داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بخش یکم
تعقیب و گفتگو
فصل یکم

نشسته بودیم توی کمین‌گاهی که شکارچیان «واندر اوبو1» کنار نمک لیس 2 با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌است. بعد صدا برید و ما خداخدا کردیم چیزی نباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد، و دیگر حرف نداشت، بلند‌تر و بلند‌تر، تا با سروصدای گوش‌‌خراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا از جاده بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سر جاش پا شد.
گفت: «تمام شد.»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
بازگفت: «تمام شد.» و دست‌هاش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کمتر ازش خوشم می‌آمد.
زیر لبی گفتم: «بعداً.» مکولا 3 سرش را تکان داد. کله‌ی تاس و سیاهش را نگاه کردم و او صورتش را کمی چرخاند، جوری که من موهای باریک چینی‌وارش را که کنار لبش بود دیدم.
گفت: «خوب نیست، هاپانا موئوزوری. 4»
بهش گفتم: «یک کمی صبر کن.» باز سرش را پایین برد تا از بالای شاخه‌های خشک پیدا نباشد و ما توی گرد و خاک آن گودال نشستیم، از بس که تاریک بود مگسک جلوی تفنگم را نمی‌توانستم ببینم، اما چیز دیگری نیامد. ردیاب اطواری بی‌صبر و قرار بود. کمی قبل از آن‌که هوا تاریک شود، زیر لبی به مکولا گفت که حالا برای شکار دیر است.
مکولا بهش گفت: «تو خفه شو! موقعی که تو نمی‌توانی ببینی،«بوانا 5» می‌تواند تیراندازی بکند.»
ردیاب دیگر، باسواده، با یک شاخه‌ی نوک تیز اسمش را- عبدالله- روی پوست سیاه ساق پاش نوشت تا سوادش را به رخ بکشد. من بی‌آن‌که بخواهم تحسینش بکنم تماشاش کردم و مکولا هم با بی‌تفاوتی کامل نوشته را نگاه کرد. کمی بعد ردیاب آن‌را خط زد.
دست آخر از روی مگسک آخرین نشانه‌گیری را در برابر نوری که باقی مانده بود، کردم، ولی دیدم فایده‌ای ندارد، حتی از شکاف گنده‌ی مگسک.
مکولا داشت نگاه می‌کرد.
گفتم: «گور پدرش.»
به «سواحلی »6 تصدیق کرد: «بله،» و پرسید: «به چادر رفت؟»
«بله.»
پا شدیم و از توی کمین‌گاه رفتیم میان درخت‌ها، از روی زمین شنی گذشتیم، و کورمال کورمال از لای درخت‌ها و زیر شاخه‌ها برگشتیم توی جاده. ماشین یک میل آن‌ورتر بود. همین‌که بهش رسیدیم، «کامائو»ی 7 راننده چراغ‌ها را روشن کرد.
کامیون کار ما را خراب کرده بود. همان بعدازظهری ماشین را گذاشته بودیم توی جاده و خیلی با احتیاط خودمان را رسانده بودیم نزدیک  نمک لیس. روز قبلش، کمی باران آمده بود، ولی نه آن‌قدر که نمک لیس را زیر آب ببرد. در میان درختان فضای بازی بود با تکه زمینی که در نتیجه‌ی فرسایش، حلقه‌های عمیق پیدا کرده بود، و در کناره‌هایش شیارهایی از چاله درست شده بود؛ این‌جاها را حیوانات به جست‌وجوی نمک در خاک لیس زده بودند و ما رد پای تازه و طویل و قلب شکل چهار کودوی  8  نر را که شب قبلش کنار نمک لیس آمده بودند دیده بودیم، و همین‌طور ردپای تازه مانده‌ی خیلی از کودوهای کوچک‌تر را. یک کرگدن هم بود، و از رد پا و کاه و فضله‌ای که با لگد پخش کرده بود پیدا بود که هر شب آن‌جا می‌آید. کمین‌گاه نزدیک به نمک لیس به فاصله‌ی پرتاب یک سنگ، ساخته شده بود، و ما نشسته بودیم و به پشت تکیه داده بودیم با زانوهای بالا آمده و سرهای پایین، در گودالی تا نیمه پر از خاکستر و غبار. و من از لابه لای برگ‌های خشک و شاخه‌های باریک یک کودوی نر کوچک را دیده بودم که از بیشه بیرون آمده، رفته بود کنار آن فضای باز، جایی نزدیک نمک لیس. خاکستری و زیبا بود و گردنی ستبر داشت و شاخ‌هایش مارپیچ رو به خورشید ایستاده بود. همان موقع سینه‌اش را هدف گرفتم، اما از این‌که مبادا کودوی بزرگ‌تر را که یقیناً در غروب پیدایش می‌شد بترسانم، از شلیک صرف‌نظر کردم. ولی قبل از آن‌که ما صدای کامیون را شنیده باشیم کودوهای نر آن را شنیده‌ بودند و میان درخت‌ها فرار کرده بودند و هر جنبنده‌ی دیگری هم که در بیشه‌های دشت بود، یا از تپه های کوچک پایین می‌آمد و از بین درخت‌ها به طرف نمک می‌رفت، از صدای بانگ آن انفجار رم  کرده بود. احتمالاً آن‌ها دیرتر، در تاریکی می‌آمدند. ولی دیگر خیلی دیر بود.
حالا که جاده‌ی سنگلاخی را با ماشین می‌رفتیم، نور چراغ‌های آن، چشم پرنده‌های شب‌پر را می‌زد و آن‌ها که تنگ هم، تا وقتی که چرخ‌های ماشین بالای سرشان نرسیده بود، در شن چمباتمه زده بودند، هراسان و آرام به پرواز در می‌آمدند و بر فراز کپه‌های آتش مسافرهایی که همگی در روز از این جاده به سمت غرب در حرکت  بودند و زمین‌های خشک‌سال را که پیش روی ما بود ترک می‌کردند، می‌‌‌‌‌‌‌پریدند. من نشسته بودم، با قنداق تفنگ روی پایم، لوله‌ی آن میان خمیدگی بازوی چپم، فلاسکی از ویسکی بین زانوهایم. ویسکی را ریختم توی یک فنجان نقلی و در تاریکی از پشت سرم ردش کردم به مکولا تا از قمقمه آب قاطیش کند، و اولین ویسکی روز را نوشیدم، یکی از بهترینش را، و به درختچه های انبوهی نگاه کردم که در تاریکی از کنار آن می‌گذشتیم و من روی‌هم خوشحال و سرشار از باد خنک شب، رایحه‌ی خوش آفریقا را فرو دادم.
بعد جلومان یک آتش بزرگ دیدیم، همین‌که نزدیکش شدیم و ازش گذشتیم، کنار جاده چشمم خورد به یک کامیون. به کامائو گفتم نگه‌دارد و برگردد عقب و در حینی که سمت روشنایی آتش عقب می‌زدیم، مردی کوتاه، پاچنبری، با یک کلاه تیرولی 9 ، شلوار کوتاه چرمی و پیراهن یقه باز، میان یک‌دسته بومی در عقب ماشین با کاپوت بالازده ایستاده بود.
ازش پرسیدم: «کمک لازم دارید؟»
گفت: «نه»،«مگر این‌که مکانیک باشید. ازم بیزار شده، تمام موتورها از من بیزارند.»
«فکر نمی‌کنید از چکش برقش باشد؟ وقتی از جلوی ما رد شدید یک صدایی می‌داد که انگار از چکش برق بود.»
«فکر می‌کنم خیلی بدتر از این‌هاست. از صداش پیداست که خیلی چیز بدی باید باشد.»
«اگر بتوانید به چادر ما بیایید، یک مکانیک خوب داریم.»
«چقدر راه است؟»
«تقریباً بیست میل.»
«صبح سعی می‌کنم بیام. با این سرو صدای مرگباری که توی دلش دارد می‌ترسم روشنش کنم. چون از من بیزار شده، می‌خواهد بمیرد. خب، من هم ازش بیزار شده‌م. ولی اگر من بمیرم او اصلاً ککش هم نمی‌گزد.»
«می‌خواهید چیزی بنوشید؟» فلاسک را به طرفش گرفتم. «اسم من همینگوی10 است.»
او تعظیمی کرد و گفت: «کاندیسکی، 11 همینگوی اسمی است که شنیدمش، ولی کجا؟ کجا شنیدمش؟ اوه، بله، شاعر12 . شما همینگوی شاعر را می‌شناسید؟»
«کجا چیزی ازش خوانده‌اید؟»
«در کوئرش نیت.»13
با خوشحالی گفتم: «من هستم». «کوئرش نیت» یک مجله‌ی آلمانی بود که براش چند قطعه شعر تقریباً  وقیحانه نوشته بودم. و یک قصه‌ی بلند هم در آن سال‌ها قبل از این‌که حتی یک سطر هم در امریکا فروش کنم در آن به چاپ رسانده بودم.
مرد با کلاه تیرولی گفت: «خیلی عجیب است. بگویید ببینم ، نظرتان در باره‌ی رینگلناتس14 چیست؟»
«فوق العاده است.»
«که این‌طور. از رینگلناتس خوشتان می‌آد. خوبه. درباره‌ی هاینریش مان 15 نظرتان چیست؟»
«تعریفی ندارد.»
«جدی می‌گویید؟»
«فقط می‌دانم که حوصله‌ی خواندنش را ندارم.»
«واقعاً هم هیچ تعریفی ندارد. می‌بینم که با هم وجه مشترکی هم داریم. این‌جا چکار می‌کنید؟»
«شکار می‌کنم.»
«امیدوارم که عاج نباشد.»
«نه. کودو.»
«آخر آدم چرا باید کودو شکار کند؟ آن‌هم آدمی مثل شما که فهمیده است و شاعر ، کودو بکشد؟»
گفتم: «هنوز که یکیش را هم نکشته ام. ولی ده روز است که سخت دنبالشان هستیم و اگر کامیون شما نبود، امشب یکیشان  به تورمان می‌خورد.»
«آن کامیون فلک‌زده. ولی آدم که  یک‌سال مدام شکار کرد، همه‌جورش را هم کلی در این مدت کشت، براشان متاًسف می‌شود. شکار یک حیوان به‌خصوص معنا ندارد. شما چرا این کار را می‌کنید؟»
«چون خوشم می‌آید.»
«خب اگر خوشتان می‌ آید که هیچ. بگویید ببینم نظرتان حقیقتاً در باره‌ی ریلکه 16  چیست؟»
«فقط یک چیز ازش خوانده‌ام.»
«چی را؟»
«شیپور را.»
«خوشتان آمد؟»
«بله.»
«حوصله‌ی من را که سر می‌برد، تمامش فضل فروشی است. والری 17 را بله، می‌فهمش، گرچه فضل فروشی زیاد دارد. خب حداقل شما یکی که دیگر فیل نمی‌کشید؟»
«اگر یکی را که به اندازه‌ی کافی بزرگ باشد پیدا کنم می‌کشمش.»
«چقدر بزرگ باشد؟»
«هفتاد پاندی باشد. شاید هم کوچک‌تر.»
«پس می‌بینم چیزهایی هم هستند که در موردش با هم توافقی نداریم. ولی چقدر باعث خوشحالی است که آدم با یکی از آن گروه قدیمی کوئرش نیت برخورد کند. بگویید ببینم جویس18چطور است؟ پول ندارم که کارهاش را بخرم. سینکلر لوییس 19هیچی نیست. خریدمش. نه. نه. فردا بهم بگویید. برایتان اشکالی ندارد که نزدیک‌های شما چادر بزنم؟ با دوستانتان هستید؟ شکارچی سفید پوست هم دارید؟»
«با همسرم. بسیار خوشوقت خواهیم شد. بله، یک شکارچی سفید پوست هم هست.»
«پس چرا همراهتان نیست؟ »
«عقیده دارد که کودو را باید تنهایی شکار کرد.»
«آدم اصلاً شکارش نکنه بهتر است. طرف چی است؟ انگلیسی است؟»
«بله.»
«سر تا پا انگلیسی؟ »
«نه. خیلی خوش مشرب است. ازش خوشتان می‌آید.»
«شما باید بروید. نمی‌خواهم نگهتان دارم. شاید فردا سری بهتان زدم. این برخورد ما از آن عجایب روزگار بود.»
«گفتم: بله. بگذارید فردا آن‌ها نگاهی به ماشین‌تان بیندازند. هر کاری از دستمان بر بیاید می‌کنیم.»
گفت: «شب بخیر. سفر بخیر.»
گفتم: «شب بخیر.» راه افتادیم و دیدمش، در حالی‌که دستش را در جهت بومی‌ها تکان می‌داد رفت طرف آتش. نه ازش پرسیدم چرا با خودش یک بیست تایی بومی بالابالاها را آورده و نه این‌که کجا دارد می‌رود. فکرش را که  کردم دیدم هیچی ازش  نپرسیده‌ام. خوشم نمی‌آید پرس وجو کنم و جایی که بزرگ شدم این کار بی‌ادبی بود. اما این‌جا دو هفته‌ای می‌شد که سفید پوستی ندیده بودیم، یعنی از همان موقعی که باباتی 20 را ترک کردیم تا به جنوب برویم؛ بعد توی این جاده‌ای که فقط آدم به تک و توکی تاجر هندی برمی‌خورد و خیل بومی‌های مهاجر از زمین‌های قحطی‌زده، یک‌مرتبه بر بخوری به یکی که ظاهری دارد شبیه کاریکاتورهای بنچلی 21 در لباس تیرولی، اسمت را می‌داند، تو را شاعر صدا می‌زند، کوئرش نیت را خوانده است، از علاقه‌مندان یواخیم رینگلناتس است و می‌خواهد از ریلکه صحبت کند. جداً که خیلی معرکه بود. و بالاخره از این هم معرکه‌تر، چراغ‌های ماشین ما سه کپه‌ی بلند و مخروطی را که روی جاده بخار می‌کردند روشن کردند. به کامائو گفتم نگه‌دارد، ترمز که کرد تا نزدیک‌شان لیز خوردیم. دو تا سه پا ارتفاع داشتند و وقتی به یکی‌شان دست زدم کاملاً گرم بود.
مکولو گفت : «تمبو. 22»
فضولات فیل‌هایی بود که تازه از جاده رد شده بودند، و در سردی هوای شب بخارکردنشان را می‌دیدی. کمی بعد در چادرهامان بودیم.
فردا صبح آفتاب نزده بلند شدم  و رفتم به یک نمک لیس دیگر. یک کودوی نر کنار نمک لیس بود و تا از لابه لای درخت‌ها نزدیکش شدیم، عین یک سگ زوزه‌ی بلندی کشید، ولی بلندتر و محکم تر، و از بیخ گلو، و در رفت، اول بی سروصدا، و بعد وقتی به اندازه‌ی کافی دور شد، با خش و خش زیاد در میان درخت‌چه‌ها ؛ و دیگر ندیدیمش. ورود به نمک لیس امکان نداشت. اطراف فضای بازش آن‌قدر درخت روییده بود که انگار حیوان در کمین‌گاه بود و تو باید با عبور از فضای باز به طرف آن می‌رفتی. تنها راهش این بود که آدم تنها و سینه‌خیز برود؛ تازه آن هم امکان نداشت ، چون از لابه لای آن درخت‌های درهم و برهم نمی‌شد خوب شلیک کرد، مگر این‌که آدم تا بیست متری آن‌جا می‌رفت. البته توی پناهگاه، بین درخت‌های محافظ، موضع خیلی عالی بود، چون هر حیوانی که طرف نمک لیس می‌رفت مجبور بود بیست و پنج متری از هر پناه‌گاهی را از فضای باز بگذرد. اما با این‌که ما تا ساعت یازده هم ماندیم چیزی نیامد. غبارهای نمک لیس را طوری با پاهامان به دقت صاف کردیم تا موقعی که باز گشتیم هر ردپایی کاملاً معلوم باشد، و دو میلی را که از جاده فاصله داشتیم پای پیاده رفتیم. شکار، از بسکه دنبال شده بود فهمیده بود که فقط شب‌ها بیاید و قبل از سپیده دم برود. یک کودوی نر مانده بود که صبحش ترسانده بودیمش  و می‌توانست حال اوضاع را باز هم مشکل‌تر بکند.
این روز دهمی بود که دنبال شکار کودوهای بزرگ بودیم و من هنوز یک کودوی نر گنده ندیده بودم. فقط سه روز دیگر را داشتیم، چون موسم باران هر روز از «رودزیا23» به سمت شمال در حرکت بود و از آن‌جایی که آمادگی نداشتیم موسم باران را در جایی‌که بودیم بمانیم، بایستی قبل از باران حداقل خودمان را می‌رساندیم به «‌هاندنی»24. قرار بر این شد که هفدهم فوریه، آخرین روز حتمی برای حرکت باشد. حالا هر روز صبح آسمان سنگین ابری برای یک ساعتی یا بیشتر باز می‌شد و می‌توانستی آمدن باران را که از شمال متداوماً در حرکت بود حس کنی، درست مثل این‌که از روی نقشه آمدنش را بررسی کرده باشی.
مسلماً شکار چیزی که مدت‌های زیادی هوسش را داشته‌ای، گولش را خورده‌ای، دستت را توی پوست گردو گذاشته است، و در پایان هر روز دست از پا درازتر بوده‌ای، معذلک ادامه‌اش داده‌ای و هر دفعه هم به این امید برای شکار بیرون رفته‌ای  که دیر یا زود شانس می‌‌آری و فرصتی را که دنبالش بوده‌ای دست می‌دهد، لذت بخش است. ولی اصلاً لذتی ندارد اگر برایش موعدی باشد که در فاصله‌ی آن کودو یا به تورت می‌خورد یا شاید هرگز نمی‌خورد و یا حتی اصلاً موفق به دیدنش نمی‌شوی. راه و رسم شکار این نیست. بیشتر شبیه سرگذشت آن جوانک‌هایی است که می‌فرستادندشان به پاریس و اگر در عرض دو سال نقاش یا نویسنده نمی‌شدند باید برمی‌گشتند به خانه و توی دم و دستگاه پدری مشغول می‌شدند. راه و رسم درست شکار یعنی آدم بتواند در تمام طول زندگی به شکار برود، تا وقتی‌که این یا آن حیوان وجود دارد، مثل راه و رسم نقاشی کردن است، یعنی تا وقتی زنده هستی و رنگ و بوم وجود دارند نقاشی کنی ، نویسندگی یعنی تا وقتی زنده هستی و قلم و دوات و کاغذ و مرکب یا هر وسیله‌ی دیگری که برای نوشتن موجود است بنویسی و یا درباره‌ی هر چیزی که بهش علاقه‌داری بنویسی، و تو حس کنی احمق هستی اگر شکل دیگری انجامش بدهی، احمق هستی. ولی حالا ما این‌جا از نظر وقت، فصل، و اتمام پول، جوری در تنگنا بودیم که آن‌چه باید هر روز، حال چه با شکار یا بدون آن، می‌کردیم و لذت می‌بردیم، داشت به‌شکل هیجان انگیزترین انحراف زندگی در می‌آمد، یعنی الزام به اجرای کار در مدتی کم‌تر از آن‌چه واقعاً برایش ضروری بود. بدین ترتیب، دو ساعت قبل از سحر بلند شده بودم و حالا که ظهر بود و داشتیم برمی‌گشتیم و همه‌اش سه روز دیگر وقت داشتیم، و دیگر داشت کم کم اعصابم خرد می‌شد، و آن‌جا، سر میز، زیر نور چادر ناهارخوری کاندیسکی، با آن شلوار کوتاه تیرولی هم بود  که داشت یک‌ریز حرف می زد.  ابداً بیادش نبودم.
او گفت: «سلام. سلام. موفق نشدید؟ کاری نکردید؟ پس کودو کجاست؟»
گفتم: «یک تک سرفه‌ای کرد و راهش را کشید و رفت. سلام دختر.»
زنم خندید. او هم دلخور بود. هر دوتایشان از طلوع آفتاب گوش به زنگ یک شلیک بودند، تمام وقت را گوش به زنگ بودند، حتی وقتی هم که مهمان ما از راه رسید، هنگام نوشتن نامه گوش به زنگ بودند، هنگام خواندن  کتاب گوش به زنگ بودند، حتی موقعی هم که کاندیسکی برگشت و سر حرف را باز کرد، گوش به زنگ بودند.
«شما نکشتیدش؟»
«نه. حتی ندیدمش». دیدم که پاپ 25 هم دلخور است و یک کمی هم عصبانی. حتماً به اندازه‌ی کافی وراجی کرده بودند.
او به من گفت: «یک آبجو بزن، سرهنگ.»
تعریف کردم: «یکی‌شان را ترساندیم. امکان تیراندازی نبود. کلی رد پا ازشان بود. غیر از این چیزی نبود. باد هم آن حوالی می‌آمد. این را از بچه‌ها بپرس.»
«داشتم به سرهنگ فیلیپ این را می‌گفتم،» کاندیسکی کفل پوشیده‌ از چرمش را جابجا کرد و یک پای برهنه و پرمویش را انداخت روی پای دیگرش، و ادامه داد: «شما نباید این‌جا خودتان را زیاد معطل کنید. باید بفهمید که فصل باران شروع می‌شود. دورتر از این‌جا یک تکه راه است، دوازده میل، که اگر باران بیاید ازش  اصلاً نمی‌توانید رد بشوید. امکان ندارد.»
پاپ گفت: «به من هم این را گفت. راستی، من یک غیر نظامی‌ام. از این عنوان‌های نظامی ما بعنوان لقب و خیلی خودمانی استفاده می‌کنیم. شما اگر یک سرهنگ هستید بهتان برنخورد.» بعد رو به من کرد و گفت: «لعنت به این نمک لیس‌ها. اگر سراغ‌شان نمی‌رفتی می‌توانستی یکی‌شان را بزنی.»
تصدیق کردم: «همه چی را خراب می‌کنند. بسکه آدم مطمئن است که دیر یا زود یکی‌شان را کنار نمک لیس شکار می‌کند.»
«روی تپه‌ها هم برای شکار برو.»
«باشد، می‌روم، پاپ.»
کاندیسکی پرسید: «اصلاً کشتن کودو یعنی چه؟ این‌قدر نباید آن را جدی بگیرید. هیچی نیست. توی یک‌سال می‌شود بیست تاش را کشت.»
پاپ گفت: «بهتر است که در این باره با مأمورین اداره‌ی شکار حرفی نزنید.»
کاندیسکی گفت: «مثل این‌که سوء تعبیر شد. مقصودم این بود که در یک سال شاید کسی بتواند. البته کسی هوس چنین کاری را ندارد.»
پاپ گفت: «مسلماً. اما اگر در سرزمین کودوها زندگی بکند، می‌تواند. توی این سرزمین جنگلی بزهای کوهی بزرگ معمولی زیادند. ولی درست موقعی که می‌خواهی ببینی‌شان، نمی‌توانی.»
کاندیسکی گفت: «می‌دانید، من چیزی را نمی‌کشم. چرا دیگر به بومی‌ها توجهی ندارید؟»
«چرا داریم.» زنم از این بابت او را مطمئن کرد.
کاندیسکی گفت: «آن‌ها واقعاً جالب‌اند. گوش کنید…» و به صحبتش با زنم ادامه داد.
من به پاپ گفتم: «کفرم از این در‌می‌آد که وقتی روی تپه‌ها هستم، مطمئنم حیوانات پایین توی نمک لیس‌اند. ماده‌ها روی تپه‌ها  هستند ولی فکر نمی‌کنم نرها حالا باهاشان باشند. بعد از غروب می‌روی آن‌جا، و رد پای‌شان هست. توی آن نمک لیس‌های کثیف پلاس بوده‌اند. فکر می‌کنم بیشتر وقت‌ها آن‌جا می‌روند.»
«احتمالاً همین‌طوره.»
«مطمئنم که آن‌جا نرهای جورواجور پیداشان می‌شود. احتمالاً آن‌ها فقط  هر دو روز طرف‌های نمک می‌آیند، بعضی‌هاشان حتماً ترسیده‌اند، چون کارل یکی‌شان را زده. باز اگر تمیز کشته بودش یک حرفی، نه این‌که بیاید و ازاین سر تا آن سر این سرزمین لعنتی دنبالش بکند. ای خدا، اگر او می‌توانست لااقل یکی از این حیوان‌های لعنتی را تمیز بکشد. به‌هر حال آن‌های دیگر باز هم پیداشان می‌شود. ما هم کاری نداریم جز این‌که منتظرشان بمانیم. البته همه این را نمی‌دانند. اما این کارل بد جوری توی این نواحی ترس انداخته.»
پاپ گفت: «خیلی زود جوش می‌آورد. ولی پسر خوبی است. آن ببر را که خیلی خوشگل کشت. می‌دانی، تمیزتر از آن نمی‌شد کشتش. صبر کن تا باز همه چی آرام شود.»
«باشد. من اگر گاه‌گاهی یک قلمبه بارش می‌کنم منظوری ندارم.»
«توی کمین‌گاه ، تمام روز چطور بود؟»
«این باد لعنتی تمامش دور و بر چرخید. بوی بدن‌هامان را به هر جهنم دره‌ای برد. فایده‌ای نداشت آدم آن‌جا بنشیند و بوی بدنش همه جا پخش بشود. چه می‌شد اگر این باد لعنتی بند می‌آمد. عبدالله امروز یک قوطی خاکستر آورده بود.»
«راه که افتاد . دستش بود.»
«وقتی ما نزدیک نمک لیس شدیم یک ذره باد هم نمی‌آمد و هوا هم به اندازه کافی برای شلیک روشن بود. تمام راه عبدالله با خاکسترها باد را امتحان می‌کرد. من تنهایی با عبدالله رفتم و آن‌های دیگر را عقب گذاشتیم و آهسته هم راه می رفتیم. از این پوتین‌های تخت کرپ پام بود که مثل پنبه نرم است. حیوان از پنجاه متری شنید و رم کرد.»
«هیچ گوش‌هاشان را دیده‌ای؟»
«هیچ گوش‌هاشان را دیده‌ام؟ اگر گوش‌هاشان را دیده بودم که الان پوستشان زیر دست دباغ افتاده بود.»
پاپ گفت: «از آن حرام‌زاده‌هاند. از دست این نمک لیس حسابی کفرم در آمده. این‌قدرها هم که فکر می‌کنیم با هوش نیستند. بدبختی این‌جاست که درست در آن جاهایی سراغ‌شان می‌روی که بلدند زرنگی کنند. از وقتی که آن‌جا نمک هست شکارشان هم می‌کنند. »
من گفتم: «لطفش به همین است. بدم نمی‌آید یک ماه تمام این کار را بکنم، یک وری بیفتم و شکار بکنم. باور کن. هیچ کار دیگری نکنم. یک گوشه بنشینم و مگس‌ها را توی خاک و خل شکار بکنم و بدهم به شاه مورچه ها که بخورند. از این کار خوشم می‌‌آید ولی با کدام وقت؟»
«همین دیگه. این وقت لعنتی!»
کاندیسکی داشت به زنم می‌گفت: «بله. این آن چیزی است که شما باید ببینید. نگومای26 بزرگ. جشنواره‌ی بزرگ رقص بومی‌ها.از آن اصیل‌هاش.»
من به پاپ گفتم: «گوش کن آن یکی نمک لیس دیگر، همانی که دیشب بودم، جای امنی است، فقط نزدیک آن جاده‌ی لعنتی است.»
«ردیاب‌ها  می‌گویند آن‌جا مرکز کودوهای کوچک است. راهش خیلی دور است. صدوبیست کیلومتر، رفت و برگشت.»
«می‌دانم. ولی جاپای چهارتا نر بزرگ آن‌جا بود. این را مطمئنم. آخ اگر آن کامیون دیشب نیامده بود. چطوره امشب را بریم آن‌جا بمانیم؟ تمام شب و فردا صبح را هم آن‌جا باشم و دست از سر این نمک لیس بردارم. یک کرگدن بزرگ هم آن‌جا هست. به‌هر حال رد پاهای بزرگش که هست.»
پاپ گفت: «خیلی خب، آن کرگدن لعنتی را هم بزن بکش.» او نفرت داشت چیزی را غیر از آن‌چه در تعقیبش بودیم، بکشد، نفرت داشت از این کشتن‌های الله بختکی، از کشتن‌های تزیینی، از کشتن به‌خاطر کشتن، مگر وقتی که میل به کشتن در او قوی‌تر از میل به نکشتن بود، یا وقتی لازم می‌شد نشان دهد در حرفه‌ی خود تک است، و من می‌دیدم که او کشتن کرگدن را برای خوش‌آیند من پیشکش می‌کرد.
«اگر خوب نباشد، من نمی‌کشمش.» این را قول دادم.
پاپ گفت: «بزن بکش آن حرام‌زاده را.» و انگار تحفه بود.
گفتم: «آه ، پاپ.»
پاپ گفت: «بزن بکشش. اگر تنهایی این کار را بکنی کلی کیف می‌بری. اگر خودش را نخواستی، شاخ‌هاش را که می‌توانی بفروشی. هنوز که توی پروانه‌ی شکارت اجازه داری یکی‌شان را بزنی.»
کاندیسکی گفت: «که این‌طور، پس شما یک نقشه‌ی جنگی ریختید. تصمیم گرفتید یک جوری آن حیوان‌های بیچاره را توی تله بیندازید؟»
گفتم: «بله. کامیون اوضاعش چطوره؟»
اطریشی گفت: «خراب، کارش ساخته است. از یک نظر اتفاقاً خوشحال هم هستم. بیشتر حالت سمبولیک داشت. تمام چیزی بود که از شامبای27 من مانده بود. حالا همه‌اش از بین رفت و خیالم را راحت‌تر کرد.»
«پام» 28  همسرم، پرسید: «شامبا چیه؟ ماه‌هاست که درباره‌اش می‌شنوم. ولی می‌ترسم معنی کلماتی را که همه مصرف می‌کنند بپرسم.»
او گفت: «یعنی مزرعه. همه چیزم از دست رفته بود غیر از آن ماشین باری، من کارگرها را با بارکش به شامبای یک هندی می‌برم. یک هندی خیلی ثروتمند که کاکتوس خنجری پرورش می‌دهد. من مباشر این هندی هستم. یک هندی می‌تواند از شامبای کاکتوس خنجری کلی استفاده ببرد.»
پاپ گفت: «و از هر چیز دیگری.»
«درسته. در جایی که ما شکست می‌خوریم، در جایی که گرسنگی می‌کشیم، او پول در می‌آورد. ولی این هندی آدم خیلی کله‌داری است. برای من ارزش قائل است. از نظر او من نماینده‌ی نظم و تشکیلات اروپایی هستم. همین الان از کار استخدام بومی‌ها‌ خلاص شده‌م. این خودش وقت می‌گیرد. خیلی جذاب است. سه ماه است که از خانواده‌ام دور افتاده‌م. تشکیلات شکل گرفته. سر یک هفته هم می‌شد درستش کرد، ولی آن‌وقت دیگر جذابیتی نداشت.»
همسرم پرسید: «پس زن شما چی؟»
«با دخترم در خانه‌م منتظره، خانه‌ی مباشر.»
همسرم پرسید: «شما را خیلی دوست داره؟»
«باید همین‌طور باشد، وگرنه خیلی وقت پیش من را ترک کرده بود.»
«دخترتان چند سالش است؟ »
«سیزده سالش.»
«خیلی لطف دارد آدم یک دختر داشته باشد؟»
«نمی‌توانید تصورش را بکنید که چقدر لطف دارد. درست مثل زن دوم آدم است. زن من الان تمام آن‌چه را که فکر می‌کنم می‌داند، تمام آن‌چه را می‌گویم، تمام آن‌چه را معتقدم، تمام آن‌چه را که می‌توانم بکنم، تمام آن‌چه را که نمی‌توانم بکنم و نمی‌توانم باشم. همین‌طور هم من همه چی را کاملاً درباره‌ی زنم می‌دانم. اما حالا کسی همیشه وجود دارد که نمی‌شناسی‌اش، کسی که تو را نمی‌شناسد، کسی که ندانسته دوستت دارد و با هر دوی‌تان ناآشناست، کسی که خیلی جذاب است و هم از آن توست و هم نیست، و سعی دارد مصاحبت را برای آدم بیش‌تر –چطور بگویم؟– بله، درست مثل… شما اسمش را چه میگذارید –پهلوی  خود آدم است – با هر دوتای‌تان –بله آن‌جا- درست مثل سوس گوجه‌فرنگی هاینز است که به غذای هر روزت می‌زنی.»
من گفتم: «این‌که خیلی خوب است.»
او گفت: «یک مقداری کتاب هم داریم. کتاب‌های جدید را دیگر الان نمی‌توانم بخرم ، ولی حرف را همیشه می‌توانیم بزنیم. افکار و گفت‌وگوها خیلی جالب‌اند. ما درباره‌ی همه‌چی بحث می‌کنیم. همه چی. قبلاً با شامبا، کوئرش نیت را هم داشتیم. همان باعث می‌شد که احساس کنی به اجتماع درخشان آن آدم‌ها تعلق داری، یکی از آن‌هایی. همان‌هایی که اگر هوس دیدن کسی به‌سرت می‌زد می‌خواست این شخص از همان‌ها باشند. شما آن‌ها را می‌شناسید؟ حتماً باید بشناسیدشان.»
من گفتم: «بعضی‌هاشان را. بعضی‌هاشان را تو پاریس بعضی‌هاشان را تو برلین.»
دلم نمی‌خواست دل این مرد را بشکنم، برای همین وارد جزئیات آن آدم‌های باصطلاح آن‌قدر درخشان نشدم.
دروغکی گفتم: «آدم‌های معرکه‌ای‌اند.»
گفت: «به‌تان حسودیم می‌شود که می‌شناسیدشان. راستی بگویید ببینم بزرگترین نویسنده‌ی آمریکا کیست؟»
زنم گفت: «شوهرم.»
«نه. تعصب فامیلی را کنار بگذارید، مقصودم این بود که واقعاً چه کسی بزرگترین است؟ مسلماً «آپتون سینکلر» 29 نیست. «سینکلر لوییس» هم حتماً نیست. «توماس مان»30 شما کیست؟ «والری» شما کیست؟»
گفتم: «ما نویسندگان بزرگی نداریم. در یک سن به‌خصوصی نویسندگان خوب ما کارهایی کرده‌اند. می‌توانم توضیح بدهم، . ولی خیلی مفصل است و ممکن است حوصله‌تان را سر ببره.»
او گفت: «خواهش می‌کنم توضیح بدهید. این تنها چیزی است که ازش لذت می‌برم. این به‌ترین جنبه‌ی زندگی است. زندگی معنوی. این کشتن کودو که نیست.»
من گفتم: «شما که هنوز نشنیدیدش؟»
«اوه، ولی می‌توانم حدسش را بزنم. باید بیش‌تر آبجو بخورید تا زبانتان راه بیفتد.»
به او گفتم: «زبانم که همیشه بد جوری به‌راه است، و بیش‌تر از معمول. اما شما که خودتان مشروب نمی‌خورید؟»
«نه، من هیچ‌وقت مشروب نمی‌خورم. فکر را خراب می‌کند. چیز بی‌خودی است. ولی برایم بگویید. خواهش می‌کنم بگویید.»
من گفتم: «خب. ما نویسندگان زبردستی در آمریکا داریم. «پو» نویسنده‌ی زبردستی است. نوشته‌اش ماهرانه است، عالی ساخته شده، ولی مرده است. ما نویسنده‌های پر آب و تاب نویس هم داریم که این خوش‌شانسی را داشته ‌اند که یک کمی سرگذشت این و آن را هم بشنوند و به سفر هم بروند و به چیزها، به این چیزهای واقعی شناخت پیدا کنند ، مثلاً به نهنگ، منتهی این شناخت در لفاظی پنهان شده است: مثل آلو توی پودینگ، و گاه‌گاهی هم خود آلو تنها و بی ‌پودینگ است، که خوشمزه است. ملویل31 این‌طوری است. ولی کسانی که او را ستایش می‌کنند، او را به‌خاطر پر آب و تاب نویسی‌اش ستایش می‌کنند، که مهم نیست. راز و رمزی را بهش نسبت می‌دهند که آن تو نیست.»
او گفت: «بله، می‌دانم. ولی این فکر است که کار می‌کند، قدرت فعالیت آن است که لفاظی را به‌وجود می‌آورد. لفاظی مثل جرقه‌ی آبی رنگی است که از دینام بلند می‌شود.»
«بعضی وقت‌ها. و بعضی وقت‌ها همان جرقه‌ی آبی رنگ است. پس خود دینام چی؟»
«خب. ادامه بدهید.»
«دیگر یادم نمی‌آید.»
«نه، ادامه بدهید، خودتان را به‌آن راه نزنید.»
«شما هیچ‌وقت آفتاب نزده بلند شده‌اید؟»
او گفت: «هر روز صبح. ادامه بدهید.»
«بسیار خب. نویسنده‌های دیگری بودند که مثل مستعمره نشین‌های تبعیدی چیز می‌نوشتند، تبعیدی از انگلستانی که بدان تعلق نداشتند، به انگلستان جدیدتری که دست اندر‌کار ساختن‌اش بودند. آدم‌های بسیار خوب، با دانایی کم و خشک و عالی  یونیتارها 32؛ ادبا؛ و کویکرهایی33 که حسن بذله‌گویی هم داشتند.»
«این‌ها چه کسانی هستند؟»
«امرسون»34،«هاثورن »35،«ویتیر»36 و شرکا. همه‌ی کلاسیک‌های اولیه‌ی ما که نمی‌دانستند یک کلاسیک نو ابداً شباهتی به کلاسیک‌هایی که قبل از آن آمده‌اند، ندارد. یک اثر کلاسیک می‌تواند از هر چیزی که بهتر است، هر چیزی که کلاسیک نیست، کش برود، همه‌ی کلاسیک‌ها این کار را می‌کنند. بعضی نویسندگان فقط برای این به‌دنیا آمده‌اند که نویسندگان دیگر را کمک کنند تا یک سطر بنویسند. ولی یک اثر کلاسیک نمی‌تواند از کلاسیک قبلش سر چشمه بگیرد یا شبیه آن باشد. تمام این حضرات آدم‌های بزرگوار و شریفی بوده‌اند، یا میل داشتند که باشند. بسیار هم قابل احترام بودند. هیچ‌وقت هم از کلماتی استفاده نکردند که مردم در گفتارشان بکار می‌بردند، کلماتی که در زبان زنده می‌مانند. حتی نمی‌شد فهمید که حضرات بدن هم داشتند. آن‌ها مغز داشتند، بله. مغز خوشگل، خشک، ترو تمیز. همه‌ی این حرف‌ها خیلی کسل کننده است، اگر شما اصرار نداشتید حرفش را هم نمی‌زدم .»
«ادامه بدهید.»
«در آن زمان یک نفر هست که از قرار معلوم واقعاً خوب است، «ثورو»37 . درباره‌ی او نمی‌توانم چیزی بگویم، چون هنوز نتوانسته‌ام  بخوانمش. ولی این مهم نیست، چون من ناتورالیست‌های دیگر را هم نمی‌توانم بخوانم مگر این‌که خیلی دقیق باشند و غیر ادبی. ناتورالیست‌ها همه‌شان باید تنها کار کنند و کس دیگری کشفیات آن‌ها را برای‌شان به‌هم ربط بدهد. نویسنده‌ها باید تنها کار کنند. باید هم‌دیگر را موقعی ببینند که اثرشان را تمام کرده‌اند، تازه آن‌هم نه زیاد، و گرنه می‌شوند مثل نویسنده‌های نیویورک؛ یک مشت کرم‌های انگل توی یک بطری، که سعی دارند از تماس با هم یا از بطری شناخت پیدا کنند و تغذیه کنند. بعضی ‌وقت‌ها بطری شکل هنر را دارد، بعضی ‌وقت‌ها اقتصاد است، بعضی ‌وقت‌ها اقتصادی- مذهبی است، ولی همین‌که داخل بطری شدند همان‌جا می‌مانند. بیرون از بطری آدم‌های تنهایی هستند. نمی‌خواهند تنها باشند. از این می‌ترسند که در اعتقادشان تنها بمانند و هیچ زنی هم نمی‌تواند کسی ازشان را به اندازه کافی دوست داشته باشد تا این‌که تنهایی خود را در وجود آن زن بکشند، یا او را در آن شریک سازند یا با او کاری کنند که بقیه چیزها اهمیت‌شان را از دست بدهند.»
«ثورو چی؟»
«شما باید حتماً بخوانیدش. شاید خود من هم بعداً این کار را بکنم. من بعدها هر کاری را می‌توانم بکنم.»
«بهتره که یک کمی بیشتر آبجو بخوری،پاپا.»38
«باشه.»
«در مورد نویسنده‌های خوب چی؟»
«نویسنده‌های خوب،«هنری جیمز»39،«استیفن کرین»40 و «مارک توین»41 هستند. البته آن‌ها را من به ترتیب ارزششان ردیف بندی نکردم. نویسنده‌های خوب را نمی‌شود ردیف بندی کرد.»
«مارک توین طنز پرداز است. آن دوتای دیگر را نمی‌شناسم.»
«تمام ادبیات مدرن آمریکا از یک کتاب «مارک توین» به اسم «هاکلبری فین» سرچشمه می‌گیرد. اگر خواندیدش آن‌جا که «جیم» سیاه‌‌پوست را از پیش بچه‌ها می‌دزدند باید دست نگه‌دارید. پایان واقعی همان‌جاست. بقیه‌اش فقط کلک است. ولی این به‌ترین کتابی است که ما داشته‌ایم. تمام نویسندگی آمریکایی از آن کتاب  گرفته شده است. قبلش چیزی وجود نداشته. بعدش هم چیزی به آن خوبی نبوده است.»
«آن‌های دیگر چی؟»
«کرین دو قصه‌ی زیبا نوشته است: «زورق بی حفاظ » و «مهمان‌خانه‌ی آبی»، که دومی بهترینش است.»
«خب، بعد چه بر سرش آمد؟»
«هیچی، مرد. از همان اولش در حال مرگ بود.»
«آن دو نفر دیگر چی؟ »
«هر دو تای آن‌ها تا سن پیری رسیدند، ولی پیر هم که شدند داناتر نشدند. من نمی‌دانم آن‌ها حقیقتاً چه می‌خواستند. می‌بینید، ما نویسنده‌های خودمان را به چیزی خیلی عجیب و غریب تبدیل می‌کنیم.»
«مقصودتان را نمی‌فهمم.»
«ما از راه‌های زیادی آن‌ها را نابود می‌کنیم. اول از نظر اقتصادی. آن‌ها می‌افتند به پول در آوردن. البته این کاملاً اتفاقی است که یک نویسنده پول در بیاورد، اگر چه کتاب‌های خوب احتمالاً همیشه آخرسر پول‌ساز می‌شوند. بعد، نویسنده‌های ما پول که در آوردند سطح زندگی‌شان را بالا می‌برند و این جا‌است که می‌افتند توی تله. مجبور می‌شوند بنویسند تا دم و دستگاه، زن و این جور چیزها را حفظ کنند، و می‌افتند به بنجل نویسی. نه این‌که از قصد بخواهند بنجل بنویسند بلکه به خاطر عجله‌ای است که دارند. به خاطر این است که وقتی دست به قلم می‌برند که چیزی برای گفتن ندارند یا کفگیرشان به ته دیگ خورده است. به خاطر این است که جاه ‌طلبند. اما به محض این‌که  به خودشان خیانت کردند به فکر توجیه کردنش می‌افتند و بیش‌تر بنجل می‌نویسند. یا این‌که نظر منتقدها را می‌خوانند . اگر آن‌ها به منتقدها، وقتی که نویسنده‌های بزرگ خطابشان میکنند اعتقاد دارند، پس باید وقتی هم که منتقدها بهشان می‌گویند گند زده‌اند، اعتقاد داشته باشند. و اعتماد به نفس‌شان را از دست می‌دهند. در حال حاضر ما دو نویسند‌ه‌ی خوب داریم که نمی‌توانند چیز بنویسند، چون با خواندن نظر منتقدها اعتماد به نفس را از دست داده‌اند. اگر بنویسند گاهی اوقات خوب از آب در می‌آید و گاهی اوقات زیاد خوب از آب در نمی‌آید و گاهی اوقات هم که واقعاً بد از آب در می‌آید ، ولی خوبش بالاخره خودش را نشان می‌دهد. اما آن‌ها نظر منتقدها را خوانده‌اند و باید شاهکار خلق بکنند. از همان شاهکارهایی که به عقیده‌ی منتقدها قبلاً نوشته بودند. به این ترتیب حالا آن‌ها دیگر ابداً قدرت نوشتن ندارند. منتقدها ناتوانشان کرده‌اند. »
«این‌ها کدام نویسنده‌ها هستند؟ »
«برای شما چه فرقی می‌کند که اسمشان را بدانید، و شاید هم در حال حاضر چیزهایی نوشته‌اند، ترسشان گرفته و باز عقیم شده‌اند.»
«مگر چه بر سر نویسنده‌های آمریکایی آمده است؟ روشن حرف بزنید.»
«من در گذشته‌ها نبودم پس نمی‌توانم درباره‌ی گذشتگان برایتان حرف بزنم، ولی حالا خیلی چیزها هستند. نویسنده‌های مرد آمریکایی در یک سن به‌خصوصی تبدیل می‌شوند به «ننه بزرگ هابرد».42 نویسنده‌های زن هم می‌شوند ژاندارک، منتهی بدون این‌که جنگیده باشند. رهبر می‌شوند43. مهم نیست چه کسی را رهبری می‌کنند. اگر طرف‌داری هم نداشته باشند از خودشان درست‌اش می‌کنند. برای این طرف‌دارهای دست‌چین شده اعتراض بی‌فایده است. به نمک‌نشناسی متهمشان می‌کنند. چه جهنمی. براشان اتفاق‌های زیادی می‌افتد. این یکی از آن‌هاست. بعضی‌های دیگر با چیزهایی که می‌نویسند سعی می‌کنند روح‌شان را نجات بدهند. راه در روی ساده‌ای است. آن‌های دیگر با اولین در‌آمد داغان می‌شوند، یا با اولین تمجید، اولین حمله، اولین دفعه‌ای که متوجه می‌شوند قدرت نوشتن را ندارند، یا اولین دفعه‌ای که هیچ کار دیگر نمی‌توانند بکنند، یا حسابی دلسرد شده‌اند و خودشان را به تشکیلاتی وصل می‌کنند که به‌جای آن‌ها برایشان فکر کند. یا این‌که اصلاً نمی‌دانند چه می‌خواهند. هنری جیمز می‌خواست پول در بیاورد ، البته هیچ‌وقت هم نتوانست.»
«شما چی؟»
«من به خیلی چیزها علاقه دارم. زندگی خوبی دارم اما باید بنویسم چون اگر یک مقدار معینی ننویسم از بقیه‌ی زندگی‌ام لذت نمی‌برم.»
«شما چه می‌خواهید؟»
«تا آن‌جا که مقدورم هست خوب بنویسم و همین‌طور که به نوشتن ادامه می‌دهم یاد بگیرم. در عین حال زندگی خودم را هم دارم که ازش لذت می‌برم و زندگی خیلی خوبی هم هست.»
«شکار کودو مثلاً؟»
«بله، شکار کودو و خیلی چیزهای دیگر.»
«چه چیزهای دیگر؟»
«کلی چیزهای دیگر.»
«و می‌دانید چه می‌خواهید؟»
«بله.»
«شما جداً از این کاری که الان دارید می‌کنید خوشتان می‌آید، از این مسخره بازی به خاطر کودو؟»
«به همان اندازه که از رفتن به پرادو 44 خوشم می‌آید.»
«این یکی به‌تر از آن یکی نیست.»
«این یکی به همان اندازه لازم است که آن یکی. البته، چیزهای دیگری هم هستند.»
«حتماً، باید هم این‌طور باشد. ولی این جور چیزها برای شما واقعاً مفهومی هم دارند؟»
«البته.»
«و می‌دانید که چه می‌خواهید؟»
«کاملاً، و همیشه هم به‌دستش می‌آورم.»
«ولی این‌که پول می‌خواهد.»
«پول را که همیشه توانسته‌ام در بیاورم، و در ثانی شانس هم خیلی آورده‌ام.»
«بنابراین خوشبخت هستید؟»
«غیر از مواقعی که به دیگران فکر می‌کنم.»
«پس شما هم به‌دیگران هم فکر می‌کنید؟»
«اوه، بله.»
«اما کاری براشان نمی‌کنید؟»
«نه.»
«اصلاً؟»
«شاید یک کمی.»
«فکر می‌کنید این نویسندگی شما فی‌نفسه به زحمتش می‌ارزد؟»
«اوه، بله.»
«مطمئن هستید؟»
«کاملاً مطمئنم.»
«پس باید خیلی لذت داشته باشد.»
گفتم: «همین‌طوره، تنها چیزی است که در مجموع کلی لذت توش هست.»
زنم گفت: «بحث دارد خیلی جدی می‌شود.»
«آخر موضوع بد جوری جدی است.»
کاندیسکی گفت: «می‌بینید، چقدر درباره‌ی بعضی چیزها جدی است. می‌دانستم او به غیر از کودو در مورد چیزهای دیگر هم باید جدی باشد.»
«دلیل این‌که حالا هر کسی سعی دارد از آن دوری کند، منکر اهمیتش بشود، وانمود کند که کوشش برای انجام آن بی‌فایده است، از این جهت است که خیلی مشکل است. عوامل زیادی باید با هم ترکیب شوند تا امکانش فراهم بشود.»
«الان دیگر از چی دارید حرف می‌زنید؟»
«نوع نوشته‌ای که می‌توان نوشت. که نثر را اگر آدم به‌حد کافی جدی باشد و بخت هم یارش باشد، تا کجا می‌توان برد. یک بعد چهارم و پنجمی وجود دارد که می‌توان به آن رسید.»
«شما بهش معتقدید؟»
«می‌شناسم‌اش.»
«و اگر یک نویسنده به آن رسید چی؟»
«آن‌وقت هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد.این از هر چیز دیگری که او می‌تواند بکند مهم‌تر است. البته احتمالش هم هست که شکست بخورد. ولی این شانس هم هست که موفق بشود.»
«اما مثل این‌که شما دارید درباره‌ی شعر صحبت می‌کنید.»
«نه، این خیلی مشکل‌تر از شعر است. نثری است که هرگز نوشته نشده است. ولی می‌شود نوشتش، منتها بدون دوز و کلک. بدون چیزهایی که بعداً  آشغال از آب در بیاید.»
«و چرا نوشته نشده؟»
«به علل خیلی زیاد. اول از همه، باید استعدادش باشد، استعداد زیاد. مثل استعدادی که کیپلینگ45 داشت. بعد انضباط لازم است. انضباط فلوبر46 .بعد باید تصور این را داشت که چه می‌تواند باشد، و وجدانی مطلق، و خدشه ناپذیر مثل استاندارد متر پاریس، تا جلوی شیادی گرفته شود. بعد نویسنده باید باهوش باشد و بی‌طرف و مهم‌تر از همه، بتواند دوام بیاورد. سعی کن تمام این‌ها را در یک نفر جمع کنی و بگذار او از میان تمام آن نفوذهایی که یک نویسنده را تحت فشار می‌گذارند بگذرد. با وقت کمی که دارد سخت‌ترین چیز برایش این است که دوام بیاورد و کارش را بتواند تمام کند. ولی دلم می‌خواهد چنین نویسنده‌ای را داشته باشیم و هر چه را که می‌نویسد بخوانیم. نظرتان چیست؟ می‌خواهید از چیز دیگری صحبت کنیم؟»
«چیزهایی را که گفتید جالب‌اند. البته من با تمامش موافق نیستم.»
«مسلم است.»
پاپ پرسید: «با یک ته گیلاس چطورید؟ فکر نمی‌کنید یک ته گیلاس کمک کند؟»
«راستی بگویید ببینم، این‌ها چه چیزهایی هستند، این چیزهای واقعی و مشخص، که به نویسنده ضرر می‌زنند؟»
از این گفتگویی که داشت حالت مصاحبه پیدا می‌کرد خسته شده بودم. پس تبدیلش می‌کنم به یک مصاحبه و قالش را می‌کنم. این که هزار جور چیز ناملموس را در یک جمله بگنجانم، آن هم قبل از ناهار، بیش ازحد مسخره بود.
از ته دل گفتم: «سیاست ، زن، مشروب، پول، جاه‌‌طلبی. و فقدان سیاست، زن، مشروب، پول و جاه طلبی.»
پاپ گفت: «حالا دیگر حسابی نطقش وا شده.»
«ولی مشروب. من که ازش سر در نمی‌آورم. به‌نظر من که همیشه احمقانه آمده . بیشتر به‌حساب ضعف شخصی گذاشتم‌اش.»
«بالاخره آدم باید یک جوری روزش را تمام کند. خیلی محاسن دارد. هیچ‌وقت نمی‌خواهید عقیده‌‌تان را عوض کنید!»
پاپ گفت: «یک گیلاس بزنیم، مه‌وندی47 .»
پاپ هیچ‌وقت قبل از ناهار مشروب نمی‌خورد ، مگر این‌که اتفاقی می‌افتاد، و متوجه هم بودم که داشت سعی می‌کرد کمکم کند.
گفتم: «پس همه یک ته گیلاس می‌زنیم.»
کاندیسکی گفت: «من هیچ‌وقت مشروب نمی‌خورم. می‌روم سراغ آن باری و یک مقداری کره‌ی تازه می‌آورم. از«کاندووا» تازه رسیده، کره‌ی بی‌نمک. آشپزم خوب بلد است درست‌اش کند.»
راه‌ش را کشید و رفت، و زنم گفت: «خیلی داشتی عمیق حرف می‌زدی. جریان آن زن‌ها چی بود؟»
«کدام زن‌ها؟»
«همان وقت که داشتی درباره‌ی زن‌ها حرف می‌زدی؟ »
«گورباباشان! همان‌هایی هستند که وقتی مست باشی تو کارشان می‌روی.»
«پس تو این کار را می‌کنی.»
«نه.»
«ولی من اگر مست باشم تو کار کسی نمی‌روم.»
پاپ گفت: «ای بابا، از ماها که کسی تا بحال مست نکرده. وای که آن مرد چه پر چانه بود!»
«بعد از این‌که بوانا مکومبا48 افتاد به حرف، بهش که دیگر امان نداد.»
من گفتم: «دچار اسهال کلامی شده بودم.»
«کامیونش چی؟ می‌توانیم یدک بکشیم‌اش، طوری که مال خودمان خراب نشود؟»
پاپ گفت: «فکر می‌کنم بشود، وقتی که مال ما از هاندنی بیاید.»
موقع ناهار، زیر توری سبز چادر ناهارخوری، در سایه‌ی یک درخت بزرگ، و باد که می‌وزید، با کره‌ی تازه‌ای که همه تعریف‌اش را کردند، قیمه‌ی آهوی گرانت49، پوره‌ی سیب‌زمینی، ذرت سبز، و بعد دسر مخلوط میوه؛ و کاندیسکی برای‌مان گفت که هندی‌های شرقی این سرزمین را دارند تصاحب می‌کنند.
«ببینید موقع جنگ نیروهای هندی را برای جنگیدن فرستادند این‌جا. از هندوستان دورشان کردند، چون می‌ترسیدند باز هم شورش بکنند. چون این‌ها توی آفریقای می‌جنگیدند به آقاخان هم این قول را دادند که هندی‌ها می‌توانند راحت بیایند این‌جا و ساکن بشوند و کار و کاسبی راه بیندازند. خب، آن‌ها که زیر قولشان نمی‌توانستند بزنند، در نتیجه، حالا هندی‌ها تمام سرزمین را از دست اروپایی‌ها گرفته‌اند. این‌ها هم که با هیچی سر می‌‌کنند و تمام پول‌ها را می‌فرستند به هندوستان. وقتی به اندازه کافی پول در آوردند بر می‌گردند سر خانه و زندگی‌شان، و قوم و خویش‌های فقیرشان را می‌فرستند تا جایشان را بگیرند و به چاپیدنشان از این سرزمین ادامه بدهند.»
پاپ چیزی نگفت. سر میز با میهمان جرو بحث نمی‌کرد.
کاندیسکی گفت: «همه‌اش به‌خاطر آقاخان است. شما آمریکایی هستیدو از این پیچیدگی‌ها سر در نمی‌آورید.»
پاپ ازش پرسید: «شما با فون ‌لتوو50 بودید؟»
کاندیسکی گفت: «از همان اول، تا به آخر.»
پاپ گفت: «جنگ‌جوی بزرگی بود. برای او احترام زیادی قائلم.»
کاندیسکی پرسید: «شما جنگ هم کردید؟»
«بله.»
کاندیسکی گفت: «چندان علاقه‌ای به لتوو ندارم بله خوب جنگید. کسی هم به پایش نمی‌رسید. وقتی که ما گنه گنه می‌خواستیم دستور داد تا گیرش آوردند. همین‌طور هم تمام آذوقه‌های دیگر را. ولی بعداً اصلاً توجهی به افرادش نکرد. جنگ که تمام شد من بلند می‌شوم و می‌روم آلمان. می‌روم تا ادعای خسارت در مورد اموالم را  بکنم. آن‌ها می‌گویند: شما اطریشی هستید. شما باید از طریق اطریش اقدام کنید. بنابراین می‌روم به اطریش. آن‌ها ازم می‌پرسند، شما چرا جنگیدید؟ شما که نمی‌توانید ما را  مسئول بدانید. آمدیم و شما رفتید در چین بجنگید. این به خودتان مربوط است. ما هیچ کاری نمی‌توانیم برایتان بکنیم.»
با ساده لوحی می‌گویم: «ولی من به‌خاطر وطن پرستی رفتم. من هر کجا که بتوانم می‌جنگم، چون اطریشی هستم و وظیفه ام را می‌شناسم. آن‌ها میگویند، بله. این بسیار عالی است. ولی شما نمی‌توانید ما را مسئول احساسات مقدس خودتان بدانید. خلاصه آن‌ها مرا از این دست به آن دست کردند و آخرش هم هیچ. ولی هنوز این سرزمین را دوست دارم. من همه چیزم را این‌جا از دست دادم. ولی از هر کسی توی اروپا چیزدارترم. بومی‌ها و زبانشان برای من همیشه جالب‌اند، کلی درباره‌شان یادداشت برداشتم. دیگر این‌که، من در واقع این‌جا یک شاه هستم. و این خیلی لذت بخش است. صبح که از خواب بیدار می‌شوم یک پایم را دراز می‌کنم و نوکر بچه جوراب پام می‌کند. بعد وقتی حاضر شدم آن یکی پام را دراز می‌کنم و او جوراب دیگر را پام می‌کند. از زیر پشه بند یک‌راست می آیم توی شلواری که برایم نگه داشتند. جداً که خیلی عالیه، این‌طور نیست؟»
«واقعاً عالیه.»
«وقتی بازگشتید با هم یک سفری51 می‌رویم تا روی بومی‌ها مطالعه کنیم. هیچ شکاری هم نمی‌کنیم مگر برای خوردن غذا. ببینید، می‌خواهم یک رقص و آواز نشان‌تان بدهم.»
دولا شد،آرنج‌ها را بالا و پایین برد، زانوها را خم کرد ، آواز خوانان دوروبر میز گشت، بدون شک کارش خیلی عالی بود.
گفت: «این تازه یکی از هزارتاست. دیگر موقع‌اش است که بروم. شماها می‌خواهید بخوابید.»
«حالا چه عجله‌ای دارید. باز هم بمانید.»
«نه. حتماً می‌خواهید بخوابید. من هم کره را برمی‌دارم تا بگذارمش یک جای سردی که تازه بماند.»
پاپ گفت: «سر شام می‌بینم‌تان.»
«حالا شما باید بخوابید. خداحافظ.»
بعد از این‌که او رفت، پاپ گفت: «می‌دانید، چیزهایی را که در باره‌ی آقاخان گفت، باور نمیکنم.»
«به‌نظر که خیلی جالب می‌آمد.»
پاپ گفت: «البته او خیلی سر خورده. کی نخورده. «فون لتوو» از آن ناکس‌های روزگار بود.»
زنم گفت: «خیلی آدم فهمیده‌ای است. صحبتش درباره‌ی بومی‌ها خیلی عالی بود. ولی از دست زدن‌های آمریکایی دلخور بود.»
پاپ گفت: «من هم دلخورم. مرد خوبیه. بهتره بری یک چرتی بزنی. نزدیک‌های ساعت سه و نیم باید حرکت کنی.»
«بهشان بگو بیدارم بکنند.»
«مولو»52 عقب چادر را بالا زد. چوب‌ها را گذاشت زیر آن، طوری که باد آمد تو و من در آن باد خنک و تازه‌ای که از زیر آن چادر داغ تو می‌آمد همان‌طور که داشتم کتاب می‌خواندم خوابم برد. بیدار که شدم وقت رفتن بود. ابرهای بارانی در آسمان بودند و هوا هم خیلی گرم بود. کنسروهای میوه، یک تکه پنج پاندی گوشت سرخ‌کرده، نان، چای، قوری، چند قوطی شیر در یک جعبه‌ی ویسکی با چهار بطری آبجو را بسته‌بندی کرده بودند. یک مشک برزنتی آب هم بود با یک پارچه‌ی بزرگ مخصوص چادر. مکولا داشت تفنگ را از ماشین بیرون می‌آورد.
پاپ گفت: «هیچ برای برگشتن عجله نکنید. خودمان می‌آییم دنبالتان و پیداتان می‌کنیم.»
«بسیار خوب.»
«کامیون را می‌فرستم تا آن ورزشکار را بیاره به هاندنی. آدم‌هاش را پای پیاده جلوتر فرستاده.»
«مطمئنی که کامیون می‌کشد؟ یک‌وقت این کار را به‌خاطر این‌که رفیق منه نکنی؟»
«به‌هر حال کارش را باید راه بیندازیم. کامیون امشب برمی‌گرده این‌جا.»
گفتم: «ممصاحب53 هنوز خوابیده. شاید زنم بخواهد برود بیرون گردش کند و چند تا باقرقره بزند.»
زنم گفت: «من این‌جام. نگران ما نباش. اوه، امیدوارم چیزی به‌تورت بخورد.»
من گفتم: «تا پس فردا کسی را توی جاده دنبال ما نفرست. اگر شانس بیاریم می‌مانیم.»
«موفق باشی.»
«موفق باشی، عزیزم. خداحافظ آقای «جی. پی»54.»
——————————————–
پانویس‌ها:
1. نام قبیله‌ای است
2. نمک لیسها  مکانهایی از سنگ نمک هستند که حیوانات جنگلی برای لیسیدن نمک به آن‌جا می روند و با نمک‌زارها تفاوت دارند.
3. M’cola
4. Hapana  M’uzuri
5. B’wanaمعنی آقا را در آفریقایی می‌دهد.
6. Swahiliزبان محلی کنیایی .
7. Kamau.
8. Kuduبز کوهی آفریقایی.
9. Tyrolerیکی از استان‌های اطریش که امروزه به دو قسمت شمالی- اطریش- و جنوبی- ایتالیا- تقسیم شده است. کلاه تیرولی سبز است با پری در کنارش.
10. Hemingway
11. Kandisky
12. Dichter  در زبان آلمانی یعنی شاعر.
13. Querschnitt  یعنی بر همه. مجله ادبی آلمانی که همینگوی در سال 1921 برای آن شعر و داستان می‌فرستاد.
14. Ringelnaz
15. Heinrich Mann
16. Rainer Maria Rilke  شاعر و نویسنده آلمانی.
17. Paul Valery  شاعر فرانسوی.
18. James Joyce نویسنده ایرلندی.
19. Sincler Lewis  نویسنده آمریکایی.
20. Babati
21. -1889-1945- Robert Charles Benchley  نویسنده منتقد تئاتر طنز نویس و هنرپیشه و کاریکاتوریست آمریکایی.
22. Tembo
23. Rhodesia
24. Handeni
25. Pop
26. Ngoma   در زبان آفریقایی رهبر پیشوا و رئیس قبیله معنی می‌دهد.
27. Shamba
28. P.O.M
28. Upton Sinclair
29. Thomas Mann
30. Herman Melville نویسنده موبی دیک.
31. Unitarians  فرقه موحدین مسیحی.
32. Quakers  فرقه ای از مسیحیون با معتقدات مذهبی بسیار خشک.
33. Emerson
34. Hawthorn
35. Whittier
36. Thoreau شاعر و مقاله نویس آمریکا 62-1834.
38. لقبی است که همینگوی داشته است.
39. Henry James
40. Stephen Crane
41. Mark Twain
42.Old Mother Hubbard
43. گویا مقصود همینگوی اشاره است به نویسنده‌ی زن آمریکایی  گرترود استاین.
44. Prado موزه‌ی معروف مادرید که در آن آثار فرانسیسکو گویا نقاش معروف اسپانیایی که همینگوی خود از شیفتگان او بود موجود است.
45. Rudyard Kipling  نویسنده‌ی انگلیسی متولد هندوستان.
46. Flaubert
47. M’wendi
48. B’wana M’kumba
49. Grant
50. Von Lettow
51. Safari  به گردشی که بیشتر جنبه‌ی توریستی و دیدن حیوانات در آفریقا دارد اطلاق می شود.
52. Molo
53. Memsahib – خانم ارباب- مقصود همسر همینگوی است که به او ماما هم میگویند
54. مخفف Jackson Phillip  دوست انگلیسی همینگوی است.

نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: رضا قیصریه

برگرفته از کتاب: تپه‌های سبز آفریقا
نشر اول 1364

نخستین حلقه

فصل سانسور شده «نخستین حلقه»
یادداشت مترجم:
پس از 38 سال نیویورکر منتشر کرد.
این داستان کوتاه فصل اول سانسور شده از نخستین رمان سولژنیتسین، برنده جایزه نوبل ادبی در سال 1970، به نام «نخستین حلقه» است که به تعبیر خود نویسنده؛ «سبک بار» شد تا از سد سانسور اواخر دهه پنجاه و اوایل دهه شصت میلادی؛ یعنی دوران استالین زدایی، بگذرد.
در 1968 انتشارات فونتانا این رمان را، با همان خود سانسوری نویسنده، به انگلیسی ترجمه و چاپ کرد و در آوریل 2006 هری ویلیام متن سانسور نشده را برای نیویورکر برگرداند. در متن سانسور شده، اینوکنتی به خانه استاد داروسازی تلفن می‌زند و به همسرش هشدار می‌دهد که اطلاعات داروی جدید را به خارجی‌ها ندهد که خارجی‌ها دشمن هستند. از این نویسنده آثاری مثل مجمع الجزایر گولاک، بخش سرطان و… به فارسی ترجمه شده است.

عقربه‌های منبت‌کاری ساعت دیواری، چهار و پنج دقیقه بعد ظهر را نشان می‌داد. صفحه مفرغی ساعت در نور کم‌جان اواخر پاییز درخششی نداشت. پنجره بلند به جنب و جوش خیابان کوزنتسکیا موست مشرف بود و برف روب‌ها با جان کندن پس و پیش می‌رفتند تا برف تازه، زیر پای رهگذران را، که داشت سفت و قهوه ای می‌شد، بروبند.
دبیر دوم کنسول دولت، اینو کنتی ولودین، که به پخی پنجره لم داده بود و آهنگ ملالت بار و گنگی را سوت می‌زد؛ بی آنکه ببیند به همه این جنب وجوش‌ها چشم گرداند. انگشتانش لای صفحه‌های یک مجله خارجی، با کاغذ گلاسه، می‌لولید؛ ولی چشمش به مجله هم نبود.
دبیر دوم کنسول دولت- معادل سروان در ارتش- آدم دیلاقی با شانه‌های باریک بود، کت و شلوار ابریشمینی، به جای یونیفورم، به تن داشت و بیشتر به جوان‌های علاف مایه دار شباهت داشت تا مقام مهمی‌در وزارت امور خارجه شوروی.
وقت خاموش کردن چراغ‌ها یا رفتن به خانه بود، اما او همان جا که بود ایستاد؛ ساعت چهار پایان نوبت کاری روزبود و نه پایان کار. همه به خانه می‌رفتند، چیزی می‌خوردند، چرتی می‌زدند و بعد ساعت ده شب هزاران هزار پنجره خیابان چهل وپنج روشن می‌شد. پنجره همه اتحادیه‌ها؛ هر بیستا و پنجره وزارتخانه‌های جمهوری خلق. شخص خاصی، که در محاصره دیوار‌های بلند دژی قرار داشت، شب‌ها خواب نداشت و به همه مقامات مسکو آموخته بود که تا سه یا چهار صبح با او بیدار بمانند وهر شصت و خرده ای وزیر هم، که عادت عجیب شب زنده داری ارباب و سرور خود را می‌دانستند، مانند محصل‌هایی که منتظر احضار مدیر مدرسه خودهستند، بیدار می‌ماندند و به نوبه خود، برای آنکه با بی خوابی بجنگند، معاونان خود را فرا می‌خواندند و معاونان هم روسای دفاتر خود را بیدار نگه می‌داشتند. کارمندان تحقیق هم نردبان‌ها را علم کرده و به فهرست‌های موضوعی هجوم می‌آوردند. کارمندان دفتری در راهرو‌ها رفت وآمد می‌کردند و تند نویسان هم نوک مداد‌های شکسته را می‌تراشیدند.
امروز هم استثناء نبود. طبق تقویم غربی‌ها تا چند ساعت دیگر شب کریسمس بود و همه سفارتخانه‌ها در سکوت فرو رفته بودند و از دو سه ساعت قبل تلفن‌های این سفارتخانه‌ها خاموش بودند، به عکس وزارت امور خارجه، که همچنان خواب نداشت.
«آنها، دیپلمات‌های غربی، دو هفته تعطیلات پیش رو داشتند. بچه‌های ساده لوح ! احمق‌های خر!» انگشتان عصبی اینو کنتی ولودین با شتاب میکانیکی مجله را ورق زد و بعد، در حالی که موج گرم وحشتی در درونش بالا می‌آمد و دمی‌بعد فروکش می‌کرد و تنش یخ می‌کرد، مجله را به کناری پرت کرد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. تمام تنش می‌لرزید؛ «تلفن بزند یا نه؟»
حالا بزند یا بگذارد برای پنج شنبه یا جمعه؟ نکند دیرشود؟، حتماً دیر می‌شد، نباید وقت تلف کند. وقت مشورت هم ندارد. اگر از تلفن عمومی‌زنگ بزند نمی‌توانند ردش را بگیرند. آیا باید به روسی حرف بزند؟ اگر زیاد معطل نشود آنها مطمئنا نمی‌توانند صدای عوض شده اش را شناسایی کنند؛ اصلاً از نظر فنی غیرممکن است. سه، چهار روز بعد هم خودش به آنجا پرواز می‌کند. منطقی بود که صبر کند. اما دیر می‌شد. به جهنم!»
شانه‌هایش، که به چنین بارهایی عادت نداشت، قوز کرده وبه لرزه افتاده بود. کاش اصلا این قضیه را کشف نمی‌کرد؛ ندانستن بهتر است. کاغذها را از روی میزش جمع کرد و به طرف گاوصندوق برد. اضطرابش بیشتر و بیشتر شد. کمی، با چشم‌های فرو افتاده و صورت اخم آلود کنار گاوصندوق ایستاد و بعد، انگار که آخرین فرصت زندگی اش از دست می‌رود، بی آنکه اتومبیلی صدا کند، و یا درپوش جوهر خود نویسش را درست بگذارد، به سرعت به طرف در رفت. در را پشت سرش قفل کرد، کلید را به نگهبان انتهای راهرو داد و با عجله، در حالی که از کنار آدم‌های همیشگی، با یراق‌های طلائیشان، می‌گذشت، از پله‌ها پایین رفت وکلاه بر سر، در همان حال که خود راتوی پالتویش پیچیده بود، درغروب دم کرده و نم دار فرو رفت.
حرکات تند کمی‌حالش را جا آورده بود، کفش‌های فرانسوی پاشنه کوتاهش، مد بدون گالوش پوشیده بود، درشلاب فرومی‌رفتند. همان طور که داشت از کنار یادمان وروسکی، در حیاط وزارت امور خارجه، می‌گذشت، نگاهش به بالا افتاد و بر خود لرزید. ساختمان تازه ساز لوبینکای کبیر، که مشرف به پاساژ فورکاسف بود، به ناگهان اهمیت بیش ازاندازه ای برایش پیدا کرد.
این ساختمان خاکستری تیره 9 طبقه که به شکل رزمناو ساخته شده بود هجده ستون چهار گوش داشت که به مانند برج‌های شلیک توپ سمت راست رزمناو بودند و قایق کوچک زندگی اینوکنتی ولودین در مسیر حرکت این رزمناو، زیر سینه سنگین و سهمگین آن، بلعیده می‌شد. اما نه، اینوکنتی یک کرجی اسیر و درمانده نبود، اژدری بود که به سوی رزمناو در حرکت است.
دیگر بیش از این نمی‌توانست صبر کند. به سمت راست به خیابان کوزنتسکایا موست پیچید. یک تاکسی داشت از جدول خیابان دور می‌شد که اینوکنتی دستگیره درش را قاپید و به راننده گفت؛ «زود باش، برو به طرف پایین سرازیری، بعد به چپ و زیر یکی از چراغ‌های تازه روشن شده خیابان پتروکا بایست.» هنوز تصمیم نگرفته بود که از کجا تلفن بزند؛ جایی که مطمئن باشد که کسی با عجله تق تق به باجه تلفن نمی‌زند و حواسش را پرت نمی‌کند و از درز در باجه هم به داخل چشم نمی‌دوزد.
از طرف دیگر اگر دنبال یک باجه تلفن تک افتاده در محلی خلوت بگردد بیشتر جلب توجه می‌کند. بهتر نیست از یکی از همین باجه‌های تلفن دوروبر زنگ بزند؟ کاش باجه‌ها از سنگ و یا آجرعایق صدا ساخته شده بودند! چه حماقتی که سوار تاکسی شده بود؛ حالا دیگر راننده شاهد بود. توی جیبش دنبال سکه‌های پانزده کوپکی گشت؛ اگر پیدا نمی‌کرد تلفن را به عقب می‌انداخت. اما پشت چراغ قرمز چهار راه اوخت نیریاد، انگشتش به دو سکه پانزده کوپکی برخورد. آنها را از جیب بیرون کشید. آها خودش بود. کشف سکه‌ها آرامش کرد؛ اینکه خطر داشت یا نه مهم نبود، او تلفن می‌کرد. به خودش گفت؛ «ترسوها آدم نیستند.»
با حواس پرتی دید که تاکسی دارد ازخیابان مخویا و از کنار آن سفارتخانه کذایی می‌گذرد.
سرنوشت داشت آوار می‌شد. صورتش را به شیشه تاکسی چسباند. گردنش را کش داد و با ناکامی‌کوشید تشخیص دهد که کدام پنجره روشن است.
از کنار دانشگاه که رد شدند، اینوکنتی به راست اشاره کرد. انگار داشت هدفش را دور می‌زد تا ببیند که از کجا باید اژدر را شلیک کند. به خیابان آربات رسیدند و اینوکنتی دو اسکناس به راننده داد. از تاکسی بیرون آمد، از میدان گذشت و سعی کرد کند قدم بردارد. گلو ودهانش خشک خشک بود و انگار هیج نوشیدنی تشنگی اش را برطرف نمی‌کرد. چراغ‌های خیابان روشن بود. در برابر سینما خودوژستونی، صف درازی برای دیدن فیلم «ماجرای عاشقانه بالرینا» تشکیل شده بود. مه آبی پریده رنگی روی حرف قرمز «ام»، بالای ایستگاه مترو را، گرفته بود. زنی با چهره سبزه جنوبی گل‌های کوچک زرد می‌فروخت. مرد محکوم به شکست دیگر نمی‌توانست رزمناوش را ببیند، اما د لش از عزم مذ بوحانه ای انباشته بود.
ببین، یادت باشد یک کلمه هم انگلیسی حرف نزنی، تا چه برسد به فرانسه؛ نباید برای آن سگ‌های ردیاب کوچک ترین نشانه ای جا بگذاری.
اینوکنتی به راه رفتن ادامه داد، راست قامت و پرسه زن. دختر زیبایی به او چشم دوخته بود، خدا به خیر کند!
دنیا بزرگ است و پر از فرصت‌های فراوان! اما آنچه برای تو مانده، همین راهروی تنگ است. یکی از باجه‌های چوبی تلفن بیرون ایستگاه مترو خالی بود، اما به نظر می‌رسید که شیشه اش شکسته باشد. اینوکنتی به طرف ایستگاه راه افتاد.
هر چهار باجه، که در گودی دیوار تعبیه شده بودند، پر بود. تا بالاخره، در یکی از باجه‌های سمت چپ، مرد لندهوری، که مست هم بود، تلفنش تمام شد و گوشی را گذاشت. اینوکنتی لبخندی زد و با احتیاط در را، که شیشه پنجره اش ضخیم بود، کشید. و در حال که با یک دست در را بسته نگه می‌داشت، با دست لرزان دیگر که هنوز دستکش داشت، سکه را درون شکاف انداخت و شماره گرفت. پس از چند زنگ طولانی، گوشی را کسی برداشت. اینوکنتی در حالی که می‌کوشید صدایش را عوض کند پرسید؛ «اونجا دبیر خانه است؟»
– بله
– لطفاً به سفیر وصل کنید.
پاسخ به زبان فصیح روسی بود؛ «نمی‌توانم؛ کارتان چیست؟»
– مرا به هر که الان مسوول است، ارتباط بدهید! یا رایزن نظامی! لطفاًبجنبید!
طرف مکثی کرد که فکر کند. اینوکنتی خود را به دست سرنوشت سپرده بود؛ «اگر درخواست او رد می‌شد چی؟باید کار را تمام کند؛ دفعه دومی‌در کار نخواهد بود.»
– خیلی خوب، شما را به رایزن نظامی‌وصل می‌کنم.
اینوکنتی صدای او را می‌شنید که دارد با رایزن حرف می‌زند. مردم را می‌دید که دارند با عجله و در حالی که به هم تنه می‌زنند، از پشت شیشه ضخیم باجه تلفن عبور می‌کنند. یک نفر از بقیه جدا شد و با بی صبری جلو باجه اینوکنتی منتظر نوبت تلفن ماند.
کسی با لهجه غلیظ و صدای آدم‌های خوب خورده و راحت طلب از آن طرف به اینوکنتی جواب داد؛
– الو، چکار دارید؟
اینوکنتی شتاب زده پرسید؛ «شما رایزن نظامی‌هستید؟»
صدای آن طرف سیم تنبلانه و کشدار گفت؛ «بله، رایزن نیروی هوایی.»
اینوکنتی، در حالی که گوشی تلفن را با چشم وارسی می‌کرد و مانده بود که چه کند، با صدای آهسته وپراضطرابی گفت؛ «جناب رایزن هوایی! لطفاً این مطلب را بنویسید و فورا به عرض سفیر برسانید.»
صدای کشدار پاسخ داد؛ «یک لحظه لطفاً، الان یک مترجم خبر می‌کنم.»
خون اینوکنتی به جوش آمده بود؛ «نمی‌توانم صبر کنم.» دیگر تلاشی برای عوض کردن صدا نمی‌کرد؛ «من با هیچ آدم شوروی حرف نمی‌زنم. تلفن را قطع نکن! برای کشور شما و نه فقط کشور شما، پای مرگ و زندگی در میان است. گوش کن! ظرف چند روز آینده یک عامل روسیه، به نام جورجی کوال، از مغازه ای که لوازم یدکی رادیو می‌فروشد، چیزی را برمی‌دارد. نشانی این…»
رایزن با خونسردی اما با روسی شکسته بسته گفت؛ «من کاملاً نمی‌فهمم.»
البته آن رایزن در مبل راحتی اش لم داده و کسی هم در تعقیبش نبود. صدای هر وکر زن‌ها در تلفن به گوش اینوکنتی می‌رسید؛ «به سفارت کانادا زنگ بزن آنجا آدم‌هایی که روسی خوب بدانند هستند.»
زیر پای اینوکنتی در داخل باجه داشت می‌سوخت و گوشی سیاه، با آن زنجیر فولادی سنگین، داشت در دستانش ذوب می‌شد. اما یک کلمه هم، به زبان بیگانه می‌توانست، نابودش کند!
مایوسانه فریاد زد؛ «گوش کن! در ظرف چند روز آینده به یک عامل شوروی به نام کوال، اطلاعات مهم فناوری درباره تولید بمب اتم، در یک مغازه رادیو داده…»
رایزن شگفت زده پرسید؛ «چی؟ کدام خیابان؟» بعد کمی‌مکث کرد و گفت؛ «تو کی هستی؟ از کجا معلوم که داری راست می‌گی؟»
اینوکنتی داد زد که؛ «من در خطرم.»
یک نفر داشت به شیشه باجه می‌کوبید.
رایزن ساکت شد. شاید داشت پک قلاجی به سیگار می‌زد. با شک و دودلی تکرار کرد؛ «بمب اتم؟ اما تو کی هستی؟ اسمتو بگو.»
کلیک خفه ای به گوش رسید و بعد سکوت مرگباری که جنب وجوش خیابان هم آن را نمی‌شکست. ارتباط آنها را قطع کرده بودند.

اشتباه احمقانه
موسساتی هستند که شما به ناگهان خود را در برابر دری می‌بینید که بر سر در آن لامپ قرمز کسالت آوری نوشته ای به این مضمون را روشن می‌کند؛ «ورود فقط برای کارکنان مجاز است.» و یا اخیراً یک تابلو از جنس شیشه تخت روی در آن تو ذوق می‌زند که؛ «ورود افراد غیر مجاز اکیداً ممنوع.» حتی ممکن است نگهبان عبوس حراست هم پشت میز کوچکی نشسته باشد و هر که را می‌گذرد بازرسی کند. مثل همیشه، بادیدن تابلو اکیدا ممنوع هر گونه تخیلی از ذهن پاک می‌شود. در واقع، در به روی راهرو نه چندان چشمگیری، شاید کمی‌تمیزتر باز می‌شود.
فرش ارزان قیمت قرمزی، از همان نوع خاص ادارات دولتی، وسط راهرو را می‌پوشاند. کف پارکت کم و بیش جلا داده شده است. تف دان‌ها در فواصل معین قرار دارند. اما از آدم‌ها خبری نیست. هیچ یک از درها به روی کسی باز و بسته نمی‌شود. درها همه از چرم سیاه هستند پوشیده با گل میخ‌های سفید مرصع و شماره اتاق‌ها روی الواح بیضی شکل براق با گل میخ محکم شده است. کسانی که دراتاق‌ها کار می‌کنند از آنچه در اتاق مجاور می‌گذرد همان قدر می‌دانند که درباره حرف‌های خاله زنک در جزیره ماداگاسکار.
درآن عصر ظلمانی عاری از یخبندان پاییزی، در مرکز تلفن خودکار مسکو، در یکی از راهروهای ممنوعه و در یکی از اتاق‌های دور از دسترس، که برای سرپرست ساختمان به اتاق 194 و برای بخش یازده در اداره ششم وزارت امور امنیتی به پست A- یک معروف بود، دو ستوان در حال انجام وظیفه بودند. البته یونیفورم به تن نداشتند؛ آنها می‌توانستند در لباس شخصی، بدون آن که ردی از خود جا بگذارند، هر تلفنی راشنود کنند. یک ضلع اتاق، با جعبه سویچ و دستگاه‌های صوتی، از فلز براق و سیاه پوشیده شده بود. فهرست بلند بالایی از دستور عمل‌ها روی کاغذ چرک و کثیفی روی دیوار مقابل آویزان بود.
این دستور عمل‌ها درباره هرگونه نقض یا تخطی قابل تصور از شنود و ضبط تلفن‌های ورودی یا خروجی سفارت آمریکا هشدار اکید می‌داد وبه همین دلیل همیشه دو نفر در اتاق حضور داشتند؛ که یکی در حال گوش دادن با هدفون بود و دیگری که جز برای رفتن به دستشویی اتاق را ترک نمی‌کرد. این دو نفر، هر نیم ساعت با هم جا عوض می‌کردند. اگر به دستور عمل‌ها مو به مو عمل می‌شد، امکان هیچ خطایی نبود.
اما برای یک بارهم که شده ازاین دستور عمل‌ها تخطی شد؛ زیرا کمال گرایی مقامات با نقصان قابل ترحم انسان معمولی ناسازگار است. این کوتاهی به خاطر ناوارد بودن آن دو نفر نبود، بلکه به دلیل تجربه آنها و این که فکر می‌کردند چیز خاصی، آن هم در شب کریسمس غربی‌ها رخ نمی‌دهد، بود. یکی از آنها، ستوانی با بینی پخ به نام تایوکین، می‌دانست که در روز دوشنبه بعد در کلاس عقیدتی سیاسی از او می‌پرسند که؛ «دوستان خلق چه کسانی هستند وچگونه علیه سوسیال دموکرات‌ها می‌جنگند؟»، «چرا ما در کنگره دوم از منشویک‌ها بریدیم و چرا حق داشتیم که چنین بکنیم؟»، «چرا در کنگره پنجم با آنها دو باره متحد شدیم و باز هم کار درستی کردیم؟ و دوباره چرا در کنگره ششم راهمان جدا شد وبازهم حق با ما بود.»
تایوکین اصلاً دل و دماغ درس خواندن نداشت، آن هم روز شنبه ای که مخش برای حفظ کردن آماده نبود. فقط چشم به راه بود تا یک شنبه برسد و با شوهر خواهرش حسابی دمی‌به خمره بزنند. او هرگز قادر نبود صبح دوشنبه آن آشغال‌ها را توی مغز خمارش پس از آن همه باده پیمایی شب گذشته فرو کند. مسوول حزبی هم که قبلاً او را توبیخ کرده و گفته بود که دفعه بعد باید برود در دفتر حزب توضیح بدهد. مهمترین کار جواب سؤال دادن در کلاس نبود بلکه باید جمع بندی کتبی از مباحث مطرح شده عقیدتی-سیاسی به دست می‌داد.
تایوکین آن هفته وقت پیدا نکرده بود و تمام روز نوشتن جمع بندی را پشت گوش انداخته بود و حالا از همکارش خواسته بود تا یک تنه کار کند و خودش به گوشه ای رفته بود تا در نور چراغ مطالعه متن‌های انتخاب شده از درس نامه «دوره کوتاه مدت» را در کتابچه تمرین رونویسی کند.
این دو همکار هنوز چراغ‌های بالای سرشان را روشن نکرده بودند. لامپ اضافی کنار ضبط صوت روشن بود. کوله شف، ستوانی با موهای مجعد و غبغبی گوشتآلود، با هدفونی در گوش نشسته بود. کسل بود. سفارت آمریکا صبح سفارش خرید داده بود و از ظهر تا به حال تلفن‌های سفارت ساکت بودند. حتی یک تلفن هم زده نشده بود؛ پس کوله شف تصمیم گرفت به زخم پای چپش نگاهی بیندازد.
به دلایلی نامعلوم، بار‌ها و بارها این زخم سر باز کرده بود. با پماد اکسید روی «سبز درخشان»، زخم تیمار می‌شد، اما به جای بهبود یافتن، دلمه می‌بست. درد به قدری زیاد بود که راه رفتن دشوار می‌کرد. کلینیک ام. جی. بی برایش وقت معاینه معین کرده بود. تازگی‌ها به کوله شف آپارتمان جدیدی داده بودند و زنش هم حامله بود و حالا این زخم‌ها داشت زندگی راحتش را مسموم می‌کرد.
کوله شف هدفون را از گوشش برداشت و به نقطه ای در روشنایی اتاق رفت، پاچه شلوار وزیر شلوار پای چپش را بالا زد و با احتیاط سعی کرد کنار دلمه‌ها را بکند. چرک سیاهی زیر فشار انگشتانش بیرون ریخت. درد سرش را به دوران انداخت و ذهنش را مختل کرد. به خودش گفت؛ «شاید این زخم ساده ای نباشد و هر چه فکر کرد آن کلمه وحشتناک را که جایی شنیده بود به یاد نیاورد؛ قانقاریا؟… یک هم چه چیزی… آن چیزدیگر چه بود؟» این بود که متوجه گردش بی سرو صدای بوبین‌ها در اثر روشن شدن اتوماتیک ضبط صوت نشد. کوله شف بی آن که پای لختش را بپوشاند دست برد و هدفون را به گوشش گذاشت و شنید؛ «از کجا معلوم که داری راست می‌گی؟»
– من در خطرم.
«بمب اتمی؟ اما تو کی هستی؟ اسمتو بگو؟»
بمب اتم!!! به تندی حرکت غریزی انسانی در حال سقوط از پرتگاه که دست به چیز دم دستی می‌برد تا مانع از افتادن خود شود، کوله شف پریز جعبه سویچ را کشید و ارتباط دو تلفن قطع شد و تنها آن موقع بود که پی برد بر خلاف دستور عمل‌ها، نتوانسته شماره تلفن کننده را رد گیری کند. نخستین کاری که کرد این بود که از روی شانه به پشت سر نگاه کند. تایوکین داشت جمع بندی اش را می‌نوشت و متوجه کار او نشده بود. تایوکین دوست او بود، اما به کوله شف گفته شده بود که مراقبش باشد، به تایوکین هم همین حرف زده شده بود.
همان طور که کوله شف تکمه برگشت ضبط صوت را فشار می‌داد و ضبط صوت ذخیره را وارد مدار شنود سفارت می‌کرد، با خود فکر کرد مکالمه ضبط شده را پاک کند تا اشتباه احمقانه اش لو نرود. اما فوراً به یاد آورد که رئیسشان گفته بود که در جای دیگری به طور اتوماتیک همین نوار ضبط می‌شود؛ پس از بین بردن نوار مساوی با اعدام شدنش بود!
نوار را به اول برگرداند. تکمه روشن (PLAY) را زد. مجرم خیلی عجله داشت و برآشفته بود. از کجا می‌توانست تلفن بزند؟ واضح بود که از آپارتمان شخصی تلفن نمی‌زد. ونه حتما از محل کارش. همیشه از تلفن‌های همگانی با سفارتخانه‌ها تماس می‌گرفتند.
کوله شف راهنمای تلفن‌های همگانی را باز کرد و شتابزده شماره تلفن همگانی روی پله‌های ورودی مترو در ایستگاه سوکولنیکی را گرفت وبا صدای خش داری داد زد؛
– گنکا! گنکا! موقعیت اضطراری! به اتاق عملیات زنگ بزن! هنوز شاید بتونن دستگیرش کنن!
نویسنده: سولژنیتسین
مترجم: رامین مستقیم
منبع؛ هفته نامه نیویورکر – 10 تا 17 جولای ۲۰۰۶
روزنامه‌ی کارگزاران – یکشنبه، 29 بهمن ماه هشتاد و پنج

مدت‌ها بود خبری از مسافر نبود. مانده بودیم ما دو نفر، من و خلیفه. او هم توی اتاق خودش بود. روی تختش دراز می‌کشید و نگاه می‌کرد به تیرهای ترک‌ خورده‌ی سقف. لب‌هاش می‌جنبید، اما چیزی نمی‌گفت. نگاهش نمی‌کردم. برمی‌گشتم. از توی راه‌‌رو، از میان آن‌همه اتاق خالی، می‌رفتم می‌نشستم پشت میز، از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. دستم به کاری نمی‌رفت. کاری هم نبود که بکنم. حوصله‌ام که سر می‌رفت دوربین خلیفه را از توی گنجه برمی‌داشتم. تسمه‌اش را می‌انداختم دور گردنم. آن‌قدر به پرچم آفتاب‌خورده‌ی پاسگاه و دگل لنج‌ها و مرغ‌های ماهی‌خوار نگاه می‌کردم که چشم‌هام آب می‌افتاد. بعد می‌رفتم روی پشت‌بام. برای سکیدن پنجره‌ی اتاق بادگیر خانه‌ی عمویم بایست می‌رفتم روی بوریای خرپشته که شیب تندی داشت. از همه‌ی بناهای آن دور و اطراف بلند‌تر بود. داشت دیگر عادتم می‌شد. وقت و بی‌وقت سینه‌مال خودم را می‌کشیدم بالا. چانه‌ام را می‌گذاشتم روی گُرده‌ ماهی ناودان و صبر می‌کردم. وقتی لته‌ی کنده‌کاری شده‌ی اُرسی‌اش، که شیشه‌های کوچک رنگی داشت، بالا می‌رفت، و صورت صفورا تو قاب فندقی‌اش پیدا می‌شد خف می‌کردم. دلم غنج می‌زد. از دایره‌ی شیشه‌های دوربین می‌دیدم که چه طور سرش را شانه می‌زند. موهای پرکلاغیِ موج‌دارش تو آفتاب برق می‌زد. با هر تکانی که می‌خوردم تخته‌های طبله‌کرده‌ی گچ از بوریای سقف می‌ریخت روی پاگرد پله‌ها و پاش‌پاش می‌شد. همچین که از سوراخ نورگیر صدایی می‌شنیدم جلدی می‌پریدم و پله‌های آجری را دوتا یکی می‌آمدم پایین و دوربین را می‌گذاشتم توی گنجه و می‌نشستم پشت میز.
نمی‌خواستم خلیفه مچم را بگیرد. اما او مدت‌ها بود که از اتاقش بیرون نمی‌آمد. یا خواهرم بود که قابلمه‌ی غذایم را می‌آورد یا پسرهای عمویم، یاسر و یاسین، بودند که دزدکی می‌آمدند تا سری به من بزنند. می‌آمدند تا خودشان را تو آینه‌های سنگی زنگاربسته‌ی اتاق‌ها، که اسباب صورت آدم را کج‌وکوله نشان می‌داد، ببینند و روی تخت‌های سفری بالا و پایین بپرند. گاهی هم گروهبان پاسگاه بود که می‌آمد تا یک پیاله چای بخورد، یا ناخدا بود که اول صدای چوب‌های زیربغل و سوت‌زدن‌های سینه‌اش شنیده می‌شد. چوب‌هاش را تکیه می‌داد به سه‌کنج دیوار و ولو می‌شد روی صندلی لهستانی کنار میز. وقتی نفس‌اش جا می‌آمد اول سراغ خلیفه را می‌گرفت، بعد قوطی فلزی توتونش را از جیبش در‌می‌آورد و سیگاری می‌پیچید.
می‌گفت: باز هم یکی دیگر. کاش می‌دانستم حرف حساب این گروهبان پاسگاه چیست.
می‌گفتم: می‌آید حالی از خلیفه بپرسد.
می‌گفت: نه پسر جان، من امثال او را می‌شناسم. آن‌ها شور کسی را نمی‌زنند، دل‌شان هم برای کسی نمی‌‌سوزد. حتم دارم حاضر است یک درجه‌اش را بگیرند اما سر از کار خلیفه دربیاورد.
می‌گفتم: از چی سر در بیاورد ناخدا؟
می‌گفت: فضولِ آمرعلی است دیگر. می‌آید برای زیرپاکشی. آخرش خودش به زبان می‌‌آید و دستش رو می‌شود.
بعد می‌گفت: بو به دماغ‌شان رسیده. بار اول‌شان که نیست.
من که نمی‌فهمیدم. وقتی گروهبان پیداش می‌شد اول سری به اتاق خلیفه می‌زد. بعد می‌آمد کنار پنجره می‌نشست. کلاهش را روی میز می‌گذاشت. من هم ازقوریِ رویِ سماور براش چای می‌ریختم. تابستان سال گذشته به جزیره آمده بود. روی انگشت‌های هر دو دستش خال‌کوبی داشت، اما با اسید سوزانده بودشان. زیر سفیدی و کشیدگی پوست، بالای انگشت شست و اشاره‌ی دست راستش، پره‌های یک ستاره و خط گردن با موی شلال‌ زنی دیده می‌شد.
می‌گفت: باید برود بندر. آن‌جا همه‌جور دوا و درمانی به هم می‌رسد. هر حکیمی هم که بخواهد هست. درد خودبه‌خود شفا پیدا نمی‌کند. کوه‌کوه می‌آید مومو می‌رود.
می‌گفتم: دوا و درمان، آن هم تو بندر، پول‌وپله‌ی قلنبه می‌خواهد.
می‌گفت: می‌تواند این‌جا را بفروشد. هیچ مسافری دیگر پاش را به این جزیره نمی‌گذارد. هر چیزی یک عمری دارد.
می‌گفتم: این‌جا را بفروشد؟
می‌گفت: جان خودش سبز. کار یک بار می‌شود. مال دنیا به چه کار می‌آید وقتی جان از هفت لای آدم درمی‌آید.
ناخدا می‌گفت: جان خلیفه به این‌جا بسته است. مگر، زبانم لال، جنازه‌اش را ببرند. خانه‌ی اول و آخرش این‌جا ست.
من که سر در نمی‌آوردم. در این دو سه سال خیلی چیزها دیده و شنیده بودم. گاهی غروب‌ها سروکله‌ی خورشیدو یا یکی از آدم‌هاش پیدا می‌شد. سرشان را پایین می‌انداختند و صاف می‌رفتند تو اتاق خلیفه. به من هم چیزی نمی‌گفتند. وقتی می‌آمدند که کسی آن‌جا نباشد. می‌دانستم یک چیزهایی هست. اما من سرم به کار خودم بود. حق با گروهبان بود. ناخدا می‌بایست خبر داشته باشد. هر روز می‌آمد سری می‌زد، اما مدتی بود که دیگر به اتاق خلیفه نمی‌رفت. آخرین بار که به اتاقش رفت براش یک رادیو آورد. خلیفه می‌دانست که می‌آید. رادیو را گذاشته بود روی پاتختی. حتی یک بار هم صداش را نشنیده بودم.
گروهبان می‌گفت: سقف اتاق‌ها دارد می‌آید پایین. جرزهاش همه نم کشیده. اقلکم بدهد کسی توش دستی ببرد، قهوه‌خانه، دکانی، چیزی ازش دربیاورد. این جوری پولی هم دستش را می‌گیرد. می‌تواند خرج دوا و درمانش کند.
ناخدا از میان دود سیگارش به در و دیوار اشاره می‌کرد و می‌گفت: کی توی این‌جا دستی ببرد؟ گروهبان نمی‌فهمد. حالیش نیست چه می‌گوید. خلیفه را نمی‌شناسد. تا وقتی که نفس می‌کشد یک خشت این بنا را نمی‌شود جابه‌جا کرد.
گروهبان می‌خواست بداند چرا نمی‌شود. از همان‌جا که نشسته بود دست دراز می کرد و کمرکش دیوار را که طبله کرده و شوره بسته بود نشان می‌داد یا شکاف‌های تارعنکبوت بسته‌ی اطراف چارچوب پنجره را. می‌گفت: سنگ و ساروج قلعه‌ی پرتغالی‌ها که نیست. خشت خام خالی است. پُف‌نم به‌اش بزنی می‌ریزد. آدم باید عقل معاش داشته باشد. حالا که خلیفه روی پاهاش بند نیست دوست و آشناهاش باید به فکر باشند. چرا آن‌ها دست بالا نمی‌کنند؟
این را دیگر به ناخدا نگفتم. هر حرفی را که نمی‌بایست زد. راستش من خیال نمی‌کردم گروهبان آن طوری‌ها که ناخدا می‌گوید باشد. پیش خودم فکر می‌کردم امروز فردا است که خلیفه از جاش پا بشود و مثل آن روزها، دست تنها، به همه‌چیز برسد. می‌دانستم، تا وقتی ساق و سالم روی پاهاش بند بوده، هیچ وردستی نداشته. از روی دست و دل‌تنگی نبوده. همه‌ی عمرش همین‌طور بوده. نمی‌خواست دینی از کسی به گردنش باشد. در این سه سال که پیش‌اش کار می‌کردم سختش می‌‌آمد از من کمک بگیرد. صبح‌ها، خروس‌خوان، پا می‌شد و به کمک عصا روی پشت بام می‌رفت تا به منبع آب نگاهی بیندازد. می‌دانستم تماشای طلوع خورشید را از دریا دوست دارد. از عصایی که می‌زد بیدار می‌شدم. خورشید که تیغ می‌کشید می‌آمد پایین. به اتاق‌ها، یک‌یک، سرکشی می‌کرد. می‌خواست ببیند همه‌جا را آب ‌و جارو کرده‌ام یا نه. طوری به در و دیوار نگاه می‌کرد و به شیشه‌های پنجره و آینه‌های سنگی انگشت می‌کشید که انگار بار اول است به آن‌جا پا گذاشته. مهم نبود که سروکله‌ی مسافر پیدا بشود یا نه. می‌گفت تا وقتی خودمان هستیم هر چیزی باید سر جاش باشد و مرتب. بعد می‌رفت توی حیاط، زیر شاخ و برگ‌های کُنار و کهور، قدم می‌زد و تسبیح می‌انداخت.
نویسنده: محمد بهارلو

دن آرام

ده روزی به برگشتن قزاق‌ها مانده بود و آکسینا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ دیررس‌اش. گریگوری هم با وجود تهدیدهای پدره شب‌ها پنهانکی می‌رفت پیش‌اش و صبح‌ها آفتاب نزده برمی‌گشت. تو پانزده روز، مثل اسبی که بیش از توانایی‌اش از گرده‌اش کار کشیده باشند از نا و رمق رفته بود. بیدارخوابیِ شب‌ها پوست گندمگون صورت و لپ‌های برجسته‌اش را کبود کرده بود و چشم‌های خشک سیاه‌اش ته حدقه‌ی گود نشسته نگاه خسته‌ای داشت.
آکسینا دیگر بی آن‌که در بند پوشاندن صورتش با روسری باشد این ور و آن‌ور می‌رفت. طوقه‌ی گود دور چشم‌هایش به سیاهی عزا نشسته بود و لب‌های هوسناک متورم و کمی برگشته‌اش خنده‌یی پر دلهره اما گستاخانه داشت. پیوند دیوانه‌وارشان چنان عجیب و چنان آشکار بود و آتشی که جفت‌شان بی هیچ شرم و لاپوشانی توش می‌سوختند چنان هرمی داشت که زیر چشم همسایه‌ها سیاه و پکیده‌اشان می‌کرد و کسانی که به آن دو بر می‌خوردند بی این که چرایش را بدانند خجالت می‌کشیدند نگاهشان کنند. رفقای گریگوری که اول‌ها رابطه‌ی او و آکسینا را دست می‌گرفتد حالا پیش او دَم به تو می‌شدند و دست و پاشان را گم می‌کردند. زن‌ها که تهِ دل به آکسینا حسودی‌شان می‌شد تف و لعنت‌اش می‌کردند و با خوش حالی بدخواهانه‌یی چشم به راه استپان بودند. کنج‌کاوی آرام و قرارشان را سلب کرده بود و همه‌ی فکر و ذکرشان این شده بود که این گره چه‌جور باز خواهد شد.
اگر گریگوری سر و سرش با آکسینای ژالمرکا را جوری اداره می‌کرد که زیر چشم عالم و آدم نباشد یا اگر آکسینای ژالمرکا بغل خوابی‌اش با گریگوری را پراندنی معمولی جلوه می‌داد و دست رد هم به سینه‌ی باقی مردها نمی‌زد تو کارشان هیچ‌چیز غیرعادی تو ذوق زننده‌یی به چشم نمی‌خورد. فوق‌اش خوتور یک خرده وراجی می‌کرد و بعد هم از زبان می‌افتاد. اما آن‌دو بی هیچ پرده پوشی‌یی با هم زندگی می‌کردند و از کسی هم باکی نداشتند. با رشته‌ی عجیبی به هم جوش خورده بودند که هیچ‌چیزش به یک رابطه‌ی زودگذر نمی‌رفت و برای همین هم بود که خوتور این رابطه را چیزی ضداخلاقی و گناهکارانه می‌شمرد و در کمال پدرسوخته‌گی از انتظار بازگشت استپان می‌سوخت :‌ «صبر کن استپان بر گردد ببینیم این گره را چه‌جوری باز می‌کند!»
نویسنده: میخائیل شولوخوف
مترجم: احمد شاملو

درباره نویسنده:
میخائیل شولوخوف (1905-1984)، رمان‌نویس بزرگ روس در منطقه علیای رود دن چشم به جهان گشود و تقریبا تمام عمرش را نیز در همان منطقه گذراند. بسیاری از شخصیت ها و رخدادهای رمان دن آرام زاییده‌ی خلاقیت و اطلاعات دست اول نویسنده است. دن آرام (که نوشتن آن از سال 1928 تا 1940 به درازا کشید) بزرگترین اثر شولوخوف است که جایزه‌ی نوبل ادبی را در سال 1965 برایش به ارمغان آورد.
برگرفته از رمان: «دن آرام»، کتاب اول، بخش 12، انتشارات مازیار، چاپ سوم سال 1385
حروف‌چین : فرشته نوبخت

جاودانگی

(1)
زن شصت یا شصت و پنج سالی داشت. از روی صندلی راحتی کنار استخر باشگاه تندرستی، واقع در طبقه‌ی آخر یک ساختمان بلند که منظره ی وسیعی از تمام پاریس داشت نگاهش می‌کردم. منتظرپروفسور آوناریوس بودم که گاه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم تا با هم گپی بزنیم. اما پروفسور آوناریوس دیر کرده بود و من همچنان زن را نگاه می‌کردم؛ فقط او توی استخر بود، تا کمر در آب بود و به نجات غریق جوانی که مایو به تن داشت و شنا یادش می‌داد نگاه می‌کرد. مرد به او توصیه می‌کرد: باید نزدیک به لبه استخر حرکت کند و نفس های عمیق بکشد. زن با جد و جهد می‌خواست چنان کند و مثل آن بود که موتور بخار کهنه ای از اعماق آب خس خس کند (این صدا برای کسانی که آن را نشنیده اند بهتر از این توصیف نمی‌شود که پیرزنی نزدیک به لبه یک استخر خس خس می‌کند). من افسون زده نگاهش می‌کردم. رفتار مضحک و رقت انگیزش جذبم کرده بود (نجات غریق نیز متوجه این نکته شده بود، چون گوشه دهانش کمی‌تاب برداشته بود).
یکی از آشنایان با من به گفتگو پرداخت و حواسم را از پیرزن پرت کرد. وقتی مجددا" او را نگریستم، درس شنا تمام شده بود. زن استخر را دور زد و راهی در خروجی شد. از کنار نجات غریق گذشت و پس از آنکه سه چهار گام از او دور شد، سرش را برگرداند، لبخند زد و دستش را برای نجات غریق تکان داد. درآن لحظه دردی در قلبم احساس کردم: آن لبخند و آن حرکت از آن یک دختر بیست ساله بود! بازویش با آرامشی فریبنده بالا رفت، گویی بازیگوشانه توپی را رنگارنگ را به سوی معشوقش پرتاب می‌کند. لبخند و حرکت از ظرافت و فریبندگی برخوردار بود، اما صورت و بدن دیگر هیچ فریبندگی نداشت. فریبندگی حرکتی بود که در نافریبندگی بدن غرقه شده بود. ولی زن گر چه می‌باید دانسته باشد که دیگر زیبا نیست، این واقعیت را در آن لحظه فراموش کرده بود. در وجود همه ی ما بخشی هست که خارج از زمان به زندگی خود ادامه می‌دهد. شاید تنها در مواقع خاصی از سن خود آگاه می‌شویم و بیشتر اوقات بدون سن هستیم. به هر حال لحظه ای که زن رو برگرداند و برای نجات غریق جوان (که نمی‌توانست از شدت خنده بر خود مسلط شود) لبخند زد و دست تکان داد، از سن خود آگاه نبود. جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد. به شکل غریبی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. و سپس واژه ی «اگنس» به ذهنم آمد. «اگنس». هرگز زنی را به این نام نمی‌شناختم.

(2)
در بستر دراز کشیده ام و از سر کیف چرت می‌زنم. در اولین لحظه های بیداری و هشیاری، حدود ساعت شش بامداد، دستم را به سوی رادیو ترانزیستوری کوچک پهلوی متکایم دراز می‌کنم و دکمه اش را فشار می‌دهم. برنامه اخبار بامداد پخش می‌شود، اما من به زحمت می‌توانم کلمات را تک تک تشخیص دهم و بار دیگر به خواب می‌روم، به طوری که جمله های گوینده ی اخبار با رویاهایم مخلوط می‌شود. این زیباترین قسمت خواب و دلپذیرترین لحظه ی روز است. از برکت رادیو می‌توانم مزه ی چرت زدن و بیدار شدن را بچشم، آن نوسان خوش میان بیداری و خواب که بخودی خود کافی است تا از دنیا آمدن مان پشیمان نشویم. آیا خواب می‌بینم یا واقعا" در سالن اپرائی هستم که دو مرد با صدای زیر و ملبس به البسه ی شهسواران درباره ی هوا آواز می‌خوانند؟ چرا راجع به عشق آواز نمی‌خوانند؟ بعد متوجه می‌شوم که آنها گوینده اند، از خواندن باز می‌ایستند و بازیگوشانه صدای یکدیگر را قطع می‌کنند. اولی می‌گوید امروز روزی گرم و شرجی است بااحتمال رگبار و دیگری باعشوه و همخوان، سخن اولی را قطع می‌کند و می‌گوید: "راستی؟" و صدای نخست با همان لحن پاسخ می‌دهد: "بله، البته. معذرت می‌خواهم برنارد. اما همین است که هست. مجبوریم این هوا را تحمل کنیم." "برنارد با صدای بلند می‌خندد و می‌گوید:" ما کیفر گناهانمان را می‌بینیم." و صدای اول: "برنارد، چرا باید من برای گناهان تو قصاص پس بدهم؟" در اینجا برنارد برای اینکه به همه ی شنوندگان بفهماند که گناه چه گناهی است با شدت بیشتری می‌خندد، که من می‌فهمم: این همان میل عمیقی است که همه در زندگی داریم که دیگران ما را از گناهکاران بزرگ بدانند! بگذار فسق و فجور ما را با رگبار، توفان و بوران مقایسه کنند! وقتی مردان فرانسوی در پایان روز چترهایشان را باز می‌کنند، بگذار خنده ی دو پهلوی برنارد را با حسرت به یاد آورند. ایستگاه دیگری را می‌گیرم، چون حس می‌کنم دوباره خواب دارد به سراغم می‌آید و می‌خواهم مناظر جالب تری را برای رویاهایم فرا بخوانم. در این ایستگاه یک گوینده زن اعلام می‌کند:"امروز روزی گرم و شرجی است با احتمال رگبار." و من خوشحالم که در فرانسه این همه ایستگاه رادیو داریم و تمام آنها دقیقا" هم زمان مطلب یکسانی را در باره ی حوادث یکسانی بیان می‌کنند. ترکیب هماهنگ یکنواختی و آزادی. مگر انسان دیگر چه می‌خواهد؟ و من پیچ رادیو را به جای قبلی، که برنارد لحظه ای پیش به گناهانش تفاخر می‌گرد، می‌چرخانم، اما به جای او صدای شخص دیگری را می‌شنوم که درباره ی یک رنو جدید آواز می‌خواند. پیچ را می‌چرخانم و صدای همسرایان زن را می‌شنوم که برای فروش پوست های گرانبها آنها نیز آواز می‌خوانند. دوباره پیچ رادیو را به ایستگاه برنارد می‌چرخانم، دو بخش آخر آهنگ رنو را می‌شنوم و بلافاصله صدای خود برنارد به گوش می‌رسد. برنارد با آوازی یکنواخت که تقلیدی از ملودی رو به خاموشی آهنگ است، چاپ یک زندگینامه جدید ارنست همینگوی را اعلام می‌کند، صد و بیست و هفتمین زندگینامه، که این بار یک زندگینامه به راستی مهم است، زیرا در اینجا معلوم می‌شود که همینگوی در سراسر زندگی اش یک کلمه حرف راست نگفته است. او درباره تعداد زخم هایی که در جنگ جهانی اول برداشته غلو کرده و خود را یک اغواگر کبیر قلمداد نموده است، در حالی که ثابت شده در اوت 1944 و باز از ژوئیه 1959 به بعد کاملا" ناتوانی جنسی داشته است. صدای دیگر خنده کنان می‌پرسد’ "آخ راستی؟" و برنارد با طنز پاسخ می‌دهد:"بله البته…" و بار دیگر ما همگی، همراه با همینگوی ناتوان خود را در صحنه نمایش اپرا می‌بینیم، و ناگهان صدائی موقر شنیده می‌شود که از محاکمه ای سخن می‌گوید که برای چند هفته فرانسه را به خود مشغول کرده: در جریان یک عمل جراحی ساده زنی جوان به علت بی مبالاتی در جریان بیهوشی از بین رفته است. به این سبب سازمانی که برای حمایت از مردم به نام «مصرف کنندگان» تشکیل شده است پیشنهاد کرده است در آینده از تمام عملهای جراحی فیلمبرداری شود و فیلم ها بایگانی شوند. «مؤسسه حمایت از مصرف کننده» بر این باور است که فقط از این راه دادگاه ها می‌توانند انتقام تمام مردان یا زنان فرانسوی را که بر تخت جراحی جان می‌سپارند به درستی بگیرند. باز به خواب می‌روم.
وقتی حدود ساعت هشت و نیم بیدار می‌شوم، می‌کوشم اگنس را تصویر کنم. او نیز چون من بر تختخواب پهنی دراز کشیده. سمت راست تختخواب خالی است. شوهرش کیست؟ معلوم است شخصی که روزهای شنبه صبح زود خانه را ترک می‌کند. برای همین است که تنها است، با ملاحت میان خواب و بیداری در نوسان است.
سپس برمی‌خیزد. روبرویش یک دستگاه تلویزیون، مستقر بر یک پایه دراز لک لک شکل قرار دارد. لباس خوابش را مثل پرده سفید شرابه دار تئاتر روی میله می‌اندازد. نزدیک تختخواب می‌ایستد و من برای اولین بار او را برهنه می‌بینم: اگنس، قهرمان داستانم. قادر نیستم چشم هایم را از این زن زیبا بردارم، گویی متوجه نگاه من شده، به اتاق پهلویی می‌رود تا لباس بپوشد.
اگنس کیست؟
همان طور که حوا از دنده ی آدم در آمد، همان طور که ونوس از امواج زاده شده، اگنس از حرکات آن زن شصت ساله در کنار استخر که برای نجات غریق دست تکان داد و مشخصات چهره اش دیگر دارد از ذهنم محو می‌شود، سر برآورد. در آن موقع دلتنگی بزرگ و وصف ناپذیری عارضم شد و این دلتنگی باعث زاده شدن زنی شد که من او را اگنس می‌نامم.
آیا یک شخص و به معنایی گسترده تر، یک شخصیت در یک داستان، بنا بر تعریف، یک وجود واحد و تقلیدناپذیر نیست؟ پس چگونه ممکن است با دیدن حرکتی از یک فرد، که شاخص شخصیتش و بخشی از فریبندگی اش است، جوهر انسان دیگر و جوهر رویاهای من درباره ی او بشود؟ باید کمی‌در این باره اندیشید.
اگر سیاره ما حدود هشتاد میلیارد نفر به خود دیده باشد، مشکل می‌توان تصور کرد که هر مرد یا زنی دارای مجموعه ای از حرکت های ویژهه‌ی خود باشد. در علم ریاضیات این امکان پذیر نیست. بدون کمترین شکی، در جهان تعداد حرکات به مراتب از تعداد افراد کمتر است. این دریافت ما را به این نتیجه گیری تکان دهنده ای سوق می‌دهد: حرکت از یک فرد فردی تر است. کوتاه سخن اینکه: مردم زیاد، حرکات کم.
من در آغاز، هنگامی‌که درباره زنی در کنار استخر حرف می‌زدم گفتم:«جوهر فریبندگی اش، مستقل از زمان، برای لمحه ای در آن حرکت متجلی شد و مرا خیره کرد». آری من آن وقت مطلب را آن گونه می‌دیدم، که اشتباه بود. حرکت چیزی از جوهر زن را متجلی نساخت، می‌توان گفت زن فریبندگی یک حرکت را برای من متجلی کرد. یک حرکت را نمی‌توان به مثابه بیان یک فرد، به مثابه آفرینه ی او دانست (زیرا هیچ فردی نمی‌تواند حرکتی بی سابقه، که از آن دیگری نباشد، خلق کند)، حتی نمی‌توان حرکت را به مثابه ابزار شخصی تلقی کرد، برعکس این حرکت ها هستند که از ما به مثابه ابزار خود، وسیله ای برای تجسم خود استفاده می‌کنند.
اگنس اکنون لباس پوشید و داخل هال رفت. در آنجا ایستاد و گوش داد. با صداهای مبهمی‌که از اتاق پهلو می‌آمد فهمید که دخترش تازه از خواب برخاسته است. اگنس برای مواجه نشدن با او شتابان وارد راهرو شد. در داخل آسانسور دکمه سالن انتظار را فشار داد. آسانسور به جای پایین رفتن مثل یک رقاص به تکان تکان افتاد. این اولین بار نبود که آسانسور با این حرکات او را وحشتزده کرده بود. یک بار که اگنس می‌خواست پایین برود، آسانسور بالا رفت و بار دیگر از باز کردن در امتناع کرد و نیم ساعت او را محبوس کرد. اگنس حس می‌کرد که آسانسور می‌خواهد با او به تفاهم برسد و با خشونت، سکوت و لجبازی چیزهایی به او بگوید. اگنس چند بار به ناگهان شکایت کرد، اما چون آسانسور با سایر مستأجرها رفتاری طبیعی و مناسب داشت، نگهبان فکر می‌کرد که اختلاف اگنس با آسانسور یک مسئله شخصی است و از این رو اعتنایی نکرد. این بار اگنس جز آنکه از آسانسور خارج شود و از پلکان پائین برود چاره دیگری نداشت. لحظه ای که در راه پله پشت سر اگنس بسته شد، آسانسور آرام گرفت و در پی او به پایین سرازیر شد.
همیشه روز شنبه برای اگنس ملال آورترین روزها بود. شوهرش، «پل»، معمولا" قبل از ساعت هفت بیرون می‌رفت و ناهار را هم با یکی از دوستانش می‌خورد، در حالی که او وقت آزاد خود را صرف رسیدگی به کارهای متعدد منزل می‌کرد که از وظایف شغلی اش آزار دهنده تر بود: می‌باید به اداره پست برود و نیم ساعت در صف جوش بزند، برای خرید به سوپرمارکت برود و با زن فروشنده بگو مگو کند و وقتش جلوی صندوق هدر برود، به لوله کش تلفن کند و با او چک و چانه بزند که سر وقت بیاید تا مجبور نشود تمام روز را منتظرش بماند. می‌کوشید لحظه ای پیدا کند و در سونا کمی‌بیاساید، کاری که در خلال هفته نمی‌توانست انجام دهد؛ همیشه بعد از ظهر ها می‌دید که جاروبرقی یا گردگیر به دست گرفته است، زیرا زن نظافت چی، که جمعه ها می‌آمد، بیش از پیش بی مبالات شده بود.
اما این شنبه با سایر شنبه ها تفاوت داشت: درست پنج سال بود که پدرش مرده بود. صحنه خاصی در برابر دیدگانش نمودار شد: پدرش روی توده ای عکس پاره پاره خم شده و خواهر اگنس بر سر او فریاد می‌کشد: " چرا عکس های مادر را پاره کرده ای!" اگنس جانب پدر را می‌گیرد و کینه ای ناگهانی بر دعوای خواهرها سایه می‌افکند. اگنس سوار اتومبیلش می‌شود که جلوی منزل پارک شده است.
نویسنده: میلان کوندرا (Milan Kundera)
مترجم: حشمت کامرانی

منبع: دنیای سخن شماره 47 (بهمن ماه 70)

آسیا‌های بادی

در باب پیروزی درخشانی که در ماجرای دهشتناک و غیر قابل تصور آسیاهای بادی نصیب دن کیشوت دلاور گردید با سایر حوادثی که در خور ذکر خیر است.
در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین‌که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: «بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همۀ ایشان نبرد کنم و هرچند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی برحق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد.- سانکو پانزا پرسید: کدام دیو؟ – اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریباَ به دو فرسنگ می‌رسد. – سانکو درجواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاهای بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیا است که چون از وزش باد به حرکت درآید سنگ آسیا را نیز با خود می‌گرداند.
دن کیشوت گفت: «معلوم است که تو از ماجراهای پهلوانی سررشته نداری. من به تو می‌گویم اینها دیو هستند. اگر می‌ترسی کنار بکش و در آن دم که من یک‌تنه نبردی بی‌مانند و هراس‌انگیز با ایشان آغاز می‌کنم تو دعا بخوان.» و پس از ادای این سخنان بی‌توجه به نصایح مهترش سانکو، که بر سرش بانگ می‌زد: ای امان! آن‌ها مسلماَ آسیای بادی‌اند نه دیو، به مرکب خود «روسی‌نانت » مهمیز می‌زند. دیو بودن آسیاهای بادی چنان بر لوح ضمیر دن کیشوت نقش بسته بود که نه تنها فریادهای مهترش سانکو را نمی‌شنید بلکه وقتی هم به نزدیک آسیاهای بادی رسید باز نتوانست به کُنه حقیقت پی ببرد. بالعکس، در حین تاختن هم‌چنان فریاد می‌زد که:«مگُریزید، ای مخلوقات زشت فرومایه! اینک تنها یک پهلوان است که به شما حمله می‌کند!» بر اثر اندک بادی که در آن لحظه وزید پره‌های آسیای بادی به حرکت درآمدند و چون دن کیشوت چنین دید باز بانگ برآورد که :«شما اگر از بریاره دیو نیز بیشتر بازو تکان بدهید به کیفر شوخ‌چشمی خود خواهید رسید.» و پس از ادای این کلمات، خویشتن را از ته دل به دلبرش دولسینه می‌سپارد و از وی می‌طلبد تا در این مهلکه به دادش برسد. سپس، در پناه سپر خود با نیزۀ آماده به حمله، روسی‌نانت را چهار نعل می‌تازاند و بر نخستین آسیای بادی که در جلو او بود می‌تازد. لیکن در همان‌دم که پهلوان با یک ضربت محکم نیزه پرۀ آسیا را سوراخ می‌کند، باد با چنان خشمی پره را می‌گرداند که نیزه تکه تکه می‌شود و اسب و اسب‌سوار را به دنبال خود از جا می‌کند و به حالی پریشان و نزار آن‌سوتر برخاک می‌غلتاند.
سانکو پانزا به سرعت تاخت یک خرسوار به کمک ارباب شتافت و چون به نزدیک او رسید دید که ضربت وارده و ، بر اثر آن ، سقوط چنان شدید بوده است که پهلوان نمی‌تواند تکان بخورد. سانکو بر او بانگ زد:«پناه بر خدا، ارباب، مگر من به حضرت‌عالی عرض نکردم مواظب رفتار خود باشید، و این‌ها چیزی به جز آسیاهای بادی نیستند، و آدم باید مخبط باشد تا در این باره اشتباه کند.- دن کیشوت در جواب گفت: آرام رفیق سانکو، آرام! رموز جنگ بیش از چیزهای دیگر به بخت و اقبال  وابسته است. تا آن‌جا که عقل من می‌رسد و قاعدتاَ هم باید عین واقع باشد آن فریسطون حکیم که کتب و کتاب‌خانۀ مرا دزدیده است با من چندان خصومت شدید دارد که این دیوان را به صورت آسیاهای بادی درآورده است تا مرا از افتخار غلبه بر آنان محروم سازد، لیکن با تمام این جهات فن شیطانی او نمی‌تواند با تیزی شمشیر من برابری کند.- سانکو گفت: خدا کند که چنین باشد. » و آن‌گاه به ارباب خود که استخوان شانه‌اش تقریباَ از جا دررفته بود کمک کرد تا دوباره بر روسی‌نانت سوار شد.
آن دو ضمن صحبت دربارۀ ماجرایی که پیش آمد راه پورلاپیس را در پیش گرفتند، چون بنا به گفتۀ دن کیشوت آن‌جا شاهراه بود و امید می‌رفت که در آن مکان با انواع حوادث روبرو شوند.  تنها اندوه دن کیشوت در راه، این بود که دیگر نیزه نداشت و در ابراز این تأسف با مهترش چنین
گفت: «به یاد دارم روزی داستان یک پهلوان اسپانیایی به نام دیگو پرز دو وارگاس را می‌خواندم که چون در یکی از جنگ‌ها  شمشیرش شکست شاخۀ قطوری از درخت بلوط و یا  شاید تنۀ همان درخت را برکند و با آن سلاح چندان دلاوری‌ها نمود و چندان اعراب مراکشی را از پای درآورد که او را عمود لقب دادند، و از آن پس او و اعقاب او این لقب را به اسم «وارگاس» افزودند. من این نکته را از آن جهت به تو گفتم که در نظر دارم همین‌که به درخت بلوطی اعم از خاکستری یا سبز برسم شاخه‌‌ای به همان صلابت از آن برکنم و با آن، چندان هنرنمایی کنم که تو از سعادت تماشا و از افتخار این‌که شاهد شگفتی‌هایی چنان باورناکردنی بوده‌ای بر خود ببالی. – سانکو جواب داد: انشاءالله ! من این مطلب را به همان نحو که می‌فرمایید باور می‌کنم ولی بهتر آن‌که حضرت‌عالی کمی راست‌تر بر اسب بنشینید، چون به نظر من اکنون قدری کج نشسته‌اید، و این باید ناشی از تکان‌ها و از سقوط حضرت‌عالی باشد. – دن کیشوت گفت: حرف تو کاملاَ صحیح است و اگر من از دردی که می‌کشم نمی‌نالم بدین سبب است که پهلوانان سرگردان حق ندارند از هیچ زخمی بنالند ولو این‌که امعا و احشای ایشان از دهانۀ آن زخم بیرون بریزد. 1 سانکو جواب داد: حال که چنین است من عرضی ندارم لیکن خدا علیم است که اگر عضوی از اعضای شما  به درد بیاید من از شنیدن نالۀ شما خوشحال نخواهم بود. و اما دربارۀ شخص خودم می‌توانم عرض کنم که به کمترین دردی ناله را سرخواهم داد مشروط بر این‌که قانون منع ناله شامل حال مهتران پهلوانان سرگردان نشود. » دن کیشوت نتوانست به ساده‌دلی مهتر خود نخندد و به او گفت که  چون تاکنون در قوانین پهلوانی به خلاف این اصل برنخورده است لذا او می‌تواند هر وقت و هر طور که دلش بخواهد به میل یا به بی‌میلی ناله کند.
آن‌گاه سانکو به ارباب خود یادآور شد که وقت ناهار است. دن کیشوت جواب داد که در حال حاضر اشتها ندارد ولی او می‌تواند هرقدر دلش بخواهد بخورد. سانکو با کسب این اجازه جای خود را  بر پشت خر خوش کرد و از زادراهی که در خورجین داشت بیرون کشید و همان‌گونه که پشت سر اربابش آهسته آهسته راه می‌پیمود به خوردن پرداخت. گاه‌گاه نیز مشکش را به دهان می‌برد و با چنان ولعی می‌نوشید که آب به دهان سرخوش‌ترین می‌فروشان مالاگا می‌انداخت. و در آن حال که بدین شیوه راه می‌سپرد و لقمه از پس لقمه می‌بلعید هیچ ازوعده‌هایی که اربابش به او داده بود یاد نمی‌کرد و رفتن به دنبال ماجراها را هر قدر هم پرخوف می‌بود حرفه‌ای سخت و خشن نمی‌پنداشت بلکه به آن به چشم یک تفریح واقعی می‌نگریست.
عاقبت، آن شب را در زیر درختان انبوهی گذراندند و دن کیشوت ازیکی از آن‌ها شاخۀ خشکی برید که به هنگام ضرورت می‌توانست از آن به جای نیزه استفاده کند، و پیکان نیزۀ شکسته را نیز بر آن افزود. دن کیشوت در تمام شب چشم برهم ننهاد و به یاد دلبر جانان خود دولسینه بیدار ماند تا وضع خویش را با آن‌چه در کتاب‌ها خوانده بود ، که پهلوانان سرگردان بسیاری از شب‌ها را در دل جنگل‌ها و بیابان‌ها به بیداری می‌‌گذراندند و با یاد دلبران خویش دل خوش می‌داشتند، تطبیق دهد. سانکو پانزا اصلاَ چنین نکرد چون او شکم خود را نه از آب کاسنی بلکه از طعام انباشته بود و به همین جهت تا صبح یک‌سر خوابید. صبح‌دم تا اربابش او را صدا نزد از خواب بیدار نشد، و این کار نه از اشعۀ آفتاب که قائم بر سروصورتش می‌تابید ساخته بود و نه از نغمۀ هزاران پرندۀ خوش الحان که مقدم روز نو را تهنیت می‌‌گفتند. سانکو همین‌که چشمانش را مالید دست نوازش بر سر مشک شرابش کشید و چون آن‌ را خالی‌تر از شب پیش یافت دلش از اندوه پر شد، چون تصور نمی‌کرد به راهی بروند که به زودی بتوان چاره‌ای برای قحط شراب اندیشید. دن کیشوت پروای ناشتایی صبح نیز نکرد زیرا چنان‌که گفته‌اند ، او نشخوار خاطرات لذت‌بخش را بر طعام ترجیح می‌داد.
باز راه «پورلاپیس » را در پیش گرفتند و درحدود ساعت سه بعدازظهر، مدخل آن را یافتند. دن کیشوت به محض دیدن آن‌جا گفت:«رفیق سانکو، همین جا است که ما می‌توانیم دست‌های خود را تا آرنج در آن‌چه به ماجراهای پهلوانی موسوم است فرو کنیم. ولی زنهار که تو اگر مرا در معرض عظیم‌ترین مخاطرات عالم نیز مشاهده کنی نباید دست به شمشیر ببری و به دفاع از من برخیزی مگر آن‌که به رأی‌العین ببینی که که مهاجمین دزدانی فرومایه و بی‌سروپایند که در آن صورت تو می‌توانی به کمک من بشتابی، لیکن اگر پهلوان باشند مادام که تو خود فرمان پهلوانی نیافته‌ای بنا به قوانین پهلوانی، به هیچ وجه مجاز و مأذون به کمک کردن به من نیستی .- سانکو گفت: ارباب، به راستی که من در این مورد امر حضرتت را به خوبی اطاعت می‌کنم مضافاَ بر این‌که خود نیز ذاتاَ مردی سلیم‌النفسم و از دخالت در کتک‌کاری و نزاع سخت بیزار. لیکن در حقیقت اگر پای دفاع از خود من به میان آید من چندان اهمیتی به این قوانین نخواهم داد، زیرا قوانین شرع و عرف هر دو اجازۀ دفاع در قبال تجاوز را به هر کسی می‌دهند.- دن کیشوت گفت: من نیز جز این چیزی نمی‌‌گویم، منتهی در مورد دفاع از من در برابر پهلوانان، تو باید به غرایز طبیعی خود دهنه بزنی. – سانکو گفت: باز تکرار می‌کنم که سمعاَ و طاعتاَ، و این فرمان را نیز مانند دستور تعطیل کردن روز یک‌شنبه رعایت خواهم نمود.»
چشم هر دو، ضمن این گفتگوی صمیمانه، به دو تن از کشیشان سلسلۀ سن بنوا افتاد که بر شتران یک‌کوهانه و یه به عبارت بهتر بر استرانی به بزرگی شتر یک‌کوهانه سوار بودند، و هر دو عینک سفر2 به چشم زده و چتر آفتابی بر سر گرفته بودند. پشت سر ایشان کالسکه‌ای می‌آمد که چهار پنج سوار اطراف آن را گرفته بودند و دو تن جوان قاطرچی پیاده به دنبال آن می‌آمدند. در آن کالسکه چنان‌که بعداَ معلوم شد بانوی محتشمی از اهالی بیسکه سوار بود که به «اشبیلیه» می‌رفت تا به شوهرش، که با شغل مهمی عازم هندوستان بود، ملحق شود .  کشیشان همراه آن بانو نبودند ولی به همان راه می‌رفتند. دن کیشوت تا چشمش به ایشان افتاد به مهتر خود گفت: «یا من در اشتباهم ویا با ماجرای نام‌آوری مواجهیم که نظیر آن هرگز دیده نشده است، چون آن سیاهی‌ها که از دور پیدا است باید جادوگرانی باشند که شهبانویی را به عنف در کالسکه ربوده‌اند و بی شک نیز چنین است. من باید با تمام قوا و به رغم هر خطری، در رفع این تعدی بکوشم .- سانکو جواب داد: به نظر من این امر از واقعۀ آسیاهای بادی نیز بدتر است. زینهار ارباب حذر کنید! اینان کشیشان سلسلۀ سن بنوا هستند و کالسکه نیز باید از آن کسانی باشد که به سفر می‌روند.  باز تکرار می‌کنم که بهتر است مراقب رفتار خود باشید و فریب وسوسۀ شیطان را نخورید .- دن کیشوت گفت: سانکو، من قبلاَ به تو گفتم که تو چندان سررشته‌ای از ماجراهای پهلوانی نداری. آن‌چه من به تو می‌گویم عین واقع است، چنان‌که تا لحظه‌ای دیگر خواهی دید.»
دن کیشوت ضمن ادای این سخنان پیش راند و وسط جاده را که کشیشان گذارشان از آن‌جا بود سد کرد. همین‌که کشیشان چندان نزدیک شدند که دن کیشوت حس کرد صدایش به گوش ایشان می‌رسد به بانگ بلند بر ایشان نهیب زد و گفت: «ای مردم سرای جاودانی و ای نفوس شیطانی، فوراَ این شهبانوان محتشم را که ربوده‌اید و به عنف با خود در این کالسکه می‌برید آزاد کنید وگرنه به کیفر اعمال سیاه خود آماده مرگی آنی باشید.» کشیشان عنان کشیدند و در حالی‌که هم از قیافۀ دن کیشوت و هم از سخنان او در شگفت مانده بودند توقف کردند و به او چنین جواب دادند: «جناب پهلوان، ما نه نفوس شیطانی هستیم و نه مردم سرای جاودانی، بلکه دو تن کشیشیم از حلقۀ سن بنوا که به راه خود می‌رویم و بی‌خبریم از این‌که در این کالسکه شهبانوانی ربوده شده‌اند یا نه.- دن کیشوت گفت: من به سخنان ظاهر فریب اکتفا نمی‌کنم و شما دزدان ناپاک را می‌شناسم.» سپس، بی‌آن‌که  منتظر جواب دیگری بماند هی بر روسی‌نانت می‌زند و با نیزۀ آماده به حمله با چنان خشم و حدتی بر کشیش اول می‌تازد که اگر پدر روحانی خود را از استر به زیر نینداخته بود خواه ناخواه بر خاک پرتاب می‌شد و سخت مجروح می‌گردید و یا شاید می‌مرد. کشیش دوم وقتی دید که با رفیقش چنین رفتاری شد دو پای دیگر برای قاطرش قرض کرد و به سرعت باد از معرکه گریخت. سانکو پانزا چون کشیش دیگر را بر زمین افتاده دید آهسته از مرکب خود به زیر آمد و خود را به روی کشیش انداخت و به کندن ردا و باشلق او پرداخت. آن‌گاه دو نوکری که کشیشان همراه خود داشتند پیش دویدند و از سانکو پرسیدند که چرا اربابشان را لخت می‌کند. سانکو به ایشان جواب داد که لباس اربابشان به عنوان غنیمت جنگی که فاتح آن ارباب او دن کیشوت است قانوناَ به وی تعلق دارد. نوکران که شوخی سرشان نمی‌شد و چیزی از این داستان جنگ و غنیمت نمی‌فهمیدند چون دیدند که دن کیشوت دور شده است تا با سواران همراه کالسکه صحبت کند بر سر سانکو ریختند و او را به پشت در انداختند و بی‌آن‌که ریش و پشمی به چانه‌اش بگذارند چندان کتکش زدند تا بی‌نفس و بی‌هوش نقش زمین شد. مرد روحانی برای سوار شدن به قاطر خود لحظه‌ای فرصت از دست نداد ولی از وحشت بر خود می‌لرزید و از غایت ترس رنگ از رخش پریده بود . وی همین‌که خویشتن را سوار بر مرکب خویش دید به سویی که هم‌سفرش به انتظار او ایستاده و از دور مترصد بود که ببیند پایان این معرکه چه خواهد بود تاختن گرفت، و هر دو، بی‌آن‌که منتظر پایان این ماجرا شوند به شتاب به راه خود ادامه دادند و چندان علامت صلیب کشیدند که گفتی خود شیطان سر در عقب‌شان نهاده است.
از آن سو دن کیشوت چنان‌که دیدیم، سرصحبت با بانوی کالسکه‌نشین باز کرده بود و می‌گفت: «حضرت علیه از این پس آزادید که با وجود نازنین خویش هرچه می‌خواهید بکنید ، زیرا سردار آن گروهی که شما را ربوده‌اند اکنون به ضرب بازوی مخوف من به خاک افتاده‌اند. ضمناَ برای آن‌که درپی یافتن نام ناجی خویش رنج نبرید بدانید که نام من دن کیشوت مانش، پهلوان سرگردان و اسیر کمند دلبر بی‌همتا «دونا دولسینه دو توبوزو» است؛ و به ازای این نیکی که در حق حضرت علیه کرده‌ام تقاضایی بیش ندارم و آن این‌که به شهر «توبوزو» باز گردید و از جانب من به حضور دلبر جانان من بروید و آن‌چه من برای آزادی شما کرده‌ام برای او حکایت کنید.» یکی از مهتران بیسکایی 3 که همراه کالسکه بود تمام آن‌چه را که دن کیشوت می‌گفت می‌شنید، و چون دریافت که دن کیشوت نمی‌خواهد بگذارد کالسکه به راه خود برود و برعکس مدعی است که آن را به «توبوزو» بازگرداند به وی نزدیک شد و نیزه‌اش را قاپ زد و به لهجه‌ای که نه کاستیلی بود و نه بیسکایی خطاب به او چنین گفت:«برو ای پهلوان، تو چه بدرفتاری! قسم به خدایی که مرا آفرید، اگر کالسکه را نگذاری برود همان‌طور که من  بیسکایی هستم نعش تو هم این‌جا خواهد افتاد.» دن کیشوت سخنان او را به خوبی فهمید و با خونسردی عجیبی جواب داد:«ای مخلوق بی‌مقدار، من می‌دانم که تو پهلوان نیستی ولی اگر بودی سزای این جسارت و وقاحتت را کف دستت می‌گذاشتم.»
بیسکایی جواب داد: «من نه پهلوانم ! قسم به خدا که تو به قدر یک مسیحی دروغ گفتی. اگر نیزه‌ات را بیندازی و شمشیرت را بکشی خواهی دید چگونه مثل گربه در آب خواهی بود. بیسکایی بر زمین و نجیب‌زاده بر دریا، نجیب‌زاده با شیطان و اگر چیز دیگری بگویی دروغ گفته‌ای. 4»  دن کیشوت جواب داد: بسیار خوب، هم اکنون خواهیم دید.»
و آن‌گاه نیزه‌اش را بر زمین می‌اندازد و شمشیر می‌کشد و سپر می‌گیرد و با خشم تمام به قصد کشتن مرد بیسکایی بر سر او می‌تازد. بیسکایی چون آمدن او را با آن حال دید خواست خود را از قاطر خویش که مال کرایه‌ای بی‌ارزشی بود و نمی‌شد به آن اطمینان کرد به زیر اندازد، لیکن فقط مجال یافت که شمشیرش را از نیام بکشد و خوشبختانه چون نزدیک به کالسکه ایستاده بود توانست بالشی از آن بیرون بکشد و از آن سپری برای خود بسازد. آن دو که گویی خصم جانی هم بودند بی‌درنگ به جان هم افتادند. حاضران می‌خواستند میانه را بگیرند لیکن موفق نشدند زیرا مرد بیسکایی به لهجۀ زشت خود دشنام می‌داد و تهدید می‌کرد که اگر نگذارند نبرد را به پایان برساند به دست خود بانوی خویش و همۀ کسانی را که جلو او را بگیرند خواهد کشت. بانوی کالسکه‌نشین که از آن‌چه می‌دید حیران و هراسان بود به سورچی اشاره کرد که قدری کالسکه را برگرداند و خود از فاصلۀ نسبتاَ کمی به تماشای آن برخورد هراس‌انگیز پرداخت.
بیسکایی وقتی نزدیک شد با دُم شمشیر خود چنان ضربتی گران بر شانۀ دن کیشوت نواخت که اگر به سپر نخورده بود پهلوان ما را تا کمر به دو نیم می‌کرد. دن کیشوت که سنگینی آن ضربت گران را احساس کرد فریادی بلند کشید و گفت:«ای دلبر جانان من دولسینه ، ای گل گلزار حسن و وجاهت، پهلوان خود را که برای خرسندی دل نیکوکار تو به چنین مصیبتی گرفتار آمده است مدد کن!» گفتن این کلمات همان و شمشیر در دست فشردن و سپر پیش رو گرفتن و به مرد بیسکایی حمله بردن همان! پهلوان با این تصمیم پیش تاخت که جان خود را به بهای زدن یک  ضربت کاری  به حریف به خطر اندازد. مرد بیسکایی وقتی تاختن دن کیشوت را بدین‌سان دید از ظاهر او پی به شدت خشمش برد و تصمیم گرفت که خود نیز همان نقش دن کیشوت را بازی کند.  لذا محکم و استوار انتظار او را کشید و بالش را سپر کرد لیکن نتوانست قاطرش را برگرداند یا حرکت دهد چون حیوان خسته و وامانده بود و چندان استعداد تحمل این بازی‌های کودکانه را نداشت و حاضر نبود نه به جلو برود و نه یک قدم به عقب بردارد. باری چنان‌که گفتیم دن کیشوت با شمشیر آخته به قصد دونیم کردن بیسکایی محتاط به او حمله برد و مرد بیسکایی نیز به همان قصد شمشیر کشیده و سپر بر سر گرفته منتظر مانده بود. تمام حاضران وحشت‌زده و مضطرب انتظار نتیجۀ ضربات هراس‌انگیزی را می‌کشیدند که آن دو یک‌دیگر را بدان تهدید می‌کردند . بانوی کالسکه‌نشین با زنان خدمتکارش هزاران نذر و نیاز به درگاه قدیسین جنت‌مکان و هزاران شمع به تمام نماز‌خانه‌های اسپانیا تقدیم می‌کردند تا مگر خداوند مهترشان را و خودشان را از خطر عظیمی که با  آن مواجه بودند رهایی بخشد. اما بتر از همه آن‌که مؤلف این داستان 5 نبرد را در همین جا ابتر و معلق می‌گذارد به عذر آن‌که نوشته‌ای راجع به دلاوری‌های دن کیشوت علاوه بر آن‌چه تاکنون نقل کرد به دست نیاورده است. بیان واقع آن‌که مؤلف دوم  این اثر نخواست باور کند که چنین داستان شگرفی در مغاک فراموشی مدفون شده باشد و صاحب‌دلان ایالت مانش چندان به افتخارات موطن خود بی‌اعتنایی نشان داده باشند که در بایگانی‌ها یا کتاب‌خانه‌های خود نسخه‌های خطی چندی از شرح ماجراهای این پهلوان نامدار نگاه نداشته باشند. این بود که بر مبنای همین گمان مأیوس نشد از این‌که روزی به پایان این داستان جالب بربخورد؛ و درواقع به لطف خداوند، سرانجام به شرحی که در بخش دوم  این کتاب ذکر خواهد شد بر آن نوشته‌ها  دست یافت.
نویسنده: سروانتس
مترجم: محمد قاضی

فصل هشتم از کتاب «دن کیشوت»
چاپ چهارم، 1361 – نشرنو با همکاری انتشارات نیل – تهران، 1361
حروف‌چین: ش. گرمارودی

شب شکسته و سپیده بر دمیدن بود. نسیم پاک صبح و سبک‌پای صبح به تاو برخاسته و بوی خاک و کاه و پهن را برمی‌آشوبید. مارال کنار یال قره ایستاده بود و روی به پیرخالو داشت. پیرخالو کنار لنگۀ در کاروانسرا ایستاده بود و کلاهش را برای مارال باد می‌داد. مارال پای در رکاب کرد و برای میهمان‌دار خود دستی برافراشت. قره به بی‌تابی بر سنگ‌فرش خیابان بیهق سُم می‌کوبید. مارال لگام کشید و اسب را به آرامش واداشت. آرام. آرام.
خیابان خالی بیهق، این شاخیابان سبزوار، در گرگ‌ومیش پگاهی به رخوت، تن یله داده بود. به یک چشم‌گردان از دروازۀ باختر، دروازه عراق، تا دروازۀ خاور، دروازه نیشابورش را می‌شد برانداز کرد، بر گلدستۀ امام‌زاده یحیا، مؤذن بانگ رها کرده بود. بانگی ناخوشاهنگ. با این‌همه در روز می‌گشود. در مسجد جامع چارطاق باز بود و در عبوری گریزان هم می‌شد صحن گسترده‌اش را به یک نظر دید. سایه‌هایی این‌سوی و آن‌سوی پراکنده بودند. در نماز و در وضو. از گلدستۀ مسجد جامع نیز بانگ اذان بلند بود. چپ خیابان ، آن‌سو ترک، نظمیه بود. مارال به درش هم نظر نکرد. حسرت بیهوده! گو گم شود این دریغ. گذشت.
حال در پامنار بود. کنار مسجد پامنار. از منارۀ پامنار هم بانگ اذان بلند بود. بانگ در بانگ. نه همین، که از دورترین جای‌های شهر، از هر کوی و برزن بانگ اذان برمی‌آمد. اذان. اذان. شهر در زیر چتری از ولولۀ اذانیان در خواب بود. کنار در مسجد پامنار، چیزی مانده به کوی نقابشک، سبزی‌فروش، تخته‌های رودری دکان را برمی‌داشت. چسبیده به سبزی‌فروش، تنور دکان نانوایی گدازان بود. مارال اسب به پیاده‌رو راند و کنار دکان ایستاد. سکه‌ای از جیب جلیقه به‌در آورد و نانی ستاند. نان را در خورجین جای داد و به راه خود رفت.
زیر آسمانی که دمادم تهی و تهی‌تر از ستاره می‌شد، مارال استوار بر اسب نشسته و لگام را می‌کشید. صدای سم بر سنگ‌فرش صبح خالی خیابان، بازتابی انگیزاننده داشت. قره‌آت را همین به بی‌تابی می‌کشانید. گردن می‌تاباند، سر بالا می‌انداخت و مست ازجو صبح، سُم‌دست‌ها را فزون از اندازه فراز می‌آورد و بر سنگ‌فرش می‌کوفت. بی‌تاب بود. گردن غُراب نگاه‌داشته  بود و در هر حرکتی یال می‌تکاند ، و با هر گام سینۀ فراخش گشاده و بسته می‌شد. ناآرام تاختن . اما مارال، همسان همۀ ایلیانی که به خرید و فروش، یا به درمان و گشت‌وگذار پای به شهر می‌گذاشتند ملاحظۀ مردم را داشت. این خوی مردم بیابان شده بود. پاس داشتن مردم شهر آرایه‌ای بود بر چهره و رفتار بیابان‌گردهای ما. پدران از تبار خویش آموخته بودند تا به فرزندان خود چنین بگویند:«ما محتاج اهالی هستیم. از آن‌ها برای خودمان دشمن نتراشیم.» این پند آویزۀ گوش هر ایلی بود که شهر را باید از دشت‌های دست گسترده و تا به افق دامن کشیده، تمیز داد. در پس این پند بیمی دیرینه نهفته بود. چرا که شهر همواره در جان ایلیاتی با حاکم و نظمیه و عدلیه و همۀ قدرت معنا می‌شده است. در شهر می‌باید دست به عصا راه رفت. آرام و سر‌براه. شهر، خانۀ تاجر و دوستاق‌بان است. گنجینه‌ای با هزار چشم پنهان. در هر پناه و پسه‌اش چشم و گوشی کمین دارد. در شهر نمی‌باید به کاریت کاری باشد. تو هرچه باشی بیگانه‌ای. از این گذشته؛ جایی، چیزی، وضعی را نمی‌شناسی. نمی‌شناسی. این خود از همه بدتر. کوری و راه به جایی نمی‌بری. بجایش، دیگران همۀ سوراخ سمبه‌هایش را می‌شناسند. سرت را بچرخانی تا زیر گوش‌هایت کلاه گذاشته‌اند. پس آرام به شهر رو، آرام و بی‌های‌وهوی کارت را انجام بده، و به همان‌گونه بازگرد. آرام و خاموش. از دروازه که به در آمدی لگام رها کن، همۀ بیابان و کوه و کویر از آن توست. بتازان.
نوان‌خانه. این آخرین خانۀ شهر بود. جای گدایان و بیکارگان علیل. کوران و کران و درماندگان؛ بدانی ندانی، جذامیان. کنار دروازۀ نیشابور. دروازه‌ای روی در راه نیشابور. دروازه‌ای نیمه ویرانه، با دری به هم درشکسته، نشسته در بارویی پیر. بارویی کهن. یادگار سال‌های دیرین. سال‌های هجوم‌های آشکار. سال‌های پرصدای چکاچاک. روزگاران کمند و نیزه و شمشیر. روزگارفلاخن و خرگاه و شیهۀ اسبان. فصل‌های غریو وحشیانه و هجوم. هجوم چشم دریدگان بی‌پروا. گزند دیدۀ باران و باد و سرناخن مردمان. مردمان را بارو به چه کار؟ باروبانان بی‌گنجینه! در کار فرو ریختن بود . این باروی پیر. شانه‌هایش ساییده شده و سینه‌اش چاک برداشته بود. اسکلتی خشکیده. در پاهایش مردم گربه‌روهایی کُلیده بودند. سوراخ‌هایی به بیرون شهر. روزن‌هایی به آمد و شد آزاد. فرا رفتن از بند خشک دروازه‌های رسمی.
دروازه‌بان پیر، خواب‌آشفته و بیزار، با دشنامی زیر دندان، در بر سوار گشود:
– شما کردها! شما کردها! امان، امان. روز و شب نمی‌شناسید!
مارال ، پشت دروازه بود. کنار مزار پرت‌افتادۀ حاج ملاهادی. پیر خدا. همال باروی ریزان. مارال جوان از گورستان گذشت. کوچ‌باغ. عطر برگ‌های تاک و به. چارواداران از دیه‌های دور و نزدیک رو به شهر می‌آمدند. نیمه شب بار کرده بودند. چی بار کرده بودند؟ بار و سوار و چارپایان در غبار سم‌ها پوشیده بودند. مارال، هم‌چنان لگام قره‌آت نگاه داشته بود. گردن زیبای اسب در مهار لگام کمانه برداشته و دست‌هایش پیشتر از پوزۀ پیش می‌رفت. از میان بیلۀ چارپایان که به دررفت، مارال لگام رها کرد و قاچ زین در چنگ گرفت. رمش نرم تازیانه بر هوای کپل. قره به رقص آمد. پرواز هموار اسب. مارال بر باد نشسته بود. سبک. تهی از وزن. فراتاخت بی‌پروا. این نه از شتاب مارال برای رسیدن، که از گسیختن و رهایی نیروهای مهارشدۀ زیر پوست قره بود. اسب در خود نمی‌گنجید. خوب خورده و خوب خفتیده. خوب غلتیده و خوب لمیده. پس، رفتنش رها شدن تیری است از چلۀ کمان، و شتابش غریوی است که از سینۀ عاشقی به‌در جهیده باشد. اما مارال را دل عاشقانه تاختن نبود. چه اندوه کهنه‌ای دل و جانش را به خمودی می‌خواند. هرچه او گریزان‌تر، اندوه سمج‌تر. دهنه را کشید. قره پای آرام کرد و خط غبار دنبال‌سر آرام‌آرام فرو نشست و تن مارال از تکان و جنبش بازماند. تسمۀ لگام بر قاچ زین پیچاند، بال سربند خود را که در باد کشانده شده بود، از روی پشت به روی سینه کشید و دست به خورجین برد تا لقمه نانی بردارد و در دهان بگیرد.
پیش نگاه مارال سینۀ باز و فراخ‌دست دشت بود و آفتاب پهناور. جا به کجا کف‌دستی سبزه‌زار، و گله به گله سنگ‌اندازی دیم‌کاری. تپه‌ماهور، جابجا با تنگ‌دستی رخ کبود خود را به رویش علف‌های نرم و نازک رنگ زده بودند و عطر خاک بیابان پراکنده بود. مارال قره‌آت را به قبلۀ راه کشاند و برکناره به رفتن ادامه داد. این‌جا آزادتر بود. در دو سوی راه، در میدانه‌های نزدیک و دور، دیه‌هایی، قلعه‌هایی پراکنده بودند، اما هیچ‌کدامشان سوزن‌ده نبودند. تا به سوزن‌ده برسی باید راه کهنه را ببُری، نرسیده به قلعه‌چمن از رباط به سوی سلطاناباد کج کنی و در این میانه کوهپایۀ باغجر را دور بزنی. راه دیگر این‌که از قلعه‌چمن بگذری، به راه شوراب بروی، قلعۀ ترک‌نشین را رد کنی، خود را به راه‌نو، به همت‌آباد برسانی و باز رو به باختر بتازانی. سوزن‌ده، در میانۀ راه همت‌آباد و سلطاناباد بود. مارال بی‌راهه را برگزیده بود. نه بی‌راهه. کوره‌راه میان‌بر را. از رباط گذشت، استخر را دور زد و درازنای نهر را گرفت و پیش راند. آب از دامنۀ کوه‌های پایین‌دست باغجر می‌آمد. کاریز روباز. مارال و اسبش برخلاف آب می‌رفتند. در هر قدم یک جو از روز بریده و به دور افتاده می‌شد. خورشید یک مژه بالاتر می‌خزید و گرما یک پر سنگین‌تر می‌شد.
مارال سر به آسمان برداشت. خورشید تا بر یال آسمان سوار شود، چهار نیزه‌ای باقی بود. به نهر آب نظر کرد. آب زلال در نور آفتاب، زیبا بود. درنگ کرد. میل به نوشیدن جرعه‌ای، اما نه. نماند. رکاب زد. تا ده نفره‌ی کاریز نباید راه چندانی باشد. دامن تپه. فرورفتگی زیر شکم تپۀ کبود. نیستانی کوچک. سبزنایی تیره. مانند به دسته‌‌ای زن، با جامه‌های بلند. نیزار. مارال رسید. دهنۀ کاریز در انبوه نیزار گم بود. فرود آمد. به دور قره گردید. سینه به سینۀ حیوان. عرق از بیخ گوش‌‌های اسب به آستین پاک کرد. پس در کنار نیزار تسمه دهنۀ اسب را زیر سنگی جای داد و خود از باریک‌راهی به درون شاخه‌های نی خزید و در دهنۀ کاریز، بر گلوگاه آب ایستاد. تن تا کرد و انگشت‌هایش را در آب گذاشت. خنکای آب به پوستش مُخید و تازگی‌اش را- انگار- چشید. آرام آرام انگشت‌ها را تا سینۀ دست و بعد تا ساق‌ها در آب فرو برد و به جنبش مواج و سبک دست‌های آفتاب‌خوردۀ خود در آب سفید نگاه کرد. آب که برمی‌قُلید موج کوتاه و ملایمی از آن برمی‌خاست، موج پهلو به دست‌های رهاشده در آب می‌زد، دست‌ها به رقصی ملایم و آرام در می‌آمدند و مارال از یله‌گیشان احساسی رضامندانه داشت.
مارال بر سر سنگی نشست و پاهایش را در آب گذاشت. پاچینش را بالا گرفت و ساق‌هایش، گردۀ ساق‌ها را در آب خواباند. پاچین را بالاتر کشاند، آب تا سپیدی ران‌ها بالا خزید. زن به پاهای خود نگاه کرد، به آیینۀ زانوهایش. دو ماهی سپید. دمی به خود باور کرد که قشنگ هستند. موج آرام آب بر رهایی پاهای مست. پاها را در آب به هم مالید و از حس و حالی که در خود بیدار یافت به وجد آمد. باز کف پای راست بر گرده‌گاه پای چپ مالید و پای چپ بر گردۀ پای راست. حظ از آب او را با خود می‌برد. پنداری با زلالی و پاکی‌اش در معاشقه بود. دلش خواست همۀ تن خود را به آب بدهد.
خورشید اگر کمی به پهلو می‌غلتید، آفتاب از برکه روی می‌گرداند، سایه‌های انبوه و تیز‌تیز نی بر رویۀ روشن آب گسترده می‌شدند و دیگر آن حال مطبوعی که آدم، از حس آمیزش آب و آفتاب بر پوست تن خود، بدان دست می‌یافت از میان می‌رفت و جایش را به خنکایی آمیخته به سایه می‌گرفت؛ و در آن آب اگر تو غوطه می‌زدی سرمای ناگواری  بر پوستت می نشست که نیاز آفتاب می‌داشتی و برای این‌که تن خود به آفتاب بسپری می‌باید از آن به‌در شوی و تن از درون نیزار بیرون بکشانی و روی ریگ‌های داغ لم بدهی تا از دو سوی- کپل‌‌هایت از خاک داغ بسوزد و پستان‌ها و شانه‌‌ات از آفتاب- و خاک نرم بر تن تو بچسبد و باز، ناگزیر از خورشید و خاک بگریزی و پای بر خاروخس، از لابلای انبوه نیزار خود را در آب بغلتانی.
اما هنوز که خورشید با تو است، هنوز که پاچین خود بر برکه چتر کرده است و نرمه‌هایش با گشاده‌دستی بر آب پاش خورده و عاشقانه در آن آویخته‌اند، و هنوز که موج ملایم آب نور بکر و پاک را بر پشت خود می‌لرزاند و می‌رقصاند و پوست تنت می‌تواند طعم گوارای آب را مزمزه کند، و تو آزادی تا همۀ تن خود را در آغوش آب یله بدهی، چطور می‌توانی در تأمل غوطه‌زدن یا نزدن سرگردان بمانی؟ طبع آدمی‌زاده مگر با تو نیست؟ آغوش آب و آفتاب تو را می‌طلبد. هماغوشی. نگاه زلال آب همانا در چشمان تو روان است. انگشتان تویند این‌ها که دکمه‌های تن‌پوشت را می‌گشایند. تن برهنه و بکر تو است این‌که خود را از جامه‌ات برون می‌کشد. به‌درشدن ماهتاب از رخت ابرهای  بهاره.
مارال سر به هر سوی گرداند. گوش‌ها و پارۀ مهتاب‌رنگ پیشانی قره از پناه تیزی شاخه‌های نی نمودار بود، و این‌سوی و آن‌سوی جز آبی پهناور آسمان، رنگی نبود. جز نوای گذرا و گه‌گاهی پرنده‌های خاک‌رنگ، صدایی نبود. جز نفس ملایم قره، دم جان‌داری احساس نمی‌شد. آب کاریز از شیب بستر خود فرو می‌خزید و آن سوی دشت، بر کشتزار فرو می‌نشست. پس، دهقانان را هم این‌جا کاری نبود. با این تهی‌وار دشت از نرینه، مارال از نگاه‌های قره شرم می‌داشت. سینه‌ها را زیر بازوهایش قایم کرد و خود را در آب فرو لغزاند. آب، تن مارال را تا بالای سُرین، تا کنر در کام گرفت و فرومکید، و روح آب تا مغز استخوا‌ها چشیده شد. برکه چندان عمیق نبود و مارال بر کف نشست. نوک پستان‌هایش بر رویۀ خوش خنکای آب، نرم‌نرم فرو شدند و آب خود را بالا کشاند و سینه‌ها را به خود برد. موج آرام و ملایم دو پستان سپید، در آب. ستایش. مارال طعم آب را زیر بغل‌های خود که از عرق داغ  خیس شده بودند، احساس کرد. و احساس کرد صافی گردنش گلوبند آب را می‌چشد. آرامش دل‌انگیز نیم‌روزی آب و آفتاب. مارال تن غلتاند و به شانه در آب پیچید. خوشایش هماغوشی. دست بر گردن. درون آب چمبر زد. بازو درهم شد، سینه‌های پر از تمنا را در بازوها فشرد، سر در آب فرو برد و به‌درآورد، موها به دور گوش و گردنش چسبید و زن هوس کرد سر خود را به کنار دهنۀ کاریز بر سنگی بگذارد و بر آب رها شود، سپارش تن به نوازش آفتاب. چنین کرد و پلک‌ها را از سر کیف برهم گذاشت.
مرد هم چشم‌های سیاه خود فروبست. دیگر توان نگریستن نداشت. رعشه سرتا پایش را گرفته بود و قلبش می‌شورید. پنداری پنجه‌های ملایمی آن را می‌مالاندند. زانوهایش سست شده و نم دهانش خشکیده بود. تشنه‌لب بر لب آب. لحظه‌هایی طولانی بود که مارال را می‌پایید. لحظه‌هایی که انگار ایستاده و مرد را در بستر خود نگاه‌داشته بودند. خود نمی‌دانست چند گاه است که قامت در پناه پشتۀ نی قایم کرده و چشمانش- چشمان سیاه و عطش‌ناکش- لهیب برمی‌کشیدند و می‌رفتند تا خود را وارهانند، و زن را، زنی که انگار در خواب رخ نموده بود، به تمام جذب خود کنند. نگاه‌ها، نگاه‌های تشنه. چشم‌ها، این چشم‌های تب‌گرفته، پنداری از کاسۀ سر مرد گسسته‌اند ، جدا شده‌اند و چون اندامی مستقل، چون تصویری زنده از شاخه‌های بلند نی آویخته بودند و می‌کوشیدند تا همۀ اندام برهنۀ زن را؛ نه، همۀ ذرات پیوستۀ تن او، و همۀ شیب و شیارها، همۀ موج‌ها و تنش‌های ملایم و لغزان پیکر در آب آغشتۀ زن را دریابند. قلب مرد، شاید چون قلب شاهین از پرواز مانده‌ای می‌تپید، شاید نفس‌هایش تندتر و داغ‌تر شده بودند. شاید بناگوشش الو گرفته بود و شاید خون در شقیقه‌هایش می‌تپید و زیر پوست ابروهایش ذرات ناشناخته‌ای به لرزه درآمده بودند و چیزی در ریشه‌های مویرگ‌های چشم‌هایش می‌جنبید و گلویش از نفس‌های تفته مثل خشت شده بود. شاید دست‌هایش بر دو سوی تنش خشک مانده بودند و خط پشتش منجمد شده بود، اما او را هیچ از خود خبر نبود. پنداری از خود به در شده و با تپش نگاهش در منفذهای پوست تن زن جذب می‌شد. آه… این چشم‌های سیاه هرگز خبریشان نبوده بود که – نه امروز و نه هیچ روزی- چنین وجودی را نظاره خواهند کرد! این چشم‌ها، زن‌های بی‌شماری را دیده بودند. زن‌هایی که خیابان‌های شهرهای بزرگ را با پیچ‌وتاب تن خود، با چرخاندن پیراهن‌های رنگین و موج شانه‌ها و پستان‌ها و کپل‌های خود؛ با خم کمر و عطر زلف و شهوت چشم‌هایشان رونق می‌بخشیدند. زن‌هایی که نیمی از هم‌وغم دیگران را به خود جذب می‌کردند، که بر سر لبخند خود مردانی را به جان هم می‌انداختند. دیده و بسیار هم دیده بود. ایام خدمت اجباری. در پایتخت و هم در میان عشایر غرب کشور. جنگ‌های داخلی. حمله به آذربایجان. اما چنین زنی را هرگز ندیده بود. نه زن بود این، که افسانه بود. و این‌که بر آب بود، نه جسم، که پندار بود. خواب بود. گل‌اندام داستان‌های قدیمی بود. ماه‌منیر  بود. فرخ‌لقا بود. و… آیا بود؟ می‌شد دستش زد؟ یا ساختۀ پندار بود؟ در خواب دیده می‌شد یا در بیداری؟ می‌توان آیا دل انگشت خود را بر برهنگی پوستش کشید؟ می‌توان آیا تب تن او را حس کرد؟ نه، نباید؟ حتی نباید در جایی بازش گفت. اگر بر زبان بیاوریش دیگر هرگز به خواب یا به خیالت نخواهد آمد. باید این سرّ در صندوقۀ سینه‌ات حبس بماند. باید لب خود به مُهر ببندی و آن‌چه را که تنها تو دیده‌ای بر کس باز مگویی تا دچار قهرش نشوی… اما ای مرد، آخر چه می‌کنی؟ در پندار خود غرق شده‌ای! برای پندار همیشه فرصت هست؛ اما برای ربودن، شبیخون زدن، فقط گاهی. گاهی. تکانی بخور! حرکتی! خوابت را بشکن. خودت را به رویش بینداز و در بستر آب غافلگیرش کن. هر که هست، گو باشد. در این برهوت چه کسی یافت می‌شود؟ تا قلعۀ تو هنوز بیش ازچند فرسنگ راه هست. شترت را از بیراهه هی می‌کنی و از پس پشته‌های شور خپنه می‌روی. تو به طمع اسب آمدی. اینت سوار و اسب. دختر امیری هم اگر باشد تو چشیده‌ایش و گذشته‌ای. آخر تا کی می‌خواهی بغل زنی بخوابی که در عمر جای عمّۀ تو است؟ آه… تکانی بخور… اول شلیته‌اش را بردار، بعد دهنۀ اسبش را بکش و پس بندت را بگشای؛ گرچه ای مرد بند تو هنوز به حرام باز نشده است. اما این زن که به آدم حرام نیست. از شیر مادر هم گواراتر. دل خود دریا کن، نهیبی به خود، تکانی به تن. تکانی!
اما مرد را گویی در بند کرده بودند. خشکنایی در شانه‌هایش احساس می‌کرد. گویی خون در رگ‌هایش یخ بسته بود. سنگ شده بود. از خود وامانده. گوشت و پوست و استخوان. فقط ! نه می‌توانست بجنبد و نه قادر که کلامی بر زبان بیاورد. اما نمرده بود که! لرزه‌ای. خش‌خشایی در نیزار شاخه‌ها سر در گوش هم گذاشتند. به هم ساییده شدند، موج برداشتند و از هم واگسیختند و چشمان سیاه، در مالامال نی گم شدند. قره‌آت شیهه‌ای بریده بریده از کام سر داد، مارال پلک از پلک گشود، در آب فرو شد، به‌در آمد، بالاتنه را هم آورد و پشت را چون موجی  از رمل خماند و سر به سوی قره گرداند. نگاه نگران قره به نیزار بود، مارال به رد نگاه قره چشم دواند، در شاخه‌های لرزان نی، چشمان مرد، دو لکۀ سیاه و گدازان، گیر کرده بود. موی بر تن مارال سیخ ایستاد. غریوی از قلبش کنده شد و – نخستین کار- پنجه در رخت‌های خود افکند. بار دیگر، نی‌ها به صدایی خشک برهم بسودند، برآشفتند و چشم‌ها در آن گم  شدند. مارال از برکه به‌در جست، خود را در رخت‌هایش  پوشاند و هراسان نظر به هر سو پراکند: در پناه حلقۀ چاه، شتری زیر باری سبک ایستاده بود. مرد  از نیزار دور می‌شد و روی به  شتر می‌رفت. مارال  توانست شانه‌ها  و شیار عرق نشستۀ  پشت و خط موهای سیاه پس‌ گردنش را ببیند. قامتش چندان بلند نبود ، تنبان سیاهی به پا داشت و جلیقه‌ای به همان رنگ روی پیراهن سفید و بلندش به تن؛ و مثل بیشتر مردان بیابانی خراسان، تسمه‌ای به کمر و زنجیری حمایل شانه داشت و پاشنه‌های سلمکی شدۀ گیوه‌هایش ورکشیده بود. مرد، با قدم‌های کشیده از سینۀ حلقۀ چاه بالا رفت، روی گردن شترش جست زد و هم‌چنان‌که قلاب پنجه‌هایش را به کلگی جهاز گیر می‌داد، رخ به سوی دهنۀ کاریز گرداند، نگاه شرم‌زده و مشتاقش روی چهرۀ مارال تأمل کرد و پس بی‌درنگ تن تسمه‌اش را همچو مار از خطب جهار بالا کشاند و بر شتر سوار شد. در این هنگام شتر عُر کشیده و به راه افتاده بود. لُکّه می‌رفت و جوال‌های خردینی که بر گرده‌هایش بار شده بودند، لم‌لم می‌خوردند.
مرد، چوب‌دستش را از شانۀ جهاز بیرون کشید و با گردن و شانۀ حیوان آشنایش کرد. شتر، قدم‌ها را تند کرد و دست‌ها و پاهایش یکی پس از دیگری، هماهنگ به رقص درآمدند و در پی خود غباری سبک برآوردند.
مارال محو دورشدن مرد و شتر، دمی، بی‌اراده از خود واپرسید:«پس چرا رفت؟» این را از سر  شعور خود بر زبان نیاورد، فطرت و غریزه‌اش چنین می‌گفت. هم بدین خاطر، به خود که آمد از بروز خواهش باطن، احساس شرم کرد. سر فرو افکند و دمی نشست و آرنج‌ها بر  آیینه‌های برهنۀ زانوها تکیه داد، پنجه‌ها درهم افکند، سر فرو انداخت، شانه‌ها را خماند و به تردیدی جان‌کُش در اندوه و در اندیشه شد. تردید و اندوه. اندوه و اندیشه. از نگاه نابگاه مرد هراسیده بود. مرد اگر بر او می‌تاخت شاید رگ و پوستش را با ناخن‌ها می‌درید. بر خاک و خاشاک می‌مالاندش. او را در اختیار می‌گرفت. کبوتری در منقار شاهینی. غنچۀ گل می‌شد و گل لهیده می‌شد. بستر خاک خونین می‌بود و باروی غرور زن در حظّی دردناک ویران شده بود. ویرانی. بار به منزل نارسیده. با سر فروافتاده روی بر کجا می‌توان داشت؟ حال، چنین نشده بود. مرد گذر کرده و رفته بود و این بیم‌پنداری به تندی آذرخش از خیال مارال برگذشته  و به جایش میلی غریزی از ژرفاها رُسته بود. خواهشی خودسر. خواهشی که مارال از بیدارشدنش در خود به تردید مانده بود: چرا باید این میل، این مار خفته، سر از چمبر خود برداشته باشد؟ نه مگر این‌که دلاور را با او یادی عاشقانه بود؟ نه مگر این‌که او- مارال- پنداری خطا را هم تاکنون به خود راه نداده بود؟ از چه روی پس ته قلبش می‌خواست که مرد نگریخته باشد؟ اوهام. اوهام. پندار عبث. قلب خاک می‌تپید.
مارال سر از زانو برگرفت و گیس‌های به آب آغشته‌اش را که به دور گردن و صورتش چسبیده بودند؛ پس زد ، تن راست کرد، جامه به خود پوشاند و چارقد را به سر بست. پاشنه‌های گیوه‌هایش را ورکشید و رو به قره‌آت رفت. دهنه‌اش را به دست گرفت، پا در رکاب کرد، بر زین نشست و بی‌نیت تاختن دهنه را به قرپوز زین بند کرد و قره را در همان کوره‌راهی که مرد شتر خود را دوانده بود، به حال خود رها کرد. چاره چیست؟ راه یکی بود. تن کرخت‌شده را به خود واگذاشت. بگذار خورشید بر پشت و شانه‌ها بتابد و خنکایی را که آب برکه بر تن نشانده، ورچیند، بمکد. خستگی، کرختی، تنبلی، یلگی.
بازوها و شانه‌ها و ران‌ها به سستی رها شده بودند. آب، کوفتگی تن را زدوده بود. مرد او را برآشفته بود و اکنون رد خالی غریبه و آفتاب، زن را سست می‌کرد. خوشا خواب. خوابی خوش در سایۀ یک لاخ، بیخ آب‌رُفت یک رودخانه. یا در ترنم حرکت ایل. روی رخت‌خوابی که بر گردۀ شتر آرامی بسته شده باشد.
پلک‌هایش سنگین شدند، سنگین‌تر. شانه‌هایش شل شدند، خم شدند؛ بالاتنه‌اش تا خورد و قاچ زین را در دست‌ها گرفت و سر بر شانۀ قره گذاشت. تکان‌های کند و آهنگین اسب. همواره آهنگین. چرت. خواب. آفتاب. خاموشی. فراموشی. جهان را گو که بچرخد!
نویسنده: محمود دولت‌آبادی
برگرفته از: بند دوم بخش یکم کتاب  کلیدر جلد اول و دوم
نشر پارسی، تهران-  چاپ پنجم ، بهار 1368
حروف‌چین: ش. گرمارودی

شرلوک هولمز بطری‌اش را از کنج ِ پیش بخاری برداشت و سرنگ تزریق زیرجلدی‌اش را از جلد تیماج ِ تروتمیز آن بیرون آورد. با انگشتان لرزان ِ بلند و سفید خود سوزن نازک را میزان کرد و آستین چپش را بالا زد. نگاهش اندیشناک لختی روی ساعد عضلانی و مچ درنگ کرد که از تعداد زیادی اثر تزریق سرتاسر سوراخ سوراخ و کوچک را رو به پایین فشار داد و بار دیگر در مبل مخملی فرو رفت و از سر رضایت آه بلندی برآورد.
چندین ماه بود که روزی سه بار شاهد این برنامه بودم، ولی ذهنم به آن خو نگرفته بود. برعکس، این منظره روزبه روز بیش تر ناراحتم می‌کرد، و شبها گرفتار عذاب وجدان می‌شدم که چرا شهامت اعتراض کردن نداشتم. بارها و بارها قسم یاد کردم که با تمام توان به این کار همت کنم؛ ولی موضوع این بود که خونسردی و بی اعتنایی دوستم موجب می‌شد طرف مقابل جرئت هیچ اقدامی‌را به خود ندهد. نیروهای عظیمش، رفتار هوشمندانه‌اش، و استعدادهای خارق‌العاده و بی شمارش که به تجربه به آنها پی برده بودم، همه و همه موجب می‌شد هنگام مخالفت با او اعتماد به نفس خود را از دست بدهم و دست و پایم را گم کنم.
ولی آن روز بعدازظهر، نمی‌دانم به خاطر شراب بویونی (1) بود که با نهارم خورده بودم، یا به دلیل عصبانیت اضافی ِ ناشی از کُندی بیش از حد رفتار او، که ناگهان احساس کردم دیگر نمی‌توانم طاقت بیاورم. پرسیدم:
ـ امروز نوبت کدام یکی بود، مرفین یا کوکائین؟
نگاه بی حالش را از کتابی که باز کرده بود، کتاب کهنه ای با حروف قدیمی(2)، برگرفت و گفت:
ـ کوکائین، محلول هفت درصد. دلت می‌خواهد امتحانش کنی؟
با لحن خشکی جواب دادم:
ـ نه، به هیچ وجه. بعد از جنگ افغان هنوز بنیه‌ام را باز نیافته‌ام. نمی‌توانم فشار دیگری را تحمل کنم.
با دیدن خشم من لبخند زد و گفت:
ـ شاید حق با تو باشد، واتسن. گمان می‌کنم تأثیر جسمانی بدی داشته باشد. ولی تأثیرش در تحریک و روشن کردن ذهنم به قدری مثبت و متعالی است که تأثیر ثانویه‌اش برایم آن قدرها اهمیت ندارد.
خیلی جدّی گفتم:
ـ ولی خوب درباره‌اش فکر کن! ببین ارزشش را دارد؟ شاید ذهنت همان طور که می‌گویی، تحریک شود و به هیجان بیاید، ولی این فرآیندی بیمارگون و بیماری زاست که موجب تغییرات زیادی در بافت بدن می‌شود، و ممکن است در نهایت نوعی ضعف مزمن ایجاد کند. خودت هم می‌دانی که بدنت چه واکنش بدی از خود نشان می‌دهد. مسلماً ارزشش را ندارد. چرا باید به خاطر لذتی صرفاً گذرا آن نیروهای عظیمی‌را که از آنها بهره مند هستی به خطر بیندازی؟ یادت باشد که من نه فقط مثل رفیقی با رفیق دیگر، بلکه در مقام یک پزشک با کسی صحبت می‌کنم که تا حدی پاسخگوی وضع سلامتی‌اش هستم.
به نظر نمی‌رسید ناراحت شده باشد. برعکس، مثل کسی که اشتیاق به صحبت داشته باشد، نوک انگشتانش را به هم چسباند، آرنج‌هایش را به دسته های صندلی اش تکیه داد و گفت:
ـ ذهن من تحمل ندارد عاطل و باطل بماند. مشکلات و کار بر سرم بریز، پیچیده‌ترین پیام رمز را جلویم بگذار، یا استادانه‌ترین تحلیل را، و من در فضای مناسب خود قرار می‌گیرم. آن وقت دیگر نیازی به محرک‌های مصنوعی ندارم. ولی از جریان عادی و یکنواخت زندگی بیزارم. شور و هیجان ذهنی برای من ضروری است. به همین دلیل این حرفۀ خاص را انتخاب کرده‌ام، یا بهتر بگویم، آن را خلق کرده‌ام، چون در سراسر دنیا منحصر به فرد هستم.
در حالی که ابروهایم را به نشانۀ تعجب بالا می‌بردم گفتم:
ـ تنها کارآگاه خصوصی؟
او جواب داد:
ـ تنها کارآگاه مشاور خصوصی. من بالاترین مرجع استیناف در حرفۀ کارآگاهی هستم. وقتی گرگسن (3)، یا لِسترید (4)، یا اتلنی جونز (5) با موضوعی مواجه می‌شوند که قدرت فهمش را ندارند ـ که، در واقع، وضعیت همیشگی شان است ـ آن را به من ارجاع می‌دهند. من، در مقام متخصص، اطلاعات را بررسی می‌کنم و نظر کارشناسی می‌دهم. در چنین مواردی، مدعی هیچ اعتبار و امتیازی نیستم. اسمم در هیچ روزنامه ای ذکر نمی‌شود. بالاترین پاداش برایم نفس ِ کار است، لذتِ یافتن عرصه ای برای به کار گرفتن نیروهای ویژه ام. ولی خودِ تو تا حدی با شیوه های کار من در پروندۀ جفرسن هوپ (6) آشنا شده‌ای.
با صمیمیت گفتم:
ـ بله، البته. در تمام عمرم هرگز تا این حد از چیزی حیرت نکرده بودم. حتی آن را در جزوۀ کوچکی با عنوان کم و بیش خیال انگیزِ «اتود در قرمز لاکی» بیان کردم.
او غمگین سر تکان داد و گفت:
ـ نگاهی به آن انداختم. راستش را بخواهی، نمی‌توانم به خاطر نوشتن آن به تو تبریک بگویم. کشف و پیگیری جرم و جنایت یک علم دقیق است، یا باید این گونه باشد، و باید به همان شیوۀ خشک و غیرعاطفی با آن برخورد کرد. تو سعی کرده‌ای به آن رنگ رمانتیسم بزنی، و تأثیرش کم و بیش مثل آن است که بخواهی یک داستان عاشقانه یا یک فرار مخفیانه با معشوق را در قضیۀ پنجم اقلیدس بگنجانی.
با اعتراض گفتم:
ـ ولی ماجرای عاشقانه وجود داشت. من که نمی‌توانستم واقعیتها را عوض کنم.
ـ بعضی واقیعتها را باید پنهان کرد، یا، دست کم، باید در برخورد با آنها نوعی حسّ ِ تناسبِ درست را درنظر گرفت. تنها نکتۀ درخور ذکر در این پرونده استدلال ِ تحلیلی ِ عجیب از معلول به علت بود که از طریق آن توانستم مسئله را حل کنم.
از انتقاد هولمز از کاری که مخصوصاً برای خوشایند او انجام شده بود رنجیدم. در ضمن، باید اعتراف کنم که این خودخواهی که ظاهراً می‌خواست جزوۀ من خط به خط به کارهای خاص شخص او اختصاص داشته باشد مرا به خشم آورده بود. طی سالهایی که با او در خیابان بیکر زندگی کرده بودم، بارها متوجه شده بودم که در پشت رفتار آرام و معلم مآباب دوستم اندک تکبری نهفته است. با این حال، چیزی نگفتم؛ نشستم و به مداوای پای مجروحم پرداختم. مدتی پیش گلولۀ یک تفنگ جِزیل (7) پایم را مجروح کرده بود و، هرچند این امر مانع راه رفتنم نمی‌شد، با هر تغییری در هوا پایم سخت درد می‌گرفت.
هولمز پس از مدتی، در حالی که پیپِ چوب خلنگِ خود را پر می‌کرد، گفت:
ـ دامنۀ کار من اخیراً به سراسر قارۀ اروپا گسترش یافته. هفتۀ گذشته فرانسوا لو ویار (8) که، همان طور که احتمالاً می‌دانی، این اواخر در تشکیلات کارآگاهی فرانسه برای خود اسم و رسمی‌به هم زده، با من مشورت کرد. او از نیروی الهام سریع قوم سلت بهره مند است، ولی در عرصۀ پهناور دانش دقیق، که برای پیشرفت عالی تر در حرفه‌اش حیاتی است، ضعف دارد. او را به دو پروندۀ مشابه ارجاع دادم: یکی در ریگا (9) در 1857، و دیگری در سنت لوییز (10) در 1871، که راه حل صحیح را به او نشان می‌داد. این هم نامه ای که امروز صبح به دستم رسید و در آن از کمک من قدردانی شده است.
همان طور که حرف می‌زد، یک برگ کاغدنامۀ خارجی ِ مچاله شده را به سوی من انداخت. نگاهی به آن انداختم و چندین کلمه و عبارت تحسین آمیز از قبیل «باشکوه»، «شاهکار»، و «اقدام بی نظیر» تصادفاً به چشمم خورد که همگی حاکی از ستایش پرشورِ مرد فرانسوی بود. گفتم:
ـ مثل حرفهای شاگردی است که به استادش خطاب می‌کند.
شرلوک هولمز با بی اعتنایی گفت:
ـ اوه، او برای کمک من ارزش زیادی قائل است. خودش هم استعدادهای زیادی داردد. از سه ویژگی ِ لازم باری یک کارآگاه ایده آل، دوتایش را دارد. او قدرت مشاهده و استنتاج را دارد. فقط از نظر دانش ضعیف است که آن هم شاید با گذشت زمان حل شود. حالا مشغول ترجمۀ آثار مختصر من به زبان فرانسه است.
ـ آثار تو؟
هولمز در حالی که می‌خندید فریاد زد:
ـ مگر نمی‌دانستی؟ بله، من مرتکبِ نوشتن چندین مقاله شده‌ام. همۀ آنها هم دربارۀ مسائل فنی است. مثلاً این یکی از آنهاست: «دربارۀ تفاوت خاکستر توتون‌های مختلف». من در این مقاله 140 نوع سیگار برگ، سیگار، و توتون پیپ را برمی‌شمارم و با تصاویر رنگی تفاوت خاکسترهایشان را نشان می‌دهد. این نکته‌ای است که مدام در محاکمات جنایی مطرح می‌شود، و گاه سرنخِ بسیار مهمی‌است. مثلاً اگر بتوانی با قاطعیت بگویی جنایت کار کسی است که لونکاهِ (11) هندی دود می‌کرده، مسلماً دامنۀ تحقیقاتت محدود می‌شود. چشم آموزش دیده بین خاکستر سیاه سیگارِ تریکینوپالی (12) و پُرز سفید بِردز آی (13) همان قدر فرق می‌گذارد که بین هویج و سیب زمینی.
من گفتم:
ـ تو در مورد جزئیات استعداد خارق العاده‌ای داری.
ـ من به اهمیت آنها واقفم. این هم رسالۀ من دربارۀ دنبال کردن ردّپا، با نکاتی دربارۀ کربردهای گچ پاریس (14) به عنوان قالب و محافظِ ردها و اثرها. این یکی هم رسالۀ کوچک و عجیبی است دربارۀ شکل دست، با چند تصویر چاپ سنگی از دست سنگ تراش ها، ملوانها، چوب پنبه بُرها، حروفچین ها، بافنده ها و جواهرسازها. در کارآگاهی علمی، این موضوع به لحاظ علمی‌خیلی اهمیت دارد ـ به خصوص در مورد اجساد مجهول الهویه، یا کشف سابقۀ جنایتکاران. ولی حرفهای من دربارۀ سرگرمی‌ام تو را کسل می‌کند.
با اشتیاق جواب دادم:
ـ به هیچ وجه. برایم بی اندازه جالب است، به خصوص از این نظر که کاربرد آن را در عمل هم دیده‌ام. ولی همین الآن دربارۀ مشاهده و استنتاج صحبت کردی. بی تردید هریک از آنها تا حدی به دیگری بستگی دارد.
هولمز راحت و آسوده در مبلش لم داد، حلقه‌های غلیظ و آبی رنگِ دود را به هوا فرستاد و گفت:
ـ خُب؛ نه چندان. به عنوان مثال، مشاهده به من می‌گوید که تو امروز صبح در ادارۀ پست خیابان ویگمور (15) بوده ای، ولی استنتاج این اطلاع را به من می‌دهد که وقتی آنجا بوده ای، تلگرامی‌مخابره کرده‌ای.
گفتم:
ـ درست است! هر دو مورد درست است! ولی اعتراف می‌کنم که نمی‌فهمم چطور به چنین نتیجه ای رسیده‌ای. هوسی بود که ناگهان به سرم افتاد و در مورد آن با هیچ کس صحبت نکرده‌ام.
هولمز که با دهان بسته به حیرت من می‌خندید گفت:
ـ خیلی ساده است. از فرط سادگی چنان مضحک است که توضیح آن زائد خواهد بود؛ و با این حال، شاید برای تبیین وجه تمایزِ مشاهده و استنتاج مفید باشد. مشاهده به من می‌گوید که یک تکۀ کوچک گل ِ مایل به رویۀ کفشت چسبیده است. درست روبه روی پستخانۀ خیابان ویگمور پیاده رو را کنده و مقداری خاک بیرون ریخته‌اند، به نحوی که هنگام ورود به پستخانه مشکل بتوان از قدم گذاشتن روی آن اجتناب کرد. این خاک رنگ قرمز عجیبی دارد که، تا آنجا که من می‌دانم، در هیچ جای دیگر این محله پیدا نمی‌شود. تا این حد، مشاهده بود. از اینجا به بعد استنتاج است.
ـ پس چطور نتیجه گرفتی که تلگرامی‌در کار بوده؟
ـ البته این را می‌دانستم که تو نامه ای ننوشته‌ای، چون تمام مدت صبح رو به رویت نشسته بودم. این را هم می‌بینم که توی میز تحریرت، که درش باز است، یک ورق تمبر و یک دستۀ قطور کارت پستال هست. پس برای چه کاری غیر از مخابرۀ تلگرام به ادارۀ پست رفته‌ای؟ همۀ این عوامل دیگر را حذف کن و عاملی که باقی می‌ماند لاجرم واقعیت است.
پس از آنکه کمی‌فکر کردم، جواب دادم:
ـ در این مورد، قطعاً حق با توست. با این حال، موضوع، همان طور که می‌گویی، بسیار ساده است. فکر می‌کنی گستاخی است اگر بخواهم نظریه‌های تو را در معرض آزمایش جدّی تری قرار دهم؟
او پاسخ داد:
ـ بر عکس، مانع از آن می‌شود که برای بار دوم کوکائین مصرف کنم. خوشحال می‌شوم مسئله ای را که تو به من ارائه می‌کنی بررسی کنم.
ـ این را از دهان تو شنیده‌ام که بعید است آدم به طور روزمره از شیئی استفاده کند بی آنکه اثر شخصی خود را به نحوی روی آن باقی بگذارد که برای مشاهده‌گر ِ تعلیم یافته قابل تشخیص نباشد. خُب، این ساعت اخیراً به مالکیت من درآمده است. ممکن است لطف کنی و دربارۀ شخصیت یا عادتهای قبلی آن اطلاعاتی در اختیارم بگذاری؟
ساعت را در حالی به او دادم که ته دلم کمی‌احساس خوشحالی می‌کردم، چون این آزمایش، به نظر من، آزمایش محالی بود و قصدم این بود که درسی باشد در مقابل حالت کم و بیش خودپسندانه ای که گهگاه پیدا می‌کرد. هولمز ساعت را در دستش سبک و سنگین کرد، به دقت به صفحۀ آن خیره شد، پشتش را باز کرد و قطعات درون آن را، اول با چشم غیرمسلح و سپس با یک عدسی محدب قوی، وارسی کرد. وقتی که درِ ساعت را بست و آن را به من برگرداند، با دیدن ِ چهرۀ گرفتۀ او بی اختیار لبخند زدم.
او گفت:
ـ تقریباً هیچ اطلاعاتی وجود ندارد. ساعت تازه تمیز شده و این امر موجب می‌شود از مهم ترین واقعیتها محروم شود.
جواب دادم:
ـ حق با توست. قبل از آنکه آن را برای من بفرستند، تمیزش کرده‌اند.
ته دلم دوستم را متهم می‌کردم که برای پنهان کردن شکست خود به بهانه ای بسیار ناموجه و غیرقابل قبول متوسل شده است. مگر توقع داشت از یک ساعت تمیز نشده چه اطلاعاتی به دست بیاورد؟
هولمز، که با نگاهی گنگ و بی فروغ به سقف خیره شده بود، گفت:
ـ هرچند تحقیق من رضایت بخش نبوده، ولی کاملاً هم بیهوده نبوده است. با عنایت به اینکه خطاهای احتمالی مرا تصحیح خواهی کرد، باید بگویم که این ساعت به برادر بزرگ ترت تعلق داشته و از پدرت به او ارث رسیده بوده است.
ـ بی تردید از حروف  H.W. در پشت ساعت به این نتیجه رسیده‌ای؟
ـ کاملاً درست است. W که نشانۀ اسم خودِ توست. این ساعت تقریباً پنجاه سال پیش ساخته شده؛ عمر این حروف اختصاری هم به اندازۀ خودِ ساعت است؛ به این ترتیب، آن را برای نسل قبل ساخته بوده‌اند. جواهرآلات معمولاً به پسر بزرگ تر می‌رسد و به احتمال بسیار زیاد او هم اسم پدر است. پدرت، اگر درست به خاطر داشته باشم، سالها پیش از دنیا رفت. در نتیجه، این ساعت در اختیار بزرگ ترین برادرت بوده است.
گفتم:
ـ تا اینجا درست است. چیز دیگری هم هست؟
ـ او آدم نامرتبی بوده ـ بسیار نامرتب و  بی مبالات. امکانات خوبی در اختیار داشته، ولی همۀ فرصت‌هایش را از دست داده، مدتی در فقر زندگی کرده، با دوره های کوتاه و تصادفی رفاه، و سرانجام به مشروب پناه برده و از دنیا رفته است. این تمام چیزهایی است که می‌توانم استنباط کنم.
از جا پریدم و بی قرار و لنگ لنگان دور اتاق راه رفتم؛ در دل احساس تلخ و ناخوشایندی داشتم. گفتم:
ـ این کار در شأن تو نیست، هولمز. باورم نمی‌شود تا این حد سقوط کرده باشی. تو دربارۀ زندگی برادر بی‌نوایم پرس وجو کرده ای، و حالا وانمود می‌کنی که این اطلاعات را به روشی تخیل آمیز به دست آورده‌ای. نمی‌توانی از من توقع داشته باشی که باور کنم همۀ اینها را از ساعت قدیمی‌او فهمیده‌ای! این کار خیلی ظالمانه است و، راستش را بگویم، بوی شارلاتان‌بازی می‌دهد.
هولمز با ملاطفت گفت:
ـ دکترِعزیزم، تمنا می‌کنم پوزش مرا بپذیر. من این موضوع را به صورت مشکلی انتزاعی در نظر گرفته بودم، و فراموش کرده بودم تا چه حد ممکن است برای تو شخصی و دردناک باشد. ولی به تو اطمینان می‌دهد که تا وقتی ساعت را به من نداده بودی، به هیچ وجه نمی‌دانستم برادری داری.
ـ پس به خاطر خدا بگو این واقعیتها را از کجا فهمیدی؟ از هر نظر کاملاً درست اند.
ـ اوه، بخت با من یار بود. من فقط می‌توانستم بگویم که توازن احتمالات به چه صورت بوده است. اصلاً توقع نداشتم این قدر دقیق از کار دربیاید.
ـ ولی صرفاً که حدس و گمان نبوده؟
ـ نه، نه؛ من هرگز حدس نمی‌زنم. عادت خوبی نیست ـ برای قابلیت منطقی ِ ذهن مضر است. این موضوع صرفاً به این دلیل به نظرت عجیب می‌آید که مسیر فکری مرا دنبال نمی‌کنی یا واقعیتهای کوچک را، که استنتاجهای بزرگ ممکن است به آنها وابسته باشند، نمی‌بینی. مثلاً من صحبتم را از اینجا شروع کردم که برادرت بی فکر بوده است. هنگام مشاهدۀ قسمت زیرین بدنۀ ساعت، متوجه می‌شوی که نه تنها در دو نقطه ضربه خورده، بلکه سرتاسر آن پوشیده از خراش و زدگی است، چون عادت داشته چیزهای تیز، مثل سکه یا کلید، را در همان جیب بگذارد. مسلماً این فرض آن قدرها هم نبوغ آسا نیست که آدمی‌که ساعتی به ارزش پنجاه گینی (16) را این طور با بی قیدی نگه می‌دارد باید آدم بی مبالاتی باشد. این استنباط هم آنقدرها دور از ذهن نیست که کسی که فقط یک قلم از چیزهایی که به ارث برده چنین ارزشی دارد، حتماً از نظرهای دیگر هم تأمین بوده است.
سرم را تکان دادم تا نشان بدهم که استدلال او را دنبال می‌کنم.
ـ بین کارگشاهای انگلستان خیلی مرسوم است که وقتی ساعتی را گرو برمی‌دارند، شمارۀ رسید را با نوک سنجاق داخل بدنۀ آن حک می‌کنند. این کار از برچسب زدن مطمئن‌تر است، چون خطر آن وجود ندارد که شماره گم یا جابه جا شود. من می‌توانم با عدسی خود حداقل چهار تا از این شماره ها را داخل بدنۀ این ساعت ببینم. استنباط اول: برادرت اغلب آس و پاس بوده است. استنباط دوم: گه گاه ناگهان پول و پله‌ای به هم می‌زده، وگرنه نمی‌توانسته گرویی‌اش را از گرو دربیاورد. در پایان از تو خواهش می‌کنم به صفحۀ داخلی ساعت نگاه کنی که سوراخ ِ کوک در آن قرار دارد. به خراشهای بی شمار دورتا دور این سوراخ نگاه کن ـ نشان می‌دهد که کوک از دستش در می‌رفته است. کوکِ کدام آدم هشیاری ممکن است آن خراشها را ایجاد کرده باشد؟ ولی هرگز ساعت یک آدم مشروبخوار را بدون این خراشها نمی‌بینی. شبها ساعت را کوک می‌کند، و با دستهای لرزانش این نشانه‌ها را به جا می‌گذارد. آیا در تمام اینها رمز و رازی وجود دارد؟
جواب دادم:
ـ مثل روز روشن است. متأسفم که در حقّت بی انصافی کردم. باید بیش از این به قوۀ بی‌نظیر تو ایمان می‌داشتم. می‌شود بپرسم که آیا در حال حاضر سرگرم تحقیقی حرفه‌ای هستی یا نه؟
ـ به هیچ وجه. به همین دلیل کوکائین مصرف می‌کنم. بدون فعالیت نمی‌توانم زندگی کنم. آیا دلیل دیگری هم برای زندگی وجود دارد؟ بیا اینجا پشت پنجره. هرگز دنیایی چنین ملال آور و غم انگیز و بی حاصل وجود داشته؟ ببین این مه زرد رنگ چطور در سرتاسر خیابان پیچ و تاب می‌خورد و دور خانه های قهوه ای ِ مات جمع می‌شود؟ چه چیز می‌تواند تا این حد پیش پاافتاده و حقیر باشد؟ وقتی آدم عرصه‌ای برای استفاده از قابلیتهایش نداشته باشد، داشتن ِ آنها چه فایده ای دارد، دکتر؟ جنایتها پیش پا افتاده‌اند، زندگی پیش پا افتاده است، و روی زمین هیچ خصوصیتی جز همین خصوصیتهای پیش پا افتاده نقشی ندارد.
دهانم را باز کرده بودم تا به این نطق آتشین پاسخ بدهم که ضربۀ محکمی‌ به در خورد و خانم صاحبخانه‌مان با کارتی در سینی برنجی وارد شد و خطاب به دوستم گفت:
ـ بانوی جوانی با شما کار دارند، آقا.
هولمز نوشتۀ روی کارت را خواند:
ـ دوشیزه مری مورستن (17). اوهوم! اسمش که اصلاً برایم آشنا نیست. خانم هادسن (18)، از این بانوی جوان خواهش کنید تشریف بیاورند بالا. برو، دکتر. ترجیح می‌دهم حضور داشته باشی.  
————————————————————
پانویس:
1- Beaune ،شرابهای بورگوندی مرغوبی که در اطراف بویون در فرانسه تولید می‌شود. ـ م.
2- letter black، نوعی حروف چاپی که چاپچی های اولیه به کار می‌بردند و عبارت بود از حروف گوتیک یا سبک انگلیسی قدیمی‌که در اواسط قرن چهاردهم در انگلستان رایج شد. در اولین کتابهای چاپی عموماً از این حروف استفاده می‌شد. ـ م.
3- Gregson
4- Lestrade
5- Athelney Jones
6- Jefferson Hope
7- Jezail ،نوعی تفنگ سر پُر سنگین و بلند که در کشورهای آسیایی ساخته می‌شد و به کار می‌رفت. ـ م.
8- Francois Le Villard
9- Riga
10- St Louis
11- Lunkah ،سیگار برگ نازکی که دو سرش باز است. این سیگار در هندوستان تولید می‌شد و شبیه سیگار برگ هندی (cheroot) بود. ـ م.
12- Trichinopoli ،سیگار برگی که از تنباکوی تیره و در منطقه ای به همین نام در هند جنوبی تولید می‌شود. ـ م.
13- bird’s eye ،نوعی توتون که در آن رگبرگ برگها همراه الیاف بریده می‌شود. ـ م.
14- plaster of Paris ،نوعی گچ لطیف که بعد از مخلوط شدن با آب خیلی سریع می‌گیرد و برای قالب گیری و مجسمه سازی و غیره به کار می‌رود. علت این نام گذاری آن است که از سنگهای گچی ِ محلۀ مونمارتر در پاریس تهیه می‌شده است. ـ م.
15- Wigmore Street
16- guinea ،در نظام پولی جدید انگلستان برابر با 21 شلینگ یا یک پوند و پنج پنی است. ـ م.
17- Miss Mary Morstan
18- Mrs. Hudson

نویسنده: آرتور کانن دویل
مترجم: مژده دقیقی

فصل اول از رمان «نشانۀ چهارم»، از کتاب داستان‌های شرلوک هولمز – نشر هرمس

بخش دوم از سرفصل رمان منتشر نشده زوال کلنل
– پس چرا نمی‌فرمایید بنشینید بابا جان، بفرمایید…هرچند که این صندلی‌های لهستانی هم زهوارشان در رفته و زیر لَش آدم مثل نان خشک جریک جریک می‌کنند. اما از قدیم گفته‌اند که در خانه هر چه هست و مهمان هر که هست… به هر صورت بفرمایید بنشینید!
"لابد باید بنشینید دیگر…ها؟…بله، می‌نشینید…حوله، بله…"
می‌توانست حوله را بردارد و موهای سفید و باران خورده‌اش را خشک کند هم چنین خیسی دور گردن و پیشانی و ابروهایش را بگیرد، اما دیگر دیر شده بود. دیر به فکرش افتاده بود. حالا همین قدر که توانسته بود سیگارش را روشن کند و پشت به بخاری، روی صندلی تریاکی رنگ لهستانی قرار بگیرد، کمی احساس رضایت و حتی احساس آرامش می کرد، اگرچه ناچار بود مچ دست راستش را با دست چپ بگیرد و سعی کند مانع آن لرزش بی امان دستش بشود؛ که بدتر از خود دست این سیگاری بود که لای دو انگشتش گرفته شده بود و آشکار و بدون وقفه تکان تکان می‌خورد. "شهر ما مرکز استان نیست. پس نمی توانسته آنقدر گل و گشاد شده باشد که مردمان آن نتوانند یکدیگر را بشناسند. این است که اگر یک هوا بتوانم حواسم را جمع کنم و بر اعصابم مسلط شوم، اطمینان دارم که می‌توانم مهمان هایم را بشناسم، دست کم از نشانه های پدر مادری‌هاشان. هر چند بومی نیستم، اما زمان درازیست که این جا سکونت دارم، آنقدر که پروانه‌ام در همین شهر متولد شده است. آن‌سال‌ها بزرگ ترین فرزندم امیر هم بیش از پانزده سال نداشت و پسرهای میانیام آنقدر بچه سال بودند که طولی نکشید تا توانستند با لهجه‌ی بومی حرف بزنند، و اگر ذهنم یاری کند به طور قطع می‌توانم از زبان مهمان‌هایم بیرون بکشم که آنها مسعود و محمدتقی را می شناخته اند و چه بسا که با یکدیگر دوست و رفیق هم بوده اند؛ گیرم که در یک کلاس و روی یک نیمکت هم ننشسته بوه باشند، در روز و شب های پر غوغای انقلاب با یکدیگر آشنا-لابد- شده بودند، …ها؟"
نه. خاموش بودند و رو پنهان می‌داشتند و مثل این بود که شرم حضور دارند.
جوانی که کلنل را به یاد محمدتقی می‌انداخت- یا اینکه مرد می‌خواست چنین باشد- تاب نیاورد، برخاست و مقابل قاب عکس بزرگ کلنل چشم در چشم عکس محمدتقی دوخت و لحظههایی طولانی به همان حال باقی ماند در حالی که کلاه متصل به کاپشنش روی تخت شانههایش آویخته مانده بود و این یکی که به گمان کلنل چهره و قواره‌ای مثل مسعود داشت همچنان رو به او نشسته و آرنج‌هایش را روی میز گذاشته و دست‌هایش را بر هم چلیپا کرده بود و داشت به جایی، شاید به آن قسمت نخ نما شده‌ی رومیزی قرمز قدیمی نگاه می‌کرد و هنوز خاموش بود.
"جوانی…جوانی!… شخص جوان انگار فطرتا محجوب آفریده شده، اما در وجودش قدرت و استعداد غریبی هست که با سرعت کم نظیری می‌تواند او را تبدیل به یکی از وقیح‌ترین جانوران روی زمین بکند. جانوری که در طول تاریخ از هیچ کار و از هیچ رفتار جنابت باری ابا و پروا نداشته باشد. شاید با وقوف و اتکا به همین قابلیت است که همیشه مهیب‌ترین جنایات تاریخ بر عهده‌ی او گذاشته می‌شود. سفارشی که جوان بارها و بارها موفقیت خود را در انجام آن ثابت کرده است. چه کار و پیشه‌ای! لیکن…ما چه؟ ما که بی‌خواسته و به‌خواسته نواله‌های خمیر را این‌جور به کوچه می‌فرستیم تا به صورت دست مایه‌هایی در اختیار اولین دلال های شقاوت قرار گیرند و منتظر می‌مانیم تا نواله ای که از دست خود ما قاپیده شده به مثل شمشیری به سوی خودمان برگردانیده شود؟"
– محمدتقی من سال اول پزشکی بود…
– می‌شناختمش…من می‌شناختمش…
شاید نه چنان حرفی زده و نه چنان جوابی شنیده شده بود. اما کلنل از حس خود و از حالت و قواره‌ی ایستاده‌ی جوانک چنین استنباط کرد و این‌طور فهمید که او پسرش را میشناخته است. دلش می‌خواست اطمینان داشته باشد که او محمدتقی را می‌شناخته، اگر چه گمان نمی‌رفت که شناخته یا نشناخته ماندن محمدتقی تغییری بدهد در آن اتفاقی که در پیش بود و معلوم نبود که چیست. همین‌قدر بود که برای یک لحظه‌ی کوتاه و زودگذر حواس کلنل را متوجه جای و چیز دیگری می‌کرد و به بی‌راهه می‌برد، البته به بی‌راهه نه از راه، بلکه از گردابی که کلنل در آن به دور خود، گیجا گیج می‌چرخید.
"مثل خود محمدتقی بی‌تاب است."
برای همین بود که لابد بیشتر در مقابل عکس محمتقی تاب نیاورد، و کلنل فکر نمیکرد که ممکن است آن جوان در مقابل عکس پروانه درنگ کرده باشد. نه، آمد نشست و به صفحه‌ی ساعت مچی‌اش نگاه کرد و سپس رو کرد به رفیقش و به نظر کلنل رسید که او نگران گذر زمان باید باشد. چون وقت داشت می‌گذشت و هنوز چیزی روشن نشده بود، و آن‌ها اگر نگران وقت بودند کلنل نگران ابهامی بود که در همه‌ی لحظات و در جزء جزء رفتارشان، رفتار "اندکی ناشیانه"احساس می‌کرد، از آن که هنوز نمی‌دانست قرار است که ضربه به کجایش وارد بشود؛ فقط حس می کرد که باید به انتظار ضربه باشد و در همین انتظار بود. این را یقین داشت که جوان‌ها این پاره‌های گداخته و گدازنده "که به گمان من از خورشید به خاک بازگشته‌اند"برای این درِ خانه‌اش را نکوبیده‌اند تا مرهمی بر جراحاتش بگذارند. پس باید به انتظار بماند و ماند تا سرانجام یکی از ایشان"نمی دانم کدام یکی شان؟"گفت:
– با ما یک تُک پا بیایید تا دادستانی!
– دادستانی؟!
– آن جا به شما خواهند گفت، کلنل!
"نه، نباید تعجب کنم. نباید هم کج خلقی از خودم بروز بدهم. من… من مدت زیادی است که سعی می‌کنم از کوره در نروم و هر جوری که شده آرامش خودم را حفظ کنم. علاوه بر این مدتی است که کوشش می‌کنم که از دیدن هیچ واقعه و شنیدن هیچ خبری تعجب نکنم…نباید تعجب کنم. چرا؟ در واقع آدم وقتی در برابر واقعه دچار تعجب می شود که برایش تازه باشد و من باید به خودم بقبولانم که احساس من مربوط است به چیزی، حالت و موضوعی در گذشته. چیزی که به همین حالا مربوط نیست. شاید به موضوع کارم در ارتش شاه مربوط باشد، شاید به جبهه رفتن کوچک که… یا شاید به واقعه‌ی همسرم؟ و… پروانه؟ نمی‌دانم. هزار چیز می‌تواند باشد. اما…اما… فقط دلم می‌لرزد و این دیگر دست خودم نیست. بگذار بلرزد دیگر، چه بکنم! من که نمی‌توان در اتاقم را کلید نکرده از پله ها پایین بروم. آخر ناچار هستم این کار را بکنم. کلیدش می‌کنم. البته، خوشبختانه کلاهم را جا نگذاشته‌ام. سرم است. با وجود این، برای حصول اطمینان دستم را بالا می‌برم و یک بار دیگر هم آن را روی سرم لمس می‌کنم، در عین حال حواسم آن قدر سر جاش هست که بدانم باید یقه‌ی پالتوم رو بالا بکشم تا قطرات زنجیری باران زیر یقه‌ام فرو نرود. البته این نکته را هم در خاطر دارم که باید طوری رفتار کنم تا جوان ها ملتفت حضور امیر در زیر زمینی خانه نشوند. موردی ندارد، اما به نحو گنگی حس می کنم که رفتار امیرم و اینکه او بیش از یک سال است خود را در زیرزمینی خانه منزوی کرده، می‌تواند شک و شبهه ایجاد کند و می‌تواند کنجکاوی تحریک آمیزی را برانگیزد، آن قدر که حتی این کار به شک منجر شود. چون عقل به ظاهر حکم می‌کند و هیچ دلیل عقلانی یی وجود ندارد که یک زندانی سابق، آن هم پیش از چهل سالگی، خود را در زیر زمین خانه‌ی پدری منزوی، و حتی می‌شود گفت زندانی کند و از گفتگو با نزدیک‌ترین کسانش هم، تا حد ممکن، پرهیز داشته باشد. چنین رفتاری، آن هم از چنین آدمی، طبیعی است که سوء ظن بر می‌انگیزد و افراد مسوول را دچار کنجکاوی تحریک آمیزی بکند.واقعا امیر مجنون نیست! حتی فکرش را هم نباید به سر راه داد. من خودم بارها صدا و گفت و شنود او را با خواهرش فرزانه شنیده‌ام، هر چند که فرزانه‌ی ما عادت به پرگویی دارد و احساسات خواهرانه‌اش را با کلمات تکراری بیان می‌کند، اما چون سن و سالش به امیر نزدیک است گه‌گاهی که مجال پیدا می‌کند می‌آید سر وقت امیر و لب پله‌ی زیر زمینی مینشیند و بنا می کند به واگویه کردن غصه‌هایش."
– "تو چرا زیج نشسته‌ای داداش جان؟ چی شده مگر، دنیا به آخر رسیده؟ تو یکی که اینجور نشده‌ای، خیلی ها مثل تو بیکار شده‌اند. اینکه درست نیست آدم کنج بنشیند و خودش را مثل خوره بخورد. چی شده امیر جان، داداش جانم! آخر یکمی هم به فکر بابا باش. بعد از خبر محمدتقی پدرمان پیر شد. تو دیگر نباید او را دق مرگ کنی. بابا خیلی درد روزگار را کشیده، تو که خودت بهتر از ما می‌دانی. هر چه نه تو برادر بزرگ خانواده هستی، باید بیشتر به فکر خانواده باشی. به فکر ماها. من یک زن هستم، اختیارم دست خودم نیست. خودت که می دانی شوهرم آقای قربانی است. او قدغن کرده که من اینجاها نیایم. پسرم دیگر دارد چیز فهم می‌شود، پدرش از او بازخواست می‌کند؛ دخترم هم. بچه‌ی کوچکه هم که دست و پا گیر است. قربانی حجاج به همه چیز سوء ظن دارد و می ترسد، این است که پسرم را می‌گیرد به بازخواست و پسرک هم نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد و حرف می‌زند بالاخره. بچه است، عاقل که نیست. اما دل من دور از شماها نیست، رخت‌هام به تنم آتش‌اند. ناچارم داداش جان، ناچارم با شوهرم سر کنم، مطیع باشم، شاید…شاید دیگرنتوانستم، شاید دیگر نتوانم به دیدن شماها… چون، چون قربانی می گوید که آمدن من به این جا سابقه‌ی او را خراب می‌کند، برایش ممکن است مشکل پیش بیاورد. حجاج خیلی نگران وضع و کار خودش است. به شماها، به خانواده‌ی ما بد برچسبی زده‌اند، برچسب داداش جان؛ نام بد. بام روی آدم بیفتد، اما نام روی آدم نیفتد. روضه و عزایی نیست که پا بگذارم و زن‌ها حرف از شما نزنند. بعضی‌ها زبان تیز دارند داداش جان. نروم که نمی شود. این جور بدنامی هم که پیش می‌آید خود آدم از خودش دور می‌شود. خود آدم از خودش دوری می‌کند و هر آن با هزار زبان خاموش می‌خواهد به دیگران بگوید و حالی کند که من خودم نیستم، من خودم نیستم، من آن خودم نیستم که در فکر شما هست! پس ناچارم داداش جان که از شماها، در واقع… از خودم دوری کنم. اما هر وقت تو را می‌بینم یا به فکرت می‌افتم، هر وقت به حال و روز پدرمان فکر می‌کنم که این جور شده مثل یک جوجه، گلویم از غصه ورم می‌کند. غمباد. و قلبم می‌خواهد بترکد، و آرزو می‌کنم آب بشوم و فرو بریزم توی زمین. امیر…امیر… داداش جان، یک کلام حرف بزن، یک کلام به من جواب بده بلات به چشمم. تو که با این حال وروزت پیش از هر کسی پدرمان را دق مرگ می‌کنی. آخر تو چرا ناگهان این جوری شدی؟ تو که خوب خوب بودی، تو که همه را نصیحت می‌کردی و چیز یادشان می‌دادی. شاگردهایت مثل پروانه دورت می‌گشتند، تو را مثل برادر بزرگ خودشان دوست داشتند… شقیقه‌هایت دارند سفید میشوند امیر، داداش جان!"
"صداهای‌شان را می‌شنیدم و در همان حال برای بار صدم داستان منوچهر را میخواندم و دیگر سلم و تور و ایرج آن قدر بهم نزدیک شده بودند که می‌دیدمشان و م‌ توانستم حدس بزنم که وضع چقدر بغرنج شده است و این آخری‌ها چشم‌های امیر را دیده بودم که تا به تا شده‌اند و حالتی بین شرمساری و هول و شک، چیزی بیش از ناامیدی در نی نی‌هایش جا باز کرده است. موهای بلند و چرکینش روی شانه‌هایش ریخته بود و علاوه بر موی شقیقه‌ها، یک رگه‌ی سفید هم درست در وسط موهایش می‌دیدم. من پسرم را از پشت شیشه‌ی کدر دریچه ی زیر زمینی می‌دیدم، و می‌دیدم که مچاله و پیر می‌شود و هیچ کاری نمی‌توانم برایش انجام بدهم. شب هایی بود که صدا‌های عجیب او را می‌شنیدم و احساس می‌کردم که در خواب کابوس دیده است و می‌توانستم حدس بزنم که پسرم خواب‌های وحشتناکی می‌بیند، خواب و رویا و کابوس، کابوس سقوط، سقوط آدم‌هایی از بام‌های بلند، سقوط سنگین سنگ‌هایی در خلاء، سقوط نوجوانی در مغاک سیاه یاس، خواب چهره‌ی مسخ شده‌ای که درد می‌کشد و فقط درد می‌کشد، خواب نعره‌های وحشیانه‌ی نومیدی، خواب مردانی که پسران خود را به مسلخ می‌کشند تا زودتر تمام شوند و زن‌هایی که رحم‌های خود را می‌دریدند تا نطفه‌ای در آن بسته نشود، و این تنها کارهایی بود که میتوانستند بکنند… وفریاد، فریاد یاس که مثل پنبه خفه بود، و چیزهایی عجیب و اتفاقات عجیب که من پیر شده‌ام تا توانسته‌ام خود را عادت بدهم که با دیدن و شنیدنشان از تعجب شاخ در نیاورم، اما امیر هنوز موفق نشده که عجایب روزگار را عادی تلقی بکند و احساس گناه – این استنباط من است- چیزییست که بیش از استخوان لای زخم، او را آزار می‌دهد و امیر نسبت به من که پدرش هستم هنوز جوان است. اما انقدر جوان نیست که من بتوانم به زبان اندرز با او حرف بزنم، برای همین است که من و پسرم کم کم داریم زبان مشترکمان را گم می‌کنیم. چون امیر علاقه‌ای به گفتگو ندارد و من هم شرم از حرف زدن دارم. آخر من با او از چه چیز حرف بزنم که آن چیز اعتبار سخن را بتواند حفظ کند؟ و می‌شود که ملتی این همه حرف ناگفته و این همه سکوت داشته باشد؟ پس فقط فرزانه است که هر از گاهی دور از چشم شوهرش، در یک فرصت دزدانه سر می‌رسد و سعی میکند با لحن و روحیه‌ی عامیانه ی خود امیر را به حرف بیاورد، چون فقط او و امثال او می‌توانند مصیبت‌های بزرگ را در کلمات کوچک جای بدهند و کمتر نگران کم و کیف آن چه می‌گویند، باشند. فرزانه مثل یک زن خوب معمولی لب آخرین پله‌ی زیرزمین می‌نشیند، بچه‌ی کوچکش را روی زانوها می‌گیرد و در حالی که آن دوتای دیگر از سر و کولش بالا می‌روند، اشک می‌ریزد و با امیر حرف می‌زند و من اگر حواسم را جمع کنم، می‌توانم بشنوم که می‌گوید -… از غصه دارم غمباد می‌گیرم داداش جان. اقلا به من رحم کن. من دیگر نمی‌توانم ببینم که تو یکی هم داری جلو چشمم آب می‌شوی. هر کدام‌تان یک جور از دست‌مان رفتید. محمدتقی که آن جور، مسعود هم که… هیچ خط و خبری ازش نیست و کم کم دارم ناامید می‌شوم، و خواهرمان پروانه… پروانه… خواهرکم، امیرجان! هیچ چیز معلوم نیست، هیچ چیز معلوم نیست به جز مرگ، به جز مرگ. مرگی که دیگر دارد بی‌آبرو می‌شود، که حرمتش شکسته. وقتی خیال آن روزی به سرم می‌افتد که لابد جنازه‌ی مسعود یا پلاکی از او می‌آورند، هر وقت به خیالش می‌افتم، از این که نمی‌دانم چه کاری باید بکنم خنده‌ام می‌گیرد.
هر وقت به فکر روزی می‌افتم که جنازه‌ی محمدتقی را آورده بودند، از اینکه نمیدانستم چه کاری باید می‌کردم گریه‌ام می‌گیرد. مرگ و مرگ، چه قدر مرگ… برادرهایم، برادرهایم… برادرها! ببین چه پیش آمده، ببین چه اتفاقی افتاده که من می‌توانم این جور اشکارا، این جور بی پروا و بی حیا از مرگ حرف بزنم! خواهرمان چه می‌شود، امیر، خواهرک‌مان؟ شهر پر است ار حجله‌ها و درکوچه‌ها تابوت‌ها راه می‌روند و خیابان‌ها با خون و خون‌ها فرش شده است و شوهر من عمله‌ی مرگ شده، چون که تصمیم دارد… چه میدانم! و من… برادر جان، غمباد… غمباد بیخ گلویم را گرفته است و دارد خفه‌ام میکند و تو… خاموش، خاموش… من را از این پریشانی در بیاور برادر جان، امیر… امیر!… من می‌بینمت که تو داری کاسته و کاهیده می‌شوی و این درد دارد مرا نابود می کند داداش جانم. اقلا یک کلمه… امیر!"
نویسنده: محمود دولت آبادی

بخشی از رمان «موج‌ها»
خورشید بالا آمد. رگه‎‌های سبز و زرد بر کرانه افتاده روی تَرَک‌های قایق فرسوده لغزید و سبب شد خارخسک دریایی خاردارش چون پولاد برق کبودی بزند. نور کم و بیش در موجک‌های تند که بادبزن‌وار در کرانه سر به دنبال هم گذاشته‌بودند رسوخ کرد. دختر که سر چرخانده و همه‎ٔ جواهرات، یاقوت زرد، زمرد کبود، جواهرات آبرنگ با اخگر‌های آتش در میانشان را به رقص درآورده‎بود، اینک پیشانی خود را برهنه کرده باچشمان گشاده باریکه راهی مستقیم بر فراز امواج گشوده‌است. درخشش لرزان موج‌های خا‌لمخالی تیره‌شد؛ گودی‌های سبزشان ژرف و تیره شد. شاید گله‌‌های ماهی‌‌های سرگردان از میانشان می‌گذشتند. همچنان که شتک می‌زدند و پس می‌کشیدند. حاشیه‌‎ ٔ سیاهی از ترکه‌‌ها و چوب پنبه و پوشال و خرده چوب بر کرانه به جا می‎گذاشتند، گفتی کرجی کوچکی درهم شکسته و به قعر آب فرو رفته و ملوان به سوی خشکی شنا کرده و از صخره‎ای بالا رفته و بار شکننده‎ٔ خود را به دست امواج سپرده تا خرده ریزه‎هایش را به کرانه بیاورد. 
در باغ پرندگان که صبحدم بر آن درخت، بر آن بوته، گهگیر و پراکنده نغمه سرداده‎بودند، اکنون تند و تیز به همسرایی آواز می‎خوانند؛ گاه با هم، گویی از همدمی خود آگاهند و گاه به تنهایی گویی با آسمان فیروزه‎‌ایی سخن می‌گویند. وقتی گربه‌ٔ سیاه در میان بوته‌‌ها جنبید، وقتی آشپز خلواره‎‌ها را روی تل خاکستر انداخت و آن‌ها را بترساند، همه یکجا پرکشیدند. در چهچه‎شان ترس و بیم درد و شادمانی، که در همین دم باید آن را می‌قاپیدند، موج می‎زد. در هوای زلال بامدادی به همچشمی نیز نغمه می‎خواندند، برفراز درخت نارون می‎پریدند، همچنانکه سر در پی یکدیگر می‌گذاشتند، می‎گریختند، یکدیگر را می‌جستند، آواز می‎خواندند و وقتی به آسمان بلند رو می‌آوردند به هم نوک می‌زدند. بعد خسته از تعقیب و گریز به دلربایی فرود می‎آمدند، نرم و ظریف پایین می‌آمدند، ساکت و آرام روی درخت، روی دیوار می‌نشستند، چشم‌های درخشانشان همه جا را می‌پایید، هشیار و بیدار سر به این سو و آن‎سو می‎چرخاندند و از یک چیز، یک شی‌ی  بخصوص، خوب خبردار بودند.
 شاید صدف حلزونی بود که چون نمازخانه‌‎ای خاکستری در میان علف‌ها سر برافراشته‎بود، ساختمانی برآماسیده که دوره‎اش تیره‎ٔ سوخته‎بود و سایهٔ سبز علف بر آن افتاده‎بود. یا شاید شکوه گل‌ها را می‎دیدند که روی باغچه‎‌ها نور سیال ارغوانی می‎انداختند و از میان آن دالانک‌های تاریک سایهٔ ارغوانی بین ساقهٔ رانده می‌شد. یا به برگ‌های کوچک روشن سیب خیره مانده‎بودند که رقصان ولی خوددار، لابه‎لای شکوفه‎‌های گلبهی سرسختانه برق می‎‌زدند. یا قطرهٔ باران را بر پرچین می‎دیدند که آویخته‎است اما نمی‎افتد و خانه‎‌ای کامل و نارون‌‌های بلند درآن خمیده‎اند، یا یکراست به خورشید چشم می‎دوختند و چشمانشان بدل به منجوق‌‌های طلا می‌شد.
اکنون با نگاه به این‎سو و آن‎سو، به زیر گلها، به خیابان‌‌های تاریک در درون دنیای روشن نشده که برگ‌ها در آن می‎پوسند و گل‌ها در آن افتاده‎اند، ژرف‎تر نگریستند.سپس یکی از آن‌ها با جهشی زیبا و فرودی دقیق بر تن نرم هیولاوارِ بی‎دفاعِ کرمی جهید و یکریز نوک زد و زد تا لهش کرد. آن پایین در میان ریشه‎‌ها که گل‌ها در آنجا می‌پوسیدند گُله‎به گُله بوی مردار می‎آمد؛ بر پهلو‌های آماسیدهٔ چیزهایی که باد کرده‎بود قطره‎هایی شکل می‎گرفت. پوست میوه‎‌های پوسیده پاره می‎شد و ماده‏ای که بیرون می‏زد غلیظ‎تر از آن بود که راه بیفتد. لیسک‌‌ها فضله‎‌های زرد ترشح می‎کردند و گهگاه تنی بی‎ریخت با سری در هر انت‌ها آهسته از سویی به سویی تاب می‎خورد. پرندگان چشم طلایی که میان شاخ و برگ‌‌ها می‎جهیدند، به این چرک آلودگی و نمناکی با شیطنت می‎نگریستند. گهگاه منقار خود را وحشیانه در این معجون چسبناک فرو می‎بردند. 
اکنون خورشید طالع هم از پنجره به درون آمد و بر پرده‎ٔ حاشیه سرخ دست کشید و رفته‎رفته دایره‎‌ها و خطوط را آشکار کرد.
اینک در نور فزاینده سپیدی آن در بشقاب افتاد و لبه‎اش برقِ آن را متراکم کرد. صندلی‌‌ها و گنجه‎‌ها سایه‎وار پس کشیده‎بودند، چنانکه هر چند هر یک جدا بود چنان می‎نمود که به ناگزیر در هم ادغام شده‎اند؛ آینه بستر خود را بر دیوار سپید کرد. گل واقعی در قاب پنجره با شبح گل همراه شد. با اینحال شبح قسمتی از گل بود، چون وقتی غنچه کرد، گل رنگ‌پریده‎تر روی شیشه نیز غنچه داد. باد وزید. موج‌ها رپ‎رپ بر کرانه می‎کوفتند، مانند جنگاوران دستار بر سر، مانند مردان دستار بر سری که زوبین‌‎‌های زهر آلود بر سرِ دست تاب می‎دهند، به سوی رمه‎‌‌های در حال چرا، به سوی گوسفند‌های سپید، پیش می‎رفتند.
برنارد گفت: «اینجا در دانشکده که اضطراب و فشار زندگی خیلی زیاد است، که هیجان زندگی محض به ضرورتی روزمره بدل می‌شود، پیچیدگی اشیا‌ی  بیشتر می‎شود. هر ساعت چیز تازه‌ای از توی کلوچهٔ سبوس گنده بیرون می‎زند. می‎پرسم من چی‎ام؟ این؟ نه، من آنم. بخصوص حالا که از اتاق در آمدم و مردم حرف می‎زنند و سنگریزه‎‌های روی سنگفرش زیرِ گام‌های تنهایم خش‌خش می‎‌کنند و من ماه را تماشا می‎کنم که بالانشین و بی‎اعتنا بر فراز نمازخانهٔ کهن طلوع کرده –تازه روشن می‎شود که ساده و یگانه نیستم، بلکه پیچیده و بسیارم. برنارد در ملاء عام پرجوش و خروش است؛ در خلوت رازپوش. این چیزی است که آن‌ها نمی‎فهمند، چون بی‎‌شک حالا از من حرف می‎زنند و می‎گویند من از آن‌ها می‎گریزم و گریزپایم.
در نمی‎یابند که ناگزیرم به تغییرات گوناگون دست یابم؛ ناچارم راه‌های ورود و خروج مرد‌های گوناگونی را که تفاوت نقش خود را در مقام برنارد ایفا می‎کنند ببندم. به نحوی غیرعادی از اوضاع خبر دارم. هرگز نمی‎توانم در واگن قطار کتابی بخوانم بی‌آنکه از خودم بپرسم آیا آن مرد معمار است؟ آن زن غمگین است؟ امروز خوب خبر داشتم که سایمز بیچاره با آن جوش صورتش چه احساس تلخی داشت که نمی‎توانست روی بیلی جکسن تأثیر مثبتی بگذارد. من که با درد و دریغ حالش رامی‎فهمیدم، به گرمی به شام دعوتش کردم. لابد این کار را به ستایشی نسبت خواهد داد که در من نیست. این درست است. اما اگر بخواهیم «به حساسیت زنانه» بپیوندیم (در اینجا از قول شرح حال نویس خود نقل می‎کنم) «برنارد متانت منطقی یک مرد را دارد.» اما کسانی که تأثیر می‎گذارند و آن در اصل تأثیر مثبت است (چون ظاهراً در سادگی فضیلتی است) آنهایی هستند که وسط کار تعادل خود را حفظ می‎کنند. (بی‎درنگ ماهی‌هایی رامی‎بینیم که بر خلاف جریان آب شنا می‎کنند.) کانن، لایسیت، پتیرز، هاوکینز، لارپنت، نویل- همه طبق جریان آب ماهی می‎گیرند. اما تو می‌فهمی، تو، خودِ خودم، که چه کسی با یک صدا زدن می‎آید (حادثهٔ‎ تلخی می‎شود که کسی را صدا بزنی و نیاید؛ این کار نیمه‌شب را تهی می‌کند و حال و روز پیرمرد‌ها را در کلوب‌‌ها توضیح می‎دهد- آن‌ها از صدا زدن کسی که نمی‌آید دست کشیده‎اند) تو می‎فهمی آنچه امشب داشتم می‎گفتم تنها به ظاهر معرفی‌ام می‌کند. در باطن و در آن لحظه که بیش از همیشه گسسته خاطرم، یکپارچگی هم دارم. با همه چیز همدردی می‎کنم؛ در ضمن چون وزغی در حفره‎ای می‎نشینم و هر چه از راه می‎رسد با خونسردی می‎پذیرم. معدودی از شما که حالا حرفم را می‎زنید، آن ظرفیت مضاعف را دارید که احساس و استدلال کنید. می‎بینید که لایسیت عقیده دارد باید دنبال خرگوش‌ها دوید؛ هاوکینز بعد از ظهر را با پشتکار فراوان در کتابخانه گذرانده. پیترز درکتابخانه معشوقه‎ٔ جوانش را دارد. همه‎تان سرگرم و گرفتار و غرقه‎اید و تا آنجا که توانتان قد می‎دهد نیرو صرف می‌کنید- همه جز نویل که ذهنش پیچیده‎تر از آن است که یک فعالیت تحریکش کند. من خیلی پیچیده‎ام. در مورد من چیزی شناور و ر‌ها باقی می‌ماند.
«حالا به عنوان دلیل حساسیتم در برابر محیط، اینجا، همین که وارد اتاقم می‌شوم و چراغ را روشن می‌کنم و برگ کاغذ و میز و روپوشی را که به غفلت روی پشتی صندلی انداخته‎ام می‎بینم، حس می‎کنم که من آن مرد سلحشور و در عین حال فکور، آن موجود پردل و مخّربی هستم که به چالاکی ردا از دوش می‎اندازد، قلم برمی‎دارد و بی‎درنگ نامه‌ٔ زیر را به دختری که عشق پرشوری به او دارد می‌نویسد.
«بله، همه چیز بر وفق مراد است. حالا سر حالم. می‎توانم نامه‎ای را که بار‌ها شروع کرده‎ام، یکراست بنویسم. تازه از راه رسیده‎ام؛ کلاه و عصایم را پرت کرده‎ام؛ بی‎آنکه به خودم دردسر بدهم و کاغذ را راست جلویم بگذارم، اولین چیزهایی را که به ذهنم می‎‌رسد می‌نویسم. این نامه قرار است طرح درخشانی بشود و آن دختر هم باید فکر کند که بدون مکث و بدون پاک شدن کلمه‎ای نوشته شده. ببین نامه‎‌ها چه بی‎ریختند- این هم یک لکه از روی بی‎دقتی. همه چیز باید فدای سرعت و بی‎پروایی شود. با خطی تند، روان و ریز می‎نویسم و دنباله‎ی «y» را با اغراق می‎کشم و خط افقی «t» را کش می‎دهم. تاریخ را فقط سه‎شنبه هفدهم می‎نویسم و بعد علامت سؤال می‎گذارم. اما در ضمن باید این تأثیر را رویش بگذارم که هر چند او –چون این من نیستم- این طور بی‌تکلف و سرسری می‎نویسد، اشاره‎ی ظریفی از صمیمیت و احترام در آن است. باید به حرفهایی که با هم زده‎ایم اشارهٔ کنم و برخی صحنه‏‎‌های فراموش نشدنی را بازگردانم. اما باید در نظر او این طور جلوه کنم (این خیلی مهم است) که به راحت‎ترین وجهی از چیزی به چیز دیگر می‎رسم. از مراسم ختم مردی که غرق شده‎بود (جمله‎ای برایش نوشته‎ام) گرفته تا خانم مافت و مَثَل‎هایش (یادداشتشان کرده‎ام) و به همین ترتیب تأملاتی که از قرار معلوم تصادفی ولی پرعمق است (نقد عمیق اغلب تصادفی نوشته‎ می‎شود) درباره‎ٔ کتابی که خوانده‌‎ام، کتابی مهجور. دلم می‎خواهد وقتی موهایش را شانه می‎زند یا شمع را خاموش می‎کند، بگوید: این را کجا خواندم؟
آها، در نامه‎ٔ برنارد؛ سرعت، گرما، تأثیر مذاب و گدازه‎ٔ روان جمله را می‎خواهم. به فکر کی هستم؟ البته بایرون. از لحاظی شبیه بایرون هستم. شاید جرعه‎ای از بایرون مرا سرحال بیاورد. بگذار یک صفحه بخوانم. نه، این گنگ است؛ این نامربوط است. خیلی صوری است. تازه دارم یک چیزهایی می‌فهمم. تازه ضرباهنگش توی کله‎ام فرو رفته (ریتم در نوشتن مهم‎ترین چیز است). حالا بدون مکث، با اولین ضربه‎ی قلم شروع می‎کنم…
نویسنده: ویرجینیا وولف
مترجم: مهدی غبرایی

درباره‌ی نویسنده:
ویرجینیا وولف نیازی به معرفی ندارد. نقد و نظر درباره‎ٔ آثارش زیاد نوشته‏شده و منابع به وفور یافت می‎شود. در عظمت و نوآوری او هم حرفی نیست. هنوز هم او را همپای جویس و پروست می‎دانند. از میان آثارش موج‌ها بیش از همه اسیرم کرد و دو سه سالی است با آن سرگرمم. در حال حاضر دوست گرامی‎ام، محمد رضاپور جعفری سرگرم مقابله‎ٔ واژه به واژه و عشق‎ورزی با آن است. فقط بگویم که این رُمان 9 تابلو دارد که وصف یک روز است، از برآمدن خورشید تا غروب آن، که به سبک نقاشی پوانتیلیستی (نقطه چین) سورا ساخته‏شده و کل آن‌ها یک روز را می‎سازد و ناگفته به ذهن می‎آورد که زندگی روزی بیش نیست.اما 6 راوی، بی‎آنکه یکدیگر را مخاطب قرار دهند، از کودکی تا بزرگسالی زندگی و افکار خود را روایت می‎کنند. طبعاً لحن در تابلو‌ها سنگین‎تر از متن است (و به زمان ماضی روایت می‎شود).
در اینجا ابتدای فصل سوم و قسمتی از تک‎گویی یکی از راویان –برنارد- را نقل می‎کنم.
مهدی غبرایی
زمستان84

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.