داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک شب

«می‌خواهم نباشد این عمر و زندگی را که من می‌گذارانم. این راه خراب شده، تمامی ندارد. چهار ساعت این سر و چهار ساعت آن سر. آن هم تو این تابستان.»
این همه‌ی غرولندی بود که اعضای خانواده هر پانزده روز یک بار، کم و بیش، آن را از مادرشان می‌شنیدند و هیچ نمی‌گفتند.
عرق سر و صورتش را با گوشه‌ی آستین بلندش پاک کرد. کوله بارش را از پشتش گرفت. یک لیوان آب به او داد. نوشید. کمی از آب در لیوان مانده بود، آن را کف دستش ریخت و به سرو صورت و گردنش زد.
– اوه، چه‌قدر گرمم شده.
یک استکان چای برایش ریخت. آن را سر کشید و پیاله‌اش را کناری گذاشت؛ کمی آرام شد.
– مادر جان، خوش آمدی. لیلا چه طور بود؟ او را دیدی؟
– بله دیدم. احوال همه‌ی شما را پرسید. خانه‌شان آباد، مثل دفعه‌های پیش نبود که از پشت قفس هم‌دیگر را ببینیم. دو ساعت کنار هم نشستیم. چیزهای زیادی هم برایش بردم. انشاالله مساله‌ی مهمی ندارد. ولی نمی‌دانم چرا بی‌طاقت بود. هر چه برایش حرف می‌زدم، دلش پیش من نبود. این کیسه را هم به‌من داد که بیاورم.
شلوار و بلوزی را از کیسه در آورد. بوی خیلی چیزها از آن به مشام می‌رسید. کمی لباس‌ها را زیرو رو کرد. جیب و کمر شلوار را جستجو کرد. بعد به بلوز خیره شد. یقه‌ی بلوز دو لایه بافته شده بود. آن را شکافت. دست مالید. خش خش چیزی به گوش‌اش خورد. جایی را که شکافته بود با تیغ گشاد کرد و چند تکه کاغذ از آن بیرون آورد.
گله جان! آسمان این‌جا فقط یک‌جور است و یک رنگ دارد. خورشید در آن نه طلوع می‌کند نه غروب. وقت می‌گذرد. از دوازده به دوازده و از دوازده‌ای به دوازده‌ای دیگر. اما کی به این دوازده‌ها توجه می‌کند؟! کدام‌شان ظهر است و کدام‌شان نیمه شب؟ حتی وعده‌های غذا خوردن طوری با هم قاطی شده‌اند که بیشتر آدم را سردرگم می‌کند. در این‌جا مرگ از راست‌گویی و دروغ، از وفاداری و بی‌وفایی، از خدمت و خیانت، حتی از عشق و محبت بیشتر حضور دارد. در این جا گاه، مرگ تابلو است، گاه نمایش. گاه یک جرعه آب است و گاه دستی که سینه‌ای را لمس می‌کند.
کاغذ را کنار گذاشت. تکه کاغد دیگری برداشت که مثل سیگار لوله شده بود. آن‌را باز کرد.
وقتی بود از وقت‌های بی آفتاب این‌جا. نگهبان در را باز کرد.غضبناک و خشن. ورقه‌ای در دست داشت:
– لیلا غفور و پروین غلام.
هر دو با هم گفتیم:
– بله.
– تا ده دقیقه‌ی دیگر وصیت‌نامه و هر سفارش دیگری دارید برای کس و کارتان بنویسید و سر جای‌تان بگذارید…آماده باشید.
دو برگ کاغد و دو قلم هم برای ما گذاشت.
هر دو به هم نگاه کردیم. دست‌پاچه شدیم. پروین از من آشفته‌تر بود. دست و پای خود را گم کرده بود. می‌لرزید. سیران هم از آن‌طرف پریشان بود؛ گاه گاه نیز می‌گفت:
– خدا کریم است.
پروین گریه کرد.
– لیلا جان! یعنی ما تمام شده‌ایم؟ به پایان رسیده‌ایم؟ به همین زودی! آخر چه بنویسم؟ چه بگویم؟
من هم دستم با قلم سست شد. می‌خواستم برخی واژه‌ها را به یاد بیاورم. در آن لحظه واژه‌ای نمانده بود. لحظه‌های حساسی بودند. گریه‌ی پروین بیش از حد من را ناراحت کرد. بلند شدم، شانه‌هایش را گرفتم و تکان دادم.
– چرا گریه می‌کنی؟ فکر می‌کنی ما را برای میهمانی به این‌جا آورده‌اند؟ مرگ چی هست که از آن می‌ترسی؟ تو روزی چند بار با مرگ دست به یقه می‌شوی. در غذا خوردن؛ در آب خوردن؛ وقتی تو را به دستشویی می‌برند؛ وقتی تو را به توالت می‌برند! پس بنویس، چیزی برای کس و کارت بنویس.
خودم هم با خط درشت نوشتم عزیزانم مرا ببخشید.
ده دقیقه گذشت و از سیران خداحافظی کردیم.
خیلی زود چشم‌های‌مان را بستند. همان لحظه پروین به نفس نفس افتاد. گاهی صدای پای نگهبان نمی‌گذاشت صدای نفس‌های او را بشنوم. ناگهان خرخر او قطع شد. متوجه شدم که او را به‌جای دیگری برده‌اند.
نگهبان سه-چهار پله مرا پایین برد و در آخرین پله گفت:
– کفش‌هایت را در بیاور.
اتاقی فرش شده بود و کسانی در آن‌جا بودند. بعد از غرولندی، کسی شروع به حرف زدن کرد.
– قبل از آن که اعدام بشوی باید شوهری داشته باشی، لذا ما اکنون تو را عقد می‌کنیم.
واژه‌ی عقد مثل سیخی در دلم فرو رفت. فریاد زدم:
– جناب لازم نیست کسی را عقد کنید. در این زندان، همه زن هستند.
سیلی محکمی بیخ گوشم را سرد کرد. بعد نگهبان دستم را کشید و برد. کمی بعد گفت:
– پله…
من هم پله‌ها را در خیال خود می‌شمردم…یک،دو…که ناگهان کسی من را هل داد. تلو تلو خوران جلو رفتم. فکر کردم من را به زیر زمین می‌اندازند؛ اما خود را روی زمین یافتم. اتاق دیگری بود. نمی‌دانم چند نفر در آن اتاق بودیم، باز هم خرخر پروین را شنیدم. یک نفر آمد و دست‌های مان را از پشت محکم بست. لحظه‌ای بعد، شخص دیگری حکم اعدام را خواند.
]چون شماها، یعنی این گروه، ‌علیه رژیم اقدام کرده‌اید، باید به سزای اعمال‌تان برسید.[
من از این حکم تعجب کردم. اعدام کردن که این‌طور نمی‌شود! چرا اسم‌ها را نمی‌خوانند؟ چرا نمی‌گویند مطابق حکم به این شماره و فلان جرم در فلان روز و تاریخ حکم اعدام‌تان صادر می‌شود؟ من داشتم با خودم یک و دو می‌کردم که ناگهان شلیک رگبار و جیغ بلندی سکوت را شکست. منتظر بودم به من هم شلیک شود، اما نشد. نگهبان دوباره دستم را گرفت و من را به راه پرپیچ و خمی برد که در بعضی جاها از دویا سه پله بالا می‌رفت. خلاصه نفهمیدم از کجا من را برد و کجا به من گفت کفش هایت جلو پایت است، بپوش! چشم‌هایم را باز کرد و من را در داخل اتاقی انداخت. تازه فهمیدم که اتاق خودمان است.
سیران با خوشحالی من را در آغوش کشید و گفت:
– آه لیلی جان! برگشتی؟ الحمدوالله طوری نشد. پس پروین کو؟ من همان‌طور به او خیره شده بودم و نمی‌دانستم چه بگویم.
– پروین؟ نمی‌دانم.
طولی نکشید که پروین را هم آوردند. به تدریج تک تک درهای این طرف و آن طرف‌مان باز می‌شد و صدای قهقهه در سلول‌ها می‌پیچید.
آن شب تا صبح به این نمایش خندیدیم. از پروین پرسیدم راستی آن صدای جیغ چه بود که پس از رگبار به گوش رسید؟
پروین خندید و گفت:
– آن هم نمایش بود!
تکه کاغذ لوله شده‌ی دیگری در آورد. در آن نوشته شده بود:
این نمایش گاه گاه تکرار می‌شود و به مساله‌ای عادی تبدیل شده است.
هر بار که به یکی از ما می‌گویند وصیت‌نامه‌ات را بنویس، لبخندی می‌زند و به دیگران می‌گوید: اگر بازنگشتم، برایم بنویسید. آن‌های دیگر هم لبخند می‌زنند و می‌گویند:
– برمی‌گردی! عقدت می‌کنند و برمی‌گردی.
پانزده روز بعد از آن ملاقات، مادرش دوباره رفت. غروب، دیرهنگام، ساعتی از شب گذشته بود که برگشت. مثل سابق بی‌صدا وارد خانه نشد؛ با صورت خراشیده، سر و موی آشفته و دو مشت گل بر شانه‌هایش مالیده بود که داشتند خشک می‌شدند. فریاد «روله رو» و وای وای‌اش به عرش می‌رسید، اهالی محل به خانه ریختند. یک کیسه کوچک آخرین یادگاری لیلا بود.
گلاویژ جان! ساعت یازده بود. در باز شد. نگهبان صدایم کرد، که رفتم. چیزی در دست نداشت. این بار چشم‌هایم را نبست. شانه به شانه‌ی خودش من را می‌برد. من از این کار تعجب کردم. سه روز قبل با دوست محمد بیگ روبه روی‌مان کردند. او بریده بود. خیلی چیزها را لو داده بود. حتی نام پدرم را هم دقیقاً به‌آن ها گفته بود؛ چون تا آن لحظه من اسم پدر بزرگم را به جای اسم پدرم به آن‌ها گفته بودم.
در اتاق بزرگ فرش کرده‌ای مادرم منتظرم بود. دو کیسه‌ی بزرگ وسایل برایم آورده بود. به ما گفتند تا دل‌تان می‌خواهد بنشینید و حرف بزنید.
مادرم برای آن‌ها دعای خیر کرد. اکنون که نامه را می‌نویسم برای سادگی و بی‌کسی مادرم گریه‌ام گرفته است.
آه، مادر جان! آن چند ساعت در راه به چه فکر کرده‌ای؟ چند بار گفته‌ای: این که پیش خدا چیزی نیست، که وقتی به آن‌جا برسم، دل آن‌ها نرم شده باشد و بگویند: دخترت هیچ گناهی ندارد، بیا او را با خودت ببر! آن‌وقت یک ماشین دربست کرایه می‌کردم و تا دم در خانه توقف نمی‌کردم و در آن‌جا چنان جشن و شادمانی راه می‌انداختم که نپرس. با این فکرها چه شادی و سروری به تو دست داده باشد… یا چند بار فکرهای بد به دلت خطور کرده و با انشاالله و خدا نکند، آن را از خودت دور کرده باشی؟
گه له گیان! امروز سیزدهم ماه «حزیران» است. ماه «جوزردان» خودمان. یعنی امروز هفت ماه و دو هفته است که دست‌گیر شده‌ام… دو ساعت بیشتر نشستیم. بلوز و شلواری را به او دادم که بیاورد. بعد هم‌دیگر را در آغوش گرفتیم. درست مثل آن روزی که پدرم برای همیشه ما را ترک کرد. دل‌تنگ شدم. کیسه‌ها را برداشتم و همراه نگهبان پیش رفقایم برگشتم. آن‌ها هم از این ملاقات تعجب کردند. سیران وسایل را که دید، قهقهه‌ای سر داد و گفت:
– مادرت فکر کرده در این جا مراسم مولودخوانی داریم.
– دخترها، از این ماجرا سر در نمی‌آورم. وقتی من را بردند، چشم‌هایم را نبستند. دو ساعت بیشتر نشستیم. غدا و خوراک خوبی به ما دادند! چه غذایی!
پروین که همیشه دوست دارد من را عصبانی کند، با صدایی شبیه صدای پیرزن‌ها گفت:
– پتیاره! نکند با آن‌ها روی‌هم ریخته باشی؟!
من هم عصبانی شدم و فریاد زدم:
– خفه شو، حرف بی‌خود نزن.
– باشه،باشه. عصبانی نشو، شوخی کردم.
گله جان! غروب نگهبان آمد و به ما گفت:
– خودتان را برای حمام آماده کنید.
با عجله حوله و صابون و لباس‌های تمیزمان را آماده کردیم.
در این‌جا تا دادگاهی نشوی لباس مخصوص زنان نمی‌پوشی. به همین خاطر، لباس‌های امروزم نه تنها تمیز، بلکه نو است. حمام این‌جا هم چه حمامی! همین‌قدر فرصت داری که خودت را گربه شور کنی. فورا صدا می‌زنند و می‌گویند تمام!
حالا شب است و دور هم نشسته‌ایم. میوه و شیرینی‌هایی را که مادرم آورده است، وسط گذاشته و داریم گل می‌گوییم و گل می‌شنویم. پروین که در دنیای شاد خودش است، به من می‌گوید:
– دختر، الهی بابات نمیره! مثل این که امشب می‌خواهند عروس‌ات کنند. خودت را نونوار کرده‌ای؛ این همه میوه و شیرینی ریخته‌ای؛ اگر از ترس این قرمساق‌ها نبود، شروع می‌کردم به هلهله و کف زدن و آواز خواندن. چه می‌دانیم، کی می‌گه امشب هم دوباره عقدمان نمی‌کنند؟
 با عجله برخاست و روی دیوار نوشت:
یادگار شب سیزده حزیران. شب بسیار خوبی بود. ساعت 11
سیران، پروین، لیلا
و هر سه زیر نام خود را امضا کردیم.
گله جان! اکنون ده دقیقه به دوازده است. صدای چرخیدن کلید در قفل به گوش می‌رسد. هر سه به یک‌دیگر نگاه می‌کنیم. تصور می‌کنیم به خاطر سرو صدای ما است که می‌گویند خفه شوید!
نگهبان بود. به من گفت:
– بیا این قلم و کاغذ. وصیت نامه‌ات را بنویس.
هر سه با صدای بلند خندیدیم. سیران می گوید:
– خودت را خسته نکن؛ من بعداً برایت می‌نویسم.
پروین هم می‌گوید:
– نه… باید خودش بنویسد.
]عزیزانم من را ببخشید[. این سومین بار است که من را به این نمایش می‌برند. فکر می‌کنی امشب این تأتر چگونه خواهد بود؟! مثل دفعات قبل یا شکل دیگر؟ امشب برای چه کسی عقدم خواهند کرد؟!
شب 13 حزیران
خواهرت لیلا
دست هایش را از پشت بستند. پارچه‌ای را که با آن چشم‌هایش را بسته بودند، محکم‌تر کردند. گوش‌اش را تیز کرد تا بفهمد، آیا مثل دفعه‌های قبل صدا یا حرکت کسی را حس می‌کند؟ هیچ صدایی نبود. پچ پچی به گوش‌اش رسید. آن‌گاه شخصی با صدای گرفته و بلند او را به عقد در آورد. برای او مهم نبود آن‌کس کیست. در دل خود گفت: باز هم نمایش. در این لحظه نفهمید چرا زیر پایش به خارش افتاد. به این حالت خنده‌اش گرفت. با انگشت بزرگ پای دیگرش آن را خاراند.غلغلک‌اش آمد. این غلغلک، او را به یاد روزهایی انداخت که پنج –شش ساله بود. پدرش ظهرها از اداره می‌آمد. کمی دراز می‌کشید. او فوراً خودش را روی سینه‌اش می‌انداخت. پدرش کمی با او بازی می‌کرد. چند بار زیر پایش را می‌خاراند. آن‌قدر می‌خندید تا مادرش به صدا در می‌آمد و می‌گفت:
– دیگر بس است. دل درد می‌گیرد.
 پس از آن پدرش بلند می‌شد و بسته‌ای نقل از جیبش در می‌آورد و می‌گفت:
 -این هم نقل برای نقل خانم.
 او هم آن را می‌گرفت و باز می‌کرد و یکی از نقل‌ها را به دهانش می‌انداخت.
– آه از مزه‌ی آن نقل‌ها!
آب دهان را قورت داد. مزه‌ی نقل و لبخند هنوز روی لب‌هایش بود. انگشت بزرگ‌اش هنوز زیر پای دیگرش را می‌خاراند که افسر شروع به خواندن حکم کرد.
]در اجرای حکم شماره‌ی 117 و به جرم فعالیت علیه رژیم، دادگاه در آخرین جلسه‌ی خود در شب 13 حزیران، دستور اعدام متهم، لیلا غفور غریب را صادر کرد و همان شب نیز اجرا خواهد شد.[
همین که واژه‌ی «اجرا خواهد شد» را شنید، یک ردیف گلوله، با مزه‌ی نقل و لبخند روی لپش قاطی شد.
زمستان 1995
نویسنده: نجیبه احمد
مترجم: علی اشرف درویشیان

فرهاد پیربال

فرهاد پیربال متولد 1961ازشاعران ونویسندگان دهه هشتاد میلادی کُردستان عراق است. در زمان دیکتاتوری صدام حسین همچون نویسندگان دیگرکُرد از کشور خارج و سال‌‌ها درغربت به سر برد. در سال 1994 موفق به اخذ مدرک دکترای ادبیات نوین کردی از انستیتوی کردی پاریس شد. هم اکنون در زادگاه خود هولیر به سر می‌برد. از پیربال تاکنون بیش پنجاه اثر در زمینه‌‌های شعر، داستان، نمایشنامه و ترجمه به جا مانده است. او در داستان‌نویسی تحت تأثیر نویسندگان اروپایی‌ست و نوعی طنز هجوآمیز در آثار او جابه‌جا پیداست. 
فرهاد پیربال داستان«کشتن یک سرباز ترک در زاخو» را در سال 1995نوشته و درمجموعه داستان «سیب‌زمینی‌خورها» به سال 2000 در شهر هولیر به چاپ رسانده است. این داستان، داستانی‌ست با زبان ساده و روان و نمونه‌ای از داستان‌‌های طنزآمیز اوست که به فاجعه‌‌های انسانی با نگرشی هجوآمیز پهلو می‌زند.
منبع: www.jenopari.com

سیاه

(پله‌‌ها در فضا تمام می‌شوند.) شنیدم زیر پای مرد‌ها جیرجیر می‌کنند. توانستم بشمارم‌شان؛ ده‌تا بودند. صدای پا و جیرجیر هنوز می‌آمد و آن‌‌ها می‌رفتند؛ چهارتا، هفت‌تا و چندتای دیگر هم. (یکی از آن‌‌ها پایین ‌آمد) اسم‌های‌شان را یاد گرفته‌ام؛ نه به خاطر این‌که روی پله‌‌ها می‌رفتند و می‌آمدند، آن‌‌ها خودشان را بدون هیچ خجالتی به اسم صدا می‌کردند. هر روز اسم‌‌های جدیدی به گوشم می‌خورد. (این را از رفتار مورچه‌‌های توی سوراخ یاد گرفتم، یکی از مورچه‌‌ها می‌آمد مژده‌ی یک دانه را می‌داد و بقیه روی اثر پایش می‌رفتند تا به دانه می‌رسیدند، مثل پسری که توی جنگل گم شده و پیراهنش را تکه تکه می‌کرد و می‌بست به شاخه‌‌ها تا به برکه می‌رسید.)
پدرم توی اتاق بالایی خانه زندگی (می‌کرد). چه چیزی باعث می‌شد این پا‌ها بالا بروند، بروند به سمتش، آن بالا؟ نشنیدم فریاد بزند. چه چیزی او را ساکت کرد و از لانه‌اش آورد پایین؟ (او) عاشق این بود که شب‌‌ها وقتی مست برمی‌گشتم خانه، من را سین جیم کند. البته خودش این‌طور تصور می‌کرد. در کمال ادب در برابر عظمتش می‌ایستادم، و در برابر سر تراشیده‌ای که در ظلمتی ابدی ناپدید شده بود؛ پنجره‌‌ها را با گچ بسته بود و ده سال می‌شد که روی یک صندلی می‌نشست (نه غذایی می‌خورد، نه آبی، و نه می‌خوابید) فقط فریاد می‌کشید و ستون‌‌های خانه را می‌لرزاند. صدایش که به گوشم می‌رسید، دیگر نمی‌توانستم نفس بکشم، روی انگشتان پاهایم از پله‌‌ها می‌رفتم بالا تا در برابر سر تراشیده‌ی ناپدید در ظلمتش حضور یابم. تمام این ده سال از او چیزی ندیدم، فقط سفیدی مثل گچ روی پیشانی‌اش و اشک درخشان در چشم‌‌های تاریکش که مثل چشم‌‌های یک بتِ سومری بودند. هر بار نزدیک بود بروم و عظمتش را با تمام خشوع لمس کنم، انگار به طور خیلی مبهمی من را به خودش نزدیک می‌کرد و باعث می‌شد به او احساس نیاز بکنم. (نیاز به نشستن در حال زوالش، فریادهایش، بزرگی‌اش، قدرتش، بویش –که مثل یک باران پس از خشک‌سالی بود- منزلت والایش در دلم و اشارت‌‌های روحش در هوا). در حالی که قهوه‌اش را جلویش می‌گذاشتم، به گوشه‌ی میز دست می‌کشیدم و می‌رفتم. ساعت چهار صبح صدایم می‌کرد و می‌رفتم به جای فنجان دیروز، فنجان دیگری می‌گذاشتم. می‌دیدم هیچ چیز از توی فنجان کم نمی‌شد، فقط آن مقداری که توی فضای اتاق تبخیر شده بود؛ (فضایی تاریک و بدون سقف). عادت سیگار کشیدن با پیپ را ترک کرده بود و به جای آن عادت کرده بود فریاد بکشد، با صدایی پر از دود. خدایا! آن دو غاری که زیر پیشانی گچی‌اش بود، به من زل می‌زدند، به لب‌هایم، آن‌قدر که من فلج می‌شدم و نمی‌دانستم چه‌طور جواب تهمت‌هایش را بدهم، فقط سرم را تکان می‌دادم. می‌دانستم که سر تکان دادن گاهی به معنای موافقت است. یک ساعت تمام می‌مردم و به طرف پاهایش می‌خزیدم که آن‌‌ها را لمس کنم ولی پیدای‌شان نمی‌کردم. همان‌طور که حتی پایه‌‌های صندلی را نمی‌توانستم پیدا کنم. با خودم می‌گفتم پیشانی‌ گچی‌اش خیلی از زمین فاصله دارد و آن دو سوراخ عمیق صورتم را نورانی می‌کنند و بعد لبخند می‌زدم (شاید) دوستم بدارد، به عنوان فرزندی سرگردان دوستم بدارد. برایش قسم خوردم که (دیگر هیچ وقت یواشکی سیگار نکشم، مشروب نخورم). من را برد نزدیک آن دو سوراخ، شنیدم دهانم را بو می‌کند. بعد من را پرت کرد به طرف دیوار. چشمانم برق زدند. به من فحش داد و به خودش: پدر سگ. و من جرأت نکردم بگویم بوی توتون دارد از خودش می‌آید نه از من.
(داشت به برکه‌ای در کنار خانه اشاره می‌کرد تا از سلامت کرم‌‌ها و ماهی‌‌های سیاه کوچک مطمئن شود و همین‍‌طور به دیوار. دیواری بلند که هیچ ارتباطی به ما نداشت، بلند و دراز و بی‌نهایت؛ آن‌قدر قدیمی بود که حشرات قرمز توی آن لانه و به خاطر هوای شمالی تابستان سوراخ‌هایی نزدیک به زمین ایجاد کرده بودند. موریانه‌‌های سیاه. جلبک‌‌های کانی. لانه‌‌های پرندگان بدبختی که از آزمایشگاه‌‌ها فرار کرده بودند. روی گردن‌های‌شان لکه‌‌های مسی بود. چند سال پیش به من گفته بود توی این دیوار سوراخی بکَنم و اندازه‌ی سوراخ مورد نظر را هم با خاکستر اجاق برایم مشخص کرد. قبل از این که به اتاق تاریکش، روی پشت‎بام پناه ببرد، گفت: وقتی به سن بلوغ برسی، می‌توانی همه چیز را این‌جا پیدا کنی و هر چه را که می‌خواهی بدانی.) هر روز به من دستور می‌داد (حفاری را شروع کنم) من را کتک می‌زد تا سراغ دوستان ناباب نروم؛ پسر‌های خیابانی. من سه روز یا بیش‌تر از خانه فراری می‌شدم، اما دلم برای عصا و شوکتش تنگ می‌شد همان‌قدر که گاهی دلم هوای سایه‌‌های درختان فراموش شده‌ی کنار رودخانه را می‌کرد.
برمی‌گشتم پیشش، به صدای طوفانی‌اش و قامت بلندش که در هوای راکد گم می‌شد. وقتی با حرکت کف دست، بادی بلند می‌کرد و به عکس لرزان ماه در برکه اشاره می‌کرد، جلوی پاهایش می‌نشستم ولی به بالا و به خود ماه در آسمان نگاه می‌کردم، مثل رحمتی الهی و مثل شعری عاشقانه برای عشقی کشنده.
می‌دانستم که سر من داد کشیدن، از واجباتش بود، واجبات پدر مقدس، چون می‌توانست من را به دنیا نیاورد. می‌گفت: دوست دارد از من بدش بیاید ولی پدر نمی‌تواند فرزندش را دوست نداشته باشد. به خاطر همین لازم می‌دیدم به این عقیده‌اش احترام بگذارم. چه‌طور می‌شد سر آن‌‌ها داد نکشد و در برکه‌ی ماه نندازد تا ماهی‌‌های سیاه و حلزون‌‌های پا سوراخ به آن‌‌ها نوک نزنند؟
کم‌کم به روشنایی رسیدم. فقط با یک ضربه‌ی دیگر، کار تمام می‌شود. من دارم به هدف نزدیک می‌شوم. (همه چیز را خواهم یافت و هر چه را بخواهم، خواهم دانست.) یک ضربه‌ی دیگر، دیگر… دی‍… اشکالی ندارد، با این‌که روشنایی دارد دور می‌شود و اولین سوراخ علامت‌گذاری شده با خاکستر، حالا دهانه‌ی این نقب شده است، اما حتماً این دیوار یک پایانی دارد.
همسرم دید که دارم (وقت تلف می‌کنم)؛ از جای دوری صدایم کرد. صدایش از راه سوراخ نقب می‌آمد، از لبه‌ی کره‌ی زمین. صدایم می‌کرد تا هر روز حوادث زندگی و دنیای انسان‌‌ها را به اطلاعم برساند (الآن آخرین مد پیراهن‌، بدون آستین است) در حفره‌ی خودم می‌خندم، بر ضد همسرم می‌خندم، به خاطرش… همسر مهربانم! می‌گوید (تو داری خودت را توی یک قبر بدون مرز تلف می‌کنی) هر دفعه می‌گوید یک بچه به دنیا آورده و اسم مدرنی هم رویش گذاشته، مطابق با آخرین اختراعات (الآن شده‌اند نه‌تا) اسم‌های‌شان اشاره به مراحل تکامل تپانچه دارد. کوچک‌ترین‌شان (لیزر) را خیلی دوست دارم ولی چهره‌ای از او توی ذهنم نیست. در تاریکی حفره می‌ایستم، تحفه‌‌های سفالی را روی تاقچه‌‌های اجداد پیدا می‌کنم: مخفیگاه خاک زرد که در اصل چند استخوان آسیاب شده از کاسه‌ی زانوی پدربزرگ است، و استخوان‌‌های تو خالی انگشتان، پسِ گردنش به شکل یک جعبه و ظرف‌‌های پر از غله‌ی فسیل شده. نزدیک دهانه‌ی نقب، برای خودم حفره‌ای کندم تا در آن نان و شراب بخورم. از همسرم سراغ آفتاب را می‌گیرم، شگفت‌زده می‌شود؛ سراغ انسان‌‌ها را می‌گیرم، عصبانی می‌شود؛ بچه‌‌ها چه‌طور شدند نه‌تا؟ نه‌تا! از پدرم چه خبر؟ می‌رود چون بچه‌‌ها فریاد می‌کشند. من به غار خودم بازمی‌گردم و به کوبیدن ادامه می‌دهم.
صدای رعدآسایش را می‌شنیدم که به من می‌گفت تندتر و من تندتر می‌زدم. بعد از معاشرت با رفیق ناباب بازم می‌داشت.
آن‌جا، آن‌جا از هر جایی عمیق‌تر است. بویی باستانی از سوراخ‌ آتش‌فشان‌‌های خاموش و ویرانه‌‌های زلزله‌ بلند می‌شد و به من مژده‌ی برآمدن روزی نو را می‌داد. همسرم چه‌طور (گربه‌ی خانه را دید که از درخت کرچک به دار آویخته شده؟ نصف پایین بدنش توی سایه بود) -سایه یعنی چه؟ کدام سایه؟- (نصف پایین بدنش له و لورده شده بود و باد‌های قیلوله‌ایِ روزانه اندامش را خشک کرده بودند) -قیلوله‌ی روزانه یعنی چه؟- ( یکی آن را از گردنش به شاخه‌ی درخت آویزان کرده بود) _چه کسی آویزانش کرده بود؟.. یکی از آن‌ها!.. آن‌‌ها یعنی چه کسانی؟!ـ فکر کرد که من دارم شبیه یک میوه‌ی کهنه می‌شوم.
شعله‌ای از دهانه‌ی حفره آمد بیرون، ترسیدم و به طرف ته حفره فرار کردم. نتوانستم به کندن ادامه دهم. شش بار برای غذا صدایم کرد. گفت (گربه از گرسنگی مرد، و این یعنی این‎که دیگر نمی‌توانست بپرد، کسی آن را از شاخه‌ی درخت کرچک آویزان نکرد، گربه با میومیو راه‌انداختن می‌خواست پس‌مانده‌ی شیر خشک بچه‌‌ها را لیس بزند (شیر بچه‌ها) –شیر خشک؟!-
(پدر دستور داد توی برکه بپرم –چون آلوده بودم- ترسیدم کرم‌‌های سیاه کوچک بروند توی سوراخ‌‌های بدنم. آرزو کردم روی مخاط جلبک‌‌ها لیز بخورم و به این شکل طبیعت در برابر او سر تسلیم فرود بیاورد. به خاطر شفقت او گریه کردم. آرام به من گفت: ممنوع است. بعد فریاد کشید: ممنوووع. گریه کردم، ولی او انگشتان چوبی‌اش را کشید روی دیواره‌ی شکمم تا به زور من را بخنداند.) این چیزی است که به یاد می‌آورم. -خیلی جالب است: حفره‌ای که هم بزرگ‌تر بود، هم تنگ‌تر- دیدم داشتند می‌رفتند ساعت را خرد کنند و بعد با حرف زدن در مرد حرف‌‌های منقول دقیقه‌‌ها را ریز ریز می‌کردند. می‌دانستم که میز چهار پایه دارد. سابقاً این‌طوری بود. و هیچ‌کس نمی‌تواند به طور کامل از پا‌های چوبی بی‌نیاز باشد. یک ضربه، دو ضربه.. و بعد به هدف می‌رسم. همه چیز را به دست خواهم آورد. همه چیز را خواهم دانست. من شکست را نمی‌پذیرم. صدای‌شان را می‌شنوم. پاهای‌شان به سمت بزرگی پدر مقدسم بالا می‌روند. از وقتی کندن حفره را شروع کردم، صدایش آرام شده است. اعتراف می‌کنم که خارج از این‌جا هیچ چیز نیست. و اصلاً هیچ چیز به جز این حفره وجود ندارد. آن‌جا همسرم هست که به انتظار من، پشت سر بچه‌هایش ایستاده است، در فضایی که به بی‌نهایت می‌رسد و پدرم که با رحمت تکان‌دهنده‌اش بر همه اشراف دارد و سر تراشیده‌‌اش که در تاریکی ناپیدا می‍‌شود و چشم‌‌های گردی که مثل چشم‌‌های بتی سومری است.
هیچ اسمی را به رسمیت نمی‌شناسم، نه آن‌چه را که همسرم (تابستان) و (زمستان) می‌نامید و نه هیچ اسم دیگری را.
هدف دارد نزدیک می‌شود. صدای ضربه‌‌ها لحظه‌ی نزدیک رسیدن را به من الهام می‌کند: صدای زمختی که نشان می‌داد باد دارد پشت چیزی می‌لرزد. آن‌جا گنج را خواهم یافت. همسرم از در حفره صدایم کرد: (ده‌تا شدند. به مهربانی‌ات نیاز دارند. آموزش و تریبت می‌خواهند. کوچک‌تره کاربرد پاهایش را کشف کرده، به خاطر همین همیشه گریه می‌کند و نمی‌گذارد چشم‌هایم را روی هم بگذارم، با این‌که امروز یک بسته والیوم خوردم. –والیوم چیست؟!- خانه جارو برقی می‌خواهد، باید از مرد‌ها پذیرایی کرد، پله‌‌ها را باید مرمت کنیم) –کدام مردها؟! چرا از پله‌‌ها بالا می‌روند ولی پدرم قبول‌شان نمی‌کند؟- توی نور اندک روی سردرِ دور از حفره، اسامی کسانی را خواندم که ازدواج کردند، آن‌هایی که از بیماری نقرس مردند و کسانی که به خاطر پارانویا اخراج شدند. –پارانویا چیست؟!- با صدای خفه و دورش که از ناکجاآباد می‌آمد صدایم کرد (تو به سازمان آب و فاضلاب مدیونی، به قصاب مدیونی، به شرکت بیمه مدیونی، به چندتا از دوستانت مدیونی) –مدیون؟!- (برای جشن تولد خانم ایناس کارت دعوت فرستاده‌اند، چه‌قدر خوب! او فقط شمع پنجم را فوت ‌کرد، آن چهارتا را مهمان‌‌ها با شیرینی خوردند، فقط برای خندیدن، البته.) صدای پدرم همه‌ی این چیز‌ها را قطع کرد: (همه چیز را خواهی یافت.. همه چیز.. ‍مه چیز.) همان‌طور می‌زدم می‌زدم می‌زدم می‌زدم… تا این‌که کلنگ روی زمین سستی افتاد، در فضایی سیاه و آلوده.. و بوی‍(‍ش) بلند شد. دست کشیدم: لبه‌ی میز آن‌جا بود؛ فنجان قهوه که هیچ چیز از توی آن کم نشده، فقط مقداری که توی فضای اتاق تبخیر شده بود و بعد چشم‌‌های تاریکش که مثل چشم‌‌های بتی سومری بودند. با تمام هوایی که ذخیره کرده بودم و با هیجان مخزون در روحم فریاد کشیدم: پدر!! بالأخره پیدای‍َ(‍ت) کردم!

نویسنده: حسن مطلگ (نویسنده‌ی عراقی)
مترجم: مریم حیدری

منبع: www.jenopari.com

کشتن یک سرباز ترک در زاخو

«روایت ماجرا از زبان مرد»
من و زن و دو تا بچه‌هام بودیم از پل رد می‌شدیم. سه تا سرباز ترک از روبه‌روی ما می‌آمدند. من دست دخترم را گرفته بودم. می‌خواستیم به آن طرف پل برویم و سری به مجسمه «احمد خانی» بزنیم. زنم پسر به بغل، چند متری از من جلوتر می‌رفت. یکهو یکی از سرباز‌های ترک دستش را دراز کرد و جلوی چشم من به زنم دست زد.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، من وقتی از ماجرا با خبر شدم که از پشت سرم یکهو صدای رگبار کلاشنیکف بلند شد، وحشتناک بود. راستش، نمی‌دانم کی به کی زد. اما با همین چشم‌‌های خودم دیدم. غیر از آن سربازی که در خون خودش غلت می‌زد هر دو تا سرباز دیگر مست بودند، معلوم بود خیلی خورده بودند.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
من از همه‌ی ماجرا باخبرم. از اولش تا الان، چون که من از جاده‌ی آن طرف پل، همه‌شان را می‌دیدم. مرد، خودش بود و زن و دو تا بچه‌هاش. مشخص بود که غریبه هستند و برای گردش و تفریح به «زاخو» آمده‌اند. مرد دست دخترش را گرفته بود و زن هم پسر کوچک‌شان را بغل گرفته بود و چند متری جلوتر از شوهرش می‌رفت. یکهو سرباز ترک دستش را دراز کرد و آن‌جای زن را گرفت.

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
مرحوم، نخیر، هیچ خطایی ازش سر نزده بود. بلکه برعکس، برای اظهار دوستی و نزدیکی خیلی محترمانه روی پل رفت، نوشابه پپسی‌ی به شوهر آن زن تعارف کرد. بعد از آن بود که این بدبختی و نحسی پیش آمد.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
بله، درسته جناب قاضی، من بعدش، تف انداختم تو صورت آن سرباز. وقتی تف کردم، یک دفعه کلاشینکف را از دوشش پایین آورد و خواست من را بکشد. در حال پایین آوردن کلاشینکف از شانه و آماده کردنش، چند متری از من بچه به بغل فاصله گرفت. همان لحظه بود که قبل از این که به من شلیک کند، سربازی دیگری که کنارش بود، او را به رگبار بست و فرار کرد.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، همان طور که گفتم: نمی‌توانم بگویم «آن مردی که از جاده آمده بود سرباز را به گلوله بست». من این را ندیدم، اما وقتی رسیدم سر صحنه، کلاشنیکف به دست سربازی بود که فرار می‌کرد و الان هم اینجا نیست.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
من از آن طرف جاده روی پل، وقتی سرباز را دیدم که کلاشنیکف را رو به مرد گرفته، با عجله دویدم طرف آن‌‌ها تا وساطت کنم و اجازه ندهم آن مرد و بچه‌ی بغلش کشته شوند. قبل از این که برسم به آن‌ها، صدای رگبار کلاشنیکف از آن جا بلند شد و سرباز را غرق در خون کرد. سرباز همراهش بود که او را کشت. کشتش و فرار کرد.

«روایت ماجرا ار زبان یکی از سرباز‌‌های ترک»
مرحوم، وقتی پپسی را به آن مرد تعارف کرد، شنیدم که مرد با عصبانیت به ترکی گفت: «یوخ، ایچمرم» دوستم گفت: ‌«‌ایچ». آن مرد، باز به ترکی و با عصبانیت گفت: «من حالم از پپسی ترکی به هم می‌خوره، هر چی خوردنی و نوشیدنی ترکی هست، تحریم کردم. هیچ وقت، هیچ چیز ترکی را نمی‌خرم و نمی‌خورم». دوستم گفت: «چرا؟» آن مرد گفت: «چون که شما‌ها کثیف و متجاوزید». دوستم گفت: «معذرت می‌خوایم». و کمی از هم دور شدیم. آن مرد – برای عصبانی کردن ما – داد زد: «زنده باد کردستان».

«روایت ماجرا از زبان مرد»
چطور؟ بله جناب قاضی، من بعدش تف انداختم تو صورت آن سرباز. هیم!، بله، هر دو دستم بند بود: بچه بغلم بود.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
بله؟ نخیر جناب قاضی، من متوجه این نشدم که سرباز کشته شده آن‌جای زن را گرفته باشد، ببخشید، چی فرمودید؟ آن سربازی که فرار کرد؟ نمی‌دانم چرا فرار کرد، اما مست بود. شاید از ترس فرار کرد.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
چی جناب قاضی؟ بله، من با چشمای خودم دیدم، سرباز آن‌جای زن را گرفت. سرباز دیگر هم، برخلاف انتظار، خیلی با ناموس و با شرف بود که غیرتش اجازه نداد جلوی چشماش آن‌جای زنی را بگیرند و بعد شوهرش را هم بکشند. مست هم بود. بعدش، جناب قاضی، هیچ بعید نیست سرباز کشته شده کلاشنیکفش را رو به آن مرد گرفته باشد و با گلوله دوستش کشته شده باشد، چه می‌دانم. مست بودند دیگر.

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
مرحوم به دست دوست خودش کشته نشد. هر دو مجرم دروغ می‌گویند و با هم تبانی کرده‌اند و این سناریو را ساخته‌اند و مدام تکرار می‌کنند. درسته، مرحوم از این حرف خیلی ناراحت شد که آن مرد به ترک‌‌ها فحش داد و بعد داد زد: «زنده باد کردستان»، اما اصلاً جوابش را نداد. مجرم، آن مردی است که از آن طرف جاده آمد به طرف ما، او بود که آتش‌بیار معرکه بود و ما را به فحش گرفت؛ این طور وانمود می‌کرد که ما به آن زن و شوهر، بی‌احترامی کرده‌ایم و او طرفداری‌شان را می‌کرد. خود خودش بود که یک‌دفعه ناغافل کلاشنیکف را از دوش دوستم پایین کشید و او را کشت.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
من دارم می‌گم به خدا: آن مردی که از آن طرف جاده پیش ما آمد، خدا پشت و پناهش باشد، آدم درستی بود. درسته: ازما طرفداری کرد و از این حرکت بدش آمده بود که سرباز ترک، صلات ظهر به ما دست درازی و بی‌احترامی کرده، اما او هم مثل من، از صدای رگبار کلاشنیکف جا خورد. اصلاً انتظار این را نداشتیم که آن سرباز دیگری که باهاش بود، به خاطر ما دست به اسلحه شود و از ما دفاع بکند.

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، در باره‌ی «آن مردی که از جاده آن طرف پل آمده بود» من فقط همین مقدار یادم هست: که بعد از رگبار و کشته شدن سرباز، بالا سرجنازه ایستاده بود و به شوهر زن می‌گفت: «باز خوب شد به دست خودشان کشته شد». همان موقع داشتم می‌دیدم: سربازی که فرار کرده بود، خیلی دور، پشت به ما، داشت می‌دوید و مست و پاتیل، شلنگ تخته می‌انداخت و می‌لرزید.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
جناب قاضی، من اعتراف می‌کنم: وجدان و شرفم اجازه نداد یک سرباز ترک جلوی چشمام این طوری به یک زن کرد دست درازی بکند و بعدش بخواهد شوهرش را بکشد؛ دوان دوان رسیدم کنار آن‌ها، اما من فقط برای این رفتم که جدایشان کنم و نگذارم آن مرد را بکشد. من اصلاً دستم به اسلحه نخورد.

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
جناب قاضی، قبل از هر چیز می‌خواهم این را خدمتتان عرض کنم که ما هیچ کدام مست نبودیم، بعدش هم ما ترک‌‌ها اگر هم مست باشیم هیچ وقت آن‌قدر بی‌ظرفیت و بی‌جنبه نیستیم که بیاییم آن‌جای زنی را بگیریم. جناب قاضی، اگر مسئله‌ی دشمنی و کینه‌ی سیاسی نیست، چطور آن مرد به خاطر «آن‌جای یک زن» دست به اسلحه می‌برد و مأمور دولت را می‌کشد؟ این دو مرد، هر دو از ترک و سرباز ترک بدشان می‌آید، سناریوشان مشخص است که مبنایش بر پایه‌ی دروغ است، می‌خواهند سرپوش بگذارند روی جرم و جنایت همدیگر.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
جناب قاضی، جنابعالی من را به خاطر این گناهکار می‌دانید که دعوا را من شروع کردم و تف انداختم تو صورت سرباز ترک. من فقط یک سوأل از شما دارم، جناب قاضی: «شما خودت و زن و دو تا بچه‌هات، اگر از «هولیر» پیاده آمده باشید «زاخو» و یکهو روی پل یک سرباز ترک جلوی چشمتان آن‌جای زنتان را بگیرد، چکار می‌کنید؟»

«روایت ماجرا از زبان یک شاهد»
قربان، من نمی‌توانم جواب این سوألتان را بدهم: چون که من از هیچی خبر ندارم، فقط آن‌قدر دیدم و شنیدم که گفتم: نخیر، خبری از جریان تعارف کردن پپسی ندارم. هیچ قوطی پپسی‌ای هم توی محل حادثه ندیدم. شما که از آن زن هم بازجویی کردید، جناب قاضی.

«روایت ماجرا از زبان مجرم»
بابا دست‌خوش، توی کشور خودمان به ما دست‌درازی کنند و بعد گناهکارمان هم بکنند و اسممان را بگذارند قاتل و آدمکش! جناب قاضی، می‌بخشید ها، اجازه بدید از حضرتعالی سوألی بکنم: اگر قاتل آن سرباز، دوست خودش نیست، چرا فرار کرد و تا حالا هم خودش را گم و گور کرده؟ شما چطور باید من و آن مرد را محاکمه کنید در حالی که یک طرف قضیه (خود مجرم) این‌جا نیست؟

«روایت ماجرا از زبان یکی از سرباز‌های ترک»
دوست دیگرمان (آن‌که دوید) حقش بود بدود: چون که جلوی چشم‌هاش یک خشاب کلاشنیکف توی تن آن بیچاره خالی کردند. خب، او هم، شاید ترسیده که فرار کرده. لازم هم نیست بیاید دادگاه، مگر فقط به عنوان شاهد، چون که او هیچ ربطی به این سناریوی ساختگی ندارد که این‌‌ها را درست کرده‌اند.

«روایت ماجرا از زبان مرد»
جناب قاضی، جنابعالی من را تنها به این دلیل گناهکار می‌دانید که تف انداختم تو صورت آن سرباز، اگر باز هم اجازه بدهید، فقط یک سوأل از شما دارم: «حضرتعالی، خودتان و زنتان و دو تا بچه‌هایتان، اگر از «هولیر» پیاده و خوش‌خوشان آمده باشید «زاخو» و یکهو روی پل، یک سرباز ترک، جلوی چشم‌هایتان فلان زنتان را بگیرد، شما چه کار می‌کنید؟ ها؟

نویسنده: فرهاد پیربال
مترجم: بابک صحرانورد
منبع: www.jenopari.com

راز

آن پیرزن بیوه، بی‌کس و تنهاست. اگر آن راز نبود، تمام مردم محله برای مردن او جلوی در شکسته‌اش جمع نمی‌شدند. قبل از این‌که زبانش بند بیاید، بزرگ و کوچک، زن و مرد، فقیر و ثروتمند به او التماس می‌کردند:
– خاله‌جان، خدا را خوش نمی‌یاد، بچه‌های محل بدون گز و حلوای شما بیچاره‌مان می‌کنند، بذار یک نفر دیگه هم شیوه‌ی درست کردنش را یاد بگیرد.
– عجله دارید بمیرم، ای خدا نشناسا!
– نه، ولی هیچ کس هم عمر نوح نداره …
– خوب می‌شم، نترسید.
– خب اگه …
– اگه نمی‌خواد …
غروب وقتی بچه‌های در و همسایه پیشم بیان، قصه را به برایتان تمام می‌کنم.
سر غروب، یک‌دفعه زبانش بند آمد، بعد از تب و لرزی مرگبار، آن راز را هم با خود برد، شب، مردهای محله کنار جنازه‌اش کشیک می‌دادند، صبح زود به خاکش سپردند، تا غروب هم هر چه ارث ازش مانده بود، غارت کردند، گز و حلوای توی سینی و کاسه‌ها، صندوق رنگ ورو رفته، چند پالتوی نخ‌نما شده‌ی نمدی، لحاف و تشک‌های پوسیده و ریش‌ریش، یک ساک سفری، یک دیگ سیاه شده، حلقه و گوشواره‌ی مسی، شیشه‌ای پر از آب زمزم  تبرک‌های سیدها، سنگ پا و موچین و میل سرمه‌کشی، آینه‌ای زنگ‌زده، سه تا پیراهن و چهار قبای آبی رنگ، چمدان خاکستری،  که این آخری نصیب بیوه زنی که غسال پیرزن بود، شد. همان شب قفلش را شکست و وای از آن چیزهای عجیب و غریبی که در آن بود، قرآن و یک کلت کمری که لای یک تکه پارچه پیچیده شده بود و بعد چند تکه پارچه‌ی قماش و نخی هم روی آن. بوی مطبوع و قدیمی داخل چمدان، بیوه زن را مدهوش کرده بود، ای داد از عمر به باد رفته، این پارچه چیت و کودری‌های گل منگلی قسمت پیرزن نشدند، چرا آن‌ها را ندوخته برای خودش؟
تا غروب چیزی از خانه نماند، جز ویرانه‌ای خالی، آن بیغوله‌ای که دم صبح مردم برای گز و حلوا جلوی در لت و پاره‌اش صف می‌بستند. روز دوم تیرک چوبی و تخته‌های به درد بخور را هم دزدیدند، سقفش هم به کلی پایین آمد. دزدکی همه دنبال چیزی می‌گشتند، مردهای محله، زنان، و وقتی بیزار شدند، بچه‌ها را به خانه‌ی ویران شده فرستادند، داخل حیاط و سوراخ‌های داخل دیوار، اما گنجی پیدا نشد، بین چوب‌های پوسیده و تیر و تخته‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، چاله کندند، دیوارها را هم خراب کردند.
روزها گذشت و خانه‌ی پیرزن به لانه‌ی سگ‌ها و گربه‌های محل تبدیل شد، هر چه آشغال و زباله‌ی خانه‌ها هم بود، آن‌جا تلمبار شد. خروس و مرغ و جوجه‌ها هم جا خوش کردند.
بعد از یک سال زن و مردی غریبه و تر و تمیز، مردم محله را جمع کردند و به آن‌ها گفتند که میراث آن پیرزن، این ویرانه است، این زباله‌دانی  است!
نویسنده: شیرزاد حسن
مترجم: بابک صحرانورد
 
درباره‌ی نویسنده:
شیرزاد حسن، سال 1950در شهر اربیل عراق به دنیا آمد. در سال 1975 از دانشگاه المنتصریه بغداد مدرک لیسانس زبان خود را گرفت  و از همان سال‌های دانشجویی داستان‌های کوتاهش را در نشریات ادبی عراق به چاپ رساند. او یکی از نخستین داستان نویسان برجسته عراق است  که با چاپ تعداد زیادی داستان کوتاه و ابتکاراتی که در فرم، زبان و روایت داستان پدید آورده توانست حرکت تازه‌ای را درادبیات معاصر کردی شروع کند.
پر قدرت‌ترین اثر ایشان رمان کوتاه «حصار و سگ‌های پدرم» بود که توجه منتقدان را برانگیخت. در این رمان شیرزاد حسن با روایت توتم و تابو به اصول پدرسالاری از دیدگاه روانکاو مشهور «فروید» می‌پردازد. لازم به ذکر است از این نویسنده تا کنون رمان «حصار و سگ‌های پدرم» به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده است.
برخی از آثار این نویسنده به قرار زیر است:
1- تنهایی (مجموعه داستان)، چاپ اول 1983
2- گل سیاه (مجموعه داستان)، چاپ اول 1988
3- حصار و سگ‌های پدرم (رمان)، چاپ اول 1996
4- محله‌ی مترسک‌ها (مجموعه داستان)، چاپ اول 1997
5- بدون کتاب به سر نمی‌برم (مجموعه مقالات )، چاپ اول 2000
6- پهن دشت آهوان کشته شده (رمان)، چاپ اول 2001
7- در ستایش ادبیات (مجموعه مقالات)، چاپ اول 2001
 
منبع: www.louh.com
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.