داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

قیل و قال روی درخت

– زودباش!
پدر، که دیگر خسته شده‌بود، فکر کرد دیگر وقتش است همگی زمین بازی را ترک کنند.
یک‌هفته پیش، در پارک، اتفاقی یک دوست هندی‌شان را دیده بودند، یک دکتر، که از بی‌احترامی و بی‌‌انضباطی بچه‌های پدر شوکه شده‌بود. دومین دوقلوی هفت ساله، همان که کلاه ایندیانا جونزی سرش گذاشته بود به دکتر گفته‌بود، «تو چی هستی؟ یه احمق؟»
پدر مجبور به عذرخواهی شده‌بود. دوست از پدر پرسیده‌بود : «آن‌ها با همه همین‌طور حرف می‌زنند؟ می‌دانم که ما حالا این جا زندگی می‌کنیم، اما تو اجازه داده‌ای که آن‌ها کاملا غربی شوند، به بدترین شکل!»
پدر بعداً در خانه توضیح داده بود که هیچ دوست انگلیسی به خودش اجازه نمی‌دهد که چنین چیزهایی به او بگوید.
بچه جواب داده بود : «مشکل اینه که اون صورتش قهوه‌ایه»
پدر، که از آن موقع عصبانی و آشفته بود، فکر کرده‌بود که باید کمی از او حساب ببرند.
با صدایی که به نظر خودش تیزبین بود می‌گوید : «می‌رویم!»
توپ پلاستیکی آبی را برمی‌دارد و با گام‌هایی بلند از زمین بازی خارج می‌شود و به پارک می‌رود. دو قلوهای هفت ساله یکدیگر را با چوب می‌زدند و بچه دو ساله از روی چرخونک پرت شده و پایش خراشیده‌شده‌بود.
هنوز داشتند پریمرز هیل را به طرف کافه‌ای در سمتی دیگر طی می کردند. بچه‌ها نوشیدنی می خواستند، خودش قهوه. در دنیای آدم بزرگ‌ها چه راه بهتری غیر از این برای گذراندن صبح جمعه وجود داشت؟
تعجب کرده‌بود که می‌دید سه پسرش بدون شکایت دنبالش راه افتاده‌اند. دوستش باید آن‌جا می‌بود تا شاهد آن فرمان‌برداری بی‌چون و چرا باشد. همسر آینده‌اش به یکی از آشنایان برخورده‌بود و می‌توانست او را ببیند که هنوز سرگرم گپ زدن کنار تاب است. تا آن موقع یک‌بار دیگر هم مزاحم شده‌بود. چرا هر وقت که بیش‌تر از همیشه می‌خواست با او حرف بزند او سرش گرم کس دیگری بود؟
بیرون زمین بازی، در پارک وسیع، با تپه‌هایی که در برابرش نشسته بودند و آسمان فراسویش، احساس کرد مدت زیادی با چشمان بسته حرکت می‌کند و همه را برای این‌که کمتر فکر کند، پشت سر می‌گذارد. سال‌ها قبل از این که بچه‌هایش به‌دنیا بیایند، به نظر می‌رسید که یک‌شنبه‌هایش را هدر می‌داد. حالا جای ژست‌ها، رفتارها، عادت‌ها، و بدتر از همه، احساس زمان نامحدود، نوعی اغتشاش نابود کننده و تقلایی در ذهنش تا دریابد چه باید بکند و با چه کسی باید باشد تا دیگران را راضی کند، جایگزین شده‌بود.
به‌هرحال تا بالای تپه نرفت، آن‌جا ایستاد و توپ را در مقابلش نگه داشت. گفت : «هی نگاه کنین! توجه کنین!»
اگر پدرها یک توپ را در حالی‌که پسرهای‌شان عقب می‌ایستند و فریاد می‌زنند، «آآآآآ، تا نزدیگ ابرها رفت! چه‌طور این‌کارو کردی، پدر!» به هوا شوت نکنند، پس به چه دردی می‌خورند؟
وقتی پسرها بعد از این نمایش، توپ را برمی‌داشتند و سعی می‌کردند مثل پدر شوت کنند، لذت می‌برد. هفت ساله‌ها، چند خیابان آن‌طرف‌تر با مادرشان زندگی می‌کردند ولی برای آخر هفته پیش او می‌آمدند. آن‌ها شروع کرده بودند به تقلید از خیلی کارهایی که او می‌کرد، به بعضی از کارهایشان افتخار می‌کرد، حتی آن‌هایی که مسخره و نامربوط بودند، مثل عینک آفتابی زدن هنگام بعدازظهر. وقتی با هم بیرون می‌رفتند به بلو برادرز (مجموعه تلوزیونی) شبیه بودند. حتی پسر دو ساله هم شروع کرده بود به کپی کردن حرف زدن آهسته و بی‌حال و افتادن روی کاناپه و روزنامه خواندنش. انگار میان جماعتی از کاریکاتوریست‌های کینه‌توز محاصره شده‌باشد.
پدر توپ را جلوی پایش انداخت اما بد شوت کرد. پسر دو ساله گفت : «بالاتر پدر! بالا، بالا، آسمون!»
پسر دوساله موهای بلند طلایی داشت، که مادرش در حالی‌که او خواب بود با چراغ قوه و قیچی بالای تخت‌خواب‌اش آمده و آن‌را نامرتب کوتاه کرده‌بود. پسر جوراب‌های کلفت پرزدار، تی‌شرت و کفش پوشیده بود و نگذاشته بود شلوار پایش کنند. پدر دلش نیامده‌بود وادارش کند.
پدر آهسته دوید و توپ را برداشت. تمام توجه آن‌ها را در حالی که هنوز توپ در دست داشت به خود جلب کرد و فریاد زد : «گیگز، اسکولز، بکام، بابا، بابا، بابا، رفت تو!» و قبل لز اینکه سر بخورد و در لجن‌ها بیفتد تا آن‌جا که می‌توانست محکم و دور شوت کرد.
سکوتی همگانی، حاکی از گیجی و ناباوری، که نمی‌خواهی هرگز تمام شود، بسیار نایاب، همه‌شان را فراگرفت. بزرگترین دو قلو نشست و چمدان کوچکی که در آن تفنگ‌ها، کتاب‌هایی که نوشته‌بود و عکسی از امپایراستیت در آن نگه می‌داشت را باز کرد. دوربین دو چشمی جدیدش را از طرف اشتباه به چشم گذاشت و به درخت نگاه کرد.
گفت : «خیلی، خیلی، دوره، نزدیک بهشت، بیا ببین.»
پدر زانو زد و عینکش را برداشت، تا آن زمان هم داشت به جایی که توپ، مثل یک تاج سرگردان در آشیانه‌ای از شاخه‌های نسبتاً کوچک در نوک درختی، نه چندان دور از ورودی زمین بازی، نشسته بود، نگاه می‌کرد.
پسر دو ساله گفت : «گیر کرده»
پدر گفت : «مرده‌شورشو ببرن»
پسر دوساله تکرار کرد : «مرده‌شور، مرده‌شور»
پدر نگاهی به زمین بازی انداخت، همسر آینده‌اش هنوز از زمین بیرون نیامده‌بود. پدر گفت : «چیز پرت کنید» یکی از پسرهای بزرگتر یک برگ برداشت و بالا انداخت و برگ پشت سرش فرو آمد. پدر گفت : «آقایون چیزهای سفت! بیاین! با هم می‌تونیم این کارو انجام بدیم!»
دوقلوها که چنین بحرانی هیجان‌زده‌اشان کرده‌بود شروع کردند به جمع کردن سنگ و شاه‌بلوط. پدر هم همین کار را کرد. کوچک‌ترین پسر بالا و پایین می‌پرید و پوست درخت پرت می‌کرد. بزودی هوا پر شد از تگرگی از اشیای سفت. یکی از آن‌ها به یک سگ خورد و یکی دیگر به پای بچه‌ای که با دوچرخه رد می‌شد. پدر تفنگ فلزی یکی از دو قلوها را برداشت و آن‌را وحشیانه به طرف درخت پرتاب کرد.
پسر با سرزنش گفت : «الان می‌شکنی‌ش، همین‌ دیروز خریدمش»
پدر شروع کرد به بیرون رفتن از پارک پسر داد زد : «کجا می‌ری؟»
پدر جواب داد : «نمی‌خوام تمام روز این جا پرسه بزنم. همین الان قهوه می‌خوام!»
او توپ ارزان قیمت را رها می‌کرد، در صورت نیاز سر راه خانه یکی دیگر می‌خرید. با وجود این آیا او می‌خواست در نظر پسرهایش از آن نوع آدم هایی باشد که توپ را بالای درخت شوت می‌کنند و بعد راه‌شان را می‌کشند و می‌روند؟ بعدش می‌خواست چه‌کار کند؟ اسکناس‌های بیست پوندی را روی زمین بیاندازد و آن‌ها را همان‌جا رها کند، چون به خودش زحمت نمی‌دهد دولا شود؟
همسر آینده‌اش که از روی زمین بازی بیرون آمده‌بود، گفت : «چه‌کار می‌کنین؟» کوچک‌ترین پسر را بلند کرد و چشم‌هایش را بوسید و گفت : «بابا دیگه چه‌کار کرده؟»
دوقلوها هنوز در حال پرت کردن چیزها بودند، بیشتر به سمت سروکله خودشان. پدر که برمی‌گشت دستور داد : «بس کنین! بیاین یه کم انضباط داشته‌باشین!»
بزرگترین گفت : «خودت گفتی این کارو بکنیم!»
دومی گفت :‌ «نگران نباشین، من می‌رم بالا»
احتمالا شجاع‌ترین دوقلوها به پای درخت دوید. دوقلو دومی همراه کلاه ایندیانا جونزی، به کمرش طناب اسب گیری هم بسته‌بود، با وجود این‌که تنها چیزی که به‌نظر می‌رسید می‌تواند بگیرد، گردن بچه دوساله‌هه بود، که او هم اکثر مواقع خوشش می‌آمد.
پسر می‌گفت : «منو هل بده بالا بابا، هل بده»
پدر او را در محل انشعاب شاخه‌ها گذاشت و او مشتاقانه ولی مشکوک به درخت چسبید، مثل کسی که برای نخستین‌بار پشت اسب می‌نشیند. دختری حدود نه ساله که سرگرم نگاه کردنش بود و حالا کنار او بالا و پایین می‌پرید، گفت : «منم بذار بالا، من بلدم از درخت بالا برم!»
پسر دو ساله که داشت دندان درمی‌آورد و صورتش قرمز بود و دائماً خیس، گفت : «من روی درخت»
پدر گفت : «من نمی‌تونم همه‌تونو بذارم بالا.»
کوچک‌ترین بچه گفت : «بابا! توبرو بالا»
همسر آینده گفت : «فکر خوبیه»
پدر گفت : «مثل یه گوله می‌رم بالا، اما نه با این پیرهن نو»
همسر آینده داشت می‌خندید : «و نه در ماهی توش حرف [ر] باشه»
پدر بر خلاف اکثر مردهای پیشین، هیچ‌وقت نه در جنگ حضور داشت، و نه به هیچ‌ فعالیت شجاعانه بدنی فراخوانده شده‌بود. او اغلب به این موضوع فکر کرده‌بود که در چنین شرایطی چگونه مردی خواهد بود.
پدر گفت : «باشه، حالا می‌بینی!»
همه در حال نگاه کردن پدر بودند که پسر را پایین می‌گذاشت و خودش به سختی از درخت بالا می‌رفت. همسر آینده‌اش که ده‌سال جوان‌تر بود، تا زمانی که او از دسترس خارج شد، با خشونتی غیر ضروری از پایین هل‌اش می‌داد. پدر با وقار با احساس غیر معمولی از بالا بودن، مثل رئیس جمهوری در آستانه در هواپیما دست تکان داد. خانواده‌اش در جواب برایش دست تکان دادند. پایش را روی شاخه‌ای دیگر گذاشت و وزنش را روی آن انداخت. شاخه بلافاصله شکست و او را رها کرد، او قدمی به عقب به نقطه‌ای امن گذاشت، امید داشت کسی خونی را که از صورتش سرازیر شده نبیند.
او ممکن بود این یک شنبه صبح، روی پنجه‌پا در محل انشعاب شاخه‌ها از بیمارستان و سال‌ها درد، قسر دررفته باشد، اما توجه بی‌صدای خانواده‌اش به خود را دریافت. بدون خواسته‌های پر سرو صدایشان. با خودش فکر کرد هرچند ممکن است دلش برای آرامش و بی‌مسئولیتی زمان تجردش تنگ شده‌باشد، اما لااقل یادگرفته‌بود که زندگی تنها اصلا خوب نیست. با وجودی‌که قرار بود هفته‌ی آینده به مدت پنج ماه برای تحقیق به امریکا برود. به بچه‌ها زنگ می‌زد، اما می‌دانست که احتمالاً آن‌ها وسط مکالمه می‌گویند، «خداحافظ، ما می‌خواهیم فلینتستونز ببینیم» گوشی را می‌گذاشتند. وقتی برگردد، چه‌قدر فرق خواهند کرد؟
از میان وزوز این افکار، می‌توانست صدای همسرش آینده‌اش را بشنود.
داشت داد می‌زد : «تکونش بده!»
یکی از پسرها داد می‌زد : «بجنبونش»
دختر نعره زد : «بر.، برو، برو»
پدر زمزمه کرد : «باشه، باشه»
با تحریک آن‌ها، به طرف شاخه کلفت مقابلش خم شد، به آن چنگ زد، دندان‌هایش را به هم سائید، آن را تکان داد و متلاطم‌اش کرد. با تعجب و آسودگی خیال دید که در برگ‌های بالای سرش آشوبی به‌پا شد. ولی در ضمن می‌توانست ببیند که هیچ ارتباطی بین این تقلا و جای توپ که بسیار دورتر قرار داشت، وجود ندارد.
دختر نه ساله حالا داشت از درخت بالا می‌رفت، به او که رسید کمربند شلوارش را چسبید و خود را بالا کشید. همان‌طور که داشت فکر می‌کرد در این محل اتصال جا تنگ شده، دختر شروع به رفتن به شاخه‌های بالاتر کرد و در حینی که ناپدید می‌شد انگشت او را لگد کرد.
به زودی لرزه شدیدی آغاز شد، بسیار شدیدتر از مال خودش، که برگ و شاخه‌های ریز و پوست درخت را روی عابران، بچه‌های متعدد و پیرزنی با عصا، که حالا به قیل و قال روی درخت خیره شده‌بود، ریخت.
فکر کرد وقت خوبی‌ست که موقعیت‌اش را ترک کند. وقتی دختر توپ را پایین می‌انداخت او برش می‌داشت. تا پانزده دقیقه دیگر او داشت کواسون کره‌ای و کافه لاته نیمه کف دار را می‌چشید شاید هم می‌توانست نگاهی به روزنامه‌اش بیاندازد.
– چه خبر شده؟
مردی که دست دو دختر کوچک را گرفته بود، به آن‌ها پیوسته بود. همگی به بالا خیره شده‌بودند.
کوچک‌ترین دوقلو گفت : «بابای احمق داشت خودشو نشون می‌داد و…»
پدر گفت : «خیلی خب»
مرد دیگر شروع به درآوردن ژاکت‌اش کرده‌بود و آن‌را به دست یکی از دخترها می‌داد، می‌گفت : «نگران نباشید، من اینجا هستم»
پدر به مرد نگاه کرد، که حدود سی و هشت، نه سالش بود، صورتی سرخ و ظاهری نامناسب داشت. عینک ته استکانی زده‌بود. پیرهن صورتی اتو کشیده و کفش‌هایی پوشیده‌بود که مردم سرکار می‌پوشیدند.
پدر گفت : «فقط یه توپ ارزون قیمته»
همسر آینده گفت : «دیگه داشتیم می رفتیم»
مرد کف دست هایش تف کرد و آن‌ها را به‌هم مالید. «خیلی وقته از درخت بالا نرفته‌ام»
با شتاب به سمت درخت رفت و شروع به بالا رفتن کرد. در محل انشعاب شاخه‌ها توقف نکرد، به بالا رفتن ادامه داد، به دختر که چند شاخه از او بالاتر بود سلام داد و بعد روی دست‌ها و زانوانش از او رد شد و به سمت شاخه‌های سست بالا رفت.
همان‌طور داشت بالا می‌رفت، گفت : «ای توپ دارم میام بگیرمت…همون‌جا وایستا….توپ…»
به تقلید از پدر و دختر، متناوباً شروع به تکان داد درخت کرد. او به طور شگفت‌آوری قوی بود و به نظر می‌رسید که درخت در حال منفجر شدن است. آن پایین، جمعیت جلوی صورت‌شان را گرفته بودند یا این که قدمی به عقب برداشته‌بودند تا آت و آشغال روی‌شان نریزد اما از نگاه کردن و تشویق کردن دست برنداشته بودند.
همسر آینده گفت : «اگه گردنش بشکنه چی؟»
پدر که موقعیت دیگری فکر می‌کرد گفت : «می‌گیرمش»
پدر به یاد پدرش، پاپا افتاد، بعداز ظهر پس از چای بیرون خانه‌اشان، وقتی اولین اتومبیلشان را خریده بودند. مثل بسیاری از مردان آن زمان، به ویژه آن‌ها که رویای روشنفکر بودن را داشتند، پاپا به بی‌مصرفی خودش افتخار می‌کرد.
با وجود این پدر لااقل می‌توانست کاپوت ماشین را باز کند، آن را ایمن کند و با ظاهری گیج با آن خیره شود. او می‌داسنت که این حرکت، به نوعی همسایه‌های متعددی را که تازه چای‌شان را تمام کرده‌بودند، بیرون می‌کشید. پاپا، یک مهاجر، سوژه کنجکاوی، اظهار نظر و گاهی آزار، به زودی این مردان – خدمتکاران مدنی، کارمندان دفتری، مغازه‌داران، چایچی ها یا شیرفروشان – را با آستین‌های بالا زده، غرغرکنان، با سیگارهای روشن و توصیه‌های تکنیکی، دور خود جمع می‌کرد.
آن‌ها مدت‌ها پس از تاریک شدن هوا در خیابان می‌ماندند، ابزارهای‌شان را برمی‌داشتند و روی لکه‌های گریس به پشت دراز می‌کشیدند، بی مصرفی مهاجرگونه پاپا کمک آن‌ها را طرح می‌زد.
پدر خوشش می‌آمد همراه پاپا در خیابان بماند. پاپا که از یک خانوده بزرگ هندی بود، هیچ‌وقت به بچه‌ها به عنوان یک گیر و مانع، یا آزار نگاه نمی‌کرد. آن‌ها همه‌جا بودند و بخشی از زندگی.
سه پسر رنگ پریده، نوه‌های پاپا که پس از مردن او به دنیا آمده بودند، به مرد به دردبخور روی درخت و توپ که در همان جا نشسته‌بود، نگاه می‌کردند. توپ را فرض می‌کردند که صورت داشت، حتما لبخند می‌زد چون وقتی مرد درخت را تکان می‌داد، بالا و پایین می‌رفت. انگار قایقی است که روی موج‌های خوشحال راحت نشسته است.
حالا دیگر مرد روی شاخه‌ای در نوسان با پاهای گشاد ایستاده‌بود، چرخید و شاخه‌ی بلند و نازکی را کند. در حالی‌که کاملا کش آمده‌بود از شاخه برای ضربه‌زدن به توپ که حالا دیگر کمی از جایش تکان می‌خورد، استفاده کرد. آخر سر پس از یک ضربه نهایی بیرون آمد و پایین افتاد.
بچه‌ها به طرفش دویدند.
کوچک‌ترین فریاد زد : «توپ، توپ»
مرد در حالی که دستش را به علامت پیروزی بالا گرفته‌بود، پایین پرید. پیرهن‌اش که از شلوارش بیرون آمده بود، پوشیده از لکه‌های سیاه بود؛ دست‌هایش کثیف بود، کفش‌هایش خراشیده شده‌بود، اما چهره‌اش به وجد آمده‌بود.
یکی از دخترهایش ژاکت اش را به دستش داد. همسر آینده پدر، سعی کرد با دستمال او را پاک کند.
او گفت : «خیلی کیف داد، ممنون»
دو مرد با هم دست دادند.
پدر توپ را برداشت و به کوچک‌ترین بچه که آن‌را شوت کرد داد. به زودی کاروان خانواده در حالی‌که درباره «ماجراجویی‌شان» بحث می‌کردند، شروع به عبور کردند از پارک با دوچرخه، تفنگ، کلاه، ماشین کوچک‌ترین بچه، کیف بچه، دوربین چشمی (در چمدان) کردند.
پدر به اطراف نگاه کرد، می‌ترسید و در ضمن امید داشت که دوست هندی‌اش امروز به پارک آمده‌باشد. از حالا به بعد حرفی برای گفتن داشت. اگر مثل بچه‌ها، مثل هوس، چیزی که به نظر ثابت و جا افتاده می‌آید را شکستند، این یک خاصیت و مزیت بود. به همان اندازه که شاید می‌خواست این کار را بکند، نمی‌توانست بچه‌هایش را با قوانین سخت و یا یک سیستم بزرگ کند. او تنها می‌توانست این‌کار را، همان‌طور که همه مردم کارشان را در آخر همین طور انجام می‌دهند، بنابرشیوه وجودی‌اش، همان‌طور که در جهان زندگی کرده است، به عنوان یک نمونه و راهنما انجام دهد. این کار سخت‌تر از وانمود کردن به اقتدار است.
حالا، در آن‌سوی پارک، وقتی بچه‌ها از دروازه عبور کردند، پدر برگشت تا نگاهی به درخت ژولیده در دوردست بکند. چه قدر کوچک به نظر می‌رسید! لرزیده بود اما نشکسته بود. هر وقت که به پارک می‌آمد به آن فکر می‌کرد؛ درباره اتفاقی خوب در مسیر جایی دیگر.
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: شروین شهامی‌پور

برگرفته از مجله‌ی: «گلستانه»، سال هفتم، اردیبهشت 86، شماره 79
حروف‌چین : فرشته نوبخت

ذبح

صدای خرد شدنِ پنجره را می‌شنوم. تهویّه هم روشن نیست که صدا را خفه کند. از تخت خواب می‌آیم بیرون. کاش سنّ و سالِ خودم نبودم! کاش به پیری پدر و مادرم بودم، یا به جوانی پسرم! کاش این من نبودم که مجبور باشم به زنم بگویم: همان جا که هست بماند. بهش بگویم: همه چیز رو به راه می‌شود. آن هم با صدایی که نه او باورش بشود نه حتّی خودم! هر دومان، صدای داد و فریاد را از طبقه‌ی پایین می‌شنویم. بهش می‌گویم: «یک چیزی تنت کن. لباس تنت باشد به‌تر است.»
برق رفته‌. برای همین مسیر را با تلفنم روشن می‌کنم. حالا می‌شود صدای مردها را شنید که از پلّکان چوبی بالا می‌دوند. درِ حمّام را می‌بندم و روی خودم قفلش می‌کنم. پرش سایه‌هایی را می‌بینم که با نورِ چراغ‌قوّه‌ها پهن می‌شوند. دست‌هایم را می‌برم بالا. بهشان می‌گویم. «من این جام.» می‌خواهم بلند بگویم، ولی صدایم شبیه پچ‌پچِ بچّه‌هاست! « خواهش می‌کنم. همه چیز مرتّب است.»
کفِ زمینم. یک نفر مرا زد. نفهمیدم با دست بود یا با چوبِ گلف. مایعی دهانم را پُر کرده‌. یک کلمه‌ هم نمی‌توانم بگویم. دارم خفه‌ می‌شوم. برای این که نفس بکشم، باید بگذارم درد فکّم وابیفتد مچ دست‌هایم را پشتِ سرم با چسب می‌بندند. انگار چسب برق است. از آن چسب‌ها که وقتی بچّه‌ هستی، برای بازی کریکت، دورِ توپ تنیس می‌پیچی. افتاده‌ام روی زمین و چنان دردِ جان‌کاهی می‌کشم که پیش از، از حال رفتن، قدری سر و صدا می‌کنم.
بینِ دو مرد هستم. زیر بغل‌هام را گرفته‌اند و از درِ ورودی بیرونم می‌کشند. نمی‌دانم چه مدّت گذشته. هنوز شب است. برق آمده و چراغ‌ها روشن است. نگه‌بان مُرده. پیرمرد افتاده روی زمین. دولّا شده. صورتش خیلی لاغر است. انگاری بهش گرسنگی می‌داده‌ایم. از خودم می‌پرسم: «چه طور کشته‌اندش؟!» بهش نگاه می‌کنم. می‌گردم دنبالِ خون. ولی وقت چندانی ندارم.
گمانم چهار نفر باشند. یک کرولای مدل 81 مِسی دارند. وقتی هنوز بزرگ نشده بودم، یکی از این ماشین‌ها داشتیم. این یکی ظاهر خوبی ندارد. آن‌ها صندوق عقب را باز می‌کنند و مرا می‌اندازند داخل. هیچ چیز نمی‌توانم ببینم. بخشی از صورتم روی یک فرشِ زبر است. بخش دیگرش روی لاستیک زاپاس. لاستیک چسبیده به صورتم. شاید هم من چسبیده‌ام به آن. کمک‌فنرها خراب‌اند و هر دست‌انداز، ماشین را محکم تکانش می‌دهد. به یاد مطبِ دندان‌پزشکی می‌افتم که داری درد می‌کشی و می‌دانی که قرار است بیش‌تر از این هم درد بگیرد و فقط منتظر می‌مانی و سعی می‌کنی با فکر کردن به دوز و کلک‌های ذهنی دردش را کم‌تر کنی!
حس می‌کنم تب دارم. یک تب مالاریای بالا که باعث می‌شود بلرزم و خودم را لُکّه‌ کنم و بی‌خوابی بکِشم. امیدوارم پسرم، زنم و والدینم را نکشته باشند! امیدوارم به زنم تجاوز نکرده باشند! امیدوارم هر بلایی که سرم می‌آورند، اسید نپاشند روم! دوست ندارم بمیرم، ولی مردن، چندان هم ناراحتم نمی‌کند. فقط دلم نمی‌خواهد شکنجه‌ام کنند. دوست ندارم هیچ کس بیضه‌هام را با انبردست لِه کند! یا سیگارش را توی چشمم خاموش کند! دلم می‌خواهد این ماشین هرگز به مقصد نرسد. حالا دارم بهش عادت می‌کنم.
آن‌ها می‌آورندم بیرون، زیر آفتاب. مردهای گُنده‌ای هستند. گنده‌تر از من. مرا می‌برند توی خانه‌ای که رنگ دیوارهاش، پوسته‌پوسته است و می‌اندازندم توی یک دست‌شوییِ بدون پنجره که تنها یک نورگیر سقفی دارد. مدّتی قبل خودم را خیس کردم و حالا ادرار خشک‌شده، پاهام را می‌سوزاند. صدایم درنمی‌آید. همان جا می‌نشینم و خودم را برای هم‌کاری آماده می‌‌کنم. کاش یادم می‌آمد چه طور نماز بخوانم! در آن صورت، برای نماز خواندن، ازشان اجازه می‌گرفتم تا نشانشان دهم که مثل هم‌دیگریم! ولی نمی‌توانم ریسک کنم. اگر اشتباهی بکنم و آن‌ها ببینند، اوضاع از این هم خراب‌تر می‌شود. شاید بتوانم با خودم زمزمه‌ای بکنم، بل که فکر کنند مذهبی‌ام!
وقتی برمی‌‌گردند که تاریک شده. به زبانی حرف می‌زنند که نمی‌فهمم. گمان نکنم عربی یا پشتو باشد. یعنی چیست؟ نکند چچنی باشد؟! این زبان کوفتی‌شان چیست؟! کی‌ هستند این لعنتی‌ها؟! اشک از چشم‌هایم جاری می‌شود. این خوب است. هر چه مفلوک‌تر به نظر برسم، به‌تر! با متضرّعانه‌‌‌ترین اردویی که ازم برمی‌آید می‌گویم: « آقایان! من چه کار کردم؟ خواهش می‌کنم ببخشید!» دهانم درست کار نمی‌کند. برای همین مجبورم آرام صحبت کنم. حتّی با این حال هم، صدایم حالت مست‌ها را دارد یا حالت کسی را که نصفِ زبانش بریده شده.
آن‌ها محلم نمی‌گذارند. یکی‌شان دارد دوربین فیلم‌برداری را روی سه‌پایه‌اش نصب می‌کند. یکی دیگرشان فلاش را وصل می‌کند به یک دست‌گاه یو. ‌اس. ‌بیِ قابلِ حمل، قدّ باطری ماشین. این‌ برایم آشناست. اصلاً دلم نمی‌خواهد. دلم نمی‌خواهد آن بُزه باشم. آن بزی که برای عید قربان خریدیمش. همیشه بعد از مدرسه بهش غذا می‌دادم. یک هفته‌ای نگهش داشتیم. از روی پرچین جوانه می‌چیدم، جوانه‌های سبزی که دست‌هام را رنگی می‌کرد و می‌دادمشان به خورد بُز. بُز خوبی بود، با چشم‌های مرده. چشم‌هاش را دوست نداشتم. ولی از این که فکّش وقتِ جویدن، قیقاج می‌رفت، خوشم می‌آمد. مثلِ حیوانِ خانگی بود. من هیچ وقت لوسش نمی‌کردم، ولی او مثل حیوانِ خانگی شده بود. پاهای کوچکی داشت. می‌توانست روی آجر بایستد تا قدّش برسد به برگ‌ها. وقتی آن مرد آمد و چسباندش به زمین، آیه‌ای خواند و برای خدا قربانی‌اش کرد، والدینم گذاشتند نگاه کنم.
«ببینید! این کار را نکنید.» حالا دارم انگلیسی حرف می‌زنم. چیزهایی بلغور می‌کنم که هیچ معنی نمی‌دهد! کلمات، همین طور از دهانم چکّه می‌کنند و من نمی‌توانم جلویشان را بگیرم. مثلِ اشک. «من همیشه خودم را سانسور کردم. هیچ وقت راجع به مذهب ننوشتم. همیشه سعی کردم بهش احترام بگذارم. اگر اشتباهی کردم، فقط بهم بگویید. بگویید چی‌ بنویسم. دیگر هرگز نمی‌نویسم! اگر ازم نخواهید دیگر هرگز نمی‌نویسم. اصلاً مسأله‌ای نیست. اهمّیّتی ندارد. ما همه مثل همیم! همه‌مان. قسم می‌خورم.»
آن‌ها دهانم را با نوار چسب می‌بندند و مرا صاف روی شکم می‌خوابانند. یکی‌شان می‌رود پشتِ سرم، چنگ می‌زند به موهام و سرم را عقب می‌کشد. یک طورِ سکسی این کار را می‌کند. از خودم می‌پرسم: «زنم هنوز زنده است و آیا بعد از رفتن من با مرد دیگری خواهد بود؟! با چند تا مرد دیگر؟! امیدوارم این‌ کار را نکند! امیدوارم هنوز زنده باشد!»
آن چاقوی بلند را می‌توانم توی دستِ آن مرد ببینم. دارد با دوربین حرف می‌زند. دلم نمی‌خواهد تماشا کنم. چشم‌هام را می‌بندم. دلم می‌خواست یک جوری قلبم را منفجر می‌کردم و الان نمی‌بودم. دلم نمی‌خواهد بمانم.
بعد می‌شنوم: صدای بیرون ریختن خونم را می‌شنوم و چشم‌هام را باز می‌کنم. می‌بینم که خونم مثل جوهر، کفِ زمین پخش می‌شود‌ و نگاه می‌کنم که چه طور پیش از خالی شدن، به پایان می‌رسم.
نویسنده: محسن حمید
مترجم: علی رحمانی

درباره نویسنده:
محسن حمید، نویسنده‌ی دو رمان است: «بنیاد‌گرای ناراغب» (2007) که نام‌زد نهایی جایزه‌ی «مَن بوکر» شد و «دودِ شب‌پرّه» (2000). وی هم‌چنین مقالاتی در نشریات داون، گاردین و نیویورک‌تایمز منشر کرده. همیشه بین محلّ تولّدش، لاهور و جاهای دیگر از قبیل نیویورک و لندن در رفت و آمد است. داستان زیر از مجلّه‌ی «گرانتا» شماره‌ی 112 انتخاب شده.
بازخوانی حروف‌چینی از: مهرپویای دیباچه

حنیف قریشی

«از همان اول همیشه می‌خواستم پاکستانی بودن خودم را انکار کنم… پاکستانی بودن برایم یک نفرین بود و می‌خاستم از شرش خلاص شوم. می‌خواستم مثل دیگران باشم.»
«حنیف قریشی» انگلیسی‌ها نام او را «کوریشی» تلفظ می‌کنند ـ در 5 دسامبر 1954 در انگلستان به دنیا آمد حنیف قریشی در سالهایی که رشد می‌کرد، تبعیضهای نژادی و فرهنگی را ـ که در اغلب آثارش به آن‌ها پرداخته ـ به طور دست اول تجربه کرد. او که ثمره ازدواج بین یک مهاجر پاکستانی و زنی انگلیسی است، برای نوشن آثارش، از تلاش‌ها و محنتهای زندگی خود به‌عنوان فرزند دورگه دو نژاد و فرهنگ متفاوت الهام می‌گیرد.
قریشی از همان اوان جوانی تصمیم گرفت نویسنده شود. او شرع کرد به نوشتن رمانهایی که از همان سنین نوجوانی مورد توجه ناشران بودند.
قریشی در دانشگاه لندن، فلسفه خواند. بعد از طریق هرزه‌نگاری ـ با نام مستعار آنتونیا فرنچ ـ امرار معاش کرد. او ابتدا به‌عنوان یک کنترل‌چی در «سالن تئاتر رویال» آغاز به کارکرد. سپس به نویسنده مقیم همانجا تبدل شد. اولین نمایشنامه او در سال 1976 به روی صحنه رفت.
فیلمنامه‌نویسی از حرفهای اصلی حنیف قریشی است. فیلم «رختشویخانه زیبای من» که بر اساس فیلمنامه‌ای از او ساخته شد برایش موفقیت بسیار به همراه آورد. منتقدان، قریشی را تحسین کردند ولی بعضی از سازمانهای پاکستانی معترض شدند که قریشی در این اثر خود، تصویری منفی از مهاجران پاکستانی ارائه کرده است. قریشی نیز در مقابل گفت که نقش یک سفیر را ندارد و ترجیح می‌دهد واقعیتهای خشن نژادپرستی و دسته‌بندیهای طبقاتی را در آثارش نشان دهد.
فیلمنامه «رختشویخانه زیبای من» که نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شده بود، موفق به دریافت جایزه بهترین فیلمنامه از «حلقه منتقدان فیلم نیویورک» گردید.
منبع: www.iricap.com

در گوشه‌ای از اتاق مطالعه‌ام، یک پوشه سبز کهنه و درب و داغان هست که از زیر تلی از کاغذ بیرون زده؛ لای این پوشه دستنوشته‌ای هست که به نظرم در مورد پدرم و گذشته‌ام اطلاعات زیادی در آن باشد. ولی از وقتی که این پوشه کشف شده، من فقط به آن نگاهی سریع انداخته‌ام، نگاهم را از آن برگرفته‌ام، به کاری دیگر پرداخته‌ام، به آن فکر کرده‌ام، و هیچ کاری انجام نداده‌ام.
پوشه، چند هفته پیش به من داده شد. دستنوشته، رمانی است که پدرم آن را نوشته، میراثی متشکل از کلمات، و وصیتنامه‌ای طولانی. هنوز نمی‌دانم در این دستنوشته چه چیزی گفته شده؛ فقط می‌دانم که عنوانش این است: «نوجوانی یک هندی».
پدر من که کارمند سفارت پاکستان در لندن بود، تمام دوران بزرگسالی خودف رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه نوشت. به نظرم او دست‌ِ کم، چهار رمان را به پایان رساند. تمام این رمان‌ها را چندین ناشر و کارگزار ادبی رد کردند و این موضوع برای خانواده ما تلخ و فراموش‌نشدنی بود. ولی بابا توانست در مورد پاکستان و ورزش اسکواش و کریکیت مطالبی در مطبوعات منتظر کند؛ او دو کتاب هم برای نوجوانان نوشت.
من مطمئنم «نوجوانی یک هندی» آخرین رمانی بود. به گمانم آن را بعد از عمل جراحی قلب (بای پاس) نوشت. او در این هنگام دیگر در سفارت کار نمی‌کرد. او بیشتر دوران بزرگسالی خود را در سفارت گذرانده بود. نمی‌دانم بابا در رمان خود چه نوشته، ولی احتمال می‌دهم که شوک‌آور و تکان‌دهنده و مضطرب‌کننده باشد. آیا هولناک خواهد بود؟ شاهکار خواهد بود؟ یا چیزی بین این دو؟ آیا اطلاعات اندکی به من خواهد داد یا اطلاعات زیاد و یا به اندازه معتنابه؟
نگرانم که مبادا «شرایطی» را که پدرم تحت آن، رمان را نوشت فراموش کنم. او بیشتر‌ِ دوران نوجوانی من را بیمار بود. در بیمارستان، در حال گذراندن دوران نقاهت، در آستانه بازگشتن به سر کار، و یا دوباره بیمار شدن. پدرش، پزشک ارتش بود و دوست داشت که دختر‌ها و پسرهایش پزشک بشوند. ولی جالب اینکه هیچ کدام از بچه‌هایش پزشک نشدند. هر چند البته بابا بخش اعظم عمر خود را با پزشکان سر کرد و نیز ـ از طریق کتابخانه محلـ با استادن «ذن» و بودیست‌ها و با «دکترهای روح و روان» مثل «یونگ و «آلن واتس» دمخور بود.
تخت، جای مناسبی برای نوشتن است. مثل هر جای مناسب دیگری. فکر کنم پدر «نوجوانی یک هندی» را رد حالی که دراز کشیده بود نوشت. یک تخته سیاه اسباب بازی هم زیر دستش قرار داشت. کاغذهایی را که بر رویشان می‌نوشت به این تخته سیاه گیره می‌زد. وقتی حالش بهتر می‌شد نوشته خود را تایپ می‌کرد و به اداره پست می‌برد. آن وقت ما منتظر می‌ماندیم . برای مدتی امیدوار می‌شدم که بتواند کتابش را منتشر کند.
این کتاب را کارگزارم چند ماه پیش پیدا کرد. نمی‌دانم این کتاب چه مدت در دفتر کار کارگزارام بود. ولی پدر حدود یازده سال پیش مرد. من بعد از شانزده سالگی هیچ کدام از رمانهای پدر را نخواندم. نوشته‌های خودم را نیز به او نمی‌دادم تا نگاهی به آن‌ها بیندازد. انتقاد تند و همراه با نیشخند او غیرقابل تحمل بود. من هم البته بعد متوجه شدم که خیلی در مورد او سخت گیرم. می‌دیدم که چگونه آزرده‌خاطر می‌شود.
اینکه داستانهای او را به عنوان «حقایقی شخصی» خواهم خواند، امری ناگزیر است. من خودم دوست ندارم کارم تا حد یک «اتوبیوگرافی» تنزل داده شود. نویسندگی اغلب انعکاسی از تجربه نیست، آنقدر که جایگزینی برای آن است. با این حال، پدرم هر آنچه بر ساخته، من او را از همین تکه‌پاره‌های بازسازی خواهم کرد و تلاش خواهم کرد تا‌ «خویشتن» او را از میان همین تکه‌پاره‌های پراکنده بیابم. مگر برای این منظر کار دیگری هم می‌شد کرد؟
شروع به خواندن می‌کنم. هشتاد صفحه در اواسط رمان گم شده. از مادرم می‌پرسم آیا نسخه دیگری از این کتاب دارد.
می‌گوید که ندارد. به نظرم پیدا کردنشان غیر ممکن است. فقط آن صفحات گمشده نیست که باعث ناقص شدن روایت می‌شود. اگر من ویراستار پدرم بودم ـ البته اکنون پرستا او هستم. دو تایمان باز مثل آن وقت‌ها با هم کار می‌کنیم. مثل آن وقت‌ها که در حومه شهر زندگی می‌کردیم. من در طبقه بالا تایپ می‌کردم و او در طبقه پایین ـ به او می‌گفتم که نوشته‌هایش همیشه دارای انسجام نیست. پدر، ظاهراً از موضوع منحرف می‌شود. باز دوباره منحرف می‌شود. نمی‌تواند به نقطه شروع باز گردد و اعتقاد دارد که خواننده ‌علی‌رغم این وضعیت، می‌واند نوشه او را دنبال کند.
رمان «نوجوانی یک هندی» الگوی ذهنی او را بازآفرینی می‌کند. این رمان در آن حدی است که خودندنی و لذتبخش باشد. پدر دارد مرا در هندوستان دوران کودکی خود غرق می‌کندف و نیز در کودکی خودم. و این کار را از طریق داستانهایی که در مورد هندوستان به من می‌گفت دارد انجام می‌دهد.
به پسر‌ها دشتنوشته پدرم را نشان می‌دهم و آن‌ها می‌گویند که نیمه هندی‌اند. از من می‌پرسند آیا آن‌ها مسلمان‌اند. و دستان خود را در کنار دستان من قرار می‌دهند تا رنگ دستان‌مان را با هم مقایسه کنند. آن‌ها دوست دارند به سایر بچه‌‌ها در مدرسه بگویند که هندی اند. بچه‌هایی که اکثرشان اهل «جایی دیگر»ند. برای پسرهای من «یکی‌شان کلاه لبه‌دار خود را برعکس روی سر خود می‌گذارد. حرکات «هیپ ـ هاپ» و «رپ» انجام می‌دهد ـ این، یکی از راههای «هماهنگی» با پسربچه‌های رنگین‌پوست و سفید‌پوست است.
هرچند، که این روز‌ها انگلیسی بودن افتخاری ندارد.
چند روز پس از شروع مطالعه رمان پدرم، با خوش‌شانسی اتفاقی رخ داد که دری دیگر را بر من گشود.
از میان 12 فرزند قریشی، نسل پدرم، چهار نفرشان هنوز زنده‌اند: دو خواهر و عموهایم «عمر» و «توتو».
توتو در کانادا زندگی می‌کند. در ئی‌ـ میلی که برایم می‌فرستد به من می‌گوید عمر، که در آپارتمان کوچکی در پاسکتان زندگی می‌کند، دو جلد اتوبیوگرافی نوشته با نامهای «روزی روزگاری» و «در گذر زمان»، و اینکه تا ین لحظه فقط در پاکستان منتشر شده‌اند و به‌‌عنوان پرفروش دست یافته‌اند.
به عمر زنگ می‌زنم. من او را از اواسط دهه 80 به این طرف دیگر ندیدم. صدایش که زمانی یکی از بهترین صدا‌ها در رادیوهای هند و پاکستان بود، اکنون ضعیف و لرزان شده. اما می‌گوید خوشحال است که هنوز زنده است و می‌تواند کار کند. می‌گوید نمی‌داند تا کی قرار است زنده بماند. و کتابهایش را برایم می‌فرستا. «روزی روزگاری» همان دوره‌ای را در برمی‌گیرد که پدرم در مورد آن داشت می‌نوشت. بر روی جلد کتاب، تصویر یک پسر هندی هست، به علاوه یک ساحل، دروازه بمبئی که به روی هند و انگلیس باز می‌شود، و پرچم هند و پاکستان. روی جلد کتاب دوم، نقدهای کتاب اول چاپ شده. در یک از این نقد‌ها آمده: «باید به عمر قریشی تبریک گفت که توانسته داستان خود را به این خوبی و بدون پوزش‌خواهی، تعریف کند.» به ذهنم خطور می‌کند که عمر شاید «محمود» توی رمان پدرم باشد، و از خودم می‌پرسم پدرم در کتاب خود چه چیزهایی را می‌خواسته در مورد برادر خود بگوید.
نوعی جست‌وجو دارد شروع می‌شود. به نظر من، آدم، در میانسالی است که به جست‌وجوی پدر و مادر خود برمی‌آید. این برای من تبدیل به یک جست‌وجو شده. جست‌وجو برای جایگاه خودم در تاریخ، تخیل پدرم، و جست‌وجوی اینکه پدرم به چه دلیل آن زندگی نیم‌بند را ادامه داد. من در بچگی مجذوب خانواده پر تعداد پدر بودم. و نیز تیمهایی کریکت، شنا، دوستیها. هدف من از دوست شدن با بعضی از پسر‌ها تلاش برای احیای آن چیزی بود که تصور می‌کردم «برادری» است.
در کتاب «نوجوانی یک هندی» متوجه‌ِ حسادت مضطرب‌کننده و شدیدی نسبت به عمر می‌شوم. بابا ظاهراً خیلی با برادر خود رقابت دارد، ولی در رقابت، چیزی هست که او تاب تحمل آن» را ندارد. از خودم می‌پرسم آیا این همان «زخمی» است که وقتی من بچه بودم پدر با آن دست به گریبان بود؟ همان حس شکست و حقارت؟ او می‌خواست خودش نویسنده شود و مرا نیز نویسنده کند تا بر این حس چیره شود.
پدر و مادر من در سال 1952 با هم آشنا شدند. مادرم آن موقع با پدر و مادرش در حومه شهر زندگی می‌:رد و برای یک سفالگر محلی کار رنگ‌آمیزی انجام می‌داد. پدر، کار خود را در سفارت شروع کرده بود. او در یک اتاق اجاره‌ای در شمال لندن زندگی می‌کرد. می‌دانم پدر وقتی اولین‌بار به لندن آمده بود کریکیت بازی می‌کرد. ید عکسهایی از او می‌افتم که در آن‌ها بر روی یک زمین محلی، چوگان کریکتش را بالا گرفته بود و دیگران هم او را تشویق می‌کردند. ولی گمان نمی‌کنم مادرم دوست داشته باشد که بیوه یک بازیکن کریکت باشد. او هرگز ترسی از این نداشت که مستقل عمل کند. بالاخره هر چه باشد او با یک هندی ازدواج کرده بود و بابت این قضیه با مخالفتهای بسیار روبرو شده بود.
بابا در انگلستان، خانواده ـ یا امپراتوری ـ خود را تشکیل داد. در خانه، همان پدری بود که دوست داشت باشد. ـ پدری پیگیر، دقیق و راهنما ـ او دوست نداشت پدری باشد که از اوضاع و احوال خانواده خود بی‌خبر است. مثل پدری که در کتاب «نوجوانی یک هندی» توصیف می‌کند. پدرش، سرهنگ قریشی، هر روز قمار می‌کرد و می‌گفت می‌‌خواهد یک پوکر باز حرفه‌ای بشود. او با عمر ورق‌بازی می‌کرد. عمر، می‌دانست این تن‌ها چیزی است که او را سر حال می‌آورد. ولی پدرم می‌گفت قمار، خود ویرانگری‌ست. قمارباز، احتمال دارد ببازد. پدر دوست نداشت من ورق‌بازی کنم. او اهل ریسک نبود.
وقتی «نوجوانی یک هندی» را می‌خوانم، حیرت می‌کنم از اینکه می‌بینم پدر از همان اوایل زندگی‌اش احساس شکست داشت. یقیناً او کریکتش خوب بود. بهتر از عمر بود. عمر در کتاب خود در این مورد از پدر تعریف کرده است.
در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 60 پدرم در باغچه خانه‌مان در حومه شهر، زمان زیادی را صرف آموزش کریکت به من می‌کرد. یادم هست وقتی تمرینم را به خوبی انجام نمی‌دادم دعوایم می‌کرد و من که بدجور احساس حقارت می‌کردم، گریه‌ای جنون‌آمیز سر می‌‌دادم. آن وقت بود که چوبهای کریکت خرد و خمیر می‌شد.
موقعیت معلم، هرگز بودن ابهام نیست. حداقلش این است که یک نفر قدرت دارد و دیگری نه. حال که دارم کتاب پدرم را می‌خوانم در می‌یابیم که بخشی از احساساتی را که من داشتم پدر به من انتقال می‌داد. او می‌خواست که من آدم موفقی بشوم همانطور که پدرش نیز چنین چیزی را در مورد او می‌خواست. وی پدر از این می‌ترسید که من قدرتم از او بیشتر شود و به رقیب او تبدیل شوم. پدر نمی‌خواست من به برادرش تبدیل بشوم. برادر پدرم با استعدادتر از او بود و خیلی خودنمایی می‌رد. او واقعاً هم حسادت‌برانگیز بود. اگر قرار بود من برادر بابا باشم، باید برادری ضعیف و کوچولو می‌بودم. یعنی دقیقا‌ً همان نشی که پدر به برادر خود تحمیل کرده بود. در عین حال من می‌بایست همراه خوبی برای او می‌بودم و او نیز می‌توانست به من آموزش بدهد.
من در باغ پشت خانه به تنهایی کریکت تمرین می‌کردم. پدر یک توپ کریکت را به یک طناب بسته بود و از یک درخت آویزان کرده بود. من هم مطیعانه با دسته جارو به آن ضربه می‌زدم. بعد از مدرسه و در پایان هفته‌‌ها و تحت هر شرایط هوایی این کار را انجام می‌دادم. من در این ضمن در خیال خودم مسابقه می‌دادم و در‌ حالی‌که به ااصطلاات خاص عمر ـ او اکنون گزارشگر کریکت رادیو بی.بی.سی. ـ بازی را گزارش می‌کردم امتیازات تیمهایی خیالی را در یک دفترچه یادداشت می‌کردم.
من که به این شکل در تنهایی به سر می‌بردم و چیزهایی را در تخیل خودم می‌ساختم، پی به لذت منحصر‌به‌فرد «آفرینش» برده بودم و به گمانم اینگونه بود که به طرف نویسندگی کشیده شدم. این وضعی که در آن به سر می‌بردم من را به طرف یک مسابقه واقعی کریکت یا توپ کریکت متمایل نکرد. توپی که از آن می‌ترسیدم. وقتی هم می‌‌خواستم در مدرسه یا در پارک کریکت بازی کنم می‌ترسیدم و خجالت می‌کشیدم.
پدر سماجت می‌کرد و من را به باشگاههای کریکت می‌برد و سعی می‌کرد برایم مسابقه‌ای جور کند که البته در بعضی موارد موفق هم می‌شد. پدر لب زمین می‌ایستاد و با صدای بلند مرا تشویق می‌کرد. من در این حین تلاش می‌کردم که شکست نخورم و او را ناامید نکنم. می‌دانستم که او کریکت را بهتر از من بلد است.
من در کریکت شکست خوردم. عمدا‌ً هم شکست خوردم. ول کاش می‌دانستم چه شکست بزرگی خورده‌ام. اگر کریکت من خیلی خوب نبود، برای دیگران چه اهمیتی داشت؟ ولی پدر برای اینکه من را به این بازی بکشاند، بازی‌ای که برای خانواده، کمال مطلوب و پر از شور و هیجان بود، دردسرهای فراوانی را متحمل شده بود. ولی من هم برای اینکه به او لطفی کرده باشم، ناامیدش کردم. من شکست خود در کریکت را هنوز شکستی احمقانه می‌دانم تا ترفند ناخودآگاهانه یک پدر. من و پسرهایم بیشتر آخر هفته‌‌ها را در پارک هستیم ولی هرگز کریکت‌بازی یا تماشا نمی‌کنیم. پسرهایم نمی‌دانند قوانین بازی کریکت چگونه است یا اینکه چرا کیکت، یک ورزش هندی و خانوادگی مهم است.
پدرم در کتاب «نوجوانی یک هندی» به قهر پدر و مادرش از یکدیگر اشاره‌ای نمی‌کند تا قسمت دوم کتاب، که همین هم ظاهرا‌ً در حاشیه انجام شده. اینکه یک زوج ده سال به هم قهر باشند زمان طولانی است. پدرم با در نظر داشتن عشق پدر و مادرش نسبت به یکدیگرف از خود می‌پرسد که این زوج در کنار چه کار می‌کنند و از یکدیگر چه می‌‌خواهند.
یک موقعی، زندگی پدر و مادر من در کنار هم، برای من همه دنیا بود. می‌دیدم که آن دو هرگز برای هم حضور لذتبخشی ندارند. ـ ظاهراً دوست نداشتند با هم باشند. ـ ولی این موضوع خیلی هم دردناک نبود. پدر و مادرم برای اینکه کاری کنند ازدواجشان نتیجه‌بخش بشود، کار‌ها را بین خود تقسیم کردند. مادرم رسیدگی به کارهای خواهرم را به عهدهگرفت و نیز روی عشق اول خود، یعنی تماشای تلویزیون متمرکز شد. مادر نیز مانند پدر از داستان خوشش می‌آمد ـ البته در مورد مادر باید بگویم داستانهایی که در قالب سریالهای تلویزیونی روایت می‌شد. ـ او هر شب داستان این سریالهای تلویزیونی را پیگیری می‌کرد. دپر دنبال زنی نبود که بخواهد برای دستیابی به او با مردان دیگر رقابت کند. وظیفه او در تقسیم کار، رسیدگی به کارهای من بود. او ظاهرا‌ً می‌خواست همه نقش‌ها را به عهده داشته باشد: پدر، مادر، برادر، عاشق، دوست، و به این ترتیب برای دیگران جای خالی چندانی باقی نمی‌گذاشت. در بچگی دوست داشتم از گردنش آویزان شوم و او در این مرا در این حالت از جایم بلد کند. در باغ با هم کشتی می‌گرفتیم و در پارک با هم مسابقه دو می‌دادیم. بوکس می‌کردیم. بدمینتون بازی می‌کردیم. پدر که آدمی خودشیفته (نارسیستیک) بود، به لباس و دکمه آستین و کفش و کراوات و ادکلن خود خیلی وسواس به خرج می‌داد. صبح‌ها صورتش را اصلاح می‌کرد. بعد دوباره این کار را تکرار می‌کرد. لباسهای خودش را خودش اتو می‌کرد. کفشهایش را خودش تمیز می‌کرد. چندین ساعت به موهای خود ور می‌رفت. او موهای خود را همیشه روغن می‌زد. او عاشق آینه بود و خیلی خوشش می‌آمد که از ظاهرش تعریف کنند.
در سالهایی که بزرگ می‌شدم با خودم می‌گفتم دوست ندارم رابطه من با زنم مثل رابطه پدر و مادرم با یکدیگر باشد. با خودم می‌گفتم رابطه من با زنم خیلی بهتر از رابطه‌ای خواهد بود که پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یکنواخت و تکراری نخواهد بود که پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یکنواخت و تکراری نخواهد بود و در آن همه چیز، پر از هیجان غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود.
من این داستان را همیشه برای خودم تعریف می‌کردم. وقتی سال‌ها بعد از مادر پسرهای دوقلویم جدا شدم، یکی از شوکهایی که در زندگی‌ام احساس کردم به این دلیل بود که اعتقاد داشتم زندگی من نیز مثل زندگی پدر و مادر خودم خواهد بود. هرگونه فروپاشی در رابطه زناشویی آنچنان درکناک و ویرانگر خواهد بود ک نمی‌توان آن را تحمل کرد. ولی کمال مطلوب حومه‌نشین‌ها فقط موقعی به درد می‌خورد که کسی چیز زیادی نخواهد، یا اینکه خواسته‌هایشان فقط مادی بود.
در سال 1958، موقعی که چهار سالم بود، به خانه‌ای که یگانه خانه خانوادگی‌ام بود، رفتیم. آن خانه به هیچ کدام از خانه‌هایی که پدرم در آن‌ها بزرگ شده بود شباهت نداشت. به همین دلیل هرگز میل نداشت از آن خانه برود. او عاشق حومه شهر بود. اهانت به حومه‌نشین‌ها اهانت به او بود. پدر هرگز سعی نکرد به یک انگلیسی تبدیل شود. چنین چیزی غیر ممکن بود. ولی شیوه زندگی انگلیسی‌ها را پذیرفته بود.
بابا هم مثل من در مدرسه درسش ضعیف بود. ولی با جدیت مطالعه می‌کرد. او می‌دانست در زمینه ادبیات و سیاسیت و ورزش چه چیزهایی باید بخواند. بابا علی‌رغم اینکه دوست داشت در جمع دیگران باشد، همیشه در پی این بود که وقتی برای نوشتن پیدا کند و این نشان‌دهنده تفاوت او با دیگران بود. بخشی از زندگی‌اش را رد شدن آثارش از سوی ناشران تشکیل می‌داد. کتابهایش را می‌فرستاد برای ناشران و آن‌ها نیز کتابهایش را برایش می‌فرستادند. کتابهایش را بازنویسی می‌کرد و می‌فرستاد ولی باز پس فرستاده می‌شدند. امید، ناامیدی، از سرگیری. گه‌"اه پیش می‌آمد که پدر تهدید می‌کرد تلاش باری نویسنده شدن را کنار خواهد گذاشت. از نر او این کار فاجعه بود، نوعی خودکشی. یکی دو روز بعد با یک ایده نو می‌آمد و دوباره پشت میز خود می‌‌نشست.
نصف روز را در زیرزمین می‌گذرانم و توی جعبه‌های نمور «آرشیوم» را می‌گردم. در میان دشتنوشته‌‌ها و نامه‌‌ها و عکسها، یکی دیگر از رمانهای پدرم را پیدا می‌کنم. به‌علاوه یک نمایشنامه با عنوان «بقال و پسر». یادم می‌آید که در اوایل دهه 80 رمان «مرد بیکار» را تورق می‌کردم. عمر در لندن بود و مشغول ولخرجی. او یک روز که اصلاح نکرده در یک اتاق تاریک بر روی تخت دراز کشیده بود، بابا نسخه‌ای از این کتاب را به او داد. عمر بعداً با اندک اندوهی به من گفت: «این کتاب درباره او است.»
بابا سال‌ها بر روی رمان «مردبیکار» کار کرد. ظاهراً این رمان را قبل از رمان «نوجوانی یک هندی نوشته. این رمان لحن و سبک متفاوتی دارد. دومی از دیدگاه یک کودک نوشته شده که با پدر و مادر خود درگیر است، در حالی‌که اولی تقریباً درباره پدری است که با بچه‌های خود درگیری دارد.
ماجرای این رمان درباره یک مرد 50 ساله پاکسانی است که شغلش بی‌شباهت به شغل پدر من نیست. داستان در اوایل دهه 1980 اتفاق می‌افتد، یعنی دوره‌ای که «تاچر» در حال «تجدید سازمان» بود وبیکاری در اوج خود قرار داشت و عقیده‌ای که زندگی در حومه شهر را مطلوب می‌‌کرد ـ این عقیده که حومه‌نشین‌ها شغل مادام‌العمر دارند ـ در حال از بین رفتن بود. یوسف وقتی از کار بیکاری می‌شود احساس می‌:ند که از او سؤاستفاده کرده‌اند. هر چند پدر، خودش از کار بیکار نشد ـ اطرافیانش شدند ـ ولی بیکار شدن برایش مثل خلاصی‌ای بود که آرزویش را داشت.
معذب‌کننده است که آدم خودش را در کتاب کس دیگر ببیند. تازه پدرم در کتابش تصویر جالبی از من ارایه نداده. پسر مزبور اغلب کارهایی از این دست انجام می‌دهد: «دست کرد در موهای بلند و سیاه خود که از پشت با یک روبان صورتی رنگ بسته بود.» یقیناً من و پدر در این زمان درگیریهای بسیاری با هم داشتیم. او از مدل مویم، استقلالم، و پرخاشگری‌ام در قبال او، متنفر بود. من هم از نصیحتهایش و علاقه‌ای که به تحقیر من داشت، حالم به هم می‌خورد. گاهی وقت‌ها از شدت خشم زبانم بند می‌آمد و نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سرکوب می‌کردم چون می‌ترسیدم چیزی بگویم و بهانه دستش بدهم. سرانجام، تقریباً دهانم را می‌بستم و چیزی نمی‌گفتم. ولی در عوض، انرژی سرکوب شده‌ام را برای نویسندگی ذخیره می‌کردم و البته به این ترتیب زندگی اجتماعی خودم را نابود می‌کردم.
چهارده سالم بود که بعد از خواندن چند کتاب طولانی تصمیم گرفتم خودم کتابی بنویسم. می‌خواستم ببینم آیا توان چنین کاری را دارم. پدر احتمالاً فهمیده بود که من در مدرسه مشکل دارم و اینکه ممکن است در میان ناامیدی و شکست ناپدید شوم. نویسندگی کار مورد علاقه من بود و با آن زندگی می‌کرد. ولی وقتی من را با نویسندگی آشنا کرد باعث شد که روحیه‌ام بالا برود و راه نجاتی پیدا کنم.
من در اتاقم یک میز تحریر، یک دستگاه ضبط صوت، یک رادیو، و یک ماشین تحریر قدیمی و سنگین دارم. این ماشین تحریر را پدر به یک طریقی از سفارت به خانه آورده بود. در دفتر خاطراتم نوشته‌‌ام: «این رمان داستان غم‌انگیز یک جامائیکایی در این کشور است که مشکل نژادی دارد. رمان به سبکی مدرن و رون نوشته شده و برای همه جذاب است. من سعی کرده‌ام مسأله «رنگ پوست» را بجسته کنم.»
وقتی رمان که اسمش «بدو، مرد سیاه سرسخت» بود به پایان رسید آن را به پدرم نشان ندادم. من قبلا‌ً نوشته‌های دیگری از خودم را به او نشان داده بودم ولی او سرسری و عجولانه اظهارنظرهای دلسردکننده می‌کرد و این برایم عجیب بود.
خوشبختانه عمر با خانمی در یک انتشاراتی به نام «آنتونی بلوند» آشنا بود. بلوند خودش من و بابا را به اتاق کارش در خیابان «داتی» برد. همان خیابانی که چارلز دیکینز در آن زندگی می‌کرد. من لباس یونیفورم مدرسه را بر تن داشتم. بابا یک روز از محل کارش مرخصی گرفت و از من خواست تا از آن انتشاراتی تقاضا کنم که پیشاپیش 5 پوند به من پرداخت کند تا بتوانیم با آن پول ناهار خوبی بخوریم. 
بابا اعتقاد داشت برترین شکل تحسین انتقادی دریافت پول نقد است. به گمانم بلوند می‌خواست بفهمد که آیا سن من واقعاً همانی است که ادعا کرده‌ام یا ایکه کوچک‌ترم. خوشبختانه او قصد چاپ کتابم را نداشت ولی گفت که به نظر او باید ویراستار عالی‌رتبه بود که مسؤلیت فهرست دانشگاهیان را بر عهده داشت. ترافورد در هندوستان بزرگ شده بود و در پاکستان کار کرده بود. او قبلاً «هیپی» بود و رمان‌نویسی بلند پرواز. جرمی به من چند صفحه (گرامافون) و کتاب داد و من را راهنمایی کرد که چه چیزهایی بخوانم.
جرمی روزهای یکشنبه به خانه ما می‌آمد و پشت میز تحریر در کنارم می‌نشس و جملات دستنوشته‌ام را می‌خواند. بعضی از جملات را خط می‌زد. از بقیه جملات تعریف می‌کرد و می‌گفت بعضی کلمات وجودشان مؤثر است و بضی نه. ـ نیچه هر نوع آفرینش هنری را «پس زدن، غربال کردن، اصلاح کردن، مرتب کردن» می‌داند ـ جرمی برایم نامه‌های طولانی هم می‌نوشت و در آن‌ها درمورد سرشت داستان توضیح می‌داد و اینکه چه چیزهایی داستان را تأثیرگذار می‌کند و خلق ساختار و شخصیت‌ها چگونه است. پدر در مورد تمام این‌ها از خود صبر نشان می‌داد ولی در عین حال همه چیز را نادیده می‌گرفت. او خودش در کار نویسندگی این همه تحسین و توجه از کسی ندیده بود.
بابا گفت از رمان اول من، یعنی «بودای حومه‌نشینها» خوشش می‌اید ولی به خوبی رمانهای خودش نیست. می‌گفت رمان خودش «عمیق‌تر» است. اگر احساس می‌کرد که در رمان من تصویر آزاردهنده‌ای از خود نشان داده‌ام هیچ چیز نمی‌گفت. من اکنون می‌أانم که او خود، سالهای سال داشت در مرانهایش پدر خد را تصویر می‌کرد. موفقیت رمان «بودای حومه‌نشینها» موجب شد پدر انگیزه پیدا کند و سخت‌تر بنویسد. اگر من می‌توانستم موفق بشوم او هم می‌توانست.
ولی پدر هنوز بیمار بود. انگار که سالهای سال بود با پیژامه‌اش در خانه نشسته بود. او در سال 1991 به خاطر حمله قلبی مرد. در تخت بیمارستان «بامپتون» دراز کشیده بود. پیراهنش را درآورده بودند. بر روی بدنش جای زخم چندین عمل جراحی وجود داشت. شکمش ورم کرده و صاف بود. موهای سینه‌اش سفید بود.
مرگش ناگهان رخ داده بود. ما همیشه در بیمارستان در کنارش بودیم. و این ملاقاتی دیگر بود. ولی او رفته بود، ساعت پنج صبح بود که در خیابان بودم. داشتم قرصهای آرامبخش را می‌بلعیدم. بدون او تا ابد. و مادر می‌گفت: «می‌خواهم برگردد خانه.»
هر چند در آن مکان آشنا، یعنی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، ولی باز با خود فکر می‌کرد که به زودی بهبود خواهد یافت. وجودشمملو از سؤال و برنامه و صبحت بود. همیشه هم با سماجت از من می‌پرسید قصد انجام چه کاری را دارم، گویی که بدون او من هم می‌مردم.
پیاده به آپارتمانم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و همانجا ماندم. تن‌ها زندگی می‌کردم. اخیراً رابطه‌ام با نامزدم را بر هم زده بودم. نه بچه‌ای داشتم و نه دوست قابل اعتمادی. تا چهار روز هیچ کس را ندیدم. پیش از این فیلمی را کارگردانی کرده بودم به نام «لندن مرا می‌کشد» که در آستانه اکران بود. داستان این فیلم درباره پسر باهوش اما گمشگشته‌ای بود که می‌خواست با تقلا برای خود زندگی‌ای دست و پا کند.
پدر چیزی را به من داد که می‌‌خواست خودش از آن بهره‌مند باشد، و این چیز خیلی مهم بود:‌در ابتدا تحصیلات بود که او نداشت. اگر من به چیزی علاقه‌مند شده باشم این علاقه ناشی از افکار پدرم بود و یکی هم از اینکه هر روز با مادرم به کتابخانه‌ می‌رفتم. بعد وقتی دیدم او از راه نوشتن خود را درمان کرده و اینکه چه تعهدی به نویسندگی دارد، من هم داستانهای خودم را برای روایت پیدا کردم. من نمی‌توانم در این مورد مبالغه کنم که نویسندگی چه عالم پرلذتی دارد و اینکه چگونه باعث شد من دوام بیاورم. من همه چیز را با نویسندگی شروع کردم و هنوز هم دارم با نویسندگی ادامه می‌دهم. قصه‌گویی، امرار معاش از راه نویسندگی، بزرگ کردن بچه‌ها… پدر یقینا‌ً این را شیوه آبرومندانه‌ای برای زندگی می‌دانست. این از نظر او یک موفقیت بود. موفقیتی که خانواده‌ای را در پس خود داشت و او نیز بخشی از آن بود.
حالا مثل همیشه در اتاق، تن‌ها می‌نشینم. اتاق گرم و امن و خوشایند است. در فراسو خبری از نقشه‌‌ها نیست. بابا همه نقشه‌‌ها را درست کرده بود. آن‌ها متعلق به او بودند. و او آن‌ها را با خود برده است. در فراسو اغتشاش است. وحشی، ناشناخته، و این یگانه مکانی است که می‌توان به طرفش رفت، می‌توان به طرفش شتاب کرد.
دست‌نوشته بابا را دوباره لای پوشه سبز می‌گذارم، پوشه را زیر تل کاغذ‌ها می‌گذارم و از اتاق بیرون می‌روم.
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: فرشید عطایی

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.