داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

تو را قبلاً دیده بودم، آن‌قدر زیاد که از حساب خارج است، ولی مهمانی خداحافظی را که خانواده‌ام برای شماها درخانه‌مان درمیدان نیمان گرفته بود، بیش‌تر از همه به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از کمبریج بروند. نه مثل بنگالی‌های دیگر به آتلانتا یا آریزونا، بلکه می‌خواستند به هند برگردند و از آن جانی که پدر و مادرم و دوستانشان می‌کندند، خلاص شوند. سال 1974 بود. من شش ساله بودم. تو نه ساله. چیزی که به وضوح بیشتری به یاد می‌آورم ساعت‌های قبل از مهمانی است که مادرم داشت برای رسیدن مهمان‌ها آماده می‌شد: مبلمان روغن جلا زده ، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌سفره‌ها روی میز چیده شده و بوی خورش کاری بره و پلو همراه با عطر نیناریچی که مادرم در موقعیت‌های خاصی می‌زد، اتاق را پر کرده بود. عطر را اول به خودش اسپری می‌کرد بعد به من، یک فشار محکم که روی هرچه پوشیده بودم لک می‌انداخت. آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته فرستاده بود: پیژامه‌ی سفیدی که پاچه‌هایش به پایین که می‌رسید تنگ می‌شد و کمری که آنقدر گشادبود که دو تای من تویش جا می‌گرفت با کورتای فیروزه‌ای و کمربند مخمل سیاه که رویش مروارید پلاستیکی گل‌دوزی شده بود. حمام که بودم هر سه تکه روی تخت پدر و مادرم قطار شده بود. وقتی مادرم بند شلوار را با سنجاق قفلی از توی کمر گل و گشاد پیژامه رد می‌کرد و آن پارچه سفت را کم کم چین می‌داد، من ایستاده بودم و می‌لرزیدم، نوک انگشتانم پیر و سفید شده بود. مادرم بند شلوار را محکم روی شکمم گره زد. توی درز پیژامه یک مهر خورده بود، دایره‌ای که حروف بنفش داشت، مهر کارخانه‌ی پارچه‌بافی، یادم می‌آید که عصبانی شده بودم، می‌خواستم چیزی دیگری بپوشم، ولی مادرم مطمئنم کرد که مهر با شست‌وشو می‌رود و اضافه کرد که چون کورتا بلند است، هیچ‌کس مهر را نمی‌بیند، بگذریم.
مادرم خیلی دلواپس آدم‌ها بود. علاوه بر کم و کیف غذا، نگران هوا هم بود: در اواخر شب بارش برف پیش‌بینی شده بود، زمانی بود که پدر و مادر من و دوستان‌شان ماشین نداشتند. مجل زندگی بیشتر مهمان‌ها، ازجمله شماها، تا خانهه‌ی ما 15 دقیقه پیاده راه بود، یا در محله‌های پشت‌هاروارد و M.I.T بودند یا همان‌جا آن طرف پل خیابان ماساچوست. ولی بعضی‌ها دورتر بودند، با اتوبوس یا مترو از مالدن یا مدفورد یا والتهام می‌آمدند. مادرم همین‌طور که کرک موهای مرا باز می‌کرد گفت فکر می‌کنم دکتر چادهوری برگشتن مهمان‌ها را برساند. پدر تو را می‌گفت. پدر و مادر تو کمی مسن‌تر بودند، مهاجرین سرد و گرم چشیده، که پدر و مادر من نبودند. سال 1962 از هند آمده بودند، قبل از این‌که قوانین استقبال از دانشجویان خارجی تغییر کند. وقتی پدرم و مردان دیگر هنوز امتحان می‌دادند، پدر تو Ph. Dاش را گرفته بود و با ماشین ساب نقره‌ای که صندلی‌هایش تکی بود سرکار می‌رفت. مهندس شرکت آندور بود. خیلی شب‌ها، که دیر می‌شد و توی مهمانی و روی یک تخت غریبه خوابم می‌برد، مرا با آن ماشین به خانه رسانده بود.
مادرهایمان وقتی مادر من حامله بود هم‌دیگر را دیدند. مادرم هنوز نمی‌دانست، سرگیجه داشت و در یک پارک کوچک روی نیمکت نشسته بود. مادرت روی تاب نشسته بود و آرام به عقب و جلو تاب می‌خورد و تو بالای سرش اوج می‌گرفتی که متوجه زن بنگالی جوانی شد که ساری پوشیده و روی سرش شال شنگرف انداخته بود. مادرت مؤدبانه پرسید: «حال شما خوبست؟» به تو گفت که از تاب پایین بیایی و بعد تو و مادرت، مادر من را به طرف خانه همراهی کردید. در حین آن پیاده روی بود که مادر تو به فکرش رسید که ممکن است مادرم حامله باشد. فوری دوست شدند، و وقتی پدرهای‌مان سرکار بودند، روزهای‌شان را با هم می‌گذراندند. درباره‌ی زندگی‌شان درکلکته صحبت می‌کردند: از خانه زیبای مادرت در جواپور پارک که درخت ختمی و بوته‌های رز روی پشت بام غنچه می‌کرد و آپارتمان متوسط مادرم در مانیکتالا، بالای رستوران کل و کثیف پنجابی، که هفت نفر توی سه اتاق کوچک زندگی می‌کردند. احتمالاً در کلکته مناسبتی که هم‌دیگر را ببینند کم بود. مادرت به مدرسه راهبه‌ها رفته بود و دختر یکی از سرشناس‌ترین وکلا بود که پیپ می‌کشید، انگلوفیل و عضو باشگاه ساتردی بود. پدرِ مادر من کارمند اداره‌ی پست بود و مادرم قبل از این‌که به آمریکا بیاید نه سر میز غذا خورده بود، نه روی توالت فرنگی نشسته بود. در کمبریج که هر دو به یک اندازه تنها بودند، جای این تفاوت‌ها نبود. این‌جا با هم به سوپرمارکت می‌رفتند، از شوهرهایشان گله می‌کردند، روی اجاق شما یا اجاق ما آشپزی می‌کردند و وقتی غذا حاضر می‌شد آن‌ها را توی ظرف‌ها برای خانواده‌های خود تقسیم می‌کردند. با هم بافتنی می‌بافتند، و هرکدام از دل و دماغ می‌افتاد، آن یکی برنامه را عوض می‌کرد. وقتی من به دنیا آمدم، پدر و مادر تو تنها دوستی بودند که به بیمارستان آمدند. روی صندلی تو به من غذا می‌دادند، توی خیابان‌ها با کالسکه‌ی بزرگ قدیمی تو گردش می‌کردم.
درطول مهمانی، همان‌طور که پیش‌بینی شده بود، برف شروع شد، آن‌هایی که دیر کرده بودند با پالتوهای سفیدشده‌ی خیس رسیدند که مجبور شدیم به میله‌ی پرده‌ی حمام آویزان کنیم. سال‌ها مادرم تعریف می‌کرد که چطور وقتی مهمانی تمام شد پدرت با رفت و برگشت‌های بی پایانی مهمان‌ها را به خانه‌های‌شان رسانده بود، یک زوج را این همه راه به برین‌تری برده و گفته بود زحمتی نیست، که آخرین فرصت رانندگی اوست، بگذریم. روز قبل از رفتن‌تان، پدر و مادرت باز آمدند تا برای ما قابلمه و ماهی تابه و خرده‌ریز و پتو و ملافه و بسته‌های نصفه‌ی آرد و شکر و شیشه‌های شامپو بیاورند. ما همیشه وقتی از این چیزها صحبت می‌کردیم هنوز اسم مادرت روی‌شان بود. مادرم می‌گفت: «ماهی‌تابه پارول را بده.» یا «فکر کنم دیگر باید درجه‌ی توستر پارول را کم کنم.» مادرت کیسه‌های خرید پر از لباسی را هم آورد که فکر می‌کرد به درد من بخورد، لباس‌هایی که یک موقع مال تو بود. مادرم آن کیسه‌ها را کنار گذاشت و چندسال بعد که از میدان نیمان به خانه‌ای در شارون رفتیم، با خودمان بردیم، توی کمد اتاق من گذاشتیم تا اندازه‌ام شود. بیشترش لباس‌های زمستانی بود، چیزهایی که دیگر در هند به آن‌ها احتیاجی نداشتی. تی شرت‌های کلفت و یقه سه سانتی‌های سرمه‌ای و قهوه‌ای. این لباس‌ها به نظرم زشت می‌آمد و سعی کردم نپوشم ولی مادرم به جایش لباس نمی‌خرید. بنابراین مجبور بودم در روزهای بارانی پولیور و چکمه‌ی لاستیکی تو را بپوشم. یک زمستان مجبور شدم پالتوی تو را تنم کنم، به خاطر آن پالتو که ازش متنفر بودم از تو هم متنفر شده بودم. آبی و سیاه بود و آستر نارنجی داشت، یک نوار تزئینی زبر قهوه‌ای مایل به خاکستری هم دور کلاهش بود. هیچ‌وقت عادت نکردم که زیپ را از طرف راست ببندم و با سایر دخترهای کلاسم که کاپشن‌های بنفش و صورتی پف پفی می‌پوشیدند فرق کنم. وقتی از پدر و مادرم سؤال کردم که می‌شود برایم پالتوی نو بخرند گفتند نه. گفتند، پالتو پالتو است. من جداً می‌خواستم از دست این پالتو خلاص شوم. دلم می‌خواست گم شود. آرزو داشتم یکی از پسرهای توی کلاسم، که بیشترشان پالتوهای شبیه هم داشتند، وقتی که زنگ آخر حمله می‌کردیم که چیزهایمان را بپوشیم، از آن جالباسی گود و باریک کلاس، تصادفاً پالتوی من را بردارد. ولی مادرم فکر این را هم کرده بود و توی پالتو یک برچسب با اتو چسبانیده بود که اسم من رویش بود، این ابتکار را از نشریه «گود هاس کیپینگ»1 که مشترک بود،یاد گرفته بود.
روزی، پالتو را توی اتوبوس مدرسه جا گذاشتم، یک روز ملایم اواخر زمستان بود، پنجره‌ی اتوبوس باز و بالاپوش همه‌ی بچه‌ها روی صندلی‌ها افتاده بود. اتوبوس همیشگی را سوار نشده بودم، این اتوبوس مرا در محله‌ی معلم پیانویم خانم هنسی پیاده می‌کرد، وقتی اتوبوس نزدیک ایستگاه من رسید، بلند شدم، به جلو که رسیدم خانم راننده یادآوری کرد که از خیابان که رد می‌شوم مواظب باشم، اهرم را به عقب کشید و در را باز کرد و هوای دلپذیر را به داخل اتوبوس آورد. تقریباً داشتم پیاده می‌شدم، بدون پالتو، که یکی داد زد: «آی، هِما، این را یادت رفته!» من جا خوردم از کجا کسی اسم مرا بلد است، آن برچسبی را که اسمم رویش بود فراموش کرده بودم .
سال بعد پالتو برایم کوچک شد و در کمال خوشوقتی من، به خیریه بخشیدند. چیزهای دیگری که پدر و مادرت برای ما به ارث گذاشته بودند، توستر، ظروف سفالی و قابلمه و ماهی تابه‌ی تفلون هم به تدریج عوض شدند، تا جایی که دیگر چیزی درخانه نبود که ردی از شماها داشته باشد. سال‌ها خانواده‌هایمان هیچ تماسی نداشتند. دوستی ارزش همان انرژی را که پدر و مادرم صرف خویشاوندان می‌کردند، نداشت، از پست‌خانه بسته‌های اروگرام2 می‌خریدند و هر هفته وفادارانه می‌فرستادند و از من می‌خواستند ته نامه‌ها سه جمله را عیناً برای هر کدام از مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌هایم بنویسم. کم پیش می‌آمد پدر و مادرم از شما حرف بزنند و من خیال می‌کردم که توی ذهنشان بعید می‌دانند که به هم‌دیگر بربخوریم. شما به بمبئی رفته بودید، شهری که ازکلکته دور است و من و‌ پدر و مادرم هیچ‌وقت ندیده‌ایم. بنابراین دیگر نه شما‌ها را دیدیم، نه خبری داشتیم تا اولین روز سال 1981 که صبح خیلی زود پدرت زنگ زد که سال نو را تبریک بگوید و بگوید که در ماساچوست کار جدیدی گرفته و خانواده‌ی تو دارند برمی‌گردند. سؤال کرد که اگر ممکن است تا وقتی خانه پیدا کند، پیش ما بمانید. روزها بعداز آن پدر و مادرم غیر از این، از چیزی دیگری حرف نزدند. حیرت کرده بودند که چه خبر شده: آن موقعیت پدرت در شرکت لارسن و توبرو که آن‌همه خوب بود، به جایی نرسید؟ آیا مادرت دیگر تاب تحمل کثافت و گرمای هند را ندارد؟ آیا به این نتیجه رسیده‌اند که مدارس آن‌جا برای تو مناسب نیست؟ آن موقع‌ها با خارج کوتاه صحبت می‌کردند. پدر و مادرم گفتند البته که از آمدن خانواده‌ی شما خوشحال می‌شویم، و روی تقویم آشپزخانه روز آمدنتان را علامت زدند. از حرف‌های پدر و مادرم این‌طور دستگیرم شد که دلیل آمدنتان هرچه باشد یک جور تزلزل و ضعف است. پدر و مادرم به دوستانشان گفتند: باید بدانند که برگشتن به عقب غیر ممکن است و پدر و مادت را سرزنش کردند که از این‌جا مانده و از آن‌جا رانده شده‌اند. به نظرم منظور پدر و مادرم این بود که وقتی شما فرار کردید ما به عنوان مهاجر تا آخرش را تحمل کردیم، اگر ما هم از آن‌هایی بودیم که به هند برگشته بودند آن‌جا را هم تا آخرش تحمل می‌کردیم.
تا وقتی که برسید، فکر می‌کردم که پسری هشت یا نه ساله‌ای، ‌اندازه‌ی همان لباس‌هایی که برایم به ارث گذاشتی، انگار در طول زمان منجمد شده باشی، ولی تو دیگر دو برابر آن سن را داشتی، شانزده، و پدر و مادرم فکرکردند بهترین کار این‌است که تو به اتاق من بروی و من آن بالا در اتاق خواب‌شان روی تخت سفری بخوابم. پدر و مادرت توی اتاق مهمان می‌خوابیدند، ته راهرو. پدر و مادرم اغلب از دوستان‌شان که آخر هفته از نیوجرزی یا نیوهمپشایر می‌آمدند، پذیرایی می‌کردند، شام مفصلی می‌خوردند و تا دیر وقت درباره‌ی سیاست‌های هند صحبت می‌کردند. ولی مهمان‌ها همیشه تا شنبه بعدازظهر بیشتر نمی‌ماندند. من عادت کرده بودم که بچه‌ها توی کیسه‌ی خواب در اتاق من روی زمین بخوابند. چون تک فرزند بودم از این هم‌صحبت‌های گاه و بی‌گاه خوشم می‌آمد. ولی هیچ‌وقت از من نخواسته بودند که از تمام اتاقم صرف نظر کنم. از مادرم پرسیدم که چرا تخت سفری را به جای این‌که به من می‌دهد به تو نمی‌دهد.
پرسید: «کجا بگذاریم، ما که فقط سه اتاق خواب داریم.»
پیشنهاد کردم: «پایین توی اتاق نشیمن.»
مادرم گفت: «به نظر درست نمی‌آید، کوشیک باید قاعدتاً مرد شده باشد، احتیاج به خلوت خودش دارد.»
گفتم: «زیر زمین چی؟» به اتاق مطالعه‌ی کوچک پدرم فکر می‌کردم که در زیر زمین ساخته بود و سر تا سرش جاکتابی فلزی بود.
«هِما اصلاً با مهمان این‌جور رفتار نمی‌کنند، به‌خصوص این مهمان‌ها، دکتر چادهوری و پارول‌دی که وقتی تو به دنیا آمدی برای ما چه نعمتی بودند. ما را از بیمارستان با ماشین خودشان به خانه رساندند، برای یک هفته‌مان غذا آوردند. حالا نوبت ماست که به درد بخوریم.»
پرسیدم : «دکترچی است؟» فکر می‌کردم همیشه سلامت هستم، ولی از دکترها ترسی غیرمنطقی داشتم و فکر این که با کس دیگری درخانه زندگی کنم عصبی‌ام می‌کرد، انگار که حضور خشک و خالی، یکی از ما‌ها را مریض می‌کرد.
«دکتر طب نیست. منظورم Ph.D است.»
من یادآوری کردم: «بابا هم Ph.D دارد، کسی دکتر صدایش نمی‌کند»
«وقتی تازه با آن‌ها آشنا شده بودیم، دکتر چودهاری تنها کسی بود که Ph.D داشت . این‌طوری به او احترام می‌گذاشتیم.»
پرسیدم که شماها چه مدت پیش ما می‌مانید، یک یا دو هفته؟ مادرم نمی‌دانست، تمامش بستگی داشت تا کی جایی را پیدا می‌کنید و جا می‌فتید. فکر این‌که اتاقم را باید تحویل بدهم عصبانیم می‌کرد. احساساتم پیچیده بود چون تا همین چند وقت پیش، در کمال شرمساری، همیشه توی اتاق پدر و مادرم روی تخت سفری می‌خوابیدم نه در اتاقی که لباس‌ها و چیزهایم را می‌گذاشتم. مادرم نظریه‌ی خوابیدن بچه در یک اتاق تنها را رسم آمریکایی‌های سنگدل می‌دانست، بنابراین حتی وقتی جا هم داشتیم، رغبتی نداشت. به من گفته بود که تا وقتی عروسی کرده توی تخت پدر و مادرش می‌خوابیده که خیلی هم عادی بوده است. ولی من می‌دانستم که عادی نیست، و دوستان مدرسه‌ام هم جدا می‌خوابند و اگر می‌فهمیدند مسخره‌ام می‌کردند. تابستانی که می‌خواستم به مدرسه راهنمایی بروم پیله کردم که تنها بخوابم. اوایل در طول شب، مادرم مرتب به من سر می‌زد، انگار که نوزاد هستم و ممکن است نفسم یک‌دفعه بند بیاید، می‌پرسید که نمی‌ترسم و به یادم می‌آورد که خودش همان‌ جا آن‌طرف دیوار است. در واقع شب اول ترسیده بودم، سکوت مطلق اتاقم مرا ترسانده بود. ولی نمی‌خواستم بپذیرم. چیزی که بیشتر ازش می‌ترسیدم این بود که نتوانم خودم را نگه‌دارم، همان‌که قاعدتاً سه چهار سالگی یاد گرفته بودم. آخرش آسان شد، خیالم راحت بود که می‌توانم خودم را نگه‌دارم، خوابم می‌برد و صبح تنهایی بیدار می‌شدم و آفتاب مشرق که به اتاق پدر و مادرم نمی‌تابید چشمم را می‌زد.
خانه برای آمدن شما آماده شد. رویه‌ی نو برای کوسن‌های کاناپه‌ی اتاق نشیمن خریداری شد، نارنجی روشن روی رومبلی‌های توئید قهوه‌ای. گلدان‌ها و تزئینات دوباره مرتب شد، عکس مدرسه‌ام قاب شد و بالای بخاری آویزان شد. کارت‌های کریسمس که من و مادرم به ترتیبی که با پست رسیده بود دور و بر در ورودی چسبانده بودیم، برداشته شد. مادر و پدرم به یادآوردند که پدرت آدم خوش لباسی است و برای خودشان روب دوشامبر خریدند که صبح‌ها بپوشند. مال مادرم مخمل بود و مال پدرم مثل کت و شلوار اسموکینگ باشکوه بود. یک روز که از مدرسه آمدم دیدم روتختی سفید و صورتی‌ام با یک پتوی قهوه‌ای روشن عوض شده است. توی حمام حوله‌های نو برای تو و پدر و مادرت گذاشته بودیم، شیک تر از آن‌هایی که خودمان استفاده می‌کردیم و سایه‌های آبی خوشگل‌تری داشت. کمد من خلوت شده بود و چوب لباسی‌های خالی روی میله‌ی کمد بود. به من گفتند چند تا از کشوهایم را خالی کنم و من چیزهایی که می‌خواستم برداشتم مبادا مجبور باشم وقتی تو هستی وارد اتاق شوم. پیژامه و چندتا لباس برای مدرسه و کفش کتانی ژیمناستیکم را برداشتم. کتاب کتابخانه را هم که داشتم می‌خواندم برداشتم و بقیه را روی میز بغل تختم تلنبار کردم. می‌خواستم هر چه کمتر چیزهای من را ببینی، برای همین شیشه‌ی عطر آون و جعبه‌ی جواهراتم را که پر از زنجیرهای بدلی به هم گره خورده بود برداشتم. دفترچه‌ی خاطرات روزانهه‌ی قفل دارم را از کشوی میز تحریرم برداشتم گرچه از کریسمس که کادو گرفته بودم فقط دوبار نوشته بودم. کتابِ سال کلاس هفتم را که عکسم تویش بود و صفحه‌ی آخرش پر از یادداشت‌های مسخره‌بازی هم‌کلاسی‌هایم بود را هم برداشتم. مثل وقتی بود که تصمیم می‌گرفتم کدام‌یک از چیزهایم را برای سفر به هند بردارم، فقط این بار جایی نمی‌رفتم. بالاخره، چیزهایم را توی چمدانی ریختم که رویش پر از برچسب‌های مختلف رفت و برگشتم به نقاط مختلف دنیا بود ، کشیدم و به اتاق پدر و مادرم بردم.
با دقت به عکس‌های پدر و مادرت نگاه می‌کردم، چند عکس از مهمانی خداحافظی آن شب را در آلبوم چسبانده بودیم. پدرم با آن موهای سیخ سیاه براق برایم جالب بود. ژیله‌ی پشمی پوشیده و لبه‌ی آستینش را بالا زده بود، با نگرانی یک چیزی را بیرون از فریم عکس نشان می‌داد. پدر تو مثل همیشه کت و شلوار پوشیده و کراوات زده بود، صورت خوش‌قیافه‌ی عینکی‌اش را به یک طرف کج کرده بود و حرف می‌زد، برخلاف همه چشم‌های سبز داشت. فرق وسط مادرت صورت باریک او را مشخص‌تر کرده بود،دنباله‌ی ساری ابریشم طبیعی‌اش را مثل اشارپ دور شانه پیچیده بود. مادرم کنارش ایستاده بود، یک سر و گردن کوتاه‌تر و نامرتب تر، موهای پریشانش را پشت گوشش زده بود. هر دو صورتشان سرخ بود، روی گونه‌هایشان سرخ‌تر، انگار که شراب خورده باشند، در حالی که آن روزها فقط آب شیر و چای می‌خوردند، علاقه بین آن‌ها کاملاً مشخص بود. اثری از تو نبود، که من خیلی کنجکاو دیدنش بودم. کی می‌دانست که توی آن شلوغی کجا قایم شده بودی؟ من تصور می‌کردم که تو پشت میز تحریر گوشه‌ی اتاق پدر و مادرم نشسته‌ای و کتابی را که با خودت آورده‌ای می‌خوانی و منتظری مهمانی تمام شود.
یک شب پدرم به استقبال شما به فرودگاه رفت. من فردایش مدرسه داشتم. میز ناهارخوری از بعداز ظهر چیده شده بود. مادرم وقتی مهمانی می‌داد کارش همین بود، گرچه هیچ‌وقت وسط هفته چنین غذای مفصلی تهیه نمی‌دید. یک‌ساعت قبل از این‌که قرار بود برسید، فر را روشن کرد. یک ماهی تابه پر از روغن را داغ کرد و به سرخ کردن تکه‌های کلفت بادمجان مشغول شد که با دال سر سفره ببرد. وقتی پدرم تلفن کرد که بگوید که با وجودی‌که هواپیمای شما نشسته است، یکی از چمدان‌هایتان نرسیده، اتاق پر از دود شده بود. دیگر گرسنه شده بودم، ولی احساس می‌کردم که درست نیست که به مادرم بگویم در فر را باز کند و تمام ظرف‌ها را به خاطر من بیرون بیاورد. مادرم زیر روغن را خاموش کرد و من کنارش روی کاناپه پای تلویزیون نشستم که یک فیلم تماشا کنیم، چیزی درباره‌ی جنگ بین الملل دوم بود، که گروهی مرد خسته توی یک محوطه‌ی تاریک راه می‌رفتند. تنها چیز غربی که مادرم از صمیم قلب دوست داشت، سینمای یک دوره‌ی خاص بود. خودش هرگز دامن نمی‌پوشید به نظرش آبرومند نمی‌آمد ولی لباس‌های ادری هپبورن را صحنه به صحنه در هر فیلمی که می‌گفتی به یاد می‌آورد.
من کنارش خوابم برد.به خودم که آمدم دیدم تنها روی کاناپه ولو شده‌ام، تلویزیون خاموش است و آن‌طرف خانه پر از سر و صداست. بلند شدم صورتم داغ بود، دست و پایم گرفته و سنگین بود. همه‌ی شما توی اتاق ناهار خوری مشغول خوردن بودید، ظرف‌های غذا روی میز ردیف شده بود، و به‌علاوه به جای تنگ آب یک بطری ویسکی جانی واکر روی میز بود که فقط پدر و مادرت می‌خوردند و بین بشقاب‌هایشان گذاشته‌ بودند. مادرت آن‌جا بود، موهای لخت و تیره‌اش را تا شانه کوتاه کرده بود، تونیک و شلوار پوشیده بود، یک شال گردن ابریشمی دورگردنش گره زده بود، فقط بفهمی نفهمی شبیه زنی بود که در عکس‌ها دیده بودم. با آن ماتیک براق و پلک‌های رنگی کم‌تر از مادرم خسته به نظر می‌آمد. لاغر مانده بود، استخوان ترقوه‌اش به شکل با شکوهی بیرون زده بود، وزن میان سالی که دور هیکل مادرم را گرفته بود به او چیزی تحمیل نکرده بود. پدرت کم و بیش همان‌طور بود، هنوز خوش قیافه، بازهم کت و شلوار و کراوات پوشیده بود، سازشش با دهه‌ی جدید مدل تازه‌ی عینکش بود. تو مثل پدرت رنگ پریده بودی، چتری‌ات به یک طرف شانه شده بود، چشم‌هایت گیج اما حواست به همه چیز بود. انتظار نداشتم که خوش قیافه باشی. اصلاً انتظار نداشتم که به نظرم دل‌پذیر بیایی.
مادرت گفت: «خدای من، هِما، چه خانمی شده، ما را که به یاد نمی‌آوری، نه؟» به انگلیسی با من حرف زد، خوشایند و آرام با صدایی که آدم خوشش می‌آمد. «بیا، طفلکی، منتظر ما شدی، مادرت گفت که به خاطر ما گرسنه ماندی.»
نشستم، خجالت کشیده بودم که تو مرا دیده بودی که روی کاناپه خوابیده‌ام . گرچه شماها نصف دنیا را پرواز کرده بودید، من، با وجود چرتی که زده بودم، احساس خستگی می‌کردم. مادرم یک بشقاب غذا جلوی من گذاشت، ولی توجهش به تو بود و این که تو غذاهای بعدی را رد کره بودی.
تو به انگلیسی که ته لهجه‌ای داشت اما به غلیظی لهجهه‌ی پدر و مادرم نبود جواب دادی: «ما قبل از این‌که هواپیما بنشیند شام خوردیم.» صدایت کلفت شده بود، دیگر بچه نبودی.
مادرت گفت: «غذایی که در قسمت درجه یک می‌دهند فوق العاده است. شامپاین، شکلات، حتی خاویار. ولی من یک کم جا نگه‌داشتم شیبانی، آشپزی‌ات یادم بود.»
مادرم با نفس حبس شده فریاد زد: «درجه یک! چطور شد سر از آن‌جا درآوردید؟»
مادرت توضیح داد: «کادوی تولد چهل سالگی‌ام بود.» به پدرت نگاه کرد و لبخند زد: «‌یک بار در تمام زندگی، نه؟»
پدرت که از این ولخرجی سربلند بود گفت: «کسی چه می‌داند؟ شاید بد عادت شویم.»
پدر و مادرهایمان درباره‌ی رفقای کمبریج حرف زدند، پدر و مادر من به پدر و مادر تو از آدم‌هایی که نقل مکان کرده بودند، آن‌هایی که موفق شده بودند، از مجردهایی که ازدواج کرده بودند و بچه‌هایی که به دنیا آمده بودند، حرف زدند. از ریگان صحبت کردند که انتخابات را برده بود. و کارتر که شکست خورده بود. پدر و مادرت از رم گفتند که برای یک تور دو روزه توقف کرده بودید. مادرت از چشمه‌ها می‌گفت و سقف کلیسای سیستین که سه ساعت توی صف بودید تا ببینید. گفت: «یک عالم کلیسای قشنگ، کاری کرد که فقط به خاطر عبادت درآن کلیساها، دلم بخواهد کاتولیک شوم، هرکدام شبیه موزه.»
پدرت گفت: «آدم قبل از مردن باید پانتئون را ببیند.» و پدر و مادرم سر تکان دادند بدون این‌که بدانند پانتئون چی هست. من می‌دانستم، یعنی در واقع درکلاس لاتین وسط‌های درس رم بودیم، داشتم یک گزارش طولانی درباره‌ی هنر و معماری‌اش می‌نوشتم، تمام این‌ها را از روی مدخل‌های دائره المعارف و کتاب‌های دیگر کتابخانه‌ی مدرسه تهیه می‌کردم. پدر و مادرت از بمبئی و خانه‌ای که ترک کرده بودید گفتند، آپارتمانی در طبقه دهم با یک بالکن با منظره‌ی درخت‌های نخل و دریای عمان. مادرت گفت: «حیف شد که پیش ما نیامدید.» بعداً که در خلوت اتاق خواب شان بودند، مادرم به پدرم اشاره کرد که هیچ‌وقت دعوت نشده بودیم.
بعداز شام به من گفتند که خانه و جایی را که می‌خوابی به تو نشان بدهم. معمولاً من عاشق این کار بودم، احساس مالکیت مطبوعی بود که برای مهمان‌ها شرح بدهم که این کمد جاروهای دسته بلند است، آن حمام کوچک طبقه پایین است. اما حالا که بی‌حوصلگی تو را حس می‌کردم، برای چی باید طولش می‌دادم. به خاطر این‌که مرا با تو فرستاده بودند عصبی هم بودم. تا آن موقع پسرها را تحسین می‌کردم، پسرهای هم کلاسی‌ام که از حضور من بی اطلاع بودند. ولی نه کسی به بزرگی تو و نه کسی که به دنیای پدر و مادرم تعلق داشته باشد. تو بودی که مرا هدایت می‌کردی، به سرعت از پله‌ها بالا ‌رفتی، درها را باز می‌کردی، سرت را توی اتاق‌ها می کردی و به تمام این‌ها بی‌علاقه.
گفتم: «این اتاق من است،» و اصلاح کردم: «اتاق تو.»
بعد از این همه مدت ترس ، حالا در خفا می‌لرزیدم چون تو این‌جا می‌خوابیدی. فکر کردم که حضور من را در خودت فرو می‌بلعی، بدون این‌که من کاری بکنم، تو آمده‌ای که من را بشناسی و از من خوشت بیاید. توی اتاق به طرف پنجره راه افتادی، باز کردی، هوای سرد را به اتاق آوردی و توی تاریکی خم شدی.
پرسیدی: «هیچ‌وقت روی آن بام رفته‌ای؟» منتظرنشدی تا جواب بدهم، دیدم که از قاب پنجره بالا کشیدی و رفتی. من به طرف پنجره پریدم، وقتی به بیرون خم شدم، نمی‌توانستم ترا ببینم. خیال کردم روی توفال‌ها لیزخورده‌‌ای و توی بوته زار افتاده‌ای، انسانیتم مرا برای این حادثه شماتت کرد، چون تو که داشتی پر رویی می‌کردی، من
احمقانه تماشا می‌کردم. دادزدم: «خوبی؟» کار درست این بود که اسمت را صدا بزنم ولی راحت نبودم و اسمت را نبردم. بالاخره پیدایت شد، خودت را روی شیب تاق گاراژ نشاندی، و به چمن‌کاری زل زدی.
«چی پشت خانه است؟»
«جنگل، ولی نمی‌توانی آن‌جا بروی.»
«کی گفته؟»
«همه. پدر و مادرم و تمام معلم‌های مدرسه.»
«چرا؟»
«پارسال پسربچه‌ای توی جنگل گم شد. هنوز پیدا نشده، اسمش کَوِن مک گراث بود، دو کلاس از من پایین تر بود. دو هفته تمام فقط صدای هلیکوپتر و پارس سگ می‌آمد، دنبال ردی از او می‌گشتند.» تو به این اطلاعات واکنشی نشان ندادی. به جایش پرسیدی: «چرا مردم روبان زرد به صندوق‌های پستشان گره زده‌اند؟»
«به خاطر گروگان‌ها در ایران.»
گفتی: «شرط می‌بندم بیش‌تر آمریکایی‌ها تا قبل از این اسم ایران را هم نشنیده بودند.» با این حرف کاری کردی که هم برای وطن پرستی و هم به خاطر جهالت همسایه‌هایم احساس مسؤلیت کنم.
«آن چیه؟ طرف راست.»
«ست تاب بازی.»
از قرار این واژه‌ها اسباب تفریحت شد. به من نگاه کردی و لبخند زدی، البته نه محبت آمیز، انگار که این اصطلاح را از خودم ساخته بودم.
گفتی: «دلم برای هوای سرد تنگ شده بود، برای این سرما.» اشاره‌ای که کردی به یادم آورد که این‌ها برایت تازه نیست. «و برای برف، کی دوباره برف می‌آید؟»
«نمی‌دانم، امسال کریسمس برف نیامد.»
خودت را بالا کشیدی و به اتاق برگشتی، دل‌سرد. به خاطر کم‌بود اطلاعاتم ترسیده بودم. توی آینه‌ی قاب سفید من نگاهی به خودت انداختی، تقریباً از گردن به پایین دیده می‌شد.
پرسیدی: «توالت کجاست؟» دیگر از در بیرون رفته بودی.
آن شب که در اتاق پدر و مادرم روی تخت سفری دراز کشیده بودم صدای پدر و مادرم را که در تاریکی حرف می‌زدند می‌شنیدم، با وجودی که خیلی از نیمه شب گذشته بود، بیدار بیدار بودم. نگران بودم که مبادا تو هم صدایشان را بشنوی. تختی که رویش خوابیده بودی درست آن طرف دیوار بود و اگر می‌توانستم دستم را توی دیوار فرو کنم، به تو می‌رسید. پدر و مادرم در عین حال که از پدر و مادر تو خرده می‌گرفتند، مرعوبشان هم شده بودند، از این همه‌ تغییر حیرت زده بودند. مادرم گفت، بمبئی آن‌ها را بیشتر آمریکایی کرده تا کمبریج، چیزی که نه پیش‌بینی کرده بود و نه می‌فهمید. درمورد مادرت نشانه‌هایی هم بود، موهای کوتاهش، شلوارش، جانی واکری که او و پدرت بعد از این که شام هم تمام شد، با خودشان از اتاق ناهارخوری به اتاق نشیمن بردند و باز هم خوردند. در واقع فقط مادرم حرف می‌زد، پدرم گوش می‌کرد و گاه گاهی با خستگی موافقت می‌کرد. پدر و مادرم که هرگز پایشان به مشروب فروشی نرسیده بود، ممکن بود مجبور شوند یک بطری دیگر بخرند مادرم گفت، با آن وضعی که آن‌ها می‌خوردند، ته بطری تا فردا بالا می‌آید و اشاره کرد که مادرت شیک شده است، اصطلاحی تحقیر آمیز در فرهنگ لغوی مادرم، به معنی آسان گرفتن که خودش پرهیز می‌کرد. گفت: «با پول بلیط درجه یک دوازده نفر می‌توانند بلیط معمولی هواپیما بگیرند.» روز تولد مادرم می‌آمد و می‌رفت بدون این‌که پدرم با خبر شود. فقط من بودم که کارت درست می‌کردم و اول هر ماه جون به پدرم می‌دادم که با هم امضا کنیم. یک‌دفعه مادرم بلند شد، هوا را بو کرد. گفت: «بوی دود می‌آید.» پدرم پرسید یادش مانده که فر را خاموش کند. مادرم گفت که مطمئن است خاموش کرده است ولی از پدرم خواست برود و نگاهی بکند.
پدرم وقتی به تخت برگشت گفت: «بوی سیگار است، یک نفر توی حمام سیگار کشیده است.» مادرم گفت: «نمی‌دانستم دکتر چودهاری سیگاری است، باید برای‌شان زیر سیگاری بگذاریم؟»
صبح، شماها همگی قربانیان هواپیما گرفتگی، هنوز خواب بودید و با وجودی که چمدان‌هایتان راهرو را شلوغ کرده بود و مسواک‌هایتان کنار دست‌شویی تلمبار شده بود، به یاد آوردیم که شما به جای دیگری تعلق دارید. وقتی بعد از ظهر از مدرسه برگشتم هنوز خواب بودید و سرشام، صبحانه‌ی شما، همگی خورش کاری را که ما می‌خوردیم رد کردید، نان و کره و چای خواستید. چند روز اول این‌طور بود: شما وقتی بیدار می‌شدید که ما می‌خوابیدیم، وقتی می‌خوابیدید که ما بیدار بودیم. زیر یک سقف زندگی دو طرف کره زمین را می‌کردیم. در نتیجه، غیر از این که من توی اتاق خودم نمی‌خوابیدم، اوضاع خیلی عوض نشده بود. من آب پرتقال و یک پیاله کورن فلکس می‌خوردم و طبق معمول به ایستگاه اتوبوس می‌رفتم، با هیچ‌کس درباره‌ی آمدن شما‌ها حرف نمی‌زدم، تقریباً هیچ‌وقت جزئیات زندگی خانوادگی‌ام را برای دوستان آمریکایی‌ام فاش نمی‌کردم. وقتی بچه بودم، همیشه از روز تولدم وحشت داشتم، چون سر و کله‌ی ده – دوازده تا دختر بچه پیدا می‌شد تا نگاهی به طرز زندگی ما بیاندازند. نمی‌دانستم بگویم شماها کی هستید. فکر کردم «دوست خانوادگی.»
بعد یک روز از مدرسه که آمدم دیدم پدر و مادرت بیدارند، پاهایشان را ضربدری روی میز جلوی مبل گذاشته بودند و تمام کاناپه را گرفته بودند، جایی که من می‌نشستم و «دسته برادی» و «جزیره گلیگان» را تماشا می‌کردم. با مادرم حرف می‌زدند که توی صندلی راحتی با یک کاسه روی زانوش نشسته بود و سیب زمینی پوست می‌کند. مادرت ساری نایلونی مادرم را پوشیده بود، بنفش با خال‌های بزرگ و کوچک قرمز. از خبر گم شدن چمدان مادرت ناراحت بودند: قبلاً در رم بوده بعد توی پرواز ژوهانسبورگ گذاشته‌اند. یادم می‌آید که فکر کردم که آن ساری به مادر تو بیشتر می‌آید تا مادر من، پوست مادرت رنگ بنفش تند آن را بهتر نشان می‌داد. به من گفتند که تو بیرون توی حیاط هستی. من دنبال تو بیرون نرفتم. به جایش تمرین پیانو کردم. وقتی آمدی تو، دیگر تقریباً تاریک شده بود، چایی که تعارفت کردند قبول کردی اما من هنوز برای چای خوردن بچه بودم. پدر و مادرت هم چای خوردند، ولی ساعت که شش شد، طبق معمول هر شب، بطری جانی واکر روی میز جلوی مبل سبز شد. تو فقط با یک پلیور بیرون رفته بودی، دوربین گران‌قیمت پدرت از گردنت آویزان بود. صورتت آثار سرما را نشان می‌داد، چشم‌هایت می‌درخشید، لبه‌ی گوش‌هایت سرخ و پوستت از گرمای داخل، داغ شده بود.
گفتی: «آن پشت یک نهر است، توی جنگل.»
مادرم عصبی شد، بهت اخطار کرد که آن‌جا نروی، همان‌طور که مرتب به من اخطار می‌کرد، آن که شبی که آمدی هم من به تو گفته بودم، ولی پدر و مادرت طرف مادرم را نگرفتند. به جایش پرسیدند، عکس چی گرفتی.
جواب دادی: «هیچ.» و من شخصاً دریافتم این بود که هیچ چیز توجهت را جلب نکرده است. حومه برای تو و پدر و مادرت جدید بود. هر خاطره‌ای که از آمریکا داشتید از کمبریج بود که من به صورت نا مشخصی به خاطر می‌آوردم.
چای را برداشتی وبه طرف اتاق من ناپدید شدی، انگار که اتاق خودت باشد، فقط وقتی ظاهر شدی که برای شام صدایت کردند. سریع خوردی، بعد بدون حرف برگشتی طبقه‌ی بالا. پدر و مادرت بودند که از من تعریف می‌کردند، با من حرف می‌زدند و رفتارم را تحسین می‌کردند، پیانو زدنم را، هر کمکی که در خانه به مادرم می‌کردم . وقتی بعداز شام داشتم ساندویج ژانبون یا بوقلمون درست می‌کردم و توی پاکت کاغذی می‌گذاشتم که روز بعد به مدرسه ببرم، مادرت می‌گفت: «نگاه کن کوشیک، ببین هِما چه جوری ناهار خودش را درست می‌کند.» من هنوز خیلی بچه بودم، درحالی که تو، فقط سه سال بزرگتر از من، از چنگ پدر و مادرت فرار می‌کردی. با آن‌ها بحث نمی‌کردی و به نظر می‌رسید که خیلی هم با هم حرف نمی‌زنید. وقتی بیرون بودی، شنیدم که به مادرم می‌گفتند که چقدر از برگشتن ناراحتی. پدرت گفت: «وقتی می‌رفتیم عصبانی بود و حالا هم به خاطر اینکه دوباره برگشته‌ایم عصبانی است. ما حتی توی بمبئی کاری کردیم که یک نوجوان مدل آمریکایی بزرگ کنیم.»
من مشق‌هایم را سر میز ناهارخوری می‌نوشتم، نمی‌توانستم از میز تحریر اتاقم استفاده کنم. روی گزارش رم باستان کار می‌کردم، چیزی که تا شما برسید، برایم جالب بود و حالا، چون شماها آن‌جا رفته بودید، به نظر مسخره می‌آمد. آرزو می‌کردم که تنهایی روی آن کار کنم، ولی پدرت از آن‌طرف میز درباره‌ی جنبه‌های ساختمانی کلوسئوم با من حرف می‌زد. توضیحات مهندس راه و ساختمانی‌اش بالاتر از حد فهم من بود، به درد کار من هم نمی‌خورد ولی برای این‌که مؤدب باشم، گوش می‌دادم. نگران بودم مبادا بخواهد ببیند چیزهایی که گفته توی گزارشم نوشته‌ام، ولی اصلاً با این کار ناراحتم نکرد. توی کیفش گشت و کارت پستال‌هایی که خریده بود نشانم داد، و با وجودی‌که ربطی به گزارشم نداشت یک سکه دو لیری به من داد.
وقتی وخامت هواپیما گرفتگی شماها فروکش کرد با استیشن واگن پدرم به فروشگاه رفتیم. مادرت سینه‌بند می‌خواست. چیزی که نمی‌توانست از مادر خوش هیکل من قرض بگیرد. توی فروشگاه، پدرهای‌مان در محوطه‌ی گودی که نیمکت و گلدان‌های گل داشت، منتظر نشستند، به تو کمی پول دادند و اجازه دادند بروی و برای خودت بگردی، من هم با مادرهای‌مان به بخش لباس‌های زیر فروشگاه جوردن مارش رفتم. مادرت با کارت اعتباری که پدرت قبل از این‌که جدا شویم به او داده بود، ما را به آن‌طرف هدایت می‌کرد. ما معمولاً به فروشگاه سیرز می‌رفتیم. سر راه خرید سینه بند، دوتا دستکش چرمی سیاه و یک جفت پوتین خرید که تا زیر زانو زیپ می‌خورد، قبل از این‌که یک چیزی را از قفسه بردارد، اصلاً به قیمتش نگاه نمی‌کرد. در قسمت لباس زیر، خانم فروشنده به طرف من آمد. به مادرت که فکر می‌کرد من دخترش هستم گفت: «مدل‌های ورزشی خیلی خوشگلی داریم، درست مد روز.»
مادرم گفت: «وای نه، خیلی بچه است.»
مادرت گفت: «ولی نگاه کن، چه قشنگ است.» با انگشت مدلی را که خانم فروشنده با چوب لباسی گرفته بود، نشان داد، سفید توری با یک غنچه رز وسطش. هنوز پریود نشده بودم و برخلاف خیلی از دخترهای مدرسه، هنوز لباس زیر گل‌دار می‌پوشیدم. من را به طرف اتاق پرو بردند، پالتو و پلیورم را که درمی‌آوردم تا سینه بند را امتحان کنم مادرت خریدارانه نگاهم می‌کرد. رکاب‌هایش را درست کرد و قزن پشتش را انداخت. خودش هم چیزهایی را امتحان کرد، با بالاتنه‌ی لخت کنارم بود، بدون خجالت، ولی دیدن نوک سینه‌ی بزرگ و ارغوانی اش، آن آویز عجیب سینه‌اش، مرا شرمنده کرده بود، بوی تند نامشخصی که روی‌هم رفته ناخوشایند نبود از تیرگی موهای زیر بغلش می‌آمد. مادرت گفت: «عالی.» و انگشتش را زیر کش روی بدنم برد و اضافه کرد: «امیدوارم بدانی که یک روزی خیلی خوشگل می‌شوی.» با وجود اعتراض مادرم، مادرت اولین سینه بند مرا خرید، سه تا، اصرار کرد که این‌ها کادوست. وقتی بیرون می‌آمدیم، از پیشخان لوازم آرایش، یک ماتیک، یک شیشه عطر، و یک جعبه کرم‌های مختلف گران قیمت خرید که ضمانت می‌کردندکه پوست گردنش را سفت می‌کند و چشم‌هایش را درخشان، علاقه‌ای به محصولات آون که مادرم استفاده می‌کرد، نداشت. برای خریدی که از قسمت لوازم آرایش کرده بود، یک کیف قرمز بزرگ به او جایزه دادند، آن‌را به من داد، فکر کردبرای کتاب‌ها به دردم می‌خورد، و روز بعد آن را به مدرسه بردم.
بعداز یک هفته پدرت کار جدیدش را شروع کرد، توی یک شرکت مهندسی به فاصله 70 کیلومتری ما. اوایل پدرم زود از خواب بیدار می‌شد و قبل از این که به نورث ایسترن برای تدریس اقتصاد برود، او را پیاده می‌کرد. بعد پدرت یک آئودی دنده‌ای خرید. تو با مادرهای‌مان درخانه می‌ماندی. پدر و مادرت می‌خواستند صبر کنند تا خانه‌شان را بخرند و ببینند چه مدرسه‌ای باید بروی. من مبهوت بودم و حسود، نصف سال بدون مدرسه! برای این‌که دلم بیشتر بشکند، هیچ‌وقت از تو انتظار نداشتند که هیچ‌کاری توی خانه بکنی، بشقاب و لیوانت را توی سینک بگذاری، تختم را مرتب کنی، من از لای در مرتب توی اتاقم را نگاه می‌کردم، در به هم ریختگی مطلق بود، پتو روی زمین، لباس‌هایت روی میز تحریر سفیدم تلنبار. تو خرواری میوه می‌خوردی، یک خوشه کامل انگور، سیب تا هسته‌اش، کاری که مجذوبم می‌کرد. من آن موقع میوه‌ی تازه نمی‌خوردم، نسج و مزه‌ی تندش دلم را به‌هم می‌زد. تو از مزه یا بی‌مزگی میوه‌ها شکایت می‌کردی، ولی با همه‌ی این‌ها تهِ هر چه پدر و مادرم از استار مارکت می‌خریدند، بالا می‌آوردی. عصرها که به خانه می‌رسیدم می‌دیدم همان‌جای همیشگی کاناپه نشسته‌ای و پنجه‌های لاغر لختت را به لبه‌ی میز جلوی مبل قلاب کرده‌ای. کتاب‌های ایزاک آیساموف را می‌خواندی که از قفسه‌‌های پدرم از زیر زمین برداشته بودی. من از «دکتر هو» متنفر بودم، برنامه‌ای که دوست داشتی از تلویزیون ببینی.
تکلیفم را با تو نمی‌دانستم. چون تو درهند زندگی کرده بودی، من بیش‌تر ازطریق پدر و مادرم به تو مربوط می‌شدم تا خودم. درضمن تو شبیه اقوامم درکلکته نبودی، وقتی به دیدنشان می‌رفتم به نظر خیلی بی گناه و مطیع می‌آمدند، از من سؤال‌هایی درباره‌ی زندگی درآمریکا می‌کردند انگار این‌جا کره‌ی ماه است. با شنیدن هر جزئیاتی حیرت‌زده می‌شدند. تو اصلاً درباره‌ی من کنجکاو نبودی. یک روز یک دوست مدرسه‌ام مرا دعوت کرد که عصر شنبه برویم اپیزود پنج جنگ ستارگان را ببینیم. مادرم گفت که می‌توانم بروم ولی فقط به شرطی که تو را هم دعوت کند. اعتراض کردم، گفتم دوستم تو را نمی‌شناسد. با وجودی‌که از تو خوشم می‌آمد، نمی‌خواستم مجبور به توضیح شوم و به دوستم بگویم که توکی هستی و چرا درخانه‌ی ما زندگی می‌کنی.
مادرم گفت: «تو که می‌شناسی.»
من گله کردم که: «ولی حتی از من خوشش هم نمی‌آید.»
مادرم بدون این‌که منظور اصلی‌ حرفم را بفهمد، گفت: «البته که خوشش می‌آید،دارد خودش را تطبیق می‌دهد هِما. کاری که تو هیچ‌وقت مجبور نیستی بکنی.»
گفت‌وگو همان‌جا تمام شد، معلوم شد که علاقه‌ای به سینما نداری، اصلاً تا به حال هیچ‌کدام از «جنگ ستارگان»‌ها را ندیده‌ بودی.
یک روز دیدم پشت پیانوی من نشسته‌ای، باانگشت اشاره همین جوری به کلیدها می‌زدی، وقتی مرا دیدی بلندشدی و به کاناپه برگشتی.
پرسیدم: «از این‌جا متنفری؟»
گفتی: «زندگی در هند را دوست داشتم.» دستم را برایت رو نکردم. که هند برایم خسته کننده است، که مارمولک‌هایی را که غروب‌ها به دیوار می‌چسبند و توی چراغ مهتابی می‌روند و می‌آیند، یا آن سوسک‌های بزرگی را که وقتی حمام می‌کنم مرا نگاه می‌کنند، دوست ندارم. من از اظهار عقیده‌های خویشاوندانم جلوی روی خودم خوشم نمی‌آید، که من دست‌های خوش ترکیب مادرم را به ارث نبرده‌ام، که پوستم از بچگی‌ام سبزه‌تر شده است. تو انگار که فکرم را خوانده باشی اضافه کردی: «بمبئی اصلاً شبیه کلکته نیست.»
«نزدیک تاج محل است؟»
«نه.» به من با دقت نگاه کردی، انگار که برای اولین بار حضور من را کاملاً حس می‌کردی: «به عمرت نقشه ندیدی؟»
به فروشگاه که رفته بودیم، تو یک صفحه خریدی، چیزی از رولینگ استونز. جلدش سفید و یک چیزی مثل کیک رویش بود. به آن چند تا صفحه‌ای که من داشتم علاقه‌ای نداشتی، آبا، شوان، کسیدی، مجموعه‌ی دیسکویی که با پول توجیبی‌ام از تبلیغ تلویزیونی سفارش داده بودم. علاقه‌ای هم نداشتی که آلبومی را که خریده بودی روی گرامافون پلاستیکی اتاق من بگذاری. گنجه‌ای که پدرم گرامافون و ضبطش را نگه می‌داشت باز کردی. پدرم در مورد ضبط و استریواش به شدت سخت گیر بود. دست زدن به آن برای من ممنوع بود، حتی برای مادرم هم. استریو تنها ولخرجی زندگی‌اش بود. همه چیزش را خودش تمیز می‌کرد، صبح‌های شنبه قبل از این‌که به کلکسیون خواننده‌های هندی‌اش گوش بدهد با یک دستمال مخصوص همه‌جایش را گردگیری می‌کرد.
گفتم: «به آن دست نمی‌توانی بزنی.»
برگشتی، در گرامافون را برداشته بودی، صفحه می‌چرخید، دسته سوزن را با انگشت نگه‌داشتی. دیگر سعی نکردی دلخوری‌ات را پنهان کنی. گفتی: «من بلدم صفحه بگذارم.» و سوزن را ول کردی که روی صفحه بیفتد.
چقدر باید توی اتاق پر از خرده ریزهای دخترانه‌ی من خسته شده باشی. تمام روز چسبیدن به مادرهایمان که آشپزی می‌کردند و برنامه‌های آبکی تلویزیونی را می‌دیدند، باید دیوانه‌ات کرده باشد. گرچه در واقع مادر من بود که آشپزی می‌کرد. مادرت فقط کمک می‌کرد، گاهی یک چیزی پوست می‌کند یا خرد می‌کرد، دیگر مثل روزهایی که کمبریج بود علاقه‌ای به آشپزی نداشت. مادرت می‌گفت، زرین، آن «پارسی»پز افسانه‌ای که در بمبئی داشتید، لوسش کرده است، اما مرتب قول می‌داد که برایمان ترایفل انگلیسی درست کند، می‌گفت تنها چیزی است که اصرار دارد همیشه خودش درست کند، ولی عمل نمی‌کرد. مدام از مادرم ساری قرض می‌گرفت و به فروشگاه می‌رفت که برای خودش ژاکت و شلوار بخرد. چمدان گم شده هیچ‌وقت نرسید، و او با خونسردی قبول کرد، گفت که بهانه‌ای می‌شود که برای خودش چیزهای جدید بخرد. ولی پدرت به جای او مبارزه می‌کرد، یک سری تلفن‌های اعصاب خردکن به خط هوایی زد تا این‌که بالاخره موضوع را به حال خود رها کرد.
تا جایی که ممکن بود کم درخانه می‌ماندی، در آن هوای سرد توی جنگل و خیابان که تنها آدم پیاده‌ی آن نواحی بودی، قدم می‌زدی. یک دفعه وقتی توی اتوبوس مدرسه بودم و به خانه می‌آمدم، ترا شناختم و از این‌که این‌همه دور شده بودی جا خوردم. مادرم گفت: «کوشیک، این‌طور که همیشه بیرون پرسه می‌زنی مریض می‌شوی.» او مدام با تو بنگالی حرف می‌زد، با وجودی‌که تو یک‌ریز به انگلیسی جواب می‌دادی. ولی مادرت با سرماخوردگی پایین آمد، این را بهانه کرده بود که چندروز در بستر بماند. غذایی که مادرم برای بقیه‌ی ما درست کرده بود رد کرد، فقط کنسرو سوپ سبزی خواست. تو پیاده به مینی مارت دو کیلومتر آن‌طرف‌تر، رفتی، با خودت کنسرو سوپ سبزی و چند جلد مجله وگ و بازار هارپر آوردی. یک روز بعد از ظهر مادرم گفت: «برو از پارول ماشی بپرس چای می‌خواهد.» من به‌طرف اتاق مهمان طبقه‌ی بالا راه افتادم. توی راه دیدم به توالت احتیاج دارم. مادرت آن‌جا بود، عبوس، رب دوشامبر به خودش پیچیده، پا روی پا انداخته و روی لبه‌ی وان نشسته بود، سیگار می‌کشید.
داد زد: «اوه هِما!» نزدیک بود توی وان بیفتد، آن‌قدر یکه خورده بود که سیگار را روی سرویس‌های چینی له کرد نه توی زیر سیگاری استیلی که در گودی کف دستش گرفته بود و قاعدتاً باید با خودش از بمبئی آورده باشد.
گفتم: «ببخشید.» و برگشتم که بروم.
گفت: «نه، نه، خواهش می‌کنم، داشتم می‌رفتم.» دیدم که سیفون زد تا سیگار برود، توی دست‌شویی دهانش را آب کشید، و ماتیکش را تازه کرد، با یک کلینکس نمش را گرفت و بعد کلینکس به طرف سطل آشغال پرواز کرد. مادرم غیر از بیندی3 آرایش دیگری نمی‌کرد، و من به تشریفات آرایش کردن مادرت با دقت نگاه می‌کردم، چیزی که بیشتر تحت تأثیرم قرار می‌داد این بود که این‌همه زحمت می‌کشد آرایش ‌کند درحالی که مریض است و باید بیشتر وقت توی رختخواب بماند. بی این‌که پنهان کند، نگاه مشتاقانه‌ای به آینه کرد. به نظر همان یک کم ماتیک متانتی را که با ورود ناگهانی من از دست داده بود، به او برگرداند. من را که به عکس‌العملش نگاه می‌کردم غافلگیر کرد و لبخند زد. با سرزندگی گفت: «روزی یک سیگار که آدم را نمی‌کشد، می‌کشد؟» پنجره را باز کرد، عطری از کیف لوازم آرایشش درآورد توی هوا اسپری کرد. گفت: «راز کوچک‌مان، هِما؟» بیشتر توصیه بود تا سؤال. رفت، در را پشت سرش بست.
عصرها، گاهی با شما دنبال خانه می‌گشتیم. استیشن واگن را می‌بردیم، توی ماشین خوشگلی که پدرت خریده بود همه‌مان به راحتی جا نمی‌گرفتیم. پدرم رانندگی می‌کرد، مردد، در مناطقی که آشنا نبود که شمشادهایش کمی از مال ما بلندتر بود و خانه‌هایش یک کم بیشتر از هم فاصله داشت. پدر و مادرت اول در لکزینگتن و کنکورد دنبال خانه گشتند، چون مدرسه‌های آن‌جا عالی بود. بعضی خانه‌هایی که دیدیم خالی و بقیه در اشغال ساکنین فعلی با وسایلشان بود.
وقتی پدر و مادرت با کارمند آژانس مسکن راجع به قیمت صحبت می‌کردند، پدر و مادرم خودشان را کنار می‌کشیدند. ولی پول مانع کار نبود. وقتی به خانه ما برمی‌گشتیم پدر و مادرت نتیجه می‌گرفتند که مشکل خود خانه‌ها است، کمی نور، کوتاهی سقف، اتاق‌های ناراحت، برخلاف پدر و مادر من، آن‌‌ها در مورد طراحی اظهار نظر می‌کردند، یک چیز جدیدتر را ترجیح می‌دادند، وقتی اتفاقاً از جلوی یک ساختمان جعبه‌ای شکل سفید رد می‌شدیم که بیشه‌ای از درخت‌های بلند آن‌را پوشانده بود، به هیجان می‌آمدند. دنبال یک استخردار می‌گشتند، یا جایی داشته باشد که بتوان استخر ساخت. مادرت دلش برای شنا توی باشگاهش در بمبئی تنگ شده بود. یک بعدازظهر مادرت وقتی داشت بخش طبقه بندی ساختمان‌ها را در گلوب می‌خواند گفت: «منظره‌ی آب، باید دنبال همچنین چیزی بگردیم.» و این جستجو را باز هم محدودتر کرد. به خارج از سوامپکات و داکس‌بری رفتیم تا املاکی که مشرف به اقیانوس هستند و خانه‌هایی که در جنگل منظره‌ی دریاچه‌ی خصوصی دارند، ببینیم. پدر و مادرت برای خانه‌ای در بورلی تکانی به خودشان دادند ولی بعد از دومین باری که خانه را دیدند، از مزایده کنار کشیدند. مادرت می‌گفت که نقشه‌اش تنگ نظرانه است.
پدر و مادرم دیدگاه اسراف کار پدر و مادرت را توهین تلقی می‌کردند، از خانه متوسطی که داشتیم خجالت می‌کشیدند. گفتند: «چقدر باید این‌جا ناراحت باشید.» ولی پدر و مادرت هیچ‌وقت گلایه نمی‌کردند، مثل پدر و مادرم، شب‌ها، قبل از خواب. مادرم گفت: «فکر نمی‌کردم آن‌قدر طول بکشد.» چیزی نگذشته بود، تازه یک ماه شده بود. وقتی شما پیش ما بودید دیگر برای کس دیگری جا نبود. مادرم گفت: «خانواده‌ی داسگوپتاس می‌خواستند آخر هفته دیگر بیایند این‌جا ولی مجبور شدم بگویم نیایند.» بارها و بارها شنیدم که چقدر پدر و مادرت تغییر کرده‌اند، چقدر ما نا آگاهانه در خانه‌مان را به روی غریبه‌ها باز کرده‌ایم. گلایه‌‌ها درباره‌ی این بود که چطور مادرت بعداز شام جمع و جور نمی‌کند، چطور هر وقت دلش بخواهد تا لنگ ظهر می‌خوابد. مادرم گفت که پدرت چقدر آسان می‌گیرد، چقدر نگران مادرت است، همیشه می‌پرسد که نوشیدنی خنک می‌خواهد و وقتی سردش است از بالا برایش ژاکت می‌آورد.
مادرم گفت: «دلیل این که هنوز این‌جا هستند، اوست. او به کم‌تر از قصر رضایت نمی‌دهد.»
پدرم با زیرکی گفت: «کارآسانی نیست، شغل جدید، شیوه‌ی جدید زندگی، همه چیز از اول. حدس می‌زنم که او نمی‌خواسته از هند بیاید و دکتر سعی می‌کند این را جبران کند.»
«تو هیچ‌وقت چنین رفتاری را از من تحمل نمی‌کنی.»
پدرم گفت: «ببینم چه می‌شود.» رویش را از مادرم برگرداند و روتختی را زیرچانه‌اش جمع کرد. «برای ابد که نیست، به زودی می‌روند و بعد تمام زندگی ما مثل قبل عادی می‌شود.»
یک جایی درآن خانه‌ی تنگ، خطی بین دو خانواده کشیده شده بود. یک طرف زندگی بود که همیشه می‌کردیم، پدر و مادرم هر پنجشنبه شب مرا به استارمارکت می‌بردند و بعدش به من مک دانلد می‌دادند. هر یک‌شنبه من برای تست هجی درس می‌خواندم و بعد از اینکه برنامه‌ی «60 دقیقه» تمام می‌شد، پدرم از من سؤال می‌کرد. خانواده‌ی شما هم کارهای مستقلی را شروع کردند. گاهی پدرت از سر کار زود می‌آمد و مادرت را بیرون می‌برد، یا برای دیدن خانه یا برای خرید. مادرت آرام و به طور منظم شروع به خرید چیزهایی کرده بود که درخانه‌ی خودش احتیاج داشت، ملافه، پتو، بشقاب، لیوان، خرده ریز. با کیسه‌های خرید به خانه می‌آمدند، توی زیرزمین ما تلنبار می‌کردند، گاهی چیزهایی که خریده بودند به مادرم نشان می‌دادند، گاهی خودشان را به زحمت نمی‌انداختند. جمعه‌ها پدرت ما را برای شام بیرون می‌برد، به یکی از رستوران‌های متوسط بی‌خودی گران شهر. از این تغییر ذائقه خوششان می‌آمد. ذائقه‌ای که برای امثال استیک و سیب زمینی پخته به طور اسرارآمیزی به دست آورده بودند، در حالی‌که پدر و مادرم این ذائقه را نداشتند. بیرون رفتن برای این بود که مادرم یک نفسی بکشد ولی او باز هم غرغر می‌کرد.
من تنها کسی بودم که به ماندنتان پیش خودمان اهمیتی نمی‌دادم. به روش ساکت پیچیده‌ی خودم به دوست داشتنت ادامه می‌دادم. فقط به این راضی بودم که هر روز تو را ببینم. و پدر و مادرت را دوست داشتم، به خصوص مادرت را، توجهی که او به من داشت تقریباً جبران بی توجهی تو را می‌کرد. یک روز پدرت عکس‌های اقامتتان در رم را ظاهر کرد. من از دیدن عکس‌ها لذت می‌بردم با احتیاط لبه‌هایشان را گرفته بودم. تقریباً تمام عکس‌ها از تو و مادرت بود، در پیاتزاها ژست گرفته یا لبه‌ی چشمه‌ها نشسته بودید. دو عکس هم از ستون تراجان بود، تقریباً شبیه هم . پدرت یکی از عکس‌ها را به من داد و گفت: «برای گزارشت بردار. معلمت را تحت تأثیر قرار می‌دهد.»
«ولی من که آنجا نبودم.»
«مهم نیست، بگو عمویت رم بوده و یک عکس برایت آورده.»
تو درعکس بودی، یک طرف ایستاده. پایین را نگاه می‌کردی، لبه‌ی کلاه صورتت را پوشانده بود، می‌توانستی هرکس دیگری باشی، یکی از آن‌همه توریستی که در عکس می‌گذشتند. ولی تو که آن‌جا بودی اذیتم می‌کرد حضور تو تهدیدی برای بر ملا شدن کشش مرموزی بود که حس می‌کردم و هنوز امید داشتم که یک جوری اقرار ‌شود. تو در نهایت موفقیت تمام عشق‌هایی که در مدرسه توی دلم نگه‌داشته بودم، از بین برده بودی. آن‌قدر که فقط دلم می‌خواست خانه باشم و از بعداز ظهر تا شب در سر راه هم سبز شویم، حالا چه به خودت زحمتی بدهی که سر میز شام نگاهی به من بیندازی، چه زحمت ندهی. ساعت‌های طولانی مختص این بود که روی تخت سفری در اتاق پدر و مادرم دراز بکشم و مجسم کنم که مرا می‌بوسی. خیلی بچه بودم، بی تجربه‌تر از آن‌که بتوانم از بعد از آن هم تصوری داشته باشم. عکس را قبول کردم و به گزارشم چسباندم، ولی قبلش آن قسمتی را که تو بودی بریدم. آن تکه را نگه‌داشتم، لای صفحات دفتر خاطراتم قایم کردم و برای سال‌ها قفل کردم.
از وقتی رسیده بودید آرزویت برای برف برآورده نشده بود. ریزه‌های سفیدی گاه گاهی باریده بود ولی چیزی روی زمین نمی‌نشست. بعد، یک روز برف شروع به باریدن کرد. اول خوب قابل دیده نمی‌شد، همین‌طور که عصر می‌شد، شدت می‌گرفت. وقتی با اتوبوس مدرسه به خانه می‌آمدم 2-3 سانت روی خیابان نشسته بود، توفان خطرناکی نبود، ولی آن‌قدری بود که یک‌نواختی زمستان را از بین ببرد. مادرم که آن شب روحیه‌ی بشاشی داشت، تصمیم گرفت یک قابلمه بزرگ خیچوری بپزد، غذایی که هروقت باران می‌آمد می‌پخت، و برای تنوع مادرت هم اصرار کرد که کمک کند، ایستاده در آشپزخانه، سیب زمینی و گل کلم سرخ می‌کرد، تکه‌های کره را در ماهی تابه ذوب می‌کرد که گی درست کند. هم‌چنین تصمیم گرفت که بالاخره به وعده‌ی قدیمی‌اش وفا کند و ترایفل درست کند، و وقتی مادرم گفت که تخم مرغ به اندازه کافی نیست، پدرت رفت بیرون تا تخم مرغ و بقیه موادی را که مادرت خواسته بود، بخرد. مادرت که داشت شیر داغ را با تخم مرغ‌ها روی اجاق هم می‌زد،گفت: «تا نصفه شب هم حاضر نمی‌شود.» به من اجازه می‌داد که وقتی خسته می‌شود برایش هم بزنم. «اقلاً باید 4 ساعت بماند تا خودش را بگیرد.»
تو گفتی: «بعد می‌توانیم سرصبحانه بخوریم.» و یک تکه از کیکی که مادرت بریده بود کندی و توی دهنت چپاندی. تو به ندرت پایت را توی آشپزخانه می‌گذاشتی، ولی آن شب آن‌جا می‌پلکیدی، از وعده‌ی ترایفل هیجان زده بودی، فهمیدم که خیلی دوست داری اما من هیچ‌وقت نچشیده بودم.
بعداز شام همگی به طرف اتاق نشیمن یورش بردیم، اخبار هوا را نگاه کردیم که از ادامهه‌ی بارش برف می‌گفت، و از این که روز بعد مدرسه‌ی من تعطیل و کلاس‌های پدرم لغو شده، به هیجان آمدیم. مادرت به پدرت گفت: «تو هم فردا را تعطیل کن.» و در کمال تعجب همه، او هم موافقت کرد.
پدرت گفت: «یاد زمستانی که برمی‌گشتیم افتادم.» پدر و مادرت داشتند به جانی واکرشان لب می‌زدند، و آن شب، گرچه مادرم بازهم قبول نکرد، پدرم موافقت کرد که با آن‌ها بنشیند و لبی تر کند. پدرت به طرف مادر و پدر من برگشت و ادامه داد: «آن مهمانی که شما برایمان گرفتید، یادتان می‌آید؟»
مادرم گفت: «هفت سال پیش، چه روزگاری بود.» گفتند که من و تو چقدر کوچک بودیم و چقدر همه‌شان جوان‌تر بودند.
مادرت به یاد آورد: «چه شب خوبی بود.» در صدایش غمی بود که به نظر همه با او شریک بودند. «چقدر همه چیز فرق می‌کرد.»
صبح قندیل‌های یخ از پنجره‌های‌مان آویزان شده بود و سی سانت برف همه جا را پوشانده بود. ترایفل، که شب قبل خسته‌تر از آن بودیم که برایش صبر کنیم، با نان و کره و چای روی میز صبحانه ظاهر شد. آن چیزی نبود که انتظار داشتم، مخلوط داغی که روی اجاق نوبتی هم زده بودیم، حالا سرد و لرزان شده بود، ولی تو پیاله پشت پیاله با ولع می‌خوردی، بالاخره مادرت از جلوی دستت برداشت، می‌ترسید مبادا دل درد بگیری. بعد از صبحانه پدرهای‌مان به نوبت راه ورودی خانه را پارو کردند. وقتی باد خوابید، به من اجازه دادند که بیرون بروم. معمولاً تنهایی آدم برفی درست می‌کردم، لاغر مردنی و یک‌وری. وقتی هویج می‌خواستم، پدر و مادرم غرغر می‌کردند که اسراف است. ولی این بار تو هم آمدی، برف را با دست لخت بدون دستکش لمس می‌کردی، با دقت نگاه می‌کردی، برای اولین بار از وقتی رسیده بودید، خوشحال بودی. کمی از برف را گلوله و به طرف من پرت کردی، من جا خالی دادم و یکی به طرفت پرت کردم، به پایت خورد، حواسم بود که دوربین به گردنت آویزان است.
دست‌هایت را بالا بردی و گفتی: «تسلیم.» به چمن‌کاری‌های ما که برف حسابی قیافه‌اش را عوض کرده بود، نگاه کردی و گفتی: «زیباست.» گرچه تغییر هوا دست من نبود، احساس سربلندی می‌کردم. تو به طرف جنگل راه افتادی و من دو دل بودم. گفتی چیزی آن‌جا هست که می‌خواهی نشانم بدهی. در آن روز روشن با آسمانی آبی و برفی که همه‌جا را گرفته بود و شاخه‌های لخت درختان که چیز چندانی را پنهان نمی‌کرد، من به آن پسربچه ای که آن‌جا گم شد و هیچ‌وقت هم پیدا نشد فکر نکردم. هر از گاهی می‌ایستادی و با دوربینت روی چیزی فوکوس می‌کردی، اصلاً از من نخواستی که ژست بگیرم. راه زیادی رفتیم تا جایی که دیگر صدای پارو کردن را نمی‌شنیدم، دیگر خانه‌مان را نمی‌دیدم. اول نفهمیدم چکار می‌کنی، زانو زده بودی و برف‌ها را کنار می‌زدی. زیرش یک جور سنگ بود. بعد دیدم که سنگ قبر است. یک ردیف سنگ قبر کشف کردی، بی‌جان روی زمین. به تو کمک کردم، از خاک درآوردنِ به خاک سپردگان، اول با دست‌هایم که دستکش چهار انگشتی پوش بود و بعد با همه‌ی دست و بازویم. سنگ‌ها متعلق به خانواده‌ای شش نفره به نام سایموندز بود. گفتی: «همه با هم این‌جا هستند، مادر، پدر و چهار بچه.»
«اصلاً از وجودش خبر نداشتم.»
«بعید می‌دانم کسی خبر داشته باشد. اولین بار که پیدایش کردم زیر برگ‌ها مدفون بود، آخرین‌شان «اِما» سال 1923 مرده است.»
سر تکان دادم، از تشابه اسمی‌اش با خودم ناراحت شده بودم، از خودم می‌پرسیدم اگر برای تو پیش بیاید چی.
«کاش هندو نبودیم، چون مادرم یک جایی دفن می‌شد. ولی او از ما قول گرفته که خاکسترش را توی اقیانوس اطلس بپاشیم.»
به تو نگاه کردم، گیج شده بودم، بنابراین ادامه دادی، توضیح دادی که توی سینه‌اش غده‌ی سرطانی هست، به بقیه‌ی بدنش پخش شده. به خاطر همین از هند آمده‌اید. نه صرفاً برای درمان، بیشتر به‌خاطر تنها بودن. توی هند همه می‌دانستند که دارد می‌میرد، و اگر خواه نا خواه آن‌جا می‌ماندید، دوستان و اقوام در آن آپارتمان خوشگل کنار دریا، دورش جمع می‌شدند تا او را از چیزی محافظت کنند که مادرت نمی‌توانست از دستش خلاص شود. مادرت نمی‌خواست لطف آن‌ها خفه‌اش کند. نمی‌خواست پدر و مادرش شاهد تحلیل رفتنش باشند، از پدرت خواسته بود که او را به آمریکا برگرداند. «دکتر جدیدی را در بیمارستان عمومی ماساچوست دیده است، همان‌جایی که پدرم اغلب او را می‌برد، ولی می‌گوید که می‌روند خانه ببینند. در بهار یک جراحی دارد، فقط برای این‌که کمی بیشتر زنده بماند. دلش نمی‌خواهد کسی این‌جا بفهمد، تا وقتی که به آخرش نرسیده، نمی‌خواهد.»
این اطلاعات بین ما گذشت، به همان اندازه که به من سیلی می‌زدی شوکه‌ام کرد و شروع به گریه کردم. اول اشک‌ها بی‌صدا روی صورت یخ کرده‌ام ریخت و لیز خورد، ولی بعد هق‌هق کردم، جلوی تو زشت شدم، توی سرما دماغم سرازیر شد، چشم‌هایم قرمز شده بود. ایستادم، با آن دستکش‌های چهارانگشتی زیر استخوان گونه می‌کشیدم تا اشک‌ها را پاک کنم، از نمایش رقت‌انگیزی که شاهدش بودی خجالت می‌کشیدم، گرچه هیچ‌وقت در زندگی‌ات عکسی از من نگرفته بودی، ترسیده بودم مبادا دوربین را برداری و با این ریخت مرا گیر بیندازی. البته، کاری نکردی، چیزی نگفتی، به اندازه‌ی کافی گفته بودی. همان‌جا که بودی ماندی، به سنگ قبر «اما سایموندز» نگاه می‌کردی، و بالاخره من که آرام شدم، به طرف خانه‌ی ما برگشتی. من در مسیری که تو کشف کرده بودی دنبالت می‌آمدم، بعد جدا شدیم، هیچ‌کدام از ما با دیگری راحت نبود، تو جلوی خانه را پارو کردی، من به خانه رفتم که یک حمام داغ بگیرم، به نظر مادرهای‌مان صورتم از سرما پف کرده و قرمز شده بود. شاید فکر کرده بودی که برای تو گریه می کنم، یا برای مادرت، ولی نه. آن روز خیلی بچه بودم که احساس غم یا هم‌دردی کنم. من فقط از این که زنی در حال مرگ در خانه‌مان بود وحشتناک ترسیده بودم. یادم می‌آمد که کنار مادرت ایستاده بودم، توی اتاق پرو هر دو با بالاتنه‌ی لخت، و من اولین سینه بندم را امتحان می‌کردم. از این همه نزدیکی به بیماری او مضطرب شده بودم. از دستت عصبانی بودم که به من گفته بودی، و به من نگفته بودی، در آن واحد احساس سنگینی مسؤلیت و بی وفایی می‌کردم، دوباره از تو متنفر شده بودم.
دو هفته بعد، دیگر رفته بودید. پدر و مادرت خانه‌ای در ساحل شمالی خریدند که یک آرشیتکت معروف ماساچوست طراحی کرده بود. یک بام عالی کاملاً مسطح داشت و تمام دیوار‌ها شیشه‌ای بود. اتاق‌های طبقه‌ی بالا در راهرویی که مثل بالکن مشرف به اتاق نشیمن بود، ردیف شده بود، سقف اتاق نشیمن با شش متر ارتفاع سر به فلک کشیده بود. منظره‌ی آب نداشت ولی برای شنای مادرت استخر داشت، درست همان‌طور که خواسته بود. شب اولی که آن‌جا بودید، مادرم بدون این که بفهمد چه لطفی کرده است، برایتان غذا آورد تا مادرت آشپزی نکند. خانه و وسایل را تحسین کردیم، صدا در خانه‌ی خالی که به زودی پر از بیماری و غصه می‌شد می‌پیچید. یک اتاق با نورگیر سقفی داشت، مادرت به ما گفت که برنامه‌اش این‌است که تختش را زیر آن بگذارد. تمام این‌ها فقط برای دو سال خوشایند بود. وقتی بالاخره پدر و مادرم با خبر شدند و به بیمارستانی که مادرت داشت می‌مرد، رفتند، من هیچ‌چیز درباره‌ی آن‌چه به من گفته بودی فاش نکردم، به عبارتی وفادار مانده بودم. تا آن موقع پدر و مادرهای‌مان دیگر فقط آشناهای هم‌دیگر بودند، بعد از چند هفته صمیمیت اجباری، هر کدام به راه خود رفته بودند. مادرت قول داده بود که تابستان برای شنا در استخر دعوتمان کند، ولی همین‌طور که سریع‌تر از پیش بینی دکترها، حالش وخیم‌تر می‌شد، پدر و مادرت در را به روی خودشان بستند و کماکان در باره‌ی بیماری‌اش سکوت کردند، گاه گاهی سراغ سرگرمی رفتند. برای مدتی پدر و مادرم احساس سر سنگینی می‌کردند. قبل از این که بخوابند می‌گفتند: «بعد از این همه کاری که برایشان کردیم.» ولی من دیگر به اتاق خودم برگشته بودم، آن طرف دیوار، توی تختی که تو قبلاً خوابیده بودی، دیگر صدایشان را نمی شنیدم.
نیویورکر می 2006
——————————————-
پانویس:
Good Housekeeping-1
Aerogram-2
Bindi-3

نویسنده: جومپا لاهیری (Jhumpa Lahiri)
مترجم: مهرشید متولی

قیل و قال روی درخت

– زودباش!
پدر، که دیگر خسته شده‌بود، فکر کرد دیگر وقتش است همگی زمین بازی را ترک کنند.
یک‌هفته پیش، در پارک، اتفاقی یک دوست هندی‌شان را دیده بودند، یک دکتر، که از بی‌احترامی و بی‌‌انضباطی بچه‌های پدر شوکه شده‌بود. دومین دوقلوی هفت ساله، همان که کلاه ایندیانا جونزی سرش گذاشته بود به دکتر گفته‌بود، «تو چی هستی؟ یه احمق؟»
پدر مجبور به عذرخواهی شده‌بود. دوست از پدر پرسیده‌بود : «آن‌ها با همه همین‌طور حرف می‌زنند؟ می‌دانم که ما حالا این جا زندگی می‌کنیم، اما تو اجازه داده‌ای که آن‌ها کاملا غربی شوند، به بدترین شکل!»
پدر بعداً در خانه توضیح داده بود که هیچ دوست انگلیسی به خودش اجازه نمی‌دهد که چنین چیزهایی به او بگوید.
بچه جواب داده بود : «مشکل اینه که اون صورتش قهوه‌ایه»
پدر، که از آن موقع عصبانی و آشفته بود، فکر کرده‌بود که باید کمی از او حساب ببرند.
با صدایی که به نظر خودش تیزبین بود می‌گوید : «می‌رویم!»
توپ پلاستیکی آبی را برمی‌دارد و با گام‌هایی بلند از زمین بازی خارج می‌شود و به پارک می‌رود. دو قلوهای هفت ساله یکدیگر را با چوب می‌زدند و بچه دو ساله از روی چرخونک پرت شده و پایش خراشیده‌شده‌بود.
هنوز داشتند پریمرز هیل را به طرف کافه‌ای در سمتی دیگر طی می کردند. بچه‌ها نوشیدنی می خواستند، خودش قهوه. در دنیای آدم بزرگ‌ها چه راه بهتری غیر از این برای گذراندن صبح جمعه وجود داشت؟
تعجب کرده‌بود که می‌دید سه پسرش بدون شکایت دنبالش راه افتاده‌اند. دوستش باید آن‌جا می‌بود تا شاهد آن فرمان‌برداری بی‌چون و چرا باشد. همسر آینده‌اش به یکی از آشنایان برخورده‌بود و می‌توانست او را ببیند که هنوز سرگرم گپ زدن کنار تاب است. تا آن موقع یک‌بار دیگر هم مزاحم شده‌بود. چرا هر وقت که بیش‌تر از همیشه می‌خواست با او حرف بزند او سرش گرم کس دیگری بود؟
بیرون زمین بازی، در پارک وسیع، با تپه‌هایی که در برابرش نشسته بودند و آسمان فراسویش، احساس کرد مدت زیادی با چشمان بسته حرکت می‌کند و همه را برای این‌که کمتر فکر کند، پشت سر می‌گذارد. سال‌ها قبل از این که بچه‌هایش به‌دنیا بیایند، به نظر می‌رسید که یک‌شنبه‌هایش را هدر می‌داد. حالا جای ژست‌ها، رفتارها، عادت‌ها، و بدتر از همه، احساس زمان نامحدود، نوعی اغتشاش نابود کننده و تقلایی در ذهنش تا دریابد چه باید بکند و با چه کسی باید باشد تا دیگران را راضی کند، جایگزین شده‌بود.
به‌هرحال تا بالای تپه نرفت، آن‌جا ایستاد و توپ را در مقابلش نگه داشت. گفت : «هی نگاه کنین! توجه کنین!»
اگر پدرها یک توپ را در حالی‌که پسرهای‌شان عقب می‌ایستند و فریاد می‌زنند، «آآآآآ، تا نزدیگ ابرها رفت! چه‌طور این‌کارو کردی، پدر!» به هوا شوت نکنند، پس به چه دردی می‌خورند؟
وقتی پسرها بعد از این نمایش، توپ را برمی‌داشتند و سعی می‌کردند مثل پدر شوت کنند، لذت می‌برد. هفت ساله‌ها، چند خیابان آن‌طرف‌تر با مادرشان زندگی می‌کردند ولی برای آخر هفته پیش او می‌آمدند. آن‌ها شروع کرده بودند به تقلید از خیلی کارهایی که او می‌کرد، به بعضی از کارهایشان افتخار می‌کرد، حتی آن‌هایی که مسخره و نامربوط بودند، مثل عینک آفتابی زدن هنگام بعدازظهر. وقتی با هم بیرون می‌رفتند به بلو برادرز (مجموعه تلوزیونی) شبیه بودند. حتی پسر دو ساله هم شروع کرده بود به کپی کردن حرف زدن آهسته و بی‌حال و افتادن روی کاناپه و روزنامه خواندنش. انگار میان جماعتی از کاریکاتوریست‌های کینه‌توز محاصره شده‌باشد.
پدر توپ را جلوی پایش انداخت اما بد شوت کرد. پسر دو ساله گفت : «بالاتر پدر! بالا، بالا، آسمون!»
پسر دوساله موهای بلند طلایی داشت، که مادرش در حالی‌که او خواب بود با چراغ قوه و قیچی بالای تخت‌خواب‌اش آمده و آن‌را نامرتب کوتاه کرده‌بود. پسر جوراب‌های کلفت پرزدار، تی‌شرت و کفش پوشیده بود و نگذاشته بود شلوار پایش کنند. پدر دلش نیامده‌بود وادارش کند.
پدر آهسته دوید و توپ را برداشت. تمام توجه آن‌ها را در حالی که هنوز توپ در دست داشت به خود جلب کرد و فریاد زد : «گیگز، اسکولز، بکام، بابا، بابا، بابا، رفت تو!» و قبل لز اینکه سر بخورد و در لجن‌ها بیفتد تا آن‌جا که می‌توانست محکم و دور شوت کرد.
سکوتی همگانی، حاکی از گیجی و ناباوری، که نمی‌خواهی هرگز تمام شود، بسیار نایاب، همه‌شان را فراگرفت. بزرگترین دو قلو نشست و چمدان کوچکی که در آن تفنگ‌ها، کتاب‌هایی که نوشته‌بود و عکسی از امپایراستیت در آن نگه می‌داشت را باز کرد. دوربین دو چشمی جدیدش را از طرف اشتباه به چشم گذاشت و به درخت نگاه کرد.
گفت : «خیلی، خیلی، دوره، نزدیک بهشت، بیا ببین.»
پدر زانو زد و عینکش را برداشت، تا آن زمان هم داشت به جایی که توپ، مثل یک تاج سرگردان در آشیانه‌ای از شاخه‌های نسبتاً کوچک در نوک درختی، نه چندان دور از ورودی زمین بازی، نشسته بود، نگاه می‌کرد.
پسر دو ساله گفت : «گیر کرده»
پدر گفت : «مرده‌شورشو ببرن»
پسر دوساله تکرار کرد : «مرده‌شور، مرده‌شور»
پدر نگاهی به زمین بازی انداخت، همسر آینده‌اش هنوز از زمین بیرون نیامده‌بود. پدر گفت : «چیز پرت کنید» یکی از پسرهای بزرگتر یک برگ برداشت و بالا انداخت و برگ پشت سرش فرو آمد. پدر گفت : «آقایون چیزهای سفت! بیاین! با هم می‌تونیم این کارو انجام بدیم!»
دوقلوها که چنین بحرانی هیجان‌زده‌اشان کرده‌بود شروع کردند به جمع کردن سنگ و شاه‌بلوط. پدر هم همین کار را کرد. کوچک‌ترین پسر بالا و پایین می‌پرید و پوست درخت پرت می‌کرد. بزودی هوا پر شد از تگرگی از اشیای سفت. یکی از آن‌ها به یک سگ خورد و یکی دیگر به پای بچه‌ای که با دوچرخه رد می‌شد. پدر تفنگ فلزی یکی از دو قلوها را برداشت و آن‌را وحشیانه به طرف درخت پرتاب کرد.
پسر با سرزنش گفت : «الان می‌شکنی‌ش، همین‌ دیروز خریدمش»
پدر شروع کرد به بیرون رفتن از پارک پسر داد زد : «کجا می‌ری؟»
پدر جواب داد : «نمی‌خوام تمام روز این جا پرسه بزنم. همین الان قهوه می‌خوام!»
او توپ ارزان قیمت را رها می‌کرد، در صورت نیاز سر راه خانه یکی دیگر می‌خرید. با وجود این آیا او می‌خواست در نظر پسرهایش از آن نوع آدم هایی باشد که توپ را بالای درخت شوت می‌کنند و بعد راه‌شان را می‌کشند و می‌روند؟ بعدش می‌خواست چه‌کار کند؟ اسکناس‌های بیست پوندی را روی زمین بیاندازد و آن‌ها را همان‌جا رها کند، چون به خودش زحمت نمی‌دهد دولا شود؟
همسر آینده‌اش که از روی زمین بازی بیرون آمده‌بود، گفت : «چه‌کار می‌کنین؟» کوچک‌ترین پسر را بلند کرد و چشم‌هایش را بوسید و گفت : «بابا دیگه چه‌کار کرده؟»
دوقلوها هنوز در حال پرت کردن چیزها بودند، بیشتر به سمت سروکله خودشان. پدر که برمی‌گشت دستور داد : «بس کنین! بیاین یه کم انضباط داشته‌باشین!»
بزرگترین گفت : «خودت گفتی این کارو بکنیم!»
دومی گفت :‌ «نگران نباشین، من می‌رم بالا»
احتمالا شجاع‌ترین دوقلوها به پای درخت دوید. دوقلو دومی همراه کلاه ایندیانا جونزی، به کمرش طناب اسب گیری هم بسته‌بود، با وجود این‌که تنها چیزی که به‌نظر می‌رسید می‌تواند بگیرد، گردن بچه دوساله‌هه بود، که او هم اکثر مواقع خوشش می‌آمد.
پسر می‌گفت : «منو هل بده بالا بابا، هل بده»
پدر او را در محل انشعاب شاخه‌ها گذاشت و او مشتاقانه ولی مشکوک به درخت چسبید، مثل کسی که برای نخستین‌بار پشت اسب می‌نشیند. دختری حدود نه ساله که سرگرم نگاه کردنش بود و حالا کنار او بالا و پایین می‌پرید، گفت : «منم بذار بالا، من بلدم از درخت بالا برم!»
پسر دو ساله که داشت دندان درمی‌آورد و صورتش قرمز بود و دائماً خیس، گفت : «من روی درخت»
پدر گفت : «من نمی‌تونم همه‌تونو بذارم بالا.»
کوچک‌ترین بچه گفت : «بابا! توبرو بالا»
همسر آینده گفت : «فکر خوبیه»
پدر گفت : «مثل یه گوله می‌رم بالا، اما نه با این پیرهن نو»
همسر آینده داشت می‌خندید : «و نه در ماهی توش حرف [ر] باشه»
پدر بر خلاف اکثر مردهای پیشین، هیچ‌وقت نه در جنگ حضور داشت، و نه به هیچ‌ فعالیت شجاعانه بدنی فراخوانده شده‌بود. او اغلب به این موضوع فکر کرده‌بود که در چنین شرایطی چگونه مردی خواهد بود.
پدر گفت : «باشه، حالا می‌بینی!»
همه در حال نگاه کردن پدر بودند که پسر را پایین می‌گذاشت و خودش به سختی از درخت بالا می‌رفت. همسر آینده‌اش که ده‌سال جوان‌تر بود، تا زمانی که او از دسترس خارج شد، با خشونتی غیر ضروری از پایین هل‌اش می‌داد. پدر با وقار با احساس غیر معمولی از بالا بودن، مثل رئیس جمهوری در آستانه در هواپیما دست تکان داد. خانواده‌اش در جواب برایش دست تکان دادند. پایش را روی شاخه‌ای دیگر گذاشت و وزنش را روی آن انداخت. شاخه بلافاصله شکست و او را رها کرد، او قدمی به عقب به نقطه‌ای امن گذاشت، امید داشت کسی خونی را که از صورتش سرازیر شده نبیند.
او ممکن بود این یک شنبه صبح، روی پنجه‌پا در محل انشعاب شاخه‌ها از بیمارستان و سال‌ها درد، قسر دررفته باشد، اما توجه بی‌صدای خانواده‌اش به خود را دریافت. بدون خواسته‌های پر سرو صدایشان. با خودش فکر کرد هرچند ممکن است دلش برای آرامش و بی‌مسئولیتی زمان تجردش تنگ شده‌باشد، اما لااقل یادگرفته‌بود که زندگی تنها اصلا خوب نیست. با وجودی‌که قرار بود هفته‌ی آینده به مدت پنج ماه برای تحقیق به امریکا برود. به بچه‌ها زنگ می‌زد، اما می‌دانست که احتمالاً آن‌ها وسط مکالمه می‌گویند، «خداحافظ، ما می‌خواهیم فلینتستونز ببینیم» گوشی را می‌گذاشتند. وقتی برگردد، چه‌قدر فرق خواهند کرد؟
از میان وزوز این افکار، می‌توانست صدای همسرش آینده‌اش را بشنود.
داشت داد می‌زد : «تکونش بده!»
یکی از پسرها داد می‌زد : «بجنبونش»
دختر نعره زد : «بر.، برو، برو»
پدر زمزمه کرد : «باشه، باشه»
با تحریک آن‌ها، به طرف شاخه کلفت مقابلش خم شد، به آن چنگ زد، دندان‌هایش را به هم سائید، آن را تکان داد و متلاطم‌اش کرد. با تعجب و آسودگی خیال دید که در برگ‌های بالای سرش آشوبی به‌پا شد. ولی در ضمن می‌توانست ببیند که هیچ ارتباطی بین این تقلا و جای توپ که بسیار دورتر قرار داشت، وجود ندارد.
دختر نه ساله حالا داشت از درخت بالا می‌رفت، به او که رسید کمربند شلوارش را چسبید و خود را بالا کشید. همان‌طور که داشت فکر می‌کرد در این محل اتصال جا تنگ شده، دختر شروع به رفتن به شاخه‌های بالاتر کرد و در حینی که ناپدید می‌شد انگشت او را لگد کرد.
به زودی لرزه شدیدی آغاز شد، بسیار شدیدتر از مال خودش، که برگ و شاخه‌های ریز و پوست درخت را روی عابران، بچه‌های متعدد و پیرزنی با عصا، که حالا به قیل و قال روی درخت خیره شده‌بود، ریخت.
فکر کرد وقت خوبی‌ست که موقعیت‌اش را ترک کند. وقتی دختر توپ را پایین می‌انداخت او برش می‌داشت. تا پانزده دقیقه دیگر او داشت کواسون کره‌ای و کافه لاته نیمه کف دار را می‌چشید شاید هم می‌توانست نگاهی به روزنامه‌اش بیاندازد.
– چه خبر شده؟
مردی که دست دو دختر کوچک را گرفته بود، به آن‌ها پیوسته بود. همگی به بالا خیره شده‌بودند.
کوچک‌ترین دوقلو گفت : «بابای احمق داشت خودشو نشون می‌داد و…»
پدر گفت : «خیلی خب»
مرد دیگر شروع به درآوردن ژاکت‌اش کرده‌بود و آن‌را به دست یکی از دخترها می‌داد، می‌گفت : «نگران نباشید، من اینجا هستم»
پدر به مرد نگاه کرد، که حدود سی و هشت، نه سالش بود، صورتی سرخ و ظاهری نامناسب داشت. عینک ته استکانی زده‌بود. پیرهن صورتی اتو کشیده و کفش‌هایی پوشیده‌بود که مردم سرکار می‌پوشیدند.
پدر گفت : «فقط یه توپ ارزون قیمته»
همسر آینده گفت : «دیگه داشتیم می رفتیم»
مرد کف دست هایش تف کرد و آن‌ها را به‌هم مالید. «خیلی وقته از درخت بالا نرفته‌ام»
با شتاب به سمت درخت رفت و شروع به بالا رفتن کرد. در محل انشعاب شاخه‌ها توقف نکرد، به بالا رفتن ادامه داد، به دختر که چند شاخه از او بالاتر بود سلام داد و بعد روی دست‌ها و زانوانش از او رد شد و به سمت شاخه‌های سست بالا رفت.
همان‌طور داشت بالا می‌رفت، گفت : «ای توپ دارم میام بگیرمت…همون‌جا وایستا….توپ…»
به تقلید از پدر و دختر، متناوباً شروع به تکان داد درخت کرد. او به طور شگفت‌آوری قوی بود و به نظر می‌رسید که درخت در حال منفجر شدن است. آن پایین، جمعیت جلوی صورت‌شان را گرفته بودند یا این که قدمی به عقب برداشته‌بودند تا آت و آشغال روی‌شان نریزد اما از نگاه کردن و تشویق کردن دست برنداشته بودند.
همسر آینده گفت : «اگه گردنش بشکنه چی؟»
پدر که موقعیت دیگری فکر می‌کرد گفت : «می‌گیرمش»
پدر به یاد پدرش، پاپا افتاد، بعداز ظهر پس از چای بیرون خانه‌اشان، وقتی اولین اتومبیلشان را خریده بودند. مثل بسیاری از مردان آن زمان، به ویژه آن‌ها که رویای روشنفکر بودن را داشتند، پاپا به بی‌مصرفی خودش افتخار می‌کرد.
با وجود این پدر لااقل می‌توانست کاپوت ماشین را باز کند، آن را ایمن کند و با ظاهری گیج با آن خیره شود. او می‌داسنت که این حرکت، به نوعی همسایه‌های متعددی را که تازه چای‌شان را تمام کرده‌بودند، بیرون می‌کشید. پاپا، یک مهاجر، سوژه کنجکاوی، اظهار نظر و گاهی آزار، به زودی این مردان – خدمتکاران مدنی، کارمندان دفتری، مغازه‌داران، چایچی ها یا شیرفروشان – را با آستین‌های بالا زده، غرغرکنان، با سیگارهای روشن و توصیه‌های تکنیکی، دور خود جمع می‌کرد.
آن‌ها مدت‌ها پس از تاریک شدن هوا در خیابان می‌ماندند، ابزارهای‌شان را برمی‌داشتند و روی لکه‌های گریس به پشت دراز می‌کشیدند، بی مصرفی مهاجرگونه پاپا کمک آن‌ها را طرح می‌زد.
پدر خوشش می‌آمد همراه پاپا در خیابان بماند. پاپا که از یک خانوده بزرگ هندی بود، هیچ‌وقت به بچه‌ها به عنوان یک گیر و مانع، یا آزار نگاه نمی‌کرد. آن‌ها همه‌جا بودند و بخشی از زندگی.
سه پسر رنگ پریده، نوه‌های پاپا که پس از مردن او به دنیا آمده بودند، به مرد به دردبخور روی درخت و توپ که در همان جا نشسته‌بود، نگاه می‌کردند. توپ را فرض می‌کردند که صورت داشت، حتما لبخند می‌زد چون وقتی مرد درخت را تکان می‌داد، بالا و پایین می‌رفت. انگار قایقی است که روی موج‌های خوشحال راحت نشسته است.
حالا دیگر مرد روی شاخه‌ای در نوسان با پاهای گشاد ایستاده‌بود، چرخید و شاخه‌ی بلند و نازکی را کند. در حالی‌که کاملا کش آمده‌بود از شاخه برای ضربه‌زدن به توپ که حالا دیگر کمی از جایش تکان می‌خورد، استفاده کرد. آخر سر پس از یک ضربه نهایی بیرون آمد و پایین افتاد.
بچه‌ها به طرفش دویدند.
کوچک‌ترین فریاد زد : «توپ، توپ»
مرد در حالی که دستش را به علامت پیروزی بالا گرفته‌بود، پایین پرید. پیرهن‌اش که از شلوارش بیرون آمده بود، پوشیده از لکه‌های سیاه بود؛ دست‌هایش کثیف بود، کفش‌هایش خراشیده شده‌بود، اما چهره‌اش به وجد آمده‌بود.
یکی از دخترهایش ژاکت اش را به دستش داد. همسر آینده پدر، سعی کرد با دستمال او را پاک کند.
او گفت : «خیلی کیف داد، ممنون»
دو مرد با هم دست دادند.
پدر توپ را برداشت و به کوچک‌ترین بچه که آن‌را شوت کرد داد. به زودی کاروان خانواده در حالی‌که درباره «ماجراجویی‌شان» بحث می‌کردند، شروع به عبور کردند از پارک با دوچرخه، تفنگ، کلاه، ماشین کوچک‌ترین بچه، کیف بچه، دوربین چشمی (در چمدان) کردند.
پدر به اطراف نگاه کرد، می‌ترسید و در ضمن امید داشت که دوست هندی‌اش امروز به پارک آمده‌باشد. از حالا به بعد حرفی برای گفتن داشت. اگر مثل بچه‌ها، مثل هوس، چیزی که به نظر ثابت و جا افتاده می‌آید را شکستند، این یک خاصیت و مزیت بود. به همان اندازه که شاید می‌خواست این کار را بکند، نمی‌توانست بچه‌هایش را با قوانین سخت و یا یک سیستم بزرگ کند. او تنها می‌توانست این‌کار را، همان‌طور که همه مردم کارشان را در آخر همین طور انجام می‌دهند، بنابرشیوه وجودی‌اش، همان‌طور که در جهان زندگی کرده است، به عنوان یک نمونه و راهنما انجام دهد. این کار سخت‌تر از وانمود کردن به اقتدار است.
حالا، در آن‌سوی پارک، وقتی بچه‌ها از دروازه عبور کردند، پدر برگشت تا نگاهی به درخت ژولیده در دوردست بکند. چه قدر کوچک به نظر می‌رسید! لرزیده بود اما نشکسته بود. هر وقت که به پارک می‌آمد به آن فکر می‌کرد؛ درباره اتفاقی خوب در مسیر جایی دیگر.
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: شروین شهامی‌پور

برگرفته از مجله‌ی: «گلستانه»، سال هفتم، اردیبهشت 86، شماره 79
حروف‌چین : فرشته نوبخت

ذبح

صدای خرد شدنِ پنجره را می‌شنوم. تهویّه هم روشن نیست که صدا را خفه کند. از تخت خواب می‌آیم بیرون. کاش سنّ و سالِ خودم نبودم! کاش به پیری پدر و مادرم بودم، یا به جوانی پسرم! کاش این من نبودم که مجبور باشم به زنم بگویم: همان جا که هست بماند. بهش بگویم: همه چیز رو به راه می‌شود. آن هم با صدایی که نه او باورش بشود نه حتّی خودم! هر دومان، صدای داد و فریاد را از طبقه‌ی پایین می‌شنویم. بهش می‌گویم: «یک چیزی تنت کن. لباس تنت باشد به‌تر است.»
برق رفته‌. برای همین مسیر را با تلفنم روشن می‌کنم. حالا می‌شود صدای مردها را شنید که از پلّکان چوبی بالا می‌دوند. درِ حمّام را می‌بندم و روی خودم قفلش می‌کنم. پرش سایه‌هایی را می‌بینم که با نورِ چراغ‌قوّه‌ها پهن می‌شوند. دست‌هایم را می‌برم بالا. بهشان می‌گویم. «من این جام.» می‌خواهم بلند بگویم، ولی صدایم شبیه پچ‌پچِ بچّه‌هاست! « خواهش می‌کنم. همه چیز مرتّب است.»
کفِ زمینم. یک نفر مرا زد. نفهمیدم با دست بود یا با چوبِ گلف. مایعی دهانم را پُر کرده‌. یک کلمه‌ هم نمی‌توانم بگویم. دارم خفه‌ می‌شوم. برای این که نفس بکشم، باید بگذارم درد فکّم وابیفتد مچ دست‌هایم را پشتِ سرم با چسب می‌بندند. انگار چسب برق است. از آن چسب‌ها که وقتی بچّه‌ هستی، برای بازی کریکت، دورِ توپ تنیس می‌پیچی. افتاده‌ام روی زمین و چنان دردِ جان‌کاهی می‌کشم که پیش از، از حال رفتن، قدری سر و صدا می‌کنم.
بینِ دو مرد هستم. زیر بغل‌هام را گرفته‌اند و از درِ ورودی بیرونم می‌کشند. نمی‌دانم چه مدّت گذشته. هنوز شب است. برق آمده و چراغ‌ها روشن است. نگه‌بان مُرده. پیرمرد افتاده روی زمین. دولّا شده. صورتش خیلی لاغر است. انگاری بهش گرسنگی می‌داده‌ایم. از خودم می‌پرسم: «چه طور کشته‌اندش؟!» بهش نگاه می‌کنم. می‌گردم دنبالِ خون. ولی وقت چندانی ندارم.
گمانم چهار نفر باشند. یک کرولای مدل 81 مِسی دارند. وقتی هنوز بزرگ نشده بودم، یکی از این ماشین‌ها داشتیم. این یکی ظاهر خوبی ندارد. آن‌ها صندوق عقب را باز می‌کنند و مرا می‌اندازند داخل. هیچ چیز نمی‌توانم ببینم. بخشی از صورتم روی یک فرشِ زبر است. بخش دیگرش روی لاستیک زاپاس. لاستیک چسبیده به صورتم. شاید هم من چسبیده‌ام به آن. کمک‌فنرها خراب‌اند و هر دست‌انداز، ماشین را محکم تکانش می‌دهد. به یاد مطبِ دندان‌پزشکی می‌افتم که داری درد می‌کشی و می‌دانی که قرار است بیش‌تر از این هم درد بگیرد و فقط منتظر می‌مانی و سعی می‌کنی با فکر کردن به دوز و کلک‌های ذهنی دردش را کم‌تر کنی!
حس می‌کنم تب دارم. یک تب مالاریای بالا که باعث می‌شود بلرزم و خودم را لُکّه‌ کنم و بی‌خوابی بکِشم. امیدوارم پسرم، زنم و والدینم را نکشته باشند! امیدوارم به زنم تجاوز نکرده باشند! امیدوارم هر بلایی که سرم می‌آورند، اسید نپاشند روم! دوست ندارم بمیرم، ولی مردن، چندان هم ناراحتم نمی‌کند. فقط دلم نمی‌خواهد شکنجه‌ام کنند. دوست ندارم هیچ کس بیضه‌هام را با انبردست لِه کند! یا سیگارش را توی چشمم خاموش کند! دلم می‌خواهد این ماشین هرگز به مقصد نرسد. حالا دارم بهش عادت می‌کنم.
آن‌ها می‌آورندم بیرون، زیر آفتاب. مردهای گُنده‌ای هستند. گنده‌تر از من. مرا می‌برند توی خانه‌ای که رنگ دیوارهاش، پوسته‌پوسته است و می‌اندازندم توی یک دست‌شوییِ بدون پنجره که تنها یک نورگیر سقفی دارد. مدّتی قبل خودم را خیس کردم و حالا ادرار خشک‌شده، پاهام را می‌سوزاند. صدایم درنمی‌آید. همان جا می‌نشینم و خودم را برای هم‌کاری آماده می‌‌کنم. کاش یادم می‌آمد چه طور نماز بخوانم! در آن صورت، برای نماز خواندن، ازشان اجازه می‌گرفتم تا نشانشان دهم که مثل هم‌دیگریم! ولی نمی‌توانم ریسک کنم. اگر اشتباهی بکنم و آن‌ها ببینند، اوضاع از این هم خراب‌تر می‌شود. شاید بتوانم با خودم زمزمه‌ای بکنم، بل که فکر کنند مذهبی‌ام!
وقتی برمی‌‌گردند که تاریک شده. به زبانی حرف می‌زنند که نمی‌فهمم. گمان نکنم عربی یا پشتو باشد. یعنی چیست؟ نکند چچنی باشد؟! این زبان کوفتی‌شان چیست؟! کی‌ هستند این لعنتی‌ها؟! اشک از چشم‌هایم جاری می‌شود. این خوب است. هر چه مفلوک‌تر به نظر برسم، به‌تر! با متضرّعانه‌‌‌ترین اردویی که ازم برمی‌آید می‌گویم: « آقایان! من چه کار کردم؟ خواهش می‌کنم ببخشید!» دهانم درست کار نمی‌کند. برای همین مجبورم آرام صحبت کنم. حتّی با این حال هم، صدایم حالت مست‌ها را دارد یا حالت کسی را که نصفِ زبانش بریده شده.
آن‌ها محلم نمی‌گذارند. یکی‌شان دارد دوربین فیلم‌برداری را روی سه‌پایه‌اش نصب می‌کند. یکی دیگرشان فلاش را وصل می‌کند به یک دست‌گاه یو. ‌اس. ‌بیِ قابلِ حمل، قدّ باطری ماشین. این‌ برایم آشناست. اصلاً دلم نمی‌خواهد. دلم نمی‌خواهد آن بُزه باشم. آن بزی که برای عید قربان خریدیمش. همیشه بعد از مدرسه بهش غذا می‌دادم. یک هفته‌ای نگهش داشتیم. از روی پرچین جوانه می‌چیدم، جوانه‌های سبزی که دست‌هام را رنگی می‌کرد و می‌دادمشان به خورد بُز. بُز خوبی بود، با چشم‌های مرده. چشم‌هاش را دوست نداشتم. ولی از این که فکّش وقتِ جویدن، قیقاج می‌رفت، خوشم می‌آمد. مثلِ حیوانِ خانگی بود. من هیچ وقت لوسش نمی‌کردم، ولی او مثل حیوانِ خانگی شده بود. پاهای کوچکی داشت. می‌توانست روی آجر بایستد تا قدّش برسد به برگ‌ها. وقتی آن مرد آمد و چسباندش به زمین، آیه‌ای خواند و برای خدا قربانی‌اش کرد، والدینم گذاشتند نگاه کنم.
«ببینید! این کار را نکنید.» حالا دارم انگلیسی حرف می‌زنم. چیزهایی بلغور می‌کنم که هیچ معنی نمی‌دهد! کلمات، همین طور از دهانم چکّه می‌کنند و من نمی‌توانم جلویشان را بگیرم. مثلِ اشک. «من همیشه خودم را سانسور کردم. هیچ وقت راجع به مذهب ننوشتم. همیشه سعی کردم بهش احترام بگذارم. اگر اشتباهی کردم، فقط بهم بگویید. بگویید چی‌ بنویسم. دیگر هرگز نمی‌نویسم! اگر ازم نخواهید دیگر هرگز نمی‌نویسم. اصلاً مسأله‌ای نیست. اهمّیّتی ندارد. ما همه مثل همیم! همه‌مان. قسم می‌خورم.»
آن‌ها دهانم را با نوار چسب می‌بندند و مرا صاف روی شکم می‌خوابانند. یکی‌شان می‌رود پشتِ سرم، چنگ می‌زند به موهام و سرم را عقب می‌کشد. یک طورِ سکسی این کار را می‌کند. از خودم می‌پرسم: «زنم هنوز زنده است و آیا بعد از رفتن من با مرد دیگری خواهد بود؟! با چند تا مرد دیگر؟! امیدوارم این‌ کار را نکند! امیدوارم هنوز زنده باشد!»
آن چاقوی بلند را می‌توانم توی دستِ آن مرد ببینم. دارد با دوربین حرف می‌زند. دلم نمی‌خواهد تماشا کنم. چشم‌هام را می‌بندم. دلم می‌خواست یک جوری قلبم را منفجر می‌کردم و الان نمی‌بودم. دلم نمی‌خواهد بمانم.
بعد می‌شنوم: صدای بیرون ریختن خونم را می‌شنوم و چشم‌هام را باز می‌کنم. می‌بینم که خونم مثل جوهر، کفِ زمین پخش می‌شود‌ و نگاه می‌کنم که چه طور پیش از خالی شدن، به پایان می‌رسم.
نویسنده: محسن حمید
مترجم: علی رحمانی

درباره نویسنده:
محسن حمید، نویسنده‌ی دو رمان است: «بنیاد‌گرای ناراغب» (2007) که نام‌زد نهایی جایزه‌ی «مَن بوکر» شد و «دودِ شب‌پرّه» (2000). وی هم‌چنین مقالاتی در نشریات داون، گاردین و نیویورک‌تایمز منشر کرده. همیشه بین محلّ تولّدش، لاهور و جاهای دیگر از قبیل نیویورک و لندن در رفت و آمد است. داستان زیر از مجلّه‌ی «گرانتا» شماره‌ی 112 انتخاب شده.
بازخوانی حروف‌چینی از: مهرپویای دیباچه

حنیف قریشی

«از همان اول همیشه می‌خواستم پاکستانی بودن خودم را انکار کنم… پاکستانی بودن برایم یک نفرین بود و می‌خاستم از شرش خلاص شوم. می‌خواستم مثل دیگران باشم.»
«حنیف قریشی» انگلیسی‌ها نام او را «کوریشی» تلفظ می‌کنند ـ در 5 دسامبر 1954 در انگلستان به دنیا آمد حنیف قریشی در سالهایی که رشد می‌کرد، تبعیضهای نژادی و فرهنگی را ـ که در اغلب آثارش به آن‌ها پرداخته ـ به طور دست اول تجربه کرد. او که ثمره ازدواج بین یک مهاجر پاکستانی و زنی انگلیسی است، برای نوشن آثارش، از تلاش‌ها و محنتهای زندگی خود به‌عنوان فرزند دورگه دو نژاد و فرهنگ متفاوت الهام می‌گیرد.
قریشی از همان اوان جوانی تصمیم گرفت نویسنده شود. او شرع کرد به نوشتن رمانهایی که از همان سنین نوجوانی مورد توجه ناشران بودند.
قریشی در دانشگاه لندن، فلسفه خواند. بعد از طریق هرزه‌نگاری ـ با نام مستعار آنتونیا فرنچ ـ امرار معاش کرد. او ابتدا به‌عنوان یک کنترل‌چی در «سالن تئاتر رویال» آغاز به کارکرد. سپس به نویسنده مقیم همانجا تبدل شد. اولین نمایشنامه او در سال 1976 به روی صحنه رفت.
فیلمنامه‌نویسی از حرفهای اصلی حنیف قریشی است. فیلم «رختشویخانه زیبای من» که بر اساس فیلمنامه‌ای از او ساخته شد برایش موفقیت بسیار به همراه آورد. منتقدان، قریشی را تحسین کردند ولی بعضی از سازمانهای پاکستانی معترض شدند که قریشی در این اثر خود، تصویری منفی از مهاجران پاکستانی ارائه کرده است. قریشی نیز در مقابل گفت که نقش یک سفیر را ندارد و ترجیح می‌دهد واقعیتهای خشن نژادپرستی و دسته‌بندیهای طبقاتی را در آثارش نشان دهد.
فیلمنامه «رختشویخانه زیبای من» که نامزد اسکار بهترین فیلمنامه شده بود، موفق به دریافت جایزه بهترین فیلمنامه از «حلقه منتقدان فیلم نیویورک» گردید.
منبع: www.iricap.com

در گوشه‌ای از اتاق مطالعه‌ام، یک پوشه سبز کهنه و درب و داغان هست که از زیر تلی از کاغذ بیرون زده؛ لای این پوشه دستنوشته‌ای هست که به نظرم در مورد پدرم و گذشته‌ام اطلاعات زیادی در آن باشد. ولی از وقتی که این پوشه کشف شده، من فقط به آن نگاهی سریع انداخته‌ام، نگاهم را از آن برگرفته‌ام، به کاری دیگر پرداخته‌ام، به آن فکر کرده‌ام، و هیچ کاری انجام نداده‌ام.
پوشه، چند هفته پیش به من داده شد. دستنوشته، رمانی است که پدرم آن را نوشته، میراثی متشکل از کلمات، و وصیتنامه‌ای طولانی. هنوز نمی‌دانم در این دستنوشته چه چیزی گفته شده؛ فقط می‌دانم که عنوانش این است: «نوجوانی یک هندی».
پدر من که کارمند سفارت پاکستان در لندن بود، تمام دوران بزرگسالی خودف رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه نوشت. به نظرم او دست‌ِ کم، چهار رمان را به پایان رساند. تمام این رمان‌ها را چندین ناشر و کارگزار ادبی رد کردند و این موضوع برای خانواده ما تلخ و فراموش‌نشدنی بود. ولی بابا توانست در مورد پاکستان و ورزش اسکواش و کریکیت مطالبی در مطبوعات منتظر کند؛ او دو کتاب هم برای نوجوانان نوشت.
من مطمئنم «نوجوانی یک هندی» آخرین رمانی بود. به گمانم آن را بعد از عمل جراحی قلب (بای پاس) نوشت. او در این هنگام دیگر در سفارت کار نمی‌کرد. او بیشتر دوران بزرگسالی خود را در سفارت گذرانده بود. نمی‌دانم بابا در رمان خود چه نوشته، ولی احتمال می‌دهم که شوک‌آور و تکان‌دهنده و مضطرب‌کننده باشد. آیا هولناک خواهد بود؟ شاهکار خواهد بود؟ یا چیزی بین این دو؟ آیا اطلاعات اندکی به من خواهد داد یا اطلاعات زیاد و یا به اندازه معتنابه؟
نگرانم که مبادا «شرایطی» را که پدرم تحت آن، رمان را نوشت فراموش کنم. او بیشتر‌ِ دوران نوجوانی من را بیمار بود. در بیمارستان، در حال گذراندن دوران نقاهت، در آستانه بازگشتن به سر کار، و یا دوباره بیمار شدن. پدرش، پزشک ارتش بود و دوست داشت که دختر‌ها و پسرهایش پزشک بشوند. ولی جالب اینکه هیچ کدام از بچه‌هایش پزشک نشدند. هر چند البته بابا بخش اعظم عمر خود را با پزشکان سر کرد و نیز ـ از طریق کتابخانه محلـ با استادن «ذن» و بودیست‌ها و با «دکترهای روح و روان» مثل «یونگ و «آلن واتس» دمخور بود.
تخت، جای مناسبی برای نوشتن است. مثل هر جای مناسب دیگری. فکر کنم پدر «نوجوانی یک هندی» را رد حالی که دراز کشیده بود نوشت. یک تخته سیاه اسباب بازی هم زیر دستش قرار داشت. کاغذهایی را که بر رویشان می‌نوشت به این تخته سیاه گیره می‌زد. وقتی حالش بهتر می‌شد نوشته خود را تایپ می‌کرد و به اداره پست می‌برد. آن وقت ما منتظر می‌ماندیم . برای مدتی امیدوار می‌شدم که بتواند کتابش را منتشر کند.
این کتاب را کارگزارم چند ماه پیش پیدا کرد. نمی‌دانم این کتاب چه مدت در دفتر کار کارگزارام بود. ولی پدر حدود یازده سال پیش مرد. من بعد از شانزده سالگی هیچ کدام از رمانهای پدر را نخواندم. نوشته‌های خودم را نیز به او نمی‌دادم تا نگاهی به آن‌ها بیندازد. انتقاد تند و همراه با نیشخند او غیرقابل تحمل بود. من هم البته بعد متوجه شدم که خیلی در مورد او سخت گیرم. می‌دیدم که چگونه آزرده‌خاطر می‌شود.
اینکه داستانهای او را به عنوان «حقایقی شخصی» خواهم خواند، امری ناگزیر است. من خودم دوست ندارم کارم تا حد یک «اتوبیوگرافی» تنزل داده شود. نویسندگی اغلب انعکاسی از تجربه نیست، آنقدر که جایگزینی برای آن است. با این حال، پدرم هر آنچه بر ساخته، من او را از همین تکه‌پاره‌های بازسازی خواهم کرد و تلاش خواهم کرد تا‌ «خویشتن» او را از میان همین تکه‌پاره‌های پراکنده بیابم. مگر برای این منظر کار دیگری هم می‌شد کرد؟
شروع به خواندن می‌کنم. هشتاد صفحه در اواسط رمان گم شده. از مادرم می‌پرسم آیا نسخه دیگری از این کتاب دارد.
می‌گوید که ندارد. به نظرم پیدا کردنشان غیر ممکن است. فقط آن صفحات گمشده نیست که باعث ناقص شدن روایت می‌شود. اگر من ویراستار پدرم بودم ـ البته اکنون پرستا او هستم. دو تایمان باز مثل آن وقت‌ها با هم کار می‌کنیم. مثل آن وقت‌ها که در حومه شهر زندگی می‌کردیم. من در طبقه بالا تایپ می‌کردم و او در طبقه پایین ـ به او می‌گفتم که نوشته‌هایش همیشه دارای انسجام نیست. پدر، ظاهراً از موضوع منحرف می‌شود. باز دوباره منحرف می‌شود. نمی‌تواند به نقطه شروع باز گردد و اعتقاد دارد که خواننده ‌علی‌رغم این وضعیت، می‌واند نوشه او را دنبال کند.
رمان «نوجوانی یک هندی» الگوی ذهنی او را بازآفرینی می‌کند. این رمان در آن حدی است که خودندنی و لذتبخش باشد. پدر دارد مرا در هندوستان دوران کودکی خود غرق می‌کندف و نیز در کودکی خودم. و این کار را از طریق داستانهایی که در مورد هندوستان به من می‌گفت دارد انجام می‌دهد.
به پسر‌ها دشتنوشته پدرم را نشان می‌دهم و آن‌ها می‌گویند که نیمه هندی‌اند. از من می‌پرسند آیا آن‌ها مسلمان‌اند. و دستان خود را در کنار دستان من قرار می‌دهند تا رنگ دستان‌مان را با هم مقایسه کنند. آن‌ها دوست دارند به سایر بچه‌‌ها در مدرسه بگویند که هندی اند. بچه‌هایی که اکثرشان اهل «جایی دیگر»ند. برای پسرهای من «یکی‌شان کلاه لبه‌دار خود را برعکس روی سر خود می‌گذارد. حرکات «هیپ ـ هاپ» و «رپ» انجام می‌دهد ـ این، یکی از راههای «هماهنگی» با پسربچه‌های رنگین‌پوست و سفید‌پوست است.
هرچند، که این روز‌ها انگلیسی بودن افتخاری ندارد.
چند روز پس از شروع مطالعه رمان پدرم، با خوش‌شانسی اتفاقی رخ داد که دری دیگر را بر من گشود.
از میان 12 فرزند قریشی، نسل پدرم، چهار نفرشان هنوز زنده‌اند: دو خواهر و عموهایم «عمر» و «توتو».
توتو در کانادا زندگی می‌کند. در ئی‌ـ میلی که برایم می‌فرستد به من می‌گوید عمر، که در آپارتمان کوچکی در پاسکتان زندگی می‌کند، دو جلد اتوبیوگرافی نوشته با نامهای «روزی روزگاری» و «در گذر زمان»، و اینکه تا ین لحظه فقط در پاکستان منتشر شده‌اند و به‌‌عنوان پرفروش دست یافته‌اند.
به عمر زنگ می‌زنم. من او را از اواسط دهه 80 به این طرف دیگر ندیدم. صدایش که زمانی یکی از بهترین صدا‌ها در رادیوهای هند و پاکستان بود، اکنون ضعیف و لرزان شده. اما می‌گوید خوشحال است که هنوز زنده است و می‌تواند کار کند. می‌گوید نمی‌داند تا کی قرار است زنده بماند. و کتابهایش را برایم می‌فرستا. «روزی روزگاری» همان دوره‌ای را در برمی‌گیرد که پدرم در مورد آن داشت می‌نوشت. بر روی جلد کتاب، تصویر یک پسر هندی هست، به علاوه یک ساحل، دروازه بمبئی که به روی هند و انگلیس باز می‌شود، و پرچم هند و پاکستان. روی جلد کتاب دوم، نقدهای کتاب اول چاپ شده. در یک از این نقد‌ها آمده: «باید به عمر قریشی تبریک گفت که توانسته داستان خود را به این خوبی و بدون پوزش‌خواهی، تعریف کند.» به ذهنم خطور می‌کند که عمر شاید «محمود» توی رمان پدرم باشد، و از خودم می‌پرسم پدرم در کتاب خود چه چیزهایی را می‌خواسته در مورد برادر خود بگوید.
نوعی جست‌وجو دارد شروع می‌شود. به نظر من، آدم، در میانسالی است که به جست‌وجوی پدر و مادر خود برمی‌آید. این برای من تبدیل به یک جست‌وجو شده. جست‌وجو برای جایگاه خودم در تاریخ، تخیل پدرم، و جست‌وجوی اینکه پدرم به چه دلیل آن زندگی نیم‌بند را ادامه داد. من در بچگی مجذوب خانواده پر تعداد پدر بودم. و نیز تیمهایی کریکت، شنا، دوستیها. هدف من از دوست شدن با بعضی از پسر‌ها تلاش برای احیای آن چیزی بود که تصور می‌کردم «برادری» است.
در کتاب «نوجوانی یک هندی» متوجه‌ِ حسادت مضطرب‌کننده و شدیدی نسبت به عمر می‌شوم. بابا ظاهراً خیلی با برادر خود رقابت دارد، ولی در رقابت، چیزی هست که او تاب تحمل آن» را ندارد. از خودم می‌پرسم آیا این همان «زخمی» است که وقتی من بچه بودم پدر با آن دست به گریبان بود؟ همان حس شکست و حقارت؟ او می‌خواست خودش نویسنده شود و مرا نیز نویسنده کند تا بر این حس چیره شود.
پدر و مادر من در سال 1952 با هم آشنا شدند. مادرم آن موقع با پدر و مادرش در حومه شهر زندگی می‌:رد و برای یک سفالگر محلی کار رنگ‌آمیزی انجام می‌داد. پدر، کار خود را در سفارت شروع کرده بود. او در یک اتاق اجاره‌ای در شمال لندن زندگی می‌کرد. می‌دانم پدر وقتی اولین‌بار به لندن آمده بود کریکیت بازی می‌کرد. ید عکسهایی از او می‌افتم که در آن‌ها بر روی یک زمین محلی، چوگان کریکتش را بالا گرفته بود و دیگران هم او را تشویق می‌کردند. ولی گمان نمی‌کنم مادرم دوست داشته باشد که بیوه یک بازیکن کریکت باشد. او هرگز ترسی از این نداشت که مستقل عمل کند. بالاخره هر چه باشد او با یک هندی ازدواج کرده بود و بابت این قضیه با مخالفتهای بسیار روبرو شده بود.
بابا در انگلستان، خانواده ـ یا امپراتوری ـ خود را تشکیل داد. در خانه، همان پدری بود که دوست داشت باشد. ـ پدری پیگیر، دقیق و راهنما ـ او دوست نداشت پدری باشد که از اوضاع و احوال خانواده خود بی‌خبر است. مثل پدری که در کتاب «نوجوانی یک هندی» توصیف می‌کند. پدرش، سرهنگ قریشی، هر روز قمار می‌کرد و می‌گفت می‌‌خواهد یک پوکر باز حرفه‌ای بشود. او با عمر ورق‌بازی می‌کرد. عمر، می‌دانست این تن‌ها چیزی است که او را سر حال می‌آورد. ولی پدرم می‌گفت قمار، خود ویرانگری‌ست. قمارباز، احتمال دارد ببازد. پدر دوست نداشت من ورق‌بازی کنم. او اهل ریسک نبود.
وقتی «نوجوانی یک هندی» را می‌خوانم، حیرت می‌کنم از اینکه می‌بینم پدر از همان اوایل زندگی‌اش احساس شکست داشت. یقیناً او کریکتش خوب بود. بهتر از عمر بود. عمر در کتاب خود در این مورد از پدر تعریف کرده است.
در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 60 پدرم در باغچه خانه‌مان در حومه شهر، زمان زیادی را صرف آموزش کریکت به من می‌کرد. یادم هست وقتی تمرینم را به خوبی انجام نمی‌دادم دعوایم می‌کرد و من که بدجور احساس حقارت می‌کردم، گریه‌ای جنون‌آمیز سر می‌‌دادم. آن وقت بود که چوبهای کریکت خرد و خمیر می‌شد.
موقعیت معلم، هرگز بودن ابهام نیست. حداقلش این است که یک نفر قدرت دارد و دیگری نه. حال که دارم کتاب پدرم را می‌خوانم در می‌یابیم که بخشی از احساساتی را که من داشتم پدر به من انتقال می‌داد. او می‌خواست که من آدم موفقی بشوم همانطور که پدرش نیز چنین چیزی را در مورد او می‌خواست. وی پدر از این می‌ترسید که من قدرتم از او بیشتر شود و به رقیب او تبدیل شوم. پدر نمی‌خواست من به برادرش تبدیل بشوم. برادر پدرم با استعدادتر از او بود و خیلی خودنمایی می‌رد. او واقعاً هم حسادت‌برانگیز بود. اگر قرار بود من برادر بابا باشم، باید برادری ضعیف و کوچولو می‌بودم. یعنی دقیقا‌ً همان نشی که پدر به برادر خود تحمیل کرده بود. در عین حال من می‌بایست همراه خوبی برای او می‌بودم و او نیز می‌توانست به من آموزش بدهد.
من در باغ پشت خانه به تنهایی کریکت تمرین می‌کردم. پدر یک توپ کریکت را به یک طناب بسته بود و از یک درخت آویزان کرده بود. من هم مطیعانه با دسته جارو به آن ضربه می‌زدم. بعد از مدرسه و در پایان هفته‌‌ها و تحت هر شرایط هوایی این کار را انجام می‌دادم. من در این ضمن در خیال خودم مسابقه می‌دادم و در‌ حالی‌که به ااصطلاات خاص عمر ـ او اکنون گزارشگر کریکت رادیو بی.بی.سی. ـ بازی را گزارش می‌کردم امتیازات تیمهایی خیالی را در یک دفترچه یادداشت می‌کردم.
من که به این شکل در تنهایی به سر می‌بردم و چیزهایی را در تخیل خودم می‌ساختم، پی به لذت منحصر‌به‌فرد «آفرینش» برده بودم و به گمانم اینگونه بود که به طرف نویسندگی کشیده شدم. این وضعی که در آن به سر می‌بردم من را به طرف یک مسابقه واقعی کریکت یا توپ کریکت متمایل نکرد. توپی که از آن می‌ترسیدم. وقتی هم می‌‌خواستم در مدرسه یا در پارک کریکت بازی کنم می‌ترسیدم و خجالت می‌کشیدم.
پدر سماجت می‌کرد و من را به باشگاههای کریکت می‌برد و سعی می‌کرد برایم مسابقه‌ای جور کند که البته در بعضی موارد موفق هم می‌شد. پدر لب زمین می‌ایستاد و با صدای بلند مرا تشویق می‌کرد. من در این حین تلاش می‌کردم که شکست نخورم و او را ناامید نکنم. می‌دانستم که او کریکت را بهتر از من بلد است.
من در کریکت شکست خوردم. عمدا‌ً هم شکست خوردم. ول کاش می‌دانستم چه شکست بزرگی خورده‌ام. اگر کریکت من خیلی خوب نبود، برای دیگران چه اهمیتی داشت؟ ولی پدر برای اینکه من را به این بازی بکشاند، بازی‌ای که برای خانواده، کمال مطلوب و پر از شور و هیجان بود، دردسرهای فراوانی را متحمل شده بود. ولی من هم برای اینکه به او لطفی کرده باشم، ناامیدش کردم. من شکست خود در کریکت را هنوز شکستی احمقانه می‌دانم تا ترفند ناخودآگاهانه یک پدر. من و پسرهایم بیشتر آخر هفته‌‌ها را در پارک هستیم ولی هرگز کریکت‌بازی یا تماشا نمی‌کنیم. پسرهایم نمی‌دانند قوانین بازی کریکت چگونه است یا اینکه چرا کیکت، یک ورزش هندی و خانوادگی مهم است.
پدرم در کتاب «نوجوانی یک هندی» به قهر پدر و مادرش از یکدیگر اشاره‌ای نمی‌کند تا قسمت دوم کتاب، که همین هم ظاهرا‌ً در حاشیه انجام شده. اینکه یک زوج ده سال به هم قهر باشند زمان طولانی است. پدرم با در نظر داشتن عشق پدر و مادرش نسبت به یکدیگرف از خود می‌پرسد که این زوج در کنار چه کار می‌کنند و از یکدیگر چه می‌‌خواهند.
یک موقعی، زندگی پدر و مادر من در کنار هم، برای من همه دنیا بود. می‌دیدم که آن دو هرگز برای هم حضور لذتبخشی ندارند. ـ ظاهراً دوست نداشتند با هم باشند. ـ ولی این موضوع خیلی هم دردناک نبود. پدر و مادرم برای اینکه کاری کنند ازدواجشان نتیجه‌بخش بشود، کار‌ها را بین خود تقسیم کردند. مادرم رسیدگی به کارهای خواهرم را به عهدهگرفت و نیز روی عشق اول خود، یعنی تماشای تلویزیون متمرکز شد. مادر نیز مانند پدر از داستان خوشش می‌آمد ـ البته در مورد مادر باید بگویم داستانهایی که در قالب سریالهای تلویزیونی روایت می‌شد. ـ او هر شب داستان این سریالهای تلویزیونی را پیگیری می‌کرد. دپر دنبال زنی نبود که بخواهد برای دستیابی به او با مردان دیگر رقابت کند. وظیفه او در تقسیم کار، رسیدگی به کارهای من بود. او ظاهرا‌ً می‌خواست همه نقش‌ها را به عهده داشته باشد: پدر، مادر، برادر، عاشق، دوست، و به این ترتیب برای دیگران جای خالی چندانی باقی نمی‌گذاشت. در بچگی دوست داشتم از گردنش آویزان شوم و او در این مرا در این حالت از جایم بلد کند. در باغ با هم کشتی می‌گرفتیم و در پارک با هم مسابقه دو می‌دادیم. بوکس می‌کردیم. بدمینتون بازی می‌کردیم. پدر که آدمی خودشیفته (نارسیستیک) بود، به لباس و دکمه آستین و کفش و کراوات و ادکلن خود خیلی وسواس به خرج می‌داد. صبح‌ها صورتش را اصلاح می‌کرد. بعد دوباره این کار را تکرار می‌کرد. لباسهای خودش را خودش اتو می‌کرد. کفشهایش را خودش تمیز می‌کرد. چندین ساعت به موهای خود ور می‌رفت. او موهای خود را همیشه روغن می‌زد. او عاشق آینه بود و خیلی خوشش می‌آمد که از ظاهرش تعریف کنند.
در سالهایی که بزرگ می‌شدم با خودم می‌گفتم دوست ندارم رابطه من با زنم مثل رابطه پدر و مادرم با یکدیگر باشد. با خودم می‌گفتم رابطه من با زنم خیلی بهتر از رابطه‌ای خواهد بود که پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یکنواخت و تکراری نخواهد بود که پدر و مادرم با هم دارند. زندگی من و زنم، اینقدر یکنواخت و تکراری نخواهد بود و در آن همه چیز، پر از هیجان غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود.
من این داستان را همیشه برای خودم تعریف می‌کردم. وقتی سال‌ها بعد از مادر پسرهای دوقلویم جدا شدم، یکی از شوکهایی که در زندگی‌ام احساس کردم به این دلیل بود که اعتقاد داشتم زندگی من نیز مثل زندگی پدر و مادر خودم خواهد بود. هرگونه فروپاشی در رابطه زناشویی آنچنان درکناک و ویرانگر خواهد بود ک نمی‌توان آن را تحمل کرد. ولی کمال مطلوب حومه‌نشین‌ها فقط موقعی به درد می‌خورد که کسی چیز زیادی نخواهد، یا اینکه خواسته‌هایشان فقط مادی بود.
در سال 1958، موقعی که چهار سالم بود، به خانه‌ای که یگانه خانه خانوادگی‌ام بود، رفتیم. آن خانه به هیچ کدام از خانه‌هایی که پدرم در آن‌ها بزرگ شده بود شباهت نداشت. به همین دلیل هرگز میل نداشت از آن خانه برود. او عاشق حومه شهر بود. اهانت به حومه‌نشین‌ها اهانت به او بود. پدر هرگز سعی نکرد به یک انگلیسی تبدیل شود. چنین چیزی غیر ممکن بود. ولی شیوه زندگی انگلیسی‌ها را پذیرفته بود.
بابا هم مثل من در مدرسه درسش ضعیف بود. ولی با جدیت مطالعه می‌کرد. او می‌دانست در زمینه ادبیات و سیاسیت و ورزش چه چیزهایی باید بخواند. بابا علی‌رغم اینکه دوست داشت در جمع دیگران باشد، همیشه در پی این بود که وقتی برای نوشتن پیدا کند و این نشان‌دهنده تفاوت او با دیگران بود. بخشی از زندگی‌اش را رد شدن آثارش از سوی ناشران تشکیل می‌داد. کتابهایش را می‌فرستاد برای ناشران و آن‌ها نیز کتابهایش را برایش می‌فرستادند. کتابهایش را بازنویسی می‌کرد و می‌فرستاد ولی باز پس فرستاده می‌شدند. امید، ناامیدی، از سرگیری. گه‌"اه پیش می‌آمد که پدر تهدید می‌کرد تلاش باری نویسنده شدن را کنار خواهد گذاشت. از نر او این کار فاجعه بود، نوعی خودکشی. یکی دو روز بعد با یک ایده نو می‌آمد و دوباره پشت میز خود می‌‌نشست.
نصف روز را در زیرزمین می‌گذرانم و توی جعبه‌های نمور «آرشیوم» را می‌گردم. در میان دشتنوشته‌‌ها و نامه‌‌ها و عکسها، یکی دیگر از رمانهای پدرم را پیدا می‌کنم. به‌علاوه یک نمایشنامه با عنوان «بقال و پسر». یادم می‌آید که در اوایل دهه 80 رمان «مرد بیکار» را تورق می‌کردم. عمر در لندن بود و مشغول ولخرجی. او یک روز که اصلاح نکرده در یک اتاق تاریک بر روی تخت دراز کشیده بود، بابا نسخه‌ای از این کتاب را به او داد. عمر بعداً با اندک اندوهی به من گفت: «این کتاب درباره او است.»
بابا سال‌ها بر روی رمان «مردبیکار» کار کرد. ظاهراً این رمان را قبل از رمان «نوجوانی یک هندی نوشته. این رمان لحن و سبک متفاوتی دارد. دومی از دیدگاه یک کودک نوشته شده که با پدر و مادر خود درگیر است، در حالی‌که اولی تقریباً درباره پدری است که با بچه‌های خود درگیری دارد.
ماجرای این رمان درباره یک مرد 50 ساله پاکسانی است که شغلش بی‌شباهت به شغل پدر من نیست. داستان در اوایل دهه 1980 اتفاق می‌افتد، یعنی دوره‌ای که «تاچر» در حال «تجدید سازمان» بود وبیکاری در اوج خود قرار داشت و عقیده‌ای که زندگی در حومه شهر را مطلوب می‌‌کرد ـ این عقیده که حومه‌نشین‌ها شغل مادام‌العمر دارند ـ در حال از بین رفتن بود. یوسف وقتی از کار بیکاری می‌شود احساس می‌:ند که از او سؤاستفاده کرده‌اند. هر چند پدر، خودش از کار بیکار نشد ـ اطرافیانش شدند ـ ولی بیکار شدن برایش مثل خلاصی‌ای بود که آرزویش را داشت.
معذب‌کننده است که آدم خودش را در کتاب کس دیگر ببیند. تازه پدرم در کتابش تصویر جالبی از من ارایه نداده. پسر مزبور اغلب کارهایی از این دست انجام می‌دهد: «دست کرد در موهای بلند و سیاه خود که از پشت با یک روبان صورتی رنگ بسته بود.» یقیناً من و پدر در این زمان درگیریهای بسیاری با هم داشتیم. او از مدل مویم، استقلالم، و پرخاشگری‌ام در قبال او، متنفر بود. من هم از نصیحتهایش و علاقه‌ای که به تحقیر من داشت، حالم به هم می‌خورد. گاهی وقت‌ها از شدت خشم زبانم بند می‌آمد و نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سرکوب می‌کردم چون می‌ترسیدم چیزی بگویم و بهانه دستش بدهم. سرانجام، تقریباً دهانم را می‌بستم و چیزی نمی‌گفتم. ولی در عوض، انرژی سرکوب شده‌ام را برای نویسندگی ذخیره می‌کردم و البته به این ترتیب زندگی اجتماعی خودم را نابود می‌کردم.
چهارده سالم بود که بعد از خواندن چند کتاب طولانی تصمیم گرفتم خودم کتابی بنویسم. می‌خواستم ببینم آیا توان چنین کاری را دارم. پدر احتمالاً فهمیده بود که من در مدرسه مشکل دارم و اینکه ممکن است در میان ناامیدی و شکست ناپدید شوم. نویسندگی کار مورد علاقه من بود و با آن زندگی می‌کرد. ولی وقتی من را با نویسندگی آشنا کرد باعث شد که روحیه‌ام بالا برود و راه نجاتی پیدا کنم.
من در اتاقم یک میز تحریر، یک دستگاه ضبط صوت، یک رادیو، و یک ماشین تحریر قدیمی و سنگین دارم. این ماشین تحریر را پدر به یک طریقی از سفارت به خانه آورده بود. در دفتر خاطراتم نوشته‌‌ام: «این رمان داستان غم‌انگیز یک جامائیکایی در این کشور است که مشکل نژادی دارد. رمان به سبکی مدرن و رون نوشته شده و برای همه جذاب است. من سعی کرده‌ام مسأله «رنگ پوست» را بجسته کنم.»
وقتی رمان که اسمش «بدو، مرد سیاه سرسخت» بود به پایان رسید آن را به پدرم نشان ندادم. من قبلا‌ً نوشته‌های دیگری از خودم را به او نشان داده بودم ولی او سرسری و عجولانه اظهارنظرهای دلسردکننده می‌کرد و این برایم عجیب بود.
خوشبختانه عمر با خانمی در یک انتشاراتی به نام «آنتونی بلوند» آشنا بود. بلوند خودش من و بابا را به اتاق کارش در خیابان «داتی» برد. همان خیابانی که چارلز دیکینز در آن زندگی می‌کرد. من لباس یونیفورم مدرسه را بر تن داشتم. بابا یک روز از محل کارش مرخصی گرفت و از من خواست تا از آن انتشاراتی تقاضا کنم که پیشاپیش 5 پوند به من پرداخت کند تا بتوانیم با آن پول ناهار خوبی بخوریم. 
بابا اعتقاد داشت برترین شکل تحسین انتقادی دریافت پول نقد است. به گمانم بلوند می‌خواست بفهمد که آیا سن من واقعاً همانی است که ادعا کرده‌ام یا ایکه کوچک‌ترم. خوشبختانه او قصد چاپ کتابم را نداشت ولی گفت که به نظر او باید ویراستار عالی‌رتبه بود که مسؤلیت فهرست دانشگاهیان را بر عهده داشت. ترافورد در هندوستان بزرگ شده بود و در پاکستان کار کرده بود. او قبلاً «هیپی» بود و رمان‌نویسی بلند پرواز. جرمی به من چند صفحه (گرامافون) و کتاب داد و من را راهنمایی کرد که چه چیزهایی بخوانم.
جرمی روزهای یکشنبه به خانه ما می‌آمد و پشت میز تحریر در کنارم می‌نشس و جملات دستنوشته‌ام را می‌خواند. بعضی از جملات را خط می‌زد. از بقیه جملات تعریف می‌کرد و می‌گفت بعضی کلمات وجودشان مؤثر است و بضی نه. ـ نیچه هر نوع آفرینش هنری را «پس زدن، غربال کردن، اصلاح کردن، مرتب کردن» می‌داند ـ جرمی برایم نامه‌های طولانی هم می‌نوشت و در آن‌ها درمورد سرشت داستان توضیح می‌داد و اینکه چه چیزهایی داستان را تأثیرگذار می‌کند و خلق ساختار و شخصیت‌ها چگونه است. پدر در مورد تمام این‌ها از خود صبر نشان می‌داد ولی در عین حال همه چیز را نادیده می‌گرفت. او خودش در کار نویسندگی این همه تحسین و توجه از کسی ندیده بود.
بابا گفت از رمان اول من، یعنی «بودای حومه‌نشینها» خوشش می‌اید ولی به خوبی رمانهای خودش نیست. می‌گفت رمان خودش «عمیق‌تر» است. اگر احساس می‌کرد که در رمان من تصویر آزاردهنده‌ای از خود نشان داده‌ام هیچ چیز نمی‌گفت. من اکنون می‌أانم که او خود، سالهای سال داشت در مرانهایش پدر خد را تصویر می‌کرد. موفقیت رمان «بودای حومه‌نشینها» موجب شد پدر انگیزه پیدا کند و سخت‌تر بنویسد. اگر من می‌توانستم موفق بشوم او هم می‌توانست.
ولی پدر هنوز بیمار بود. انگار که سالهای سال بود با پیژامه‌اش در خانه نشسته بود. او در سال 1991 به خاطر حمله قلبی مرد. در تخت بیمارستان «بامپتون» دراز کشیده بود. پیراهنش را درآورده بودند. بر روی بدنش جای زخم چندین عمل جراحی وجود داشت. شکمش ورم کرده و صاف بود. موهای سینه‌اش سفید بود.
مرگش ناگهان رخ داده بود. ما همیشه در بیمارستان در کنارش بودیم. و این ملاقاتی دیگر بود. ولی او رفته بود، ساعت پنج صبح بود که در خیابان بودم. داشتم قرصهای آرامبخش را می‌بلعیدم. بدون او تا ابد. و مادر می‌گفت: «می‌خواهم برگردد خانه.»
هر چند در آن مکان آشنا، یعنی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، ولی باز با خود فکر می‌کرد که به زودی بهبود خواهد یافت. وجودشمملو از سؤال و برنامه و صبحت بود. همیشه هم با سماجت از من می‌پرسید قصد انجام چه کاری را دارم، گویی که بدون او من هم می‌مردم.
پیاده به آپارتمانم رفتم. روی تخت دراز کشیدم و همانجا ماندم. تن‌ها زندگی می‌کردم. اخیراً رابطه‌ام با نامزدم را بر هم زده بودم. نه بچه‌ای داشتم و نه دوست قابل اعتمادی. تا چهار روز هیچ کس را ندیدم. پیش از این فیلمی را کارگردانی کرده بودم به نام «لندن مرا می‌کشد» که در آستانه اکران بود. داستان این فیلم درباره پسر باهوش اما گمشگشته‌ای بود که می‌خواست با تقلا برای خود زندگی‌ای دست و پا کند.
پدر چیزی را به من داد که می‌‌خواست خودش از آن بهره‌مند باشد، و این چیز خیلی مهم بود:‌در ابتدا تحصیلات بود که او نداشت. اگر من به چیزی علاقه‌مند شده باشم این علاقه ناشی از افکار پدرم بود و یکی هم از اینکه هر روز با مادرم به کتابخانه‌ می‌رفتم. بعد وقتی دیدم او از راه نوشتن خود را درمان کرده و اینکه چه تعهدی به نویسندگی دارد، من هم داستانهای خودم را برای روایت پیدا کردم. من نمی‌توانم در این مورد مبالغه کنم که نویسندگی چه عالم پرلذتی دارد و اینکه چگونه باعث شد من دوام بیاورم. من همه چیز را با نویسندگی شروع کردم و هنوز هم دارم با نویسندگی ادامه می‌دهم. قصه‌گویی، امرار معاش از راه نویسندگی، بزرگ کردن بچه‌ها… پدر یقینا‌ً این را شیوه آبرومندانه‌ای برای زندگی می‌دانست. این از نظر او یک موفقیت بود. موفقیتی که خانواده‌ای را در پس خود داشت و او نیز بخشی از آن بود.
حالا مثل همیشه در اتاق، تن‌ها می‌نشینم. اتاق گرم و امن و خوشایند است. در فراسو خبری از نقشه‌‌ها نیست. بابا همه نقشه‌‌ها را درست کرده بود. آن‌ها متعلق به او بودند. و او آن‌ها را با خود برده است. در فراسو اغتشاش است. وحشی، ناشناخته، و این یگانه مکانی است که می‌توان به طرفش رفت، می‌توان به طرفش شتاب کرد.
دست‌نوشته بابا را دوباره لای پوشه سبز می‌گذارم، پوشه را زیر تل کاغذ‌ها می‌گذارم و از اتاق بیرون می‌روم.
نویسنده: حنیف قریشی
مترجم: فرشید عطایی

منبع: www.iricap.com

آران آگویار: می‌خواهم این مصاحبه را با یکی از نه داستان شروع کنم، در ابتدا ممکن است داستان “بی‌بی هلدر” را خلاصه کنید؟
جومپا لاهیری: داستان درباره‌ی یک آدم ناجور است؛ یک زن جوان که در ساختمان بی‌قواره‌ای در کلکته زنده‌گی می‌کند و تحت حمایت پسرعمو و زن‌ش است که مغازه‌ای دارند. او دچار صرع است و زنده‌گی محافظت‌شده‌ای دارد: بنابراین او بسیار بی‌تجربه و خام است. داستان به‌طور اساسی درباره‌ی گرفتاری‌های دهکده با بیماری و ازدواج، و شوهر پیدا کردن برای اوست.

آران آگویار: او یک شخصیت نادر و غیر معمولی است که بیش‌تر مردم به آسانی باهاش ملاقات نمی‌کنند. چه چیزی باعث شد که شما بی‌بی هلدر را به این خوبی بشناسید؟
جومپا لاهیری: رفتن به هند و دیدار مردم. برای آن داستان، من زمینه را از زن جوانی که در طی دو سری از بازدیدهایم از هند داشته‌ام، شناختم. من هیچ‌وقت ندیدم که آن زن مشکل مزاجی داشته باشد. اما می‌دانم که می‌خواست ازدواج کند. او در هم‌آن ساختمانی بود که عمه و عمویم در آن زنده‌گی می‌کردند، و ما یک‌جور دوستی باهم پیدا کرده بودیم، نه خیلی عمیق و پایدار ولی یک‌‌جور دوستی. از عمه‌ام شنیدم که او حمله‌های صرعی دارد…

آران آگویار: شما با سندیت شرح می‌دهید که بی‌بی دچار یک حمله‌ی ناگهانی در خیابان می‌شود، و جمعیت نمی‌دانستند چه کنند، تا این‌که یک‌نفر فریاد می‌زند: “چرم!“. آیا راوی واقعی یک‌نفر دیگراست و شما فقط نویسنده‌اید؟
جومپا لاهیری: خیر. من مکامله‌ای کوتاهی با عمه‌ام داشتم درباره‌ی آخرین‌باری که این زن دچار حمله شد. او گفت که: “اگر شما چیزی را که از چرم ساخته شده باشد نزدیک او بگیرید، به‌ش کمک می‌کند.” این توی سرم فرورفت. عمه‌م واقعن هرگز چیزی را برایم شرح نداد، او استعداد قصه‌گویی ندارد. 

آران آگویار: حالا، چه می‌شد اگر روای، داستان را مثل یک شاهد عینی رو می‌کرد؟ مثلن، یک راوی نوجوان بهتر از یک پیرزن یا یک مادر است. آیا ممکن بود تمرکز کردن او، باعث می‌شد که پی‌رنگ از زن بیمار به، شاید، تاثیرگذاری روی خود راوی تغییر جهت بدهد؟
جومپا لاهیری: شاید، شاید هم نه. راوی هیچ شخص به‌خصوصی نیست. گروهی از زنان است. بنابراین صدای راوی هویت مشخصی ندارد. من می‌خواستم داستان فاکنر، شاخه گلی برای امیلی که راویِ آن را بسیار تحسین می‌کنم را امتحان کنم. به این‌خاطر داستان را این‌طور نوشتم. این یک تجربه‌ی شخصی بود.

آران آگویار: تا چه اندازه دیدار از محلی خارجی پیش از نوشتن داستانی که در آن‌جا رخ می‌دهد نیازمند یا مفید است؟ در دهه‌ی 60، یک نویسنده‌ی انگلیسی رمان‌های پلیسی، داستان‌های زیادی را درباره‌ی یک بازرس پلیس بمبئی نوشت. اما چندسال بعد معلوم شد که او هیچ‌وقت در بمبئی نبوده.
جومپا لاهیری: من داستان‌هایی را در مکان‌های خارجی شروع کرده‌ام، زمانی که هیچ تصوری از آن نداشته‌ام و هم‌این‌طور هیچ دست‌رسی هم به آن نداشته‌ام و می‌بایست که به خرده جست‌و‌جوها و سئوالاتم اعتماد کنم تا از این طریق قدری جزئیات به دست بیاورم. اگر شما یک کتاب مرجع خوب داشته باشید و اسم چندتا خیابان اصلی را بدانید به هم‌راه یک‌کم توصیفات، می‌توانید به راحتی هر داستانی را که در هرجایی اتفاق می‌افتد، بنویسید. اما برای من، بله، ممنون سفرهایم به هند برای بسیاری از داستان‌هایم هستم.

آران آگویار: افسانه‌های بی‌پایان هندی از پانچاتارا، مثل حکایت آسپ، غالبن با یک پند اخلاقی به پایان می‌رسند. داستان‌های شما اصولن بر ارتباط متمرکزند.
حومپا لاهیری: ارتباط‌ها از انتشار یک نکته‌ی اخلاقی جلوگیری نمی‌کنند… من وقتی می‌نشینم تا داستانی را شروع کنم، به این که بخواهم درباره‌ی یک فکر، یا یک پیام بنویسم، فکر نمی‌کنم. من فقط سعی می‌کنم داستانی را بنویسم. (که به اندازه‌ی کافی دشوار هست). یک پیام آشکار، یا یک پند اخلاقی، یا یک چیزی مثل این [می‌خندد]، فکر می‌کنم وجودش خوب باشد. اما چیزی نیست که با جدیت به‌ش فکر کنم. این برای صادق بودن با شما.

آران آگویار: شما مترجم دردها را برای هندی‌ها، آسیایی-آمریکایی‌ها و برای شنوده‌ها عام فروش‌گاه‌های کتاب خواندید. آیا واکنش‌هایشان متفاوت یود؟
جومپا لاهیری: واکنش‌ها متفاوت نبود. آدم‌ها متفاوت بودند. وقتی که برای شنوده‌های هندی می‌خواندم، آن‌ها سئوالات زیادی می‌کردند که بیش‌تر بر پایه‌ی بازنمایی داستان و هویت بود. هم‌این هفته‌ی پیش در انگلستان هم اتفاق افتاد. بعضی هندی‌ها می‌آیند و می‌گویند که یکی از داستا‌ن‌ها، چیزهای بسیار خاصی از تجربه‌هایشان را به یاد آن‌ها می‌آورد، که این شاید، شاید هم نه، وضعیتی برای غیرهندی‌ها هم باشد. اما من هم‌چنان نامه‌های باورنکردنی از مردمی که هندی نیستند، و زن نیستند، دریافت می‌کنم.

آران آگویار: هرگز به مجله‌های اینترنتی مثل pifmagazine.com سر زده‌اید؟
جومپا لاهیری: من هیچ‌وقت به اینترنت دست‌رسی نداشته‌ام. [آه می‌کشد]. در حقیقت، من به چیزهایی که روی کامپیوتر دیگران است، ایستاده نگاه می‌کنم. مدت کوتاه در زنده‌گی‌م، یک پست الکترونیک باز کردم، دوبار در حقیقت… اما این چیزی است که در حال حاضر نمی‌خواهم در زنده‌گی‌م وجود داشته باشد.

آران آگویار: آیا این حرف به این معنی‌ست که شما در دوره‌ای از تقابل سنت در برابر مدرنیسم هستید؟
جومپا لاهیری: خیر.[با دهان بسته می‌خندد]. تمام دنیای اینترنت برایم مثل یک آشفته‌گی می‌ماند. به‌ویژه از وقتی که توانسته روی کامپیوتر من باشد، یعنی جایی که می‌نویسم. دل‌م می‌خواهد که به کامپیوتر به‌طور روان‌شناختی فکر کنم، که بیش‌تر مثل یک فضای خالی است تا چیزی مثل فشار دادن یک دکمه و پدیدار شدن دنیا.

آران آگویار: شما قراردادی برای نگارش یک رمان دارید. می‌توانید اشاره‌ای به ماهیت این کتاب بکنید؟
جومپا لاهیری: صحبت درباره‌ی کاری که الان در حال انجام‌ش هستم برایم بسیار سخت است. تنها زمانی که چیزی را به پایان می‌رسانم است که می‌توانم واقعن در قالب واژه‌، تشریح‌ش کنم.

آران آگویار: بعضی داستان‌های کوتاه، رمان می‌شوند.
جومپا لاهیری: رمان‌هایی را دیده‌ام که از دل یک مجموعه داستان بیرون آمده‌ند. اما چنین چیزی برای من رخ نمی‌دهد که بخواهم از داستان‌هایم رمانی بسازم، یا رویشان کار کنم. آن‌ها برای من تمام شده هستند، بنابراین احساس نمی‌کنم که باید برگردم و روی آن‌ها را ماله بکشم.

آران آگویار: ممکن است توصیه‌ای به داستان‌نویسان تازه‌کاری بکنید که می‌خواهند اولین کارشان را برای نیویورکر یا ناشرانی که کم‌تر شناخته‌شده هستند، بفرستند؟
جومپا لاهیری: من هیچ‌وقت اولین داستانی را که نوشتم برای جایی نفرستادم. به خودم فرصت دادم تا داستان‌های بیش‌تری بنویسم. من شروع به نوشتن کردم و بعد کتابی خریدم که می‌گفت کجا می‌شود یک داستان را پست کرد. چون من می‌خواستم آن‌ها را بیرون بدهم و آن‌وقت چیزهای دیگری بنویسم. این برای سال‌ها ادامه داشت. گاهی یادداشت زیبایی دریافت می‌کنید، که این به شما برای بار بعدی که می‌نشینید تا بنویسید، قدری الهام می‌دهد. این یک راه اتصال با تمام دنیا، سردبیرها، ناشران و دیگران و دیگران است. اما باید دانست که این ابدن یک هدف نیست. اگر اتفاق بیافتد؛ افتاده. اگر هم برای مدت زیادی رخ ندهد، باز هم قابل قبول است.

آران آگویار: در آخر، آیا حلقه‌ای الماسین در دست دارید؟ نیل دایاموند آهنگی دارد به اسم “کابوی الماسین” که می‌گوید: “…رسیدن نامه و کارت دعوت از مردمی که اصلن نمی‌شناسم‌شان، و پیش‌نهادهایی از آن‌سوی نلفن…” آیا شما با کتاب مترجم دردها، احساسی مثل کابوی الماسین ندارید؟
جومپا لاهیری: ها، ها، ها! راست‌ش الان فقط احساس خسته‌گی می‌کنم. تابستان بسیار هیجان‌انگیز و بی‌قراری را گذرانده‌ام.
مترجم: خسرو نخعی
این مصاحبه از مجله‌ی اینترنتی pifmagazine انتخاب  و ترجمه شده است.
منبع: http://dastangooo.persianblog.ir

از ریشه جدا شدن

گفتگو با "جومپا لاهیری" به مناسبت انتشار کتاب جدیدش
نویسنده کتاب های تحسین شده ای چون "مترجم درد ها" و "همنام" در این گفتگو از علاقه اش به "صراحت"، علت دوری اش از نقد های کتاب و مجموعه جدید داستان های کوتاهش صحبت می‌کند.
آتنلاتیک مانثلی
18 مارس 2008 
"خاک نا مأنوس" عنوان جدید ترین مجموعه داستانی از "جومپا لاهیری" گاهشمار تحسین شده تجارب مهاجران بنگالی در کشور بیگانه، در ماه آوریل منتشر می‌شود. هر دو کتاب قبلی این نویسنده – "مترجم درد ها" (یک مجموعه داستانی منتشر شده در سال 2000 که جایزه پولیتزر را برایش به ارمغان آورد)، و "همنام" منتشر شده در سال 2003 که بعد ها یک فیلم مردم پسند بر اساس آن ساخته شد- اختلاف های فرهنگی ای را که مهاجران تجربه می‌کنند مورد کند و کاو قرار دادند؛ مهاجرانی که بین فرهنگ زادگاه هندی خود و شیوه های نا آشنای زندگی در کشور جدید گیر افتاده اند. لاهیری در کتاب "خاک نا مأنوس" که مجموعه ای از هشت داستان کوتاه او را در بر می‌گیرد، همچنان مضمون مزبور را می‌کاود، ولی این بار بر روی زندگی مهجران نسل دوم متمرکز می‌شود؛ کسانی که باید هم ارزش های سنتی پدر و مادر مهاجر خود را مد نظر داشته باشند و ارزش های آمریکایی همتایان خود را.
لاهیری 40 سال پیش از پدر و مادری که از هندوستان مهاجرت کرده بودند، به دنیا آمد. او در جزیره "راد" بزرگ شد و از دانشکده "بارنارد" فارغ التحصیل شد. او پس از فارغ التحصیلی به دانشگاه "بوستون" رفت و در سه رشته لیسانس گرفت (زبان انگلیسی، نویسندگی خلاق، و مطالعات تطبیقی در هنر و ادبیات) به علاوه اینکه در مطالعات رنسانس هم مدرک دکترا گرفت. او در سال 2001 ازدواج کرد و در حال حاضر با همسر و دو فرزندش در بروکلین زندگی می‌کند.

ایساک چوتینر: اولین کتاب شما یعنی "مترجم درد ها" که برنده جایزه پولیتزر هم شد مجموعه ای از داستان های کوتاه بود. شما کار تان را با انتشار رمان "همنام" ادامه دادید. الان هم جدید ترین کار شما یک مجموعه داستان کوتاه است؛ چرا تصمیم گرفتید دوباره به داستان کوتاه برگردید؟
جومپا لاهیری: حقیقتش من تصمیم خاصی در این مورد نگرفته بودم. هنگامی که داشتم نوشتن رمان "همنام" را به پایان می‌بردم چند ایده داستانی در پس ذهنم داشتم و همینطوری شروع کردم به نوشتن آنها. من افتادم توی این داستان ها. در حقیقت، بسیاری از داستان های این مجموعه ایده شان خیلی قدیمی است و زمان شکل گرفتن آنها به قبل از "همنام" باز می‌گردد. من به دنبال چیز جدید نبودم.

آیا روند نوشتن داستان کوتاه با روند نوشتن رمان فرق می‌کند؟ شما برای نوشتن داستان کوتاه و رمان شیوه های متفاوت اتخاذ می‌کنید؟
من از این جهت تمایز چندانی بین رمان و داستان کوتاه قائل نیستم چون معتقدم که یک ایده یا کارش را انجام می‌دهد یا انجام نمی دهد. و این ایده کارش را یا در دراز مدت یا در کوتاه مدت و یا در میان مدت انجام می‌دهد. این بستگی دارد به اینکه داستانی که من می‌خواهم تعریف کنم چه نیاز هایی دارد. من همیشه اول به ماهیت داستان فکر می‌کنم. مثلاً وقتی ایده نوشتن "همنام" در ذهنم شکل گرفت احساس کردم که باید آن را در قالب فرم رمان بنویسم چون در قالب داستان کوتاه جواب نمی داد. در مورد کتاب جدیدم که نقطه مقابل مجموعه داستانی اولم ("مترجم درد ها") است، سال های سال بر روی خیلی از داستان های آن کار کردم در حالی که آن داستان ها مدام در حال رشد و تکامل بودند. یک تفاوت کار در این است که در رمان "همنام" هر تکه ای به شکل گرفتن یک کلیت بزرگ تر کمک می‌کرد.

خیلی از داستان های این مجموعه درباره تبعید هستند؛ درباره آدم هایی که دور از وطن اصلی خود زندگی می‌کنند و یا به یک وطن جدید نقل مکان می‌کنند. شما در کتاب قبلی تان به طور کلی بر روی زندگی بنگالی هایی متمرکز شده بودید که به آمریکا نقل مکان می‌کردند، ولی در کتاب "خاک نامأنوس" اغلب با آدم هایی طرف هستیم که به مان های جدیدی در آمریکا می‌روند و یا شخصیت هایی را می‌بینیم که به لندن و ایتالیا و سایر نقاط جهان می‌روند. قرار دادن شخصیت های داستان های تان در شرایط فیزیکی جدید چه نکته جالبی برای تان داشت؟
برای من جالب است ببینم که شخصیت های داستانی ام در هر شرایط ممکنی از یک موقعیت و یا مکان در یک موقعیت و یا مکن دیگر قرار بگیرند. در مجموعه داستانی اولم، شخصیت های داستانی به یک دلیل کمابیش مشترک نقل مکان می‌کردند (پدر و مادر خود من هم به همین دلایل به ایالات متحده آمدند)؛ یعنی دستیابی به فرصت های بهتر و کار. در این مجموعه داستانی جدید هم شخصیت ها بنا به دلایل مشابه از یک جا به جای دیگر می‌روند، ولی در اینجا دلایل مهاجرت یک جور هایی شخصی تر شده است؛ مثلاً به دلیل تغییر و تحولات و یا مرگ در خانواده و از این قبیل چیز ها. من در این کتاب بیشتر به شخصیت هایی پرداخته ام که خود شان مهاجر نیستند بلکه فرزندان مهاجران هستند. این قضیه برای من جالب است چون وقتی به عنوان فرزند پدر و مادر مهاجر در یک کشور دیگر زندگی می‌کنی همیشه حواست به این موضوع هست که از ریشه جدا شدن و یا اینکه خودت، خودت را از ریشه بکنی، یعنی چه؛ دست کم قضیه برای من اینگونه بود. حتی اگر کسی خودش هم خودش را از ریشه اش جدا نکرده باشد حواسش به این مسأله هست. من می‌دانستم پدر و مادر من چه حسی داشتند؛ آنها احساس می‌کردند ریشه ندارند.

یکی از نکاتی که در مورد داستان های قبلی تان برای من بسیار جالب است نوع نگاه شما به ازدواج آدم های نسل پدر و مادر تان است. داستان عنوان این مجموعه ("خاک نامأنوس") همین مضمون را دارد؛ در این داستان یک دختر بالغ متوجه می‌شود که پدرش با یک نفر رابطه دارد. آیا شما در سال هایی که در حال بلوغ بودید این موضوع برای تان جالب بود و از خود تان می‌پرسیدید: قضیه برای دوستانم چگونه است؟ آیا به نظر شما این موضوع به این علت برای تان جالب بود که در فرهنگی داشتید بزرگ می‌شدید که با فرهنگی که آنها بزرگ شده بودن، فرق می‌کرد؟
نمی دانم چرا، ولی من هر چه بزرگ تر می‌شوم ازدواج پدر و مادرم برایم جالب تر می‌شود. ازدواج خودت هم برای خودت جالب می‌شود، چون خواه ناخواه مقایسه پیش می‌آید. فکر نمی کنم این مسأله دلمشغولی من در تمام کتاب هایم بوده باشد. پدر و مادر من ازدواج از پیش تعیین شده داشتند، همانطور که خیلی از آدم های دیگری که من در سال های رشدم می‌دیدم به این طریق ازدواج کردند. پدرم به آمریکا آمد و به یک شیوه زندگی کرد و مادرم به یک شیوه دیگر، و من حواسم خیلی به این مسائل بود. این موضوع همچنان برای من جالب است و همچنان درباره ان خواهم نوشت.

در یکی از داستان های مجموعه جدید شما به نام "انتخاب جا" خواننده با ازدواج آدم های هم نسل شما مواجه می‌شود. وقتی صحبت از ازدواج نسل های قدیمی تر می‌شود به این شکل به ازدواج نگاه نمی شود.
چه شکل؟
داستان آشکارا درباره ازدواج آنها است؛ شما آنها را نشان می‌دهید که در تنهایی دارند با هم اختلاط می‌کنند، زیاد حرف می‌زنند، کار های خاص می‌کنند، در حالی که وقتی صحبت از ازدواج نسل های قدیمی تر مطرح می‌شود ازدواج آنها بیشتر از بیرون و از منظر بیگانه تصویر می‌شود. 
من برای آن نسل یک بیگانه ام، ولی در مورد زوج توی این داستان خیلی راحت تر می‌توانستم به درون شان وارد شوم. هر چند این دو شخصیت تخیلی بودند ولی می‌توانستم خودم را جای آنها بگذارم.

از نویسندگان قدیمی که مورد علاقه شما هستند آثار کدام شان را بار ها و بار ها می‌خوانید؟
من اخیراً خیلی از رمان های قرن نوزدهم را خوانده ام. همیشه عاشق کار های چخوف و تولستوی بوده ام ولی این اواخر به کار های توماس هاردی هم علاقه پیدا کرده ام. او یکی از آن نویسندگانی است که همیشه کار هایش را باز خوانی می‌کنم. هیچ وقت از رمان هایش خسته نمی شوم. دنیا های کامل و بی نقصی که او خلق می‌کند بسیار جذاب اند و حسابی بر روی شان تمرکز کرده است. فکر نمی کنم بلد باشم چنین دنیا هایی را در داستان های خودم خلق کنم ولی داستان های او از این جهت برای من الهام بخش اند. من با خواندن داستان های توماس هاردی در واقع وارد دنیایی می‌شوم که کامل و غنی و راضی کننده است. یک موازنه ای بین درام انسانی و دنیای پیرامون او وجود دارد، و این مبادله به طرز بسیار زیبایی انجام می‌شود. من همچنین خیلی خوشم می‌آید که با خواندن کتاب های او چیز هایی نیز یاد می‌گیرم؛ مثلاً چیز هایی درباره زندگی کشاورزی، یونجه، مزرعه. من این موضوع را خیلی دوست دارم، و هر چه سنم بالا تر می‌رود علاقه ام به این موضوعات بیشتر می‌شود. وابستگی به زمین و اینکه ریشه این وابستگی تا کجاست. هائوثورن هم یکی از نویسندگانی است که کار هایش را همیشه خوانده ام. عنوان مجموعه جدیدم ("خاک نا مأنوس") هم با خواندن آثار همین نویسندگان به ذهنم رسید. مسلماً با خواندن کتاب های دیگر نویسندگان ایده های زیادی به ذهنم من می‌رسد.

نویسندگان امروزی چطور؟
من به طور وسواسی داستان های ویلیام تره ور و آلیس مونرو و می‌ویس گالانت را می‌خوانم.

یک منتقد که اولین کتاب شما را نقد کرده بود گفته بود که نثر داستان های شما بی نهایت ناخودآگاهانه است و به هیچ وجه نمایشی نیست. بدون اینکه بخواهم قضاوتی در مورد نظر این منتقد بکنم، آیا به نظر شما او درست گفته؟من دوست دارم که حرف هایم را واضح و صریح بزنم، این برایم جالب تر است. داستان یک فرم دارد و یک کارکرد و من هیچ وقت طرفدار فرم خشک و خالی نبوده ام. مثلاً من  شوهرم سر این قضیه با هم بحث داریم چون وقتی برای خرید مبلمان می‌رویم شوهر من صندلی هایی را انتخاب می‌کند که ظاهر شکیل و خارق العاده و استثنایی دارند در حالی که من هیچ وقت دوست ندارم صندلی ای بخرم که راحت نیست. در نویسندگی هم دوست ندارم که صرفاً از نثر زیبا استفاده کنم. مثلاً شما اگر نثر ناباکوف را بخوانید می‌بینید که زبان نثر او زیبا است ولی این نثر زیبا خود داستان را می‌سازد و بخش مکمل آن است. من حتی همین الان هم دلم می‌خواهد داستان هایم را صریح تر و واضح تر بکنم. موقع باز نویسی کار هایم را تا حد امکان ساده می‌کنم.

آیا دوست دارید یک رمان گسترده و بسیار بزرگ بنویسید؟
فکر نکنم. فکر نمی کنم نویسنده افراطی ای باشم. داستان های من معمولاً انبساطی نیستند بلکه انقباضی هستند. اگر باز هم رمان بنویسم جمع و جور تر و متمرکز تر خواهد بود.

این با چیزی که شما الان درباره سبک نوشتاری تان گفتید هماهنگ است، اینطور نیست؟
شاید. بله. از زیاده روی خوشم نمی آید. وقتی یک کار بزرگ و گسترده به اثری سترگ تبدیل می‌شود که هیچ زیاده روی ای در آن وجود نداشته باشد.

آیا شما کار نویسندگی تان را در ساعات مشخصی از شبانه روز انجام می‌دهید؟ مخصوصاً که بچه هم دارید.
با داشتن بچه نویسندگی کار سختی است. هر وقت که برای خودم وقتی پیدا کنم نویسندگی را انجام می‌دهم. البته شرایط دارد دشوار تر می‌شود ولی در یک روز ایده آل صبح ها برای کار کردن وقت هست. اگر همه چیز سر جایش باشد و اتفاق خاصی نیفتد می‌توانم برای خودم وقت دست و پا کنم. الان خیلی بیشتر به این مسایل وارد شده ام.

پیدا کردن وقت و خرید مبلمان؛ در هر دو مورد به کارآمد بودن تصمیم های تان فکر می‌کنید.
دقیقاً.

خیلی از نویسندگان امروزی از "زی دی اسمیث" گرفته تا "مارتین ای میس" هلاوه بر داستان نقد هم می‌نویسند. آیا این کار برای شما جالب است؟
نه خیلی. من داوری کردن را دوست ندارم. یعنی این کار معذبم می‌کند. ولی منظور من از این حرف این نیست که درباره آدم هایی که این کار را می‌کنند داوری کنم. وجود منتقد برای هنر و ادبیات و موسیقی بسیار ارزشمند است ولی به نظر خودم نقادی کار من نیست. قبل از اینکه داستان بنویسم چند تایی نقد نوشته بودم که تجربه جالبی بود. کتاب هایی مجانی به دستم می‌رسید و نقد های کوتاهی در مورد شان می‌نوشتم. به این کار وارد شده بودم. ولی بعد شرایط تغییر کرد. فکر کنم چون داشتم کتاب می‌نوشتم شرایط تغییر کرد. شاید زدن این حرف به منزله شانه خالی کردن از یک سری وظایف باشد ولی صادقانه خدمت تان عرض کنم، دوست دارم تا آنجا که امکانش هست از دنیای نویسندگی معاصر قطع رابطه کنم چون فکر می‌کنم که این قطع ارتباط برای نویسندگی ام خیلی مفید باشد. دوست دارم ارتباطم با این دنیا کمی قطع باشد. آدم اگر بخواهد کتاب های دیگران را نقد کند باید همیشه با کتاب های در حال انتشار و منتشر شده در ارتباط باشد و در متن و بطن امور قرار داشته باشد. من دوست ندارم تا این اندازه درگیر باشم.

آیا با سایر نویسندگان معاشرت دارید؟
خیلی نه. البته چند تا دوست صمیمی و نزدیک دارم که نویسنده اند؛ بنابراین در زندگی ام هستند کسانی که می‌توانم در ارتباط با نویسندگی به آنها رجوع کنم. ولی حقیقتش دنبال داشتن رابطه نزدیک با سایر نویسندگان نیستم.

وقتی کتاب های شما منتشر می‌شوند آیا نقد هایی را که بر آنها منتشر می‌شوند می‌خوانید؟
نه؛ من یک نقد هم درباره این کتاب نخوانده ام! در مورد هر کتاب قضیه متفاوت بوده. مثلاً کتاب اولم وقتی چاپ شد آنقدر برایم شگفت انگیز بود که هر چه نقد درباره آن منتشر می‌شد می‌خواندم. مثل به دنیا آمدن بچه اول بود؛ آدم یک میلیون عکس از بچه اولش می‌گیرد و هر لحظه ای که با بچه اش می‌گذراند برایش لحظه بسیار خاصی است. من همه جور نقدی را می‌خواندم، چه مثبت و چه منفی. کار پر شور و سختی بود. بعد از مدتی دیگر نمی توانستم تعادل و آرامشم را حفظ کنم. "همنام" که منتشر شد سعی کردم گوشه گیر تر باشم. نقد از نظر من باید این کارکرد را داشته باشد که چگونه می‌تواند به من کمک کند که چیز بهتری بنویسم. اینکه نقد پر از تعریف و تمجید باشد برای من اهمیتی ندارد، هر چند کسی هم دوست ندارد بر کارش نقد منفی نوشته شود. به نظر خودم الان دیگر باید حسابی پوست کلفت شده باشم ولی از یک جهاتی احساس می‌کنم شکننده تر و آسیب پذیر تر شده ام. من پس از نوشتن این کتاب تصمیم گرفتم به هیچ نقدی نگاه نکنم. شاید در آینده از ویراستارم یا کس دیگر بخواهم بعضی از نقد هایی را که فکر می‌کنند به دردم می‌خورند نشانم بدهند.

پس وقتی صبح ها روزنامه "نیویورک تایمز به دست تان می‌رسد اصلاً نگاه نمی کنید تا ببینید آیا نقدی بر کتاب تان در آن چاپ شده یا نه؟
[می خندد]. حقیقتش، شوهرم صبح های یکشنبه وقتی روزنامه نیویورک تایمز را می‌گیرد قسمت نقد کتاب را دور می‌اندازد تا من آن را نبینم. الان چند هفته است که این کار را انجام می‌دهد. بعضی وقت ها زندگی در شهر نیویورک کار سختی است. این فکر خیلی راحت به ذهن من خطور می‌کند: "من اصلاً چرا دارم این کار را انجام می‌دهم؟ کلی نویسنده و کتاب بزرگ در دنیا هست؛ من اصلاً دارم چه کار می‌کنم؟" این فکر خیلی راحت به ذهنم خطور می‌کند، و هر چه بیشتر می‌بینم که فلان و بهمان کتاب دارد منتشر می‌شود هر چه بیشتر نگران و دلواپس می‌شوم. من این را در مورد خودم می‌دانم. احساس می‌کنم که باید از کار هایم محافظت کنم. اینکه آدم بتواند تمرکز خود را حفظ کند آدم را خیلی شکننده و آسیب پذیر می‌کند. به نظر من منتقدانی که کار خود را با حس مسؤلیت انجام می‌دهند وجود شان خیلی ارزشمند است. اینها مثل معلم هستند.

با توجه به اینکه شما گفتید خیلی از کار تان محافظت می‌کنید وقتی کتاب تان تبدیل به فیلم سینمایی شد چه حسی داشتید؟
خیلی لذت بردم، چون لازم نبود هیچ کنترلی بر کار داشته باشم و با "میرا نایر" کارگردان فیلم رابطه راحت و بی درد سری داشتم. من بقیه کار های او را دیده بودم و می‌دانستم آدم با هوش و جالبی است. حسی به من می‌گفت که این آدم صاحب نظر است و می‌داند چه می‌خواهد بگوید. دنیایی که او در فیلم خود خلق کرد یک دنیای دیگر بود و من آن را متعلق به خود او می‌دیدم. این همنام، همنام او بود.          
مصاحبه کننده: ایساک چوتینر
مترجم: فرشید عطایی

http://tarjome.blogsky.com

جومپا لاهیری

لاهیری زاده‌ی ۱۱ ژوئیه ۱۹۶۷ در لندن با نام نیلانجانا سودشنا (Nilanjana Sudeshna) نویسنده آمریکایی هندی‌تبار است.
لاهیری نویسنده ای هندی تبار است که ملیت آمریکایی دارد. پدر و مادر لاهیری برای کسب فرصت شغلی و معیشتی بهتر هندوستان را به مقصد انگلستان ترک کردند اما بعد از مدتی راهی آمریکا شدند. در واقع پدر و مادر لاهیری از مهاجران هندی (بنگالی) بودند. او در لندن به دنیا آمد و در رود آیلند آمریکا بزرگ شد. لاهیری به کالج برنارد رفت و مدرک لیسانس در رشته ادبیات انگلیسی را در سال ۱۹۸۹ دریافت کرد.
پس از آن به دانشگاه بوستون رفت و سه مدرک فوق‌لیسانس در رشته‌های زبان انگلیسی، نگارش خلاقانه و ادبیات تطبیقی و نیز مدرک دکترا در رشته مطالعات رنسانس را از این دانشگاه دریافت کرد. لاهیری در سال ۲۰۰۱ ازدواج کرد و هم‌اکنون با شوهر و دو فرزندش در بروکلین زندگی می‌کند.
جومپا لاهیری طی ۶ سال تحصیل در بوستون شروع به نگارش داستان کوتاه کرد و بعدها ۹ داستان از آنها را در نخستین مجموعه داستانی اش به نام "مترجم دردها" در ۱۹۹۹ منتشر کرد. در این داستان ها موقعیت هایی چون مشکلات ازدواج، ناامیدی و قطع ارتباط میان نسل های مهاجران روایت می‌شوند. لاهیری می‌گوید: "در ابتدا که این داستان ها را می‌نوشتم هرگز نسبت به ترسیم زندگی آمریکایی های هندی تبار خودآگاه نبودم و بدون تصمیم قبلی این داستان ها با کاراکترهایی هندی تبار شکل گرفتند. در واقع انگیزه اصلی که مرا به این سمت برد مخلوط کردن و آزمودن پیوند دو دنیا چون هند و آمریکاست که من به آنها تعلق دارم؛ امری که پیش از نگارش یافتن روی صفحه کاغذ برای انجام آن شجاعت یا بلوغ کافی نداشتم."
لاهیری با نخستین اثرش، مجموعه داستان مترجم دردها (۱۹۹۹)، برنده جایزه ادبی پولیتزر در سال ۲۰۰۰ شد. همچنین نخستین رمان او به نام همنام (۲۰۰۳) در ساخت فیلمی به همین نام در سال ۲۰۰۷ مورد اقتباس قرار گرفت.

مجموعه داستان "خاک غریب" سومین اثر جومپا لاهیری، نویسنده مجموعه داستان "مترجم دردها" و رمان "همنام" محسوب می‌شود. لاهیری در این اثر هم مثل دو اثر پیشین خود همچنان به تم غربت وفادار است. شخصیت هایی که یا از زادگاه پدری خود به غربت پناه آورده یا از پدر و مادری ساکن در سرزمینی غریب به دنیا آمده اند، دست مایه داستان های لاهیری است. مجموعه داستانی "مترجم دردها" با ۶۰۰ هزار نسخه، فروشی فوق العاده داشت و جایزه پولیتزر ۲۰۰۰ را برای نویسنده اش به ارمغان آورد.  در ۲۰۰۳ لاهیری رمان اول خود را به نام "همنام" منتشر کرد. رمانی که بر محور خانواده ای به نام گنگولی و داستان ۳۰ ساله آن شکل می‌گیرد. والدین که در کلکته به دنیا آمده اند به آمریکا مهاجرت کرده و فرزندان آنها گوگول و سونیا در شرایطی رشد می‌کنند که همواره فاصله فرهنگی و نسلی خود با والدینشان را احساس می‌کنند. در ۲۰۰۷ خانم میرا نیر، کارگردان مشهور آمریکایی هندی تبار و کارگردان فیلم می‌سی سی پی ماسالا، فیلمی با اقتباس از رمان "همنام" کارگردانی کرد. دو ویژگی اساسی در آثاری که تاکنون از جومپا لاهیری منتشر شده اند یکی متن ساده و واضح با جملات کوتاه و بی تکلف و دیگری شخصیت های داستانی آثار او هستند. شخصیت های داستان های لاهیری اغلب مهاجران هندی اند که در آمریکا زندگی می‌کنند و میان دو دنیای سنتی در زادگاه پدری با ویژگی های فرهنگی و بومی خاص خود و دنیای نو با ارزش های فرهنگی و اجتماعی جدید در کشاکش هستند. آثار لاهیری به نوعی زندگینامه خودنوشت به شمار می‌روند. آنها پایه تجربیاتی که نویسنده در ارتباطات خود با خانواده، دوستان و اجتماعات هندی در آمریکا داشته است، تکوین یافته اند. لاهیری در تلاش برای ترسیم اضطراب و درگیری های درونی و خانوادگی کاراکترهای داستانی و ثبت جزئیات و ظرافت های روانی و رفتاری مهاجران هندی در آمریکاست.

تا پیش از نگارش مجموعه داستان "خاک غریب"، داستان های لاهیری زندگی نسل اول مهاجران هندی به آمریکا و تلاش آنها برای اداره خانواده در جامعه تازه را روایت می‌کردند. در خاک غریب نویسنده جای شخصیت های مهاجر نسل اولی را به فرزندانشان داده که در آمریکا به دنیا آمده و خود را عمیقا از لحاظ فرهنگی با هنجارهای جامعه جدید وفق داده اند. در واقع ایمان و باور نسل جدید به آموزه های خانوادگی و ریشه های فرهنگی هندی آن مورد موشکافی قرار    می‌گیرد و طبیعتا با آمدن نسل های جدید طناب های ارتباط با گذشته و سنت هندی کهنه و پوسیده تر شده و انسان هایی بدون تعلق به سرزمینی خاص شکل می‌گیرند که چون درختی در خاکی غریب شاخ و برگ پیدا می‌کنند. مجموعه داستان "خاک غریب" که در برگیرنده ۸ داستان کوتاه است، به ۲ بخش تقسیم می‌شود. بخش اول شامل ۵ داستان مجزاست که با داستان "خاک غریب" آغاز می‌شود و بلندترین و زیباترین داستان آن به شمار می‌آید.
در داستان "خاک غریب" دختر هندی تباری به نام روما به همراه همسر سفیدپوست خود آدام و پسر کوچکش آکاش در سیاتل آمریکا زندگی می‌کند. روما و آدام نمونه خانواده تازه و جوانی هستند که دو فرهنگ شرقی و غربی را گرد هم آورده است. پدر روما که بتازگی همسر خود را از دست داده است، تصمیم به اروپا گردی می‌گیرد و ضمن سفرهای خود کارت پستال هایی به آدرس دختر خود در آمریکا می‌فرستد. اما به طور غیرمنتظره ای پدر برای دیدن دختر خود به سیاتل می‌آید و روما با نگرانی از حضور پدرش در خانه جدید شان در سیاتل استقبال   می‌کند. با وجود این، قطعا ملاقات روما با پدر او را مجبور به مواجه شدن با اختلافاتی خواهد کرد که میان نسل اول و دوم خانواده های مهاجر به وجود می‌آید.

در داستان "جهنم بهشت" زن جوانی دوران کودکی خود را به یاد می‌آورد و آن زمانی است که جوانی کلکته ای به دوست خانوادگی و بعدها بخشی از زندگی او و به طور حیرت انگیزی، مادرش تبدیل می‌شود. در داستان "انتخاب جا" زوج میانسالی به نام آمیت و مگان، که مانند دیگر داستان ها دو انسان از دو فرهنگ متفاوت هستند، در خلال ازدواج دوستی به نام پم در مدرسه شبانه روزی قدیمی آمیت، خود و ناگفته هایی از گذشته خود را بازکاوی می‌کنند. در داستان "خوبی محض" دختری بنگالی به نام سودا که بتازگی صاحب فرزندی شده، سعی دارد با برادر الکلی اش و نقشی که او احیانا در اعتیاد برادر داشته، کنار بیاید. راهول را می‌توان یکی از قویترین کاراکترهای موجود در این مجموعه داستانی به شمار آورد. بخش دوم خاک غریب از ۳ داستان پیوسته تشکیل شده که دوشخصیت محوری به نام هما و کاشیک دارد. اولین بار هما و کاشیک یکدیگر را پس از بازگشت والدین کاشیک از هندوستان به ستون ملاقات کرده بودند. خانواده هما تصمیم می‌گیرند خانواده کاشیک را تا زمانی که جایی مناسب برای زندگی کردن پیدا کنند در خانه خود اسکان دهند. اتاق پیشین هما تبدیل می‌شود به اتاق کاشیک که ۳ سال از او بزرگ تر است و هما به اتاق والدینش منتقل می‌شود. اما در پس تمام این اتفاقات، تراژدی پنهانی وجود دارد که خانواده هما از آن آگاهی ندارند. داستان اول به نام "اولین و آخرین بار" از زاویه دید هما روایت می‌شود، داستان دوم "آخر سال" سه سال بعد از زبان کاشیک روایت می‌شود و سومین داستان، "رفتن به ساحل" از نگاه هر دو روایت می‌شود.

ترجمه آثار به فارسی
همه کتاب‌های لاهیری شامل مترجم دردها، همنام و خاک غریب در ایران به زبان فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند. ترجمه همه این آثار را امیرمهدی حقیقت انجام داده و برخی از این آثار را مترجمان دیگری نیز از جمله مژده دقیقی، فریده اشرفی، زهره خلیلی و گیتا گرکانی هم ترجمه کرده‌اند.

آثار
مجموعه داستان‌های کوتاه:

مترجم دردها با ترجمه امیرمهدی حقیقت (این کتاب را چند مترجم دیگر با عناوین دیگر نیز ترجمه کرده‌اند، از جمله ترجمان دردها با ترجمه مژده دقیقی) (۱۹۹۹)
خاک غریب با ترجمه امیرمهدی حقیقت (این کتاب را چند مترجم دیگر با عناوین دیگر نیز ترجمه کرده‌اند، از جمله به کسی مربوط نیست با ترجمه گلی امامی) (۲۰۰۸)
در سال ۲۰۰۸ جومپا لاهیری طی قراردادی رسمی کپی رایت ترجمه‌ی فارسی خاک غریب (با ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت) را به نشر ماهی واگذار کرد.
رمان:
همنام (۲۰۰۳) به ترجمه امیرمهدی حقیقت و چند مترجم دیگر از جمله فریده اشرفی و گیتا گرکانی
تعدادی از داستانهای کوتاهی که در مجموعه خاک غریب منتشر شد.
جهنم – بهشت (۲۰۰۴ – متن کامل)
اولین و آخرین بار (۲۰۰۶ – متن کامل)
آخر سال (۲۰۰۷)

جایزه‌ها
برخی از جایزه‌های کسب‌شده توسط لاهیری از این قرارند:
برنده جایزه ادبی پولیتزر در سال ۲۰۰۰، برای مترجم دردها
برنده جایزه بهترین «اثر نخست» مجله نیویورکر در سال ۲۰۰۰ برای مترجم دردها
برنده نشان شیر کتابخانه در سال ۲۰۰۷ (نشان لیون کتابخانه عمومی نیویورک)
برنده جایزه داستان کوتاه «فرانک اُکانر» در سال ۲۰۰۸، برای خاک غریب

مشخصات
زادروز: ۱۱ ژوئیه‌ی ۱۹۶۷
محل تولد: لندن، بریتانیا
ملیت: آمریکایی
از دانشگاه: بوستون
پیشه: رمان‌نویس
سبک: رمان، مجموعه داستان کوتاه، پسااستعماری
آثار مهم: مترجم دردها (۱۹۹۹)
جایزه‌ها جایزه اهنری (۱۹۹۹)، جایزه پولیتزر (۲۰۰۰)
وبگاه: www.jhumpalahiri.net
نام به انگلیسی: Jhumpa Lahiri
نام به بنگالی: ঝুম্পা লাহিড়ী
منبع: www.wikipedia.org

جهنم و بهشت

پراناب چاکرابورتی برادر کوچک پدر من نبود. او یک رفیق بنگالی اهل کلکته بود که اوایل دهه‌ی هفتاد وقتی‌که پدر و مادرم توی یک آپارتمان اجار‌ه‌ای نزدیک میدان مرکزی زندگی می‌کردند و تعداد دوست و آشنا‌هاشان از انگشت‌‌های یک دست بیش‌تر نبود ناگهان سروکله‌‌اش در زندگی سوت‌وکور ما پیدا شد. من در آمریکا عمو ندارم برای همین به من گفتند که او را پراناب کاکو صدا کنم. او هم به پدرم شامیل‌دا می‌گفت و به او مثل برادر بزرگ‌تر احتر‌‌‌ام می‌گذاشت و به مادرم به جای آپرانا، بودی می‌‌گفت همان‌طور که بنگالی‌‌‌‌ها زن‌برادر بزرگ‌‌شان را صدا می‌کنند. بعد از آن‌که پراناب کاکو با پدر و مادرم دوست شد برا‌شان گفت که اولین روزی که او را دیده‌ بودیم تمام یک بعدازظهر دنبال من و مادرم راه افتاده بوده، درست بعد از آن‌که من از مدرسه مرخص شده بودم تا سری به خیابان‌‌های کمبریج بزنیم. او توی خیابان ماساچوست پشت سر ما بود و همین‌طور در بازارچه‌ی هاروارد، که مادرم دوست داشت آن‌جا به اثاث خان‌های که حراج می‌کردند نگاهی بیندازد. سایه به سایه ما توی حیاط هاروارد گشته بود، جایی که معمولا مادرم روز‌هایی که هوا خوب بود روی چمن‌‌‌‌ها می‌نشست و به دانش‌جو‌‌‌ها و استاد‌هایی که با عجله این‌ور و آن‌ور می‌رفتند نگاه می‌کرد. تا این‌که بالاخره وقتی ما داشتیم از پله‌‌های کتاب‌خانه ویدنر بالا می‌رفتیم تا من به دست‌شویی بروم، با دست پشت شانه مادرم زد و به انگلیسی پرسید که آیا او بنگالی نیست. جواب سؤالش معلوم بود. مادرم النگو‌های سرخ و سفید مخصوص زن‌‌های ازدواج کرده‌ی زنان بنگالی دست کرده بود و ساری تنگیل تنش بود و به فرق سرش گرد شنگرف زده بود و درست عین تمام زن‌‌های بنگالی صورت گرد و چشم‌‌های سیاه داشت. او می‌دید که مادرم مثل مادر و خواهر‌‌‌ها و خاله‌‌های خودش که در کلکته بودند دو سه سنجاق‌قفلی به دست‌بندِ طلایی زیر النگو‌های سرخ و سفیدش انداخته تا اگر لازم شود آن‌‌‌‌ها را به جای قزن به بلوزش بزند یا نخی را که از زیرپیرهنش در رفته تو بدهد. حتی پراناب کاکو شنیده بود که مادرم با من بنگالی حرف می‌زند و توی بازارچه به من گفته بود که شماره جدید مجله آرچی را نخرم. اما همان‌طور که خودش بعد‌‌‌ها به ما گفت آن روز‌‌‌ها آن‌قدر همه چیز در آمریکا برایش تازگی داشت که دیگر به چشم و گوش خودش هم اطمینان نداشت.
آن روز‌‌‌ها سه سال بود که من و پدر و مادرم توی میدان مرکزی زندگی می‌کردیم. قبل از آن در برلین بودیم، جایی که من به دنیا آمده‌‌‌‌ام و پدرم تحصیلات می‌کروبیولوژی‌‌‌اش را تمام کرده و سمتی به عنوان محقق در مَس جِنرال داشت. قبل از آن‌‌‌‌ها پدر و مادرم در هند زندگی می‌کردند اما هم‌دیگر را نمی‌شناختند و ازدواج‌شان به خواست خانواده‌هاشان سرگرفته بود. خانه‌ی میدان مرکزی اولین جایی است که من از بچگی‌‌‌‌ام به یاد دارم. تا آن‌جایی که یادم هست خانه‌مان توی ساختمانی با سنگ‌‌های قهو‌های سوخته‌ در آشبارتون پلیس بود و پراناب کاکو بیش‌تر وقت‌‌‌‌ها آن‌جا می‌آمد. ماجرای اولین دیدارمان که او دایم دوست داشت آن را یادآوری کند این‌طور تمام می‌شد که مادرم آن روز بعدازظهر او را به خانه‌مان دعوت کرد و برای او و خودش چای دم کرد و وقتی که فهمید که سه ماه آزگار است که غذای درست‌وحسابی بنگالی نخورده برایش کاری ماه‌ی خال‌مخالی و برنجی را که از شب قبل‌ مانده بود گرم کرد. او تا شب پیش ما ماند و وقتی پدرم به خانه آمد دوباره با ما ش‌‌‌ام خورد و بعد از آن تقریباً هر شب سروکله‌‌اش پیدا می‌شد و روی صندلی چهارم می‌ز فورمیکای گردِ آشپزخانه ما جا خوش می‌کرد و کم‌کم خودش هم مثل اسمش عضوی از خانواده ما شد.
خانواده‌ی او در کلکته دست‌شان به دهن‌شان می‌رسید و او قبل از آن‌که به آمریکا بیاید تا در دانشگاه اِم. آی. تی. مهندسی بخواند، دست به سیاه و سفید نزده بود. زندگی دانش‌جویی در بوستون خیلی بهش فشار آورده بود و همان ماه اول از وزنش تقریبا بیست کیلو کم شده بود. او در ژانویه توی برف و بوران به آمریکا آمده بود و بعد از یک هفته باروبندیلش را بسته بود و به لوگان رفته بود و چیزی نمانده بود که به بختی که تمام عمر برای به‌دست داشتنش جان کنده بود پشت‌پا بزند و همه چیز را ر‌‌‌ها کند و به کلکته برگردد، اما در آخرین لحظه یک‌هو عقل کرده بود و از تصمصیم‌‌اش منصرف شده بود. توی خیابان تروبریج در خانه‌ی زنی زندگی می‌کرد که از شوهرش جدا شده بود و دو تا بچه‌ کوچک داشت که از صبح تا شب ونگ می‌زدند. اتاقش زیرشیروانی بود و فقط در ساعت‌‌های مشخصی اجازه داشت که توی آشپزخانه پخت و پز کند و پس از آن باید اجاق را با ابر و مایع ظرف‌شویی تمیز می‌کرد. پدر و مادرم میدانستند که وضعیت او ناجور است و شاید اگر اتاق اضافی می‌داشتیم دعوتش می‌کردیم که پیش ما بماند. اما او فقط می‌توانست با ما غذا بخورد و در خانه ما همیشه به رویش باز بود. از آن به بعد او در فاصله‌ی بین کلاس‌ه‌اش و در روز‌های تعطیل پیش ما می‌آمد و همیشه هم چیزی جا می‌گذاشت، یک پاکت سیگار که چند نخ بیش‌تر در آن نمانده بود، روزنامه، نام‌های که وقت نکرده بود بازش کند، یا ژاکتی که سر غذا درآورده بود و با خودش نبرده بود.
صدای خنده‌ی شاد و بلندش را خیلی خوب به یاد دارم و هیکل دراز و دیلاقش را که بی‌حال روی مبل‌‌های بد‌قواره‌ی ما که از همان اول توی آپارتمان‌مان بودند ولو می‌شد، با صورت جدی‌‌اش و پیشانی بلند و سبیل کلفت و مو‌های پرپشت ژولیده که مادرم می‌گفت او را به شکل هیپی‌‌های آمریکایی که آن‌روز‌‌‌ها همه‌جا بودند درآورده است. هر جا می‌نشست لِنگ‌‌های درازش را ه‌ی تکان می‌داد و دست‌‌های تروتمیزش وقتی سیگاری بین انگشت‌ه‌اش می‌گرفت می‌لرزیدند و خاکستر سیگار را توی فنجانی که مادرم به جای زیرسیگاری برایش می‌گذاشت می‌تکاند. او درس می‌خواند تا دانش‌مند شود و شاید برای همین بود که سربه‌هوا بود و نمی‌شد سر از کاره‌اش در آورد. همیشه انگار داشت از گرسنگی می‌مرد. همین‌که از در تو می‌آمد به صدای بلند می‌گفت که ناهار نخورده و بعد با اشت‌‌‌ها هر چیزی را که جلوش بود می‌بلعید. از پشت‌سر مادرم به کتلت‌‌هایی که او سرخ‌ می‌کرد ناخنک می‌زد و مهلت نمی‌داد که آن‌‌‌‌ها را توی بشقاب بچیند و با حلقه‌‌های پیاز قرمز تزیین‌شان کند. در غیبت او پدر و مادرم می‌گفتند که دانش‌جوی ممتازی است و لابد گل‌سرسبد جاداوپور بوده که توانسته بورس خوبی بگیرد و به ام.آی.تی بیاید. اما پراناب کاکو دایم از دانشگاهش بد می‌گفت و مرتب از کلاس‌ه‌اش جیم می‌شد و غر می‌زد «این آمریکایی‌‌‌‌ها معادلاتی را درس‌مان می‌دهند که من وقتی هم‌سن یوشا بودم حل می‌کردم.» وقتی فهمید که معلم کلاس دوم من به ما مشق‌شب نمی‌دهد و با آن‌که هفت سالم شده هنوز بلد نیستم جذر بگیرم و مفهوم عدد پی را نمیدانم از تعجب شاخ درآورد.
همیشه سرزده می‌آمد، هیچ‌وقت قبل از آمدنش تلفن نمی‌کرد. مثل اهالی کلکته در می‌زد و از توی ایوان مادرم را صدا می‌زد «بودی» و منتظر می‌ماند تا مادرم در را بر‌اش باز کند. قبل از آن‌که پایش به خانه ما باز شود وقتی که من از مدرسه می‌آمدم می‌دیدم که مادرم بارانی‌‌اش را تن کرده و کیفش را روی پایش گذاشته و برای بیرون زدن از خان‌های که تمام روز در آن تنها مانده آر‌‌‌ام و قرار ندارد. اما آن‌روز‌‌‌ها می‌دیدم که مادرم دارد توی آشپزخانه خمیر لوچی ورز می‌دهد، که قبلا فقط یک‌شنبه‌‌‌‌ها برای من و پدرم درست می‌کرد، یا پرد‌ه‌ای را که تازه خریده از پنجره آشپزخانه آویزان می‌کند. آن‌روز‌‌‌ها من نمیدانستم که مادرم تمام روز منتظر آمدن پراناب کاکو است و روز‌هایی که میدانست او پیدایش می‌شود ساری نو‌‌اش را می‌پوشید و موه‌اش را شانه می‌زد و از صبح مشغول آماده کردن تنقلاتی بود که جلو او می‌‌گذاشت. مادرم تمام روز بی‌تاب لحظ‌های بود که صدای پراناب کاکو را بشنود که از روی ایوان می‌گوید «بودی» و روز‌هایی که او اصلا حواسش نبود مادرم برای دیدن او دل‌تودلش نبود.
لابد مادرم از این‌که می‌دید من هم منتظر آمدن پراناب کاکو هستم خوش‌حال می‌شد. او به من تردستی با ورق را نشان می‌داد و جلو نور چراغ شصت و سبابه‌‌اش را کج و کوله می‌کرد و با سایه شکل‌‌هایی شبیه حیوانات می‌ساخت. با من جدول ضرب کار می‌کرد و من قبل از آن‌که در مدرسه ضرب یادمان بدهند تمام جدول ضرب را از بر بودم. برای تفریح عکاسی می‌کرد. یک دوربین گران‌قیمت داشت که عکس گرفتن با آن کلی دنگ و فنگ داشت و دوست داشت که از من با آن صورت گرد و دندان‌‌های لق و چتری‌‌های پرپشتم که همیشه نامرتب روی پیشانیم می‌ریخت عکس بیندازد. هنوز هم از آن عکس‌‌‌‌ها بیش‌تر از عکس‌‌های دیگرخوشم می‌آید چون در آن‌‌‌‌ها اعتماد به نفس بچگانه‌ای دارم که مدت‌‌‌‌ها است آن را از دست داده‌ام، مخصوصا جلو دوربین. یادم می‌آید که در حیاط هاروارد بالا و پایین می‌دویدم و او با دوربینش گوشه‌ای می‌ایستاد و سعی می‌کرد از من که روی پله‌‌های دانشگاه، توی خیابان، یا جلو تنه درخت‌‌‌‌ها ورجه‌وورجه می‌کردم عکس بگیرد. مادرم فقط در یکی از آن عکس‌‌‌‌ها هست. مرا نگه‌داشته و من با پا‌های باز روی زانوه‌اش نشسته‌‌‌‌ام و او به طرف من خم شده و دست‌ه‌اش را روی گوش‌ه‌‌‌ام گذاشته، انگارکه می‌خواهد نگذارد من چیزی بشنوم. در آن عکس سایه‌ی پراناب کاکو که بازوه‌اش را خم کرده و بالا آورده تا دوربین را جلو صورتش نگه دارد کناره عکس را سیاه کرده و سیاهی‌‌اش به یک طرف بدن مادرم را محو کرده است. همیشه سه‌تایی با هم بودیم. هیچ‌وقت نمی‌شد که وقتی که من خانه نباشم آفتابی شود. لابد صورت خوشی نداشته که مادرم با او توی خانه تنها باشد و حتماً این موضوع را هر دوشان میدانسته‌اند.
مادرم با او بیش‌تر جور بود تا با پدرم. هردوشان از موسیقی، فیلم، سیاست‌مداران چپ‌ و شعر خوش‌شان می‌آمد. هر دو اهل یک محله در شمال کلکته بودند. از خانه مادرم تا خانه آن‌‌‌‌ها دوقدم راه بوده و هر دو آن محله را مثل کف دست می‌شناختند. همه‌ی مغازه‌‌‌‌ها را به یاد داشتند و مسیر‌های اتوبوس‌‌‌‌ها و ترن‌‌‌‌ها و چیز‌هایی را که روی دیوار‌‌‌ها نوشته شده بودند. اما برعکس پدرم؛ خانه پدر بیست مایل خارج از شهر کلکته بود، محل‌های که به نظر مادرم جولانگاه وحشی‌‌‌‌ها بود و او حتی وقت‌‌هایی که دلش برای کشورش یک‌ذره می‌شد بازهم خدا را شکر می‌کرد که آمدن به آمریکا دست‌کم این یک فایده را برایش داشته که دیگر مجبور نیست با بستگان شوهرش توی یک خانه سر کند، جایی که باید تمام مدت موه‌اش را با بال ساری‌‌اش می‌پوشانده و ناچار بوده به مبال توی حیاط برود که فضای بازی با یک چاهک داشته و توی تمام اتاق‌‌های خانه‌شان حتی یک نقاشی به دیوار آویزان نبوده. بعد از چند هفته پراناب کاکو سازش را با خودش ‌آورد و قطعه‌‌های مختلفی از نغمه‌‌های هندی فیلم‌‌های دوره‌ی جوانی‌‌اش را برای‌مان ‌زد؛ آهنگ‌‌هایی شاد عاشقان‌های بود که حال‌وهوای آپارتمان ما را عوض می‌کرد و مادرم را به دنیایی می‌برد که برای ازدواج با پدرم ناچار آن را ترک کرده بود. او و پراناب کاکو سعی می‌کردند به یاد بیاورند که هر نغمه مال کد‌‌‌ام صحنه از کد‌‌‌ام فیلم است و کد‌‌‌ام هنرپیشه‌ در آن‌ بازی می‌کرده آن هم با چه لباس‌هایی، و مادرم با شور و شوق می‌گفت که چه‌طور راج کاپور و نرگس با چتری بالای سرشان زیر باران آواز می‌خوانده‌اند یا دو اناند توی ساحل گوا چه آهنگی را با گیتار می‌زده. او و پراناب با حرارت با هم بحث می‌کردند و مثل بچه‌‌‌‌ها چنان جاروجنجالی راه میانداختند که من هیچ‌گاه ندیده بودم مادرم آن‌جور با پدرم بگومگو کند.
چون پراناب کاکو مثل برادر کوچک پدرم بود مادرم او را پراناب صدا می‌کرد، در حالی که هیچ‌وقت اسم کوچک پدرم را به زبان نمی‌آورد. آن‌موقع پدرم سی‌وهفت سالش بود. نُه سال از مادرم بزرگ‌تر بود. پراناب کاکو بیست وپنج سالش بود. پدرم طبع راهبان‌های داشت و عاشق سکوت و تنهایی بود. او با مادرم ازدواج کرده بود تا دل خانواده‌‌اش را خوش کند. آن‌‌‌‌ها تا وقتی که او زن داشت حاضر بودند ول‌انگاری‌‌اش را در ترک کردن آن‌ها، آن‌هم با جا خوش کردن در آن سر دنیا، ببخشند. او از سال‌‌‌‌ها قبل با کار و تحقیقاتش ازدواج کرده بود و توی لاک خودش بود و نه من و نه مادرم را به دنیای خودش راه نمی‌داد. صحبت کردن برایش عذاب الیمی بود و انگار برای آن باید نیروی زیادی صرف می‌کرد که ترجیح می‌داد که از آن در آزمایشگاهش استفاده کند. اهل زیاده‌روی نبود و به جز نیاز‌های روزمره‌‌اش به هیچ‌چیز نه علاقه داشت و نه احتیاج. صبح‌‌‌‌ها چای با غلات می‌خورد و وقتی از سر کار به خانه برمی‌گشت با یک فنجان چای و دو تا ظرف سبزی و مقداری غذا سر می‌کرد. هیچ‌وقت با اشت‌های پراناب کاکو غذایش را نمی‌خورد. چیز خوردنش شبیه کسانی بود که از گرسنگی جان به در برده‌اند. ‌گاهی بدون مقدمه پیش غریبه‌ها، و بدون این‌که نقلش ربطی به موضوع داشته باشد، از روس‌‌های دوره‌ی استالین می‌گفت که از گرسنگی چسب پشت کاغذدیواری‌هاشان را می‌خورده‌اند. می‌شد حدس زد از این‌که پراناب کاکو دایم در خانه‌ی ما پلاس بود و مادرم آن‌طور لی‌لی به لالایش می‌گذاشت کمی احساس حسادت می‌کند و یا دست‌کم قدری بدگمان است. اما من فکر می‌کنم که پدرم پیش خودش از پراناب کاکو متشکر بود که پیش ما می‌آید، چون آن‌طوری از این‌که مادرم را از زادگاهش هند به آمریکا آورده بود کم‌تر احساس عذاب وجدان می‌کرد و شاید هم از این که مادرم سرحال بود شاد می‌شد.
 تابستان که شد پراناب کاکو یک فولکس قورباغ‌های آبی کم‌رنگ خرید و مادرم و من را به اطراف بوستون و کمبریج به گردش می‌برد و بعد توی بزرگ‌راه‌‌‌‌ها با سرعت رانندگی می‌کرد. او ما را به دک‌های توی واترتوان می‌برد که چای و ادویه هندی داشت و یک‌بار هم کلی راه به‌طرف نیوهمشایر رفتیم تا کوه‌‌‌‌ها را تماشا کنیم. وقتی که هوا گرم‌تر شد هفت‌های یکی دوبار کنار دریاچه‌ی والدن می‌رفتیم. مادرم ساندویچ تخم‌مرغ آب‌پز و خیار درست می‌کرد و با شور فراوان درباره‌ی گشت‌وگذار‌های نوجوانی‌‌اش حرف می‌زد. تعریف می‌کرد که چه‌طور با پنجاه تا از قوم و خویش‌هاش سوار قطار می‌شدند و به ییلاق‌‌های اطراف بنگال شرقی می‌رفتند. پراناب کاکو با دقت به حرف‌‌های او گوش می‌کرد و از چندوچون ماجرا‌های جالب گذشته‌ی مادرم که خودش هم کم‌کم داشت فراموش‌شان می‌کرد چیز‌هایی می‌پرسید. مثل پدرم نبود که از ترس آن‌که مادرم برای وطنش دل‌تنگی کند اصلا به خاطراتش گوش نمی‌داد یا مثل من که آن خاطرات هیچ چنگی به دلم نمی‌زد. پراناب کاکو دستش را می‌گرفت و او را از توی جنگل‌‌های شیب‌دار کنار دریاچه والدن به ساحل آن می‌برد. مادرم خوراکی‌‌‌‌ها را بیرون می‌آورد و می‌نشست به ما که شنا می‌کردیم نگاه می‌کرد. سینه‌ی پراناب کاکو پشم‌آلو بود و حتی پشتش هم مو‌های سیاه و انبوه داشت. ظاهرش هیچ مثل دیگران نبود، با آن لِنگ‌‌های دراز و شکم آویزان مثل زن باریک اندامی بود که پس از زایمان از تنبلی شکمش بزرگ مانده باشد. وقتی همه چیز‌هایی را که مادرم جلوش می‌گذاشت می‌بلعید تازه صد‌اش در می‌آمد «بودی، داری من را چاق و چله می‌کنی». شنایش یک‌جور شنای سگی پر سر و صدا بود، سرش را بیرون آب نگه می‌داشت چون بلد نبود نفس بگیرد و هوا را از دهنش بیرون بدهد، کاری که من توی کلاس شنا یاد گرفته بودم. هرجا می‌رفتیم هر غریب‌های که ما را می‌دید فکر می‌کرد که پراناب کاکو پدر من است و مادرم هم زن اوست.
حالا دیگر میدانم که مادرم عاشق او بود. او با چنان مهر و محبتی با مادرم رفتار می‌کرد که هیچ مرد دیگری آن‌طور رفتار نکرده بود، مثل مهربانی معصومانه‌ی یک برادرشوهر. پدر و مادرم همان‌قدر که مرا تر و خشک می‌کردند هوای پراناب کاکو را هم داشتند. او به پدرم احتر‌‌‌ام می‌گذاشت و در کارهایش از او کمک می‌گرفت و می‌پرسید که مثلاً چه‌طور حساب بانکی باز کند و یا چه‌طور کار پیدا کند، اما عقایدشان درباره‌ی کسینجر و واترگیت با هم فرق داشت. گه‌گاه مادرم سربه‌سرش می‌گذاشت و موضوع زن گرفتن را پیش می‌کشید و درباره‌ی دختر‌های هندی هم‌کلاسیش در ام. آی. تی از او پرس‌وجو می‌کرد یا عکس دخترعمو‌های جوانش را در هند نشانش می‌داد و می‌پرسید: «این یکی چه‌طوره؟ خوش‌گله، نه؟» او میدانست که نمی‌تواند پراناب کاکو را برای خودش نگه دارد و فکر می‌کنم سعی می‌کرد که دست‌کم او یک جورایی توی خانه‌ی ما بماند. اما از همه این‌‌‌‌ها مهم‌تر پراناب کاکو به مادرم احتیاج داشت و در آن ماه‌‌های اول آشنایشان دم به دم سراغ مادرم می‌آمد و اصلا انگار به او وابسته بود، اما پدرم در تمام مدت ازدواج‌شان هیچ‌وقت چیز چندانی از مادرم نخواسته بود. آمدن پراناب کاکو به خانه ما برای مادرم اتفاق غیرمنتظر‌ه‌ای بود که زندگی‌‌اش را از این‌رو به ‌آن‌رو کرده بود. فکر نمی‌کنم که مادرم از تولد من هم آن‌قدر ذوق‌زده شده بود، چون از بچگی توی کله‌‌اش فرو کرده بودند که بعد از ازدواج باید هرچه زودتر بچه‌دار شود. اما پراناب کاکو فرق می‌کرد. او انگار ناگهان توی رندگی مادرم آمده بود تا خوش‌حالش کند. 
پاییز 1974 پراناب کاکو با دبورا دختری آمریکایی که دانش‌جوی ردکلیف بود دوست شد و او را همراه خود به خانه‌ی ما آورد. من و پدر و مادرم اسم کوچک دبورا را صدا می‌کردیم اما پراناب کاکو به او یاد داده بود که به پدرم شامیل‌دا و به مادرم بودی بگوید و دبورا با خوش‌حالی این کار را می‌کرد. قبل از آن که آن‌‌‌‌ها برای اولین بار ش‌‌‌ام به خانه ما بیایند من از مادرم که داشت اتاق نشیمن را تمیز می‌کرد پرسیدم که باید او را دبورا کاکیما صدا کنم یا به او هم خاله بگویم، همان‌طور که به پراناب عمو می‌گفتم. مادرم نگاه تندی به من انداخت و گفت:  چه فرقی می‌کند؟ چند هفته دیگر همه چیز تمام می‌شود و پراناب را می‌گذارد می‌رود دنبال کارش.
اما دبورا کنار ما ماند و به تمام مهمانی‌‌های آخر هفته که پدر و مادرم هم در آن‌‌‌‌ها شرکت می‌کردند می‌آمد و تنها آمریکایی آن جماعت بنگالی بود. دبورا خیلی بلند قد بود، هم از مادرم بلندتر بود و هم از پدرم. تقریباً هم‌قد پراناب کاکو بود. مثل مادرم مو‌های خرمایی‌‌اش را فرق وسط باز می‌کرد اما مثل او آن‌‌‌‌ها را نمی‌بافت، دم‌اسبی می‌کرد یا همان‌طور روی شانه‌هایش می‌ریخت که به نظر مادرم شلخته و نامرتب بود. آویز‌های نقره کوچکی به گردنش میانداخت و یک ذره هم آرایش نمی‌کرد. فلسفه می‌خواند. به نظر من او خیلی‌خیلی زیبا بود اما مادرم می‌گفت که صورتش کک‌ومک دارد و باسنش خیلی کوچک است.
از آن به بعد پراناب کاکو هفت‌های یک‌بار آفتابی می‌شد و هول‌هولکی شامش را می‌خورد و می‌رفت. فکروذکرش دبورا بود و فقط از او حرف می‌زد و انگار می‌خواست که مادرم هم دبورا را دوست داشته باشد. می‌گفت دبورا دختر یکی از استادان دانشگاه بوستون است و پدرش شعر می‌گوید و کتاب نوشته، و هم پدر و هم مادرش دکتری دارند. وقتی که پراناب کاکو نبود مادرم نق‌ونوق می‌کرد که از وقتی دبورا با او می‌آید دیگر نمی‌تواند توی دال کله‌ماه‌ی بیندازد و مجبور است کم‌تر به غذا ادویه بزند، هرچند که دبورا از غذا‌های تندوتیز خوشش می‌آمد. پراناب کاکو به دبورا یاد داده بود که بگوید خواب بالو و آچا و بعضی از غذا‌‌‌ها را به جای چنگال با دست بخورد. جلو ما غذا دهن هم می‌گذاشتند و حتی بعضی وقت‌‌‌‌ها آن‌قدر شورش را در می‌آوردند که انگشت‌‌های هم‌دیگر را لیس می‌زدند. پدر و مادرم سرهاشان را پایین میانداختند و به بشقاب‌هاشان زل می‌زدند. توی مهمانی‌‌‌‌ها دست هم‌دیگر را می‌گرفتند. مادرم زیر گوش دوست‌‌های بنگالی‌‌اش پچ‌پچ می‌کرد:  پاک عوض شده. چه‌طور ممکن است کسی این‌قدر تغییر کند؟ فرقش مثل جهنم و بهشت است. 
همیشه اصطلاحات انگلیسی را هرطور که دلش می‌خواست تغییر می‌داد.
هرچه مادرم بیش‌تر از دبورا بد می‌گفت من بیش‌تر دلم برای دیدنش غنج می‌زد. من عاشق دبورا شده بودم، آن‌طور که دختربچه‌‌‌‌ها عاشق زن‌‌های جوانی می‌شوند که با مادرهاشان فرق دارند. چشم‌‌های آر‌‌‌ام خاکستری‌‌اش دلم را برده بود، از بارانی و دامن‌‌های جین تنگ و صندل‌‌هایی که می‌پوشید خیلی خوشم می‌آمد. با مو‌های بلند و صافش ور می‌رفتم و به هر شکل احمقان‌های که دلم می‌خواست در‌شان می‌آوردم. من از سرووضع غیررسمی‌‌اش خوشم می‌آمد، اما مادرم مرا مجبور می‌کرد که توی مهمانی‌‌‌‌ها لباس‌‌های مدل ویکتورین کم‌رنگ بلند بپوشم که به آن‌‌‌‌ها ماکسی می‌گفت و موه‌‌‌ام را به قول خودش درست کنم، یعنی دوتا گیس ببافم یا پشتم ببندم. توی مهمانی‌‌‌‌ها دبورا که حال و حوصله نداشت تمام شب پیش زن‌‌های بنگالی که چندان باهاشان جور نبود بنشیند، با من بازی می‌کرد. من از بقیه بچه‌‌های جمع بزرگ‌تر بودم و با دبورا رفیق شده بودم. او همه‌ی کتاب‌‌هایی را که من دوست داشتم خوانده بود و پی‌پی جوراب بلند و آن را می‌شناخت. به من هدیه‌‌هایی می‌داد که پدر و مادرم نه پولش را داشتند و نه دل و دماغش را که دنبال خریدن‌شان بروند. یک‌بار برایم کتاب بزرگی از حکایت‌‌های جن و پری خرید که عکس‌‌های رنگی داشت و یک‌بار هم چندتا آدمک‌ چوبی که موهاشان مثل جادو‌گر‌‌‌ها بود. او برایم از خانواده‌‌اش می‌گفت؛ سه تا خواهر داشت که از خودش بزرگ‌تر بودند و دوتا برادر که کوچک‌ترین‌شان هم‌سن و سال من بود. وقتی پیش پدر و مادرش ‌رفت سه تا دفترچه خاطرات آورد و نشانم داد که صفحه اول آن‌‌‌‌ها اسمش را با خط دختران‌های نوشته بود و یکی از اسباب‌بازی‌‌های قدیمی خودش را به من داد؛ قصری مقوایی که اتاق رقص و حیاط باصفایی داشت. من و دبورا راحت با هم انگلیسی حرف می‌زدیم. در آن سن و سال انگلیسی را فوت آب بودم اما توی خانه مجبور بودم بنگالی حرف بزنم. گاهی اوقات او از من معنی بعضی کلمه‌‌های بنگالی را می‌پرسید. یک‌بار پرسید که سوبو یعنی چه. من اول خجالت کشیدم و بعد گفتم که مادرم فقط وقتی من کار خیلی‌خیلی بدی بکنم این را به من می‌گوید. دبورا اخم کرد و توی فکر فرو رفت. فهمیدم که بهش برخورده و دلم برایش سوخت. 
آن‌روز‌‌‌ها چهار نفری گردش می‌رفتیم. دبورا جلو می‌نشست و دستش را روی دست پراناب کاکو که دنده را عوض می‌کرد می‌گذاشت و من و مادرم عقب می‌نشستیم. کم‌کم مادرم عذر و بهانه‌‌های مختلفی تراشید و با ما نیامد، می‌گفت سردرد دارد یا کمی سرماخورده، و ما سه‌تایی بیرون می‌رفتیم. تعجب می‌کردم که مادرم اجازه می‌دهد با آن‌‌‌‌ها به موزه هنر‌های زیبا و باغ ملی و آکواریوم بروم. شاید هم دندان روی جگر گذاشته بود تا ماجرای عشق و عاشقی آن‌‌‌‌ها تمام شود و دبورا دل پراناب کاکو را بشکند و او دوباره مال خودمان شود. اما به نظر من دلیلی نداشت که میانه‌ی آن‌‌‌‌ها شکرآب شود. آن‌‌‌‌ها عاشق هم بودند و خوش‌بختی از سر و روی‌شان می‌بارید. هیچ‌وقت ندیده بودم دو نفر آن‌طور قربان صدقه هم بروند. روی صندلی عقب ماشین می‌نشستم و آن‌‌‌‌ها می‌توانستند تصور کنند که زندگی‌شان وقتی که بچه‌دار شدند چه‌طور خواهد بود‌. من و دبورا با هم یک عالمه عکس داریم. روی زانوه‌اش می‌نشستم و دستش را می‌گرفتم و گونه‌‌اش را می‌بوسیدم. یواشکی به هم لبخند می‌زدیم و من احساس می‌کردم که او نزدیک‌ترین دوست من است. همه می‌گفتند که دبورا روزی مادر محشری خواهد شد. اما مادرم از این حرف خوشش نمی‌آمد. آن‌روز‌‌‌ها نمیدانستم که مادرم من را همراه پراناب کاکو و دبورا می‌فرستاد بیرون چون باید استراحت می‌کرد، برای پنجمین بار از وقتی که من به دنیا آمده بودم حامله شده بود و ویار داشت و از ترس آن‌که باز هم نتواند بچه را نگه دارد تمام روز را می‌خوابید. بعد از ده هفته دوباره بچه‌ را انداخت و دکتر بهش گفت که بهتر است خیال بچه‌دار شدن را از سرش بیرون کند.
تابستان دبورا حلقه‌ی الماسی دستش کرد، چیزی که مادرم هیچ‌وقت نداشت. چون خانواده پراناب کاکو خیلی دور بودند، او یک روز تنها پیش پدر و مادر من آمد تا قبل از دادن حلقه به دبورا از آن‌‌‌‌ها اجازه بگیرد. جعبه را باز کرد و به ما نشان داد. حلقه‌ی الماس را بیرون آورد و گفت: «دلم می‌خواهد آن را روی دست یکی ببینم.»
از مادرم خواست که آن را دست کند. اما مادرم قبول نکرد و من آن را دستم کردم، سنگینی آن به بند انگشتم فشار می‌آورد. بعد خواهش کرد که پدر و مادرم نام‌های به خانواده‌‌اش بنویسند و بگویند که دبورا را دیده‌اند و پسندیده‌اند و او به درد پراناب کاکو می‌خورد. دلش شور می‌زد و حق هم داشت، چون می‌خواست با یک دختر آمریکایی ازدواج کند و گفتن آن به خانواده‌‌اش دل و جرأت می‌خواست. قبلا با پدر و مادرش درباره ما حرف زده بود و آن‌‌‌‌ها یک‌بار نام‌های فرستاده بودند و از پدر و مادرم تشکر کرده بودند که پسر آن‌‌‌‌ها را زیر بال‌وپرشان گرفته‌اند. پراناب کاکو گفت: «لازم نیست طولانی باشد. همین چند خط بنویسید بسه. شما بهشان بگویید بهتره.»
پدرم درباره دبورا چیزی نمی‌گفت و هیچ‌وقت دوست نداشت وارد چنین ماجرا‌هایی شود، اما به پراناب کاکو قول داد که تا آخر آن هفته نام‌های به کلکته بفرستد. مادرم هم سرش را تکان داد و حرف او را تأیید کرد، اما روز بعد دیدم که فنجانی که پراناب کاکو به‌جای زیرسیگاری استفاده می‌کرد تکه‌تکه شده و توی سطل آشغال افتاده و سه تا چسب زخم روی دست مادرم است.
پدر و مادر پراناب کاکو از این‌که تنها پسرشان می‌خواست با یک دختر آمریکایی ازدواج کند جا خوردند و چند هفته بعد نصفه شب تلفن‌ زنگ زد. آقای چاکرابورتی بود که به پدرم می‌گفت امکان ندارد اجازه بدهد این ازدواج سر بگیرد و چنین عروسی نمی‌خواهد و اگر پراناب کاکو جرأتش را داشته باشد که با دبورا ازدواج کند عاقش می‌کند و دیگر اسمش را هم نمی‌آورد. بعد زنش گوشی را گرفت و خواست که با مادرم صحبت کند و طوری سرش داد زد که انگار صد سال است هم‌دیگر را می‌شناسند و از او گله کرد که اجازه داده کار به این‌جا بکشد. گفت که آن‌‌‌‌ها برای پراناب کاکو دختری در کلکته نشان کرده‌اند و پراناب فقط برای آن‌که درس بخواند به آمریکا آمده و باید برگردد و با همان دختر ازدواج کند. حتی آن‌‌‌‌ها توی فکر سوروسات عروسی بوده‌اند و در ساختمان کنار خودشان برای پراناب و نامزدش آپارتمانی خریده‌اند. مادرش گفت: «ما پسرمان را سپردیم به شما، اما شما دست رو دست گذاشتید تا یک دختر آمریکایی غُر بزندش.»
چون نمی‌توانست به آن راحتی با پسرش حرف بزند دق دلی‌‌اش را سر مادر من که غریبه بود خالی ‌کرد. 
– تو آمریکا مردم این‌طوری می‌شوند؟
مادرم طرف پراناب را گرفت و گفت که دبورا دختر مؤدب و تودل‌برویی است و پدر و مادرش آدم‌حسابی هستند. اما آن‌‌‌‌ها از پدر و مادرم خواستند که پراناب را مجبور کنند که از خر شیطان پایین بیاید و نامزدی‌‌اش را به هم بزند. پدرم قبول نکرد. این قضیه به او ربطی نداشت. به مادرم گفت: «ما فقط بهش می‌گویم که آن‌‌‌‌ها مخالفند. ما سر پیازیم یا ته پیاز که خودمان را قاتی این چیز‌‌‌ها کنیم؟»
پدر و مادرم از حرف‌‌هایی که پدر و مادر پراناب کاکو زده بودند به او چیزی نگفتند و دل‌شان نیامد بهش بگویند که تهدید کرده‌اند که عاقش می‌کنند. فقط گفتند که آن‌‌‌‌ها راضی نیستند این ازدواج سر بگیرد. پراناب کاکو شانه‌‌اش را بالا انداخت و گفت: «مهم نیست. همه که مثل شما روشن‌فکر نیستند. همین که شما قبول کرده‌اید بسه.»
دبورا و پراناب کاکو بعد از نامزدی سر خانه و زندگی خودشان رفتند و دیگر کم‌تر به ما سر می‌زدند. با هم توی جنوبی‌ترین محله بوستون آپارتمانی گرفتند، جایی که به نظر پدر و مادر من امن نبود. ما هم خانه‌مان را عوض کردیم و به ناتیک رفتیم. خان‌های خریده بودیم اما پدر و مادرم باز هم طوری زندگی می‌کردند که انگار هنوز مستأجر هستیم. ترک‌‌های کوچک دیوار را با رنگ‌‌هایی که از نقاشی ساختمان مانده بود می‌گرفتند، به دیوار‌‌‌ها می‌خ نمی‌کوبیدند و بعدازظهر‌‌‌ها وقتی که آفتاب از پنجره‌ی آشپزخانه توی اتاق می‌افتاد مادرم روی مبل‌‌‌‌ها را می‌پوشاند تا رنگ‌شان نپرد.
چند هفته قبل از عروسی پدر و مادرم پراناب کاکو را تنها به خانه‌مان دعوت کردند و مادرم غذای مفصلی پخت تا پایان دوران مجردی او را جشن بگیریم. این تنها مراسم بنگالی عروسی بود، بقیه‌ی مراسم قرار بود از اول تا آخر آمریکایی باشد؛ کیک سفارش داده بودند، کشیش توی کلیسا عقدشان می‌کرد و دبورا لباس سفید می‌پوشید و تور سفید روی سرش میانداخت. آن شب سر ش‌‌‌ام پدرم عکسی گرفت که تا جایی که من میدانم تنها عکس مادرم با پراناب کاکو است. عکس کمی تار است. یادم هست که پراناب کاکو به پدرم گفت که دوربین را چه‌طور تنظیم کند و پدرم از می‌ز آشپزخانه و غذا‌های روی می‌ز که مادرم به افتخار آن شب درست کرده بود عکس گرفت. توی آن عکس دهن پراناب کاکو باز مانده و بازو‌های لاغرش را دراز کرده و انگشت‌ه‌اش را خم کرده تا به پدرم نشان بدهد که چه‌طور باید درجه نورسنج را کم و زیاد کند یا یک هم‌چو چیزی. مادرم پشت‌ او ایستاده و یک دستش را به نشانه آمرزش روی سر او گذاشته است. احتمالاً این اولین و آخرین باری بوده که این کار را کرده است. فردای آن روز مادرم به دوست‌ه‌اش می‌گفت: «دبورا قالش می‌گذارد و می‌رود. زندگی‌‌اش را با این کار به باد می‌دهد.»
عروسی در کلیسای ایپسویچ بود و توی یک باشگاه خارج از شهر ناهار می‌دادند. گفته بودند مراسم جمع‌وجوری است و پدر و مادرم فکر کرده بودند که لابد منظورشان این است که به جای سیصد یا چهارصد نفر، دویست نفر یا دست‌کم صد نفر مهمان دعوت کرده‌اند. مادرم وقتی دید که کل مهمان‌‌‌‌ها سی نفر هم نمی‌شوند جاخورد و از آن‌که از بین آن‌همه دوست و آشنای بنگالی پراناب کاکو ما تنها بنگالی‌‌های مجلس هستیم به جای آن‌که خوش‌حال شود تعجب کرد. توی عروسی، ما هم مثل بقیه مهمان‌‌‌‌ها اول روی نیمکت‌‌های سفت کلیسا و بعد دور می‌ز بزرگ ناهار نشستیم. با آن‌که آن‌روز‌‌‌ها ما نزدیک‌ترین کسان پراناب کاکو بودیم توی عکس دست‌جمعی‌شان نیستیم و فقط پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و برادر و خواهر‌های دبورا توی باشگاه با عروس و داماد عکس گرفتند و نه پدرم و نه مادرم به افتخار عروس و داماد ننوشیدند. مادرم از این که دبورا برای آن‌‌‌‌ها که گوشت گاو نمی‌خوردند ماه‌ی سفارش داده بود تشکر نکرد. تمام مدت بنگالی حرف می‌زد و می‌گفت که از آن‌همه دنگ‌وفنگ خسته شده و دل‌خور بود که پراناب کاکو تاکسیدو پوشیده بود و ما را تحویل نمی‌گرفت، حتی وقتی از کنار ما رد ‌شد رویش به طرف کس وکار آمریکاییش بود. مثل همیشه پدرم جوابی به نق‌ونوق‌‌های مادرم نمی‌داد و آر‌‌‌ام و با حوصله غذایش را می‌خورد. چون همیشه با دست غذا می‌خورد گاهی کارد و چنگالش به کف بشقاب چینی می‌خورد و صدا می‌داد. بشقاب خودش را تمیز کرد و بعد غذای مادرم را هم تا ته خورد، چون او گفت که غذا خیلی بی‌مزه است. بعد پدرم گفت که زیادی خورده و دلش درد گرفته. مادرم فقط وقتی که دبورا پیشش آمد و گونه‌‌اش را بوسید و پرسید که بهمان خوش می‌گذرد یا نه، زورکی لبخندی زد. رقص که شروع شد پدر و مادرم از جاشان جم نخوردند و ه‌ی پشت هم چای خوردند تا آن‌که حوصله‌شان سر رفت و گفتند وقتش است که برگردیم خانه. مادرم که صدایم کرد همه تعجب کردند. من و بقیه بچه‌‌‌‌ها دور پراناب کاکو و دبورا حلقه زده بودیم و می‌رقصیدیم. دلم می‌خواست بمانم و وقتی با لب‌ولوچه‌ی آویزان پیش پدر و مادرم رفتم دبورا دنبالم آمد. به مادرم گفت: «بودی، بگذارید یوشا بماند. بهش خوش می‌گذرد. خیلی‌‌‌‌ها می‌آیند طرف خانه شما، یکی می‌رساندش.»
 اما مادرم گفت که خوش‌گذرانی هم حد و انداز‌های دارد و مجبورم کرد کتم را روی لباس آستین پفی‌‌‌‌ام بپوشم. وقتی برمی‌گشتیم توی ماشین برای اولین اما نه آخرین بار توی زندگیم به مادرم گفتم که ازش متنفرم.
یک سال بعد چاکروبروتی‌‌‌‌ها نام‌های برامان فرستادند که عکس دختر‌های دوقلوشان توش بود اما مادرم آن عکس را نه توی آلبوم گذاشت و نه به در یخچال زد. اسم دختر‌‌‌ها را سرابونی و سابیتری گذاشته بودند اما بنی و سارا صداشان می‌کردند. بعد از کارتی که برای تشکر از هدیه عروسی برامان فرستاده بودند اولین باری بود که یادمان کرده بودند. وقتی پراناب کاکو کاری با حقوق عالی در آستون و وبستر گرفت و خان‌های در ماربلهد خریدند ما را به خانه‌شان دعوت نکردند. تا مدتی پدر و مادرم و بقیه بنگالی‌‌‌‌ها آن‌‌‌‌ها را به مهمانی‌هاشان دعوت می‌کردند، اما آن‌‌‌‌ها هیچ‌وقت نمی‌آمدند، اگر هم سری به ما می‌زدند یک‌ساعت بیش‌تر نمی‌ماندند. بعد دیگر همه دورشان را خط کشیدند. بنگالی‌‌‌‌ها نیامدن‌ آن‌‌‌‌ها را گردن دبورا میانداختند و می‌گفتند که دبورا چنان قاپ او را دزدیده که اصل و نسبش را فراموش کرده و پاک از همه بنگالی‌‌‌‌ها بریده است و همین نشان می‌دهد که ازدواج با آمریکایی‌‌‌‌ها چه به روز آدم می‌آورد.
ناگهان همه از این‌که آن‌‌‌‌ها با دو دختر عین هم‌شان سروکله‌شان توی یک مهمانی پیدا شد تعجب کردند. دختر‌‌‌ها هیچ به بنگالی‌‌‌‌ها نمی‌بردند. انگلیسی حرف می‌زند و رفتارشان زمین تا آسمان با من و بقیه‌ی بچه‌‌های بنگالی فرق می‌کرد. مجبور نبودند هر سال تابستان به کلکته بروند چون پدر و مادرشان توی حال‌وهوای زندگی هند نبودند تا هند جزیی از زندگی آن‌‌‌‌ها باشد. دبورا شاد و شنگول بارشان آورده بود و من بهشان حسودیم می‌شد. دبورا تا چشمش به من ‌افتاد ‌گفت: «یوشا! نگاه‌ کن چه‌قدی کشیده‌ای. چه خانم خوشگلی شده‌ای.»
انگار یک لحظه یاد روز‌های خوشی که با هم داشتیم افتاد. مو‌های بلند قشنگش را تا روی گردن کوتاه کرده بود. ‌گفت:  انگار آن‌قدر بزرگ شد‌های که سر بچه‌‌‌‌ها را گرم‌ کنی. یک روز بهت زنگ می‌زنم بیای پیش ما. حتما دختر‌‌‌ها خیلی ذوق می‌کنند. 
اما هیچ‌وقت این کار را نکرد. 
کم‌کم بزرگ شدم و دیگر دختر بچه نبودم. دبیرستان می‌رفتم و پسر‌های آمریکایی هم‌کلاسی‌‌‌‌ام ازم خوش‌شان می‌آمد، هرچند نمی‌توانستم به توجه خشک‌وخالی آن‌‌‌‌ها دلم را خوش کنم. همان‌طور که دبورا گفته بود در آن سن‌وسال برورویی داشتم، اما مادرم هم که لابد چیزی دستگیرش شده بود اجازه نمی‌داد که به رقص‌‌های توی کافه مدرسه که جمعه آخر هر ماه برپا می‌شد بروم. حرف بیرون رفتن با پسر‌‌‌ها را که اصلاً نمی‌توانستم بزنم. هر از گاهی یک‌هو می‌گفت: «یادت باشد نمی‌توانی مثل پراناب کاکو با یک آمریکایی عروسی کنی و بزنی به چاک.»
تازه سیزده‌سالم بود و فکر ازدواج هم به نظرم احمقانه بود با این‌حال حرف‌هایش ناراحتم می‌کرد و احساس می‌کردم که دست و پایم را بسته است. وقتی بهش می‌گفتم که می‌خواهم سینه‌بند ببندم یا با دوست‌‌ه‌‌‌ام بروم میدان هاروارد جوش می‌آورد و به حد جنون عصبانی می‌شد. وسط دعواهامان همیشه یادآوری می‌کرد که با دبورا فرق دارد و مثل او بی‌خیال نیست.
– اگر او مادرت بود اجازه می‌داد هرکاری دلت می‌خواد بکنی، ککش هم نمی‌گزید. تو این را می‌خواه‌ی یوشا؟ مادری که عین خیالش نیست دخترش چه‌کار می‌کند؟
تابستان سالی که کلاس نهم می‌رفتم وقتی به او گفتم که عادت ماهیانه شده‌‌‌‌ام به خیال خودش خواست چیز‌هایی بهم یاد بدهد. گفت که نباید اجازه بدهم هیچ پسری بهم دست بزند و پرسید که میدانم بچه چه‌طور درست می‌شود یا نه. من چیزی را که در علوم خوانده بودیم بهش گفتم، میدانستم که اسپرم چه‌طور تخمک را بارور می‌کند و بعد وقتی که از من پرسید که میدانم دقیقاً چه‌طور این اتفاق می‌افتد چنان هول کرده بود که دلم نیامد راستش را بهش بگویم و دروغکی گفتم این یکی را هنوز درس‌مان نداده‌اند. 
کم‌کم یاد گرفتم که چه‌طور سرش را شیره بمالم و زیرجلکی هر کار دلم خواست بکنم. وقتی می‌خواستم با دوست‌ه‌‌‌ام به مهمانی بروم می‌گفتم که شب خانه یکی می‌مانم و نمی‌گفتم که آب‌جو می‌خورم و می‌گذارم پسر‌‌‌ها ببوسندم و سینه‌ه‌‌‌ام را دست‌مالی کنند و وقتی بدون آن‌که درست بدانیم چه کار داریم می‌کنیم روی کاناپه یا صندلی عقب ماشین دراز می‌کشیم می‌گذارم خودشان را به پشت من بمالند. بزرگ‌تر که شدم بیش‌تر دلم برایش می‌سوخت. می‌دیدم چه زندگی یک‌نواختی دارد و چه‌قدر تنها است. هیچ‌وقت سر کار نرفته بود. از صبح تا عصر پای تلویزیون می‌نشست و سرش را با سریال‌‌های آبکی گرم می‌کرد. هر روز فقط خانه را تمیز می‌کرد و برای من و پدرم غذا می‌پخت. ما به رستوران نمی‌رفتیم. پدرم همیشه می‌گفت که ارزان‌ترین رستوران‌‌‌‌ها هم آدم را می‌چاپند و قیمت‌هاشان در مقایسه با قیمت غذای خانگی سرسام‌آور است. وقتی مادرم به او می‌گفت که از زندگی یک‌نواخت و آر‌‌‌ام خسته شده و از تنهایی دلش دارد می‌ترکد، پدرم دلداریش نمی‌داد و پیشنهاد می‌کرد: 
– اگر این‌قدر ناراحتی برو کلکته. 
و یادش می‌آورد که با رفتن او زندگی پدرم لنگ نمی‌ماند. من هم از پدرم یاد گرفته بودم و چندان به او محل نمی‌گذاشتم و او هرروز تنهاتر می‌شد. وقتی سرم داد می‌کشید که چرا آن‌قدر پای تلفن حرف می‌زنم یا زیاد توی اتاقم می‌مانم، جوابش را می‌دادم و داد می‌زدم که من دیگر بچه کوچولو نیستم و او باید دست از سرم بردارد چون هر دومان میدانیم که من هم مثل پراناب کاکو دیگر نمی‌خواهم کسی نازم را بکشد.
سال قبل از آن‌که من به دانشکده بروم برای عید شکرگزاری به خانه چاکراوبروتی‌‌‌‌ها دعوت شدیم. فقط ما نبودیم، تقریباً تمام هم‌کاران قدیمی کمبریج‌شان را دعوت کرده بودند. معلوم شد که پراناب کاکو و دبورا می‌خواستند تمام کسانی را که قبلاً با هم دوست بودند دور هم جمع کنند. پدر و مادر من عید شکرگزاری را جشن نمی‌گرفتند. هیچ‌وقت حال و حوصله نداشتند چند ساعت سر می‌ز بنشینند و ناهار بخورند. برای‌شان آن روز هم یک تعطیلی آمریکایی بود. ما تا ماربل‌هد رانندگی کردیم و به خانه زیبای سنگی آن‌‌‌‌ها رفتیم. راه شن‌ریزی شده‌ی نیم‌دایر‌های خانه پر از ماشین بود. خانه‌شان درست توی ساحل اقیانوس بود. از کنار اسکله رد شدیم. باد می‌آمد و اقیانوس اتلانتیک زیر نور خورشید می‌درخشید و وقتی که از ماشین پیاده شدیم صدای مرغ‌‌های دریایی و امواج را شنیدیم. بیش‌تر مبل‌‌های اتاق نشیمن را به زیرزمین برده بودند و می‌ز‌های کوچک‌تری کنار می‌ز ناهارخوری گذاشته بودند و می‌ز بزرگی به شکل U درست کرده بودند. روی آن رومیزی انداخته بودند و بشقاب‌‌های سفید دور نقر‌های که وسط‌‌شان نقش کدو حلوایی داشت چیده بودند. از دیدن آن‌همه اسباب بازی و عروسک هیجان‌زده شده بودم. سگی داشتند که مو‌های زردش همه‌جا ریخته بود و دیوار‌‌‌ها پر از عکس‌‌های بنی و سارا بود و یک عالمه عکس هم به در یخچال زده بودند. وقتی که ما رسیدیم هنوز داشتند غذا درست می‌کردند. مادرم از این کار خوشش نمی‌آمد و اخم‌ه‌اش توهم رفت. همه توی آشپزخانه جمع شده بودند و بو‌های جورواجور می‌آمد و ظرف‌‌های کثیف روی هم تل‌انبار شده بود. 
خانواده‌ی دبورا که من آن‌‌‌‌ها را توی عروسی دیده بودم همه آن‌جا بودند. پدر و مادرش، خواهر‌‌‌ها و برادر‌‌‌ها و زن و شوهر‌‌‌ها یا دوست‌پسر‌‌‌ها و بچه‌هاشان. خواهرهایش سی سال را شیرین داشتند اما مثل خود دبورا با آن شلوار‌های جین و تونیک‌‌هایی که تن‌شان بود می‌شد آن‌‌‌‌ها را به جای دختر‌های دانش‌جو گرفت. برادرش متی که توی عروسی با هم دور عروس و داماد رقصیده بودیم، حالا دانش‌جوی سال اول امهرست بود، چشم‌‌های درشت سبزی داشت با مو‌های تاب‌دار قهو‌های و رنگ صورتش به سرخی می‌زد. تا خواهر و برادر‌های دبورا را دیدم که تو آشپزخانه کار می‌کردند و سربه‌سر هم می‌گذاشتند از دست مادرم عصبانی شدم که آن‌قدر نق زده بود تا مجبورم کرده بود شلوار کامیز بپوشم. میدانستم که با آن سرووضع همه فکر می‌کنند که من ‌با بنگالی‌‌‌‌ها جورترم. اما دبورا من را به آشپزخانه برد تا بهشان کمک کنم و کنار متی نشاندم تا سیب پوست بکنم و وقتی پدر و مادرم حواس‌شان نبود به من آب‌جو داد. غذا که حاضر شد جاهامان را نشان‌مان دادند، یکی در میان زن و مرد نشاند‌مان که بنگالی‌‌‌‌ها هیچ خوش‌شان نمی‌آمد. دو تا بوقلمون پخته بودند که شکم یکی از آن‌‌‌‌ها را با سوسیس پر کرده بودند. از بوی غذا‌‌‌ها دهنم آب افناده بود اما میدانستم که موقع برگشتن به خانه مادرم توی ماشین می‌گوید که غذاشان بی‌مزه بوده. وقتی کسی می‌خواست برایش کمی شراب بریزد سرش را تکان می‌داد و دستش را بالای لیوانش می‌گرفت و می‌گفت: «اصلا امکان ندارد.»
جن، پدر دبورا، بلند شد و به ما خوش‌آمد گفت و خواست که دست هم‌دیگر را بگیریم. سرش را خم کرد و چشم‌ه‌اش را بست و شروع کرد.
– خدای بزرگ تو را به خاطر غذایی که به ما دادی شکر می‌گوییم. 
پدر و مادرم کنار هم نشسته بودند. تعجب کردم که حرف جن را گوش کرده بودند و انگشت‌‌های قهو‌های پدرم روی دست رنگ‌پریده مادرم قرار گرفته بود. دیدم که متی آن‌سر اتاق نشسته و تو نخ من است. بعد از آن‌که همه آمین گفتند جن لیوانش را بلند کرد و گفت: «خدایا من را ببخش، فکرش را هم نمی‌کردم که یک روز کارم به جایی برسد که این را بگویم، اما این جشن شکرگزاری هندی‌‌‌‌ها است.»
فقط چند نفر خندیدند.
بعد پراناب کاکو بلند شد و از همه تشکر کرد که آمده بودند. کله‌‌اش گرم بود. سال‌‌هایی که ما ندیده بودیمش کمی چاق شده بود. با شور و هیجان از روز‌هایی که تازه به کمبریج آمده بود حرف زد. بعد ناگهان یاد اولین بار که من و مادرم را دیده بود افتاد و برای مهمان‌‌‌‌ها تعریف کرد که چه‌طور تمام بعد از ظهر دنبال ما آمده بود. کسانی که ما را نمی‌شناختند می‌خندیدند و جریان این دیدار تصادفی آن‌طور که پراناب کاکو نقل می‌کرد براشان جالب بود. او از آن سر اتاق پشت صندلی مادرم آمد و بازو‌‌های درازش را دور شانه‌ی او انداخت و یک لحظه به زور بلندش کرد: «این خانم.»
همان‌طور که دستش را دور شانه‌ی او حلقه کرده بود ادامه داد: «این خانم می‌زبان اولین جشن شکرگزاری من توی آمریکا بود. فکر کنم بعد از ظهری در ماه مِی بود، اما اولین غذای هندی که سر می‌ز بودی خوردم جشن شکرگزاری من بود. اگر غذای آن روز نبود من برگشته بودم کلکته.
مادرم خجالت کشیده بود و سرش را پایین انداخته بود. سی‌وهشت سالش بود و موه‌اش داشت خاکستری می‌شد و بیش‌تر هم‌سن و سال پدرم به نظر می‌آمد تا پراناب کاکو که با وجود یک پرده گوشت اضافه هنوز خوش‌تیپ بود. پراناب کاکو سرجایش بالای می‌ز کنار دبورا برگشت و حرفش را تمام کرد. 
– و اگر این اتفاق افتاده بود هرگز تو را نمی‌دیدم عزیزم.
و جلو همه لب‌‌های او را بوسید و ما براشان دست زدیم انگار عروسی‌شان باشد.
 بعد از آن‌که بوقلمون تمام شد چنگال‌‌های کوچک‌تری بهمان دادند و خواهر‌های دبورا مثل پیش‌‌خدمت‌‌‌‌ها سه جور پای ‌را که درست کرده بودند آوردند و ازمان ‌پرسیدند که کد‌‌‌ام را می‌خواهیم. بعد از دسر سگ‌‌‌‌ها را باید بیرون می‌بردند و پراناب کاکو پیشنهاد کرد: «چه‌طوره بریم ساحل قدم بزنیم؟»
 خانواده دبورا گفتند که خیلی خوب است، اما هیچ‌کد‌‌‌ام از بنگالی‌‌‌‌ها دوست نداشتند که بیرون بروند، ترجیح می‌دادند گوش‌های دور هم جمع شوند و چایی بخورند. از گپ زدن‌‌های زورکی سر غذا با آمریکایی‌‌‌‌ها خسته شده بودند و دل‌شان می‌خواست با هم دو کلمه حرف حسابی بزنند. متی آمد و روی صندلی کنار من که تازه خالی شده بود نشست و پرسید چرا با آن‌‌‌‌ها نمی‌روم. من خجالت کشیدم و لباس و کفش‌ه‌‌‌ام را که به درد راه رفتن نمی‌خوردند بهانه کردم. اما کمی هم از مادرم که با وجود آن‌که ساکت بود چپ‌چپ به ما نگاه می‌کرد احتیاط می‌کردم. اما او گفت: «حتما دبورا لباس دارد که بهت بدهد.»
رفتم طبقه‌ی بالا و از دبورا شلوار جین و کفش ورزشی گرفتم. با آن لباس شبیه خواهره‌اش شدم.
او لبه تختش نشسته بود و به من نگاه می‌کرد انگار دوستش باشم و پرسید که دوست پسر دارم یا نه. وقتی که گفتم ندارم گفت: «به نظر متی تو خیلی بانمکی.»
– خودش بهتان گفت؟
– نه اما من میدانم.
وقتی برگشتم پایین از چیزی که بهم گفته بود شنگول بودم و با شلوار جین فکر می‌کردم بالاخره خودم شده‌ام. دیدم که مادرم سرش را از روی فنجان چایش بلند کرد و به من خیره شد اما چیزی نگفت. با پراناب کاکو و فک‌وفامیلش سگ‌‌‌‌ها را بیرون بردیم. تا آخر جاده طولانی قدم زدیم و از پله‌‌های چوبی سُری پایین رفتیم و به ساحل رسیدیم. دبورا و یکی از خواهره‌اش توی خانه ماندند تا به مهمان‌‌‌‌ها برسند و خانه را جمع‌وجور کنند. همه ردیف دنبال هم روی ماسه‌‌‌‌ها راه می‌رفتیم اما دیدم که متی کمی عقب مانده و من هم پا سست کردم و یواش‌یو‌اش از بقیه جدا شدیم. سربه‌سر هم می‌گذاشتیم و از چیز‌های بی‌اهمیتی حرف می‌‌زدیم که درست یادم نمانده، دست آخر پشت تخته سنگی رفتیم و متی از جیبش سیگاری درآورد، پشتش را به باد کرد و آن را روشن کرد. خودش چند پک زد و بعد آن را به من داد. انگشت‌‌های سردش به دستم خورد و لب‌هام را جای لب‌هاش گذاشتم. اول طوریم نشد، اما کم‌کم که به حرف‌‌های او را درباره‌ی گروه موسیقی‌شان گوش می‌دادم به نظرم رسید صدایش را از دوردست‌‌‌‌ها می‌شنوم و با آن‌که چیز چندان خنده‌داری نمی‌گفت بی‌خودی غش و ریسه می‌رفتم. احساس می‌کردم که ساعت‌هاست از بقیه جدا شده‌ایم، اما وقتی که از پشت صخره بیرون آمدیم دیدم‌شان که روی یک دماغه‌ی سنگی رفته‌اند تا غروب خورشید را تماشا کنند. به طرف خانه که برگشتیم هوا تاریک شده بود و من هنوز آن‌قدر گیج‌وویج بودم که جرأت نداشتم پیش پدر و مادرم بروم. اما وقتی رسیدیم دبورا گفت که پدر و مادرم خسته بوده‌اند و رفته‌اند و اجازه داده‌اند که یک نفر من را برساند. آتش روشن کرده بودند، کنار آن نشستم و باز هم پای خوردم. ریخت‌وپاش‌‌های ناهار را جمع کرده بودند و اتاق مرتب بود. معلوم است که متی من را به خانه رساند و وقتی جلو در خانه‌مان رسیدیم بوسیدمش، نگران بودم که مبادا مادرم بیرون بیاید و ما را ببیند. شماره تلفنم را به متی دادم و تا چند هفته دایم توی فکر او بودم و مثل احمق‌‌‌‌ها منتظر بودم که بهم زنگ بزند.
بالاخره حرف مادرم درست از آب درآمد و چهارده‌سال بعد از آن عید شکرگزاری پراناب کاکو و دبورا بعد از بیست‌وسه سال زندگی مشترک از هم جدا شدند. پراناب کاکو عاشق یک زن بنگالی شوهردار شده بود و زندگی دوتا خانواده را به هم ریخته بود. پدر و مادرم آن زن را دورادور می‌شناختند. دبورا آن موقع چهل و چند سالی داشت و بنی و سارا دانشگاه می‌رفتند. دبورا که حال و روز خوشی نداشت به مادرم تلفن کرد. نتوانست جلو خودش را بگیرد و زد زیر گریه و سر درددلش باز شد. او در تمام مدت زندگی با پراناب کاکو به ما مثل خانواده شوهرش احتر‌‌‌ام گذاشته بود. وقتی پدربزرگم فوت کرد برامان گل فرستاد و وقتی من دانشکده‌‌‌‌ام تمام شد یک چاپ فشرده اُ.ای.دی بهم هدیه داد. دبورا از مادرم پرسید: «تو او را خوب می‌شناختی. چه‌طور دلش آمده این کار را بکند؟ شما‌‌‌ها بو نبرده بودید؟»
 مادرم صادقانه گفت که از هیچ‌چیز خبر نداشته. مردی دل هر دو آن‌‌‌‌ها را شکسته بود اما زخم او دیگر کهنه شده بود. برایم عجیب بود که پدر و مادر سال‌خورده‌‌‌‌ام آن‌قدر به هم خو گرفته بودند و به هم احتر‌‌‌ام می‌گذاشتند. صمیمتی بین‌شان بود که قبلاً سابقه نداشت. وقتی یکی‌شان مریض بود دیگری نگران و دستپاچه می‌شد. من و مادرم هم با هم کنار آمده بودیم. او قبول کرده بود که من فقط دختر او نیستم و چون توی آمریکایی بار آمده‌‌‌‌ام با او فرق دارم. کم‌کم به نظرش عادی شد که با پسر‌های آمریکایی بیرون بروم و با آن‌‌‌‌ها بخوابم و حتی وقتی خواستم با دوست پسرم زندگی ‌کنم کاری به کارم نداشت. دوست‌پسره‌‌‌ام را به خانه‌مان می‌بردم و او براشان غذای هندی درست می‌کرد و وقتی با آن‌‌‌‌ها به هم می‌زدم می‌گفت که حتما یک آدم بهتر سر راهم قرار خواهد گرفت. بعد از سال‌‌‌‌ها که هیچ کاری نکرده بود پنجاه سالش که شد به دانشگاهی نزدیک خانه‌مان رفت و کتاب‌داری خواند.
پشت تلفن دبورا حرفی زد که مادرم جا خورد. گفت که توی تمام سال‌‌هایی که با پراناب بوده با چنگ و دندان می‌خواسته او را برای خودش نگه دارد. 
– من خیلی به شما حسودیم می‌شد. شما با هم از دنیایی حرف می‌زدید که من از آن هیچ‌چیز نمیدانستم. او هم به خانواده‌‌اش پشت کرد و هم به همه بنگالی‌ها. اما من باز هم نگران بودم. هیچ‌وقت نتوانستم از شر این حسادت خلاص شوم.
به مادرم گفت که سال‌‌‌‌ها سعی کرده تا پراناب کاکو را با پدر و مادرش آشتی بدهد و کاری کند که او با دوست و رفقای بنگالی‌‌اش بیش‌تر رفت و آمد کند اما او خودش نمی‌خواسته. آن جشن شکرگزاری که همه ما را دعوت کرده بودند فکر دبورا بوده، دست برقضا آن زن بنگالی هم توی آن مهمانی بوده است.
– بودی امیدوارم از من دل‌چرکین نباشی. همیشه فکر می‌کردم شما خیال می‌کنید من او را از شما گرفته‌ام.
 مادرم دبورا را خاطر جمع کرد که ازش گل‌های ندارد. اما رازش را برای او نگفت و از این‌که او هم به دبورا حسودیش می‌شده حرفی نزد. فقط گفت که از مشکلی که برای‌شان پیش آمده خیلی ناراحت است. او به دبورا نگفت که چند هفته بعد از عروسی پراناب کاکو وقتی که من به جلسه‌ی گروه پیش‌آهنگی دختر‌‌‌ها رفته بودم و پدرم سر کار بوده او دور خانه گشته و تمام سنجاق قفلی‌‌هایی را که توی کشو‌‌‌‌ها و جعبه‌ی خیاطی و به دستبندش آویزان بوده‌اند جمع کرده و با آن‌‌‌‌ها ساری‌‌اش را به زیرپیرهنش وصل کرده تا کسی نتواند آن را از تنش درآورد. بعد یک قوطی مایع فندک و یک جعبه کبریت برداشته و به حیاط رفته بود. برگ‌‌های زرد حیاط زیر پاه‌اش خش‌خش می‌کرده‌اند. بارانی بنفشِ تا سرِ زانویی روی ساری‌‌اش پوشیده بود. اگر کسی از همسایه‌‌‌‌ها او را می‌دید لابد خیال می‌کرد که بیرون آمده تا هوایی تازه کند. دکمه‌‌های کتش را باز کرده و در قوطی مایع فندک را برداشته و آن را روی خودش خالی کرده و دوباره دکمه‌ه‌اش را انداخته و کمربندش را سفت کرده و قوطی خالی را توی سبد زباله پشت خانه انداخته بود. بعد قوطی کبریت را توی مشتش نگه‌داشته بود و برگشته بود وسط حیاط. یک ساعتی آن‌جا ایستاده بود و به خانه‌مان زل زده بود و سعی می‌کرد که دل و جرأتش را پیدا کند و کبریت بزند. من یا پدرم جانش را نجات نداده بودیم. همسایه بغلی‌مان خانم هولکامب که مادرم هیچ‌وقت میانه خوبی باه‌اش نداشت وقتی بیرون آمده بود تا برگ‌‌های حیاط را جمع کند مادرم را صدا زده بود که بگوید غروب زیبایی است. گفته بود: «دیدم مدتی است ایستاده‌اید به آسمان خیره شده‌اید.» مادرم گفته بود: «همین‌طور است» و برگشته بود داخل خانه. وقتی من و پدرم سرشب به خانه آمده بودیم او توی آشپزخانه برای شام‌مان پلو درست می‌کرد، انگار آن‌روز هم یک روز معمولی بوده است.
مادرم هیچ کد‌‌‌ام از این‌‌‌‌ها را به دبورا نگفت. این را به من اعتراف کرد. وقتی مردی که دوستش داشتم و می‌خواستم با او ازدواج کنم دلم را شکسته بود.
نویسنده:  جومپا لاهیری
مترجم:  دنا فرهنگ

منبع:  www.dibache.com

یک بار در عمر

تو را قبلاً هم دیده بودم، بار‌ها و بارها؛ آنقدر که نمی‌توانم بگویم چند بار، ولی از آن دفعه که خانواده من با خانواده تو در خانه‌مان واقع در "میدان اینمان" وداع کرد، دقیقاً لحظه‌ای است که من کم کم حضور تو را در زندگی‌ام به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از "کمبریج" بروند؛ هدفشان برعکس تمام بنگالی‌هایی که به "آتلانتا" و یا "آریزونا" می‌رفتند، بازگشت به هندوستان بود؛ آن‌ها می‌خواستند به کشمکشی که پدر و مادرم و دوستانشان بر سر بازگشت به موطن داشتند، خاتمه بدهند. سال 1974 بود. من شش سال داشتم، تو نه سال. چیزی که خیلی واضح یادم می‌آید، ساعات پیش از شروع مهمانی بود. مادرم داشت خانه را برای مهمان‌ها آماده می‌کرد. مبلمان تر و تمیز بود، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌های سفره بر روی میز غذا چیده شده بود، فضای اتاق‌ها پر بود از بوی خوراک گوشت گوسفند با ادویه کاری و پولو و خوشبو کننده‌ای که مادرم برای مواقع خاص می‌زد؛ اول به خودش می‌زد و بعد هم به من. وقتی ذرات آن خوشبو کننده را با فشار به لباسم می‌پاشید لک سیاهی به طور موقت بر لباسی که پوشیده بودم می‌نشست. من آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته فرستاده بود: پیژامه سفید با پاچه‌‌های باریک که کمرش آنقدر گشاد بود که دو نفر را می‌شد از دو طرفم تویش جا داد؛ به علاوه یک پیراهن "کورته" فیروزه‌ای و یک جلیقه مخملی مشکی که با مروارید‌های مصنوعی تزیین شده بود. من داشتم حمام می‌کردم و این سه لباس به شکل آراسته و مرتبی بر روی تخت پدر و مادرم گذاشته شده بود. من ایستاده بودم و می‌لرزیدم و نوک انگشتانم چروک و سفید شده بود. مادرم داشت با یک سنجاق، توی کمر بسیار بزرگ پیژامه را کش می‌انداخت. او پارچه ضخیم پیژامه را چین می‌داد و بند کشی را ذره ذره از میان آن رد می‌کرد و سر آخر بند را از قسمتی که پیژامه روی شکمم قرار می‌گرفت محکم گره زد. بر روی درز پیژامه حروفی به رنگ بنفش که درون یک دایره قرار گرفته بودند، چاپ شده بود که مارک شرکت تولید کننده پارچه بود. یادم هست که به خاطر این قضیه کمی نق زدم، ولی مادرم به من اطمینان داد که این مارک با شستن از بین می‌رود و این را هم گفت که با توجه به دراز بودن پیراهن کورته کسی اصلاً متوجه آن نمی‌شود.
دغدغه‌‌های مادر من خیلی بیشتر از این حرف‌ها بود. او علاوه بر نگرانی از بابت کیفیت و مقدار غذا نگران آب و هوا بود. آن روز غروب اداره هواشناسی پیش بینی کرده بود که برف می‌آید و این موقعی بود که پدر و مادرم و دوستانشان ماشین نداشتند. بیشتر مهمانها، و از جمله شما، محل زندگی شان با ما، پیاده، پانزده دقیقه هم نمی‌شد، چه آن‌هایی که در محله‌‌های پشت "هاروارد" و "ام. آی. تی." زندگی می‌کردند و چه آن‌هایی که در آن سوی پل "مس اونییو". ولی بعضی خانه‌هایشان دور تر بود و به همین خاطر از "مالدن" یا "مدفورد" یا "والتهام" با اتوبوس و یا مترو می‌آمدند. مادرم در حالی که مو‌های مرا خشک می‌کرد، در مورد پدرت گفت: «فکر کنم دکتر چودوری بتواند بقیه مهمان‌ها را با ماشینش به خانه‌هایشان برساند.» پدر و مادر تو کمی از پدر و مادر من بزرگ‌تر بودند، آن‌ها مهاجران با تجربه‌ای بودند، ولی پدر و مادر من نه. آن‌ها در سال 1962 هندوستان را ترک کرده بودند؛ یعنی قبل از اینکه قانون پذیرش دانشجویان خارجی تغییر کند. در حالی که پدر من و سایر مرد‌ها تازه داشتند در امتحان ورودی دانشگاه شرکت می‌کردند پدر تو دکترایش را گرفته بود. او با ماشینش (یک "ساب" با صندلی‌های سطلی) به محل کارش که یک شرکت مهندسی در "آندوور" بود می‌رفت. شب‌های خیلی زیادی بود که جایی مهمانی می‌رفتیم و وقتی تا دیر وقت می‌ماندیم و من هم بر روی یک تخت غریب خوابم می‌برد من را سوار همین ماشین می‌کردند و به خانه می‌آوردند.
مادر‌های ما دو تا وقتی که مادر من حامله بود با هم آشنا شدند. مادر من البته هنوز خبر نداشت که حامله است؛ او احساس گیجی می‌کرد و بر روی یک نیمکت در یک پارک کوچک نشست. مادرت بر روی یک تاب سوار بود و آرام جلو عقب می‌رفت و تو سوار تاب بغلی بالای سر مادرت در هوا اوج می‌گرفتی. در این هنگام بود که مادرت متوجه یک زن جوان بنگالی که ساری بر تن داشت، شد. مادرت با لحن مؤدبانه‌ای پرسید: «حالتان خوب است؟» او به تو گفت که از تاب پایین بیایی و بعد تو و او مادرم را تا خانه همراهی کردید. در همان موقع بود که مادرت حدس زد که شاید مادر من حامله است. آن‌ها فوراً با هم دوست شدند و وقتی پدر‌های ما سر کار می‌رفتند، آن دو روز‌‌های خود را با هم می‌گذراندند. آن‌ها درباره زندگی گذشته خود در کلکته صحبت می‌کردند؛ مثلاٌ خانه زیبای مادرت در "جودپور پارک" با گل‌های قرمز هیبی( س – ک – س ) و بوته‌‌های گل سرخ که در پشت بام خانه شکوفه می‌دادند، و آپارتمان کوچک مادرم در "مانیکتالا" که در بالای یک رستوران کثیف و دوده گرفته یک پنجابی قرار داشت که در آن هفت نفر در سه اتاق کوچک زندگی می‌کردند. اگر مادر من و مادر تو در کلکته بودند، احتمال آشنایی شان خیلی کم بود. مادر تو در یک صومعه درس خوانده بود و دختر یکی از برجسته‌ترین وکلای کلکته بود، مردی که پیپ می‌کشید و عاشق هر چیز انگلیسی بود و در "باشگاه یکشنبه" عضویت داشت. پدر مادر من کارمند اداره پست مرکزی بود. مادرم تا قبل از اینکه به آمریکا بیاید نه پشت میز غذا خورده بود و نه روی توالت فرنگی مخصوص بیمار‌ها نشسته بود. این تفاوت‌ها برای آن‌ها در کمبریج که هر دو تایشان به یک اندازه تن‌ها بودند، بی‌معنی و بی‌ربط بود. در اینجا آن‌ها با هم خرید می‌کردند، و از دست شوهر‌های خود شکایت می‌کردند، و یا در خانه ما غذا درست می‌کردند و یا در خانه شما، و وقتی پخت غذا تمام می‌شد، غذا‌ها را بین خودمان تقسیم می‌کردیم. آن‌ها با هم بافتنی می‌بافتند، و وقتی یکی از کاری که در دست داشت خسته می‌شد، بافتنی‌اش را با دیگری عوض می‌کرد. من وقتی به دنیا آمدم، پدر و مادر تو تن‌ها دوستانی بودند که به بیمارستان آمدند. من روی صندلی بلند قدیمی تو غذا می‌خوردم؛ کالسکه‌ای هم که من را سوارش می‌کردند و در خیابان می‌گرداندند، مال تو بود.
همانطور که هواشناسی پیش‌بینی کرده بود، وقت مهمانی هوا برفی شد و آن‌هایی که دیر کرده بودند با پالتو‌هایی پوشیده از برف و خیس، خودشان را رساندند و ما پالتوهایشان را از میله پرده حمام آویزان ‌کردیم. مادرم تا سال‌ها کارش این بود که ماجرای مهمانی آن شب را تعریف کند؛ اینکه وقتی مهمانی تمام شد پدرت چندین نفر از مهمان‌ها را به خانه‌هایشان رساند و حتی یکی از زوج‌ها را به جای دوری مثل "برینتری" برد و اینکه پدرت خودش ادعا می‌کرد که رساندن مهمان‌ها به خانه‌هایشان برای او کار سختی نیست و اصلاً از همه این‌ها گذشته این آخرین فرصتی است که او برای رانندگی کردن در آمریکا دارد. آن روز‌‌های قبل از رفتن شما، پدر و مادرت یک بار دیگر پیش ما آمدند تا قابلمه‌‌ها و تابه‌‌ها و وسایل کوچک و ملحفه‌‌ها و پتو ها، بسته‌‌های نیم استفاده شده آرد و شکر، و شامپو‌ها را بیاورند. ما تا چند وقت به این وسایل می‌گفتیم وسایل مادر تو. مثلاً مادرم می‌گفت: «برو ماهیتابه پارول را برایم بیاور»، یا می‌گفت: "فکر کنم باید درجه توستر پارول را پایین بیاوریم.» مادر تو پلاستیک‌های خرید پر از لباس‌هایی را که فکر می‌کرد شاید به درد من بخورد هم آورده بود؛ این لباس‌ها مال تو بودند. مادرم آن‌ها را کناری گذاشت و وقتی چند سال بعد از میدان اینمان به یک خانه جدید در "شارون" رفتیم لباس‌ها را در آورد و داخل جا لباسی من قرار داد، چون دیگر اندازه من شده بودند. آن لباس‌ها بیشتر زمستانی بودند، و لباس‌های زمستانی هم در هندوستان به درد تو نمی‌خوردند. بیشترشان تی‌ـ شرت و پلیور یقه اسکی آبی و قهوه‌ای بودند و از نظر من اصلاً هم قشنگ نبودند. خیلی سعی کردم آن‌ها را نپوشم، ولی مادرم چیز دیگری به من نمی‌داد و من هم مجبور بودم پلیور‌ها و بوت‌های پلاستیکی تو را در روز‌های بارانی بپوشم. یکی از روز‌های زمستان مجبور شدم پالتو تورا بپوشم؛ خیلی از آن بدم می‌آمد و همین باعث شده بود از تو هم که صاحب آن بودی بدم بیاید. این پالتو به رنگ آبی و مشکی بود و آستر نارنجی رنگی داشت و دور تا دور کلاهش هم تزئینات قهوه‌ای خاکستری زبری داشت. من هیچ وقت نتوانستم خودم را عادت بدهم که زیپ سمت راست پالتو را ببندم چون این باعث می‌شد با بقیه دختر‌های توی کلاس فرق داشته باشم؛ آن‌ها کاپشن‌های پفی به رنگ صورتی و بنفش داشتند. وقتی به پدر و مادرم گفتم آیا امکان دارد برایم یک پالتو نو بخرند گفتند: نه. می‌گفتند، پالتو، پالتو است دیگر. من بد جور دلم می‌خواست از شر آن پالتو خلاص شوم. دلم می‌خواست گم و گور شود. خیلی از پسر‌های هم کلاسی من از این نوع پالتو‌ها داشتند و من همیشه آرزو می‌کردم یکی از این پسر‌ها آن پالتو را از رخت آویزی که در تورفتگی تنگ و باریک توی کلاس قرار داشت و ما در انت‌های روز به طرف آن می‌شتافتیم تا لباسهایمان را برداریم و بپوشیم، اشتباهی بردارد و با خود ببرد. ولی مادرم اصلاً فکر خرید یک پالتو نو را به ذهن خود راه نمی‌داد و حتی یک برچسب را که اسم من بر روی آن حک شده بود، در داخل پالتو اتو کرد. او این ایده را از مجله "گود هاوس کیپینگ" [خانه داری خوب] که مشترکش بود، یادگرفته بود.
بالاخره یک روز آن را در اتوبوس مدرسه جا گذاشتم. یک روز نه چندان سرد در اواخر زمستان بود، شیشه‌‌های اتوبوس پایین بودند، همه مسافر‌ها لباس‌های گرم خود را در آورده بودند. من آن روز سوار یک اتوبوس دیگر شده بودم. راننده اتوبوس که زن بود. من را در محله‌ای که معلم پیانو ام، خانم "هنسی"، زندگی می‌کرد پیاده کرد. موقع پیاده شدن، وقتی به جلوی اتوبوس آمدم، راننده به من گفت با احتیاط به آن طرف خیابان بروم. او اهرمی را که در را باز می‌کرد کشید و در باز شد و هوای بسیار خوشبویی فضای اتوبوس را پر کرد. چیزی نمانده بود که بدون آن پالتو از اتوبوس پیاده شوم، ولی بلافاصله صدای یک نفر را از توی اتوبوس شنیدم که با صدای بلند گفت: «هی! هما! این را فراموش کردی!» یک لحظه گیج شدم که مگر می‌شود کسی در آن اتوبوس اسم من را بلد باشد، بعد یادم آمد که مادرم اسم من را در داخل آن پالتو با برچسب اتو کرده بوده.
سال بعد آن پالتو دیگر اندازه‌ام نبود و وقتی آن را به یک بنیاد خیریه اهدا کردند، خیالم دیگر کاملاً راحت شد. بقیه وسایلی که پدر و مادرت به ما داده بودند، مثل توستر و ظروف سفالی و قابلمه‌‌ها و تابه‌‌های تفلون هم جایشان را به وسایل و ظروف نو دادند تا اینکه دیگر هیچ رد فیزیکی‌ای از شما در خانه ما نباشد. خانواده‌‌های ما تا چندین سال با هم هیچ ارتباطی نداشتند. انرژی‌ای که پدر و مادرم صرف فک و فامیل خودشان می‌کردند، صرف شما نمی‌کردند چون ارزشش را نداشت. آن‌ها از اداره پست بسته‌‌های پاکت نامه هوایی می‌خریدند و با ارادت خاصی آن‌ها را هر هفته برای پدر و مادر خود می‌فرستادند و از من می‌خواستند که آن سه جمله تکراری را هر دفعه در پایین نامه‌‌هایی که می‌فرستادند بنویسم. به ندرت پیش می‌آمد که از شما یادی بکنند، به نظرم آن‌ها پیش خود فکر می‌کردند که ما دیگر همدیگر را نخواهیم دید. شما به بمبئی رفته بودید، شهری که از کلکته دور است و من و پدر و مادرم هرگز آن را ندیده بودیم. ما دیگر نه شما را دیدیم و نه از شما خبری داشتیم، تا اینکه در اولین روز سال 1981 که پدرت صبح خیلی زود به ما زنگ زد و سال نو را به ما تبریک گفت و خبر انتقال خود و خانواده اش به ماساچوست را به ما داد، و اینکه شغل تازه‌ای در آنجا پیدا کرده بود. او پرسید که آیا امکانش هست تا وقتی که خانه‌ای پیدا کند، پیش ما بمانید. پدر و مادرم تا چندین روز موضوع صحبتهایشان آمدن شما به ماساچوست بود. می‌پرسیدند چه مشکلی پیش آمده؛ مثلاً آیا موقعیت پدرت در شرکت "لارسن و توبرو" که آن زمان وضعش خیلی خوب بود، به خطر افتاده بود؟ آیا مادرت دیگر نمی‌توانست کثیفی و گرمای هندوستان را تحمل کند؟ آیا آن‌ها به این نتیجه رسیده بودند که مدارس آنجا آنقدر که باید برای ‌تو مناسب نبودند؟ آن موقع‌ها مکالمه با خارج از کشور کوتاه انجام می‌شد. پدر و مادرم گفتند که البته قدمتان به روی چشم، و تاریخ آمدنتان را بر روی تقویم آشپزخانه علامت زدند. دلیل آمدن شما هر چه بود، من از حرف‌های پدر و مادرم فهمیدم که این کار شما نشانه یک جور ضعف بوده. مثلاً با دوستانشان که صحبت می‌کردند، می‌گفتند: «باید می‌دانستند که نمی‌شود به هندوستان برگشت»، و پدر و مادر تو را به دلیل اینکه هم از پس زندگی در آمریکا و هم هندوستان بر نیامده بودند، سرزنش می‌کردند. وقتی شما رفتید، ما همچنان به زندگی خود به عنوان مهاجر ادامه دادیم. ظاهراً پدر و مادر من می‌خواستند بگویند که اگر ما به جای شما به هندوستان باز می‌گشتیم، تا آخرش ادامه می‌دادیم و بر نمی‌گشتیم به سر جای اولمان.
تا وقتی که شما برگردید من فکر می‌کردم تو یک پسر هشت، نه ساله هستی که انگار با گذشت زمان تغییری نکرده‌ای و هنوز اندازه آن لباس‌هایی هستی که از تو به من رسیده بود. ولی تو دوبرابر آن چیزی بودی که من تصورش را می‌کردم. آن موقع شانزده سال داشتی و پدر و مادرم گفتند که بهتر است اتاق من مال تو باشد و من هم شب‌ها بر روی یک تخت تا شو در اتاق پدر و مادرم بخوابم. پدر و مادر تو هم در اتاق خواب مهمان می‌خوابیدند. پدر و مادرم یکشنبه‌‌ها را اغلب میزبان دوستانی بودند که از "نیو جرزی" یا "نیو همپشایر" می‌آمدند و شام مفصلی می‌خورند و تا شب در مورد سیاست در هندوستان صحبت می‌کردند. ولی تا بعد از ظهر همه‌شان می‌رفتند. من عادت داشتم بچه‌‌های مهمانهایمان را وادارم درون کیسه خواب بر روی کف اتاق، در کنار تخت من بخوابند. چون بچه یکی یک دانه‌ای بودم. از اینکه بعضی وقت‌ها کسی کنارم می‌خوابید، خیلی خوشحال می‌شدم. ولی هیچ وقت پیش نیامده بود که اتاقم را کاملاً در اختیار کس دیگری بگذارم. از پدر و مادرم می‌پرسیدم چرا من در اتاق خودم نخوابم و تو در تخت تاشو نخوابی.
مادرم پرسید: «تخت تاشو را کجا بگذاریم؟ ما فقط سه تا اتاق خواب داریم.»
من هم گفتم: «طبقه پایین. در اتاق نشیمن.»
مادرم گفت: «صورت خوشی ندارد. کائوشیک حالا دیگر برای خودش مردی شده. او به حریم خصوصی نیاز دارد.»
من در حالی که به اتاق مطالعه کوچکی که پدر در زیر زمین درست کرده بود و جاکتابی‌های فلزی داشت، فکر می‌کردم، گفتم: «زیر زمین چطور است؟»
«هما، این طرز رفتار با مهمان نیست. مخصوصاً این‌ها که دیگر جای خود دارند. تو موقعی که به دنیا آمده بودی دکتر چودوری و پارول دی برای ما موهبتی بودند. آن‌ها با ماشین خود شان ما را از بیمارستان به خانه بردند، تا چندین هفته هم برایمان غذا می‌آوردند. حالا نوبت ماست که به آن‌ها کمک کنیم.»
من پرسیدم: «او چه جور دکتری است؟» هرچند من همیشه از سلامت کافی برخوردار بودم، یک ترس غیر منطقی از دکتر ‌ها داشتم، و فکر اینکه یک دکتر می‌خواهد در خانه ما زندگی کند مرا عصبی می‌کرد، طوری که گویی صرف حضور او ممکن بود یکی از ما را مریض کند.
«او پزشک نیست؛ پی. اچ. دی. دارد.»
من گفتم: «بابا هم پی. اچ. دی. دارد و هیچ کس به او دکتر نمی‌گوید.»
«ما وقتی با هم آشنا شدیم، دکتر چودوری تن‌ها کسی بود که دکتر صدایش می‌کردیم. ما اینطوری به او احترام می‌گذاشتیم.»
پرسیدم تا کی می‌خواهند پیش ما بمانند؛ یک هفته؟ دو هفته؟ مادرم جوابی نداشت. همه این‌ها بستگی به این داشت که چقدر طول بکشد تا خانواده تو جایی را پیدا کنند و مستقر بشوند. وقتی به این موضوع فکر می‌کردم که باید اتاقم را به کس دیگری واگذار کنم، حسابی عصبانی می‌شدم. وقتی به این واقعیت فکر می‌کردم که، با کمال شرمندگی، حتی تا همین اواخر، مدام بر روی یک تخت تاشو در اتاق پدر و مادرم می‌خوابیدم و نه در اتاق خودم که لباس‌ها و وسایلم در آن بود، دچار احساسات مغشوش و پیچیده‌ای می‌شدم. مادرم این ایده را که بچه باید در تن‌هایی بخوابد. یک ایده بی‌رحمانه خاص آمریکایی‌ها می‌دانست و از این کار خوشش نمی‌آمد، حتی موقعی که اتاق به تعداد کافی داشتیم. به من می‌گفت تا زمان ازدواجش در تخت پدر و مادرش می‌خوابیده و این کاملاً هم نرمال بوده. ولی من می‌دانستم که این کار طبیعی نبود. هیچ‌کدام از بچه‌‌های مدرسه اصلاً این کار را نمی‌کردند، و اگر می‌فهمیدند که من پیش پدر و مادرم می‌خوابم حتماً من را مسخره می‌کردند. تابستان سالی که می‌خواستم به مدرسه راهنمایی بروم اصرار کردم که تن‌هایی بخوابم. آن اوایل مادرم در طول شب می‌آمد و به من سر می‌زد، طوری که انگار من هنوز یک نوزاد هستم و هر آن ممکن است نتوانم نفس بکشم و خفه بشوم؛ از من می‌پرسید آیا می‌ترسم و بعد به من یادآور می‌شد که او فقط به اندازه یک دیوار با من فاصله دارد. حقیقتش، من شب اول ترسیده بودم؛ سکوت مطلق توی اتاق بد جوری من را ترسانده بود. ولی به این واقعیت اعتراف نکردم، چون چیزی که من را بیشتر می‌ترساند، شکست در انجام کاری بود که من در اصل در سه یا چهار سالگی باید یاد می‌گرفتم. سرانجام تن‌هایی خوابیدن برای من آسان شد، من از نگرانی اینکه خوابم نبرد می‌خوابیدم، و صبح در تن‌هایی از خواب بیدار می‌شدم و از گوشه چشم به نور آفتاب صبح نگاه می‌کردم. اتاق پدر و مادرم این نور را نداشت.
خانه برای آمدن شما آماده شده بود. مادر برای کاناپه‌‌های توی اتاق نشیمن بالشتک‌های نو خرید؛ بالشتک‌هایی به رنگ نارنجی روشن بر روی رومبلی‌های قهوه‌ای رنگ. مادرم جای گلدان‌ها و عتیقه‌‌ها را هم تغییر داد و قاب عکسی را که برای مدرسه گرفته بودم، بالای شومینه گذاشت. کارت پستال‌های تبریک کریسمس را که من و مادرم همانطور که آن‌ها را از پست دریافت می‌کردیم، با چسب نواری به در ورودی می‌چسباندیم، از روی در کندیم. پدر و مادرم که یادشان بود پدر تو آدم خوش پوشی است برای خود شان لباس‌های بلند و گشاد مخصوص خانه خریدند تا صبح‌ها بر تن کنند. مال مادرم از جنس مخمل بود، و مال پدرم مثل
روب دو شامبر بود. یک روز که از خانه به مدرسه آمدم، دیدم به جای روتختی سفید و صورتی یک پتوی قهوه‌ای روشن بر روی تخت من کشیده شده. برای تو و پدر و مادرت حوله‌‌های نو در حمام گذاشته بودند؛ این حوله‌‌ها شیک‌تر و مرغوب‌تر از حوله‌‌هایی بود که ما استفاده می‌کردیم و سایه رنگ آبی‌شان هم خیلی قشنگ‌تر بود. کمد من از لباس کاملاً خالی شد و چوب لباسی‌ها بدون لباس از میله آویزان بودند. به من گفتند دو تا از کشوهایم را خالی کنم؛ من وسایل مورد نیازم را به اندازه کافی برداشتم تا مجبور نباشم وقتی تو در اتاقم هستی وارد اتاق بشوم: پیژامه‌هایم را به همراه چند دست لباس مدرسه و کفش‌های کتانی‌ای که برای ژیمناستیک لازم داشتم. کتابی را که از کتابخانه قرض کرده بودم و مشغول خواندنش بودم هم، برداشتم. بقیه‌ی کتاب‌ها هم، روی میز کنار تختم قرار داشتند. می‌خواستم تو تعداد هر چه کمتری از وسایل من را ببینی، به همین خاطر توی جعبه جواهرم را که پر از جواهر ارزان قیمت در هم پیچیده بود، خالی کردم و ادکلن‌های مارک "آوون" را هم برداشتم. دفتر خاطراتم را که درش را قفل کرده بودم. از کشو میز مطالعه‌ام برداشتم؛ هر چند البته از وقتی که آن دفتر خاطرات را به هنگام کریسمس دریافت کردم فقط دو خاطره در آن نوشته بودم. کتاب سال فارغ التحصیلی دوره ابتدایی را هم برداشتم چون در آن عکس من چاپ شده بود و در صفحات آخرش هم پیام‌های احمقانه همکلاسی‌های من آورده شده بود. مثل این بود که بخواهم تصمیم بگیرم که کدام یک از وسایلم را برای یک سفر طولانی به هند با خودم بردارم، البته فقط با این تفاوت که من اصلاً قرار نبود به جایی سفر کنم! با این همه، وسایلم را در یک چمدان که رویش پر بود از برچسب‌های رنگ و رو رفته و به خیلی از جا‌های دنیا سفر کرده بود، قرار دادم و آن را کشان کشان به اتاق پدر و مادرم بردم.
عکس‌های پدر و مادرت را زیر نظر گرفتم. ما چند تا ازین عکس‌ها را که شب مهمانی خداحافظی گرفته شده بود، درون یک آلبوم چسبانده بودیم. پدرم توی عکس بود. از دیدن مو‌های سیاه و براقش تعجب کرده بودم. جلیقه پوشیده بود و آستین پیراهنش را بالا زده بود و مشتاقانه به چیزی در آن سوی چارچوب عکس اشاره می‌کرد. پدر تو همان کت و شلوار و کراوات همیشگی‌اش را پوشیده بود؛ عینک زده بود و با چهره جذابش داشت با یک نفر حرف می‌زد؛ چشمان تقریباً سبزش شبیه چشمان هیچ‌کس نبود. فرق مو‌های مادرت صورت باریکش را برجسته می‌کرد؛ انت‌های ساری ابریشمی‌اش را مثل یک شال به دور شانه‌‌های خود پیچیده بود. مادر من کنار مادر تو ایستاده بود، یک وجب کوتاه تر از مادر تو، و ظاهرش کمی نامرتب بود؛ چند تار مویش از کنار گوشهایش آویزان بود. ولی در این عکس هیچ خبری از تو نبود؛ کسی که من در موردش خیلی کنجکاو بودم. که می‌داند تو در بین آن همه آدم کجا مخفی شده بودی؟ تصور می‌کنم پشت یک میز تحریر در گوشه اتاق خواب پدر و مادرم نشسته بودی و داشتی کتابی را که با خودت آورده بودی می‌خواندی و منتظر بودی که مهمانی به پایان برسد.
پدر من یک روز غروب به فرودگاه رفت تا به پیشواز شما بیاید. من فردای آن شب باید به مدرسه می‌رفتم. میز شام از بعد از ظهر چیده شده بود. مادر من هر وقت مهمان داشت به همین شیوه عمل می‌کرد، هرچند هرگز پیش نیامده بود که وسط هفته چنین غذای مفصلی درست کند. یک ساعت قبل از آمدن شما فر را روشن کرد. زیر تابه‌ای پر از روغن را روشن کرده بود و شروع کرده بود به سرخ کردن برش‌های ضخیم بادمجان تا آن‌ها را کنار دال عدس بگذراد؛ اتاق پر شده بود از دود. در همین هنگام پدرم زنگ زد و گفت هواپیمای شما نشسته ولی یکی از چمدان‌های شما هنوز نرسیده بود. من گرسنه‌ام شده بود، ولی انگار کار نادرستی بود که در فر را باز کنم و همه ظرف‌های غذا را فقط برای خودم بیرون بیاورم. مادرم گاز را خاموش کرد و با هم روی کاناپه نشستیم و فیلم سینمایی تماشا کردیم؛ موضوع فیلم جنگ جهانی دوم بود و در آن گروهی از مردان خسته داشتند در تاریکی از یک مزرعه می‌گذشتند. فیلم‌های سینمایی یک دوره خاص، تن‌ها چیز غربی‌ای بود که مادر من واقعاً دوست داشت. او خودش هیچ وقت دامن نمی‌پوشید ـ دامن پوشیدن از نظر او عمل زشتی بود ـ ولی لباس‌های "آدری هپبورن" در فلان فیلم بخصوص را صحنه به صحنه یادش بود.
کنارش خوابم برد. مدتی بعد که از خواب بیدار شدم دیدم روی کاناپه ولو شده‌ام و از مادر خبری نیست. تلوزیون خاموش است و از یک قسمت دیگر خانه صدای صحبت چند نفر به گوش می‌رسید. پا شدم، صورتم داغ شده بود، دست و پایم کرخ و سنگین شده بود. شما همه تان در اتاق ناهارخوری بودید و داشتید غذا می‌خوردید. ظرف‌های غذا بر روی میز ردیف شده بود. مادرت بلوز و شلوار پوشیده بود و مو‌های مشکی و لغزنده‌اش را تا روی شانه‌اش کوتاه کرده بود و یک روسری ابریشمی به سر داشت و درست مثل زنی که در عکس‌ها دیده بودم نگاهی مبهم داشت. مادر تو با آرایشی که داشت انگار نسبت به مادر من کمتر خسته نشان می‌داد. او علی‌رغم اینکه در سنین میانسالی قرار داشت، اندام لاغر خود را حفظ کرده بود؛ بر عکس‌ِ مادر من که اضافه وزن خاص این سن، به خوبی در اندامش نمایان بود. پدرت کمابیش مثل سابقش بود، هنوز خوش تیپ، کت و پاپیون پوشیده بود و مدل عینکش را عوض کرده بود که نشان دهنده کنار آمدن او با دهه جدید بود. تو هم مثل پدرت رنگ پریده بودی؛ مو‌های لخت و صافت به یک طرف شانه شده بود، از چشمانت معلوم بود که حواست پرت است ولی در عین حال همه چیز را هم زیر نظر داشتی. من انتظار نداشتم تو اصلاً آدم جالبی باشی.
مادرت تا من را دید گفت: «خدای من. هما تو به این زودی خانم شدی؟ تو ما را یادت نیست، هست؟" او به زبان انگلیسی با من حرف می‌زد؛ با طمأنینه و لحنی خوشایند و صدایی که هیجان در آن پیدا بود. «بیا عزیز دلم. ما تو را منتظر نگه داشتیم. مادرت گفت تو به خاطر ما گرسنه ماندی.»
نشستم. وقتی متوجه شدم شما من را خوابیده بر روی کاناپه دیده‌اید، خجالت کشیدم. شما از آن سر دنیا با هواپیما آمده بودید، ولی من، خسته و کسل بودم. خوب بود که تازه یک چرت هم خوابیده بودم. مادرم برای من یک بشقاب غذا آورد، ولی حواسش به تو بود که از خوردن بشقاب دوم خودداری می‌کردی.
تو گفتی: «ما قبل از اینکه هواپیما بنشیند شام خوردیم.» انگلیسی‌ات، ته لهجه‌ای داشت، ولی مثل لهجه پدر و مادر ما عیان و آشکار نبود. صدایت هم دورگه شده بود؛ دیگر مثل صدای بچه‌‌ها نبود.
مادرت گفت: «در هواپیما ‌های درجه یک، غذا خیلی زیاد می‌دهند. نوشیدنی و شکلات و حتی خاویار. ولی من زیاد نخوردم چون یادم بود که چه دستپخت خوبی داری، شیبانی.»
مادرم با هیجان نفس خود را تو داد و گفت: «درجه یک! چطوری توانستید؟»
مادرت گفت: «هدیه چهلمین سال تولدم بود.» این را گفت و به پدرت نگاهی انداخت و لبخند زد. «یک بار در عمر آدم اتفاق می‌افتد دیگر.»
پدرت هم در حالی که از این ولخرجی به خود می‌بالید گفت: «معلوم هم نیست. ممکن است به یک عادت وحشتناک تبدیل شود.»
پدر و مادر‌های ما درباره آدم‌های قدیمی شهر کیمبریج صحبت می‌کردند؛ پدر و مادر من درباره‌ی تغییرات و موفقیت‌های زندگی آن آدم‌ها و مرد‌های مجردی که ازدواج کرده بودند و بچه‌‌هایی که به دنیا آمده بودند، با پدر و مادر تو صحبت کردند. آن‌ها درباره پیروزی "ریگان" و شکست "کارتر" در انتخابات حرف زدند. پدر و مادر تو از شهر "رم" صحبت کردند که دو روز در آنجا توقف کرده بودید تا در آن شهر بگردید. مادر تو از فواره‌‌هایی که در آنجا دیده بودید حرف زد و همین‌طور سقف "کلیسای سیستین" که برای دیدن آن سه ساعت در صف، منتظر مانده بودید. گفت: «کلی کلیسا ‌های قشنگ در آنجا بود. هر کدامشان مثل یک موزه بود. آن کلیسا ‌ها را که دیدم دلم می‌خواست کاتولیک باشم، فقط برای اینکه بتوانم در آن کلیسا ‌ها دعا بخوانم.»
پدر تو گفت: «اگر پانتئون را نبینید نصف عمرتان بر فناست»، پدر و مادر من هم که اصلاً نمی‌دانستند پانتئون چیست فقط سر خود را تکان می‌دادند. ولی من می‌دانستم، چون در کلاس درس لاتین داشتیم درباره رم باستان می‌خواندیم. من هم مشغول نوشتن گزارش بلندی درباره هنر و معماری رم باستان بودم. تمام گزارشم را هم با استفاده از دایره‌ی المعارف‌ها و بقیه کتاب‌هایی که در کتابخانه مدرسه بود، می‌نوشتم. پدر و مادر تو از بمبئی صحبت کردند و همین‌طور از خانه‌ای که گذاشتید و به اینجا آمدید؛ آپارتمانی در طبقه چهارم یک ساختمان که تراس آن به درخت‌های نخل و دریای عربستان مشرف بود. مادرت گفت: «خیلی حیف شد نیامدید آنجا به ما سر بزنید.» بعد که رفتیم بخوابیم مادرم در رختخواب به پدرم گفت: «آن‌ها هیچ وقت ما را دعوت نکردند.»
بعد از شام به من گفتند اتاق خوابت را نشانت بدهم. من معمولاً دوست داشتم این کار را برای مهمان‌ها انجام بدهم. خیلی کیف می‌کردم وقتی برای مهمان‌ها توضیح می‌دادم که اینجا انباری است و اینکه دستشویی در طبقه پایین است. ولی الان میلی به این کار نداشتم چون احساس می‌کردم تو حال و حوصله این کار را نداری. البته این را هم باید بگویم از راه رفتن با یک پسر خجالت می‌کشیدم. عوض اینکه من به عنوان راهنما جلوتر از تو حرکت کنم، تو پیشاپیش از پله‌‌ها بالا رفتی و در اتاق‌ها را باز کردی و توی اتاق‌ها سرک کشیدی. اصلاً هم تحت تأثیر قرار نگرفتی.
من گفتم: «این اتاق من است» بعد بلافاصله حرفم را اصلاح کردم: «نه، یعنی اتاق تو.»
من تمام این مدت از این لحظه وحشت داشتم، ولی حالا پیش خودم از این می‌ترسیدم که بخواهی اینجا بخوابی. پیش خودم فکر می‌کردم که جایم را خواهی گرفت. با خودم فکر می‌کردم بدون اینکه نیاز باشد من کار خاصی انجام بدهم، تو با من دوست می‌شوی. به طرف پنجره زیر شیروانی رفتی و آن را باز کردی و هوای سردی وارد اتاق شد و خودت هم به طرف تاریکی بیرون خم شدی.
پرسیدی: «تا حالا بالا پشت بام رفته‌ای؟» بدون اینکه منتظر جواب من بمانی از پنجره بیرون رفتی. من شتابان به طرف پنجره دویدم و وقتی به طرف بیرون خم شدم تو را ندیدم. فکر کردم تو پایت روی شیروانی سر خورده و از آن بالا توی بوته‌زار‌ها افتاده‌ای، و بعد هم پیش خودم فکر کردم که به خاطر این حادثه من را، که این عمل جسورانه تو را احمقانه فقط نظاره کردم، دعوا خواهند کرد. با صدای بلند گفتم: «حالت خوب است؟» منطقی این بود که اسمت را صدا بزنم، ولی خجالت می‌کشیدم و این کار را نکردم. سر آخر سر و کله ات پیدا شد؛ نشسته بودی روی شیب بالای گاراژ و چمنزار را نگاه می‌کردی.
«پشت خانه چیست؟»
«جنگل. ولی نمی‌توانی به آنجا بروی.»
«کی گفته؟»
«همه می‌گویند. پدر و مادرم و همه معلم‌های مدرسه.»
«چرا نمی‌شود رفت؟»
«پارسال یک پسر در آنجا گم شد. اسمش کوین مکگراث بود دو کلاس هم از من عقب‌تر بود. ما تا دو هفته فقط صدای هلیکوپتر ‌ها و پارس سگ‌های پلیس را می‌شنیدیم که در جستجوی نشانه‌ای از آن پسر بودند.»
تو در مقابل این حرف من هیچ واکنشی از خودت نشان ندادی. در عوض از من پرسیدی: «چرا مردم روبان‌های زرد به صندوق‌های پستی شان بسته اند؟»
«آن روبان‌ها برای گروگان‌هایی آمریکایی در ایران هستند.»
تو گفتی: «شرط می‌بندم تا قبل از این اتفاق آمریکایی‌ها حتی اسم ایران را هم نشنیده بودند»، و با این حرفت کاری کردی که من هم در مقابل وطن پرستی همسایگانم احساس مسئولیت کنم و هم در برابر جهالتشان.
«آن که در سمت راست هست چیست؟»
«یک جفت تاب.»
احتمالاً این کلمه برایت جالب بود چون رو به من کردی و لبخند زدی، هرچند لبخندت مهربانانه نبود؛ طوری لبخند زدی که انگار این کلمه را من اختراع کرده‌ام.
تو گفتی: «به سرما نرسیدم. این سرما را که گفتی یادم آمد که هیچ کدام این‌ها برای تو تازگی ندارد.
«برف، کی دوباره برف می‌بارد؟»
«نمی دانم. امسال کریسمس برف نبارید.»
تو به اتاق برگشتی، ناامید به نظر می‌رسیدی، و من از نداشتن اطلاعات کافی احساس ترس کردم. توی آینه‌ی من نگاهی به خودت انداختی. فقط نصف سرت در آینه پیدا بود. بعد در حالی که داشتی از اتاق بیرون می‌رفتی پرسیدی: «دستشویی کجاست؟»
آن شب وقتی روی تخت تا شو در اتاق خواب پدر و مادرم دراز کشیده بودم، (کاملاً هم بیدار بودم، هرچند نیمه شب بود) صدای پدر و مادرم را می‌شنیدم که در تاریکی با هم حرف می‌زدند. من نگران بودم که مبادا تو هم حرف‌های آن‌ها را بشنوی. تختی که تو بر روی آن خوابیده بودی درست آن طرف دیوار اتاق خواب پدر و مادرم بود، و من اگر می‌توانستم دستم را از میان آن رد کنم، می‌توانستم به تو دست بزنم. پدر و مادر من بلافاصله از طرز رفتار پدر و مادر تو ایراد گرفتند و از تغییراتی که آن‌ها کرده بودند متحیر بودند. مادرم گفت، زندگی در بمبئی آن‌ها را آمریکایی تر از وقتی کرده که در کمبریج زندگی می‌کردند، و این چیزی بود که مادرم اصلاً انتظارش را نداشت و نمی‌توانست علتش را بفهمد. بعضی از حرف‌هایی که پدر و مادرم درباره پدر و مادر تو زدند، در مورد مو‌های کوتاه و شلوار راحتی مادرت و نوشیدنی خاصی بود که او و پدرت بعد از شام همچنان نوشیدند و آن را با خود از اتاق غذا خوری به اتاق نشیمن بردند. بیشتر مادرم صحبت می‌کرد و پدرم فقط گوش می‌داد و گاه گاهی با صدایی خسته زمزمه کنان موافقت خود را اعلام می‌کرد. پدر و مادر من که هیچ وقت پای خود را در فروشگاه نوشابه‌‌های الکلی نگذاشته بودند، می‌پرسیدند که آیا پدر و مادر تو یک بطری دیگر از آن نوشیدنی خواهند خرید. مادرم گفت با این وضعی که پدر و مادر تو دارند ادامه می‌دهند، بطری نوشیدنی آن‌ها تا فردا خالی می‌شود. مادرم گفت که مادر تو مد روز می‌گردد که البته او این اصطلاح را در زبان خاص خودش و با معنای منفی‌اش به کار می‌برد و منظورش هوسرانی و لذت جویی غیر ضروری ای بود که او نمی‌پسندید و از آن دوری می‌کرد. گفت: «با قیمت یک بلیت هواپیمای درجه یک دوازده نفر می‌توانند سوار هواپیمای معمولی بشوند.» روز تولد مادرم هر سال می‌آمد و می‌رفت بدون اینکه پدرم به روی خودش بیاورد. من بودم که اولین روز ماه ژوئن هر سال یک کارت درست می‌کردم و به پدرم می‌گفتم به همراه من آن را امضاء کند. بعد ناگهان مادرم از جایش برخاست و طوری که انگار بویی به مشامش خورده هوا را تند تند بو کشید و گفت: «بوی دود می‌آید.» پدرم پرسید آیا فر را خاموش کرده یا نه. مادرم گفت مطمئن است که فر را خاموش کرده ولی با این حال از پدرم خواست که برود و نگاهی بکند.
پدرم وقتی به تختخواب برگشت، گفت: «بوی سیگار است. یک نفر در توالت سیگار کشیده.»
مادرم گفت: «نمی دانستم دکتر چودوری سیگاری است. باید زیر سیگاری برایش می‌گذاشتیم.»
صبح روز بعد شما که خستگی ناشی از سفر با هواپیما در تنتان بود، همچنان خوابیده بودید. علی‌رغم حضورتان در خانه ما و وجود ساک و چمدانهایتان که راهرو را پر کرده بود و همین‌طور مسواکهایتان در کنار سینک دستشویی باز به جایی دیگر تعلق داشتید. وقتی بعد از ظهر از مدرسه برگشتم شما همچنان خوابیده بودید، و موقع خوردن شام که در واقع برای شما صبحانه بود، هر سه نفرتان از خوردن کاری امتناع کردید و در عوض نان سوخاری با چای خوردید. چند روز اول همین‌طوری بود: موقعی که شما بیدار بودید، ما خواب بودیم و وقتی شما خواب بودید ما بیدار بودیم؛ زیر یک سقف بودیم ولی شیوه زندگی مان کاملاً متضاد هم بود. در نتیجه، جدای از این واقعیت که من دیگر در اتاق خودم نمی‌خوابیدم، زندگی‌ام تغییر چندانی نکرده بود. طبق معمول همیشه آب پرتقالم را می‌نوشیدم و یک پیاله برشتوکم را می‌خوردم و می‌رفتم دم ایستگاه اتوبوس می‌ایستادم. با هیچ کس در مورد شما صحبت نکردم. من تقریباً هیچ وقت جزئیات زندگی خصوصی‌ام را با دوستان آمریکایی‌ام در میان نمی‌گذاشتم. بچه که بودم همیشه از جشن تولدم وحشت داشتم چون می‌دانستم یک عالمه دختر به خانه ما می‌آیند و می‌بینند که ما چطوری زندگی می‌کنیم. الان هم نمی‌دانم پیش دوستانم با چه عنوانی از تو یاد کنم. شاید مثلاً بگویم: «یک دوست خانوادگی.»
بعد یک روز از مدرسه به خانه آمدم و دیدم پدر و مادرت بیدارند و روی کاناپه نشسته اند و پایشان را هم گذاشته‌اند روی میز عسلی. آن‌ها جایی نشسته بودند که من معمولاً می‌نشستم و سریال‌های تلویزیونی مورد علاقه‌ام را تماشا می‌کردم. آن‌ها داشتند با مادرم که روی یک صندلی راحتی نشسته بود و سیب‌زمینی پوست می‌کند، حرف می‌زدند. مادر تو ساری نایلونی مادر من را پوشیده بود؛ یک ساری به رنگ بنفش با خال‌های کوچک و بزرگ قرمز رنگ. در مورد چمدان گم شده مادرت خبر نگران کننده‌ای رسید: آن را در رم پیدا کرده بودند، ولی با هواپیما به ژوهانسبورگ فرستاده بودند. یادم می‌آید من پیش خودم فکر می‌کردم که آن ساری به مادر تو بیشتر می‌آمد تا مادر من؛ رنگ بنفش پررنگ آن ساری به پوست مادر تو بیشتر می‌آمد. به من گفتند که تو بیرون توی حیاط هستی. من بیرون نرفتم که دنبال تو بگردم. در عوض پیانو تمرین کردم. هوا تقریباً تاریک شده بود که تو داخل خانه آمدی؛ چای‌ای را که برایت ریخته بودند، نوشیدی. من برای نوشیدن چای هنوز سنم کم بود. پدر و مادر تو هم چای نوشیدند، ولی ساعت شش نوشیدنی‌شان روی میز عسلی بود. در تمام مدتی که شما با ما زندگی می‌کردید نوشیدنی پدر و مادرت ساعت شش روی میز عسلی بود. تو در حالی که فقط یک پلیور به تن داشتی بیرون رفته بودی. دوربین گران قیمت پدرت هم از گردنت آویزان بود. تأثیر سرما از قیافه‌ات پیدا بود؛ چشمانت برق می‌زد؛ گوشهایت سرخ شده بود و پوستت از داخل گر گرفته بود.
گفتی: «توی جنگل پشت خانه شما یک نهر هست.»
مادرم وقتی این را شنید، نگران و عصبی شد و به تو هشدار داد که دیگر به آنجا نروی، همانطور که بار ‌ها به من هشدار داده بود، همانطور که من، همان شبی که آمده بودی به تو هشدار داده بودم. ولی پدر و مادر تو مثل مادر من در این زمینه نگرانی از خود نشان ندادند و در عوض پرسیدند از چه چیز‌‌هایی عکس گرفته‌ای.
تو هم جواب دادی: «از هیچ چیز.» و من هم پیش خودم گفتم که شاید چیز جالب توجهی برای عکس گرفتن پیدا نکرده‌ای. محیط حومه شهر برای تو و پدر و مادرت تازگی داشت. هر خاطره‌ای که تو از آمریکا داشتی مربوط به شهر کمبریج بود، مکانی که من خاطرات خیلی محو و مبهمی از آن داشتم.
چایت را برداشتی و به درون اتاق من رفتی، طوری که انگار اتاق خودت است، و فقط موقع شام بیرون آمدی. تند تند غذایت را خوردی و حین خوردن یک کلمه هم حرف نزدی، و بعد از خوردن شامت به طبقه بالا برگشتی. پدر و مادرت بودند که برای جلب رضایت من تلاش می‌کردند و از من سؤال می‌پرسیدند و از طرز رفتار من و طرز پیانو زدنم و کمک کردن به مادرم تعریف می‌کردند. مثلاً وقتی مادرت من را می‌دید که بعد از شام می‌روم و برای ناهار فردایم در مدرسه ساندویچ همبرگر یا بوقلمون برای خودم درست می‌کنم، می‌گفت: «کائوشیک، ببین هما چطوری ناهار خودش را درست می‌کند.» من هنوز خیلی بچه بودم، در حالی که تو که سه سال بیشتر از من بزرگ‌تر نبودی، خیلی وقت بود که از زیر سلطه پدر و مادرت فرار کرده بودی. با آن‌ها بحث نمی‌کردی، ولی با آن‌ها زیاد هم حرف نمی‌زدی. تو وقتی بیرون بودی من شنیدم که پدر و مادرت به مادر من گفتند، تو ناراحتی که به آمریکا برگشته‌ای. پدرت گفت: «وقتی فهمید می‌خواهیم از هندوستان برویم خیلی عصبانی شد و حالا هم عصبانی است که دوباره به اینجا برگشته‌ایم. حتی در بمبئی هم که بودیم، سعی کردیم او را به شکل نوجوان‌های امروزی آمریکایی بار بیاوریم.»
من چون نمی‌توانستم از میز تحریر توی اتاقم استفاده کنم تکالیف درسی‌ام را پشت میز غذا خوری انجام می‌دادم. داشتم گزارش رم باستان را می‌نوشتم؛ موضوع این گزارش برایم جالب بود تا اینکه شما رسیدید. وقتی فهمیدم که شما به رم رفته بودید این موضوع دیگر برایم موضوع احمقانه‌ای بود. دوست داشتم در خلوت خودم روی این گزارش کار کنم ولی پدرت مفصل در مورد معماری ورزشگاه "کولوسیوم" رم با من صحبت می‌کرد. توضیحاتی که او از دید مهندسی معماری می‌داد، فرا تر از فهم من و بی ربط به کار من بود، ولی من برای اینکه ادب را رعایت کرده باشم به توضیحاتش گوش دادم. من نگران بودم که مبادا پیگیر این بشود که آیا چیز‌هایی را که به من گفته، در گزارشم آورده‌ام یا نه، ولی او این کار را نکرد. توی ساکهایش را گشت و دو تا کارت پستال را که در رم خریده بود نشانم داد و هر چند ربطی به گزارش من نداشت، ولی یک سکه دو لیره‌ای به من داد.
وقتی خستگی سفر با هواپیما کاملاً از بدنتان خارج شد ما با هم سوار استیشن پدرم شدیم و به بازار رفتیم. مادر تو می‌خواست لباس بخرد. در مرکز خرید، پدر‌های ما دو تا رفتند در محوطه گود نشسته‌ای که نیمکت و گل‌های توی گلدان داشت، منتظر ما نشستند. به تو هم پول دادند تا بروی برای خودت بگردی و من هم همراه مادر خودم و مادر تو به قسمت لباس‌های زنانه رفتم. مادر تو در حالی که کارت اعتباری‌ای که پدرت به او داده بود همراه خود داشت ما را به فروشگاه "جوردن مارش" برد. ما خودمان معمولاً به فروشگاه "سیرز" می‌رفتیم. مادر تو در فروشگاه دستکش‌های چرمی مشکی و یک جفت بوت خرید که تا زانو زیپ می‌خورد؛ مادرت موقع برداشتن چیزی هرگز به قیمت آن توجه نمی‌کرد.
بعد از گذشت یک هفته، پدر تو کار جدیدش را در یک شرکت مهندسی که در فاصله چهل پنجاه کیلومتری خانه ما بود شروع کرد. آن اوایل پدرم زود از خواب بیدار می‌شد و قبل از اینکه برای تدریس اقتصاد به دانشگاه "نورث ایسترن" برود، پدر تو را به شرکتش می‌رساند. بعد پدر تو یک "آئودی" خرید که از آن دنده‌‌های کوچک داشت. تو به همراه مادران ما در خانه می‌ماندی. پدر و مادر تو می‌خواستند آنقدر صبر کنند تا خانه بخرند، بعد ببینند تو را به کدام مدرسه بفرستند. من از دیدن این وضعیت هم گیج شده بودم و هم احساس حسادت می‌کردم؛ نصف سال بدون مدرسه! چیزی که بیشتر مرا می‌آزرد این بود که کسی از تو انتظار نداشت در خانه کمک کسی باشی، بشقاب یا لیوانت را بعد از غذا به سینک آشپزخانه ببری، و یا تختم را مرتب کنی؛ من هر چند وقت یک بار از لای در، اتاقم را می‌دیدم که چه وضع آشفته‌ای دارد، پتو افتاده بود روی کف اتاق و لباس هایت هم روی میز تحریرم کپه شده بود. تو میوه خیلی می‌خوردی، یک خوشه انگور را تمام می‌کردی، سیب‌ها را تا ته می‌خوردی، این کارت البته برایم جالب بود. من آن موقع‌ها میوه تازه نمی‌خوردم؛ گوشت و مزه میوه باعث می‌شد عق بزنم. تو از مزه میوه‌‌ها و یا بی‌مزه بودنشان شکایت می‌کردی ولی با این حال هر میوه‌ای را که پدر و مادرم از بازار "استار" می‌خریدند. تا ته می‌خوردی. بعد از ظهر‌ها وقتی از مدرسه به خانه می‌آمدم همیشه تو را می‌دیدم که روی کاناپه دراز کشیده‌ای و انگشت شصت دو پای برهنه‌ات روی لبه میز عسلی بود. مشغول خواندن کتاب‌هایی از "ایساک آسیموف" بودی که از کتابخانه پدرم در زیر زمین برداشته بودی. من از نمایش تلوزیونی "دکتر هو" که تو به آن علاقه داشتی متنفر بودم.
نمی‌دانستم چه نظری باید در مورد تو داشته باشم. چون تو در هندوستان زندگی کرده بودی. من تو را بیشتر از جنس پدر و مادر خودم می‌دانستم تا جنس خودم. از این گذشته، تو شباهتی به پسر عمو ‌های من که در کلکته زندگی می‌کردند هم. نداشتی؛ من اولین باری که آن‌ها را دیدم آدم‌های ساده و حرف شنویی به نظر می‌رسیدند؛ در مورد زندگی من در آمریکا سؤال می‌پرسیدند و من هم وقتی برایشان توضیح می‌دادم از شنیدن جواب‌های من مات و مبهوت می‌شدند؛ طوری که انگار آمریکا کره ماه است. ولی تو اصلاً در مورد زندگی من در آمریکا کنجکاو نبودی. یک روز یکی از دوستانم در مدرسه من را دعوت کرد تا بعد از ظهر یکشنبه، قسمت "امپراتوری دوباره حمله می‌کند" از مجموعه جنگ ستارگان را با هم تماشا کنیم. مادرم گفت به من اجازه می‌دهد بروم، فقط به شرطی که تو را هم دعوت کرده باشند. من اعتراض کردم، به مادرم گفتم که دوست من تو را نمی‌شناسد. من دوست نداشتم برای دوستم توضیح بدهم که تو کی هستی و چرا در خانه ما زندگی می‌کنی.
مادرم گفت: «ولی تو که او را می‌شناسی.»
من هم شاکی شدم که: «ولی او حتی از من خوشش هم نمی‌آید.»
مادر من در حالی که چشم خود را به روی واقعیتی که من گفتم بسته بود، گفت: «معلوم است که از تو خوشش می‌آید. او فقط دارد خودش را با شرایط جدید وفق می‌دهد. تو هیچ وقت چنین تجربه‌ای نداشته‌ای.»
این صحبت همانجا تمام شد. وقتی هم با هم به خانه دوستم رفتیم، تو هیچ علاقه‌ای به فیلم نشان ندادی چون تا حالا اصلاً فیلم "جنگ ستارگان" را ندیده بودی.
یک روز تو را دیدم پشت پیانو‌ام نشسته‌ای و همین‌طور الکی شاسی‌های پیانو را با انگشت اشاره‌ات فشار می‌دهی. وقتی من را دیدی از جایت بلند شدی و به طرف کاناپه رفتی.
پرسیدم: «از اینجا بدت می‌آید؟»
گفتی: «من زندگی در هندوستان را دوست داشتم.» ولی من نظرم را در مورد هندوستان نگفتم؛ نگفتم که سفر به هندوستان برای من کسل کننده است؛ که از مارمولک‌هایی که غروب‌ها از دیوار ‌ها آویزان می‌شدند و یا از پشت لامپ‌های مهتابی بیرون می‌آمدند و تو می‌رفتند، خوشم نمی‌آید؛ که از سوسک‌های غول پیکری که موقع حمام کردن بعضی وقت‌ها تماشایم می‌کردند، خوشم نمی‌آید. من از چیز‌‌هایی که فک و فامیل به راحتی و آزادانه در حضور خود من، در مورد من می‌گفتند، خوشم نمی‌آمد؛ مثلاً می‌گفتند من دست‌های زیبای مادرم را به ارث نبرده‌ام و یا اینکه پوست دستم از بچگی سیاه شده.
تو هم که انگار فکرم را خوانده باشی گفتی: «بمبئی اصلاً شبیه کلکته نیست.»
«به تاج محل نزدیک است؟»
«نه.» و بعد با دقت به من نگاه کردی، طوری که انگار برای اولین بار متوجه وجود و حضور من شده‌ای. «یعنی تا حالا به نقشه نگاه نکرده‌ای؟»
به مرکز خرید که رفته بودیم تو یک صفحه گرامافون خریده بودی، یکی از کار ‌های گروه "رولینگ استون". روکش این صفحه به رنگ سفید بود و رویش انگار چیزی مثل کیک قرار داشت. تو به چند تا صفحه‌ای که من داشتم ـ کار ‌هایی از "آبا" و "شائون کاسیدی" و یک مجموعه آهنگ‌های دیسکو که با پول توجیبی‌ام از طریق یک آگهی بازرگانی تلوزیونی سفارش داده بودم ـ هیچ علاقه‌ای نداشتی. از طرفی دوست نداشتی صفحه‌‌های آلبومت را با گرامافون پلاستیکی توی اتاقم گوش کنی. کمدی را که پدرم گرامافون و استریوش را نگهداری می‌کرد باز کردی. پدرم حساسیت خاصی به استریو‌ش داشت و من و حتی مادرم به آن دست نمی‌زدیم. آن استریو تن‌ها ولخرجی عمرش بود. او همه قسمت‌های این استریو را با یک پارچه مخصوص پاک می‌کرد. صبح یکشنبه هر هفته استریو را پاک می‌کرد و بعد به موسیقی خوانندگان هندی گوش می‌داد.
گفتم: «تو اجازه نداری به آن دست بزنی.»
تو برگشتی. تا من بیایم حرفم را بزنم، سرپوش گرامافون را برداشته بودی و گردونه آن در حال چرخیدن بود. سوزن گرامافون را بلند کردی و آن را با انگشتت نگه داشتی. در حالی که دیگر آزردگی‌ات را از من پنهان نمی‌کردی، گفتی: «می‌دانم گرامافون را چطوری کار بیندازم.» و بعد هم سوزن را ول کردی.
احتمالاً از اینکه در اتاقی زندگی می‌کردی که تویش پر از وسایل یک دختر بود، حسابی کلافه شده بودی. حتماً این مسئله دیوانه ات می‌کرد، مخصوصاً که تمام روز را با دو زن سر می‌کردی که فقط آشپزی می‌کردند و به تماشای سریال‌های تلوزیونی می‌نشستند. البته الان فقط مادرم آشپزی می‌کرد. هرچند مادرت در آشپزی به مادر من کمک می‌کرد و گاه گاهی پیازی، سیب زمینی‌ای، چیزی پوست می‌کند و یا حلقه حلقه می‌کرد، ولی دیگر مثل آن روز‌هایی که در کمبریج زندگی می‌کردند به آشپزی علاقه نداشت. می‌گفت: "زرین" که آشپز پارسی محشری بوده و در بمبئی که بودید برای تان آشپزی می‌کرده، او را لوس و تنبل کرده است. او هر از گاهی به ما قول می‌داد که برایمان "ترایفل" انگلیسی درست کند؛ همان خوراکی شیرینی که همیشه اصرار داشته خودش آن را درست کند، ولی این قضیه هرگز جنبه عملی پیدا نکرد. او همچنان از مادرم ساری قرض می‌کرد و به مرکز خرید می‌رفت تا برای خودش پلیور و شلوار بخرد. چمدان گم شده‌اش هم هیچ‌وقت پیدا نشد، و او آرام آرام با این واقعیت کنار آمد. می‌گفت به این ترتیب می‌تواند این قضیه را بهانه کند تا چیز‌های تازه بخرد، ولی پدر تو از طرف او تلاش خودش را برای پیدا شدن چمدان می‌کرد؛ تا چند مدت به هواپیمایی زنگ می‌زد و با عصبانیت با مسئولان آن صحبت می‌کرد، تا اینکه سرانجام بی‌خیال همه چیز شد.
تو تا آنجا که ممکن بود خیلی کم در خانه می‌ماندی و از خانه بیرون می‌رفتی و در جنگل و خیابان، در هوای سرد به تن‌هایی قدم می‌زدی. یک بار که با اتوبوس مدرسه خانه می‌آمدم تو را دیدم: و وقتی دیدم چقدر از خانه دور شده‌ای شوکه شدم. مادر من به تو گفت: "کائوشیک، تو اگر بخواهی همیشه در این هوای سرد بیرون بروی آخرش مریض می‌شوی." مادرم به زبان بنگالی با تو صحبت می‌کرد، علی‌رغم اینکه تو مدام به زبان انگلیسی جوابش را می‌دادی. ولی برعکس، مادرت بود که سرما خورد و به همین بهانه هم تا چندین روز از تختخواب بیرون نیامد. او از خوردن غذا ‌هایی که مادرم برای بقیه ما درست می‌کرد، خودداری می‌کرد و در عوض فقط می‌خواست که برایش کنسرو سوپ جوجه گرم کنیم. تو هم آن وقت به مرکز خرید کوچکی که در یکی دو کیلومتری خانه ما بود می‌رفتی و هم کنسرو مورد نظر مادرت را می‌خریدی و هم مجله‌‌های "ووگ" و "هارپرز بازار" را. مادرم یک روز بعد از ظهر به من گفت: «برو از پارول ماشی بپرس چای می‌خواهد یا نه»، من هم به طبقه بالا و اتاق خواب مهمان رفتم. ولی گفتم اول دستشویی بروم، بعد بروم پیش مادرت. وارد دستشویی که شدم مادرت را دیدم، خودش را لای یک ردا پیچیده بود و با قیافه‌ای عبوس روی لبه وان نشسته بود و پا هایش را روی هم انداخته بود و سیگار می‌کشید.
او وقتی من را دید چنان شوکه شد که نزدیک بود از پشت توی وان بیفتد؛ با صدای بلند گفت: «هما، تویی!» او چنان شوکه شده بود که سیگار را عوض اینکه در جاسیگاری فلزی‌ای که کف دستش گرفته بود و احتمالاً از بمبئی با خودش آورده بود خاموش کند، آن را بر روی چینی توالت فرنگی فشار داد و له کرد.
گفتم: «ببخشید، معذرت می‌خواهم»، و برگشتم تا از آنجا بروم.
او گفت: «نه، نه، خواهش می‌کنم، من همین الان می‌خواستم بروم.» من او را نگاه کردم که سیفون را کشید تا ته سیگار را آب ببرد، دهانش را در سینک دستشویی آب کشید، و به لبانش دوباره رژ زد و با یک دستمال کاغذی لب خود را خشک کرد و بعد هم آن را توی آشغالدانی انداخت. مادر من جدای از گذاشتن خال هندی در وسط پیشانی‌اش هیچ نوع آرایشی نداشت، و من آرایش کردن مادرت را با دقت نگاه می‌کردم، برایم جالب بود که او هر وقت ناخوش بود و مجبورمی شد بیشتر روز را در بستر بگذراند، به آرایش پناه می‌برد و با دقت و ظرافت بسیار این کار را انجام می‌داد. بدون اینکه بخواهد نگاه خود را از آینه بدزد با دقت خود را در آینه نگاه کرد. انگار مالیدن رژ باعث شده بود آرامشی را که به علت حضور ناگهانی من در آنجا از دست داده بود دوباره به دست آورد. او مرا از توی آینه دید که داشتم نگاهش می‌کردم و لبخند زد. بعد هم پنجره را باز کرد و ادکلنی را از کیف خود بیرون آورد و آن را به هوا زد و به من گفت: «این یک راز کوچک است بین من و تو، هما، خب؟» و این را با لحنی گفت که بیشتر مثل یک دستور بود تا خواهش. بعد هم از آنجا رفت و در را پشت سر خود بست.
بعضی وقت‌ها عصر‌ها ما با شما می‌رفتیم دنبال خانه می‌گشتیم. با ماشین استیشن پدرم می‌رفتیم؛ ماشین قشنگی که پدرت خریده بود، همه ما راحت در آن جا نمی‌شدیم. پدرم با دودلی به محله‌‌های نا آشنا می‌رفت، جا‌هایی که حیاط خانه‌‌ها از مال ما بزرگ‌تر بود و خانه‌‌ها در فاصله دور تری نسبت به هم قرار داشتند. پدر و مادر تو ابتدا در "لکسینگتون" و "کانکورد" که بهترین مدرسه‌‌ها را داشتند، دنبال خانه گشتند. بعضی از خانه‌‌هایی که می‌دیدیم خالی بودند و در بعضی دیگر، کسانی زندگی می‌کردند. شب‌ها وقتی سعی می‌کردم بخوابم صدای پدر و مادرم را می‌شنیدم که می‌گفتند ما از پس خرید هیچ کدام از خانه‌‌هایی که می‌دیدیم بر نمی‌آییم. وقتی پدر و مادرت می‌رفتند از مسئول بنگاه در مورد قیمت آن خانه‌‌ها می‌پرسیدند، پدر و مادر من می‌رفتند گوشه‌ای می‌ایستادند. ولی مسئله پول نبود. خود آن خانه‌‌ها مشکل اصلی بودند، نورگیر نبودن خانه، کوتاه بودن سقف، پرتی اتاقها؛ این‌ها ایراد‌هایی بودند که پدر و مادر تو وقتی داشتیم به خانه‌مان بر می‌گشتیم از آن خانه‌‌ها می‌گرفتند. پدر و مادر تو، بر عکس پدر و مادر من، در مورد نقشه خانه صاحب نظر بودند و خانه‌‌های مدرن را ترجیح می‌دادند؛ به همین دلیل، وقتی از کنار خانه‌ای سفید که مثل جعبه بود و درختان بسیاری آن را احاطه کرده بودند، گذشتیم به هیجان آمدند. آن‌ها دنبال خانه‌ای بودند که استخر داشته باشد و یا فضای کافی را برای ساختن استخر داشته باشد. مادرت می‌گفت که دلش برای روز‌هایی که در باشگاه خود در بمبئی به استخر می‌رفته و شنا می‌کرده، تنگ شده است. یک روز بعد از ظهر که مادرت داشت قسمت آگهی‌های روزنامه "گلوب" را می‌خواند گفت: «منظره دریا؛ ما باید دنبال خانه‌‌هایی بگردیم که منظره دریا داشته باشند»، و این باعث شد انتخاب‌های ما محدودتر از قبل شود. بنابراین با ماشین از شهر خارج شدیم و به "اسوامپ اسکات" و "داکس بری" رفتیم تا خانه‌‌هایی را پیدا کنیم که به اقیانوس مشرف باشند و یا خانه‌‌هایی که در بیشه‌زار‌ها باشند و منظره دریاچه‌‌های خصوصی روبرویشان باشد. البته پدر و مادر تو خانه‌ای در "بورلی" را پسند کردند، ولی وقتی برای مرتبه دوم آن خانه را دیدند منصرف شدند، چون مادرت گفته بود که نقشه ساختمان با خست کشیده شده!
پدر و مادر من از این رفتار ‌های غیر معقول و اغراق آمیز پدر و مادر تو احساس حقارت می‌کردند و از داشتن خانه کوچک و معمولی‌ای که ما در آن زندگی می‌کردیم احساس خجالت می‌کردند. آن‌ها می‌گفتند: «شما اینجا چقدر باید احساس ناراحتی بکنید»، ولی پدر و مادر تو هیچ وقت شکایت نمی‌کردند؛ برعکس پدر و مادر من که هر شب قبل از خواب از شرایط موجود گله مند بودند. مادرم می‌گفت: «فکرش را نمی‌کردم اینقدر طول بکشد»، و یادآور می‌شد که تقریباً یک ماه از آمدن شما گذشته است. وقتی شما پیش ما بودید دیگر برای کس دیگری جا نبود. مادرم گفت: «خانواده داشگوپتاش می‌خواستند هفته بعد بیایند به ما سر بزنند، ولی من مجبور شدم به آن‌ها بگویم نمی‌شود.» من باز هم بار‌ها و بار‌ها شنیدم که پدر و مادر تو چقدر تغییر کرده‌اند و اینکه ما چقدر ناآگاهانه در خانه‌مان را به روی غریبه‌‌ها باز می‌کنیم. مادرم از بابت رفتار‌های مادر تو گله‌مند بود؛ مثلاً می‌گفت مادر تو بعد از شام در شستن ظرف‌ها کمک نمی‌کند، هر وقت دلش می‌خواهد می‌رود به تخت و تا لنگ ظهر می‌خوابد و فقط وقت ناهار بیدار می‌شود. مادر من می‌گفت پدر تو آدم اسراف کاری است و خیلی نگران مادرت است و همیشه می‌پرسد، آیا یک نوشیدنی دیگر می‌خواهد و اگر سردش باشد برایش ژاکت می‌آورد.
مادرم گفت: «تن‌ها دلیل اینکه آن‌ها هنوز در خانه ما هستند زنش است. او به کمتر از کاخ رضایت نمی‌دهد.»
پدر من هم در مقابل، کدخدا منشانه گفت: «خب کار راحتی نیست که آدم شغل تازه‌ای را شروع کند و شیوه زندگی‌اش را به کلی تغییر بدهد. من حدس می‌زنم که زنش دوست نداشته هندوستان را ترک کند و حالا او می‌خواهد به نحوی جبران کند.»
«من اگر اینطوری رفتار می‌کردم تو هیچ وقت تحمل نمی‌کردی.»
پدرم گفت: «ولش کن» و بعد رویش را از مادرم بر گرفت و ملحفه را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و گفت: «تا ابد که نمی‌خواهند اینجا بمانند. آن‌ها به زودی می‌روند و زندگی ما دوباره روال عادی‌اش را پیدا می‌کند.»
یک جایی در آن خانه تنگ و کوچک خطی بین خانواده ما دو تا کشیده شد. در یک طرف این خط ما به شیوه سابقمان زندگی می‌کردیم؛ پدر و مادرم من را پنجشنبه هر هفته به بازار "استار" می‌بردند و بعد از آن هم ساندویچ "مک دونالد" برایم می‌خریدند. یکشنبه هر هفته خودم را برای امتحان املا آماده می‌کردم و پدرم وقتی برنامه تلوزیونی "60 دقیقه" تمام می‌شد، از من امتحان می‌گرفت. پدر و مادر تو هم خود شان را کم کم از ما جدا کردند و مستقل عمل می‌کردند. بعضی وقت‌ها پدر تو زود از سر کار به خانه می‌آمد و مادرت را یا برای دیدن خانه و یا خرید بیرون می‌برد. مادرت کم کم شروع کرد به خریدن وسایلی که برای زندگی یک خانوار مورد نیاز است: پتو و ملحفه و ظرف و لیوان و وسایل کوچک. آن‌ها همیشه با یک عالمه کیسه پر از خرید بر می‌گشتند و آن‌ها را در زیرزمین خانه‌مان می‌گذاشتند؛ مادر تو بعضی وقت‌ها چیز‌هایی را که خریده بود به مادر من نشان می‌داد و بعضی وقت‌ها هم زحمت این کار را به خودش نمی‌داد. جمعه‌‌ها پدر و مادر تو ما را اغلب برای شام بیرون می‌بردند، به رستوران‌های متوسط ولی بیش از حد گران توی شهر. آن‌ها از تغییر و تنوع خوششان می‌آمد و به طور مرموزی حتی از غذا‌هایی مثل استیک و نخود پخته هم خوششان آمده بود. هدف از خوردن غذا در رستوران این بود که مادرم از آشپزی راحت بشود و استراحتی بکند، ولی او از غذا خوردن در رستوران هم گله مند بود.
تن‌ها کسی که از حضور شما در خانه ما ناراحت نبود، من بودم. من پدر و مادرت و خودت را دوست داشتم. مخصوصاً مادرت را بیشتر دوست داشتم چون هر چقدر تو به من کم محلی می‌کردی، مادرت با توجهی که به من نشان می‌داد رفتار تو را تقریباً جبران می‌کرد. یک روز پدرت عکس‌هایی را که در رم گرفته بودید چاپ کرد. من از تماشای آن عکس‌های چاپ شده خوشم می‌آمد و آن‌ها را با دقت از لبه شان می‌گرفتم و نگاه می‌کردم. تقریباً همه عکس‌ها از تو و مادرت بود که یا در میدان‌ها ایستاده بودید و یا روی لبه فواره‌‌ها نشسته بودید. دو تا عکس هم از ستون "تراجان" بود که تقریباً مثل هم بودند. پدرت یکی از آن‌ها را به من داد و گفت: «یکی از این‌ها را برای گزارشت بردار. معلمت حتماً خوشش می‌آید.»
«ولی من که آنجا نرفته‌ام.»
«مهم نیست. بگو عمویت رفته بوده رم، یک عکس هم از آنجا برایت گرفته.»
تو هم در این عکس بودی؛ در گوشه‌ای ایستاده بودی و پایین را نگاه می‌کردی چون کلاه آفتابگیر سرت بود، قیافه‌ات پیدا نبود. تو البته می‌توانستی هر کسی باشی، یکی از آن همه توریستی که توی کادر بودند، ولی من از بودن تو در آن عکس معذب بودم. من آن عکس را از پدرت گرفتم و گوشه‌ای از عکس را که تو در آن بودی بریدم و عکس ستون تراجان را به گزارشم چسباندم. عکس تو را هم لای صفحات سفید دفتر خاطراتم گذاشتم و تا سال‌های سال نگه داشتم.
تو آرزویت این بود که برف ببارد، ولی از وقتی که به اینجا آمده بودید آرزویت به واقعیت تبدیل نشده بود. البته برف‌های آبکی هر از گاه می‌بارید، ولی چیزی روی زمین جمع نمی‌شد. بعد یک روز برف شروع به باریدن کرد که البته اولش قابل دیدن نبود. ولی تا غروب شدتش بیشتر شد و وقتی داشتم با اتوبوس از مدرسه به خانه بر می‌گشتم، برف حدود یک اینچ خیابان‌ها را پوشانده بود. طوفان خطرناکی نبود، ولی آنقدر جالب توجه بود که بتواند ملال و یکنواختی زمستان را از بین ببرد. مادرم غروب آن روز خیلی سر حال بود به همین دلیل تصمیم گرفت یک قابلمه بزرگ خوراک هندی "کیچوری" درست کند. او معمولاً در روز‌‌های بارانی این غذا را درست می‌کرد. مادر تو هم برای اینکه تنوعی به زندگی خود بدهد اصرار کرد که به مادرم در پخت این غذا کمک کند؛ بنابراین، به آشپزخانه رفت و تکه‌‌های سیب زمینی و گل کلم را در روغن عمیق سرخ کرد و چند کره را هم به جای روغن حیوانی در ماهی تابه آب کرد. مادرت سرانجام تصمیم گرفت ترایفل را که مدت‌ها بود قولش را داده بود، درست کند. وقتی مادرم به او گفت که ما در خانه تخم مرغ به اندازه کافی نداریم پدرت بیرون رفت تا تخم مرغ و بقیه مواد مورد نیاز را تهیه کند. مادرت در حالی که شیر داغ و تخم مرغ را روی حرارت اجاق هم می‌زد، می‌گفت: «این ترایفل تا نصف شب هم آماده نمی‌شود»، و بعد وقتی از هم زدن خسته می‌شد از من می‌خواست که این کار را انجام بدهم. «حداقل چهار ساعت باید بگذرد تا جا بیفتد.»
تو در حالی که تکه‌ای از کیکی را که مادرت بریده بود در دهانت می‌گذاشتی، گفتی: «پس صبحانه می‌توانیم آن را بخوریم.» تو خیلی کم پیش می‌آمد که به آشپزخانه بروی، ولی آن روز غروب مدام در آشپزخانه بودی، چون وقتی فهمیدی که مادرت می‌خواهد ترایفل درست کند هیجان زده شده بودی. و من فهمیدم که تو ترایفل را که من هرگز نخورده بودم، خیلی دوست داری.
بعد از شام همه ما در اتاق نشیمن دور هم جمع شدیم و اخبار را از تلوزیون نگاه کردیم. برف همچنان می‌بارید و من خیلی هیجان زده بودم، چون می‌دانستم با این بارش برف، مدرسه فردا تعطیل اعلام می‌شود و کلاس‌های پدرم هم فردا لغو می‌شوند. مادرت به پدرت گفت: «تو هم فردا را مرخصی بگیر»، و وقتی پدرت با پیشن‌ها مادرت موافقت کرد، همه تعجب کردند.
پدرت گفت: «من را یاد زمستان آن سالی می‌اندازد که از کمبریج رفتیم.» بعد رو کرد به پدر و مادر من و گفت: «شما برای ما مهمانی گرفتید؛ یادتان هست؟»
مادر من گفت: «هفت سال پیش بود. زندگی آن موقع با الان خیلی فرق می‌کرد.» بعد هم گفتند که من و تو چقدر کوچک بودیم و خودشان هم چقدر جوان تر بودند.
مادر تو هم در حالی که یاد گذشته می‌کرد گفت: «چه شب زیبا و دوست داشتنی‌ای بود». او با لحنی حرف می‌زد که غمی در آن پیدا بود، غمی که دیگران هم ظاهراً در آن شریک بودند. «آن موقع‌ها همه چیز فرق می‌کرد.»
صبح روز بعد قندیل‌ها از پنجره‌‌های خانه‌مان آویزان بودند و سی سانت برف زمین را پوشانده بود. ترایفلی که مادر تو درست کرده بود و ما شب قبلش از فرط خستگی نتوانستیم منتظر آماده شدن آن باشیم، حالا در کنار نان سوخاری و چای روی میز صبحانه بود. ترایفل چیزی که من انتظارش را داشتم، نبود؛ آن مایه داغی که من در هم زدنش کمک کرده بودم حالا سرد و لغزنده شده بود، ولی تو ترایفل را پیاله پشت پیاله می‌بلعیدی و مادرت هم از ترس اینکه دل درد بگیری، آن را از جلو تو برداشت. بعد از صبحانه، پدر من و پدر تو به نوبت با بیل برف ‌ها را از راه ورودی اتوموبیل پارو کردند. وقتی وزش باد قطع شد، پدر و مادرم به من اجازه دادند بیرون بروم. من معمولاً به تن‌هایی آدم برفی درست می‌کردم؛ آدم برفی‌هایی که درست می‌کردم لاغر و کج می‌شدند و وقتی می‌خواستم برای دماغشان هویج بگذارم پدر و مادرم گله می‌کردند که دارم میوه را حیف و میل می‌کنم. ولی این بار در درست کردن آدم برفی تن‌ها نبودم، چون تو هم با من بودی. بدون اینکه دستکش دستت کنی برف‌ها را بر می‌داشتی و با دقت به آن نگاه می‌کردی. از وقتی که آمده بودی، این اولین بار بود که تو را خوشحال می‌دیدم. تو یک گلوله برفی درست کردی و آن را به طرف من پرتاب کردی، ولی من جاخالی دادم و یک گلوله برفی هم من پرتاب کردم و به پایت زدم؛ چون حواسم بود که گلوله برفی به دوربینی که از گردنت آویزان بود نخورد.
تو دستانت را بالا آوردی و گفتی: «من تسلیمم»، و بعد در حالی که به چمن حیاط خانه مان که برف یکدست آن را پوشانده بود نگاه می‌کردی، گفتی: «خیلی قشنگ است.» و من خوشحال شدم؛ هرچند وضع هوا هیچ ربطی به من نداشت. تو به طرف جنگل پشت خانه ما قدم برداشتی ولی من مکث کردم. گفتی یک چیزی آنجا هست که می‌خواهی نشانم بدهی. با توجه به اینکه شاخه‌‌های برهنه درختان جنگل که در آن روز روشن در زیر آسمان آبی پوشیده از برف بودندو دیگر چیز چندانی برای پنهان کردن نداشتند، آن جنگل امن و بی خطر به نظر می‌رسید. به همین دلیل دیگر به آن پسری که در جنگل گم شده بود و هرگز پیدایش نشد، فکر نمی‌کردم. تو هر چند وقت یک بار، دوربینت را به طرف چیزی متمرکز می‌کردی و اصلاً از من عکس نگرفتی. ما مسیر خیلی درازی را قدم زنان رفتیم تا اینکه دیگر صدای کشیده شدن بیل بر روی برف‌ها را نمی‌شنیدم و خانه مان را دیگر نمی‌دیدم. تو روی زانویت خم شدی و برف‌ها را کنار زدی. من اولش نفهمیدم چه کار داری می‌کنی. زیر برف‌هایی که کنار می‌زدی یک جور صخره بود. ولی بعد دیدم که آن سنگ در واقع سنگ قبر بوده. تو همچنان برف ‌ها را کنار زدی و سنگ قبر ‌های دیگری را که همردیف هم بودند نمایان کردی. من هم به تو کمک کردم، اولش با دست و بعد با آرنج. آن سنگ قبر ‌ها به خانواده‌ای به نام "سایموند" تعلق داشت؛ خانواده‌ای شش نفره. تو گفتی: «همه آن‌ها کنار هم هستند؛ مادر و پدر و چهار بچه‌شان.»
«من اصلاً نمی‌دانستم چنین چیزی اینجا هست.»
«فکر نکنم کسی بداند. من اولین بار وقتی این سنگ قبر‌ها را پیدا کردم زیر برگ‌های درختان پنهان شده بودند. آخرین آن‌ها یعنی "اما" در سال 1923 مرد.»
من سرم را تکان دادم. از تشابه اسمی آن دختر با اسم خودم نگران شده بودم و از خودم می‌پرسیدم، آیا تو هم متوجه این تشابه شده‌ای یا نه.
«این سنگ قبر ‌ها باعث می‌شوند آرزو کنم کاش ما هندو نبودیم، چون این‌طوری مادرم وقتی می‌مرد، می‌شد هر جایی دفنش کرد. ولی او ما را مجبور کرد قول بدهیم که بعد از مرگ او، خاکسترش را در آب‌های اقیانوس اطلس پخش کنیم.»
من وقتی دیدم از مرگ مادرت صحبت می‌کنی، گیج و متعجب به تو نگاه کردم و تو هم در مقابل توضیح دادی که مادرت دچار سرطان سینه است و این بیماری دارد در تمام بدنش پخش می‌شود و دلیل اینکه هندوستان را ترک کردید بیماری مادرت بود. هدف پدر و مادر تو از آمدن به هندوستان بیشتر دستیابی به تن‌هایی و آرامش بود، تا درمان بیماری مادرت؛ چون در هندوستان که بودید همه می‌دانستند که مادرت دارد می‌میرد و اگر در آنجا می‌ماندید ناگزیر دوستان و خویشاوندان به آپارتمان زیبای ساحلی شما می‌آمدند و در کنار مادرت جمع می‌شدند و سعی می‌کردند او را در مقابل چیزی محافظت کنند که نمی‌توانست از آن فرار کند. مادرت که نمی‌خواست از این همه توجه احساس خفگی کند و پدر و مادرش شاهد ضعف و تحلیل رفتن بدنش باشند، از پدرت خواست همه شما را به آمریکا برگرداند. «الان چند وقت است که پیش یک دکتر تازه می‌رود. آن‌ها بیشتر مواقع وقتی می‌گویند دارند می‌روند خانه ببیند، می‌روند پیش همین دکتر. قرار است در فصل بهار عملش کنند، ولی این عمل مرگش را فقط کمی به تعویق می‌اندازد. او دوست ندارد اینجا کسی از بیماری‌اش خبر داشته باشد تا وقتی که بمیرد.»
این را که گفتی دچار شوک شدم، مثل این بود زده باشی توی صورتم. شروع کردم به گریستن؛ اولش اشکهایم بی سر و صدا جاری شدند و از روی صورت تقریباً یخ زده‌ام به پایین سر می‌خوردند، ولی بعد هق هق کردم. صورتم جلوی تو زشت شده بود؛ آب دماغم در هوای سرد راه افتاده بود و چشمانم سرخ شده بود. همانطور آنجا ایستاده بودم و دستم را جلو چشمانم گرفتم تا از سرریز شدن اشک‌ها جلوگیری کنم و از اینکه تو شاهد چنین صحنه رقت انگیزی بودی، احساس خجالت می‌کردم. هر چند تو در تمام عمرت هرگز از من عکس نگرفته بودی، ولی الان نگران بودم که نکند دوربینت را بالا ببری و از من در آن وضعیت عکس بگیری. البته تو هیچ کاری نکردی، چیزی نگفتی؛ آنقدری که باید، گفته بودی. همانجایی که ایستاده بودی ماندی و از سر جایت تکان نخوردی. سنگ قبر "اما سایموندز" را نگاه می‌کردی، تا اینکه سرانجام وقتی من آرام شدم به طرف خانه ما قدم برداشتی. تو از راهی که کشف کرده بودی داشتی می‌رفتی و من هم دنبالت می‌آمدم. بعد از هم جدا شدیم، هیچ کداممان برای دیگری مایه آرامش نبودیم. تو مشغول پارو کردن برف ‌های راه ورودی اتومبیل شدی، من هم رفتم توی خانه تا دوش آب داغ بگیرم، پدر و مادرم وقتی صورت قرمز و پف کرده من را دیدند، فکر کردند که به خاطر سرمای بیرون بوده. شاید تو پیش خودت فکر کردی که من به خاطر تو و یا مادرت گریه کردم ولی این‌طور نبود. من آن روز آنقدر بچه بودم که نمی‌توانستم برای کسی احساس تأثر و یا همدردی کنم. من فقط دچار این وحشت بزرگ شده بودم که زنی در خانه‌مان قرار است بمیرد. یادم آمد آن روز که با هم رفته بودیم به مرکز خرید، من در اتاق پرو کنار مادرت ایستاده بودم و احساس نگرانی به من دست داد چون فکر کردم که در نزدیکی بیماری او ایستاده بودم. خیلی خشمگین بودم که این را به من گفتی و چرا اینکه قبلاً نگفته بودی؛ در آن واحد احساس می‌کردم هم بار مسئولیتی بر دوش من گذاشته شده و هم اینکه به من خیانت شده، و دوباره از تو متنفر شدم.
دو هفته بعد شما رفتید. پدر و مادرت در "نورث شور" خانه خریدند؛ نقشه این خانه را یک معمار معروف اهل ماساچوست کشیده بود. پشت بام خانه کاملاً مسطح بود و دیوارهایش تمام شیشه‌ای بودند. اتاق‌های طبقه بالا، از داخل خانه، بالکن داشتند و سقف اتاق نشیمن خیلی بلند بود.
از نمای آب و اقیانوس هم هیچ خبری نبود، ولی در عوض یک استخر بود تا مادرت در آن شنا کند؛ همان طوری که دوست داشت. شب اول که به آن خانه رفتید مادرم برایتان غذا آورد تا مادرت مجبور نباشد غذا درست کند، ولی مادرت اصلاً متوجه لطف مادر من نشد.
ما از خانه تعریف کردیم. اتاق‌های خالی آن که صدا‌ها را اکو می‌کردند، به زودی پر از بیماری و اندوه می‌شدند. یک اتاق خواب بود که سقفش دریچه نورگیر داشت. مادر تو به ما گفت که در نظر دارد تخت خواب خود را زیر آن دریچه قرار دهد. همه این‌ها برای این بود که او دو سال از زندگی لذت ببرد.
وقتی پدر و مادر من سرانجام از بیماری مادرت باخبر شدند و به بیمارستانی که مادرت در آن داشت می‌مرد رفتند، من در مورد اینکه تو در مورد بیماری مادرت با من صحبت کرده بودی هیچ چیز نگفتم. من از این جهت وفاداری‌ام را حفظ کرده بودم. پدر و مادر ما دو تا، تا آن موقع برای هم آشنایی بیش نبودند؛ چون وقتی شما بعد از هفته‌‌ها نزدیکی اجباری از پیش ما رفتید، هر کدام جداگانه راه زندگی خود را پیش گرفتند.
مادرت به ما قول داده بود که در فصل تابستان در استخر خانه شما شنا کنیم، ولی وقتی بیماری مادرت رو به وخامت گذاشت ـ در واقع حال مادرت خیلی زود تر از پیش بینی دکتر ‌ها بد تر شد، پدر و مادرت که هنوز در مورد بیماری مادرت چیزی نمی‌گفتند و دیگر خیلی کم پیش می‌آمد تفریح کنید ـ پدر و مادر من که احساس می‌کردند پدر و مادر تو خودشان را برای آن‌ها می‌گیرند، گله می‌کردند. آن‌ها قبل از خواب می‌گفتند: «ما را باش! چه کار‌ها که برایشان نکردیم!» ولی من تا آن موقع به اتاق خودم برگشته بودم و در آن طرف دیوار روی تخت خودم که تو در این مدت از آن استفاده می‌کردی، خوابیده بودم و دیگر صدای پدر و مادرم را نمی‌شنیدم.

نویسنده: جومپا لاهیری
مترجم: فرشید عطایی
نیویورکر، 8 می‌2006
منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.