داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دیگر هرگز

ماریون پشت میز خود، درست زیر پنجره نشسته است و تکالیف مدرسه را انجام می‌دهد. وقتش رسیده است. بعد از ناهار و حدوداً از ساعت دو تا چهار، چهار و نیم. بستگی دارد. گاهی ماریون از پنجره به بیرون و آن بعد از ظهر گرفته و خاکستری ماه اکتبر نگاه می‌کند. از ساعت سه بیشتر از قبل، به بالکن خانۀ‌ سالمندان نگاه کرده است. بالکن، درست در دیدرس او قرار دارد. مدت‌هاست که گلدان‌‌های رنگی را به داخل برده‌اند. بالکن خالی است و از رطوبت می‌درخشد.
این دومین روز است که او نمی‌آید. پیرزنی در آسایشگاه آن‌طرف خیابان است. ماریون پیش خود او را "پیرزن پرندگان" می‌خواند. او هر بعد از ظهر در پاییز و زمستان، به پرندگان دانه می‌دهد. هر روز همان برنامۀ‌ همیشگی است: بین ساعت سه و چهار، همیشه بین ساعت سه و چهار، نه زودتر و نه دیرتر، در بالکن باز می‌شود. پیرزنی چاق که به دو عصا تکیه داده است -و همیشه با عصا‌ها یا دستگیرۀ در مشکل دارد -، تلوتلوخوران روی بالکن می‌آید. دو پای کج، به جسم چاق او آویزان هستند. گویی زیر وزنش خم شده باشند.
درواقع تلوتلوخوردن لغت بامزه‌ای است، اما هیچ لغت دیگری به ذهن ماریون نمی‌رسد که به آن دقیقی راه رفتن زن را تشبیه کند. اما طرز راه رفتن او خنده‌دار نیست. هیچ خنده‌دار نیست. بیشتر همراه با زحمت است.
زن ابتدا در بالکن به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. آهسته. کاملاً آهسته. مثل پاندول یک ساعت عظیم. تیک، چپ. تاک، راست. بعد از مدتی می‌ایستد. درست کنار نرده‌ها. دو عصای خود را به نرده‌‌ها می‌آویزد و نرده‌‌ها را می‌گیرد. و خود را به جلو و عقب، جلو و عقب تاب می‌دهد. بعد به سمت جلو خم می‌شود. شکم خود را به نرده‌‌ها تکیه می‌دهد، نرده را ر‌ها می‌کند و دست‌هایش را در جیب پالتو فرو می‌برد. ماریون تاکنون هرگز هیچ پالتوی دیگری تن او ندیده است. سیاه است و یقۀ کوچک پوست دارد و سه دگمۀ بزرگ و براق که همیشه بسته است. چقدر دمده است! و ماریون تاکنون هرگز ندیده است که جز کیسه نایلون قرمز، چیز دیگری از جیب خود درآورد. کیسه نایلون به‌آرامی از هم باز می‌شود. نانی بیرون می‌آید. دستانی لرزان و چروکیده آن را تکه تکه می‌کند و به سوی فوج پرندگانی پرواز می‌دهد که به هیجان آمده‌اند، پر پر می‌زنند، سر تکان می‌دهند و نوک می‌زنند. کبوتران و گنجشک‌‌ها سر نان با هم جنگ می‌کنند. و پیرزن دست از کار می‌کشد و به آن‌ها می‌نگرد. بعد آخرین تکه‌‌های نان را بسیار به آهستگی و با دقت تقسیم می‌کند. کیسه نایلون قرمز تکانده می‌شود. حالا همه‌چیز مثل سابق پیش می‌رود. فقط طوری که گویی فیلم به عقب بازمی‌گردد. پیرزن کیسه نایلون را در جیب می‌گذارد. تکیه داده به نرده‌‌ها خود را به جلو و عقب تاب می‌دهد. عصا‌ها را مجدداً برمی‌دارد. به این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. بعد از بالکن خارج می‌شود و در عین حال باز هم هنگام عبور از در مشکل پیدا می‌کند.
و امروز نیامده است.
ماریون هر روز دقیقاً در جستجوی او نیست. فقط زمانی که حوصله‌اش سر می‌رود، مدتی به او نگاه می‌کند. بعد می‌اندیشد که آیا آن زن، فرزند دارد؟ چند تا؟ آن‌ها کجا زندگی می‌کنند؟‌ اصلاً ازدواج کرده است؟ به طور حتم پیشتر‌ها به این چاقی نبوده است. و شاید هم یک دختر جوان و بسیار زیبا بوده است. مطمئناً زمانی هم‌سن ماریون، ده ساله بوده است. و زمانی هم یک نوزاد بسیار کوچک. حالا چاق و پیر است و کاملاً‌ تنها روی بالکن می‌ایستد. ماریون خیلی خوب می‌تواند پیش خود تصور کند که او چگونه هنگام صبحانه، نان خود را داخل کیسه نایلون می‌چپاند. به احتمال زیاد پنهانی و دزدکی. و شاید هم حین انجام این کار، ‌کمی لبخند می‌زند، چون به این فکر می‌کند که بعد از ظهر چگونه پرندگان سر آن با هم نزاع می‌کنند.
شاید فقط بیمار شده باشد. ماریون فکر می‌کند، یک یا دو، سه هفتۀ دیگر باز هم همان‌جا خواهد ایستاد. آخر بیماری افراد مسن همیشه طولانی‌تر است.
اما هفته‌‌ها سپری می‌شوند. شش. هشت.
ماریون پیشتر‌ها هر روز در انتظار زن نبود. فقط می‌دید که چگونه او آنجا می‌ایستاد. درست همان‌طور که به یک اتوبوس یا قطار نگاه می‌کرد که هر روز در یک زمان مشخص، به مدت یک ساعت در یک مکان مشخص می‌ایستد.
حالا ماریون منتظر است. دلش برای پیرزن تنگ شده است. به نگاه کردن به او، به حضورش عادت کرده بود. بدون اینکه درست و حسابی متوجه شده باشد، پیرزن جزئی از محیط اطراف او شده بود.
ماریون بعد از سه ماه، دیگر منتظر نبود. زن، بیمار نشده بود. از دنیا رفته بود.
ماریون پشت شیشۀ پنجره‌ها، آن‌طرف خیابان در خانۀ سالمندان، یک پیرزن جدید دیده بود. میان افراد دیگری که مانند پیرزن پرندگان، فقط از ظاهرش او را می‌شناخت. این پیرزن به لحاظ موی سپیدش، بیشتر جلب نظر می‌کرد.
ماریون دیگر هرگز آن پیرزن پرنده‌گان را نخواهد دید.
تازه متوجه شد که او حتی نام پیرزن را نمی‌دانست. هیچ نامی نمی‌دانست. او هرگز کلمه‌ای با پیرزن رد و بدل نکرده بود. حتی دستش را برای او تکان نداده بود. در حالی که حالا به نظرش می‌رسید، گویی چیزی که بسیار دوست می‌داشته، رفته است.
فکر کرد، آن زن با موهایی به سفیدی برف هم خواهد مُرد. تمام آن‌ها تا زمان مرگ، در آنجا هستند. هیچ‌یک به سادگی از آنجا نمی‌رود. و همیشه افراد دیگری می‌آیند.
اولین مرتبه بود که به خانۀ سالمندان می‌نگریست و به چنین چیزی می‌اندیشید.
نویسنده: سوزانه کیلیان (Susanne Kilian)
مترجم: مهشید میرمعزی

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.