داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

راز

آن پیرزن بیوه، بی‌کس و تنهاست. اگر آن راز نبود، تمام مردم محله برای مردن او جلوی در شکسته‌اش جمع نمی‌شدند. قبل از این‌که زبانش بند بیاید، بزرگ و کوچک، زن و مرد، فقیر و ثروتمند به او التماس می‌کردند:
– خاله‌جان، خدا را خوش نمی‌یاد، بچه‌های محل بدون گز و حلوای شما بیچاره‌مان می‌کنند، بذار یک نفر دیگه هم شیوه‌ی درست کردنش را یاد بگیرد.
– عجله دارید بمیرم، ای خدا نشناسا!
– نه، ولی هیچ کس هم عمر نوح نداره …
– خوب می‌شم، نترسید.
– خب اگه …
– اگه نمی‌خواد …
غروب وقتی بچه‌های در و همسایه پیشم بیان، قصه را به برایتان تمام می‌کنم.
سر غروب، یک‌دفعه زبانش بند آمد، بعد از تب و لرزی مرگبار، آن راز را هم با خود برد، شب، مردهای محله کنار جنازه‌اش کشیک می‌دادند، صبح زود به خاکش سپردند، تا غروب هم هر چه ارث ازش مانده بود، غارت کردند، گز و حلوای توی سینی و کاسه‌ها، صندوق رنگ ورو رفته، چند پالتوی نخ‌نما شده‌ی نمدی، لحاف و تشک‌های پوسیده و ریش‌ریش، یک ساک سفری، یک دیگ سیاه شده، حلقه و گوشواره‌ی مسی، شیشه‌ای پر از آب زمزم  تبرک‌های سیدها، سنگ پا و موچین و میل سرمه‌کشی، آینه‌ای زنگ‌زده، سه تا پیراهن و چهار قبای آبی رنگ، چمدان خاکستری،  که این آخری نصیب بیوه زنی که غسال پیرزن بود، شد. همان شب قفلش را شکست و وای از آن چیزهای عجیب و غریبی که در آن بود، قرآن و یک کلت کمری که لای یک تکه پارچه پیچیده شده بود و بعد چند تکه پارچه‌ی قماش و نخی هم روی آن. بوی مطبوع و قدیمی داخل چمدان، بیوه زن را مدهوش کرده بود، ای داد از عمر به باد رفته، این پارچه چیت و کودری‌های گل منگلی قسمت پیرزن نشدند، چرا آن‌ها را ندوخته برای خودش؟
تا غروب چیزی از خانه نماند، جز ویرانه‌ای خالی، آن بیغوله‌ای که دم صبح مردم برای گز و حلوا جلوی در لت و پاره‌اش صف می‌بستند. روز دوم تیرک چوبی و تخته‌های به درد بخور را هم دزدیدند، سقفش هم به کلی پایین آمد. دزدکی همه دنبال چیزی می‌گشتند، مردهای محله، زنان، و وقتی بیزار شدند، بچه‌ها را به خانه‌ی ویران شده فرستادند، داخل حیاط و سوراخ‌های داخل دیوار، اما گنجی پیدا نشد، بین چوب‌های پوسیده و تیر و تخته‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، چاله کندند، دیوارها را هم خراب کردند.
روزها گذشت و خانه‌ی پیرزن به لانه‌ی سگ‌ها و گربه‌های محل تبدیل شد، هر چه آشغال و زباله‌ی خانه‌ها هم بود، آن‌جا تلمبار شد. خروس و مرغ و جوجه‌ها هم جا خوش کردند.
بعد از یک سال زن و مردی غریبه و تر و تمیز، مردم محله را جمع کردند و به آن‌ها گفتند که میراث آن پیرزن، این ویرانه است، این زباله‌دانی  است!
نویسنده: شیرزاد حسن
مترجم: بابک صحرانورد
 
درباره‌ی نویسنده:
شیرزاد حسن، سال 1950در شهر اربیل عراق به دنیا آمد. در سال 1975 از دانشگاه المنتصریه بغداد مدرک لیسانس زبان خود را گرفت  و از همان سال‌های دانشجویی داستان‌های کوتاهش را در نشریات ادبی عراق به چاپ رساند. او یکی از نخستین داستان نویسان برجسته عراق است  که با چاپ تعداد زیادی داستان کوتاه و ابتکاراتی که در فرم، زبان و روایت داستان پدید آورده توانست حرکت تازه‌ای را درادبیات معاصر کردی شروع کند.
پر قدرت‌ترین اثر ایشان رمان کوتاه «حصار و سگ‌های پدرم» بود که توجه منتقدان را برانگیخت. در این رمان شیرزاد حسن با روایت توتم و تابو به اصول پدرسالاری از دیدگاه روانکاو مشهور «فروید» می‌پردازد. لازم به ذکر است از این نویسنده تا کنون رمان «حصار و سگ‌های پدرم» به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است.
برخی از آثار این نویسنده به قرار زیر است:
1- تنهایی (مجموعه داستان)، چاپ اول 1983
2- گل سیاه (مجموعه داستان)، چاپ اول 1988
3- حصار و سگ‌های پدرم (رمان)، چاپ اول 1996
4- محله‌ی مترسک‌ها (مجموعه داستان)، چاپ اول 1997
5- بدون کتاب به سر نمی‌برم (مجموعه مقالات )، چاپ اول 2000
6- پهن دشت آهوان کشته شده (رمان)، چاپ اول 2001
7- در ستایش ادبیات (مجموعه مقالات)، چاپ اول 2001
 
منبع: www.louh.com
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.