داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

غریبه

صورت باریک و دراز و پرچروک و مو‌های کم‌پشتی داشت. اگر چشمان آبی آبی‌اش همچنان که داشت به من می‌نگریست، در پشت عینکش که چارچوبه‌اش را با نخ بسته بود، برق نمی‌زد، در نفس کشیدنش شک می‌کردم.
سر جایش با دست چپ به عصای کلفتی تکیه داده بود، در دست راستش، پاکتی بود که در روزنامه‌ای قدیمی پیچیده شده بود. نمی‌توانستم حدس بزنم چه چیزی توی آن است. راسش پاکت، روی زانوانش بود. در حالتی بود که انگار داشت با دستش پاکت را نوازش می‌کرد. به او چشم دوخته بودم و منتظر بودم که لب به سخن واکند. معلوم بود که نمی‌دانست از کجا شروع کند و از چه بگوید. از این که به خانه‌ام آمده و در اتاق کارم و درست روبه‌رویم نشسته بود. خیلی مردد به نظر می‌آمد.
ماشین تحریرم خراب شده بود. یک اشکال جزیی داشت.
حرف «آ» را جا می‌انداخت. دست به کار شده و قدری با آن ور رفتم. لک‍‍ّه‌‌های سیاهی، دست‌ها و صورتم را پوشاند اما نتوانستم درستش کنم. ذهنم خیلی آشفته بود. سیگاری آتش زدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. درست در همین موقع چشمم به شخصی که پیش رویم نشسته بود، افتاد که داشت هی توی کوچه بالا و پایین می‌رفت. اهمی‍‍‍ّتی به او ندادم. اما وقتی دستش را از لای میله‌‌های در باغچه دراز کرد و خواست در را باز کند، از جا بلند شدم. فکر کردم بروم و در پشتی را باز بکنم. تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم که مرد منصرف شد. در را که باز کرده بود، با دقت پشت سرش بست و از آن جا دور شد. در هر حال، داشت دنبال کسی می‌گشت.
کوچه را یافته بود اما خانه را نمی‌توانست حدس بزند. می‌خواستم پنجره را باز کنم و صدایش بزنم؛ اما دیگر دور شده بود. نمی‌دانم چقدر طول کشید او را از نو جلو خانه‌مان دیدم. نگران شدم. فورا‌ً پنجره را باز کردم و گفتم: «دنبال کسی می‌گشتید؟»
پیرمرد تلوتلویی خورد. نگاهی به این سو و آن سوی خود انداخت. در حالتی بود که انگار می‌خواست بگریزد. همچنان که داشت عینکش را درست می‌کرد به من خیره شد. دیگر داشتم خیالاتی می‌شدم. داد زدم: «دنبال که می‌گردید آقا؟»
مرد به عصایش تکیه داد. با کوشش زیاد، توانست صدایی از خود درآورد: «این جا منزل جناب آقای «عمر شفیق» از نویسندگان معتبر است؟»
پیش خود گفتم: «حریف وانمود می‌کند آن گونه است که تو می‌‌خواهی… نه، نباید کار‌ها را خراب کرد…»
ـ بله بفرمایید آقا، بنده عمر شفیق هستم. این جا هم کلبه‌ی درویشی بنده است.
خلاصه پیرمرد را به درون هدایت کردم. تا روبه‌رویم نشست. مثل قدیم متقابلا‌ً با هم خوش و بش کردیم. تا خواست. علت‌ِ آمدنش را بپرسم، سکوت کرد.
اکنون همچنان که با کراواتش ور می‌رفت به قفسه‌‌های کتابخانه‌ام، نگاه می‌کرد. ناگهان پرسید: «همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده‌اید؟»
ـ بیشترشان را خوانده‌ام، بعضیهایشان را هم گاه‌گاهی می‌خوانم.
ـ کتاب‌های خودتان کدام‌ها هستند؟
ـ یک ردیف کتاب که پیش سرتان قرار دارد.
برگشت و با دقت نگاهی به تک تک‌شان انداخت. با تحسین نگاهی به من کرد و بعد سربرگرداند و به من چشم دوخت.
ـ‌ متأسفانه تن‌ها یکی از این‌ها را در پشت ویترین کتابفروشی‌ها دیده‌‌ام. یک کتاب دیگر را هم در دست نوه‌ام که توی دبیرستان درس می‌خواند. می‌خواستم بخوانم آقا، ولی بچه آن را از دوستی به امانت گرفته بود و به همین علت آن را با عجله دو روزه خواندم و به صاحبش برگرداندم. می‌دانید که توی این دوره و زمانه قیمت کتاب‌ها خیلی گران است.
ـ‌ هر کدام را که خواستید به عنوان هدیه به شما تقدیم می‌کنم. با امضای خودم.
ـ سپاسگزارم آقا.
ـ که هیچ کدام از کتاب‌های مرا نخوانده‌اید؟
ـ‌ متأسفانه خیر آقا. فقط از شیفتگان شما هستم.
پیش خود گفتم: «چطور چنین چیزی ممکن است؟»
با حیرت از جا برخاستم. چشمان آبی پیرمرد برق زد.
ـ‌ چیز‌های زیادی درباره‌تان شنیده‌ام. حرف‌های خوب!
ـ راستش نگران شدم.
حالا پیرمردی که روبه‌رویم نشسته بود، جانی تازه گرفته بود. دیگر کمرویی و تردیدی در او نمانده بود. رو به من، به سوی میز خم شد.
همچنان که صدایش را آهسته می‌کرد، گفت: «شنیده‌ام که حضرتعالی فقیرنواز هستید.»
غرولند کرد. راستش هم خجالت کشیدم و هم این که پیش خود فکر کردم عجب! آیا مرا در حال کمک کردن یا صدقه دادن به کسی دیده‌اند؟
لزومی نداشت که زیاد فکر کنم. پیرمرد پس از اندکی مکث ادامه داد: «شما در آثارتان بیشتر مردم‌ِ بی‌چیز، زحمتکش و دردمند را مطرح کرده‌اید. به زندگی مردان ملول و محزون کشورمان پرداخته‌اید. به این دلیل خرپول‌ها با شما دشمن شده‌اند. چون شما در آثارتان نشان داده‌اید که آنان چطور بر پشت ما‌ها سوار شده و چون خرمگس به پس گردنمان چسبیده‌اند. البته که با شما دشمن می‌شوند. وقتی ما‌ها جوان بودیم، شاعری بود به نام «توفیق فکرت» که مثل شما می‌نوشت آقا. از او هم چندان خوششان نمی‌آمد. نمی‌دانم آیا از او خیری به کشورمان رسید یا نه. اما باید گفت که، بیان درد‌ِ کسانی که خود از گفتن آن ناتوان هستند، خود نیز کاری است.
این کار باعث می‌شود روزی راهی به سوی عدل و داد، عقل و ادراک گشوده شود. مگر نه آقا؟»
حیرت زده بودم و اندکی هم مغرور. گفتم: «یادم رفت بگویم قهوه برایتان بیاورند آقا، لطفا‌ً یک دقیقه اجازه بدهید!»
و دستور قهوه دادم. گفت: «راضی به زحمت شما نیستم…»
و با دهان نیمه باز غرغر کرد. چون دوباره به چهره‌اش نگاه کردم، حالت غریبی داشت. گویا فراموش کرده بود که از کجا شروع کند و از چه بگوید. عصایش را زمین گذاشت. پاکت را روی میز گذاشت. همین جوری به پشت تکیه داد. بعد یکهو روی من خم شد.
ـ قبل از این که نزد شما بیایم خیلی با خودم فکر کردم. راستش یاری رساندن به کسانی چون شما که افرادی باشرف و از مدافعان حق و عدالت هستید، دینی است که همه‌ی ما‌ها به گردن داریم. من که مرد غریبی بیش نیستم و هفتاد و پنج سال پیش پا به این دنیای فانی گذاشته‌ام و امروز و فردا هم باید بروم، آیا می‌توانم فایده‌ای برای شما داشته باشم؟ در این دنیای فانی دسته‌‌ای از پیرمردان وجود دارند که مثل من هستند. پیرمردانی که در تمامی عمرشان همواره اندوهگین بوده و زیر پا له و لورد شده‌‌‌اند، همیشه مشتی بالای سرشان بوده و سر جایشان نشانده شده‌اند. مثل بنده! بعضی وقت‌ها چون قاشقی «شوربا» خورده و در اتاق گرم می‌نشینیم، توی دلم می‌گویم چرا باید من این‌قدر راحت و آسوده باشم و آن وقت میلیون‌ها نفر از هم جنس‌های من، گرسنه و سرگردان باشند…
اندوهگین می‌شوم… به این دلیل فکر می‌کنید این زندگی است که من دارم؟… بله پیش خودم فکر کردم می‌‌توانم با شرح عاجزان زندگی خویش، به شرح زندگی کسانی همچون خودم بپرازم. شاید همین چیز‌ها را نوشتید، هیچ نگران نباشید. الان نمی‌خواهم این جا بنشینم و زندگی‌ام را برایتان شرح بدهم. توی این پاکت، درست شش دفتر هست. شش دفتر دویست برگی. از بیست سالگی‌ام شروع کرده‌ام به نوشتن خاطراتم. به خاطر جنابعالی در طول این سال، همه را به دقت از نظر گذرانده و پاکنویس کردم. هر چند در تمام عمرم به اندازه‌ی شما کتاب نخوانده‌ام. اما چهل سال آزگار در میان پرونده‌‌هایی که همه‌اش به اندازه‌ی سه یا چهار قفسه از کتابخانه‌ی شما بوده، سپری شده. پس می‌توان گفت که من هم به همراه اهل قلم به کشورم خدمت کرده‌‌ام.
هر چند از این که این کار را خدمت می‌نامم بسیار شرمنده می‌شوم. چون خادمان اصلی، فرزندانم هستند. دو تن از آنان را در «جنگ استقلال» از دست داده‌ام…
یکی از دخترانم هم که گفته می‌شد شوهرش در «یمن» مرده، دو تا بچ‍ّه‌اش را برداشت و آمد سراغ من. وقتی از نو سر و کل‍ّه شوهرش پیدا شد، بچه‌‌ها را به امان خدا ر‌ها کرد و خود را از سقف زغال‌دانی به دار آویخت. چون تازه با مرد دیگری ازدواج کرده بود.
چشمانش در پشت شیشه‌‌های عینکش مه‌آلود بود. بدون رودربایستی دستمالی کهنه، اما تر و تمیز از جیب درآورد. اول چشمهایش را و سپس به آرامی شیشه‌‌های عینکش را پاک کرد. گفت: «به هر حال اتفاقی بوده که افتاده.»
و دنباله‌ی حرفهایش را گرفت: «یک پسر برایم ماند. به دلیل غم و غص‍ّه و تنگدستی نتوانستم بگذارم درسش را ادامه دهد. بیچاره، شور و شوق زیادی به درس خواندن داشت. اکنون از رانندگان اتوبوس‌های شهرداری است. او هم صاحب پسری است، همان نوه‌ام که کمی قبل از او یاد کردم. پسرم که خودش نتوانست درسش را تمام کند، خود را به آب و آتش می‌زند و بیشتر‌ِ صد و بیست لیره‌ای را که در ماه می‌گیرد، خرج درس خواندن وی می‌کند. او پسری است پ‍ُرتلاش. ان‌شاءا… امسال، دبیرستان را تمام می‌کند. من هم حقوق ناچیز بازنشستگی‌ام را می‌گذارم وسط. این کار من، سبب می‌شود چرخ زندگی‌مان هر طور شده بچرخد، اما آخر‌ِ سر، چیزی توی دست و بال‌مان پیدا نمی‌شود. این روز‌ها گرانی بیداد می‌کند آقا. راستش من از زدن این حرف‌ها منظور دیگری داشتم. دلم می‌خواست درباره‌ی غم‌هایی که مرد غریبی چون من باید در طول عمر خود خورده باشد، حرف بزنم. دلم می‌خواست از چیز‌هایی که توی این دفتر‌ها نوشته‌ام، سخن بگویم. در اصل نمی‌خواستم وقت گران‌بهایتان را بی‌خود و بی‌جهت هدر بدهم. از شما تقاضا دارم که این دفتر‌ها را بخوانید.»
به آرامی نخ پاکت را باز کرد و دفتر‌ها را جلو روی من چید.
ـ خواهش می‌کنم وقایعی را که در این دفتر‌ها شرح داده شده، ماجرای زندگی مرد غریبی همچون من تلقی نکنید. این دنیای فانی دیار غریبان است. مثلا‌ً آدم روزی پیش خود می‌گوید: «آه، این برگ چقدر سبز… چقدر باطراوت است…»
اما فرصتی که برای اندیشیدن در این باره به دست می‌آورد، زیاد طول نمی‌کشد. چون همان دم، زرد گشتن‌ِ سبزی درونش به ذهنش می‌رسد آقا… در دفتر اول کوشیده‌ام داستان‌های زندگی‌ام را شرح بدهم. بله، آقا، درباره‌ی علل به دنیا آمدنم و دوران کودکی‌ام و همچنین درباره‌ی پدر و مادرم. اما پس از مدتی، وقتی نوشته‌هایم را مرور کردم، آن‌ها را نپسندیدم. راستش نه به دنیا آمدن خود را پسندیدم و نه دوران جوانی‌ام را…»
پیرمرد خسته شده بود. بی آن که لب باز کنم به سخنانش گوش فرا می‌دادم. جرعه‌ای دیگر از قهوه‌اش را نوشید. دفتر را برداشت و جای دیگری گذاشت. دفتر دیگری را به جلو کشید.
ـ پدر‌ِ خدا بیامرزم، تا آخرین حد به تحصیل من اهمیت می‌داد. من آن روز‌ها تن‌ها زمانی که از دست قواعد زبان عربی ر‌ها شدم، توانستم نگاهی به حال مملکت پرملالم بیندازم. راستش اکنون هم حال پرملال مملکتم، ذهنم را به خود مشغول می‌کند. تن‌ها خواهش من از شما این است که خوب به حرفهایم توجه کنید آقا. منظور من عهد و زمان سابق است. بی‌شک، آدم در این دوره و زمان‌ِ جمهوریت، به راحتی می‌تواند افکار و اندیشه‌هایش را بیان کند، بدون آن که ترس و واهمه‌ای از کسی داشته باشد. البته مداخله در سیاست به زوایای ذهنم هم نمی‌رسد. بنده از کسانی هستم که هم‌دوره‌ی استبداد را درک کرده‌ام و هم دوره‌ی آزادی را. حالا ما‌ها از نعمت‌های دوره‌ای که پس از استبداد فرا رسیده برخورداریم… مگر نه آقا؟ بله، خواهم گفت. در این دفتر نگاهی منتقدانه به دیدار‌های سیاسی‌ام انداخته‌ام.
هر چند که از آن چندان راضی نیستم. در عوض به حال پرملال مملکتم، به زندگی غمبار خودم و آرزو‌ها و امید‌های بر باد رفته‌ام پرداخته‌ام. بنده آرزو داشتم طب بخوانم آقا… اما نشد. در هر حال، هر چه را که نوشته بودم پاره کردم. چون از نو شروع به نوشتن کردم، قصیده‌ی «وطن» از «نامق کمال» به ذهنم رسید. آن را همان‌طور در دفترم نوشتم. احساس راحتی و آسودگی خیال می‌کردم آقا. البته طبیعی است که از نوشتن حاشیه بر آن شعر و اشعار دیگر کوتاهی نکردم. دفتری را به این حواشی اختصاص داده‌ام. البته اگر خودتان زحمت خواندن آن‌ها را به خود بدهید، مشاهده خواهید کرد. در ایام گذشته، وقتی داشتم دفتر‌ها را پاکنویس می‌کردم، نوه‌ام شعری برایم خواند. راستش نتوانستم آن را زیاد به شعر ماننده کنم. اما آن شعر به داستان تمامی عمرم شباهت داشت. داستان زندگی‌ام را با مصراعی از این شعر شروع کردم. بگذارید ببینم اسم این شخص چه بود؟
پیرمرد دفتری را که پایین‌تر از همه قرار داشت، بیرون کشید. عینکش را درست کرد. آخرین صفحه را گشود.
ـ بله آقا «اورخان ولی‌بیگ» گفته‌‌اند که، در حق‌ِّ سلیمان‌آقا ظلم شد. هر چند که من سلیمان آقا نیستم، در حق‌ِ من هم ظلم شده. تمامی عمرم را به هدر داده‌ام. همه‌اش غم و غص‍ّه، همه‌اش اندوه… اکنون نیز دچار اندوه هستم و اگر بمیرم ناکام خواهم مرد. چند روز قبل، وقتی داشتم نگاهی به کتاب‌های درسی نوه‌ام می‌انداختم، دفتری به دستم افتاد. وقتی دقت کردم دیدم که او هم چون من خاطراتش را در این دفتر می‌نویسد. راستش خاطرات او چندان مهم نبودند.
یک مشت داستان‌های کودکانه… مثلا‌ً با دوست خیالی‌اش بر سر مسأله‌ای جزئی دعوا کرده… در عالم خیال به دختری دل سپرده، بی‌آن که آن دیگری از این ماجرا بویی برده باشد… گزافه‌گویی‌های کودکانه… آیا از یک جوان هفده ساله انتظار دیگری هم می‌شود داشت؟ هر چند درست نیست که من در خلوت این نوشته‌‌ها را بخوانم؛ اما هر چه باشد، پدر بزرگش هستم. نگران شدم که نکند بچه غم و اندوهی به دل داشته باشد. درواقع هم دچار غم و اندوه بوده. توی یک ورق کاغذ، عنوان ده تا کتاب را نوشته و یادداشتی هم زیر آن گذاشته که، آه‌! چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم این کتاب‌ها را بخرم… چه می‌شد اگر این کتاب‌ها مال من می‌شد با یک دوچرخه… گیج و منگ شدم آقا. فورا‌ً روانه‌ی راسته‌‌ها و بازار‌ها شدم. قیمت کتاب‌ها و دوچرخه را سؤال کردم. رذالت آقا… رذالت…
شاید می‌توانستم در مدت سه ماه و با تلاش و کوشش فراوان و با پس‌انداز اندک خود، کتاب‌ها را تهیه کنم، اما برای خریدن دوچرخه بایستی سه سال صبر می‌کردم. آیا تا آن زمان، بچه هوس داشتن دوچرخه را از سر به در نمی‌کرد؟ چیزی در تمامی جوانی‌ام مرا اندوهگین ساخته و باعث شده بعد‌ها مردی دست و پا چلفتی‌ شوم؟ همه‌اش برآورده نشدن این آرزو‌ها و هوس‌های کوچک بوده.
آرزو داشتم که در نبرد با زندگی بتوانم با بهره بردن از تمامی جسارتم آرزو‌های او را برآورده سازم. چون اصلا‌ً دلم نمی‌خواهد نوه‌ام غم و اندوهی به دل داشته باشد؛ مثل بابایش، مثل من… در هر حال آقا می‌خواستم از شما بپرسم که، آیا این دفتر‌ها به دردتان می‌خورد یا نه؟ شاید در آینده بتواند با استفاده از این یادداشت‌ها رمانی درباره‌ی زندگی بنده و امثال بنده بنویسید. اگر این دفتر‌ها نزد من باشند، دردی از من دوا نمی‌کنند، منتشر نمی‌شوند و از این راه پولی به دستم نمی‌رسد. شما می‌توانید ترتیب این کار‌ها را بدهید و با تنظیم و ویرایش، این یادداشت‌ها را قابل خواندن کنید. آن وقت این نوشته‌‌ها با استقبال فراوان روبرو شده و به فروش می‌رسند. طبیعی است که در این میان، سود آن‌ها هم به شما می‌رسد، مگر نه آقا؟
ـ نه؛ شما هم توی این کار شریک هستید. در هر حال مقداری از درآمد من نیز نصیب شما می‌شود.
مو‌های سفیدش از تعجب سیخ ایستاد.
ـ چه می‌گویید آقا! شوخی که نمی‌کنید؟
ـ نه، دارم خیلی جدی حرف می‌‌زنم.
ـ با صدای لرزان و خفه لندلندی کرد و گفت: «مثلا‌ً چقدر فایده برایم دارد؟»
ـ در هر حال، صد و پنجاه لیره‌ای به شما می‌رسد.
ـ آه، آقا، عجب! این پول کی به دستمان می‌رسد؟
ـ اگر همین الان این دفاتر را به من بفروشید، همین حالا.
پیرمرد انگار داشت از حال می‌رفت. ترس برم داشت. بعد به زور، خودش را جمع و جور کرد. همچنان که انگشانش می‌لرزید، دفتر‌ها را به سویم سراند؛ انگار داشت ف‍ِس ف‍ِس می‌کرد. گفت: «باشد، ان‌شاءا… موفق می‌شوید.»
کشو را باز کردم صد و پنجاه لیره‌ای را که برای خودم نیز با اهمیت بود، درآوردم و شمردم. ترسان ترسان پول را گرفت و لای دفتر کوچک جیبی‌اش گذاشت. انگار می‌ترسید پول‌ها را یکباره پس بگیرم. ناگهان از جدا بلند شد.
‌ـ‌ دیگر بیش از این، وقت گران بهایتان را نمی‌گیرم آقا، می‌توانم با اجازه‌ی جنابعالی از حضورتان مرخص شوم؟
مثل قدیم، مدتی کلماتی را برای خداحافظی رد و بدل کردیم. 
سپس او را تا در باغچه هدایت کردم. وقتی از نو سراغ میز تحریرم رفتم، دفتر‌ها همان جور به من خیره شده بودند. 
ناگهان از لای یکی از آن‌ها تک‍ّه کاغذی بر زمین افتاد. خم شدم و برش داشتم و خواندم: «یک دوچرخه، ارزان‌ترین آن هشتاد و پنج لیره.
کتابها: «پل و ویرژیی» صد قروش؛ «د‌ُن کیشوت» دویست قروش؛ کتاب «جمهوریت» اثر افلاطون، سیصد قروش… داستان‌هایی از گورکی، چهار عنوان، چهار صد قروش… «سرخ و سیاه» دو جلد؛ دویست و شصت قروش…
نویسنده: صمیم ق‍وجاگوز
مترجم: جعفر سلیمانی‌کیا

درباره‌ی نویسنده:
صمیم ق‍وجاگوز (Samim kocagoz) در فوریه‌ی سال 1916 در ترکیه به دنیا آمد. اولین مجموعه داستان‌اش در سال 1941 منتشر شد. اودر سال 1945 رمان «دو دروازه‌ی یک شهر» را نوشت. از معروف‌ترین مجموعه داستان‌های کوتاه وی می‌توان، «عمو سام»، «پناهگاه» و «صخره‌ی کنار جاده» و از مشهورترین رمانهایش «داستان مار»، «آخرین سرعت»، و «یک وجب خاک» را نام برد. مشخصه‌ی برجسته‌ی داستان‌های او، رویارویی دو نسل «پدران و فرزندان» با هر وضع تازه است. قوجاگوز، برای نوشتن مجموعه داستان «دختری در باران» جایزه‌ی «کانون زبان ترکی» و به خاطر نوشتن رمان «خاک دیرین» جایزه‌ی «اورهان کمال» را به دست آورد. شایان ذکر است که بیشتر داستان‌های او به زبان‌های دیگر ترجمه شده است. این نویسنده‌ی ترک در سال 1993 درگذشت.

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.