داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

موش یک کلمه است

کلمه ها  امروز صبح نمی توانند  نفس بکشند،  مثل مورچه های ریزی که وقتی بچه بودم می ریختمشان توی شیشه ی کوچکی تا ذله شوند، چون یکی شان گازم گرفته بود . ترس واز جهنم باعث شد تا این بازی را فراموش کنم، اگر چه این سال ها مدام تماشاگر جشن موش سوزی بوده ام. آخرین‌بار، هفته‌ی‌پیش‌تو اتاق‌یکی‌از همسایه‌ها، موش‌افتاده‌بود.
یکی از زن ها جیغ‌می‌کشید و گوشه‌ئی را نشان‌می‌داد.
ـ موش‌… موش!
مردها و زن‌های همسایه می‌خندیدند.  گاه‌از پنجره  نگاه‌شان می‌کنم‌. هر روز تو این‌مجتمع‌  سی‌و دو واحدی‌ماجرایی‌  پیش‌می‌آید، اما ماجرای‌موش‌ و موش‌سوزی‌سال‌هاست‌که‌ادامه‌دارد.
روزنامه‌ی صبح  را  ورق‌می‌زنم‌. بیشتر خبرها درباره‌ی‌جنگ‌آمریکا و عراق‌است‌.   در روزنامه‌همشهری‌مقاله‌ئی‌ نوشته‌شده‌به‌نام ” زیر پوست‌جنگ‌”  مردی‌کنار خاک‌و خل‌اسکلتی‌ را بیرون‌کشیده‌. سرش‌را گذاشته‌  روی‌صورت‌اسکلت‌. این‌صفحه‌تنها صفحه‌ئی‌  ست که‌جدا   می کنمش.  گاهی‌فکر می‌کنم‌کلمه‌ها ارزشی‌ ندارند، تصویر کافی‌ست‌. تصویری‌که‌از واقعیت‌گرفته‌شده‌، بدون‌هیچ‌ واسطه.
روزنامه‌ها، اخبار …تمام‌صفحات‌سیاه‌شده‌از جنگ‌  عراق‌ و آمریکا…جنازه‌ها با دست‌و پاهای‌قطع‌  شده‌…تانک‌ها، سربازهای‌ آمریکایی‌ …
ـ 29 اوریل‌. شناعت‌. قربانیان‌از گورهای‌دست‌جمعی‌ بیرون‌کشیده‌می‌شوند. گورستانی‌نزدیک‌زندان‌مخوف‌ابوغریب‌. حدودهزار نفر در این‌گورستان‌دفن‌شده‌اند که‌شماره‌های‌برگورشان‌تنها نشانی‌ آن‌هاست‌. با تسخیر زندان‌دسترسی‌به‌پرونده‌ها… اجسادشان‌را… تا مراسم‌کفن‌و دفن‌…
آن‌چه‌در اطراف‌  ما می‌گذرد کلمه‌است‌؟ واقعیت‌است‌؟ واقعیت‌روی‌پوست‌و گوشت‌و استخوان‌و روح‌ما اثر می‌گذارد؟   روزنامه ها و دست نوشته هایم را جمع میکنم …. نوشتن‌حالا برای‌من‌دفع‌آشغال‌هایی‌ست‌که‌خورده‌ام‌… سمی‌ست‌که‌سرم‌را گرم‌می‌کند به‌مرگ‌، به‌ادامه‌ی‌مرگ‌، مرگی‌که‌تما می ندا رد . گاه ‌  تصویر هم‌مُرده‌است‌با وجود این‌که‌عین‌واقعیت‌را در لحظه‌ئی‌ خاص‌به‌ثبت‌می‌رساند. تصویر نمی‌تواند بوی‌زهر اجساد  را نشان‌ بدهد … تصویر و کلمه‌نمی‌توانند لحظاتی‌را که‌ فقط‌ ما، فقط‌ ما تماشاگر بوده‌ایم‌ به‌ وضوح‌ نشان‌ بدهد.
از بیرون‌سروصدا می‌آید.   پرده‌را کنار می‌زنم‌. دورتر بچه‌ها دارند بازی‌می‌کنند. دو طرف‌طنابی‌را می‌کشند و جیغ‌می‌زنند.
پائین‌ پنجره‌زن‌ها و مردها دور هم‌جمع‌شده‌اند. یکی‌شان‌موش‌ به‌تله‌ افتاده‌ئی‌را آورده‌وسط‌جمعیت‌.  موش‌  در حال‌خوردن‌تکه‌پنیری‌به‌ دام‌افتاده‌. چشم‌های‌ریزش‌دودو می‌زند. مردی‌ریزجثه‌جلو می‌آید.  یکریز می‌خندد.با صدای‌  بلند می‌گوید:  ” نفت‌خیلی‌خوب‌آتیشو روشن‌ می‌کنه‌ !   ”
صدای‌  دست زدن جمعیت  بالا می‌رود.   مردی‌که‌پیرهن‌ سرمه‌ئی‌پوشیده‌،  شیشه‌نفت‌را روی‌موش‌سرازیر می‌کند. موش‌دست‌وپا می‌زند.   از طعمه‌جدایش‌  کرده‌اند. منگ‌ایستاده‌. انگار تصمیم‌ می‌گیرد که‌بدود…یکی‌شان‌کبریت‌می‌زند. کبریت‌را می‌اندازد روی‌ موش‌… حالا بچه‌ها بازی‌نمی‌کنند، ایستاده‌اند، بی‌آنکه‌جلو بیایند.
موش شعله‌ ور شده‌است . می‌دود. دست‌و پاهای‌کوچکش‌به‌سمت‌بالا چرخ‌ می‌خورد. انگار که‌می‌خواهد چیزی‌را بگیرد و یا برقصد. تو دست‌و پاها ی جمعیت می‌چرخد، سیاه‌شده است ‌. حالا دارد جمع‌می‌شود…ریز و مچاله‌ شده‌.
بچه‌ها بازی‌شان‌را ادامه‌می‌دهند. پشت‌لباس‌همدیگر را گرفته‌اند. با صدای‌بلند می‌خوانند: هووو…هووو…کیش‌…کیش‌ …
یکی‌از زن‌ها می‌گوید:  ” چه‌قدر دست‌وپاهاش‌کوچولوِ!  ”
صدای کف‌زدن‌زن‌ها و مردها می‌پیچد. چند مرد با دست‌های کوچک و ناخن‌های کوتاه‌  دور موش‌  می‌رقصند.
می روم به محوطه. بوی  گوشت سوخته ‌پیچیده‌است … بوی نفت‌و بوی‌گوشت‌… جمعیت‌هنوز دور تله‌موش‌ایستاده‌اند و بچه‌ ها همین‌طور فریاد می‌زنند: هووو…هووو …کیش‌… کیش‌ .
می ایستم  کنار دیوار  .آفتاب‌  سرد پائیزی‌بی‌تفاوت‌  می‌تابد روی دیوار  و مورچه‌ ها آرام‌آرام‌، پشت‌سرهم‌،  از دیوار بالا می‌روند . کنار پایم‌، مورچه‌ی‌پردار سیاهی‌، سرش‌را می‌کوبد به‌  دیوار… بال بال می زند  و باز دوباره سرش را می کوبد به دیوار. یکی از همسایه ها تله موش را با پا به کناری  می اندازد و می گوید : ” مورچه  وقتی می خواد بمیره ، بال در میاره !  ”
یکی شان می گوید :  “نفت مورچه ها  را خوب می سوزونه ! نسلوشونو از بین می بره .   ”
این بار جمع شده اند که مورچه ها  را بسوزانند .  دور می شوم  از جمعیت …  صدای بچه ها هنوز توی گوشم می پیچید، صدای جیغ و فریاد و صدای دویدن هایشان …
نویسنده: میترا داور

تمارض

مرغ را می‮بایست حسابی سرخ کنی و سیب زمینی را. تمام غذاها این قدر سرخ می‮شد که به سیاهی می‮زد، پیاز رو به سوختن می‮رفت و کدو. غذا که این جوری می‮شد می‮گفتند خوب است. بعد دیدم خانواده بزرگی‮ها نه تنها غذا را سرخ شده دوست دارند، آدم‮ها را هم همین‮طور مچاله شده و سوخته دوست دارند. تازه قاسم روشنفکر خانواده‮شان بود و به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشت، منتها برابری به شیوه‮ی خودش، او معتقد بود زن هم باید پا به پای کار کند تا به شعوراجتماعی برسد. روزنامه را با دقت می‮خواند، اما هربار که دوست داشت صدایش را بلند می‮کرد و یا اگر به اعصابش فشار می‮آمد می‮گفت حق دارم ظرف وظروف رو بشکنم چه برسه به حنجره که مال مال خودمه. این‮که یکی بخواهد داد بکشد و حنجره‮اش ما ل خودش باشد… مسلم است که حق اوست و یا این‮که موقع عصبانیت برود وسط خیابان و در مسیر حرکت کامیون بایستد، نه به شوخی البته! معلوم بود کوتاه می‮آمدم !
اوا ئل وقتی دادوبی‮داد می‮کرد و می‮گفت حنجره‮ی خودمه، باهاش یک به دو می‮کردم. با هم کل کل می‮کردیم آن‮قدر که قاسم به حالت تشنج می‮افتاد و من می‮فهمیدم دیگر خطر دارد زنده‮گی ما را شدیداً تهدید می‮کند. موضوعِ جان موضوعی بود که فکر می‮کردم نمی‮توانم بی‮گدار به آب بزنم و کوتاه می‮آمدم…
حالا پانزده سال است که از ازدواج ما گذشته، پانزده سال و سه روز… جایی از بدنم نیست که سونوگرافی نشده باشد، مشاورم می‮گوید تو شدیداً مریض هستی. قرص سیتولراپام خارجی و ایرانی برایم نوشته ست. دکترم می‮گوید استرس و افسرده‮گی زده مکانیزم مغزی بدنت را خورد و خمیر کرده. می‮گوید تو شدیداً احتیاج داری فریاد بکشی!
توبا حرکت انتهاری زنده‮گی کردی! می‮بایست داد می‮کشیدی، تو هم ظرف می‮شکستی …
– پس بچه‮ها چی می شدند دکتر‌؟
– از عهده‮ی خودشون بر می‮اومدند…
 با خودم همیشه فکر کرده‮ام " شکل بر آمدن مهم نیست؟"
قاسم ظاهراً نگران است، نه به خاطر مریضی ام، می‮گوید من از عهده‮ی سه‮تا بچه برنمی‮آیم، باید باشی و سروسامان‮شان بدهی، اما به نظرم، می‮خواهد بمانم برای منافع خانواده‮گی‮اش. کسی که بیرون کار کند و بعد موقع غروب برود تو آشپرخانه، غذا بپزد و ظرف بشورد، آخر هفته هم برود از میدان تره بار خرید کند و بعد خواهر وبرادرهای شوهرش راکه از شهرستا ن می‮آیند، در هر وقت از هفته و ماه وسال پذیرایی کند، بد هم نیست، به‮خصوص اگر درس خوانده هم باشد و آخر شب، در هر شرایط روحی، بدنش را واگذارد…
گربه‮ی سفید باغ پدری‮مان دیروز با گربه خال‮خالی بازی می‮کرد، می‮دویدند دنبا ل هم! چه لذتی می‮بردند از عشق صادقانه‮شان! نمی‮دانم همه‮ی این‮ها کی وچگونه بارم شد! با این‮که همیشه پدرم می‮گفت از عهده‮ی پدر و پدرجدشان هم برمی‮آیی، اما مادرم همیشه می‮ترسید.
اخیراً قاسم بیش از حد ورود و خروج مرا چک می‮کند، حتا هفته‮ی پیش می‮گفت باید از کارت ورودی‮ات پیرینت بگیری، ببینم این‮که میل جنسی دراین هفته به من نداشته‮ای …
کارت ورود و خروجم هنوز مقوایی‮ست، ساعت‮ها به‮ترتیب در آن ثبت شده است. خود قاسم می‮داند که صبح پنج دقیقه تأخیر به چه مفهوم است و غروب هم باید آن‮قدر بمانم تا مدیرمان بداند جایگاه اول تو زنده‮گی برای من شرکت است، جایگاه دوم شرکت و جایگاه سوم هم شرکت. ساعت ورود و خروجم به طرز بی‮رحمانه‮ای معصوم است. 45/ 6، 50/ 6، 49/6 …. وغروب 35/5، 50/5 …. 38/6 … بیشتر هفت غروب می‮رسم. زمان کمی وقت دارم تا همه‮ی غذاها را تا حد سیاه شدن سرخ کنم. کپی کارت را هم می‮دهم به قاسم. از من نمی‮گیرد. دستم را می‮زند کنار … خیس عرق می‮شوم. دلم می‮خواهد … دلم می‮خواست … صدای دکتر در مغزم می‮پیچد:
– چرا گذاشتی تا ا ین حد پیش برود؟
از خودم می پرسم به خاطر بچه ها بود؟
 حسابی کوتاه آمده ام. همه چیز حالا برایم بیش از اندازه طبیعی است. همه چیز همین ا ست که هست . اکسیژن که می رود تو، باید به ناچار برگردد، هیچ چاره ای نیست چون در غیر این صورت ممکن است این شصت ویک کیلو گوشت کبود بشود و سیاه … همین است که اکسیژن را که تو داده‮ام به ناچار بازدمش را هم رعا یت می‮کنم … منتها به قاسم می‮گویم دکتر به من گفته باید فریاد بکشی. می‮گوید: " خوب بکش . کسی جلو تو نگرفته."
 فریاد می‮کشد:" خوب فریاد بکش … فریاد … ببین این جوری…"
داد می‮کشد. صورتش قرمز شده است، تمام رگ‮های صورتش بیرون زده. می‮گوید: "ا ین حنجره مال خودمه. این‮ها تنها چیزی‮یه که مال خودمه، به کسی ربط نداره! می‮خوام فریاد بکشم."
 ظرف های بوفه را می ریزد پا ئین . دنبا ل بچه ها می کند . همین طور که فریاد می زند می گوید : شما ها ! شماها چرا شخصیت منو می‮برید زیر سؤال؟ به مونا که سیزده سالش بیشتر نیست می‮گوید: "تو چرا کم درس می‮خونی؟"
 بعد رو به من می‮گوید: "همین تو … همین تو … شخصیت منو بردی زیرسؤال! اما هیچ چی به‮ات نمی‮تونم بگم چون همه‮اش مریضی! چون داری تمارض می‮کنی. این یعنی تمارض! وقتی که هیچ جای بدنت چیزیش نیست، یعنی تمارض … این یعنی تمارض! آقا…"
 نیما از ترس چسبیده به گوشه‮ی دیوار و گریه می‮کند. سپیده موهایش را می‮کند و گریه‮ا ش را می‮خورد. قاسم داد می‮زند: "آخر من نمی‮فهمم. این چشه؟ بچه‮های همسن این دارن قهقهه می‮زنن … اون وقت بچه‮ی من باید عصبی بشه فقط، بچه‮ی من… 
 رو به مونا می‮گوید: "با کی داشتی دیروز تلفنی حرف می‮زدی؟"
 مونا تو چشمش نگاه می‮کند : "دوستم"!
 – شماها دارید خودتونو به گوه می‮کشونید!
صدای فریادش تو سالن می‮پیچید:"‌پریروز یه دختر پونزده ساله تو خیابون …. 
 حرکت دستش را می‮بینم که استکان چای را پرتاب می‮کند تو آشپزخانه. صدای خورد شدن استکان رو سرامیک … پاشیدن چای روی سرامیک …
 سرانگشت‮های دستم یخ کرده وسرانگشت پاهایم. احساس می‮کنم مردمک چشم‮هایم دارد می‮رود جایی پشت سرم پنهان شود. می‮روم جلوی آینه. خودم را نگاه می‮کنم. همه چیز بدنم سرجایش است، فقط چشم‮هایم کمی نگرانند !
 همین!
نویسنده: میترا داور

لاک قرمز

به‌ محض شنیدن اولین‌ زنگ‌، فوری‌ گوشی را گرفت.
ـ الو… کجایی‌؟
زن‌ سالخورده‌یی‌ از آن‌ طرف‌ خط جواب‌ داد: تو کجایی؟
زن‌ جوان‌ روی‌ تخت‌ دراز کشید. همین‌طور که‌ با تکه‌یی‌ از موهایش بازی می‌کرد گفت: از این‌ور تلفنو قطع‌ کرده‌! همچین نحسی‌ سیزده منو گرفت.
شاید بو برده‌ وا !
ـ نه‌ بابا…
زن جوان نگاهش به تصویر تلویزیون بود، مردانی با لباس‌های بلند، مجسمه‌های بودا را خرد می‌کردند. صدای مرد اخبارگو را می‌شنید که می‌گفت مهمترین نکته از بین بردن میراث فرهنگی مردم افغانستان است که…
صدای تلویزیون را کم کرد. همین‌طور که‌ مجسمه‌‌های بودا را نگاه‌ می‌کرد گفت‌: شاید یه مدت برای تجارت بره دوبی… اونجا دفتر گرفته.
ـ خلاص !
زن‌ جوا ن‌ با صدای‌ کش‌داری‌ گفت‌: آره‌!…خلاص !
– کی می‌یای پیش ما؟
زن جوان گفت: اوووو… فعلا که تو نحسی سیزده موندم…اگه‌ بدونی‌ دیشب‌ نحسی‌ سیزده‌ !
ـ نرفتی‌ بیرون‌؟
ـ نه بابا !
ـ وا… می‌رفتی‌ یه‌ توک‌ پا دم‌ حیاط.
ـ نمی‌ذاره‌. دیشب‌ زیرپیرهن‌شو از کشو درآورده‌، می‌گه‌ این‌ مال‌ کی‌یه‌؟
ـ نه تو را خدا… حالا مال‌ کی‌ بود؟
ـ لال‌ شو… گرفته‌ منو همچین‌ زده‌.
ـ می‌زنه‌ نفله‌ات‌ می‌کنه‌‌ها!
زن جوان جواب داد: همین‌ ! مهرمو بده‌،‌ یه‌ سرپناهی‌ داشته‌ باشم، می‌یام‌ بیرون‌.
تو رخت‌خواب‌ غلتید. دست‌ کشید توی‌ موها.
ـ اگه‌ بدونی‌ ! دیشب‌… رفته‌ تمام‌ لوازم‌ آرایشمو ریخته‌ تو وان‌، روش ‌شاشیده‌. اون‌ رژلب‌ عنابی‌ یه‌! توش‌ پر شاش‌ بود! نمی‌ذاره‌ باشگاه‌ برم‌، می‌گه‌ اونجا چیچی خونه‌ست.
ـ اون دخترو ‌رو به‌ رخش‌ بکش‌ !
ـ می‌گه‌ خوب‌ کردم‌. ولی‌ نمی‌بایست‌ به‌ام‌ خبر می‌دادی‌. بد کردی به‌ام‌ زنگ‌ زدی. این‌جوری‌ روش‌ باز شده‌!
ـ وا… من چه می‌دونستم؟ زنگ زدم به تو… دیدم یه دختره گوشی رو گرفت… فکر کردم فک وفامیلاتونه… بعد اکبر گوشی رو گرفت که من قطع کردم. چی شد مگه؟
ـ هیچ چی ! هی‌ کوبیدم‌ به‌ در. دیدم‌ درو باز نمی‌کنه، زنگ‌ زدم‌ پلیس‌. اومدن‌ قفلو شکوندن‌. دختره‌رو کرده‌ بود تو کمد. این‌قدر صورتشو پنجول‌کشیدم‌که تمام‌ صورتش‌ زخم‌ شد… می‌دیدم یه مدت ته سیگارای ته قرمز تو تراس ریخته… به‌ جفت‌ شون‌ دستبند زدن‌. بردن شون ‌کلانتری‌. می‌دونی‌ بعد چی‌ شد؟
ـ ‌ها!
ـ فکرشو نمی‌تونی‌ بکنی‌. اکبر شلاق‌ دختره‌رو خرید. گفت‌ جون‌ نداره‌.
ـ خودش‌ چی‌؟
ـ خورد. پاهاش‌ آش‌ و لاشه.
ـ آخ جووون.
– از اون‌ جیگیلی چه‌ خبر؟
ـ کی‌؟
ـ همون‌…
ـ دم‌ باشگاه‌ دیدمش‌. عین‌ هنرپیشه‌ها شده‌… موهاشو بلند کرده… ریش سه روزه گذاشته تخم سگ ! چی شده ! 
زن جوان به قهقهه خندید و گفت: همینه دیگه !
ـ اما بد کردی‌ اون‌ حرفو به‌اش‌ زدی‌.
زن ‌بالش‌ را زیر سرش‌ دولا کرد: چی‌ گفتم‌؟
ـ هی نازشو می‌کشی… فکر می‌کنه چه خبره! اون وقت می ره سراغ یکی دیگه.
– غلط می‌کنه.
زن همین طور که گوشی دستش بود، از روی تخت بلند شد , به‌ حمام‌ سرک‌ کشید.
ـ بوی‌ گند همه‌ جارو ورداشته‌… تو اگه‌ بدونی‌ تو حموم‌ چه‌ خبره‌!
– ولش ! می‌خرم برات !
برگشت‌ به‌ اتاق‌. در کشو میز آرایش‌ را باز کرد.
ـ فقط چند تا لاک‌ مونده‌، اون‌ هم‌ ندیده‌.
دکمه ماهواره را زد. دوباره روی تخت دراز کشید. زن‌های خارجی را نگاه می‌کرد که با چشم‌هایی مثل گربه سرشان را به چپ وراست می‌بردند و آواز می‌ خواندند.
– از من‌ خبر نگرفت !
ـ چرا !
زن جوان به قهقهه خندید. دهانش را کج کرد و گفت : می‌دونی اکبر به ام چی می‌گه؟
– چی می‌گه؟
– تورو دوست‌ دارم‌، ولی‌ عاشق‌ سمیرام… همچین عشقی نشونش بدم…
زن میان سال گفت: ببین ! خواب‌ بدی دیدم‌ برات‌. می‌ترسم دوباره‌ بزنه‌ به‌ سرش‌… نفله ات نکنه؟
– حالا داری می‌گی؟
– من چه می‌دونستم قاطی داره !
ـ گمشو! همه‌تون‌ خسته‌ام‌ کردید، نگفتی طرفو ‌ببینش ! نمی تونی بگذری !
زن‌ میان‌ سال‌ از آن‌ طرف‌ خط گفت‌: پاشو بیا یه سر پیش من… پای تلفن نمی شه.
ـ مثل‌ این‌که‌ دو ساعته‌ دارم‌ ور می‌زنم‌! دنبالم‌ می‌کنه‌.
ـ باهاش‌ حرف‌ بزن‌. بلکی هر دوتاتون تموم کنید… اون دیوونه ست… می ترسم خون به پا کنه.
ـ گمشو! حرف‌ چی‌ یه‌؟ همچین‌ زده‌ به‌ پاهام‌، تازه‌گی‌ یاد گرفته‌، جوری‌می‌زنه‌ که جاش‌ نمونه‌، این‌ جوری‌ دیه‌ هم‌ نمی‌ده‌…آخه‌ یه‌ بار ازش پول‌ دیه‌ گرفتم.
خوب کردی ! حالا می‌خوای‌ چه‌کار کنی‌؟
ـ خفه ‌بمیر ! تو منو انداختی‌ وسط… من که تو خط اینا نبودم.
ـ من چه می‌دونستم اکبر دیوونه‌ست ! می‌زنه به سرش آ… ناقصت می‌کنه وا.
ـ اوووو… دلت برای من می سوزه انتر ! سهمم چی می‌شه؟
زن‌ میان‌ سال‌ از پشت‌ خط به‌ قهقهه‌ خندید.
زن جوان گفت: مگه جوک تعریف کردم؟
– بدتر از جوک… همه رو ریختی به هم… این یارو دیوونه ست پته همه رو می‌ریزه رو آب… یه موقع می‌زنه اون جیگیلی رو نفله می‌کنه…
– اووو… پس تو دلت برای اون جیگیلی می‌سوزه !
– یه نموره همچین !
زن‌ جوان گوشی‌ را کوبید.. بعد از چند دقیقه‌ بلند شد، لاک‌ قرمز را از تو کشو برداشت‌، بعد به‌ آرامی‌ لاک را کشید روی ناخن کوچک انگشتش. چند دقیقه‌ای روی تخت دراز کشید. بلند شد رفت طرف کمد لباس‌ها. درز کت زمستانی‌اش را کمی‌باز کرد، قطعه عکسی را از توی درز لباسش بیرون آورد؛ به عکس خیره شد، عکسی که از مدت‌ها پیش ذهنش را مشغول کرده بود.
نویسنده: میترا داور

خاله نوشا عاشق بود

آب حوضی که می‌آمد، خاله می‌چرخید دور حوض. آب حوضی دامن ِقرمز ِشلیته‌اش را نگاه می‌کرد و می‌خندید.
مادر از پشت پنجره داد می‌کشید: برو به‌اش بگو بیاد تو!
می‌گفتم: خاله! مامان می‌گه بیا تو!
می‌گفت: دارم می‌رقصم‌!
مامان می‌گفت: پس فردا اگه امثال آب حوضی بیان خواستگاریش، تعجب نداره!
آب حوضی هم که می‌رفت خاله می‌رفت دم در می‌ایستاد و به رفت و آمد مردم خیره می‌شد. مادر می‌رفت تو مهتابی. دستش را کمر می‌زد و می‌گفت: بیا تو! با اون دامن قرمز! مردم هزار جور حرف می‌زنن پشت سرت!
وقتی سرمادر را دور می‌دید می‌گفت: بیا مامانت بشم!
می‌بردم توی اتاق. سینه‌های گوشتالوش را می‌گذاشت توی دهانم. بوی عرق تنش حالم را به هم می‌زد. وقتی تو چشم‌هاش نگاه می‌کردم، ترس برم می‌داشت٬ یک‌بار گریه کردم. خاله گفت: به آب حوضی می‌گم بیاد ببردت ها!
با دامن قرمن قریش دور حیاط می‌چرخید و بشگن می‌زد. آب حوضی جفتمان را نگاه می‌کرد و می‌خندید.
چند سال پیشِ ما بود و بعد برگشت سرخه. به قول خودش همین سرخه خراب شده.
آخرین باری که به سرخه رفتیم٬ بابابزرگ مرد ه بود. تو گوشه‌ی اتاق مرده شورخانه، زن‌ها قرآن می‌خواندند و گریه می‌کردند. پیژامه‌ی مُرده‌ها روی هم افتاده بود. یکی از آن‌ها پیژامه‌ی راه راه پدربزرگ بود.
خاله نوشا این قدر که گریه کرده بود، چشم هایش باز نمی‌شد. همین‌طور که از گریه غش می‌کرد، زیر چشمی مردُم را نگاه می‌کرد، بعد نگاه به بابا می‌انداخت و بعد به مامان. دماغش را با گوشه‌ی روسری می‌گرفت و می‌گفت: حالا من چه کار کنم ها؟
زن ها می‌‌گفتند: سال نشده، بخت نوشا باز می شه!
پنج سال گذشت و بخت خاله باز نشد. دیگر ندیدمش تا آن سال عید که مادر مرا فرستاد پیشش. خواب دیده بود که خاله عروس شده. می‌گفت تو عروسیش دامن شلیته‌ی قرمز پوشیده بود.
بعد از پنج سال که دوباره آمده بودم، به نظرم سرخه هیچ تغییری نکرده بود، همان کوه‌های سرخ که دور تا دور سرخه را گرفته بود و سکوت و آرامش بیش از حد. گاه به گاه توی نور محو مغازه‌ها، ماشین یا ا لاغی با بار هیزم می‌گذشت.
چند لحظه ساکم را گذاشتم زمین. راسته‌ی خیابان را نگاه کردم که در مه و غبار فرو رفته بود.
روی کوه های سرخه همیشه چراغی روشن بود که سوسو می‌زد. بچه که بودم فکر می‌کردم حتماً چند نفر همان جا آتش روشن کرده‌اند و دور هم نشسته‌اند. تو سوسوی چراغ بالای کوه، همیشه به نظرم اسب سفیدی با سوارش به طرف سرخه می‌آمد و دخترهای آبادی همه منتظر که این ستاره روی بام چه کسی بیفتد!
خواب که می‌رفتم نیمه‌های شب صدای گربه‌ها از خواب بیدارم می‌کرد، گربه‌های سرخه آن قدر وحشی بودند که دختر بچه‌های نوزاد را به دندان می‌گرفتند و بعد بچه‌ها را نیمه جان با گردن‌های جویده توی دشت می‌انداختند.
چند دقیقه کنار خیابان ایستادم. جلوی روشنایی قهوه خانه‌ی حاجی، پیرمردی که کلاه بافتنی قرمزی سرش بود بیرون آمد. بِر و بِر نگاهم می‌کرد.
پایین تر از میدان سرخه کنار خیابان پیکان زرد رنگی جلوی پایم ترمز کرد. گفتم: خیابان قدیم!
ایستاد. بوی عرق و خاک توی ماشین پیچیده بود. از توی آینه چشم‌های قهوه‌ایش را می‌دیدم. ضبط را روشن کرد، صدای نی بلند شد. جلوتر که رفتم پرسید: غریبی؟
جوابی ندادم. چند لحظه بعد صدای ضبط را بلند تر کرد. آینه‌ی جلو را دست زد.
توی خیابان خاکی سرازیر شدیم. گرد وغبار از کناره‌ی شیشه‌ها می‌آمد تو. از شهرک فرهنگیان که گذشتیم پرسید: کجای خیابون قدیم؟
– سر کوچه‌اش یه قصابی‌یه.
– قصابی فراوونه.
– کمی جلوتره. سوپر جی جا. کرکره‌هاش آبی بود.
– شاید رنگ کرده باشه یا اسمش رو عوض کرده باشه.
به سرعت می‌رفت. تمام حواسم سمت راست جاده بود که تابلو سوپر جی جا را دیدم٬ با همان رنگ.
– همین جاست!
وقتی رفتم کرایه را بدهم نگرفت. گفت: مهمون ما باش!
چند قدم که دورتر رفتم برگشتم دیدم همین طور ایستاده.
هوا تاریک شده بود. از کنار دیوارهای کاهگلی گذشتم، خانه‌های نیمه کاره، توده‌ی آجرها که روی هم انبار شده بود، درخت ها، جوب وسط کوچه که آب از آن می‌گذشت و من چه قدر دلم می‌خواست کوه سرخه و این جوی آب را می‌بردم نزدیک خانه‌ی خودمان توی تهران.
کوه‌های سرخه از زیباترین کوه‌های دنیا بود، خاک کوه یک‌دست قرمز بود، قرمز آجری و بعد درخت‌ها و باد سردش.
گاه گاهی صدای بچه‌ای سکوت را می‌شکست. به خانه خاله نوشا رسیدم. مثل همیشه در حیاطش باز بود. باد پرده‌ی جلوی در را می‌لرزاند. پرده را کنار زدم.
صدا زدم: هی خاله! کجایی؟
رفتم تو حیاط. کنار اجاق نشسته بود٬ داشت دور خودش را فوت می‌کرد. کبوترها دور و برش بال بال می‌زدند.
 – هی خاله نوشا! مهمون نمی‌خوای؟
پاشد. فانوسش را بالا گرفت. چند لحظه بر و بر نگاهم کرد. در این چهار پنج سال اصلاً پیر نشده بود٬ همان چشم‌های سیاه با گونه‌های برجسته گفت: جان خرزاه!
وقتی بغلش کردم چشم‌هاش پر از اشک شد گفت: از تنهایی جنی شد ه بودم!
گفتم: نمی‌یای پیش ما که.
گفت: مثل سمنانی‌ها تعارف می‌کنی٬ نمی‌آی که!
دوباره بغلم کرد. بعد چند دور٬ دور خودش چرخید. ساکم را از دستم گرفت.
گفت: بیا تو! بیا تو!
سرش را چرخاند و دورش را دوباره فوت کرد.
گفتم: سرت گیج می‌ره خاله!
گفت: مهمون که زیاد داشته باشم.
– منظورت که من نیستم٬ چون می‌خوام ده دوازد ه روز بمونم.
دستش را گذاشت روی سر و گفت: بالای سر!
جلوتر از من به طرف اتاق رفت.
پرسید: جاده چه طور بود؟
– بارونی! نزدیک سرخه یه گربه اومد وسط جاده٬ اندازه‌ی یه ببر.
ساکم را گذاشت گوشه‌ی اتاق.
نزدیک دویست سیصد تا کبوتر توی سقف می‌لولیدند و بق بق بقو می‌کردند. بوی چوب سوخته و فضله کبوتر پیچیده بود. روی صندوق گو شه‌ی اتاق٬ توی سینی مسی زرد رنگی، کبوتر پر کنده‌ای آش ولاش افتاده بود.
گلیم کهنه‌ای بالای اتاقش بود. اتاق در نداشت٬ سه دیوار بدون در. دست‌شویی هم در نداشت. چادر قدیمی سفیدی جلوی در دستشویی وصل کرد ه بود.
دو تا فانوس تو اتاق روشن بود. سایه‌ی ما و کبوترها روی دیوار حرکت می‌کرد.
گفت: غریب وار نگاه می‌کنی!
گفتم: نه.
گفت: اگه نمی‌اومدی٬ اونوقت فکر می‌کردم مردم آ و خودم خبر ندارم.
– اتفاقاً من گاهی از زبونم در می‌ره و می‌گم خدا بیامرز خاله نوشا.
– ای بی مروت! شیرمو حلالت نمی‌کنم.
هر دو خندیدیم. روی بقچه‌ی لحاف‌ها نشستم. از همان جا هم می‌شد چراغ روی کوه‌های سرخه را نگاه کرد، چراغی که همیشه سوسو می‌زد. بعد دوباره نگاهم رفت طرف دستشویی که باد پرده‌اش را کنار زده بود و آفتابه‌ی مسی از آن کنار معلوم بود.
گفتم: خاله یه فکری بکن٬ حداقل برای دستشویی در بذار.
گفت: جان خرزاه از من دیگه گذشته.
گفتم: عجب حرفی می‌زنی. نود سالت هم بشه٬ باید خونه و اتاق و دستشوی‌ات در داشته باشه.
گفت: آدم که عاشق باشه خونه‌اش در و پنجره نمی خواد آ.
گفتم: طرف کی هست که این قدر لفتش می‌ده.
– می‌یادش.
– شاید هم اومده٬ این در و پنجره‌ها را دیده و فرار کرده.
– گفت جان خرزاه تو دیوونه شدی.
رفت از گوشه‌ی حیاط چند کُنده آورد٬ گذاشت توی اجاق. رفتم نزدیک اجاق٬ شعله‌های آتش کم و زیاد می‌شد و گرمای لذت بخشی به سر و صورتم می‌خورد. صدای سوختن ساقه‌های نازک را از نزدیک می‌شنیدم٬ اول جمع می‌شدند مثل آدمی که چمباتمه می‌زند بعد شعله ور می‌شدند و خاکستر می‌شدند.
دوباره رفت گوشه‌ی حیاط٬ اول فکر کردم رفته چیزی بیاورد٬ بعد دیدم دارد با خودش پچ پچ می‌کند و سرش را تکان می‌دهد.
صدایش زدم.
داشت پای دیوار می‌خندید.
رفتم توی حیاط و گفتم: چه قدر هوا سرد شده.
گفت: حتمی گشنه شدی.
آمد نزدیکم وگفت: برو تو. الان می‌یام. خوبیت نداره که ترا ببینن!
رفتم تو. کبوترها یک ریز می‌خواندند. سرشان را از توی لانه‌هایشان بیرون می‌آوردند و گاهی از آن بالا خرابی می‌کردند. پشت به کبوترها نشستم. وقتی سرشان را جلو می‌آوردند دچار ترس می‌شدم.
کنار اجاق خودم را جمع کردم. کتری سیاه دود گرفته‌ای کنار اجاق بود و استکان مخصوص خاله که بیشتر شبیه کاسه‌ی کوچک ماست خوری بود.
طولی نکشید که آمد تو. گفت: یادته اون وقتا که خونه تون بودم٬ غروب از مدرسه می‌اومدی بغلم می‌گرفتی؟
چند دقیقه‌ای جفت مان ساکت بودیم. نگاهی به دیوار حیاط انداخت و گفت: چی برات بیارم؟ چایی می‌خوری یا شام؟
– شام چی داری خاله؟
کبوتر پر کنده را از روی صندوق برداشت. روی سیخ کشید و بعد بوی دود و آتش و گوشت سوخته پیچید. داشت سیخ کباب را آرام آرام می‌چرخاند. چشم هایش نیمه باز بود وعرق روی پیشانی‌اش تو نور شعله‌ی آتش برق می‌زد.
گفتم: خاله چرا شوهر نمی‌کنی؟ اگه سر و سامون پیدا کنی٬ بچه‌دار شی…
– هم سر دارم هم سامون.
سیخ را روی سنگ سیاه اجاق تکیه داد. روی کوه‌ها را نشانم داد.
– ازا ونجا می‌یاد. هر شب رو چایی‌ام پر وامیسته. هر شب خواب می‌بینم اومده. یه شب می‌یاد.
شعله های آتش کم شد ه‌بود. پاشد جلوی در گاهی ایستاد.
ماه تمام حیاط را روشن کرد ه بود. گفت: آخرشب چند بار اومده… هیچ موقع صورتشو ندیدم. یا پشتم واستاده یا جلوم. یه شب صورتشو نشون می‌ده… یه شب تو خواب صورتشو دیدم. بالاخره یه شب می‌بینمش.
همین طور که سیخ را می چرخاند٬ تکه‌ای از بال کبوتر را کند. کمرش را راست کرد و گفت: نمکو از بالای تابره بده.
حسابی نمک پاشید روی تن کبوتر. بعد نمکو با انگشتش پخش کرد. بوی کباب پر شده بود. قطره قطره خون کبوتر روی آتش می‌ریخت و آتش شعله ور می‌شد.
سیخ را به سنگ تکیه داد. سفره پارچه‌ای چهار خانه‌ای را از روی تابره برداشت و پهن کرد. سفره با گلیم زیر اندازمان هم نقش بود. دو تا نان فتیر که روی آن پر بود از کنجد سیاه٬ کبوتر کباب شده را هم گذاشت توی سینی گردی که دور تا دور آن هلال هلال بود. قطره‌‌ای خون از انگشتش سرازیر شد رفت زیر آستینش.
داشت بال کبوتر را با دستش می‌کند.
گفت: چرا کباب نمی‌خوری؟
بی اختیار به ساعت مچی‌ام نگاه کردم. صفحه ساعت بزرگ شده بود. ساعت 5/9 بود.
دست‌هایش را نشانم داد که خون کبوتر رویش ریخته بود گفت: از هیچی نترس!
– مثلا ً از چی؟
– آب حوضی.
چند دقیقه‌ای هر دو ساکت بودیم. در کوچه را نگاه کردم که باد آن را به دیوار می‌کوبید.
پرسید: چه طور شد یاد من کردی؟
– ده پونزد ه روز تعطیل بودم. گفتم سری به‌ات بزنم.
با گوشه‌ی پیرهن دست هایش را پاک کرد و گفت: مامانت که تورو نفرستاده؟
– نه. دلم برات تنگ شده بود.
گفت: تو اصلاً بچه اون نیستی٬ پی خودم رفتی. اون بد دل بود. قیافه شو هیچ موقع یادم نمی‌ره. با چوب بیرونم کرد٬ می‌گفت می‌خواهی زنده‌گی مو خراب کنی. خراب شه الاهی این زنده‌گی… به ساق پام چوب زد.
سرش را مثل پاندول ساعت تکان داد و گفت: منم خدایی دارم.
لاشه‌ی کبوتر روی سفره بود. کبوتر سفیدی از توی سقف بیرون آمد. زیر گردنش طوق قرمزی داشت. پر زد کنار خاله نشست. به آرامی می‌خواند. وقتی می‌خواند٬ تنش نرم می‌لرزید.
خاله کبو تر را گرفت و گفت: بیا ببینم.
نوک کبوتر را گذاشت توی دهانش. چشم هایش بسته بود و کبوتر به آرامی آب دهانش را می‌خورد. دیگر نگاهش نمی‌کردم.
استخوان‌ها را جمع کرد ریخت توی قابلمه کوچکی٬ پا شد رفت به حیاط. با بیلچه کوچکی که کنار حوض بود خاک را کند استخوان‌ها را چال کرد و بعد شیر آب ر ا باز کرد و دو دستش را شست‌. رفتم تو حیاط و گفتم: خاله درو نمی‌بندی؟
گفت: جان خرزاه این جا مگه شهره؟ تو هم مثل اونا وسواسی شدی؟
– چه فرقی می‌کنه خوب! درو ببند.
– سال به دوازده ماه در بازه… فقط بچه‌های همسایه گاهی میان. اگه هم از گربه‌ها می‌ترسی٬ از بالای دیوار میان.
چند کنده برداشت، برد زیر اجاق گذاشت. چند دقیقه طول نکشید آتش شعله ورشد.
کتری زود جوش آمد. بخار از لوله کتری بیرون می‌آمد. با گوشه‌ی پیرهنش دسته کتری را گرفت و قوری بند زده‌ای را پر از آب کرد. بوی چایی پیچیده بود. قوری را گذاشت نزدیک اجاق که چای آرام آرام دم بکشد. دو تا استکان از توی صندوق فلزی قهوه‌ای رنگ گوشه‌ی اتاق بیرون آورد و کنار من نشست.
گفت: یادته بچه که بودی به‌ات شیر می‌دادم.
گل های آبی رنگ قوری را نگاه کردم گفتم: آره یادمه. اگه شوهر می‌کردی خودت هم بچه داشتی.
– اولش که بابام نذاشت، می‌گفت اگه شوهر نکنی باغمو به اسمت می‌کنم.
– بعد از بابا بزرگ چی؟
استکان را پر کرد. پاشد از بالای تابره یک کیسه‌ی کوچک کلوچه آورد. چند تای آن را گذاشت توی بشقاب و گفت: شام نخوردی. کلوچه بخور.
چایی داغ را جرعه جرعه همراه کلوچه می‌خوردم. کبوترها دور سرمان پرسه می‌زدند. کبوتر طوق قرمز از همه‌ی آنها قشنگ‌تر بود. از دور و بر خاله رد نمی‌شد.
به رختخواب تکیه دادم. پاهایم را هم جمع کردم. 
 – قصه‌هایی که برات می‌گفتم یادته؟
– از هر کدوم کمی، ازاون گربه‌هه که زنه باهاش عروس کرد، همیشه دلم می‌خواست بدونم واسه‌ی چی زن گربه شد؟
– شب‌ها از پوستش بیرون می‌اومد٬ رفته بود تو جلد حیوونا٬ یه سرو گردن از همه بالا داشت، حالا قراره یه شبی توی دشت ببینمش.
– کدوم شب؟
نگاهی به دیوار حیاط انداخت و گفت: برام پیغوم آورده بود که شب عید وقتی تیر در کردن. شبی رفتم بیرون یه پر توی جوب وایستاده بود٬ پرو سوزوندم٬ در اومد که تا حالا دوشب اومده و در بسته بوده.
– تو که در خونه‌ات همیشه بازه.
– شاید خواب بودم٬ باد درو بسته. شایدم رفته توی جلد اون کبوتر. نیگا!
به کبوتر طوق قرمز اشاره کرد. چشم‌های ریز کبوتر دودو می‌زد وکله‌ی کوچکش مدام به چپ و راست می‌چرخید.
گفت: دیشب که سر قبر بابا رفتم٬ شرف قبرستانی می‌گفت موقع سال تحویل دیده که سوار اسب سفیدی اومده که هیچ کی ندیده و نشنیده. این قدر بزرگ بوده به آسمون می‌رسیده. گفت بوی رودخونه سرخه را می‌داده. گفتم حتمی خودش بوده. گفت جنازه‌اش توی مرده شور خونه جا نمی‌گرفته. گفتم حتمی خودش بوده.
سرش را به راست و چپ گرداند و هر دو طرفش را فوت کرد و گفت: خدا بدونه و بنده هاش٬ تا خودم ندیدم باور نمی‌کنم.
پاشد. دور خودش چرخید و ورد خواند.
سرم گیج می‌رفت. گفتم: بسه خاله!
چادر شب چهار خانه را که به آن پشت داده بودم باز کردم. یک دست رختخواب پهن کردم. رو تشکی زرد شده بود و گل‌های قرمز لحاف این قدر رنگشان تند بود که ناراحتم می‌کرد.
پرسیدم: تو نمی‌خوابی؟
گفت: من هم می‌خوابم.
پالتوام را در آوردم گذاشتم روی صندوق. رختخواب بوی نا می‌داد. به تیرهای چوبی نگاه کردم. چندبار از اول تا آخرش را شمردم. وسط سقف نوشته شد ه بود:
– یادگاری از حاج بنا 1303.
خودم را زیر لحاف جمع کردم. کبوترها را نگاه کردم که آرام می‌خواندند.
شعله‌های آتش صورتم را گرم می‌کرد.
سایه‌ای که خاله می‌گفت٬ زنی که عاشق گربه شده بود. شرف قبرستانی که مثل روح بالای قبرستان می‌ایستاد. 
به نظرم پیرمردی که دیده بودم حالا گوشه‌ی دستشویی قایم شده بود و یا مردی که توی آبادی تک بود با چشم‌های میشی و قد بلند، گوشه‌ای نشسته بود و داشت سیگار دود می‌کرد.
تو نور سایه روشن، صدای شعله‌ی آتش فرو می‌مرد. چشم‌هایم گرم می‌شد که صدای باز وبسته شدن در را شنیدم. از جایم پا شدم. در حیاط باز بود. باد آن را به دیوار می‌زد. دور و برم را نگاه کردم. خاله نبود. صدایش زدم. خبری نبود. پالتوام را پوشیدم و رفتم بیرون.
توی تاریکی سوی فانوس را می‌دیدم. تند می‌رفت و مویه می‌کرد. صدای مرثیه‌اش توی تاریکی می‌پیچید.
باد سردی تو پیچ و خم کوچه‌های سرخه می‌پیچید. توی تاریکی درخت‌ها سیاه بودند. انتهای کوچه سوی اتومبیلی سوسو می‌زد همان اتومبیل زرد رنگ بود.
سربالایی تندی را بالا رفتم. پرنده‌ای به سرعت از بالای سرمان گذشت.
خاله رفت توی کوچه باریکی که آن طرفش قبرستان بود. بوی غریب قبرستان و مرده‌ها که ردیف به ردیف خوابید ه بودند.
قبرهای سیمانی٬ مرمری٬ خاکی، مادر بزرگ با آن ابروهای سیاه پرپشت٬ پدر بزرگ با آن پیژامه‌ی راه راه که حالم را به هم می زد. خاله کوچیکم٬ عموی بزرگم که سرطان گرفته بود، همه توی قبرستان جمع بودند٬ با چشم‌های وحشت زده و مژه‌های خاکی داشتند نگاه‌مان می‌کردند.
صدا زدم: خاله نصف شبی کجا اومدی؟
– اومده دنبالم که منو با خودش ببره.
 – تو گفتی توی دشت می‌یاد.
سربالایی قبرستان را بالا می‌رفت. بالای قبرستان خانه‌ی کوچکی بود که چراغش سوسو می‌زد. شرف قبرستانی با موهای در هم ریخته همان بالا ایستاده بود. چراغش را بالا گرفت٬ با صدای زیر که سعی می‌کرد آن را بلند کند گفت: هی! هی !
با فانوس نزدیک می‌شد. حالا بهتر می‌دیدمش. صورتش لاغر بود. موهای حنایی بلندش را از دو طرف بافته بود.
سوی فانوسشان را می‌دیدم. مثل روح توی قبرستان پرسه می‌زدند. تقریبا ً ده متر جلوتر از من ایستاد ه بودند
پیرزن گفت: همین جاست!
صدای تند نفس‌های خاله را می‌شنیدم که با ناله‌های کوتاه بریده می‌شد.
روی قبر خم شده بود گفت: چند سال بود که گمت کرد ه بودم.
دیگر نمی دیدمش٬ فقط سوسوی چشم گربه‌ها را می‌دیدم که از دور دست می‌آمدند.
گمانم جیغ زدم: خاله مگه دیوونه شدی؟
دور قبر می‌پلکیدند. سرم گیج می‌رفت. آرام آرام به عقب برگشتم. دور که شدم می‌دویدم.
توی سرازیری پاهایم سر می‌خورد‌. سنگ‌های ریز، زیر پایم می‌غلتیدند. به کوچه رسیده بودم. خانه‌های کوچک و گلی با درهای تاریک چوبی خاموش وساکت کنار هم نشسته بودند. با چشم‌های فرو رفته نگاهم می‌کردند. در حیاط همین طور باز بود. سایه مردی جلوتر پرسه می‌زد. تند تر رفتم. صدایش را شنیدم که گفت: تو کیش می‌شی هان؟
رفتم تو و در را بستم. آتش هنوز روشن بود. بوی گوشت سوخته پیچیده بود.
جلوتر که رفتم دوتا پر قرمز کنار اجاق بود و کبوتر نیمه جانی داشت توی آتش می‌سوخت، طوق قرمزش هنوز پیدا بود.
نویسنده: میترا داور

پشت به در ورودی

این روزها، نور دل آشوبه‌اش را زیاد می‌کرد. شماره دفتر فنی را گرفت و گفت دوازده تا مهتابی‌ها زیاد است برای یک اتاق شش متری. کارشناس دفتر فنی با صدایی که شبیه فریاد بود، جواب داد: شما خودتون مشگل دارید خانم! همه دوست دارن اتاقشون روشن باشه اون وقت شما. ..
روی کلمه‌ی مشگل تاکید کرده بود، انگار این کلمه تشدید داشت. گوشی را  کوبید، بعد پشیمان شد، ترسید. زنگ زد عذر خواهی کرد:
– ببخشید که  گوشی از دستم افتاد.  
زیر نور مهتابی، لکه‌ها‌ی روی دستش بیشتر می‌شد، لکه‌هایی که زیرشان لکه‌ای دیگر بود، تودرتو شده بودند، وسط لکه‌ها، لکه‌ای دیگر  شبیه خال زرد به روشنی می‌زد. .. تا قبل از اینکه، لکه‌ها دستش را بگیرد هنوز امید داشت شوهر کند اما این روزها ناامید شده بود. تقویم روی میز را جلو کشید. ورق زد. سی ویک اردیبهشت ماه، چهل ویک سال تمام می‌شد. تا چند وقت پیش، آقای ریاحی گاهگاهی به اتاقش سر می‌زد.  خودش را می‌چسباند به میز و می‌گفت: دختر! تو چرا شوهر نمی‌کنی؟
وبعد  می‌گفت : می‌خواهی ببرمت پیش کسی که طلسم می‌شکنه !
با بی اهمیتی جواب داده بود: به این خرافات اعتقادی ندارم.
اگر زن مرده‌ای گیرش می‌آمد باز یک چیزی، مثلاً اگر مدیرعامل می‌آمد خواستگاری. مدیر عامل پنجاه و سه سالش بود.  بچه ها یش هم که رفته بودند سرزنده گی ، وضع زنده گی اش هم خوب بود.  می‌توانست با افتخار به اطرافیانش معرفی کند.  بعد حتماً همه می‌گفتند اگر چهل سال هم نشست چه جای خوبی رفت، به غیر از آن مودب بود.  چندبار توی راه پله  رودرروی هم قرار گرفته بودند. دستش را گذاشته بود روی سینه و گفته بود: سلام عرض کردم  دختر خانم !
او هم یک بار  ازش پرسید: دختر! تو چرا شوهر نمی‌کنی !
اگرچه  مرد جوانی را که تو خط تولید کار می‌کرد ؛ بیشتر از همه دوست داشت.  صورتش سبزه بود… هر روز صبح می‌رفت جنگل سرخه حصار، یک دسته گل وحشی می‌چید می‌گذاشت روی میز کارش.  یک باردست های زبر و خشنش را از نزدیک دیده بود  ولب هایی که همیشه خشک بودند.
روزنامه پنج شنبه را از توی کیفش درآورد.  جدول آن را زیر انبوه ورق ها یی  که روی میزش بود، پنهان کرد.  زونکن بزرگی هم جلو رویش باز بود.  از ترس اینکه لکه ها صورتش را گرفته باشد ، تا، کسی را می‌دید ، صورتش را پشت زونکن پنهان می‌کرد.
خط های عمودی و افقی  را نگاه کرد و مربع های سیاه و سفید که با نظم کنارهم  قرار گرفته بودند.  به آرامی‌خواند: عمر بشر به آن قد نمی‌دهد. ..  از نام های پرودگار… عضوی در صورت.
دوباره از سر شروع کر د:  عمر بشر به آن قد نمی‌دهد.. .  پنج حرفه.
به آرامی سرش را از زونکن بالا گرفت، خانم نجاتی را دید که به طرف سالن می‌رفت ، ‌از صبح دومین باری بود که تشکیل جلسه می‌دادند.
اتاق کنفرانش چسبیده بود به اتاقش.  صدای  خفه ای از اتاق کنفرانس  می‌شنید که از شیوع بیماری پوستی گزارش می‌دادند.
حدود ساعت یازده تقه ای به در خورد. در به آرامی‌باز شد، آقا مجتبی بود.زیر لب سلام کرد.  نسخه ی کپی صورت جلسه را گذاشت روی میز وسریع از اتاق بیرون رفت. صورت جلسه  را با دقت خواند:
–  براساس گزارش دریافت  شده به علت حساست پوستی تعدادی از پرسنل، در خرید تخم مرغ ها تجدید نظر گردیده است.  ا حتمالاً  در تخم مرغ های محلی تعداد زیادی تخم لاک پشت  بوده است که سبب ایجاد حسایت در چند مورد شده.  بر اساس در خواست خانم نجاتی مدیر بهداشت موافقت گردید که خرید تخم مرغ محلی موقتا قطع شود.
نگاهی روی میز انداخت، گزارش پی در پی افرادی که دست هایشان را لکه های  قهوه ای و نارنجی گرفته بود.  راه حل ها را  یک به یک خواند: تصمیم گرفته شده بود دوازده دستگاه تهویه جهت تسویه هوا خریداری گردد و از موا د  ضدعفونی کننده جهت نظافت دست ها استقاده گردد.
صورت جلسه را  فایل  نکرد، آنها را روی میز گذاشت ، هر  وقت خیلی بی کاری اش می‌گرفت دوباره آن را می‌خواند.
قوری کوچکش را به برق زد، طولی نکشید صدای جزجز قوری بلند شد  و بخار آب از لوله ی آن بیرون آمد.  لیوان دسته دار بزرگش را پر از آب جوش کرد، چایی نپتون را چند بار توی لیوان بالا و پایین برد.  بعد از خوردن چند جرعه چای، شروع کرد به جدول حل کردن.  
یک عمودی : ظاهر ساختمان سه حرفه. .. کلمات بالا و پایین می‌رفتند.  خانه های سیاه جدول اذیتش می کردند.  دلهره اش  را زیاد می کردند.. . یاد خواب شب قبل افتاد.
خواب دیده بود شرکت شلوغ است.  همه پرسنل در سالن کنفرانس جمع بودند.  نماینده شورا  مشتش را می‌کوبید به میز و داد وبی داد می‌کرد. .. بعد دید کاشی های زیر پایش می‌لغزند. ..
از توی کشو سررسید ش  را در آورد.  خواب  آشفته اش را نوشت.  چند بار آن را خواند و به تعبیرش فکرکرد.  به کاشی هایی که می‌لغزیدند، اکر کارش را از دست می‌داد ؟می‌بایست لکه ها را پنهان کند و از کرمهایی که پوشاننده گی خوبی دارند استفاده کند.
به حقو ق آخر ماه فکر کرد که بدون آن، او  و  مادرش  نمی‌توانستند زنده گی کنند.  اول هر ماه چهار کیلو گوشت گوساله چرخ کرده  می خرید  که سی بسته کوچک می‌شد  بعد تا  آخر ماه خیالش راحت بود. .. شیرینی هایی که موقع عصرانه با چای می خورد. سررسید را ورق زد.  از هر صفحه چند کلمه ای خواند.  
خواب می‌دیدم بالای دامنم پاره شده.
با بلوز و دامن  زرد توی اداره بودم  و تعجب می‌کردم که چه طور  بلوز و دامن پوشیده ام.  
سفره بزرگی را جمع می‌کردم. . .  بعضی از خوا ب ها را هم خیلی ریز نوشته بود، خوابهایی که درباره ی آن پسر سیاه دیده بود. ..  آنقدر ریز  بود که خودش هم نمی‌توانست بخواند. "
دفتر را بست.  پا شد ایستاد. دو قدم از میز دور شد، دوباره سرجایش نشست. بیست سال پشت همین میز نشسته بود.  دستشرا گذاشت روی میز. انگشت ها را نگاه کرد.  ناخن ها را تا ته گرفته بود. بند بند انگشت ها ورقلمبیده  شده بود. روی دست راست دوازد ه لکه قهوه ای کوچک و روی دست چپ چهار لکه ی  نارنجی  بود.  
مادر  به  ذهنش آمد. صبح که داشت به اداره، می آمد تنگ بزرگ مسی را پر آب کرد، پشت سرش  ریخت.  سفارش کرد  با هیچ کس یک به دو نکند و چشم تو چشم نامحرم نیندازد.  همسایه روبه رویی شان پروین خانم  جلوی در گفته بود: ول کن بیچاره رو !
–  من چه کارش دارم پروین خانم !
کشوش  ر ا باز کرد.  زیر خرت و پرت ها و کیسه ی قند و  جعبه چایی کتاب کهنه حافظ را برداشت.  چند لحظه چشم هایش را بست.  کتاب را باز کرد ، در آمد که:  تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد… وجود نازکت آزرده گزند مباد !
لبش را گزید.  کتاب حافظ را ورق زد.  هر بار که ورق می زد سرش را تکانی می داد ولبخندی می زد  و شعرهای عاشقانه می خواند.  اما آن  روز کلمات مثل  خانه های سیاه جدول به هم گره  می خوردند.  نفس عمیقی کشد.  حوصله ی خواندن شعرهای عاشقانه را نداشت.  دستش را گذاشت زیر چانه و به گوشه ای خیره شد.
خودش را با لباس  عروس ؛‌  آرایش غلیظ و دست های باریک  خال خالی می دید. چه زشت و مضحک می شد.  کتاب را بست.  به جلد روی آن خیره شد.  حافظ نشسته بود، جلو رویش کتابی وبالای سرش  دختری بلند قامت که کوزه ای  قرمز روی شانه گذاشته بود.  موهای مشکی بلند و چشم های عسلی خمار و انگشت های کشیده.  پشت کتاب را نگاه کرد که سیاه و تیره  بود.  
کتاب را گذاشت  توی کشو.  دل کرد به بهانه ی دستشویی رفتن توی راه رو قدم بزند اما زود پشیمان شد.
روزهایی  را به یاد آورد که با یک ماه حقوق چند دست لباس  می خرید و ناخن هایش را بلند می کرد.  چه قدر انگشت هایش زیبا می شد.  سرش را به صندلی  تکیه داد.  چند بار د ل کرد آینه توی کشو را بردارد و نگاهی به صورتش بیندازد.  کشو را باز کرد.  نگاهی به کیف چرمی اش انداخت.  آینه توی همان کیف بود.  به آرامی کشو را بست.  دوست نداشت دیگر صورتش را ببیند.  با این که تا ساعت هفت اضافه کاری می ماند وقتی از شرکت بیرون می رفت  هوا هنوز روشن بود.  از نگاه مردم متوجه می شد که وضع ظاهری اش حسابی به هم خورده است.  کاش دیگر پاهایش را از شرکت بیرون نمی گذاشت.
خانه های جدول بالا وپایین می رفت.  خط های عمودی افقی ، کلمه ها، شماره ها  ؛‌  همه روی میز پخش می شدند ، شکلک در می آوردند.  موذیانه نگاه می کردند. روزنامه را مچاله کرد انداخت توی سطل.
دستش را گذاشت روی لیوان چایی که سرد شده بود.  پنجره را باز کرد.  چایی را ریخت توی باغچه پایین اتاق.  روی لبه ی  پنجره چند ریزه نان  خشک بود و گنجشک هایی که همان  دور وبر جیک و جیک می کردند. ..
خانه های جدول سرشان را از توی روزنامه ی مچاله بیرون می آوردند.  دهن کجی میکردند.  می خندیدند و می گفتند :
–  چی یه؟چپ چپ نگاه می کنی !
با صدای بلند خندید.  دور وبرش را نگاه کرد.  می‌بایست آرام بخندد، بعد با دهان بسته پخ پخ خندید.  اگر مادر این جا بود حتماً  می گفت چرا بی خود می خندی ! مردم فکر می کنند که. .. او همیشه نگران فکر مَردُم بود.  با خودش گفت کاش مَردُم می مردند.
سطل را از  زیر میز برداشت، گذاشت پشت صندلی  ، حتماً الان  دانه های جدول از پشت صندلی سرشان را بیرون می آوردند و می خندیدند.
چند لحظه بهگلدان روی قفسه ها خیره شد که چند شاخه ی گل خشک شده توی آن بود و بعد صورت جلسهرا از  روی میز برداشت. دنباله ی گزارش را خواند.  خانم نجاتی دستور داده بود استخرهای بزرگ سرپوشیده درست کنند و در آب آن مواد ضد حساسیت بریزند.
چند بار پشت میز جابه جا شد.
در کشو را باز کرد.  روزنامه ای  از توی کشو برداشت ؛ پهن کرد  روی میز. نایلون نان وپنیر  را از توی کشو در آورد.  به آرامی و تفنن خیار را پوست کرد.  و بعد گوجه فرنگی را خرد کرد.  بیشتر از نیم  ساعت طولش داد.  قوری را مجدداً به برق زد.  یک تکه نان کند.  ریز ریزش کرد، پشت پنجره ریخت. با خودش گفت دعای پرنده گان مستجاب می‌شود.
نگاهی به درخت های سبز محوطه انداخت.  شکوفه ی  درخت گیلاس.. . گنجشک ها که این شاخه آن شاخه می پریدند.  مرد جوان  خط تولید ، همیشه او را از پشت پنجره نگاه می‌کرد.
پشت میز نشست.  داشت نمک روی گوجه فرنگی می پاشید که در باز شد. خانم نجاتی  با روپوش و مقنعه مشکیجلوی در ایستاد ه بود.  نگاهی  به بساط نان وپنیرش انداخت.  
خانم سرمدی از پشت میز  پا شد و گفت: بفرمایید صبحانه  !
چهره ی خانم نجاتی تیره شده بود. با صدای تند و خشنی گفت: ‌برای تعارف کردن نیامده ام.  شما چه طور با این وضع به اداره می آیید؟سلامت بقیه را هم به خاطر انداخته اید.
چند لحظه مکث کرد ودنباله ی حرفش  را گرفت:  من با مطالعاتم  یک روش دیگر را هم می خواهم امتحان کنم.  شما برای مدت یک ماه در یک وان ضد حساسیت قرار می  گیرید  تا ببینیم چه می شود
خانم سرمدی نمکدان را گذاشت توی کشو و گفت:
–  بوی خیار پیچیده.  خوب نیست.  بفرمایید یک لقمه.
–  متشکرم.
پلاستیک نان وپنیر  را  جمع کرد.  نگاهی به برش های خیار و گوجه فرنگی انداخت.  بسته ی غذا را گذاشت پشت پنجره  و گفت:
–  نیم ساعت دیگر جیج و جیک شون شروع می شه.
–  بفرمایید خانم!
– خواهش می کنم.
روی میز را جمع کرد.  اول خواست کیفش را بردارد ؛  بعد فکر کرد به آن احتیاجی ندارد. فقط چند لحظه در آن را باز کرد، نگاهی به عطر و سوهان ناخنش انداخت  وبعد کیف پولش را باز کرد.  چهار صد تومان تو کیفش بود به اضافه عکس بیست سال پیش که چشم ها را خواباند ه بود؛  کنار آن ، عکسدو خواهرزاده اش که یکی از آنها  بیست سالش بود و یکی دیگر تازه وارد دوازده سال شده بود.  همه  را گذاشت توی کشو و در را قفل کرد.  طبق معمول کلید  آن را هم زیر فایل ها پنهان کرد
جلوی در برگشت گفت: چند لحظه.
روزنامه را چهارتا کرد گذاشت روی قفسه ها، پنجره را هم  بست. رو به خانم نجاتی گفت: گرد و خا ک می یاد تو.
چراغ را خاموش کرد.  پشت سر کلید را توی قفل  چرخاند.  چند لحظه از پشت شیشه به اتاقش خیره شد ، می‌دانست آخرین باری ست که اتاقش را می‌بیند. راه افتاد.
بعد از سال ها سرش را بلند کرد، چشم کارمند هایی  را  که سال ها با هم در یک مکان کار می کردند نگاه کرد. در سال هایی که گذشته بود سرش را بلند نکرد ه بود، از حرف مردم می ترسید.  چند نفری را  هم با لبخند نگاه کرد. آقای گل محمدی  که تازه زنش مرده بود و موهای جو گندمی  داشت ؛  وقتی او را دید گفت: مشتاق دیدار!
چند لحظه ایستاد.  نگاهی  به چشم های گل محمدی انداخت که سیاه و ریز بود  وبعد گفت: ‌ببخشید !
خودش هم نمی دانست چرا داﺌم از همه عذرخواهی می کند.
–  خدا ببخشه خانم ! چند بار خواستم  مزاحمتون بشم اما بدجور درگیر بودید.
خانم نجاتی سوار آسانسور شد و گفت: خانم سرمدی ! بفرمایید !
من از پله ها می رم.
جلوی در اتاق مدیر عامل نگاهی  توی اتاق انداخت ؛‌ مثل همیشه  دست هایش را دید که داشت  پوشه ای را ورق می زد.  یک پاکت سیگار وینستون روی میز بود و سیگاری  روشن تو زیر سیگاری کریستالداشت دود می شد.
این پا  آن پا کرد که شاید از اتاقش بیاید بیرون ، بعد با آن چشمهای سبز ور اندازش کند و بگوید: سلام عرض کردم  خانم!
صدای ترخ و تروخ کفش منشی مدیر عامل را که شنید سرش را انداخت پایین و دور شد.
دویست و پانزده پله را آرام آرام پایین رفت. در هر پاگرد دقیقه ای ایستاد. نگاهی به در ودیوار انداخت که همیشه تمیز بود.  پله ها بوی مواد سفید کننده می‌داد و کارمند ها در طبقه های مختلف با پوشه ای زیر بغلدر رفت  و آمد بودند.  از ده، پانزده سال پیش که خواب دیده بود توی آسانسور مانده  و برق رفته  دیگر سوار نشده بود.
به محوطه شرکت رسید. سرش را برگرداند، گنجشک ها را دید کهپشت پنجره ی اتاقش  نان و پنیر می‌خوردند، شکوفه های درخت گیلاس همه سفید بود، مثل دختری که با ذوق لباس سفید پوشیده باشد، اگر آدم ها هم در هر بهار شکوفه می‌دادند….
خواست به خانم نجاتی بگوید  " نمی‌دانم بهار که می‌شه، چرا دلم می‌لرزه!
خانم نجاتی جلوتر می‌رفت. قدم هایش را تند کرد. نزدیک سالن ورزشی رسیده بودند. خانم نجاتی در سالن را باز کرد ومنتظر ماند. با اشاره به وان بزرگ گفت: امیدوارم نتیجه مثبتی بگیریم.
سالن ورزشی سرد و بی روح بود. چند وان بزرگ  کنار هم قرار گرفته بود. خانم سرمدی به گوشه ی سا لن رفت، آخرین وان را انتخاب کرد. وارد وان بزرگی  آبی رنگ شد. بر خلاف تصورش عمق آب زیاد بود و مدام پاهایش سُر می‌خورد اما از طرفی اینجا مجبور نبود مدام در فکر پنهان کردن دست و صورتش باشد.
دست های دراز و باریک خال خالی اش را بالا گرفت که تعادلش را حفظ کند، ولی نمی‌توانست.  سر آخر گوشه وان را گرفت و به دیواره ی آن تکیه داد.
بعد از چند روز عادت کرد. قبلاً هم در کتابهای روان شناسی خوانده بود  زنها زود تر از مرد ها با محیط جدید خود را انطباق می‌دهند.
آب وان خنک و لذت بخش بود.
صبح ها سرش را به طرف خورشید درازمی‌کرد و دست و پا می‌زد تا بایستد و شب ها در وان آب که پر از لجن و خاک شده بود  بین خواب و بیداری دست و پا می‌زد. گاهگاهی دسته های سبزی را می‌دید که روی آب ریخته می‌شد و یا تکه های گندیده گوشت. سرش را به طرف سبزی ها نزدیک می‌کرد و به خواب لذت بخشی فرو می رفت.
خواب گلدان کوچک روی قفسه ی زونکن ها را می‌دید. خواب مرد جوانی  که صورتش سبزه بود و خواب گنجشک هایی که داشتند نان و پنیر می‌خوردند.  
بدنش کرخت شده  بود و فقط خوابیدن بود که او را  از اطرافش دور می‌کرد.
بین خواب و بیداری تا متوجه سایه ای می‌شد، فوری چمباتمه می‌زد و پشت به در ورودی می‌نشست.
نویسنده: میترا داور

سرباز

چراغ زیادی از برو بچه‌ها تو چت روشن بود؛ دوستانی که ندیده بودم؛ صفحه پر از گفتگوهای نصفه نیمه بود.
مامان از تو اتاق صدا زد: غزال… به باباجی زنگ زدی؟
– الان می‌زنم.
مامان قرنطینه شده بود، به خاطر شیمی‌درمانی. وقتی مامان شیمی‌درمانی می‌شد، من به جاش، غروب ها زنگ می‌زدم به باباجی، بعضی شب ها هم می‌رفتم پیش شان.
شماره ی باباجی را گرفتم.
– الو… سلام باباجی…
– ا لو… ا لو… شما کی هستی؟ از کجا زنگ می‌زنی؟
 – منم باباجی… غزال.
– کی؟
– غزال؟
– اه… غزال… خوبی بَبَ؟
– خوبم. تو خوبی؟ مادرجون خوبه؟
– الو…الو… ساعت شما چنده؟
– چهارونیم.
– صبح به مریم می‌گم پاشو صبح شده… می‌گه شبه. زنگ زدم به انوشه، می‌گم صبحه یا شبه؟ می‌گه صبحه… می‌گم ببین مادرت چی می‌گه…. الان ساعت چنده بَبَ؟
– چهارونیم.
اه… چهار ونیم……. لعنتی شدم بَبَ…. سماور ما سوخته… تلویزیون مارو چکار کردی ؟
– سفارش کردم یکی بیاد ببره.
– خوب بَبَ ! کاری نداری؟
زنگ زده بودم روز پدرو به ات تبریک بگم .-
کسی دنیا اومده؟-
– نه باباجی… روز پدر.
-اه… روز پدر….کاری نداری بَبَ ؟
 – مادرجون کجاست؟
 – خوابیده. دستش تیر می‌کشه … رگ ها هنوز جوش نخورده… درد با ما کینه کرده بَبَ … یه جا رو، ول می‌کنه، دوجا رو می‌گیره… دورت بگردم بَبَ … تلویزیونو چن می‌خرن؟
– سیاه و سفیده، زیاد نمی‌خرن.
– بگو بیان ببرن، خودت هم بیا سری بزن به ما…. اون موقع که پول داشتم، به ام بیشتر سر می‌زدی.
مامان از توی اتاق صدا زد.
غزال ! غزال…. موبایلت زنگ می‌ زنه.
 باباجی کاری نداری؟
– به حسین سلام برسون.
– حسین کی یه؟ من غزالم.
وحشت زده پرسید: الو ! الو ! شما کی هستی؟
– باباجی من غزالم. منو نمی‌شناسی؟ حالت خوب نیست؟
– لعنتی شدم بَبَ… دیشب پاک قطع امید کرده بودم، نه گوشم می‌شنید، نه چشمم می‌دید، بعد دیدم یه صدا داره جلو می‌یاد، صدا که به ام رسید، حالم بهتر شد. الان باز داره شروع می‌شه. گوشم خوب نمی‌شنوه .
موبایلم را از توی اتاق برداشتم. قطع شده بود.
صدای باباجی را می‌شنیدم که می‌گفت:
– لعنتی شدم بَبَ …. هر چی یه، دنیا و آخرتم، همینه… خلاص… ساعت چنده بابا؟
 – چهار و سی و پنج. گوشی را بده مادرجون، ببینم دستش چه طوره؟
 – بَبَ… من کتمو پوشیدم ، عصامو برداشتم، اماده ام. فقط یادت باشه کلید خونه تو، به هیچکی ندی، کلید خونه، مثل ناموس آدم می‌مونه… از دست بره ، دیگه رفته… دیگه نمی‌شه جمع اش کرد…
-الان کجا میخوای بری؟
– خونه.
– مگه الان کجایی؟
-الان این جا شوروی یه.
– شوروی کجاست باباجی؟
– مسکو.
مامان در اتاقو باز کرد و گفت: چی می‌گه ؟
– هیچی…. پدرت مفت و مجانی رفته سن پترزبورگ.
صفحه ی " یاهو " همین طور روی مانیتور باز بود، گاه به گاه علامتی ثبت می‌شد: کجایی؟ صفحه مانیتور مدام می‌لرزید…
– گوشی رو بده به مادرجون، من بگم صبح شده…. باباجی… خواهش می‌کنم… نمی‌تونم این قدر…. اگه گوشی رو ندی؛ اون وقت باید بیام… گوشی رو بده به اش ببینم !
 – الو… شما کی هستی؟
گوشی رو بده به مادرجون، وگرنه همین الان می‌یام ، می‌برمت بیمارستان.
 – اه.. تکلیف من با تو معلوم شد، پس تو منو فروختی به دولت مسکو.
 – دولت مسکو با تو چه کار داره باباجی؟
 – الو ! الو ! شما کی هستی؟
این اخرین گفتگوی من و باباجی بود… همسایه‌ها خبرمان کردند، وقتی رسیدیم، نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد، ثانیه شمار تک تک می‌کوبید، اما جلو نمی‌رفت. ساعت روی چهار ونیم خوابیده بود… باباجی با کت وشلوار قهوه ای، جلوی در ورودی اتاق افتاده بود ، چشم هاش رو به در، خیره مانده بود. موهای پرپشت سفیدش را نوازش کردم…. چشم هایش را به آرامی ‌بستم، انتظار دیگر تمام شده بود… خاله جون از همه ی خانه فیلم برداری کرد… تلویزیون بزرگ مبله که شاید مال نیم قرن پیش بود، صندلی قهوه ای که رویش می‌نشست. صندوقچه آهنی با قفل سنگینی که رویش بود. وقتی فیلم برداری می‌کرد گفت: با فیلم برداری آدم فکر می‌کنه تمام لحظه های زندگی تو تاریخ ثبت می‌شه، در صورتی که فقط دلمونو خوش می‌کنیم…
گفتم: حتا اگه ثبت هم بشه، فایده نداره، مهم اینه وقتی ادم زنده ست، راضی باشه…
مادرجون اشاره کرد که باباجی را بخوابانیم رو به قبله. گوشه‌های اتاق را نگاه کردم وبعد خاله به گوشه ای اشاره کرد و گفت: قبله اون وره!
به جنازه ی باباجی نگاه می‌کردیم که خوابیده بود، صورتش کمابیش آرام بود؛ اضطراب این سال‌ها را دیگر نداشت.
خاله جون گفت: من دیگه گریه ام نمی‌گیره…
همان لحظه دوربین را گذاشت روی صندلی و کنار جنازه، های و های گریه سرداد … گریه کرد… گریه کرد…. تازه گی یاد گرفته بود وقتی گریه می‌کرد با مشت به سرش می‌کوبید… گذاشتم با مشت بکوبد به سرش. بالاخره آدم باید یک جور تخلیه شود.
خاله جون اشک هایش را پاک کرد و گفت: نمی‌دونم چرا گریه ام گرفت. من می‌خواستم دیگه هیچ وقت گریه نکنم؛ هیچ وقت.
از مادر جون هم فیلم گرفتیم. فیلم مادرجون را بعدها، چند بار نگاه کردیم. توهمه ی فیلم ها صورتش جمع شده بود ، گاهی هم لبخند می‌زد؛ گاهی دست هایش را با دقت نگاه می‌کرد، دست هایی که با وجود چروک های زیاد؛ هنوز ظریف بودند.
برای تعیین تکلیف وضعیت مادرجون، جلسه گذاشتیم. ما با وجود اینکه خانواده ای سنتی بودیم، اما برای هر کاری دور هم جمع می‌شدیم و دست جمعی تصمیم می‌گرفتیم. همیشه خاله جون زنگ می‌زد و با لحنی تمسخر آمیز، انگار که خودمان را مسخره کند می‌گفت: امروز جلسه ست….
خانه ی خاله جون جمع شدیم. خاله جون تنها شده بود، بچه هاش رفته بودند استرالیا؛ شوهرش هم مرد… خاله جون با وجود اینکه تنها بود حاضر نبود مادرجون را بیاورد خانه ی خودش. می‌گفت عمری پسر پسر کردن؛ حالا پسر گل شون نگه شون داره.
مادرجون با صدای بلند گفت: باباجی مُرد، اسیر شدم. خونه ی خودم هر چی بود، بهتر بود… هیچ جا خونه ی ادم نمی‌شه.
دایی جون گفت: با اون همه قفل…. من که قاطی کرده بودم… هر هفته ادم قفل خونه شو عوض می‌کنه؟
مادرجون گفت: چی؟
خاله جون داد زد: قفل…قفل….
دایی جون گفت: ترسو بود دیگه… این همه مردم رفتن سربازی، جنگ… اون همه اش می‌گفت روس ها یه سربازو ، از وسط تیکه کردن…. یه قرن گذشت…. دنیا تیکه پاره شد… همه یادشون رفت… اون، این کنار دنیا نشسته بود، همه چی یادش بود، اونی که هیچ وقت نفهمید ساعت چنده… روزه یا شبه….
گفتم : این جوری نگو دایی جون… من باباجی رو همیشه دوس داشتم.
– بله… دوست داشتن خرج نداره که… تو فیس بوکت 545 تا رفیق داری. برای بابابزرگت چه کار کردی؟ چه کار کردی براش؟
خاله جون گفت: بچه ها داغون اش کردن… اگه شمس نمی‌رفت ، یه زنگ نزد که رسیده…. همین جا می‌موندی، مثل این همه مردم زند گی می‌کردی… بعضی ها واقعا بلدن زند گی کنن… دایناسورا چرا نابود شدن؟ گُنده بودن ولی مغزشون درست کار نمی‌کرد.
دایی انوشه به ساعت روی دیوار خیره شد و گفت: اون بد مذهبو وردارین… اون ساعت یه عمره داره روسرم می‌کوبه….
خاله رو به مادرجون گفت: مادر! دیشب چرا تو خواب، داد وبی داد می‌کردی؟
مادرجون سرش را تکان داد و خندید.
خاله جون سرش را نزدیک گوش مادرجون برد و داد زد: چرا دیشب داد وبیداد می‌کردی؟
مادرجون گفت: هر شب خواب می‌بینم تو درهای گرد گیر می‌کنم….
انگشت نشانه اش را دور چرخاند و گفت: گیر می‌کنم…. می‌چرخم… گیر می‌کنم… نمی‌تونم برم بیرون… میله ها می‌یاد جلو…… بعد باباجی و شمس رد میشن، من این طرف می‌مونم.
خاله جون خندید و گفت: حالا نمی‌شه تو هم رد شی؟
مادرجون با صدای بلند که شبیه جیغ بود گفت: چند نفر منو تو خواب می‌زنن .
خاله جون گفت: بهتره بره خونه خودش، نوبتی به اش سر می‌زنیم .
گفتم: تنهایی دق می‌کنه.
خاله جون گفت: نترس ! دق نمی‌کنه… راستی تو تلویزیون شو فروختی ؟
– نه…. سیاه وسفید بود ، کسی نمی‌خرید….
خاله جون گفت: مادرو می‌بریم خونه ی خودش…. هر کی به نوبت نگه اش داره .
بعد رو به دایی جون گفت: منتها چون تو سهم ات دو برابر ماست، دو شب تو پیشش می‌مونی ، یه شب هم ما دخترا…
رو به من گفت: مامانت هم ….
 – مامان الان قرنطینه است….یک هفته است…. من به جای مامان… منتها باید اینجا…
موبایلم زنگ زد، قطع شد.
دایی جون رو به خاله گفت: چه قدر مادی شدی تو …. هی سهم سهم می‌کنی… یه قرونش برای من ارزش نداره… منتها شمس هنوز برای من زنده است… سهمشو من کنار می‌ذارم… اون هنوز برای من زنده است…. می‌فهمی؟
خاله جون سیگاری اتیش زد.
دایی جون رو به من گفت: شما چی؟
– مامان که مریضه …. من هم کار دارم، اما میتونم یکی رو پیدا کنم…. به جاش پول می‌دم.
– خوبه… خوبه… آفرین به تو…. این نسل می‌دونه داره چه کار می‌کنه… مادرجون که نون وآب و عشق نمیشه…
 مادرجون نفس بلندی کشید. رگ های آبی مُچ دستش را بوس کرد، بعد صورتش را چروک داد و به جایی نامعلوم خیره شد.
با صدای بلند گفتم: مادرجون حالت خوبه؟
تو عمق چشمهایم نگاه کرد، حرفی نزد.
گفتم: شنید؟
دوباره گفتم: مادرجون حالت خوبه؟
سرش را تکیه داد به صندلی. چشم هایش را بست، به ارامی‌رگ های آبی دستش را نوازش کرد، همان رگ هایی را که یک بار بریده بود.
نویسنده: میترا داور

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.