داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

به او بگو

دکتر به  مرد گفت و او باید آنرا به  همسرش می‌گفت. او به  خاطر چیزی که دکتر گفت متعجب نشد، او امید مبهمی داشت که اتفاقات بصورت متفاوتی رخ دهند. او از دکتر که ظاهر موقری داشت تشکر کرد و بعد از اینکه دکتر از در خارج شد، شلوار و پیراهنش را پوشید. او با صورتحسابی در دست به  طرف پنجره پذیرش رفت و به  نظر می‌رسید که به  سختی چیزهایی که خانم مسوول پذیرش می‌گفت را می‌شنود و به  این فکر می‌کرد که چطور مطلب را به  همسرش بگوید. او کارت اعتباری اش را از پنجره داد و وقتی خانم مسوول پذیرش آنرا برگرداند، کارت را گرفت.
«روز خوبی داشته باشید آقای ویلسون! »
پنجره شیشه‌ای پذیرش سر خورد و به  نرمی بسته شد. مرد لبخند تلخی زد و از ساختمان خارج شد و وارد دنیای متفاوتی شد. رنگها، صداها، بوها وقتی که قرار است بمیری مثل قبل نیستند! او به  سمت جایی که ماشینش را پارک کرده بود راه افتاد و ذهنش را تغییر داد. او وسط محوطه پارکینگ ایستاد در حالی که گیج بود و نمی دانست چه باید بکند. یک ماشین که ازخیابان می‌آمد متوقف شد و راننده با نگاه آزار دهنده‌ای به  او نگریست در حالی که او که به  آرامی از مسیر راه او کنار رفت. آقای ویلسون از او عذرخواهی کرد ولی مرد متوجه او نشد.
«وقت تو خواهد رسید ! او فکر کرد. وقت تو خواهد رسید!»
او پیاده وارد خیابان شد و به  سمت قسمت شلوغ شهر حرکت کرد. آنجا بچه‌ها بازی می‌کردند. او روی یک نیمکت نشست و بچه‌ها را تماشا کرد و به  همسرش فکر کرد. او در حالی که بچه‌ها را تماشا می‌کرد، احساس غم می‌کرد برای آنچه که آن‌ها باید یاد می‌گرفتند. آن‌ها نمی دانستند. آن‌ها خودشان را در بازی کردن شان رها می‌کردند. هیچ مصالحه، تردید و شبهه‌ای در میان نبود. لذت و شادی شان در زندگی بوسیله غم آلوده می‌شد و این گریزناپذیر بود. ممکن است این یک طرح باشد که طولانی کردن زندگی، بزرگتر کردن غم باشد بنابراین مرگ، یک نوع رهایی و آزاد شدن از بعضی مسایل این چنینی بود. او نمی دانست. او نمی ترسید اما احساس پشیمانی می‌کرد. زمانی که او درباره پول ارثیه به  برادرش دروغ گفت که او را مریض کرد. او درباره آن فکر کرد. یا زمانی که از فروشگاه کلوچه دبیرستان مقداری پول بلند کرد. او فکر می‌کرد که باهوش است اما این شوخی ای بود که با خودش کرده بود. او و خانم ویلسون نسبت به  هم باوفا بودند و از پسر و دخترشان مراقبت می‌کردند و او درباره آن احساس خوبی داشت. او بعد از همه، اینها خیلی آدم بدی نبود. او با خودش فکر کرد: من به  هلن چه می‌خواهم بگویم؟ نور خورشید صورتش را گرم کرد. یک توپ قل خورد و به  پاهایش نزدیک شد. او خم شد تا آنرا بردارد. او به  چهره دختربچه شاداب و خندان نگاه کرد. دختر توپ را ازدست او چنگ زد و دوید. دختر و انرژی درون او به  مرد توجهی نداشتند. آیا آن دختر مرا مسخره می‌کند؟
نه نه. آن فقط زندگی است. او درباره آخرین باری که پدرش را دید فکر کرد و صدایش غیر از زمزمه چیزی نبود. پدرش گفت: مراقب مادرت باش! و بعد پدرش مرده بود. مادرش تمام روز در اتاف نشیمن روی صندلی نشسته بود و لب به  غذا نزده بود تا وقتی که او به  مادرش غذا داده بود. مادر سه ماه بعد مرده بود. این خاطره در وجود او سرمایی را ریخت. او در حالی که روی نیمکت جابجا می‌شد سعی کرد با گرمای خورشید گرم شود. او صدای خنده و جیغ های بچه‌ها را می‌شنید. بعد از چند لحظه او بلند شد و به  طرف ماشینش به  راه افتاد. او به  سمت خانه حرکت کرد و ماشین را در خیابان پارک کرد. او قبل از اینکه از ماشین پیاده شود برای لحظه‌ای توی ماشین نشست. او به  سمت خانه به  راه افتاد. هلن در پیشخوان آشپزخانه بودو هویج‌ها ریزریز می‌کرد. او به  سمت هلن رفت و همدیگر را بوسیدند. او به  جعبه پست نگاهی کرد. کامپیوتر را چک کرد و به  حمام رفت. او خودش را روی چارپایه‌ای نزدیک پیشخوان نشست و به  صحبت با همسرش پرداخت که در حال خرد کردن هویج‌ها بود. آن‌ها این تشریفات را هزاران بار انجام داده بودند.
همسرش ناگهان پرسید:
«اوه، دکتر چطور بود » و خرد کردن هویج‌ها را متوقف کرد.
مرد گفت که مجبور است برای نتایج آزمایش منتظر بماند.
هلن برای لحظه‌ای طولانی به  شوهرش نگاه کرد و به  آرامی شروع به  خرد کردن هویج‌ها کرد.
نویسنده: جک کویی
مترجم: پوراحمدی

pourahmadi.blogfa.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.