داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سگِ دانا

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، واایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: «ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.»
نویسنده: جبران خلیل جبران
مترجم: نجف دریابندری
از کتاب پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

جنگ

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم‮خانه خالی‮اش خون می‮ریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: «ای امیر، پیشه من دزدی‮ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا می‮رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می‮خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: «ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه‮ای را که می‮بافم ببینم. ولی من همسایه‮ای دارم که پینه‮دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه‮دوز فرستاد. پینه‮دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.
نویسنده: جبران خلیل جبران (Gibran Khalil Gibran)
مترجم: نجف دریابندری
از کتاب: «پیامبر و دیوانه»، نشر کارنامه
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»
دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزی‌ این لذت را چشیده‌ام.»
گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.
نویسنده: جبران خلیل جبران
مترجم: نجف دریابندری

حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی
برگرفته از: «پیامبر و دیوانه» – نشر کارنامه

عفاف‌ِ وجیه

«وجیه‌بک» صاحب قصر است. قصر، به تنهایی مال اوست. اطراف قصر را دیواری از سنگهای حکاکی‌شده فرا گرفته است. و بر روی دیوار سنگی، دیوار دیگری از خارهای سبز به چشم می‌خورد. در آهنین قصر، افراد کنجکاو خیابان پشتی را می‌آزارد.
می‌گویند آن قصر خانه شگفتیهاست. صاحبش جادوگر بزرگیست. فرمانروای انگشتریهای جادوییست. البته وقتی ذهن بشر کنجکاو شود چرندیات فراوانی می‌بافد.
درواقع، وجیه دیوارهای قصرش را با دکمه‌هایی پوشانده بود و با فشار آرام انگشتانش چیزی را به حرکت درمی‌آورد. هوای گرم را سرد می‌کرد، تاریکی را روشنایی، آشکار را پنهان، پنهان را آشکار و … ما در عصر دکمه‌‌ها (شاسی‌ها) زندگی می‌کنیم.
اما تعداد دکمه‌‌ها در قصر وجیه‌بک بیش از حد‌ّ بود.
هر صبح، هنگامی که وجیه چشمانش را می‌گشود، با سرانگشتش دکمه‌ای را فشار می‌داد. بلافاصله عفاف به سویش می‌دوید تا پارچه‌ای که به دورگردنش پیچیده شده بود را بردارد. سپس سرش را با دو دستش بلند کند و او را با مهربانی بر بالش‌ِ پر تکیه دهد. آنگاه وجیه دکمه دوم را می‌فشرد. و با فشار دکمه دوم، تختش به سوی او حرکت می‌کرد. و با فشار دکمه سو‌ّم، تخت به شکل صندلی‌درمی‌آمد. و با فشار دکمه چهارم، فضای اتاق‌ها از موسیقی پر می‌شد. و در این هنگام بخار چای گرم و معطر‌ّی که عفاف به او می‌نوشاند به هوا برمی‌خاست.
دکمه‌‌ها با عفاف مسابقه می‌دادند. با فشار ارباب به دکمه‌ها، تختش به سوی او می‌رفت. چراغ‌ها پرتوافشانی می‌کردند. اما ارباب دست عفاف را هنگامی که سرفه می‌کرد یا از سردرد می‌نالید فشار می‌داد و عفاف پیوسته از خود می‌پرسید، کدامشان به ارباب نزدیک‌ترند؟ دکمه‌‌ها یا او؟ … او که عاشق، وفادار و مطیع بود… و در این میان، وجیه بک را گاهی در از قلبش احساس می‌کرد و گاهی نزدیک.
عفاف در قصر، خور و خواب آرام خود را داشت. چرا که وجیه‌ مواظب سلامتی‌اش بود. نمی‌خواست بیماری، او را از پا بیندازد و یا نگرانی، دستهایش را بلرزاند. یک‌بار به او گفت: «دکمه‌‌ها به تنهایی مرا کفایت نمی‌کنند و جوابم را نمی‌دهند.» 
قلب عفاف لرزید. خون در رگهایش به جوش آمد و نگرانی‌اش به شادی انجامید: «پس دکمه‌‌ها من را از وجیه دور نمی‌کنند.»
عفاف کار‌ها را مرتب می‌کرد. غبار هدیه‌های نو و کهنه را می‌گرفت. عفاف می‌دانست کی به این یکی بگوید: «بک در خانه است.» و به آن یکی بگوید: «بک در خانه نیست!» و به سومی بگوید: «بک جلسه دارد.» و به فلان خانم بگوید: «بفرمایید به سالن» و به خانمی دیگر در‌حالی‌که دلش از اندوهی فشرده می‌شد بگوید: «از در پشتی داخل شوید»
عفاف، غیر از خدمتکاران دیگر بود. او راز‌ها را در سینه نگه می‌داشت. او اسراری را می‌دانست که در آن‌ها آتشی بود. و آرزو‌ها و خیالهایش را به بن‌بست می‌کشید. با این همه به خود می‌گفت: «دستهای بک غیر از قلب اویند.»
عفاف هر صبح اتفاقات کوچه بازار را برای بک تعریف می‌کرد تا او آرام شود. اما بک از حیله‌های ظاهرسازان عصبانی می‌شد. خس‍ّت و پلیدی فقرا، آشفته و پریشانش می‌کرد. هنگامی که عفاف خبر می‌داد قص‍ّاب چگونه از چنگال گربه‌‌‌ها قلمهای استخوان‌ِ پوشیده از گوشت را می‌رباید و ‌آن‌ها را در جیب روپوش چرکین و خون‌آلودش می‌گذارد، بک قهقهه می‌زد و می‌گفت: «می‌بینی عفاف! می‌بینی انسان چگونه از حیوان هم پست‌تر می‌شود؟»
ـ اما ارباب! گرسنگی کفرآور است… .
ـ گرسنگی غیر از کفر است، ذهنت را میازار … .
عفاف با ارباب مجادله نمی‌کرد. می‌ترسید بحث، دست‌ها و دل بک را از او دور کند. و همچنان در وحشت و سرگردانی باقی می‌ماند. یک‌روز از اربابش پرسید: «هنگامی که رفتگر نمی‌آید، کیسه‌های زباله را کجا بریزم؟»
ارباب گفت: «درهای آهنی را باز نکن، خودت آشغال‌ها را از پنجره به خیابان پشتی بریز. بگذار آشغال‌ها بر روی زباله‌های قبلی تلنبار شود. نمی‌بینی چگونه خیابان به آشغالدانی تبدیل شده؟ اینجا که رفتگرها، همیشه در اعتصابند.»
زباله‌‌ها که از پنجره فرو می‌ریختند‌، حادثه می‌آفریدند و عفاف آن‌ها را برای ارباب تعریف می‌کرد: « یک گوجه‌فرنگی به پیشانی پیرزنی خورد و آب آن به گونه‌هایش پاشید.»
بک به قهقهه خندید.
ـ دانه‌های سرخ هلو شانه‌های پاره کارگری را آلود.
بک به قهقهه خندید.
ـ پسربچه‌های خیابان پشتی به دور یک آناناس گندیده جمع شده بودند و از هم می‌پرسیدند: «این سر‌ِ سبز عجیب چیست؟»
بک بلندبلند خندید و گفت: «می‌بینی عفاف‌! زباله‌های ما، در خیابان پشتی جنب‌وجوش برپا کرده، به آرمانهایش حرکت داده است.»
داستانهای خنده‌آور زیاد شدند. قصر هر فصلی طبقه به طبقه بالا رفت و به شماره‌های دکمه پله‌برقی افزوده شد. مردم از چرخش فصلی صحبت می‌کردند که بک را از طبقه‌ای به طبقه دیگر بالا می‌برد.
عفاف که با بالا رفتن طبقات از سر و صدا و اتفاقات تازه خیابان دور می‌شد به وجیه‌بک گفت: «نمی‌توانم سخنان مردم را بشنوم. اما می‌بینم که آشغال‌ها به آن‌ها می‌خورد و قامتهایشان در زیر پوست‌ها خم می‌شود.»
بک خندید و گفت: «نگفتم عفاف! که آشغالهای ما خیابان پشتی را زنده کرده است؟ شک‍ّی نیست که زباله‌های ما به مردم حیات می‌بخشند!»
عفاف این‌گونه، تمام روزهای هفته را، جز عصر شنبه، در‌حالی‌‌که به وجیه‌بک و دیوارهای قصرش بسته بود، به سر می‌برد.
او بعدازظهر شنبه را با مادر پیرش می‌گذراند. برای تهیه معاشش پول می‌برد، و بعد از خواندن صفحه‌ای دعا، قبل از اینکه تاریکی، خیابان‌ها و دور و بر او را بپوشاند، شتابان به سوی اربابش برمی‌گشت.
وجیه چنین خواسته بوده. وجیه شرط کرده بود که عفاف قبل از تاریکی پیش او باشد.
عفاف گمان می‌کرد وجیه از تاریکی می‌ترسد. وقتی عفاف چلچراغ‌ها را روشن می‌کرد وجیه می‌گفت: «راستی راستی، ستارگان ما و هلالهای ما، رام دستهای مایند و آسمان ما در اینجا، مه گمراه‌کننده ندارد.»
عفاف معنی «مه گمراه‌کننده» را نمی‌دانست. ام‍ّا کنجکاوی نمی‌کرد. می‌ترسید این دانستن به قیمت افشای نادانی‌اش تمام شود و شخصی‍ّتش را حقیر کند. البته بیش از نگرانی شخصیتش نگرانی و هراسش از دور شدن قلب وجیه بود. … قلب دور وجیه … عفاف ماهیانه‌های خود را نمی‌خواست. طلبهایش را پنهان می‌کرد و روزهای آینده را به خود وعده می‌داد. وجیه ماهیانه خواستن را دوست نداشت.
یک‌بار عفاف همه شجاعتش را جمع کرد از وجیه خواست اجازه دهد قلکی که از میان خرت‌ و پرت‌ها یافته است مال او باشد. از او خواست تا سکه‌هایش را به داخل قلک بریزد.
بر روی قل‍ّک، تصویر کشاورزی در حال انگورچینی بود. مثل پدر عفاف که در فقر خود جان سپرده بود. مادرش، درختان انگور و فصلهایش را هنوز به یاد داشت.
وجیه به او گفت: «مادرت خسته‌ات می‌کند، چرا به‌دنبال کنیزی نیستی که خستگی با او بودن را در بعدازظهر شنبه‌ها، تخفیف دهد؟ پیرزنان خسته‌کننده‌اند.»
عفاف تعجب کرد. چگونه؟ چگونه؟ ارباب چه می‌گفت؟ کنیزی، کنیزی را استخدام کند؟ نکند وجیه برای او دلسوزی می‌کرد؟ … یا به قلب عفاف نزدیک شده بود؟
عفاف گفت: «اما مادر من، خسته‌ام نمی‌کند…»
ـ مزد کنیز را من از جیب خودم می‌پردازم!
ـ اما ارباب! کنیز نمی‌تواند برای مادرم دعا بخواند!
وجیه خندید: «مادرت به‌خاطر ترس دعا می‌خواند. این قرصهای نشاط‌آور را بگیر! نشاط، اوهام را می‌پراکند.»
وجیه دستش را به سوی عفاف برد: «من به تنهایی تو را به نشاط می‌آورم. من به تنهایی گرمت می‌کنم. من تو را سیر می‌کنم… نه پدر مرحومت و نه مادر پیرت… عفاف! تو بهترین کنیز منی!»
اشک بر چهره عفاف جاری شد. در‌ِ تازه‌ای همراه با درهای آهنین در برابرش سبز شد. چشمهایش، قلبش و رازش همه خوار شدند. تاریک شدند. کنیز بود و کنیز می‌ماند.
با یأسی سنگین‌تر از اندوهی که با خود داشت به سوی مادرش رفت. نمی‌توانست فرق بین تاریکی و روشنایی را بفهمد، رفتن از قصر، با ماندن در قصر، برایش تفاوتی نداشت.
وجیه منتظر ماند. انگشتانش دکمه‌های موسیقی را به حرکت درآوردند. میله‌های آهنی بر خیابان‌ها کشیده شدند و سؤال‌ها به ذهنش هجوم آوردند: «چرا برنگشت؟ آیا دستم او را گریاند؟ یا هنوز برای مادرش دعا می‌خواند؟»
ابرهای خاکستری اندوه او را فرا گرفتند. عفاف برنگشت، خشم، دیوانه‌اش کرده بود: «سکه‌های قلکش را کم می‌کنم. قلکش را با آشغالهای کثیف به خیابان پشتی پرت خواهم کرد. باید بچه‌‌ها به دور چیزی که بر روی سرشان خواهد افتاد، جمع شوند.»
عفاف برنگشت.
تاریکی، چون سپاهی جنگاور به سوی وجیه پیش رفت. دستهایش ترسیدند.انگشتانش لرزید. به سوی بالکن پرید، قلک گلین را با سکه‌هایش به خیابان پرت کرد و داد زد: «به سوی خیابانت برگرد!»
سهم خیابان قلک گلین بود و سهم وجیه سؤال‌ها بودند و سرگردانی. سؤالهایی که چون پوست میوه‌‌ها به سوی خیابان پرواز می‌کردند. و سهم عفاف فراقی بود در آتش. رؤیاهای عفاف از قصر کوچیدند و در آهنین باقی ماند و در برابر مردم خوابزده ساده ایستاد.
نویسنده: نورسلمی
مترجم: صابر امامی

منبع: www.iricap.com

چارلز

اسمش چارلز بود، و از اسم خودش خوشش نمی‌آمد. اسمش را به پیتر تغییر داد. پیتر؟ پیترینگ؟ کلیسای سنت پیتر؟ عمویش به احترام پدربزرگ خودش، این اسم را روی او گذاشته بود، از این آخری هم خوشش نیامد به او نمی‌آمد. پیتر اسم دیگری انتخاب کرد: واسیلی. وقتی او را به یونانی خطاب می‌کردند، دست‌پاچه می‌شد، به همین علت هم نمی‌توانست به روسیه برود. به نظرش رسید که امریکا برای گم‌وگور شدن جای مناسبی است …از آن‌جایی که عاشق بتهوون بود، با افتخار خودش را لودویگ نامگذاری کرد.
اما شستش خبردار شد که همسایه‌اش، که توی آلمان شرقی بزرگ شده و از اول «لودویگ» بوده، روز تابعیت، توی امریکا، مملکت جدیدش، اسم چارلز را روی خودش گذاشت. پستچی بین دو تا چارلز گیج ماند. آخر چارلز اولی هم با اسم قدیمش نامه دریافت می‌کرد. قاطی کرد: ترسید که چارلز دیگر که مسئول حادثه‌ی پیش‌آمده بود، دوست‌دختر او را از چنگش در بیاورد …دوباره اسم سابقش را انتخاب کرد و شد واسیلی. این بار هم فکر کردند که پناهنده‌ی روس است، کسی هم به طرفش نمی‌آمد. مثل کاتولیک‌های مؤمن، رفت به کلیسای سنت پیتر در سانتا مونیکا که تازه به آن‌جا اسباب‌کشی کرده بود. اقیانوس منظره‌ی قشنگی داشت رشته‌های آبی و سفید در جوار آن منظره‌ی قشنگی داشت.
با وجود این، همه چیز در زندگی‌اش دگرگون شد. عصبانیت و لجاجتش باعث شد که کارش را توی گاراژی که تنظیم هیدرولیک فرمان و ترمز اتومبیل می‌کرد از دست بدهد. عاقبت مثل خیلی‌های دیگر در روز موعود، ریق رحمت را سر کشید. پسر عمو خرج کفن و دفنش را داد. باید اسمش را روی سنگ قبرش می‌نوشتند، به خاطر این بحث‌های تلفنی زیادی بین قوم‌و‌خویش‌ها در گرفت. سرانجام اتفاق نظر بر این شد که روی سنگ قبر بنویسند: در این‌جا لودویگ واسیلی پیتر چارلز گریگوری – اسمیت آرمیده است.گریگوری اسمیتی که از آپتاون دلاور آمده بود. از آدم‌های ما او تنها کسی بود که به کالیفرنیا پا گذاشته بود.

نویسنده: عتل عدنان
ترجمه: سید مرتضی هاشم‌پور
درباره‌ی نویسنده:
نویسنده و شاعر لبنانی‌تبار امریکا در سال 1925 به دنیا آمده است. آثار او اغلب به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. در سوربن فرانسه فلسفه خوانده و این داستان نخستین داستان نویسنده است که به زبان فارسی ترجمه شده. رمان پاریس زیبا وقتی برهنه بود از آثار اوست.
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.