داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بقال خزوخیل

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد.
اوایل‌ هر دو هفته‌ای‌ یک‌بار، وقتی‌ تلویزیون‌ برنامة‌ خوبی‌ داشت‌، صدایم‌می‌زدند و من‌ پایین‌ می‌رفتم‌. بعد همان‌طور که‌ تلویزیون‌ تماشا می‌کردم‌ باپیرمرد گپی‌ می‌زدم‌. گاهی‌وقت‌ها هم‌ با او شطرنجی‌ بازی‌ می‌کردم‌. تا به‌ حال‌من‌ از او برده‌ بودم‌. پیرمرد خیلی‌ تقلا می‌کرد ببرد اما نمی‌توانست‌. بازی‌اش‌خراب‌تر از آن‌ بود که‌ بتواند ببرد. بعد از سه‌بار که‌ از او برده‌ بودم‌ متوجه‌ شدم‌پیرمرد به‌ باختش‌ حساس‌ است‌. بار چهارم‌ که‌ خواستم‌ بازی‌ کنم‌، تصمیم‌گرفتم‌ هرطور شده‌ است‌ آن‌دست‌ را به‌ او ببازم‌. درست‌ یادم‌ نیست‌. اما فکرمی‌کنم‌ از بس‌ خراب‌ بازی‌ کرد امکان‌ به‌ من‌ نداد. باید حداقل‌ طوری‌ پیش‌می‌رفتم‌ که‌ پیرمرد باختم‌ را جدی‌ می‌گرفت‌. اما دفعة‌ پنجم‌ یادم‌ است‌ که‌ روی‌دندة‌ چپ‌ افتاده‌ بودم‌. پیرمرد دم‌ گرفته‌ بود و یک‌ریز دموکراسی‌ اروپا رابه‌رخم‌ می‌کشید. شاید من‌ این‌طور فکر می‌کردم‌، اما او به‌ واقع‌ گندش‌ رادرآورده‌ بود. قاتی‌ صحبت‌هاش‌ یادم‌ هست‌، پُز این‌ را هم‌ داد که‌ در جوانی‌اش‌شطرنج‌باز ماهری‌ بوده‌ است‌، و می‌گفت‌ رودست‌ نداشته‌، و می‌گفت‌ هنوز هم‌حرکت‌های‌ ماهرانه‌ای‌ می‌کند. زبان‌ انگلیسی‌ام‌ زیاد خوب‌ نبود، و من‌ هم‌ کِرم‌این‌را داشتم‌ که‌ میان‌ حرف‌هایم‌ اصطلاحات‌ عامیانة‌ زبان‌ خودمان‌ را به‌کارببرم‌. ترجمة‌ آن‌ها به‌ انگلیسی‌، آن‌طور که‌ دست‌ و پا شکسته‌ کارم‌ را پیش‌می‌بردم‌، چیز خنده‌داری‌ از آب‌ درمی‌آمد. و پیرمرد گاه‌ مُصر می‌شد آن‌چه‌ راکه‌ از دهنم‌ پریده‌ بود هرطور شده‌ برایش‌ معنا کنم‌. ناچار تلافی‌اش‌ را سرشطرنج‌ درآوردم‌. یعنی‌ درست‌ در اوج‌ عنعناتش‌ ماتش‌ کردم‌؛ آن‌هم‌ طوری‌ که‌از تکانی‌ که‌ خورد عینک‌ پنسی‌اش‌ از روی‌ بینی‌اش‌ افتاد و صورت‌گوشتالودش‌ عین‌ لبو قرمز شد.
پیرمرد بعد از آن‌ دیگر برای‌ تماشای‌ تلویزیون‌ دعوتم‌ نکرد. پیرزن‌ هم‌کمی‌ با من‌ سرسنگین‌ شده‌ بود. این‌جا هم‌ الا و ابدا، مگر با کسی‌ کاری‌ داشته‌باشی‌، وگرنه‌ همسایه‌های‌ دیوار به‌ دیوار شاید ماه‌ها هم‌دیگر را نبینند. پیرمردو پیرزن‌ هم‌ از آن‌ هلندی‌های‌ دِبشی‌ بودند که‌ وقتی‌ توی‌ خودشان‌ می‌رفتند باجرثقیل‌ هم‌ نمی‌توانستی‌ چانه‌شان‌ را بلند کنی‌ که‌ نگاهت‌ کنند. توی‌ یک‌ماهی‌که‌ بایکوت‌ شده‌ بودم‌ جز دوبار به‌طور تصادفی‌ ـ توی‌ راه‌پله‌ ـ آن‌ها را ندیده‌بودم‌. صبح‌ها دیر از خواب‌ پا می‌شدند. و روزها اگر پیرمرد سرِ کار نمی‌رفت‌یکی‌ دو ساعتی‌ توی‌ جنگل‌ قدم‌ می‌زدند. جنگل‌ همان‌ حوالی‌ بود. وقتی‌ هم‌توی‌ خانه‌ بودند، توی‌ اتاق‌ نشیمن‌ می‌نشستند و پرده‌ها را کیپ‌ می‌کشیدند.
آن‌روز عصر یک‌شنبه‌، تنهایی‌ پاک‌ امانم‌ را بریده‌ بود، تمام‌ هفته‌ را توی‌خانه‌ مانده‌ بودم‌. سرما و توفان‌ و بارش‌ برف‌ همین‌ قدم‌زدن‌های‌ تنهایی‌ام‌ راهم‌ از من‌ گرفته‌ بود. تمام‌ هفته‌ را نشسته‌ بودم‌ پشت‌ پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌می‌کردم‌. برف‌ همه‌جا را پوشانده‌ بود. کفش‌های‌ ساق‌بلندی‌ که‌ خریده‌ بودم‌ واز ارزانی‌ آن‌ها تعجب‌ کرده‌ بودم‌ در اولین‌ ریزش‌ برف‌، امتحان‌ بدی‌ پس‌داده‌بودند. از تمام‌ جاهای‌ آن‌ها آب‌ نفوذ می‌کرد. در یک‌ قدم‌زدن‌ کوتاه‌ چنان‌ ازآب‌ پُر می‌شدند که‌ انگار چیزی‌ نپوشیده‌ بودی‌. اما فرقی‌ نمی‌کرد؛ گیرم‌پوتین‌هایم‌ بهترین‌ پوتین‌های‌ عالم‌ بودند. توی‌ این‌ برف‌ و باران‌ کجامی‌توانستم‌ بروم‌. صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ پا می‌شدم‌. ناشتایی‌ نخورده‌سیگاری‌ دود می‌کردم‌ و اخبار بی‌. بی‌. سی‌ را می‌گرفتم‌. بعد که‌ اخبار تمام‌می‌شد می‌نشستم‌ کنار پنجره‌ و فکر می‌کردم‌. دنیای‌ یک‌ آدم‌ تبعیدی‌، دنیای‌غریبی‌ است‌. اول‌ خیال‌ می‌کند خودش‌ است‌ و همین‌ کول‌باری‌ که‌ به‌ پشت‌بسته‌ است‌. چهار تا پیراهن‌، دو جفت‌ جوراب‌، یک‌دست‌ کت‌ و شلوار، دو تازیرپوش‌، یک‌ حوله‌، ریش‌تراش‌ برقی‌. بعد تا مدتی‌ جست‌وجوی‌ جایی‌ برای‌زیستن‌. بعد اتاقکی‌، میزی‌، چراغی‌، قلمی‌ و دفتری‌. چند تایی‌ کتاب‌. نصفی‌انگلیسی‌، نصفی‌ به‌ زبان‌ مادری‌ات‌. اما بعد، آهسته‌آهسته‌ شروع‌ می‌شود.می‌بینی‌، خودت‌ ـ تو ـ با همان‌ حجم‌ کوچکت‌ تاریخی‌ پشت‌ سر خود داری‌.خاطره‌ پشت‌ خاطره‌ یادت‌ می‌آید. و بعد یک‌مرتبه‌ می‌بینی‌ موجودی‌ که‌ این‌جانشسته‌ است‌، حجمی‌ است‌ پوک‌ و میان‌تهی‌، که‌ تمام‌ وجودش‌ در جای‌دیگری‌ سیر می‌کند. نگاهت‌ مثل‌ آدم‌های‌ مات‌ روی‌ اشیا سُر می‌خورد. روی‌آدم‌ها سُر می‌خورد. همه‌چیز را می‌بینی‌ و نمی‌بینی‌، و درد تا مغز استخوانت‌نفوذ می‌کند. حس‌ می‌کنی‌ نفرینی‌ به‌ دنبال‌ توست‌. لعنتی‌، فکرکردن‌ به‌ گذشته‌خط‌ و خطوط‌ ندارد. هر حرف‌، هر کلمه‌، رشتة‌ تازة‌ خاطره‌ای‌ را در ذهنت‌می‌کارد. هیچ‌کاری‌ راضی‌ات‌ نمی‌کند. روزهای‌ اول‌ گیلاسی‌ عرق‌ اندکی‌تسلی‌ات‌ می‌دهد. اما بعد از یک‌هفته‌، یک‌ماه‌، از عرق‌ و آبجو هم‌ بدت‌ می‌آید.می‌بینی‌ جادة‌ دراز و بی‌انتهایی‌ پیش‌ رو داری‌. وحشتت‌ می‌گیرد، و شایدهمین‌ وحشت‌ بود که‌ یک‌هفته‌ تمام‌ مرا توی‌ اتاقم‌ حبس‌ کرد. عجیب‌ است‌ که‌آدم‌ نه‌ زخم‌ معده‌ می‌گیرد و نه‌ بیماری‌ اعصاب‌. اوایل‌ فکر می‌کردم‌ شاید درخلال‌ یکی‌ از همین‌ شب‌ها، خودبه‌خود، یک‌جور قلبم‌ از کار بیفتد. حتی‌ چندشبی‌ به‌ عمد درِ اتاقم‌ را باز گذاشتم‌ تا پیرمرد و پیرزن‌ زودتر از آن‌که‌ بو بلندشود، خودشان‌ را از شرّ مرده‌ام‌ خلاص‌ کنند. اما اتفاق‌ نیفتاد. هر روز صبح‌سُرومُر و گنده‌ از خواب‌ برمی‌خاستم‌. توی‌ این‌ چند ماه‌ سرما هم‌ حتی‌نخورده‌ام‌. از آن‌ به‌بعد دیگر فکر مرگ‌ را نکردم‌.
یک‌روز پیرمرد به‌ من‌ گفت‌: «حال‌ و روزت‌ چه‌طور است‌؟»
من‌ هم‌ بی‌معطلی‌ گفتم‌: «گوزپیچ‌!»
خندید و حرفم‌ را به‌ سختی‌ تکرار کرد و بعد گفت‌: «یعنی‌ چی‌؟»
ماندم‌ توش‌ که‌ چه‌طور توضیح‌ بدهم‌. توی‌ دلم‌ به‌ تمام‌ برنامه‌ریزان‌دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ فحش‌ دادم‌. اگر آن‌ها به‌ جای‌ دویست‌، سیصدصفحه‌ کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌، دو صفحه‌ علویه‌خانم‌ هدایت‌ را توی‌ برنامه‌شان‌می‌گذاشتند حالا کار من‌ ساده‌تر بود. دستمال‌ کاغذی‌ را از جیبم‌ درآوردم‌گذاشتم‌ زیرم‌. بعد با دهان‌ شیشکی‌ درکردم‌. بعد کاغذ را پیچیدم‌ و گفتم‌: «بایدآن‌صدا را توی‌ آن‌ بپیچی‌.»
خندید و گفت‌: «برای‌ چه‌؟»
گفتم‌: «تو اول‌ بگو فهمیدی‌ یا نه‌؟»
گفت‌: «آره‌. آن‌را باید توی‌ دستمال‌ کاغذی‌ بپیچی‌.»
گفتم‌: «تو فرهنگ‌ لغات‌ که‌ برای‌ کلمات‌ فارسی‌ به‌زبان‌ خودتان‌درآورده‌اید آن‌را همین‌طور معنا کرده‌اید.»
حسابی‌ گیج‌ شده‌ بود. گفت‌: «عجب‌!»
گفتم‌: «این‌ اصطلاح‌ است‌. وقتی‌ آدم‌ حال‌ و روز درست‌ و حسابی‌ نداشته‌باشد، این‌طوری‌ جواب‌ می‌دهد.»
گفت‌: «یعنی‌ دل‌خور شدی‌ که‌ از تو پرسیدم‌؟»
گفتم‌: «نه‌ بابا! این‌ اصطلاح‌ حال‌ و روزم‌ را بیان‌ می‌کند.»
گفت‌: «خیلی‌ عجیب‌ است‌. من‌ هر چه‌ فکر می‌کنم‌ ارتباطی‌ بین‌ آن‌ها پیدانمی‌کنم‌.»
گفتم‌: «کمی‌ سوررآلیستی‌ است‌.»
گفت‌: «آره‌.»
طوری‌ گفت‌ که‌ انگار فهمیده‌ بود، من‌ هم‌ کوتاه‌ آمدم‌.
دل‌دل‌ می‌کردم‌ پایین‌ بروم‌ یا نه‌. پیش‌ از رفتن‌ یک‌بار دیگر با خودم‌ عهدکردم‌ اگر شطرنج‌ را چید، بگذارم‌ ببرد. بسته‌شدن‌ این‌ مَفر برایم‌ هیچ‌ سودی‌نداشت‌. از بس‌ با خودم‌ حرف‌ زده‌ بودم‌، خسته‌ شده‌ بودم‌. بعد از ظهرهامعمولاً هوا مه‌آلود می‌شد و نگاه‌کردن‌ از پنجره‌ بیشتر خسته‌ات‌ می‌کرد. کاج‌هابا رنگ‌ سبزشان‌ که‌ کمی‌ تیره‌ می‌زد در مه‌ پیدا و ناپیدا، حالت‌ اشباح‌ به‌ خودمی‌گرفتند، و گفت‌وگو با خود حالت‌ گفت‌وگو با اشباح‌ را پیدا می‌کرد، و این‌خیلی‌ سخت‌ بود که‌ آدم‌ قبول‌ کند با اشباح‌ حرف‌ بزند. شاید خیلی‌ زود بود، وفهمیدن‌ این‌ موضوع‌ که‌ دارم‌ با اشباح‌ حرف‌ می‌زنم‌ و قبول‌کردن‌ آن‌ وپذیرفتنش‌ به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌. با آن‌ حسی‌ که‌ قلبت‌ را تکان‌ می‌داد، و آن‌نیرویی‌ که‌ سر انگشتانت‌ را می‌سوزاند. مگر نه‌ این‌که‌ همیشه‌ هجوم‌ برده‌بودی‌؟ مگر نه‌ این‌که‌ تمام‌ آن‌ عمر کوتاهت‌ را دویده‌ بودی‌؟ بی‌آن‌که‌ نگاهی‌پشت‌ سرت‌ کرده‌ باشی‌. که‌ چه‌ هست‌. چه‌ بود و چه‌ خواهد شد. و از شعلة‌قلبت‌ گرما می‌گرفتی‌. و با دسته‌گل‌ بنفشه‌ای‌ در دست‌، وقتی‌ آفتاب‌ بر نیزة‌ بلندخود ایستاده‌ بود، سرسختانه‌ حکایت‌ راه‌ می‌گفتی‌ و می‌خواندی‌. و این‌ بود که‌برایم‌ سخت‌ بود قبول‌ کنم‌. و این‌که‌ می‌دانستم‌ هنوز زود بود: و این‌که‌می‌دانستم‌ هنوز چیزی‌ هست‌ که‌ از سر بی‌تابی‌ سرانگشتانم‌ را می‌ترکاند،شاید به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌ که‌ بنشینم‌ کنار پنجره‌ و در مه‌ با اشباح‌ حرف‌ بزنم‌.
سیگار و فندکم‌ را برداشتم‌ و پایین‌ رفتم‌. درِ اتاق‌ نشیمن‌شان‌ مثل‌ همیشه‌بسته‌ بود اما صدای‌ تلویزیون‌ می‌آمد. با انگشت‌ ضربة‌ کوتاهی‌ به‌ در زدم‌.پیرزن‌ از توی‌ اتاق‌ گفت‌: Yes?
توی‌ این‌ مدت‌ نفهمیده‌ بودم‌ یعنی‌ بفرما. در را باز کردم‌. پیرزن‌ از جاش‌تکان‌ نخورد، اما پیرمرد بلند شد.
به‌ هلندی‌ گفت‌: «سلام‌، چه‌طورید؟» و با او دست‌ دادم‌.
به‌ پیرزن‌ گفتم‌: «چه‌طوری‌ ماما؟»
پیرزن‌ از کلمة‌ ماما خوشش‌ می‌آمد. خنده‌ای‌ کرد و گفت‌: «دیشب‌ اتاقت‌گرم‌ بود؟»
نزدیک‌ بود از دهنم‌ چیزی‌ بپرد. همیشه‌ نسبت‌ به‌ سؤال‌ و جواب‌های‌این‌طوری‌ حساس‌ می‌شدم‌. آخر هزار فرسنگ‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ باشی‌ وبیایی‌ که‌ مثلاً شب‌ سرما اذیتت‌ نکند. هوای‌ اتاقت‌ گرم‌ باشد. فحش‌ به‌خودم‌ وبه‌ همة‌ عالم‌ زیر لبم‌ بود. اما جلو خودم‌ را گرفتم‌. حواسم‌ بود کار را خراب‌نکنم‌.
گفتم‌: «خیلی‌ گرم‌.»
مخصوصاً کش‌ ندادم‌. پیرزن‌ کیف‌ کرد.
گفت‌: «چای‌ می‌خوری‌ یا قهوه‌؟»
گفتم‌: «قهوه.»
و کنار پیرمرد روی‌ مبل‌ نشستم‌. تلویزیون‌ داشت‌ فیلمی‌ آمریکایی‌ نشان‌می‌داد. اما قهرمان‌ اصلی‌ آن‌ ایتالیایی‌ بود و انگلیسی‌ را با لهجة‌ بدی‌ حرف‌می‌زد. پیرمرد از طرح‌ تازه‌ای‌ که‌ برای‌ سقف‌ِ یک‌ ساختمان‌ داده‌ بود تعریف‌کرد. از خودش‌ شنیده‌ بودم‌ که‌ مهندس‌ مخصوص‌ سقف‌ِ ساختمان‌ است‌. هربار که‌ می‌خواست‌ تعریف‌ کند چند بار تأکید می‌کرد که‌ او مهندس‌ مخصوص‌این‌کار است‌. من‌ دیگر آن‌را از بَر بودم‌. همان‌طور که‌ به‌ او گوش‌ می‌دادم‌ زیرچشمی‌ تلویزیون‌ را نگاه‌ می‌کردم‌. فیلم‌ بدی‌ نبود. مرد سوسیالیست‌ بود ومتعصب‌ و زن‌ گویا فِمینیست‌. و هر دو از هم‌ دور. این‌وسط‌ پای‌ بچه‌ای‌ هم‌ درمیان‌ بود که‌ آدم‌ دلش‌ برای‌ او می‌سوخت‌. پیرمرد فهمید حواسم‌ به‌ تلویزیون‌است‌.
گفت‌: «فمینیست‌ها این‌جا خیلی‌ زیادند.»
پیرزن‌ فنجان‌ قهوه‌ را جلوم‌ گذاشت‌ و گفت‌: «با شیر؟»
گفتم‌: «نه‌! بدون‌ شیر بهتر است‌.»
پیرمرد گفت‌: «در مملکت‌ شما قهوه‌ را با شیر می‌خورند یا خالی‌؟»
از آن‌ سؤال‌های‌ تخمی‌ بود که‌ کُفر آدم‌ را درمی‌آورد. اما چاره‌ای‌ نداشتم‌.
گفتم‌: «ما همه‌جورش‌ را می‌خوریم‌.»
به‌ نظرم‌ طوری‌ گفتم‌ که‌ برای‌ پیرمرد سؤال‌ پیش‌ آورد. چانه‌اش‌ کمی‌ لرزیدو گفت‌: «نفهمیدم‌.»
گفتم‌: «با شیر، شکر، گاهی‌ هم‌ خالی‌. گاهی‌ هم‌ با گریه‌. گاهی‌ هم‌ با اشک‌.بدبختی‌ است‌ دیگر.»
پیرزن‌ گفت‌: «شما امروز ناراحتید. این‌طور نیست‌؟»
گفتم‌: «نه‌ جان‌ شما، ناراحت‌ نیستم‌. این‌جا قهوه‌ با شیر می‌خورند وفِمینیست‌ها خیلی‌ زیادند. آن‌جا قهوة‌ تلخ‌ می‌خورند و…»
و خودم‌ کوتاه‌ آمدم‌. کش‌دادنش‌ بیشتر عصبانی‌م‌ می‌کرد. فنجان‌ قهوه‌ رابرداشتم‌ و گفتم‌: «ماما. قهوه‌ای‌ که‌ تو درست‌ می‌کنی‌ نه‌ شکر می‌خواهد نه‌ شیر.خودش‌ از خوش‌مزگی‌ شیر و شکر است‌.»
پیرزن‌ قاه‌قاه‌ خندید. انگار دلش‌ می‌خواست‌ آن‌را دوباره‌ تکرار کنم‌.پیرمرد اما هنوز مثل‌ مرغ‌ کُرچی‌ اخم‌ کرده‌ بود و نگاهم‌ می‌کرد.
گفتم‌: «با یه‌ دست‌ شطرنج‌ چه‌طوری‌؟»
پیرمرد انگار یاد باخت‌هایش‌ افتاد. دست‌ روی‌ پیشانی‌اش‌ مالید و گفت‌:«سردرد دارم‌. امروز زیاد کار کردم‌. حالم‌ چندان‌ خوب‌ نیست‌.»
گفتم‌: «مهم‌ نیست‌. یک‌روز دیگر!»
پیرزن‌ گفت‌: «آره‌، حالش‌ امروز خوب‌ نیست‌.»
فکر کردم‌ دست‌ به‌ یکی‌ کرده‌اند که‌ جلو بازی‌ شطرنج‌ را بگیرند. تکیه‌ دادم‌به‌ پشتی‌ مبل‌ و سیگاری‌ روشن‌ کردم‌. رشتة‌ داستان‌ِ فیلم‌ تلویزیون‌ را از دست‌داده‌ بودم‌. اما انگار زن‌ و مرد دعواشان‌ بالا گرفته‌ بود. دوتایی‌ داشتند زیر باران‌توی‌ سر و کله‌ هم‌ می‌زدند. بعد زن‌ راه‌ افتاد. تک‌ و تنها زیر باران‌. مرد کمی‌ایستاد و بعد دنبالش‌ راه‌ افتاد. سعی‌ می‌کرد زن‌ را وادار کند که‌ به‌ خانه‌ برگردد.زن‌ قبول‌ نمی‌کرد و جیغ‌ می‌زد. دوتایی‌ خیس‌ و تیل‌ زیر باران‌. دوباره‌ یاد بچه‌افتادم‌.
پیرمرد گفت‌: «طرحی‌ را که‌ امروز به‌ شرکت‌ دادم‌ رودست‌ نداشت‌.»
گفتم‌: «نمی‌شه‌ آن‌ها را برای‌شان‌ پُست‌ کنی‌ که‌ این‌قدر راه‌ نروی‌ وبرگردی‌؟»
گفت‌: «نه‌! من‌ مهندس‌ مخصوص‌ این‌کار هستم‌. باید حتماً خودم‌ باشم‌.»
گفتم‌: «راست‌ می‌گی‌. معمولاً مهندسان‌ مخصوص‌ باید خودشان‌ باشندوگرنه‌ کسی‌ از نقشة‌ آن‌ها سر درنمی‌آورد.»
کلمة‌ مهندس‌ را با تلفظ‌ قشنگی‌ گفتم‌ که‌ حسابی‌ کیف‌ کند.
گفت‌: «کاملاً درسته‌.»
بعد گفت‌: «من‌ به‌ سفر عادت‌ دارم‌. آلمان‌ هم‌ تا این‌جا زیاد راه‌ نیست‌.»
گفتم‌: «تو بهار و تابستان‌ بد نیست‌. اما توی‌ زمستان‌ زیاد لطفی‌ نداره‌.»
گفت‌: «می‌دانی‌ تا حالا چند کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌؟»
گفتم‌: «نه‌! ولی‌ باید زیاد باشه‌.»
گفت‌: «بیست‌ سالم‌ بود که‌ پشت‌ ماشین‌ نشستم‌. تا حالا هشت‌صد و پنجاه‌هزار کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌.»
پیرزن‌ زیرچشمی‌ نگاه‌ تحسین‌آمیزی‌ به‌ پیرمرد کرد. پیرمرد بلند شد ورفت‌ آلبومی‌ از توی‌ کمد درآورد و عکس‌ ماشین‌هایی‌ را که‌ داشت‌ نشانم‌ داد.فولکس‌ واگن‌، فیات‌، تویاتا. گفت‌: «ب‌.ام‌. و. از همه‌شان‌ سر است‌.»
گفتم‌: «با این‌ چند کیلومتر راندی‌؟»
چانه‌اش‌ را برد توی‌ سینه‌اش‌ و کمی‌ فکر کرد. بعد گفت‌: «سی‌هزارکیلومتر.»
گفتم‌: «اگر صعودی‌ می‌راندی‌ حالا تو کره‌ ماه‌ بودی‌.»
خندید و من‌ دلم‌ سوخت‌. اما نفهمیدم‌ برای‌ کدام‌ یکی‌مان‌.
چند روز پیش‌ وقتی‌ توی‌ کتاب‌خانه‌ دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ نشسته‌بودم‌، بنگالی‌ سیاه‌ و کوچک‌ و قشنگی‌ پیداش‌ شد. کمی‌ ایستاد. به‌ زبان‌انگلیسی‌ گفت‌: «ببخشید. افغانی‌ هستید؟»
گفتم‌: «فرق‌ نمی‌کند. فعلاً که‌ توی‌ این‌ خراب‌شده‌ افتاده‌ایم‌.»
به‌ نظرش‌ کمی‌ خشن‌ آمدم‌. چون‌ دست‌ و پایش‌ را جمع‌ کرد و عقب‌ کشید.دلم‌ سوخت‌. فکر کردم‌ باید او هم‌ دربه‌دری‌ مثل‌ خودم‌ باشد.
گفتم‌: «سیگار می‌کشی‌؟» و پاکت‌ سیگارم‌ را برایش‌ پیش‌ بردم‌.
گفت‌: «نه‌، سیگاری‌ نیستم‌.» و به‌ دنبالش‌ افزود: «پی‌ یک‌ فارسی‌زبان‌می‌گردم‌.»
گفتم‌: «مشکلت‌ چیه‌ بگو؟»
گفت‌: «می‌دونی‌، اسم‌ من‌.» و مکثی‌ کرد. «نه‌ اسم‌ فامیلم‌ چونی‌ است‌.می‌خواستم‌ بدانم‌ در زبان‌ فارسی‌ چه‌ معنا می‌دهد.»
هنوز فکرم‌ جاهای‌ بدی‌ نمی‌رفت‌.
گفتم‌: «معنای‌ مقابل‌ چند است‌. چند، مقدار را بیان‌ می‌کند و چون‌، حالت‌را.»
قیافة‌ بهت‌زده‌ای‌ گرفت‌ و گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
گفتم‌: «کجاش‌ عجیب‌ است‌؟»
لب‌خندی‌ آمیخته‌ با شرم‌ گوشة‌ لبش‌ ظاهر شد و گفت‌: «اشاره‌. اشاره‌ به‌چیز دیگری‌ نمی‌کند؟»
و دستش‌ بفهمی‌ نفهمی‌ طرف‌ پشتش‌ رفت‌.
شستم‌ خبردار شد. به‌ خودم‌ گفتم‌ بخشکی‌ شانس‌. این‌ یک‌بار رامی‌خواستی‌ مثل‌ بچة‌ آدم‌ رفتار کنی‌.
گفتم‌: «منظورت‌ … است‌؟»
گفت‌: «آره‌.»
گفتم‌: «ای‌… بچه‌های‌ پایین‌ شهر به‌جای‌ … گاهی‌ چونی‌ هم‌ می‌گویند. اما توکجا و آن‌ها کجا؟»
گفت‌: «جایی‌ که‌ درس‌ می‌دهم‌ چند تا استاد هلندی‌ هستند که‌ زبان‌ فارسی‌درس‌ می‌دهند و گاهی‌ دستم‌ می‌اندازند!»
گفتم‌: «چه‌کاره‌ای‌؟»
گفت‌: «جامعه‌شناسی‌ درس‌ می‌دهم‌.»
گفتم‌: «مگه‌ مجبور بودی‌ این‌جا بیایی‌. می‌ماندی‌ همون‌جا!»
گفت‌: «این‌جا خوب‌ پول‌ می‌دهند. محیطش‌ هم‌ بهتر است‌.»
لجم‌ گرفت‌. گفتم‌: «مطمئنی‌ نام‌ فامیلت‌ … نیست‌؟»
گفت‌: «نه‌!» و لبش‌ را غنچه‌ کرد: «چونی‌.» و دوباره‌ گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
سرم‌ را انداختم‌ پایین‌. بنگالی‌ کمی‌ این‌پا و آن‌پا کرد و انگار با خودش‌حرف‌ می‌زد گفت‌: «تعجبم‌ چرا خارجی‌ها این‌طور تلفظ‌ می‌کنند. «ک‌» و «چ‌»خیلی‌ با هم‌ فرق‌ دارد.»
گفتم‌: «باهات‌ خوب‌ نیستند.»
گفت‌: «شاید.» و کمی‌ فهرست‌ کتاب‌ها را ورق‌ زد و بعد رفت‌.
پیرمرد که‌ فهمید توی‌ فکرم‌، گفت‌: «با یک‌دست‌. فقط‌ با یک‌دست‌موافقم‌.»
گفتم‌: «عالیه‌.»
میز را مرتب‌ کردم‌ تا شطرنج‌ را روی‌ آن‌ بچیند.
زن‌ و مرد فیلم‌ هنوز زیر باران‌ بودند. خسته‌ و پشیمان‌ از این‌ جدال‌ پوچ‌ وبی‌ثمر. زن‌ دست‌ انداخته‌ بود روی‌ شانة‌ مرد، و مرد کمر زن‌ را گرفته‌ بود، و هردو زیر باران‌ داشتند به‌طرف‌ خانه‌ می‌رفتند.
پیرمرد پشت‌ میز که‌ نشست‌ سیاه‌ و سفید کرد. سفید دستش‌ افتاد. اولین‌مهره‌ را که‌ حرکت‌ داد فهمیدم‌ باز مشنگ‌بازی‌اش‌ را شروع‌ کرده‌ است‌. اما من‌تصمیمم‌ را از قبل‌ گرفته‌ بودم‌. عین‌ او پیش‌ آمدم‌. پیرمرد چنان‌ تو بحر مهره‌هافرو رفته‌ بود که‌ اگر آدم‌ بازی‌ او را ندیده‌ بود خیال‌ می‌کرد توی‌ شطرنج‌ لنگه‌ندارد. مثل‌ فرماندهی‌ که‌ به‌ سربازانش‌ دستور می‌دهد خیز برمی‌داشت‌ وسوارها و پیاده‌ها را جابه‌جا می‌کرد. گذاشتم‌ چند تا از سوارهایم‌ را بزند. وقتی‌دید پیش‌ افتاده‌ است‌ سرش‌ را بلند کرد و گفت‌: «ویسکی‌ یا شری‌؟»
گفتم‌: «ویسکی‌!»
گفت‌: «من‌ هم‌ موافقم‌.»
گفتم‌: «انگار سرت‌ خوب‌ شد؟»
خیره‌ به‌ صفحة‌ شطرنج‌ نگاه‌ کرد و جواب‌ نداد. زنش‌ که‌ آن‌سوتر نشسته‌بود گفت‌: «من‌ می‌آرم‌.» و بلند شد و توی‌ آشپزخانه‌ رفت‌. بعد صدای‌ بازشدن‌درِ قفسه‌ها از آشپزخانه‌ توی‌ اتاق‌ آمد و صدای‌ لیوان‌هایی‌ که‌ پیرزن‌درمی‌آورد.
گفتم‌: «داری‌ خوب‌ بازی‌ می‌کنی‌.»
مهره‌ای‌ را حرکت‌ داد و گفت‌: «حالا نوبت‌ توست‌!»
پیرزن‌ لیوان‌ها را که‌ کنار صفحة‌ شطرنج‌ گذاشت‌ بی‌معطلی‌ جرعه‌ای‌ ازمال‌ِ خودم‌ نوشیدم‌ و مهره‌ای‌ را راندم‌. پیرمرد بعد از مدتی‌ تفکر وزیرش‌ راطوری‌ جلو شاه‌ نشاند که‌ من‌ با حرکت‌ فیل‌ می‌توانستم‌ آچمزش‌ کنم‌. بعد از آن‌چند سواری‌ که‌ از دست‌ داده‌ بودم‌ بد نبود تکانی‌ به‌ او بدهم‌. اما وقتی‌ دست‌بردم‌ که‌ فیل‌ را بلند کنم‌ دیدم‌ خودم‌ آچمز هستم‌. قلعه‌اش‌ نمی‌دانم‌ از کجا جلوشاهم‌ نشسته‌ بود. بدبختی‌ بود دیگر، من‌ خودم‌ مدتی‌ بود آچمز بودم‌ و حالامی‌خواستم‌ یکی‌ دیگر را آچمز کنم‌. بعد نمی‌دانم‌ به‌ نظرم‌ رسید یا واقعیت‌داشت‌. ولی‌ واقعیت‌ داشت‌. بدجوری‌ توی‌ مخاطره‌ افتاده‌ بودم‌. گیرم‌ دو سه‌ تاحرکت‌ هم‌ می‌کردم‌. اما امکان‌ درآمدن‌ نبود. آچمزبودن‌ هم‌ بددردی‌ است‌. نه‌راه‌ پیش‌ داری‌ نه‌ راه‌ پس‌، گُهی‌ خورده‌ای‌ و باید پایش‌ بایستی‌. درست‌ مثل‌وضعی‌ که‌ من‌ توش‌ قرار داشتم‌. راستی‌ که‌ چی‌؟ تلخی‌ این‌ لحظات‌ را که‌ دقایق‌و ثانیه‌هایش‌ را احساس‌ می‌کنی‌ با چه‌ کسی‌ می‌توان‌ گفت‌. با چه‌ کسی‌ می‌توان‌گفت‌ که‌ قلبت‌ دارد ذره‌ ذره‌ آب‌ می‌شود و تو صدای‌ آب‌شدن‌ آن‌را می‌شنوی‌.روزی‌ می‌گفتی‌ چه‌ خوب‌ است‌، آدم‌ کنار مردمش‌ باشد و با آن‌ها زمزمه‌ کند.می‌گفتی‌ دیری‌ با صدای‌ بلند سخن‌ گفتی‌، اما رسیدن‌ جویبار به‌ رودخانه‌ ورودخانه‌ به‌ دریا همواره‌ با زمزمه‌ هم‌راه‌ است‌. بعد که‌ معنای‌ زمزمه‌ رافهمیدی‌، فهمیدی‌ چرا صخره‌ سال‌ها گذرِ باد و توفان‌ و آفتاب‌ را تحمل‌می‌کند و می‌ماند. و حس‌ کردی‌ زندگی‌ چه‌ خروشی‌ در نهان‌ دارد. پذیرفتی‌ که‌زمزمه‌گر باشی‌. با تأنی‌ درد خاموش‌ قلبت‌ را الفباوار با خود و با دیگران‌ زمزمه‌کردی‌. زندگی‌ را در خیال‌ از مدخل‌های‌ تودرتو عبور دادی‌. رختی‌ رنگین‌بافتی‌ از خندة‌ کودکان‌ و آن‌ها را در گذر باد آویختی‌. و از تنگنای‌ امید آن‌هایی‌که‌ دوست‌ داشتی‌ فانوس‌ کوچکی‌ برافروختی‌، تا خورشید آهسته‌ آهسته‌روشنای‌ بزرگش‌ را بگستراند. اما در پس‌ تمام‌ این‌ها دستی‌ آهسته‌آهسته‌کابوس‌ خودش‌ را می‌بافت‌.
به‌ پیرمرد گفتم‌: «بی‌فایده‌ است‌. من‌ مات‌ شده‌ام‌.»
پیرمرد انگار از خوابی‌ سنگین‌ بیدار شده‌ باشد گفت‌: «ها…» و روی‌ صفحه‌شطرنج‌ خم‌ شد.
پیرمرد گفت‌: «راستی‌؟»
پیرمرد که‌ حالا کاملاً متوجه‌ شده‌ بود، خنده‌ای‌ پیروزمندانه‌ کرد و دستش‌را پیش‌ آورد.
«بله‌. با حرکت‌ اسب‌ دیگر تمامی‌.»
و به‌ پیرزن‌ اشاره‌ کرد که‌ بیاید و صحنة‌ مغلوب‌شدن‌ من‌ را ببیند.
پیرزن‌ بلند شد.
فیلم‌ هم‌ انگار به‌ آخر رسیده‌ بود، زن‌ و مرد هر دو در یک‌ بستر خوابیده‌بودند. اما هر دو با رؤیاهای‌ دور از هم‌. و در اتاقی‌ دیگر، کودک‌ تک‌ و تنها باعروسک‌های‌ بی‌جانش‌ بازی‌ می‌کرد. از جا برخاستم‌.
پیرمرد گفت‌: «کجا؟ ویسکی‌ات‌ را هنوز نخورده‌ای‌.»
گفتم‌: «بعد. وقت‌ دیگر، حالا خیلی‌ خسته‌ام‌.»
وقتی‌ پیرمرد داشت‌ موقعیت‌های‌ بازی‌ را با غرور برای‌ پیرزن‌ موبه‌موتعریف‌ می‌کرد، در را باز کردم‌ و از راه‌پله‌ به‌ اتاقم‌ رفتم‌.
اتاق‌، سرد و خالی‌ بود و رنگ‌ تیرة‌ غروب‌ آن‌را ملال‌انگیز و دل‌مُرده‌ترکرده‌ بود. جرأت‌ نکردم‌ به‌ پشت‌ پنجره‌ و کاج‌های‌ توی‌ آن‌ نگاه‌ کنم‌. اما وقتی‌خواستم‌ روی‌ تخت‌ دراز بکشم‌ چراغ‌ خیابان‌ را دیدم‌ که‌ در میان‌ مه‌ سرخی‌می‌زد و حالت‌ خاصی‌ داشت‌. درست‌ مثل‌ چشمی‌ که‌ تمام‌ روز گریسته‌ باشد.از بالای‌ سرم‌ سفرنامة‌ ناصر خسرو را برداشتم‌. آن‌را باز کردم‌ و این‌ صفحه‌آمد: «و از آن‌جا به‌دهی‌ که‌ خرزویل‌ خوانند، من‌ و برادرم‌ و غلامکی‌ هندو که‌ باما بود وارد شدیم‌. زادی‌ اندک‌ داشتیم‌. برادرم‌ به‌ دیه‌ در رفت‌ تا چیزی‌ از بقال‌بخرد. یکی‌ گفت‌ چه‌ می‌خواهی‌؟ بقال‌ منم‌. گفت‌ هر چه‌ باشد ما را شاید. که‌غریبم‌ و برگذر و چندان‌ که‌ از مأکولات‌ برشمرد گفت‌ ندارم‌. بعد از آن‌ هر کجاکسی‌ از این‌ نوع‌ سخن‌ گفت‌، گفتمی‌ بقال‌ خروزیل‌ است‌.»
کتاب‌ را کنار گذاشتم‌ و چشم‌هایم‌ را بستم‌.
نویسنده: نسیم خاکسار

بادنماها و شلاق‌ها

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه‌به‌گاه‌ او را می‌بینم‌. او هم‌ در این‌جا زندگی‌ می‌کند؛ با این‌تفاوت‌ که‌ او نویسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌،بعد از جدایی‌اش‌ از مریم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ایم‌ قالیچه‌ و گلیم‌های‌کهنه‌ را رفو می‌کنم‌. البته‌ یکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌.کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهایی‌ مغازه‌ را می‌گرداند.کرامت‌ چون‌ معتقد است‌ این‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد زیاد نگران‌نیست‌. می‌داند بعد از یافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ ورفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ی‌ قالیچه‌ و گلیم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌.
«ایوان‌» سال‌ها پیش‌ از چکسلواکی‌ به‌ هلند مهاجرت‌ کرده‌ بود و در حال‌حاضر یک‌ نویسنده‌ی‌ هلندی‌ است‌ که‌ ریشه‌های‌ بسیار دوری‌ در وطن‌ دارد.خودش‌ می‌گوید داشته‌ است‌. با این‌ حال‌ تفاوت‌ دیگری‌ هم‌ بین‌ من‌ و اوهست‌: ریشه‌داشتن‌ بسیار دور. با این‌که‌ قریب‌ به‌ ده‌ سال‌ است‌ میهنم‌ را ترک‌کرده‌ام‌ و دوست‌ نویسنده‌ام‌ حدود بیست‌ سال‌ است‌، هنوز نمی‌توانم‌-مثل‌ایوان‌ عزیز-به‌راحتی‌ بگویم‌: «وطن‌؟ آه‌ مدت‌هاست‌ که‌ از آن‌ جدا افتاده‌ام‌.»
– زبان‌ مادری‌ات‌؟ به‌ آن‌ زبان‌ حرف‌ نمی‌زنی‌؟
– چرا. گاهی‌ وقت‌ها که‌ با هم‌وطن‌هایم‌ هستم.
– با زن‌ و بچه‌ات‌؟
می‌خندد: هلندین‌ که‌!
ایوان‌ در رویاهایش‌ هم‌ به‌زبان‌ هلندی‌ حرف‌ می‌زند. در رویاهای‌ من‌همیشه‌ قطاری‌ با آخرین‌ سرعت‌ رو به‌ ایران‌ در حرکت‌ است‌. دام‌ دام‌ دام‌…. چه‌صدایی‌! از خواب‌ بیدار می‌شوم‌. می‌بینم‌ دو دستی‌ به‌ پنجره‌ی‌ نزدیک‌ به‌ تختم‌چسبیده‌ام‌. زنم‌ می‌گوید این‌ مالیخولیای‌ تبعید است.
زنم‌ سعی‌ می‌کند اسیرش‌ نشود. تلویزیون‌ تماشا می‌کند و در روزهای‌تعطیل‌ دست‌ پسرم‌ را می‌گیرد و به‌ مغازه‌های‌ مرکز شهر سر می‌زند. بلدندچه‌طور سر خودشان‌ را گرم‌ کنند. پنج‌ سال‌ بعد از من‌ به‌ هلند آمدند. یعنی‌چون‌ فاصله‌ی‌ زمانی‌ آن‌ها هنوز ده‌ سال‌ نشده‌ از نوع‌ دل‌واپسی‌های‌ مرا ندارند؟سؤال‌ بی‌جایی‌ است‌. چیزی‌ باید در درون‌ آدمی‌ عوض‌ شود، و یا چیزی‌ بایددر درون‌ آدمی‌ همواره‌ بجوشد. به‌ دوست‌ نویسنده‌ام‌ می‌گویم‌:
-فکر می‌کنم‌ دارد اتفاقات‌ عجیبی‌ برایم‌ رخ‌ می‌دهد.
– چه‌ اتفاقاتی‌؟
مشکل‌ است‌ از آن‌ حرف‌ بزنم‌. آیا این‌ فکر به‌کنار گذاشتن‌ موقت‌ کارم‌برمی‌گردد؟ ایوان‌ می‌داند که‌ مدتی‌ است‌ به‌ مغازه‌ نمی‌روم‌. پسرم‌ هم‌دل‌مشغولی‌ تازه‌ای‌ پیدا کرده‌ است‌. گاه‌ و بی‌گاه‌ او را می‌بینم‌ که‌ فرهنگ‌شش‌جلدی‌ معین‌ را ورق‌ می‌زند. چه‌ چیز عجیبی‌ جز واژه‌ می‌تواند درکتاب‌های‌ لغت‌ باشد که‌ علاقه‌ یک‌ بچه‌ی‌ سیزده‌ ساله‌ را به‌ خود جلب‌ کند؟ درسن‌ او هیچ‌وقت‌ دوست‌ نداشتم‌ که‌ کتاب‌های‌ لغت‌ را ورق‌ بزنم‌. راستش‌وقتی‌ بچه‌ بودم‌ اصلاً با کتاب‌ میانه‌ی‌ خوبی‌ نداشتم‌. فکر می‌کنم‌ اگر داستان‌های‌پلیسی‌ و تاریخی‌ وجود نداشت‌ هیچ‌گاه‌ کتاب‌خوان‌ نمی‌شدم‌. اولین‌ شغلم‌معلمی‌ بود. اما بعد از چند سال‌ از دستش‌ دادم‌. در کشورهایی‌ مثل‌ کشور ما ازدست‌دادن‌ شغل‌ مثل‌ آب‌ خوردن‌ است‌. کافی‌ است‌ سر و گوشت‌ بجنبد تاشغلت‌ را از دست‌ بدهی‌… زندگی‌ در هلند برای‌ آدمی‌ که‌ در چهل‌سالگی‌واردش‌ شده‌ است‌ هم‌ شگفتی‌هایی‌ دارد و هم‌ سرشار از لحظاتی‌ است‌ خسته‌و کسل‌کننده‌. آدم‌ نمی‌داند با کدام‌یک‌ بسازد.
اگر در اوائل‌ ورودم‌ به‌ هلند نمی‌توانستم‌ از کتاب‌خانه‌ها دل‌ بکنم‌ و برای‌ساعت‌های‌ در گوشه‌ی‌ یکی‌ از آن‌ها می‌نشستم‌ نباید برای‌ کسی‌ زیاد عجیب‌باشد. این‌ یک‌ اعتراف‌ ساده‌ است‌، اگر بگویم‌ در آن‌ موقع‌ اصلاً حال‌ و حوصله‌ی‌کتاب‌ خواندن‌ نداشتم‌ و آن‌چه‌ وادارم‌ می‌کرد برای‌ دو سالی‌ هر روز صبح‌ بادوچرخه‌ی‌ فکسنی‌ام‌ که‌ آن‌ را از جایی‌ خریده‌ بودم‌ که‌ هر چهارشنبه‌دوچرخه‌های‌ دزدی‌ را می‌فروختند، چند کیلومتر پا بزنم‌ و به‌ کتاب‌خانه‌ی‌دانشگاه‌ بروم‌، نشستن‌ در آن‌جا بود و سرگرم‌ شدن‌ با کتاب‌هایی‌ که‌ فقط‌دوست‌ داشتم‌ آن‌ها را ورق‌ بزنم‌. جایی‌ که‌ دست‌ آخر مرا بومی‌ خود کرد.بخش‌ کوچکی‌ از کتاب‌خانه‌ دانشکده‌ی‌ زبان‌های‌ شرقی‌ بود، اتاقی‌ نسبتاً بزرگ‌با چند ردیف‌ قفسه‌ی‌ کتاب‌های‌ فارسی‌ و عربی‌ با فاصله‌ از هم‌، و انبارکی‌ درپشت‌ برای‌ مجلات‌ و روزنامه‌های‌ قدیمی‌، بیرون‌ در، توی‌ راه‌رو و پشت‌ به‌دیوار هم‌، مجسمه‌ای‌ قدیمی‌ بود از بودا. چهارزانو نشسته‌، با کف‌ پاها رو به‌بالا، و شمشیر به‌دست‌ و دیوارمانندی‌ از مرمر در پشت‌ سر، که‌ گاه‌ نگاهم‌ را به‌خود می‌کشید. ایوان‌ می‌گوید:
– همین‌هاست‌. تو تنها به‌ این‌جا نیامدی‌. تو در واقع‌ با مغازه‌ی‌ کوچکت‌ به‌این‌جا کوچ‌ کرده‌ای.
– مغازه‌ی‌ کوچک‌!
در ذهنم‌ حرف‌ ایوان‌ به‌ استعاره‌ای‌ هنری‌ تبدیل‌ می‌شود. ای‌ کاش‌ مثل‌ایوان‌ نویسنده‌ بودم‌. اگر بودم‌ می‌توانستم‌ این‌ استعاره‌ را گسترش‌ بدهم‌ و از آن‌واقعیتی‌ بسازم‌ که‌ معمای‌ موقعیتم‌ را در آن‌ ببینم‌. ایوان‌ معتقد است‌ استعاره‌هابیرونی‌اند. نیازی‌ به‌ نویسنده‌ بودن‌ تو یا من‌ ندارند. کافی‌ است‌ نگاهت‌ راعوض‌ کنی‌. در ذهن‌ من‌ همه‌ی‌ این‌ها کلماتی‌ هستند با معناهای‌ متفاوت‌. بیرونی‌بودن‌ آن‌ها ظاهر امر است‌، پوششی‌ است‌ بر اندام‌ معانی‌ اصلی‌. مثل‌ نقش‌های‌قالی‌ که‌ به‌ نظر شاخه‌ی‌ درختی‌ است‌ یا برگی‌، پنجه‌ای‌. بعد که‌ خیره‌ می‌شوی‌درمی‌یابی‌. به‌ ایوان‌ می‌گویم‌. پاکت‌ توتون‌ «دروم‌» را از جیب‌ درمی‌آورد.دروم‌ توتون‌ مورد علاقه‌ی‌ اوست‌. من‌ هر کاری‌ کردم‌ نتوانستم‌ با توتون‌های‌این‌جا کنار بیایم‌. همه‌ی‌ آن‌ها را زمانی‌ که‌ به‌ سیگار علاقه‌ داشتم‌ یک‌ دور امتحان‌کردم‌. یکی‌ تند بود. یکی‌ زیاد سبک‌ بود، یکی‌ مزه‌ی‌ آب‌ صابون‌ می‌داد. درست‌مثل‌ مزه‌ی‌ «راکی‌»، وقتی‌ برای‌ اولین‌بار در استانبول‌ من‌ و کرامت‌ خواستیم‌ با آن‌مست‌ کنیم‌، و نکردیم‌، و در عوض‌ حال‌مان‌ را به‌هم‌ زد.
فکر نمی‌کنم‌ ایوان‌ را عصبانی‌ کرده‌ باشم‌. سیگار کشیدن‌ نمی‌تواند همیشه‌به‌ عصبانیت‌ ربط‌ داشته‌ باشد. حتماً خاطره‌ای‌ را در او بیدار کرده‌ام‌. از ذهنم‌می‌گذرد بالاخره‌ دروغش‌ را درمی‌آوردم‌. او هم‌ مثل‌ من‌ در اعماق‌ روحش‌چیزی‌ پنهان‌ دارد. چه‌طور می‌شود ناشناخته‌ای‌ را شناخته‌ کرد؟ ساکت‌ و با سرپایین‌ سیگارش‌ را می‌پیچد. با حوصله‌. ندیدم‌ توتونی‌ از لای‌ کاغذش‌ بریزد. بادو انگشت‌ سیگار تازه‌ پیچیده‌اش‌ را صاف‌ می‌کند، می‌گیراند.
می‌گویم‌: حرف‌ بدی‌ که‌ نزدم‌؟
– نه‌. تو فکرم‌ استعاره‌ها را چه‌طور برایت‌ توضیح‌ بدهم.
از داستان‌هایش‌ استفاده‌ می‌کند. یکی‌ از داستان‌های‌ او را بسیار دوست‌دارم‌. این‌ داستان‌ درباره‌ی‌ مرد چهل‌ ساله‌ای‌ است‌ که‌ در گذشته‌ با یکی‌ ازگروه‌های‌ سیاسی‌ کار می‌کرد. گروه‌شان‌ چه‌ شد و بقیه‌ چه‌ شدند؛ ایوان‌ از آن‌هاحرفی‌ نمی‌زد. فقط‌ به‌ ما می‌گوید او حالا در تبعید است‌. آن‌هم‌ زمانی‌ که‌نیروهایی‌ که‌ به‌ آن‌ها متکی‌ بود در همه‌ی‌ جبهه‌ها در حال‌ عقب‌نشینی‌ بودند، یااین‌طور دیده‌ می‌شد. اهل‌ کجاست‌؟ ایوان‌ این‌ را هم‌ نمی‌گوید.
– مهم‌ نیست‌.
– چرا؟
– مهم‌ این‌ است‌ که‌ او حالا این‌جاست.
– فرهنگ‌؟ تفاوت‌های‌ فرهنگی‌؟
مکث‌ می‌کند.
– فقط‌ آدم‌هایی‌ که‌ از یک‌ کره‌ دیگر به‌ کره‌ ما می‌افتند تفاوت‌های‌فرهنگی‌شان‌ با دیگران‌ عمیق‌ است‌. رادیو، تلویزیون‌ و کتاب‌ تفاوت‌های‌فرهنگی‌ را از بین‌ برده‌ است.
– باید به‌ آن‌ فکر کنم.
آدم‌ داستان‌ او خانه‌ای‌ دارد در یکی‌ از محله‌های‌ فقیر نشین‌ اوترخت‌.تنهاست‌. یکی‌ از توانایی‌های‌ مشخص‌ او بی‌اعتنایی‌ به‌ تیرهایی‌ است‌ که‌ او راهدف‌ گرفته‌اند؛ تیرهای‌ روحی‌ و تیرهایی‌ که‌ در شرایط‌ سخت‌ غربت‌ آدمی‌ راآماج‌ خود قرار می‌دهند. موسیقی‌ گوش‌ می‌کند و سعی‌ می‌کند کم‌ و بیش‌ درارتباط‌ با مردم‌ باشد. گاه‌گاهی‌ هم‌ نقاشی‌ می‌کشد. دختری‌ را دوست‌ دارد.دختر چشمان‌ درشتی‌ دارد و دماغی‌ کوچک‌ و دهانی‌ کوچک‌ و صورتی‌ گرد وموهایی‌ حلقه‌حلقه‌ و پیچ‌درپیچ‌ که‌ در طراوت‌ آن‌ها روح‌ زندگی‌ مجسم‌می‌شود. مرد با کشیدن‌ تصویری‌ دختر را از جهان‌ واقعیت‌ به‌ جهان‌ تخیل‌ وهنر می‌کشاند. البته‌ او هنوز همان‌ دختر است‌؛ با دماغی‌ کوچک‌، چشمانی‌درشت‌ و دهانی‌ کوچک‌ و موهایی‌ حلقه‌ حلقه‌ که‌ روح‌ زندگی‌ را مجسم‌ می‌کند. اما دیگر نمی‌تواند با او توی‌ جنگل‌ بدود، سینما برود، در کافه‌ بنشیندو با او بخوابد. فقط‌ گاهی‌ دختر از دل‌ِ پرده‌ پا می‌گذارد بیرون‌ و گام‌ به‌ گام‌ دنیای‌غربت‌ را نشانش‌ می‌دهد. یک‌ روز او را به‌ دریاچه‌ای‌ می‌برد که‌ مکان‌ پرندگان‌دریایی‌ است‌. بعد از پیاده‌شدن‌ از قطار برای‌ رفتن‌ به‌ ساحل‌ دریاچه‌ دو تادوچرخه‌ کرایه‌ می‌کنند و در جاده‌ای‌ که‌ در دل‌ جنگل‌ پیش‌ می‌رود به‌ سمت‌دریاچه‌ رکاب‌ می‌زنند؛ دختر در جلو.
پیش‌ نمی‌روم‌. این‌ تصویر با تصویر زنی‌ که‌ لباس‌ نازک‌ آبی‌رنگ‌ به‌ تن‌دارد در دوردست‌ خاطره‌ام‌ یکی‌ می‌شود. اما من‌ کیستم‌؟ بندبازی‌ که‌ قصدکرده‌ است‌ خطرناک‌ترین‌ عملیات‌ بندبازی‌اش‌ را انجام‌ دهد. کاکُل‌ افشانده‌ درباد و همه‌ دل‌شده‌ به‌ بوی‌ وحشی‌ گیاهانی‌ که‌ او را به‌ رفتن‌ می‌خوانند. تمامش‌کن‌ مرد وگرنه‌ می‌پوسی‌ / کوتاه‌ و پر جلال‌ بزی‌ / چون‌ صاعقه‌.
به‌ ایوان‌ می‌گویم‌ من‌ آدم‌ داستان‌ او را می‌شناسم‌. اسمش‌ زاهد است‌ و یکی‌از دوستان‌ من‌ است‌. ایوان‌ تعجب‌ می‌کند:
– باورکردنی‌ نیست.
تردید می‌کنم‌ فوراً جوابش‌ را بدهم‌. من‌ و او از این‌ قطع‌ و وصل‌ها در بین‌حرف‌هامان‌ زیاد داشته‌ایم‌. از آن‌ گذشته‌ فکر می‌کنم‌ اشتباهی‌ باید صورت‌گرفته‌ باشد. معمولاً قاتی‌ می‌کنم‌. با اندک‌ اشتباه‌هایی‌ که‌ بین‌ آدم‌های‌ داستان‌ وآدم‌های‌ پیرامونم‌ پیدا می‌کنم‌ زندگی‌ واقعی‌ و دنیای‌ تخیلی‌ داستان‌ در ذهنم‌یکی‌ می‌شوند. برای‌ این‌که‌ ایوان‌ را زیاد در فشار روحی‌ و فکری‌ نگذارم‌ ازاین‌ جابه‌جایی‌ها که‌ در ذهنم‌ صورت‌ می‌گیرد با او حرف‌ می‌زنم‌.
می‌خندد: از کجا معلوم‌ که‌ این‌ آدم‌های‌ داستان‌ نباشند که‌ وارد زندگی‌شده‌اند؟
مشکل‌ است‌ مچ‌ او را در بحث‌ بگیرم‌. ولی‌ فکر می‌کنم‌ حداقل‌ توجه‌ او رابه‌ زندگی‌ و ماجرای‌ زاهد جلب‌ کرده‌ام‌. البته‌ او مدتی‌ است‌ که‌ من‌ و کرامت‌ راول‌ کرده‌ و رفته‌ است‌. این‌ را به‌ ایوان‌ می‌گویم.
می‌پرسد: با هلنا که‌ نرفته‌ است‌؟
هلنا شخصیت‌ دختر داستان‌ او هم‌ هست.
می‌گویم‌: نه.
تکه‌ی‌ دوچرخه‌سواری‌شان‌ را در آن‌ کوره‌راه‌های‌ جنگلی‌ و سرسبز چند بارخوانده‌ام‌. تقریباً آن‌ را حفظم‌. شاید برای‌ شناختن‌ روح‌ جوان‌ و ماجراجوی‌ایوان‌ و یا برای‌ توصیف‌هایی‌ زیبا که‌ از طبیعت‌ شده‌ است.
تابستان‌ است‌ و هوا آفتابی‌. راستی‌ چرا هلند را فقط‌ با توفان‌هایش‌ وابرهای‌ دلتنگ‌کننده‌اش‌ تعریف‌ کرده‌اند؟ درود به‌ ایوان‌، درود به‌ او که‌ زاهد وهلنا را در تابستانی‌ روشن‌ و در جنگلی‌ دور به‌ ما معرفی‌ می‌کند. درخت‌های‌ارغوان‌ به‌ گل‌ نشسته‌اند. بوی‌ بوته‌های‌ گیاهان‌ وحشی‌ هوا را از عطر برگ‌ وگل‌های‌ خود انباشته‌ است‌. دختر در خیال‌ پرندگان‌ دریایی‌ را با بال‌ و سینه‌ی‌سپیدشان‌ بر فراز دریاچه‌ می‌بیند. صدای‌ جیغ‌جیغ‌شان‌ ساحل‌ دریاچه‌ را به‌مکانی‌ دور از آبادی‌ تبدیل‌ کرده‌ است‌. هنوز به‌ دریاچه‌ نرسیده‌اند. آن‌چه‌هست‌ جاده‌ای‌ است‌ با جاپاها و جاچرخ‌هایی‌ بر آن‌، تا هر گذرنده‌ای‌ ببیند که‌راه‌ پیش‌ از او روندگانی‌ هم‌ داشته‌ است‌. درون‌ شاخ‌ و برگ‌های‌ انبوه‌ بوته‌های‌دو طرف‌ جاده‌ی‌ خاکی‌ را سایه‌های‌ خنک‌ پُر کرده‌ است‌ و حسی‌ مخملی‌ را درآن‌ها بیدار می‌کند. گزنه‌ها هم‌ هستند با سبزی‌ پُررنگ‌ برگ‌های‌شان‌ وشاخه‌های‌ درازشان‌ در جاده‌؛ کودکانی‌ شیطان‌ و تیر و کمان‌ در دست‌ تابه‌وسوسه‌ دستی‌ بر سر آن‌ها بکشی‌ و بعد بچشی‌ مزه‌ی‌ واردشدنت‌ را به‌ بازی‌آن‌ها.
– ایوان‌، خودت‌ آن‌ راه‌ را تا حالا رفته‌ای‌؟
– لازم‌ نیست‌ رفته‌ باشم‌. برایم‌ تعریف‌ هم‌ کنند کافی‌ است.
– اما این‌ چیزها را باید دیده‌ باشی‌ که‌ بتوانی‌ خوب‌ توصیف‌ کنی.
شانه‌ بالا می‌اندازد و به‌ سیگارش‌ پُک‌ می‌زند. گمانم‌ هنوز در فکر است‌ تابرای‌ من‌ توضیح‌ بدهد که‌ چه‌طور می‌شود بدون‌ نویسنده‌ بودن‌ استعاره‌ها رادر ذهن‌ گسترش‌ داد.
تجربه‌ را حذف‌ می‌کند. جهان‌ معاصر امکانات‌ زیادی‌ را در اختیار ما قرارداده‌ است‌ که‌ هر کسی‌ می‌تواند در قلب‌ ماجراهای‌ بسیار دور از خودش‌ قراربگیرد.
در حلقه‌های‌ بالارونده‌ی‌ دود سیگارش‌ چرخ‌های‌ چرخان‌ دو دوچرخه‌ رامی‌بینم‌. آیا ایوان‌ برای‌ اثبات‌ حرفش‌ و خلق‌ دوباره‌ی‌ داستان‌ در ذهن‌ من‌ ازنیروی‌ مغناطیسی‌ اشیاء استفاده‌ می‌کند؟ دود و لاستیک‌های‌ سیاه‌ چرخ‌چیزهایی‌ در ذهنم‌ بیدار کرده‌ است.
زاهد و هلنا هم‌دیگر را در یک‌ شب‌ سرد زمستانی‌ یافته‌ بودند، در یکی‌ ازآن‌ مهمانی‌هایی‌ که‌ هلندی‌ها، بیش‌تر دانش‌جوهاشان‌، در سالن‌های‌ اجاره‌ای‌راه‌ می‌اندازند. زاهد تصادفی‌ به‌ آن‌ مهمانی‌ رفته‌ بود. با مسؤول‌ پرونده‌ی‌پناهندگی‌اش‌ در ادامه‌ی‌ کمک‌ به‌ پناهندگان‌ قرار داشت‌. ترجمه‌ی‌ انگلیسی‌نامه‌هایی‌ را که‌ وکیلش‌ به‌ نشانی‌ او فرستاده‌ بود برایش‌ می‌آورد.
شب‌ سردی‌ بود. آب‌ کانال‌ یخ‌زده‌ بود. وقتی‌ زاهد از بغل‌ آن‌ می‌گذشت‌گونه‌هایش‌ از سرما یخ‌ بست‌. اما تو حسابی‌ گرم‌ بود. زودتر از ساعت‌ قرارش‌به‌ آن‌جا رفته‌ بود. جز میزبان‌ها و یکی‌ دو نفر دیگر که‌ به‌ کمک‌ آمده‌ بودند کس‌دیگری‌ در سالن‌ نبود. خوش‌بختانه‌ یکی‌ از میزبان‌ها را می‌شناخت‌. هنوزننشسته‌ بود که‌ هلنا پیدایش‌ شد. (ایوان‌ داستانش‌ را به‌ صورت‌ روایت‌اول‌شخص‌ نوشته‌ است‌ و من‌ راستش‌ نمی‌دانم‌ داستان‌ او را دنبال‌ می‌کنم‌ یاتکه‌خاطره‌هایی‌ را که‌ از زاهد دارم‌.) هلنا یک‌راست‌ رفت‌ و کنار او روی‌ یکی‌از صندلی‌های‌ خالی‌ نشست‌، و خیلی‌ زود سر صحبت‌ را با او باز کرد. از آن‌روزهایی‌ بود که‌ زاهد حوصله‌ی‌ هیچ‌کس‌ را نداشت‌.-خلقش‌ حسابی‌ گُه‌مرغی‌بود. جواب‌ منفی‌ از دادگستری‌ گرفته‌ بود و نمی‌دانست‌ از آن‌ به‌ بعد چه‌ برسرش‌ خواهد آمد. وکیلش‌ افتاده‌ بود به‌ تلاش‌ که‌ برایش‌ کاری‌ کند. هلنابرعکس‌ او خیلی‌ سرحال‌ بود. بعد از ظهرش‌ را در یک‌ جلسه‌ی‌ سخن‌رانی‌درباره‌ی‌ شعرهای‌ چزاره‌ پاوزه‌ گذرانده‌ بود، و برای‌ همین‌ دوست‌ داشت‌ درباره‌ی‌آن‌ با کسی‌ حرف‌ بزند. یک‌راست‌ آمدنش‌ هم‌ به‌سمت‌ میزی‌ که‌ او در پشت‌ آن‌نشسته‌ بود برای‌ این‌ بود که‌ فکر می‌کرد زاهد ایتالیایی‌ است.
زاهد حس‌ کرد هلنا دختر خیلی‌ راحتی‌ است‌، از آن‌هایی‌ که‌ خیلی‌ زودتوجه‌ آدم‌ها را به‌ خودشان‌ جلب‌ می‌کنند. از قضا یکی‌ دو هفته‌ پیش‌ داستانی‌از پاوزه‌ خوانده‌ بود. برای‌ همین‌ با دقت‌ به‌ حرف‌های‌ هلنا گوش‌ داد. بعد به‌ اوگفت‌ در کارهای‌ پاوزه‌ حسی‌ از تبعید دیده‌ است‌. اشاره‌اش‌ به‌ داستان‌ دیگری‌از او بود که‌ خیلی‌ پیش‌تر خوانده‌ بود. چیزهای‌ دیگری‌ هم‌ بود که‌ او را به‌داستان‌های‌ پاوزه‌ علاقه‌مند می‌کرد. آب‌، دریاچه‌ و امواجی‌ که‌ هرگزسطرهای‌ داستان‌ها را رها نمی‌کرد. در آن‌ پلکان‌ نرم‌ و رونده‌ که‌ آفتاب‌ و ماهی‌روی‌شان‌ بازی‌ می‌کرد حسی‌ قوی‌ از زندگی‌ می‌دید که‌ نمی‌خواست‌ پای‌مال‌شود. برای‌ همین‌ می‌رفتند سر به‌ دنبال‌ هم‌ و رو به‌ ناکجایی‌ که‌ باز آب‌ بود وآفتاب‌ و رقص‌ ماهی‌ها و اما این‌بار با چهره‌ی‌ دیگری‌ از حیات‌ در وجود که‌ نامی‌برایش‌ پیدا نمی‌کرد. هلنا از او خواست‌ که‌ بیش‌تر توضیح‌ دهد. اما او حالش‌ رانداشت‌. جزئیات‌ داستان‌ از یادش‌ رفته‌ بود. از آن‌ گذشته‌ تا می‌رفت‌ حرفی‌بزند جواب‌ منفی‌ دادگستری‌ را چون‌ شمشیر داموکلس‌ بالای‌ سرش‌ می‌دید.این‌ بود که‌ هر لحظه‌ توی‌ فکر می‌رفت‌. مسؤول‌ پرونده‌اش‌ که‌ پیداش‌ شد هلنارا تنها گذاشت‌. مشغول‌ گپ‌زدن‌ با او بود که‌ چشمش‌ افتاد به‌ هلنا. هلنا باآهنگی‌ که‌ از بلندگو پخش‌ می‌شد داشت‌ می‌رقصید. این‌ دومین‌ باری‌ بود که‌در آن‌ شب‌ او را با کارهایش‌ خیره‌ می‌کرد. از صحبت‌ کردن‌ با مسؤول‌پرونده‌اش‌ که‌ فارغ‌ شد آرام‌آرام‌ خودش‌ را کشاند گوشه‌ای‌ که‌ بتواند هلنا را که‌هنوز داشت‌ می‌رقصید تماشا کند. هلنا سرش‌ به‌ رقص‌ یک‌نفره‌اش‌ گرم‌ بود.حالاتش‌ در رقص‌ شبیه‌ به‌ رقاصان‌ معابد هندی‌ بود، در خود فرو رفته‌ وبی‌اعتنا به‌ اطراف‌. رقاصان‌ دیگر بیش‌تر زوج‌ زوج‌ می‌رقصیدند، یا بانیم‌نگاهی‌ به‌ اطراف‌ و با ته‌لب‌خندی‌ در صورت‌، وقتی‌ نگاه‌ آشنایی‌ به‌ آن‌هامی‌افتاد. هلنا کاملاً در خود فرو رفته‌ بود. در آن‌ شب‌ بود که‌ احساس‌ کردتماشا کردن‌ زنی‌ تنها در رقص‌ به‌ شرکت‌ در یک‌ آیین‌ مذهبی‌ شبیه‌ است‌.حالات‌ او و حرکات‌ دست‌ و پا و هاله‌ای‌ از سکوت‌ و خاموشی‌ که‌ بر چهره‌اش‌افتاده‌ بود تمام‌ وجودش‌ را تسخیر می‌کرد. یک‌باره‌ در لحظه‌ای‌ که‌ موسیقی‌ناغافل‌ قطع‌ شده‌ بود هلنا ایستاد و با شروع‌ صدا دوباره‌ در خود فرو رفته‌ ومجذوب‌، به‌ رقصش‌ ادامه‌ داد. در همان‌ لحظه‌ی‌ کوتاه‌ قطع‌شدن‌ صدای‌ موسیقی‌بود که‌ آن‌ها به‌ هم‌ نگاه‌ کردند. بر پوست‌ صورت‌ هلنا عرق‌ نشسته‌ بود ولب‌خندش‌ تری‌ و طراوت‌ خاصی‌ داشت‌. شروع‌ که‌ کرد، دوباره‌ محو جهان‌خود شد.
تازه‌ داشت‌ کله‌های‌ مهمانان‌ گرم‌ می‌شد که‌ زاهد آن‌جا را ترک‌ کرد. پیش‌ ازبیرون‌زدن‌، رفت‌ و از هلنا که‌ در محاصره‌ی‌ دوستانش‌ در پشت‌ بار داشت‌آب‌جو می‌نوشید خداحافظی‌ کرد. وقتی‌ با او دست‌ می‌داد در چشمانش‌خواند که‌ فهمیده‌ است‌ مجذوب‌ رقصش‌ شده‌ است‌. اما به‌ روی‌ خودش‌نیاورد. زاهد هم‌ حرفی‌ نزد. حتی‌ بعد از دوست‌شدن‌شان‌ هم‌ هرگز به‌ حالتی‌که‌ هلنا آن‌ شب‌ در رقص‌ به‌ خودش‌ گرفته‌ بود اشاره‌ای‌ نکرد.
ایوان‌ می‌گوید نگفتن‌ از زیبایی‌ سحرانگیزی‌ که‌ در وجود یک‌ زن‌ کشف‌می‌شود آن‌ را بیش‌تر رازآمیز می‌کند؛ چیزی‌ که‌ یک‌ مرد هم‌واره‌ طالب‌ آن‌ درزن‌ است.
می‌گویم‌: تا آن‌جایی‌ که‌ می‌دانم‌ این‌ها باید در واقعیت‌ رخ‌ داده‌ باشد،حداقل‌ آن‌ بخش‌هایی‌ که‌ برای‌ زاهد و هلنا رخ‌ داده‌ است.
ایوان‌ در فکر فرو می‌رود. چشمانش‌ را تنگ‌ می‌کند. اما حرفی‌ نمی‌زند.
– البته‌ یک‌ تفاوت‌هایی‌ بین‌ زاهد و آدم‌ داستان‌ تو وجود دارد.
ایوان‌ خوش‌حال‌ می‌شود: آه‌، پس‌ قبول‌ کردی‌ که‌ من‌ داستان‌ زاهد راننوشته‌ام.
– اگر بتوان‌ برای‌ مثال‌ سه‌تار زدن‌ زاهد را خیلی‌ عمده‌ کرد.
دیگر نمی‌گویم‌ که‌ زاهد اصلاً اهل‌ نقاشی‌کردن‌ نبود. سه‌تاری‌ داشت‌ که‌ آن‌را آویخته‌ بود به‌ دیوار نزدیک‌ به‌ پنجره‌ی‌ اتاق‌ پذیرایی‌، و گاه‌گاهی‌ آن‌ رابرمی‌داشت‌ و پنجه‌ای‌ می‌رفت‌. به‌هنگام‌ زدن‌ هم‌ سر و گردنی‌ می‌جنباند، به‌سیاق‌ درویشان‌؛ بی‌افشاندن‌ حلقه‌های‌ مو بر شانه‌. اما حالتی‌ داشت‌ برای‌خودش‌. ایوان‌ می‌گوید: اگر نظر من‌ را بخواهی‌ همه‌ی‌ این‌ها از همان‌ نقاشی‌راوی‌ داستان‌ بیرون‌ آمده‌اند. در نقاشی‌ رنگ‌ هست‌، یعنی‌ همان‌ منظره‌ها، وخط‌ هست‌ و حرکت‌. همه‌ی‌ این‌ها در یک‌ ترکیب‌ انتزاعی‌ می‌توانند ماجرایی‌ درذهن‌ راوی‌ خلق‌ کنند. اما تو انگار خیلی‌ شیفته‌ی‌ واقعیات‌ هستی‌. با وجود این‌برای‌ من‌ فرق‌ نمی‌کند. مهم‌ آن‌ است‌ که‌ دربیاید و خواننده‌ حضورش‌ را بتواندلمس‌ کند.
نویسنده: نسیم‌ خاکسار
فصلی از رمان «بادنماها و شلاق‌ها»

بقال‌ خرزویل‌

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد.
اوایل‌ هر دو هفته‌ای‌ یک‌بار، وقتی‌ تلویزیون‌ برنامة‌ خوبی‌ داشت‌، صدایم‌می‌زدند و من‌ پایین‌ می‌رفتم‌. بعد همان‌طور که‌ تلویزیون‌ تماشا می‌کردم‌ باپیرمرد گپی‌ می‌زدم‌. گاهی‌وقت‌ها هم‌ با او شطرنجی‌ بازی‌ می‌کردم‌. تا به‌ حال‌من‌ از او برده‌ بودم‌. پیرمرد خیلی‌ تقلا می‌کرد ببرد اما نمی‌توانست‌. بازی‌اش‌خراب‌تر از آن‌ بود که‌ بتواند ببرد. بعد از سه‌بار که‌ از او برده‌ بودم‌ متوجه‌ شدم‌پیرمرد به‌ باختش‌ حساس‌ است‌. بار چهارم‌ که‌ خواستم‌ بازی‌ کنم‌، تصمیم‌گرفتم‌ هرطور شده‌ است‌ آن‌دست‌ را به‌ او ببازم‌. درست‌ یادم‌ نیست‌. اما فکرمی‌کنم‌ از بس‌ خراب‌ بازی‌ کرد امکان‌ به‌ من‌ نداد. باید حداقل‌ طوری‌ پیش‌می‌رفتم‌ که‌ پیرمرد باختم‌ را جدی‌ می‌گرفت‌. اما دفعة‌ پنجم‌ یادم‌ است‌ که‌ روی‌دندة‌ چپ‌ افتاده‌ بودم‌. پیرمرد دم‌ گرفته‌ بود و یک‌ریز دموکراسی‌ اروپا رابه‌رخم‌ می‌کشید. شاید من‌ این‌طور فکر می‌کردم‌، اما او به‌ واقع‌ گندش‌ رادرآورده‌ بود. قاتی‌ صحبت‌هاش‌ یادم‌ هست‌، پُز این‌ را هم‌ داد که‌ در جوانی‌اش‌شطرنج‌باز ماهری‌ بوده‌ است‌، و می‌گفت‌ رودست‌ نداشته‌، و می‌گفت‌ هنوز هم‌حرکت‌های‌ ماهرانه‌ای‌ می‌کند. زبان‌ انگلیسی‌ام‌ زیاد خوب‌ نبود، و من‌ هم‌ کِرم‌این‌را داشتم‌ که‌ میان‌ حرف‌هایم‌ اصطلاحات‌ عامیانة‌ زبان‌ خودمان‌ را به‌کارببرم‌. ترجمة‌ آن‌ها به‌ انگلیسی‌، آن‌طور که‌ دست‌ و پا شکسته‌ کارم‌ را پیش‌می‌بردم‌، چیز خنده‌داری‌ از آب‌ درمی‌آمد. و پیرمرد گاه‌ مُصر می‌شد آن‌چه‌ راکه‌ از دهنم‌ پریده‌ بود هرطور شده‌ برایش‌ معنا کنم‌. ناچار تلافی‌اش‌ را سرشطرنج‌ درآوردم‌. یعنی‌ درست‌ در اوج‌ عنعناتش‌ ماتش‌ کردم‌؛ آن‌هم‌ طوری‌ که‌از تکانی‌ که‌ خورد عینک‌ پنسی‌اش‌ از روی‌ بینی‌اش‌ افتاد و صورت‌گوشتالودش‌ عین‌ لبو قرمز شد.
پیرمرد بعد از آن‌ دیگر برای‌ تماشای‌ تلویزیون‌ دعوتم‌ نکرد. پیرزن‌ هم‌کمی‌ با من‌ سرسنگین‌ شده‌ بود. این‌جا هم‌ الا و ابدا، مگر با کسی‌ کاری‌ داشته‌باشی‌، وگرنه‌ همسایه‌های‌ دیوار به‌ دیوار شاید ماه‌ها هم‌دیگر را نبینند. پیرمردو پیرزن‌ هم‌ از آن‌ هلندی‌های‌ دِبشی‌ بودند که‌ وقتی‌ توی‌ خودشان‌ می‌رفتند باجرثقیل‌ هم‌ نمی‌توانستی‌ چانه‌شان‌ را بلند کنی‌ که‌ نگاهت‌ کنند. توی‌ یک‌ماهی‌که‌ بایکوت‌ شده‌ بودم‌ جز دوبار به‌طور تصادفی‌ ـ توی‌ راه‌پله‌ ـ آن‌ها را ندیده‌بودم‌. صبح‌ها دیر از خواب‌ پا می‌شدند. و روزها اگر پیرمرد سرِ کار نمی‌رفت‌یکی‌ دو ساعتی‌ توی‌ جنگل‌ قدم‌ می‌زدند. جنگل‌ همان‌ حوالی‌ بود. وقتی‌ هم‌توی‌ خانه‌ بودند، توی‌ اتاق‌ نشیمن‌ می‌نشستند و پرده‌ها را کیپ‌ می‌کشیدند.
آن‌روز عصر یک‌شنبه‌، تنهایی‌ پاک‌ امانم‌ را بریده‌ بود، تمام‌ هفته‌ را توی‌خانه‌ مانده‌ بودم‌. سرما و توفان‌ و بارش‌ برف‌ همین‌ قدم‌زدن‌های‌ تنهایی‌ام‌ راهم‌ از من‌ گرفته‌ بود. تمام‌ هفته‌ را نشسته‌ بودم‌ پشت‌ پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌می‌کردم‌. برف‌ همه‌جا را پوشانده‌ بود. کفش‌های‌ ساق‌بلندی‌ که‌ خریده‌ بودم‌ واز ارزانی‌ آن‌ها تعجب‌ کرده‌ بودم‌ در اولین‌ ریزش‌ برف‌، امتحان‌ بدی‌ پس‌داده‌بودند. از تمام‌ جاهای‌ آن‌ها آب‌ نفوذ می‌کرد. در یک‌ قدم‌زدن‌ کوتاه‌ چنان‌ ازآب‌ پُر می‌شدند که‌ انگار چیزی‌ نپوشیده‌ بودی‌. اما فرقی‌ نمی‌کرد؛ گیرم‌پوتین‌هایم‌ بهترین‌ پوتین‌های‌ عالم‌ بودند. توی‌ این‌ برف‌ و باران‌ کجامی‌توانستم‌ بروم‌. صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ پا می‌شدم‌. ناشتایی‌ نخورده‌سیگاری‌ دود می‌کردم‌ و اخبار بی‌. بی‌. سی‌ را می‌گرفتم‌. بعد که‌ اخبار تمام‌می‌شد می‌نشستم‌ کنار پنجره‌ و فکر می‌کردم‌. دنیای‌ یک‌ آدم‌ تبعیدی‌، دنیای‌غریبی‌ است‌. اول‌ خیال‌ می‌کند خودش‌ است‌ و همین‌ کول‌باری‌ که‌ به‌ پشت‌بسته‌ است‌. چهار تا پیراهن‌، دو جفت‌ جوراب‌، یک‌دست‌ کت‌ و شلوار، دو تازیرپوش‌، یک‌ حوله‌، ریش‌تراش‌ برقی‌. بعد تا مدتی‌ جست‌وجوی‌ جایی‌ برای‌زیستن‌. بعد اتاقکی‌، میزی‌، چراغی‌، قلمی‌ و دفتری‌. چند تایی‌ کتاب‌. نصفی‌انگلیسی‌، نصفی‌ به‌ زبان‌ مادری‌ات‌. اما بعد، آهسته‌آهسته‌ شروع‌ می‌شود.می‌بینی‌، خودت‌ ـ تو ـ با همان‌ حجم‌ کوچکت‌ تاریخی‌ پشت‌ سر خود داری‌.خاطره‌ پشت‌ خاطره‌ یادت‌ می‌آید. و بعد یک‌مرتبه‌ می‌بینی‌ موجودی‌ که‌ این‌جانشسته‌ است‌، حجمی‌ است‌ پوک‌ و میان‌تهی‌، که‌ تمام‌ وجودش‌ در جای‌دیگری‌ سیر می‌کند. نگاهت‌ مثل‌ آدم‌های‌ مات‌ روی‌ اشیا سُر می‌خورد. روی‌آدم‌ها سُر می‌خورد. همه‌چیز را می‌بینی‌ و نمی‌بینی‌، و درد تا مغز استخوانت‌نفوذ می‌کند. حس‌ می‌کنی‌ نفرینی‌ به‌ دنبال‌ توست‌. لعنتی‌، فکرکردن‌ به‌ گذشته‌خط‌ و خطوط‌ ندارد. هر حرف‌، هر کلمه‌، رشتة‌ تازة‌ خاطره‌ای‌ را در ذهنت‌می‌کارد. هیچ‌کاری‌ راضی‌ات‌ نمی‌کند. روزهای‌ اول‌ گیلاسی‌ عرق‌ اندکی‌تسلی‌ات‌ می‌دهد. اما بعد از یک‌هفته‌، یک‌ماه‌، از عرق‌ و آبجو هم‌ بدت‌ می‌آید.می‌بینی‌ جادة‌ دراز و بی‌انتهایی‌ پیش‌ رو داری‌. وحشتت‌ می‌گیرد، و شایدهمین‌ وحشت‌ بود که‌ یک‌هفته‌ تمام‌ مرا توی‌ اتاقم‌ حبس‌ کرد. عجیب‌ است‌ که‌آدم‌ نه‌ زخم‌ معده‌ می‌گیرد و نه‌ بیماری‌ اعصاب‌. اوایل‌ فکر می‌کردم‌ شاید درخلال‌ یکی‌ از همین‌ شب‌ها، خودبه‌خود، یک‌جور قلبم‌ از کار بیفتد. حتی‌ چندشبی‌ به‌ عمد درِ اتاقم‌ را باز گذاشتم‌ تا پیرمرد و پیرزن‌ زودتر از آن‌که‌ بو بلندشود، خودشان‌ را از شرّ مرده‌ام‌ خلاص‌ کنند. اما اتفاق‌ نیفتاد. هر روز صبح‌سُرومُر و گنده‌ از خواب‌ برمی‌خاستم‌. توی‌ این‌ چند ماه‌ سرما هم‌ حتی‌نخورده‌ام‌. از آن‌ به‌بعد دیگر فکر مرگ‌ را نکردم‌.
یک‌روز پیرمرد به‌ من‌ گفت‌: «حال‌ و روزت‌ چه‌طور است‌؟»
من‌ هم‌ بی‌معطلی‌ گفتم‌: «گوزپیچ‌!»
خندید و حرفم‌ را به‌ سختی‌ تکرار کرد و بعد گفت‌: «یعنی‌ چی‌؟»
ماندم‌ توش‌ که‌ چه‌طور توضیح‌ بدهم‌. توی‌ دلم‌ به‌ تمام‌ برنامه‌ریزان‌دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ فحش‌ دادم‌. اگر آن‌ها به‌ جای‌ دویست‌، سیصدصفحه‌ کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌، دو صفحه‌ علویه‌خانم‌ هدایت‌ را توی‌ برنامه‌شان‌می‌گذاشتند حالا کار من‌ ساده‌تر بود. دستمال‌ کاغذی‌ را از جیبم‌ درآوردم‌گذاشتم‌ زیرم‌. بعد با دهان‌ شیشکی‌ درکردم‌. بعد کاغذ را پیچیدم‌ و گفتم‌: «بایدآن‌صدا را توی‌ آن‌ بپیچی‌.»
خندید و گفت‌: «برای‌ چه‌؟»
گفتم‌: «تو اول‌ بگو فهمیدی‌ یا نه‌؟»
گفت‌: «آره‌. آن‌را باید توی‌ دستمال‌ کاغذی‌ بپیچی‌.»
گفتم‌: «تو فرهنگ‌ لغات‌ که‌ برای‌ کلمات‌ فارسی‌ به‌زبان‌ خودتان‌درآورده‌اید آن‌را همین‌طور معنا کرده‌اید.»
حسابی‌ گیج‌ شده‌ بود. گفت‌: «عجب‌!»
گفتم‌: «این‌ اصطلاح‌ است‌. وقتی‌ آدم‌ حال‌ و روز درست‌ و حسابی‌ نداشته‌باشد، این‌طوری‌ جواب‌ می‌دهد.»
گفت‌: «یعنی‌ دل‌خور شدی‌ که‌ از تو پرسیدم‌؟»
گفتم‌: «نه‌ بابا! این‌ اصطلاح‌ حال‌ و روزم‌ را بیان‌ می‌کند.»
گفت‌: «خیلی‌ عجیب‌ است‌. من‌ هر چه‌ فکر می‌کنم‌ ارتباطی‌ بین‌ آن‌ها پیدانمی‌کنم‌.»
گفتم‌: «کمی‌ سوررآلیستی‌ است‌.»
گفت‌: «آره‌.»
طوری‌ گفت‌ که‌ انگار فهمیده‌ بود، من‌ هم‌ کوتاه‌ آمدم‌.
دل‌دل‌ می‌کردم‌ پایین‌ بروم‌ یا نه‌. پیش‌ از رفتن‌ یک‌بار دیگر با خودم‌ عهدکردم‌ اگر شطرنج‌ را چید، بگذارم‌ ببرد. بسته‌شدن‌ این‌ مَفر برایم‌ هیچ‌ سودی‌نداشت‌. از بس‌ با خودم‌ حرف‌ زده‌ بودم‌، خسته‌ شده‌ بودم‌. بعد از ظهرهامعمولاً هوا مه‌آلود می‌شد و نگاه‌کردن‌ از پنجره‌ بیشتر خسته‌ات‌ می‌کرد. کاج‌هابا رنگ‌ سبزشان‌ که‌ کمی‌ تیره‌ می‌زد در مه‌ پیدا و ناپیدا، حالت‌ اشباح‌ به‌ خودمی‌گرفتند، و گفت‌وگو با خود حالت‌ گفت‌وگو با اشباح‌ را پیدا می‌کرد، و این‌خیلی‌ سخت‌ بود که‌ آدم‌ قبول‌ کند با اشباح‌ حرف‌ بزند. شاید خیلی‌ زود بود، وفهمیدن‌ این‌ موضوع‌ که‌ دارم‌ با اشباح‌ حرف‌ می‌زنم‌ و قبول‌کردن‌ آن‌ وپذیرفتنش‌ به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌. با آن‌ حسی‌ که‌ قلبت‌ را تکان‌ می‌داد، و آن‌نیرویی‌ که‌ سر انگشتانت‌ را می‌سوزاند. مگر نه‌ این‌که‌ همیشه‌ هجوم‌ برده‌بودی‌؟ مگر نه‌ این‌که‌ تمام‌ آن‌ عمر کوتاهت‌ را دویده‌ بودی‌؟ بی‌آن‌که‌ نگاهی‌پشت‌ سرت‌ کرده‌ باشی‌. که‌ چه‌ هست‌. چه‌ بود و چه‌ خواهد شد. و از شعلة‌قلبت‌ گرما می‌گرفتی‌. و با دسته‌گل‌ بنفشه‌ای‌ در دست‌، وقتی‌ آفتاب‌ بر نیزة‌ بلندخود ایستاده‌ بود، سرسختانه‌ حکایت‌ راه‌ می‌گفتی‌ و می‌خواندی‌. و این‌ بود که‌برایم‌ سخت‌ بود قبول‌ کنم‌. و این‌که‌ می‌دانستم‌ هنوز زود بود: و این‌که‌می‌دانستم‌ هنوز چیزی‌ هست‌ که‌ از سر بی‌تابی‌ سرانگشتانم‌ را می‌ترکاند،شاید به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌ که‌ بنشینم‌ کنار پنجره‌ و در مه‌ با اشباح‌ حرف‌ بزنم‌.
سیگار و فندکم‌ را برداشتم‌ و پایین‌ رفتم‌. درِ اتاق‌ نشیمن‌شان‌ مثل‌ همیشه‌بسته‌ بود اما صدای‌ تلویزیون‌ می‌آمد. با انگشت‌ ضربة‌ کوتاهی‌ به‌ در زدم‌.پیرزن‌ از توی‌ اتاق‌ گفت‌: Yes?
توی‌ این‌ مدت‌ نفهمیده‌ بودم‌ یعنی‌ بفرما. در را باز کردم‌. پیرزن‌ از جاش‌تکان‌ نخورد، اما پیرمرد بلند شد.
به‌ هلندی‌ گفت‌: «سلام‌، چه‌طورید؟» و با او دست‌ دادم‌.
به‌ پیرزن‌ گفتم‌: «چه‌طوری‌ ماما؟»
پیرزن‌ از کلمة‌ ماما خوشش‌ می‌آمد. خنده‌ای‌ کرد و گفت‌: «دیشب‌ اتاقت‌گرم‌ بود؟»
نزدیک‌ بود از دهنم‌ چیزی‌ بپرد. همیشه‌ نسبت‌ به‌ سؤال‌ و جواب‌های‌این‌طوری‌ حساس‌ می‌شدم‌. آخر هزار فرسنگ‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ باشی‌ وبیایی‌ که‌ مثلاً شب‌ سرما اذیتت‌ نکند. هوای‌ اتاقت‌ گرم‌ باشد. فحش‌ به‌خودم‌ وبه‌ همة‌ عالم‌ زیر لبم‌ بود. اما جلو خودم‌ را گرفتم‌. حواسم‌ بود کار را خراب‌نکنم‌.
گفتم‌: «خیلی‌ گرم‌.»
مخصوصاً کش‌ ندادم‌. پیرزن‌ کیف‌ کرد.
گفت‌: «چای‌ می‌خوری‌ یا قهوه‌؟»
گفتم‌: «قهوه.»
و کنار پیرمرد روی‌ مبل‌ نشستم‌. تلویزیون‌ داشت‌ فیلمی‌ آمریکایی‌ نشان‌می‌داد. اما قهرمان‌ اصلی‌ آن‌ ایتالیایی‌ بود و انگلیسی‌ را با لهجة‌ بدی‌ حرف‌می‌زد. پیرمرد از طرح‌ تازه‌ای‌ که‌ برای‌ سقف‌ِ یک‌ ساختمان‌ داده‌ بود تعریف‌کرد. از خودش‌ شنیده‌ بودم‌ که‌ مهندس‌ مخصوص‌ سقف‌ِ ساختمان‌ است‌. هربار که‌ می‌خواست‌ تعریف‌ کند چند بار تأکید می‌کرد که‌ او مهندس‌ مخصوص‌این‌کار است‌. من‌ دیگر آن‌را از بَر بودم‌. همان‌طور که‌ به‌ او گوش‌ می‌دادم‌ زیرچشمی‌ تلویزیون‌ را نگاه‌ می‌کردم‌. فیلم‌ بدی‌ نبود. مرد سوسیالیست‌ بود ومتعصب‌ و زن‌ گویا فِمینیست‌. و هر دو از هم‌ دور. این‌وسط‌ پای‌ بچه‌ای‌ هم‌ درمیان‌ بود که‌ آدم‌ دلش‌ برای‌ او می‌سوخت‌. پیرمرد فهمید حواسم‌ به‌ تلویزیون‌است‌.
گفت‌: «فمینیست‌ها این‌جا خیلی‌ زیادند.»
پیرزن‌ فنجان‌ قهوه‌ را جلوم‌ گذاشت‌ و گفت‌: «با شیر؟»
گفتم‌: «نه‌! بدون‌ شیر بهتر است‌.»
پیرمرد گفت‌: «در مملکت‌ شما قهوه‌ را با شیر می‌خورند یا خالی‌؟»
از آن‌ سؤال‌های‌ تخمی‌ بود که‌ کُفر آدم‌ را درمی‌آورد. اما چاره‌ای‌ نداشتم‌.
گفتم‌: «ما همه‌جورش‌ را می‌خوریم‌.»
به‌ نظرم‌ طوری‌ گفتم‌ که‌ برای‌ پیرمرد سؤال‌ پیش‌ آورد. چانه‌اش‌ کمی‌ لرزیدو گفت‌: «نفهمیدم‌.»
گفتم‌: «با شیر، شکر، گاهی‌ هم‌ خالی‌. گاهی‌ هم‌ با گریه‌. گاهی‌ هم‌ با اشک‌.بدبختی‌ است‌ دیگر.»
پیرزن‌ گفت‌: «شما امروز ناراحتید. این‌طور نیست‌؟»
گفتم‌: «نه‌ جان‌ شما، ناراحت‌ نیستم‌. این‌جا قهوه‌ با شیر می‌خورند وفِمینیست‌ها خیلی‌ زیادند. آن‌جا قهوة‌ تلخ‌ می‌خورند و…»
و خودم‌ کوتاه‌ آمدم‌. کش‌دادنش‌ بیشتر عصبانی‌م‌ می‌کرد. فنجان‌ قهوه‌ رابرداشتم‌ و گفتم‌: «ماما. قهوه‌ای‌ که‌ تو درست‌ می‌کنی‌ نه‌ شکر می‌خواهد نه‌ شیر.خودش‌ از خوش‌مزگی‌ شیر و شکر است‌.»
پیرزن‌ قاه‌قاه‌ خندید. انگار دلش‌ می‌خواست‌ آن‌را دوباره‌ تکرار کنم‌.پیرمرد اما هنوز مثل‌ مرغ‌ کُرچی‌ اخم‌ کرده‌ بود و نگاهم‌ می‌کرد.
گفتم‌: «با یه‌ دست‌ شطرنج‌ چه‌طوری‌؟»
پیرمرد انگار یاد باخت‌هایش‌ افتاد. دست‌ روی‌ پیشانی‌اش‌ مالید و گفت‌:«سردرد دارم‌. امروز زیاد کار کردم‌. حالم‌ چندان‌ خوب‌ نیست‌.»
گفتم‌: «مهم‌ نیست‌. یک‌روز دیگر!»
پیرزن‌ گفت‌: «آره‌، حالش‌ امروز خوب‌ نیست‌.»
فکر کردم‌ دست‌ به‌ یکی‌ کرده‌اند که‌ جلو بازی‌ شطرنج‌ را بگیرند. تکیه‌ دادم‌به‌ پشتی‌ مبل‌ و سیگاری‌ روشن‌ کردم‌. رشتة‌ داستان‌ِ فیلم‌ تلویزیون‌ را از دست‌داده‌ بودم‌. اما انگار زن‌ و مرد دعواشان‌ بالا گرفته‌ بود. دوتایی‌ داشتند زیر باران‌توی‌ سر و کله‌ هم‌ می‌زدند. بعد زن‌ راه‌ افتاد. تک‌ و تنها زیر باران‌. مرد کمی‌ایستاد و بعد دنبالش‌ راه‌ افتاد. سعی‌ می‌کرد زن‌ را وادار کند که‌ به‌ خانه‌ برگردد.زن‌ قبول‌ نمی‌کرد و جیغ‌ می‌زد. دوتایی‌ خیس‌ و تیل‌ زیر باران‌. دوباره‌ یاد بچه‌افتادم‌.
پیرمرد گفت‌: «طرحی‌ را که‌ امروز به‌ شرکت‌ دادم‌ رودست‌ نداشت‌.»
گفتم‌: «نمی‌شه‌ آن‌ها را برای‌شان‌ پُست‌ کنی‌ که‌ این‌قدر راه‌ نروی‌ وبرگردی‌؟»
گفت‌: «نه‌! من‌ مهندس‌ مخصوص‌ این‌کار هستم‌. باید حتماً خودم‌ باشم‌.»
گفتم‌: «راست‌ می‌گی‌. معمولاً مهندسان‌ مخصوص‌ باید خودشان‌ باشندوگرنه‌ کسی‌ از نقشة‌ آن‌ها سر درنمی‌آورد.»
کلمة‌ مهندس‌ را با تلفظ‌ قشنگی‌ گفتم‌ که‌ حسابی‌ کیف‌ کند.
گفت‌: «کاملاً درسته‌.»
بعد گفت‌: «من‌ به‌ سفر عادت‌ دارم‌. آلمان‌ هم‌ تا این‌جا زیاد راه‌ نیست‌.»
گفتم‌: «تو بهار و تابستان‌ بد نیست‌. اما توی‌ زمستان‌ زیاد لطفی‌ نداره‌.»
گفت‌: «می‌دانی‌ تا حالا چند کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌؟»
گفتم‌: «نه‌! ولی‌ باید زیاد باشه‌.»
گفت‌: «بیست‌ سالم‌ بود که‌ پشت‌ ماشین‌ نشستم‌. تا حالا هشت‌صد و پنجاه‌هزار کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌.»
پیرزن‌ زیرچشمی‌ نگاه‌ تحسین‌آمیزی‌ به‌ پیرمرد کرد. پیرمرد بلند شد ورفت‌ آلبومی‌ از توی‌ کمد درآورد و عکس‌ ماشین‌هایی‌ را که‌ داشت‌ نشانم‌ داد.فولکس‌ واگن‌، فیات‌، تویاتا. گفت‌: «ب‌.ام‌. و. از همه‌شان‌ سر است‌.»
گفتم‌: «با این‌ چند کیلومتر راندی‌؟»
چانه‌اش‌ را برد توی‌ سینه‌اش‌ و کمی‌ فکر کرد. بعد گفت‌: «سی‌هزارکیلومتر.»
گفتم‌: «اگر صعودی‌ می‌راندی‌ حالا تو کره‌ ماه‌ بودی‌.»
خندید و من‌ دلم‌ سوخت‌. اما نفهمیدم‌ برای‌ کدام‌ یکی‌مان‌.
چند روز پیش‌ وقتی‌ توی‌ کتاب‌خانه‌ دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ نشسته‌بودم‌، بنگالی‌ سیاه‌ و کوچک‌ و قشنگی‌ پیداش‌ شد. کمی‌ ایستاد. به‌ زبان‌انگلیسی‌ گفت‌: «ببخشید. افغانی‌ هستید؟»
گفتم‌: «فرق‌ نمی‌کند. فعلاً که‌ توی‌ این‌ خراب‌شده‌ افتاده‌ایم‌.»
به‌ نظرش‌ کمی‌ خشن‌ آمدم‌. چون‌ دست‌ و پایش‌ را جمع‌ کرد و عقب‌ کشید.دلم‌ سوخت‌. فکر کردم‌ باید او هم‌ دربه‌دری‌ مثل‌ خودم‌ باشد.
گفتم‌: «سیگار می‌کشی‌؟» و پاکت‌ سیگارم‌ را برایش‌ پیش‌ بردم‌.
گفت‌: «نه‌، سیگاری‌ نیستم‌.» و به‌ دنبالش‌ افزود: «پی‌ یک‌ فارسی‌زبان‌می‌گردم‌.»
گفتم‌: «مشکلت‌ چیه‌ بگو؟»
گفت‌: «می‌دونی‌، اسم‌ من‌.» و مکثی‌ کرد. «نه‌ اسم‌ فامیلم‌ چونی‌ است‌.می‌خواستم‌ بدانم‌ در زبان‌ فارسی‌ چه‌ معنا می‌دهد.»
هنوز فکرم‌ جاهای‌ بدی‌ نمی‌رفت‌.
گفتم‌: «معنای‌ مقابل‌ چند است‌. چند، مقدار را بیان‌ می‌کند و چون‌، حالت‌را.»
قیافة‌ بهت‌زده‌ای‌ گرفت‌ و گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
گفتم‌: «کجاش‌ عجیب‌ است‌؟»
لب‌خندی‌ آمیخته‌ با شرم‌ گوشة‌ لبش‌ ظاهر شد و گفت‌: «اشاره‌. اشاره‌ به‌چیز دیگری‌ نمی‌کند؟»
و دستش‌ بفهمی‌ نفهمی‌ طرف‌ پشتش‌ رفت‌.
شستم‌ خبردار شد. به‌ خودم‌ گفتم‌ بخشکی‌ شانس‌. این‌ یک‌بار رامی‌خواستی‌ مثل‌ بچة‌ آدم‌ رفتار کنی‌.
گفتم‌: «منظورت‌ … است‌؟»
گفت‌: «آره‌.»
گفتم‌: «ای‌… بچه‌های‌ پایین‌ شهر به‌جای‌ … گاهی‌ چونی‌ هم‌ می‌گویند. اما توکجا و آن‌ها کجا؟»
گفت‌: «جایی‌ که‌ درس‌ می‌دهم‌ چند تا استاد هلندی‌ هستند که‌ زبان‌ فارسی‌درس‌ می‌دهند و گاهی‌ دستم‌ می‌اندازند!»
گفتم‌: «چه‌کاره‌ای‌؟»
گفت‌: «جامعه‌شناسی‌ درس‌ می‌دهم‌.»
گفتم‌: «مگه‌ مجبور بودی‌ این‌جا بیایی‌. می‌ماندی‌ همون‌جا!»
گفت‌: «این‌جا خوب‌ پول‌ می‌دهند. محیطش‌ هم‌ بهتر است‌.»
لجم‌ گرفت‌. گفتم‌: «مطمئنی‌ نام‌ فامیلت‌ … نیست‌؟»
گفت‌: «نه‌!» و لبش‌ را غنچه‌ کرد: «چونی‌.» و دوباره‌ گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
سرم‌ را انداختم‌ پایین‌. بنگالی‌ کمی‌ این‌پا و آن‌پا کرد و انگار با خودش‌حرف‌ می‌زد گفت‌: «تعجبم‌ چرا خارجی‌ها این‌طور تلفظ‌ می‌کنند. «ک‌» و «چ‌»خیلی‌ با هم‌ فرق‌ دارد.»
گفتم‌: «باهات‌ خوب‌ نیستند.»
گفت‌: «شاید.» و کمی‌ فهرست‌ کتاب‌ها را ورق‌ زد و بعد رفت‌.
پیرمرد که‌ فهمید توی‌ فکرم‌، گفت‌: «با یک‌دست‌. فقط‌ با یک‌دست‌موافقم‌.»
گفتم‌: «عالیه‌.»
میز را مرتب‌ کردم‌ تا شطرنج‌ را روی‌ آن‌ بچیند.
زن‌ و مرد فیلم‌ هنوز زیر باران‌ بودند. خسته‌ و پشیمان‌ از این‌ جدال‌ پوچ‌ وبی‌ثمر. زن‌ دست‌ انداخته‌ بود روی‌ شانة‌ مرد، و مرد کمر زن‌ را گرفته‌ بود، و هردو زیر باران‌ داشتند به‌طرف‌ خانه‌ می‌رفتند.
پیرمرد پشت‌ میز که‌ نشست‌ سیاه‌ و سفید کرد. سفید دستش‌ افتاد. اولین‌مهره‌ را که‌ حرکت‌ داد فهمیدم‌ باز مشنگ‌بازی‌اش‌ را شروع‌ کرده‌ است‌. اما من‌تصمیمم‌ را از قبل‌ گرفته‌ بودم‌. عین‌ او پیش‌ آمدم‌. پیرمرد چنان‌ تو بحر مهره‌هافرو رفته‌ بود که‌ اگر آدم‌ بازی‌ او را ندیده‌ بود خیال‌ می‌کرد توی‌ شطرنج‌ لنگه‌ندارد. مثل‌ فرماندهی‌ که‌ به‌ سربازانش‌ دستور می‌دهد خیز برمی‌داشت‌ وسوارها و پیاده‌ها را جابه‌جا می‌کرد. گذاشتم‌ چند تا از سوارهایم‌ را بزند. وقتی‌دید پیش‌ افتاده‌ است‌ سرش‌ را بلند کرد و گفت‌: «ویسکی‌ یا شری‌؟»
گفتم‌: «ویسکی‌!»
گفت‌: «من‌ هم‌ موافقم‌.»
گفتم‌: «انگار سرت‌ خوب‌ شد؟»
خیره‌ به‌ صفحة‌ شطرنج‌ نگاه‌ کرد و جواب‌ نداد. زنش‌ که‌ آن‌سوتر نشسته‌بود گفت‌: «من‌ می‌آرم‌.» و بلند شد و توی‌ آشپزخانه‌ رفت‌. بعد صدای‌ بازشدن‌درِ قفسه‌ها از آشپزخانه‌ توی‌ اتاق‌ آمد و صدای‌ لیوان‌هایی‌ که‌ پیرزن‌درمی‌آورد.
گفتم‌: «داری‌ خوب‌ بازی‌ می‌کنی‌.»
مهره‌ای‌ را حرکت‌ داد و گفت‌: «حالا نوبت‌ توست‌!»
پیرزن‌ لیوان‌ها را که‌ کنار صفحة‌ شطرنج‌ گذاشت‌ بی‌معطلی‌ جرعه‌ای‌ ازمال‌ِ خودم‌ نوشیدم‌ و مهره‌ای‌ را راندم‌. پیرمرد بعد از مدتی‌ تفکر وزیرش‌ راطوری‌ جلو شاه‌ نشاند که‌ من‌ با حرکت‌ فیل‌ می‌توانستم‌ آچمزش‌ کنم‌. بعد از آن‌چند سواری‌ که‌ از دست‌ داده‌ بودم‌ بد نبود تکانی‌ به‌ او بدهم‌. اما وقتی‌ دست‌بردم‌ که‌ فیل‌ را بلند کنم‌ دیدم‌ خودم‌ آچمز هستم‌. قلعه‌اش‌ نمی‌دانم‌ از کجا جلوشاهم‌ نشسته‌ بود. بدبختی‌ بود دیگر، من‌ خودم‌ مدتی‌ بود آچمز بودم‌ و حالامی‌خواستم‌ یکی‌ دیگر را آچمز کنم‌. بعد نمی‌دانم‌ به‌ نظرم‌ رسید یا واقعیت‌داشت‌. ولی‌ واقعیت‌ داشت‌. بدجوری‌ توی‌ مخاطره‌ افتاده‌ بودم‌. گیرم‌ دو سه‌ تاحرکت‌ هم‌ می‌کردم‌. اما امکان‌ درآمدن‌ نبود. آچمزبودن‌ هم‌ بددردی‌ است‌. نه‌راه‌ پیش‌ داری‌ نه‌ راه‌ پس‌، گُهی‌ خورده‌ای‌ و باید پایش‌ بایستی‌. درست‌ مثل‌وضعی‌ که‌ من‌ توش‌ قرار داشتم‌. راستی‌ که‌ چی‌؟ تلخی‌ این‌ لحظات‌ را که‌ دقایق‌و ثانیه‌هایش‌ را احساس‌ می‌کنی‌ با چه‌ کسی‌ می‌توان‌ گفت‌. با چه‌ کسی‌ می‌توان‌گفت‌ که‌ قلبت‌ دارد ذره‌ ذره‌ آب‌ می‌شود و تو صدای‌ آب‌شدن‌ آن‌را می‌شنوی‌.روزی‌ می‌گفتی‌ چه‌ خوب‌ است‌، آدم‌ کنار مردمش‌ باشد و با آن‌ها زمزمه‌ کند.می‌گفتی‌ دیری‌ با صدای‌ بلند سخن‌ گفتی‌، اما رسیدن‌ جویبار به‌ رودخانه‌ ورودخانه‌ به‌ دریا همواره‌ با زمزمه‌ هم‌راه‌ است‌. بعد که‌ معنای‌ زمزمه‌ رافهمیدی‌، فهمیدی‌ چرا صخره‌ سال‌ها گذرِ باد و توفان‌ و آفتاب‌ را تحمل‌می‌کند و می‌ماند. و حس‌ کردی‌ زندگی‌ چه‌ خروشی‌ در نهان‌ دارد. پذیرفتی‌ که‌زمزمه‌گر باشی‌. با تأنی‌ درد خاموش‌ قلبت‌ را الفباوار با خود و با دیگران‌ زمزمه‌کردی‌. زندگی‌ را در خیال‌ از مدخل‌های‌ تودرتو عبور دادی‌. رختی‌ رنگین‌بافتی‌ از خندة‌ کودکان‌ و آن‌ها را در گذر باد آویختی‌. و از تنگنای‌ امید آن‌هایی‌که‌ دوست‌ داشتی‌ فانوس‌ کوچکی‌ برافروختی‌، تا خورشید آهسته‌ آهسته‌روشنای‌ بزرگش‌ را بگستراند. اما در پس‌ تمام‌ این‌ها دستی‌ آهسته‌آهسته‌کابوس‌ خودش‌ را می‌بافت‌.
به‌ پیرمرد گفتم‌: «بی‌فایده‌ است‌. من‌ مات‌ شده‌ام‌.»
پیرمرد انگار از خوابی‌ سنگین‌ بیدار شده‌ باشد گفت‌: «ها…» و روی‌ صفحه‌شطرنج‌ خم‌ شد.
پیرمرد گفت‌: «راستی‌؟»
پیرمرد که‌ حالا کاملاً متوجه‌ شده‌ بود، خنده‌ای‌ پیروزمندانه‌ کرد و دستش‌را پیش‌ آورد.
«بله‌. با حرکت‌ اسب‌ دیگر تمامی‌.»
و به‌ پیرزن‌ اشاره‌ کرد که‌ بیاید و صحنة‌ مغلوب‌شدن‌ من‌ را ببیند.
پیرزن‌ بلند شد.
فیلم‌ هم‌ انگار به‌ آخر رسیده‌ بود، زن‌ و مرد هر دو در یک‌ بستر خوابیده‌بودند. اما هر دو با رؤیاهای‌ دور از هم‌. و در اتاقی‌ دیگر، کودک‌ تک‌ و تنها باعروسک‌های‌ بی‌جانش‌ بازی‌ می‌کرد. از جا برخاستم‌.
پیرمرد گفت‌: «کجا؟ ویسکی‌ات‌ را هنوز نخورده‌ای‌.»
گفتم‌: «بعد. وقت‌ دیگر، حالا خیلی‌ خسته‌ام‌.»
وقتی‌ پیرمرد داشت‌ موقعیت‌های‌ بازی‌ را با غرور برای‌ پیرزن‌ موبه‌موتعریف‌ می‌کرد، در را باز کردم‌ و از راه‌پله‌ به‌ اتاقم‌ رفتم‌.
اتاق‌، سرد و خالی‌ بود و رنگ‌ تیرة‌ غروب‌ آن‌را ملال‌انگیز و دل‌مُرده‌ترکرده‌ بود. جرأت‌ نکردم‌ به‌ پشت‌ پنجره‌ و کاج‌های‌ توی‌ آن‌ نگاه‌ کنم‌. اما وقتی‌خواستم‌ روی‌ تخت‌ دراز بکشم‌ چراغ‌ خیابان‌ را دیدم‌ که‌ در میان‌ مه‌ سرخی‌می‌زد و حالت‌ خاصی‌ داشت‌. درست‌ مثل‌ چشمی‌ که‌ تمام‌ روز گریسته‌ باشد.از بالای‌ سرم‌ سفرنامة‌ ناصر خسرو را برداشتم‌. آن‌را باز کردم‌ و این‌ صفحه‌آمد: «و از آن‌جا به‌دهی‌ که‌ خرزویل‌ خوانند، من‌ و برادرم‌ و غلامکی‌ هندو که‌ باما بود وارد شدیم‌. زادی‌ اندک‌ داشتیم‌. برادرم‌ به‌ دیه‌ در رفت‌ تا چیزی‌ از بقال‌بخرد. یکی‌ گفت‌ چه‌ می‌خواهی‌؟ بقال‌ منم‌. گفت‌ هر چه‌ باشد ما را شاید. که‌غریبم‌ و برگذر و چندان‌ که‌ از مأکولات‌ برشمرد گفت‌ ندارم‌. بعد از آن‌ هر کجاکسی‌ از این‌ نوع‌ سخن‌ گفت‌، گفتمی‌ بقال‌ خروزیل‌ است‌.»
کتاب‌ را کنار گذاشتم‌ و چشم‌هایم‌ را بستم‌.
نویسنده: نسیم خاکسار

بی‌بی

ما بچه‌های کوچه همه‌مان از دم بی‌بی را دوست داشتیم. من از همه بیشتر. خانه‌مان دیوار به دیوار خانه‌اش بود و من وقت و بی‌وقت می‌توانستم یک پیت خالی روغن و یا چارپایه‌ای را زیر پایم بگذارم و از سر دیوار حیاطش سرک بکشم و تماشاش کنم. حتی آن‌وقت که پاسدارهای کمیته آمدند و او را با آن وضع کشان کشان بردند باز ما بچه‌ها دوستش داشتیم. فکر نمی‌کردیم روزی این‌طور ناگهانی بریزند توی خانه و او را زیر مشت و لگد با خودشان ببرند. اگر با خبر می‌شدیم او را جایی قایم می‌کردیم که دست آن‌ها هیچ‌وقت به او نرسد.
تابستان پارسال بود که یکی از این باری سه چرخه‌های قراضه اثاث او را توی کوچه خالی کرد. خانه‌ای که بی‌بی اجاره کرده بود آن‌قدر خراب و درب و داغان بود که به درد نمی‌خورد کسی توش زندگی کند. دو اتاق گلی داشت و یک مستراح در گوشه حیاط. چند سال بود همین‌طور خالی مانده بود. زمستان که می‌شد گداها از سر دیوارش می‌پریدند توی حیاط و تو اتاق‌هایش می‌خوابیدند. پدرم وقتی فهمید رفت پهلو صاحبش حاجی مراد بزاز و وادارش کرد دیوار رو به کوچه را بلند کند. از آن به بعد گداها شب‌ها دوروبر آن نمی‌پلکیدند. وقتی پدرم از دست گداها شکایت کرد،‌و آن‌طور که از مادرم شنیدم داستان‌هایی ساخت که حاجی مراد را بترساند، از پدرم بدم آمد. اما بعد که بی‌بی خانه را اجاره کرد خوشحال شدم. چون شب‌ها کسی نمی‌توانست از روی دیوار بپرد توی حیاط و بی‌بی را اذیت کند.
بی‌بی با آن‌که جثه‌ای لاغر و استخوانی داشت اما از همان اول به نظر ما پیرزن قرص و محکمی آمد. اصلاً به هیکلش و چین و چروک صورت و دست‌هایش نمی‌آمد آن‌قدر زبروزرنگ باشد. وقتی ما بچه‌ها دیدیم خودش یک تنه دارد اثاث‌اش را توی خانه می‌کشد، دویدیم جلو و هرکدام یک برچیزی را گرفتیم و کمکش کردیم تا خانه‌اش را مرتب کند. اثاث‌اش زیاد نبود. یک صندوق چوبی و قدیمی داشت با میخ‌های مسی و سیاه شده. کمدی قهوه‌ای رنگ که یک پایه‌اش شکسته بود و ما کمکش کردیم تا زیرش آجر بگذارد. یک اجاق گازی و چند دست رختخواب و یک تختخواب چوبی که چوب‌هایش باز و بسته می‌شد. و یک مشت خرت و پرت دیگر. دوتا زیلوی رنگ و رو رفته هم داشت که کف اتاق پهنش کرد. کارمان که تمام شد بی‌بی به همه‌ی ما شربت آبلیمو داد.
بزرگ‌تر‌ها معمولاً حسودیشان می‌شود وقتی می‌بینند از میان آن‌ها یکی توی بچه‌ها گل کرده است. شاید برای همین زیاد با بی‌بی گرم نمی‌گرفتند. البته بی‌بی هم خیلی رغبت گفتگو با آن‌‌ها را نشان نمی‌داد. من از خلخال پاش و خال سبز وسط پیشانی‌اش خوشم می‌آمد. همان هفته اول توی محله پیچید بی‌بی از جنگزده‌های خوزستانی است. همیشه لباس سیاه می‌پوشید و پاپتی راه می‌رفت. انگار به کفش یا سرپائی عادت نداشت. بازار هم که می‌رفت کفش پاش نمی‌کرد. پدر می‌گفت حاجی مراد بزاز خانه را بدون کرایه به او داده است. اما بعدها بی‌بی به من گفت ماهی پانصد تومان اجاره آن را می‌دهد. به پدر که گفتم اول باور نکرد؛ بعد رفت تحقیق کرد و با تعجب به مادرم گفت: “چه مردم طمع کاری!”
پیرزن کسی را نداشت به او سر بزند. روز تا شب توی خانه می‌نشست و با قلاب لیف حمام می‌بافت. آن‌قدر توی کارش فرز بود که یک روزه دو سه تایی می‌بافت. گاه گل‌هایی هم توی آن‌ها می‌انداخت. گل‌های ریز قرمز یا آبی. سر هفته آن‌ها را می‌برد بازار و به مردم می‌فروخت. مشتری‌هایش بیشتر زن‌ها بودند. روز اولی که او را در بازار دیدم همراه مادرم بودم. یک کیسه پلاستیکی پر از آت و آشغار خرید روزانه گل شانه‌ام بود که چشمم به او افتاد. از آن روز که با کمک بچه‌ها اسباب‌هایش را توی خانه کشیده بودم،‌دیگر او را ندیده بودم. پیرزن لیف‌هایش را روی یک گونی چیده بود جلو پایش و خودش سر پا ایستاده بود. لیف سفیدی هم در دستش گرفته بود. از جلوش که رد شدیم به مادرم گفت: «خانوم از اینا بخرین.»
نگاه من روی خلخالهایش بود. مادرم که خم شد لیف‌ها را زیرورو کند، سرم را بلندکردم و لبخند زدم. یاد شربت آبلیموی خوشمزه‌ای افتاده بودم که به ما داده بود. مادرم یکی از بی‌گل‌هایش را برداشت و گفت: «کار خودتونه؟»
پیرزن گفت: «بله.»
بعد خم شد و یکی از گلدارهاش را برداشت: “ازاینا نمی‌خواین؟” گل‌هایش ریز و آبی رنگ بود.
مادر گفت: «نه!»
و پول همان اولی را که برداشته بود،‌داد و راه افتاد.
مادر پیرزن رانشناخت. چون وقت جدا شدن که باز به او لبخند زدم و او هم توی صورتم خندید،‌ ازم پرسید: «حمید مگه تو اونو می‌شناختی؟»
گفتم: «آره، همونیه که تازه همسایه‌مون شده.»
وقتی مادر برگشت که دوباره او را نگاه کند دیگر خیلی از او دور شده بودیم. بازار هم شلوغ بود و چشم چشم را نمی‌دید.
عصر همان روز وقتی باز هوای دیدن او به سرم افتاد پیت خالی روغن را گذاشتم زیر پام و از سر دیوار توی حیاطش سرک کشیدم. کسی توی حیاط خانه‌مان نبود. یکی از آن غروب‌های روشن تابستان بود. غروب روشنی که سر درخت‌ها، دیوارها و خاک توی حیاط رنگ قشنگی پیدا کرده بودند و سایه کمرنگ و عمیق جاهای لبه‌دار دیوارها به نظر سایه گنجشکانی می‌آمد که برای خوابیدن در آن‌جاها خزیده‌اند. گاهی هم تکان‌هایی محسوس و یا نامحسوس در آن‌ها می‌دیدم. پیرزن روی لبه پاشویه حوض خالی نشسته بود و داشت لیف می‌بافت. چقدر کوچولو شده بود. کوچولوتر از صبح که او را دیده بودم. حواسش به هیچ‌جا نبود.
انگشتانش تندتند بالا و پایین می‌رفت و نخ را دور آن می‌پیچاند. دو گلوله نخ آبی و قرمز هم غیر از آن سفیده که توی دامنش بود در طرف راستش دیده می‌شد. نمی‌دانم چه‌طور شد یک مرتبه سرش را بلند کرد و درست به سمتی که من سر درآورده بودم نگاه کرد. خواستم سرم را بدزدم اما فکر کردم دیر شده است. ناچار با همان حالتی که به او داشتم ماندم. بعد که با او صحبت کردم فهمیدم اصلاً مرا ندیده بود.
گفت: «بازم شربت آبلیمو می‌خوای؟»
گفتم: «بله.»
وقتی بلند می‌شد گفت: «دستم به سر دیوار نمی‌رسه. میای تو؟»
فرز از روی پیت پریدم پایین و زدم بیرون. جواد و محمد ونوید توی کوچه بودند. آن‌ها هم با من راه افتادند. پیرزن از پیش در را باز گذاشته بود. چهارتایی رفتیم تو و در آن غروب روشن که آسمان رنگ قشنگی داشت،‌با لیوان های پر از شربت آبلیموی خوشمزه در دست،‌روی پاشویه حوض خالی نشستیم. جرعه جرعه می‌نوشیدیم که زود تمام نشود. پیرزن پارچ پلاستیکی قرمزش که گویا هنوز کمی شربت تهش مانده بود،‌ایستاده بود روبرویمان و منتظر بود تا تمام کنیم و بقیه را باز توی لیوان‌هایمان خالی کند.
جواد زودتر از همه تمام کرد. وقتی می‌خواست لیوان را به او بدهد پرسید: «خاله چرا خودتون نمی‌خورین؟»
پیرزن با ریختن کمی شربت توی لیوان جواد گفت: “اسمم بی‌بی‌س.” بعد رو به من گفت: «برا تو هم مونده. می‌خوای؟»
از آن به بعد بی‌بی صدایش می‌زدیم. اسمی که به نظر من خیلی به او می‌آمد.
محمد ازش پرسید: «بی‌بی جنگ‌زده‌ای؟»
بی‌بی اول سوال را نگرفت. کمی فکر کرد، بعد گفت: «بله، پسرم!»
من اسم چهارتایی‌مان را برایش گفتم. بی‌بی خندید. بعد گفت او هیچ‌وقت بچه نداشته،‌ اما همیشه به بچه‌ها فکر کرده است. و گفت دوروبرش بچه‌های زیادی بوده که مال خودش نبوده‌اند.
چند روز بعد باز از سر دیوار سرک کشیدم. سه تا مرغ گل باقلائی پا کوتاه و یک خروس توی حیاط بود. پیرزن نشسته بود سرپاشویه و تندتند لیف می‌بافت. خروسه کمی غریبی می‌کرد. یک‌جا می‌ایستاد یا با احتیاط پا برمی‌داشت. انگار هنوز به حیاط عادت نکرده بود.
گفتم: «بی‌بی تازه خریدی‌شون؟»
سرش را بلند کرد و گفت: «بله،‌پسرم.»
گفتم: «شبا کجا جاشونمی‌دی؟»
گفت: «تو اون اتاق دومی.» و لیف تا نیمه بافته‌اش را روی پاشویه گذاشت: «می‌خوای ببینی؟»
از سر پیت پریدم پایین و با دو رفتم توی خانه‌اش. بی‌بی توی اتاق دومی سه تا جعبه‌ی خای را به ردیف پای دیوار چیده بود. کف همه‌شان تا نیمه‌پر از کاه بود. گفت همیشه مرغ و خروس داشته و گفت می‌خواهد دو اردک نروماده هم بخرد و توی جوی وسط کوچه ول کند. قول داد وقتی اردکش تخم گذاشت و تخم‌ها جوجه شدند یکی از جوجه‌ها را به من بدهد. رفتم و جواد و محمد و نوید را خبر کردم که بیایند و خروس و مرغ‌های بی‌بی را تماشا کنند.
بی‌بی باز برایمان شربت آبلیمو درست کرد،‌و وقتی ما شربت‌های‌مان را می‌نوشیدیم دوباره از مرغ و خروس و اردک‌هایی که در قدیم داشت تعریف کرد. و گفت مرغ و خروس‌هایش همیشه پای نخل‌ها ول بودند و اردک‌هایش فقط شب‌ها از توی نهر آب بیرون می‌آمدند. ما خیلی دلمان می‌خواست بدانیم چرا بی‌بی هیچ‌وقت بچه نداشته است. وقتی محمد از او پرسید. بی‌بی ساکت شد. وقتی نوید هم پرسید بی‌بی گفت چون کمرش باریک بوده و شکمش کوچک نمی‌توانسته حامله شود. و گفت زن‌هایی که کمرشان پهن است می‌توانند بچه داشته باشند. بعد که در خیال هیکل ریز و کمر باریک او را با زن‌های دیگر پهلو هم گذاشتیم قبول کریدم حق با او بود. بی‌بی از کلبه‌ای که توی نخلستان داشت برایمان حرف زد و از شاخ و برگ نخل‌ها که در غروب مثل موهای افشان کولی‌ها را در رقص می‌شدند. و ما چون موهای افشان کولی‌ها را در رقص ندیده بودیم حرف او را درست نفهمیدیم. بعد از شعله‌های آتش و سایه‌های جنبان درختان که در رقص زبانه‌های آتش پیدا و گم می‌شدند حرف زد. از دریا گفت. از امواج دریا، از بلم‌چی‌ها و از بلم‌های خیلی کوچکی حرف زد که اسم‌شان “هوری” بود و فقط یک نفر تویش جا می‌گرفت و هیچ‌وقت غرق نمی‌شد و با یک پاروی کوچک می‌شد آن را توی آب راند. و از یکی گفت که همیشه‌ی خدا در یکی از آن‌ها سفر می‌کرد. بعد از جنگ گفت. ما آن‌قدر از جنگ شنیده بودیم که دوست نداشتیم کسی برای‌مان از آن حرف بزند. اما وقتی بی‌بی از درختان سوخته و نهرهای بدون اردک حرف زد دلمان گرفت. بی‌بی نمی‌خواست غمگین‌مان کند، برای همین وقتی بغض گریه را توی صورت ما دید قول داد روزی کاری کند که همه ما را بخنداند.
یک ماه نشده بی‌بی پنج مرغ و یک خروس دیگر به مرغ‌ها و خروسش اضافه کرد. دوتا اردک نر و ماده هم خرید که از صبح تا شام با کاغ کاغ‌شان حیاط را روی سر می‌گذاشتند. اردک‌ها را که به خانه عادت داد ولشان کرد توی جوی وسط کوچه. ما با هم قرار گذاشتیم خرده نان‌ها را از سر سفره جمع کنیم و برای مرغ و خروس‌های بی‌بی ببریم. در ضمن مواظب بودیم کسی چپ به اردک‌هایش نگاه نکند. از آن به بعد بود که غرولند بزرگترها شروع شد.
مادرم یک روز گفت: «حمید چه شده که شما بچه‌ها دم به دم می‌رین خونه پیرزنه؟»
گفتم: «خودت می‌دونی، واسه تماشان مرغ و خروساش.»
مادرم با تعجب چانه درهم کشید: «من که سردرنمی‌آرم!» و از سکوت من جری‌تر شد: «اگه پاتو از اون‌جا نبری به بابات می‌گم!»
آن روزها ما فقط برای تماشای مرغ و خروس‌هایش می‌رفتیم. برای همین از تهدید مادرم جا نزدم. یک روز خواستم به بی‌بی بگویم با مادرم گرم بگیرد تا ترسش بریزد. نگفتم. فکر کردم تقصیر خودشان است که با او حرف نمی‌زنند.
چند روزی بود مرغ و خروس‌های بی‌بی وقت و بی‌وقت ناگهانی چنان به قدقد می‌افتادند که سروصدای‌شان خانه را برمی‌داشت. مادرم رفت جریان را به مادر نوید و جواد گفت. هرسه‌ تایی به این نتیجه رسیدند سری تو کارپیرزن هست که این زبان بسته‌ها گاه این‌طور به صدا در می‌آیند. من نمی‌دانستم چرا نگران می‌شدم وقتی می‌دیدم آن‌ها بدطور تو نخ بی‌بی رفته‌اند. بالاخره یک روز به مادرم گفتم:”چرا هیچ‌وقت به پیرزن سر نمی‌زنی؟” به عمد اسمش را نبردم.
گفت: «تو کوچه که رد می‌شه سر بلند نمی‌کنه. نمی‌دونم با شما نیم وجبی‌ها چتو حرف می‌زنه!»
نخواستم به آتش کنجکاوی‌اش دامن بزنم. گفتم: «با ماهم همین‌طور. باور کن ما فقط برا تماشای مرغ و خروساش می‌ریم.»
از آن روز به بعد برای راحت کردن خیال مادرم، روزهای جمعه که می‌دانستم بی‌بی برای فروختن لیف بازار رفته است می‌پریدم روی پیت خالی و حیاط او را دید می‌زدم. این کار هیچ کیفی برایم نداشت. حیاط و مرغ و خروس‌ها بدون او که آرام با آن جثه کوچک و لاغرش روی پاشویه حوض مشغول بافتن بود از صدا و حرکت و خیال تهی می‌شد. همه آن چیزهایی که با حضور او برایم معنایی پیدا می‌کرد بی‌معنا می‌شدند. درست مثل آن وقت‌هایی که کسی در آن خانه زندگی نمی‌کرد. و ذهنم برای ساختن تصویری از سایه روشن‌های توی حیاط بکار نمی‌افتاد. با او به نظرم می‌آمد سایه‌های کنج دیوار تکان می‌خورند وشکل‌های عجیب و غریب وخیره کننده‌ای می‌یابند. ترک‌های روی دیوار اتاقش و فضای تیره‌ای که از در نیمه باز اتاق دومی تا اعماق می‌رفت می‌توانست تا ساعت‌ها ذهنم را به خود مشغول کند.
یک روز که داشتم طبق معمول از سر دیوار تماشاش می‌کردم، صدایم زد که بروم خانه‌اش. فکر کردم باز می‌خواهد شربت آبلیمو به من بدهد. از روی پیت پریدم پایین و برای آن که بهانه دست مادرم ندهم کیسه خرده نان را هم برداشتم و به دو زدم بیرون. در خانه‌اش مثل همیشه باز بود. وقتی رفتم تو، کیسه را از دستم گرفت و گفت: «حمید اگه یه چیزی نشونت بدم، قول می‌دی به کسی نگی؟»
«حتی به بچه‌ها؟»
«نه. به اونا می‌تونی بگی.»
دنبالش راه افتادم و توی این فکر بودم که بی‌بی چه می‌خواهد نشانم دهد. بی‌بی کف تاقچه‌ای که نزدیک به زمین بود یک چراغ نفتی و یک گلدان کوچک با چند تا گل پلاستیکی چیده بود. زیرشان پارچه‌ی سفید و گلدوزی شده‌ای پهن کرده بود که از لب تاقچه می‌زد بیرون و صاف پایین می‌رفت. گل‌ها و سفیدی پارچه کهنه به‌نظر می‌رسید. معلوم بود از کارهای قدیم خودش بوده است. بی‌بی در صندوقش را که باز کرد تا توی آن را بگردد من بغل دستش ایستاده بودم. توی صندوق یک قاب دیدم که روی شیشه‌اش نقاشی شده بود. از رنگ تندش فهمیدم نقاشی است. اما اصلاً مثل نقاشی‌های معمولی نبود. نقش موجودی بود بین زن و ماهی. هردو و هیچکدام. سر یک زن را داشت با موهای صاف، فرقی گشوده،‌دو گیسوی بافته و بدن یک ماهی،‌چندتاپای کوچک هم زیر شکمش پیدا بود. دوروبرآن تا بخواهی ماهی‌های کوچک و ریز دیده می‌شد. نقاشی فقط با رنگ آبی تند و کمرنگ کشیده شده بود. من هم چنان خیره به نقاشی روی شیشه بودم که بی‌بی دایره زنگی را روبرویم گرفت و نشسته دستی به آن زد که زنگوله‌های دورش به هم خوردند و صدا کردند. هول شدم:
«بی‌بی  بذار برم بچه‌ها را خبر کنم!»
«برو، اما احتیاط کن بقیه نفهمن!»
به دو بیرون زدم. هوا سرد بود و بچه‌ها توی کوچه پیداشان نبود. اردک نر توی جوی آب دنبال ماده‌اش گذاشته بود. اما او با زرنگی تا اردک نر بهش می‌رسید چرخی می‌خورد و مسیرش را عوض می‌کرد. برای بیرون کشیدن بچه‌ها از خانه دودل بودم. حرف آخر او بفهمی نفهمی نگرانم کرده بود. با این وجود رفتم و آن‌ها را صدا زدم. توی راه به آن‌ها گفتم نباید به کسی بگویند بی‌بی دایره زنگی دارد. گفتم بی‌بی خودش گفته است. ما هنوز نمی‌دانستیم بی‌بی می‌خواهد برای ما دایره بزند و تصنیف عربی بخواند. اما بعد که فهمیدیم،‌ جواد بیشتر از ما ترسید. شاید به این خاطر که باباش حزب‌اللهی بود و ریش توپی می‌گذاشت و مسجد می‌رفت. و شاید هم به خاطر حرف‌های بی‌بی بود. از دم جوی که رد شدیم اردک نر را دیدم که هنوز داشت ماده‌اش را دنبال می کرد. و او هنوز در آب می‌راند. با همان سرعت و با بال‌های گشوده و با نوک باز،‌گوئی خسته‌اش شده بود.
وقتی خانه رفتیم جواد در را بست. بی‌بی هنوز توی اتاقش بود. چهارتایی دم در ایستادیم تا بی‌بی خودش صدامان زد. من خیلی دلم می‌خواست دوباره آن نقاشی روی شیشه را ببینم. اما بی‌بی در صندوقش را بسته بود. پشت به دیوار ساکت ایستادیم و به دایره زنگی توی دست او نگاه کردیم. بی‌بی به گونه‌ای که شگفتی هر چهارتایی‌مان را برانگیخت دستش را تکان داد و جرینگی دایره زنگی را به صدا درآورد. ما خندیدیم.
جواد گفت: «بی‌بی معلومه که بلدی خوب دایره بزنی!»
نوید گفت: «می‌خواد برامون دایره بزنه.»
بی‌بی دست کرد توی بقچه بزرگ رختخواب پیچش و عروسکی پنبه‌ای از توی آن درآورد و از اتاق بیرون زد. زمانی از بیرون رفتن او نگذشته بود و هنوز نتوانسته بودم از زیر تاثیر آخرین حرکت دست او که مرا به حیرت انداخته بود بیرون بیایم که قدقد مرغ و خروس‌ها بلند شد. از آن قدقدهای بلند و بی‌موقعی که کنجکاوی مادرم را برمی‌انگیخت. چرخ سریع دایره زنگی در دست او و آهنگی که از آن برخاسته بود درست مثل یورش همه آن چیزها جنبنده‌ای بود که در سایه‌های زیر برآمدگی‌های دیوار می‌دیدم. اما این بار خود گنجشکان بودند،‌ با پرواز دست جمعی‌شان، وقتی آسمان غروب گرفته بود و هیچ نبود جز صداها و حرکات مسلطی که همه چیز را یکنواخت و کرخت می‌کرد. وقتی بی‌بی توی اتاق آمد گفت:
«حالا دیگه همسایه‌ها صدای دایره را نمی‌شنفن.»
من به بچه‌ها نگفتم بی‌بی از مدتی پیش روی مرغ‌ها کار کرده است. بی‌بی دایره را دست گرفت و پای تاقچه روی زیلو نشست. چشمانش را بست و یکباره شروع کرد. دایره زد و تصنیف خواند. عربی خواند. تصنیف کوتاهی که کلماتی از آن مدام تکرار می‌شد. «میحنه، میحنه» ما نمی‌فهمیدیم چه می‌خواند، ولی از صدایش و آن‌جور دایره زدنش و فشاری که به صورتش می‌داد،‌خوشمان می‌آمد. من همراه با آواز او بلم کوچکی را بیاد می‌آوردم که گفته بود فقط یک‌نفر توی جا می‌گرفت و غرق نمی‌شد، و بعد امواج دریا و سایه نخل‌هایی که می‌گریختند. و حس کردم انگار در ساحل دریایی نشسته‌ام و دارم به آوازی که از دور می‌آید گوش می‌دهم. ساکت که شد، با این که هوای توی اتاق سرد بود، دیدم که عرق روی پیشانی‌اش نشسته است. مرغ و خروس‌ها هنوز داشتند بلندبلند قدقد می‌کردند. بی‌بی بلند شد. دایره زنگی را توی تاقچه گذاشت و از اتاق بیرون زد. ما چهارنفر هنوز داشتیم با بهت و حیرت به یدکیدگر نگاه می‌کردیم. وقتی بی‌بی دوباره توی اتاق آمد، مرغ و خروس‌ها از صدا افتاده بودند. بی‌بی گفت:
«بچه‌ها مو فقط برا شما می‌خونم.»
ما لب باز نکردیم.
بی‌بی دوباره گفت: «مو می‌خوام فقط برا شما بخونم. فکر می‌کنین چون که مو براتون دایره زدم و آواز خوندم سنگسارم می‌کنن؟»
جواد گفت: «بی‌بی! فقط بدکاره‌ها رو سنگسار می‌کنن.»
چانه بی‌بی لرزید. خواست حرفی بزند، اما نزد. جواد دوباره گفت: «بی‌بی تو بدکاره نیسی.» بعد ما شروع کردیم به ترسیدن. حتی ترسیدیم از این که به بی‌بی بگوییم دوباره برای‌مان بخواند. حتی آن‌قدر ترسیدیم که فراموش کردیم وقتی داشت برای‌مان می‌زد و می‌خواند، ‌چقدر خوش‌مان آمده بود.
بی‌بی گفت: «می‌خوام فقط برا بچه‌ها بخونم.»
نمی‌دانستیم چه بگوییم. فقط می‌دانستیم که خودمان هم ترسیده بودیم. بی‌آن‌که به هم نگاه کنیم از اتاق زدیم بیرون و بعد که آمدیم توی کوچه،‌هرکداممان به دو از هم جدا شدیم. چند روز بعد نوید گفت جواد گفته است بی‌بی کولی است.
گفتم: «نوید تو فکر می‌کنی بی‌بی بدکاره‌س؟»
«نه. اما جواد دیگه نمی‌یاد. از باباش می‌ترسه.»
«باباش از کجا می‌فهمه بی‌بی برامون دایره زده؟»
«جواد گفته بالاخره می‌فهمه.»
تا یک هفته به بی‌بی سرنزدم. حتی جرات نکردم از سر دیوار هم تماشایش کنم. اما مواظب اردک‌هایش بودم. دلم برای او حسابی تنگ شده بود. یک شب توی خواب دیدم بی‌بی را با مرغ و خروس‌ها و دوتا اردکش تا سینه توی خاک کرده‌اند. عده‌ای جمع شده بودند تا آن‌ها را سنگسار کنند. پدر جواد هم با‌ آن‌ها بود،‌ با همان ریش توپی و هیکل چاقش که زیاد ازش خوشم نمی‌آمد. و توی خواب قیافه‌اش ترسناک‌تر شده بود. مرغ و خروس‌ها و اردک‌ها وحشتزده سروگردن‌شان را تکان می‌دادند. به زور می‌خواستند خودشان را از زیر خاک در بیاورند. اما نمی‌توانستند. بی‌بی بی‌تکان منتظر اجرای حکم بود. انگار از حال رفته بود. تا شروع کردند از خواب پریدم. روز بعد خواستم از مادرم بپرسم که نظرش درباره کولی‌ها چیست. اما هیچ نگفتم. ترسیدم حرف‌هایی بزند که بیشتر وحشتزده‌ام کند. یک روز بالاخره حوصله‌ام سررفت و دوباره پیت خالی روغن را زیر پایم گذاشتم و از سر دیوار توی حیاطش سرک کشیدم. هوا سرد بود. مرغ و خروس‌ها گوشه دیواری جمع شده بودند. بی‌بی توی اتاقش بود. هرچقدر ایستادم که بی‌بی از اتاق در بیاید در نیامد. وقتی می‌خواستم از روی پیت بپرم پایین یک دفعه توی چارچوب در پیدایش شد. انگار منتظرم بود چون تا پیدایش شد سر دیوار را نگاه کرد. ترسم ریخت.
«نمی‌خوای بیای این‌جا؟»
پریدم پایین و یکراست به خانه‌اش رفتم.
گفت: «اردکه تا حالا سه تاتخم گذاشته. سه تا تخم بزرگ.»
«چه خوب.»
مرا برد توی اتاق دومی و تخم‌ها را نشان داد. تخم‌ها درشت و سفید بودند. بی‌بی وقتی داشت آن‌ها را جابجا می‌کرد دستش می‌لرزید. یاد خوابی که دیده بودم افتادم.
«بی‌بی ما به کسی نگفتیم که تو برامون دایره زدی.»
نشسته و خیره به تخم‌ها گفت: «مو فقط برا بچه می‌خونم.»
من دیگر حرفی نزدم. فکر کردم اگر بیشتر بپرسم دوباره شروع می‌کنم به ترسیدن. نمی‌خواستم. فقط از نقاشی روی شیشه پرسیدم. بی‌بی اول متوجه نشد. بعد که گفتم کجا و کی آن را دیدم فهمید. گفت آن چیزی که من دیده بودم عکس مادر همه ماهی‌ها بود. و گفت در ته دریا زندگی می‌کند. توی خانه‌ای صدفی. بعد من فهمیدم چرا رنگ نقاشی آبی بود. چرا آن همه ماهی‌های ریز دوروبرآن ماهی گنده که سر یک زن را داشت با دو گیسوی بافته شنا می‌کردند. تصور آن موجودی که تمام رنگ تنش آبی بود، چشمان و گیسوانش آبی بود و لب و گونه‌هایش آبی بود کمی آرامم کرد.
«بی‌بی من می‌دونم تو کولی هستی.»
«حمید مو بدکاره‌ام؟»
«نه، بی‌بی. من نمی‌ترسم. من دوس دارم که بازم برامون آواز بخونی و دایره بزنی.»
بی‌بی هنگام بلند شدن دوباره گفت: «مو فقط برا بچه می‌خونم. هروقت که بچه‌ها بخوان براشون می‌خونم.» انگار با خودش حرف می‌زد.
از خانه او زدم بیرون و رفتم سراغ بچه‌ها و به آن‌ها گفتم بی‌خودی می‌ترسند. جواد هنوز می‌ترسید. می‌گفت مادرش گفته است بی‌بی کولی است.
«جواد مگه تو به مادرت گفتی.»
«نه!»
اما من فهمیدم به مادرش گفته است. دوباره پرسیدم. باز گفت نه.
گفتم: «بی‌بی فقط برا بچه‌ها آواز می‌خونه.»
نوید گفت: «کسی که برا بچه‌ها آواز می‌خونه،‌سنگسارش نمی‌کنن.»
جواد هنوز می‌ترسید. اما بعد که به طرف خانه بی‌بی راه افتادیم دنبالمان آمد. بی‌بی برای‌مان شربت آبلیمو درست کرد و دوباره گفت که اردکش تخم گذاشته است و از اردک‌هایی که داشت دوباره حرف زد؛ از نخل‌ها و از بلم کوچک.
ما دوست داشتیم بی‌بی دوباره دایره زنگی‌اش را از توی صندوق دربیاورد، پای تاقچه بنشیند و برایمان آواز بخواند. اما انگار نمی‌خواست. و انگار فقط می‌خواست همچنان در رودخانه بزرگی که گاه طغیان می‌کرد و سد را می‌شکست و نخل‌های بلند را می‌انداخت بگوید.
نوید گفت: «بی‌بی سی و سه پل رفتی؟»
«نه!»
من گفتم: «اون‌جا یه رودخونه‌س. اما توش بلم نیس. دوس داری بریم اونجا؟»
بی‌بی با آن‌که برق شادی توی چشمانش دوید گفت:
«نه.»
ما خوشحال می‌شدیم اگر بی‌بی قبول می‌کرد. اما هرچقدر اصرار کردیم رد کرد. وقتی از خانه‌اش بیرون زدیم و توی کوچه رفتیم به بچه‌ها گفتم باید به بی‌بی بگوییم برای‌مان آواز بخواند.
نوید گفت: «حمید راس می‌گه. بی‌بی دوس داره برامون بخونه. اما می‌ترسه.»
گفتم: «تقصیر جواده  که مارو می‌ترسونه.»
جواد گفت: «من فقط از بابام می‌ترسم.»
محمد گفت: «باید بش بگیم مث اون وقتایی که کولی بوده برامون بخونه.»
گفتم: «چه جور؟»
محمد گفت: «آن‌جور که موهاش مث شاخ و برگ نخلا افشون بشه.»
جواد گفت: «اگه بخواد این‌جوری بخونه من نمی‌یام!»
نوید گفت: «بی‌بی حالا پیر شده،‌ اگه هم بخواد نمی‌تونه.»
محمد گفت: «جواد تو بی‌خودی می‌ترسی. اون فقط برا بچه‌ها می‌خونه.»
جواد دیگر چیزی نگفت. قرار شد من به بی‌بی بگویم برایمان مثل کولی‌ها آواز بخواند. وقتی روز بعد رفتم و به بی‌بی گفتم. گفت نمی‌تواند. گفت حالا خیلی پیر شده است. و گفت اما لباسش را هنوز دارد. و قول داد یک روز آن را می‌پوشد و برایمان دایره می‌زند و تصنیف می‌خواند.
آن روز که می‌خواستیم برویم، جواد توی کوچه پیدایش نشد. هرچقدر منتظرش شدیم از توی خانه بیرون نیامد. ناچار سه تایی رفتیم. بی‌بی در حیاط را باز گذاشته بود. وقتی رفتیم تو دیدیم بی‌بی لباس قرمزی پوشیده که دامنش بلند و پرچین بود. کمربند پهنی هم بسته بود دورکمرش. نقاشی روی شیشه را هم گذاشته بود توی تاقچه. بی‌بی یک چیزهایی هم مالیده بود به ابرو و چشمانش که آن‌ها را سیاه کرده بود. یک کلاه کوچک پر از منجوقی را که وقتی تکان می‌خورد سبز و زرد و سرخ می‌زد سرش گذاشته بود که فقط کمی از موهایش را می‌پوشاند. دایره زنگی‌اش هم توی دستش بود. همان‌طوری شده بود که ما فکر می‌کردیم. ابروهایش عین ابروهای نقاشی روی شیشه شده بود. گفت: «جواد، جواد نمی‌یاد؟» صدایش کمی می‌لرزید. گفتم: «نه، هرچقدر منتظرش شدیم پیدایش نشد.» و به نقاشی روی شیشه نگاه کردم،‌به چشم‌های درشت مادر همه‌ی ماهی‌ها که مژه‌اش آبی بود و تخم چشمانش هم آبی بود.
بی‌بی عروسک پنبه‌ای را برداشت و از من خواست آن را میان مرغ و خروس‌ها بیندازم. دستش را که دراز کرده بود می‌لرزید. بدجور می‌لرزید.
نوید گفت: «بی‌بی نترس. جواد به کسی نمی‌گه.»
من از در اتاق زدم بیرون و نشنیدم که بی‌بی چه گفت. اما وقتی برگشتم و سروصدای مرغ و خروس‌ها بلند شده بود حس کردم بی‌بی نگران است.
گفتم: «بی‌بی اگه می‌ترسی نخون!»
نوید گفت: «بی‌بی اگه می‌ترسی لباس خودت را بپوش.»
بی‌بی گفت: «اینا لباسای خودمه.» بعد گفت: «مو فقط برا بچه‌ها می‌خونم.» و دایره زنگی‌اش را برداشت و همان‌طور که پای تاقچه نشسته بود شروع به خواندن کرد. این‌بار سروگردنش را هم تکان می‌داد و ضربه‌های محکم‌تری به دایره می‌زد. انگار همراه خواندن ترسش هم می‌ریخت. صدا به گوشم آن‌قدر بلند و پرطنین می‌آمد که احساس می‌کردم انگار صداهایی هم از بیرون با آن یکی می‌شود. گویی در هر خانه عده‌ای دایره به دست برخاسته بودند و با بی‌بی همراهی می‌کردند. دلم می‌خواست از جا به جهم و پای بکوبم و همراه با او آواز بخوانم. نوید با دام‌دام دایره زنگی دست می‌زد و زیر لب چیزهایی زمزمه می‌کرد. بی‌بی حسابی گرم شده بود. دایره زنگی را گاه بر سر دست می‌گرفت و تندتند آن‌جور که به چشم نمی‌آمد و عجیب می‌نمود تکان می‌داد و جرینگ جرینگ شادش آن را مثل دسته گنجشکانی که با هم از سر درختی بلند شوند توی هوا پرواز می‌داد. نگاه به صورتش کردم. دیدم چشم و ابروی بی‌بی آبی است. حتی لب‌هایش آبی بود. بعد حس کردم رنگ آوازش را هم آبی می‌دیدم. رنگی که می‌شد همه چیزهای دوست داشتنی را با آن نقاشی کرد. سربرگرداندم تا از محمد بپرسم که آیا او هم رنگ آواز بی‌بی را می‌بیند، که جواد هولکی خودش را توی اتاق انداخت. بی‌بی دایره زنگی را پرت کرد گوشه‌ای و پاشد. رنگش پریده بود و نمی‌توانست حرف بزند.
جواد نفس نفس زنان گفت: «بی‌بی خودت را یک جا قایم کن. بابام داره با پاسدارها می‌یاد!»
گفتم: «بی‌بی نترس!ما می‌گیم برا تماشای مرغ و خروسات اومده بودیم.»
جواد گفت: «زود باش بی‌بی!»
بعد من و نوید و محمد کمک کریدم تا بی‌بی پیراهنش را که بالا تنه‌اش چسبان بود درآورد. بدنش لاغر و استخوانی بود و پستان‌هایش کوچک و خشکیده بود. ما خجالت می‌کشیدیم به او نگاه کنیم. بی‌بی مدام می‌گفت: «بچه‌ها مو می‌ترسم. اگه اونا این‌جوری مونه ببینن سنگسارم می‌کنن.»
وقتی بی‌بی داشت لباس سیاهش را می‌پوشید،‌من دایره زنگی و لباس قرمز و کلاه کوچکش را زیر بغل زدم و به دو زدم بیرون و آن‌ها را از سر دیوار توی حیاط خانه‌مان پرتاب کردم. پاسدارها و پدر جواد که پیدایشان شد، آن‌ها دیگر پشت دیوار افتاده بودند. بی‌بی هم لباس سیاه معمولی‌اش را تنش کرده بود.
اگر بی‌بی آن‌چیزهایی را که به ابروهایش مالیده بود پاک می‌کرد دیگر کسی ظن بد به او نمی‌برد. اما اگر آن هم نبود باز هم آن‌ها می‌فهمیدند. چون وقتی یکی از پاسدارها با غیظ نقاشی روی شیشه را از تو تاقچه برداشت و سر بی‌بی داد کشید، بی‌بی گفت که او فقط برای بچه‌ها می‌خواند. ای کاش نمی‌گفت. شاید اگر نمی‌گفت او را نمی‌بردند.
وقتی او را توی کوچه آوردند و کشان کشان به طرف ماشین بردند خیلی‌ها از خانه‌های‌شان زده بودند بیرون و دم در ایستاده بودند. مادرم هم بود. من از چشمانش فهمیدم آن چیزهایی را که من توی حیاط پرتاب کرده بودم دیده است.
ما بچه‌ها تا سر خیابان دنبال‌شان رفتیم. بی‌بی تا دم ماشین هم چنان تقلا می‌کرد خودش را از دست پاسدارها دربیاورد. اما آن‌ها او را سفت گرفته بودند. انگار فهمیده بودند اگر بی‌بی را ول کنند ما یک جایی قایمش می‌کنیم که دست آن‌ها به او نرسد. ماشین که حرکت کرد غمی سنگین بر دلم نشست. فکر کردم چه کسی برای ما بچه‌های کوچه دوباره آواز خواهد خواند و دایره زنگی خواهد زد. وقتی برگشتم این غم را در چشم‌های مادرم هم دیدم.
تیرماه 1365
نویسنده: نسیم خاکسار
برگرفته از کتاب: «مرائی کافر است و چند داستان دیگر»

شکل واقعی من

برای برادرم عباس و اکبر سردوزآمی و روشنک بیگناه که هنگام نوشتن این داستان با من بودند.
می‌خواستم بدانم چرا آن کار را کردم. یعنی وقتی آنروز به یادم آمد، رفتم توی فکرش. شاید برای بعضی‌ها ساده باشد. اما برای من نبود. بهتر است بگویم نشد. حسن، داداش کوچکم، که اسمش را چینووی گذاشته بودیم، چون دماغش مثل دماغ چینی‌ها بود و آن سالها اسم‌شان تو جنوب خیلی سر زبان‌ها بود، یک دفترچه داشت که هرچه تمبر خارجی و ایرانی دستش می‌افتاد تویش می‌چسباند. من هم داشتم. درست یادم نیست چطور می‌شد که تمبرهای او زیادتر از مال من می‌شدند. از آن زمان تا حالا پنجاه سالی می‌گذرد و درست نمی‌دانم علت حسودیم به او واقعاً همین بود یا چون به دفترش طوری می رسید که از مال من قشنگ‌تر می‌شد. چه این باشد و چه آن، مهم آن بود هرکس به دفتر تمبرهای او نگاه می‌کرد زود متوجه می‌شد دفتر او از مال من بهتر است. خودم هم اینرا فهمیده بودم.
جمع کردن تمبر از وقتی جزو سرگرمی‌های ما شد که برادر بزرگمان که وقت سربازی بختش زده بود و به نیروی دریائی افتاده بود و رفته بود هند، از آنجا برایمان نامه می‌نوشت. تمبرهای نامه‌هاش خیلی قشنگ بودند. منظورم این است که مثل تمبرهائی نبودند که تا آنوقت دیده بودیم و شکل و طرحهاشان دیگر برایمان عادی شده بود. همین نوبودن شکل آنها باعث شد که آنها را دور نیاندازیم.
اولش من بودم که شروع کردم به جمع کردن. چینووی بعد به من پیوست. بعد از آن، دیگر از هرجا تمبر تازه به دستمان می‌رسید توی دفترهایمان می‌چسباندیم. یکی دوتا از فامیلهای دورِ ما در کویت بودند وگاه‌گاهی برای ما نامه می‌نوشتند. وقتی نامه‌هایشان می‌رسید، تمبرهاشان، بسته به این که کدامیکیمان پاکت را از دست پستچی گرفته‌ایم نصیب من یا برادرم می‌شد. هرچه فکر می‌کنم یادم نمی‌آید سر این موضوع دعوامان شده باشد. حتماً یک دلخوریهائی پیش می‌آمد. یعنی رخ دادنش را دور از احتمال نمی‌بینم. اما چیزی از این نوع دعواها در خاطرم نیست.
حالا که فکرش را می‌کنم می بینم این خیلی بد است که حادثه‌ای سال‌ها در یادت بماند اما حوادث در پیوند با آن از یادت برود؛ به خصوص وقتی می‌بینی آماده ای که همه‌ی آن ماجرا را تا ته بروی.
نوع دفترها‌مان که بزرگ بود و ورقهاش، سفید و خط دار، یادم مانده است؛ به خصوص جلدش که مقوائی بود و خاکستری رنگ. دفترها را که می بستیم خوش داشتیم رویش دست بکشیم. صافی پشت جلد مقوائی آن را هنوز وقتی چشمهایم را می‌بندم و دستهایم را در عالم خیال روی آن می‌کشم در زیر انگشتانم احساس می‌کنم. در واقع نوازشش می‌کردیم. چشمهای برادرم را وقتی روی جلد دفترش دست می‌کشید به یاد دارم و نوع دویدنش را تا ته آن اتاق انتهائی که دفترش را جائی در پشت رختخوابهای توی آن پنهان می‌کرد. خوب یادم مانده است که خانه‌ی ما آن وقتها در محله‌ی خانه‌های نوساز بود. دوسالی می شد که به آنجا اسباب کشی کرده بودیم. محله‌ی قبلی ما روبروی قبرستان یهودیها بود. خوب شد از آن محل رفتیم. در آنجا هم توی دیوارهای خانه‌ی ما موش بود، و هم توی جوی کوچه‌های ‌ما. تفریح ما در آنوقت موش کُشی بود. از وقتی با موشها بد شده بودیم که فهمیدیم ناپدید شدن و زخم و زیلی شدن کبوترهای محله در شب، کار آنهاست. بیشرفها بدطور به کبوترها حمله می‌کردند. کله‌هاشان را زنده زنده می‌جویدند. و چیزی از آنهمه زیبائی می‌ساختند که فقط در خوابهای ترسناکمان دیده می‌شد. در آنوقت یادم می‌آید که در موش کشی من نفر اول میان بچه های کوچه بودم. به محض آن که پیدا‌شان می‌شد با چوب و سنگ دنبالشان می‌کردیم و پیش از آنکه بتوانند جائی بروند که دستمان به شان نرسد با چوب کله شان را له می‌کردیم. خانه‌ی تازه‌ مان سه اتاق داشت. دورترین اتاق از در اصلی، مخصوص خرت و پرتهای خانه یعنی گنجه و رختخوابها بود و تا بخواهی چیزهای دیگر، که اثاثه خانه های پر جمعیتی مثل ما را تشکیل می‌دادند. یک آینه قدی گنده هم در آنجا بود که دو برادر بزرگتر از ما، زمستانها جلو آن با دمبل ورزش می‌کردند و همیشه خدا هم تا از جلوش رد می شدند بازو می‌گرفتند. تفریح ما در خانه‌ی تازه بعد از درس خواندن، ورزش بود یا توی کوچه پا دراز کردن و بازی کردن با هسته خرما و ریگ و بعد تماشا کردن دفترهای تمبرمان که با همه‌ی دلخوری پنهانمان از هم، از هر کار دیگری برایمان نشاط آورتر بود. یک کتاب کهنه از حافظ هم داشتیم که برای مشاعره شعرهایش را حفظ می‌کردیم. چینووی برای آن که من را گیر بیاندازد همیشه می ‌رفت یک مشت از بیتهای سخت حافظ را که به حرف خاصی ختم می‌شد حفظ می‌کرد. من بیشتر دنبال ذوق و سلیقه‌ام می‌رفتم. حالا که یاد این کارهایش می‌افتم قبول می‌کنم که او از همه‌ی ما بچه‌های کوچه یا از من یکی با هوش تر بود. اما آن وقتها همه‌ی اینها را به حساب رندی و خودنمائی‌اش می‌گذاشتیم.
درست است که آن زمان دوازده ساله بودم ولی می‌خواهم بدانم چطور می‌شود که این داوریها درباره دیگران و درباره کسانی نزدیک به خودت، حتا وقتی دوازده ساله هستی، به کله‌ات راه پیدا می‌کند. می‌گویند از بدذاتی و حسادت است. یعنی یک چیزهائی توی وجودت آهسته آهسته می‌جوشد و شکل می‌گیرد تا تو را دست آخر بد ذات و حسود می‌کند. بعد که بد ذات شدی آنوقت او جای تو تصمیم می‌گیرد. با اینهمه، این حرفها راضی ام نمی‌کند. یعنی از وقتی که یاد آن واقعه افتادم.
برادرم دفترچه‌ی تمبرش را طوری لای رختخوابهای سر گنجه مخفی می‌کرد که کسی جز خودش برای پیدا کردنش باید همه‌ی رختخوابها را روی زمین می‌ریخت. و این برای کسی مثل من که نقشه‌ی بدی برای آن در کله‌اش ریخته بود و نمی‌خواست کسی از کارش سر دربیاورد کار ساده‌ای نبود. باید بدون آن که می‌فهمید تعقیبش می‌کردم. فکر می‌کنم اگر هم متوجه می‌شد کارم را زیاد جدی نمی‌گرفت. دنیای او که سنش کوچکتر از من بود دنیای معصومی بود. حالا می‌توانم بعد از آن همه سال که از آن ماجرا گذشته است تفاوت دنیای او را با دنیای خودم بیان کنم. تفاوت سن ما فقط چهار سال بود. اما همان چهارسال چیزی در وجودم کاشته بود که در وجود او هنوز ریشه نزده بود. دلم نمی‌‌خواهد با استفاده از تجاربی که بعدها در زندگی از بسیاری اعمال خوب و بد آموخته ام، تکه به تکه رفتار آنوقتم را که چگونه توانستم راه به مخفی‌گاه دفتر تمبرهای برادرم پیدا کنم از روی آنها بسازم. بی‌فایده است. یعنی آن چیزی که من می‌خواهم نمی‌شود. حالا به این نتیجه رسیده ام که به اندازه همه‌ی کارهای خوب و بد انواع رفتارهای خوب و بد هم وجود دارد که مثل هم نیستند. پس مهم است، خیلی هم مهم است که آن را همان طور که بود بیاورم. برای همین است که هی دور واقعه می‌چرخم.
مطمئنم زمان اوج حسادت من به او در فصلی بود که هوا گرم بود. حدود اواخر بهار. چون تا برادرم خم می‌شد روی دفترش، شانه‌های لاغر و آفتاب سوخته‌اش که آستین باریک زیر پیراهن رکابی‌اش روی آنها نوار سفیدی گذاشته بود جلو چشمانم را می‌گرفت. و من هی ناچار می‌شدم به زور او را بلند کنم تا ببینم باز چه تمبر تازه‌ای در دفترش چسبانده است. بلندکردن او که لج می‌کرد و برای آن که کفر من را دربیاورد بیشتر روی دفترش خم می‌شد ساده پیش نمی‌رفت. گاهی دوتائی از جا پا می‌شدیم و دفترچه در دست روبروی هم می‌ایستادیم. کار اما به زد و خورد کشیده نمی‌شد. چون در آن صورت دفترهایمان آسیب می‌دید. و من نگاهش می‌کردم که شوره‌ی عرق دورگردنش گردنبند سفیدی نقش کرده بود. در این وقتها صورتش برای من مثل صورت موجوداتی می‌شد که از دل دریا درآمده بودند. و آن شوره ها که در لایه‌های پوست خشک و سوخته از آفتاب و چین خورده‌اش نشسته بود در چشم من، همه حاصل شناکردنش در اعماق دریا بود. دریائی که شور بود و در اعماق آن توده توده صدفهای گوناگون روی هم انبار شده بود. او معصومانه دفترش را زیر آن شوره ها به سینه می‌چسباند و می‌گفت: «مگر خودت دفتر نداری.مال خودت را نگاه کن!»
امتناع او از بازکردن دفترش بیشتر کنجکاو و حریصم می‌کرد. یکروز از همانروزهای گرم، وقتی غروب نشسته بودم در اتاق وسطی و داشتم مشقهای آنروز مدرسه‌ام را می‌نوشتم، صدای خش خشی در اتاق بغلی شنیدم. همانطور که نشسته بودم به پشت خم شدم و سرچرخاندم به سمت جائی که صدا می‌آمد. دیدمش. پشت به من، مشغول تماشای دفترش بود. خودم را کشیدم کمی بالاتر و با ادامه دادن به نوشتن وانمود کردم توجه‌ای به پیرامونم ندارم. فرصتی که در پی‌اش بودم خود به خود داشت نصیبم می‌شد. به‌طور معمول در این طور مواقع دوان دوان یا آهسته می‌رفتیم به سمت هم و سر صحبت را باهم باز می‌کردیم. اولین باری بود که با تمام حواس از دور می‌پائیدمش. فکر کردن به آن لحظات و حالاتی که به خود گرفته بودم بعد از سالها هنوز آزارم می‌دهد. می بینم چیزی به اسم نشاط در هیچ ذره ای از آن کارم وجود نداشت. هرچه بود احساس حقیری بود که داشت به نوع نشستنم در آن لحظات شکل خاص خودش را تحمیل می‌کرد. حتا شبیه کمین کردن دسته جمعی و گاه فردی ما، دم سوراخ موشها که از آن هم بدم می‌آمد، نبود. اما در آن دقایق من اصلاً به این حرفها فکر ‌نمی‌کردم. و شش دانگ حواسم فقط و فقط به حرکات چینووی بود. او بعد از آن که چشمش از تماشای دفترش سیر شد در گنجه را باز کرد و خم شد توی آن و بعد از کمی جنباندن شانه اش عین گربه ای عقب عقب از آن بیرون آمد و با چهره ای باز رو به اتاقی که من در آن بودم ایستاد و انگار یکهو متوجه حضور من در آنجا شده باشد گفت: «ها! تو داری مشق می نویسی؟ پس چرا به من نگفتی تا من هم بیایم پهلویت؟»
با بی علاقگی و سرِ پائین گفتم: «مگر تو هم مشق داری؟» و به نوشتنم ادامه دادم. آمد نزدیکم. جفت پاهای کوچکش را با احتیاط کنار دفترم گذاشت و دوباره گفت: «چرا مرا صدا نکردی؟»
بی آن که سر بالا کنم گفتم: «من که نمی دانستم تو کجا بودی؟»
گفت: «من همینجا بودم. بغل تو.»
چون سرم پائین بود ندیدم به کجا اشاره می‌کند. نشست پهلویم. خم شد روی دفترم و با همان حالت که روی جلد دفترش دست می کشید پرزهای قالی را که روی ورق دفترم نشسته بود با سرانگشتانش پاک کرد. و من بوی دریائی تنش را از پوست پشت گردنش احساس کردم.
فهمیدن بوی دریا برای من که از وقتی خودم را شناختم با شط و رودخانه آشنا بودم زیاد مشکل نبود. فکر می‌کنم چیزی در آن لحظه اگر من را کمی ترسانده باشد همان بوی دریائیِ برخاسته از وجود او بود که نمی‌دانم چطور و به شکل غریبی آنرا احساس می‌کردم. اما وقتی مادرم او را صدا زد که برود از نانوائی نان بخرد و او هم که از حرف زدن با من خیری نمی دید خیلی زود قبول کرد و رفت و بو هم رفت، ترس من هم از بین رفت.
با رفتن او بلافاصله پا شدم و سراغ گنجه رفتم. دیگر مطمئن بودم که باید از توی آن به مخفیگاه گنج برادرم راه پیدا کنم. اصلاً فکر نمی‌کردم از آنجا به پشت رختخوابها راهی هم هست. گنجه قفسه بندی شده بود و دیوارهای دو بر و پشت آن محکم و چوبی بود. مادرم وسائل خیاطی و ظرفهای چینی و قاشق و چنگالهای مخصوص مهمانی را در آن می‌گذاشت و قوطیهای بزرگ و کوچک برنج و شکر و قند و چیزهائی از این قبیل را. می‌دانستم چینووی آنقدر هم بی‌احتیاط نیست که دفتر به آن نازنینی‌اش را به همین راحتی جائی میان این خرت و پرتها گذاشته باشد. با کمی دستمالی روی دیواره‌ی چوبی عقب گنجه متوجه شدم که در فاصله‌ای به پهنای یک وجب قسمت بالای چوبی عقب رفته و جائی برای رفتن دست توی‌ آن باز شده است. وقتی دستم را از آنجا گذراندم، دفتر را پیدا کردم. برادرم از آن راه دفترش را هل می داد به پشت رختخوابها، آن هم در پشت زیرترین‌ آنها که فقط وقتی مهمان زیاد داشتیم از آنها استفاده می‌شد. با دو انگشت شست و نشانه آنرا از همان درزی که هل داده بود تو، کشیدم پائین و بعد مثل او عقب عقب از گنجه بیرون آمدم. حالا دور از نگاه او و هرکس دیگر دفتر در دست هایم بود. از هول آن که ممکن است هرلحظه کسی سر برسد بلافاصله صفحه اول و دوم آن را بی آن که به آن ها نگاهی بیاندازم از وسط تا نیمه جر دادم و بعد که چنگ زدم به صفحه‌ی بعدی، نمی‌دانم چرا یکهو سر بلند کردم.
در آینه روبروی گنجه، در آن هوای نیمه تاریک و روشن غروب کسی را در آینه دیدم که شکل من بود و نبود. اما مثل شکل واقعی من در ذهنم ماند. دستم با پنجه‌های نیمه باز و آماده برای جرواجر کردن بقیه صفحات دفتر روی همان صفحه ماند. چشمهایم را توی آینه دیدم، در جستجوی چیزی انگار، توی صورت آن که بیرون از آینه بود، که پیداش نمی کردند. برای همین می‌گشتند به اطراف و می‌چرخیدند روی صورت من، چانه‌ام، دهانم، گونه‌هایم، گوش‌هایم. و بعد در لحظه‌ای می ماندند، حیران و گیج، که چگونه و چطور باز بچرخند و از کجا.
با دستم چروکهای صفحه ای را که مشت کرده بودم و دیگر مثل اولش نمی شد صاف کردم. و بی آن که در آینه نظر کنم دوباره خم شدم توی گنجه و از همان درز، دفتر را آنقدر هل دادم رو به بالا تا مثل اول از چشم ناپدید شد. بعد رفتم نشستم توی همان اتاقی که پیشتر نشسته بودم و چشم به در ماندم تا کی برادرم وارد شود.
آن شب چینووی سراغ دفترش نرفت. احتمالش را می‌دادم. روز بعد وقتی از مدرسه به خانه آمدم، دیدمش که با چهره ای بغض کرده در گوشه ای از حیاط ایستاده است. او همیشه زودتر از من کلاسش تعطیل می‌شد. با این که علت غمگینی اش برایم کاملاً روشن بود اما از او پرسیدم: «چه شده؟»
بی‌آن که جوابم را بدهد با گریه به سمت اتاق انتهائی دوید. من هم به دنبالش رفتم. بعد در آنجا، در برابر آینه، برادرم دفترش را جلو من باز کرد با دو صفحه از وسط جر خورده و یک صفحه چروکیده که هیچ کدام را فرصت نکرده بودم در وقت پاره کردن آن درست ببینم.
گفت: «دیشب که می خواستم دفترم را سرجایش بگذارم یادم رفته بود که آن را خوب ببندم.» و سرش را بلند کرد و با غصه و یک جور تقاضای کمک از من پرسید: «حالا چکار کنم؟»
من به آن همه زیبائی که حالا از ریخت افتاده بود نگاه می‌کردم و نمی‌دانستم چه جوابی باید به او بدهم. گرچه کمکش کردم و با چسب خرابیها را تا اندازه‌ای درست کردم و روی آن صفحه چروک شده پارچه گذاشتم و با اتوی داغ آن را صاف کردم اما دفتر تمبر او دیگر به آن زیبائی که اولش بود و چشمها را به سمت خود می‌کشید، نشد. آن چین و چروکهای صفحه سوم و آن پارگیهای دو صفحه اول و دوم با دو تمبر که گوشه هایشان ضایع شده بود، چون نشانه‌هائی از تجاوز بی رحمانه دستهای من به یک زیبائی نشاط آور، روی آن برای همیشه باقی مانده بود. نشانه‌هائی که انگار هرگز نمی خواست محو شود.
البته مثل بسیاری از حوادث دیگر، گذشت زمان آن را بعد از مدتی از یاد من و برادرم برد. و اگر به یاد من مانده است به این خاطر است که بعد از گذشتن سالها از آن واقعه ناگهان متوجه شدم بدون آن که نیتی داشته باشم مدت های طولانی ست از هر کجا که نامه به دستم می رسد تمبرش را نگه می دارم. برای مدتی یکی از همسایه‌هایم آنرا از من می‌گرفت و به پدرش که عاشق تمبر بود می داد و مدتی هم دخترم آنها را از من می گرفت.
همسایه‌ام پدرش مرد و دخترم وقتی به هجده سالگی رسید به چیزهائی دیگر علاقه‌مند شد. من اما به تمبر جمع کردنم ادامه دادم. می‌خواستم بگویم اگر روزی به خانه‌ی من آمدید و لای هر کتابی و روی لبه‌ی‌ هر قفسه ای از کتابخانه و یا در کشوهای هر گنجه ای از خانه‌ی من تمبری پیدا کردید تعجب نکنید.
فوریه 2002 اوترخت
نویسنده: نسیم خاکسار

دایی ممد

دایی ممد در را که باز کرد پیشانی یاسین را بوسید و راست رفت توی ایوان و سه کنج دیوار روی زمین چندک زد. قوطی سیگارش را از جیب درآورد و از یاسین پرسید: «ننه‌ات خونه نیست؟»
یاسین سر تا پا خاکی بود. گفت: «از صب تا حالا رفته بازار ماهی فروشا، شاید یکی دو ساعتی طول بده» و مشغول کارش شد.
کلّه کبوترها را رفت و روب می‌کرد. دائی ممد از اینکه او را سرگرم کار خودش می‌دید احساس راحتی داشت. دلش می‌خواست کمی‌تنها باشد، اما می‌دانست اگر مشهدی روزکار نبود شاید بهتر می‌توانست از پس مشکلش برآید. اما حالا که هیچکس نبود جز یاسین، نمی‌دانست چکار کند. برایش مشکل بود. عادت نکرده بود بنشیند فکر کند. همیشه خیال می‌کرد وقتی اینطوری ادامه پیدا می‌کند، ‌اتفاقی نمی‌افتد. اما حالا فکر می‌کرد انگار از مدتها پیش‌اتفاق افتاده بود. از وقتی که از ده زده بودند بیرون. از وقتی که زن گرفته بود و رفته بود سر کار. یک چیزهائی بود که او نمی‌دید و خواهرش می‌دید. حالا احساس شرمندگی می‌کرد. هرچه زمان می‌گذشت جثه لاغر، ریزه و تکیده‌اش بیشتر تو پیراهن گشاد و کهنه‌اش گم می‌شد. صورتش پر از کک و مک بود، با لکه‌های پهن و قهوه‌ای رنگی در پشت گردن، و جلو سرش که طاس شده بود تک و توکی هنوز مو داشت. گونه‌هایش استخوانی بود و چشم‌هایش انگار که ته حدقه قایم شده باشند، در سایه استخوانهای پیش آمده ابروهایش پیدا نبود. زانوهای لاغرش را تا زیر چانه بالا آورده بود و به دیوار رو‌به‌رو نگاه می‌کرد. دیوار از دود تنوری که پایش افتاده بود، سیاه شده بود. دائی ممد انگار حیاط را نمی‌دید. وقتی زنبوری بالای سرش دور زد و از بغل گوشش گذشت و خودش را از لای حصار مشبک سیمی‌ تو باغچه انداخت، اصلاً تکان نخورد. بوته‌های ختمی‌ و زنبق بی تکان زیر آفتاب ایستاده بودند. زنبور که محکم به سیم‌های دور باغچه خورده بود، روی یکی از برگهای ختمی‌افتاد و بال راستش را که کمی‌کج شده بود آهسته آهسته تکان داد، اما پرواز نکرد.
یاسین کبوترهایش را که دانه داد آمد بغلش نشست.
«دایی آفتاب داره پیش میاد، نمی‌خوای بری تو؟ «
«نه دایی جان! همین جا خوبه.» و بی اختیار پرسید:
«یاسین ممکنه که ننه‌ات دیر بیاد خونه؟»
یاسین گفت: «بازار ماهی فروشا خیلی دوره. اگه خونه عمه اینا نره، حالا دیگه باید پیداش بشه»
دایی ممد سر جاش تکانی خورد و دوباره تو فکر رفت. چیزی توی ذهنش بود اما لب باز نمی‌کرد، انگار می‌ترسید حرف بزند. حس می‌کرد چیز بسیار کوچکی رفت و آمد گاه گاهی او را به این خانه سهل می‌کند و می‌ترسید اگر لب باز کند آن چیز را از دست بدهد. انگار جایی موقتی نشسته بود. جایی که هم می‌شناخت و هم نمی‌شناخت. انگار بعد از آنکه ترکش می‌کرد دیگر نمی‌توانست به آنجا برگردد. در خیال می‌دید تو جاده‌ای دارد راه می‌رود. توی جاده بوهای آشنا پراکنده بود. بوهائی که از کودکی با آنها آشنا بود، مثل بوی ده، بوی پهن گاومیش‌ها، بوی پاریاب، بوی برنج تفت داده، بوی کلخنگ، بوی پوست عرق کرده چارپاها. اما به هر طرف که می‌دوید چیزی نمی‌دید. هر بار که خیال می‌کرد چیزی را دیده است، می‌ایستاد و چشم می‌گرداند، اما همیشه فقط جاده بود و بوهای آاشنا بود و هیچکس نبود و خودش بود که خیال می‌کرد باید همین جور بگذرد و فکر نکند و بگذارد همین جور زمان بگذرد و چیزها ‌اتفاق بیفتد.
***
نیمه‌های شب بود که صدای در از خواب پراندش. تو حیاط خوابیده بود. وقتی رفت کلون در را کشید، حاجی، شوهر گلی، را پشت در دید.
«دایی لباساتو بپوش و بیا بیرون!»
حاجی کلاهش را از سرش برداشته بود و دستش گرفته بود. دایی ممد هراسان شد:
«چه خبر شده حالا؟ نمی‌خوای بیای تو؟»
و نگاهش را چرخاند به سمت تاریکی، و سر کوچه دماغ پیکاب را دید که از دیوار جلو زده بود و چراغ‌هاش هنوز روشن بود.
«نه دایی جان! باید زودتر حرکت کنیم. وقت این حرفا نیست!»
دایی ممد این پا آن پا کرد: «نمی‌خواد بچه‌هارو بیدار کنم؟»
«میل خودته. اما حالا لازم نیست»
دایی ممد گفت: «حالا بیا تو، آبی، شربتی، چیزی بخور. این همه راه دور آمدی، آخه ایجوری که نمیشه!»
حاجی گفت: «اونقدا وقت نداریم. من میرم تو پیکاب می‌شینم تا بیای.»
و همانطور که دور می‌شد با دو دست کلاهش را گذاشت سرش.
دایی ممد برای یک لحظه ایستاد و او را تو تاریکی نگاه کرد. کوچه تاریک و خلوت بود. دایی ممد رفت تو فکر، به نظرش نیامد که آمده باشند خبر طلاق دادن گلی را بدهند. هنوز شش ماه نشده بود که خانه حاجی رفته بود. تا حاجی میلش به زن دیگری برود و یا از او سیر شود حتماً یکی دو سالی طول می کشید. اما بار اولی نبود که شبی، نصفه شبی گلی و مادرش سر او خراب می‌شدند. هر بار که طلاقش می‌دادند یک پیکاب جلوی خانه‌اش می‌ایستاد و گلی بارش را توی حیاط خانه‌شان خالی می‌کرد. دایی ممد نمی‌دانست چکار کند. با عجله برگشت تو‌ اتاق و بدون آنکه زن و بچه‌اش را بیدار کند، لباسش را پوشید و بیرون زد. هوای توی کوچه خنک تر بود، اما آسمان هیچ ستاره‌ای نداشت. دایی ممد سر کوچه که رسید جلو ماشین را دور زد و از سمت راست بالا رفت و بغل دست حاجی نشست.
عبدالرحمان، پسر عموی حاجی، که پشت فرمان بود گفت: «سلام دایی!»
دایی ممد سرش را کج کرد و گفت: «سلام دایی! قربان تو دایی جان!» بعد گفت: «خب حالا چرا اینجوری کردین؟ خب یه چن دیقه ئی میومدین تو، پهلو داییتون می‌نشستین،…» و دست‌هایش را روی هم خواباند.
ماشین که حرکت کرد، حاجی گفت: «ناراحت نشی دایی ممد! مادر گلی عمرش را داد به شما!»
دایی ممد بهت زده گفت: «راست میگی؟ کی؟ چه وقت؟ اون که چیزیش نبود؟»
حاجی گفت: «همین امشب. شما که ازش خبر نداشتین. دو ماه بود که گلی قصری1 زیرش می‌گرفت.نمی‌تونست، بلانسبت شما، برا مستراح رفتن از جاش تکون بخوره.»
دایی جمع تر شد و نفس نزد.
عبدالرحمان گفت: «تسلیت میگم دایی. انشااله عمر بچه‌هاتون دراز باشه. ننه گلی دیگه عمرشو کرده بود.»
دایی ممد دستپاچه گفت: «حالا…حالا…. یعنی هیچ کاری دیگه از دستمون بر نمی‌آد؟»
حاجی گفت: «نیم ساعت قبل از اونکه حرکت کنیم، تموم کرد.»
عبدالرحمان گفت: «خدا بیامرزدش. راحت مرد. اونقدا عذاب نداشت.»
وقتی او حرف می‌زد، دایی ممد سرش پائین بود.
حاجی گفت: «خدا بیامرزدش. من همه‌ش می‌ترسیدم مث ننه کلثوم بشه. اون بیچاره یک سالی همین طور فلج موند.»
کلاهش را روی سرش جابجا کرد و گفت: «خیلی خوب شد آخر عمری دخترش بالای سرش بود. اما چش چش می‌کرد برادرش و خواهرش هم باشن. خدا می‌دونه، مثل اینکه قسمت نبود. من البته یه لحظه به کله‌ام رفت بیام دنبال تو و ننه یاسین، اما خب خودتون می‌دونین.حواسم پاک پرت شده بود. راستشم بخوای کمی تقصیر گلی بود. من هم نمی‌تونسم چیزی بگم. آخرش که من و عبدالرحمان زور شدیم به گلی، پیرزن داشت تموم می‌کرد. اونوقت دیگه دست به کارای دیگه شدیم. بی بی سکینه خودش همراه گلی و چند تا از زنای فامیلمون بردنش به غسالخونه. وقتی اونا راه افتادن ما هم حرکت کردیم. اما دایی ممد، هرکس یه قسمتی داره. کی فکر می‌کرد گلی و مادرش بیان پهلو ما و تو یه جای دیگه، تو یه شهر دیگه، بعدش پیرزن اونجا تموم کنه؟ سرنوشته.»
دایی ممد به شب تاریک و انبوه نخل‌های بغل جاده که تو تاریکی قد کشیده بودند نگاه می‌کرد و سر تکان می‌داد. یاد خواهرش که می‌افتاد حس می‌کرد انگار فقط اسم او برایش مانده است. مدتها بود که او و گلی را از دست داده بود. همیشه از آنها جدا بود. وقتی می‌آمدند که پهلوی او بمانند مثل وزنه‌ای، سنگینی شان را روی دوشش احساس می‌کرد. تا یکی پیدا می‌شد و گلی را می‌برد انگار وزنه را برداشته باشند، احساس راحتی و سبکی می‌کرد. اینطور که پیش می‌رفت راضی تر بود.
حاجی گفت: “هفته شو همون جا می‌گیریم.»
دایی ممد دوباره سرش را تکان داد.
حاجی گفت: «خاله را خودت خبر می‌کنی؟»
دایی ممد گفت: «صب که شد میرم اونجا.» و توی جیبهاش دنبال چیزی گشت.
حاجی گفت: «گلوت خشکه، حالا سیگار نکش.»
دایی ممد دستش را درآورد و روی چانه زبرش کشید:
«خب گلی یه خبری باید می‌داد. این دختر چرا اینجوری کرد؟ وقتی دو ماه تموم خواهرم این حال و روزو داشت، باید یه خبری می‌داد»
حاجی گفت: «اوقاتش تلخ بود. سر اون دعوا هنوز اوقاتش تلخ بود. من که خبر نداشتم.»
دایی ممد دوباره رفت تو فکر. سال و ماه آنها پهلوی ننه یاسین بودند، اما تا یه هفته پهلوی او می‌ماندند وضع خانه به هم می‌خورد. تاریکی جاده او را به یاد شبی انداخت که خواهرش و گلی تازه از ده آمده بودند پیش او. خواهرش یک تنبان قری2 کهنه و ریش ریش پوشیده بود و دوتائی شان پاپتی بودند. همه خرت و پرتشان یک کیسه بود و مقداری برنج بو داده که زیر بغل گلی بود و سوغاتی آورده بودند. خواهرش بغل دیوار نشسته بود و روی دماغش دست می‌کشید و زیر لب حرف می‌زد. گلی آن موقع هنوز جوان بود. تر و تازه، با موهای وز کرده بالای سر مادرش ایستاده بود و اطراف را با کنجکاوی نگاه می‌کرد. دایی ممد با همان وضع، آنها را برده بود خانه خواهرش. ننه یاسین یکراست آنها را برده بود حمام و با لباس‌های خودش نونوارشان کرده بود. همان وقت نشسته بود و با نخ و سوزن یکی از پیراهن‌های خودش را اندازه گلی کرده بود. وقتی همه این کارها را کرده بود، نگاهی به او انداخته بود که انگار مثل همیشه می‌خواست بگوید: «کاکا! می‌دونستم بی عرضه‌ای. آبرو نگه دار نیستی. تو این شهر غریب ما باید پشت و پناه هم باشیم. کاکا، اگه ما نتونیم به هم برسیم زود زمین می‌خوریم. آب می‌شیم. می‌فهمی؟ آب می‌شیم.»
دایی ممد وقتی به ننه یاسین فکر می‌کرد او را از خمیره دیگری می‌دید. او را مثل درختی پر شاخ و برگ می‌دید که با همه بی آبی مقاومت می‌کرد و ریشه در اعماق خاک فرو می‌برد تا سایه‌اش را داشته باشد. برای فرار از تابش تند آفتاب بارها به سایه‌اش ‌پناه برده بود. می‌فهمید همیشه سایه دارد. می‌فهمید هیچ وقت او را بی سایه نمی‌بیند. همیشه مشغول به کاری برای دیگران بود. وقتی چشم‌های ننه گلی آب آورد، یک قران یک قران پر چارقدش پول جمع کرد تا او را پهلوی سید هیبت اله طبیب ببرد. یک نگاهش به بچه‌هاش بود و نگاه دیگرش به خواهر و برادرش. انگار می‌دانست آن‌ها را باید با هم نگه دارد. هیچوقت صداش در نمی‌آمد. کتک هم که می‌خورد صداش در نمی‌آمد. خدمت سربازی که رفت می‌فهمید که او هم مثل بقیه سربازها ملاقاتی دارد. هر هفته یا دو هفته‌ئی یک بار صداش می‌زدند. او هم با غرور می‌رفت لب اسکله و رخت‌های کهنه‌اش را می‌داد دست ننه یاسین و یک اسکناس دو تومانی هم ازش می‌گرفت و بر می‌گشت.
حاجی گفت: «دایی ممد، زیاد فکر نکن!»
و دست روی شانه‌های لاغر و کوچک دایی ممد گذاشت. دایی ممد تو تاریکی جاده نگاه می‌کرد اما هیچ نوری از رو‌به‌رو نمی‌آمد.
***
یاسین گفت: «دایی می‌خوای برات چای دم کنم؟»
دایی ممد گفت: «نه» و احساس کرد دوست دارد با یاسین حرف بزند، اما چه بگوید. در چشم‌های یاسین خواهرش را می‌دید. درختی ایستاده با شاخ و برگی انبوه، اما تنه ئی لاغر و پوک. به نظرش آمد که مدت‌هاست دیگر آبی به درخت نمی‌رسد. مدت‌هاست که از خودش می‌نوشد، اما هنوز ایستاده است. انگار هرطور هست می‌خواهد تا روزی که نیفتاده است سایه خودش را نگه دارد.
دایی ممد یکمرتبه گفت: «یاسین، خاله‌ات مرد!»
یاسین که بالای سر دایی ممد ایستاده بود، نشست.
«چه وقت دایی؟»
«دیشب»
«پهلو خودتون بود؟»
«نه، پهلو حاجی بود.»
گونه‌های تو رفته‌اش را تکان داد و گفت: «همونجا خاکش کردیم.»
یاسین گفت: «بیچاره ننه، خیلی ناراحت میشه.»
دایی ممد گفت: «یه کاری برام می‌کنی؟»
یاسین گفت: «چکار می‌تونم بکنم دایی؟»
دایی ممد کمی‌صبر کرد: «من نمی‌دونم. اما… اما تو خودت به ننه‌ات بگو.»
یاسین گفت: «صبر کن. شاید حالا دیگه پیداش بشه.»
دایی ممد گفت: «نه یاسین! تو به ننه‌ات بگو. بگو دایی اومد اینجا..»
و سرش را برد تا دوباره پیشانی یاسین را ببوسد.
یاسین سرش را عقب کشید و گفت: «چیزی به ظهر نمونده دایی، باید حالا دیگه پیداش بشه. بهتره بمونی. می‌ترسم ننه وضعش خیلی خراب بشه.»
دایی ممد گفت: «ننه‌ات حالش خوب بود که…»
یاسین گفت: «نه، چیزیش نیست. دیشب همون دل درد قدیمی‌اذیتش کرد. اما صبحی حالش سر جا بود. وقتی که پاشد گفت میرم بازار ماهی فروشا…. باید همین حالا پیداش بشه..»
دستگیره در که به صدا درآمد، دایی ممد یکدفعه بلند شد. انگار پی جائی می‌گشت. اما حیاط هیچ پناهگاهی نداشت. وقتی یاسین در را باز کرد، ننه یاسین تو آمد. زنبیلی از سبزی و چیزهای دیگر روی شانه‌اش بود. چادرش کمی‌از روی سرش پس رفته بود. موها و پیشانی عرق کرده‌اش پیدا بود و چشمانش نگران، دایی ممد را نگاه می‌کرد. زنبیل را که گذاشت زمین، دایی ممد یواش از پشت باغچه سرید و بیرون رفت.
ننه یاسین با تعجب گفت: «یاسین، دائیت نبود؟»
یاسین گفت: «چرا، خودش بود.»
«پس چیش بود؟»
و برگشت دم در که صداش بزند، اما یاسین جلوش را گرفت.
«ننه بیا تو کارت دارم.»
ننه یاسین که دهانش از ترس و نگرانی باز مانده بود و کمی‌می‌لرزید و پوست گونه‌های لاغرش تکان می‌خورد، تو چشم‌های یاسین زل زد.
«چی شده؟»
یاسین کمی‌این پا و آن پا کرد و بالاخره گفت: «ننه، خاله مرد.»
ننه یاسین مثل آدم‌های برق گرفته، دهانش همانطور باز و خشک باقی ماند و بغل باغچه نشست. سرش را روی پرچین سیمی‌باغچه گذاشت و آهسته آهسته گریه کرد. شانه‌اش که تکان می‌خورد سرتاسر سیم‌های دور باغچه را تکان می‌داد. آن قسمت که چوبهاش خوب تو زمین فرو نرفته بود و شل بود، از سنگینی بدن ننه یاسین روی شاخ و برگ خطمی‌ها خم شد. زنبور زخمی‌که روی برگ خطمی‌نشسته بود ویزی کرد و از میان شاخ و برگ بوته‌ها هوا رفت. به نظر یاسین آمد که با هق هق مادرش تمام گل‌ها و بوته‌های باغچه همراهی می‌کند.
زمستان 1356
زندان اهواز
—————————————————–
پانویس:
1- قصری، نام لگنی است که زیر بیماران و بچه‌ها می‌گذارند.
2- تنبان قری به تنبان‌های بلند و گشاد و چین دار می‌گویند که زنان ایل بختیاری و بویر احمد می‌پوشند.
نویسنده: نسیم خاکسار
حروف‌چین: پرستو نادرپور

چرمِ کف پایِ عدید

بعد از دو بار که زیر اخیه رفتم فهمیدم عدید حرف نزده است. بازجوها فقط تهدید می‌کردند. این نشان می‌داد سُمبه‌شان چندان پرزور نیست. هر چقدر بیش‌تر می‌زدند و فحش می‌دادند بیش‌تر حالیم می‌شد که عدید لب باز نکرده است. وقتی گفتند روبه‌روتان می‌کنیم از خوشحالی دل تو دلم نبود. مطمئن بودم که عدید هم حال و روز مرا داشت. بدجور گیر کرده بودیم. اما تمام فشارها روی عدید بود. آمده بودند او را بگیرند، تصادفی من هم آنجا بودم. از همان اول معلوم بود که هر چه هست اول ربط به‌عدید پیدا می‌کند. از دیشب که گفته بودند فردا روبه‌روتان می‌کنیم تا حالا منتظر بودم. استخوانِ کف پام بدجوری اذیت می‌کرد. دو سه بار پاشدم تو سلول راه بروم اما نتوانستم. یک چیزی تو پاشنهٔ پاهایم قرچ‌قرچ می‌کرد. فکر می‌کردم باید استخوانِ پام خُرد شده باشد. روز اولی که از بازجوئی پرتم کردند تو سلول، عین قورباغه شده بودم. دست‌ها و تمام صورتم باد کرده بود. همین جور که به‌دیوار تکیه داده بودم و دست‌وپاهایم را نگاه می‌کردم خنده‌ام گرفته بود. وقتی داشتند شلاق می‌زدند من حواسم به‌ضربه‌ها بود. توی دلم می‌شمردم‌شان. بیخِ گوشم بازجو و شکنجه‌گر یک ریز فریاد می‌زدند و فحش خواهرومادر می‌دادند، اما من داشتم می‌شمردم.
یک بار من و عدید با هم مسابقه گذاشته بودیم تا ببینیم کدام یکی‌مان تنِ شلاق خوری داریم. اما توی خانه با این جا خیلی فرق داشت. عدید یک ضربه که خورد دادش درآمد.
گفتم: – عدید، اگه این جوری باشه پاک دخلِ‌ گروهو میاری.
گفت: – یه فکرهائی کردم، اما حالا حالاها بتون نمیگم.
عدید بعضی وقت‌ها می‌نشست نقشه می‌چید که چه‌طور یک ورقهٔ نازکِ چرم کفِ پاش بدوزد و بعد زیر شکنجه حسابی عشق کند. هر وقت تو فکر می‌رفت بچه‌ها می‌گفتند عدید مشغول دوختن یک دست لباس آهنی است.
به‌ضربهٔ صدم که رسیدند یک مرتبه داد زدم «صد!»
بازجو گفت: – صد دیگه چیه؟
گفتم: – لامصّبا تا حالا صد تا زدین. اگه چیزی داشتم می‌گفتم دیگه.
بازجو گفت: – بزن این مادر قحبه‌رو. ما ازش جای ماشین تایپو می‌خوایم اون ضربه‌ها رو میشمره!
ولی معلوم بود هیچی نداشتند. این طور که عصبانی بودند مرا بیش‌تر قوی می‌کرد.
دریچهٔ کوچک سلول که تکان خورد فهمیدم پُست عوض شده است. نگهبان یک چشمش را گذاشته بود به‌سوراخی و مرا نگاه می‌کرد.
گفت: – چطوری آبادانی؟
او را می‌شناختم. هفتهٔ پیش یک بار پُستش اینجا افتاده بود.
گفتم: – بد نیسّم، اما انگار نمی‌خوان سراغمون بیان.
گفت: – عجله نکن، امروز یک پیری ازت در بیارن که بفهمی بازجوئی یعنی چی.
گفتم: – تو که نباید خوشحال باشی.
گفت: – اروای عمّه‌ت! می‌خوای رو من کار کنی؟ من همهٔ شماها را زیر و بالا کردم.
و دریچه را بست و دور شد.
آدم ساده‌ئی بود. وقتی فهمید من بچهٔ‌ آبادانم اسم کاپیتان تیم شاهین را ازم پرسید. دلش می‌خواست بداند او را از نزدیک دیده‌ام یا نه. از بازی او خوشش می‌آمد. من هم هرچه توانستم برایش چاخان کردم. می‌گفت آبادانی‌ها حمله‌شان خوب است. می‌گفت دفاع خوبی دارند امّا تیم باید گُل‌زن هم داشته باشد.
گفتم: – گُل‌زنای ما همه‌شون کارگرن.
گفت: – چه فرقی می‌کنه؟
گفتم: – چه‌طور فرق نمی‌کنه؟ شب کار، روزکار، دخلِ همه‌شونو آورده. اون وقت تو میگی فرق نمی‌کنه؟
گفت: – میگن شرکت نفت پولِ خوبی بشون میده.
گفتم: – اروای باباشون. همه‌شون برا یه چندرقاز شبا تو باشگاهِ ایران و باشگاهِ کارگرا میز جمع‌کن میشن. اون وقت…
گفت: – عصبانی نشو، اینا حرفائیه که اینجا رواج داره.
خودم را پاک عصبانی نشان داده بودم. می‌خواستم بگویم حسابی تعصبِ تیم‌مان را دارم.
گفت: – از اخلاقت خوشم اومد، آدم باید رو تیمش تعصب داشته باشه.
گفتم: – حرف سرِ تعصّب معصّب نیس. حرفِ زوریه که می‌زنن. اگه یه دفه اومدی اونجا می‌برمت شب باشگاهِ کارگرا تا بفهمی کی جلوت آبجو می‌چینه. ببین سرکار! همهٔ اینا حرفه. تمومِ شونو می‌بینی اونجا که این ور و اون وَر پلاسن. یکی‌شونو می‌شناسم که باید نونِ هفت سر عائله رو بده. اون وقت تو ازش میخوای گُل بزنه.
وقتی رفت فهمیدم که باید از سخنرانی صبحگاهی برگشته باشه. هر صبح شنبه آن‌ها را به‌خط می‌کردند و برای‌شان سخنرانی می‌کردند. همیشه بعد از سخنرانی صبح‌های شنبه، حتی خوب‌هاشان هم با زندانی‌ها بد دماغ می‌شدند. پتو را کشیدم روی پاهایم و رفتم تو فکر. یک ماه و نیم بود تو همین سلول بودم. زخمِ پام نمی‌گذاشت حمام بروم. بدنم پاک بو می‌داد. نمی‌دانستم حال و روزِ عدید چه‌طور است. یاد او که می‌افتادم غصه‌ام می‌شد. یکی دو سالی از من کوچک‌تر بود. اما تا بخواهی شور داشت. یک نفس کار می‌کرد. می‌خواند و کار می‌کرد. از ادبیات هم خوشش می‌آمد. آدم جرئت نمی‌کرد جلوش به‌شاعری که دوست دارد بد بگوید.
روزها کار می‌کرد و شب‌ها درس می‌خواند. خودش بود و یک مادر پیر و دو تا خواهر کوچک‌تر از خودش.
پدرش زمینگیر بود. خرج خانه را او و دائیش با هم می‌دادند. دائیش آدم خیلی خوبی بود. خوشحال بودم که با عدید گیر افتادم. خوشحال بودم که با عدید کتک می‌خورم. اگر عدید تنها دستگیر می‌شد آدم نمی‌دانست چه‌طوری تو روی مادرش نگاه کند. اما حالا اشکالی نداشت. تا حالاش خوب آمده بود. روی او اعتراف داشتند. دقیق نمی‌دانستم با کی کار می‌کند. این‌بار که کلون در صدا کرد فهمیدم آمده‌اند سراغم. پتو را زدم کنار و پا شدم. نگهبان در را که باز کرد گفت: – بنداز رو سرت!
بلوز را روی سرم انداختم و پشت سرش راه افتادم. هوا داشت کم کم سرد می‌شد. من با یک لا پیراهن می‌لرزیدم. وقتی به‌حیاط رسیدیم یک موج هوای سرد از زیر بلوز تو یخه‌ام رفت و تنم را حسابی یخ کرد. همه‌اش توی این فکر بودم که چه‌طوری با عدید روبه‌رو شوم. اگر او را زخم و زیلی می‌دیدم حالم پاک خراب می‌شد. آدم دوست ندارد رفیقش را زخم و زیلی ببیند. یک جور احساس نامردی می‌کند. من نمی‌توانستم این جور احساسی داشته باشم. اما اینجا بدجائی بود. دُرست همان چیزی را که نمی‌خواهی و دوست نداری به‌سرت می‌آورند. وقتی به‌این فکر می‌افتادم خود به‌خود پلک‌هایم روی هم می‌رفت. توی اتاق بازجوئی که رفتیم، بازجو به‌نگهبان گفت: – رو به‌دیوار نگهش دار.
وقتی می‌چرخیدم از زیر بلوز شانه و پاهای عدید را دیدم. از آن طور نشستنش او را شناختم. پاهایش توی باند بود. اما باندهاش تمیز بود و باعث شد حالم آن جورها خراب نشود. اگر روی باندها خون نشست کرده بود نمی‌توانستم خودم را نگه دارم.
بازجو گفت: – بلوزو از رو سرت وردار.
بلوز را برداشتم و رو به‌دیوار ایستادم. دیوار سُربی‌رنگ و کثیف بود. هیچ‌وقت از این نزدیکی دیواری را نگاه نکرده بودم. چرکی و کثیف بود. بوی بدی می‌داد. انگار از نفس بازجوها این جور شده بود. بی‌اختیار ازش فاصله گرفتم. نگهبان که بغل دستم ایستاده بود محکم زد پشت پام و گفت: – تکون نخور!
بازجو گفت: – عدیدو می‌شناسی؟
گفتم: – معلومه که میشناسم.
گفت: – چه‌طوری با هم آشنا شدین؟
گفتم: – از بچگـّی تو یه کوچه بودیم.
گفت: – عدید میگه تو براش اعلامیه میاوردی.
گفتم: – اعلامیه دیگه چیه؟
گفت: – مادرقحبه، جوابِ منو بده.
گفتم: – آخه یه چیزائی می‌پرسی که من روحم خبر نداره.
گفت: – خبر نداشتی یه ماشین تایپ تو خونهٔ عدید بود؟
گفتم: – نه.
گفت: – عدید میگه من و یاسین از همه چیزِ هم خبر داشتیم.
گفتم: – راس میگه. برا همینه که میگم ماشین تایپی اونجا ندیدم.
گفت: – ننه سگ! میخوای دروغ بگی بگو، امّا نه این جور که پاک زیر همه چی بزنی. اینجا…
بی‌اختیار رویم را برگرداندم. عدید آرام نشسته بود و مرا نگاه می‌کرد، بازجو با عصبانیت خط‌کش از روی میز برداشت پرتاب کرد طرف من و داد زد: – برگردون اون صاب‌مُرده‌رو!
دوباره صاف ایستادم.
گفت: – شما مادرقحبه‌هارو اگه ول کنن تو تنبون هَمَم نگا می‌کنین.
و آمد نزدیک: – خط عدیدو که می‌شناسی؟
یک ورق کاغذ گرفت جلو چشمم. خط عدید بود. بچگانه و کج‌کجی. امّا بازجو خیلی خر بود که آن را نشانم داد. اگر همان طور روی حرفش می‌ماند که عدید سرِ ماشین‌تایپ اعتراف کرده، شاید چیزهائی از دهنم درمی‌رفت. امّا نوشتهٔ عدید را که دیدم حسابی کیف کردم. عدید نوشته بود یک ماشین تایپ قراضه خریده بود که تایپ کردن یاد بگیرد و اگر بتواند برای کمک خرجی در مواقع بیکاری برای بعضی‌ها که می‌خواهند نامه‌های اداری ماشین کند. اما ماشین‌تایپ حرف «ک» را خوب نمی‌زد، مجبور شد آن را پس بدهد. اسم فروشگاهی را هم نوشته بود. معلوم بود او را به‌آنجا هم برده بودند و صاحب مغازه هم از گیجی تصدیق کرده بود. دیگر چه‌طورش را نمی‌دانستم. فقط دیدم عدید نوشته «خودتان شاهد بودید که صاحب مغازه هم تصدیق کرد». این از آن زرنگی‌هائی بود که نمی‌دانم چه جوری به‌کلّهٔ عدید زده بود. اما هر چه بود حسابی آن‌ها را گیج کرده بود. فهمیدم هرچه هست امروز دیگر روز آخر بازجوئی است. شنیده بودم که بعد از رو به‌رو کردن می‌اندازندمان به‌یک سلول. این بود که سخت مواظب بودم بند را آب ندهم.
گفتم: – بابا شما چرا این قدر سخت می‌گیرین؟ از خود عدید بپرسین. من یه مدت برا کار رفته بودم بندرعباس، خبر از درس و مشق عدید که نداشتم.
گفت: – منظورت از درس و مشق چیه؟
و با خط‌کش محکم کوبید روی شانه‌ام. فهمیدم که باید خیلی روی حرف‌هایم دقت کنم.
گفتم: – ماشین‌نویسی یاد گرفتنش.
گفت: – خُب، بعد؟
گفتم: – یه روز برام تعریف کرد که می‌خواسّه نامه‌نویسِ دمِ دادسرا بشه. امّا زیاد جدیش نگرفتم. آخه…
گفت: – آخه چی؟
گفتم: – آخه قیافه‌اش به‌دعانویسا بیش‌تر می‌خوره.
به‌نگهبان گفت: – این جیمبو را برگردون سلول.
دوباره بلوز را روی سرم انداختم و همراه نگهبان آمدم تو حیاط. هوا هنوز سرد بود و پاهام تیر می‌کشید.
وقتی نگهبان در سلول را برایم باز کرد گفت: – شانس آوردی، اما شما دو تا انگار زیاد هم اهل این کارا نبودین.
گفتم: – خودت می‌دونی که، من بیش‌تر فوتبالیستم تا نمی‌دونم از این حرفا.
وقتی در را می‌بست گفت: – فکر کنم همین الان رفیقتم بیارن پهلوت. و چفت را انداخت.
***
اوائل شب بود که عدید را آوردند. نامردها بدجور زده بودندش. حسابی لِه و پِه بود که او را توی سلول انداختند. نفس‌های داغ و بلندی می‌کشید. من همین جور بالا سرش نشسته بودم نگاهش می‌کردم. باندهای دور پاش تمام پاره پوره شده بود. از لای ناخن‌های ورم کردهٔ‌سیاهش خون بیرون می‌زد.
گفت: – یاسین، نزدیک بود بگم. اگه نمی‌دونسم آخرین بازجوئیه شاید از دهنم درمی‌رفت.
روی موهایش دست کشیدم: – چطوری شروع شد؟
در حالی که بلندبلند نفس می‌کشید گفت: – حالا بذار واسه بعد. اما رَبّ و رُبّ ِ آدم درمیاد تا بتونه خطّو پیدا کنه.
گفتم: – چه خطی، عدید؟
گفت: – گاهی وقتا آدم کفرش از دسّ این بزرگ‌علوی درمیاد. آخر بگو لامصّب اینم شد تعلیم؟
نمی‌دانستم راجع به‌چی حرف می‌زند. منتظر ماندم خودش به‌حرف بیاید.
گفت: – بی‌پیر نوشته اگه سرتو تو بازجوئی بیاری پائین یه خنجر زیر گلوته که همچی فرو میره که از پسِ کلّه‌ت می‌زنه بیرون. اما، بابا، دُرُسته که نمیشه سرتو بیاری پائین، اما این ور و اون ور که میشه بچرخونیش. رَبّم در اومد تا فهمیدم راهِ دیگه‌ئی هم هس.
گفتم: – حالا میخوای چیکار کنی؟
گفت: – اگه رفتیم بیرون میخوام یه جزوه بنویسم راجع به‌این ور و اون ور کردنِ سر.
گفتم: – حالاکه حالت خوب نیس. همین جوری بگو تا من برات حفظ کنم.
گفت: – نه، باید خودم بنویسم.
بعد انگشتش را گذاشت زیر چانه‌اش و مثل بچه‌ئی که ادا در می‌آورد گفت: – نگاه کن!
و سرش را به‌‌این‌سو و آن‌سو چرخاند.
گفت: – خراش هم نمیده. تازه اگر هم داد مهم نیس. امّا فرو نمیره. می‌فهمی یاسین؟ رَبّم دراومد تا چرمِ کفِ پامو پیدا کردم.
روی آرنج تکیه داد و نگاهم کرد. بعد معصومانه، در حالی که خط مهربانی از درد روی پیشانیش چین انداخته بود خندید. تا صبح خیلی وقت داشتیم که با هم حرف بزنیم. اما من دلم می‌خواست همان طور آرام بنشینم و او را نگاه کنم. عدید تا صبح گاه‌گاهی بلند می‌شد و با پای دردش لنگ‌لنگان تمرین می‌کرد که بتواند روی پا بایستد. تو این فکر بود که اگر ملاقاتی دادند راست و محکم راه برود.
آبانماه ۱۳۵۸ تهران
نویسنده: نسیم خاکسار
کتاب جمعه ۱۶/سال اوّل، اوّل آذرماه ۱۳۵۸

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.