داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

خیلی از آن‌ها متنفر نباش

مثلن می‌توانستم بگویم، هیچ مقدار پولی در دنیا نمی‌تواند آن دختر شش ساله را به زندگی بازگرداند، هرچند،کمپانی ما غرامتی به خانواده‌اش می‌پردازد.
می‌توانستم این کلمات را به انگلیسی، هندی، و عربی –اما نه اردو— بگویم.
ملیت من هندی است، اما خیلی از راننده‌ی پاکستانی متنفر نیستم.
عمومن، من پاکستانی‌ها را دوست ندارم، اما می‌توانم با آن‌ها کار کنم، چون من یک حرفه‌ای هستم. و با این وجود، هنوز اردو یاد نگرفته‌ام.
چرا نه؟
شاید فکر کنید اگر اردو یاد گرفته بودم جایی به دردم می‌خورد.
اگر آن روز اردو بلد بودم، می‌توانستم با راننده‌ی پاکستانی صحبت کنم. می‌توانستم از او بپرسم، چرا بطری آب را به سوی آن دختر کوچک پرتاب کردی؟ اما چیزی که شما درک نمی‌کنید این است که او مطمئنن به من دروغ می‌گفت، مثلن می‌گفت که بطری آب تصادفن از پنجره‌ی کامیون به بیرون پرتاب شده است. یا شاید می‌گفت که او بطری آب را بلند و به پیاده رو پرتاب کرده است و دختر حریصانه به طمع این که بتواند چیزهای دیگری از او بسلفد، بی احتیاط به سوی خیابان دویده است. اما همان‌طور که می‌دانید،من نمی‌دانم که مرد پاکستانی، اگر شخصن از او می‌پرسیدم، چه‌ها به منِ هندی می‌گفت. زیرا من هرگز به خودم زحمت یادگیری اردو را نداده‌ام—منِ هندی به زبان مرد پاکستانی حرف نمی‌زنم.
من فقط ترجمه‌ای را دارم که راننده‌ی دیگری اهل شمال هند—که به حد کافی اردو می‌دانست—برایم به هندی ترجمه کرده است. وقتی جملات را به انگلیسی ترجمه کردم، سربازان آمریکایی داستان مرد پاکستانی را حقیقت مسلم دانستند، چون آمریکایی‌ها نمی‌دانستند که پاکستانی‌ها، بعنوان یک ملت، به راحتی دروغ می‌گویند، به ویژه وقتی یافتن مقصر مدنظر باشد، و زن‌ها درحال شیون و زاری باشند، و بسیاری از مردم در جستجوی این باشند که از اتفاقی که افتاده سر در بیاورند، و ریسک و مخاطره در کار باشد، و هیچ انسان عاقلی نمی‌خواهد به منحرف کردن دختری شش ساله به سمت مسیر کاروان کامیون‌های درحال گذر متهم شود—چه برسد به پاکستانی ما که چنین بی دقتی مفتضحی مرتکب شده است.
مثلن می‌توانستم بگویم ،خسارت کامیون هجده چرخی که به دختر شش ساله‌ی عراقی زد بسیار ناچیز برآورد می‌شود. من می‌توانستم این کلمات را به انگلیسی، هندی، و عربی –اما نه اردو— بگویم.
این که نام من چیست چندان مهم نیست. من هندی هستم. هندی چیزی است که شما به خاطر خواهید سپرد. هندی چیزی است که وقتی به من نگاه کنید آن را خواهید دید. هندی چیزی است که اگر سیلاب‌های اسمم را تلفظ کنید آن را خواهید چشید. هندی چیزی است که وقتی غذای محبوبم را خورده‌ام آن را در حالی که از منافذ تنم بیرون می‌زند خواهید بویید. من هندی هستم، اما وقتی یک هندی به زبان‌های بسیاری صحبت می‌کند دیگر نمی‌تواند پشت ملیتش پنهان شود. این وظیفه‌ی من است که با اقوام مختلف ارتباط برقرار کنم. آن روز این وظیفه ی من بود که سربازان آمریکایی را به جایی راهنمایی کنم که مطمئن باشند کاروان به موقع و به سلامت خواهد رسید. بله، ضمنن این هم وظیفه ی من بود که مطمئن باشم راننده‌هایم—پاکستانی یا غیر پاکستانی—بطری‌های آب را به سوی دختران کوچک تشنه که از آن سوی خیابان با ولع دست تکان می‌دادند پرتاب نکنند، و همه‌ی راننده‌ها با قواعد کار ما آشنا باشند.
شاید—ممکن است شما اشاره کنید— که این وظیفه ی من بود که در آن روز اردو بلد باشم، اما من نمی‌توانم بفهمم که این موضوع در نهایت چه کمکی می‌توانست به پایان ماجرا بکند. آن‌جا راننده‌ی دیگری بود که کار ترجمه را انجام داد، و از آن‌جا که من اردو نمی‌دانستم، توانستم خونسردی و آرامشم را حفظ کنم، چون مجبور نبودم سعی کنم حرف‌های پاکستانی را باور کنم. من مجبور نبودم لب زدن او را تماشا کنم. مجبور نبودم به چشم‌هایش نگاه کنم. من فقط مجبور بودم به کلماتی که در گزارش آمده است نگاه کنم، و با سربازان آمریکایی صحبت کنم که از روی وظیفه حرف‌های راننده پاکستانی را باور کردند.
مثلن می‌توانستم بگویم، افسوس می‌خورم که وقتی داشتم کنار جسد دختر شش ساله‌ی عراقی ترجمه می‌کردم، هیچ احساس بدی نداشتم، اما حسرت کمی بعدتر آمد و از آن پس با من باقی ماند—به ویژه وقتی به عکس فرزندان خودم نگاه کردم.
این چیزی است که از بعد تصادف فکرم را مشغول کرده است: وقتی خودم بچه بودم، بیرون دهلی نو با دوستانم فوتبال بازی می‌کردیم. پس از حدود یک ساعت لگد زدن به توپ و دویدن، توپ(که تنها توپی بود که کل گروه ما بچه‌ها داشتیم) سرانجام از بین دو کپه لباسی که با آن دروازه را درست کرده بودیم عبور کرد، و دوستم—که دروازه‌بان و مسئول گرفتن توپ بود—به خیابان دوید تا توپ را بیاورد و نزدیک بود با ماشینی برخورد کند. راننده کوبید روی ترمز و درست در فاصله‌ی یک متری دوستم که وسط خیابان میخ شده بود ایستاد. این ترجمه‌ی چیزی است که راننده با فریاد درحالی که سرش را از پنجره بیرون آورده بود گفت: دفعه‌ی بعد زیرت می‌گیرم. دفعه‌ی بعد ترمز نمی‌کنم. کلمات راننده هنوز به وضوح در ذهنم مانده است، حتی با وجود آن‌که آن‌روز همه‌ی کلمات را به خوبی نشنیده بودم. هیچ‌کدام از ما حرف راننده را به عنوان یک تهدید جدی در نظر نگرفتیم، بلکه بیشتر برایمان حالت یک صدای پس زمینه برای آن اتفاق را داشت، و ما بعد از آن تا مدت‌ها به تعقیب توپ‌ها در خیابان‌ها ادامه دادیم. پسر دروازه‌بان به سوی ما دوید و مردی که تهدیدش کرده بود حرکت کرد و رفت. ما بازی را تمام کردیم. هیچ دام از بچه‌هایی که آن‌روز حاضر بودند سخنی راجع به تهدید و ترس نگفتند. خطر حتی برای‌مان مسجل نشده بود، هیچ ترسی وجود نداشت. تنها اکنون که بعنوان یک مرد به گذشته می‌نگرم، نیاز به ترس در برابر حرف‌های مرد راننده را به آن صحنه ضمیمه می‌کنم.
هنوز در ذهن خود آن راننده را که تقریبن پسر دروازه‌بان را زیر گرفت، پاکستانی می‌بینم، درحالی‌که می‌دانم این غیر ممکن است چون در آن صورت — بعنوان کودکی هندی—نمی‌توانستم حرف‌های مرد را که به زبان اردو گفته شده،: دفعه‌ی بعد زیرت می‌گیرم. دفعه‌ی بعد ترمز نمی‌کنم، به انگلیسی ترجمه کنم، چون من زبانی را که پاکستانی‌ها صحبت می‌کنند نمی‌دانم، و در همسایگی ما هم هیچ پاکستانی وجود نداشت. با این وجود هنوز در خاطرات من آن راننده پاکستانی است، و همین‌طور هم خواهد ماند.
می‌توانستم بگویم،مثلن،مرگ دختر شش ساله‌ی عراقی به شدت غمناک است، اما ناچیز به نظر می‌رسد. این چیزها همه‌روزه در سراسر دنیا رخ می‌دهد. حتی وقتی هیچ جنگی در میان نیست تصادفات اتفاق می‌افتند.
در پیش‌بینی این نوع موقعیت‌ها، به من آموخته بودند که به عزاداران تسلیت بگویم، پس من به عراقی‌هایی که آن‌جا جمع شده بودند تسلیت گفتم. به عربی گفتم، متأسفم، از صمیم قلب عمیقن متأسفم. اما صادقانه بگویم، من فقط برای این واقعن متأسف بودم که کاروانم مجبور به توقف در آن‌روز شده بود، و این که توسط عده‌ی زیادی آدم عصبی، هیستریک و مغشوش محاصره شده بودم.
آن جا سگ کوچکی هم بود که در تلاش بود تا پتویی را که جسد دختر در آن پیچیده شده بود بو بکشد، و بالاخره یک مرد عراقی لگدی حواله‌ی او کرد. سگ با صدای بسیار بلندی نالید. آن‌جا پر بود از بزغاله و بچه‌های کوچک که همه جا بودند. مثل همیشه دسته‌های کودکان آزادانه به این سو و آن سو می‌رفتند. زنان سوگواری می‌کردند، مردها قیافه‌های خشن و سختی به خود گرفته بودند، با نگاه‌های خیره، صحبت‌کنان، به تفنگ‌های بزرگ سربازان جوان آمریکایی زل زده بودند.
من وقتی دختر شش ساله‌ی عراقی کشته شد آن جا نبودم. بعدتر به صحنه‌ی تصادف رسیدم. این تصور من است: بطری آب از دستان پاکستانی رها شد. وقتی بطری به سوی آسمان اوج گرفت، ماهیچه‌های پای دخترک درگیر شد—درست مثل ماهیچه‌های یک پسر که در تعقیب توپی است که مسیرش کاملن نامعلوم است. زمانی که او برای گرفتن بطری آب پرید، و تنها فکرش این بود که شانسِ به دست آوردن آب تمیز را از دست ندهد، تریلر هجده چرخ غول‌آسای درحال حرکت را ندید، و…
هر یک از آن همه کودکی که آن جا بودند می‌توانست آن کودکی باشد که به سوی خیابان دوید. بچه‌ها نمی‌توانند درک کنند که مرگ حقیقت دارد، نه بیشتر از درکی که آن سگ زوزه‌کش، وقتی تصمیم گرفت پتوی حاوی جسد دختر عراقی را بو بکشد، از لگدی که در پی خواهد آمد داشت.
البته این چندان تقصیر پاکستانی هم نبود. او سعی داشت آب تمیز را با مردم تقسیم کند، کاری که هر انسان شریفی انجام می‌دهد. ممکن است دیگری تا این اندازه بی دقت نباشد، یا پرتاب دست بهتری داشته باشد، اما این‌ها به راستی تقصیر پاکستانی نیست. من خیلی از پاکستانی متنفر نیستم. وقتی او را در ذهنم تصویر می‌کنم—سر پایین،لب‌ها به هم فشرده،کف دست‌ها محکم چسبیده به ران‌ها، ترسان از همه کس و همه چیز— ازش خوشم نمی‌آید، اما از او متنفر هم نیستم. به هیچ وجه خیلی از او متنفر نیستم.
کودکان خودم آموزش دیده‌اند که از خیابان دوری کنند. من به آن‌ها در باره‌ی دختر شش ساله‌ی عراقی که حالا مرده است گفته‌ام. در نامه‌ای برایشان نوشتم، این اتفاق ممکن بود در دهلی نو برای شما اتفاق بیفتد. ممکن بود به همین راحتی راننده‌ای هندی شما را زیر بگیرد. من به فرزندانم راجع به پیکر کوچک دختر که در پتویی پیچیده شده بود گفتم. به بچه‌هایم گفتم این اتفاقی است که برای کسی می‌افتد که در عبور از خیابان بی دقتی می‌کند. هم‌چنین به آن‌ها در باره‌ی پاکستانی که بطری آب را انداخته بود گفتم، که او سعی داشت کار خوبی انجام دهد—که خارجی‌ها ممکن است چیزهای خوبی تعارف کنند— اما این چیزها و کارهای خوب اکثر مواقع بد از کار در می‌آیند. به آن‌ها گفتم، از خارجی‌ها به راحتی چیزی قبول نکنید.
فرزندان من در حال آموختن انگلیسی و عربی هستند، اما نه اردو. من برای آن‌ها نامه‌هایم را به تمامی انگلیسی می‌نویسم. ضمنن در نامه‌هایم از عبارات عربی عراقی استفاده می‌کنم، به اضافه‌ی راهنمای ترجمه تا همسرم بتواند به آن‌ها آموزش دهد. من به آن‌ها می‌گویم که نباید از پاکستانی‌ها متنفر باشند، اما فکر نمی‌کنم هرگز از آنها بخواهم که اردو یاد بگیرند. تنفر واژه‌ی نیرومندی است، بسیار قدرتمند برای کودکان بسیار قدرتمند حتی برای مردان بزرگ. به کودکانم می‌گویم، مجبور نیستید پاکستانی‌ها را دوست داشته باشید، اما خیلی از آن‌ها متنفر نباشید.

نویسنده: ماتیو ام. کوبک
مترجم: آرش رادمنش

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.