داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ما آدم نمی‌شیم!..

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
– ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم…اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده…مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
– نخیر ما آدم نمی‌شیم…انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…
هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!
گفتم:
– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
– به چه کاری مشغولی؟
– می‌خواهم داستانی بنویسم…
– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟
– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…
– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:
– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
– چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
– گفتم نه…
– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:.Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
– کاملا صحیحه…
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:
– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…
– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم…
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.
نویسنده: عزیز نسین (Aziz Nesin)
مترجم: احمد شاملو
حروف‌چین: علی چنگیزی

قوم و خویش‌های دور

ماجراها و پیش‌آمدهایی پی‌درپی که زندگی من را به کلی زیرورو کردند از ۲۷ آپریل ۱۹۷۵ شروع شدند؛ وقتی که توی خیابان ولیکوناگی راه می‌رفتیم و از هوای خنک سرشب بهار لذت می بردیم که سیبل اتفاقی توی ویترین مغازه‌ای چشمش به کیف دستی که جنی کولون معروف طراحی کرده بود افتاد. تا نامزدی رسمی مان چندان وقتی نمانده بود کلمه‌مان کمی گرم بود و خوش بودیم. قبل از آن توی فایه، رستوران باکلاسی که تازه توی نیسانتاسی باز شده بود، شام خورده  بودیم وسرشام با پدر و مادرم مفصل درباره تمام تدارکات مراسم نامزدی حرف زده بودیم. قرار بود نامزدی اواسط ماه جون باشد تا نوریسیهان، دوست سیبل از دورانی که توی لایجی نتردام دو سیون در پاریس درس می‌خواند، هم از فرانسه برای شرکت در مراسم بیاید. سیبل از مدت‌ها قبل لباس نامزدی‌اش را به سیلکی عصمت که آن روزها گران ترین و پرطرفدارترین خیاط استانبول بود سفارش داده بود. آن شب مادرم و سیبل درباره این که مرواریدهایی را که مادرم برای آن لباس به سیبل داده بود چه طور روی آن بدوزند صحبت کردند. پدر زن آینده‌ام آرزو داشت که نامزدی تنها دخترش به مفصلی و ریخت و پاش عروسی باشد واز وقتی که این خواسته‌اش را به زبان آورد مادرم با خوشحالی  کمک می کرد که این آرزو تمام و کمال برآورده شود. تا جایی که به پدرم مربوط بود، او در هر حال به اندازه کافی به عروس آینده‌اش که «سوربون درس خوانده بود» افتخار می کرد – آن روزها درباره هر دختری که برای هر نوع تحصیلاتی به فرانسه رفته بود می‌گفتند سوربن درس خوانده است.
آن شب وقتی داشتم سیبل را به خانه‌اش می رساندم، بازویم را عاشقانه دور شانه‌های محکم او حلقه کرده بودم و با غرور فکر می کردم که من چقدر خوش بخت و خوش شانس هستم که او گفت: وای چه کیف قشنگی.
با وجود این که به خاطر شرابی که نوشیده بودم کمی گیج بودم اما کیف و مغازه را به خاطر سپردم و روز بعد همان جا برگشتم. در واقع من هیچ وقت از آن پسرهای با ذوق و احساساتی نبودم که به هر بهانه ای برای دخترها هدیه می‌خرند یا گل می‌فرستند، هرچند شاید دوست داشتم این طور باشم.
آن روزها زن‌های مرفه خانه دار غرب زده محله های سیسیلی و نیسانتاسی و ببک از سر بی‌کاری، گالری هنری باز نمی‌کردند، کاری که بعدها مرسوم شد. بلکه مغازه باز می کردند و آن را با اجناس قاچاقی که توی چمدان‌هاشان جاسازی می‌کردند و از اروپا می‌آوردند و لباس‌های «آخرین مدل» از روی مجله‌هایی خارجی مثل اله و وگ پر می‌کردند و این اجناس را با قیمت های بالای احمقانه‌ای به بقیه زن‌های پولدار که اندازه خود آن‌ها حوصله شان از زندگی سر رفته بود می‌فروختند.
صاحب مغازه سنزلیز (که اسمش ترکی شده خیابان معروف پاریس بود) سنای هنیم قوم و خویش دور من از طرف مادرم بود، اما وقتی من حدود ساعت ۱۲ وارد مغازه شدم و زنگ شتر کوچک برنزی  بالای در  دلنگی کرد، صدایی که هنوز می‌تواند ضربان قلب من را بالا ببرد،  آن جا نبود. روز گرمی بود. اما توی مغازه خنک و تاریک بود. اول فکر کردم هیچ کس آن جا نیست چشم‌هایم هنوزاز روشنایی ظهر بیرون به تاریکی داخل مغازه عادت نکرده بود.
بعد احساس کردم قلبم با نیرویی به قدرت موجی قوی که نزدیک است به ساحل بخورد توی گلویم آمد.
از دیدن او گیج بودم.  به سختی توانستم بگویم: می خواستم آن کیف دستی  دست مانکن توی ویترین را  بخرم.
– منظورتون آن جنی کولون کرم رنگ است؟
وقتی که چشمم توی چشمش افتاد بلافاصله به یاد آوردمش.
انگار توی رویا حرف می‌زدم: کیف دستی که دست مانکن است.
گفت: آهان بله.
و به طرف ویترین رفت. در یک چشم به هم زدن یک لنگه از کفش پاشنه بلندش را در آورد و پای برهنه‌اش را که ناخن‌هایش را به دقت لاک قرمز زده بود، توی ویترین گذاشت و دستش را به طرف مانکن دراز کرد. نگاه من از کفش خالی او به پاهای بلند برهنه‌اش کشیده شد.  هنوز ماه می هم نشده بود اما پاهای او برنزه بودند.
بلندی پاهایش دامن زرد توریش را کوتاه‌ترنشان می‌داد. کیف در دست پشت پیشخوان برگشت و با انگشت‌های باریک و بلندش گلوله‌های کاغذ مچاله شده را از توی کیف درآورد و داخل جیب‌های زیپ‌دار کیف را به من نشان داد و دو تا جیب کوچک‌تر (هر دو خالی) و یک جیب مخفی دیگر که از توی آن کارتی در آورد که رویش اسم جنی کولن حک شده بود. حرکات و حالتش طوری بود که انگار کاری اسرار آمیز و جدی انجام می‌دهد و چیزی بسیار شخصی را به من نشان می‌دهد.
گفتم: سلام فسون. چقدر بزرگ شده‌ای. لابد من را نشناختی.
– معلومه شناختم آقا. کمال. همان اول شناختم اما وقتی دیدم که شما من را یادتون نیست فکر کردم بهتر است مزاحم نشوم.
بعد سکوت کرد. دوباره به یکی از جیب‌های کیف که به من نشان داده بود نگاه کردم. زیبایی او یا دامنش که در واقع خیلی کوتاه بود یا شاید هم چیز دیگری در مجموع دست‌پاچه‌ام کرده بود و نمی‌توانستم طبیعی رفتار کنم.
– خوب این روزها چی کار می‌کنی؟
– دارم برای امتحان ورودی دانشگاه درس می‌خوانم. هر روز هم میام این جا. این جا توی مغازه با خیلی آدم‌های تازه آشنا می‌شوم.
– خیلی خوبه. خوب بگو ببینم این کیف چنده؟
گره‌ای به ابروهایش انداخت و به قیمت که با خودکارروی برچسبی کف کیف نوشته شده بود زل زد: هزار و پانصد لیر. (آن موقع این مبلغ معادل شش ماه حقوق یک کارمند معمولی دولت بود.) اما من مطمئنم که سنای هنیم به شما تخفیف ویژه می‌دهند. برای ناهار رفتند خانه و احتمالا الان خواب هستند. برای همین نمی‌توانم به‌شان تلفن کنم، اما اگر بتوانید بعد از ظهر بیاید….
گفتم:‌ مهم نیست.
و کیفم را درآوردم و با ادایی ناشیانه که فسون بعدها آن را مسخره می‌کرد اسکناس های نمناک را شمردم. فسون با دقت اما به وضوح با خام دستی کیف را لای کاغذ پیچید و بعد آن را توی کیسه پلاستیک گذاشت. تمام این مدت می‌دانست که من دارم بازوهای برنزه و حرکات سریع و متشخص او را تحسین می‌کنم. وقتی مؤدبانه کیسه‌ی خرید را به من داد از او تشکر کردم. گفتم: لطفا به خاله نسیبه و پدرتون سلام برسانید.
اسم پدرش آن موقع یادم نیامد. بعد یک لحظه صبر کردم، روحم  پرواز کرده بود و جایی در گوشه‌ی بهشت فسون را در آغوش گرفته بود و می‌بوسید. به سرعت به طرف در رفتم، زنگ در صدایی کرد و قناری چهچهه زد. توی خیابان گرمای هوا می‌چسبید. از خریدم راضی بودم. خیلی عاشق سیبل بودم و تصمیم گرفتم که آن مغازه و فسون را فراموش کنم.
با این حال آن شب به مادرم گفتم که وقتی رفته بودم برای سیبل کیفی بخرم قوم و خویش دورمان فسون را دیده‌ام.
مادرم گفت:‌آه، آره دختر نسیبه توی مغازه سنای کار می‌کند، خجالت آوره! دیگر حتا موقع تعطیلات هم نمی‌آیند به ما سر بزنند. با آن مسابقه‌ی زیبایی خودشون را مسخره کردند. من هر روز از جلو مغازه رد می شوم اما هرکاری می‌کنم دلم راضی نمی‌شود که بروم تو و با دختر بیچاره سلام و علیک کنم. راستش حتا فکرش را هم نمی‌کنم. اما بچه که بود دوستش داشتم. وقتی نسیبه می‌آمد برای خیاطی، من اسباب‌بازی‌های تو را از توی کمد در می‌آوردم و همان‌طور که مامانش خیاطی می‌کرد او آرام با اسباب‌بازی‌ها بازی می‌کرد. مادر نسیبه خاله مهریور، خدا بیامرزدش، خیلی آدم خوبی بود.
– دقیقا چه نسبتی باهاشون  داریم؟
چون پدرم گوش نمی‌کرد مادرم داستان مفصلی درباره‌ی پدرش گفت که با آتاتورک در یک سال دنیا آمده بود و او هم مثل مؤسس جمهوری ترکیه در مدرسه سمسی افندی درس خوانده بود. ظاهرا مدت‌ها قبل از آن که پدربزرگم اثم کمال با مادربزرگم ازدواج کند خیلی عجولانه، در سن بیست و سه سالگی، با مادر مادربزرگ فسون که بوسنیایی الاصل بوده و بعدها در جنگ های بالکان موقع تخلیه ادرین کشته شده بود، ازدواج کرده بوده است. با وجود  این که زن نگون بخت برای اثم کمال بچه‌ای به دنیا نیاورده بوده اما وقتی خیلی جوان بوده زن شیخ فقیری شده بوده و از آن ازدواج دختری داشته است. بنابراین خاله مهریور (مادربزرگ فسون که افراد جورواجوری بزرگش کرده بودند) و دخترش نسیبه هنیم (مادر فسون) اگر بخواهیم دقیق باشیم خویشاوند خونی ما نبودند بلکه در واقع قوم و خویش سببی بودند و با این که مادرم همیشه این موضوع را مهم می‌دانست اما با این حال گفته بود که زن‌های این شاخه از خانواده را خاله صدا کنیم. آخرین باری که موقع تعطیلات دیدن ما آمده بودند مادرم بر عکس همیشه خیلی سرد از این قوم و خویش‌های فقیر (که توی خیابان های فرعی تسویکی زندگی می کردند) پذیرایی کرده بود. آن‌ها هم بهشان برخورده بود. دوسال قبل از آن خاله نسیبه بدون این که اعتراضی کند اجازه داده بود که دختر شانزده سالش که آن موقع شاگرد مدرسه دخترانه نیسانتاسی لایسی بود، توی مسابقه زیبایی شرکت کند. مادرم وقتی فهمید که خاله نسیبه در واقع دخترش را تشویق کرده و از این که انتخاب شده سربلند هم است، کاری که در واقع  باید باعث شرم‌ساریش می شد، از خاله نسیبه دل چرکین شده بود. درحالی که زمانی خیلی دوستش داشت و از او حمایت می‌کرد.
خاله نسیبه به سهم خودش همیشه به مادرم که بیست سال از خودش بزرگ‌تر بود احترام می‌گذاشت؛ وقتی زن جوانی بود و دنبال کار خیاطی توی محله‌های استانبول از این خانه به آن خانه می‌رفت مادرم از او پشتیبانی می‌کرد.
مادرم گفت: وضع مالی‌شون خیلی خراب بود.
و بعد از ترس این که اغراق کرده باشد اضافه کرد: هر چند فقط آن‌ها نبودند آن‌روزها همه ترکیه فقیر بودند.
مادرم سفارش خاله نسیبه را به همه دوست‌هاش کرده بود و خودش هم سالی یک بار (بعضی وقت‌ها هم دوبار) او را خبر می‌کرد که بیاید و توی خانه‌مان لباسی برای مهمانی یا عروسی برایش بدوزد.
چون این قرارهای خیاطی معمولا موقع ساعت مدرسه بود من او را چندان ندیده بودم. اما سال ۱۹۵۷، آخرهای آگوست مادرم خیلی فوری لباسی برای عروسی لازم داشت و از نسیبه خواست که به ویلای تابستانی ما در سودیه بیاید. او و نسیبه به اتاق عقبی خانه که رو به دریا بود رفتند و کنار پنجره برای خودشان مستقر شدند. از آن‌جا می‌توانستند از بین شاخ و برگ‌های نخل، قایق های پارویی و موتوری و پسرهایی را که از روی اسکله توی آب می‌پریدند ببینند. نسیبه جعبه‌ی خیاطی‌اش را که روی آن طرحی از استانبول داشت باز کرد و وسط قیچی‌ها، سوزن‌ها، متر خیاطی، انگشتانه و تکه‌های تور و پارچه‌های جورواجور خلوت کردند و زیر فشار کار و گرما و نیش پشه مثل دو تا خواهر با شوخی و خنده تا نصفه شب با چرخ خیاطی مادرم مشغول کار شدند. یادم می‌آید بکری آشپزمان لیوان پشت لیوان برایشان لیموناد می‌برد. هوای گرم اتاق پر از غباری از مخمل شده بود. نسیبه که آن موقع بیست سالش بود،  حامله بود و ویار داشت. وقتی که همه سر ناهار نشستیم، مادرم نیمه شوخی به بکری گفت: زن حامله هر چی بخواهد باید براش بیاری وگرنه بچه‌اش زشت می‌شود.
یادم می‌آید که با این حرف به شکم کمی برآمده نسیبه با علاقه خاصی نگاه کردم. این احتمالا اولین بار بود که فهمیدم فسون وجود دارد، هرچند هیچ کس هنوز نمی‌دانست که بچه دختر است یا پسر.
مادرم که از به یاد آوردن ماجرا هم ناراحت می‌شد گفت: نسیبه حتا به شوهرش هم نگفته بوده. فقط سن دخترش را دروغ گفته و اسمش را درمسابقه زیبایی نوشته بوده. خدا را شکر که برنده نشد وگرنه حسابی آبرورویزی می‌شد. اگر مسؤلین مدرسه می‌فهمیدند که اخراجش می‌کردند. لابد الان دیگر ایسی را تمام کرده. فکر نکنم دیگر ادامه تحصیل بدهد، اما خبر درستی هم ندارم چون دیگر موقع تعطیلات دیدن ما نمی‌آیند. یعنی می‌شود کسی توی این مملکت باشد که نداند چه طور دخترهایی توی مسابقه زیبایی شرکت می کنند؟ باهات چطور رفتار کرد؟
مادرم این‌طوری می‌خواست بگوید که فسون احتمالا با کسی رابطه جنسی دارد. وقتی که روزنامه ملیت عکس فسون را همراه بقیه شرکت کنندگانی که به مرحله نهایی رسیده بودند چاپ  کرد، دوست‌های نیسانتاسی‌ام هم که سروگوش‌شان می‌جنبید همین را گفته بودند. اما من چون کل ماجرا را خجالت‌آور می‌دانستم سعی کردم هیچ علاقه‌ای نشان ندهم. بعد از این که هر دو ما مدتی ساکت بودیم مادرم انگشتش را با جدیت تکان داد و گفت: حواست را جمع کن، تو داری با یک دختر خانواده‌دار و دوست داشتنی نامزد می کنی. چرا کیفی را که براش خریده‌ای بهم نشان نمی دهی. ممتاز!
 پدرم را صدا کرد: نگاه کن کمال برای سیبل کیف خریده.
پدرم گفت: راستی؟
لحن خرسندش نشان می‌داد که کیف را دیده و آن را نشانه این می‌داند که پسرش و محبوب پسرش  چقدر خوش‌بخت هستند، با وجود این که در تمام این مدت چشم از صفحه تلویزیون برنداشته بود.
وقتی در رشته بازرگانی از آمریکا فارغ‌التحصیل شدم و سربازی‌ام را تمام کردم، پدرم از من خواست که مثل برادرم توی تجارت اوراق قرضه و رهن او مدیر شوم و بنابراین من وقتی که هنوز خیلی جوان بودم مدیر سات‌سات شدم، بنگاه توزیع و صادرات پدرم.
سات‌سات با بودجه زیادی که به آن سرازیر می‌شد سود هنگفتی کرد که نه بخاطر تلاش من بلکه به این دلیل بود که با ترفندهای حسابداری، زیادی سود بقیه کارخانه‌ها و تجارت‌های پدرم به حساب سات‌سات (که معنی آن بفروش بفروش است) ریخته می‌شد. روزهایم صرف یادگیری جزییات و نکات دقیق تجارت می‌شد که حسابدارهایی بیست سی سال از خودم بزرگ‌تر و کارمندهای با سینه‌هایی بزرگ که هم سن مادرم بودند یادم می‌دادند. من که می‌دانستم اگر پسر صاحب آن دم و دستگاه نبودم رییس نمی‌شدم، سعی می کردم فروتن باشم.
آخر وقت، وقتی که اتوبوس‌ها و اتومبیل‌هایی هم سن کارمندان سات‌سات توی خیابان با سروصداشان پایه‌های ساختمان را می‌لرزاندند، سیبل محبوب من به دیدنم می‌آمد و ما توی دفتر من عشق‌بازی می کردیم. با وجود ظاهر امروزی و عقاید فمینیستی‌اش، نظرش درباره منشی‌ها تفاوتی با نظر مادرم نداشت. گاهی وقت‌ها می گفت: بیا این جا عشق‌بازی نکنیم احساس می کنم منشی هستم!
اما وقتی که روی کاناپه چرمی می نشستیم دلیل اصلی احتیاطش –این که دخترهای ترک آن روزها از رابطه جنسی قبل از ازدواج واهمه داشتند- مشخص‌تر می‌شد.
کم کم دخترهای روشن‌فکرترخانواده های پول‌دار و غرب‌زده ترک که مدتی در اروپا زندگی کرده بودند شروع به شکستن این  عرف اجتماعی کرده بودند و قبل از ازدواج با دوست پسرهایشان می خوابیدند. سیبل که گاه گاه با خودستایی از این که یکی از این دخترها «شجاع» بوده حرف می‌زد، اولین بار یازده ماه قبل با من خوابیده بود. اما تا آن موقع احساس کرده بود که قرارو مدارهای‌مان مدتی طولانی است که به خوبی پیش رفته و تقریبا وقتش شده که با هم ازدواج کنیم.  نمی‌خواهم درباره شجاعت نامزدم اغراق کنم یا فشار جنسیتی  روی زنان را کم اهمیت نشان دهم. چون سیبل فقط وقتی دید که قصد من جدی است؛ وقتی که خیالش راحت شد که من "قابل اطمینان" هستم، یا به زبان دیگر وقتی که کاملا مطمئن بود که من بالاخره با او ازدواج خواهم کرد، خودش را در اختیار من گذاشت. من که خودم را نجیب و مسول  می دانستم تصمیم جدی داشتم که با او ازدواج کنم، اما حتا اگر قبل از آن هم نمی‌خواستم، حالا که او بکارتش را به من داده بود، دیگر چاره‌ای جز ازدواج با  او نداشتم، حتا اگر دیگر دلم نمی‌خواست. طولی نکشید که جدی بودن این ماجرا سایه‌ای روی وجوه اشتراک ما که آن‌قدر به آن افتخار می کردیم انداخت- تصور این که چون قبل از ازدواج با هم خوابیده‌ایم «آزاد و امروزی» هستیم (با وجود این که معلوم است خودمان هرگز این لغات را به کار نمی بردیم.) اما خود این موضوع به نوعی ما را به هم نزدیک‌تر کرد.
سایه مشابهی هم هر وقت سیبل با نگرانی اشاره می‌کرد که باید تاریخ عروسی را به زودی مشخص کنیم بین ما می‌افتاد. اما وقت‌هایی هم بود که هر دو خوش حال بودیم، توی دفتر با هم عشق‌‌بازی می‌کردیم. یادم می آید وقتی صدای ترافیک و اتوبوس‌های پر سر و صدا از خیابان هالاسکارگازی می آمد و توی تاریکی دست‌هایم را دور او حلقه می کردم،  توی دلم می‌گفتم چقدر خوش شانس هستم و بقیه زندگی‌ام چقدر راضی خواهم بود. یک بار بعد از آن که کنار هم آرام گرفته بودیم و من داشتم سیگارم را توی زیرسیگاری با علامت سات‌سات خاموش می‌کردم سیبل نیمه برهنه روی صندلی منشی‌ام نشست و با ماشین تحریر شروع به حروف چینی کرد و به این ادای خودش که شبیه دخترهای بور احمقی بود که آن روزها توی جوک‌ها و مجله‌های فکاهی دایم دست‌شان می‌انداختند، خندید.
همان روزی که کیف را خریدم سرشام توی فایه از سیبل پرسیدم: بهتر نیست از این به بعد توی آپارتمان مادرم توی مجتمع مرحمت همدیگر را ببینیم؟ پنجره‌هاش رو به باغچه قشنگی باز می‌شود.
پرسید: فکر می کنی خیلی طول  می کشد که وقتی عروسی کردیم بریم خانه خودمان؟
– نه عزیزم منظورم اصلا این نبود.
– دوست ندارم که دزدکی بیام توی یک خانه مخفی. انگار که معشوقه‌ات هستم.
– راست می‌گویی.
– چی شد یاد آن آپارتمان افتادی؟
گفتم: ولش کن.
وقتی داشتم کیف را که هنوز توی کیسه بود در می آوردم به آدم‌های خوش‌بخت اطرافم نگاه کردم.
سیبل که احساس کرده بود توی کیسه هدیه‌ای است گفت: این چیه؟
– تعجب می کنی. بازش کن ببین.
– جدی می‌گویی؟
وقتی که کیسه را باز کرد و کیف را دید صورتش پر از شادی کودکانه‌ای شد. بعد نگاه پرسش‌گری جای آن را گرفت که کم‌کم جایش را به نا امیدی داد که سعی می‌کرد مخفی‌اش کند.
با جسارت گفتم: یادت می‌آید؟ دیشب وقتی داشتم می‌رساندمت خانه این را توی مغازه دیدی و ازش خوشت آمد.
– اه، آره. تو چقدر به فکر من هستی.
– خوش‌حالم که دوستش داری. توی نامزدی‌مان روی شانه‌ات خیلی قشنگ می‌شود.
سیبل گفت: خیلی متاسفم که باید این را بگم اما کیفی را که قراره توی نامزدی دستم بگیرم خیلی وقته که انتخاب کرده‌ام. تو را خدا این طور ناراحت نشو. خیلی به فکر من بودی که این همه زحمت کشیده‌ای و هدیه‌ای به این خوشگلی برای من خریده‌ای. … خیلی خوب فقط به خاطر این که فکر نکنی که من می‌خواهم دلت را بشکنم می‌گم. من  نمی‌توانم این کیف را توی نامزدی‌مان دستم بگیرم چون تقلبیه!
– چی؟
– جنی کلون اصل نیست کمال عزیزم. شبیه‌اش را درست کردند.
– چطور می‌تونی تشخیص بدی؟
– عزیزم نگاهش کردم. ببین علامتش را چطورروی چرم دوخته‌اند؟ حالا دوخت این جنی کلون اصل را که من از پاریس خریده‌ام نگاه کن. بی خود توی فرانسه و تمام دنیا معروف نشده که. جنی کولون هیچ وقت از همچین نخ ارزانی استفاده نمی‌کند.
یک لحظه نگاهی به دوخت اصل انداختم. از خودم پرسیدم چرا عروس آینده من با چنین لحن پیروزمندی حرف می‌زند. سیبل دختر سفیر بازنشسته‌ای بود که مدت‌ها قبل آخرین تکه زمین پدربزرگ پاشایش را فروخته بود و حالا یک قران هم نداشت و در واقع او دختر یک مستمری‌بگیر بود. این شرایط باعث می‌شد که بعضی وقت‌ها احساس ناراحتی و نا امنی بکند. هر وقت که اعتماد به نفسش کم می‌شد درباره مادربزرگ پدریش که پیانو می‌زده یا پدربزرگ پدریش که در جنگ‌های استقلال جنگیده بود حرف می‌زد یا برایم نقل می‌کرد که چطور پدربزرگ مادریش  با سلطان عبدالحمید دوست بوده است. اما من از این ترس و عدم اطمینانش جا می‌خوردم و به خاطر همین هم بیش‌تر دوستش داشتم.
اوایل دهه هفتاد صنعت پارچه و صادرات خارجی آن رونق گرفت و جمعیت استانبول سه برابر شد و قیمت زمین توی شهر به سرعت رشد کرد، به‌خصوص توی محه‌هایی مثل محله خانه ما. با وجود این که ثروت پدرم در دهه گذشته توی این موج به سرعت پنج برابر زیاد شده بود، فامیلی من (باسماچی، پارچه چاپ کن) شکی به جا نمی‌گذاشت که ما ثروت‌مان را مدیون نسل‌ها تولید پارچه هستیم. فکر این که من با وجود تمام ثروت روی هم انباشته شده‌مان به خاطر یک کیف تقلبی خودم را به دردسر انداخته‌ام حالم را خراب می‌کرد.
سیبل وقتی که دید چطور حالم گرفته شده دستم را نوازش کرد: چند خریدیش؟
گفتم: هزار و پانصد لیره. اگر نمی خواهی‌اش می‌توانم فردا عوضش کنم. 
نمی‌خواهد عوضش کنی.  پولت را پس بگیر. چون واقعا سرت را کلاه گذاشته‌اند.
ابرویم را با ناراحتی بالا بردم و  گفتم صاحب مغازه سنای هنیم است که قوم و خویش دور ماست.
سیبل دوباره به کیف که من خوب داخلش را بررسی کرده بودم نگاه کرد. با لبخندی ملایم گفت: تو خیلی با اطلاعات هستی عزیزم، خیلی باهوش و با فرهنگ. اما اصلا نمی‌دانی زن‌ها چطور ممکنه سرت را کلاه بگذارند.
ظهر روز بعد دوباره به مغازه سنزلیز رفتم. کیف توی همان کیسه دستم بود. وقتی که وارد مغازه شدم زنگ در دوباره به صدا درآمد و باز هم مغازه آن قدر تاریک بود که اول فکر کردم هیچکس نیست. توی سکوت عجیب مغازه کم نور قناری  چهچهه می‌زد. بعد از بین برگ‌های گلدان سیکلمه بسیار بزرگی سایه فسون را توی چهارچوب دری دیدم. منتظر خانم چاقی بود که داشت توی اتاق پرو لباسی را امتحان می‌کرد. این بار بلوز سحرانگیز و زیبایی پوشیده بود با طرحی از سنبل در بین برگ‌ها و دسته‌ای از گل‌های وحشی دیگر.  وقتی که از میان در نگاهی به اطراف انداخت و من را دید لبخند شیرینی زد.
با چشمم به اتاق پرو اشاره کردم و گفتم: انگار سرتان شلوغه.
گفت: دیگر دارد تمام می‌شود.
انگار منظورش این بود که او و مشتری‌اش دیگر فقط دارند بی هدف صحبت می‌کنند.
چشمم به قناری افتاد که توی قفس بالا و پایین می‌پرید. گوشه مغازه دسته‌ای مجله مد بود و انواع و اقسام زیورآلات وارداتی از اروپا. اما نمی‌توانستم حواسم را جمع هیچ کدام از این‌ها بکنم. هرچقدر هم می‌خواستم که به نظر بی اعتنا برسم باز هم نمی‌توانستم این واقعیت تکان دهنده را انکار کنم که  وقتی به فسون نگاه می‌کردم آشنایی می‌دیدم، کسی که احساس  می‌کردم از نزدیک می‌شناسمش. شبیه خودم بود. همان موها که در بچگی تاب‌دار و تیره هستند اما وقتی بزرگ می‌شویم صاف و روشن می‌شوند. موهای او حالا سایه‌ی بوری داشت که مثل پوست شفافش به بلوز طرح دارش می‌آمد. احساس کردم به آسانی می‌توانم خودم را جای او بگذارم. می‌توانم او را عمیقا درک کنم. یاد موضوع ناراحت کننده‌ای افتادم: دوست‌های من به او دختر عیاش می‌گفتند. ممکن بود که او با آن‌ها خوابیده باشد؟
به خودم گفتم: کیف را پس بده پولت را بگیر و فرار کن. یک کم دیگر با یک دختر فوق‌العاده نامزد می‌شوی.
برگشتم تا نگاهی به بیرون و میدان نیسانتاسی بیاندازم اما خیلی زود سایه فسون مثل روحی توی شیشه دودی ظاهر شد.
بعد از این که خانم چاق هن و هون کنان از توی دامنی که به زوز تنش کرده بود درآمد و بدون این که چیزی بخرد از مغازه بیرون رفت، فسون لباس‌هایی را که زن نخریده بود سرجایشان گذاشت لب‌های زیبایش تکان خورد و گفت: دیشب دیدم‌تون که توی خیابان قدم می‌زدید.
رژلب صورتی کم رنگی زده بود که آن روزها با مارک میسلین فروخته می‌شد و با این که محصولی معمولی و ساخت ترکیه بود روی لب‌های او غریب و فریبنده به نظر می‌آمد.
گفتم: کی من را دیدی؟
 -سرشب. با سیبل هنیم بودید. من داشتم توی پیاده‌روی آن طرف خیابان راه می‌رفتم. می‌رفتید شام بخورید؟
– آره.
مثل آدم‌های مسنی که زوج خوش‌بخت جوانی می‌بینند گفت: زوج زیبایی هستید.
ازش نپرسیدم سیبل را از کجا می‌شناسد. همان‌طور که کیف را از توی کیسه‌اش در می‌آوردم گفتم: می‌خواستم ازت بخوام برام کاری بکنی.
هم خجالت کشیده بودم و هم هول شده بودم: می‌خواستم این کیف را پس بدهم.
– حتما. با کمال میل براتون عوضش می‌کنم. شاید از این دستکش‌های شیک خوش‌تان بیاد، این کلاه را هم داریم که تازه از پاریس رسیده. سیبل هنیم از کیف خوششان نیامد؟
خجالت زده گفتم: ترجیح می‌دهم عوضش نکنم. می‌خواستم  پولم را پس بگیرم.
توی صورتش تعجب و حتی کمی ترس دیدم. پرسید: چرا؟
زمزمه کردم: انگاراین کیف جنی کولون اصل نیست. به نظر می‌آید که تقلبی است.
– چی؟
با ناامیدی گفتم: من واقعا از این طور چیزها سردر نمی‌آورم.
با صدای گرفته‌ای گفت:‌ تا حالا چنین اتفاقی این جا نیافتاده بوده.  همین الان پولتون را می‌خواهید؟
کلمات به سختی از دهانم بیرون می‌آمدند: بله.
به نظر می‌رسید از ته دل ناراحت شده است. فکر کردم خدای من باید کیف را دور می‌انداختم و به سیبل می‌گفتم که پولم را پس گرفته‌ام.
– ببین این اصلا ربطی به تو یا سنای هنیم ندارد ما ترک‌ها خدا را شکر می‌توانیم تقلبی هر مدل اروپایی را  درست کنیم.
تقلا کردم که لبخند بزنم: برای من -یا شاید باید بگویم برای ما؟- یک کیف فقط باید که کار کیف را بکند و توی دست‌های یک زن زیبا به نظر برسد. مهم نیست که چه مارکی باشد یا جنسش چی باشد یا این که اصل باشد.
اما فسون هم مثل خودم یک کلمه از حرف‌هایم را باور نکرد.
با صدای گرفته‌ای گفت:همین الان پولتون را پس می‌دهم.
سرم را پایین انداختم و ساکت ماندم . آماده بودم که به سزای اعمالم برسم واز سنگ‌دلی خودم خجالت می‌کشیدم.
با وجود این که قاطعانه حرف می‌زد احساس کردم که نمی‌تواند کاری را که می‌خواهد انجام دهد، حس غریب خجالت‌آور سنگینی در آن لحظه بود. طوری به دخل نگاه می‌کرد که انگار کسی آن را افسون کرده، انگار ارواح خبیثه آن را تسخیر کرده‌اند و او جرأت ندارد به آن دست بزند. وقتی دیدم صورتش قرمز شده و چروک خورده و چشم‌هایش پر از اشک شده است هول شدم و دو قدم به او نزدیک شدم.
آرام زد زیر گریه. هیچ‌وقت نفهمیدم چطور این اتفاق افتاد اما دست‌هایم را دورش حلقه کردم و او سرش را خم کرد و روی سینه من گذاشت و اشک ریخت.
زمزمه کردم: فسون خیلی متأسفم.
موهای نرم و صورتش را نوازش کردم: خواهش می‌کنم. همه این ماجرا را فراموش کن. فقط یک کیف تقلبیه. همین.
مثل بچه‌ها نفس عمیقی کشید. یکی دوبار هق هق کرد بعد دوباره اشکش سرازیر شد.
فکر این که دارم بدن و بازوهای زیبایش را لمس می‌کنم و فشار سینه‌اش را روی سینه‌ام احساس می‌کنم، این که او را این طور بغل کرده‌ام، هر چند برای مدت خیلی کوتاهی، سرم را به دوران می‌انداخت. شاید چون سعی می‌کردم  تمایل خودم را که هربار با لمس او شدیدتر می‌شد پس بزنم بود که به فکرزده بود که سال‌ها است هم‌دیگر را می‌شناسیم و با هم خیلی صمیمی هستیم. او خواهر دوست داشتنی تسلا ناپذیر ماتم زده زیبای من بود! برای یک لحظه و شاید چون می دانستم که  باهم فامیل هستیم، هر چند خیلی دور، بدنش با دست و پاهای خیلی بلند و استخوان‌های محکم و شانه‌های لرزان من را یاد خودم انداخت. اگر دختر بودم اگر دوازده سال جوان‌تر بودم بدن من هم این طور بود. موهای بورش را نوازش کردم: چیزی نشده که بخواهی ناراحت باشی.
توضیح داد: ‌نمی‌توانم دخل را باز کنم و پول‌تون را پس بدهم. چون وقتی سنای هنیم برای ناهار می‌رود خانه قفلش می‌کند و کلیدش را هم با خودش می‌برد. خیلی خجالت می‌کشم که این را بگم.
سرش را دوباره خم کرد و روی سینه من گذاشت و وقتی من دوباره شروع به نوازش موهایش کردم زد زیر گریه.
هق هق کنان گفت:  من فقط برای این که مردم را ببینم و وقت بگذرانم این جا کار می‌کنم. به خاطر پولش نیست.
بدون توجه و احمقانه گفتم: کار کردن به خاطر پول خجالت ندارد.
مثل بچه‌ای که دلش شکسته باشد گفت: بله. پدر من بازنشسته است … دو هفته پیش هجده سالم شد و نمی‌خواهم دیگر سربارشون باشم.
از ترس دیو خواهش جنسی که حالا داشت تهدید می‌کرد که سرش را با غرش بیرون بیاورد، دستم را از روی موهایش برداشتم. بلافاصله فهمید و خودش را جمع و جور کرد هر دو خودمان را پس کشیدیم.
بعد از این که چشم‌هایش را پاک کرد گفت:‌ لطفا به کسی نگویید که من گریه کردم.
گفتم: قول می‌دهم. قول شرف بین دوتا دوست. فسون. ما می‌توانیم به هم اطمینان کنیم.
لبخندش را دیدم. گفتم: بگذار کیف را بگذارم بماند، می‌توانم بعدا بیام پولش را بگیرم.
– اگر دوست دارید کیف را بگذارید، اما بهتر است که برای پولش برنگردید. سنای هنیم اصرار خواهد کرد که تقلبی نیست و آخرش پشیمان می‌شوید که اصلا چرا این را گفته‌اید.
گفتم:‌ پس بگذار با یک چیزی عوضش کنم.
با لحنی شبیه دختری مغرور و  لج‌باز گفت: دیگر نمی‌توانم این کار را بکنم.
پیشنهاد کردم: نه واقعا مهم نیست.
قاطعانه گفت: اما برای من مهمه. وقتی سنای هنیم برگردد مغازه پولتون را ازش پس می‌گیرم.
جواب دادم:  نمی‌خواهم سنای هنیم بیش‌تر از این برات دردسر درست کند.
با لبخند خیلی محوی گفت: نگران نباشید فکرش را کردم که چطور این کار را بکنم. به  سنای هنیم می‌گم که سیبل هنیم دقیقا همین کیف را دارد.
گفتم: فکر خیلی خوبیه. اما چرا من خودم این را بهش نگم؟
فسون با همدردی گفت: نه نمی‌خواهد چیزی بهش بگوید. فقط سعی می‌کند ازتون اطلاعات خصوصی بیش‌تر بگیرد، اصلا نمی‌خواهد دیگر بیایید مغازه. من پول را می‌گذارم پیش خاله وصیه.
– نه خواهش می‌کنم این کار را نکن. مادرم حتا بیش‌تر سر و صدا راه می‌ندازه.
فسون ابروهایش را بالا داد و پرسید: پس پول را کجا بگذارم؟
گفتم: توی مجتمع مرحمت. خیابان تسویکیه پلاک ۱۳۱. مادرم آن‌جا یک آپارتمان دارد. قبل از این که بروم آمریکا مخفی‌گاهم بود. می‌رفتم آن‌جا درس می‌خواندم و موسیقی گوش می‌دادم. جای خیلی قشنگیه و پنجره‌هاش رو به باغچه باز می‌شود. هنوز هم بین ساعت دو تا چهار می‌روم آن‌جا کارهای اداری عقب افتاده‌ام را انجام می‌دهم.
– حتما. می‌توانم پول را بیارم آن‌جا. آپارتمان شماره چنده؟
زمزمه کردم: چهار.
به سختی سه کلمه بعد را که انگار توی گلویم گیر کرده بودندبه زبان آوردم: طبقه دوم. خداحافظ.
قلبم از همه چیز بو برده بود و دیوانه‌وار می طپید. قبل از این که از مغازه بیرون بدوم قدرتم را جمع کردم و وانمود کردم که هیچ اتفاق غیر عادی نیافتاده است و آخرین نگاه را به او انداختم. توی خیابان، در گرمای خارج از فصل بعداز ظهر آوریل که انگار همه پیاده‌روهای نیسانتاسی را با رنگ زرد سحرآمیزی مشتعل کرده بود، خجالت و گناه با تصویرهای  خوش زیادی درهم آمیخت. پاهایم مسیر سایه را انتخاب کردند و من را از پیادروهایی سقف‌دار و از زیر سایه‌بان های مغازه‌ها هدایت کردند و وقتی توی ویترین مغازه‌ای پارچ آب زردی دیدم احساس کردم باید داخل بروم و آن را بخرم. برخلاف اشیا دیگری که آن‌طور بی‌دلیل می‌خریم،  هیچ کس درباره‌ی این پارچ آب که بیست سال روی میزی بوده که مادرم و پدرم و بعدها مادرم و من پشت آن  غذا می‌خورده‌ایم حرفی نزده است. هربار که دسته‌ی آن را لمس می‌کنم آن روزها را به یاد می آورم؛ وقتی که برای اولین بار بیچارگی را که قرار بود من را به خودم بیاورد احساس کردم.  مادرم در سکوت شام به من نگاه می‌کند و چشم‌هایش نیمی از غم و نیمی از سرزنش پر می‌شود.
به خانه که رسیدم مادرم را بوسیدم با این که خوش‌حال بود که من را آن موقع بعد از ظهر می‌بیند اما تعجب کرده بود. گفتم که هوس کرده‌ام پارچ آب را بخرم. بعد گفتم :می‌شود کلید آپارتمان مرحمت را به من بدهی. بعضی وقت‌ها شرکت آن قدر شلوغ می‌شود که نمی‌توانم تمرکز کنم. فکر کردم شاید توی آپارتمان راحت‌تر بتوانم کار کنم.  جوان‌تر که بودم آن جا بهتر کار می‌کردم.
مادرم گفت: فکر کنم همه جا را یک وجب خاک گرفته.
اما با این حال یک راست به اتاقش رفت تا کلید ورودی ساختمان و در آپارتمان را که با بندی قرمز به هم وصل شده بودند بیاورد.
وقتی کلید را به من می‌داد پرسید: آن گلدان کوتایا با گل‌های قرمز را یادت هست؟ هرچی می‌گردم توی خانه پیداش نمی‌کنم می‌توانی نگاه کنی ببینی بردمش آن‌جا؟ و زیاد هم کار نکن … پدرت همه عمرش را کار کرد تا بچه‌ها بتوانند از زندگی‌شان لذت ببرند. تو لیاقتش را داری که خوش باشی. سیبل را ببر بیرون و از هوای بهار لذت ببر.
بعد همان‌طور که کلید را توی دست من فشار می داد نگاه غریبی به من انداخت و گفت: ‌مراقب باش.
بچه که بودیم وقتی که می‌خواست از خطرهای نامنتظره‌ای که زندگی سر راه‌مان داشت برحضرمان دارد آن طور نگاه‌مان می‌کرد. خطرها و خیانت‌هایی بسیار جدی‌تر از مثلا این که به اندازه کافی مراقب کلیدی نباشیم.
نویسنده: اورهان پاموک
مترجم: دنا فرهنگ

برگرفته از: نیویورکر سپتامبر 2009

داستان چاقوکش‌ها

ادهم یه کولی ترکه، معتادِ معتاد، türk cingenesi, kasimpasa belali، و فاتح اهل قونیه. رفیقیم. دوتائی راه می‌افتن برن حساب دستگاه‌‌های خودپرداز رو برسن. دور آلمان راه می‌افتن و خود‌پردازا رو خالی می‌کنن. بعد فاتح بر می‌گرده. کیل و ادهم به کار ادامه می‌ده. فاتح به ادهم چندتا نشونی به درد‌خور می‌ده، به‌اش می‌گه فلانجا و فلانجا دستگاه‌‌های به درد‌خوری هست و باید بری اونا رو خالی کنی. ادهم که البته می‌ره و گیر می‌افته. ماجرا از اینجا شروع می‌شه: ادهم به فاتح ‌می‌گه باید به‌اش پول بده، چون می‌دونه که اون پول داره، ده‌هزار مارک ‌می‌خواد بعنوان جبران خسارت. به هر حال ماجرا بالا می‌گیره. یه روز فاتح، برادر بزرگترش تولگا و من دوباره توی بازار کهنه‌فروشا نشستیم، بلند می‌شیم و می‌ریم بیرون، که من ادهم رو می‌بینم. یه دفعه شروع می‌کنه سر به سر اون دو تا گذاشتن. می‌گه آهان، پس اومدین دعوا. حسابی قات زده، از اون معتادتر خودشه، تزریق پشت تزریق، باورت نمی‌شه. الان البته هلفدونیه، دخل دو نفر رو آورده. ادهم همین‌طور داد و فریاد می‌کنه: ulan parayi vermeseniz sikerim sizi، اگه پول رو نیارین، ماتحتتون رو جر و واجر می‌دم. از اون شلوغ‌کن‌هاست، براش فرقی نمی‌کنه، اما می‌دونه که من فیت فیت‌ام و نمی‌تونه با من یکی در بیفته. کتش رو در می‌آره و می‌ده به من، حالیم می‌کنه که: «خودت رو قاطی نکن.» اگه کتش رو بگیرم، یعنی من دخالتی ندارم. البته کتش رو گرفتم، اما گذاشتمش یه جای دیگه، یعنی که خودم رو قاطی نمی‌کنم، اما تو هم شلوغش نکن، اگه لازم شه، من هم پام. خلاصه اون فهمید موضوع چیه. بی‌مقدمه یه تیغ سلمونی در می‌آره و می‌کشه به حلق تولگا، خون خون خون و همه مبهوت. ادهم ول کن نبود، همین‌طور تیغ می‌کشید، تولگا دو تا دستاش رو می‌آورد جلو، دستاش آش و لاش؛ با یه دست خرخره‌اش رو گرفته بود و با اون یکی از خودش دفاع می‌کرد، تمام انگشتاش قاچ قاچ. من متعجب که چطور یه نفر می‌تونه این کار‌ها رو بکنه. گفتم الانه که ادهم تولگا رو بُکُشه، وسط خیابون. یه جورایی به خودم اومدم، ادهم پشتش به منه و داره حساب تولگا رو می‌رسه، من دست به کار و دست‌‌های تولگا رو می‌گیرم، تو همین لحظه فاتح چاقو می‌کشه و می‌خواد بزنه به ادهم، می‌خواد چاقو رو فرو کنه پشت ادهم. من وسطشون و تیغه چاقو می‌ره توی رونم. به خودم : گُه‌ات بگیرن، یه نیگا می‌اندازم، صحنه از این قرار: تولگا با خرخره باز وایساده، این وسط هام ادهم که من گرفتمش، پشت سرم فاتح و چاقوش هم توی رون گُه من؛ این شکلی وایسادیم وسط خیابون.bicagi, salak, cek, ne bakiyan bana hiar gibi, Ulan, dedim, ah, cek lan. بکشش بیرون عنتر، چرا زُل زدی به من، tak cekti. زرت، کشیدش، ادهم رو ول کردم، ne haltiniz varsa görün dedim.. اونا خیابون بِرگ رو یه بار رفتن بالا و یه بار پائین و می‌خواستن همدیگه رو بکشن. من سوار ماشین و فوری مریضخونه، متوجه‌ی، یه معاینه حسابی. این ادهم از این گردن کلفتاس. وقتی دستگیرش می‌کنن، فقط دستبند به‌اش نمی‌زنن، پابند هم می‌زنن، روانیِ ناجور. یه بار تو زندون دیدمش، سلول‌هامون کنار هم بود. توی یکی از این برجای محله الِربک زندگی می‌کرد، انگار داشته بلند آهنگ گوش می‌کرده، دو تا آلمانی د رمی‌زنن و ساکت و از این چیزا می‌گن، ادهم که چه عرض کنم: شما‌‌ها چه خری باشین و هفت‌تیر می‌کشه و دنگ دنگ، ولی اونا قِسِر در رفتن.
نویسنده: فریدون زعیم اوغلو
مترجم: س. محمود حسینی‌زاد

منبع: www.jenopari.com

غریبه

صورت باریک و دراز و پرچروک و مو‌های کم‌پشتی داشت. اگر چشمان آبی آبی‌اش همچنان که داشت به من می‌نگریست، در پشت عینکش که چارچوبه‌اش را با نخ بسته بود، برق نمی‌زد، در نفس کشیدنش شک می‌کردم.
سر جایش با دست چپ به عصای کلفتی تکیه داده بود، در دست راستش، پاکتی بود که در روزنامه‌ای قدیمی پیچیده شده بود. نمی‌توانستم حدس بزنم چه چیزی توی آن است. راسش پاکت، روی زانوانش بود. در حالتی بود که انگار داشت با دستش پاکت را نوازش می‌کرد. به او چشم دوخته بودم و منتظر بودم که لب به سخن واکند. معلوم بود که نمی‌دانست از کجا شروع کند و از چه بگوید. از این که به خانه‌ام آمده و در اتاق کارم و درست روبه‌رویم نشسته بود. خیلی مردد به نظر می‌آمد.
ماشین تحریرم خراب شده بود. یک اشکال جزیی داشت.
حرف «آ» را جا می‌انداخت. دست به کار شده و قدری با آن ور رفتم. لک‍‍ّه‌‌های سیاهی، دست‌ها و صورتم را پوشاند اما نتوانستم درستش کنم. ذهنم خیلی آشفته بود. سیگاری آتش زدم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. درست در همین موقع چشمم به شخصی که پیش رویم نشسته بود، افتاد که داشت هی توی کوچه بالا و پایین می‌رفت. اهمی‍‍‍ّتی به او ندادم. اما وقتی دستش را از لای میله‌‌های در باغچه دراز کرد و خواست در را باز کند، از جا بلند شدم. فکر کردم بروم و در پشتی را باز بکنم. تا آمدم به خودم بجنبم، دیدم که مرد منصرف شد. در را که باز کرده بود، با دقت پشت سرش بست و از آن جا دور شد. در هر حال، داشت دنبال کسی می‌گشت.
کوچه را یافته بود اما خانه را نمی‌توانست حدس بزند. می‌خواستم پنجره را باز کنم و صدایش بزنم؛ اما دیگر دور شده بود. نمی‌دانم چقدر طول کشید او را از نو جلو خانه‌مان دیدم. نگران شدم. فورا‌ً پنجره را باز کردم و گفتم: «دنبال کسی می‌گشتید؟»
پیرمرد تلوتلویی خورد. نگاهی به این سو و آن سوی خود انداخت. در حالتی بود که انگار می‌خواست بگریزد. همچنان که داشت عینکش را درست می‌کرد به من خیره شد. دیگر داشتم خیالاتی می‌شدم. داد زدم: «دنبال که می‌گردید آقا؟»
مرد به عصایش تکیه داد. با کوشش زیاد، توانست صدایی از خود درآورد: «این جا منزل جناب آقای «عمر شفیق» از نویسندگان معتبر است؟»
پیش خود گفتم: «حریف وانمود می‌کند آن گونه است که تو می‌‌خواهی… نه، نباید کار‌ها را خراب کرد…»
ـ بله بفرمایید آقا، بنده عمر شفیق هستم. این جا هم کلبه‌ی درویشی بنده است.
خلاصه پیرمرد را به درون هدایت کردم. تا روبه‌رویم نشست. مثل قدیم متقابلا‌ً با هم خوش و بش کردیم. تا خواست. علت‌ِ آمدنش را بپرسم، سکوت کرد.
اکنون همچنان که با کراواتش ور می‌رفت به قفسه‌‌های کتابخانه‌ام، نگاه می‌کرد. ناگهان پرسید: «همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده‌اید؟»
ـ بیشترشان را خوانده‌ام، بعضیهایشان را هم گاه‌گاهی می‌خوانم.
ـ کتاب‌های خودتان کدام‌ها هستند؟
ـ یک ردیف کتاب که پیش سرتان قرار دارد.
برگشت و با دقت نگاهی به تک تک‌شان انداخت. با تحسین نگاهی به من کرد و بعد سربرگرداند و به من چشم دوخت.
ـ‌ متأسفانه تن‌ها یکی از این‌ها را در پشت ویترین کتابفروشی‌ها دیده‌‌ام. یک کتاب دیگر را هم در دست نوه‌ام که توی دبیرستان درس می‌خواند. می‌خواستم بخوانم آقا، ولی بچه آن را از دوستی به امانت گرفته بود و به همین علت آن را با عجله دو روزه خواندم و به صاحبش برگرداندم. می‌دانید که توی این دوره و زمانه قیمت کتاب‌ها خیلی گران است.
ـ‌ هر کدام را که خواستید به عنوان هدیه به شما تقدیم می‌کنم. با امضای خودم.
ـ سپاسگزارم آقا.
ـ که هیچ کدام از کتاب‌های مرا نخوانده‌اید؟
ـ‌ متأسفانه خیر آقا. فقط از شیفتگان شما هستم.
پیش خود گفتم: «چطور چنین چیزی ممکن است؟»
با حیرت از جا برخاستم. چشمان آبی پیرمرد برق زد.
ـ‌ چیز‌های زیادی درباره‌تان شنیده‌ام. حرف‌های خوب!
ـ راستش نگران شدم.
حالا پیرمردی که روبه‌رویم نشسته بود، جانی تازه گرفته بود. دیگر کمرویی و تردیدی در او نمانده بود. رو به من، به سوی میز خم شد.
همچنان که صدایش را آهسته می‌کرد، گفت: «شنیده‌ام که حضرتعالی فقیرنواز هستید.»
غرولند کرد. راستش هم خجالت کشیدم و هم این که پیش خود فکر کردم عجب! آیا مرا در حال کمک کردن یا صدقه دادن به کسی دیده‌اند؟
لزومی نداشت که زیاد فکر کنم. پیرمرد پس از اندکی مکث ادامه داد: «شما در آثارتان بیشتر مردم‌ِ بی‌چیز، زحمتکش و دردمند را مطرح کرده‌اید. به زندگی مردان ملول و محزون کشورمان پرداخته‌اید. به این دلیل خرپول‌ها با شما دشمن شده‌اند. چون شما در آثارتان نشان داده‌اید که آنان چطور بر پشت ما‌ها سوار شده و چون خرمگس به پس گردنمان چسبیده‌اند. البته که با شما دشمن می‌شوند. وقتی ما‌ها جوان بودیم، شاعری بود به نام «توفیق فکرت» که مثل شما می‌نوشت آقا. از او هم چندان خوششان نمی‌آمد. نمی‌دانم آیا از او خیری به کشورمان رسید یا نه. اما باید گفت که، بیان درد‌ِ کسانی که خود از گفتن آن ناتوان هستند، خود نیز کاری است.
این کار باعث می‌شود روزی راهی به سوی عدل و داد، عقل و ادراک گشوده شود. مگر نه آقا؟»
حیرت زده بودم و اندکی هم مغرور. گفتم: «یادم رفت بگویم قهوه برایتان بیاورند آقا، لطفا‌ً یک دقیقه اجازه بدهید!»
و دستور قهوه دادم. گفت: «راضی به زحمت شما نیستم…»
و با دهان نیمه باز غرغر کرد. چون دوباره به چهره‌اش نگاه کردم، حالت غریبی داشت. گویا فراموش کرده بود که از کجا شروع کند و از چه بگوید. عصایش را زمین گذاشت. پاکت را روی میز گذاشت. همین جوری به پشت تکیه داد. بعد یکهو روی من خم شد.
ـ قبل از این که نزد شما بیایم خیلی با خودم فکر کردم. راستش یاری رساندن به کسانی چون شما که افرادی باشرف و از مدافعان حق و عدالت هستید، دینی است که همه‌ی ما‌ها به گردن داریم. من که مرد غریبی بیش نیستم و هفتاد و پنج سال پیش پا به این دنیای فانی گذاشته‌ام و امروز و فردا هم باید بروم، آیا می‌توانم فایده‌ای برای شما داشته باشم؟ در این دنیای فانی دسته‌‌ای از پیرمردان وجود دارند که مثل من هستند. پیرمردانی که در تمامی عمرشان همواره اندوهگین بوده و زیر پا له و لورد شده‌‌‌اند، همیشه مشتی بالای سرشان بوده و سر جایشان نشانده شده‌اند. مثل بنده! بعضی وقت‌ها چون قاشقی «شوربا» خورده و در اتاق گرم می‌نشینیم، توی دلم می‌گویم چرا باید من این‌قدر راحت و آسوده باشم و آن وقت میلیون‌ها نفر از هم جنس‌های من، گرسنه و سرگردان باشند…
اندوهگین می‌شوم… به این دلیل فکر می‌کنید این زندگی است که من دارم؟… بله پیش خودم فکر کردم می‌‌توانم با شرح عاجزان زندگی خویش، به شرح زندگی کسانی همچون خودم بپرازم. شاید همین چیز‌ها را نوشتید، هیچ نگران نباشید. الان نمی‌خواهم این جا بنشینم و زندگی‌ام را برایتان شرح بدهم. توی این پاکت، درست شش دفتر هست. شش دفتر دویست برگی. از بیست سالگی‌ام شروع کرده‌ام به نوشتن خاطراتم. به خاطر جنابعالی در طول این سال، همه را به دقت از نظر گذرانده و پاکنویس کردم. هر چند در تمام عمرم به اندازه‌ی شما کتاب نخوانده‌ام. اما چهل سال آزگار در میان پرونده‌‌هایی که همه‌اش به اندازه‌ی سه یا چهار قفسه از کتابخانه‌ی شما بوده، سپری شده. پس می‌توان گفت که من هم به همراه اهل قلم به کشورم خدمت کرده‌‌ام.
هر چند از این که این کار را خدمت می‌نامم بسیار شرمنده می‌شوم. چون خادمان اصلی، فرزندانم هستند. دو تن از آنان را در «جنگ استقلال» از دست داده‌ام…
یکی از دخترانم هم که گفته می‌شد شوهرش در «یمن» مرده، دو تا بچ‍ّه‌اش را برداشت و آمد سراغ من. وقتی از نو سر و کل‍ّه شوهرش پیدا شد، بچه‌‌ها را به امان خدا ر‌ها کرد و خود را از سقف زغال‌دانی به دار آویخت. چون تازه با مرد دیگری ازدواج کرده بود.
چشمانش در پشت شیشه‌‌های عینکش مه‌آلود بود. بدون رودربایستی دستمالی کهنه، اما تر و تمیز از جیب درآورد. اول چشمهایش را و سپس به آرامی شیشه‌‌های عینکش را پاک کرد. گفت: «به هر حال اتفاقی بوده که افتاده.»
و دنباله‌ی حرفهایش را گرفت: «یک پسر برایم ماند. به دلیل غم و غص‍ّه و تنگدستی نتوانستم بگذارم درسش را ادامه دهد. بیچاره، شور و شوق زیادی به درس خواندن داشت. اکنون از رانندگان اتوبوس‌های شهرداری است. او هم صاحب پسری است، همان نوه‌ام که کمی قبل از او یاد کردم. پسرم که خودش نتوانست درسش را تمام کند، خود را به آب و آتش می‌زند و بیشتر‌ِ صد و بیست لیره‌ای را که در ماه می‌گیرد، خرج درس خواندن وی می‌کند. او پسری است پ‍ُرتلاش. ان‌شاءا… امسال، دبیرستان را تمام می‌کند. من هم حقوق ناچیز بازنشستگی‌ام را می‌گذارم وسط. این کار من، سبب می‌شود چرخ زندگی‌مان هر طور شده بچرخد، اما آخر‌ِ سر، چیزی توی دست و بال‌مان پیدا نمی‌شود. این روز‌ها گرانی بیداد می‌کند آقا. راستش من از زدن این حرف‌ها منظور دیگری داشتم. دلم می‌خواست درباره‌ی غم‌هایی که مرد غریبی چون من باید در طول عمر خود خورده باشد، حرف بزنم. دلم می‌خواست از چیز‌هایی که توی این دفتر‌ها نوشته‌ام، سخن بگویم. در اصل نمی‌خواستم وقت گران‌بهایتان را بی‌خود و بی‌جهت هدر بدهم. از شما تقاضا دارم که این دفتر‌ها را بخوانید.»
به آرامی نخ پاکت را باز کرد و دفتر‌ها را جلو روی من چید.
ـ خواهش می‌کنم وقایعی را که در این دفتر‌ها شرح داده شده، ماجرای زندگی مرد غریبی همچون من تلقی نکنید. این دنیای فانی دیار غریبان است. مثلا‌ً آدم روزی پیش خود می‌گوید: «آه، این برگ چقدر سبز… چقدر باطراوت است…»
اما فرصتی که برای اندیشیدن در این باره به دست می‌آورد، زیاد طول نمی‌کشد. چون همان دم، زرد گشتن‌ِ سبزی درونش به ذهنش می‌رسد آقا… در دفتر اول کوشیده‌ام داستان‌های زندگی‌ام را شرح بدهم. بله، آقا، درباره‌ی علل به دنیا آمدنم و دوران کودکی‌ام و همچنین درباره‌ی پدر و مادرم. اما پس از مدتی، وقتی نوشته‌هایم را مرور کردم، آن‌ها را نپسندیدم. راستش نه به دنیا آمدن خود را پسندیدم و نه دوران جوانی‌ام را…»
پیرمرد خسته شده بود. بی آن که لب باز کنم به سخنانش گوش فرا می‌دادم. جرعه‌ای دیگر از قهوه‌اش را نوشید. دفتر را برداشت و جای دیگری گذاشت. دفتر دیگری را به جلو کشید.
ـ پدر‌ِ خدا بیامرزم، تا آخرین حد به تحصیل من اهمیت می‌داد. من آن روز‌ها تن‌ها زمانی که از دست قواعد زبان عربی ر‌ها شدم، توانستم نگاهی به حال مملکت پرملالم بیندازم. راستش اکنون هم حال پرملال مملکتم، ذهنم را به خود مشغول می‌کند. تن‌ها خواهش من از شما این است که خوب به حرفهایم توجه کنید آقا. منظور من عهد و زمان سابق است. بی‌شک، آدم در این دوره و زمان‌ِ جمهوریت، به راحتی می‌تواند افکار و اندیشه‌هایش را بیان کند، بدون آن که ترس و واهمه‌ای از کسی داشته باشد. البته مداخله در سیاست به زوایای ذهنم هم نمی‌رسد. بنده از کسانی هستم که هم‌دوره‌ی استبداد را درک کرده‌ام و هم دوره‌ی آزادی را. حالا ما‌ها از نعمت‌های دوره‌ای که پس از استبداد فرا رسیده برخورداریم… مگر نه آقا؟ بله، خواهم گفت. در این دفتر نگاهی منتقدانه به دیدار‌های سیاسی‌ام انداخته‌ام.
هر چند که از آن چندان راضی نیستم. در عوض به حال پرملال مملکتم، به زندگی غمبار خودم و آرزو‌ها و امید‌های بر باد رفته‌ام پرداخته‌ام. بنده آرزو داشتم طب بخوانم آقا… اما نشد. در هر حال، هر چه را که نوشته بودم پاره کردم. چون از نو شروع به نوشتن کردم، قصیده‌ی «وطن» از «نامق کمال» به ذهنم رسید. آن را همان‌طور در دفترم نوشتم. احساس راحتی و آسودگی خیال می‌کردم آقا. البته طبیعی است که از نوشتن حاشیه بر آن شعر و اشعار دیگر کوتاهی نکردم. دفتری را به این حواشی اختصاص داده‌ام. البته اگر خودتان زحمت خواندن آن‌ها را به خود بدهید، مشاهده خواهید کرد. در ایام گذشته، وقتی داشتم دفتر‌ها را پاکنویس می‌کردم، نوه‌ام شعری برایم خواند. راستش نتوانستم آن را زیاد به شعر ماننده کنم. اما آن شعر به داستان تمامی عمرم شباهت داشت. داستان زندگی‌ام را با مصراعی از این شعر شروع کردم. بگذارید ببینم اسم این شخص چه بود؟
پیرمرد دفتری را که پایین‌تر از همه قرار داشت، بیرون کشید. عینکش را درست کرد. آخرین صفحه را گشود.
ـ بله آقا «اورخان ولی‌بیگ» گفته‌‌اند که، در حق‌ِّ سلیمان‌آقا ظلم شد. هر چند که من سلیمان آقا نیستم، در حق‌ِ من هم ظلم شده. تمامی عمرم را به هدر داده‌ام. همه‌اش غم و غص‍ّه، همه‌اش اندوه… اکنون نیز دچار اندوه هستم و اگر بمیرم ناکام خواهم مرد. چند روز قبل، وقتی داشتم نگاهی به کتاب‌های درسی نوه‌ام می‌انداختم، دفتری به دستم افتاد. وقتی دقت کردم دیدم که او هم چون من خاطراتش را در این دفتر می‌نویسد. راستش خاطرات او چندان مهم نبودند.
یک مشت داستان‌های کودکانه… مثلا‌ً با دوست خیالی‌اش بر سر مسأله‌ای جزئی دعوا کرده… در عالم خیال به دختری دل سپرده، بی‌آن که آن دیگری از این ماجرا بویی برده باشد… گزافه‌گویی‌های کودکانه… آیا از یک جوان هفده ساله انتظار دیگری هم می‌شود داشت؟ هر چند درست نیست که من در خلوت این نوشته‌‌ها را بخوانم؛ اما هر چه باشد، پدر بزرگش هستم. نگران شدم که نکند بچه غم و اندوهی به دل داشته باشد. درواقع هم دچار غم و اندوه بوده. توی یک ورق کاغذ، عنوان ده تا کتاب را نوشته و یادداشتی هم زیر آن گذاشته که، آه‌! چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم این کتاب‌ها را بخرم… چه می‌شد اگر این کتاب‌ها مال من می‌شد با یک دوچرخه… گیج و منگ شدم آقا. فورا‌ً روانه‌ی راسته‌‌ها و بازار‌ها شدم. قیمت کتاب‌ها و دوچرخه را سؤال کردم. رذالت آقا… رذالت…
شاید می‌توانستم در مدت سه ماه و با تلاش و کوشش فراوان و با پس‌انداز اندک خود، کتاب‌ها را تهیه کنم، اما برای خریدن دوچرخه بایستی سه سال صبر می‌کردم. آیا تا آن زمان، بچه هوس داشتن دوچرخه را از سر به در نمی‌کرد؟ چیزی در تمامی جوانی‌ام مرا اندوهگین ساخته و باعث شده بعد‌ها مردی دست و پا چلفتی‌ شوم؟ همه‌اش برآورده نشدن این آرزو‌ها و هوس‌های کوچک بوده.
آرزو داشتم که در نبرد با زندگی بتوانم با بهره بردن از تمامی جسارتم آرزو‌های او را برآورده سازم. چون اصلا‌ً دلم نمی‌خواهد نوه‌ام غم و اندوهی به دل داشته باشد؛ مثل بابایش، مثل من… در هر حال آقا می‌خواستم از شما بپرسم که، آیا این دفتر‌ها به دردتان می‌خورد یا نه؟ شاید در آینده بتواند با استفاده از این یادداشت‌ها رمانی درباره‌ی زندگی بنده و امثال بنده بنویسید. اگر این دفتر‌ها نزد من باشند، دردی از من دوا نمی‌کنند، منتشر نمی‌شوند و از این راه پولی به دستم نمی‌رسد. شما می‌توانید ترتیب این کار‌ها را بدهید و با تنظیم و ویرایش، این یادداشت‌ها را قابل خواندن کنید. آن وقت این نوشته‌‌ها با استقبال فراوان روبرو شده و به فروش می‌رسند. طبیعی است که در این میان، سود آن‌ها هم به شما می‌رسد، مگر نه آقا؟
ـ نه؛ شما هم توی این کار شریک هستید. در هر حال مقداری از درآمد من نیز نصیب شما می‌شود.
مو‌های سفیدش از تعجب سیخ ایستاد.
ـ چه می‌گویید آقا! شوخی که نمی‌کنید؟
ـ نه، دارم خیلی جدی حرف می‌‌زنم.
ـ با صدای لرزان و خفه لندلندی کرد و گفت: «مثلا‌ً چقدر فایده برایم دارد؟»
ـ در هر حال، صد و پنجاه لیره‌ای به شما می‌رسد.
ـ آه، آقا، عجب! این پول کی به دستمان می‌رسد؟
ـ اگر همین الان این دفاتر را به من بفروشید، همین حالا.
پیرمرد انگار داشت از حال می‌رفت. ترس برم داشت. بعد به زور، خودش را جمع و جور کرد. همچنان که انگشانش می‌لرزید، دفتر‌ها را به سویم سراند؛ انگار داشت ف‍ِس ف‍ِس می‌کرد. گفت: «باشد، ان‌شاءا… موفق می‌شوید.»
کشو را باز کردم صد و پنجاه لیره‌ای را که برای خودم نیز با اهمیت بود، درآوردم و شمردم. ترسان ترسان پول را گرفت و لای دفتر کوچک جیبی‌اش گذاشت. انگار می‌ترسید پول‌ها را یکباره پس بگیرم. ناگهان از جدا بلند شد.
‌ـ‌ دیگر بیش از این، وقت گران بهایتان را نمی‌گیرم آقا، می‌توانم با اجازه‌ی جنابعالی از حضورتان مرخص شوم؟
مثل قدیم، مدتی کلماتی را برای خداحافظی رد و بدل کردیم. 
سپس او را تا در باغچه هدایت کردم. وقتی از نو سراغ میز تحریرم رفتم، دفتر‌ها همان جور به من خیره شده بودند. 
ناگهان از لای یکی از آن‌ها تک‍ّه کاغذی بر زمین افتاد. خم شدم و برش داشتم و خواندم: «یک دوچرخه، ارزان‌ترین آن هشتاد و پنج لیره.
کتابها: «پل و ویرژیی» صد قروش؛ «د‌ُن کیشوت» دویست قروش؛ کتاب «جمهوریت» اثر افلاطون، سیصد قروش… داستان‌هایی از گورکی، چهار عنوان، چهار صد قروش… «سرخ و سیاه» دو جلد؛ دویست و شصت قروش…
نویسنده: صمیم ق‍وجاگوز
مترجم: جعفر سلیمانی‌کیا

درباره‌ی نویسنده:
صمیم ق‍وجاگوز (Samim kocagoz) در فوریه‌ی سال 1916 در ترکیه به دنیا آمد. اولین مجموعه داستان‌اش در سال 1941 منتشر شد. اودر سال 1945 رمان «دو دروازه‌ی یک شهر» را نوشت. از معروف‌ترین مجموعه داستان‌های کوتاه وی می‌توان، «عمو سام»، «پناهگاه» و «صخره‌ی کنار جاده» و از مشهورترین رمانهایش «داستان مار»، «آخرین سرعت»، و «یک وجب خاک» را نام برد. مشخصه‌ی برجسته‌ی داستان‌های او، رویارویی دو نسل «پدران و فرزندان» با هر وضع تازه است. قوجاگوز، برای نوشتن مجموعه داستان «دختری در باران» جایزه‌ی «کانون زبان ترکی» و به خاطر نوشتن رمان «خاک دیرین» جایزه‌ی «اورهان کمال» را به دست آورد. شایان ذکر است که بیشتر داستان‌های او به زبان‌های دیگر ترجمه شده است. این نویسنده‌ی ترک در سال 1993 درگذشت.

منبع: www.iricap.com

ما آدم نمی‌شیم!..

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه‌ی داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
– آخه حیا هم واسه‌ی ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
– ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
– مرتیکه‌ی الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله‌ی وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم…اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده…مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
– نخیر ما آدم نمی‌شیم…انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…
هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه‌ی منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده… نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
– من تحصیل کرده‌ی کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم… در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!
گفتم:
– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده‌ی شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
– به چه کاری مشغولی؟
– می‌خواهم داستانی بنویسم…
– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟
– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…
– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده‌ی احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:
– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
 او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
– چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
– گفتم نه…
– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده‌ی نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:          .Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله‌ی مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
– کاملا صحیحه…
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه‌ی تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جمله‌ی یک کلمه‌یی من این بود که:
– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کرده‌ی آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه‌ی تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه‌ی شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده‌ی خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…
– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم…
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.

نویسنده: عزیز نسین
مترجم: احمد شاملو

حروف‌چین: علی چنگیزی
منبع: www.dibache.com

«آنچه در زیر خواهید خواند، چیزهایی است که یکی از دوستان من، درباره‌ی من، به یکی دیگر از دوستانم گفته است. دوستان شما هم درباره‌ی شما همین چیزها را به هم می‌گویند. شما خوانندگان هم همین چیزها یا چیزهایی نظیر همین‌ها را درباره‌ی دوستان‌تان می‌گویید.»
نباید پا رو حق گذاشت، واقعاً آدم نازنینیه ولی…، نمی‌دونم چه‌طور بگم…، مثل اینکه یه خورده خودخواهه…، مگه نه؟… نه خیال کنی که دارم بدگویی‌شو می‌کنم…، ابداً چنین چیزی نیست…، ولی چه میشه کرد؟… از منفعت خودش- و تو به قیمت ضرر دیگرون هم باشه- نمی‌گذره… می‌دونی من از چی بدم میاد؟… از تظاهر… از اینکه آدم خودشو به خوش‌قلبی و نوع‌دوستی بزنه، اونوخ زیر زیرکی همه‌ش در فکر خودش باشه… وگرنه واقعاً آدم خوش‌قلبیه…، بله…، درسته…، واقعاً نویسنده‌ی خوبیه… نوشته‌هاش یکی از یکی بهتره، ولی چه فایده؟… چیزی که می‌نویسه چی هست؟… دلقک‌بازی که نویسندگی نمی‌شه…، هر بچه مکتبی هم می‌تونه از این شِر و وِرها سر هم کنه…، حرفامو بد تعبیر نکنی!… من واقعاً دوستش دارم…، اصلاً آدم نازنینیه…
قولش قوله… از اونایی نیست که زیر قولش بزنه…، خلاصه اینکه آدم قابل اعتمادیه…، ولی…، نمی‌دونم چه‌طوری بگم… حساب و کتابش درست نیست… فقط به درد این می‌خوره که بشینی و باهاش گپ بزنی و خوش‌وبش کنی… ولی خدا نکنه بهش قرض بدی… همچین که تیغت زد میره و دیگه پیداش نمی‌شه… آخه شرافت هم خوب چیزیه!… گل گفتن و گل شنیدن به جای خود، اول آدم باید پابند شرافتش باشه…
آدم دست‌ودل وازییه…، تا بخوای لوطیه… از این بابت واقعاً می‌شه گفت لنگه نداره…، ولی بذل و بخشش‌اش هم از رو حسابه… اگه بهت یه دونه زیتون بده، بدون که می‌خواد یه حلب روغن زیتون سرکیسه‌ت کنه… اگه لوطی‌گری اینه که…، نه خیال کنی… من واقعاً بهش خیلی علاقه دارم… اصلاً اگه بهش علاقه نداشتم چی کار داشتم که این حرف‌ها رو بزنم… مگه نه؟… خسیس نیست…، پول خرج‌کنه… برای رفیقش از جونش هم مضایقه نداره…، ولی اگه دقت کرده باشی، همه‌ی این‌ها به‌خاطر نفع شخصی خودشه
تو خوب بودنش که کوچک‌ترین حرفی نیست…، راستی راستی خوب آدمیه… اصلاً برای اینکه خودش به این و اون برسه از هیچ فداکاری‌یی روگردون نیست…، این‌ها درست… ولی…، نمی‌دونم متوجه هستی یا نه؟… خوب بودنش هم فقط به درد خودش می‌خوره… داستان اون گاوه‌رو می‌دونی دیگه… میگن گاوی بوده که پونصد کیلو یونجه می‌خورده و پنج سیر شیر می‌داده، تازه اونم با لگد می‌زده و می‌ریخته… اونم عین همین گاوه‌س… باور کن من از برادرم بیشتر دوستش دارم… حیف که یه خورده حسوده!… پس تو هم متوجه شدی…! خیلی حسوده…، به نزدیک‌ترین رفقاشم حسودی می‌کنه… نمی‌دونم منظورمو می‌فهمی یا نه؟… چرا؟… من هم منظور تو رو خوب می‌فهمم… منم خیلی دوستش دارم…، یعنی یکی از اون اشخاص معدویه که من بهش واقعاً علاقه دارم…، می‌تونم بگم که حتی از برادرم بیشتر دوستش دارم.
می‌دونی از چیش خیلی خوشم میاد؟… از رُک‌گویی‌ش… هر چی تو دلشه، میاره رو زبونش… ولی نمی‌دونم این حقه‌بازی‌ها چیه دیگه درمیاره؟… به خودش بگی، میگه: «نزاکته!»… ولی این کلاه‌ها سر کی می‌ره؟… حقه‌بازه، اونم از اون حقه‌بازها… راستشو بخوای منم تو دنیا از همین یه چیز خیلی متنفرم…
به خدا، باور کن که خیلی دوستش دارم… اصلاً آدم خوبو همه دوس دارن… این درست… ولی… حتماً تو هم متوجه شدی… خیلی آب زیر کاهه… وقتی پیشت باشه هی تعریفتو می‌کنه، هی خوبیتو می‌گه، ولی پشت سرت خدا می‌دونه که چه چیزهایی بهت می‌بنده… این اخلاقش واقعاً خیلی زننده‌س… اصلاً من از آن آدم‌های مردِ رند خیلی بدم میاد…
هم تو خوب می‌شناسیش هم من… راستی که از اون رفقایی‌س که خیلی کم گیر میاد، تا حالا دیده نشده که حق کسی رو زیر پاش بذاره… دیده نشده که به فکر خودش باشه… ولی حیف که از استثمار بدش نمی‌یاد… نه خیال کنی که فقط درمورد رفقاش این‌جوریه… وقتی پای نفع شخصی‌ش در بین باشه، به پدرش هم رحم نمی‌کنه… نه خیال کنی دارم بدی‌شو می‌گم… ابداً…
اینم باید گفت که واقعاً آدم شرافتمندیه…، حقیقتاً آدم شریفیه… ولی… نگاه کن… خودش هم اومد… به‌به‌به…، قربان تو… کجا هستی؟… الان یک ساعت بود داشتیم ذکر خیرتو می‌کردیم… بیخود نگفته‌ن: آدم حلال‌زاده سر صحبتش می‌رسه.
نویسنده: عزیز نسین
مترجم: احمد شاملو

برگرفته از کتاب:
شاملو، احمد؛ مجموعه‌ی آثار، دفتر سوم: ترجمه‌ی قصه و داستان‌های کوتاه؛ چاپ سوم؛ تهران: مؤسسه انتشارات نگاه 1387
Aziz Nesin: نویسنده‌ی ترک (۱۹۱۵)

منبع: www.rahpoo.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.