داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

چاه

ناصر تقوایی موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ی گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف کردگی پلو سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ی لنگ چهارخانه‌یی نخ نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته مانده‌ی قلیه ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ی دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه نمی‌خوری؟»
پسر گفت: «نه. اشتها ندارم.»
«تو که چیزی نخوردی.»
پسر گفت: «گفتم که اشتها ندارم.» و پاشد.  
آشپز سری جنباند و او را دید که از سایه‌ رفت در آفتاب تند بی‌رنگ ظهر و رفت به جایی که صد‌ف‌ها کومه بود. پسر ایستا‌د و به گوش‌ماهی راه راه قرمز پرنقش و نگاری که روی صدف درشتی چسبیده بود نگاه کرد و همچه که ناله‌یی شنید و برگشت، در چرخش نگاه، پدرش را که ته لنج نشسته بود و جاشوها و غواص‌ها و پهنه‌ی سبز گذرنده‌ی دریا را دید و روی عرشه هیچ‌کس را ندید. از بلندی عرشه بالا رفت و نوک پا ایستاد. روی عرشه که پر بود از آفتاب غواص جوانی داخل یک چنبره‌ی گود طناب نشسته بود، سرش را لای زانوها گذاشته بود و دست‌ها را دور پاها حلقه کرده بود و رنگ پوست سرشانه‌هاش در آفتاب داغ ظهر که به سرش و شانه‌هاش می‌تابید رنگ پوست سیاه‌های مرده بود. غواص صبح زود زیر آب رفته بود و هنگامی که بالا آمده بود می‌نالید. یک راست رفته بود داخل چنبره‌ی طناب و تا ظهر یک‌نفس نالیده بود. همان وقتی که پسر از بلندی عرشه بالا آمد غواص باز نالید.
پسر گفت: «چته؟ د‌یگه نمی‌تونی غوص بری؟»
غواص ناگهان آرام شد.    
پسر کمی پیش رفت، گفت: «صدامو می‌شنوی؟»
روی پنجه‌ی پا ایستاده بود و چشم انتظار جواب به سکوت کر کننده‌ی داخل چنبره‌ی طناب نگاه می‌کرد. سر غواص کم کم بالا آمد. موی مجعد کوتاه و پیشانی پر چین از عرق دانه بسته و ابروها، و همچه که در سیاهی صورت، چشم‌های غواص از لبه‌ی بلند چنبره‌ی گود طناب بیرون آمد پسرک انگار در شبی تاریک چیز وحشتناکی دیده باشد آهسته آهسته پس رفت و آنگار از چیزی فرار می‌کند از بلندی عرشه پرید و همچه که می‌دوید آماده بود اگر غواص از چنبره‌ی طناب پا بیرون بگذارد خودش را به دریا بیندازد. رفت روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سر پوش موتورخانه نشست و به عرشه نگاه کرد تا خیالش آسوده شد. کوشید چشم‌های غواص را به یاد نیاورد، در نگاه غواص مثل نگاه هر مردی که در هنگام شدت درد آرام باشد چیز وحشتناکی وجود داشت. کمی بعد، با گوشه‌ی لنگ دور کمرش دانه‌های عرق تازه در آمده‌ی روی پیشانی‌اش را گرفت و به جاشوها و غواص‌ها که از دور سفره پا شده بودند و از دریا آب می‌کشیدند می‌ریختند روی سرشان و می‌رفتند وسط لنج، در سایه‌ی شراع که پهن کرده بودند روی داربست، نگاه کرد و بالاخره شروع کرد به جنباندن پاهاش که به کف لنج نمی‌رسید تا حالش جا آمد. وقتی که حالش جا آمد رفت با دله‌یی که گوشه‌هاش سوراخ بود و از سوراخ‌ها طناب گذشته بود از دریا آب کشید، لنگ دور کمرش را خیس کرد و تابید و فشار داد تا باریکه‌ی گرم شور آب ریخت روی انگشت‌های پاش. پوست تیره‌ی بدنش هنوز چند سالی جا داشت از آفتاب بسوزد که سیاه‌تر بشود. لنگ را که باز کرد و تکان داد ذره‌های شبنم مانندی در هوا پراکند. در سایه‌ی شراع یک گوشه‌ی خالی نشست. در همین حال باد ناله‌یی از عرشه‌ آورد. پسر به غواص‌ها و جاشوها که هر کدام لنگ نم کرده‌یی روی دوش انداخته بودند و منتظر قهوه‌یی که آشپز رفته بود دم کند، بی خیال سر بر زانو نهاده بودند نگاه کرد. از تنها غواصی که لم داده بود و سنگینی تنش را روی آرنج چپش انداخته بود پرسید: «صداشو می‌شنوی؟»
غواص هیچ نگفت.
پسر گفت: «مگه کری؟»
موتورچی به خنده گفت: «همه شون کرن، گوش همه‌ شون از آب سنگینه.» پسر، ناباور دراز کشید و لنگ را تا روی صورتش بالا آورد، به پهلو غلتید، زانوها را جمع کرد و باز غلتید و در باد گرمی که از عرشه می‌وزید و هنگامی که از لنگ مرطوب می‌گذشت روی صورتش انگار نوک سوزن سوز داشت و خواب از چشمش می‌پراند ناله‌یی شنید. پا شد و به غواص‌ها نگاه کرد، یک لحظه از خیالش پرید همه‌شان در چنبره‌ی طنابی نشسته‌اند. از غواصی که لم داده بود روی آرنج چپش پرسید: «آب همه‌ش چن بغل بود؟»
غواص گفت: «چی؟»
پسر بلندتر گفت: «سالی که گوشات کر شد آب چن بغل بود؟»    
غواص به سادگی گفت: «نه بغل.»
پسر داد زد: «پس چه مرگته نمی‌گیری بخوابی.» 
غواص با نگاه گیج پسر را دید که رفت ته لنج، جایی که پدرش نشسته بود.    
موتورچی بلند گفت: «صب تا حالا یه جوریه، انگار حالش خوش نیست.»
غواص گفت: «چه می‌دونم. همون روز اول به باباش گفتم اینو با خودت نیار. گفتم تو این آفتاب و روی این دریا یه همچه سفری براش سخته. می‌دونی چه گفت؟»   
موتورچی گفت: «نه.»
«گفت می‌خوام ترسش بریزه، می خوام بچه‌م یه ناخدای حسابی بار بیاد. به باباش گفتم، صاف و صادق دراومدم به باباش گفتم، ناخدا، بچه‌ها هیچ‌وقت اون چیزی که پدرها دلشون می‌خواد نمی‌شن. اینو با خودت نیار.» 
موتورچی گفت: «بچه‌ها هیچ‌وقت اون چیزی که خودشونم دلشون می‌خواد نمی‌شن.»
«می‌شن. کی می‌دونه، شاید بشن.»
موتورچی گفت: «نمی‌شن. تو خودت دلت می‌خواس چه بشی؟»   
غواص به سادگی گفت: «آشپز.»
موتورچی دیگر هیچ نگفت و به ته لنج نگاه کرد. 
ناخدا و پسرش که پیش او رفته بود در سایه‌ی خوش سایه‌بان برزنتی نشسته بودند. ناخدا دشداشه‌ی سفیدی پوشیده بود و سنگینی بعد از ناهار تنش را روی اهرم سکان انداخته بود. یک لنگه‌ی صدف بزرگ دو کفه شده‌یی دستش بود و لابلای گوشت لزج شیری با نوک چاقو می‌گشت دنبال سختی غلتان مروارید.   
پسر پرسید: «بابا، داریم برمی‌گردیم؟» روی آب خم شده بود و به شیار کف آلود پشت لنج نگاه می‌کرد.    
پدرش گفت: «مجبوریم بر گردیم. عبود ناخوشه.»
«مگه عبود چشه؟»
«چه می‌دونم چه مرگشه.»
«حالا چرا اون‌جا نشسته تو آفتاب داغ؟»
«رفته تو چاه.»
«اون‌جا که چاه نیس.»
«به خیالش رفته تو چاه.»
«چرا عبود رفته تو چاه؟»
«چه می‌دونم، بعضی وقتا آدم دلش می‌خواد بره یه جایی که هیچ‌کس نبینتش.» 
«بابا.»
«چیه؟»
«حالا هیچ جوری نمی‌شه کاریش کنی این‌قدر ناله نکنه؟»    
«نه. دردش دوا نداره.»
«پسر گفت: «هنوز ناله می‌کنه‌ها.»  
نا خدا سر بالا کرد و در صورت پسرش چیزی دید که دید پیش از این هرگز ندیده است.    
گفت: «به صداش گوش نده.»
پسر گفت: «بابا، کی می‌رسیم جزیره؟» پسر به خط دور دریا نگاه می‌کرد. 
پدرش گفت: «نصف شب گمونم برسیم.»
پسر گفت: «حالا روزه وای به شب» و گوش داد به باد: «شب صداش آدمو دیوونه می‌کنه‌ها.»
پدرش گفت: «می‌گم به صداش گوش نده، ناله‌هاش چیزی نیس.»
پسر هیچ نگفت. روی آب خم شده بود و در صدای موتور داشت به روزی می‌اندیشید که غواص بزرگی شده بود و مروارید درشتی صید کرده بود. در آن ظهر گرم پسر به خط دور دریا نگاه کرد، روی آب یک گله ماهی پرنده پرید، اما در آسمان پرنده‌یی ندید که نشانه‌ی ساحل نزدیکی باشد.
نویسنده: ناصر تقوایی

تابستان همان سال

آخرهای تابستان عده‌ای را ول کردند. شاید آدم‌های بدبین باورشان نشود که همه جا پر بود و جایی نبود و این بود که ما را هم ول کرده بودند. دوباره برگشتیم اسکله. همه‌مان برنگشته بودیم. چند ماه پیشتر خیلی‌ها را دیده بودیم افتاده بودند زمین. آمبولانس‌های سیاه بارشان می‌کردند و روی نوار سیاه آسفالت‌ها می‌رفتند به مرده‌شوی‌خانه.
شنیده بودیم مرده‌شوی‌خانه، بعضی‌ها زحمتی نداشتند، چاله‌های بزرگ پشت قبرستان برای این‌ها بود. این را هم شنیده بودیم. چندتایی را هم دیده بودیم ریخته بودند توی آمبولانس‌های سفید. زوزه‌ی زخمی‌ها را نمی‌شد شنید. آمبولانس‌ها را می‌دیدم که تند می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند. جیغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها که جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون. خودم را تخت کمر انداخته بودند کف یکی از همین‌ها و از چهارراه تا در بیمارستان جار کشیده بود. از جلو ج.‌خانه هم رد شده بود گویا آن‌جا هم خبرهایی بود که یکی‌ دو نفر را انداختند بالا. کارگری‌ با چشم‌های‌ خودش شش تا را دیده بود که با برانکار از در پشت بیمارستان برده بودند بیرون، توی‌ آمبولانس سیاه. راستش به چشم‌های‌ کارگر نمی‌شد اعتماد کرد. بعضی‌ها عادتشان است خیلی‌ چیزهای‌ بزرگ را کوچک ببینند. به خیالشان ناراحتی‌ کمتر می‌شود. خیلی‌ها را همراه عاشور با کامیون برده بودند. عکس دو سه تاشان را توی‌ روزنامه‌ها دیده بودیم. بعد همه چیز تمام شد. انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده بود. چرا که دیگر حرفش را هم نمی‌شد زد.
شنیده بودیم کارها روبه‌راه شده. وقتی‌ برگشتیم دیدیم کارها روبه‌راه نبود. صبح‌های‌ گرم شرجی‌ می‌آمدیم می‌نشستیم، بی‌هیچ حرفی‌، مثل غریبه‌ها. حس می‌کردیم خیلی‌ چیزها عوض شده و می‌دیدیم هیچ چیز عوض نشده بود. آدم‌ها همان آدم‌ها، جرثقیل‌ها همان و کشتی‌ها همان کشتی‌ها. دوباره آمده بودند و کنار اسکله‌ها به صف ایستاده بودند، زنجیروار، و همان آبِ لیمویی‌ رنگ همراه مد از بغل‌شان رد می‌شد. در خم رودخانه، انتهای‌ زنجیر در مه غلیظی‌ فرو رفته بود و خورشید هنوز از همان‌جا و پشتش که نخل‌ها بود بیرون می‌آمد.
خورشید روزهای‌ شرجی‌ پشت مه پریده رنگ بود و لای‌ انبوه دکل‌ها گیر می‌کرد. پرنده‌های‌ سفید دور و برش و روی‌ سرش می‌پریدند. روزها دراز بود و خیلی‌ طول می‌کشید تا گردش کند. خورشید را روی‌ طوقه‌ی‌ براق کلاه‌های‌ ایمنی‌ همدیگر می‌دیدیم.
‌شب‌ها می‌گشتیم دنبال جای‌ ساکتی‌، همه‌ی‌ عرق‌فروشی‌ها ساکت بود، خلوت نبود. می‌رفتیم ایستگاه پنج، وسط نخل‌ها. آن‌جا پیرمردی‌ بود توی‌ یک اطاقک گلی‌، چراغ‌ها را خاموش می‌‌کرد و کهنه دود می‌کرد که بوی‌ تریاک از اتاق بیرون نرود. حسابی‌ ترس داشت. بعد می‌رفتیم به عرق‌فروشی‌ای‌ که نزدیکی‌های‌ بارانداز سراغش را داشتیم. عرق‌فروشی‌ ساکت بود و پرده‌های‌ پشت شیشه‌ها افتاده بود. گوشه‌ی‌ خلوتی‌ می‌نشستیم. چهارتا میز دیگر هم بود، هر کدام سه چهار مرد پشتش، بیشترشان کارگرهای‌ بارانداز، ساکت و خیره به لیوان‌هاشان، می‌گفتی‌ پلک زدن یادشان رفته است. جوان که بودند ساکت نشستن بدمستی‌ بود و عربده‌کشی‌ بدمستی‌ نبود. پیری‌ سراغ همه‌شان آمده بود. باورشان نمی‌شد که پیر می‌شوند. بعضی‌ آدم‌ها همیشه در سن معینی‌ می‌مانند و بعد یک شبه پیر می‌شوند، صبح می‌بینی‌ سوزنک‌های‌ سبیل‌شان هم سفید شده. عاشور سی‌ ساله مانده بود. مست که می‌شد می‌رفت روبروی‌ آینه و خیره می‌شد به چشم‌های‌ مردی‌ با شقیقه‌های‌ سفید. آن‌جور آدمی‌ که هر وقت، حتی‌ اول بار که می‌بینی‌ فکر می‌کنی‌ قبلا او را شناخته‌ای‌. اگر نه به خاطر آن دو سه تا شیار گود پیشانی‌ بود هرگز خودش را به جا نمی‌آورد. تف می‌کرد به آینه و می‌گفت “انگار همه‌ی‌ عمرمو با یه فاحشه‌ی‌ پیر خوابیده‌ام” بغلش را می‌گرفتم و می‌رفتیم بیرون. کنار شط می‌ایستاد و داد می‌زد “سی‌سال با یه مشت فاحشه‌ی‌ مقدس خوابیده‌ام.”
گوش می‌ایستاد تا صدا از آن طرف رودخانه برگردد و صدا برنمی‌گشت. دیگر همه‌ی‌ آن چیزها که روزگاری‌ براش مقدس بود مقدس نبودند. آخر شب می‌رفتیم طرف فاحشه‌خانه. قدم‌های‌ عاشور را نگاه خیره‌ی‌ پاسبان‌ها نامنظم‌تر می‌کرد. این را از صدای‌ تخت‌ پوتین‌هایش روی‌ آسفالت کف خیابان می‌شد فهمید. پاسبان‌ها قیافه‌های‌ مهربان داشتند. باورت نمی‌شد اتفاقی‌ افتاده باشد. از جلوشان که رد می‌شیم دوستانه می‌پرسیدند “امشب چند تا؟” ما می‌گفتیم “ دو بطر”
بر نمی‌گشتیم و به چشم‌هاشان نگاه نمی‌کردیم که چطور راه رفتنمان را می‌پاییدند. می‌رفتیم همه‌ی‌ خانه‌ها را سر می‌کشیدیم. به صورت فاحشه‌های‌ پیر تف می‌کرد. دختری‌ پیدا می‌کرد و با او می‌رفت. صداش را از پشت در می‌شنیدم. به دختر می‌گفت “ازت خوشم می‌یاد.” دختر می‌خندید و عاشور می‌گفت “می‌خوام بات عروسی‌ کنم.”و دختر باز می‌خندید. آنقدر می‌گفت تا دختر دیگر نمی‌خندید. از اتاق می‌آمد بیرون، با قیافه‌یی‌ که خیال می‌کردی‌ باورش شده است. می‌رفت به خانم رئیسش چیزی‌ می‌گفت. خانم رئیس دادش در می‌آمد و فحش می‌داد. می‌رفت پاسبان می‌آورد. به پاسبان می‌گفت “می‌خواد دختره‌رو از راه به در کنه” باز فحش می‌داد و عاشور جواب نمی‌داد. با پاسبان می‌رفتیم. ناراحت می‌شد که چرا جوابش را نداده بود.
می‌گفت “آدم باید خیلی‌ بیشرف باشه که جواب فاحشه‌ها رو نده” دلداریش می‌دادم که نه، آدم باید خیلی‌ آبرودار باشد که جوابشان را ندهد. از فاحشه‌خانه بیرون می‌رفتیم، آن وقت‌ها دورش دیوار نبود و یکی‌ از لوازم کار بود.
عاشور دستش می‌رفت به جیبش و بعد با پاسبان دست می‌داد. پاسبان آدم خوبی‌ بود. همانجا می‌ماند و ما می‌رفتیم. آخرهای‌ تابستان دیگر خسته شده بودیم، از تابستان هم خسته شده بودیم. راستش اینجاها تابستان پنج شش ماهی‌ طول می‌کشد بعدش همیشه پاییز است تا تابستان دیگر پاییز است. چند بار گفته بودم برویم به مرخصی‌،
می‌پرسید کجا؟
می‌گفتم هر جا که بشه.
می‌پرسید فرقش با اینجا چیه؟
می‌گفتم فرق می‌کنه.
می‌گفت فرق نمی‌کنه. مثه یه فاحشه که زمسونا اینجاس و تابسونا می‌ره اون بالاها، می‌ره شمال. آخرش تنهایی‌ رفتم. دیدم راست می‌گفت. هیچ فرق نمی‌کرد. بروجرد هم مثل همین‌جا بود. روزی‌ که از مرخصی‌ پانزده روز‌ه‌ی‌ تابستان برگشتیم، اولین اتفاق آمبولانس سیاه بود. زوزه هم نمی‌کشید، خیلی‌ آرام و انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده باشد. خودشان فکر کار را کرده بودند و یکباره آمبولانس سیاه فرستاده بودند. از سفیدها بهتر بود. آمبولانس‌های‌ سفید را خوش ندارم. عادتشان است توی‌ شهر دور بردارند و جار بکشند، بیشتر از وسط شهر و توی‌ آن خیابان‌های‌ شلوغ.
زیر آن دو صفحه آهن نیم‌تنی‌ باریکه‌های‌ خون ماسیده بود و از پایین صفحه‌ی‌ زیری‌، لنگه‌ی‌ پوتینی‌ زده بود بیرون تختش ور آمده بود و نوک پوتین دهن باز کرده بود و میخ‌ها انگار دندان، ردیف نشسته بودند و از بالا و پایین چندتایی‌ افتاده بود. سر کارگرها که دادشان درآمد بچه‌ها رفتند سر کارها. رفتم توی‌ سایه، دور و بر آفتاب بود و دو گله‌ی‌ سایه، وسط آفتاب سیاه نشستم. گیج و غم‌زده و مبهوت و از اینجور چیزها. پریشان‌تر از آن بودم که با کسی‌ حرفی‌ بزنم. رفته بودم تو فکر آدمی‌ که همه‌ی‌ راه‌های‌ مردن را می‌رود، بیشتر راه‌های‌ سخت را به خیال آسانی‌ و باز یاری‌ نمی‌کند و بعد بخت بی‌خبر می‌آید سراغش و همین‌جور صاف و ساده کلکش کنده می‌شود. شاید کارگرهای‌ قدیمی‌ یادشان باشد عاشور چه جور آدمی‌ بود.
صفحه‌های‌ آهنی‌ را که برداشتند خون‌ها را شستند و باز آب ریختند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک کرد. انگار هیچ اتفاقی‌ نیفتاده بود.
نویسنده: ناصر تقوایی
داستان هشتم از داستان‌های به هم پیوسته‌ی «تابستان همان سال» – نشر لوح

آقا جولو

1
دریا که‌ نه‌ سبز است‌ نه‌ آبی‌، شهر را تا کمرکش‌ کوه‌‌‌‌ها عقب‌ رانده‌ است‌. کف‌ سفید موج‌‌های مد در آستان‌ اولین‌ خانه‌‌‌‌ها به  شن می‌نشیند. از دیواره‌ی‌ سنگی‌ «پسته‌» تا جلو بارانداز که‌ سایه‌ی‌ پشت‌ دیوارش‌ اطراق‌گاه‌ حمال‌هاست‌ و راسته‌ی‌ دکان‌ها، تا کارگاه‌ صدف پاک‌کنی‌، موج‌‌‌‌ها به  سدّ سنگی‌ می‌کوبند و سربالا تف‌ می‌کنند. 
کوه‌‌های قهوه‌ای، تیره‌ و درهم‌ پشت سر شهر قوز کرده‌اند و آن‌سوی کفه‌ی‌ شنی‌ که‌ دیگر بوته‌ی‌ خار شتری نمی‌بینی‌ رو به  دریا چرخ می‌خورند و در آب‌ فروتر می‌روند تا جایی‌که‌ فقط‌ تخته‌ سنگ‌‌های سیاه‌ پراکند‌ه‌ای می‌بینی‌ و کمی‌ دورتر چراغ‌ دریایی‌ روشن‌ و خاموش‌ می‌شود. شب‌‌‌‌ها نور ماه‌ از پنجره‌‌های باز به داخل‌ اتاق‌‌‌‌ها می‌تابد و روی آب‌ چراغ‌ دریایی‌ با هر بار روشنی‌، نور سرخی قاطی‌ نور ماه‌ می‌کند. 
ماه‌ که‌ روی کوه‌‌‌‌ها رنگ‌ باخت‌ خط‌ دراز و دور دریا و آسمان‌ سفیدی می‌زند. آواز ماهی‌گیر‌‌‌ها و صدای پاروهاشان‌ را می‌شنوی و سیاه‌ی «جلبوت‌»هاشان‌ را می‌بینی‌ روی آب‌ لرزان‌ نقر‌ه‌ای سوی خط‌ سفید می‌رانند. تا خط‌ سفید زردی زد و بادگیر بلند خانه‌‌‌‌ها و سرپوش‌ گنبدی شکل‌ «برکه‌»‌‌‌ها که‌ آفتاب‌ گرفت‌ برگشت‌شان‌ را می‌شنوی و کله‌ی‌ خورشید را به  تماشا بلند می‌بینی‌. روی ‌شن‌ریزه‌‌های ساحل‌ پیرمرد‌های «گرگور» بافی‌ که‌ روزگاری ماهی‌گیر بوده‌اند، دستی‌ سایِبان‌ چشم‌ کرده‌ نگران‌ «جلبوت‌»ها نشسته‌اند تا شاید گرگور کوسه‌ درید‌ه‌ای برای تعمیر بیاید. زن‌‌‌‌ها لباس‌ گشاد پوشیده‌ دامن‌ زری دوخته‌ دارند و «بتوله‌»‌های سیاه‌ و درسوراخ‌‌های بتوله‌ دو چشم‌ با برقی‌ نگران‌ که‌ ماهی زودتر برسد و خوراک‌ شوهر‌‌‌ها دیر نشود. بچه‌‌های لخت‌، کنار تل‌ رنگی‌لُنگ‌هاشان‌ که‌ تا جلبوت‌ نزدیک‌تر شد به  آب‌ بزنند. آن‌سوتر حمال‌‌‌‌ها در پناه‌ دیوار لمیده‌اند، به امید لنجی‌ و اگر چند ماه‌ی گذشته باشد امید کشتی‌ای که‌ بیاید. 
آفتاب‌ از بلندی بادگیر‌‌‌ها که‌ پایین‌ آمد به  شیشه‌ رنگی‌ پنجره‌‌‌‌ها می‌تابد و بر دیوار گچ‌کاری اتاق‌‌های رنگین کمانه‌ می‌کشد. تنها خانه‌ای که‌ صبح‌‌‌‌ها خورشید روی شیشه‌‌های پنجره‌‌اش برق‌ نمی‌زند خانه‌ی‌ بزرگ‌ رو به  میدان‌ بازی بچه‌‌‌‌ها است‌. مردم‌ همه‌ی‌ شیشه‌هارا با سنگ‌ شکسته‌اند. 

2
در این‌ خانه‌ بود که‌ آقای مهندس‌ جولیو کم‌کم‌ داشت‌ زندگی‌ می‌کرد که‌ نشد یا نگذاشتند. شب‌‌‌‌ها پنجره‌ی‌ اتاق‌ سمت‌ راست‌ روشن‌ بودو گاه‌ داد و فریاد زنی‌ سکوت‌ قبرستانی‌ خانه‌ را به هم‌ می‌زد. آقای مهندس‌ جولیو ایتالیایی‌ گنده‌ی‌ سرخ‌رویی‌ بود که‌ بچه‌‌‌‌ها از دو شیارگود همیشه‌ خندان‌ گوشه‌ی‌ لب‌هایش‌ کیف‌ می‌کردند، عکسی‌ که‌ موقع‌ رفتنش‌ به  «دلو» داد هنوز توی جعبه‌ی‌ زیر تخت‌ است‌ و دلو به جزهمان‌ یک‌بار، دیگر به آن‌ نگاه‌ نکرده‌ است‌. برای او یادبود آقای مهندس‌ جولیو عکس‌ توی جعبه‌ نیست‌ چیز دیگری است‌ که‌نمیداند آن‌را کجای کله‌‌اش قایم‌ کرده‌ است‌. 
آن‌ روز بچه‌‌‌‌ها قلاب‌هاشان‌ را به آب‌ داده‌ بودند و روی دیوار سنگی‌ پسته‌ به  تماشا نشسته‌ بودند. کشتی‌ آن‌جا که‌ آب‌ تیره‌تر بود لنگرانداخته‌ بود. آب‌ در ساحل‌ کم‌ عمق‌ بود و بار را با «جلبوت‌» می‌آوردند. او از جلبوت‌ دوم‌ پیاده‌ شد. کلاه‌ گرد سیاه‌ی سرگذاشته‌ بود که وسطش‌ دکمه‌ی‌ بزرگی‌ داشت‌. چهار تا حمال‌ صندلی‌ بردند، پایه‌هایش‌ را گرفتند تا نشست‌ و او را آوردند. آب‌ تا زانو بود و سنگ‌های‌زیر آب‌ آن‌قدر بزرگ‌ بود که‌ پای حمال‌ جلویی‌ ضرب‌ بخورد و دستش‌ به  هوای گرفتن‌ پا صندلی‌ را ول‌ کند و آقای مهندس‌ جولیوبیفتد. کفش‌ و جوراب‌ و شلوارش‌ خیس‌ شد. حمال‌‌‌‌ها ترسیده‌ بودند، گرچه‌ آقای مهندس‌ جولیو ناراحت‌ نشد. به آن‌ها خندید وآن‌ها باز می‌ترسیدند و کرایه‌‌اش را نگرفتند. با آن‌ پیراهن‌ و شلوار کوتاه‌ خاکی‌ رنگ‌، دوربین‌ عکاسی‌، کلاه‌ دکمه‌دار سیاه‌ و صورت‌سرخ‌ و صدای آب‌ توی کفشش‌ از جلو بچه‌‌‌‌ها که‌ رد شد نخندیدند. سلامش‌ کردند، تا کشتی‌ نرفته‌ بود کسی‌ باورش‌ نمی‌شد آن‌جاماندنی‌ باشد. ماند. یک‌ سال‌ یا بیش‌تر ماند. گویا چیز‌هایی توی کله‌‌اش بود، یا وقتی‌ از دیدن‌ کوه‌‌های «بستانه‌» برگشت‌، زده‌ بود به کله‌اش‌. خانه‌ای اجاره‌ کرد. روبه‌روی خانه‌ی‌ میرزاحسن‌، صاحب‌ کارگاه‌ صدف‌ پاک‌کنی‌، همان‌که‌ وقتی‌ مهندس‌ به او پیشنهاد شرکت سهامی‌ داد نفهمیده‌ بود مهندس‌ چه می‌گوید و با بی‌حرمتی‌ گفته‌ بود اگر کلاهی سرش‌ برود کلاه‌ دکمه‌دار آقای مهندس‌ جولیونیست‌، و آقای مهندس‌ جولیو هم‌ دیگر پیشنهادش‌ را نکرده‌ بود. میرزا حسن‌ آن‌ سال‌ ضرر کرد. توفان‌ بی‌موسمی‌ صدف‌‌‌‌ها را جاکن کرده‌ بود. 
کامیونی‌ بود که‌ از شهر‌های آن‌طرف‌ کوه‌‌‌‌ها میوه‌ می‌آورد و هربار میوه‌‌‌‌ها می‌گندید. راننده‌ باز می‌آورد به این‌ امید که‌ ماشین‌ دیگرخراب‌ نمی‌شود و باز خراب‌ می‌شد. آقای مهندس‌ جولیو معامله‌گر خوبی‌ بود و این‌بار شاه‌ فنر ماشین‌ هم‌ جوری خم‌ شده‌ بود که نشود برگردد. امتحانش‌ از ماشین‌، دستی‌ بود که‌ به  انجین‌ و چهار تا لاستیکش‌ کشید، انگار دستی‌ به  پوز الاغ‌ و زانوهاش‌. او تعمیرگر ماهری هم‌ بود، ماشین‌ راه افتاد. از کوچه‌‌‌‌ها که‌ می‌گذشت‌ بچه‌‌‌‌ها پا برهنه‌، نیمچه‌ لنگ‌هاشان‌ را پشت‌ ریسمان‌ دور کمرشان‌ سفت فرو می‌کردند و توی گرد و خاک‌ دنبالش‌ می‌دویدند. یک‌ روز همه‌ دیدند کارگر بارش‌ بود، آقای مهندس‌ جولیو می‌راند و رفتند به کوهستان‌. کارگر‌‌‌ها بیش‌تر ماهی‌گیر بودند و حمال‌‌های بارانداز. به آن‌ها گفته‌ بود کوه‌‌های «بستانه‌» گوگرد دارد و خیال‌‌های خوشی‌زده‌ بود به  کله‌شان‌. تنها میرزاحسن‌ چشمش‌ آب‌ نمی‌خورد. خودش‌ هم‌ نمیدانست‌ چرا و آب‌ نخورد. معدن‌ ریخت‌. سه‌ نفر شل شدند، دو نفرشان‌ حمال‌ بارانداز بودند. حمال‌‌‌‌ها کفرشان‌ درآمد و با ماهی‌گیر‌‌‌ها برگشتند سر کار سابق‌شان‌ و ایتالیایی‌ سرخ‌رو اسمش‌ سبک‌تر شد. شد آقای جولیو. 
ماشین‌ که‌ پاک‌ اسقاط‌ شده‌ بود در بارانداز به کار افتاد. حمال‌‌‌‌ها خون‌شان‌ نمی‌جوشید اگر وقت‌ گذاشتن‌ بار به  ماشین‌ تیرشان‌ می‌زدی‌. کدخدا خوشحال‌، یک‌ شب‌ در مسجد جامع‌ افتخار تأسیس‌ اولین‌ بنگاه‌ باربری بندرلنگه‌ و حومه‌ را به اسم‌ آقای جولیو توی جلد قرآنی‌ ثبت‌ کرد. اعتراض‌ شیعه‌‌‌‌ها که‌ به  نوشتن‌ اسم‌ کافری در قرآن‌ وارد بود با موافقت‌ اکثریت‌ سنی‌‌‌‌ها رد شد و شیعه‌‌‌‌ها دیگر به مسجد جامع‌ نیامدند. بیکار هم‌ ننشستند. فعالیت‌ مخفی‌ شروع‌ شد، به تحریک‌ میرزاحسن‌، حمال‌‌‌‌ها بیش‌ترشان‌ شیعه‌ بودند پشت سدّ سنگی‌ پناه‌ سایه‌ نشستند و حرف‌ زدند، چند شب‌ و روز حرف‌ زدند و قلاب‌ باربندشان‌ را حواله‌ی‌ هم‌ کردند تا به اصرار عده‌ای‌، عده‌ی‌ دیگر فکر حمله‌ با چوب‌ و چماق‌ را از کله‌ در کردند. ممکن‌ بود مجبور بشوند غرامت‌ ماشین‌ را به  ایتالیایی‌ سرخ‌رو بدهند. راه مسالمت‌آمیز و مبارزه‌ی‌ منفی‌ این‌ بود که‌ ارزان‌تر بگیرند. از کسادی کار و کمی‌بار، بنگاه‌ باربری آقای جولیو با همه‌ی‌ اسم‌ و رسمش تخته‌ شد. آقای جولیو از سندیکای حمال‌‌‌‌ها به  کدخدا شکایت‌ برد. کدخدا ترس‌ برش‌ داشت‌، از رادیو باطری «آندریا»ی‌ خودش گاهی اسم‌ سندیکا را از زبان‌ مرد پشت‌ کوه‌‌‌‌ها شنیده‌ بود. به  پا درمیانی‌ او سنی‌‌‌‌ها و شیعه‌‌‌‌ها ائتلاف‌ کردند. شیعه‌‌‌‌ها دوباره‌ به  مسجد جامع‌ آمدند و مستعفی‌ شدن‌ میرزاحسن‌ را از ریش‌ سفیدی‌شان‌ مهم‌ نگرفتند. کدخدا از آقای جولیو دل‌جویی‌ کرد و کار جدید او را زیر دومی‌ در قرآن‌ ثبت‌ کرد. این‌ بار هیچ‌کس‌ مسجد جامع‌ را ترک‌ نگفت‌. 
کامیون‌ اسقاط‌ بافورد کروکی‌ و کهنه‌ «عبداله‌ پتور» که‌ روزگاری ره‌آورد پسر جوان‌ «شیخ‌ جابر» از سفر عدن‌ بود معامله‌ شد و اولین تاکسی‌رانی‌ بندرلنگه‌ راه‌ افتاد. تا حومه‌ هم‌ می‌رفت‌ اگر مسافری به تورش‌ می‌خورد. این‌طوری بود که‌ بچه‌‌‌‌ها با آقای جولیو رفیق شدند. فورد کهنه‌ بود با چرخ‌‌های سیمی‌ و بوقش‌ به گوش‌ خود آقای جولیو هم‌ ناخوشایند بود و الاغ‌‌‌‌ها را رم‌ می‌داد. کدخدا بوق‌زدن‌ در شهر را ممنوع‌ کرد. 
آقای جولیو هر وقت‌ مسافر نداشت‌ که‌ همیشه‌ هم‌ نداشت‌، بچه‌‌‌‌ها را سوار می‌کرد و براشان‌ آواز می‌خواند. زبان‌شان‌ را می‌پرسید و داشت‌ یاد می‌گرفت‌، گرچه‌ بی‌هیچ‌ حرفی‌ او و بچه‌‌‌‌ها زبان‌ هم‌دیگر را می‌فهمیدند. آوازهاشان‌ را خوب‌ یاد نگرفته‌ بود و بیش‌تر ایتالیایی‌ می‌خواند. بچه‌‌‌‌ها نمی‌فهمیدند خوب‌ می‌خواند یا نه‌. بعضی‌‌‌‌ها ادا در می‌آوردند و چند تایی‌ سر می‌جنباندند، یعنی‌ خوب می‌خواند. همین‌ کار‌‌‌ها سبک‌ترش‌ کرد و آقا را هم‌ که‌ سنگینی‌ می‌کرد از جلو «جولیو» برداشتند. ولی‌ به زبان‌ بچه‌‌‌‌ها همیشه‌ «آقا جولو» ماند. 

3
آقا جولو زمستان‌ سرخ‌ بود و تابستان‌ قهو‌ه‌ای و آن‌ کلاه‌ گرد دکمه‌دارش‌ هم‌ با یک‌ کلاه‌ چوب‌پنبه‌ای کلفت‌ عوض‌ شده‌ بود. 
خوشی‌هاش بیش‌تر می‌شد هرچه‌ احترامش‌ کم‌تر می‌شد، این‌جور آدمی‌ بود. عرقش‌ پابه‌پای بنزین‌ ماشینش‌ زیاد می‌شد و کار تاکسی‌ به  کسادی می‌گذشت‌، در شهر هرکسی‌ یک‌ الاغ‌ شخصی‌ داشت‌. آقا جولو ناچار ماشین‌ را دوباره‌ به  عبداله‌ پتور فروخت‌، و عبداله‌ پتور دل‌خوش‌ که‌ توی گاراژش‌ دو تا دارد. 
آقا جولو چند وقتی‌ بیکار بود و بعد ده‌ روزی غیبش‌ زد. بچه‌‌‌‌ها دیگر او را نمی‌دیدند، برگشتند به  دریا و ماهی‌گیری توی گودال‌ میان‌صخره‌ها، گرچه‌ بعد از آن همه‌ ماشین‌سواری پیاده‌روی تا گودال‌ خسته‌شان‌ می‌کرد. غروب‌ روزی که‌ برگشت‌ بچه‌‌‌‌ها وسط‌ میدان ‌«دارا» بازی می‌کردند، دورش‌ جمع‌ شدند. داد یکی‌ از اتاق‌‌های روشن‌ را تمیز کردند و به دیوار مقابل‌ پنجره‌ پرده‌ی‌ سیاهی آویختند. دو نفر را فرستاد بالا طناب‌ تابلویی‌ را محکم‌ بستند. کله‌ی‌ سحر که‌ میرزاحسن‌ از خانه‌ درآمد فحش‌ داد و مردم‌ را خبر کرد و کدخدا خوشحال‌ شد. آقا جولو اولین‌ عکاسی‌ بندرلنگه‌ را روبه‌راه‌ کرده‌ بود. بچه‌‌‌‌ها هم‌ بدشان‌ نمی‌آمد. با کاغذ‌های سرخ‌ دراز دور فیلم‌ها که‌ خوش‌بو هم‌ بود برای خودشان‌ کلاه‌ و کمربند و شمشیر ساختند که‌ از «دارا» بازی و «دارتوپ‌» به تر بود و با چرخه‌‌های سیاه فیلم‌‌‌‌ها به جای قرقره‌‌های خالی‌ ریسمان‌، گاری‌هاشان‌ را راه بردند. مردم‌ کنجکاو اگر چشم‌ میرزاحسن‌ را دور می‌دیدند سق‌شان می‌خارید عکسی‌ بیندازند، و همه‌ چشم‌ میرزاحسن‌ را دور دیدند. 
آقا جولو تا روزی که‌ بچه‌‌‌‌ها را صدا زد تابلوش‌ را پایین‌ کشیدند چند هفته‌ای عکاس‌ بود. در شهر آن‌قدر آدم‌ نبود که‌ بیش‌تر از چند هفته‌ طول‌ بکشد تا عکس‌ همه‌شان‌ را انداخت‌. «زینب‌» دومین‌ دختری بود میان‌ همه‌ی‌ دختر‌های شهر که‌ به هم‌ چشمی‌ دختر کدخدای ترقی‌خواه‌ عکس‌ انداخت‌ و «بتوله‌» را هم‌ برداشت‌ تا قشنگ‌تر از دختر کدخدا بیفتد. 
تا آقا جولو کار جدیدش‌ را شروع‌ کند بچه‌‌‌‌ها از بازی که‌ برمی‌گشتند گِردش‌ می‌نشستند و آواز یادش‌ می‌دادند. می‌گفتند براشان‌ از شهر خودش‌ حرف‌ بزند. او می‌گفت‌ و بچه‌‌‌‌ها نمیدانستند کجا را می‌گفت‌. از جیب‌ دکمه‌دار پیرهنش‌ کاغذی‌ درمی‌آورد تا خورده‌، باز می‌کرد، کاغذ هر تکه‌‌اش رنگی‌ بود با خط‌‌های سیاه‌ شلوغ‌. آقا جولو جایی‌ را نشان‌ می‌داد و بچه‌‌‌‌ها می‌خندیدند، بعد دیگرنمی‌خندیدند و می‌گفتند توی شهر بزرگ‌ آن‌ها بماند و به آن‌ چکمه‌ی‌ سبز کوچک‌ روی کاغذ برنگردد، او حالی‌شان‌ می‌کرد که‌ برنمی‌گردد. لذتی‌ از حرف‌‌های او به خودشان‌ وعده‌ می‌دادند و در راست‌ گفتنش‌ شک‌ نمی‌کردند. برای بچه‌‌‌‌ها حرکات‌، نگاه‌ ورفتارش‌ همه‌ آشنا بود و آن‌ها پیوند نزدیکی‌ با آن‌چه‌ پشت‌ خنده‌ی‌ باوقارش‌ پنهان‌ بود حس‌ می‌کردند. او می‌بایست‌ خدا را شکرمی‌کرد که‌ به صورتش‌ وقاری داده‌ بود تا روی رفتارش‌ پرد‌ه‌ای بکشد و بین‌ خودش‌ و بچه‌‌‌‌ها دیواری از ملاحظه‌ بسازد تا مثل ‌«تکو»ی‌ کور دستش‌ نیندازند. بچه‌‌‌‌ها او را همان‌جوری که‌ بود می‌خواستند باشد و بماند. بزرگ‌تر‌‌‌ها به سادگی‌ بچه‌‌‌‌ها قبولش نداشتند به  او تهمت‌ می‌زدند و آخر سر هم‌ تسلیمش‌ می‌شدند. بچه‌‌‌‌ها هربار سرکار آینده‌ی‌ او شرط‌ می‌بستند و همه‌چیز را حدس‌می‌زدند. مگر کاری را که‌ پنج‌ روز بعد از انداختن‌ عکس‌ زینب‌ شروع‌ کرد. 
آقا جولو آوازه‌خوان‌ و رقاص‌، به قول‌ پدر زینب‌، همسایه‌ی‌ قبل‌های میرزاحسن‌ مطرب‌ از کار درآمد. بچه‌‌‌‌ها بی‌تاب‌ منتظر چیزی‌بودند، میدانستند آقا جولو آن‌قدر‌‌‌ها هم‌ خُل‌ و بی‌فکر نیست‌ که‌ آن‌ وقار خودش‌ را مُفت‌ ببازد. شب‌ اولی‌ که‌ آقا جولو کار جدیدش‌ راشروع‌ کرد میرزا حسن‌ تازه‌ چراغ‌ را فوت‌ کرده‌ بود. صدای آواز از کوچه‌ تا زیر پشه‌ بند پشت‌ب‌‌‌ام می‌آمد. دلو آهسته‌ از جلو پشه‌بندپدر و مادرش‌ رد شد از پله‌‌‌‌ها پایین‌ رفت‌ توی حیاط‌ و کلون‌ در را برداشت‌. وسط‌ کوچه‌، مقابل‌ خانه‌ پدر زینب‌ خودش‌ را لای حلقه‌ی فشرده‌ی‌ بچه‌‌‌‌ها جا کرد. تکو «جفتی‌» می‌زد و لپ‌ه‌اش دو گلوله‌ باد کرده‌ بود. آقا جولو دور می‌گشت‌، بشکن‌ می‌زد، می‌رقصید و بچه‌ها دست‌ می‌زدند. تکو هر وقت‌ جفتی‌ نمی‌زد می‌خواند: «زنکه‌ی‌ موینی‌ موی وقی‌چنه‌ …» بچه‌‌‌‌ها برگردان‌ را می‌گرفتند و چند بارمی‌گفتند و تکو باز می‌خواند: «امشو شو مهتابه‌ موی وقی‌ چنه‌ …» و بچه‌‌‌‌ها باز برگردان‌ را می‌خواندند. آقا جولو هم‌ می‌خواند، بچه‌هادیگر نمی‌خواندند، می‌خندیدند. به  خواندن‌ آقا جولو نمی‌شد نخندند. بطر خالی‌ عرق‌ افتاده‌ بود زمین‌ و این‌ همه‌ی‌ چیز‌های ناجور رابا هم‌ جور می‌کرد. تا فریاد میرزاحسن‌ وسط‌ معرکه‌ آمد آن‌قدر فرصت‌ نبود که‌ دلو خودش‌ را قاطی‌ بچه‌‌‌‌ها گم‌ کند. میرزاحسن‌مچش‌ را سفت‌ گرفت‌، سیلی‌ زد و هوار کشید: «برو توخونه‌، سربه‌هوا، نغل‌.»
بعد به  تکو فحش‌ داد و گفت‌: «این‌ گدای کور چه‌جوری با این‌ جولوی خُل‌ رفیق‌ شده‌.»
دلو گفت‌: «بگو آقا، آقا جولو.»
پدر سرش‌ داد زد: «گمشو، نغل‌.»

4
دلو شب‌ پنجره‌ی‌ اتاق‌ را باز گذاشت‌، به  به انه‌ی‌ گرما. پدر نگذاشته‌ بود روی پشت بام بخوابد و مادرش‌ صبح‌ رختخواب‌‌‌‌ها را پایین‌ آورده‌بود. دلو گوش‌ به راه‌ صدا بود و صداها، اگر صدایی‌ بود از دور می‌آمد. آن‌قدر دور بود که‌ ناله‌ی‌ جفتی‌ تکو آن‌ پیرمرد لاغر تریاکی نباشد. ناگهان‌ جفتی‌ تکو نه‌ از خیلی‌ دور، نالید. دلو از پنجره‌ خم‌ شد و آن‌ دو را دید در خم‌ کوچه‌ می‌آیند و با دو تا سایه‌شان چهار تایی‌ تلو می‌خورند. صدای بچه‌‌‌‌ها از پشت‌ سر می‌آمد و تک‌تک‌ سیاهی‌هاشان‌ که‌ از دو سوی کوچه‌ می‌دویدند. دلو هم‌ دوید ودستگیره‌ را چرخاند و در باز نشد. چیزی گلویش‌ را گرفت‌، آن‌ چیزی که‌ گلوی بچه‌ای را می‌گیرد وقتی‌ پدر و مادر او را همراه‌شان‌ به عروسی‌ نبرند. از پنجره‌ سرک‌ کشید، بچه‌‌‌‌ها دست‌ می‌زدند و تازه‌ رسیده‌‌‌‌ها را می‌دید چه‌طور در حلقه‌ی‌ جنبنده‌ی‌ گوشتی‌ فرو می‌روند. آقا جولو وسط‌ دایره‌ می‌رقصید و می‌خواند و تا قلپی‌ از بطری جیب‌ پشتش‌ بخورد، غوغای جفتی تکو و فریاد‌های از سر شوق بچه‌‌‌‌ها سکوتش‌ را جبران‌ می‌کرد. دلو ناگهان‌ پدرش‌ را دید، وسط‌ کوچه‌ تند می‌رفت‌ طرف‌ خانه‌ پدر زینب‌ که‌ اصل‌ معرکه‌ بود وپنجره‌‌اش به  نشانه‌ی‌ بی‌خوابی‌ روشن‌. در زد و خیلی‌ در زد و داد زد تا باز کردند. رفت‌ تو و خیلی‌ نکشید که‌ با پدر زینب‌ درآمدند. بعدچند تا خانه‌ دیگر و پیرمرد دیگر و راه‌ افتادند. دلو دور اتاق‌ می‌گشت‌ و در رویی‌ نمی‌جست‌، آن‌قدر گشت‌ تا شنید صدا‌‌‌ها فروکش کرد. از پنجره‌ دید مرد‌‌‌ها می‌آیند و پیشاپیش‌ همه‌ کدخدا، دراز و لاغر، انگار مردم‌ به  هفت‌ تیر کهنه‌‌اش احتر‌‌‌ام می‌گذاشتند که پیشاپیش‌ می‌آمد. مرد‌‌‌ها دایره‌ را شکستند یا بچه‌‌‌‌ها راه‌ دادند. کدخدا چیزی گفت‌ و آقا جولو بی‌هیچ‌ بگومگویی‌ با کدخدا رفت‌. مرد‌‌‌ها غضب‌ کرده‌ ایستادند تا بچه‌‌‌‌ها به  خانه‌هاشان‌ برگشتند. 
دلو آن‌ شب‌ سرفه‌ی‌ پدرش‌ را از همه‌ی‌ شب‌‌‌‌ها بلندتر می‌شنید. تک‌تک‌ و گاهی دو سه‌ تا با هم‌، به  آهنگ‌ تسبیح‌ شب‌نمای درشتش‌ که همیشه‌ میانداخت‌. از دیوار شنید پدر به  مادرش‌ گفت‌: «عجب‌ پهلوونی‌ بود.»
دلو تاب‌ نیاورد و داد زد: «شما‌‌‌ها خیلی‌ بودین‌.»
پدر از دیوار جواب‌ داد: «امشب‌ کدخدا تنهایی پیشش‌ می‌مونه‌.»
دلو با غیظ‌ گفت‌: «پس‌ نشونتون‌ می‌ده‌.»
و میرزا حسن‌ فریاد کشید: «خفه‌ شو، نغل‌.»

5
آفتاب‌ صبح‌ بعد کندترین‌ آفتابی‌ بود برای بچه‌‌‌‌ها که‌ از بادگیر‌‌‌ها پایین‌ آمد. همه‌شان‌ زودتر از همه‌ی‌ صبح‌‌‌‌ها بیدار شدند، حتی‌ دلباد، این تنها صبحی‌ بود که‌ در اولین‌ خمیازه‌ی‌ بیداری مهره‌ی‌ کمرش‌ از جای لگد پدر تیر نکشید. بچه‌‌‌‌ها خودشان‌ گفتند می‌روند ناشتایی بخرند، اگر هر روز برای نرفتن‌ به انه‌ می‌آوردند. هیچ‌ کدام‌شان‌ در راه‌ بازار از خانه‌ی‌ کدخدا پیش‌تر نرفت‌. دو مرد از اتاقک‌ گِلی‌ که‌ ازدیشب‌ زندان‌ شهر بود درازای کدخدا را در آوردند. از دست‌ و پا گرفته‌ بودنش‌. نیمه‌ حالی‌ داشت‌ که‌ «زنکه‌ی‌ موینی‌» را زیر لب‌می‌خواند. بعد‌‌‌ها کدخدا هروقت‌ هوس‌ عرق‌ می‌کرد همه‌ را می‌پایید و لبی‌ به  بطری آقا جولو می‌مالید. 
پیرمرد‌‌‌ها در گوشی‌ پچ‌پچ‌ می‌کردند. دلو قیافه‌‌های پدرش‌ و پدر زینب‌ را آن‌قدر جالب‌ دید که‌ با رغبت‌ به  حرف‌هاشان‌ گوش‌ بدهد. میرزا حسن‌ به  پدر زینب‌ می‌گفت‌: «فکر نمی‌کنی‌ این‌ کدخدای لیلاق‌ به  ما فهموند از پس‌ جولو برنمیاد؟»
و پدر زینب‌ با ناجورترین‌ قیاف‌های که‌ دلو در عمرش‌ دیده‌ بود جواب‌ داد: «خیلی‌ زرنگه‌، اما من‌ ول‌ کُنش‌ نیستم‌.»
«بچه‌نشو.» دلو حس‌ کرد پدرش‌ سرعقل‌ آمده‌ است‌. «باید یه‌ کمی‌ فکر کرد.»
پدر زینب‌ گفت‌: «چه‌فکری‌؟ دارم‌ رسوا می‌شم‌.»
«می‌خوای ب‌اش کنار بیای مگه‌؟»
«نمی‌دونم‌، باید یه‌ کاری کرد.»
«چه‌کار می‌خوای بکنی‌؟»
پدر زینب‌ گفت‌: «تقصیر خودم‌ بود اول‌ جواب‌ رد بش‌ دادم‌، میرزا حسن‌، تو فکر نمی‌کنی‌ اگه‌ جولو زن‌ بگیره‌ …»
آهسته‌ گفت‌ تا کسی‌ شرمندگیش‌ را نشنود. لبخند هزار معنی‌ای تو صورت‌ میرزاحسن‌ چین‌ انداخت‌، مثل‌ چین‌ بعد از چایی‌ تلخ‌. پدر زینب‌ به  همان‌ آهستگی‌ گفت‌: «ولی‌ با یه‌ شرط‌ …»
دلو نایستاد، دوید و بچه‌‌‌‌ها دنبالش‌، فریاد می‌کشیدند. آن‌قدر که‌ آقا جولو وحشت‌زده‌ پنجره‌ را باز کرد و بچه‌‌‌‌ها هرکد‌‌‌ام دادی زدند: 
«آقا جولو.»
«آقا جولو بجمب‌، تادیر نشده‌.»
«زودب‌اش آقا جولو.»
آقا جولو سرشان‌ داد زد، همه‌ سکوت‌ کردند و چشم‌‌‌‌ها به  دلو خیره‌ شد. دلو انگار بخواهد راز بزرگی‌ را بگوید همه‌ را برانداز کرد و رو به  آقا جولو گفت‌: «اونا می‌خوان‌ مسلمونت‌ کنن‌.» 
بچه‌‌‌‌ها دیدند رنگ‌ آقا جولو به  سرخی‌ همیشگی‌اش‌ برگشت‌ و شیار‌های آن‌ خنده‌ی‌ دایمی‌ عمیق‌تر پیدا شد. قهقه‌‌اش را شنیدند و به  هم نگاه‌ کردند. آقا جولو پنجره‌ را بست‌ و آن‌ها هنوز ایستاده‌ بودند. 
«بچه‌‌‌‌ها دیدین‌؟»
همه‌ به  ممو نگاه‌ کردند و یکی‌ گفت‌: «صورتش‌، صورتش‌ یه‌ رنگی‌ شده‌ بود.»
دلباد گفت‌: «مگه‌ چی‌ بود؟ داشت‌ می‌خندید دیگه‌.» 
ممو گفت‌: «خنده‌شو نمی‌گم‌. گمونم‌ آقا جولو از یه‌ چیزی می‌ترسه‌، نمی‌ترسه‌؟»
دلو گفت‌: «ککش‌ هم‌ نمی‌گزه‌.» 
ممو پیشنهاد کرد: «اگه‌ لازم‌ شد بش‌ کمک‌ می‌کنیم‌، نمی‌کنیم‌؟»
دلو گفت‌: «وقتی‌ آقا جولو دلواپس‌ نمی‌شه‌ ما چرا بترسیم‌.»
یکی‌ هم‌ پرسید: «از همه‌ی‌ اینا که‌ بگذریم‌، آقا جولو شیعه‌ می‌شه‌ یا سنی‌؟» 
دو نفر با هم‌ جواب‌ دادند: «شیعه‌ی‌ اثنی‌عشری‌.» 

6
عصر همان‌ روز مرد‌‌‌ها آقا جولو را بردند پیش‌ آسید محمد صادق‌ مجتهد. از قرآن‌ خواند، حرف‌ه‌اش را بچه‌‌‌‌ها نفهمیدند، حتی‌ دلبادکه‌ دو سالی‌ مکتب‌ رفته‌ بود. آقا جولو همان‌‌‌‌ها را گفت‌، به  لهجه‌ای که‌ بچه‌‌‌‌ها بیش‌تر نفهمیدند. اگر نمی‌خندیدند دلیلش‌ این‌ بود که‌نگران‌ چیزی بودند. 
شب‌ بعدش‌ عروسی‌ راه‌ افتاد. هیچ‌کس‌ تا آن‌شب‌ لپ‌‌های تکو را آن‌قدر باد کرده‌ ندیده‌ بود. آقا جولو شاد، چپ‌ و راست‌ دم‌ مهمان‌هارا می‌دید، با شلوار کوتاه‌، زیر پیراهن‌ رکابی‌ و بطری عرق‌ می‌رقصید. زن‌‌‌‌ها از روی بام نُقل‌ و سکه‌ به  سرش‌ می‌ریختند و مرد‌‌‌ها ازهر گوشه‌ با گردن‌باری آقای مهندس‌ «جواد» صد‌اش می‌زدند. آن‌شب‌ خوش‌ترین‌ شب‌ عمر بچه‌‌‌‌ها بود. 
بعد از عروسی‌ آقا جولو کمی‌ سربه‌راه‌ شد. اگر بیش‌تر عرق‌ می‌خورد، می‌گفتند عاقل‌تر شده‌. زن‌‌های کوچه‌ از کنارش‌ که‌ می‌گذشتند چادر سیاه‌ را هم‌ روی بتوله‌ نمی‌کشیدند. بچه‌‌‌‌ها دیگر به خانه‌‌اش نمی‌رفتند. قلاب‌‌‌‌ها را درآوردند و نخ‌‌‌‌ها را موم‌ مالیدند و زمین بازی‌شان‌ را روبیدند. گاهی توی کوچه‌ سینه‌ به  سینه‌‌اش می‌شدند، نگاهی و زیر لب‌ سلامی‌ و می‌گذشتند. از پشت‌ سر به  تماشایش می‌ایستادند و مردی را می‌دیدند که‌ دیگر هم‌بازی‌شان‌ نبود. شوهر بود. 
چند هفت‌های آرام‌، مثل‌ همه‌ی‌ سال‌‌هایی گذشت‌ که‌ بچه‌‌‌‌ها به یاد داشتند تا آقا جولو کار جدیدش‌ را شروع‌ کرد. باز هیچ‌کس‌ از ته‌وتوی قضیه‌ سر در نمی‌آورد. هر وقت‌ آقا جولو سیگار خارجی‌ می‌کشید و عرق‌ خارجی‌ جیبش‌ بود بچه‌‌‌‌ها می‌فهمیدند کشتی‌ تاز‌های آمده‌و به  تماشا لب‌ دریا جمع‌ می‌شدند. آن‌ ماه‌ دو تا کشتی‌ آمد. حمال‌‌‌‌ها می‌گفتند ماه‌ خوبی‌ بود. یدک‌کش‌ این‌بار دوتا «دوبه‌» نفت‌ آورده‌بود. کشتی‌ باری دومین‌ باری بود در آن‌ سال‌ که‌ آمده‌ بود صدف‌ ببرد. بچه‌‌‌‌ها هرچه‌ شرط‌ بستند و فکر کردند راز آن‌ چیز‌‌‌ها که‌ توی‌قوطی‌‌های کاغذ عکس‌ بود دستگیرشان‌ نشد. آقا جولو هردوسه‌ روزی به  کشتی‌‌‌‌ها سرمی‌زد بسته‌‌‌‌ها را جا می‌گذاشت‌ و می‌آمد. دوبار بچه‌‌‌‌ها از میدان‌ آقا جولو را دیدند روی ب‌‌‌ام خانه‌ آتش‌ می‌کرد و خاکستر‌‌‌ها را باد می‌داد. شاید اگر آتش‌ بازی دومی‌ هم‌ شب‌ عیدعُمر کشان‌ بود بچه‌‌‌‌ها آن‌قدر فکری نمی‌شدند، بوی سوختگی‌ نیمه‌ آشنای کاغذ دور فیلم‌‌‌‌ها را می‌شنیدند و از زیادی آتش‌ می‌دیدندکار آقا جولو روبه‌راه‌ است‌. فورد کهنه‌ را نخرید، هروقت‌ دلش‌ می‌خواست‌ کرایه‌ می‌گرفت‌. بوقش‌ بچه‌‌‌‌ها را خبر می‌کرد و گردخاکش‌ کفر دکان‌دار‌‌‌ها را در می‌آورد. دوشیار گوشه‌ی‌ لب‌هایش‌ خندان‌تر از همیشه‌ بود. تا یک‌روز اوضاع‌ برگشت‌ و آن‌ جیغ‌ وداد‌های تیز دنباله‌دار از درز پنجره‌‌‌‌ها به  خانه‌‌های همسایه‌ رفت‌. بعد از همه‌ی‌ قهر و آشتی‌‌‌‌ها زینب‌خانم‌ خانه‌ی‌ پدرش‌ ماندنی‌ شد، وبچه‌‌‌‌ها خوش‌حال‌ دور آقا جولو جمع‌ شدند. پدر زینب‌ کم‌تر آفتابی‌ می‌شد و هنوز کسی‌ علت‌ طلاق‌ دخترش‌ را نفهمیده‌ بود که‌ شترآقا جولو در خانه‌ی‌ کدخدا خوابید و تا دخترش‌ را سوار نکرد پا نشد. شب‌ عروسی‌ دوم‌ آقا جولو هم‌ به  بچه‌‌‌‌ها خوش‌ گذشت‌. این‌ یکی‌دو هفته‌ بیش‌تر نپایید. آن‌شب‌ دلو کنار پنجره‌ ایستاده‌ بود و پشت‌ شیشه‌‌های اتاق‌ آقا جولو روشنی‌ چند تا چراغ‌ را می‌دید. جیغی شنید و سایه‌ای روی شیشه‌ی‌ پنجره‌ دید و به گمانش‌ زن‌ لخت‌ آمد. رو گرداند و نگاه‌ نکرد. جیغ‌‌‌‌ها زنگ‌دار بود و کش‌دار. شنید شیشه شکست‌ و تا نگاهش‌ برگشت‌ جعبه‌ سیاهی به  کوچه‌ افتاد و صدای شکستنی‌ داد. زن‌ دوباره‌ جلدی طرف‌ پنجره‌ آمد و تکه‌‌های کاغذ و مقوا در هوا چرخ‌ خورد. آقا جولو دستپاچه‌ بیرون‌ آمد، همه‌ را جمع‌ کرد و برگشت‌ تو و بعدش‌ باز دعوا شروع‌ شد و دخترسراسیمه‌ به  خانه‌ی‌ کدخدا گریخت‌. 
آفتاب‌ زده‌ دلو و دلباد توی لجن‌‌های گندآب‌، جلو خانه‌ی‌ آقا جولو، عکسی‌ جستند. گوشه‌‌های عکس‌ لک‌ برداشته‌ بود. دلو زود آن را توی جیبش‌ قایم‌ کرد صورت‌ خوشی‌ نداشت‌ اگر آقا جولو می‌فهمید بچه‌‌‌‌ها عکس‌ لخت‌ زن‌ اولش‌ را دیده‌اند. 
دلو و دلباد تو چشم‌‌های هم‌ مات‌شان‌ بُرده‌ بود. دلباد بی‌هیچ‌ حرفی‌ روگرداند و راه افتاد و صدای دلو را شنید: 
«دلباد.»
برگشت‌ و پرسید: «چته‌؟»
دلو آر‌‌‌ام گفت‌: «منم‌ به کسی‌ نمی‌گم‌.»

7
دیروقت‌ شب‌، همان‌ دیر وقتی‌ زودرس‌ شهر‌های کوچک‌ که‌ همه‌ را خواب‌ می‌کند و خاموشی‌ می‌آورد. بچه‌‌‌‌ها از قهوه‌خانه‌ی‌ مصلی‌سرازیر خانه‌‌‌‌ها شدند. از گذرگاه‌ اصلی‌ هرکد‌‌‌ام به کوچ‌های رفتند تا دلو تنها ماند. مهتاب‌ بود و سایه‌ی‌ هرچیز بچه‌ی‌ تنهایی را آن‌قدربه‌شک‌ میانداخت‌ که‌ تندتر برود. نرسیده‌ به  خانه‌ صدای آقای جولو را شنید، به زبان‌ خودش‌ و حرف‌ه‌اش را نفهمید. روبه‌ دیوارنشسته‌ بود و دلو نمیدانست‌ با کی‌ حرف‌ می‌زند. از پشت‌ سر گفت‌: «آقا جولو حالت‌ چه‌طوره‌؟»
آقا جولو نگاه‌ نکرد، دستش‌ را برد بالا، گردن‌ بطری را گرفته‌ بود و قلپی‌ نوشید. دلو نگاه‌ کرد به  اخم‌‌های صورتش‌. این‌جور بطریی‌ندیده‌ بود و به گمانش‌ خوب‌ چیزی نبود. آقا جولو با زبانش‌ دور لب‌ را لیسید و زبانش‌ که‌ برگشت‌ تو و به سق‌ دهن‌ خورد و صدا کرددلو دانست‌ عرقی‌ که‌ بیش‌تر اخم‌‌های آدم‌ را هم‌ بکشد از همه‌ به تر است‌. آقا جولو روبه‌ دیوار دوباره‌ حرف‌ زد، دلو در صورتش‌می‌دید حالش‌ خوش‌ نیست‌، هرچه‌ می‌گفت‌ سایه‌ی‌ روی دیوار جواب‌ نمی‌داد. دلو اندیشید بعضی‌ وقتا خود آدم‌ هم‌ هیچ‌ نگوید به تراست‌. ولی‌ نتوانست‌ با دست‌ روی شانه‌ی‌ آقا جولو زد تا متوجه‌ شد و برگشت‌. دلو نشست‌ روی سکوی روبه‌روی او و آهسته‌ گفت‌: «آقا جولو.»
به‌ هم‌ خیره‌ شدند و دلو هیچ‌ نگفت‌ یا نتوانست‌. در صورتش‌ دید آقا جولو دیگر شکل‌ شوهر‌‌‌ها نیست‌، آن‌وقت‌ دستش‌ را دراز کرد: «بیا. ما اینو تو گندآب‌ پیدا کردیم‌. قسم‌ می‌خورم‌ یه‌ مرتبه‌ بیش‌تر بش‌ نگاه‌ نکردیم‌، دلباد هم‌ گفت‌ به کسی‌ نمی‌گه‌.»
آقا جولو عکس‌ را گرفت‌، زیر نور ماه‌. دلو در چین‌‌های پیشانیش‌ هیچ‌ تغییری ندید و نفس‌ راحتی‌ کشید. آقا جولو عکس‌ را گذاشت‌در جیب‌ دکمه‌دار پیرهنش‌، لبخند زد و دست‌ دلو را که‌ لای دست‌‌های بزرگش‌ گم‌ بود فشرد. پا شد و سایه‌ روی دیوار لیز خورد وپیشاپیش‌ از در تو رفت‌. دلو شنید آقا جولو برگردان‌ را مستانه‌ می‌خواند. 
دلواپس‌ همان‌جا ایستاد تا چراغ‌ کور شد و باز ایستاد تا دیگر چیزی نشنید. 

8
ماه‌ پنجم‌ تابستان‌ بود، تابستان‌ دراز «لنگه‌» شب‌هاش آن‌قدر کوتاه‌ است‌ که‌ مهتاب‌ نرفته‌ خورشید می‌زند. اولین‌ فروغش‌ خط‌ پشت‌دریا، قله‌ی‌ کوه‌‌‌‌ها و نوک‌ بادگیر‌‌‌ها را حاشی‌های طلایی‌ می‌دهد و سرپوش‌ ساروجی‌ برکه‌‌‌‌ها زردتر می‌زند، انگار گنبدی بی‌آن‌که‌ پنج‌پنجه‌ی‌ از مچ‌ بریده‌، از نوک‌ گنبد مثل‌ دست‌ غریقی‌ از آب‌ سوی آسمان‌ دراز شده‌ باشد. خنکای صبح‌ پدر‌‌‌ها بچه‌‌‌‌ها را بیدار می‌کنند، بادستی‌ به سر یا لگدی به  تیر کمر و سنگینی‌ پلک‌‌‌‌ها را با آب‌ سرد چاه‌ نشسته‌ روانه‌ بازارشان‌ می‌کنند. دلو در راه‌ بازار چیز تاز‌های دید، آخرین‌ سنگینی‌ خواب‌ از پلک‌هاش افتاد. یک‌ جیپ‌ ماشی‌ رنگ‌ و حلقه‌ی‌ بچه‌‌‌‌ها به  تماش‌اش ایستاده‌ بود. 
نگاه‌ دلو به  چشم‌‌های کنجکاو ممو افتاد و پرسید: «چه‌ خبر؟»
ممو گفت‌: «نمی‌دونم‌، چندتا ژاندار بودن‌ رفتن‌ خونه‌ی‌ کدخدا.»
دلباد گفت‌: «ما هم‌ بریم‌.»
دلو گفت‌: «اگه‌ امروزم‌ نون‌ دیربشه‌ باب‌‌‌ام کفرش‌ درمیاد.»
دلباد گفت‌: «اگه‌ طوری شد خبرت‌ می‌دم‌.»
و با ممو رفت‌ و انبوه‌ بچه‌‌‌‌ها پشت‌سرشان‌. دم‌ دکه‌ی‌ نانوایی‌ نگاه‌ او به دست‌ شاطر بود، خمیر را به  سرعتی‌ پهن‌ می‌کرد که‌ می‌گفتی‌ هیچ‌دقتی‌ در آن‌ نیست‌، دستش‌ به  دهن‌ سرخ‌ تنور می‌رفت‌ و خیس‌ عرق‌ درمی‌آمد. پهنه‌ی‌ خمیر را می‌دید برمی‌آید و حباب‌‌های کوچک‌باد می‌کند و رنگ‌ می‌گیرد و فکرش‌ توی جیپ‌ بود، و ژاندارم‌ که‌ هیچ‌وقت‌ راه‌شان‌ عوضی‌ این‌ور‌‌‌ها کج‌ نمی‌شد. شنید و تند برگشت‌و دلباد را دید می‌دود و صد‌اش می‌زند. دوید، هر دو دویدند و دست‌ و شکم‌ هر که‌ را پیش‌ آمد کوفتند. دیوار از همیشه‌ سفت‌تر بود ونفهمیدند چه‌طور وسط‌ معرکه‌ سر درآوردند. باورشان‌ نشد دست‌‌های آقا جولو از جلو قفل‌ باشد و دو ژاندارم‌ نگهش‌ داشته‌ باشند. برق‌ سر نیزه‌هاشان‌ که‌ زده‌ بودند سر تفنگ‌ تو چشم‌ بچه‌‌‌‌ها می‌افتاد. صورت‌ آقا جولو مثل‌ آن‌روزی بود که‌ ممو گفت‌ انگار از چیزی‌می‌ترسد. ساکت‌ و سرش‌ زیر بود. بعد تو صورت‌ مرد‌‌‌ها سر بالا کرد و مرد‌‌‌ها رو گرداندند. سنگینی‌ نگاهش‌ را از مرد‌‌‌ها برداشت‌، آر‌‌‌ام آمد طرف‌ بچه‌‌‌‌ها به  چشم‌‌های همه‌شان‌ نگاه‌ کرد، با همان‌ دوشیار گود افتاده‌، مقابل‌ دلو ایستاد و دست‌‌های قفل‌شده‌‌اش را روی‌سر دلو گذاشت‌ و پنجه‌ه‌اش را میان‌ مو‌های ژولیده‌ی‌ او فرو کرد. خنده‌ی‌ آقا جولو شاد نبود و نگاه‌ حساب‌گرش‌ جیب‌ دکمه‌دار پیرهنش‌را به  دلو نشان‌ می‌داد. دلو فهمید. در پناه‌ هیکل‌ گنده‌ی‌ آقا جولو به  جیب‌ دکمه‌دار دست‌ کرد و عکس‌ را که‌ گوشه‌ه‌اش از لک‌ آب‌ زردبود در آورد و نگاه‌ نکرده‌ جلدی توی یقه‌ خودش‌ قایم‌ کرد. آقا جولو خندید و دلو حس‌ کرد موهایش‌ با دردی مطبوع‌ فشرده‌می‌شود. 
سرگروهبان‌ با دو تا ژاندارم‌ دیگر از خانه‌ درآمدند، بسته‌ی‌ اسباب‌‌‌‌ها دست‌ ژاندارم‌‌‌‌ها بود. بچه‌‌‌‌ها به  چشم‌‌های سرگروهبان‌ نمی‌شدنگاه‌ کنند، نگاه‌شان‌ روی سبیلش‌ می‌ماند. به  کدخدا گفت‌: «ننه‌ سگ‌ هرجا بساطشو علم‌ می‌کنه‌ هر مدرکی‌ رو از بین‌ می‌بره‌.»
بعد با خشم‌ برگشت‌ طرف‌ آقا جولو که‌ می‌خندید، دستش‌ بالا رفت‌ و بچه‌‌‌‌ها چشم‌‌‌‌ها را بستند، در تاریکی‌ صدای سیلی‌ را شنیدند، ممو با آرنج‌ محکم‌ به  پهلوی دلو زد: «می‌گی‌ یه‌ کاری نکنیم‌؟»
دلو گفت‌: «هیس‌. . .» می‌دید چه‌طور پوست‌ سرخ‌ دست‌ آقا جولو در آهن‌ براق‌ دستبند فرو می‌رفت‌. میدانست‌ هیچ‌ کار آقا جولوبی‌حکمت‌ نیست‌ و این‌ بود که‌ آقا جولو دستبند را با یک‌ فشار خورد نمی‌کرد. دادِ سرگروهبان‌ درآمد و ژاندارم‌‌‌‌ها که‌ آقا جولو را هُل‌دادند طرف‌ جیپ‌ دلباد سر رفت‌ و داد زد: «تیمسار، شما نمی‌تونین‌، ما نمی‌ذاریم‌ ببرینش‌.»
سرگروهبان‌ مثل‌ تیمساری که‌ به او سر گروهبان‌ گفته‌ باشند اخم‌هایش‌ درهم‌ رفت‌ جوری که‌ دلباد زبانش‌ بند آمد. حتی‌ دل‌گرمی‌صف‌ بچه‌‌های پشت‌ سر نتوانست‌ به حرفش‌ بیاورد. 
تا وقتی‌ که‌ جیپ‌ در پیچ‌ بازار پشت‌ ستون‌ گرد و غبارش‌ گم‌ شد همه‌ ساکت‌ بودند. کدخدا به آرامی‌ِ فرونشستن‌ گردوغبار گفت‌: «این‌دیگه‌ کی‌ بود؟» حس‌ می‌کرد رهگذری را برای اولین‌ بار دیده‌ است‌. 
میرزا حسن‌ گفت‌: «جونور عجیبی‌ بود.»
دلو بغض‌ کرد و طرف‌ خانه‌ دوید. در اتاق‌ را محکم‌ بست‌. عکس‌ را چشم‌ بسته‌ در جعب‌های گذاشت‌ و زیر تخت‌ هُل‌ داد. گوشه‌ی‌ اتاق‌دمرو روی رختخواب‌پیچ‌ افتاد و داغی‌ِ شور اشک‌ گوشه‌ی‌ لب‌ه‌اش را سوخت‌. شنید به  در و دیوار خانه‌ی‌ آقا جولو سنگ‌ می‌بارد وشیشه‌ی‌ پنجره‌‌‌‌ها می‌شکند. دلو از پنجره‌ به  تماشای سنگ‌ باران‌ سرک‌ نکشید.
نویسنده: ناصر تقوایی‌

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.