داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سگِ دانا

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، واایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: «ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.»
نویسنده: جبران خلیل جبران
مترجم: نجف دریابندری
از کتاب پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

هکلبری فین

فصل اول: ص 35 تا 38
تربیت کردن میس واتسون هک را و منتظر ایستادن تام سایر در تاریکی

شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود. عیبی هم ندارد. همه‌ی آدم‌هایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوه‌ی دوگلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی-یعنی البته خاله‌ی تام-و ماری و بیوه‌ی دو گلاس، نقل‌شان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.
آما آخر آن کتاب این جور تمام می‌شود که من و تام، پولی را که دزدها توی غار قایم کرده بودند پیدا می‌کنیم و پول‌دار می‌شویم. هرکدام شش‌هزار دلار طلای ناب گیرمان می‌آید.
وقتی که دلارها را یک جا کپه کردند یک عالمه پول بود. اما خوب، قاضی تچر همه را برداشت داد به نزول، و در تمام سال هر کدام ما روزی یک دلار گیرمان می‌آمد. آدم نمی‌دانست با این همه پول چه کار بکند. بیوه‌ی دوگلاس مرا به فرزندی خودش برداشت و گفت که مرا تربیت می‌کند،ا ما زندگی کردن تو خانه‌ی او مکافات بود، چون که بیوهه بدجوری آبرومند بود و تمام کارهایش نظم و ترتیب داشت. من هم وقتی دیدم دیگر طاقتش را ندارم گذاشتم رفتم. باز همان لباس پاره پوره را پوشیدم و همان کلاه حصیری را گذاشتم سرم و خوش و خرم شدم. اما تام سایر آمد دنبالم، گفت خیال دارم یک دسته‌ی دزدها راه بیندازم، تو هم اگر حاضری برگردی پیش بیوهه و بچه‌ی سر به راه و خوبی باشی می‌توانی بیایی توی دسته‌ی دزدها. من هم برگشتم.
بیوهه مرا که دید زد زیر گریه و گفت تو بره‌ی گمشده‌ی منی؛ اسم چند جک و جانور دیگر هم روی من گذاشت، ولی منظور بدی نداشت. باز همان لباس‌های نو را تنم کرد و من هم هی عرق می‌ریختم و کلافه بودم. خلاصه روز از نو روزی از نو. بیوهه موقع شام زنگ می‌زد و من باید سروقت حاضر می‌شدم. وقتی هم که سر میز می‌نشستم اجازه نداشتم فوراً غذایم را بخورم، باید صبر می‌کردم تا بیوهه سرش را پایین بیندازد و غر و لندی روی غذاها بکند، هرچند غذایش عیبی هم نداشت؛ یعنی فقط عیبش این بود که چیزها را جداجدا پخته بودند. پاتیلی که همه چیز را یک جا تویش ریخته باشند فرق می‌کند، چیزهای جورواجور قاطی هم می‌شوند و شیره‌شان به خورد هم می‌رود و خوش‌مزه‌تر می‌شود.
بعد از شام هم کتابش را می‌آورد و نقل موسی و گاوچران‌ها را به من درس می‌داد و من هی به مغز خودم فشار می‌آوردم که این موسی کیست. اما بالاخره معلوم شد موسی خیلی وقت پیش مرده. من هم تو دلم گفتم پس ولش کن مهم نیست، چون که من به مرده‌ها هیچ اهمیتی نمی‌دهم.
چیزی نگذشت که هوس کردم چپق بکشم. به بیوهه گفتم اجازه هست، گفت نه. گفت این کار زشت است و کثیف است، باید از این کار دست برداری. بعضی از آدم‌ها این جوری‌اند؛ با چیزی که اصلاً نمی‌دانند چیست بی‌خودی بد می‌شوند. آن بیوهه خودش داشت سر مرا با نقل موسی می‌برد، که نه قوم و خویشش بود و نه چیزی، هیچ فایده‌ای هم به حال کسی نداشت، چون که گفتم مرده بود، اما به چپق کشیدن که فایده هم دارد ایراد می‌گرفت. تازه خودش هم انفیه می‌کشید. البته آن هیچ عیبی نداشت، چون خودش می‌کشید.
خواهرش، میس واتسون، پیردختر لاغری بود که عینک می‌زد و تازه آمده بود پیش او زندگی کند. این خانم با یک کتاب املا افتاد به جان من. یک ساعتی که خوب عرق مرا درآورد بیوهه گفت دیگر ولش کن. دیدم بیش‌تر از این طاقتش را ندارم. حوصله‌ام همچین سررفته بود که داشتم سر جای خودم بی‌خودی وول می‌زدم. میس واتسون هی می‌گفت:«هکلبری، پاهاتو بذار زمین» یا «هکلبری این جور وول نزن-راست بشین». بعدش هم می‌گفت:«هکلبری، این جور کش و قوس نرو-تو مگه ادب نداری؟» بعد هم در باره‌ی آن جای بد برایم تعریف کرد و من گفتم کاش من آن‌جا بودم. میس واتسون عصبانی شد، در صورتی که من منظور بدی نداشتم. من فقط دلم می‌خواست یک جایی بروم، می‌خواستم وضعم عوض بشود، وگرنه نظر خاصی نداشتم. میس واتسون گفت حرفی که من زده‌ام گناه است و خودش به هیچ قیمتی حاضرنیست یک همچو حرفی بزند؛ گفت خودش خیال دارد یک جوری زندگی کند که او را به آن جای خوب بفرستند. ولی من نفهمیدم آن جایی که او می‌خواست برود کجاست. خلاصه فهمیدم من اهلش نیستم، اما چیزی نگفتم، چون اگر می‌گفتم هیچ فایده‌ای نداشت، فقط اسباب دردسر می‌شد.
میس واتسون که افتاده بود روی دنده، همین‌جور هی حرف می‌زد و نقل آن جای خوب را برای من می‌گفت. می‌گفت آن‌جا آدم تنها کاری که باید بکند این است که یک ساز دستش بگیرد و تمام روز را ول بگردد و آواز بخواند-تا همیشه‌ی خدا. من تو دلم گفتم این که کار نشد. اما چیزی نگفتم. ازش پرسیدم به نظر شما تام سایر هم به آن‌جا می‌رود، گفت احتمالش ضعیف است. من خوش‌حال شدم، چون که دلم می‌خواست من وتام با هم باشیم.
میس واتسون آن‌قدر به من پیله کرد که حوصله‌ام پاک سررفت. بالاخره سیاه‌پوست‌ها را هم صدا کردند ودعا خواندند، بعدش همه رفتند بخوابند. من هم یک تکه شمع دستم گرفتم رفتم اتاق خودم، شمع را گذاشتم روی میز، بعد رو یک صندلی کنار پنجره نشستم و سعی کردم یک فکری بکنم که دلم واز بشود، اما فایده‌ای نداشت. از تنهایی داشتم دق می‌کردم. ستاره‌ها می‌درخشیدند و برگ درخت‌ها یک جور خیلی غصه‌داری خش‌خش می‌کردند. صدای جغد هم از دور می‌آمد و داشت برای یک نفر که مرده بود های‌های می‌کرد، و مرغ حق و سگ هم داشتند برای یک نفر که داشت می‌مرد زار می‌زدند، و باد هم می‌خواست یک چیزی در گوش من بگوید و من نمی‌فهمیدم چه می‌گوید و چندشم می‌شد. بعدش از توی جنگل از آن صداهایی شنیدم که اشباح از خودشان در می‌آوردند، یعنی وقتی که اشباح یک چیزی دارند که می‌خواهند به آدم بگویند ولی نمی‌توانند حرف‌شان را به آدم حالی کنند و توی قبر بند نمی‌شودند و هرشب هی این‌ور و آن‌ور می‌روند و شیون می‌کنند. آن‌قدر دلم گرفته بود و می‌ترسیدم که گفتم کاش یک کسی پیشم بود. در همین موقع دیدم یک عنکبوت دارد روی شانه‌ام راه می‌رود. با تلنگر زدم او را پراندم. افتاد توی شعله‌ی شمع. تا آمدم بجنبم جزغاله شد. معلوم بود که این نشانه‌ی خیلی بدی است و بدشگون است. این بود که ترسیدم، و از بس که می‌لرزیدم لباس‌هایم داشت از تنم می‌افتاد. بلند شدم سه بار دور خودم چرخیدم و هردفعه روی سینه‌ام صلیب کشیدم؛ یک حلقه مویم را هم با یک تکه نخ بستم که جادوگرها را از خودم دور کنم. اما دلم قرص نبود. این کار مال وقتی است که آدم یک نعل اسب پیدا کرده باشد و به جای آن که نعل را بالای در خانه بکوبد گمش کند، اما هیچ‌وقت نشنیده بودم که اگر آدم عنکبوت کشته باشد برای دفع بدشگونی فایده‌ای داشته باشد.
باز گرفتم نشستم، ولی سرتاپا می‌لرزیدم. چپقم را درآوردم که چاق کنم، چون خانه چنان ساکت بود که انگار خاک مرده پاشیده‌اند، و بیوهه خبردار نمی‌شد که دارم چپق می‌کشم. خلاصه بعد از مدتی صدای زنگ ساعت شهر را شنیدم-دنگ، دنگ، دنگ، دوازده تا زنگ زد، باز همه چیز ساکت شد. ساکت‌تر از همیشه. کمی بعد صدای شکستن شاخه‌ای را توی تاریکی روی درخت‌ها شنیدم-یک چیزی داشت وول می‌خورد-بی‌حرکت نشستم و گوش دادم. فوراً صدای «میائو، میائو!» به گوشم خورد. چه خوب! من هم خیلی یواش گفتم: «میائو! میائو!» بعد شمع را خاموش کردم و خودم را از پنجره روی سایبان انداختم. از آن‌جا هم سر خوردم افتادم روی زمین و سینه خیزرفتم میان درخت‌ها و دیدم بله، تام سایر منتظر من ایستاده.
نویسنده: مارک تواین
مترجم: نجف دریابندری

جنگ

یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم‮خانه خالی‮اش خون می‮ریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: «ای امیر، پیشه من دزدی‮ست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا می‮رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، می‮خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: «ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه‮ای را که می‮بافم ببینم. ولی من همسایه‮ای دارم که پینه‮دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسبِ او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه‮دوز فرستاد. پینه‮دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.
نویسنده: جبران خلیل جبران (Gibran Khalil Gibran)
مترجم: نجف دریابندری
از کتاب: «پیامبر و دیوانه»، نشر کارنامه
حروف‮چین: فریبا حاج‮دایی

کنار دریا

سه بچه دارند کنار دریا راه می‌روند. دست همدیگر را گرفته‌اند و در کنار هم پیش می‌روند. تقریباً هم قداند، شاید هم سن باشند: حدود دوازده. ولی بچه وسطی کمی‌از آن دوتای دیگر کوچک‌تر است.
غیر از این بچه‌ها هیچ کس در کنار دریا نیست. ساحل نوار نسبتاً پهنی است که نه سنگ‌های پراکنده‌ای در آن دیده می‌شود و نه آبگیری، و میان دریا و صخرۀ بلندی که بی راه به نظر می‌رسد اندک شیبی دارد.
روز خیلی صافی است. خورشید با نور شدید و عمودی ماسۀ زرد را روشن می‌کند. هیچ ابری در آسمان نیست. هیچ بادی هم نمی‌آید. آب کبود و آرام است و کمترین اثری از حرکت دریا در آن دیده نمی‌شود، با آن که ساحل تا افق باز است.
اما، در فواصل منظم، موجی که همیشه یک شکل است و از چند متر دور از ساحل پیدا می‌شود، ناگهان بالا می‌آید و بعد فوراً فرو می‌ریزد- همیشه در یک خط. به نظر آدم این‌طور نمی‌آید که آب دارد پیش می‌آید و بعد پس می‌رود؛ برعکس، مثل این است که تمام این حرکت در یک جا اتفاق می‌افتد. بالا آمدن آب اول فرو رفتگی مختصری در طرف ساحل به وجود می‌آورد، و موج کمی‌پیش می‌آید و مثل ریگ غلتان غرغر می‌کند؛ بعد می‌ترکد و مثل شیر روی شیب ساحل می‌ریزد، ولی با این حرکت فقط همان زمینی را که از دست داده است باز به دست می‌آورد. فقط گهگاهی کمی‌بالاتر می‌آید و لحظه‌ای چند انگشت بیشتر زمین را خیس می‌کند.
باز همه چیز راکد می‌شود؛ دریا صاف و کبود درست در همان جای ساحل زرد تمام می‌شود که در طول آن بچه‌ها در کنار هم دارند راه می‌روند. بچه‌ها بوراند، تقریباً به رنگ همان ماسه: پوستشان کمی‌تیره‌تر، مویشان کمی‌روشن‌تر. هرسه یک جور لباس پوشیده‌اند؛ شلوار کوتاه و پیراهن، هر دو از پارچه نخی کلفت آبی رنگ رفته. در کنار هم دست همدیگر را گرفته‌اند و دارند در خط مستقیم راه می‌روند- موازی دریا و موازی صخره، تقریباً در فاصلۀ مساوی از هر دو، ولی کمی‌نزدیک‌ترک به آب. خورشید در اوج آسمان است و سایه‌ای جلوی پای آن‌ها نمی‌اندازد.
جلو بچه‌ها، از صخره تا آب، ماسۀ دست نخوردۀ زرد و صاف خوابیده است. بچه‌ها با سرعت یکنواخت پیش می‌روند، بدون کمترین انحراف، دست در دست. پشت سرشان روی ماسۀ نمناک سه خط جای پاهای برهنه بر جای می‌ماند، سه ردیف جا پای نسبتاً عمیق و کامل، با فاصله‌های مساوی.بچه‌ها دارند به جلو نگاه می‌کنند؛ نه به صخرۀ سمت چپ‌شان نگاه می‌کنند نه به دریای سمت راست‌شان، که موج‌های کوچکش مرتباً آن‌طرف فرو می‌ریزند. بچه‌ها هیچ برنمی‌گردند به راهی که طی کرده‌اند نگاهی بیندازند. با قدم‌های منظم و سریع راه‌شان را ادامه می‌دهند.
جلو بچه‌ها یک دسته مرغ دریایی دارند روی ساحل درست لب آب راه می‌روند. اما چون مرغ‌ها خیلی آهسته‌تر می‌روند بچه‌ها به آن‌ها می‌رسند. دریا مرتباً جا پای ستاره مانند مرغ‌ها را پاک می‌کند، ولی جا پای بچه ها روی ماسۀ نمناک به وضوح باقی می‌ماند و سه ردیف فرورفتگی‌ها درازتر می‌شود. عمق این فرورفتگی‌ها ثابت است: کمتر از یک بند انگشت. ریخت آن‌ها هم خراب نمی‌شود، نه به ریزش لبه‌ها و نه با فرو رفتن زیاد شست یا پاشنۀ پا: انگار این جا پاها را با یک دستگاه مکانیکی روی لایۀ سطحی زمین متحرک در بیاورند.
سه خط پشت سر بچه‌ها همین‌جور درازتر می‌شوند، به نظر می‌آید که جمع‌تر و آهسته‌تر هم می‌شوند و به صورت یک خط در می‌آید، که در تمام طول خود ساحل را به دو نوار تقسیم می‌کند و آن سرش به یک حرکت ریز مکانیکی ختم می‌شود، که بالا و پایین رفتن شش تا پای برهنه است، انگار دارند در جا می‌زنند.
اما همین‌جور که پاهای برهنه دورتر می‌روند به مرغ‌ها نزدیک‌تر می‌شوند. پاها نه تنها تند تر پیش می‌روند، بلکه فاصلۀ نسبی میان دو دسته هم به سرعت بیشتری کم می‌شود- در مقایسه با مسافتی که طی کرده‌اند، چیزی نمی‌گذرد که فقط چند قدم از هم فاصله دارند…
اما وقتی که سرانجام به نظر می‌رسد که بچه‌ها به مرغ رسیده‌اند، مرغ‌ها ناگهان بال می‌زنند و پرواز می‌کنند، اول یکی، بعد دوتا، بعد ده‌تا… و همۀ مرغ‌های سفید و خاکستری دسته روی دریا چرخی می‌زنند و باز پایین می‌آیند و روی ماسه راه می‌روند؛ باز در همان جهت، درست لب آب، حدود صد متر جلوتر. از این فاصله حرکت آب دیده نمی‌شود، مگر هر ده ثانیه یک بار که آب در لحظۀ ریزش کف زیر نور خورشید رنگ عوض می‌کند. سه بچۀ بور بدون توجه به خط‌هایی که به این دقت در ماسۀ دست نخورده بر جای می‌گذارند، و بدون توجه به موج‌های کوچک دست راست‌شان و مرغ‌ها، که جلو آن‌ها گاهی پرواز می‌کنند و گاهی راه می‌روند، دست همدیگر را گرفته‌اند و قدم‌های منظم و سریع پیش می‌روند.
صورت‌های آفتاب سوخته‌شان، که از موهایشان تیره‌تر است، به هم شبیه است. حالت صورت‌ها یکی است: جدی، متفکر، شاید کمی‌نگران. اسباب صورتشان عین هم است، اگرچه پیدا است که دو تا از بچه‌ها پسراند و یکی دختر. موی دختر فقط کمی‌بلندتر است و کمی‌بیشتر موج دارد، و دست و پایش فقط کمی‌بلندتر است. ولی لباس‌شان یکی است شلوار کوتاه و پیراهن، هردو ازپارچۀ نخی کلفت، آبی رنگ رفته.
دختر در طرف راست، سمت دریا. طرف چپ دختر پسری راه می‌رود که از آن پسر دیگری کمی‌کوتاه‌تر است. آن پسر دیگرکه سمت صخره است هم قد دختر است. جلو آن‌ها تا چشم کار می‌کند ماسۀ صاف و زرد خوابیده است. سمت چپ آن‌ها دیوار قهوه‌ای رنگ، که راهی در آن پیدا نیست، تقریباً عمود ایستاده است. سمت راست آن‌ها سطح دریای بی حرکت و کبود به حاشیۀ موج کوچکی ختم می‌شود که فوراً می‌شکند و با کف سفید می‌گریزد. آن وقت، ده ثانیه بعد، آب باز ورم می‌کند و همان فرورفتگی را در سمت ساحل به وجود می‌آورد و مثل ریگ غلتان غرغر می‌کند. موجک می‌شکند؛ کف شیری باز از شیب ساحل بالا می‌رود و چند انگشتی زمین از دست رفته را باز به دست می‌آورد. در سکوت بعد از آن صدای ضربه‌های ناقوس دوردستی در هوای آرام پخش می‌شود.
پسر کوچک‌تر، آن که در وسط است، می‌گوید«صدای زنگ است.» اما صدای مکیده شدن ریگ‌ در دهان دریا صدای خیلی ضعیف زنگ را می‌پوشاند. و بچه‌ها باید تا پایان دور صبر کنند تا چند ضربۀ آخر زنگ را که از راه دور می‌آید بشنوند. پسر بزرگ‌تر می‌گوید« زنگ اول است».
موجک در سمت راست آن‌ها می‌شکند. بعد دوباره سکوت می‌شود، بچه‌ه دیگر چیزی نمی‌شنوند. سه بچۀ بور هنوز با همان آهنگ منظم دست در دست هم دارند راه می‌روند. جلو آن‌ها ناگهان در دستۀ مرغ‌ها، که فقط چند قدمی‌از بچه‌ها فاصله دارند، ولوله می‌افتد: بال می‌زنند و پرواز می‌کنند. همان چرخ را روی آب می‌زنند و بعد پایین می‌آیند و باز درست لب آب، حدود صد متر جلوتر، در همان جهت روی ماسه راه می‌افتند.
پسر کوچک‌تر ادامه می‌دهد« شاید هم زنگ اول نبود، اگر آن یکی قبلی را نشنیده باشیم…» پسر کنار او جواب می‌دهد« باید می‌شنیدیم.» اما این گفتگو آهنگ آن‌ها را تغییر نداده است؛ همان‌جا پاها پشت سرشان زیر شش تا پای برهنه دارند پیدا می‌شوند. دختر می‌گوید« قبلاً این‌قدر نزدیک نبودیم.» پس از لحظه‌ای پسر بزرگتر، که در سمت صخره است، می‌گوید:« هنوز خیلی راه داریم.»
و بعد هرسه در سکوت راه‌شان را ادامه می‌دهند. ساکت می‌مانند تا این‌که باز صدای ناقوس، همان‌جور نامشخص، در هوای آرام پخش می‌شود. پسر بزرگ‌تر می‌گوید« صدای زنگ است.» دیگران جواب نمی‌دهند.
مرغ‌ها، که چیزی نمانده بود بچه‌ها به آن‌ها برسند، بال می‌زنند و پرواز می‌کنند، اول یکی، بعد دوتا، بعد ده‌تا… بعد تمام دسته باز روی زمین است و دارد حدود صد متر جلوتر از بچه‌ها در طول ساحل راه می‌رود.
دریا مرتباً جا پاهای ستاره شکل مرغ‌ها را پاک می‌کند. اما بچه‌ها که دارند دست در دست کنار هم نزدیک‌تر به صخره راه می‌روند جا پاهای عمیق‌شان را بر جای می‌گذراند، و سه خط جا پاها در ساحل بسیار دراز به موازات آب ادامه پیدا می‌کند. سمت راست دریا، سمت دریای مسطح و بی حرکت، همان موج کوچک همیشه در همان‌جا می‌شکند.
نویسنده: آلن رب گریه (Alain Robbe Grillet)
مترجم: نجف دریابندری

درباره نویسنده:
آلن رب گری‌یه، نویسنده وفیلم‌ساز فرانسوی و یکی از بنیان‌گذاران و نظریه‌پردازان جنبش ادبی" رمان نو"است. از رمان‌های مهم او می‌توان "بیننده" و "درون هزار چم" و از فیلم‌های او " سال گذشته در مارینباد"(باالن رنه) و " قطار سراسری اروپا" را نام برد.
در داستان" کنار دریا" که در 1962 نوشته شده است تأثیر صناعت فیلم کاملاً مشهود است: مانند یک دوربین فیلمبرداری گاه به سمت راست و گاه به سمت چپ برمی‌گردد، گاه از سه کودکی که موضوع اصلی او است جلو می‌افتد و گاه پشت سر آن حرکت می‌کند، ولی در هرحال همیشه مانند دوربین ساکت است و فقط منظرۀ روبه روی خود را ضبط می‌کند. در این داستان شاید بیش از سایر نمونه‌های"رمان نو" نویسندۀ خود را به ضبط واقعیت عینی محدود و منحصر کرده است.
نقل از: آدینه شماره 60
حروف‌چین: مینا محمدی

من و سهراب دریابندری

صبح ساعت هشت پشت می‌ز صبحانه می‌نشینم. سهراب شیر تلیت مفصلی با «کورن‌فلکس» درست می‌کند و می‌خورد. باز هم درست می‌کند ولی از عهده‌ی تمام کردنش برنمی‌آید؛ باقی مانده را من می‌خورم.
هوا ابری و خنک است. قرار است طرف‌‌های ظهر فرانتس ما را با خودش به یک کشتی ببرد که جماعتی را برای گردش روی رود دانوب می‌برد و برمی‌گرداند. فرانتس در یک دسته‌ی ارکستر روی کشتی ترومپت می‌زند.
کنار پنجره‌ی اتاق نهارخوری می‌ز تحریر کوچکی هست که یک خروار مجله‌ی آلمانی رویش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگی این مجله‌‌‌‌ها نظم خاصی دارد که باید حفظ شود؛ ولی او را راضی کرده‌ایم که به اندازه‌ی جای یک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط می‌ز جا باز کنیم، برای این که من بساط کارم را آن‌جا پهن کنم. خیال دارم «سرباز خوب، شویک» نوشته‌ی نویسنده‌ی چک‌ «یاروسلاو‌هاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشته‌‌‌‌ام «سرباز دلاور شویک». این همان کتابی است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شویک» ترجمه شده است. اما آن ترجمه‌‌‌‌ها ثلث متن اصلی هم نمی‌شوند. «شویک» یک اثر کلاسیک محسوب می‌شود، و مانند غالب آثار کلاسیک قدری بی‌در و پیکر است. تمام هم نیست. ترجمه‌‌اش کار راحت و سرگرم‌کنند‌های است. روز بعد از قتل فردیناند ولیعهد اتریش در 1914 شویک در یک آبجوفروشی درباره‌ی واقعه‌ی ترور اظهار نظر می‌کند و می‌گوید جنگ درپیش است، و مأمور پلیس او را می‌گیرد. حالا به این‌جا رسیده‌ایم که توی زندان یک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستی و اعمال منافی عفت زندانی شده می‌خواهد خودش را دار بزند و شویک با گشاده‌دستی تمام کمربند خودش را برای این کار به او می‌دهد. ضمناً پیش‌بینی می‌کند که فردا اسم کارمند توی روزنامه درمی‌آید. شویک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را به‌هم بزند فردا اسمش توی روزنامه درمی‌آید؛ به کارمند آبرومند می‌گوید تنها کاری که تو می‌توانی بکنی این است که از زندان یک نامه بنویسی به روزنامه و بگویی خبری که درباه‌ی من منتشر شده هیچ ربطی به من ندارد و من هم با شخصی که اسمش توی روزنامه درآمده هیچ نسبتی ندارم. بعدهم باید یک نامه به منزل خودت بنویسی که بریده‌ی نامه‌ات را از توی روزنامه برایت نگه دارند تا وقتی زند‌انی‌ات را کشیدی و مرخص شدی بتوانی نامه‌ی خودت را بخوانی، چون این ظاهراً تنها فایده‌ی آن نامه است.
کشتی ازآن کشتی‌‌های رودخانه‌پیما است که پره‌‌های بزرگی تو قفسه‌ی سفید این‌ور و آن‌ورش دارد. عین کشتی مارک‌توین نیست، ولی باید مال اوایل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم‌ کف راهرو‌‌‌ها و سالن‌هایش را لینولیوم فرش کرده‌اند.
ما جزو آخرین مسافر‌‌‌ها هستیم. می‌رویم قاطی مسافر‌های روی سینه می‌نشینیم. دسته‌ی ارکستر دارند بساطشان را دایر می‌کنند. سه‌چهار طبل کوچک و بزرگ سیاه براق با چفت‌وبست‌‌های فولادی و چند سنج برنجی روی سه‌پایه و چهار‌پایه نصب شده‌اند. یک «بیس» هم به دیوار تکیه دارد. ابزاری است به شکل ویولیون ولی بلند‌تر از قد آدم، با شکم متورم. مسافر‌‌‌ها جماعت بی‌شکلی هستند. صفت بارزشان بد‌ترکیبی است. کله‌‌‌‌ها گنده، صورت‌‌‌‌ها پهن، چشم‌‌‌‌ها بی‌رنگ و دور از هم، بینی‌‌‌‌ها درشت و نتراشیده، دهن‌‌‌‌ها بی‌لب، چانه‌‌‌‌ها سنگین، قد‌‌‌ها متوسط، هیکل‌‌‌‌ها قناس. انگار عنصر روستایی بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازی ظریف و لطیف اثری به چشم نمی‌خورد؛ اشرافیت مدت‌‌‌‌ها است ناپدید شده استروی عرشه‌ی کشتی، البته.
هنوز کشتی راه نیفتاده ارکستر شروع می‌کند. ترومپت و قره‌نی و مجموعه‌ی طبل‌‌‌‌ها و ماندولین آهنگ زنده و تپند‌ه‌ای می‌زند. نوازنده‌‌‌‌ها جوان نیستند. قره‌نی مرد مسنی است، به قد و قیافه‌ی دکتر زریاب خویی، با شلوار گشاد و بند شلوار‌کشی.عینک هم دارد. با جدیت توی نی‌‌اش می‌دمد و مثل لبو سرخ می‌شود. ماندولین ‌سنخ ولگرد است، با ریش تنک و مو‌های بلند به رنگ موش، و پوست سوخته، چشم‌هایش کم‌رنگ و تا‌به‌تا است. عینک دسته فولادی گرد هم دارد. خودش را شکل نیهلیست‌‌های روسیه‌ی قرن نوزدهم درست کرده است. اسمش را ایوان ‌با(ک*ی)ن می‌گذارم. طبال شکل ویلی‌ برانت است، به اضافه‌ی عینک بزرگ دسته فولادی. نوعی حالت شوخی و مسخرگی دائمی توی قیافه‌‌اش دارد. باید بالای پنجاه سال داشته باشد، ولی با انرژی غریبی دم‌و‌دستگاه مفصلش را به صدا درمی‌آورد، و در یک آن همه را ساکت می‌کند. گاهی ترومپت و قره‌نی به او مجال می‌دهند که به تنهایی هنرنمایی کند. دراین لحظات ویلی‌ برانت پیداست که بیش‌تر از حضار از کار خودش کیف می‌کند. ترومپت‌زن آدم دراز و بی‌کاراکتری است. می‌توانست هر کاره‌ی دیگری هم باشد. صدای ترومپتش بر همه ساز‌های دیگر مسلط است، ولی هیچ شور و حرکتی در خودش دیده نمی‌شود. صاف ایستاده است و می‌زند.
سهراب یک کیسه‌ی کوچک دارد که چهار تا موز و یک بسته پاستیل رنگ‌و‌ارنگ توش گذاشته است. یکی از موز‌‌‌ها را درمی‌آورد و پوست می‌کند. روبه‌روی ما مرد جوانی نشسته است با وزن دست‌کم 150 کیلو، قیافه‌‌اش مثل یک پسر 18 ساله است. شلوار جین رنگ‌پریده و تی‌شرت سفید پوشیده است. لباس به تنش چسبیده استانگار لباس‌‌‌‌ها را پوشیده، بعد او را با تلمبه باد کرده باشند. موهایش را نمره‌ی4 ماشین کرده، ولی دور گوش‌هایش و پشت گردنش را بلند گذاشته، لابد نوعی مد آرایش است. کفش ورزش به پا کرده دارد، هر کد‌‌‌ام به اندازه‌ی یک خربزه‌ی اصفهان. هرچه نگاهش می‌کنم نمی‌توانم بفهمم چند سال دارد. زنی همراه او است با قد دراز و باریک، دست‌و‌پای خیلی دراز و استخوانی، صورت دراز و استخوانی، عینک پهن دسته فولادی، موهایش را زرد زعفرانی کرده. موهایش صاف و دراز روی شانه‌‌‌‌ها و پشتش ریخته و تا نزدیک کمرش می‌رسد. لای موهایش سیاه است. زن از این درازتر و استخوانی‌تر من ندیده‌ام. آیا این، زن آن مردپسر چاق است؟ فقط یک چیزشان با هم جور است. هر دو مرتب سیگار می‌کشند.
هوا ابری است، ولی تاریک نیست. حالا کشتی از اسکله جدا شده و دارد توی رودخانه دور می‌زند. عرض رودخانه کم‌تر از یک کیلومتر است. رنگ دانوب برخلاف ادعای یوهان اشتراوس آبی نیست، سبز چرک و کدر است. شهر را خیلی زود پشت‌سر می‌گذاریم. هر دو طرف رودخانه جنگلی است. یک طرف تقریباً دست‌نخورده است. هر از چندی یک شاخه آب فرعی به رودخانه می‌پیوندد. شاخه‌‌های خود دانوب است که دلتا‌‌‌ها را دور می‌زنند و باز به رودخانه برمی‌گردند. به پشت سرمان که نگاه می‌کنیم مثل این است که یکی از این دلتا‌‌‌ها درست وسط رود قرار گرفته. سهراب معتقد است که مارک ‌توین جزیره‌ی جکسونِ داستان هکلبریفین را دقیقاً از روی این جزیره نوشته است. برایش توضیح می‌دهم که مارک توین احتمالاً دانوب را ندیده بوده، به علاوه می‌سی‌سی‌پی خیلی بزرگ‌تر از دانوب است. سهراب با رنجوری قبول می‌کند.
در ساحل جنگلی تک‌و‌توک خانه‌‌های چوبی روی پایه‌‌های بلند ساخته‌اند و یکی دو تا آدم کنار خانه‌‌‌‌ها دیده می‌شوند که برای مسافر‌های کشتی دست تکان می‌دهند. خانه‌‌‌‌ها خیلی کوچک‌اند و همه به رنگ سبز تیره ‌رنگ شده‌اند، به‌طوری که از متن جنگل بیرون نمی‌زنند. فقط قاب پنجره‌ی بعضی از آن‌‌‌‌ها سفید است. جلوی هر خانه یک تور ماهیگیری روی آب رودخانه آویزان است. دو تا می‌له‌ی بلند به‌شکل 8در ساحل کار گذاشته‌اند، به‌طوری که به‌طرف آب مایل شده و رأس آن توی فضای رودخانه آمده است. توری چهارگوش بزرگی مثل سبد از رأس 8روی آب آویزان است. یک ریسمان هم از همان رأس به پنجره‌ی خانه می‌رود و صاحب‌خانه می‌تواند با دادن ریسمان 8 را بیش‌تر روی آب بخواباند به‌طوری که توری توی آب فرو‌ برود. بعد از مدتی می‌تواند ریسمان را بکشد و توری را با ماهی‌‌‌هایی که تویش جمع شده‌اند از آب بیرون بیاورد. سهراب معتقد است که این برای ماهی‌گیری ترتیب خیلی خوب و راحتی است، اما به فکر بابای هک نرسیده بود.
یک پل باریک ازاین دست به آن دست کشیده شده است. ظاهراً لوله‌ی گاز یا نفت است که به جایی می‌رود، چون روی آن فقط به اندازه‌ی یک نفر راه کشیده‌اند. پل از دور فقط خط نازکی است که مثل رنگین‌کمان در آسمان معلق است. کشتی ما از زیر پل می‌گذرد و به طرف چکسلواکی می‌رود.
موقع سوار شدن باید از گمرک می‌گذرشتیم و گذرنامه‌هایمان را نشان می‌دادیم. ویزای سهراب فقط برای نوبت ورود به اتریش اعتبار دارد. مأمور پلیس گفت این کشتی وارد آب‌‌های چکسلواکی می‌شود؛ اگر شما ناچار شوید در خاک چکسلواکی پیاده شوید، آن‌وقت این پسر دیگر نمی‌تواند به اتریش برگردد. پرسیدم در چه‌صورتی ما ممکن است ناچار شویم در خاک چکسلواکی پیاده شویم؟
«ـ در صورت حادث‌های مثل خراب‌ شدن، غرق شدن، یا منفجر شدن کشتی.»
به نظرم خیلی بعید می‌آمد که کشتی ما هم مثل ت‌‌‌ام سایر سرسیلندر بترکاند. تازه، خود ت‌‌‌ام سایر هم دروغ می‌گفت 1. گفتم که این ریسک را قبول می‌کنم. مأمور پلیس با دل‌خوری پاسپورت‌‌‌‌ها را به ما پس داد و گفت به هر حال اگر در خارج از مرز اتریش از کشتی پیاده شدید دیگر نمی‌توانید برگردید. گویا خیال می‌کرد تذکر او ما را از رفتن به گردش روی دانوب منصرف می‌کند؛ چون وقتی دید ما به‌طرف کشتی راه افتادیم نگاه رقت‌باری به‌طرف ما انداخت. حتماً پیش خودش می‌گفت این ایرانی‌‌‌‌ها حرف حساب سرشان نمی‌شود. اگر می‌گفت، درواقع پربیراه هم نمی‌گفت.
روبه‌رو یک جزیره‌ی دیگر پیدا است، که وسط آن خرسنگی به‌رنگ قهو‌های و خاکستری برهنه از آب بیرون آمده است. درواقع کوه کوچکی است، و نزدیک‌تر که می‌رسیدم آثار یک دیوار قدیمی و قلعه و بارو روی آن دیده می‌شود. بلندی‌‌های پشت این خرسنگ پوشیده از جنگل کاج و بلوط است، اما خودش به‌کلی برهنه است. پای خرسنگ لب آب ساختمان چهار‌گوش بدریختی با نمای سیمان زرد و پنجره‌‌های تاریک ساخته‌اند. احمق‌‌هایی که منظره‌ی طبیعت را خراب می‌کنند همه‌جا پیدا می‌شوند.
کشتی نسبتاً تند می‌رود. باید حالا در آب‌‌های چکسلواکی باشیم. ناگهان سهراب می‌پرسد «بابا، ما داریم موافق آب می‌رویم یا مخالف آب؟»
راستش من این سؤال را قبلاً از خودم کرده بودم، ولی نتوانسته بودم به خودم جواب بدهم.
ـ «نمی‌دونم بابا، نمی‌شه تشخیص داد.»
ـ «چطور؟ چرا نمی‌شه تشخیص داد؟»
ـ «والا بابا راستش هرچی به آب نگاه می‌کنم نمی‌تونم تشخیص بدم. نزدیک کشتی، حرکت کشتی نمی‌ذاره، دور از کشتی هم حرکت آب پیدا نیست.»
ـ «ما به طرف مشرق می‌رویم یا مغرب؟»
ـ «هیچ نمی‌نم بابا.» متوجه می‌شوم که از جغرافیای منطقه هیچ سر در نمی‌آورم. من آن موقعی که آدم این‌جور چیز‌‌‌ها را یاد می‌گیرد اصلاً اهل چیز یاد گرفتن نبودم؛ اگر هم چیزی یاد گرفته‌‌‌‌ام به زور خودش وارد کله‌ی من شده؛ ولی جرأت نمی‌کنم این را به سهراب بگویم، چون طبعاً حالا معتقد شده‌‌‌‌ام بچه باید درس بخواند و چیز یاد بگیرد. سهراب می‌گوید یک نقشه‌ی جغرافی تو کریدور طبقه‌ی پایین کشتی هست. قرار شد بعداً برویم نقشه را مطاله کنیم. 
ارکستر زیر سایبان سینه کشتی دارد با جدیت تمام می‌کوبد. حالا بعضی از ساز‌‌‌ها عوض شده‌اند. دکتر زریاب و با(ک*ی)ن رفته‌اند. قره‌نی جدید جوان بلند بالایی است با پوست گندمی خوش‌رنگ و چشم‌‌های درشت روشن و موی مشکی کوتاه. پشت گردنش را مثل دهاتی‌‌‌‌ها خط انداخته. حتماً مد است. نیم‌تنه‌ی بافتنی خیلی گشادی پوشیده، به رنگ طوسی باز. یک حالت گول و ناشیگری تو قیافه و حرکات او هست که او را خیلی جذاب می‌کند. وقتی توی قره‌نی می‌دمد چشم‌هایش را می‌بندد و فشار می‌دهد و ابرو‌‌های نازک‌‌اش را با آهنگ نی بالا و پایین میاندازد. قیافه‌‌اش می‌گوید که دارد بالاترین تل‌اش خودش را می‌کند، و خودش بیش از همه سرمست می‌شود. نوازنده‌ی بیس هم پیدایش شده است. مرد میانه سالی است با قد بلند و باریک و دست‌و‌پای کشیده و عضلانی. یک ذره گوشت اضافی تو هیکل این آدم نیست؛ اما کله‌‌اش به‌کلی طاس است. خوب بدشانسی آورده است؛ آدم نوازنده خوب است مو داشته باشد. نویسند یا فیلسوف که نیست. ولی از قیافه‌‌اش پیداست آدم خوش‌رو و مهربانی است. تار‌های کلفت بیس را با چابکی به صدا درمی‌‌آورد. صدا به قدری بم استکه انگار خود سکوت است که دارد می‌خواند. ترومپت بی‌حرکت ایستاده و فضا را تسخیر کرده است. ویلی‌ برانت یک دقیقه‌ی تمام به‌تنهایی هنرنمایی می‌کند و همه برایش دست می‌زنند.
یواش‌یو‌اش سرو‌کله‌ی بورژوازی هم دارد پیدا می‌شود. حالا یک جفت بورژوا دارند می‌رقصند. جوان نیستند. مرد بلند قد و باریک اند‌‌‌ام است. صورت کشیده و چشم‌‌های پف کرد‌های دارد، سیبیل‌‌های مشکی‌‌اش را به سبک قیصر‌آلمان تابانده و روی گونه‌هایش خوابانده است. جدی و ظریف می‌رقصد؛ مثل این‌که دارد کار دقیق و مهمی انج‌‌‌ام می‌دهد. زنش چاق و سنگین است. چابک چرخ می‌زند، ولی پیدا است به زودی خسته خواهد شد. رقص این‌‌‌‌ها مثل اجرای یک آیین دیرینه است. هیچ جنبه‌ی شخصی یا خصوصی در آن به چشم نمی‌خورد. رقصی است تصفیه‌شده و خالص.
دیگران هیچ علاق‌های به رقص نشان نمی‌دهند. دو‌به‌دو کنار هم نسشته‌اند و تو نخ هم‌دیگراند. گروه‌‌های کوچک هم دارد تشکیل می‌شود. بطری‌‌های آبجو روی می‌ز‌‌‌ها و کنار صندلی‌‌‌‌ها پیدا شده است. بیرون از سایبان، توی هوای آزاد، جمع کوچکی دارند آبجو می‌خورند. یکی از این‌‌‌‌ها مرد سرخ‌پوستی است با مو‌های فلفل‌نمکی براق و خوش‌خواب، و چشم‌‌های درشت و خوش‌حالت. اسباب صورتش تر‌اش خورده و شکیل است. دور لب‌هایش را انگار قیطان‌کشی کرده‌اند. تی‌شرت نیلی‌رنگی پوشیده است که مو‌های جوگندمی سینه‌‌اش از یقه‌ی آن بیرون زده. اما زیر این تی‌شرت انگار بالش پر گنده قایم کرده باشد، دامن پیراهنش یک وجب از کمربندش دور ایستاده است. هیکل این آدم یک نیم‌کره‌ی کامل اضافه بر سازمان دارد.
بلند می‌شویم توی کشتی گشتی بزنیم. توی موتورخانه دو تا موتور دیزل هشت‌سیلندر کنار هم کار می‌کنند. موتور‌‌‌ها سبز رنگ شده‌اند و از روغن برق می‌زنند. سوپاپ‌‌های برنجی در دو ردیف مرتب بالا‌ و‌ پایین می‌روند. دیوار‌‌‌ها سفید و سکو‌‌‌ها و پله‌‌های آهنین نقر‌های رنگ شده‌اند. ابزار‌های رنگارنگ را روی تابلو چیده‌اند. هیچ‌کس نیستمثل خانه‌ی دیو.
رستوران طبقه‌ی پایین پر از آدم است. عنصر بورژوای این‌جا قوی‌تر است. بوی اروپایی آبجو و شراب و قهوه و روغن خوک و خردل توی فضا پیچیده است. روی طفر (پاشنه‌ی کشتی) یک دسته‌ی ارکستر دیگر دارند می‌زنند. این‌‌‌‌ها ارگ وپیانوی برقی دارند. دکتر زریاب این‌جا دارد می‌زند، ولی از باکوئین خبری نیست. فرانتس این‌جا ترومپت می‌زند. ترومپتش مثل طلای ناب می‌درخشد. با قیافه‌ی جدی و بدون هیجان می‌زند.
در این‌جا جماعت چندان فرقی با جماعت سینه ندارند. دو تا پسر‌بچه‌ی هفت‌هشت ساله با مو‌های بور به رنگ کاه و چشم‌‌های فیروز‌های لای صندلی‌‌‌‌ها می‌دوند. عین هم‌دیگراند، ولی دوقلو نیستند؛ چون یکی از آن‌‌‌‌ها یک نمره ازآن یکی کوچک‌تر است.
حالا باید توی آب‌‌های چکسلواکی باشیم. هر دو طرف رودخانه جنگل یک‌دست و دست‌نخورده است. تک‌و‌توک همان خانه‌‌های چوبی به چشم می‌خورد. ناگهان متوجه می‌شویم یک کشتی سفید و دراز، خیلی زیباتر از کشتی خودمان، از کنارمان می‌گذرد. روی دودکش علامت داس و چکش برجسته به‌رنگ سرخ دیده می‌شود. آدم‌هایش برای ما دست تکان می‌دهند. یکی‌دو تا از آن‌‌‌‌ها پیرهن رکابی پوشیده‌اند. پوست مسی رنگشان در زمینه‌ی سفید پیراهن و کشتی در خاطر آدم می‌ماند. این مسلماً یک تکه از دنیای سوسیالیسم بود که از نزدیک ما گذشت.
می‌توانیم همین‌جا بمانیم و موزیک این دسته ارکستر را که قدری هم کامل‌تر است گوش کنیم؛ ولی معلوم نیست چرا حس می‌کنم که جای اصلی ما در سینه است، با آن ارکستر ساده‌تر و آن جوان 150 کیلویی و زن استخوانی‌‌اش و مردی که یک بالش زیر پیراهنش قایم کرده. لابد برای این که اول آن‌جا وارد شدیم. به هر حال برمی‌گردیم، توی تمام این کشتی من ظاهراً تنها آدمی هستم که کت‌و‌شلوار پوشیده‌ام. البته کت‌و‌شلوارم اسپرت است، ولی ظاهراً اروپایی‌‌‌‌ها کت‌وشلوار اسپرت را هم مدت‌هاست دور انداخته‌اند. بیش‌ترشان شلوار بلوچین و تی‌شرت و آنوراک‌‌های گل‌و‌گشاد رنگ‌وارنگ پوشیده‌اند. ولی هیچ‌کد‌‌‌ام حتی یک نگاه کنجکاو هم به من نمیاندازند.
زیر سایبان سینه ترومپت‌زن بلند قد و ویلی‌ برانت مشغول کارند. حالا جوان رنگ‌پرید‌های هم ترومپت کشویی می‌زندازآن‌‌هایی که یک کشور دارد و عقب‌ و جلو می‌رود.
بالاخره گمشده‌ی خودم را پیدا می‌کنم. یک کوپل بورژوای تمام عیار دارند می‌رقصند. زن دست کم پنجاه سال دارد. در جوانی هیکلش خوب بوده، اما حالا سرینش بزرگ و سینه‌‌اش قدری سنگین شده. پاهایش هنوز کشیده و خوب است. دامن چرمی قهو‌های سوخته و بلوز طلایی کم‌رنگ پوشیدهمثل طلای مات. چرم دامنش به‌قدری نازک و نرم است که وقتی چرخ می‌زند مثل پارچه‌ی ابریشمی دورش تاب می‌خورد و آنا باز می‌شود. پوست تنش آفتاب‌سوخته است، و یک ته‌رنگ طلایی دارد. پلک‌هایش را سبز کرده است، ریمل مفصلی هم زده، اما پوست دور چشم‌هایش کیس شده و وقتی می‌خندد بیش‌تر کیس می‌شود. لای دندان‌هایش سیاه‌ی می‌زند. موهایش را سرخ سایه‌روشن رنگ کرده است. مثل کاکل ذرت، صاف دور سرش و روی پیشانی‌‌اش ریخته است. ویرانه‌ی بنایی است که در روز روزش هم چیز مهمی نبوده.
اما مردی که دارد با او می‌رقصد تمشایی‌تر است. حدود چهل، چهل‌ و ‌پنج سال دارد. قدش متوسط است. ریش جوگندمی دارد، که سیاهی‌‌اش بیش از سفیدی است. گونه‌هایش گلی است. روی گونه‌هایش را تراشیده و ریش را عقب رانده است. لب‌هایش سرخ و تر‌و‌تازه است. دندان‌هایش مثل چینی سفید از لای سیاه‌ی ریش و سرخی لب‌‌‌‌ها برق می‌زند. چشم‌هایش زرد عسلی و مژه‌هایش مشکی است. چشم‌هایش زنانه است. انگار عوضی تو صورت یک مرد کار گذاشته‌اند. کلاه بلوجین هشت ترک نقاب‌دار نرمی سرش گذاشته و یک‌ورش را آن‌قدر پایین کشیده که روی گوشش را پوشانده است. پیراهن ساتن سفید گشادی به تن دارد که یقه‌‌اش تا وسط سینه‌‌اش باز است. یک زنجیر طلای سنگین به گردنش آویزان است. عین همان زنجیر را به مچ دست چپش‌ بسته است. یک ساعت رولکس طلا هم به دست راستش بسته است. دو حلقه‌ی طلا روی هم به انگشت دوم هر دو دستش کرده، که روی آن‌‌‌‌ها چند نگین برلیان برق می‌زند. شلوار تیره‌‌رنگ گشادی شبیه شلوار کردی به پا دارد. کفشش چرم سفید خیلی نازک است. قیافه‌ی این مرد آشنا است. درواقع شکل دکتر براهنی استمنت‌‌‌ها براهنی که رژیم لاغری مختصری گرفته و بزک مفصلی کرده باشد. آدم معمولی نباید باشد. احتمالاً «ژیگولو» است به‌ معنای اروپایی کلمه، یعنی مرد حرفه‌ای.
رقص این زن و مرد، برخلاف رقص آن مرد سیبیل قیصری و زنش خیلی خصوصی و حتی زننده است. این اجرای نوعی آیین یا هنرنمایی نیست؛ انگار دارند یک کار خیلی محرمانه را در ملاء ع‌‌‌ام انج‌‌‌ام می‌دهند. ولی غیر از یک ناظر تیزبین هیچ‌کس توجه‌ی به آن‌‌‌‌ها ندارد. البته ناظر تیزبین هم به بی‌اعتنایی کامل تظاهر می‌کند.
ها، یک جفت جالب دیگر، درواقع زن اصلاًجالب نیست. حدود چهل، با ران‌‌‌‌ها و کپل‌‌‌‌ها سنگین و بی‌شکل. صورت بی‌رنگ و مو‌‌های کوتاه فرفری به رنگ گونی. از تبار همان «پنیزان‌»‌‌‌‌ها است. اما مرد فوراً لج آدم را درمی‌آورد، دست‌کم شصت و پنج سال دارد. پوست زیر چانه‌‌اش آویزان شده، از آن عینک‌‌های سرگیجه‌آور هم به چشم داردباید عمل آب مروارید کرده باشد. ولی قاب عینکش طلایی و خیلی پهن و گران‌قیمت است. موهایش سیاهِ رنگ کرده است و از پشت گردنش به زیر کاسکت سیاه نرمی شانه شده است. کاسکت را کج گذاشته و به هیچ قیمتی برنمی‌دارد؛ یقیناً افتضاحی زیر آن پنهان است. پیراهن جین روشن آستین سرخودی پوشیده و پشت یقه‌‌اش را به سبک ورزشکار‌های قدیم بالا زده است. پیراهنش گشاد و گران‌قیمت است. دستمال‌گردن قرمز تندی زیر یقه‌‌اش بسته است. نیم‌تنه‌ی جین بلیچ‌شد‌های روی دوشش انداخته و سبیل رنگ‌زده‌‌اش را عین سبیل کلارک‌ گیبل درست کرده است. دندان‌هایش از هم جدا است و لای آن‌‌‌‌ها سیاه است. پوست صورتش هم سیاه سوخته و چرک است. ولی پیداست شدیداً احساس خوش‌تیپی می‌کند. مد‌‌‌ام دستش دور کمر زنیکه است و با انگشت‌‌های زمخت و بدرنگش پهلوی گوشتالوی او را غلقلک می‌دهد. انگشتر‌های گران‌قیمتی هم به دست دارد. هرچه فکر می‌کنم نمی‌فهمم این چه‌جور آدمی است و کجایی است. تنها شغلی که برایش می‌توانم تصور کنم این است که از کارکنان دون‌پایه‌ی مافیا است و برای مأموریت شومی به وین آمده و این زن چاق را برای چند روزی کرایه کرده است. جاکش یا قاچاقچی هم می‌تواند باشد. ولی جاکش‌‌‌‌ها این‌قدر با زن ور نمی‌روند، قاچاقچی‌‌‌‌ها هم گرفتار کاراند، بعید است بیایند وقتشانرا روی رودخانه‌ی دانوب تلف کنند. خدایا این مرد چه‌کاره است؟
آدمیزاد چه‌قدر می‌تواند بدقیافه و آنتی‌پاتیک بشود. به من چه؟ چرا حرکات این مرد مرا این‌قدر عصبی می‌کند؟ این همه آدم چاق و لاغر و راست و کج‌و‌کوله هیچ کاری به کار من ندارند. همه‌شان صحیح و سالم و مهربان و مؤدب‌اند. بله، این دو تا یک وجه مشترک دارند:  هر دوشان پولدار به‌نظر می‌رسند. براهنی ممکن است پولدار نباشد، ولی با پول در تماس نزدیک است. این یکی خودش پول درمی‌آورد. کارش طوری است که زحمتی نمی‌کشد، فقط با نوعی ریسک، نوعی عمل خلاف قانون، پول درمی‌آورد. پولش هم مسلماً زیاد نیست. آن مرد پیرهن نیلی شکم بالشتکی احتمالاً بیش‌تر از این پول درمی‌آورد. ولی پیداست کار می‌کند. می‌تواند مهندس راه و ساختمان یا راننده‌ی کامیون باشد. درهر صورت بهتر است بیش‌تر وقتش را بیرون از شهر بگذراند.
خوب است بروم یک آبجو (بدون الکل البته) بگیرم سربکشم، تا بلکه این افکار مزخرف را بشورد و ببرد. یک مشت سکه را که توی جیبم جمع شده روی پیشخوان سفید و براق می‌ریزم و زن فروشنده چند تا از سکه‌‌‌‌ها را جدا می‌کند و برمی‌دارد. یک بطری سرد و یک لیوان کاغذی و یک قوطی سرد کوکاکولا می‌گیرم و با سهراب به کنار کشتی می‌روم. روی نرده خم می‌شویم و آب را تماشا می‌کنیم. حالا کشف کرده‌ایم که کشتی دارد در جهت موافق آب حرکت می‌کند. هر از چندی یک کپسول قرمز بمب مانند می‌بینیم که انگار افقی روی آب خوابیده و می‌رود. لابد نوعی علامت رودخانه است و ثابت سر جایش ایستاده است، ولی به‌نظر می‌رسد که دارد آب را می‌شکافد و در خلاف جهت ما پیش می‌رود. سهراب بالاخره قانع می‌شود که این‌‌‌‌ها ثابت‌اند، و به این ترتیب جهت حرکت آب مسجل می‌شود. سهراب می‌خواهد قوطی کوکاکولایش را توی رودخانه بیندازد، ولی به او می‌گویم که این کار احتمالاً خلاف رسم اتریشی‌‌‌‌ها است؛ اگر همه این کار را بکنند تا حدود یک قرن دیگر دانوب پر از قوطی می‌شود. می‌رویم به‌ طفر. ارکستر دارد می‌کوبد. ساکسیفون هم اضافه شده است. ساکسیفون هم مرد مسنّی است، با کله‌ی سرخ نیم‌طاس و قد بلند و شکم. با پایش ضرب گرفته است و با سازش رقص مختصری می‌کند. ساکسیفونش طلایی است. نمیدانم چرا فکر می‌کنم ساکسیفون باید نقر‌های باشد. ساز خیلی قشنگی است، ولی همیشه فکر می‌کنم مقداری از دکمه‌‌‌‌ها و دنگ‌وفنگش درواقع مصرفی ندارد. لابد بیخود فکر می‌کنم. ولی صدای گرفته و بی‌نفسش خیلی گیرا است. مثل این است که یک جانور ماقبل تاریخی دارد آواز می‌خواند.
وقت ناهار مدت‌‌‌‌ها است گذشته است و وقت ش‌‌‌ام هم هنوز نرسیده؛ ولی رستوران باز است. فضای رستوران پر از بوی شراب و سس گول‌اش است. دختر سرخ‌ و سفید خیلی پرواری با موی زعفرانی پشت بار کوچکی مشروب می‌فروشد. گارسون‌‌‌‌ها پیرهن سفید و جلیقه‌ی ماشی و شلوار سیاه پوشیده‌اند. لبه‌ی جلیقه‌شان قیطان قرمز کشیده شده است. گول‌اش تمام شده؛ گارسون دلمه‌ی فلفل سبز با برنج سفید توصیه می‌کند. سهراب رأیش عوض شده و فعلاً چیزی نمی‌خورد؛ فقط یک نوشابه‌ی پرتقالی می‌خواهد و من با یک لیوان آبجو به انتظار دلمه می‌نشینم. گارسون یک‌ دانه نان کوچک توی بشقاب روی می‌ز می‌گذارد. دستگاه نمک و فلفل و سس سویا روی می‌ز است. یک تکه نان جدا می‌کنم و می‌آیم چند قطره سس رویش بریزم، اما شیشه را که برمی‌گردانم سس می‌پرد و روی رومیزی سفید می‌ریزد. با دستمال کاغذی فوراً نم لکه را می‌چینم، ولی نقش زرد تندی روی رومیزی می‌ماند. سهراب از کار من خیلی دلخور و نگران شده است.
ـ «بابا افتضاحشو درآوردی ها.»
ـ «آره، خیلی افتضاح شد، ولی مهم نیست.»
ـ «گارسون هم دید.»
ـ «ببیند، مهم نیست. گارسون روزی صدتا از این چیز‌‌‌ها می‌بیند.»
ـ «حالا می‌گه این‌‌‌‌ها کی‌ان دیگه.»
ـ «غلط می‌کنه. تازه بگه، ما چرا باید اهمیت بدیم؟»
سهراب قانع نمی‌شود. یک دستمال کاغذی تمیز روی لکه پهن می‌کند. بد فکری هم نیست. لکه‌ی افتضاح آمیز کاملاً پوشانده شده، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. من هم به هر ترتیبی نان را به سس آغشته می‌کنم و با آبجو2 می‌خورم.
دلمه‌ی فلفل یک قلمبه گوشت چرخ کرده فشرده است که توی دل فلفل سبز تپانده و پخته‌اند؛ کنارش هم یک کفگیر کته‌ی شفته شده‌ی بد. دلمه را کارد می‌برم و با سس سویا و فلفل سیاه می‌خورم. بد نیست. لازم شد یک قهوه هم بخورم. قهوه‌‌اش داغ و معطر است. خامه‌ی قهوه توی یک کپسول زرورقکنار فنجان است. سهراب کپسول را برمی‌دارد و توی کیسه‌ی نالیون، کنار دو تا موز باقی‌مانده‌‌اش ضبط می‌کند. توی صورت غذا نوشته است سرویس جزو قیمت است، ولی من پول خرد اضافی را از روی می‌ز برنمی‌دارم. گارسون تشکر می‌کند. چهره‌ی سهراب باز روشن می‌شود. قضیه به خیر گذشته است. 
کشتی دور زده است و داریم برمی‌گردیم. در خلاف جهت آب خیلی آهسته‌تر می‌رویم. باید ساعت 8به وین برگردیم. مناظر ساحلی همان‌‌هایی است که فبلاً دیده‌ایم. تقریباً همه‌ی آدم‌‌‌‌ها را دید زده‌ایم و به همه‌ی سوراخ‌سنبه‌‌های کشتی سرکشیده‌ایم. باید روی سینه یا طفر بنشینیم و موزیک جاز گوش کنیم و باز تو نخ آدم‌‌‌‌ها برویم.
حلا دسته‌ی روی سینه تقریباً عوض شده است. جوان بلندبالای قره‌نی زن باز پیدایش شده و دارد پلک‌هایش را روی هم فشار می‌دهد و ابروهایش را بالا و پایین میاندازد. قره‌نی را که از دهانش بر‌می‌دارد و چشم‌هایش را باز می‌کند آدم دیکری است. چشم‌هایش سبز روشن و چهره‌‌اش گندم‌گون است. انگار از دنیا پاک بی‌خبر است. به جای ویلی ‌برانت جوان عینکی ریز‌های نشسته است که هیچ اسمی رویش نمی‌شود گذاشت. از همان جوان‌‌هایی است که توی خیابان راه می‌روند. جوان ریزه‌ی دیگری با یک «توبا»ی بزرگ‌تر از خودش آمده و خودش پشت سازش قایم شده است. فقط انگشت‌هایش را می‌بینیم که روی دکمه‌‌های توبا کار می‌کند. صدای توبا از چند دوره‌ی ماقبل تاریخ کهن‌تر از ساکسیفون می‌آید و به گوش آدم برای شنیدن بم‌ترین و بدوی‌‌ترین صدا‌‌‌ها جواب می‌دهد.
حالا شیشه‌‌های خالی آبجوقهو‌های تیره با چاپ سیاه و سفیدهمه‌جا پخش و پراکنده است. دور و بر جوان کوه پیکر ته‌سیگار فراوانی روی زمین ریخته است. دست دیگران سیگار کم می‌بینم. آن مردکه‌ی جاکش البته پیپ می‌کشد. روی صندلی راحتی نشسته و جفت پا‌های زن همراهش را روی زانو‌های خودش گذاشته است. نیم‌تنه‌ی بلوجین بلیچ شده‌‌اش را روی دوش انداخته و فراموش نکرده است که یقه‌‌اش را بالا بزند. ابروهایش را هم به سبک کلارک‌ گیبل بالا برده است و دارد از پیپ آلبالویی رنگش ذره‌ذره دود درمی‌آورد. مقداری از مو‌هایی که به زیر کاسکتش شانه شده بدون اطلاع او بیرون ریخته است. از براهنی و زن دامن چرمی خبری نیست. لابد کابین اختصاصی دارند و رفته‌اند بعدازظهر را استراحت کنند. یک زنو مرد جوان که قبلاً توی هوای آزاد روبه روی هم نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند حالا صندلی‌هایشان را کنار هم چسبانده‌اند و دارند معاشقه می‌کنند. زن جوان و خوشگل است. صورت نرم و رنگ‌پرید‌های دارد و چشم‌هایش درشت و کم‌رنگ است. موهایش صاف و مشکی رنگ رفته است. مرد خیلی جوان نیست؛ صورتش لاغر و سرخ سوخته است. موهایش جوگندمی است. زن لب‌هایش را مثل فنجان گرد می‌کند و دهن مرد را می‌مکد. ساق یک پایش زیر جوراب متورم است. باید باندپیچی شده باشد. پای دیگرش صاف و خوش‌ریخت است، اما خیلی باریک نیست. سراپای این زن نرم و بی‌استخوان به‌نظر می‌رسد.
حالا مدتی است توی راهرو‌‌‌ها پرسه می‌زنیم. هوا تاریک شده است و پشت شیشه‌ی پنجره‌‌‌‌ها قطره‌‌های باران دیده می‌شود. سهراب گرسنه است. از دکّه‌ی ته راهرو یک نان و دو تا سوسیس داغ و یک قوطی کوکاکولا می‌گیرم و با هم می‌رویم زیر سایبان طفر روی دو تا صندلی راحتی می‌نشینیم. سهراب سوسیس‌هایش را می‌خورد و آخرین موزش را از کیسه‌ی نایلونش در‌می‌آورد. یک گاز هم به من می‌دهد. برمی‌گردیم تو.
از جلو دکّه پلکانی به طبقه‌ی پایین می‌رود. مردم تندوتند درآمد و رفتند.
زن جوانی از کنار من رد می‌شود و از پلکان پایین می‌رود. روی آخرین پله‌‌‌‌ها تلوتلو می‌خورد ولی نمی‌افتد؛ بعد به راست می‌پیچد و ناپدید می‌شود. من و سهراب هم از پله‌‌‌‌ها سرازیر می‌شویم، بدون آن‌که پایین کاری داشته باشیم. سهراب دوپله یکی می‌کند و آن پایین منتظر می‌ایستد. من سه‌چهار پله مانده به آخر پایم به زه فلزی پله بند می‌شود و سکندری می‌خورم. سعی می‌کنم به اختیار خودم بیفتم، ولی یک وقت می‌فهمم که غلتیده‌ام. روی پله‌ی آخر خودم را جمع‌وجور می‌کنم. ناگهان می‌بینم زن جوان نارنجی‌پوشی کنارم زانو زده و دستم را توی دستش گرفته و دارد یک چیز‌هایی به آلمانی می‌گوید. زانوی چپم ضرب دیده و به‌شدت درد می‌کند. میدانم که قیافه‌‌‌‌ام درهم پیچیده است. زن نارنجی‌پوش دستم را فشار می‌دهد و حرف‌هایش را تکرار می‌کند. سهراب با رنگ پریده جلوم ایستاده است؛ می‌گوید:  «پاشو دیگه.» زانویم را می‌مالم و هرطور که شده از جا بلند می‌شوم. از زن تشکر می‌کنم و دست سهراب را می‌گیرم. شدت درد دارد به‌سرعت پایین می‌آید. به سهراب می‌گویم که طوری نشده، نگران نباشد. حالا جلو رستوران هستیم. بار مشروب‌فروشی پنجر‌های به بیرون دارد و عد‌های جلو این پنجره از آن دختر مو زعفرانی آبجو و قهوه می‌خرند. به سهراب می‌گویم:  «حالا که این طور شد باید یک قهو‌های بخورم.» سهراب از خنده غش می‌کند:  «حالا که این طور شد باید یک قهو‌های بخورم! خوب بخور!»
یک قهوه‌ی داغ می‌گیرم و با هم به کنار نرده‌ی کشتی می‌رویم. رودخانه تاریک تاریک است. همان زن نارنجی‌پوش با زنی که نیم‌تنه‌ی سفید پوشیده کنار نرده مشغول گفت‌و‌گو است. مترصدم نگاهش به من بیفتد تا دوباره از او تشکر کنم؛ ولی او توجه‌ی نمی‌کند؛ انگار نه انگار. قهوه حالم را جا می‌آورد، ولی پایم لنگ است. برمی‌گردیم بالا توی راهرو، دو تا صندلی گیر می‌آوریم و می‌نشینیم. خیال می‌کنم باید تا آخر خط همین‌جا بنیشینم. دسته‌ی ارکستر طفر در چند قدمی ما بیرون راهرو دارد کار می‌کند. درد زانوی من دارد به مورمور نسبتاً مطبوعی مبدل می‌شود. جلو ما فضای کوچکی است که یک طرفش دهنه‌ی پلکان است و یک طرفش دکّه‌ی ساندویچ و نوشیدنی. مردم گرُوگُُر می‌آیند و می‌روند.
قره‌نی بلند بالا با دو لیوان آبجو به آن سر راهرو می‌رود. پشت گردنش را خط اندخته و گوش‌هایش جدا از کله‌‌اش ایستاده‌اند. لیوان‌هایش را هم دور از خودش نگه داشته است.
مرد پیراهن نیلی شکم بالشتکی و زنش از پله‌‌‌‌ها بالا می‌آیند و از همان راهرو می‌روند. مرد موهایش ژولیده شده و شکمش گنده‌تر است. دستش را به گردن زنش انداخته و تلوتلو می‌خورد. مست و خراب است. پاهایش به هم می‌پیچیند و زنش انگار دارد او را به دوش می‌کشد.
یک زن و مرد رقص‌کنان از طفر می‌آیند و در فضای جلو ما چرخ می‌زنند. مرد کوتاه قد و چاق است. زن جوان است و پوست تنش را زیر آفتاب یا چراغ قرمز سوزانده است. نیم‌چکمه‌‌های سفید به پا دارد که به قوزک هر لنگه‌شان دو تا منگوله آویزان است و با چرخ‌زدن پا‌‌‌ها بالا و پایین می‌پرند. ناگهان پا‌های چکمه‌پوش به طرف ما می‌آیند. سرم را بلند می‌کنم:  مرد دست دختر را ر‌‌‌ها کرده است؛ دختر با سر جلو می‌آید و پیشانی‌‌اش را به پنجره بالای سر ما می‌کوبد. پنجره نمی‌شکند. دختر خودش را سرپا نگه داشته است. مرد جوان زودتر جلو می‌آید و او را در بغل می‌گیرد. دختر لحظ‌های وا می‌رود، بعد لبخند می‌زند و دوباره شروع می‌کند به رقصیدنبا مرد جوان.
وقتی کشتی کنار اسکله پهلو می‌گیرد هوا کاملاً تاریک است و قطره‌‌های باران روی شیشه‌ی پنجره برق می‌زند. نوازندگان سازهایشان را جمع می‌کنند. در ظرف چند دقیقه بساط ارکستر به چند کیف و جعبه‌ی جمع‌و‌جور مبدل می‌شود. ما منتظر فرانتس می‌مانیم و آخرین کسانی هستیم که از کشتی پیاده می‌شویم.
روی ساحل زمین خیس و هوا خنک است، ولی باران نمی‌آید. فرانتس می‌پرسد می‌ل دارید یک‌راست به خانه برویم یا قبلاً سری به یک رستوران بزنیم. می‌گویم سهراب خسته است، خیال نمی‌کنم حوصله‌ی رستوران را داشته باشد. می‌گوید فقط نیم ساعت؛ هر وقت خواستید می‌توانیم به خانه برویم. می‌گویم باشد.
رستوران جای روشن و پاکیز‌های است. از در که وارد می‌شویم بار مفصلی با شیشه‌‌های رنگارنگ مشروب جلو ما است. دست چپ سالن کوچکی است با چند می‌ز پر از مشتری. همین که وارد می‌شویم جمعی که پشت می‌ز درازی کنار دیوار نشسته‌اند برای ما دست بلند می‌کنند:  دکتر زریاب، ایوان ‌با(ک*ی)ن، مرد سیبیل قیصری، بیس‌نواز کله طاس، ویلی‌ برانت؛ کنار دست هر کد‌‌‌ام زن جوان یا میانه‌سالی نشسته است. روی می‌ز لیوان‌‌های آبجو و شراب و بشقاب‌‌های غذا چیده‌اند.
فرانتس مرا معرفی می‌کند:  «یکی از بهترین سرکه‌ساز‌های ایران، و پسرش سهراب.» فوراً ابرو‌‌‌ها بالا می‌رود و آثار احتر‌‌‌ام در قیافه‌‌‌‌ها ظاهر می‌شود. فرانتس حضار را هم به ما معرفی می‌کند:  دکتر زریاب مهندس الکترونیک است؛ بیس‌نواز معمار است؛ با(ک*ی)ن وکیل دادگستری است؛ فقط ویلی‌برانت طبّال حرف‌های است. ویلی‌برانت می‌گوید اینیعنی فرانتسهم بزرگترین دروغگوی وین است، و همه می‌خندند.
بیس‌نواز معمار از همه بهتر انگلیسی حرف می‌زند و چند کلم‌های با من خوش‌و‌بش می‌کند. فرانتس دستور آبجو و املت ژامبون می‌دهد. سهراب چند سکه از من می‌گیرد و به سراغ یک دستگاه بازی کامپیوتری می‌رود که در گوشه‌ی سالن با چراغ‌‌های سرخ و سبزش چشمک می‌زند.
میز‌های رستوران پر است و مردم مشغول خوردن و نوشیدن‌اند. چهره‌‌‌‌ها سرخ و دندان‌‌‌‌ها سفید است. سر می‌ز ما همه دارند آلمانی حرف می‌زنند. ناگهان همه از جایشان بلند می‌شوند، ولی لحظ‌های بعد با سازهایشان برمی‌گردند و در مختصر فضای میان در ورودی و بار بساط ارکستر را برپا می‌کنند. ویلی‌برانت یکی از طبل‌هایش را با یک سنج روی سه‌پایه نصب می‌کند و پشت دستگاهش روی چارپایه می‌نشیند. بیس‌نواز کنار ساز بزرگش سر پا می‌ایستد. با(ک*ی)ن روی صندلی می‌نشیند و ماندولینش را روی زانو می‌گذارد. دکتر زریاب و فرانتس سرپا قره‌نی و ترومپت‌شان را به لب می‌گذارند. آناً صدای موسیقی فضای رستوران را پر می‌کند. مشتری‌‌‌‌ها با ناباوری به این ارکستر بادآورده خیره شده‌اند. گارسون‌‌‌‌ها و بارمن نیش‌شان گوش‌تا گوش باز است. آهنگ پشت آهنگ می‌زنند. ویلی ‌برانت از صدای طبل و سنج خودش سرمست است. دکتر زریاب با قره‌نی‌‌اش پیچ‌و‌تاپ می‌خورد. فرانتس با خون‌سردی در ترومپت‌‌اش می‌دمد. گفت‌و‌گوی سر می‌ز‌‌‌ها قطع شده است. فضا پر از صدا‌های زیر و بم است.
وقتی که به طرف خانه راه می‌افتیم ساعت کمی از نیمه‌شب گذشته است. دیگر رفت‌وآمدی نیست. سهراب روی صندلی عقب ماشین خوابش برده است. کف خیابان‌‌‌‌ها همچنان خیس است و باد تندی می‌وزد.
می‌گویم:  «عجب بادی می‌آید.»
فرانتس می‌گوید:  «باد‌های وین معروف است.»
——————–
پانوشت‌ها: 
1ـ درواقع هک بود که به جای ت‌‌‌ام دروغ می‌گفت.
2ـ بدون الکل.

نویسنده: نجف دریابندری
منبع:  www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.