داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آب‌های بدن

سفر با نا امیدی 
دیو منتظر ایستاده است تا از خیابان بگذرد و با بی صبری این پا و آن پا می‌کند، ناگهان زنی که کنارش ایستاده دستش را روی بازوی او می‌گذارد.
می‌گوید: " ببخشید آقا. واقعا خیلی متاسفم که مزاحمتون می‌شم اما فکر کنم الانه که بزنم زیر گریه."
شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می‌دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی‌کنند.
زن بد جوری گریه می‌کند، هم در خیابان و هم در توالت زنانهء کافهء کوچکی که دیو او را به آنجا می‌برد. وقتی منتظر زن است کف کاپوچینواش را با قاشق بر می‌دارد و شکر را در پاکت کاغذی کوچکش بالا و پایین می‌برد، سعی می‌کند به صدای ضجه‌ای که از توالت می‌آید گوش ندهد. زن حتما متوجه نازکی دیوار‌ها نشده است. پشت پیشخوان دخترک بلوندی که در کافه کار می‌کند با نگاهی پر از تحقیر به او زل می‌زند و هر وقت او نگاهش می‌کند دختر فنجان‌ها را محکم به پیشخوان فلزی می‌کوبد.
هر چند وقتی زن بلاخره از توالت بیرون می‌آید به او لبخند می‌زند. اگر خط سرخ کم رنگ زیر چشمانش را ندید بگیریم امکان ندارد بشود حدس زد که او داشته در توالت چه کار می‌کرده. دهانش یک شکاف قرمز رنگ است و دیو در کمال تعجب جــــــا به جا می‌شود تا لک رژلب را روی دندان جلویی اش ببیند. 
دیو می‌گوید: " حتما قهوه تون سرد شده." دلش می‌خواهد بپرسد حالش بهتر است، یا این که چی شده بود، اما برای گفتن این حرف‌ها باید خـــیلی صمیمی تر بود و احتمالا خیلی خوش بین تر، چون اصلا نمی‌خواست وسط ماجرایی بیافتد که امکان داشت یک هچل درست و حسابی باشد.
زن می‌گوید: " حتما با خودتون فکر می‌کنید من دیوونه ام. خوب حق دارید نمی‌توونم سرزنشتون کنم. قبلا هیچ وقت همچین کاری نکرده بودم."
دیو کیف پولش را از جیب شلوار لی اش در می‌آورد و می‌گوید: " خوب نمی‌تونم بگم این اتفاقیه که همیشه برام می‌افته. اما اگه بهتر شدین دیگه بهتره من برم."
" لطفا بذارید من حساب کنم این حداقل کاریه که می‌تونم بکنم." دیو به ساعت طلا، عینک آفتابی ری بن، کت مشکی گران قیمت و خوش دوختش نگاه می‌کند و تصمیم می‌گیرد بگوید باشد. خرید یک فنجان قهوهء ارزان واقعا کار کوچکی بود به نشانهء تشکر. 

یک درگیری رومانتیک
" خوب تو فکر می‌کنی مشکلش چی بود؟ " 
النور با پا‌های باز روی سینه دیو نشسته است و… اور ا با دو دست می‌مالد. وقتی با او حرف می‌زند از پس شانه هایش به او نگاه می‌کند ولی دیو ترجیح می‌دهد حواسش بیشتر به کاری باشد که دارد می‌کند. النور حتا وقت خوبش هم ترجیح می‌دهد بد خلقی کند.
دیومی گوید : " مسنتر از اون بود که مسالهء عشقی داشته باشه. شاید یه روز بد کاری داشت، شاید هم پدر و مادرش مردند، نمی‌دونم، مردم واسه چه گریه می‌کنند؟ "
" گفتی سی و هفت هشت ساله بود؟"
" آره خوب که چی؟"
" هنوزم می‌تونه مساله عشقی داشته باشه. شاید یه ازدواج غم انگیز و ناامید کننده داشته اما حالا آتیشی عاشق یه ویولونیست روسی شده. مرد هم دوستش داره اما هنوزم دنبال زنی می‌گرده که وقتی هر دو خیلی جوون بودند با هم ازدواج کردند هنوز از پیدا کردنش نا امید نشده. وقتی اون پناهنده شده زنه حاضر نشده باهاش بیاد انگلیس و ارتباطشون قطع شده. مرد به این یکی زنه گفته اگه اونو طلاق نده هیچ وقت نمی‌تونند با هم باشند."
" النور؟"
" چیه؟ ممکنه همینطوری باشه. تو اصلا تو وجودت یه ذره احساسات رومانتیک نداری."
" نه ندارم تو هم درست به همین دلیل داری بیچاره‌ام می‌کنی."
النور ولش می‌کند. دیو فکر می‌کند باز حرفی زده که اورا حسابی عصبانی کرده حالاست که دوباره طبق معمول همیشه قهر کند. اما النور خودش را روی تن لخت او بالا می‌کشد. دیو کشیده شدن مو‌های تن او را روی تن خودش حس می‌کند.
می داند این کار چقدر سردش می‌کند اما خوب النور درمورد آب‌های بدن خیلی جدی ست. همان طور که او با بالا تنه‌اش مشغول است به یاد اشکهایی می‌افتد که وقتی زن از او کمک خواست از روی صورتش پایین می‌آمدند. بیش از هر چیز دیگری دلش می‌خواست آن‌ها را پاک کند، حتا آن‌ها را لیس بزند تصور زبانش که گونه ‌های زن را لیس می‌زند چنان تکانش داد که باعث شد النور کم وبیش از رویش پرت شود. 
داد زد : " هی پسر می‌دونم چی می‌خوای اما من هنوز آماده نیستم." دیو متوجه شد که صدای النور ریتم بالا و پایین رفتن‌های بدنش را به خود گرفته است و با هر نفسی که می‌کشد لمبرهایش در مقابل شکم او بالا و پایین
 می‌رود. دیو سعی می‌کند دوباره به تصویر خودش و زن فکر کند که چطور او را مثل یک پرنده زخمی زیر دستش پناه داده است، چطور او را به سمت خودش می‌کشد، ساکتش می‌کند، دارد بدن لرزان از هق هق گریه‌اش را آرام می‌کند که النور جیغ می‌کشد. جا می‌خورد از این که می‌بیند النور دارد به پهلو هایش می‌کوبد تا تحریضش کند. دست و پا می‌زند تا مثل او خل بازی در آورد می‌داند اگر لحظه‌ای مکث کند النور حرارتش را از دست می‌دهد، آن وقت حسابی عصبانی می‌شود. فقط یک بار همچین اشتباهی کرده بود فقط یک بار. النور می‌گوید او خیلی خوش شانس بوده که یک فرصت دیگر به او داده است. 

ترک عادت‌های بد برای رسیدن به عادت‌های خوب
النور را در کتابخانهء دانشگاه دیده بود. البته از قبل می‌شناختش. همه او را می‌شناختند. آمریکایی ‌های زیادی برای تحصیل به آن دانشگاه محــــــلی نمی‌رفتند به خصوص کسانی مثل او که مقاله هایشان هم در مجله ‌ها چاپ می‌شد، در کنفرانس‌ها مقاله ارائه می‌کردند و حتا شایعه بود که قرارداد چاپ کتابشان در شرف تکمیل است. النور از آنچه او انتظار داشت کوتاهتر بود شاید حدودا 150 سانت اما پر بود. مو ‌های مجعد و قرمزش را با گـــــــــــیره می‌بست با این حال دائما با آن‌ها بازی می‌کرد. هر وقت به چیزی فکر می‌کرد انگشتانش را در موهایش بالا و پایین می‌برد برای همین همیشه به نظر می‌آمد تازه از رختخواب در آمده.
" پس عادت‌های بدت چی اند؟ " این سوالی بود که النور در سلف سرویس از او پرسید وقتی بی هیچ سوالی برای خوردن قهوه به دنبالش رفتـــــــــــــــــه بود." می‌دونی من شبا دندون قروچه می‌کنم. وحشتناکه. یه پیرزن نوچ می‌شم." و دهنش را باز کرده بود تا دندان‌های سفید و سالم آمریکایی اش را نشان دیو دهد. بعد از حرفهایشان در سلف، وقتی دیو همان طور دراز کشیده به سر و صدای النور در خواب گوش می‌داد به این فکر می‌کرد که النور به او مجال نداده بود تا جواب سوالش را بدهد. خوب اگر هم مجال می‌داد او چه داشت که بگوید. خوب نبود سر قرار اول، البته اگر بشود به آنچه او و النور داشتند بشود گفت قرار، از عادت‌های بدی بگوید که دوست دختر ‌های قبلی اش را شاکی کرده بود: هیچ وقت به خودش زحمت نمی‌داد که یک بله یا نه درست و حسابی بگوید یا کسانی را که دوست داشت به اسم سگ‌های خانگی صدا می‌زد، اگر دستش را کمی در دست نگه می‌داشتی عرق می‌کرد. از این که فهمید چقدر عادت بد دارد تعجب کرد. می‌توانست همین طور ادامه دهد، درست مثل شمردن گوسفند بود. وقتی از خواب بیدار شد و دید النور دوباره رویش نشسته است شاخ در آورد انقدر از اانور به خاطر این شانس دوباره متشکر بود که قسم خورد دیگر هیچ وقت این رابطه را خراب نکند، نمی‌خواست بگذارد این یکی هم برود. 

مرد گنده و قربانی
النور به هر کسی می‌رسد قصهء زن گریان را تعریف می‌کند. کالین که دیو هیچ وقت از او خوشش نیامده، زن را یکی از قربانیان بورژوازی می‌داند که در چاه روزمر گی خود افتاده. می‌شود گفت این موافقت پر حرارت النور با کالین است که باعث می‌شود دیو وارد بحث شود. چون معمولا وقتی با دوستان النور هستند او سرش را می‌اندازد پایین و حرفی نمی‌زند. اما حالا می‌گوید: " اون یه زن معمولی نبود. اون…" مکث می‌کند، واژهء مناسب را پیدا نمی‌کند.
" در حال خفگی بود؟ یکی باید بهش کمک می‌کرد؟ تازه درست هم این مرد گنده باید کمکش می‌کرد."
از این که النور با همچین متلکی حرفش را قطع کرد خجالت کشید.
زیر لب گفت: " زنیکهء لیچار گو، اون یه آدم بود تازه زن هم بود اما تو هیچی از زن بودن نمی‌فهمی، می‌فهمی؟"
النور می‌خندد و مشتش را توی دهنش می‌چپاند. دیو می‌داند این کارش تا حدی به خاطر شوک حرفی ست که او برای تلافی زده نه این که هر چه او بگوید به نظر النور بامزه بیاید. هر چقدر هم آدم صبور باشد بلاخره جایی صبرش تمام می‌شود.
دیو بار را ترک می‌کند و پیاده به سمت خانه می‌رود مراقب است وقتی از خیابان رد می‌شود چشم اش به چشم هیچ زنی نیافتد.

یک کارتن دستمال کاغذی می‌تواند جلویش را بگیرد.
به نظر می‌آید مشاور مرکز درمان مشکلات زوجین گیج شده است. دائما از جایش بلند می‌شود، پرده ‌ها را دوباره و دوباره مرتب می‌کند، باز هم یک لیوان آب برای خودش می‌ریزد، بالشتک کوچکی که زیر پای آسیب دیده‌اش گذاشته و پایش را به آن تکیه داده برای بار چندم جا به جا می‌کند.
دیو به النور نگاه می‌کند تا با هم در این جوک شریک شوند اما او اصلا حواسش نیست. النور کاملا واضح گفته است تنها راهی که باعث می‌شود اجازه دهد او برگردد این است که تلاشی جدی برای حل مسائلش انجام دهد.
سر صبر توضیح داده است : " تو با من اومدی بیرون…" طوری تعریف می‌کند انگار او آنجا نبوده است : " جلوی دوستانم به من گفتی زنیکه." 
" اما…"
" نه نه، این مساله کوچیک احمقانه باعث نشده که من همچین کاری کنم. لط – فن بذار حرفمو تموم کنم. مساله اینجا مسئولیته، دیو تو باید یاد بگیری مسئولیت کاراتو قبول کنی. بفهم، این که بخوای به یه زن کمک کنی فقط راهیه برای این که از زیر بار مسئولیت یه ارتباط برابر در بری."
دیو سعی می‌کند سر دربیاورد اما نمی‌تواند، برای همین فقط به النور که دارد سابقهء خانوادگی او را برای مشاور توضیح می‌دهد گوش می‌کند. حرف‌های او برایش بی اهمیت است تا وقتی که شروع می‌کند به حرف زدن از مادرش. می‌خواهد حرفش را قطع کند و بگوید مادرش چقدر آدم شادی بوده و چطور همیشه کاری می‌کرده او و پدرش از خنده روده بر شوند و چطور نقشه می‌کشیدند که به هم هدیه بدهند اما می‌ترسد نکند نتواند موضوع را درست بیان کند. درست به این می‌ماند که دوباره بگوید زنیکه، نباید می‌گذاشت این کلمه یک بار دیگر از دهنش بیرون بیاید. حالا نه.
 النور داشت می‌گفت: " اونا با مادرش مثل یه عروسک رفتار می‌کردند، انگار اون جایزهء اوناست برای این که خیلی مردای خوبیند. آخه چطور آدمی با همچین طرز فکری می‌تونه واقعیت رو درک کنه؟ "
دیو یاد زمانی می‌افتد که او و مادرش با هم رنگ آمیزی کردند. از سنش گذشته بود که بخواهد این کار را بکند اما تازه با اولین دوست دخترش به هم زده بود، دوستی که برایش مهم بود، مادرش سعی نکرده بود با روش‌های معمول او را تسلی دهد، فقط رفته بود سر کشو، یک جعبه مداد شمعی رنگ روشن و یک کتاب که طرح ‌های چاپی رنگ نشده داشت آورد. آن‌ها تمام شب را غرق در طرح‌های کتاب و رنگ آمیزی آن‌ها بودند، یک مشغولیت مشترک. صبح روز بعد دیو احساس می‌کرد سبک شده است. وقتی همان روز سراغ کشو رفت و دید چقدر تصویر کامل شده آنجاست دوباره دلش برای عشق پر زد و به خاطر این حس از مادرش سپاسگذار بود. خیلی راحت می‌شد فهمید رنگ آمیزی تصویر‌ها برای مادرش کار تازه‌ای نبوده، اما می‌دانست مادرش نمی‌خواهد دربارهء آن حرفی بزند.
" بفرمایید." مشاور یک جعبه دستمال کاغذی به جلو هل داد و این طوری رشتهء افکارش را پاره کرد: " هر چقدر می‌خواهید بردارید. من دستمال کاغذی رو کارتنی می‌خرم." 
دیو به اولبخند زد و او هم با لبخند دیگری جوابش را داد و موهایش را پشت گوشش گذاشت، این طوری دیو می‌توانست اشک‌های نریخته‌ای که ته چشم‌های زن برق می‌زد ببیند. فقط النور به نظر مجسمهء یخی می‌رسید، حرف‌های او نیمه کاره ماند چون مشاور بی آنکه او را به حساب بیاورد به دیو گفت : " صبح ناجوری داشتید برای همینه که فکر می‌کنید فقط شما هستید که این همه مشکلات دارید."

فهرست نیمه شب
 پنج تا چیزی که به خاطرش از النور متشکر بود:
1. بعد از دیدن مشاور برای اولین بر سر مزار مادرش رفت. 
2. دوباره سراغ رنگ آمیزی رفت و همین طور بازی با جورچین. 
3. اگر به خاطر النور نبود هیچ وقت پایان نامه‌اش را تمام و شغلی تازه در لندن پیدا نمی‌کرد. 
4. النور آدرسش را در آمریکا به او داده است. او می‌گوید آن‌ها همیشه از هم خبر خواهند داشت و وقتی سر و سامان بگیرد خوشحال می‌شود او را ببیند. اگر النور این قضیه را بداند ناراحت می‌شود اما ناراحت بشود یا نشود این او بود که راه فرار را نشانش داد. 
5. سکس، آره سکس
پنج تا چیزی که به خاطر النور بود و او دلش برایشان تنگ نمی‌شود:
1. کورن برگر بدون سس گوجه 
2. لمس پوست النور در نیمه شب و خوردن دستش به آن برآمدگی ‌های کوچک و خشک زیر پوستی درست بالای باسن اش 
3. این که مجبور باشد برای هر جایی که می‌روند یک دفترچه راهنما بخرند 
4. برای دوستان او، به خصوص کالین 
5. برای این حس که همیشه دارد اشتباه می‌کند.

چه کسی به ما اهمیت می‌دهد وقتی ما انقدر بی اهمیتیم؟
دیو یک مربی خصوصی بدنسازی استخدام می‌کند اسمش کارل است. برای اولین بار در عمرش به طور مرتب به باشگاه می‌رود. دیگر ورزشکاران را بعد از جلسه در کافه می‌بیند. آن‌ها با هم از مربیانشان حرف می‌زنند. دیو می‌بیند آن‌ها وقتی از مربیانشان حرف می‌زنند از عبارت " مال من " استفاده می‌کنند و این طوری مربیانشان خیلی بیشتر مختص آنان به نظر می‌آیند.
دیو می‌گوید: " وقتی داشتم درازنشست می‌رفتم عرق تن مال من ریخت روم." بقیه اخ و پیف می‌کنند.
اما دیو اهمیت نداده بود. گذاشته بود قطره ‌های عرق از میان روزنه ‌های پوستش جذب شود، می‌خواست عصارهء وجود مرد دیگری را به خورد خودش بدهد. کارل از هر کس دیگری که دیو تا آن زمان می‌شناخت فعال تر و سر زنده تر بود. حتا النور که کم عرق می‌کرد و هرگز به عرق ریختن نمی‌افتاد.

بهتر از رسیدن
عادت داشت هر شب کریسمس منتظر شنیدن زنگ سورتمهء بابانوئل بماند حتا تا مدت‌ها بعد از این که دیگر این قصه را باور نداشت، حتا تا مدت‌ها بعد از این که مادرش هم دیگر فکر نمی‌کرد او اعتقادی به این ماجرا داشته باشد باز هم منـتظر می‌ماند.
حالا او گوشهء خیابان می‌ایستد. پیش هیچ کس نمی‌تواند اعتراف کند حتا پیش خودش که دلش می‌خواهد زنی غریبه بیاید و دستش را به بازوی او تکیه دهد.
گاهی ساعت‌ها منتظر می‌ماند و می‌گذارد اشک‌ها از روی گونه‌اش پایین بیافتند.
نویسنده: سارا سالوی (به سبک هلن کیکسوز)
مترجم: آزاده کامیار

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.