داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

سار بی‌بی خانم

«بی‌بی آمد! بدو آمد!»
سار بی‌بی خانم روی لبی‌ طشت رختشویی نشست و دو تا نوک محکم تو پرهای پف کردی‌ سینه‌اش زد. بعد با عجله سرش را چرخاند و پشتش را نوک زد. سرش را کج کرد و توی چشم‌های بی‌بی خانم نگاه کرد و گفت: «آمد! بی‌بی آمد!»
بی‌بی خانم دستش توی آب صابون بود و به پرنده گفت: «از کنار طشت پاشو خانمچه – آب صابون می‌پره تو چشات – پا شو عزیزم، پا شو.»
سار، روی کنگره‌های لبی‌ طشت جفتک جفتک زد و کنار ساق دست بی‌بی خانم ایستاد -با کلی‌ کج و با اصرار توی چشم‌های بی‌بی خانم خیره شد و تکرار کرد: «آمد! بی‌بی آمد! بدو آمد!»
ماه منظر خانم، همسایه بی‌بی، که کنار چاهک چندک زده بود و بهت‌زده سار را نگاه می‌کرد، گفت: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم – به حق چیزای ندیده و نشنیده!»
بی‌بی خانم گفت: «حالا باور کردی؟» و چشم‌هایش از ذوق برق زد.
«تو گفته بودی مثه آدما حرف می‌زنه، اما من تا با گوشای خودم نشنیده بودم، باورم نمی‌شد والله. ننی‌ من اون وقتا یه طوطی داشت که حرف می‌زد – یعنی نن جون می‌گفت حرف می‌زنه – طوطیه فقط جیغ می‌کشید، نن جون می‌گفت حالا تشنشه، یا حالا فحش می‌ده، یا حالا قند می‌خواد. به گوش من همی‌ جیغاش یه صدا بود. اگه ننه‌م معنی نمی‌کرد، هیچی نمی‌فهمیدم. اما این دُرُس مثه آدما حرف می‌زنه.»
ماه منظر خانم مثل این‌که جن دیده باشد، با وحشت سار بی‌بی خانم را تماشا کرد و یک‌بار دیگر گفت: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم!»
بی‌بی خانم آب طشت را توی چاهک خالی کرد. پنجه‌های پرنده لبی‌ طشت را با صدای تیزی خراشید اما ناخن‌ها لبه را ول نکرد و سار پرپر کوتاهی زد و همان‌جا ماند. بی‌بی، سینی رخت‌های شسته را کنار حوض گذاشت و دست‌هایش را آب کشید.
سار پرید و روی شانه اش نشست.
«خب، حالا بگو ببینم چی می‌گی خانومچه؟»
«آمد! آمد! بی‌بی آمد!»
بی‌بی خانم هنوز به در نرسیده بود که در زدند. سار فقط برای علی آقا، شوهر بی‌بی خانم، این قدر بی تابی می‌کرد و هیجان نشان می‌داد. بی‌بی می‌دانست علی آقا پشت در است و به خودش درد سر نداد که چادرش را از کمر باز کند و روی سرش بکشد. کلون در را کشید و علی آقا با یا الله و دو تا سرفی‌ کوتاه معمولش وارد شد.
ماه منظر خانم کنار چاهک ایستاد و رویش را محکم گرفت، کنار در آمد، به علی آقا سلام داد و با اشاری‌ سر و کله از بی‌بی خانم خدا حافظی کرد و از در، که هنوز پشت علی آقا بسته نشده بود، بیرون رفت.
بی‌بی گفت: «زن محمود خان بود، محمود خان مباشر. باور نمی‌کرد خانومچه حرف می‌زنه. داش شاخ در می‌آورد.»شانه‌ای را که خانمچه روش نشسته بود بالا آورد و صورتش را به طرف سار بر گرداند. خانمچه گردن کشید و نوکش ر ا روی لب‌های بی‌بی خانم گذاشت. بعد از روی شانی‌ بی‌بی خانم بلند شد، یک لحظه در یک نقطی‌ ثابت در فضا بال بال زد. بعد توی هوا ول شد، یک نیم دایره زد، آن‌وقت روی طناب رخت نشست. بی‌بی خانم با ذوق خندید و زبان سرخ کوچکش را مثل گربه روی لب‌هایش مالید.
بی‌بی خانم در مجموع شبیه گربه بود – چشم‌های زردش با نور بادامی‌ یا گرد می‌شد؛ دماغش چهارگوش و کوچک، مثل نخود، وسط صورت گردش بود؛ لب‌ها و زبانش به پشت گلی می‌زد. علی آقا هر وقت با بی‌بی خانم راجع به خانمچه شوخی می‌کرد، می‌گفت: «چطور این حیوون نمی‌بینه تو عین گربه‌ای؟ اگه می‌بینه چطوری باهات این‌قدر اخت شده؟ یا للعجب!»
خانمچه، روی طناب رخت، بالا و پائین جست و گفت: «لام! لام!»
علی آقا به قصد شوخی و آزار بی‌بی خانم گفت: «این آدم بشو نیس – بالأخره سین یاد نمی‌گیره.»
بی‌بی خانم، مثل دفعاتی که علی آقا از دست پختش ایراد می‌گرفت، پشت چشم‌هایش را نازک کرد و گفت: «خبه آقا ترو خدا! از یه الف پرنده چه توقعا داری!» دست‌های خیسش را ، که از خودش دور نگه داشته بود، با جلو چادرش خشک کرد و پشتش را به علی آقا کرد و راه افتاد. لمبرهایش از زیر چادر، که محکم به کمرش بسته بود، بالا و پایین می‌رفت. از طرز راه رفتنش پیدا بود که جدی قهر کرده است. علی آقا می‌دانست که باید نازش را بکشد. به خانمچه گفت: «سلام، سلام – بیا بریم تو ناهار بخوریم.»
سار گفت: «بریم تو! بریم تو!»
بی‌بی خانم وقتی برای علی آقا ناز می‌کرد، بیش از همیشه شکل گربی‌ براقی می‌شد که قصد حمله دارد.
علی آقا کفش‌هایش را توی درگاه در آورد و کلاهش را، کنار سینی و قاب استکان‌های نقره، روی طاقچه گذاشت و پای سفره نشست. بی‌بی خانم با نوک کفگیر از باقلاهای روی پلو جمع کرد و توی بشقاب خانمچه ریخت و ظرف ته دیگ را به طرف شوهرش سراند.
علی آقا گفت: «حالا قهری؟ ناز نکن – باز به اسبش گفتن یابو. من بلد نیستم سین بگم، خوب شد؟»
بی‌بی خانم فقط پشت چشمش را یکبار دیگر نازک کرد. رویش را به خانمچه کرد و پرسید: «چرا نمی‌خوری؟»
خانمچه مشغول خوردن بود – علی آقا هنوز شروع نکرده بود. علی آقا از گوشی‌ قاب، توی بشقابش پلو ریخت. بی‌بی خانم از زیر چشم نگاهش می‌کرد. تا علی آقا سرش را برگرداند، بی‌بی یک تکه گوشت از زیر پلو بیرون کشید و آن را توی بشقاب علی آقا سر داد.
قفس خانمچه سر بخاری بود، درش هم باز. خانمچه روی میله‌های بام قفس نشست و گفت: «بریم تو! بریم تو!»
بی‌بی خانم گفت، «ما که آمدیم تو خانومچه.»
خانمچه چهچه بلندی کشید و دور اطاق پرواز کرد و بعد روی در باز قفس آرام گرفت و تاب خورد.
«این حیوون هیچ وقت تو قفس نیس. روز و شب توی حیاط پلاسه. ببین کی یه بهت میگم: اگه خودت نخوریش، یه گربی‌ دیگه پیدا می‌شه که یه لقمی‌ چپش کنه.»
بی‌بی خانم از گوشی‌ چشمش نگاه کرد و دید که علی آقا باز دارد سر به سرش می‌گذارد. خنده‌اش گرفت و قهرش تمام شد. گفت، «من خودم مواظبشم، نترس. تو از کی دلت به حال خانومچه سوخته؟!»
خانمچه چند بار با هیجان پشت شیشهٌ پنجره پر کشید و داد زد: «بی‌بی! برد! بی‌بی برد!»
بی‌بی، با ملایمت و خونسردی پرسید: «چی برد؟ کی برد، خانومچه؟»
خانمچه به شیشه نوک کوبید و باز پر و بال زد و جیغ کشید: «برد! برد!»
بی‌بی بلند شد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. بعد دوید بیرون و گفت: «دِ، پدر سوخته! بندازش!» و به اطاق بر گشت. «اگه دیر رسیده بودم کلاغ زاغی برده بودش آ.»
علی آقا با دهن پر پرسید: «چیو؟»
«قالب صابونو. فقط چار تا تیکه رخت باهش شسته بودم.» صابون را لای یک تکه کاغذ روزنامه پیچید و انگشت‌هایش را با گوشی‌ کاغذ پاک کرد و بسته را روی سر بخاری گذاشت. خانمچه را توی دو دستش گرفت و سرش را بوسید و دوباره گذاشتش پشت پنجره.
ماه منظر خانم لقمی‌ نان و پنیر را گوشی‌ لپش جا داد و با پشت دست موهایش را، که روی صورتش ریخته بود، پس زد و گفت: «همین‌طوری که من و شما حرف می‌زنیم، حرف می‌زنه. وقتی ذلیل مرده گفت: بی‌بی آمد، من یه ذرع از جام جستم – خیال کردم یکی دیگم تو حیاطه، من خبر ندارم.»
ننی‌ ماه منظر گفت، «عینهو طوطی من. یادت میاد منظر؟»
«نه، نن جون – طوطی شما که، خدا بیامرز، فقط قار و قور می‌کرد. میگم این مثه آدمیزاد حرف می‌زنه.»
محمود خان پرسید، «چی می‌گه؟ همی‌ حرفا رو می‌زنه؟»
ماه منظر خانم پنجه‌اش را تو هوا غنچه کرد و زیر دماغ محمود خان بازش کرد و گفت: «همه چی می‌گه. من اون‌جا نشسته بودم، با بی‌بی خانم حرف می‌زدم، یه دفه حیوون اومد وسط ما دو تا نشس و گفت: بی‌بی بیا درو وا کن، علی آقا اومد.»
ننی‌ ماه منظر گفت: «چه حرفا!»
«کور شم اگه دروغ بگم. بی‌بی خانمم انگار این حیوون پاری‌ جیگرشه. هم چی قربون صدقش می‌ره و تروخشکش می‌کنه که بیا و تماشا کن. من کی با ممدی این‌قده ور می‌رفتم؟»
ننه گفت: «زنای عقیم همه‌شون حیوون باز می‌شن. منظر، ملکه، زن اوستا رضا، سر کوچه مون، یادت میاد؟ چل تا گربه داش!»
ممدی انگشتش را کرد توی کاسی‌ ماست و ماه منظر خانم محکم زد پشت دستش و دست ممدی تا مچ رفت تو کاسه و زِر زِرش بلند شد. «دَس خر کوتا! ماس می‌خوای، بگو ماس می‌خوام.»
ممدی دست ماستیش را توی صورت کثیفش مالید و شستش را کرد توی دهنش.
محمود خان از سر سفره پا شد.
ماه منظر خانم پرسید، «داری می‌ری آقا؟»
«آره – ارباب گفته بعد از ناهار برم باغ، کارم داره. کاری داشتی، ممدی رو بفرست.»
«برو به سلامت.»
بعد از ظهر، بی‌بی خانم تازه پای سماور نشسته بود که چای بریزد، در زدند. خانمچه، که روی قفس چرت می‌زد، چشم‌هایش را باز کرد و گفت: «آمد! آمد!» و باز چشم‌هایش را بست و افتاد به چرت زدن.
بی‌بی خانم گفت: «بسم‌الله! این دیگه کیه این وقت روز؟»
علی آقا گفت، «شاید حسنه از ده بر گشته.»
بی‌بی خانم از جایش بلند شد و گفت: «این گور به گور یه هفته مرخصی گرفته بود. امروز درست ده روزه ترو دست تنها گذاشته -بی خود نیست هر روز خسته و مرده از سر دکون بر می‌گردی.»
بی‌بی خانم در را باز کرد و محمود خان آمد تو. علی آقا تا جلو درگاه به پیشباز محمود خان رفت و گفت، «خیلی خوش اومدین، صفا آوردین -چی شده این وقت ماه از این ورا؟»
محمود خان چهار زانو دم درگاه نشست. علی آقا به اصرار دستش را گرفت و بالای اطاق نشاندش.
محمود خان گفت: «اون ماهی یه دفه رو به حساب دوستی چندین و چند سالی‌ خودمون نذار، علی آقا – من والله روسیام.»
«ابداً، ابداً – خیلیم روسفید. حساب حسابه، کاکا برادر. تازه مگه پولش تو جیب شما می‌ره محمود خان؟ المأمور و معذور.»
محمود خان قوطی سیگارش را از جیبش بیرون کشید و به علی آقا تعارف کرد. علی آقا دو دستی دست محمود خان را رد کرد و گفت: «نه، سلامت باشی محمود خان. خودت که می‌دونی من سیگاری نیستم. ای، اگه گاهی بی‌بی قلیونی چاق کنه می‌کشیم، نکنه نمی‌کشیم. خلاصی‌ کلام دودی نیستم.» نگاهی به بی‌بی کرد و دستی به ته ریشش کشید.
بی‌بی خانم یک استکان چای برای محمود خان ریخت و جلوش گذاشت و از اطاق رفت بیرون که قلیان شوهرش را حاضر کند.
وقتی بی‌بی خانم توی اطاق بر گشت، شنید که محمود خان دارد به علی آقا می‌گوید: «مادر ممدی سر ناهار حرف‌شو زد. منم از دهنم در رفت، به ارباب گفتم. حالا ارباب پاشو کرده تو یه کفش، ساره رو می‌خوادش. منم اومدم پیش خود شما که راهی جلو پام بذارین.»
بی‌بی خانم، قلیان به دست، پایین اطاق ایستاد. یک لحظه نفسش را توی سینه حبس کرد، چشم‌هایش گرد شد و نگاه تندی به شوهرش کرد.
خانمچه از روی قفس پرواز کرد و آمد روی نی قلیان نشست. چشم‌هایش را توی چشم‌های بی‌بی دوخت و چهچه بلندی زد. بی‌بی قلیان را جلو شوهرش گذاشت، خانمچه را بلند کرد و انداختش توی قفس و در قفس را بست.
خانمچه داد زد: «بی‌بی! بی‌بی!»
بی‌بی خانم گفت: «چته؟ یه دقه نمی‌تونی صداتو ببری؟»
علی آقا سرش را انداخت پایین و با قاشق چایخوری روی نعلبکی ضرب گرفت و گفت، «والله، محمود خان، ما هر چی داریم از دولت سر ارباب داریم. ارباب صاحب اختیاره. ارباب امر کنن، من چل تا سار لنگی‌ این تقدیم‌شون می‌کنم. این که قابل نداره. چیزی که هس، بی‌بی با این یکی اخته.»
بی‌بی استکان خالی را از جلو محمود خان بر داشت و محمود خان صدای نفس‌های کوتاه و تند بی‌بی خانم را شنید و فهمید که نباید اصرار کند و بلند شد.
دم در به علی آقا گفت: «علی آقا، اصلاً موضوع رو نشنیدی – من امروز اصلاً شما رو ندیدم، فهمیدی؟»
علی آقا جواب داد: «زنده باشی محمود خان – آره. نه تو گفتی، نه من شنیدم.»
خانمچه توی قفس هیاهو می‌کرد: «بی‌بی رفت! بی‌بی رفت!»
بی‌بی خانم در قفس را باز کرد و با آسودگی خیال گفت: «آره خانومچه، رفت. خوب شد تو رو نبرد.»
خانمچه تکرار کرد: «نبرد! نبرد!»
اما صبح بعد هم آمدند. روز بعد از آن هم آمدند. یک هفتی‌ تمام، درست مثل این‌که بخواهند دختری را خواستگار کنند، تمام کسان ارباب به سراغ سار بی‌بی خانم آمدند.
صبح روز هشتم، خانمچه طبق معمول بی‌بی را بیدار کرد: «بی‌بی پا شو! بی‌بی لام! بی‌بی پا شو!»
بی‌بی با دلهره از خواب پرید. خانمچه روی متکایش نشسته بود و توی موهایش نوک می‌زد. بی‌بی نفس راحتی کشید و خانمچه را روی سینه اش گذاشت.
«خانومچه سلام. صبح شما به خیر خانومچه. دیشب همه اش خوابتو دیدم. خواب دیدم بردنت. چقد هول کردم. چرا می‌خوان تو رو از من بگیرن؟» اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. «اگه خواستن ببرنت، نرو خانومچه، نرو.»
«نرو! نرو!»
«تو سار منی.»
«آر! آر!»
«حالا ببین باز سین شو نگفتی، علی آقا خلقش تنگ می‌شه؟ بگو: سار.»
«آر! آر!»
بی‌بی خانم خندید و از توی رختخواب بیرون آمد. خانمچه دور اطاق پرواز کرد و چهچه زد. بی‌بی رفت سر قفسه اش و بعد بر گشت و گفت: «بگو سلام، بعدش بیا این دونو از دستم بخور. بگو سلام.»
خانمچه گفت، «لام! لام!» بعد روی مچ دست بی‌بی خانم نشست و نوکش را توی انگشت‌های بستی‌ بی‌بی خانم فرو کرد. انگشت‌های بی‌بی سخت به هم چسبیده بود و راه نمی‌داد. خانمچه سرش را بلند کرد و توی چشم‌های بی‌بی خانم زل زد و با جیغ گفت: «لام! لام!»
بی‌بی دستش را باز کرد و سر خانمچهبه سرعت پایین آمد و بالا رفت و دانه دیگر کف دست بی‌بی خانم نبود.
خانمچه نوکش را توی خال‌های سفید جلو سینه اش فرو برد و پرهای سیاه دور گردنش راست ایستاد و چشم‌های گرد بی پلکش را به کف دست بی‌بی خانم دوخت. بی‌بی خانم دوباره انگشت‌ها را مشت کرد و خانمچه باز نوکش را بین انگشت‌ها فشار داد.
بی‌بی خانم گفت، «دیگه نیس.»
«نی! نی!»
«بگو: نیس.»
«نی! نی!»
بی‌بی پیاز و سیب زمینی حلقه حلقه را روی گوشت طاس کباب گذاشت و گرد لیمو عمانی را کف دستش ریخت که پیمانه کند. صدای خانمچه بلند شد: «بی‌بی آمد! بی‌بی بدو! بی‌بی آمد!»
بی‌بی خانم سراسیمه گرد لیمو عمانی را کنار اجاق، روی زمین خالی کرد و بدو از آشپزخانه بیرون آمد.سار را از روی هری‌ جلو پنجری‌ آشپزخانه قاپید و به اطاق رفت و خانمچه را توی قفس انداخت و در قفس را بست. سار خودش را با وحشت به دیواری‌ قفس زد و جیغ کشید: «بی‌بی آمد! بی‌بی!»
بی‌بی نفس زنان کلون در را کشید. علی آقا پشت در بود. بی‌بی تمام هوایی را که در شش‌هایش گره خورده بود با یک نفس عمیق بیرون داد و گفت: «زهره ام آب شد! خیال کردم باز اومدن پی خانومچه. با اون سر و صدایی که خانومچه در آورد باید می‌فهمیدم تویی – اما از بس این روزا خیالم ناراحته، فکرم کار نمی‌کنه.»
علی آقا نه یا الله گفت و نه سرفه کرد و آمد تو. بی‌بی تند به اطاق برگشت. خانمچه هنوز داشت قیل و قال می‌کرد. بی‌بی در قفس را باز کرد و گفت، «چیزی نیس خانومچه. جیغ نزن خانوم، جیغ نزن عزیزم.»
خانمچه مثل تیر شهاب از قفس بیرون پرید و دور اطاق مدتی پر پر زد و آواز خواند و بعد مثل حبابی‌بی وزن، روی سر بخاری نشست.
علی آقا سرش پایین بود و به نوک دم پایی زنش نگاه می‌کرد. با صدایی خسته و آهسته گفت: «بی‌بی جان یه قلیون برا من چاق کن بیار بینم.»
بی‌بی راه افتاد و پرسید: «صبح ناشتایی نخورده رفتی؟ چرا منو صدا نکردی؟»
«تازه سر سحر خوابت برده بود – دلم نیومد.»
بی‌بی از اطاق بیرون رفت و وقتی بر گشت، نه علی آقا بود، نه خانمچه.
توی باغ ارباب، قفس طلایی بلبل امپراتور چین نبود، ولی چیزی شبیه به آن برای سار بی‌بی خانم تهیه دیده بودند. فواره‌های حوض وسط باغ باز بود و زلف بیدهای مجنون روی آب پریشان بود و بین دو تا از این بیدها، پایه‌ای گذاشته بودند و قفس خانمچه روی آن بود.
خانمچه توی قفس کز کرده بود و آب و دانی‌ کف قفس، از بال زدن‌ها و حرکات بی تابانی‌ دو روز اول سار، در هم ریخته بود. خانمچه به آب و دانه اش نوک نزده بود. روز اول فقط جیغ کشیده بود؛ روز دوم جیغ نکشیده بود، فقط سراسیمه از روی میلی‌ میان قفس روی لبی‌ کاسی‌ آب و بشقاب دانه‌اش پریده بود و خودش را به در و دیوار قفس زده بود؛ امروز حتی پر و بال هم نمی‌زد و یک کنج خمیده بود.
ارباب و پسر کوچکش و محمود خان پای قفس ایستاده بودند. پسر ارباب به پدرش گفتی‌ «آقا جون پس بگو حرف بزنه دیگه – بگو حرف بزنه.»
ارباب گفت: «آخه هنوز به جای تازه اش عادت نکرده. چند روز صبر کن، درست می‌شه.»
محمود خان دست‌هایش را به هم مالید و سینه اش را صاف کرد و گفت: «قربان این حیوون به قفس عادت نداره. منزل علی آقا همیشه ول بود. شاید قفس ترسوندتش، نطقش کور شده.»
ارباب کنار قفس رفت و برای سار موچ کشید. خانمچه پرهایش را پف داد و گردنش را بیشتر تو سینه‌اش فرو کرد.
محمود خان گفت: «بگو: بی‌بی. بگو: بی‌بی.»
پرنده چشم‌هایش را زل به صورت محمود خان دوخت و کله‌اش را کج کرد. بعد پرید روی میله نشست و باز به محمود خان خیره شد. محمود خان، که از عکس‌العمل خانمچه تشویق شده بود، دوباره از سار خواست: «بگو: بی‌بی.»
پسر ارباب هم با ذوق داد زد: «بگو بی‌بی!بگو بی‌بی!»
خانمچه چند بار چشمش را از محمود خان گرفت و به پسر ارباب دوخت، باز به محمود خان نگاه کرد. بعد دوباره به کنج قفس بر گشت و کز کرد.
ارباب گفت: «من که گفتم اینا حرف مفته. سار که حرف نمی‌زنه!»
محمود خان گفت، «خیر قربان، حرف می‌زنه. ولی همون طور که عرض کردم، باید از قفس درش آورد – آزاد باشه.»
ارباب در قفس را به اندازی‌ قطر دستش باز کرد و دست را از آن شکاف در قفس سراند و بال سار را با انگشت‌هایش گرفت و دستور داد: «یه قیچی بیارین.»
محمود خان گفت، «این تو منزل علی آقا آزاد بود، هیچ جام نمی‌رفت قربان.»
ارباب قیچی را لای خوشی‌ پرهای خانمچه کرد و فشار داد و از لای دندان‌هایش گفت: «اون‌جا آشنا بود – این‌جا غریبه.»
قرچ قرچ صدا بلند شد و پرهای سار، قلم قلم، از دور و بر دست ارباب بر کف قفس و روی زمین ریخت. «خب، حالا واسی‌ خودت بگرد.» و خانمچه را با احتیاط روی بام قفس گذاشت.
بی‌بی خانم دو روز اول گریه اش بند نیامده بود. هر وقت فرصت می‌کرد، کنار دیوار چسبیده به باغ ارباب می‌رفت تا شاید خبر یا صدایی از خانمچه به او برسد و با علی آقا حرف نمی‌زد.
امروز بین هق هق‌های گریه با تشر به علی آقا گفت: «تو اگه یه بچه داشتی، این‌قد راحت به مردم می‌دادیش؟ خانمچه بچی‌ من بود. تو هیچ وقت دوسش نداشتی. همیشم بهش سرکوفت می‌زدی – چرا سین بلد نیس بگه! – هیچ وقت بهش گفتی بارک‌الله حیوون؟ مگه به تو چی کرده بود؟ مگه من به تو چی کرده بودم که خانمچه رو ازم گرفتی؟»
علی آقا، سرافکنده و با صبر و تحمل، گوش کرد و بعد گفت: «والله بی‌بی جان منم دوستش داشتم. من که نمی‌خواستم اینجوری بشه. به علی مولا، تقصیر من نبود. تو جای من بودی چی می‌کردی؟»
«من جای تو بودم، یه جو غیرت به خرج می‌دادم و نمی‌دادمش. ارباب واسی‌ خودش اربابه، ارباب تو که نیس. یه سر دکون بهت اجاره داده، پولشم ماه به ماه می‌گیره، دیگه نون و آبتو که نمی‌ده – می‌خواسی بگی نمی‌دم.»
«بالأخره بزرگتری گفتن، کوچیک‌تری گفتن. آدم مأخوذ به حیا می‌شه. والله رو در موندم. حالام عزا نداره، عوضش امسال با هم می‌ریم مشهد، نمی‌خوای می‌ریم کربلا. غصه نخور. زندگی رو بهمون زهر مار نکن. سپردم برات یه سار بیارن. اونم بعد چند صباح می‌شه لنگی‌ خانومچه.»
بی‌بی با بغض گفت، «تو حاضر بودی بچتو بدی یه بچی‌ دیگه بیگیری؟ من هیچ حیوون دیگه‌ای رو تو این خونه راه نمی‌دم. هیچ چی جای خانومچه رو نمی‌گیره. هر وقت یادم میاد اون روزای آخر چقده تشرش زدم، دلم آتیش می‌گیره. از هولم هر کی از سر گذر رد شد، این زبون بسه رو تپوندمش تو قفس، نیمه جونش کردم. تا اومد جیک بزنه، صداشو بریدم.» و هق هق گریه اش باز بلند شد.
مدت‌ها بعد از این‌که علی آقا سر دکان بر گشت، بی‌بی خانم همان‌طور کنار سفری‌ پهن نشست. از توی درگاه، حیاط را نگاه می‌کرد. ماتش برده بود. ناگهان به نظرش آمد صدای خانمچه بلند شد. اول یکه خورد و بعد گفت، «لا‌الله‌الا‌الله. صدای این حیوون همین‌طور تو گوشمه.»
این دفعه واضح تر شنید: «بی‌بی برد!بی‌بی برد!»
بی‌بی خانم از درگاه اطاق خودش را انداخت توی حیاط. دور و برش را نگاه کرد. هیچ چیز آن‌جا نبود. دو سه بار گفت، «لاالله‌الاالله. لاالله‌الاالله.»
رفت لب حوض. آب پایین رفته بود و بدنی‌ حوض خزی‌ سبز و سیاه بسته بود. بی‌بی خم شد که به صورتش آبی بزند. یک دفعه حس کرد سایه سنگینی روی سرش افتاد. قبل از این‌که سرش را بلند کند، سایه از روی سرش گذشت و بر آب سبز رنگ حوض افتاد و یک لحظه، لرزان، همان‌جا ماند. پرندی‌ بزرگی بود که بال‌هایش را باز کرده بود و میان هوا خشک شده بود. توی چنگالش یک چیز گلوله مانند تاب می‌خورد.
بی‌بی به این طرح روی آب خیره ماند. درست روی همین نقش، دو پر کوچک سیاه و سفید بر آب نشست و مثل قاصدک، سبک و تند، روی سطح حوض به حرکت در آمد. بی‌بی خانم با وحشت سرش را بلند کرد. پرندی‌ بزرگ اوج گرفت و بی‌بی یکبار دیگر شنید: «بی‌بی برد!»
نویسنده: مهشید امیرشاهی
از کتاب: «سار بی‌بی خانم»

سگ‌ها

خانه در محله‌ی پرت و دور افتاده‌ی شمیران قرار داشت. با آنکه نشانی پر طول و تفصیلی در دست داشتیم و می‌دانستیم که میدان اسم جد صاحبخانه و خیابان نام پدر بزرگش و کوچه لقب پدرش را دارد، مدتی از وقتمان صرف پیدا کردن محل شد. این اسامی پر طمطراق را کسی نشنیده بود و مجبور شدیم از تمام عطاری ها و بقالی های آن حول و حوش راهنمایی بخواهیم. بالأخره به هر زحمتی بود خانه را پیدا کردیم.
پیشخدمت مرتب و مؤدبی در را باز کرد و سلام غرایی داد و ما را به داخل عمارت برد. از راهرویی که مثل صندوقخانه های قدیم از اثاث کهنه و بی مصرف انباشته بود، گذشتیم. داخل اطاقی شدیم که به مهتابی نسبتاً وسیعی راه داشت. اسباب اطاق هم کهنه و قدیمی بود و آشکارا روزگار بهتر و پر جلالتری را پشت سر گذاشته بود. اینجا هم مثل دکان سمساری مملو از اشیاء دست و پاگیر و بد قواره بود. اطاق بوی نا می‌داد.
تابلوهای تمام قد اجداد صاحبخانه زینت دیوارها بود. همه قباهای ترمه، کلاه های پوست، عصاهای جواهر نشان داشتند. صورت ها چون تن پوش ها به هم شبیه بودند. آخرین وارث خانواده هم ، که ما آن شب مهمانش بودیم، اگر از ترمه و جواهر نصیبی نداشت، دریدگی چشم و کجی چانه و افاده‌ی فراوان اجداد را به ارث برده بود. واقعاً شباهت ظاهری صاحبخانه‌ی ما به پدرانش غیر قابل انکار بود. اسناد مسلم حلال زادگی از در و دیوار می‌بارید.
در اطاق منتظر ماندیم تا ورودمان به صاحبخانه اعلام شود. هیچ کس حرف نمی‌زد. همه با اعجاب به دور و برمان نگاه می کردیم. تابلوها هم اخمالود از روی دیوارها نگاهمان می کردند. اگر یکی از آن ها با اشاره‌ی چشم و ابرو از دیگری می پرسید: «اینا دیگه کین؟» هیچکدام تعجب نمی کردیم –  چون خوب پیدا بود که اصلاً ما را به جا نیاورده اند.
خانه، آدم را به یاد قصر مخروبه و افسون شده‌ی کتاب «آرزوهای بزرگ» می انداخت، مخصوصاً که ساعت دیواری هم کوک نشده بود و تیک تاکی نداشت. به نظر می آمد که همه‌ی زوایای اطاق را کارتنک گرفته است و اگر کسی به روکش مبل ها دست بزند، خاک می شود و می ریزد. محتمل بود که نسخه‌ی بدل خانم «هویشام» توی یکی از گوشه های تاریک اطاق نشسته باشد.
همتای خانم «هویشام» توی هیچکدام از گوشه های این اطاق نبود، بلکه در اطاق پهلویی، که درش رو به این اطاق باز بود، روی نیمکتی لم داده بود و دور و برش هم مخده های قد و نیم قد سر هم سوار بود. به دیدن ما خم شد و در اطاق را هول داد و در با جرجر ممتدی خودش را روی لولا کشاند و وسط راه از رفتن باز ماند؛ ولی به هر حال خانم «هویشام» را از دید ما پنهان کرد.
«این کی بود؟»
«هیس! مادر صابخونه است.»
«چرا دیگه هیس؟»
«اگه شلوغ کنی می‌خوردت!»
هیچ کس به این شوخی نخندید، چون وضع آن خانه در همه ترس نامعلومی ایجاد کرده بود و شوخی های پلیسی و جنایی فقط به این ترس دامن می زد.
یکی از مهمان ها دلی به دریا زد و روی یکی از نیمکت ها نشست. صدای تو خالی فنر مبل توی هوا پیچید. مهمان از روی نیمکت با چنان شدتی جست که آونگ بی حرکت ساعت را لرزاند. ارتعاش صدای فنر و لرزش بی صدای آونگ که تمام شد، یک نفر پرسید، «چی شد؟»
آن که از روی نیمکت جسته بود، گفت، «مثه اینکه یه نفر از پشت لگدم زد.»
سومی گفت، «خل نشو، فنر در رفت. مگه صداشو نشنیدی؟»
خوشبختانه در این زمان صاحبخانه وارد شد و سلام و احوالپرسی های متعارف، فکر ارواح خبیثه را از ذهن همه بیرون برد.
از اطاق بیرون رفتیم و روی صندلی‌هایی که روی چمن در انتهای مهتابی چیده بودند، نشستیم. نور کم بود و باغ، که چند پله پائین تر از مهتابی گسترده شده بود، در تاریکی فرو رفته بود و حالت غمزده‌ی غروب ماه های رمضان را داشت. آن دسته از درختان چنار کهنسال که نزدیکتر بود و دیده می شد، آب نخورده و گرد گرفته بود. در اطراف گلکاری نبود، فقط چمن کم پشتی در محوطه‌ی پذیرایی و ابتدای باغ دیده می شد. گلدان های شویدی زرد شده ای سر پله هایی که به طرف باغ سرازیر بود، قرار داشت. حوض کوچک و سنگی وسط مهتابی بی آب و تشنه لب بود.
پیشخدمت مؤدبی که در را گشوده بود، میز مربع مستطیلی را میان ما روی چمن گذاشت و بقیه‌ی وسایل پذیرایی را آماده کرد. ابتدا بشقاب و کارد و چنگال و لیوان و ظرف یخ را از توی سینی سنگینی که برای حمل آن چند قلم، زیاده بزرگ بود، روی میز گذاشت، بعد یک قاب شیرینی و نیم بطر مشروب و دو شیشه آب معدنی هم بین آن ها جا به جا کرد و رفت.
هنوز همه مرعرب بودیم و تعارفات هم تمام شده بود و هر کس در عالم خودش و برای گرم کردن مجلس پی حرف و سخنی می گشت، اما نمی دانم چگونه بود که صحبت ها زده و نزده، مثل یخ توی هوای داغ بخار می شد وتوجه کسی را جلب نمی کرد. ناگهان روی دیوار انتهای مهتابی سایه‌ی هیولای حیوانی افتاد و مهمانی که اول سایه را دید گفت، «یا علی! این دیگه چیه؟»
همه‌ی نگاه ها به طرف دیوار بر گشت.
یکی دیگر از مهمان ها گفت: «تو امروز چته؟ از سگم می ترسی؟»
آن که ترسیده بود پچ پچ کرد: «به خدا سگ نیست. یه چیز گنده ایه – انگار گرگه.»
«پرت نگو – اینهاش.»
همه برگشتیم. سگ نحیفی با تردید وتأنی به طرف ما می آمد. از دیدن قیافه‌ی مفلوک سگ و وحشت نا به جایی که ایجاد کرده بود، بی اختیار خندیدیم.
«این بدبخت نا نداره را بره، به موش آب کشیده بیشتر شبیهه ــ اونوقت تو میگی گرگه؟!»
در این حیص و بیص، چهار سگ نزار دیگر هم که تا آن دقیقه رؤیت نشده بودند، از گوشه و کنار تاریک باغ به دور ما و کم کم به دور میز حلقه زدند. خان سالار، که سر گرم باز کردن شیشه‌ی آب معدنی بود، با یک نهیب آن ها را پراکنده کرد، ولی سگ ها دور نرفتند و در اطراف ما ولو شدند و منتظر فرصت بودند.
یکی از مهمان ها به حمایت از سگ ها برخاست: «چه کارشون داری؟ این طفلکیا به کسی کاری ندارن.»
صاحبخانه گفت، «اینا گیرندن.»
ما به تصور اینکه مهماندار قصد شوخی دارد خندیدیم، اما صاحبخانه یکی از آن نگاه هایی که پدرانش از روی دیوار اطاق انتظار به ما کرده بودند، حواله مان داد و ما فهمیدیم شوخی نمی کند. وقتی همه هره و کره‌ی ناموجه مان را جمع و جور کردیم، مهماندار فصلی در باره‌ی اصالت سگ هایش سخن راند: یکی تازی کم مانندی بود که جد بزرگش را گرازی در شکارگاه ناصرالدین شاه پاره کرده بود؛ دومی سگ گرگی اصیلی بود که شجره نامه اش موجود بود و تا دوازده پشتش را معرفی می کرد؛ دیگری «سِتِر»ی بود که وارث تابلوهای تمام قد ترمه پوش از سفر فرنگستان با خود آورده بود؛ بعدی «باکسر» خالصی که آدم سگ ناشناسی در خیابان بی صاحب رها کرده بود و به این مجموعه‌ی نفیس افزوده شده بود؛ و آخری یک توله‌ی «پودل» سفید فرانسوی، که یکی از دوستان به عنوان تحفه هدیه کرده بود. همه اصیل بودند، در رگ های هیچکدام یک قطره خون سگ های ولگرد ندویده بود، همه کرنش و حرمت می طلبیدند.
یکی از مهمان ها پرسید، «پس چرا از این نجبا پذیرایی درست و حسابی نمی‌کنی؟»
«پذیرایی نمی کنم؟! روزی یک کیلو گوشت و قلم گاو می خورن.»
به نظرم آمد که پوزخندی توی صورت پیشخدمت، که سینی به دست دوباره برگشته بود، دوید –  شاید هم خطای باصره بود، چون سایه ها در آن باغ عجیب و غریب، بازی های شگفتی در می آورد و هیچ بعید نیست که برگ چناری تکان خورده بود و سایه اش بر صورت پیشخدمت شکل پوزخند گرفته بود.
مهمانی که جسارتش از بقیه بیشتر بود گفت، «شوخی می کنی. این یکی که نون خشکم نخورده، دنده هاشو می شه شمرد.»
مهماندار، با ترحمی آشکار نسبت به گوینده، پرسید، «تازی رو میگی؟ معلوم شد سگ شناس نیستی جانم. تازی باید لاغر باشه.»
ولی مهمان از رو نمی رفت، «این یکی چی؟»
این بار میزبان با بزرگواری توضیح داد: «گرگی این آخرا یه ناخوشی پیدا کرد که هیچ کس نفهمید چشه…» آنوقت فصلی تشریح طبی کرد و چون هیچ کدام ما هم بعد از این شرح کشاف سر از بیماری گرگی در نیاوردیم، تصدیق کردیم که سایرین هم که چیزی نفهمیده اند حق داشته اند.
صاحبخانه بقیه‌ی سگ ها را از نظر روانی تجزیه و تحلیل کرد و ضعف و فلاکت آن ها را به کسالت روحیشان پیوند داد: یکی نسبت به گل شب بو حساسیت فوق العاده داشت و وقتی عطر این گل در هوا پخش می شد زوزه می کشید؛ دیگری دخانیات را تاب نمی آورد و دود سیگار که به مشامش می خورد خودخوری می کرد؛ آخری بر اثر عقده‌ی جوانی و ضعف اعصاب تعادل خواب و خوراکش بر هم خورده بود.
اما مهمانی که بحث را شروع کرده بود، عقیده داشت که علت نکبتی که از روی سگ ها می بارید، بیماری های روانی نیست –  می گفت چشم های به دو دو افتاده و بی رمقی و سستی، علایم مشخصه‌ی گرسنگی است.
«نگا کن چطوری با حسرت به دست و دهن ما نگا می کنن.»
بر اثر تبلیغ سوء این مهمان، یکی از حاضرین یک دانه نان شیرینی به سگی که از همه نزدیک تر بود داد. سگ شیرینی را مثل تکه استخوانی میان پنجه هایش گرفت و جوید و خرده های آن را با زبان و پوزه‌ی مرطوبش از اطراف جمع کرد و بعد آرزومندانه به دست خیر چشم دوخت. به صدای جویدن شیرینی دوم بقیه‌ی سگ ها هم جمع شدند.
سایر مهمان ها هم که جسور شده بودند، با هیجان مشغول خیرات شدند. بقیه‌ی قاب شیرینی و نان و ماست و کباب و جوجه ای که، در عین اختصار، میز را رنگین کرده بود، روی زمین ولو شد.
یکی هشدار داد: «جوجه بهشون ندین – استخونش تو گلشون گیر می کنه.»
یکی دیگر اعتراض کرد: «حرفا می زنی! اینا غذا تو دهنشون آب می شه، دیگه به گلوشون نمی رسه.»
به هر تکه نانی که به هوا پرتاب می شد، سگ ها به جست و خیز می افتادند، از سر و کول هم بالا می رفتند، زوزه می کشیدند، می غریدند، آن را از میان هوا یا چنگال دیگران می دزدیدند – جنگ مغلوبه بود.
سگ تازی با پاها و گردن درازش، زودتر از همه خوردنی ها را در هوا می قاپید. پودل کوچولو، زیر دست و پا مانده بود و با غرش های کوتاه اعتراضش را به این بی عدالتی نشان می داد. باکسر، با غنیمتی که به چنگ آورده بود، در زیر میز پناه گرفته بود و سر فرصت با آن عیش می کرد. ستر و گرگی سر تکه ای با هم در افتاده بودند. صدای پارس سگ ها و خنده‌ی مهمان ها و قیل و قال و آمد و شد در هم آمیخته بود و شاید اگر پنجره‌ی رو به مهتابی باز نمی شد و جیغ همزاد خانم «هویشام» به گوش نمی رسید،  باز ادامه می یافت. اما هیبت سر ژولیده و صدای تیز فریاد مادر صاحبخانه، موی را به اندام ها راست کرد و یک لحظه سکوت بر قرار شد.
«لیدی هویشام» وطنی دستور داد که فوراً سگ ها را از آنجا دور کنند. تشرهای مهماندار و مداخله‌ی پیشخدمت حضور، سگ ها را از محوطه‌ی عیش و نوش ما تاراند، ولی تا مدتی صدای قرچ قرچ جویدن آن ها به گوش می رسید.
حتی بعد از آنکه سر خانم «هویشام» درون اطاق بلعیده شد و لت های پنجره هم آمد، سکوت ادامه داشت. یکی دو بار کوششی به عمل آمد که باز هیجانی ایجاد شود، ولی به کلی ناموفق بود. با «خیلی خوش گذشت، پا شیم بریم» راه افتادیم.
وقتی می رفتیم سگ ها بدرقه مان کردند. به پشت گرمی آن ها از اطاق کذایی با شهامت گذشتیم.
توی خیابان یکی از ما گفت، «مگه مجبوره این سگا رو تو خونه اش نگه داره و بعد بهشون گرسنگی بده؟»
آنکه همه‌ی بلاها زیر سرش بود، و من خیال می کنم دشمنی شخصی با خان سالار داشت، شانه ها را بالا انداخت و جواب داد: «آره، مجبوره ــ چون این سگام مثل تابلوهای گرد گرفته، اثاث زهوار در رفته، مردنگیای ترک دار، کاسه بشقابای بند خورده، اشک دونا و کاسه های مرصع لب پریده‌ی کنار راهرو، علامت تشخص پوسیده‌ی صابخونن.»
یکی دیگر، مثل اینکه تازه متوجه موضوع شده باشد، گفت، «آره، راستی، همه‌ی اسبابای اون خونه زهوارشون سخت در رفته.»
و سومی اضافه کرد: «خود حضرتم همچی اسطقسی نداره – اسباب خونم به صابخونه می ره.»
دشمن اصلی صاحبخانه، که ذهن همه‌ی ما را مسموم کرده بود، گفت، «سگاش از خودش اصیل ترن.»
«آره بابا، به از خودشن!»
نویسنده: مهشید امیرشاهی
برگرفته از سایت مهشید امیرشاهی

بعد از روز آخر

لباس پشمی‌پوشیده بودی وموهای اطلسی مشکیت را بالای سرت جمع کرده بودی. می‌دانستم نگرانی. از چشم‌هات می‌دانستم . همیشه با چشم‌هات حرف می‌زنی.از خیلی بچگی. وقتی شاد بودی – وچقدر کم شاد بودی- سیاهی چشمت درشت می‌شد وسفیدیش آبی می‌زد، ووقتی نگران بودی چشم‌هات گود می‌نشست. خودت نمی‌دانی . کنارم نشستی . گفتم: "نگرانی؟"
گفتی: "آره"
خندیدم وعینک آفتابیم را زدم که اگر اشگم سرازیر شد متوجه نشوی.
گفتم : "قول می‌دم هیچ کارخل خلی نکنم . خیلی عاقل تر شده ام."
گفتی: "خیلیم نه . ولی قول دادی…"
گفتم: "شب ها زود می‌خوابم . عصبانی نمی‌شم. شوهر نمی‌کنم خوب شد؟"
گفتی: "دارم جدی حرف می‌زنم."
گفتم: "پس می‌خوای دیر بخوابم؟ شوهر کنم؟"
گفتی: "خواهش می‌کنم حرصمو در نیار. نمی‌بینی چقدر نگرانتم؟"
چرا- می‌دیدم ودلم می‌خواست گریه کنم. هیچ کس در زندگی به قشنگی تو نگران من نبوده. از خیلی بچگی. وقتی می‌رفتم  کارنامه‌ام را بگیرم، وقتی مسابقه داشتم، وقتی از دوست‌های من خوشت نمی‌آمد، فقط نگرانم بودی.
گفتم: "کاغذ می‌نویسی؟"
گفتی: "می‌دونی که بلد نیستم کاغذ بنویسم."و برای یک لحظه جای نگرانی، شرمندگی تو چشم‌هات بود.
گفتم: "خیلی خوبم بلدی- تنبلی، تنبل. اگه ننویسی…"
اگرهم ننویسی هیچ مهم نیست. دلت پیش من خواهد بود و دل من پیش تو. ما از هم زیاد جدا شده‌ایم. دفعه اولی که جدا شدیم تو دوازده سالت بود و من پانزده سالم. این قدر گیج بودم که حتی گریه نمی‌کردم. شیشه گرد پنجره‌ام فقط صورت تو بود. بعد هواپیما دور زد و دیگر تو را ندیدم، آنوقت بغضم ترکید.
آن یک سالی که از تو جدا بودم چند تا کاغذ برات نوشتم؟ یادم نیست. تو هم می‌نوشتی. چقدر قشنگ هم می‌نوشتی. ولی در نوشتن تنبلی. وقتی من مدرسه می‌رفتم و تو خانه بودی، می‌خواستی با من به مدرسه بیایی و می‌گفتی: "من حمال می‌شم."
می‌پرسیدند: "اوا- چرا؟"
می‌گفتی: "آخه مدرسه نمی‌رم."و نمی‌دانم این ها را از کی یاد گرفته بودی.
بعد تو هم مدرسه رفتی. مساله هات را من حل می‌کردم؛ رونویس کتاب و مشق‌هات را ماما می‌نوشت. از من هم با هوش تر بودی هم با شعورتر. و بعدها خیلی هم آدم تر.
گفتم: "باید بنویسی."
گفتی: "سعی می‌کنم- حالا اونو ولش. تو قول دادی از خودت مواظبت کنی، قول دادی خودتو خسته نکنی، قول دادی سیگار نکشی."
گفتم: "سیگار؟ کی قول د ادم سیگار نکشم؟"
گفتی: "آخه خیلی می‌کشی- پس کمش کن."و کلافه بودی.
گفتم: "خب تو هم می‌کشی. پس تو هم …"
گفتی: "پس رقابتم داشتیم؟" و تو چشمت نه نگرانی بود و نه شرمندگی- توش آزردگی دروغی بود. می‌خواستی سرم کلاه بگذاری که مجبورم کنی قول بدهم. اما چشم‌های تو، مثل همه وجود تو، بلد نیست دروغ بگوید و سرم کلاه نرفت. برای اینکه می‌دانم که باهات رقابت ندارم و می‌دانم که می‌دانی ندارم. چطور می‌توانم با تو رقابت داشته باشم؟ تو اینقدر از من بهتری که با خیال راحت من را بهتر از خودت می‌دانی. همیشه، همه جا تو سایه من می‌ایستی که فقط من دیده بشوم. مگر می‌شود با تو رقابت داشت؟
فقط آن روزهای اول اول با تو رقابت داشتم. روزهای اولی که نمی‌شناختمت. چون دایه مال تو شده بود و ماما همه اش تو تخت بود و تو پهلوش بودی و من فقط وقتی که شیر می‌خوردی تو اتاق بودم و خودم را به پهلوی ماما می‌چسباندم و مک زدن های تو را تماشا می‌کردم. همیشه گرسنه بودی. و ماما با رضایت می‌گفت: "شکر خدا که این بچه خوش غذاس."
بعد ننه شکر را برای پرستاریت آوردند و دایه باز مال من شد و ماما از تخت پا شد و رقابت تمام شد.
گفتم: "نه رقابت نداشتیم، اصلا ولش کن- اگه بتونم کم می‌کنم ولی قول نمی‌دم."
گفتی: "بذار ببینم دیگه چی قول دادی؟"
گفتم: "اِ- ولش کن- فقط چند ساعت دیگه وقت داریم."
وقت در رابطه من و تو بیش از رابطه من با هر کس دیگرو هر چیز دیگر مطرح بوده. هر لحظه ایی که با هم بوده ایم و هر آنی که از هم جدا مانده ایم زمان وجود داشته و حس شده.از روزی که تو وجود داشتی زمان وجود داشت. قبل از این که من بدانم شب و روز بیست و چهار ساعت است و یک ساعت شصت دقیقه و هر دقیقه شصت ثانیه،زمان را حس کردم و به خاطروجود تو.
چند ساعت قبل از تولد تو بابا مرا برد اداره‌اش که تو دست و پای کسی نباشم. و سعی کرد برایم بگوید که تو داری می‌آیی. اما من نفهمیدم. فقط فهمیدم که یک نی نی تو شکم ماماست- که اصلا نمی‌فهمیدم چرا آنجاست- و قرار است بیاید بیرون- که باز هم نمی‌فهمیدم چرا: اگر من تو شکم ماما بودم همان جا می‌ماندم.
اتاق بابا، صدای ساعت دیواری،پیشخدمتی که می‌آمد یک تکه کاغذ می‌آورد و یک تکه کاغذ می‌برد- یادم هست. یادم هست که پیشخدمت از دنیای من و انتظار آمدن تو کاملا خارج بود و صدای ساعت، بی آنکه دقیقا بدانم چرا، پیوند مستقیمی‌با آمدن تو داشت. بعد دایه آمد. از دیدنش ذوق کردم و پریدم بغلش. اما بر خلاف معمول زیاد اعتنا نکرد و با بابا حرف زد.
بابا پرسید: "تموم شد؟" و سیگارش را خاموش کرد و یک سیگار دیگر روشن کرد.
دایه گفت: "بله" و سرش را انداخت پایین.
بابا گفت: "اینم دختره؟"
دایه هیچ نگفت و بابا خندید، گفت: "عیبش چیه؟"
نمی‌دانستم راجع به چه صحبت می‌کنند. مات تماشا می‌کردم.
گفتی: "پس چرا ساکتی؟"
گفتم: "می‌خواهم ازت معذرت بخواهم که اون روز خلقتو تنگ کردم، ولی نمی‌دانم چطوری. دلم گرفته- اما بلد نیستم درست حسابی معذرت بخوام، خوب معذرت می‌خوام دیگه."
گفتی: "برای چی معذرت می‌خوای؟ کاری نکردی."
گفتم: "هر وقت با تو دعوام می‌شه مثه سگ پشیمون می‌شم."
دعواهام با تو هیچ وقت دعوا نیست، همیشه شوخی های زمخت و بی مزه ایی است که کش پید ا می‌کند. آن روز نمک ریختم تو دهنت یادت هست؟ آن هم شوخی بود و شاید در عالم شش سالگی فکر کرده بودم اگر نمک بریزم تو دهنت شوخی بانمکی کرده ام. تو سه سالت بود. بهت گفتم: "چشمتو ببند، دهنتو واکن."چشمات را محکم بستی؛ اینقدر محکم که شکل نقاشی‌های من از خورشید شد: فقط یک نقطه و دورش اشعه دراز مژگانت. دهنت را مشتاقانه باز کردی و من دست پر از نمکم را تو دهنت خالی کردم. سرفه کردی – و من فکر کردم داری خفه می‌شوی. وقتی سرفه‌ات تمام شد، رفتم یواشکی گریه کردم. تا چند روز هر چه خوراکی خوب بهم دادند یا توانستم از گنجه ماما کش بروم گذاشتم سر راهت. نمی‌توانستم بیایم پیشت و بگویم: "این مال تو."می‌ترسیدم باز فکر کنی دارم بهت نمک می‌دهم.
گفتم: "خب دیگه می‌شم، مث سگ."
گفتی: "ا. تو رو خدا این طوری حرف نزن. بهت نمیاد مظلوم باشی. تازه اون روز همه اش تقصیر من بود." و بهم خندیدی از ته چشم‌های مخملیت. درست مثل روز اول اولی که بهم خندیدی.
تو نمی‌دانی از کی حرف می‌زنم. یادت نیست. از ابتدای دنیای خودم حرف می‌زنم: از روزی که تو دنیا آمدی حرف می‌زنم. دنیا آمدن تو آغاز زندگی من است، برای این که تولد تو اولین خاطره ای است که دارم. و دنیای آدمیزاد مگر جز خاطره هایش چیز دیگری هم هست؟
گذاشتنم روی تخت ماما. من خودم را انداختم روش و محکم بغلش کردم. بهش گفته بودم، حالا می‌تونم لگد بزنم تو شکمت؟"و ماما گفته بود، "بمیرم برات نه ماه صبر کردی. "این ها را ماما بعدها بهم گفت، خودم یادم نمانده. اما یادم هست که ماما گفت: "می‌خوای نی نی رو ببینی؟" من محکم تر بغلش کردم. به نظرم خیلی دلم نمی‌خواست تو را ببینم.
ماما گفت: "اگر بدونی چه خوشگله. یه دس داره اینقده، یه پا داره اینقده."
من کنجکاو شدم که دست اینقدری و پای اینقدری تو را ببینم و تو را نشانم دادند. تو تخت کوچولوت خوابیده بودی. پاهات پیدا نبود و دست هات را مشت کرده بودی و صورتت اخمالو بود. ازت خوشم نیومد.
ماما گفت: "می‌خوای بغلش کنی؟"
اخم‌هام را کردم تو هم و چانه ام را کردم تو یقه پیرهنم.
ماما گفت: "ببین چه خوشگله."
گفتم: "هیچم خوشگل نیست. چرا اینقدر قرمزه؟"
ماما گفت: "آخه تازه دنیا اومده."
گفتم: "خب باشه، می‌گم چرا اینقده قرمزه؟"
ماما گفت: "بعد از چند روز درست می‌شه. سفید می‌شه. تو هم وقتی دنیا اومدی همین جوری بودی."
بغض کردم، گفتم: "هیچم نبودم."
چقدر بعدها که بزرگ شدیم دلم می‌خواست شکل تو بودم. همیشه دلم می‌خواست شکل تو بودم.
ماما خندید و من با غیظ بیشتر گفتم: "نبودم، نبودم."
ماما گفت: "جیغ نزن بیدار می‌شه."
تو دست های کوچولوت را چند بار تو هوا تکان دادی و لب زیریت را مکیدی.ماما پتو را از روت رد کرد و زیرت دست کشید و من پاهای نرم و سرخت ر ا دیدم و تو دستم گرفتم.
ماما گفت: "از پوست بادوم براش نعلین درست می‌کنیم، باشه؟"
من پای تو را زور دادم.
"از پوست گردو هم براش کلا درست می‌کنیم."
سرت را نگاه کر دم، گفتم: "کچله!"
ماما گفت: "نه کچل نیست. خیلی هم مو داره. نی نی های دیگه اصلا مو ندارن."
گفتم: "دیگه چه کارش کنیم."
ماما گفت: "کاریش نمی‌کنیم. نازش می‌کنیم، بوسش می‌کنیم…
با بی تابی گفتم: "یعنی چی تنش کنیم."
ماما گفت: "ها چی تنش کنیم، ببینیم چکار می‌تونیم بکنیم، براش از گل لاله دامن درست می‌کنیم."
بعدها که بزرگ شدی یک لباس مخمل قرمز داشتی با آستین پفی ارگاندی و یک پیش بند سفید که توش شکل گل سرخ می‌شدی. ولی هر وقت آن لباس را می‌پوشیدی من یاد گل لاله ای می‌افتادم که قرار بود دامن تو باشد.
پرسیدم: "خب دیگه؟
"از پوست پیازم براش چادر درست می‌کنیم."
گفتم: "پس کلاش؟"
ماما گفت: "کلاش؟ هان کلاش! عیب نداره، یه روز کلا سرش می‌ذاره، یه ر وز چادر سرش می‌کنه."
"دیگه. دیگه."
ماما گفت: "دیگه هیچی- اونوقتش با نعلینای پوست بادومش میاد دم اتاق تو. تِق تِق تِق. در می‌زنه. تَق تَق تَق.
من حفظ کردم، "تَق تَق تَق تِق تِق تِق تَق تِق تِق تَق."و بیدارت کردم. چشم‌هات را باز کردی. خیلی نرم تر از عروسک های من. و چقدر خوشگل بودی. خندیدی، من مطمئنم که خندیدی، با چشم‌های سیاه مخملی درشت و مژه های درازت که بالاش چتر زده بود. می‌خواستم بغلت کنم ولی خجالت کشیدم بگویم و ماما هم دیگر اصرار نکرد. کنارت ایستادم که باز بخندی. نخندیدی.
بغلت کردم. سرت را گذاشتم رو شانه ام و اینقدر نگه داشتم تا اشکی که تو چشمم حلقه زده بود فروکش کرد.
گفتم: "ا، چقدر خرم، سر تو خراب کردم."
گفتی جهنم. برام حرف بزن."
چقدر برات حرف دارم. هر وقت برات خیلی حرف دارم، حرف های مهم، فقط مزخرف می‌گویم. حرف های مهم را نمی‌زنم. از رژیم غذاییم می‌گویم. از چای اداره می‌گویم که بوی گل گاو زبان دارد و مزه گچ. یا از پشمک تو گنجه منور که مثل سقز کش می‌آید. آن وقت ها هم همینطور بود. هیچ وقت از مرگ آقا جان برات گفتم؟ از دوری ماما؟ نگفتم؛ برای این که همه را می‌دانستی، بی آن که یک کلمه حرف بزنیم.
وقتی آقا جان مرد تو هفت سالت بود و من ده سالم. تا چند روز حتی تو چشم‌های تو نگاه نمی‌کردم. چون آن هم حرف زدن بود. اول باری که فهمیدم تو با چشم‌هات حرف می‌زنی دو سال قبل از مرگ آقا جان بود: وقتی ماما رفت. بعد از آن هر وقت اتفاق بدی افتاد دیگر جرات نکردم به چشم‌هات نگاه کنم. برای اینکه وقتی اتفاق بدی می‌افتد تمام درد حادثه تو چشم‌هات رسوب می‌کند و با هر نگاه ورقه ورقه روی شانه آدم می‌نشیند و زیر سنگینیش آدم را له می‌کند. باهات حرف نزدم، نه درباره مرگ آقا جان، نه درباره رفتن ماما. به جاش از چیزهای بی اهمیت گفتم: گفتم خانم معلم استثنا می‌گذارد. گفتم با یکی از دوست هام قهر کرده ام. گفتم از بابا اجازه بگیر برویم سینما. گفتم اگر پام تو زمین سر نخورده بود شوت می‌کردم.
حالا هم از آن حادثه نمی‌گویم. هنوز خیلی زود است. هنوز بخیه ها ر ا نکشیده اند و هنوز درد و ضعف دارم. بعدها هم شاید نگویم. تازه چه می‌توانم بگویم؟ بگویم می‌خواستم خودکشی کنم نشد؟ چقدر مسخره است. خود کشی عمل خیلی قهرمانی و قشنگی است، به شرط آنکه به نتیجه برسد. اگر آدم نمیرد، مسخره است.
اولین لحظه ای که چشمم ر ا باز کردم تو جلو چشمم بودی. با لباس یشمیت که روز سفر تنت بود.
گفتی: "برام حرف بزن."
گفتم: "همه چیتو ورداشتی؟ چیزی جا نذاری؟"
تو کیفت سرسری نگاه کردی، گفتی: "نه، همه رو ورداشتم. از اون جا چی می‌خوای بفرستم؟"
گفتم: "کاغذ."
کاغذی که برات نوشته بودم پاره کردم. هم کاغذ تو را هم کاغذ ماما را و هم کاغذ بابا را. همین سه تا را نوشته بودم. تمام اداها کامل بود. حال چه قدر به نظرم مضحک می‌آید. به ماما نوشتم که تو را تسلی بدهد. ماما را کی می‌توانست تسلی بدهد؟
چقدر آدم خوشبختی هستم. نه برای این که نمردم؛ برای اینکه وقتی می‌خواستم بمیرم مطمئن بودم که ماما غصه می‌خورد و تو غصه می‌خوری و به نظرم همین فکر نگذاشت بمیرم. حالا می‌خواهم زنده باشم به خاطر ماما، به خاطر تو، به خاطر خودم. کاش درد زودتر تمام بشود و جای بخیه ها خوب بشود که وقتی تو برمی‌گردی مجبور نباشم توضیح بدهم و بتوانم وقتی می‌آیم به استقبالت دستم را برایت تکان بدهم. مثل روزی که می‌رفتی.
وقتی که می‌آیی تمام پنجره‌های گرد صورت توست. حتی وقتی طیاره دور می‌زند. دستم را برایت تکان می‌دهم. راحت و بی درد.
می‌گویی: "بر ام حرف بزن."
می‌گویم: "چای اداره به همون مزخرفیه."می‌گویم: "دو کیلو لاغر شده ام."می‌گویم: "کفش زردی که برام داده بودی درست رنگ کیفم بود …"
نویسنده: مهشید امیر شاهی
منتخب داستان‌ها، تهران، توس، 1351، صص 91 تا 101
حروف‌چین: نسرین قربانی

آغا سلطان کرمانشاهی

وقتی ممه شروع به حرف زدن می‌کند، دیگر فایده ندارد. کتاب را باید کنار گذاشت و باید شنید. حتی فایده ندارد که بگویی: “حرف نزن” – چون نمی‌شنود. اصلاً نمی‌شنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجره‌ات بخراشد. آنوقت می‌پرسد، “هَه؟ با منی رولَکَم؟”
سرت را چند بار تکان می‌دهی و ممه ابروهای شکل هشتش را بالا می‌برد و چشم‌های کم سوی آبکیش را به صورتت می‌دوزد و می‌گوید، “چه گفتی کورپَکَم؟ دَردِت به جگَرِم با مَ بودی؟”
و فایده ندارد بگویی “آره” – چون نمی‌شنود و می‌خواهد بشنود و یاد زمانی می‌کند که می‌شنید، “هِی هِی هِی! خوشا به حال او روزا. او روزا که مَ مَسّ و چاق بودم. گرگ بودم. می‌گرفتمت بغل، می‌بردمت ایوَر اووَر. قزوین که بودیم، شازَه به نورصبا می‌گف: تو بگیرش بغل. به مَ می‌گف: تو برو زیر کرسی بخواب که قوواَت داشتَه باشی بچَمَ نگََداری. آی شازه یادت به خیر! آی خانِم یادت به خیر! …اول که زن داییم بِشِم گف: برو خانهٌ مُدیل عموم بمان، گفتم: ووی ووی مَ مِترسَم. مدیل عموم آجان دارَه قاچاق گیرَه، مَ والله مِتَرسَم. زن داییم گف: خُبَه خُبَه آغا سلطان، جگَرِت بیا پایین، چه شیتی!… یه شعری بود برا رییس قاچاق، کرمانشانیا تو کرماشا می‌خواندن.”
آهنگ تصنیف در خاطرت هست و با نگاه ممه را تشویق می‌کنی که شعر را بخواند و ممه بی‌صدا می‌خندد و می‌خواند:
“چی مَه خانه قِی کنگر بکنِم
دو تا سوار هاتَ وَهَنِم -… نه یادِم رفتَه.”
و از نو شروع می‌کند:
“چی مَه خانه قِی قاچاقی بارِم
رییس قاچاق هاتَ وَهَنِم
گفتم مَ عروس بالاوَنِم
دت کدخدای نِودَروَنِم
آی تو دس نیه به سَروَنِم
خُم هَلِسِم شَؤالِم کَنِم.”
می‌دانی که این همهٌ شعر نیست، چون یادت هست که طولانی‌تر بود. ولی از شنیدنش یاد شب‌هایی می‌افتی که ممه برایت می‌خواند و خوابت می‌کرد و خوشحال می‌شوی.
ممه باز بی‌صدا می‌خندد و می‌گوید، “یادِم رفتَه. برا رییس قاچاق مِخواندن. آقام قاچاقچیا رَ می‌گِرِف. زن داییم منَ برد خدمت خانِم. به‌ای شاه چراغ تا از پله‌ها آمد پایین – شکمش پر بود – محبتش افتاد به دلِم. به زن داییم گفتم: مِمانم …زن داییم یادِت می‌ا خانِم؟”
زن دایی یادت می‌آید – نه آن وقتی که ممه را آورد “خدمت خانم”، چون آن موقع “شکم” خانم به خاطر تو “پر” بود؛ ولی زن دایی یادت می‌آید چون بعد‌ها هم می‌آمد و پیراهن‌های خواب و زیرپوش‌ها و تنکه‌ها و پرده‌ها را می‌دوخت. حتی یادت می‌آید که اسمش خاور خانم بود و دو تا دختر داشت و شوهرش کفاش بود – و سرت را تکان می‌دهی که ممه ببیند و کتاب را روی پایت جا به جا می‌کنی.
ممه لبش را جمع می‌کند که تأثرش را نشان بدهد و می‌گوید، “نُچ! مرد! شوهر بدری‌ام رف زیر ماشین. خَرَّه به سر، چِش نداش ماشینَ بینَه!”
و تو می‌خندی و ممه می‌بیند و می‌خندد، با صدای دو رگه‌ای که شبیه سرفهٌ آدم‌های سیگاری است. اما می‌دانی که ممه هیچ وقت سیگار نکشیده است. فقط یک وقتی قلیان می‌کشید – و به سیگارت پک محکمی می‌زنی و می‌دانی که ممه می‌گوید، “نکش رولَکَم. سینَت خراب می‌شَه. مَ قیلان می‌کشیدم. وقتی خبر عزیزِم آمد. اول برام نِوِش ناخوشم. خانِم کاغذَ خواند. به کرماشا برا دکتر ارسطا نِوِش عزیزَ ببرش مریضخانَه. خانِم خدا عمرش بده، فکر همَه بود.”
و تو نمی‌دانی دکتر ارسطا، ارسطاست یا ارسطو و هیچ وقت یادت نمی‌ماند که از مادر بپرسی. حالا دیگر می‌خواهی که بقیهٌ قصه را بشنوی؛ با اینکه مکرر شنیده‌ای، با اینکه می‌دانی کمک‌های دکتر ارسطا یا ارسطو فایده نداشته است، با اینکه می‌دانی عزیزالله مرده است. کتاب را می‌بندی و کنار می‌گذاری.
ممه می‌بیند که سراپا گوشی و می‌گوید، “خانِم منَ فرساد کرماشا. رفتم مریضخانَه …خانِم، به‌ای شاه چراغ، دو لگن جراحت و آب! پَلوش آب آورده بود. اما هنو بدبختِم عمرِشَ ندادَه بود شما. خُش گف برو پیش خانِم، مَ خُب مِشَم. مَ آمدم تران. بعد کاغذَ رسید. مَ دیدم خانِم گریه مِکُنَه اوُ مِخوانَه. گفتم:‌ای وای، بُوام بسوزَه، چیه؟ به آغا سلطان بگو. به ممت بگو. نگف. گفتم: مَیه مَ نامحرمم؟ …غلامحسین بِشِم گف. کاغذَ خواندَه بود. گف: ننَه، داشیم مُردَه که خانِم گریه مِکُنَه. گفتم: ووی جگرت بیا پایین – نگو. گف: والله داشیم ایطو شدَه.”
و به نظرت می‌آید که دکتر ارسطا یا ارسطو بی‌عرضه بوده؛ به نظرت می‌آید اگر عزیزالله تهران بود و کرمانشاه نبود خوب می‌شد و نمی‌مرد.
ممه سرش را چند بار بالا و پایین می‌برد و می‌گوید، “او بدبختِمَ هَمَه مخواسن. ایران مگف کاش مَ مرده بودم، عزیز نمردَه بود. ایران هنو هسش. کرماشاس.” باز لبش را به علامت تأثر جمع می‌کند و آه می‌کشد و می‌گوید، “نُچ، خانِم ایرانَ بَشِ عزیز گرف. دو شب مانده بود از کرماشا را بیفتیم، خانِم گف: حالا ما مِریم، تو دیه نیسی، خُ عزیز زن مِخواد. برو دختری بَشِش عقد کن. گفتم: ووی ووی مَ نَمیتانم. خانِم او بدبختِمَ خواس، بِشِش گف: عزیز، کیه مِخوای بَشِت بگیرم؟ گف: ایرانَ که می‌ا خیاطی می‌بَرَه. خانِم به مَ گف: با خاور خانِم مری سراغ‌ای ایران. به حسن آقام مِگی یه من برنج بار بذارَه اوُ مرغ، اوُ عقدش مِکنی. مَ جارو پاروشَ کردم، حسن آقا غذاشَ بار کرد. فرداش ما کشیدیم برا تبریز. یتیمامَ گذاشتم کرماشا و دنبال تو را افتادم. بلقیسَ خُ فرسادَه بودم خانهٌ شوهر. نعمتِم در دکان سیگار فروشی داشی حبیبش بود. غلامحسینِم خانِم باشِمان آورد – هشت سالش بود. خانِم فرسادش اکابر. تاریک روشن مِرَف. خانِم باشِم دعوا مکرد مگف: باز بچَه رَ گُسنَه فرسادی رف؟ مگفتم: ووی دربند نباش خانِم، اوجا یه چیزی مخورَه
حبیبَ تو ندیدی خانِم – از هووم بود، اما خُ مَ بزرگش کردم. هووم شیت بود.”
منتظر می‌مانی که ممه دو کلمه هم از بلقیس بگوید. چون تو بلقیس، دختر ممه را هم ندیده‌ای، ولی ممه هیچ نمی‌گوید. تو می‌دانی که بلقیس هم مثل عزیز در خیلی بچگی تو مرده است و همیشه تعجب می‌کنی که ممه از بلقیس کم یاد می‌کند. فقط‌گاه به عروسیش‌گاه به مرگش – بی‌شادی، بی‌اشک، بی‌آه – اشاره می‌کند. نعمت و غلامحسین را به اندازهٌ خود ممه می‌‌شناسی. غلامحسین تو را به مدرسه برده و آورده است و نعمت را بیمارستان خوابانده‌ای که تریاکش را ترک کند. بچه‌های غلامحسین به تو می‌گویند عمه و نعمت اصلاً زن نگرفته است.
ممه هنوز دارد حرف می‌زند. می‌گوید، “تبریز چند ما ماندیم. حسن آقا باشِمان نیامد. خانِم بشِش گف: با ما می‌ای؟ گف: نه مرم پیش مادَرِم. زن داییم به مَ گف: خانِم زی اسپانَ، مِرَه سفر، باشِش مِری؟ گفتم:‌ای وای مِرَم.”
چند بار به صدای بلند می‌پرسی، “پس حسن کی دوباره پیش ما برگشت؟”
و ممه می‌گوید، “هَه؟ با منی رولَکَم؟” مو‌هایش را پشت گوشش می‌زند شاید بشنود و تو یکبار دیگر فریاد می‌زنی و سؤال را تکرار می‌کنی. ممه با نومیدی سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید، “ممت دِیه پیر شدَه. قوزِش در آمَدَه.”
و تو، همهٌ محبتی را که در دلت به ممه داری، توی چشمت می‌ریزی و به قوز پشت ممه نگاه می‌کنی و از سؤالت چشم می‌پوشی و به خودت وعده می‌دهی که از خود حسن یا مادر بپرسی، و با اشارهٌ سر به ممه می‌گویی، “فکرش را نکن – نه فکر سؤالی را که کردم، نه فکر قوز پشتت را – حرفت را بزن.”
و ممه با ذوق می‌گوید، “مَ رفتم. حسن آقا نیامد. رف کربلا. پیش ننش. هار شدَه بود – والله! نه والله، هار نبود. حیا داش. بعد از ظهر زیر یه کرسی مِرفتیم. با شوال می‌نشس و پا مِشُد. پاشَ مَ ندیدم – هرگز.”
و تو با لبخند معنی داری به ممه می‌گویی، “ای کلک! حیای حسن چندان هم باب دندانت نبود. بدت نمی‌آمد لاسی باهت می‌زد!”
ممه می‌بیند و بی‌صدا می‌خندد و می‌گوید، “خُ مَ چاق و مَس بودم. جوان بودم. اما آدِمای او روز حیا داشن. مثه حالا که نبود کورپَکَم. آدِمای حالا هَمِه‌شان هارَن.‌ای همَه آدِم از زیر دس مَ رد شد، مثه آدِمای حالا ندیدم. ووی ووی ووی! آدِمَ مِخورن! پدر آدِمَ مِگن!‌ای اسمال حیا ندارَه – چِرت چِرت چِرت، می‌ا و مره، سلامم نمی‌دَه – ووی! دیدی؟ چنی هارَه! چنی رو دارَه! خانش بِرُمَّه! چنی مِخورَه! در و‌بان واز – هرچه بخواد ِمِخورَه و مِبَرَه!” و سرش را تکان می‌دهد که نشان بدهد خانم خانه باید قفل و بند داشته باشد و تو آه می‌کشی که ممه ببیند حوصلهٌ شنیدن شکایاتش را از مستخدم‌ها نداری و کتابت را نگاه می‌کنی.
ممه حرفش را تعدیل می‌کند. می‌گوید، “خُ بخورَه، جوانَ. تُنَم چه کنی – لابدی رولَکَم – آدِم مخوای.‌ای از او کلفتَه که داشتی خُ بهترَه، چه بود او زبیدَه!”
می‌گویی، “زبیده نبود، صغری بود.”
ممه نمی‌شنود و می‌گوید، “هَه؟ آری، زبیدَه – همو که چارقد و جوراب ابریشمی رَ برد و رف.”
و تو مطمئن می‌شوی که مقصودش صغری است، ولی اصرار نمی‌کنی. و ممه می‌گوید، “خَرَّه به سر، به مَ مگف: خانِم موای پاشَ چه مِمالَه؟ گفتم: ووی جگرت بیا پایین! خانِم کی مو داش! تو تخم موریچه بمال تا دیه در نیا. خَرَّه به سر! خُ دزم بود.”
اخم‌ها را در هم می‌کشی که ممه صحبت را عوض کند و آرزو می‌کنی کاش ممه می‌گذاشت بقیه دزدیشان را بکنند و دایم فکر خودش و خلق تو را پریشان نمی‌کرد و باز با کتابت تهدیدش می‌کنی. ممه برای اینکه دلت را به دست بیاورد، می‌گوید، “خانِمم یه وقتی کلفت دزی داش. مَ مگفتم: خانِم، والله‌ای دزَ. خانِم مگف: ووی آغا سلطان، تو همَه رَ دُز مکنی. مگفتم: والله دزَ. تا یه رو خانِم دید کبری مِرَه اوُ از جیبش روغن چِک چِک مِچِکَه! مَنَ خواس، گف: ووی آغا سلطان – تو جیب کبری چیه که مِرَه و مِچِکَه؟ مَ دیدم کشک بادمجانَ لای نان! خانش بِرُمَه، نکرده بود تو قزان ببَرَه!”
سیگار تازه‌ای روشن می‌کنی و راحت‌تر روی صندلی می‌نشینی که به حرف‌های ممه گوش کنی.
ممه می‌گوید، “نکش رولَکَم – چنی سیگار! سینت خراب می‌شَه. وقتی او بدبختِم عمرِشَ داد شما، مَ قیلان کشیدم. خانِم، روزی ده تا! به‌ای شاه چراغ، گریه می‌کردم و می‌کشیدم. خانِم یه رو قیلانَ انداخ دور. گف: بسَه دیه، چنی هاری! چنی رو داری! هِی هِی هِی، خانِم یادت به خیر! آی خانِم، کاش ملوچی بودم بالای سرت خانِم!… تا تو بزرگ نشدی، مَ کفش مشکی پا نکردم. خانِم مگف: نه! بچم بغلشه، مشکی نپوشَه.”
و تو فلسفهٌ این کار را نمی‌فهمی و باز یادت می‌رود که از مادر بپرسی.
“خانِم باشِم مرف بازار، بَشِم مخمل چش خروسی مخرید با کفش قهوه‌ای و روپوش سفید.” ابرو‌هایش را با ذوق بالا می‌برد و می‌گوید، “هنو روپوش سفیدِتَ دارم. آخری رَ دارم.” و می‌خواهد پایش را زیرش جا به جا بکند و از درد ناله می‌کند.
و تو روپوش پرستاری ممه را، که دیگر سفید نیست و زرد است، ته صندوق ممه دیده‌ای و نمی‌دانی مخمل چشم خروسی چیست، ولی فایده‌ای ندارد از ممه بپرسی.
ممه می‌گوید، “تبریز که بودیم، تُنَ بغل کردم بردم خانهٌ خالم. خالم تبریز بود. ما که وارد شدیم برامان سینی توت دادن. حاج آقا داد مجید آقا آورد. مَ تُن َ بغل گرفتم و بردم. شیر دختر خالَمَ خوردی. دختر خالم زی اسپان بود، بِشِت شیر داد. خانِم گف: باشَه – می‌ه شیر دختر خالت بدَه؟ نه والله خوبَه.”
می‌دانی که خالهٌ ممه زن یک حاجی تبریزی بود و دختر خاله‌اش زن یک تاجر محترم است. همیشه تأسف خورده‌ای که چرا ممه زن حاجی یا تاجر محترمی نشده است که حالا سر خانه و زندگی خودش باشد و به جای تو بچه‌های خودش کنارش باشند. فکر می‌کنی اگر ممه زن تاجر محترمی بود، شاید بلقیس عزیز بود و عزیزالله نمی‌مرد؛ شاید پا و پهلوهای ممه درد نمی‌کرد
ولی می‌دانی که دختر خالهٌ ممه هم داغ دیده است و پا درد و کمر درد دارد.
ممه می‌گوید، “از تبریز زود کشیدیم. مَ آبغُرَه جوشاندَه بودم، گَنُم پختَه بودم. خانِم گف: بذارشان و بریم. گفتم: ووی می‌ه مشَه؟ همه رَ شبانَه کردم تو بطری درشانَ بَسَم – همه رَ بردیم و رفتیم.”
تو می‌خندی برای اینکه به ممه نشان بدهی حفظ اموال خانواده برایت اهمیتی ندارد و کار ممه کار عبثی بوده است. ممه می‌بیند و برایت ناز می‌کند و می‌گوید، “به مَ مِخندی؟ ریشخَنِم مکنی؟” و خودش هم می‌خندد و می‌گوید، “بَشِ خانِمم که مگفتم مخندید – ریشخَنِم مکرد. تو خیال کُ خانِمی. همه کارت به او رفته – نشس و برخاست، حرف زدنت – خیال کُ خانِمی. خانِمم همی جفت تو حرف مزد، هَمَه گوش مکردن. یه رو خراسان تو ادارهٌ سرهنگ …”
این را قبلاً نشنیدی. می‌پرسی، “کجا؟” بعد متوجه می‌شوی مقصود ممه چیست و می‌پرسی، “ادارهٌ فرهنگ؟”
و ممه می‌گوید، “هَه؟ آری، ادارهٌ سرهنگ، خانِم پا شد و نقط کرد. هَمَه دَس زدن. او روزا مردم دور هم جم می‌شدن، کِرِمیسیون و‌ای چیزا که نبود.”
لازم نیست بپرسی “چی؟”، چون می‌دانی که ممه به تلویزیرن می‌گوید کرمیسیون – همانطور که می‌دانی به رادیو می‌گوید رادیول و به پپسی می‌گوید فیستی.
ممه می‌گوید، “خراسان خوب جایی بود والله – خوب. از تبریز کشیدیم برا خراسان. از خراسان کشیدیم برا اصفهان‌ای والله خوشا به حال او روزا. سیر و سیاحتا کردم رولَکَم، شهرا رفتم، گرتشا کردم، خوش دنیا بودم. اما زحمت تُنَم خیلی کشیدم. خیلی خیلی. کو به کو منزل به منزل باشِت آمدم. هف عصای پولادی، هف کفش آهنی بَشِت پاره کردم. هِی هِی هِی رولَکَم، تو کی قدر ممتَ مدانی؟… چرا والله، تُنَم مدانی.” و آه می‌کشد و پهلو‌هایش درد می‌گیرد و می‌گوید، “اینام درد مکنَه. نفس که مکشم درد مکنَه. دکتر بِشِم گف: آسفیری بخور و نمک می‌وَه. خانِم، مری بازار بَشِم بگیر.”
به ذهنت می‌سپری که یادت بماند آسپیرین و نمک میوه بخری و سرت را تکان می‌دهی که ممه ببیند برایش می‌خری.
ممه می‌گوید، “آری والله بگیر کورپَکَم. تو دِلِم مجوشَه.” به پهلو‌هایش دست می‌کشد، “اینام درد مگیرَه. دیه پیر شدم… ده تا آسفیری و نمک می‌وَه.”
به صورت چروکیده‌اش و پشت برآمده‌اش نگاه می‌کنی و از اینکه بعضی اوقات حوصله‌ات از ش سر می‌رود و اوقاتت از ش تلخ می‌شود، خجالت می‌کشی. دلت می‌خواست در قدرتت بود و دوباره جوانش می‌کردی، ولی تنها کاری که می‌توانی بکنی این است که سرت را باز تکان بدهی و به رویش بخندی و اطمینانش بدهی که برایش دوا می‌خری.
ممه هم می‌خندد، با صدای سرفه ایش، و می‌گوید، “به مَ مخندی؟… چمدانم، بیستا آسفیری و نمک میوه.”
و تو می‌دانی که پیری ممه را آسپیرین و نمک میوه علاج نمی‌کند. وحس گنگی که از خیلی بچگی دلت را به درد آورده و به وحشتت انداخته است، حالا روشن و واضح وجودت را پر می‌کند: یکی از این روز‌ها، وقتی بیدار می‌شوی، ممه دیگر نیست.
نویسنده: مهشید امیرشاهی
از کتاب: «بعد از روز آخر» نشر امیرکبیر – 1355

خورشید زیر پوستین آقاجان

سرم را از لای در کردم تو. آقاجان گفت: «پا شدی سیا؟! بدو بیا پیش باباپیره!» راست رفتم روی تشکِ نرمش و سُر خوردم زیر پوستینش و خودم را چسباندم به پهلوش و صورتم را به بازوش مالیدم. تشک آقاجان، نرم‌‌ترین تشک‌ها بود و پوستینش، گرم‌‌ترین پوستین‌ها و خودش، گرم و نرم‌‌ترینِ آدم‌ها‌ی دنیا!
نورصبا داشت بساط منقل را جمع می‌کرد. حقّه‌های فیروزه‌ای و شرابی و نیلی را که توش مربّا بود و نقل و آب‌نبات قیچی بود، سوهان، عسل و شکرپنیر بود، گذاشت تو سینی و [روی] رف چید و رفت. نفسم را حبس کردم که آقاجان یادش برود آن جا هستم و همیشه همان جا بمانم، امّا نفس می‌خواست بیرون بیاید و به تقلّا افتادم!
آقاجان پوستینش را کنار زد. گفت: «سیاطلا‌ی من! اون زیر ناراحتی؟» مثل آن روز شد که روی زانوش نشستم. می‌خواستم سبک بشوم که آقاجان بگذارد همیشه روی زانوش بنشینم، امّا بدتر، سنگین شدم و آقاجان گفت: «بیا پایین سیا! زانوی باباپیره، استخوان خالیه! دردت می‌یاد.» و گذاشتم زمین. من گریه کردم.
حالا هم بغض کردم. آقاجان گفت: «بیا بیرون دخترطلا!» خودم را بیش‌تر به پهلوش چسباندم. آقاجان گفت: «اگه بیای، عصر می‌برمت کافه‌شهرداری. بیا بیرون.» شانه‌هام را انداختم بالا. آقاجان گفت: «برات بستنی می‌گیرم. با هم [سوار] درشکه‌ی چرخ فلک می‌شیم.» گفتم: «من تنها سوار اسب می‌شم.» آقاجان گفت: «باشه.» گفتم: «نمی‌‌خوام!» آقاجان گفت: «‌ای دُم‌بریده!» گفتم: «‌ای دُم‌بریده! ‌ای دم‌بریده!» آقاجان گفت: «دِ بیا بیرون سیاخانمِ دم‌بریده! عوضش خیمه‌شب‌بازی هم تماشا می‌کنیم.» گفتم: «سیاهه، از اون بالا، رو سرِ مردم، فیش! … .» آقاجان دستش را گذاشت روی دهنش، گفت: «وای! نیگا!» من هم دستم را گذاشتم روی دهنم، گفتم: «وای!»
آقاجان گفت: «بیا بیرون یه چیز خوب بهت بدم!» گفتم: «یه چیز خوب؟» آقاجان سرش را تکان داد و من آمدم بیرون. گفت: «اوّل ببین کسی پشت در نباشه، ببینه چی بهت می‌دم!» دویدم دمِ در و تندی بیرون را نگاه کردم. گفتم: «هیچ کی نیست.» آقاجان گفت: «خوب نگاه کن! برو بیرون ببین مهرعلیام نیست؟» رفتم بیرون. صدای مادرم از دور می‌آمد. برگشتم تو. گفتم: «نه، ماما اون جاست.» و با دستم دور‌ترین نقطه‌ی دنیا را تو فضا نشان دادم.
آقاجان بلند شده بود و داشت می‌نشست و هرچه قرار بود به من بدهد، تو بغلش بود و خیلی هم گنده بود؛ چون پوستینش از جلو باد کرده بود. گفت: «خب، درو ببند، بیا بشین رو به روم.» در را نبستم! رفتم رو به روش نشستم. آقاجان گفت: «نشد خانم‌طلا! درو ببند، بعد.» در را چند دفعه زدم به هم تا بسته شد و برگشتم. آقاجان گفت: «اگه گفتی تو بغلم چیه؟» گفتم: «کیفته.» گفت: «کدوم کیف؟» گفتم: «اون این قدیه.» و با دستم بزرگ‌‌ترین کیف دنیا را تو هوا کشیدم. آقاجان گفت: «این قدیه؟» گفتم: «توش آب‌نباته‌ها!» و از آن خنده‌هایی کردم که می‌دانستم آقاجان را خنده می‌اندازد و بعد همه‌ی آب‌نبات‌ها را می‌ریزد تو دامنم، امّا آقاجان جدّی گفت: «نه، اون نیست!» گفتم: «همونه! شکلاتم توش هست. شکلات و آب … .» و چشمم افتاد کنار مخدّه‌ی مخمل و دیدم کیف آن جاست و زبانم بند آمد. سرم را انداختم پایین و از زیر ابروهام، دست آقاجان را نگاه کردم که با لبش بازی می‌کرد و رگ‌های روش، رنگ چشم‌های آبی‌اش بود. آقاجان، چشم‌آبی‌‌ترین موجود دنیا بود و موسفید‌‌ترین و پیرمرد‌ترین!
مادر از بیرون داد زد: «شاجان! سیا، پیش شماست؟» من گفتم: «دِ بده، ماما الان می‌یاد می‌بینه‌ها!» آقاجان، لب‌هاش را شکل «نچ» کرد و بعد به ماما گفت: «مهرعلیا! بازی ما رو به هم نزن.» دراز شدم و از روی پوستین به چیز گنده‌ای که آن زیر بود، دست زدم. آقاجان گفت: «نه! نه! نشد. همون جا رو به روی من بشین.»
ماما گفت: «بهش بگید بیاد روغن‌ماهی و شیرش رو بخوره، فوراً!» آقاجان گفت: «امروز شیرتو تو دست‌شویی خالی نکردی؟!» با کلّه‌ام گفتم: «نه!» آقاجان گفت: «ماما فهمید؟» با کلّه‌ام گفتم: «آره!» آقاجان پرسید: «چه طوری؟ دید؟» گفتم: «نه، قدم‌خیر اون روز بهش گفت.» و با لحن صِدام، «اون روز» را که «دی‌روز» بود، اوّل دنیا کردم. آقاجان به لبِ ورچیده‌ی من نگاه کرد و سرش را آورد جلو و یواشکی گفت: «این دفه بریزش زیر قالی!» آقاجان عاقل‌‌ترین پیرمرد دنیا بود و خوب‌‌ترین! گفتم: «خب.»
ماما گفت: «شنیدین شاجان؟ … شاجان؟» آقاجان گفت: «بعله!» ماما گفت: «اگه نیاد می‌یام بازی رو به هم ‌می‌زنم‌ها.» آقاجان گفت: «می‌یاد. می‌یاد.» باز دستم را دراز کردم. آقاجان لبش را گاز گرفت. دستم را پس کشیدم. گفتم: «خرسه! یه خرس گنده‌س!» آقاجان گفت: «نه.» گفتم: «توپه!»
– نه!
– عروسکه!
– نچ!
گفتم: «صبر کن.» و دویدم رفتم از تو اتاق، زرّافه و ماشین و یک بغل اسباب‌بازی دیگر آوردم: «از ایناس!»
– نچ!
– پیشیه؟! یه پیشیه‌ی سیا!
– نه!
– خرسه!
– یه دفه که گفتی! گفتم نیست.
دور اتاق را گشتم. دستم را گرفتم به لبه‌های رف و روی نوکِ پنجه، آن بالاها را تا جایی که می‌شد، دیدم. سرم را چسباندم به شیشه و باغ را نگاه کردم: «گل‌دونه!»
– نچ!
باز نگاه کردم. خوب نگاه کردم: دور و بر را، دیوارها را، باغ‌چه‌ها را. تو دنیا دیگر هیچ چیز نبود! آسمان را نگاه کردم. هوا، ابر بود: «خورشیده!» آقاجان خندید. «خورشیده! فهمیدم، خورشیده!» آقاجان این قدر خندید که از چشم‌هاش اشک آمد. گفت: «نه طلاطلا! خورشید که زیر پوستین باباپیره نمی‌ره!»
– پس چیه؟ دِ بگو!
از بیرون، صدای پا آمد. مشت‌هام را کوبیدم روی زانوم و بیش‌‌ترین بی‌حوصلگی را نشان دادم. گفتم: «دِ بده آقاجان! اومدن. الان بده، دِ بده.» لای چشم‌هام را باز گذاشتم! آقاجان گفت: «نشد. درست ببند!» سرم را بالا بردم که از درز چشمم ببینم! آقاجان گفت: «محکم ببند. با دست‌هات روشو بگیر … خب، حالا واکن.»
جلوِ رویم، یک جعبه بود رنگ عسل؛ و روش گل و بوته‌های برجسته داشت. روی نقش‌ها دست کشیدم ببینم نوچه یا نه؟! آقاجان گفت: «درشو وا کن.» باز کردم. روی لولاهای زردی باز شد که به نازکیِ سوزن بود و به بلندی سنجاق. داخل در، یک دیواره‌ی کوتاه بود با همان گل و بوته‌ها و همه‌ی گودی جعبه، مخمل طلایی بود، جز یک باریکه، که درِ چوبی داشت و روی درش یک دست‌گیره بود که انگشترِ انگشت وسطی دستِ چهارساله‌ی من بود.
آقاجان دستش را کرد پشت دیواره و گفت: «این جا کاغذ و پاکت می‌ذاری.» بعد گودی مخمل را نشان داد: «و این جا کتاب و کتاب‌چه.» بعد درِ باریکه را برداشت. گودی مخمل‌پوشِ زیر در، دو قسمت بود: یک قسمت گنده، یک قسمت کوچولو. آقاجان انگشتش را کرد تو جای کوچولو: «این گِرده، جای دواته. این درازه، جای قلم.»
جرأت نکردم به هیچ چیز دست بزنم. حتّی مخمل طلایی را ناز نکردم. فقط نگاهم، با سرعتی که می‌توانست، از جای کاغذ و پاکتم به خانه‌ی دواتم و به قلم‌دانم می‌دوید. به آقاجان نگاه کردم. داشت می‌خندید. آقاجان خوش‌گل‌‌ترین آدم دنیا بود! گفتم: «این مال من آقاجان! مال من!» آقاجان گفت: «مال تو طلاجان! مال تو، امّا هنوز تموم نشده. ببین.»
جای کتاب و قلم و دوات، جلوِ چشم‌های متحیّر من، عقب رفت و یک دنیای دیگر پیدا شد. تو این دنیا، دو تا کشو بود با همان دست‌گیره‌های انگشتری و تا آن جایی که کشو‌ها بیرون می‌آمد، فقط نرمی و گودیِ مخمل طلایی. بعد قوطی‌های کوچکِ چسبیده به هم: مربع، مستطیل، گود، کم‌عمق. همه درشان رو به بالا باز می‌شد، با همان دست‌گیره‌ها و روی همان لولاها و تو همه‌شان همان مخمل طلایی خوابیده بود.
من می‌خواستم این دنیا را هم پس بزنم و بروم تو دنیای بعدی، امّا آقاجان گفت: «دیگه همینه. همه‌اش همینه.» آن وقت کشو‌ها را کشیدم و در‌ها را باز کردم. کشو‌ها را بستم و در‌ها را گذاشتم. با دنیای قلم‌دان و دوات‌دان، روی دنیا‌ی قوطی‌ها را گرفتم. درِ جعبه‌ی که‌ربایی را بستم. به نقش و نگار‌های برجسته‌اش دست کشیدم. بازش کردم. از دنیای اوّل به دنیای دوم رفتم. برگشتم، رفتم، باز کردم، بستم، حلقه‌ها را انگشتر کردم، لوله‌های سوزنی طلایی را لای چوب‌ها پنهان کردم، نمایش دادم … نمی‌دانم چند بار؟ نمی‌دانم تا کی؟!
دنیای من، که کوچک‌‌ترین دنیاها بود، با خورشیدی که از زیرِ پوستین آقاجان سر برآورد، روشن شد؛ و روشن بود تا وقتی که ماما با لیوان شیر و روغن‌ماهی آمد تو. گفت: «پاشو شیرتو بخور.» آقاجان گفت: «می‌‌خوره، می‌خوره. حالا کار داره.» ماما گفت: «واقعاً که شاجان! کار داره! … پاشو سیا!»
از زیر ابروهام، آقاجان را نگاه کردم. چربیِ روغن‌ماهی ریخت تو گلوم و بعد گرمیِ بی‌مزّه‌ی شیر؛ و من و آقاجان، مزّه‌ی تلخ‌‌ترین دوای دنیا را به ماما نشان دادیم: من با دهن و دماغم و آقاجان با چشماش! دست انداختم گردن آقاجان. زورش دادم، تفی و شیری و روغنیش کردم و بزرگ‌‌ترین عشق دنیا را ابراز کردم!
مزّه‌ی روغن‌ماهی تو گلوم ماسیده. آقاجان، خیلی سال است مرده و خورشید تو یک گوشه‌ی آسمان ابری یا زیر پوستین کسی دفن شده …. شاید هم فراموش شده.
نویسنده: مهشید امیرشاهی
برگرفته از: مجموعه‌ی داستان «به صیغه‌ی اوّل شخص مفرد»، نشر  امیرکبیر
بازخوانی حروف‌چینی از: مهرپویای دیباچه

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.