوری پرت می کرد که قبل از آن که فرو روند لحظه ای روی آب سر می خورند و جلو می رفتند. وسط هفته بود و هیچ کس آن دوربرها نبود، فقط گاهی صدای فریاد کوتاهی از تعجب یا خنده ایی از دور به گوش می رسید. روی دریاچه قایقی با بادبان سفیدی شناور بود. مدتی طولانی کنار ساحل قدم زدند. از شیب کناره دریاچه بالا رفتند و توی مسیری که بوی نمناک بوته های تمشک سیاه می داد راه رفتند. کمی بعد به کافه متروکی رسیدند که نه مشتری داشت و نه خدمتکار. انگار ناگهان جایی آتش گرفته باشد و همه با لیوان ها و بشقاب هاشان فرار کرده باشند. ولف و ناتاشا تو رفتند و دوتادور کافه گشتند و پشتت میزی نشستند و وانمود کردند که می خورند و می نوشند و گروه موسیقی برایشان می نوازد. و همانطور که داشتند می خندیدند ناتاشا احساس کرد که از دور واقعا صدای موسیقی غریبی می شنود. با حالتی اسرار آمیز بلند شد و به طرف ساحل دوید. بارون ولف ناشیانه دنبالش دوید و گفت: صبر کن ناتاشا هنوز پول نداده ایم.
بعد ساحلی به رنگ سیب سبز پیدا کردند که پر از جگن بود و نور خورشید روی آب مثل طلای مذاب برق می زد. ناتاشا که چشم هایش را نازک کرده بود و سوراخ بینی اش باز و بسته می شد، چندین بار تکرار کرد: وای خدا چقدر زیبا!
ولف انگار کمی دلخور بود. با وجود آن که روز آفتابی و زیبایی بود سایه غمگینی روی دریاچه افتاده بود.
ناتاشا اخم کرد و گفت: نمی دانم چرا احساس می کنم که حال بابا بدتر شده. نباید تنهاش می گذاشتم.
ولف یاد پاهای لاغر و تاول زده پیرمرد افتاد که داشت توی تختش برمی گشت. فکر کرد: اگر واقعا امروز بمیرد چی؟
– این حرف را نزن ناتاشا الان حالش خوبه.
ناتاشا بلافاصله موافقت کرد: من هم همین فکررا می کنم.
ولف کتش را درآورد. بدن چاقش توی بلوز راه راه کمی بوی عرق می داد. ناتاشا راست جلویش را نگاه می کرد و راه می رفت و از این که گرمای بدن ولف را کنارش احساس می کرد خوش حال بود.
ولف همان طور که چوب کوچکی را توی هوا تکان می داد و صدایی شبیه سوت از آن در می آورد گفت: من خیال بافی می کنم. ناتاشا نمی دانی چقدر با خیالات خودم خوشم. واقعا به نظرت وقتی از رویاهام طوری حرف می زنم که انگار واقعی هستند دروغ می گم؟ دوستی داشتم که سه سال توی بمبی خدمت کرده بود. بمبی! وای خدا! بعضی اسم ها چه آهنگی دارند. گفتن اسمش هم هیجان آوره. پر از نور خورشید و طبله. ناتاشا فکرش را بکن. این دوست من اصلا یک تعریف درست و حسابی از بمبی نمی کرد. به جزدردسرهای کارش و گرما و تب و زن یک کلنل انگلیسی چیز دیگه ای یادش نمانده بود! کدام ما واقعا رفته ایم هند؟ معلومه که من رفته ام. بمبی، سنگاپور. مثلا من قشنگ یادمه که…
ناتاشا داشت درست روی لبه آب راه می رفت و موج های کوچک دریاچه به پایش می خورد. از پشت جنگل قطاری رد شد و سوت طولانی آهنگینی زد. روز کمی طلایی تر و کمی ملایم تر شده بود و جنگل آن طرف دریاچه حالا آبی به نظر می رسید.
نزدیک ایستگاه قطار ولف یک پاکت کاغذی پر از آلو خرید، ولی آلوها ترش از آب درآمدند. توی واگن چوبی خالی قطار نشسته بودند و ولف آلوها را یکی یکی از پنجره بیرون می انداخت و دایم می گفت که حیف شد توی کافه از زیر لیوانی های گرد مقوایی که زیر لیوان آب جو گذاشته بودند کش نرفته است.
– نمی دانی وقتی بندازیشون هوا چه قشنگ اوج می گیرند ناتاشا. خیلی جالبه.
ناتاشا خسته بود. چشم هایش را محکم می بست و احساس می کرد که توی شب فرو رفته است. کم کم چشمش را باز می کرد و شب ناپدید می شد و سرش گیج می رفت.
– وقتی دارم برای بابام ماجراهای امروز را تعریف می کنم لطفا حرفم را درست نکن. شاید یک کم به ماجراها رنگ و لعاب بدهم و چیزهای جالبی از خودم دربیارم. خودش می فهمد.
وقتی که به شهر رسیدند تصیبم گرفتند تا خانه پیاده بروند. بارون ولف کم حرف شده بود و زیر چشمی به ماشین های پر سرو صدا نگاه می کرد. اما ناتاشا انگار داشت روی دریا راه می رفت. به نظرش می رسید که از شدت خستگی بال درآورده و بی وزن شده است. ولف به اندازه هوای گرفته بعد از ظهر افسرده به نظر می آمد. یک چهاراه مانده به خانه شان ولف ناگهان ایستاد و ناتاشا از او جلو زد. بعد او هم ایستاد. اطرافش را نگاه کرد. ولف شانه اش را بالا انداخت و دستش را در اعماق جیب شلوار گشادش فرو کرد. سر تراشیده اش را مثل یک گاو نر خم کرد و همان طور که به پیاده رو نگاه می کرد به ناتاشا گفت که عاشقش است. بعد با سرعت برگشت و دور شد و توی یک سیگارفروشی رفت.
ناتاشا گیج و سردرگم همان جا ایستاده بود. بعد آهسته به طرف خانه راه افتاد. فکر کرد: این را هم باید به بابا بگم.
مه همه جا را فرا گرفته بود و نور چراغ های خیابان مثل سنگ های قیمتی توی مه می درخشیدند. احساس می کرد که دارد ضعف می کند. اطرافش ساکت بود. وقتی که به در خانه رسید پدرش را دید. کت سیاه اش را پوشیده بود و یقه باز بلوزش را با یک دست گرفته بود و با دست دیگر کلید های در را تاب می داد. با عجله از در بیرون آمد. کمی قوز کرده بود و توی مه به طرف دکه روزنامه فروشی می رفت.
ناتاشا صدایش زد و دنبالش رفت: بابا.
خرنوف کنار پیاده رو ایستاد و سرش را خم کرد و با لبخند آشنا و مشتاقش به ناتاشا نگاه کرد.
ناتاشا گفت: بابا چان عزیز دلم! نباید بروی بیرون.
پدر سرش را دربرگرداند و با صدای خیلی ملایمی گفت: ناتاشا جان، خبر خیلی خوبی توی روزنامه امروز چاپ کرده اند. اما من یادم رفته پول بردارم. می توانی بدویی بروی بالا و پول بیاری؟ همین جا منتظرت می مانم.
ناتاشا در را فشار داد و از کنار پدرش ر رد شد. خوش حال بود که پدرش این قدر حالش خوب شده است. با سرعت از پله ها بالا رفت انگار توی رویا باشد. تند از راهرو رد شد.
– این طور که منتظر من واستاده ممکنه سرما بخورد.
معلوم نبود چرا چراغ راهرو روشن بود. ناتاشا به طرف در اتاقشان رفت و صدای حرف زدن چند نفر را از پشت در شنید. در را به سرعت باز کرد. چراغ روی میز حسابی دود می کرد. خانم صاحبخانه، خدمتکار و یک نفر که ناتاشا نمی شناخت جلو تخت ایستاده بودند. وقتی ناتاشا وارد شد همه به طرفش برگشتند و صاحبخانه با تعجب فریادی زد و طرف او آمد.
تازه آن موقع ناتاشا پدرش را دید که روی تخت دراز کشیده بود. شباهتی به مردی که چند لحظه پیش دیده بود نداشت، جسد پیرمرد ریزنقشی بود با بینی ای شبیه موم.
نویسنده: ولادیمیر ناباکوف
مترجم: دنا فرهنگ

ترجمه از روسی: دمیتری ناباکوف – سیرکا 1924
درباره داستان:
این داستان برای اولین بار به زبان انگلیسی در شماره 9 ژوئن 2008 مجله نیویورکر چاپ شده است.
Natasha: PHOTOGRAPH: BASTIENNE SCHMIDT, “EMBROIDERY” 2007

طوطی

طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست می‌داشت.
وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمی‌گردد، مأیوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه بیسکویت سروته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ «هر جا که این‌جا نیست.» با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدم‌ها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگی خصوصیم از مردم چیزی ندیده بودم.
بی‌هدف خیابان را در پیش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هرگاه امتداد خیابان در تقاطع با خیابان دیگر به دیوار می‌رسید، به راست یا به چپ می‌پیچیدم. سرانجام خود را، خسته و از پای درآمده، کنار یک دکان پرنده فروشی یافتم. نزدیک سه راه سیروس.
پرنده‌ها بعضی خاموش بودند و بعضی چرت می‌زدند و بعضی جک‌جکی داشتند. ناگهان چشمم به یک طوطی افتاد که قفسش آویخته بود. همین که نگاهش کردم، با صدای عروسک‌گردان‌های خیمه‌شب‌بازی واژه‌هایی را ادا کرد که انگار می‌گوید: «حمید آمد.» سپس تکرار و تکرار و هر بار تندتر از بار پیشین تا سرانجام ساکت ماند.
عجب! اسم مرا از کجا می‌دانست؟ نمی‌دانم دچار توهم شده بودم یا واقعاَ طوطی چیزی شبیه «حمید» یا «عمید» یا «امیر» می‌گفت.
به مغازه‌دار گفتم:
– این طوطی چند؟
– پنجاه هزار تومن.
– او… وه!
– نطقش عالیه، هر چی بگی یاد می‌گیره.
در همین هنگام طوطی داد زد: یاد می‌گیره، یاد می‌گیره، یاد می‌گیره…
– کم‌تر…
– صرف نمی‌کنه. لنگه‌ش پیدا نمی‌شه. جوونه، نزدیک صد سال عمر می‌کنه. ببرش.
طوطی داد زد: ببرش، ببرش، ببرش…
– تخفیف بده.
– پنج تومنشم ندین. قفسشم مال شما. آینه هم داره.
در دل گفتم « توتک» رفته، من تنها هستم. این طوطی مونسم می‌شه. دست در جیب بغلم کردم و چهل وپنج هزار تومان شمردم و روی پیش‌خوان گذاشتم. دکاندار قفس را با چوب قلاب‌دار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد.
– قدمش خیر باشه.
– چی می‌خوره؟
– تخم آفتاب‌گردان، زرده‌ی تخم‌مرغ پخته رُ خورد کن، با سبزی‌جات بده بخوره. گوشتم می‌خوره، پخته بده که مریض نشه. پسته و بادوم و فندقم خیلی دوس داره. قندم مایه‌ی عشقشه.
– خرجشم که زیاده.
– از زن کمتره!
– عجیب! از کجا فهمیده که زن من رفته؟
انگار که از خانه بیرون آمده بودم و ده پانزده کیلومتر پیاده گز کرده بودم که این طوطی را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف دیگر خیابان رفتم.
– تاکسی!
جلو پایم ایست کرد.
– دربست، سیدخندان.
طوطی کز کرده و خاموش بود. انگار می‌ترسید. سوار که شدم، راننده نگاهی به طوطی انداخت و گفت:
– تازه خریدین؟ مبارک باشه.
طوطی ناگهان به سخن در‌آمد و گفت:
– مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه…
برای چند دقیقه غم‌هام را فراموش کردم.
بچه‌های محل ورود طوطی را به خانه دیدند. از فردا التماس‌کنان می‌خواستند به خانه بیایند و با طوطی صحبت کنند. به آن‌ها گفتم اگر پدر و مادرشان از آن‌ها راضی باشند و به آن‌ها اجازه بدهند، می‌توانند روزهای جمعه صبح بیایند و یک ربع ساعت طوطی را ببینند.
کارم درآمده بود.
طوطی خیلی نقل داشت: در آینه خودش را نگاه می‌کرد. با عکس خودش حرف می‌زد. نوکش را به نوک تصویر آینه می‌سایید. چشم‌هایش را خمار می‌کرد. قر گردن می‌آمد. بال‌هایش را باز و بسته می‌کرد و جلو چشم تماشاچی‌ها بر دلبری‌ها می‌افزود.
وقتی از خانه بیرون می‌رفتم جیغ می‌کشید. کم‌کم یادش دادم که بگوید: «زود برگرد.» وقت صدای چرخاندن کلید در قفل یا صدای پای مرا می‌شنید داد می‌زد: « حمید آمد! حمید آمد!…»
دیگر تنها نبودم. بچه‌های همسایه و حتی بزرگ‌ترها به دیدن طوطی می‌آمدند. اسمش را« توتک» گذاشته بودم. به دنبال اسم زنم. برایش فندق و پسته مغز می‌کردم. هر روز سینی زیر قفسش را می‌شستم. قندبه دهانش می‌گذاشتم. باش حرف می‌زدم. در قفسش باز بود. خودش از قفس بیرون می‌پرید و روی زانوهایم می‌نشست. بعد می‌پرید روی دوشم. بعد با منقارش گوشم را می‌خاراند.
صبح که از خانه بیرون می‌رفتم در قفس را محکم می‌بستم که گربه به سراغش نرود.
یک روز یکی از همسایه‌ها به دیدن من و طوطی آمد. البته بیش‌تر به دیدن طوطی. از تماشای طوطی که خسته شد نشست. برایش چای ریختم و کنارش نشستم. در میان صحبت پرسید: «توتک خانم کجاست؟ مدتی‌ست پیدایش نیست.»
– رفته پیش مادرش، بچه که نداریم. دلتنگی می‌کرد. هر چه از دستم برمی‌آمد محبت می‌کردم. راضی نمی‌شد. دست من که نیست. بچه می‌خواست . نداشتیم که.
– تقصیر کدامتانه؟
می‌خواستم بگویم «تقصیر چیه؟ وقتی نمیشه، نمیشه دیگه.» فهمیدم منظورش این است که عیب از کدامتان است.
– عیب از منه آقا. دکتر می‌گه بچه که بودی حتماَ اُریون گرفتی. ممکنه که بچه‌دار نشی.
– دوادرمون کردی؟
– خیلی. افاقه نمی‌کنه.
– دکتر علفی می‌گن خوبه.
– حالا که زنم رفته. باشه تا بعد.
– پس طوطی رُ واسه‌ی همین آوردی.
– بله.
– من دو تا مرغ عشق دارم. زنم از دستشون خسته شده می‌آرم براتون.
در دل گفتم: طوطی که دارم. مرغ عشق هم داشته باشم، ببینم جای بچه‌ و زن پر می‌شه یا نه.
– متشکرم، بیارین.
قفس مرغ‌عشق‌ها رُ روبه‌روی قفس طوطی به اتاق آویختم. طوطی از قفس بیرون بود. گذاشتمش توی قفس و رفتم به سراغ مرغ‌عشق‌ها. مقداری شاهدانه برداشتم و ریختم توی ظرفشان. طوطی جیغ کشید. بعد رویش را به طرف دیوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به چرت‌زدن. گفتم: توتک! خوابی؟ باز ساکت ماند. یک حب قند برداشتم و رفتم نزدیک قفس. اعتنا نکرد و رویش را برگرداند. فهمیدم حسود شده و قهر کرده.
مرغ‌عشق‌ها از سروکول هم بالا می‌رفتند و سروصدا می‌کردند. یک دفعه طوطی مثل زن‌ها شروع کرد به شیون و بال‌ها را از دو طرف به سرش می‌کوبید. وحشت‌زده به طرف قفس دویدم و گفتم: «توتک جان، آرام باش، صدا نکن.» ساکت شد. مثل این‌که از حال رفته باشد، یک بری گوشه قفس افتاد و کم‌کم خوابش برد.
شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلویزیون را روشن کرده بودم. طوطی در خواب بود یا از حال رفته.
صبح با صدای مرغ‌عش‌ق‌ها از خواب بیدار شدم. دیدم طوطی همان‌طور کز کرده و لال کنج قفس تپیده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم آفتاب‌گردان‌ها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهمیدم هوا پس است. صبر کردم تا روز کمی خودش را نشان بدهد و همسایه از خواب بیدار شود، قفس مرغ‌عش‌ق‌ها را برداشتم. به طرف خانه همسایه رفتم و در زدم.
آقای براتی تازه از خواب بیدار شده بود. عبایی روی دوشش انداخته و دندان‌های مصنوعی را هنوز در دهان نگذاشته بود.
– سلام عرض می‌کنم.
– علیکم‌السلام. خیر باشه . کله سحر!
– بله، انشاءالله خیره. طوطی من تحمل این دو تا زبون بسته رُ نداره. مریض شده. می‌ترسم از دست بره. پرنده‌ها رُ آوردم خدمت خودتون.
– آقا، اینا خیلی ارزش دارن. من به کس دیگه غیر از شما نمی‌دادمشون. گفتم شما بچه ندارین، سرتون گرم بشه.
– بله، می‌دونم، اما طوطیه خیلی حسوده، ممکنه نفله بشه.
با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت:
– خوش آمدین. حالا بفرمایین یه چایی میل کنین. فهمیدم که در دل می‌گوید: زود گورت را گم کن. لیاقت محبت نداری.
– متشکرم. چایی صرف شده. باید برم اداره. دیر می‌شه. خداحافظ.
کلید را که در جای کلید چرخاندم، صدای طوطی بلند شد: « حمید آمد، حمید آمد…» انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ایستادم و گفتم:
– خیلی حسودی‌ها، زن بیچاره‌ام آن‌قدر حسود نبود.
– بود، بود، بود…
– عجب! تو طوطی نیستی، جنی!
یک حبه قند برداشتم و دستم را توی قفس بردم. به ملایمت قند را از دست گرفت و کروچ‌کروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بیرون آمد و روی دستم نشست و با منقارش گوشم را خاراند. آشتی کرده بود.
زندگیم با طوطی شیرین شده بود. همراه با من به تلویزیون نگاه می‌کرد. به رادیو گوش می‌داد. شب‌ها همپای من بیدار می‌نشست و چرت ‌می‌زد و صبح زودتر از من از خواب بیدار می‌شد.
در اداره که مشغول کار بودم گه‌گاه دلم شور می‌زد که مبادا در قفسش بازمانده و گربه او را خورده باشد. عصر پس از خرید لوازم خوراک خودم و او یکسره به خانه می‌آمدم. دلم برایش تنگ می‌شد. وقتی می‌گفت: «حمید آمد»، همه غم‌ها از دلم می‌رفت.
داشتم توتک را فراموش می‌کردم که یک روز جمعه بعدازظهر در زدند. باز کردم توتک بود، زن خوشگل بچه‌سالم، خودش را در آغوش انداخت و بغضش ترکید. گرم بود. مهربان بود. بوی گل می‌داد. فقط توانستم بگویم: «چرا رفتی؟» و توانست بگوید: «چرا دنبالم نیامدی؟» بغلش کردم و آوردم توی اتاق روی مبل نشاندم. لباس خانه‌اش را آوردم. خودم لباسش را عوض کردم. در آغوشم لمید. هنوز گریه می‌کرد. چشم‌های خیس و گونه‌های شور از اشکش را بوسیدم. لب‌هاش داغ و پرخون و نازک مثل همیشه بود. چشمش به طوطی افتاد. گفتم:
– خیلی بامزه‌س، آزاری نداره.
سر تکان داد. طوطی باز بغض کرده بود. زنم گفت:
– ببرش بیرون، می‌خوام بات تنها باشم.
– چشم.
طوطی را به اتاق دیگر بردم و از هر چه جز زنم فارغ شدم. گپ زدیم. گله‌گزاری کردیم. از روزگار گفتیم . خوردیم. نوشیدیم. دمار از دوری‌ها برآوردیم و… صبح شد.
یک مرتبه به یاد طوطی افتادم. به سراغش رفتم. قفس خالی بود. وای، یادم رفته بود در قفس را ببندم. همه جا را گشتم . اتاق‌ها، حیاط، زیرزمین، انبار… نبود که نبود.
طوطی، توتک، کجایی؟
هیچ جوابی نبود. پیش زنم برگشتم و با نگرانی گفتم:
– طوطی رفته، فرار کرده…
خونسرد گفت:
– رفته که رفته. من که آمده‌ام. دیگه طوطی می‌خوایی چه کنی؟ و خندید.
با این همه دو سه هفته‌یی دلم برای طوطی تنگ می‌شد. کم‌کم فراموشی آمد. یک روز با توتک صحبت‌کنان از کوچه می‌گذشتیم. از پشت پنجره خانه آقای براتی یک دفعه صدای طوطی را شنیدم که می‌گفت:
– حمید آمد. حمید آمد. حمید آمد…
خشکم زد. به توتک گفتم:
– طوطی به خانه براتی رفته.
براتی گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده. زنم گفت:
– مهم نیس، جاش خوشه. بذا همون جا باشه. ما خودمون بچه‌دار می‌شیم. وقت برای نگه‌داری طوطی نداریم.
– چی؟
– بچه‌دار می‌شیم، من حامله‌م.
– چرا به من نگفتی؟
– می‌خواستم مطمئن بشم.
– حالا مطمئن شدی؟
– بله.
بچه‌دار نمی‌شدیم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچه‌دارمی‌شیم. نکنه، نه، نه.
جلوی چشمم سیاه شده بود و نزدیک بود بیفتم! نکند در غیبت؟ نه، نه! در این خیالا کار شیطونه، بعضی خیالا گناهه.
انگار کسی بیخ گوش گفت:
– مگه طوطی تخم وترکه تو بود که آن‌قدر دوستش داشتی؟
– هان؟ طوطی؟ بچه؟ توتک؟
پرده سیاه از جلو چشمم کنار می‌رفت. زانوهایم جان می‌گرفت. بچه‌دار می‌شیم. دیگه وقت نگه‌داری طوطی نداریم. با دکتر علفی‌یم کاری نداریم…
به زنم گفتم:
– باید بریم پیش دکتر زنان، باید رژیم مناسب داشته باشی. بریم دستور بگیریم.
نویسنده: سیمین بهبهانی
برگرفته از:
دنیای سخن
سال شانزدهم
شماره 90، اسفند78 و فروردین 79
حروفچین: شراره گرمارودی

چاه‏ کن‏ ها

فکر نمى‏کردم دیگر کسى پیدا بشود مرا را یاد گذشته ‏ام بیندازد. شغل و حرفه جوانى‏ام را کنار گذاشته بودم و خانه‏ام را بارها عوض کرده بودم تا مبادا کسى ردى از من بگیرد. وقتى آن روز پست‏چى در را زد و نامه را دستم داد و خواست که توى دفترش را امضا کنم خیال کردم اشتباهى پیش آمده است. در طول آن همه سال کسى برایم نامه ننوشته بود. اما نشانى درست بود. همان بود که باید باشد. پاکت را که باز کردم دیدم آن‏چه سال‏ها از آن فرار مى‏کردم بالأخره اتفاق افتاده است. نوشته روى کاغذ کوتاه بود و پیدا بود که نویسنده‏اش مرا مى‏شناسد. خواسته بود که به ملاقاتش بروم. مرا هم‏کارِ قدیمى خوانده بود، و خودش را کسى که مى‏خواهد آرامش را به من برگرداند. خواسته بود که بیش از این از خودم و از دیگران فرار نکنم، و هیچ‏وقت فراموش نکنم که آدم‏ها راهى جز پناه بردن به یک‏دیگر ندارند. پاى کاغذ، به جاى امضا، نوشته بود: دوست‏دار شما مقنى‏باشى.
دوست داشتم خیال کنم که خواب مى‏بینم یا کسى دارد با من شوخى مى‏کند. چه‏طور همچو چیزى ممکن بود؟ تنها شاهد ماجرا، مالک پیر آن عمارت قدیمى، سال‏ها پیش مرده بود. محال بود پیش از مرگش چیزى به کسى گفته باشد، چون پاى خودش هم گیر بود. او بود که پیشنهاد کرد لَبِ ماجرا را تو بگذاریم و دهن‏مان را براى همیشه ببندیم.
اولین چیزى که به خاطرم رسید این بود که خانه‏ام را عوض کنم یا به شهر دیگرى بروم و باز خودم را گم و گور کنم. اما کجا مى‏توانستم بروم؟ کسى که بعد از آن همه سال پیدایم کرده بود بعد از این هم مى‏توانست ردم را بگیرد. اگر مى‏خواست مرا توى دردسر بیندازد برایم نامه نمى‏نوشت، و نمى‏خواست که به دیدارش بروم؛ آن هم در پاتوغ چاه‏کن‏ها که دیگر پایم را به آن‏جا نگذاشته بودم. شاید هم مایه‏تیله‏اى مى‏خواست، اما من که چیزى در بساط نداشتم.
تا یک ساعت مانده به زمان ملاقات، در آن بعد از ظهر آخرین جمعه ماه، با خودم کلنجار مى‏رفتم و هنوز دو به‏شک بودم. صبح چیزى نخورده بودم و ظهر، به‏زحمت، لقمه‏اى از یک تخم‏مرغِ آب‏پزِ نیم‏بند را به دهن گذاشته بودم. از آن همه سیگارى که کشیده بودم دهنم تلخ بود. باران، از قبل از ظهر، یک‏ریز و نم‏نم مى‏بارید. نیم‏ساعتى زودتر خودم را به کوچه آن طرف خیابان، که باریکه آبى از میانش مى‏گذشت، رساندم. زیر نیم‏تاقِ دکانِ بسته‏اى واایستادم تا آدم‏هایى را که به قهوه‏خانه مى‏رفتند زیر نظر بگیرم. قهوه‏خانه همان بود که آخرین بار دیده بودم، با همان درِ سه‏لته‏اىِ چوبى که رنگ سبز روشن داشت و سایبانِ برزنتىِ راه‏راه. چنار پیرِ جلو قهوه‏خانه هم بود که به شاخه‏هاى لختش نوارهاى پارچه‏اىِ رنگى بسته بود. آن نوارها را پیش‏تر ندیده بودم. قفس بزرگ پرنده‏ها، همان‏جا، پشت شیشه پنجره آویزان بود، اما پرنده‏اى تویش نبود. شاید هم بود و چشم‏هاى کم‏سوى من نمى‏دید.
به ساعتم که نگاه کردم دیدم از پنج گذشته. چشم‏هایم از سرما آب افتاده بود. باید مى‏رفتم تو. قیافه آشنایى ندیده بودم. آدم‏ها خودشان را در پالتو و بارانى و نیم‏تنه‏هاى کلفت و ضخیم، با شال و کلاه، پوشانده بودند – و بعضى هم زیر چتر – و همه مثل هم بودند. شاید اگر حس نمى‏کردم که چشم‏هایى در تمام آن مدت دارد مى‏پایدم راهم را مى‏کشیدم و مى‏رفتم. وقتى خودم را جلو درِ قهوه‏خانه رساندم دست‏هایم را از جیب‏هایم درآوردم و برگه یقه بارانى‏ام را پایین زدم و رفتم تو. قهوه‏خانه در بخار رقیقى شناور بود. دو قنارىِ کوچک کنجِ قفس کز کرده بودند.از راه‏رو قناس و باریک گذشتم و از سکوىِ سیمانىِ شیب‏دارى پایین رفتم و جلو حوضِ شش‏ضلعىِ وسط قهوه‏خانه، که خالى و خشک بود، واایستادم. مشترى‏ها پشت میزها، دورتادورِ حوض، تنگ‏هم نشسته بودند. صدا از کسى درنمى‏آمد. داشتند به صفحه کوچکِ تلویزیونِ سیاه و سفیدى که روى رفِ چوبىِ کمرکشِ دیوار بود نگاه مى‏کردند. شعبده‏بازِ شنل‏پوشِ دیلاقى، با دستار و ریشِ خاکسترىِ بلند، مشغول تردستى بود. پشتِ تنها میز خالى، که به دستگاه قهوه‏چى و سماورِ مسوارِ قل‏قل‏زنِ او نزدیک بود، نشستم. پاهایم گزگز مى‏کرد. به جز قهوه‏چى که پشت دخل چپق مى‏کشید کسى به من نگاه نکرد. خودش بود. اما پیر شده بود و قوزش درآمده بود. وقتى برایم چاى آورد طورى نگاهم کرد که گفتم لابد مرا شناخته است. با کف دست نرمه آب‏چکانِ بینى را مالید و لخ‏لخ رفت نشست سرِ جایش. قیافه هیچ یک از مشترى‏ها آشنا نبود. جرعه‏اى از چاى نوشیدم. جوشیده بود. قهوه‏چى نگاهم مى‏کرد و به چپقش پک مى‏زد. پاکت سیگارم را که درآوردم رعد غرید و چوب‏سیگار از توى پاکت افتاد زمین و غل خورد رفت تا بیخِ دیوار. دولا که شدم زمین زیر پایم خالى شد و چشم‏هایم را بستم. ته حلقم سوخت. میز لق‏لق مى‏زد. فشارى روى شانه و بعد مچم حس کردم.
– بلند شوید! بفرمایید چوب‏سیگارتان.
انگار روى زمین ولو شده بودم. کفِ سیمانىِ قهوه‏خانه سرد بود. نوک انگشت‏هایم، که زیر میز را کورمال با آن گشته بودم، مورمور مى‏شد. در فاصله‏اى بسیار نزدیک چشم‏هایى را روبه‏رویم، آن‏طرف میز، دیدم که آخرین‏بار در آن انبارىِ نمور و خفه دیده بودم. همان چشم‏هاى زاغِ درشت بود، اما در چهره‏اى آفتاب‏سوخته و ورچروکیده که داغِ زخم کهنه‏اى از میان ابروهاى جوگندمى‏اش گذشته بود و مثل هلالى به رنگ بنفش گونه چپش را به دو نیم کرده بود. لبخند مى‏زد. خودم را عقب کشیدم، طورى که پاشنه سرم به دیوار خورد.
– پناه بر خدا!
کلاه پشمىِ سیاهى را، که لوله کرده بود، روى میز انداخت. صندلى را کشید و نشست.
– خدا را شکر! مى‏بینم که خیلى پیر نشده‏اى.
موى سرش یک‏تیغ سفید بود. شقیقه‏هایم تیر مى‏کشید. قهوه‏چى که با قاشقک سیاهى توتون سوخته چپقش را در زیرسیگارى خالى مى‏کرد نگاهش به ما بود.
گفت: مى‏دانستم مى‏آیید. خوب، من منتظرم.
گفتم: منتظر؟ منتظر چى؟
– به دلت بد نیار، همان چیزى را بگو که بیست و پنج سال پیش باید مى‏گفتى. من این همه سال صبر کردم.
– اما آن پایین، تو چاه…
رعد ترکید. جام پنجره‏ها لرزیدند. روى صفحه تلویزیون فقط برفک بود. همهمه‏اى بلند شد. شعبده‏بازِ شنل‏پوش دوباره پیدایش شد. مشترى‏ها دست زدند. گفت: ما همه صبر کردیم.
– همه یعنى کى؟
خندید و دیدم که دهنش چاله بى‏دندانى است با لثه‏هاى سیاه و پیله کرده. گفت: بله، همه. پدر و مادرم تو چشم‏انتظارى دق آوردند. زن فرج هم عقل از کله‏اش در رفت سر گذاشت به صحرا و یتیم‏غوره‏هاش ماندند رو دست من.
کبریت را که گیراندم خاموش شد. فندک زد و شعله را زیر سیگارم گرفت. سیگار خودش را هم روشن کرد. قهوه‏چى یک استکان چاى جلوش گذاشت. از گوشه چشم‏هاى آب‏چکانش به من نگاه کرد و گفت: شما چى؟ میل دارید؟ تازه‏دم است.
– بله، ممنونم.
استکان خالى را برداشت، و لُنگ چرک‏تابش را کشید روى میز و استکان چاى دیگرى آورد. بعد رفت به طرف قفس قنارى‏ها. خنکایى روى تیره پشتم حس مى‏کردم. سیگار را از گوشه لبش برداشت و سرش را آورد جلو و گفت: بعد از این همه قلیه‏انتظارى باز هم نمى‏خواهى حرف بزنى؟ نکند هنوز مرا به جا نیاورده‏اى؟
خوب هم به جا آورده بودم. چه‏طور مى‏توانستم او را فراموش کنم؟ گفتم: چى را مى‏خواهى بدانى؟
– همه‏اش را، از سیر تا پیاز. من یکى حق دارم بدانم که آن زیر چه اتفاقى افتاد.
پره‏هاى بینىِ تیغ‏کشیده‏اش مى‏لرزید. سیگار را با دو انگشت گوشه لبش مى‏گذاشت و پک مى‏زد و بعد به مشتوکش نگاه مى‏کرد.
– کاش مى‏توانستم.
– یعنى چى که کاش مى‏توانستى؟
– ازم نخواه. نمى‏توانم بگویم.
– من باید بدانم.
آن‏قدر بلند گفته بود که همه برگشته بودند به ما نگاه مى‏کردند. با مشتش هم روى میز کوبیده بود. قهوه‏چى آمد از کنارمان گذشت و رفت دور حوض چرخى زد. صدایش را آورد پایین و گفت: خواهش مى‏کنم. من برادرشم، باید بدانم.
– چى را مى‏خواهى بدانى؟ خوش‏حال باش که جاى من نبوده‏اى.
مچم را گرفت. سیگار گوشه لبش دود مى‏کرد. مى‏شنیدم که دندان‏قروچه مى‏رود. خواستم دستم را بیرون بکشم که بندهاى انگشت‏هایش شل شد، گفت: لب بترکان رفیق! محض رضاى خدا بگو آن زیر چه پیش آمد؟
قهوه‏چى دور حوض مى‏پلکید و ما را زیرچشمى مى‏پایید. گفتم: جاى نقلش تو همچین ناهاربازارى نیست.
– جاش همین‏جاست. اگر چشم بگردانى مى‏بینى که غریبه‏اى میان ما نیست. براى همین خواستم که بیایى این‏جا.
نگاه که کردم دیدم قیافه‏ها هنوز برایم غریبه است؛ به جز قهوه‏چى که خم شده بود و انگار داشت دست‏هایش را توى حوض که خالى بود آب مى‏کشید. با اشاره سر گفت: آن یکى را نگاه کن! باید او را بشناسى. جلو چشمش چاه روى برادر دوقلوش چپ شد.
مردى بود با کلاه شاپو خاک گرفته که پشت میز روبه‏روى ما قلیان مى‏کشید. دست راستش، که نى‏پیچ را با آن گرفته بود، مى‏لرزید. با هر پک، انگار کهه بزند، سینه‏اش صدا مى‏کرد. دستش را براى مرد تکان داد و او کلاهش را از سر برداشت و لبخند زد.
– آن‏هاى دیگر هم همین‏طور. هر کدام‏شان وضع و روزى دارند، مثل من و تو.
– چرا مثل من؟
انگار صدایم را نشنیده باشد به دو پیرمردى که در سه‏کنج نشسته بودند اشاره کرد و گفت: حتم آن دو پیرى را مى‏شناسى! آن‏ها هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند.
– یعنى چى که هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند؟
– اگر باور نمى‏کنى صداشان کنم بیایند سرِ میزمان برایت بگویند چه‏طور هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند. یک روز ظهر هر کدام‏شان از چاه دیگرى سر درمى‏آورد. ناتنى هستند. آن یکى که شال سیاه دور گردنش بسته سال‏ها پیش دیوار انبارى روش برگشته بوده. خیال مى‏کردند که همان‏جا تلف شده.
– نگفتى چرا مثل من؟ من یکى که میان شما غریبه‏ام. تازه دو هفته بود که پام به این‏جا باز شده بود.
خندید، و بعد انگار نفس‏اش تنگى کند به سرفه افتاد. مى‏خندید و سرفه مى‏کرد. بعد سرش را برگرداند و دیدم که دارد به قهوه‏چى نگاه مى‏کند. با تکان دادن ابروهایش به او اشاره کرد. قهوه‏چى پشتش را به ما کرد. گفت: او را که مى‏شناسى؟
گفتم: این‏جا او تنها کسى است که من مى‏شناسم.
گفت: به این زودى من را فراموش کردى؟
بعد گفت: شما دو تا یک جورهایى لنگه هم‏اید.
هیچ‏وقت از قهوه‏چى خوشم نیامده بود. گفتم: من که همچو خیالى نمى‏کنم. نصیب نشود!
گفت: بى‏خیالِ خیال! اگر خوب نگاهش کنى گناه و تقصیر را تو چشم‏هاى باباقوریش مى‏بینى.
قهوه‏چى رفته بود پشت میزش و مشغول چاق کردن چپقش بود. شعبده‏باز داشت از سبد کوچکى کبوترهاى سفید و پروانه‏هاى ریز و درشت بیرون مى‏آورد. سیگارش را خاموش کرد. داشت شک برم مى‏داشت. گفت: خوب، چه مى‏گویى؟
ساعد هر دو دستش را روى میز گذاشته بود و خیره نگاهم مى‏کرد. گفتم: چه باید بگویم؟
گفت: خیلى خوب، اول من مى‏گویم، بعد تو بگو. شاید این‏طورى بى‏حساب بشویم، اما باید قول بدهى که راستاحسینى همه‏چیز را بریزى روى دایره. قبول؟
دهنم خشک شده بود. مى‏خواست قول بدهم. گفتم: چه قولى؟
گفت: شرط مى‏بندم که پدر و عمویت را هیچ‏وقت ندیده‏اى.
هیچ نگفتم. چراغ بالاى سرمان پتى صدا کرد و خاموش شد. مشترى‏ها با دهن‏هاى باز به صفحه تلویزیون نگاه مى‏کردند. شعبده‏باز با شوشکه بلندش روى میز پایه‏کوتاهى سرِ کبوترها را از تن‏شان جدا مى‏کرد، بى‏آن‏که خونى ازشان بریزد. گفت: لابد مادر یا پدربزرگت به‏ات گفته‏اند که پدر و عمویت به یک سفر دور و دراز رفته‏اند. همان قصه همیشگى.
یقه‏اش را چسبیدم و خواستم سرش فریاد بزنم که لبخند زد و سرش را تکان داد، و بعد دیدم که اشک توى چشم‏هایش حلقه بسته. گفت: حالا مى‏بینى ما چه کشیده‏ایم؟ بى‏خبرى مثل سر کردن تو تاریکى است.
بعد گفت: گاهى شب‏ها مى‏شنوم که دارد صدام مى‏کند. تو این همه سال یک چشم راحت نخوابیده‏ام.
خواستم پا شوم که خواهش کرد سرِ جایم بنشینم تا آن‏چه را سال‏هاى سال نزدیکانم از من پنهان کرده بودند برایم بگوید. نفسم تنگى مى‏کرد. با اشاره دست از قهوه‏چى خواست که برایم آب بیاورد. قهوه‏چى یک لیوان بلورِ تراشِ بزرگ آورد که آب از آن لَب‏لَب مى‏زد. با لنگش پشنگه‏هاى آب روى میز را پاک کرد. آن‏وقت بود که دیدم دستش مى‏لرزد. زیر لب چیزى گفت که نشنیدم. پاکشان رفت پشت میزش، صندلى‏اش را چرخاند رو به ما و اسکناس‏هایى را که در جام برنجىِ روى میز بود دسته کرد و در کشو گذاشت. جرعه‏اى آب خوردم و صاف نشستم تا دردى که در میان دنده‏هایم دویده بود آرام بگیرد. چراغ دیگرى که بالاى حوض، به سیم لختى آویزان بود، پت صدا کرد و خاموش شد. شعبده‏باز هم غیبش زد. همهمه بلند شد. چراغ‏هاى دیگر هم یکى بعد از دیگرى خاموش شدند. قهوه‏چى رفت توى پستویى که پشت دستگاهش بود و با دو چراغ زنبورى بیرون آمد. گفت: قهوه‏چى هنوز منتظر است. فکر مى‏کند یک روزى ممکن است پیداشان بشود؛ مثل آن‏هاى دیگر که پیدا شده‏اند. از هر چاه‏کنى که یک گوشه از زمین این شهر را کنده سراغ‏شان را گرفته، حتى از چاه‏کن‏هایى که هیچ‏وقت پاشان به این قهوه‏خانه باز نشده. او بود که به پدربزرگت خبر داد.
بعد گفت: راستش ما هم یک همچو توقعى داشتیم. اما تو انتظارکُش‏مان کردى.
گفتم: پس او با پدر و عمویم بوده؟
سرم داشت گیج مى‏رفت؛ شاید از هواى سنگین و بوى مانده سیگار بود. سیگار دیگرى روشن کرد و گفت: چرخ‏کش‏شان بود.
صداى باران را که تندتر شده بود مى‏شنیدم. فش‏فش چراغ زنبورى‏ها بلند شد. قهوه‏چى یکى‏شان را به گلِ میخِ تیرکِ چوبىِ کنار حوض بند کرد. نورش چشمم را مى‏زد. گفتم: پس چرا هیچ‏وقت چیزى به من نگفت؟
گفت: پدربزرگت ازش خواسته بود چیزى نگوید. اما تو چى؟ تو کى را خبر کردى؟
گفتم: من یک عمر تو آن چاه بوده‏ام، هنوز هم هستم، حتى شب‏ها تو خواب. نمى‏خواستم کس دیگرى را همراه خودم بکشم آن زیر. همین حالا هم اگر پلک روى هم بگذارم مى‏توانم صداى چپ شدنِ دیوار و ول شدن سیلِ آب و لجنى را که از سرم مى‏گذرد بشنوم.
بعد گفتم: من به خواست دلم نبود که این همه سال خودم را گم و گور کردم. اگر هم تقصیرى کرده باشم مکافاتش را پس داده‏ام.
گفت: این‏جا هیچ کس تقصیرکار نیست. هر کسى مى‏تواند خودش را جاى دیگرى بگذارد. گفتم که، غریبه‏اى هم میان ما نیست.
سر که بلند کردم قهوه‏چى بالاى سرمان ایستاده بود. خم شد دو استکان چاى روى میز گذاشت. داشت استکان‏هاى خالى را برمى‏داشت که دیدم دست‏هایش چنگ شده و رنگش برگشته است. اگر زیر بغلش را نگرفته بودم نقشِ زمین شده بود. استکان‏ها روى میز برگشت. چشمش رفته بود کاسه سرش. لیوان را داد دستم و گفت: یک جرعه بریز تو حلقش. نگذار دندان‏هاش کلید شود.
از میان دو رج دندان‏هاى سفیدش جرعه‏اى آب به دهنش ریختم. بازوهایش، انگار چوب، خشک و صاف بود. یک لحظه خیال کردم قلبش وازده است. یک‏هو جناغ سینه‏اش بالا آمد و نفس عمیقى کشید و مردمک‏هایش آمد سرِ جایش و چشمش که به من افتاد گفت: مى‏دانستم. خدا را شکر! مى‏دانستم پیدایت مى‏شود.
سر پا که واایستاد دستش را گرفت به دیوار، و پیدا بود که گیج است. انگار تازه از خواب پا شده باشد با پشت دست چشم‏هایش را مالید و گفت: وقتى چاه آن پایین خودش را ول کرد من کنار چرخ حتى صداشان را نشنیدم. اگر هم مى‏شنیدم کارى از دستم برنمى‏آمد. سن و سالم آن‏قدرى نبود که از این چیزها سر دربیاورم. اما وقتى براى ناهار نیامدند بالا به دو، پاى برهنه، خودم را به قهوه‏خانه رساندم و بعد با عده‏اى برگشتم سرِ چاه. دو روز تمام آن پایین را گشتند. اما اثرى ازشان پیدا نکردند.
بعد هم تعریف کرد که تا مدت‏ها شب‏ها خوابش نمى‏برده، و توى خواب و بیدارى همه‏اش صداى بیل و کلنگ‏شان را مى‏شنیده، و آوازى را که، نمى‏دانست، پدرم یا عمویم مى‏خوانده، و بعد هم از خیر چاه‏کنى گذشته و قندگیر و بعدها چاى‏بدهِ همین قهوه‏خانه شده. خندید و گفت: چاه‏کن همیشه جاش تو چاه است! مى‏روم براتان چاى بیاورم.
استکان را برداشت و لنگش را کشید روى میز. بیرون هوا تاریک شده بود. شتک‏هاى باران راه‏رو قهوه‏خانه را خیس کرده بود و باریکه‏هاى آب از شیبِ سکوى سیمانى به طرف حوض راه کشیده بود. گفت: شنیدى که! جورِ من را کشید. آسیا به نوبت!
دو سیگار روشن کرد و یکى را به من داد. برق که مى‏زد راه‏رو روشن مى‏شد. از پشت پرده دود به من نگاه مى‏کرد و منتظر بود. گفتم: همین‏طورى‏ها بود که مى‏گفت، منتها فرقش این بود که من پایین بودم.
گفت: پس تو همه‏چیز را دیده‏اى.
گفتم: فانوس‏ها خاموش شدند. آن زیر چشم چشم را نمى‏دید. هوایى هم نبود که بشود نفسى تازه کرد.
قطره‏هاى باران به جام پنجره‏ها مى‏خورد. از گوشه سقفِ راه‏رو آب چکه مى‏کرد. گفتم: مى‏شنوى؟
گفت: آسمان‏قرمبه است.
گفتم بوى نم را مى‏گویم. خندید و گفت: تو این دم و دود، با این بارانى که مى‏بارد، هوا شرجى مى‏شود.
گفتم: انگار بوى گاز هم هست.
گفت: از چراغ زنبورى‏هاست.
بعد گفت: اگر نمى‏خواهى بگویى مجبور نیستى.
قهوه‏چى به چراغ زنبورىِ روى میزِ دخل تلمبه مى‏زد. نور در تورِ میانِ حباب شیشه‏اىِ چراغ یک‏هو گُر مى‏کشید. از فش‏فشِ صدایش گوش‏هایم کیپ شده بود. گفتم: من فقط توانستم صداش را بشنوم، آن هم براى یک لحظه، چون ریختنِ دیواره‏ها و طاق انبارى مثل ترکیدن توپ صدا کرد.
گفت: خوب، بگو چى شنیدى؟
گفتم: خیال مى‏کنم که گفت: «طناب!» مى‏خواست که براش طناب بیندازم. من زیر میله بودم. داشتم خاک‏ها را کوت مى‏کردم. یک عالمه خاک بود.
گفت: خوب، تو چه کار کردى؟
گفتم: طناب سرِ چرخ گیر کرده بود. اگر هم براش مى‏انداختم تو آن تاریکى، زیر آوارِ سنگ و خاک، چه‏طور مى‏توانست پیداش کند؟
قهوه‏چى حالا داشت به چراغ زنبورىِ تیرکِ کنار حوض ور مى‏رفت. نورش کم شده بود. از درزهاى بغلِ جرزِ پستو آب شُره مى‏کرد و حباب‏هاى گنده‏اى مثل طاول‏هاى چرکى از شکاف دیوار پلق پلق مى‏زد بیرون. گفت: کسى چه مى‏داند، شاید هم مى‏توانست، البته اگر دستش به طناب بند مى‏شد.
گفتم: شاید اگر من دست و پام را گم نکرده بودم مى‏توانستم طناب را شل کنم. اما من ترسیده بودم و فقط تو این فکر بودم که چه‏طور جان خودم را در ببرم.
گفت: اگر من هم جاى تو بودم دست و پام را گم مى‏کردم. هر کسى، حتى یک چاه‏کنِ کهنه‏کار هم، آن زیر دست و پاش را گم مى‏کند.
قطره آبى وسط میزمان چکید. سر که بلند کردم دیدم گچِ سقف طبله کرده و تکه‏اى از آن دارد جدا مى‏شود. از دیوار پشت سرم صدایى مى‏آمد؛ انگار کسى با کلنگ به آن ضربه مى‏زد. صداى هناسه‏اى را هم مى‏شنیدم. همان بو هم بود. نگفتم. همان‏طور که نشسته بودم لبه‏هاى میز را چسبیدم.
شنیدم که گفت: ما همه از گوشت و خون هم هستیم. این‏جا هم گور را کنار گور مى‏گذارند براى آبادى!
بعد شروع کرد به خندیدن. فکر کردم براى این‏که برگه یقه بارانى‏ام را بالا بزنم دیگر دیر شده است. قنارى‏ها داشتند خودشان را به میله‏هاى قفس مى‏زدند. صدا هم مى‏کردند. نمى‏خواندند؛ انگار جیغ مى‏کشیدند. دیوار روبه‏رویم داشت شکاف برمى‏داشت و زمین زیر پایم انگار خالى مى‏شد. دست‏هایم که میز را با آن چنگ زده بودم قرمز شده بود. از بیرون، شاید هم از پشتِ یکى از میزهاى قهوه‏خانه، کسى ناله مى‏کرد.
روایت اول 1381
روایت دوم آبان و آذر 1383
نویسنده: محمد بهارلو (Baharloo)
به نقل از کتاب «شهرزاد قصه بگو» – نشر آگه

آخرین‌ پمپ‌ بنزین‌

سال‌های‌ زیادی‌ با پدرمون‌ این‌جا زندگی‌ کردیم‌. جو که‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود-بعد مارک‌ و بعد من‌-می‌گفت‌ که‌ جای‌ دیگه‌مان‌ را خیلی‌ خوب‌ می‌تونه‌ به ‌یاد بیاره‌؛ خونه‌ای‌ که‌ توش‌ زندگی‌ می‌کردیم‌، و آشپزخونه‌اش‌ رو که‌ با کاغذدیواری‌ از رُزهای‌ زرد پوشیده‌ شده‌ بود. می‌گفت‌ درختای‌ بلندی‌ اون‌جا بود، درختای‌ خیلی‌ بلند، جایی‌ که‌ می‌تونستی‌ به‌ پشت‌ دراز بکشی‌ و خورشید را تماشا بکنی‌ که‌ از میون‌ برگ‌ها می‌درخشید. (هیچ‌ درخت‌ بلندی‌ این‌طرفاً نیست‌.) می‌گفت‌ پرتگاه‌ عمیقی‌ بود که‌ اون‌جا می‌تونستی‌ به‌ پایین‌، به ‌رودخونه‌ای‌ که‌ بیست‌ پا عرض‌ داشت‌، نظری‌ بندازی‌. گاهی‌ اون‌جا تو آبگیر خرچنگ‌ می‌گرفت‌.
جو می‌گفت‌ پدرمون‌ یه‌ مشت‌ سگ‌ تازی‌ خال‌دار داشت‌ و وقتی‌ می‌رفتن ‌شکار تا ساعت‌ها می‌تونستی‌ صداشونو بشنوی‌، پدرمون‌ فریاد می‌کشید وسگ‌ها می‌جنگیدند و زوزه‌ می‌کشیدند. جو می‌گفت‌ شب‌ها که‌ ماه‌ کامل‌ بود دهکده‌ پر از حیوونایی‌ می‌شد که‌ مدام‌ جست‌وخیز می‌کردند. جو همه‌ی‌ این‌هارو می‌گفت‌-تنها چیزی‌ که‌ درباره‌اش‌ صحبت‌ نمی‌کرد مادرمون‌ بود. خُب‌، من‌ می‌دونستم‌ که‌ یکی‌ داشتیم‌ اما جو جواب‌ نمی‌داد-و مارک‌ که‌ از جو کوچک‌تر بود به‌جز اون‌ خانم‌ سیاهی‌ که‌ برای‌ مدتی‌ ازمون‌ مراقبت‌ می‌کرد چیزی‌ به‌ یاد نمی‌آورد.
البته‌ من‌ حتی‌ اونو هم‌ به‌ یاد نمی‌یارم‌. گرچه‌ همه‌ی‌ این‌ها رو می‌دونم‌، اما به‌جز این‌جا هیچ‌‌جای‌ دیگه‌ نبودم‌. پمپ‌ بنزین‌مون‌، خونه‌مون‌ بغل‌دستش‌، بنا شده‌ بر پایه‌ها، برای‌ جلوگیری‌ از رطوبت‌ و حفاظت‌ در مقابل‌ مارها، بزرگ‌راه‌، چهار جاده‌ی‌ مستقیم‌ کشیده‌ شده‌ از شمال‌ به‌ جنوب‌، بدون‌ هیچ‌ خمیدگی‌ یا پیچیدگی‌ و تمام‌ این‌ دور و برا، تا اون‌جایی‌ که‌ چشم‌ کار می‌کنه‌ پر از نخله‌، کوتاه‌ و سبز، بی‌مصرف‌، مگر این‌که‌ به‌ درد بادبزن‌ بخوره‌. یه‌ عالمه‌ مار وجود داره‌ و تعدادی‌ موش‌ و خرگوش‌. می‌تونی‌ درختچه‌های‌ خاری‌ رو ببینی‌ که‌ به‌ شونه‌ی‌ آدم‌ هم‌ نمی‌رسه-این‌ همه‌ی‌ چیزی‌یه‌ که‌ وجود داره‌. یه‌بار مارک‌ به‌ام‌ گفت‌ اگه‌ به‌ بالاترین‌ قسمت‌ پشت‌بوم‌ بری‌ و به‌ شرق‌ نگاه‌ کنی‌، یه ‌رودخونه‌ی‌ بزرگ‌ می‌بینی‌ که‌ می‌درخشه‌. اما اون‌ فقط‌ سر به‌ سرم‌ می‌گذاشت‌.همه‌ی‌ آن‌چه‌ رو که‌ می‌دیدم‌ بخار داغ‌ بود که‌ لازم‌ نبود برای‌ دیدن‌ اون‌ برم‌ پشت‌بوم‌.
تا اندازه‌ای‌ کار خوبی‌ کردیم‌ که‌ نذاشتیم‌ دیگه‌ پدر سگ‌ شکار کنه‌. خارستون‌ پر از لونه‌ی‌ مار بود و ممکن‌ بود سگ‌ها توش‌ بیفتن‌. من‌ فکر می‌کنم‌ برای‌ «لاکی» هم‌ همین‌ اتفاق‌ افتاده‌ بود. اون‌ سگی‌ بود که‌ برای‌ مدتی‌ نگه‌اش‌ داشتیم‌، از یه‌ «سیدن» بیرون‌ افتاده‌ بود. راننده‌ سرعت‌شو کم‌ کرده‌ بود و اونو ازپنجره‌ پرتش‌ کرده‌ بود بیرون‌. دو سه‌ تا معلق‌ زده‌ بود. بعد به‌ پشت‌ افتاده‌ بود. اما زیاد نترسیده‌ بود. واسه‌ همین‌ صداش‌ می‌کردیم‌ «لاکی». کوچیک‌ بود و موهای‌ بلندی‌ داشت‌. بهار که‌ می‌شد کَنه‌ها بهش‌ می‌چسبیدند و بقیه‌ی‌ سال‌ ازعفونت‌ گوش‌ عذاب‌ می‌کشید. هیچ‌وقت‌ دو تا گوشاش‌ با هم‌ سالم‌ نبود.همیشه‌ یه‌چیزی‌ از این‌ یکی‌ گوشش‌ یا اون‌ یکی‌ بیرون‌ می‌ریخت‌. با همه‌ی‌ اینا خیلی‌ دوست‌ داشت‌ تو نخلستون‌ جست‌‌وخیز کنه‌ و یه‌روز رفت‌ و دیگه‌ برنگشت‌.
دنبالش‌ گشتیم‌، من‌ و مارک‌ و جو. یه‌ عالمه‌ چاله‌ بود و کلی‌ زمین‌، هیچ‌ اثری‌ ازش‌ ندیدیم‌. یه‌ گربه‌ هم‌ داشتیم‌. می‌دونی‌؟ تو جاده‌ با یه‌ «سمی‌» بزرگ‌ شد. وقتی‌ جو اونو با کاسه‌ی‌ بیل‌ برداشت‌ و پرتش‌ کرد تو نخلستون‌. من‌ بنا کردم‌ به‌ گریه‌ کردن‌. راستش‌ از ته‌ دل‌ دلم‌ می‌خواس‌ گریه‌ کنم‌. یه‌ریز گریه‌ کردم‌ تا این‌که‌ جو و پدرم‌ اشکامو پاک‌ کردند. اونا گفتن‌ خوبیت‌ نداره‌.
بعد از اون‌ من‌ احساس‌ دیگه‌ای‌ نسبت‌ به‌ بزرگ‌راه‌ پیدا کردم‌. پیش‌ترها دوستش‌ داشتم‌. به‌خصوص‌ صداهاش‌ رو: وقتی‌ چرخا تو هوای‌ مرطوب ‌صفیر می‌کشیدند و صدا می‌کردند و تو هوای‌ خنک‌ هیس‌ می‌کشیدند. صدای‌ خُرناس‌ کشیدن‌ آرام-تقریباً مثل‌ آه-وقتی‌ راننده‌ی‌ کامیون‌، ترمزهای‌ بادی‌ رو امتحان‌ می‌کرد. وقتی‌ صدای‌ بوق‌ در دوردست‌ها می‌پیچید-همین‌طور صدای‌ دل‌خراش‌ کوتاه‌ و زیر ترمز اتومبیل‌، مثل‌ صدای‌ خنده‌ و یه‌ چیز دیگه‌، صدای‌ نجوای‌ یک‌نواخت‌، شب‌ و روز، بی‌هیچ‌ تفاوتی‌، در تمام‌ِ طول‌ جاده‌، مثل‌ سیم‌ِ برق‌ صدا می‌کرد یا شاید مثل‌ نفس‌.
قبول‌ دارم‌ که‌ بزرگ‌راه‌ گاهی‌ چیز خوبی‌ بود. وقتی‌ ماه‌ بهش‌ می‌تابید، وقتی‌ بارون‌ زودگذر تابستون‌ روش‌ می‌بارید و ابرایی‌ از بخار ازش‌ بلند و بعد ناپدید می‌شد و فقط‌ یه‌ سراب‌ داغ‌ در دوردست‌ها به‌جا می‌گذاشت‌. باد هم‌ خوب‌ بود. در روزهای‌ گرم‌ مرداد، اون‌ ماشین‌ها و کامیون‌های‌ در حال‌ عبور نسیم‌ خنکی‌ به‌ طرفت‌ می‌فرستاد. اما بعد از اون‌ دیگه‌ دوستش‌ نداشتم‌. اصلاً هیچ‌ راه‌ خلاصی‌ از اون‌ نبود. اگه‌ من‌ صدای‌ جاده‌ رو نمی‌شنیدم‌ یا نمی‌دیدمش‌، اگه‌ چشمامو می‌بستم‌ و انگشتم‌ رو فرو می‌کردم‌ تو گوشام‌ می‌تونستم‌ اون‌ بو رو بشنوم‌. بوی‌ اگزوزها، بنزین‌ و گازوییل‌، بوی‌ سوختی‌ که ‌خوب‌ می‌سوزه‌ و روغنی‌ که‌ بد می‌سوزه‌، و همین‌طور بوی‌ سوختن‌ رنگ‌ِ بدنه‌ی ‌موتورهایی‌ که‌ از فشار رادیاتورهاشون‌ بیش‌ از حد گرم‌ می‌شدند.
همین‌طور که‌ جو می‌گفت‌ جاده‌ بهمون‌ همه‌چیز داد، و همه‌چیز رو هم ‌ازمون‌ گرفت‌. جو آدمی‌ مذهبی‌ بود. از اونایی‌ که‌ اِنجیل‌ رو بالای‌ قفسه‌ی‌ آشپزخونه‌ می‌ذارن‌. گه‌گاهی‌ نگاهی‌ بهش‌ می‌انداخت‌. گمون‌ کنم‌ آرومش‌ می‌کرد. مخصوصاً بعد از این‌که‌ بروس‌ رفته‌ بود. می‌دونی‌، وقتی‌ اومدیم ‌این‌جا چهارتا پسر بودیم‌، نه‌ سه‌تا. بروس‌ بزرگه‌ بود، و این‌طور شد که‌ اون‌ این‌جا رو ترک‌ کرد. هر دسامبر ازدحام‌ مسافران‌ جنوب‌ بیش‌تر می‌شد. جمعیت‌ هم‌ همیشه‌ بود که‌ قبلاً سفر کرده‌ بود و دوباره‌ می‌خواست‌ به‌ جنوب ‌برگرده‌.
یکی‌ از ماشینا چهار پنج‌ سال‌ بود که‌ هر زمستون‌ این‌جا پیدا می‌شد. سرنشینش‌ مردی‌ بود با یک‌ زن‌ و دختر.
دختره‌ هر سال‌ قشنگ‌تر می‌شد. موهای‌ بورش‌ تا کمرش‌ می‌رسید. آخرین‌ دفعه‌ مرده‌ هم‌راه‌شون‌ نبود. مدتی‌ ایستادند گوشه‌ی‌ ایست‌گاه‌ پارک‌ و با بروس‌ حرف‌ زدند. بعد از اون‌ بروس‌ خیلی‌ هیجان‌زده‌ شد. انگشت‌ شستش‌ لای‌ قالپاق‌ لاستیک‌ داغون‌ شد، کاری‌ که‌ هیچ‌وقت‌ پیش‌ نیومده‌ بود. بعد از این‌که‌ اونا رفتن‌ بروس‌ روزی‌ را با ستاره‌ی‌ بزرگ‌ قرمزرنگی‌ روی‌ تقویم‌ دیواری‌ علامت‌ زد. اون‌روز لباس‌هاشو تو پاکت‌ گذاشت‌ و بهمون‌ گفت‌ که‌ با اونا می‌ره‌ شمال‌، بعد از عرض‌ جاده‌ گذشت‌ و منتظر ماند.
من‌ اون‌روز رو خوب‌ به‌خاطر می‌یارم‌. بروس‌ قدم‌زنان‌ از عرض‌ جاده‌ گذشت‌. به‌ سنگینی‌ قدم‌ برمی‌داشت‌. انگار در عذاب‌ باشد. به‌ درختای‌ کاجی‌ که‌ دولت‌ اون‌جا کاشته‌ بود لگد پراند. (چیزای‌ مسخره‌، اون‌ درختا. پنج‌ یا شش ‌سال‌ می‌شد که‌ اون‌جا بودند، اما به‌ زور تا زانو می‌رسیدند.) مدت‌ زیادی‌ منتظرموند، مگس‌ها رو می‌پروند و پشه‌ها رو می‌زد-اونا بعضی‌ وقت‌ها واقعاً اذیت‌ می‌کردند.
من‌ و مارک‌ و جو، روی‌ سکو، کنار پمپ‌ها نشستیم‌ و انتظار کشیدیم‌. فقط‌ وقتی‌ تکون‌ می‌خوردیم‌ که‌ یه‌ ماشین‌ می‌اومد. بعد هر سه‌تامون‌ واسه‌ پُرکردن‌ باک‌ ماشین‌، تمیزکردن‌ شیشه‌ی‌ جلو و وارسی‌ تایرها هجوم‌ می‌بردیم‌. (من‌همیشه‌ تایرها رو وارسی‌ می‌کردم‌، چون‌ از همه‌ کوچک‌تر بودم‌.) اون‌قدر سریع‌ کار می‌کردیم‌ که‌ گاهی‌ دو برابر انعام‌ می‌گرفتیم‌.
آفتاب‌ گرم‌تر و گرم‌تر می‌شد. بروس‌ کلاهش‌ را برمی‌داشت‌ و خودش‌ روبا اون‌ باد می‌زد. گاه‌گاهی‌ تف‌ می‌انداخت‌ تا دهنش‌ رو از غبار پاک‌ کنه‌.
نزدیکای‌ بعد از ظهر جو گفت‌:«شاید آخرش‌ نره‌.» و رفت‌ تو خونه‌ که‌ به ‌پدر بگه‌. دو سه‌ دقیقه‌ بعد برگشت‌:«اون‌ گفت‌ کار بروس‌ به‌ کسی‌ ربطی‌ نداره‌.»
بعد یه‌ مرسدس‌ بنز توقف‌ کرد. یه‌ مرسدس‌ 220 با شیشه‌های‌ سبز تیره-که‌ از پشت‌ شیشه‌ها آدم‌هاش‌ با اون‌ عینک‌های‌ آفتابی‌ بزرگ‌شون‌ مثل‌غورباغه‌ بودن‌. اونا گازوییل‌ می‌خواستن‌، چیزی‌ که‌ ما هیچ‌وقت‌ نداشتیم‌. راننده‌ با شک‌ و تردید گفت‌:«نمی‌شه‌ راش‌ انداخت‌.» انگار که‌ ما باکش‌ روخالی‌ کرده‌ بودیم‌. جو تندی‌ گفت:«این‌ بنزین‌ نمی‌سوزونه‌ آقا.» و قیافه‌ی‌ حق‌به‌جانب‌ گرفت‌، چیزای‌ زیادی‌ در مورد ماشینا می‌دونست‌، چون‌ باک‌های ‌زیادی‌ رو پر کرده‌ بود.
تا ایستگاه‌ بعدی‌ چه‌قدر راهه‌؟
جو گفت‌:«نمی‌دونم‌. هیچ‌وقت‌ پایین‌تر نرفته‌م‌.»
به‌ آهستگی‌ راه‌ افتادند تا از هدررفتن‌ سوخت‌ جلوگیری‌ کنند. جو باحرکت‌ شانه‌، تابلوی‌ «آخرین‌ ایست‌گاه‌» رو به‌ جاده‌ نزدیک‌ کرد. اون‌ تابلو یکی‌ از سه‌پایه‌های‌ تاشویی‌ بود که‌ ما مجبور بودیم‌ شب‌ها ببریمش‌ تو تاکامیون‌های‌ بزرگ‌ چپه‌اش‌ نکنند. نصف‌ شب‌ می‌تونس‌ سر و صدای ‌وحشتناکی‌ راه‌ بندازه‌.
یه‌دفعه‌ هر سه‌تامون‌ اون‌طرف‌ جاده‌ رو نگاه‌ کردیم‌. بروس‌ رفته‌ بود. ما اصلاً ندیدیم‌ ماشینه‌ براش‌ وایسته‌.
شاید فکر کنی‌ تو جایی‌ مثل‌ این‌جا تنها ما زندگی‌ می‌کردیم‌. اما تنها نبودیم‌. ماشین‌های‌ زیادی‌ برای‌ بنزین‌ زدن‌ توقف‌ می‌کردن‌ و هفته‌ای‌ یک‌بار هم‌شرکت‌ برای‌ پُرکردن‌ منبع‌های‌ زیرزمینی‌ می‌اومد. راننده‌ی‌ شرکت‌ تمام‌ روز روبا ما می‌گذروند. بعضی ‌وقت‌ها روزنامه‌ می‌آورد. همیشه‌ خواربارمون‌ رومی‌آورد و سفارش‌هامون‌ رو واسه‌ی‌ هفته‌ بعد می‌گرفت‌. ما هیچ‌وقت‌ نمی‌رفتیم ‌شهر. ماشین‌ پدر پشت‌ خونه‌ پارک‌ شده‌ بود. نزدیک‌ منبع‌ یه‌ پونتیاک‌ 59 تروتمیز رو قالب‌هایی‌ قرار داشت‌ که‌ مرغ‌ها دوست‌ داشتن‌ زیرشون‌ بخوابند. اتوبوس‌ مدرسه‌ هم‌ بود، که‌ ما رو برمی‌داشت‌ و وسط‌ جاده‌ سر و ته‌ می‌کرد. اما ما دیگه‌ مدرسه‌ نرفتیم‌ و اون‌ مسیرها از علف‌ پر شد.
واسه‌ راه‌انداختن‌ ایست‌گاه‌ و گردوندن‌ خونه‌ و آشپزی‌، و دونه‌دادن‌ به‌جوجه‌ها و جمع‌کردن‌ تخم‌مرغ‌ها، و تعمیر پشت‌ بوم‌ و درِ توری‌ کار زیادی‌ داشتیم‌. پدرمون‌ هیچ‌کاری‌ نمی‌کرد. این‌قدر خسته‌ بود که‌ فقط‌ می‌توانست‌ تمام‌ روز رو جلو ایوون‌ بشینه‌، عادت‌ داشت‌ توتون‌ بجوه‌، اما بعدها این‌کار روترک‌ کرد. پس‌ از اون‌ توتون‌ می‌پیچید و می‌کشید.
یه‌روز جو و مارک‌ گفتن‌ اون‌ مُرده‌:«خودت‌ بیا ببین‌.» من‌ قبلاً حیوون‌ مرده ‌دیده‌ بودم‌، اما آدم‌ مرده‌ ندیده‌ بودم‌. اما جوری‌ که‌ اون‌جا نشسته‌ بود و سرش‌ به‌ یه‌‌طرف‌ خم‌ شده‌ بود-و مگس‌های‌ پشت‌ در توری‌ ایوون‌ وزوز می‌کردن‌، من‌خودم‌ همه‌چیز رو فهمیدم‌.
اون‌شب‌ جو و مارک‌ (اونا نذاشتن‌ من‌ هم‌راه‌شون‌ برم‌) پدر رو به‌خارستون‌ بردند و اونو تو لونه‌ی‌ مار انداختن‌. اونا یه‌ جفت‌ رینگ‌ و یکی‌ دوتیکه‌ آشغال‌ زنگ‌زده‌ هم‌ از حیاط‌ خلوت‌ برداشتند و روش‌ گذاشتن‌ تا مطمئن‌بشن‌ اون‌ ته‌ می‌مونه‌.
بعد از مرگش‌ هیچ‌چیز تغییر نکرد. جو زیر رسیدهایی‌ رو که‌ از شرکت‌ می‌اومد، با اسم‌ اون‌ امضا می‌کرد. این‌کار را جوری‌ می‌کرد که‌ نه‌ راننده‌ی‌ کامیون‌ متوجه‌ می‌شد نه‌ دفتر شرکت‌. بنابراین‌ کار همین‌طور ادامه‌ داشت‌، آروم‌، به‌جز اول‌ فصل‌ پُرمشغله‌ی‌ زمستون‌ که‌ همه‌ی‌ مسافرها و کامیون‌دارا وماشین‌هایی‌ که‌ بار سفر می‌بستند رو جاده‌ راهی‌ جنوب‌ می‌شدند. یه‌ روزچهار «پیس‌ آرو» و شش‌ «وین‌ باگ‌» پشت‌ سر هم‌ رد شدند. جو گفت‌:«اون‌جارو نگاه‌ کن‌! مث‌ این‌که‌ کسی‌ دنبال‌شون‌ کرده‌.» همه‌ی‌ وین‌ باگ‌ها درخت‌ کریسمس‌ کوچکی‌ کنار شیشه‌ی‌ عقب‌شان‌ بود. دقیقاً همین‌طور بود که‌ به‌ نظرمی‌رسید، راننده‌ها ابرو درهم‌ کشیده‌ بودند و بی‌حرکت‌ به‌ جلو خیره‌ شده ‌بودند. درست‌ مثل‌ این‌که‌ چیز وحشتناکی‌ دنبال‌شون‌ گذاشته‌. چند ماه‌ بعد ازاون‌، جو و مارک‌ دعواشون‌ شد. من‌ شروعش‌ رو ندیدم‌. وقتی‌ تو آشپزخونه‌ پاگذاشتم‌، مارک‌ یه‌بطری‌ شکسته‌ دستش‌ بود و جو چاقو کشیده‌ بود، چاقوی‌ ضامن‌داری‌ که‌ از پدر کِش‌ رفته‌ بود. مارک‌ برگشت‌ و پا به‌ فرار گذاشت‌، چون‌ می‌ترسید چاقو به‌ پشتش‌ بخوره‌. یه‌راست‌ به‌ طرف‌ در دوید، به‌ طرف‌ من‌، ومن‌ چنان‌ ترسیده‌ بودم‌ که‌ نمی‌تونستم‌ چیزی‌ بگم‌. دور میز چرخید، از کناراجاق‌ گذشت‌ و از پله‌هایی‌ که‌ به‌ حیاط‌ خلوت‌ منتهی‌ می‌شد پایین‌ رفت‌. همین‌طور که‌ داشت‌ می‌رفت‌ با فشار، درِ توری‌ رو باز کرد. دست‌ چپ‌شو روی‌ نرده‌ گذاشت‌ و سعی‌ کرد بدون‌ این‌که‌ از جو چشم‌ برداره‌ از سه‌ پله‌ پایین‌بره‌. خُب‌، همه‌مون‌ می‌دونستیم‌ که‌ نرده‌ها شُل‌ بودن‌. فکر کنم‌ سال‌ها بود که ‌شُل‌ بودن‌، اما نه‌ من‌ نه‌ جو، نمی‌دونستیم‌ که‌ باید محکم‌شون‌ می‌کردیم‌، و این‌خوش‌شانسی‌ مارک‌ بود، چون‌ وقتی‌ به‌ پله‌ها رسید، جو بهش‌ نزدیک‌ شده‌ بود، در حالی‌ که‌ چاقو رو مستقیم‌ و رو به‌ پایین‌ نگه‌ داشته‌ بود، درست‌ در وضعیت‌ مناسب‌. خُب‌، مارک‌ وانمود می‌کرد که‌ لیز خورده‌ و جو جنبید و چنان‌ شیشه‌ی‌ شکسته‌ رو می‌پایید که‌ متوجه‌ دست‌ چپ‌ مارک‌ نشد و قسمت‌ بلندی‌ از نرده‌ بیخ‌ِ گردن‌شو گرفت‌ و با صورت‌ از پله‌ها تو حیاط‌ افتاد. مارک ‌مدتی‌ طولانی‌ جو را تماشا کرد. اما هر چه‌ منتظر موند اتفاقی‌ نیفتاد. آروم‌، خیلی‌ راحت‌، مارک‌ شیشه‌ی‌ شکسته‌ رو پشت‌ سر جو پرت‌ کرد. همان‌طوری‌ که‌ یه‌ چیزی‌ رو رو یه‌ کومه‌ی‌ آشغال‌ پرت‌ کنن‌. نرده‌ای‌ که‌ ول‌ شده‌ بود همون‌جایی‌که‌ جو ایستاده‌ بود برگشت‌.
مارک‌ برگشت‌ داخل‌، مستقیم‌ از کنارم‌ گذشت‌ و رفت‌ تو اتاق‌ خواب‌،تشکو طوری‌ هُل‌ داد که‌ تمام‌ فنراش‌ پیدا شد. چیزایی‌ رو که‌ تو کیف‌پلاستیکی‌ زیپ‌دار مشکی‌ قایم‌ کرده‌ بود تو یکی‌ از فنرا چپونده‌ بود. بسته‌ وژاکت‌شو که‌ به‌ میخ‌ کنار رخت‌خواب‌ آویزان‌ بود و کلاه‌ نو مخصوصش‌ رو ازتو قفسه‌ برداشت‌. وقتی‌ داشت‌ می‌رفت‌ به‌م‌ گفت‌: «قابیل‌، هابیل‌ را کشت‌.قیامت‌ نزدیک‌ است‌.» می‌دونی‌ واقعاً یه‌ آدم‌ مذهبی‌ بود.
اون‌ فوراً راه‌ افتاد، با یه‌ کامیون‌ بزرگ‌، با بار گله‌ی‌ گاو که‌ عازم‌ جنوب‌ بود.دیگه‌ هیچ‌وقت‌ ندیدمش‌. همون‌طور که‌ گفتم‌ مارک‌ از دست‌ چپش‌ استفاده‌کرد. فکر کنم‌ واسه‌ همین‌ سرِ جو آسیب‌ ندید. اما بدجوری‌ اون‌جا افتاده‌ بود،بی‌حرکت‌، رو شِن‌ها خون‌ جاری‌ بود و گوشش‌ صدمه‌ دیده‌ بود.
اونو از پله‌ها بالا کشیدم‌ و بردمش‌ تو. کلی‌ وقت‌مو گرفت‌، به‌ زور تونستم‌این‌کار رو انجام‌ بدم‌. جثه‌ی‌ بزرگی‌ داشت‌. خونو بند آوردم‌ و رو سرش‌ یخ‌گذاشتم‌، اما روزها گذشت‌ تا خوب‌ شد. بعد از این‌ دیگه‌ نمی‌تونست‌ کاری‌انجام‌ بده‌، جز این‌که‌ دری‌ وری‌ بگه‌ و کف‌ آشپزخونه‌ بالا بیاره‌.
مدتی‌ بعد حالش‌ خوب‌ شد و مثل‌ سابق‌ شد. به‌جز سردردش‌ پای‌ چپش‌هم‌ می‌لنگید. می‌گفت‌ که‌ هیچ‌وقت‌ دردش‌ آروم‌ نمی‌گیره‌.
حالا دیگه‌ حسابی‌ مشغول‌ شدم‌. به‌ تنهایی‌ باید ماشینا رو راه‌ می‌انداختم‌.البته‌ باید از جو هم‌ مراقبت‌ می‌کردم‌. واسه‌ همین‌ خیلی‌ از کارایی‌ که‌ باید انجام‌می‌شد، انجام‌ نمی‌شد. مثل‌ چراغ‌ برقی‌ که‌ روی‌ تابلوی‌ نارنجی‌ مدور “بنزین‌”بود. اون‌قدر بلند نبودم‌ که‌ بهش‌ برسم‌، حتی‌ با نردبون‌ بهش‌ نمی‌رسیدم‌. جوهم‌ دوست‌ نداشت‌ خیط‌ بکاره‌، و تابلو خاموش‌ موند. من‌ چراغ‌ ایوونو روشن‌می‌ذاشتم‌، بنابراین‌ مردم‌ می‌تونستن‌ ببینن‌ که‌ در امتدادِ خلوت‌ جاده‌ ما کجاییم‌،حتی‌ چند شب‌نما پیدا کردم‌ و کنار جاده‌ گذاشتم‌.
تنها بودیم‌، فصلی‌ پس‌ از فصلی‌ دیگر. فقط‌ من‌ و جو.
بعد یه‌چیز تغییر کرد. یه‌ دفعه‌ شلوغی‌ زیادی‌ تو جاده‌ ایجاد شد. خُب‌، توفصل‌ تعطیلی‌ نسبتاً شلوغ‌ می‌شد، اما این‌ صدها بار شلوغ‌تر بود. هزاران‌ هزارماشین‌، و این‌ وسط‌ تابستون‌ بود. از سنگینی‌شون‌ زمین‌ تکون‌ می‌خورد. همه‌ی‌شیشه‌ها از شدت‌ِ فشار هوایی‌ که‌ ایجاد شده‌ بود تکون‌ می‌خوردن‌، انگارتوفان‌ به‌پا شده‌. یه‌دفعه‌ چار پنج‌ ماشین‌ با هم‌ تو پمپ‌ بنزین‌ می‌اومدن‌. اوناآدمای‌ همیشگی‌ نبودن‌. می‌خواستن‌ جلدی‌ راه‌ بیفتن‌ و به‌ راه‌شون‌ ادامه‌ بدن‌.غُر می‌زدن‌، چون‌ نوشابه‌ و اتاق‌ استراحت‌ نداشتیم‌. بنزین‌ می‌خواستن‌، روغن‌می‌خواستن‌، دیگه‌ شیشه‌هاشون‌ رو فراموش‌ کرده‌ بودن‌. می‌خواستن‌ راه‌بیفتن‌.
جو گفت‌: «شمال‌ اتفاقی‌ افتاده‌؟» هیچ‌کی‌ اون‌قدر نمی‌موند که‌ بشه‌ باهاش‌حرف‌ زد. خیلی‌ عجله‌ داشتن‌. چیزی‌ نگذشت‌ که‌ مخزنا خالی‌ شدن‌. هم‌معمولی‌، هم‌ سوپر و هم‌ کامیون‌ شرکت‌. اونی‌ که‌ همیشه‌ چارشنبه‌ها می‌اومد،دیگه‌ نیومد. بنابراین‌ تابلوی‌ “آخرین‌ پمپ‌ بنزین‌” رو برداشتم‌ و به‌ دیوارِ خونه‌تکیه‌اش‌ دادم‌ و چراغ‌ِ ایوونو خاموش‌ کردم‌.
بعد ماشینا بی‌وقفه‌ از کنارمون‌ می‌گذشتن‌ و کنار جاده‌ ماشینایی‌ بود که‌همین‌طور رها شده‌ بودن‌. هیچ‌ عیبی‌ نداشتن‌، فقط‌ بنزین‌شون‌ تموم‌ شده‌ بود.
صاحب‌ اون‌ ماشینا اگه‌ می‌دونستن‌ سوار ماشین‌ دیگرون‌ می‌شدن‌، اگه‌ هم‌نمی‌شدن‌ پیاده‌ راه‌ می‌افتادن‌، نه‌ حرفی‌ می‌زدن‌ و نه‌ هیچ‌کار دیگه‌ای‌ می‌کردن‌.فقط‌ در امتداد جاده‌ راه‌ می‌افتادن‌.
خیلی‌ زود کنار جاده‌ با ردیفی‌ از ماشینای‌ خالی‌ انباشته‌ شد و بعد جاده‌ی‌سمت‌ چپ‌ با هشت‌ ماشین‌ خُردشده‌ کاملاً مسدود شد و بعد، خُب‌، ترافیک‌کم‌ شد، درست‌ همون‌طور که‌ یه‌ دفعه‌ شروع‌ شده‌ بود تمام‌ شد.
این‌ ماجرا جو رو ناراحت‌ کرد. خیلی‌ ناراحتش‌ کرد. می‌گفت‌: «من‌می‌دونم‌ اوضاع‌ جور نیست‌.» بیش‌ از گذشته‌ عصبی‌ می‌شد و این‌ باعث‌ می‌شدکه‌ سردرد بگیره‌. مثل‌ سردردهای‌ همیشگی‌ش‌. آن‌روز دو ساعتی‌ کنارپمپ‌های‌ خالی‌ لنگ‌لنگان‌ قدم‌ زد، و سرش‌ را با دو دستش‌ نگه‌ داشت‌.
جو ناگهان‌ چرخی‌ زد. ماشینی‌ از کنارمان‌ گذشت‌ و چرخ‌هاش‌ روی‌آسفالت‌ جیغ‌ کشید. جو با انگشت‌ رو سینه‌ام‌ زد: «حالا خوب‌ گوش‌ کن‌! اگه‌اونا برن‌ ما هم‌ می‌ریم‌. بیا با هم‌ بریم‌ قبل‌ از این‌که‌ آخرین‌ ماشین‌ رو از دست‌بدیم‌.»
وقتی‌ به‌ام‌ پشت‌ کرد زدم‌ به‌ چاک‌. آن‌طرف‌ها لونه‌ی‌ ماری‌ بود که‌ از سال‌هاپیش‌ ازش‌ خبر داشتم‌. خودم‌ پیداش‌ کردم‌. می‌شد ازش‌ پایین‌ بپری‌. توی‌تاقچه‌ی‌ پهن‌، زیر یه‌ تاقدیس‌. اون‌جا می‌تونستی‌ خارج‌ از دید باشی‌، مگر این‌که‌کسی‌ پشت‌ سرت‌ اتفاقی‌ پایین‌ می‌اومد. فکر نمی‌کردم‌ جو با اون‌ دردی‌ که‌ توپاش‌ داشت‌ تو هر سوراخی‌ دنبالم‌ بگرده‌.
مدت‌ زیادی‌ دنبالم‌ گشت‌. قبل‌ از این‌که‌ دست‌ برداره‌ ساعت‌ها فریاد کشیدو فحشم‌ داد. حتی‌ بعد از این‌که‌ فهمیدم‌ رفته‌ واسه‌ این‌که‌ مطمئن‌ بشم‌ مدتی‌اون‌جا موندم‌. ترجیح‌ می‌دادم‌ مار ببینم‌ تا این‌که‌ برم‌ بالا پیش‌ جو. بنابراین‌مدت‌ زیادی‌ منتظر موندم‌. وقتی‌ بیرون‌ اومدم‌ غروب‌ دیروقت‌ بود و جاده‌خالی‌. گفتم‌ نکنه‌ جو واقعاً رفته‌ باشه‌.
انگار همین‌ دیروز بود، و چیزایی‌ هست‌ که‌ من‌ قبلاً درباره‌شون‌ فکرنمی‌کردم‌، ولی‌ حالا عذابم‌ می‌دن‌. مثلاً وقتی‌ که‌ رفتم‌ چراغا رو روشن‌ کنم‌ برق‌نبود. غذا هم‌ نبود. جو همه‌چیزو واسه‌ من‌ گذاشته‌ بود. اما زیاد نبود، وسکوت‌. من‌ به‌ سکوت‌ عادت‌ نداشتم‌، به‌ صدای‌ باد که‌ در تاریکی‌ می‌پیچید وترس‌آور بود عادت‌ نداشتم‌، و بدتر از همه‌ به‌ تنهایی‌.
باید باهاش‌ می‌رفتم‌. گاهی‌ فکر می‌کردم‌ باید دنبالش‌ برم‌، اما خیلی‌ دیرشده‌ بود. از پشت‌بوم‌ بالا می‌رفتم‌ و به‌ جاده‌ نگاه‌ می‌کردم‌. می‌تونستم‌ چندین‌کیلومتر رو ببینم‌، اما هیچ‌ جنبنده‌ای‌ نبود.
من‌ فکر کردم‌ اون‌جا هم‌ حتماً اتفاقی‌ افتاده‌، اون‌جایی‌ که‌ همه‌ی‌ مردم‌ هجوم‌می‌بردند. ای‌کاش‌ با جو رفته‌ بودم‌.
اگه‌ ماشین‌های‌ بعدی‌ بگذرند فکر کنم‌ جوری‌ به‌طرف‌ جاده‌ بدوم‌ که‌ اونا یامجبور بشن‌ زیرم‌ بگیرن‌ یا برام‌ وایسن‌. می‌دونم‌ همین‌کار رو می‌کنم‌.
اگه‌ ماشین‌ دیگه‌ای‌ باشه.
نویسنده: شرلی‌ آن‌ گرو
مترجم: منیژه‌ آلبوغبیش‌

اردشیر و بهمن‌ پول‌شان‌ را روی‌ هم‌ گذاشتند و بعد از چند روز کتاب‌ «حسین‌کُرد شبستری‌» را خریدند و در راه‌ مدرسه‌ مشغول‌ خواندن‌ شدند. یک‌بار به‌ خود آمدند که‌ نیم‌ساعت‌ از زنگ‌ کلاس‌ گذشته‌ است.
بهمن‌ گفت‌: حالا چه‌کار کنیم‌؟
اردشیر گفت‌: چه‌قدر پول‌ داری‌؟
بهمن‌ یک‌ قران‌ داشت‌. اردشیر پول‌ را گرفت‌. خیالش‌ راحت‌ بود که‌ خانم‌ یگانه‌ روزنامه‌ می‌خواند. از یک‌ دکه‌ی‌ روزنامه‌فروشی‌ یک‌ روزنامه‌ گرفت‌. ازشانس‌ آن‌ها روزهای‌ جشن‌ بود. شرکت‌ها و مؤسسات‌ دولتی‌ به‌ مناسبت‌ این‌روز پیام‌ تبریک‌ فرستاده‌ بودند. روزنامه‌ سی‌ صفحه‌ بود و اردشیر نصف‌ روزنامه‌ را به‌ بهمن‌ داد و با هم‌ به‌ مدرسه‌ رفتند.
بهمن‌ در زد و گفت‌: با اجازه.
آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دیر کردی‌؟
بهمن‌ گفت‌: برای‌ شما روزنامه‌ گرفتم.
بچه‌ها خندیدند. آقای‌ مقدم‌ آن‌ها را ساکت‌ کرد. زنگ‌ انشاء بود. آقای‌ مقدم‌ از ضرورت‌ مطالعه‌ گفته‌ بود که‌ فکر انسان‌ را باز می‌کند. روزنامه‌ را از بهمن‌ گرفت‌ و گفت‌: خوب‌ کاری‌ کردی.
و به‌ بچه‌ها گفت‌ که‌ تشویقش‌ کنند. بچه‌ها برایش‌ دست‌ زدند. یک‌ ربع ‌دیگر زنگ‌ کلاس‌ می‌خورد. خبر صفحه‌ی‌ حوادث‌ نظرش‌ را جلب‌ کرده‌ بود. چند تا موضوع‌ روی‌ تخته‌ سیاه‌ نوشت‌ که‌ هفته‌ی‌ بعد از روی‌ آن‌ها انشاء بنویسند. بچه‌ها مشغول‌ نوشتن‌ شدند. آقای‌ مقدم‌ روزنامه‌ را روی‌ میز پهن‌ کرد و مشغول‌ خواندن‌ شد. مطلب‌ خیلی‌ شیرین‌ بود. بقیه‌ را در صفحه‌ی‌ هشت‌ باید می‌خواند. روزنامه‌ را ورق‌ زد، اما بقیه‌ را پیدا نکرد. در همین‌ موقع‌ زنگ‌ خورد و بچه‌ها با هیاهو از کلاس‌ بیرون‌ رفتند.
توی‌ دفتر که‌ رفت‌، روزنامه‌ را به‌ خانم‌ یگانه‌ نشان‌ داد.
روزنامه‌ی‌ امروز را مطالعه‌ کرده‌اید؟
خانم‌ یگانه‌ فهمید که‌ چه‌ می‌خواهد بگوید. برای‌ همین‌ خندید. آقای‌ مقدم ‌با تعجب‌ نگاهش‌ کرد: مگر حرف‌ خنده‌داری‌ زدم‌!
خانم‌ یگانه‌ گفت‌: آخر من‌ هم‌ دنبال‌ صفحه‌ی‌ حوادث‌ می‌گشتم‌. بقیه‌ پیش‌ من‌ است.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: چه‌طور؟
خانم‌ یگانه‌ گفت‌: از اردشیر شاگرد کلاسم‌ پرسیدم‌. اول‌ نمی‌گفت‌. بعد جریان‌ را تعریف‌ کرد.
و ماجرا را برای‌ آقای‌ مقدم‌ گفت.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: این‌ موضوع‌ می‌تواند یک‌ موضوع‌ آموزشی‌ باشد.
اردشیر و بهمن‌ را توی‌ دفتر خواستند.
آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دروغ‌ گفتید؟
بهمن‌ گفت‌: ترسیدیم‌ بگوییم‌ چرا دیر کردیم.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: دفعه‌ی‌ آخرتان‌ باشد که‌ دروغ‌ می‌گویید.
بعد بین‌ معلم‌ها بحث‌ درگرفت‌ که‌ آقای‌ مقدم‌ و خانم‌ یگانه‌ هم‌عقیده‌ بودند. هم‌کارها که‌ دلیل‌ این‌ تفاهم‌ را می‌دانستند بحث‌ را کش‌ ندادند. اما آقای‌ مدیر گفت‌: خدا کند همیشه‌ این‌ تفاهم‌ برقرار باشد.
همه‌ می‌دانستند چرا مدیر این‌ حرف‌ را می‌زند. اولیای‌ دانش‌آموزان‌ ازخانم‌ یگانه‌ راضی‌ نبودند. مدیر می‌گفت‌: بدبخت‌ کسی‌ که‌ با او می‌خواهد زندگی‌ کند.
آقای‌ مقدم‌ بارها این‌ حرف‌ را از او شنیده‌ بود، اما عشق‌ پُرقدرت‌تر از گلایه‌اش‌ بود. روزنامه‌ را دست‌ به‌دست‌ کردند و به‌ هم‌دیگر لبخند زدند.
نویسنده: مجید دانش‌آراسته‌

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.