داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

داستان چاقوکش‌ها

ادهم یه کولی ترکه، معتادِ معتاد، türk cingenesi, kasimpasa belali، و فاتح اهل قونیه. رفیقیم. دوتائی راه می‌افتن برن حساب دستگاه‌‌های خودپرداز رو برسن. دور آلمان راه می‌افتن و خود‌پردازا رو خالی می‌کنن. بعد فاتح بر می‌گرده. کیل و ادهم به کار ادامه می‌ده. فاتح به ادهم چندتا نشونی به درد‌خور می‌ده، به‌اش می‌گه فلانجا و فلانجا دستگاه‌‌های به درد‌خوری هست و باید بری اونا رو خالی کنی. ادهم که البته می‌ره و گیر می‌افته. ماجرا از اینجا شروع می‌شه: ادهم به فاتح ‌می‌گه باید به‌اش پول بده، چون می‌دونه که اون پول داره، ده‌هزار مارک ‌می‌خواد بعنوان جبران خسارت. به هر حال ماجرا بالا می‌گیره. یه روز فاتح، برادر بزرگترش تولگا و من دوباره توی بازار کهنه‌فروشا نشستیم، بلند می‌شیم و می‌ریم بیرون، که من ادهم رو می‌بینم. یه دفعه شروع می‌کنه سر به سر اون دو تا گذاشتن. می‌گه آهان، پس اومدین دعوا. حسابی قات زده، از اون معتادتر خودشه، تزریق پشت تزریق، باورت نمی‌شه. الان البته هلفدونیه، دخل دو نفر رو آورده. ادهم همین‌طور داد و فریاد می‌کنه: ulan parayi vermeseniz sikerim sizi، اگه پول رو نیارین، ماتحتتون رو جر و واجر می‌دم. از اون شلوغ‌کن‌هاست، براش فرقی نمی‌کنه، اما می‌دونه که من فیت فیت‌ام و نمی‌تونه با من یکی در بیفته. کتش رو در می‌آره و می‌ده به من، حالیم می‌کنه که: «خودت رو قاطی نکن.» اگه کتش رو بگیرم، یعنی من دخالتی ندارم. البته کتش رو گرفتم، اما گذاشتمش یه جای دیگه، یعنی که خودم رو قاطی نمی‌کنم، اما تو هم شلوغش نکن، اگه لازم شه، من هم پام. خلاصه اون فهمید موضوع چیه. بی‌مقدمه یه تیغ سلمونی در می‌آره و می‌کشه به حلق تولگا، خون خون خون و همه مبهوت. ادهم ول کن نبود، همین‌طور تیغ می‌کشید، تولگا دو تا دستاش رو می‌آورد جلو، دستاش آش و لاش؛ با یه دست خرخره‌اش رو گرفته بود و با اون یکی از خودش دفاع می‌کرد، تمام انگشتاش قاچ قاچ. من متعجب که چطور یه نفر می‌تونه این کار‌ها رو بکنه. گفتم الانه که ادهم تولگا رو بُکُشه، وسط خیابون. یه جورایی به خودم اومدم، ادهم پشتش به منه و داره حساب تولگا رو می‌رسه، من دست به کار و دست‌‌های تولگا رو می‌گیرم، تو همین لحظه فاتح چاقو می‌کشه و می‌خواد بزنه به ادهم، می‌خواد چاقو رو فرو کنه پشت ادهم. من وسطشون و تیغه چاقو می‌ره توی رونم. به خودم : گُه‌ات بگیرن، یه نیگا می‌اندازم، صحنه از این قرار: تولگا با خرخره باز وایساده، این وسط هام ادهم که من گرفتمش، پشت سرم فاتح و چاقوش هم توی رون گُه من؛ این شکلی وایسادیم وسط خیابون.bicagi, salak, cek, ne bakiyan bana hiar gibi, Ulan, dedim, ah, cek lan. بکشش بیرون عنتر، چرا زُل زدی به من، tak cekti. زرت، کشیدش، ادهم رو ول کردم، ne haltiniz varsa görün dedim.. اونا خیابون بِرگ رو یه بار رفتن بالا و یه بار پائین و می‌خواستن همدیگه رو بکشن. من سوار ماشین و فوری مریضخونه، متوجه‌ی، یه معاینه حسابی. این ادهم از این گردن کلفتاس. وقتی دستگیرش می‌کنن، فقط دستبند به‌اش نمی‌زنن، پابند هم می‌زنن، روانیِ ناجور. یه بار تو زندون دیدمش، سلول‌هامون کنار هم بود. توی یکی از این برجای محله الِربک زندگی می‌کرد، انگار داشته بلند آهنگ گوش می‌کرده، دو تا آلمانی د رمی‌زنن و ساکت و از این چیزا می‌گن، ادهم که چه عرض کنم: شما‌‌ها چه خری باشین و هفت‌تیر می‌کشه و دنگ دنگ، ولی اونا قِسِر در رفتن.
نویسنده: فریدون زعیم اوغلو
مترجم: س. محمود حسینی‌زاد

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.