داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

چاه‏ کن‏ ها

فکر نمى‏کردم دیگر کسى پیدا بشود مرا را یاد گذشته ‏ام بیندازد. شغل و حرفه جوانى‏ام را کنار گذاشته بودم و خانه‏ام را بارها عوض کرده بودم تا مبادا کسى ردى از من بگیرد. وقتى آن روز پست‏چى در را زد و نامه را دستم داد و خواست که توى دفترش را امضا کنم خیال کردم اشتباهى پیش آمده است. در طول آن همه سال کسى برایم نامه ننوشته بود. اما نشانى درست بود. همان بود که باید باشد. پاکت را که باز کردم دیدم آن‏چه سال‏ها از آن فرار مى‏کردم بالأخره اتفاق افتاده است. نوشته روى کاغذ کوتاه بود و پیدا بود که نویسنده‏اش مرا مى‏شناسد. خواسته بود که به ملاقاتش بروم. مرا هم‏کارِ قدیمى خوانده بود، و خودش را کسى که مى‏خواهد آرامش را به من برگرداند. خواسته بود که بیش از این از خودم و از دیگران فرار نکنم، و هیچ‏وقت فراموش نکنم که آدم‏ها راهى جز پناه بردن به یک‏دیگر ندارند. پاى کاغذ، به جاى امضا، نوشته بود: دوست‏دار شما مقنى‏باشى.
دوست داشتم خیال کنم که خواب مى‏بینم یا کسى دارد با من شوخى مى‏کند. چه‏طور همچو چیزى ممکن بود؟ تنها شاهد ماجرا، مالک پیر آن عمارت قدیمى، سال‏ها پیش مرده بود. محال بود پیش از مرگش چیزى به کسى گفته باشد، چون پاى خودش هم گیر بود. او بود که پیشنهاد کرد لَبِ ماجرا را تو بگذاریم و دهن‏مان را براى همیشه ببندیم.
اولین چیزى که به خاطرم رسید این بود که خانه‏ام را عوض کنم یا به شهر دیگرى بروم و باز خودم را گم و گور کنم. اما کجا مى‏توانستم بروم؟ کسى که بعد از آن همه سال پیدایم کرده بود بعد از این هم مى‏توانست ردم را بگیرد. اگر مى‏خواست مرا توى دردسر بیندازد برایم نامه نمى‏نوشت، و نمى‏خواست که به دیدارش بروم؛ آن هم در پاتوغ چاه‏کن‏ها که دیگر پایم را به آن‏جا نگذاشته بودم. شاید هم مایه‏تیله‏اى مى‏خواست، اما من که چیزى در بساط نداشتم.
تا یک ساعت مانده به زمان ملاقات، در آن بعد از ظهر آخرین جمعه ماه، با خودم کلنجار مى‏رفتم و هنوز دو به‏شک بودم. صبح چیزى نخورده بودم و ظهر، به‏زحمت، لقمه‏اى از یک تخم‏مرغِ آب‏پزِ نیم‏بند را به دهن گذاشته بودم. از آن همه سیگارى که کشیده بودم دهنم تلخ بود. باران، از قبل از ظهر، یک‏ریز و نم‏نم مى‏بارید. نیم‏ساعتى زودتر خودم را به کوچه آن طرف خیابان، که باریکه آبى از میانش مى‏گذشت، رساندم. زیر نیم‏تاقِ دکانِ بسته‏اى واایستادم تا آدم‏هایى را که به قهوه‏خانه مى‏رفتند زیر نظر بگیرم. قهوه‏خانه همان بود که آخرین بار دیده بودم، با همان درِ سه‏لته‏اىِ چوبى که رنگ سبز روشن داشت و سایبانِ برزنتىِ راه‏راه. چنار پیرِ جلو قهوه‏خانه هم بود که به شاخه‏هاى لختش نوارهاى پارچه‏اىِ رنگى بسته بود. آن نوارها را پیش‏تر ندیده بودم. قفس بزرگ پرنده‏ها، همان‏جا، پشت شیشه پنجره آویزان بود، اما پرنده‏اى تویش نبود. شاید هم بود و چشم‏هاى کم‏سوى من نمى‏دید.
به ساعتم که نگاه کردم دیدم از پنج گذشته. چشم‏هایم از سرما آب افتاده بود. باید مى‏رفتم تو. قیافه آشنایى ندیده بودم. آدم‏ها خودشان را در پالتو و بارانى و نیم‏تنه‏هاى کلفت و ضخیم، با شال و کلاه، پوشانده بودند – و بعضى هم زیر چتر – و همه مثل هم بودند. شاید اگر حس نمى‏کردم که چشم‏هایى در تمام آن مدت دارد مى‏پایدم راهم را مى‏کشیدم و مى‏رفتم. وقتى خودم را جلو درِ قهوه‏خانه رساندم دست‏هایم را از جیب‏هایم درآوردم و برگه یقه بارانى‏ام را پایین زدم و رفتم تو. قهوه‏خانه در بخار رقیقى شناور بود. دو قنارىِ کوچک کنجِ قفس کز کرده بودند.از راه‏رو قناس و باریک گذشتم و از سکوىِ سیمانىِ شیب‏دارى پایین رفتم و جلو حوضِ شش‏ضلعىِ وسط قهوه‏خانه، که خالى و خشک بود، واایستادم. مشترى‏ها پشت میزها، دورتادورِ حوض، تنگ‏هم نشسته بودند. صدا از کسى درنمى‏آمد. داشتند به صفحه کوچکِ تلویزیونِ سیاه و سفیدى که روى رفِ چوبىِ کمرکشِ دیوار بود نگاه مى‏کردند. شعبده‏بازِ شنل‏پوشِ دیلاقى، با دستار و ریشِ خاکسترىِ بلند، مشغول تردستى بود. پشتِ تنها میز خالى، که به دستگاه قهوه‏چى و سماورِ مسوارِ قل‏قل‏زنِ او نزدیک بود، نشستم. پاهایم گزگز مى‏کرد. به جز قهوه‏چى که پشت دخل چپق مى‏کشید کسى به من نگاه نکرد. خودش بود. اما پیر شده بود و قوزش درآمده بود. وقتى برایم چاى آورد طورى نگاهم کرد که گفتم لابد مرا شناخته است. با کف دست نرمه آب‏چکانِ بینى را مالید و لخ‏لخ رفت نشست سرِ جایش. قیافه هیچ یک از مشترى‏ها آشنا نبود. جرعه‏اى از چاى نوشیدم. جوشیده بود. قهوه‏چى نگاهم مى‏کرد و به چپقش پک مى‏زد. پاکت سیگارم را که درآوردم رعد غرید و چوب‏سیگار از توى پاکت افتاد زمین و غل خورد رفت تا بیخِ دیوار. دولا که شدم زمین زیر پایم خالى شد و چشم‏هایم را بستم. ته حلقم سوخت. میز لق‏لق مى‏زد. فشارى روى شانه و بعد مچم حس کردم.
– بلند شوید! بفرمایید چوب‏سیگارتان.
انگار روى زمین ولو شده بودم. کفِ سیمانىِ قهوه‏خانه سرد بود. نوک انگشت‏هایم، که زیر میز را کورمال با آن گشته بودم، مورمور مى‏شد. در فاصله‏اى بسیار نزدیک چشم‏هایى را روبه‏رویم، آن‏طرف میز، دیدم که آخرین‏بار در آن انبارىِ نمور و خفه دیده بودم. همان چشم‏هاى زاغِ درشت بود، اما در چهره‏اى آفتاب‏سوخته و ورچروکیده که داغِ زخم کهنه‏اى از میان ابروهاى جوگندمى‏اش گذشته بود و مثل هلالى به رنگ بنفش گونه چپش را به دو نیم کرده بود. لبخند مى‏زد. خودم را عقب کشیدم، طورى که پاشنه سرم به دیوار خورد.
– پناه بر خدا!
کلاه پشمىِ سیاهى را، که لوله کرده بود، روى میز انداخت. صندلى را کشید و نشست.
– خدا را شکر! مى‏بینم که خیلى پیر نشده‏اى.
موى سرش یک‏تیغ سفید بود. شقیقه‏هایم تیر مى‏کشید. قهوه‏چى که با قاشقک سیاهى توتون سوخته چپقش را در زیرسیگارى خالى مى‏کرد نگاهش به ما بود.
گفت: مى‏دانستم مى‏آیید. خوب، من منتظرم.
گفتم: منتظر؟ منتظر چى؟
– به دلت بد نیار، همان چیزى را بگو که بیست و پنج سال پیش باید مى‏گفتى. من این همه سال صبر کردم.
– اما آن پایین، تو چاه…
رعد ترکید. جام پنجره‏ها لرزیدند. روى صفحه تلویزیون فقط برفک بود. همهمه‏اى بلند شد. شعبده‏بازِ شنل‏پوش دوباره پیدایش شد. مشترى‏ها دست زدند. گفت: ما همه صبر کردیم.
– همه یعنى کى؟
خندید و دیدم که دهنش چاله بى‏دندانى است با لثه‏هاى سیاه و پیله کرده. گفت: بله، همه. پدر و مادرم تو چشم‏انتظارى دق آوردند. زن فرج هم عقل از کله‏اش در رفت سر گذاشت به صحرا و یتیم‏غوره‏هاش ماندند رو دست من.
کبریت را که گیراندم خاموش شد. فندک زد و شعله را زیر سیگارم گرفت. سیگار خودش را هم روشن کرد. قهوه‏چى یک استکان چاى جلوش گذاشت. از گوشه چشم‏هاى آب‏چکانش به من نگاه کرد و گفت: شما چى؟ میل دارید؟ تازه‏دم است.
– بله، ممنونم.
استکان خالى را برداشت، و لُنگ چرک‏تابش را کشید روى میز و استکان چاى دیگرى آورد. بعد رفت به طرف قفس قنارى‏ها. خنکایى روى تیره پشتم حس مى‏کردم. سیگار را از گوشه لبش برداشت و سرش را آورد جلو و گفت: بعد از این همه قلیه‏انتظارى باز هم نمى‏خواهى حرف بزنى؟ نکند هنوز مرا به جا نیاورده‏اى؟
خوب هم به جا آورده بودم. چه‏طور مى‏توانستم او را فراموش کنم؟ گفتم: چى را مى‏خواهى بدانى؟
– همه‏اش را، از سیر تا پیاز. من یکى حق دارم بدانم که آن زیر چه اتفاقى افتاد.
پره‏هاى بینىِ تیغ‏کشیده‏اش مى‏لرزید. سیگار را با دو انگشت گوشه لبش مى‏گذاشت و پک مى‏زد و بعد به مشتوکش نگاه مى‏کرد.
– کاش مى‏توانستم.
– یعنى چى که کاش مى‏توانستى؟
– ازم نخواه. نمى‏توانم بگویم.
– من باید بدانم.
آن‏قدر بلند گفته بود که همه برگشته بودند به ما نگاه مى‏کردند. با مشتش هم روى میز کوبیده بود. قهوه‏چى آمد از کنارمان گذشت و رفت دور حوض چرخى زد. صدایش را آورد پایین و گفت: خواهش مى‏کنم. من برادرشم، باید بدانم.
– چى را مى‏خواهى بدانى؟ خوش‏حال باش که جاى من نبوده‏اى.
مچم را گرفت. سیگار گوشه لبش دود مى‏کرد. مى‏شنیدم که دندان‏قروچه مى‏رود. خواستم دستم را بیرون بکشم که بندهاى انگشت‏هایش شل شد، گفت: لب بترکان رفیق! محض رضاى خدا بگو آن زیر چه پیش آمد؟
قهوه‏چى دور حوض مى‏پلکید و ما را زیرچشمى مى‏پایید. گفتم: جاى نقلش تو همچین ناهاربازارى نیست.
– جاش همین‏جاست. اگر چشم بگردانى مى‏بینى که غریبه‏اى میان ما نیست. براى همین خواستم که بیایى این‏جا.
نگاه که کردم دیدم قیافه‏ها هنوز برایم غریبه است؛ به جز قهوه‏چى که خم شده بود و انگار داشت دست‏هایش را توى حوض که خالى بود آب مى‏کشید. با اشاره سر گفت: آن یکى را نگاه کن! باید او را بشناسى. جلو چشمش چاه روى برادر دوقلوش چپ شد.
مردى بود با کلاه شاپو خاک گرفته که پشت میز روبه‏روى ما قلیان مى‏کشید. دست راستش، که نى‏پیچ را با آن گرفته بود، مى‏لرزید. با هر پک، انگار کهه بزند، سینه‏اش صدا مى‏کرد. دستش را براى مرد تکان داد و او کلاهش را از سر برداشت و لبخند زد.
– آن‏هاى دیگر هم همین‏طور. هر کدام‏شان وضع و روزى دارند، مثل من و تو.
– چرا مثل من؟
انگار صدایم را نشنیده باشد به دو پیرمردى که در سه‏کنج نشسته بودند اشاره کرد و گفت: حتم آن دو پیرى را مى‏شناسى! آن‏ها هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند.
– یعنى چى که هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند؟
– اگر باور نمى‏کنى صداشان کنم بیایند سرِ میزمان برایت بگویند چه‏طور هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند. یک روز ظهر هر کدام‏شان از چاه دیگرى سر درمى‏آورد. ناتنى هستند. آن یکى که شال سیاه دور گردنش بسته سال‏ها پیش دیوار انبارى روش برگشته بوده. خیال مى‏کردند که همان‏جا تلف شده.
– نگفتى چرا مثل من؟ من یکى که میان شما غریبه‏ام. تازه دو هفته بود که پام به این‏جا باز شده بود.
خندید، و بعد انگار نفس‏اش تنگى کند به سرفه افتاد. مى‏خندید و سرفه مى‏کرد. بعد سرش را برگرداند و دیدم که دارد به قهوه‏چى نگاه مى‏کند. با تکان دادن ابروهایش به او اشاره کرد. قهوه‏چى پشتش را به ما کرد. گفت: او را که مى‏شناسى؟
گفتم: این‏جا او تنها کسى است که من مى‏شناسم.
گفت: به این زودى من را فراموش کردى؟
بعد گفت: شما دو تا یک جورهایى لنگه هم‏اید.
هیچ‏وقت از قهوه‏چى خوشم نیامده بود. گفتم: من که همچو خیالى نمى‏کنم. نصیب نشود!
گفت: بى‏خیالِ خیال! اگر خوب نگاهش کنى گناه و تقصیر را تو چشم‏هاى باباقوریش مى‏بینى.
قهوه‏چى رفته بود پشت میزش و مشغول چاق کردن چپقش بود. شعبده‏باز داشت از سبد کوچکى کبوترهاى سفید و پروانه‏هاى ریز و درشت بیرون مى‏آورد. سیگارش را خاموش کرد. داشت شک برم مى‏داشت. گفت: خوب، چه مى‏گویى؟
ساعد هر دو دستش را روى میز گذاشته بود و خیره نگاهم مى‏کرد. گفتم: چه باید بگویم؟
گفت: خیلى خوب، اول من مى‏گویم، بعد تو بگو. شاید این‏طورى بى‏حساب بشویم، اما باید قول بدهى که راستاحسینى همه‏چیز را بریزى روى دایره. قبول؟
دهنم خشک شده بود. مى‏خواست قول بدهم. گفتم: چه قولى؟
گفت: شرط مى‏بندم که پدر و عمویت را هیچ‏وقت ندیده‏اى.
هیچ نگفتم. چراغ بالاى سرمان پتى صدا کرد و خاموش شد. مشترى‏ها با دهن‏هاى باز به صفحه تلویزیون نگاه مى‏کردند. شعبده‏باز با شوشکه بلندش روى میز پایه‏کوتاهى سرِ کبوترها را از تن‏شان جدا مى‏کرد، بى‏آن‏که خونى ازشان بریزد. گفت: لابد مادر یا پدربزرگت به‏ات گفته‏اند که پدر و عمویت به یک سفر دور و دراز رفته‏اند. همان قصه همیشگى.
یقه‏اش را چسبیدم و خواستم سرش فریاد بزنم که لبخند زد و سرش را تکان داد، و بعد دیدم که اشک توى چشم‏هایش حلقه بسته. گفت: حالا مى‏بینى ما چه کشیده‏ایم؟ بى‏خبرى مثل سر کردن تو تاریکى است.
بعد گفت: گاهى شب‏ها مى‏شنوم که دارد صدام مى‏کند. تو این همه سال یک چشم راحت نخوابیده‏ام.
خواستم پا شوم که خواهش کرد سرِ جایم بنشینم تا آن‏چه را سال‏هاى سال نزدیکانم از من پنهان کرده بودند برایم بگوید. نفسم تنگى مى‏کرد. با اشاره دست از قهوه‏چى خواست که برایم آب بیاورد. قهوه‏چى یک لیوان بلورِ تراشِ بزرگ آورد که آب از آن لَب‏لَب مى‏زد. با لنگش پشنگه‏هاى آب روى میز را پاک کرد. آن‏وقت بود که دیدم دستش مى‏لرزد. زیر لب چیزى گفت که نشنیدم. پاکشان رفت پشت میزش، صندلى‏اش را چرخاند رو به ما و اسکناس‏هایى را که در جام برنجىِ روى میز بود دسته کرد و در کشو گذاشت. جرعه‏اى آب خوردم و صاف نشستم تا دردى که در میان دنده‏هایم دویده بود آرام بگیرد. چراغ دیگرى که بالاى حوض، به سیم لختى آویزان بود، پت صدا کرد و خاموش شد. شعبده‏باز هم غیبش زد. همهمه بلند شد. چراغ‏هاى دیگر هم یکى بعد از دیگرى خاموش شدند. قهوه‏چى رفت توى پستویى که پشت دستگاهش بود و با دو چراغ زنبورى بیرون آمد. گفت: قهوه‏چى هنوز منتظر است. فکر مى‏کند یک روزى ممکن است پیداشان بشود؛ مثل آن‏هاى دیگر که پیدا شده‏اند. از هر چاه‏کنى که یک گوشه از زمین این شهر را کنده سراغ‏شان را گرفته، حتى از چاه‏کن‏هایى که هیچ‏وقت پاشان به این قهوه‏خانه باز نشده. او بود که به پدربزرگت خبر داد.
بعد گفت: راستش ما هم یک همچو توقعى داشتیم. اما تو انتظارکُش‏مان کردى.
گفتم: پس او با پدر و عمویم بوده؟
سرم داشت گیج مى‏رفت؛ شاید از هواى سنگین و بوى مانده سیگار بود. سیگار دیگرى روشن کرد و گفت: چرخ‏کش‏شان بود.
صداى باران را که تندتر شده بود مى‏شنیدم. فش‏فش چراغ زنبورى‏ها بلند شد. قهوه‏چى یکى‏شان را به گلِ میخِ تیرکِ چوبىِ کنار حوض بند کرد. نورش چشمم را مى‏زد. گفتم: پس چرا هیچ‏وقت چیزى به من نگفت؟
گفت: پدربزرگت ازش خواسته بود چیزى نگوید. اما تو چى؟ تو کى را خبر کردى؟
گفتم: من یک عمر تو آن چاه بوده‏ام، هنوز هم هستم، حتى شب‏ها تو خواب. نمى‏خواستم کس دیگرى را همراه خودم بکشم آن زیر. همین حالا هم اگر پلک روى هم بگذارم مى‏توانم صداى چپ شدنِ دیوار و ول شدن سیلِ آب و لجنى را که از سرم مى‏گذرد بشنوم.
بعد گفتم: من به خواست دلم نبود که این همه سال خودم را گم و گور کردم. اگر هم تقصیرى کرده باشم مکافاتش را پس داده‏ام.
گفت: این‏جا هیچ کس تقصیرکار نیست. هر کسى مى‏تواند خودش را جاى دیگرى بگذارد. گفتم که، غریبه‏اى هم میان ما نیست.
سر که بلند کردم قهوه‏چى بالاى سرمان ایستاده بود. خم شد دو استکان چاى روى میز گذاشت. داشت استکان‏هاى خالى را برمى‏داشت که دیدم دست‏هایش چنگ شده و رنگش برگشته است. اگر زیر بغلش را نگرفته بودم نقشِ زمین شده بود. استکان‏ها روى میز برگشت. چشمش رفته بود کاسه سرش. لیوان را داد دستم و گفت: یک جرعه بریز تو حلقش. نگذار دندان‏هاش کلید شود.
از میان دو رج دندان‏هاى سفیدش جرعه‏اى آب به دهنش ریختم. بازوهایش، انگار چوب، خشک و صاف بود. یک لحظه خیال کردم قلبش وازده است. یک‏هو جناغ سینه‏اش بالا آمد و نفس عمیقى کشید و مردمک‏هایش آمد سرِ جایش و چشمش که به من افتاد گفت: مى‏دانستم. خدا را شکر! مى‏دانستم پیدایت مى‏شود.
سر پا که واایستاد دستش را گرفت به دیوار، و پیدا بود که گیج است. انگار تازه از خواب پا شده باشد با پشت دست چشم‏هایش را مالید و گفت: وقتى چاه آن پایین خودش را ول کرد من کنار چرخ حتى صداشان را نشنیدم. اگر هم مى‏شنیدم کارى از دستم برنمى‏آمد. سن و سالم آن‏قدرى نبود که از این چیزها سر دربیاورم. اما وقتى براى ناهار نیامدند بالا به دو، پاى برهنه، خودم را به قهوه‏خانه رساندم و بعد با عده‏اى برگشتم سرِ چاه. دو روز تمام آن پایین را گشتند. اما اثرى ازشان پیدا نکردند.
بعد هم تعریف کرد که تا مدت‏ها شب‏ها خوابش نمى‏برده، و توى خواب و بیدارى همه‏اش صداى بیل و کلنگ‏شان را مى‏شنیده، و آوازى را که، نمى‏دانست، پدرم یا عمویم مى‏خوانده، و بعد هم از خیر چاه‏کنى گذشته و قندگیر و بعدها چاى‏بدهِ همین قهوه‏خانه شده. خندید و گفت: چاه‏کن همیشه جاش تو چاه است! مى‏روم براتان چاى بیاورم.
استکان را برداشت و لنگش را کشید روى میز. بیرون هوا تاریک شده بود. شتک‏هاى باران راه‏رو قهوه‏خانه را خیس کرده بود و باریکه‏هاى آب از شیبِ سکوى سیمانى به طرف حوض راه کشیده بود. گفت: شنیدى که! جورِ من را کشید. آسیا به نوبت!
دو سیگار روشن کرد و یکى را به من داد. برق که مى‏زد راه‏رو روشن مى‏شد. از پشت پرده دود به من نگاه مى‏کرد و منتظر بود. گفتم: همین‏طورى‏ها بود که مى‏گفت، منتها فرقش این بود که من پایین بودم.
گفت: پس تو همه‏چیز را دیده‏اى.
گفتم: فانوس‏ها خاموش شدند. آن زیر چشم چشم را نمى‏دید. هوایى هم نبود که بشود نفسى تازه کرد.
قطره‏هاى باران به جام پنجره‏ها مى‏خورد. از گوشه سقفِ راه‏رو آب چکه مى‏کرد. گفتم: مى‏شنوى؟
گفت: آسمان‏قرمبه است.
گفتم بوى نم را مى‏گویم. خندید و گفت: تو این دم و دود، با این بارانى که مى‏بارد، هوا شرجى مى‏شود.
گفتم: انگار بوى گاز هم هست.
گفت: از چراغ زنبورى‏هاست.
بعد گفت: اگر نمى‏خواهى بگویى مجبور نیستى.
قهوه‏چى به چراغ زنبورىِ روى میزِ دخل تلمبه مى‏زد. نور در تورِ میانِ حباب شیشه‏اىِ چراغ یک‏هو گُر مى‏کشید. از فش‏فشِ صدایش گوش‏هایم کیپ شده بود. گفتم: من فقط توانستم صداش را بشنوم، آن هم براى یک لحظه، چون ریختنِ دیواره‏ها و طاق انبارى مثل ترکیدن توپ صدا کرد.
گفت: خوب، بگو چى شنیدى؟
گفتم: خیال مى‏کنم که گفت: «طناب!» مى‏خواست که براش طناب بیندازم. من زیر میله بودم. داشتم خاک‏ها را کوت مى‏کردم. یک عالمه خاک بود.
گفت: خوب، تو چه کار کردى؟
گفتم: طناب سرِ چرخ گیر کرده بود. اگر هم براش مى‏انداختم تو آن تاریکى، زیر آوارِ سنگ و خاک، چه‏طور مى‏توانست پیداش کند؟
قهوه‏چى حالا داشت به چراغ زنبورىِ تیرکِ کنار حوض ور مى‏رفت. نورش کم شده بود. از درزهاى بغلِ جرزِ پستو آب شُره مى‏کرد و حباب‏هاى گنده‏اى مثل طاول‏هاى چرکى از شکاف دیوار پلق پلق مى‏زد بیرون. گفت: کسى چه مى‏داند، شاید هم مى‏توانست، البته اگر دستش به طناب بند مى‏شد.
گفتم: شاید اگر من دست و پام را گم نکرده بودم مى‏توانستم طناب را شل کنم. اما من ترسیده بودم و فقط تو این فکر بودم که چه‏طور جان خودم را در ببرم.
گفت: اگر من هم جاى تو بودم دست و پام را گم مى‏کردم. هر کسى، حتى یک چاه‏کنِ کهنه‏کار هم، آن زیر دست و پاش را گم مى‏کند.
قطره آبى وسط میزمان چکید. سر که بلند کردم دیدم گچِ سقف طبله کرده و تکه‏اى از آن دارد جدا مى‏شود. از دیوار پشت سرم صدایى مى‏آمد؛ انگار کسى با کلنگ به آن ضربه مى‏زد. صداى هناسه‏اى را هم مى‏شنیدم. همان بو هم بود. نگفتم. همان‏طور که نشسته بودم لبه‏هاى میز را چسبیدم.
شنیدم که گفت: ما همه از گوشت و خون هم هستیم. این‏جا هم گور را کنار گور مى‏گذارند براى آبادى!
بعد شروع کرد به خندیدن. فکر کردم براى این‏که برگه یقه بارانى‏ام را بالا بزنم دیگر دیر شده است. قنارى‏ها داشتند خودشان را به میله‏هاى قفس مى‏زدند. صدا هم مى‏کردند. نمى‏خواندند؛ انگار جیغ مى‏کشیدند. دیوار روبه‏رویم داشت شکاف برمى‏داشت و زمین زیر پایم انگار خالى مى‏شد. دست‏هایم که میز را با آن چنگ زده بودم قرمز شده بود. از بیرون، شاید هم از پشتِ یکى از میزهاى قهوه‏خانه، کسى ناله مى‏کرد.
روایت اول 1381
روایت دوم آبان و آذر 1383
نویسنده: محمد بهارلو (Baharloo)
به نقل از کتاب «شهرزاد قصه بگو» – نشر آگه

نبش‌ِ قبر

من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آن‌ها جدا می‌شدم که غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت: تو هم با ما بیا!
دکتر باران به غفور و بعد به من نگاه کرد. از جوانی تو خاطرم مانده بود که نباید در هم‌چین موقعی چیزی بپرسم. دکتر باران گفت: شاید سروکلۀ موسی پیدا بشود.
غفور گفت: پیداش نمی‌‌شود.
دکتر باران که پیشانی‌اش را چین انداخته بود گفت: اما…
غفور گفت: من ازش خواستم نیاید. تو این چند وقت زیادی به‌اش دردسر داده‌ایم.
سعدون از پله‌های طبقۀ بالا آمد پایین. پوتین‌ِ ساق‌ِ بلندی به پا کرده بود و شال‌ِ پشمی ِ قرمزی دورِ گردن‌اش انداخته بود. بی‌‌آن‌که نگاه‌مان کند در را باز کرد رفت تو‌ِ حیاط. از لای‌ِ در دیدم برف افتاده و زمین سفید می‌زند. دکتر باران رو کرد به غفور: مگر قرار است او هم بیاید؟
غفور سرش را تکان داد و سیگاری از جیب درآورد گوشۀ لب‌هاش گذاشت و تو جیب‌هاش دنبال‌ِ کبریت گشت، گفت: بهتر از این است که این‌جا تنها بماند.
ــ اما تو به ایران و سارا قول دادی.
ــ این روزها ناچارم به خیلی‌‌ها قول بدهم.
ــ اگر اتفاقی بیفتد چی؟
ــ گفته‌ام حق ندارد پاش را از جیپ بیرون بگذارد.
دکتر باران شانه بالا انداخت و کراوات‌ِ سیاهش را درآورد آویزان‌اش کرد به جارختی. در را باز کردیم رفتیم تو‌ِ حیاط. هوا سوز داشت. روی‌ِ آجرهای نظامی کف حیاط و شاخ و برگ‌ِ درخت‌های‌ِ باغچه لایۀ نازکی برف نشسته بود. آسمان قرمز می‌‌زد. غفور نشست پشت‌ِ فرمان و با کبریتی، که روی‌ِ داشبورد بود، سیگارش را روشن کرد. دکتر باران پاپی شد که کنارِ غفور بنشینم. خودش و سعدون روی‌ِ صندلی‌ِ عقب نشستند. غفور شیشۀ خودش را یک بند انگشت کشید پایین و با کف دست بخار شیشۀ جلو را پاک کرد. راه که افتادیم بخاری را هم روشن کرد. نگاهی به ساعتم انداختم. شب از نیمه گذشته بود. کوچه‌ها و خیابان‌ها خلوت بودند. در سکوت از شهر، که زیر برف سفید می‌زد، زدیم بیرون، و یک‌هو دور و برمان از مه سنگین و شیری‌رنگی پوشیده شد. غفور دودستی فرمان را چسبیده بود و سرش را به شیشۀ جلو نزدیک کرده بود. در شیب‌ِ تُندِ جادۀ کمربندی جیپ بنا کرد به قیقاج رفتن و بعد درجا دورِ خودش چرخید و اریب رفت روی خاک‌ریزِ جاده ایستاد. پیشانی دکتر باران به شیشۀ پنجره خورد. موتور خاموش شده بود. پنجره‌ها را پایین کشیدیم و به دور و برمان نگاهی انداختیم. جاده یخ بسته بود. دکتر باران که با کف‌ِ دست پیشانی‌‌اش را می‌‌مالید اشاره کرد که از جاده برویم پایین. غفور موتور را روشن کرد و فرمان را چرخاند. از مسیرِ باریک‌ِ ریگ‌ریزی‌شده‌ای‌، که طرف‌ِ چپ‌ِ جاده بود، پایین رفتیم. برف سنگین‌تر می‌بارید. غفور آرام می‌‌راند و فرمان را سفت گرفته بود. کف ‌ِ دست‌هام را روی داشبورد گذاشته بودم و جلوم را نگاه می‌‌کردم. دکتر باران گفت: چه بویی می‌‌آید!
غفور گفت: خاک‌روبه‌های‌ِ شهر را می‌‌آورند این‌جا، پشت‌ِ آن تپه.
با سر به طرف‌ِ راست‌ِ راه اشاره کرد. اما تپه‌ای نبود، یا اگر بود از میان برف و مه دیده نمی‌‌شد. جلوتر که رفتیم دماغم بنا کرد به سوختن. بعد چشمم به آتشی افتاد که انگار از میان تل‌ِ خاک‌روبه‌ها شعله می‌کشید. از یک سربالایی ِ خاکی رفتیم بالا و زوزۀ موتور بلند شد. دکتر باران به سرفه افتاد. غفور گفت: دارند خاک‌روبه‌ها را می‌‌سوزانند.
دود قاطی مه شده بود. دکتر باران که دست‌مالی جلوِ دهن‌اش گرفته بود گفت: روزی می‌‌رسد که سر تا ته این شهر را یک‌جا بسوزانند. گَند و کثافت دارد از همه جاش می‌‌رود بالا.
از کنارِ تپه، که یال کوتاهی با چند بریدگی داشت، گذشتیم. برف حسابی روی زمین نشسته بود. جیپ یک بار دیگر لغزید. پشتم را صاف به صندلی چسبانده بودم. طرف چپ‌مان یک دیوارِ کوتاه‌ِ کاه‌گِلی پیدا شد. غفور با کف‌ِ دست بخارِ روی‌ِ شیشۀ جلو را پاک کرد. از کنار یک ردیف سرو، که شاخه‌هاشان زیر برف سر خم کرده بود، رد شدیم و به یک دروازۀ بزرگ ‌ِآهنی رسیدیم که یک لنگه‌اش از لولا جدا شده و میله‌هاش از جا در رفته بود. غفور گفت: همین جاست.
دکتر باران شیشۀ پنجره را تا نیمه کشید پایین، گفت: این‌جا؟
غفور گفت: قرارمان همین‌جا دَم در بود.
دکتر باران گفت: این‌جا که کسی نیست. آن بابایی را که من دیروز دیدم ‌عقلش سرِ جاش نبود.
غفور فرمان را چرخاند و در پناهِ دیوارِ کاه‌گِلی، تو سراشیبی، ایستاد و موتور را خاموش کرد. نگاهی به ساعتش انداخت و از توی‌ِ داشبورد یک چراغ‌ِ دستی درآورد.
ــ من می‌‌روم تو.
دکتر باران گفت: صبر کن، شاید پیداش بشود.
غفور گفت: نمی‌توانیم معطل کنیم.
دکتر گفت: دست تنها که نمی‌شود.
غفور رو کرد به من و گفت: ادریس هم‌راهم می‌‌آید.
دکتر باران نگاهی به من انداخت و گفت: بهتر است من بیایم.
نه. شما همین‌جا بمانید و چشم از راه برندارید.
سعدون گفت: بگذارید من بیایم.
غفور رویش را برگرداند و تو‌ِ صورت‌ِ سعدون گفت: تو همین‌جا می‌‌مانی و از سرِ جات تکان هم نمی‌‌خوری!
سعدون هیچ نگفت و سرش را انداخت پایین. غفور از دکتر خواست چراغش را از تو داشبورد در بیاورد و اگر کسی سر رسید با روشن و خاموش کردن چراغ ما را خبر کند و شیشه را هم بالا نکشد تا هر صدایی را بشنوند. دکتر باران سرش را تکان داد و گفت: علامت می‌‌دهم.
غفور رو کرد به من: آماده‌ای؟
دکمه‌های بارانی‌ام را انداختم. در را که باز کردم لرزی تو تیرۀ پشتم دوید. باد تو شاخۀ سروها سوت می‌کشید و دانه‌های برف را به سر و صورت‌مان می‌پاشید. برگۀ یقۀ بارانی‌‌ام را زدم بالا. غفور نگاهی به دوروبرش انداخت و رفت درِعقب‌ِ جیپ را باز کرد و از توی یک گونی ِ‌ِالیافی بیل و کُلنگ درآورد. کُلنگ را، که نو بود، دستم داد و جلو افتاد. فقط تا چند قدمی‌مان را می‌توانستیم ببینیم. چانه‌ام را فرو برده بودم تو یقه‌ام. از لای دروازه رفتیم تو. پابه‌پایش می‌رفتم. یک جفت دست‌کش پشمی از جیب نیم‌تنۀ جیرش درآورد یکی را داد به من و لنگۀ دیگرش را هم دست خودش کرد. از کنارِ اتاقک‌ِ خرابه‌ای گذشتیم.غفور گفت: لیز است، بپا نیفتی! اگر دکتر علامت داد، بی‌‌معطلی، همان کاری را بکن که من می‌‌کنم.
بعد با بیل به تاریکی روبه‌رو اشاره کرد و گفت: یک دیوار آن جا هست که اگر ناچار شدیم باید از روش بپریم. آن طرف‌ِ دیوار قبرستان‌ِ مسیحی‌هاست.
هیچ شباهتی به قبرستان نداشت؛ نه اثری از بقعه‌ای بود نه از چهارطاقی و نه سنگی. از دار و درخت هم خبری نبود. فقط طرف راست دروازه چند ردیف پشتۀ خاکی بود که برف روشان را پوشانده بود. آن جا ما کاری نداشتیم. پایم تو چاله‌ای رفت که روش یک لایۀ یخ بود. حس کردم چیزی لای بوته‌ای خزید. وقتی برگشتم شبحی تو تاریکی ِ مه‌آلود پشت سرم بود. خوب که نگاه کردم دیدم انگار حیوانی است که خودش را روی زمین می‌کشد. غفور هم برگشته بود و نگاهش می‌کرد. زیرلب گفت: خودش است.
ریزنقش بود و دست راستش شلال تا روی زمین می‌رسید. شانۀ راستش به جلو خمیده بود و با لنگر روی برف جلو می‌آمد. سگ پشم‌آلوی گُنده‌ای هم پشت سرش بود. غفور گفت: پدر آمرزیده، تو که قرار بود دَم‌ِ در وایستی!
جلو که آمد دیدم پشت شانه‌اش قوز دارد. آب از فاق لبش شره می‌کرد. نگاهی به من انداخت و با صدای‌ِ گرفته‌ای گفت: برف‌ِ روی‌ِ گورها را کنار می‌‌زدم.
ــ کسی که این دور و اطراف نیست؟
ــ نه. تو این دو ساعتی که این‌جا هستم پرنده پَر نزده. شما گفتید دو ساعت زودتر این‌جا باشم.
ــ بارک‌الله به تو. خوب، برویم ببینیم چه‌کار کرده‌ای.
پشت سرِ مرد قوزی راه افتادیم. بالاپوش گشادی به تن داشت که دامن‌اش تا روی زانوهاش می‌رسید. سگ با زبان آویزان پابه‌پامان می‌آمد. یک تخته از پشم‌های گرده‌اش ریخته بود. هر چند قدمی که برمی‌داشتیم مرد قوزی وامی‌ایستاد و به شانه‌هاش فوت می‌کرد. برف تا قوزک پاهامان می‌رسید. چشم‌هام آب افتاده بود. نرسیده به چینه‌ای کاه‌گلی جلو زمین‌ِ صاف‌ِ یخ‌زده‌ای واایستادیم. مرد قوزی گفت: همین‌ جاست.
غفور گفت: حتم داری که همین ‌جاست؟
مرد قوزی گفت: آره آقا. گفتم که، وقتی آمدند از تو کلبه دیدم‌شان. بارِ اول‌شان که نیست. منم بارِ اولم نیست.
بی‌صدا خندید و دیدم که دهن‌اش چالۀ سیاهی است. با آستین ِبالاپوش‌اش آب روی چانه‌اش را پاک کرد. غفور گفت: نمی‌ترسی که؟
مرد قوزی گفت: از چی بترسم؟
غفور گفت: همین جوری گفتم.
مرد قوزی گفت: هه، چیزی که فکرش را هم نمی‌کنم ترس است.
غفور گفت: خوب، پس کُلنگ را از دست‌ِ آقا بگیر.
کُلنگ را دادم و عقب واایستادم. مرد قوزی به کُلنگ و بعد به غفور نگاهی انداخت و با تخت کفش‌اش روی زمین یخ‌زده خط انداخت و بنا کرد به مژک زدن. سگ پروپایم را بو می‌کشید. غفور گفت: معطل‌ِ چی هستی؟
مرد قوزی که به زمین زل زده بود به شانه‌هاش فوت کرد. با پاهای گشاد از هم پشت به دروازه واایستاد و به کف‌ِ دست‌هاش تُف کرد و بنا کرد به کندن‌ِ زمین. با اولین ضربه سگ وقه‌ای زد و عقب جست. زمین سفت بود. با هر ضربه‌ای که می‌‌زد تراشه‌های خاک‌ِ یخ‌زده به اطراف می‌‌پاشید. برگشتم نگاهی به دروازه انداختم. غفور‌، طوری که فقط من بشنوم، گفت: می‌دانی هم‌چو کاری چه جزایی دارد؟
گفتم: چه کاری؟
گفت: نبش قبر مسلمان.
می‌دانستم. گفتم: این جا که قبرستان نیست.
مرد قوزی به نفس‌نفس افتاده بود و آرام ضربه می‌زد. آب از چانه‌اش می‌ریخت. گفتم: از کجا معلوم که حماد این زیر باشد؟
غفور گفت: من به سارا و ایران قول داده‌ام، همین‌طور به مادرشان. دعا کن این زیر باشد، والا مجبورم هرچه زمین این دور و اطراف هست بکنم.
از کجا معلوم که این دور و اطراف باشد؟
چو افتاده که مرده‌های‌ِ بی‌کفن و دفن را می‌‌آورند این‌جا.
می‌دانستم که در آن چند هفته به هر قبرستان و امام‌زاده و زیارت‌گاهی که در آن‌جا مُرده دفن می‌‌کنند سر زده ‌است. گفتم: این بابا چی؟ خیال می‌کنی راست بگوید؟
گفت: دَم یک بُر مرده‌شو و گورکن و کفن‌دزد و مرده‌خور را دیده ام تا به این بابا رسیده‌ام. دعا کن راست گفته باشد!
مرد قوزی هن‌هن می‌کرد. یک لحظه چراغی را که دَم‌ِ دروازه روشن و خاموش شد دیدم. گفتم: انگار علامت می‌دهند.
غفور سر بر گرداند و گفت: دست نگه‌دار! آهای با توام!
مرد قوزی از کندن‌ِ زمین دست برداشت. یک بارِ دیگر چراغ روشن و خاموش شد. پشت یک کومۀ خاک خف کردیم. شبح مردی سوار بر شتر را دیدیم که از جلوِ دروازه رد می‌شود. به طرف تل خاک‌روبه‌ها می‌رفت و آوازی زیرِ لب می‌خواند. سگ به طرف دروازه راه افتاد. مرد قوزی کله کشید و صدایش زد، اما سگ برنگشت. دست راستش را روی شانه‌ام گذاشته بود، گفت: صفدر است.
غفور گفت: می‌شناسی‌‌اش؟
مرد قوزی گفت: «کلبه‌اش آن بالاست.» بعد سیگاری به لب گذاشت و نیم‌خیز شد و گفت: باید بروم بیارمش.
غفور مچش را گرفت و گفت: چه کار می‌کنی؟
مرد قوزی با آستین چانه‌اش را پاک کرد و گفت: شگون ندارد.
غفور گفت: سیگارت را بگذار کنار! می‌خواهی بریزند سرمان؟
مرد قوزی گفت: پس سگم چه می‌شود؟
غفور گفت: سگ را ولش کن.
مرد قوزی گفت: اگر سگ نباشد اجنه می‌ریزند سرمان.
غفور گفت: دست وردار مرد!
مرد قوزی گفت: بدون سگ شگون ندارد.
گفتم: اگر سگ مال خودت باشد جای دوری نمی‌رود. برمی‌گردد.
غفور قد راست کرد و کُلنگ را از او گرفت. مرد قوزی به شانه‌هاش فوت کرد. زیرلب چیزی می‌گفت که نمی‌شنیدیم. چشمش به دروازه بود. پاهام گزگز می‌کرد. غفور بنا کرد ‌به کندن‌ِ. خاک نرم‌تر شده بود. زمین گچی بود و گاهی قلوه‌سنگی هم توش پیدا می‌شد که زیر تیغۀ کلنگ صدا می‌کرد. وقتی به نفس‌نفس افتاد کُلنگ را گرفت به طرف مرد قوزی. گفتم: من هم می‌توانم بِکََنم.
غفور گفت: من هم نباید بکَنم. حق‌البوق ِ کندن ِ سی قبر را به‌اش داده‌ام.
مرد قوزی رفت تو گودال و با سر کلنگ بنا کرد به کنار زدن خاک‌ها. گودال تا قوزک پاهاش می‌رسید. گفتم: این نزدیکی‌ها رودخانه هست؟
غفور گفت: رودخانه؟ خیال نمی‌کنم.
گفتم: صدای جَرجَر آب می‌آید.
غفور گفت: از سرماست. لابد گوش‌هات کیپ شده.
برگشتم دیدم سگ دارد به طرف‌مان می‌آید. غفور که تو مشتش ها می‌کرد و به تاریکی زل زده بود گفت: این هم از سگ! دیگر لازم نیست به خودت فوت کنی.
مرد قوزی به طرف سگ برگشت و گفت: بیا این جا حیوان!
بعد رو کرد به من و گفت: هر وقت حیوانی را می‌بیند ول‌گردی‌اش گُل می‌کند.
سگ آمد کنارم واایستاد و به پاچۀ شلوارم پوز زد. غفور بیل را برداشت و خاک‌ها را از تو گودال بیرون ریخت. مرد قوزی گفت: خیال می‌کنم بهتر است یک ذرع آن طرف‌تر را هم بکنم.
غفور گفت: دست بجنبان تا هوا روشن نشده!
مرد قوزی گفت: دست‌هام می‌لرزند. باید یک نخ سیگار بکشم.
غفور گفت: سیگار بی‌سیگار.
نگاهی به ساعتم انداختم. مرد قوزی از گودال بیرون آمد و نگاهی به دوروبرش انداخت. خم شد مشتی خاک برداشت کف‌مال کرد و زیر دماغش گرفت. غفور گفت: چی شده؟ نکند خاطرجمع نیستی که همین‌جا باشد؟
مرد قوزی آستین‌اش را روی چانه‌اش کشید و گفت: دل‌تان درست باشد که همین‌جاست. اگر هوا روشن بود الان پیداش کرده بودیم.
رفت تو گودال و گفت: این برف کارمان را عقب انداخت.
برف امان نمی‌داد. پابه‌پا می‌کردم تا خون تو رگ‌هام بدود. مرد قوزی لندلند می‌کرد. می‌دید‌م که دست‌هاش می‌لرزند. غفور خواست کلنگ را بگیرد که نداد. دستمالم را درآوردم و آبی را که از چشم‌هام می‌ریخت پاک کردم. سگ که خاک‌ها را بو می‌کشید بنا کرد به خِرخِر کردن و یک‌هو جست زد تو گودال. مرد قوزی از کلنگ‌زدن دست کشید، گفت: زبان‌بسته، برو بیرون! می‌خواهی تیغۀ کلنگ ناقص‌ات کند!
غفور برگشت. سگ گوشۀ گودال کز کرده بود. مرد قوزی خم شد. دیدم پره‌های بینی‌اش می‌لرزند. گوش‌هام بنا کرد به زنگ زدن. گفتم شاید ریشۀ گیاه یا ریسمانی است. خوب که نگاه کردم دیدم نوک کلنگ به تکه پلاستیک‌ِ ضخیمی گیر کرده. غفور با دست اشاره کرد که مرد قوزی کنار بایستد و خم شد خاک‌ِ نرم روی پلاستیک را کنار زد. بی آن که نگاهم کند گفت: چراغ را روشن کن!
چراغ‌دستی را از جیب بارانی‌ام درآوردم. خم شدم روی گودال و در پناه دستم دایرۀ کوچک‌ِ نور را انداختم روی‌ِ پلاستیک. غفور با تیغۀ کاسۀ بیل خاک‌ها را کنار می‌‌زد. بعد پلاستیک را گرفت و کشید. زانوهاش را زمین گذاشت و بنا کرد با هر دو دست خاک‌ها را کنار ‌زدن. سگ کنار دستم خِرخِر می‌کرد و پوزه‌اش را در خاک فرو کرده بود. غفور با آرنجش زد به گُردۀ سگ و حیوان نالید و عقب پرید. آن‌قدر خاک و کلوخه‌های‌ِ نرم و لزج را کنار زد تا پنجۀ سیاه‌شدۀ یک پا پیدا شد. چشم‌هام را بستم و خواستم رویم را برگردانم که گردنم نچرخید. باز صدای جَرجَر آب را شنیدم. انگار از تو گودال بود که می‌جوشید و غل‌غل می‌کرد. چشم‌هام را که باز کردم دو پا، تا بالای ‌مچ‌، از زیرِ خاک پیدا شده بود. پای‌ِ چپ را جورابی تا روی قوزک پوشانده بود. غفور گفت: نیست.
گفتم: چی؟
ــ باید پلاک یا شماره‌ای به مچ‌ِ پاش باشد.
ــ پلاک یا شمارۀ چی؟ 
ــ متصدی‌ِ پزشکی‌ِ قانونی می‌گفت هست.
پشت‌ِ سرم صدایی شنیدم. مرد قوزی روی‌ِ زمین برف‌پوش، دراز‌به‌دراز، افتاده بود و دست و پاهاش می‌‌لرزید. نور را به صوتش انداختم. کف ‌به دهن آورده بود و کوت خاک‌ها را چنگ می‌زد. جوزک گلویش بالا و پایین می‌شد و انگار آب غرغره می‌کرد. غفور پا شد و با نوک‌ِ کُلنگ دورش‌، روی‌ِ زمین، خط کشید. گفتم: چه کار می‌‌کنی؟
گفت: همان کاری که با آدم‌های‌ِ غشی می‌‌کنند.
بعد گفت: عجب چاخانی است این بابا! می‌‌گفت با دست‌ِ خودش جسدهای زیادی را از زیر همین خاک بیرون کشیده.
ــ نکند تلف شود روی دست‌مان بماند. شاید بهتر باشد دکتر باران را خبر ‌کنیم.
ــ نه. الان حالش جا می‌‌آید.
غفور بالای سرش چمپاتمه زد و بنا کرد به مالیدن شانه‌هاش. سگ انگشت‌های دستش را بو می‌‌کشید. وقتی چشم باز کرد رنگش مثل‌ِ گچ سفید شده بود. چشم‌هاش دودو می‌زد. غفور گفت: پاشو، برو دَم‌ِ در! نمی‌‌خواهد این‌جا بمانی.
مرد به خودش تکانی داد و لب واکرد: «چی بود؟» زبان‌اش سنگین شده بود.
غفور گفت: «چیزی نبود. پاشو، برو دَم در برای خودت سیگاری چاق کن!» و کمکش کرد تا سر پاها‌ش واایستاد.
مرد قوزی آب چانه‌اش را پاک کرد و زیرلب گفت: «خدا از هم‌چین معصیتی نمی‌گذرد.» و بی آن که نگاهی به گودال بیندازد آهی کشید و تلوتلوخوران راه افتاد طرف دروازه. چند قدمی که برداشت سگ سر به عقبش گذاشت. غفور گفت: تو هم برو ادریس!
ــ کجا بروم؟
ــ خودم از پس‌اش برمی‌آیم.
ــ حالا که هستم بهتر است بمانم.
ــ شاید دلت برندارد.
ــ اگر نمانم عذاب وجدان دست از سرم برنمی‌دارد.
ــ پس بمان، اما نگاه نکن!
ــ از کجا معلوم که خودِ حماد باشد؟
ــ باید صورتش را ببینم.
بیل را برداشت و بنا کرد به کنار زدن‌ِ خاک‌ها. بعد خم شد و گره پلاستیک را روی زانوهای جسد باز کرد. اثری از کفن نبود. یک شلوارِ گرم‌کُن‌ِ سیاه پایش بود. پلاستیک را از رویش کنار زد، گفت: چراغ را بده به من!
نور را انداختم روی سینۀ جسد. غفور با هر دو دست نرمه‌های خاک را پس می‌زد. دکمه‌های پیرهن‌اش را هم یکی‌یکی باز کرد. به نفس‌نفس افتاده بود، گفت: یعنی چه؟ باورم نمی‌شود.
گفتم: چی شده؟
به پهلوها و ‌سینه‌اش دست می‌کشید، گفت: می‌‌بینی!
آن وقت بود که به صرافت افتادم. اثری از گلوله روی شکم و سینه‌اش نبود. نشسته بود تو پهنای گودال وبا کف‌ِ دست‌هاش خاک‌ِ روی‌ِ سر و صورتش را کنارمی‌زد.
ــ پناه بر خدا!
دستمالم را درآوردم. داشت حالم به هم می‌‌خورد. جمجمه شکسته بود و اسباب‌ِ صورتش، تو لخته‌های سیاه‌شدۀ خون، به هم ریخته بود. انگار با چیز سنگینی مثل پتک یا قالب سیمانی به سرش کوبیده بودند. رویم را برگرداندم. غفور چراغ را از دستم گرفت.
ــ اثری از تیرِ خلاص هم نیست.
نمی‌توانستم روی پاهام بند شوم، گفتم: شاید حماد نباشد. 
ــ خودش است.
ــ کاش سعدون می‌آمد یک نظر می‌دیدش.
ـ خو دش است. این پیرهن را از بندر براش آوردم. سرجیب‌ها و دکمه‌های صدفی‌اش را ببین! لنگه‌اش را خودم هم دارم. عیدِ سال‌ِ پیش، بار آخری که ایران به دیدنش رفته بود، گذاشته بودند پیرهن را به او بدهد.
شب‌پره‌ای از بالای سرمان گذشت. غفور دست کرد تو‌ِ جیب نیم‌تنه‌اش ‌چاقوی‌ِ کوچکی درآورد. روی جسد را پوشاند. چراغ را گذاشت کف گودال، جوری که نور نیمی از درازای گودال را روشن کرد. دیدم که با تیغه‌ی چاقو دارد آستین‌ِ پیرهن‌ِ جسد را تا بالای‌ِ مچ می‌‌بُرَد.
ــ چه کار می‌‌کنی؟
ــ باید نشانه‌ای چیزی واسه‌شان ببرم تا باور کنند.
ــ مراقب باش زخمی‌‌اش نکنی!
برگشت نگاهم کرد. گونه‌هاش خیس بود.
ــ چرا خودِ پیرهن را واسه‌شان نمی‌‌بری؟
ــ بگذار خیال کنند با گلوله زده‌اندش. اگر پیرهن را ببریم مثل این است که یک بارِ دیگر حماد را کشته باشیم.
آستین دست‌ِ راستش بود. آن را تکاند و تا زد و تو جیب‌ِ شلوارش گذاشت. بعد بالاتنه و پاهای جسد را با پلاستیک پوشاند و گره زد و با بیل خاک‌ها را رویش ریخت. دانه‌های‌ِ برف درشت‌تر شده بود. شقیقه‌هام تیر می‌‌کشید. غفور مقداری برف روی‌ِ خاک‌ِ گور پاشید و با پشت‌ِ کاسۀ بیل برف‌ها را صاف کرد. گفت: یادت باشد این راز پیش‌ِ خودمان بماند.
گفتم: چه رازی؟
گفت: نبودن جای‌ِ گلوله روی پیرهن‌ِ حماد.
به طرف‌ِ دروازه راه افتاد. کلنگ را برداشتم. چیزی بیخ گلویم را چنگ می‌زد. دکمۀ زیرِ یقه‌ام ‌را باز کردم تا ریه‌هام از هوای دم سحر پر شود.
تحریر اول 1366
تحریر دوم اسفند 1377
نویسنده: محمد بهارلو

راه دور

زن گفت: «می‌آییم، همین امروز فردا. خاطرت جمع‌ باشد. اگر دست من بود تا حالا راه‌مان را کشیده بودیم آمده بودیم. گفتم که خانه نبود، اگر بود می‌آمد. حمید هم خوب است… بچه‌ها؟ نه. مدرسه تعطیل است. باز نشد که تعطیل بشود. همه جا دارد تعطیل می‌شود. هوا؟ گرم است… چی؟ ها. بله، هوای خودمان را داریم. پدربزرگ، همان‌طور است. ای. چه بگویم! نه، نه، طوریش نیست. همین نیم ساعت پیش… ها. نمی‌دانم به فکر کدام‌شان باشم. تو این الم‌سرات ویرش گرفته پیاده راه می‌افتد تو کوچه‌ها، می‌‌رود لب شط. نمی‌دانم والله. می‌رود ببیند چه خبر است‌… نه، به خرجش نمی‌‌رود. خودت می‌‌شناسیش که. دستش را می‌زند پر ِ کمرش می‌‌گوید ناخدا را تو طوفان می‌شود شناخت. هرچه می‌گوییم پدربزرگ این‌که طوفان نیست. بعد همان حرف‌ها… حرف‌های همیشگی. من که زبانم مو درآورد. می‌گوید موقعش رسیده که حضرت حجت ظهور کند. می‌گوید اگر خداوند عالم سیصد و سیزده نفر بندۀ مؤمن ِ مقدس ِ شیعۀ خالص تو دنیا داشت حضرت ظهور می‌کرد… چه بگویم والله. من که عقلم به جایی نمی‌رسد…»
مرد گفت: «می‌آییم، شاید امشب، شاید هم فردا صبح سحر. الآن که نمی‌توانیم. نه. گفتم که، با ماشین خودمان می‌آییم. جل‌وپوست‌مان را به‌دوش می‌کشیم می‌آییم… هرچه شد شد. ما هم مثل دیگران. خون‌‌مان که رنگین‌تر نیست. نه بابا! نه. حالا ببینیم چه می‌شود. وضع و روز تو را می‌دانم. رودر‌بایستی ازت نداریم که… این حرف را نزن! چی؟ کی؟ مادر بزرگ؟ همین‌طور نشسته سوز و بریز می‌کند. نی قلیان هم از دستش نمی‌افتد. هی کهه می‌زند و صورتش هم‌چین سیاه … چه بگویم! نمی‌دانم با چه زبانی راضی‌اش کنیم. اگر بو ببرد هیچ خیال نمی‌کنم آمدنی باشد. خودت که می‌دانی! هر پنج‌شنبه می‌رود سر خاک…امروز تازه شنبه است. خیلی‌ها زده‌اند بیرون… دارد خالی می‌شود. تو کوچۀ ما کسی نمانده. چی؟ آن‌ها هم رفته‌اند. خوب، حق دارند. ساعت به ساعت بدتر می‌شود… نان دیگر پیدا نمی‌شود. مرخصی؟ ای بابا! باید غیبت کنم. هر چه می‌خواهد بشود بشود. ها. مرخصی را قدغن کرده‌اند. گور پدرشان. نمی‌دانی چه قیامتی است… دین‌مان برود باز دنیامان سر جاش است. حق با توست. ما که… ما که خسرالدنیا والاخره‌ی هستیم… »
پیرمرد گفت: «می‌آییم. اتوبوس گیر نمی‌آید. نه. هیچی. رضا از صبح رفته گاراژ سیف‌الله بلکه کامیون را راه بیندازد. می‌گوید نمی‌دانم، انگار، واتر‌پمپش خراب شده… من‌که سر درنمی‌آورم. نمی‌دانم والله کافر است. خدا از سر تقصیراتش نمی‌گذرد. از آتش جهنم خلاصی ندارد… چی؟ ها. کی؟ بلندتر بگو. ها؟ عمویت؟ دماغ سابق را ندارد. اگر شب‌ها پیش‌اش نباشم… خودت که می‌دانی. تنها که می‌شود، تو تاریکی، مثل جن‌زده‌ها شهقه می‌کشد. خدا نصیب هیچ کافری نکند. آدم نمی‌داند چه بگوید. خدا خودش عالم سر والخفیات است…چی؟ کی؟ ها؟ ها؟ آها. راه افتاده‌اند. همین امروز صبح. بله؟ ها. با وانت حبیب. امشب یا فردا، خدا بخواهد، می‌رسند. می‌گویند جای سوزن‌انداختن نیست. جاده‌ها شلوغ است. هر که اتومبیلی وانتی موتوری داشته زده به جاده… بنزین هم که قحطی آمده. خیلی‌ها نفت یا گازوییل می‌ریزند تو باک‌شان. ای بابا! چه بکنند؟ هوم… حق دارند. جان‌شان را که از سر راه نیاورده‌اند. بچه‌ها تو خانه بند نمی‌شوند. هیچ کس تو خانه‌اش… ها؟ بله. محسن آقا که امروز از اهواز آمده بود می‌گفت ماشین‌ها مثل قطار مورچه تو جاده سر به دنبال هم گذاشته‌اند…»
دختر گفت: «دل‌مان می‌خواهد بیاییم. اما مامان هنوز تو پنجاه تخت‌خوابی است. نه. حالش خوب بود. آره. الآن دارم از آن‌جا می‌آیم. بیمارها را دارند مرخص می‌کنند یا می‌فرستند شهرهای اطراف… بابا ماند آن‌جا. شاید بعد از ظهر مرخصش کنند… ماند تا با دکترهاش حرف بزند. اگر آمبولانس به‌مان بدهند…آره. چی؟ بی آمبولانس نمی‌شود که. خدا کند. بیمارستان چهار تا آمبولانس بیش‌تر ندارد. یکی‌شان هم خراب است. همه‌اش… شده پر از زخمی. آدم دلش کباب می‌شود. از بچه‌ها هم نمی‌گذرند ازخدابی‌خبرها. تا به چشم خودت نبینی… ها؟ خدا ذلیل‌شان کند. چه بگویم؟ دست ما که از همه جا کوتاه است. نمی‌دانم. مامان دلش می‌خواهد تو خانه، پیش ما، باشد. از بیمارستان می‌ترسد. نمی‌خواهد از ما دور باشد. کی؟… خودم؟ نه. از چی بترسم؟ من هم یکی مثل دیگران . فقط برای بابا دل‌واپس‌ام. نه. نگران ما دو تاست. اما به روی خودش نمی‌آورد. امروز اداره هم نرفت. نه… نه، تعطیل نیست. رییس‌شان می‌داند که مامان بیمارستان است. چه جانی کند تا خودش را تو شرکت جا کرد. حالا… لابد قسمت است. مادرجان، کاش زودتر تمام بشود. دلم برای‌تان تنگ شده… دعامان کنید…»
زن گفت: «حمید هم این‌جاست. نه نمی‌ترسد. هنوز نمی‌داند چه خبر است. می‌خواهی باهاش حرف بزنی؟ نه. گفتم که، رفته مغازه را خالی کند… این چند تا خرت‌وپرت را هم که نمی‌تواند بگذارد به امان خدا. مایۀ دستش است. بار می‌زنیم هم‌راه خودمان می‌آوریم. پدر‌زن شریکش تو اراک انبار دارد. قرار است بگذارند آن‌جا. ما که بخت و طالع درستی نداریم. یک‌مرتبه دیدی… چی؟ هر کس بتواند کمی از بارو بنه‌‌اش را می‌برد… هر کی هر چه دستش برسد. خودتان که می‌دانید، شاهد بودید، که چه‌قدر قرض بالا آورده‌ایم. ما که پول و پله‌ای تو بساط نداریم. باید بتواند همین خرت‌وپرت‌ها را به پول نزدیک کند تا زندگی‌مان یک جوری بگذرد… بله؟ چه خبر است؟ خوب، یک دقیقه دندان روی جگر بگذارید! ما هم کار فوری داریم… نه، با شما نیستم. ببخشید. داشتم می‌گفتم… چی داشتم می‌گفتم؟ چند ماهی است مستمری پدربزرگ را قطع کرده‌اند. نمی‌دانم والله. می‌گویند دارند روی پرونده‌اش تحقیق می‌کنند. خودتان که می‌دانید. پیرمرد تو جوانی دست به هر کاری می‌زد. حالا هم که زبانش را نگه نمی‌دارد. هر حرفی را همه جا می‌زند. ای بابا!  می‌ترسم آخرش کار دست‌مان بدهد. خودتان که می‌دانید. دلش با این‌ها صاف… چه بگویم؟ من هم مثل شما. می‌گوید هیچ بدی نرفت که خوب جاش بیاید. نمی‌دانم والله… »
مرد گفت: «کاش همان یک لقمه نان رعیتی را می‌خوردیم خیر سرمان بلند نمی‌شدیم بیاییم این‌جا. خوب، همین دیگر… کف دست‌مان را که بو نکرده بودیم. بدبخت اگر مسجد آدینه بسازد… چی؟ بله. کارد به استخوان‌مان رسیده بود. هرروز یک بامبولی سرمان درمی‌آوردند. زمین هم دیگر برکت ندارد. زمین را… خیر هم از سفره‌ها رفته. قهوه‌خانه؟ قهوه‌خانه هم که زندگی‌مان را راه نمی‌برد. بله… بله. خوب، نشد. بخت و طالعی نداشتیم از اولش. کاش خدابیامرز محمد حسن را آورده بودیم ولایت خودمان. مرحوم محمد حسن را… حالا مگر می‌شود مادربزرگ را راضی کرد. اگر بفهمد تا پنج‌شنبه برش نمی‌گردانم محال است راه بیفتد… خودت که او را می‌شناسی! جانش به محمد حسن بسته بود. مادربزرگ… بله؟ تمام است قربان. چشم الآن تمامش… نه با تو نیستم. چی؟ تو بیایی این‌جا؟ برای چی؟ حرفش را هم نزن! همین که گفتم. هر جور شده راضی‌اش می‌کنم. جهان خانم که حرفی ندارد. خدارسولی یک دم ازش غافل نیست… تو می‌دانی، دیده‌ای، چه‌قدر احترامش می‌کند. مثل مادر خودش. چی؟ نه. بله. اگر آدم عمرش به دنیا نباشد چه این‌جا چه هر جا. من فقط به‌خاطر مادربزرگ و بچه‌ها… فقط به‌خاطر آن‌ها، به‌جان خودت، به هم‌چین صرافتی افتاده‌ام. خودم… باید برگردم. خودم را می‌گویم… »
پیرمرد گفت: «عمویت را هم می‌آوریم. نمی‌شود تنهاش گذاشت. کسی نیست ازش پرستاری کند. باید ببینم چه می‌شود… نه، نمی‌شود. همین که رضا آمد می‌روم دنبالش. گفتم که از صبح رفته گاراژ. راستش همین حالا هم نگران احوالش هستم. نه. نگران احوال عمویت. اگر راه افتاده باشد بیرون درد سر دارم تا پیداش کنم… وقت تنگ است. چی؟ خودت که می‌دانی. عین خیالش نیست. تو یک هم‌چین والذاریاتی لک‌و‌لک با قفس بلبلش راه می‌افتد می‌رود نخلستان، می‌نشیند پای شاخه‌های آب و هی سیگار می‌کشد و وقتی بلبلش، تو قفس، بنا می‌کند خواندن خوش‌خوش می‌شود. ‌گوش‌اش بده‌کار نیست… تنها دل‌خوشی‌اش همین است. چه کار می‌شود کرد! من؟ نه… می‌روم. همین الساعه می‌روم دنبالش. رضا باید پیداش شده باشد. خدا کند خانه باشد. چی؟ بله. نه. گفتم که اگر رضا کامیون را روبه‌راه کرده باشد، ان‌شاءالله، اگر خدا بخواهد، فردا اول صبح، همین که آفتاب تیغ زد… بله؟ الساعه. الساعه. چشم پدر جان… ای بابا! این‌جا خیلی شلوغ است. بگو نگران نباشد. هیچ‌طوری نمی‌شود. اگر خدا خودش نخواهد هیچ اتفاقی نمی‌افتد. چی؟ نه، دختر جان! تو خیابان و خانه که فرقی نمی‌کند. بد از پیش خدا نیاید… مرگ خبر نمی‌کند… »
دختر گفت: «دیگر پیداشان نشده، اما صدا می‌آید. چی؟ آره. از این‌جا یک‌راست می‌روم خانه. حالا خبری نیست. چی؟ صدای ماشین است. خیال‌تان راحت باشد… من نمی‌ترسم مادرجان. چشم. به بابا می‌گویم. می‌گویم که با شما صحبت کند. این‌جا شلوغ است. صداتان را نمی‌شنوم. مادرجان! بلندتر… بلندتر…حرف بزنید. آره… خوب شد. بله. چشم. نه از ما خیلی دور است. پشت موزه. شما یادتان نمی‌آید. وقتی افتاد صداش نزدیک بود، صداش‌… نه، بابا خانه نبود. فکر کردم تو کوچه‌مان افتاد. زن‌ها جیغ می‌زدند. بچه‌ها گریه می‌کردند. همه ریخته بودند تو کوچه. شیشه‌های مدرسه‌مان ـ یادتان می‌آیدـ  همه شکست… اول نفهمیدیم کجا افتاد. نه. گفتم که پشت موزه. موزه. آره. شما یادتان نمی‌آید. نزدیک سینما تاج. پشت لوله‌های نفت . ها. نزدیک دانش‌کدۀ نفت. بله همان جا. می‌گویند خیلی معلم کشته شده. نزدیک چهل نفر… صیادی، علی صیادی، معلم ما هم کشته شده. برادر تنگستانی، یادت می‌آید؟ نرفتم. از روی پشت بام دیدم، از روی خرپشته. دودش را دیدم، مثل قارچ بود. بعد از آن بود که مردم بنا کردند رفتن… بابا می‌گوید خیلی‌ها پای پیاده‌ زده‌اند به بیابان. کوچه‌مان خالی شده. بله… چی؟ چه می‌گویید؟ الآن تمام می‌کنم. فقط چند لحظه. چشم. نه… گفتم که این‌جا شلوغ … باشد. صدای ماشین است. نه، نه. چشم، به بابا می‌گویم. شما نگران نباشید. بله… گفتم… چند لحظه، فقط یک لحظه، صبر کنید. دارم خداحافظی می‌کنم… نه‌، مادرجان… سکه‌هام دارد تمام… سلام آقاجان را برسانید. بله.
چشم، می‌گویم. چی؟ بلندتر! صداتان را نمی‌شنوم… چی؟ الو… الو… الو… اه … قطع شد…»
زمستان 1367
نویسنده: محمد بهارلو

یادداشتی بر داستان «راه دور» نوشته‌ی محمد بهارلو از: علی‌اشرف درویشیان
در «راه دور» چهار راوی طی گفت‌وگوی تلفنی موضوع متن را، هر کدام از جانب خویش، روایت می‌کنند. با در کنار هم گذاردن این چهار روایت، روایت کلی و اصلی شکل می‌گیرد. تعدد راویان و روایت‌ها، سمت و سوی واحدی دارند و از این خرده روایت‌ها، متن واحدی بیرون می‌زند: حمله‌ی دشمن به شهر و گریز ناگزیر مردم از تبعات و صدمات ناشی از آن.
نویسنده با استفاده از شگرد گفت‌وگوی تلفنی راویان متعددی را از جنس و سن متفاوت به‌کار می‌گیرد. این شگرد قبلاً نیز توسط برخی نویسندگان به‌کار رفته و آزموده شده است. انتخاب این شگرد محدودیت‌هایی در کار نویسنده ایجاد می‌کند که نویسنده باید از امکانات آن برای جبران محدودیت‌ها استفاده کند. داستان‌هایی که بر دوش گفت‌وگو پیش می‌روند با در اختیار داشتن دو طرف گفت‌وگو کارشان سهل‌تر است تا داستانی که بار گفت‌وگو‌هایش بر عهده‌ی یک شخص است. این شخص، در شگرد گفت‌وگوی تلفنی، ناچار است هم حرف خود را بگوید و هم گفته‌های طرف دیگر را به‌مخاطب منتقل کند.
«راه دور» با برخورداری از این شگرد پیش می رود و در طی مکالمات موضوع، مکان و زمان، کنش‌ها، واکنش‌ها و حالات مردم بیشتر شناخته می‌شود و بدین طریق منظر گسترده‌تری در جلو دیدگان خواننده به‌نمایش در‌می‌آید. راویان هیچ نسبتی با یک‌دیگر ندارند، نقل «گفت»شان نیز جدای از هم است. هر کدام چیزی را نقل می‌کنند که با آن دیگری‌ها مناسبت و پیوندی ندارد. ولی موقعیت و معضل مشترک‌شان باعث شده گفته‌های‌شان جزیی از تصویری بزرگ‌تر و کلی‌تر باشد. در عین‌ حال هر کدام از راویان مشکلات خاص خود را نیز دارا هستند که این‌ها به نوبه‌ی خود نقش پس‌زمینه‌ی روایت کلی را ایفا می‌کنند. مکالمه‌ی سه تن از راویان با جمله‌ی تک واژه‌ی «می‌آییم.» و مکالمه‌ی راوی چهارم با جمله‌ی «دلمان‌ می‌خواهد بیاییم» آغاز می‌شود. هر کدام از ایشان در دو بخشی که نویسنده از گفته‌های‌شان ترتیب داده‌ است، قسمتی از فضای رعب و وحشت را که در پی حمله‌های دشمن به‌وجود آمده بیان می‌کند. اما گذشته از این وضعیت عمومی، هر کدام از راویان مسائل خاصی نیز دارند. راوی اول (زن) و خانواده‌اش دغدغه‌ی پدربزرگ و مسائل او را دارند: «تو این اَلَم سرات ویرش گرفته پیاده راه می‌افتد تو کوچه‌ها. می‌رود … ببیند چه خبر است… خودت، می‌شناسیش که، دستش را می‌زند به کمرش می‌گوید ناخدا را تو طوفان می‌شود شناخت.» و در بخش دوم مکالمه‌ی زن می‌خوانیم: «… چند ماهی است مستمری پدربزرگ را قطع کرده‌اند، نمی‌دانم والله می‌گویند دارند روی پرونده‌اش تحقیق می‌کنند. خودتان که می‌دانید پیرمرد در زمان جوانی دست به‌هر کاری می‌زد. حالا هم که زبانش را نگه نمی‌دارد…» این‌ها اشاراتی به پس زمینه‌ی مسائل اجتماعی متن است. در ضمن یکی از مشخصات جغرافیایی منطقه و شهر متن که مورد حمله واقع شده، در مکالمه‌ی زن مشخص می‌شود: «… می‌رود لب شط…»
در مکالمه‌ی راوی دوم (مرد) اوضاع نابسامان اقتصادی مرد معلوم می‌شود. و هم‌چنین معضل مادربزرگ که حاضر نیست از دیدار قبر «محمدحسن» در هر پنج‌‌شنبه دل بکند. برای همین راضی کردن مادربزرگ به ترک شهر کار دشواری است: «کی؟ مادربزرگ؟ همین‌طور نشسته است سوز و بریز می‌کند. نمی‌دانم با چه زبانی راضی‌اش کنم. اگر بفهمد ممکن نیست بیاید. خودت که می‌دانی! هر پنج شنبه باید سر خاک باشد…» و باز درباره‌ی پس زمینه‌ی اجتماعی متن: «…چی؟ مرخصی؟ باید غیبت کنم. مرخصی را قدغن کرده‌اند…» و در بخش دوم «گفت‌وگوی» او می‌خوانیم: «کاش همان یک لقمه نان رعیتی را می‌خوردیم و بلند نمی‌شدیم بیاییم این‌جا…»، «فقط به‌خاطر آن‌ها، به‌جان خودت این تصمیم را گرفتم. خودم… باید برگردم. خودم را می‌گویم.»
در مکالمه‌ی راوی سوم (پیرمرد) باز با مشخصه‌ی دیگری از جغرافیای منطقه آشنا می‌شویم؛ «محسن آقا که امروز از اهواز آمده بود می‌گفت ماشین‌ها مثل قطار مورچه تو جاده حرکت می‌کنند.» و در بخش دوم روایت او آمده: «لِک‌ولِک با قفس بلبلش راه می‌افتد می‌رود نخلستان…» پس تا این‌جا طبق مشخصه‌هایی که که متن می‌دهد، خواننده می‌داند که منطقه‌ی مورد نظر، شط دارد و نخلستان و این جغرافیای منطقه‌ی جنوب کشور است. راوی سوم نیز معضل خاص خود را دارد:«تنها که می‌شود، مخصوصاً شب‌ها، مثل جن‌زده‌ها شهقه می کشد. خدا نصیب هیچ کافری نکند…» … «لِک‌ولِک با قفس بلبلش راه می‌افتد می‌رود نخلستان،می‌نشیند پای شاخه‌های آب و سیگار می‌کشد و وقتی بلبلش تو قفس، بنا می‌کند به خواندن خوشِ خوش می‌شود.»
مشخصات جغرافیایی منطقه در مکالمه‌ی راوی چهارم (دختر) به‌نشانه‌های محلی بدل می‌شود: «گفتم که پشت موزه. موزه. آره. شما یادتان نمی‌آید. نزدیک سینما تاج. پشت لوله‌های نفت. آره. آره. نزدیک دانشکده‌ی نفت.» حال با این مشخصات می‌توان نام شهر را نیز پیدا کرد. شهری مثل آبادان. دختر راوی و خانواده‌اش هم مشکل خاص خودشان را دارند: «دلمان‌ می‌خواهد بیاییم. اما مامان هنوز بیمارستان است… شاید امروز مرخصش کنند… اگر آمبولانس بهمان بدهند… بی آمبولانس نمی‌شود… مامان دلش می‌خواهد تو خانه پیش ما باشد. از بیمارستان می‌ترسد.» مشاهده می‌کنیم که هر چهار راوی با آدم‌هایی در پیرامون و خانواده روبه‌رو هستند که نمی‌خواهند یا نمی‌توانند پا به‌پای آن‌ها شهر را ترک کنند. «پدربزرگ» می‌خواهد نشان دهد که ناخدای هنگامه‌ی طوفان است. «عمو»، دچار ناراحتی‌های روحی و عصبی است و در ضمن عشق بلبل و نخلستان دارد و گویا موقعیت خاص شهر را فراموش کرده است. «مادربزرگ» بسته‌ی گور فرزند خویش است و «مادر»، اسیر بیماری و دلبسته‌ی خانواده. هر کدام از این چهار نفر، علایق، بستگی و دلبستگی‌هایی دارند که از دیگران متمایزشان می‌کند.
خرده روایت‌ها به بسط و گستردگی منظر می‌انجامد. البته این بسط و گستردگی، آن‌چنان که در داستان‌نویسی معمول است، با گره‌افکنی و گره‌گشایی انجام نمی‌شود و «قصه»‌ای ندارد. مانند گزارشی است که در بیان آن از عناصر داستانی استفاده شده باشد. اما نویسنده توانسته است با استفاده از امکانات زبانی بر برخی محدودیت‌های شگردی که به‌کار بسته فایق آید و این قابل توجه است. استفاده از لحن خطابی-گزارشی و بیان محاوره‌ای که بهره‌مند از اصطلاحات،واژه‌ها و… عامیانه است، آن هم با توجه به شخصیت گوینده، ضمن ساختن فضایی مناسب، گفته‌ها را قوام بخشیده است: «تو این اَلَم سرات ویرش گرفته.»، «دستش را می‌زند به کمرش ‌می‌گوید»، «جُل و پوستمان را به‌دوش می‌کشیم می‌آییم.»، «همین‌طور نشسته سوز و بریز می‌کند.»، «من که سر در نمی‌آورم. نمی‌دانم والله کافر است. خدا از سر تقصیراتش نمی‌گذرد.»، «عمویت؟ دماغ سابق را ندارد.»، «ما که بخت و طالع درستی نداریم.»، «کف دستمان را که بو نکرده بودیم.»، «قهوه‌خانه هم که زندگی‌مان را راه نمی‌برد.» و… استفاده از این تعابیر، اصطلاحات، دعا، نفرین و… بر غنای زبان متن افزوده است. اما گویا همه‌ی این آدم‌ها مهاجر هستند. مهاجرانی از تهران!
از کتاب: داستان‌های محبوب من
جلد اول بخش یکم
(1379-1370)
گزینش – نقد و برسی
علی‌اشرف درویشیان – رضا خندان (مهابادی)

انتَ عُمری

وقتی از در آمد تو برگشتیم. روی سینۀ پاهاش به طرف ما می‌‌آمد که پشت میزِ وسط نشسته بودیم. لنگر برمی‌‌داشت. چشم هاش سرخ بود و موی سرش کوتاه و مجعد. آشوت گفت: دیر آمدی امشب آقا سیاه پور.
سیاه پور که سرش بالا بود به طرف پیش‌خان برگشت: ژرژ نیامد این‌جا؟
آشوت گفت: کدام ژرژ؟
سیاه پور گفت: ژرژ عکاس.
آشوت گفت: بگو ژرژ گریک. ژرژ بد گریک. او دیگر نمی‌‌آید این‌جا. شلوار مرد که دو تا شد فکر زن نو می‌‌افتد.
درویش گفت: مهمان ما باش امشب!
سیاه پور انگار تازه ما را دیده باشد لبخند زد‌، بی‌‌آن که لب هاش که کلفت و سیاه بود از هم باز شود. مشت‌هاش گره بود و با پاهای گشاد از هم پشت به در واایستاده بود. نیم‌خیز شدم صندلی را کشیدم. نگاهی به میز‌های دیگر انداخت و نشست. سنگین بود. صندلی زیر پایش صدا کرد. پوست گونه‌اش از گرما گل انداخته بود. برگشت به طرف من. بوی الکل می‌‌داد و توتون. سینه‌اش صدا می‌‌کرد: سیگار داری؟
گفتم که سیگار نمی‌کشم. پاکت سیگار درویش خالی بود. پاکت را تو مشتش مچاله کرد و رو کرد به آشوت: «مستر آشوت، یک بسته سیگار با یک لیوان.‌» و رو کرد به سیاه پور: می‌‌خواهی عکس بیندازی؟
نه.
صدایش گرفت. سینه‌اش را صاف کرد. آشوت بستۀ سیگار و لیوان را، که تکه‌ای یخ تویش بود، روی میز گذاشت. دست‌هاش را به پیش‌بند سفیدش مالید و گفت: امشب جای دیگر بوده‌ای انگار؟
سیاه‌پور بی‌آن که نگاهش کند گفت: برو پی کارت!
آشوت رفت پشت پیش‌خان. درویش بستۀ سیگار را باز کرد زد پشت شست‌اش و گرفت جلو سیاه پور و با دست دیگرش از بطری تو لیوان ریخت، تا نصفه. سیاه پور پاکت را گرفت. یک سیگار برداشت و پاکت را توی جیب گشاد پیرهن‌اش گذاشت. نگاهش به ما نبود. سینه‌اش صدا می‌‌کرد: گفت می‌‌آید.
درویش رو کرد به من، پرسید: کی؟
سیاه پور جرعه‌ای از لیوان خورد و سیگارش را روشن کرد، گفت: ژرژ.
درویش گفت: می‌‌رود میلک‌بار، پاتوقِ ملوان های فرنگی. با آن‌ها نشاط می‌کند.
سیاه‌پور هیچ نگفت. آشوت سیگار می‌کشید. آرنج‌ها را روی پیش‌خان گذاشته بود و از میان دود نگاه می‌‌کرد به ما. زنگوله صدا کرد و پیرمردی از در آمد تو. پشت به در واایستاد و پابه‌پا کرد. پاهاش برهنه بود و پاچۀ شلوار پای راستش تا زانو لوله شده بود. آشوت گفت: چند دفعه بگویم این‌جا پیدات نشود! برو بیرون!
پیرمرد زیر لب خواند: انتَ عمری…
به میز ما نگاه می‌کرد. سیاه پور با پشت دست لب‌هاش را پاک کرد. پیرمرد سرش را برای او تکان داد و لبخند زد. سیاه پور گفت: هر چی می‌خواهد بده به‌اش.
آشوت گفت: از سر شب کارش همین است. می‌‌آید مشتری‌‌ها را سرکیسه می‌کند و همه‌اش این تصنیف لعنتی را می‌خواند.
سیاه پور گفت: به تو چه!
آشوت تو لب رفت و از گوشۀ چشم نگاهی به درویش انداخت. دو نفری که پشت میز ِ سه‌کنج کافه نشسته بودند به ما نگاه می‌کردند. پیرمرد رفت به طرف پیش‌خان. کف دست‌هاش را به هم می‌‌مالید و پایش را روی زمین می‌کشید‌؛ پای راستش را. لاغر و میانه‌بالا بود، با شانه‌های استخوانی. لیوان پری را که آشوت جلوش گذاشت برداشت. دستش می‌‌لرزید. لیوان را به دهن گذاشت و سر کشید، یک‌نفس تا قطرۀ آخر. بعد نگاهی به ما انداخت و چانه‌اش را پاک کرد و سرش را تکان داد و رفت به طرف در. پشت در صدایش را شنیدیم: انتَ عمری…
آشوت که لندلند می‌کرد گفت: کارش همین است. دوره می‌‌گردد دم عرق‌فروشی‌‌ها تا کسی راپیدا کند تیغش بزند…
سیاه پورگفت: به تو چه!
آشوت گفت: مشتری‌‌ها خوش‌شان نمی‌‌آید.
سیاه پور گفت: به درک! من یکی خوشم می‌‌آید.
آشوت زیرلب چیزی گفت که نشنیدیم. دماغش چین افتاده بود و پوست بالای لبش می‌پرید. درویش خندید و گفت: «دهن باز بی‌روزی نمی‌‌ماند.» بعد رو‌یش را برگرداند: تو این شهر هیچ‌کس به خوبی ژرژ عکس نمی‌اندازد.
به چشم های سرخ سیاه پور نگاه می‌کرد. من هم نگاه کردم. سیگار گوشۀ لبش دود می‌کرد. درویش دستش را گذاشت روی شانه‌اش. انگار می‌ترسید دعوا راه بیندازد. سیاه‌پور رویش را برگرداند. صاف روی صندلی نشسته بود و جوزک گلویش بالا و پایین می‌شد. آشوت رفت به طرف کنج دیوار، ته پیش‌خان، رادیو را روی رف روشن کرد. از میان خِرخِر و سوتی که بریده‌بریده شنیده می‌شد صدای زنی بلند ‌شد که یک تصنیف ارمنی می‌‌خواند. سیاه پور لیوان را کوبید روی میز، و پشنگۀ الکل، مثل باران ریزی که یک‌هو گرفته باشد، میز را پف‌نم زد. داد زد: خاموش‌اش کن!
آشوت برگشت: واسه چی؟
واسه این که من خوشم نمی‌‌آید.
آشوت پیچ رادیو را بست. باز زیر لب چیزی گفت که نشنیدیم. دست‌هاش را به پیش‌بندش مالید و آمد واایستاد روبه روی در. آرنج‌ها را گذاشت روی پیش‌خان و چانه را گذاشت تو کاسۀ دست‌هاش، که پهن بود و سرخ و موی روی انگشت هاش بور بود.سیاه پور ته لیوان را سر کشید. سیگارش تو زیرسیگاری دود می‌‌کرد و لولۀ خاکستر روی میز افتاده بود. نگاهش به جام پنجره بود، گفت: فکرش را بکن! چند کرور آدم پشت سر جنازه بوده‌اند.
عاشور لیوانش را تا نیمه پر کرد. گفتم: کی؟
گفت: بیش‌تر از جمعیتی که تابوت عبدالناصر را سر دست می‌برده‌اند.
گفتم: کی؟
درویش گفت: هوم! مرحوم کوکب‌الشرق.
سیاه پور رویش را برگرداند، گفت: کوکب‌الشرق، این را غربی‌‌ها سر زبان‌ها انداخته‌اند تا کوچکش کنند.
سیگار را از تو زیرسیگاری برداشت و با آتش آن سیگار دیگری روشن کرد. چند قلاج زد و چنبری از دود بالای سرمان راه انداخت. دود بوی الکل می‌‌داد. درویش گفت: حیف شد!
گفتم: این آخری‌ها، با آن همه هواخواهی که داشت، جایی پیدا نمی‌شد که بتواند توش بخواند. واسه همین بنا داشت برود وسط صحرا بخواند.
سیاه پور، انگار صدایی شنیده باشد، سر برگرداند به طرف در. سینه‌اش صدا می‌کرد. درویش گفت: لابد رفته تلفنخانه.
سیاه‌پور گفت: کی؟
درویش گفت: ژرژ. گاهی می‌رود با قوم و خویش‌های دسته‌دیزی‌اش دردِدل می‌کند.
گفتم: وقتی آدم از ولایتش دور بیفتد قوم و خویش دسته‌دیزی هم حکم خانواده را واسه‌اش پیدا می‌کند.
درویش گفت: هر چه باشد یک زمانی رخت‌شان در یک آفتاب خشک شده.
آشوت گفت: گاهی با کشتی واسه‌اش دبه‌های زیتون و شراب سفید می‌فرستند.
درویش گفت: هیچ‌وقت دیده‌ای یونانی حرف بزند؟
سیاه پور هیچ نگفت. ندیده بودم. گفت: «من دیده‌ام. زبان شان عین‌هو جهودهاست.» و برگشت به طرف پیش‌خان: مستر آشوت، سر در می‌آوری تو از زبان‌شان؟
آشوت گفت: خیال نمی‌کنم خودش هم درست و حسابی سردر بیاورد.
درویش گفت: خودم دیده‌ام که با مادرش حرف می‌‌زند.
آشوت گفت: یک چیزهایی بلغور می‌‌کند، همین جوری، الابختکی.
گفتم: زبان آبا و اجدادی‌اش است. چرا نباید بلد باشد؟
آشوت گفت: جنگ که شد انگلیسی‌ها انداختندش زندان، چون چو افتاده بود واسه آلمانی‌ها خبرچینی می‌کند. تو زندان بلاهایی سرش آوردند که از آن سربند همه چیز فراموش‌اش شد.
گفتم: چه بلاهایی؟
آشوت گفت: نصیب نشود. خدا می‌داند.
سیاه‌پور گفت: بس کن!
درویش بطری را برداشت لیوان‌ها را تا نیمه پر کرد. سیاه پور روی صندلی جابه‌جا شد و لیوانش را برداشت. زل زده بود به جام بزرگ پنجره و به خیابان، که از نور چراغ سر تیر روشن بود، نگاه می‌کرد. ساعت دیواری که پشت سر آشوت بود بنا کرد به زنگ زدن. درویش گفت: اگر گفته می‌آید حتمپیداش می‌شود.
سیاه پور گفت: کی؟
درویش گفت: ژرژ.
آشوت گفت: آن بد گریک قول و بولش یکی است.
درویش گفت: اگر به آقا سیاه‌پور قول داده بی‌بروبرگرد پیداش می‌شود.
آشوت گفت: وقتی کله‌اش گرم بشود اسم خودش هم یادش می‌رود.
سیاه پور پا شد. لیوان تو مشتش بود. رفت به طرف در. لنگر برمی‌‌داشت. نگاه می‌کرد به خیابان که خلوت بود و ساکت. سرش را چسباند به شیشه. آشوت رو کرد به درویش: چه‌اش شده این؟
مگر نشنیده‌ای؟
چی را نشنیده‌ام؟
سیاه پور برگشت. رفت به طرف پیش‌خان و دست کرد تو جیب شلوارش. درویش پا شد، گفت: نمی‌شود جان سیاه پور!
مچ دستش را گرفت. سیاه پور دست از جیب درآورد. لیوان را روی پیش‌خان گذاشت، زد روی شانۀ درویش، بعد دستش را رو به من تو هوا تکان داد و راه افتاد به طرف در، سنگین و روی سینۀ پاها. تنه‌اش به لنگۀ در خورد و شیشه‌های پنجره لرزیدند. آشوت گفت: انگار راستی‌راستی صدای لکنتۀ خودش است.
درویش گفت:لکنتۀ کی؟
لکنتۀ ژرژ.
آشوت از پشت پیش‌خان چند قدمی به طرف در برداشت. درویش نیم‌خیز شد و گردن کشید، بعد پا شد رفت به طرف جام پنجره. من هم پاشدم. درویش پیشانی‌اش را چسباند به شیشه. سیاه پور وسط خیابان ایستاده بود، در نور تند زردی که از چراغ‌های جلویی اتومبیل ژرژ می‌تابید. دودِ سیاهی هم تو نور موج میزد. سیاه‌پور سیگاری به لب گذاشته بود و داشت کبریت می‌کشید. ژرژ به طرفش رفت. پاکتی دستش بود. واایستاد تو نور، پشت به ما. انگار به زحمت می‌توانست خودش را سر پا نگه دارد. پاکت را داد به سیاه پور. سیاه پور پاکت را باز کرد. آشوت گفت: حتم یک کلکی تو کارشان است.
درویش گفت: شرط می‌بندم عکس یک زن است.
گفتم: از کجا می‌دانی؟
ببین چه طور زل زده به‌اش!
آشوت گفت: حاضرم از گردنم ضمانت بدهم که یک کلکی تو کارشان است.
درویش گفت: غلط نکنم قضیۀ عشق‌ و عاشقی است.
گفتم: سیاه‌پور و عشق!
درویش گفت: عشق سیاه‌پور و غیرسیاه‌پور نمی‌شناسد. مرد هفت خایه را هم منتر می‌کند.
آشوت گفت: من یکی که تو کتم نمی‌رود.
درویش گفت: می‌بینی! چشم ازش برنمی‌دارد.
ژرژ زد روی شانۀ سیاه‌پور. چیزی هم گفت که نشنیدیم. هنوز پشتش به ما بود. سیاه‌پور سر بلند کرد و روی پای راستش چرخید، بعد دست کرد تو جیب شلوارش. ژرژ مچش را گرفت و بعد خم شد زیر گوش او چیزی گفت و بنا کرد خندیدن. سیاه پور دستی به بازوی ژرژ زد و برگشت به طرف پیاده‌رو و من یک آن و دم عکس را دیدم. درویش گفت: این که عکس…
آشوت گفت: باید یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شان باشد.
درویش گفت: دست وردار!
وقتی به خیابان نگاه کردم هیچ‌کدام نبودند و چراغ اتومبیل ژرژ خاموش شده بود و صدایی از دور شنیده می‌شد: انت عمری…
1367
نویسنده: محمد بهارلو

جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‮جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرین پاسبان نیستم. جلو هر اتاقی پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتی من نمی‌توانم طاقت دیدار پاسبان سوم بعد از خودم را بیاورم.» مرد دهاتی منتظر چنین اشکالاتی نبود؛ آیا قانون نباید برای همه و به‌طور همیشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزدیک نگاه کرد و پاسبان را در لباده پشمی با دماغ تُک تیز و ریش تاتاری دراز و لاغر و سیاه دید، ترجیح داد که انتظار بکشد تا به او اجازه دخول بدهند. پاسبان به او یک عسلی داد و او را کمی دورتر از در نشانید. آن مرد آن‮جا روزها و سال‌ها نشست. اقدامات زیادی برای این‌که او را در داخل بپذیرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواست‌هایش خسته کرد. گاهی پاسبان از آن مرد پرسش‌های مختصری می‌نمود. راجع به مرز و بوم او و بسیاری از مطالب دیگر از او سؤالاتی کرد؛ ولی این سؤالات از روی بی‌اعتنایی و به طرز پرسش‌های اعیان درجه اول از زیردستان خودشان بود و بالاخره تکرار می‌کرد که هنوز نمی‌تواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همه وسایل به هر قیمتی که بود، متشبث شد برای این‮که پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولی می‌افزود: «من فقط می‌پذیرم برای این‮که مطمئن باشی چیزی را فراموش نکرده‌ای.» سال‌های متوالی آن مرد پیوسته به پاسبان نگاه می‌کرد. پاسبان‌های دیگر را فراموش کرد. پاسبان اولی به‌نظر او یگانه مانع می‌آمد. سال‌های اول به صدای بلند و بی‌پروا به طالع شوم خود نفرین فرستاد. بعد که پیرتر شد، اکتفا می‌کرد که بین دندان‌هایش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگی افتاد و چون سال‌ها بود که پاسبان را مطالعه می‌کرد تا کک‌های لباس پشمی او را هم می‌شناخت، از کک‌ها تقاضا می‌کرد که کمکش بکند و کج‌خلقی پاسبان را تغییر بدهند. بالاخره چشمش ضعیف شد، به‌طوری‌که درحقیقت نمی‌دانست که اطراف او تاریکتر شده است و یا چشم‌هایش او را فریب می‌دهند؛ ولی حالا در تاریکی شعله باشکوهی را تشخیص می‌داد که همیشه از در قانون زبانه می‌کشید. اکنون از عمر او چیزی باقی نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمایش‌های این‮همه سال‌ها که در سرش جمع شده بود، به یک پرسش منتهی می‌شد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زیرا با تن خشکیده‌اش دیگر نمی‌توانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزیر خیلی خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زیان مرد دهاتی تغییر یافته بود. از پاسبان پرسید: «اگر هرکسی خواهان قانون است، چه‮طور در طی این‮همه سال‌ها کس دیگری به‌جز من تقاضای ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشید: «از این‮جا هیچ‮کس به‌جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم.»
نویسنده: فرانتس کافکا (Frantz Kafka)
مترجم: صادق هدایت
برگرفته از کتاب: «مجموعه‮ای از آثار صادق هدایت»
گردآوری و مقدمه: محمد بهارلو، نشر: طرح نو
حروف‮چین: علی چنگیزی

خواب به خواب

محمد بهارلو انگشتش را روى گونه‏ام حس کردم. گمانم اولش روى پیشانى، میان ابروها، بود. داشتم خواب مى‏دیدم. کشیدش پایین تا گوشه لب‏هایم. بعد که بوى خنکِ گلِ میخک هم توى بینى‏ام پیچید پلک‏هایم را باز کردم. نور چشمم را زد. سرم را روى بالش، رو به پنجره، چرخاندم و از لاى پلک‏ها دیدم که روى صندلىِ گهواره‏اىِ خیزرانى نشسته؛ همان‏جایى که شب‏هاى قبل مى‏نشست. پشتِ پنجره آسمان تاریک بود.
– داشتى تو خواب گریه مى‏کردى.
با پشتِ انگشت گونه ‏ام را مالیدم. خیس نبود. خنده روى لبش بود. شاید داشت شوخى مى‏کرد. سرم سنگین بود. از قرص‏هایى بود که خورده بودم. به چراغِ سقف که حبابش شکسته بود اشاره کرد و گفت: چه‏ طور خوابت مى‏برد زیر این نور؟
خودم را کشیدم بالا و تکیه‏ام را دادم به پُشتىِ تخت. دهنم خشک بود. دست بردم زیر بالش ساعتِ مچى‏ام را درآوردم. از سه صبح گذشته بود. نگاهم مى‏کرد و منتظر بود چیزى بگویم.
– راستش دیگر نمى‏فهمم کى خوابم کى بیدار. فرقى هم نمى‏کند که شب باشد یا روز.
– یک زمانى زیر نورِ ماه هم نمى‏توانستى بخوابى. مى‏گفتى چشم‏هات را مى‏زند.
بعد گفت: سال اول یادت مى‏آید؟ پنبه تو گوش‏هات مى‏چپاندى تا صداى نفس‏هاى مرا نشنوى. شب اول رفته بودى روى کاناپه اتاق نشیمن خوابیده بودى. وقتى ازت پرسیدم گفتى دَمِ صبح پا شده‏اى آب بخورى و دیگر خوابت نبرده همان‏جا روى کاناپه دراز کشیده‏اى تا مرا زابه‏راه نکنى. من هم به رویت نیاوردم که تمام شب بیدار بوده‏ام. مدت‏ها کارت همین بود، تا این‏که نمى‏دانم به توصیه کدام رفیق پهلوانت، لابد یکى از آن پیرى‏هاى عتیقه، پنبه آغشته به آبِ پیاز تو گوش‏هات چپاندى.
با صداى بلند غش‏غش خندید، و مثل دختر بچه‏ها با پشتِ دست جلو دهنش را گرفت. عادتش بود. وقتى مى‏خندید لثه‏هاى صورتى رنگش از زیر لب‏هاى قیطانى‏اش بیرون مى‏افتاد. دست‏بندى که روى مچش بود و اولین سال‏گرد ازدواج‏مان برایش خریده بودم توى نور برق انداخت.
خواستم بگویم پس از آن همه سال چه خوب یادش مانده که گفت: نگفتى چرا گریه مى‏کردى؟
پس شوخى نمى‏کرد. لابد یک چیزهایى شنیده بود. شاید هم بو برده بود. حالا که یادم مى‏آید مى‏بینم حق با او بود. گریه کرده بودم. حتى توى بیدارى صداى گریه خودم را شنیده بودم. وقتى ساعد دستِ راستم را زیر گودىِ گردنش مى‏گذاشتم و پنجه دست چپم را توى موهاى مجعدِ پَرکلاغى‏اش فرومى‏بردم و، در آن عرق‏ریزان نوچ، نفسم دیگر بالا نمى‏آمد و هق‏هق مى‏زدم اشک یک‏هو گونه‏هایم را خیس مى‏کرد. همان سال اول هم بارها پرسیده بود که چرا آن‏طور هق‏هق مى‏زنم، و بعدها که دیگر رویش به رویم باز شده بود یک شب گفت نکند با آن اشکى که بى‏اختیار مى‏ریزم دارم طلبِ بخشش مى‏کنم. گفته بودم: «طلبِ بخشش کسى مى‏کند که گناهى کرده باشد.» و به جانِ خودش، آن‏طور که به کنایه و خنده گفته بود، از وقتى سر و بالین یکى شده بودیم از من گناهى سر نزده بود، و آن گریه‏هاى بریده‏بریده و نفسى که پس مى‏رفت یک‏جور نشانِ دوست داشتن بود. همین خواب را دیده بودم. اما نمى‏توانستم بگویم. اگر مى‏گفتم که توى این سال‏ها، و حتى در آن سال‏هاى آخر که خودش هنوز بود، فقط جوانى‏اش را به خواب مى‏بینم حتم خلقش تنگ مى‏شد، و شاید مى‏رفت و دیگر پشتِ سرش را هم نگاه نمى‏کرد. این بود که گفتم: دست وردار.
وقتى دیدم از زیر ابروهاى کمانى‏اش و طره موى سفیدى که روى گونه‏اش افتاده است دارد خیره‏خیره نگاهم مى‏کند گفتم: چیزى یادم نمى‏آید.
– من حاضرم.
صاف نشست و با گردنِ کشیده توى چشم‏هایم زل زد. منظورش را نفهمیدم.
گفت: بگو. هر چه باشد، باور کن، طاقتش را دارم.
نداشت، بى‏خود مى‏گفت. مى‏دانستم ول‏کن نیست. روى پاتختى، زیر کتاب‏ها و میان جعبه‏ها و شیشه‏هاى دارو، دنبال پاکت سیگارم گشتم. نبود. عینکم را برداشتم به چشم زدم. رنگش پریده بود. دستى به کلاف موها که بالاى سرش جمع کرده بود کشید و گفت: پس از این همه سال یاد گرفته‏ام چه‏طور باید صبور باشم و تحمل کنم.
با خودم عهد کرده بودم که چیزى درباره خواب‏هایم نگویم. نمى‏خواستم، نمى‏توانستم، او را برنجانم. اما انگار چیزى توى چشم‏هایم دیده بود یا در صدایم حس کرده بود که آن‏طور داشت پیله مى‏کرد. چشم از من برنمى‏داشت و مژک نمى‏زد. براى یک لحظه او را در همان پیرهنِ تور سفیدِ ابریشم‏دوزىِ مرواریدنشانى دیدم که در خواب مى‏دیدم؛ همان پیرهنى که در تمام طولِ شبِ پیش از عروسى مرواریدها و پولک‏هایش را با نقش‏هاى رنگین‏کمانى، به کمک مادر و خواهر کوچکش، روى پیش‏سینه و سجافِ آستین‏ها و دامنش دوخته بود.
گفت: خوب.
گفتم: گفتم که چیزى یادم نمى‏آید.
گفت: پس نمى‏خواهى بگویى؟
گفتم: چیزى نیست که بگویم.
گفت: بگو جانِ من!
گفتم: مى‏خواهى قسم بخورم؟
گفت: قسم راست که کفاره ندارد.
گفتم: تو خواب گریه و خنده آدم دستِ خودش نیست.
گفت: پس اعتراف مى‏کنى که گریه مى‏کردى؟
گفتم: اعتراف کدام است؟ دست وردار!
گفت: شرطمان که یادت هست؟ اگر کسى قسم دروغ بخورد یا بخواهد کلک بزند آن یکى مى‏تواند بگذارد برود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکند.
یادم بود. شرطى بود که سال‏ها پیش بسته بودیم و حالا نمى‏خواستم آن را بشکنم. پولک‏هاى گُلى‏رنگِ ناخنِ سبابه‏اش را روى دسته قوس‏دارِ صندلى مى‏کشید و از صدایش چندشم مى‏شد؛ انگار که به دلم خنج بکشد. آب دهنم را نمى‏توانستم قورت بدهم. لب‏هایم خشک شده بود و مى‏سوخت. گفتم: من که خواب و بیدار خودم را نمى‏فهمم چه‏طور مى‏خواهى خوابم را تعریف کنم؟
– نگران نباش، من مى‏فهمم. آن گریه را خوب به‏خاطر دارم. آن را سال‏ها زیر گوشم شنیده بودم. مى‏بینى که نمى‏توانى طفره بروى! حالا مثل آن‏وقت‏ها که خواب‏هامان را براى هم تعریف مى‏کردیم همه را از سیر تا پیاز برایم بگو.
طره مویش را کنار زد و با سر و دست اشاره کرد که یعنى شروع کنم. از بالاى قابِ عینک نگاهش کردم. لبخند مى‏زد. با سر انگشت‏ها روى دسته صندلى ضرب گرفته بود.
گفتم: تو که مى‏دانى من تو بیدارى هم خواب مى‏بینم.
– درست مثل حالا.
– منظورت چیست که مى‏گویى درست مثل حالا؟
– خودت همین حالا گفتى خواب و بیدارت را نمى‏فهمى.
یک لحظه به خودم لرزیدم. باورم نشد که او را مى‏بینم؛ انگار فاصله میان ما، میان تخت و صندلى که پشت به پنجره بود، بیش‏تر شده بود، و من خیال کردم که صدایش را از دوردست مى‏شنوم.
گفتم: اما وقتى پاى تو در میان باشد فرق مى‏کند.
– پس پاى من در میان است!
– خیال مى‏کنم اگر تو نبودى خواب‏هام نه رؤیا داشت نه بیدارى، خوابِ خشک و خالى بود، عین‏هو خواب مرگ. تو را که مى‏بینم مى‏فهمم که هنوز هستم.
– جاى شکرش باقى است که مرا به جا مى‏آورى، اما کدام‏مان را؟
حتم با چشم‏هاى گردشده نگاهش مى‏کردم. انگار راست مى‏گفت که خواب و بیدار مرا مى‏داند و از همه چیز سر درمى‏آورد. شاید هم یک‏دستى مى‏زد. نمى‏دانستم چه باید بگویم.
– من که نمى‏فهمم تو چه مى‏گویى.
– خوب هم مى‏فهمى.
بعد گفت: خودت را به آن راه نزن! شرطمان که یادت هست!
– این‏قدر شرط شرط نکن! تو دارى به صداقت من توهین مى‏کنى.
– لازم نیست صدایت را سرت بیندازى! خیلى خوب، تو مرا این‏جا، روى این صندلى که جاى ملوس خانمت است، مى‏بینى. به قول خودت مى‏بینى که هنوز هستم. اما تو هم باید بدانى که من با این چشم‏هام هنوز یک چیزهایى مى‏بینم و با گوش‏هام، شاید که سنگین شده باشند، صداها را مى‏شنوم، آن هم صداهایى را که سال‏ها به‏شان عادت کرده‏ام.
حق با او بود. اما چه مى‏توانستم بگویم؟ شیشه شربتى را که روى پاتختى بود برداشتم و یک جرعه از آن خوردم. بیخِ حلقم تلخ شد. انگشتِ حلقه‏اش را مى‏مالید. خوب که نگاه کردم دیدم حلقه توى انگشتش نیست. صدایم را آوردم پایین و گفتم اگر همه چیز را مى‏بیند و مى‏شنود و از خوابم هم بهتر از خودم سر درمى‏آورد دیگر چه چیزى را مى‏خواهد بداند؟
جوابم را نداد. هنوز داشت انگشتش را مى‏مالید. کمرم خشک شده بود. از آشپزخانه صدایى آمد؛ انگار کسى ظرف‏ها را به هم مى‏زد. سرش را پایین آورد و آرام گفت: آن‏وقت‏ها گاهى از خودم مى‏پرسیدم چه‏طور بعضى‏ها مى‏توانند فقط با یک مشت خاطره سر کنند.
بعد گفت: اما بعدها فهمیدم پناه بردن به گذشته بیمارىِ آدم‏هایى است که آینده‏اى ندارند.
سر که بلند کرد دیدم پره‏هاى بینى‏اش مى‏لرزند. گفتم: چه‏طور مى‏توانم تو را فراموش کنم؟
– نگو که اشکم درآمد!
دهنش را به خنده باز کرد، اما جلو خودش را گرفت. نمى‏خواستم خیال کند که دارم تعارف تکه‏پاره مى‏کنم؛ این بود که گفتم: راستش گاهى وقت‏ها از این‏که مى‏بینم هستى باورم نمى‏شود.
لب ورچید و رویش را برگرداند. چین‏هاى کیس‏افتاده دامنِ سیاهش را صاف کرد. براى آن‏که دَستَکَش را درکرده باشم گفتم: یعنى چه‏طور بگویم، وقتى مى‏بینم به یک جایى، که نمى‏دانم کجاست، زل مى‏زنى و چیزى نمى‏گویى فکر مى‏کنم لابد همه‏اش خواب و خیال است، و آن‏وقت غصه‏ام مى‏شود. وقتى نیستى با خودم مى‏گویم لابد مهرت به من سرد شده.
– خیال مى‏کردم این عادت را از سرت انداخته‏اى!
– چه عادتى؟
– این‏که به هر درى مى‏زنى تا دستِ پیش را بگیرى.
– پناه بر خدا!
– من باید بگویم پناه بر خدا.
– خوب بگو، من که جاى تو را تو پناه‏گاهِ لایزالِ خداوندى تنگ نمى‏کنم. مناع‏الخیر هم که نیستم.
– آن‏چه گفتى وضع و حال من بود، اما از زبانِ خودت.
– خوش‏حالم که براى یک‏بار هم شده فهمیدم تو خیالت چه مى‏گذرد. حالا از زبان خودت بگو! سراپا گوشم.
از آشپزخانه باز صدا آمد؛ انگار یک بطرى بود که روى زمین غل مى‏خورد. صداى شکستنِ یک نعلبکى یا پیش‏دستى هم آمد. چشم از او برنمى‏داشتم. نمى‏خواستم خیال کند که دارم بازى درمى‏آورم، یا نمى‏خواهم سرِ دردِ دلش را باز کند. باز صداى غل خوردنِ بطرى آمد. گذاشت تا صدا خوابید.
– وقتى مى‏بینم که چیزى نمى‏گویى، یا موقعِ حرف زدن یک دفعه پلک‏هات هم مى‏رود و خُر و پُفت بلند مى‏شود، به خودم مى‏گویم باید تو را به حال خودت بگذارم. آن‏وقت، راستش، از آمدنم پشیمان مى‏شوم و به خودم لعنت مى‏فرستم.
– براى همین است که گاهى غیبت مى‏زند و تا صداى گریه‏ام را توى خواب نشنوى پیدایت نمى‏شود؟
– وقتى مى‏بینم خودت این‏طور مى‏خواهى آره.
– اما من این‏طور نمى‏خواهم.
– به حرف شاید.
– به حرف نیست. خودت مى‏دانى که چراغ را براى تو روشن مى‏گذارم.
یک لحظه خاموش نگاهم کرد. از پشتِ پنجره صداى گریه بچه‏اى یا زنى بلند شد، شاید هم صداى باد بود یا جیغِ شب‏پره‏اى که از پشتِ شیشه مى‏گذشت.
گفت: اما من فکر مى‏کردم چراغ را مى‏گذارى بسوزد تا ترست بریزد.
– ترس؟ ترس از چى؟ این‏که برق حرام شود؟
– ترس از تنهایى.
– هوم. شاید، تو حق دارى. من از خودم مى‏ترسم. فقط وقتى تو این‏جا هستى دیگر آن را حس نمى‏کنم. نمى‏دانم چند وقت است که این چراغ مى‏سوزد.
– اما بار پیش که آمدم گفتى دَمِ غروبى که مى‏روى قدم بزنى آن را روشن مى‏کنى.
– این مال مدت‏ها پیش است. نمى‏خواستم وقتى هوا تاریک به خانه برمى‏گردم چراغ خاموش باشد.
– نمى‏دانستم از تاریکى هم مى‏ترسى.
– هیچ‏چیز بدتر از این نیست که آدم از راه برسد و کلید بیندازد و بعد چراغِ خانه‏اش را خودش روشن کند.
بعد گفتم: وقتى چراغ روشن باشد خیال مى‏کنم که تو هستى.
– آدم باید دلش روشن باشد.
– بى‏انصاف نباش!
گردنش را مالید و آرام نفس عمیقى کشید. تکیه‏اش را به پشتىِ صندلى داد و پلک‏هایش را روى هم گذاشت. چشمم به پاکت سیگار زیر ریشه‏هاى خرسکِ کنار پاتختى افتاد. خم شدم برش داشتم. فقط یکى تویش بود. کبریت که کشیدم لاى پنجره را باز کرد. از توى کیفش آینه کوچکى درآورد و به خودش نگاه کرد و بعد آینه را توى کیف گذاشت.
– باز هم که شروع کرده‏اى!
– وقتى بى‏خوابى به سرم مى‏زند مى‏کشم.
خندید. سرش را پایین انداخت و به کفش‏هاى پاشنه صنارى‏اش نگاه کرد. گفت: بهانه بدى نیست.
– به دکتر گفتم گاهى دودى مى‏گیرم. با این خونِ مسموم و کبد خراب دیگر چه توفیرى مى‏کند؟
– یعنى بهت اجازه داد که بکشى؟
– طبیب‏جماعت که همچو اجازه‏اى به بیمارش نمى‏دهد. آن‏ها فقط به فکر جسم بیمار هستند. من هم که این دو پاره استخوان را به زور مى‏کشم. گفتم حالا که بى‏خوابى را از سرم مى‏اندازد چرا نکشم.
پنجه تیماجىِ کفش‏اش را روى زمین گذاشت و خودش را به عقب یله داد و پایه قوس‏دار صندلى شروع کرد به جنبیدن.
گفت همیشه توى آستینم عذرهاى طاق و چفت داشته‏ام و بلد بوده‏ام بهانه‏هاى خوبى جور کنم. بعد خندید. دهنم بدجورى خشک بود. عینک را روى قوزک بینى‏ام جابه‏جا کردم. هر تکانى که مى‏خورد چوب‏هاى زه‏وار دررفته صندلى به صدا درمى‏آمد. عادت داشت پایش را روى پا بیندازد. هیچ‏وقت ندیده بودم آن دامن را بپوشد. گفتم. گفت: این را شب عید همان سال آخر خریدیم.
– شب عید و دامن سیاه؟
– خودت گفتى این رنگش را بردارم.
یادم نمى‏آمد. اگر مى‏گفتم اوقاتش تلخ مى‏شد. به سیگارم پک زدم.
– از همان مغازه یک پیرهنِ سفید هم براى خودت خریدى. من انتخاب کردم.
– یک چیزهایى یادم مى‏آید. اما انگار شب عید سال آخر نبود. خیلى پیش‏تر بود.
– همان شب عید سال آخر بود. یک کمربند هم من برایت خریدم که قلابش برجسته‏کارىِ نقره داشت. یادم مى‏آید وقتى برمى‏گشتیم باران گرفت و به اصرار من زیر باران قدم زدیم و تر و تلیس برگشتیم خانه. آى که چه‏قدر غُر زدى!
– و تمام عید، من از سرمایى که خوردم، یک‏کله افتادم.
– اتفاقاً آن عید، و زمستان آن سال، تنها سالى بود که تو سرما نخوردى.
دود توى گلویم شکست و به سرفه افتادم. پایه قوس‏دار صندلى هم‏چنان مى‏جنبید. سیگار را توى کاسه صدفِ دریایى، که به جاى زیرسیگارى از آن استفاده مى‏کردم، خاموش کردم. از ایوان صداى جیک‏جیکِ مرغ‏هاى عشق بلند شد. از لاى پنجره نگاهى به ایوان انداخت. قفس را به گَلِ میخى آویزان کرده بودم.
گفت: حیوانکى‏ها را از خواب پراندى.
صدایى از دیوار همسایه بلند شد؛ انگار کسى با مشت به دیوار مى‏کوبید. بعد صداى ونگِ بچه‏اى را شنیدیم.
– چرا شب‏ها نمى‏آورى‏شان تو؟
– وقتى چراغ روشن باشد خواب‏شان نمى‏برد. آخر شب صبر مى‏کنم بروند سرِ جاشان، روى میله، بعد چراغ ایوان را خاموش مى‏کنم، والا خودشان را شل و پل مى‏کنند. تو تاریکى میله را پیدا نمى‏کنند. فقط آن‏جا خواب‏شان مى‏برد.
– چه بدقلق! باورم نمى‏شد از پس‏شان بربیایى.
– یعنى خیال مى‏کردى عرضه نگه‏دارى‏شان را نداشته باشم؟
– راستش فکر مى‏کردم یک روزى یادت برود به آب و دان‏شان برسى حیوانى‏ها تلف شوند.
– شاید من براى بعضى کارها ساخته نشده باشم. اما این فینگیلى‏ها اگر آب و دان‏شان به راه نباشد یا جاشان پاکیزه نباشد الم‏شنگه‏اى راه مى‏اندازند که آن سرش ناپیدا. امانِ آدم را مى‏بُرند.
پایش را روى زمین گذاشت و صندلى از جنبیدن افتاد.
– اما واى به روزى که من زبانم مى‏سوخت و یک چیزى مى‏گفتم. زندگى را جهنم مى‏کردى.
– بى‏انصاف نباش!
بالش را پشتم گذاشتم. مهره‏هاى گردنم تیر مى‏کشید. پتو را از روى پاهایم کنار زدم. پاى راستم از پایین زانو گزگز مى‏کرد.
گفت او تنها کسى است که مى‏تواند این حرف‏ها را به من بزند؛ پس گوش‏هایم را باز کنم ببینم چه مى‏گوید. وقتى دید نگاهش نمى‏کنم و به نقطه‏اى که نمى‏دانستم کجا است زل زده‏ام گفت: گوش‏هات با من است؟ بگذار بهت بگویم که من چند روز و چند هفته و چند ماه با تو زندگى نکرده‏ام. بیست و سه سال آزگار به پاى تو سر کرده‏ام، آره بیست و سه سال. یک عمر است. اما تو فقط همان یکى دو سال اول، تا وقتى ساق و سلامت بودم، با من زندگى کردى. بقیه‏اش را با خیال من، آره با خیال من، سر کردى نه با خودِ من. فکرش را که مى‏کنم مى‏بینم زندگىِ خوبى که نبود هیچ، یک جهنم واقعى بود.
زدم زیر خنده، اما انگار صداى خنده‏ام را نشنید، یا وانمود کرد که نشنیده است. نمى‏خواستم لجش را دربیاورم. رویش را از من برگردانده بود. به میان چارچوبِ در نگاه مى‏کرد. انگشت‏هاى بلند و کشیده‏اش را توى هم قلاب کرده بود.
– اگر حافظه‏ات یارى نمى‏کند باید بهت بگویم وقتى شیرینىِ ازدواج‏مان را خوردیم تو بیست و سه سال و چند ماه از من بزرگ‏تر بودى. آره بیست و سه سال و چند ماه. همچین اختلاف کمى نیست. اما من به رویت نیاوردم و جنگیدم تا آن ازدواج سر گرفت، چون انتخاب خودم بود. موقعى که تو را دیدم گفتم بخت به من رو کرده.
صدایش گرفت و سینه‏اش را صاف کرد. پاچه شلوارم را تا زیر زانو ورمالیدم. مچ و ساقم ورم کرده بود. رگ‏هاى بنفشِ برآمده‏ام زق‏زق مى‏کرد. آن‏چه را مى‏گفت بارها شنیده بودم. بایست مى‏گذاشتم بگوید.
– جوان بودم و تو هم خاطرم را مى‏خواستى. زیر گوشم چیزهایى مى‏گفتى که هیچ‏وقت نشنیده بودم و هر چند بار هم که مى‏گفتى باز دلم براى شنیدن‏شان غنج مى‏زد. هنوز هم گاهى آن صداها را توى گوشم مى‏شنوم. شرط مى‏بندم کلمه‏اى از آن حرف‏ها یادت نمانده باشد.
بى‏خود مى‏گفت. همه را از بر بودم. توى خواب‏هایم تنها چیزى که مى‏شنیدم همان کلمات بود. داشت با منگوله‏هاى رشمه شال‏گردنِ مخملِ کرکى‏اش بازى مى‏کرد. چرخیدم و به کمک دست‏ها پاهایم را روى زمین گذاشتم، اول پاى راستم و بعد پاى چپم را.
– هر سال که مى‏گذشت در نظر تو این فقط من بودم که پیر مى‏شدم و وامى‏رفتم. هر کارى لازم بود، هر کارى مى‏خواستى، مى‏کردم که به نظرت همان باشم که بودم. اما تو…
– به خودم، به موهام که یک تارِ سیاه نداشت و به پشتم که قوز درآورده بود، نگاه نمى‏کردم.
– شاید تقصیر خودم بود.
– تو تنها زن زندگى‏ام بودى.
سگى از دور دست پارس مى‏کرد. هر لحظه صدایش نزدیک‏تر مى‏شد. گفت: حالا که فکرش را مى‏کنم مى‏بینم تو از خیلى پیش‏ترها هم خیال مى‏کرده‏اى من مرده‏ام، از وقتى هنوز پا به میان‏سالى نگذاشته بودم. این یک جور خیانت بود.
– اما من هیچ‏وقت به تو خیانت نکردم.
– تو با کتاب‏هات خوش‏تر بودى تا با من. مى‏خواستى یکى از زن‏هاى توى کتاب‏هات باشم.
– تو دارى در حق من، در حق خودت، در حق سال‏هایى که به پاى هم سر کردیم بى‏انصافى مى‏کنى.
چشم‏هایش آب افتاده بود. مى‏دانستم حالا چه مى‏گوید: این‏که جوانىِ کسى را به جاى خودش بگیرند اسمش چیست؟
– حتى اگر این‏جور باشد که مى‏گویى، یعنى تو را به جاى خودت گرفته باشم، باز خیانتى نکرده‏ام.
صورتش را با دست‏هایش پوشاند. همیشه به همین جا مى‏رسید. گفتم: من هیچ‏وقت خیال نکرده‏ام که تو نیستى؛ حتى وقتى‏که از آن مریضىِ بى‏پیر پوست و استخوان شده بودى و دیگر مویى به سرت نمانده بود، و آن‏چه بعدش پیش‏آمد کرد و رفتى من را براى همیشه تنها گذاشتى پیشِ خودم همچو خیالى نکردم.
– اگر به زبان نمى‏آوردى ملاحظه‏ام را مى‏کردى. هیچ‏وقت آن چیزى، آن چیزهایى، را که باید بگویى نمى‏گفتى. اما تو خواب، فقط تو خواب، مى‏شنیدم که حرفِ دلت را مى‏زنى. توهین بالاتر از این نمى‏شد.
دست‏هایش را که برداشت دیدم چشم‏هایش برق مى‏زنند. دستمال سفیدى از کیفش درآورد.
– این ناخوشى است که توهین به آدمى‏زاد است. من نمى‏دانم تقاص چى را باید پس بدهم. اگر آن آدمى که تو مى‏گویى بودم حالا وضع و حالم غیر از این بود. شب‏ها، دم‏به‏دم، چشم باز نمى‏کردم تا بلکه تو را روى این صندلى ببینم.
توى دستمال فین کرد و گفت: اگر پاى رفتن داشتى، اگر مثل آن‏وقت‏ها جان تو بدنت بود، یک ساعت هم تو این خانه بند نمى‏شدى. از سال دوم به بعد شب‏ها چشمم به در سفید مى‏شد تا برگردى. هر شب که تو آینه به خودم نگاه مى‏کردم مى‏دیدم یک تارِ مویم سفید شده. آن اول‏ها شبى یک تار سفید مى‏دیدم، اما بعدها دو تا و سه تا هم دیدم، و بعد دیگر از دستم در رفت. فرقِ سرم و پاى گوش‏هام چنگه‏چنگه سفید شده بود، تا این‏که یکى از آن صبح‏ها که شبش به خانه نیامده بودى تو آینه مادرم را به جاى خودم دیدم، با موهایى که یک‏تیغ سفید شده بود. مى‏دانى بعدش تو چى بهم گفتى!
– گفتم دیگر هم‏سر شده‏ایم!
خندیدم، و او باز توى دستمالش فین کرد. صداى پارس سگ از پشتِ درِ خانه مى‏آمد. مرغ‏هاى عشق بال و پر مى‏زدند. گفتم: یک چیزى را مى‏دانى! تو خیلى زود عوض شدى.
– تو زودتر از من عوض شدى. پیشِ خودم فکر مى‏کردم بى‏خود خیال مى‏کردم تو را مى‏شناسم.
از خانه همسایه صداى زنگِ ساعت بلند شد. قرصِ ناتمام ماه را توى جام پنجره مى‏دیدم. صداى سگ برید. لاى پنجره را بست. دندان کرسى‏ام تیر مى‏کشید. گفتم: حلقه‏ات را توى انگشتت نمى‏بینم.
دست چپش را بالا آورد: سوى چشمت کم‏تر شده.
بعد گفت: یادت باشد که چیزى نگفتى.
– اَکه هى! مدت‏ها بود که این‏قدر حرف نزده بودم.
– آن همه زبان ریختى که نگویى آن گریه براى چه بود؟
– خیال مى‏کنم گفتم.
دهنش را باز کرد؛ انگار که بخواهد بگوید نگفتى، اما نگفت. زبانم آن‏قدر خشک شده بود که توى دهنم نمى‏گشت. گفتم: خیلى خوب، براى این بود که مى‏دیدم همه چیز دارد جلو چشم‏هام تمام مى‏شود، بى‏آن‏که کارى از دستم ساخته باشد. آن‏چه تو شنیده‏اى گریه نبود، بغضى بود که بى‏اختیار بترکد.
دیگر نمى‏توانستم چیزى بگویم. توى گلویم چیزى گلوله شده بود که به‏سختى مى‏توانستم آب دهنم را قورت بدهم. نمى‏دانم چه مدت در سکوت گذشت. چشم‏هایم را بستم. بوى خنکِ گُلِ میخک توى بینى‏ام پیچید. چوب‏هاى صندلى صدا کرد. حس کردم پا شده است. صدایش را نزدیک‏تر به خودم شنیدم.
– برایت مقدارى کباب شامى آورده‏ام، با سبزى و تربچه نقلى و زیتون. یخچالت بو گرفته. یخ‏دانش از زیادىِ برفک بسته نمى‏شود.
صدایش مثل وقتى بود که او را توى خواب مى‏دیدم، به همان جوانى و سرزندگى. خواستم بگویم فردا از برق مى‏کشمش و تمیزش مى‏کنم. شاید هم گفته بودم.
– این را هفته پیش و هفته پیش‏ترش هم گفتى.
خواستم بگویم این چیزها چه خوب یادت مى‏ماند، که گفت: ما زن‏ها براى همین ساخته شده‏ایم. شما مردها هم که بدتان نمى‏آید. از این بابت هیچ فرقى میان‏تان نیست. اگر شما را به حال خودتان بگذارند برمى‏گردید توى غار.
مى‏دیدم که با چشم‏هاى مه گرفته دارد لبخند مى‏زند. دستش را جلو دهنش نگرفته بود. وقتى مى‏خندید دلم روشن مى‏شد.
– این یکى را راست گفتى.
بیخ گلویم مى‏خارید. به سرفه افتادم. از شکافِ پنجره بوى خاکِ نم‏زده مى‏آمد. شنیدم که گفت: بوى باران است.
کاش مى‏بارید. مدت‏ها بود که صبح‏ها از پشتِ پنجره کوه را نمى‏دیدم. وقتى هوا گرفته و غبارآلود باشد دلم نمى‏خواهد پرده را کنار بزنم. نرماىِ انگشتش را روى گونه‏ام حس کردم. گذاشتمش آرام بکشدش پایین، تا گوشه لب‏ها.
– گرفت. مى‏شنوى؟
شنیدم. روى قرنیز حلبىِ پنجره مى‏بارید. خواستم بگویم مى‏تواند چتر من را از توى اشکاف بردارد. اما بى‏فایده بود. دست به وسایل من نمى‏زد. تعارف کردن هم فقط حرف بود. نمى‏توانست بماند. شنیدم که خندید؛ انگار فکرم را خوانده باشد. بعد دیگر صدایش قطع شد. لازم نبود پلک‏هایم را باز کنم. دست دراز کردم و چوب‏ها را از سه‏کنجِ دیوار برداشتم و پا شدم. چوب‏ها زیر بغل، همان‏طور با چشم‏هاى بسته، پاکشان به طرف آشپزخانه رفتم. ضربه چوب‏ها، که سرشان را لته‏پیچ کرده بودم، خفه بود. کلید چراغ را نزدم. صداى سوسک‏ها را، که روى بشقاب‏هاى نَشُسته توى سینىِ ظرف‏شویى وول مى‏خوردند، مى‏شنیدم. درِ یخچال را باز کردم و از بطرى چند جرعه آب خوردم و با تُکِ زبان لب‏هایم را خیس کردم. یک لحظه برقِ فسفرى را پشت پلک‏هایم حس کردم، و بعد شیشه پنجره‏ها از غرشِ رعد لرزیدند. به اتاق که برگشتم دلم مى‏تپید. دو دستم را به بائوىِ در گرفتم. با صداى بلند بو کشیدم.
– هنوز هستى؟ با توام! آهاى صاحب‏خانه!
مى‏دانستم مى‏شنود. هیچ‏وقت خیال نکرده‏ام که در این سال‏ها نبوده است؛ حتى وقتى‏که آن خرچنگ با زره شاخىِ خود و چنگال‏هایش در اندرون او پنجه انداخته بود و زیر نگاهم، هر روز، بیش‏تر از پا مى‏انداختش. بعدش هم، وقتى‏که کار از کار گذشت، باورم نشد دیگر نباشد.
گفتم: اى خاتون! هیچ‏کس طبعش ور نمى‏دارد کم و زیاد بهش بگویند. اما تو هر چه سرِ زبانت بیاید مى‏گویى. مى‏ترسى کسى تو خواب از راه دَرَم کند؟ کى جگرش را دارد که پیرىِ عتیقه‏ات را قُر بزند؟ هر چه را ندانى این یکى را خوب مى‏دانى که من هرگزِ سیاه دنبالِ هوس‏چرانى نبوده‏ام؛ یعنى هیچ‏وقت لازمش نداشته‏ام.
چشم‏هایم را باز کردم. دیدم روى تخت نشسته‏ام و هقِ گریه تمام جانم را مى‏لرزاند. رعد باز غرید. چراغ خاموش و بعد روشن شد. تکه‏اى از حباب تَرَک برداشت و به زمین افتاد. دیدم گربه روى صندلىِ گهواره‏اى نشسته و با انگورک‏هاى چشم‏هایش که کبود مى‏زد دارد نگاهم مى‏کند. دُمِ سیاهش از لبه صندلى آویزان بود و آرام تکان مى‏خورد.
– صحتِ خواب هم‏خانه!
خُره‏اى کشید و دندان نشان داد.
– ها، چیه؟ وقتى مى‏آید به‏ات برمى‏خورد، مى‏روى تو آشپزخانه ظرف و ظروف‏ها را به هم مى‏زنى!
نورى پشتِ جام پنجره درخشید. نگاهى به ساعت انداختم. از پنج صبح گذشته بود. بى‏آن‏که چراغ را خاموش کنم روى تخت دراز کشیدم. بعد از خروس‏خوانِ اول رفتم زیر پتو و چشم‏هایم را بستم.
12 خرداد تا 12 مرداد 1383
نویسنده: محمد بهارلو
برگرفته از کتاب «شهرزاد قصه بگو!» – نشر آگه

مدت‌ها بود خبری از مسافر نبود. مانده بودیم ما دو نفر، من و خلیفه. او هم توی اتاق خودش بود. روی تختش دراز می‌کشید و نگاه می‌کرد به تیرهای ترک‌ خورده‌ی سقف. لب‌هاش می‌جنبید، اما چیزی نمی‌گفت. نگاهش نمی‌کردم. برمی‌گشتم. از توی راه‌‌رو، از میان آن‌همه اتاق خالی، می‌رفتم می‌نشستم پشت میز، از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. دستم به کاری نمی‌رفت. کاری هم نبود که بکنم. حوصله‌ام که سر می‌رفت دوربین خلیفه را از توی گنجه برمی‌داشتم. تسمه‌اش را می‌انداختم دور گردنم. آن‌قدر به پرچم آفتاب‌خورده‌ی پاسگاه و دگل لنج‌ها و مرغ‌های ماهی‌خوار نگاه می‌کردم که چشم‌هام آب می‌افتاد. بعد می‌رفتم روی پشت‌بام. برای سکیدن پنجره‌ی اتاق بادگیر خانه‌ی عمویم بایست می‌رفتم روی بوریای خرپشته که شیب تندی داشت. از همه‌ی بناهای آن دور و اطراف بلند‌تر بود. داشت دیگر عادتم می‌شد. وقت و بی‌وقت سینه‌مال خودم را می‌کشیدم بالا. چانه‌ام را می‌گذاشتم روی گُرده‌ ماهی ناودان و صبر می‌کردم. وقتی لته‌ی کنده‌کاری شده‌ی اُرسی‌اش، که شیشه‌های کوچک رنگی داشت، بالا می‌رفت، و صورت صفورا تو قاب فندقی‌اش پیدا می‌شد خف می‌کردم. دلم غنج می‌زد. از دایره‌ی شیشه‌های دوربین می‌دیدم که چه طور سرش را شانه می‌زند. موهای پرکلاغیِ موج‌دارش تو آفتاب برق می‌زد. با هر تکانی که می‌خوردم تخته‌های طبله‌کرده‌ی گچ از بوریای سقف می‌ریخت روی پاگرد پله‌ها و پاش‌پاش می‌شد. همچین که از سوراخ نورگیر صدایی می‌شنیدم جلدی می‌پریدم و پله‌های آجری را دوتا یکی می‌آمدم پایین و دوربین را می‌گذاشتم توی گنجه و می‌نشستم پشت میز.
نمی‌خواستم خلیفه مچم را بگیرد. اما او مدت‌ها بود که از اتاقش بیرون نمی‌آمد. یا خواهرم بود که قابلمه‌ی غذایم را می‌آورد یا پسرهای عمویم، یاسر و یاسین، بودند که دزدکی می‌آمدند تا سری به من بزنند. می‌آمدند تا خودشان را تو آینه‌های سنگی زنگاربسته‌ی اتاق‌ها، که اسباب صورت آدم را کج‌وکوله نشان می‌داد، ببینند و روی تخت‌های سفری بالا و پایین بپرند. گاهی هم گروهبان پاسگاه بود که می‌آمد تا یک پیاله چای بخورد، یا ناخدا بود که اول صدای چوب‌های زیربغل و سوت‌زدن‌های سینه‌اش شنیده می‌شد. چوب‌هاش را تکیه می‌داد به سه‌کنج دیوار و ولو می‌شد روی صندلی لهستانی کنار میز. وقتی نفس‌اش جا می‌آمد اول سراغ خلیفه را می‌گرفت، بعد قوطی فلزی توتونش را از جیبش در‌می‌آورد و سیگاری می‌پیچید.
می‌گفت: باز هم یکی دیگر. کاش می‌دانستم حرف حساب این گروهبان پاسگاه چیست.
می‌گفتم: می‌آید حالی از خلیفه بپرسد.
می‌گفت: نه پسر جان، من امثال او را می‌شناسم. آن‌ها شور کسی را نمی‌زنند، دل‌شان هم برای کسی نمی‌‌سوزد. حتم دارم حاضر است یک درجه‌اش را بگیرند اما سر از کار خلیفه دربیاورد.
می‌گفتم: از چی سر در بیاورد ناخدا؟
می‌گفت: فضولِ آمرعلی است دیگر. می‌آید برای زیرپاکشی. آخرش خودش به زبان می‌‌آید و دستش رو می‌شود.
بعد می‌گفت: بو به دماغ‌شان رسیده. بار اول‌شان که نیست.
من که نمی‌فهمیدم. وقتی گروهبان پیداش می‌شد اول سری به اتاق خلیفه می‌زد. بعد می‌آمد کنار پنجره می‌نشست. کلاهش را روی میز می‌گذاشت. من هم ازقوریِ رویِ سماور براش چای می‌ریختم. تابستان سال گذشته به جزیره آمده بود. روی انگشت‌های هر دو دستش خال‌کوبی داشت، اما با اسید سوزانده بودشان. زیر سفیدی و کشیدگی پوست، بالای انگشت شست و اشاره‌ی دست راستش، پره‌های یک ستاره و خط گردن با موی شلال‌ زنی دیده می‌شد.
می‌گفت: باید برود بندر. آن‌جا همه‌جور دوا و درمانی به هم می‌رسد. هر حکیمی هم که بخواهد هست. درد خودبه‌خود شفا پیدا نمی‌کند. کوه‌کوه می‌آید مومو می‌رود.
می‌گفتم: دوا و درمان، آن هم تو بندر، پول‌وپله‌ی قلنبه می‌خواهد.
می‌گفت: می‌تواند این‌جا را بفروشد. هیچ مسافری دیگر پاش را به این جزیره نمی‌گذارد. هر چیزی یک عمری دارد.
می‌گفتم: این‌جا را بفروشد؟
می‌گفت: جان خودش سبز. کار یک بار می‌شود. مال دنیا به چه کار می‌آید وقتی جان از هفت لای آدم درمی‌آید.
ناخدا می‌گفت: جان خلیفه به این‌جا بسته است. مگر، زبانم لال، جنازه‌اش را ببرند. خانه‌ی اول و آخرش این‌جا ست.
من که سر در نمی‌آوردم. در این دو سه سال خیلی چیزها دیده و شنیده بودم. گاهی غروب‌ها سروکله‌ی خورشیدو یا یکی از آدم‌هاش پیدا می‌شد. سرشان را پایین می‌انداختند و صاف می‌رفتند تو اتاق خلیفه. به من هم چیزی نمی‌گفتند. وقتی می‌آمدند که کسی آن‌جا نباشد. می‌دانستم یک چیزهایی هست. اما من سرم به کار خودم بود. حق با گروهبان بود. ناخدا می‌بایست خبر داشته باشد. هر روز می‌آمد سری می‌زد، اما مدتی بود که دیگر به اتاق خلیفه نمی‌رفت. آخرین بار که به اتاقش رفت براش یک رادیو آورد. خلیفه می‌دانست که می‌آید. رادیو را گذاشته بود روی پاتختی. حتی یک بار هم صداش را نشنیده بودم.
گروهبان می‌گفت: سقف اتاق‌ها دارد می‌آید پایین. جرزهاش همه نم کشیده. اقلکم بدهد کسی توش دستی ببرد، قهوه‌خانه، دکانی، چیزی ازش دربیاورد. این جوری پولی هم دستش را می‌گیرد. می‌تواند خرج دوا و درمانش کند.
ناخدا از میان دود سیگارش به در و دیوار اشاره می‌کرد و می‌گفت: کی توی این‌جا دستی ببرد؟ گروهبان نمی‌فهمد. حالیش نیست چه می‌گوید. خلیفه را نمی‌شناسد. تا وقتی که نفس می‌کشد یک خشت این بنا را نمی‌شود جابه‌جا کرد.
گروهبان می‌خواست بداند چرا نمی‌شود. از همان‌جا که نشسته بود دست دراز می کرد و کمرکش دیوار را که طبله کرده و شوره بسته بود نشان می‌داد یا شکاف‌های تارعنکبوت بسته‌ی اطراف چارچوب پنجره را. می‌گفت: سنگ و ساروج قلعه‌ی پرتغالی‌ها که نیست. خشت خام خالی است. پُف‌نم به‌اش بزنی می‌ریزد. آدم باید عقل معاش داشته باشد. حالا که خلیفه روی پاهاش بند نیست دوست و آشناهاش باید به فکر باشند. چرا آن‌ها دست بالا نمی‌کنند؟
این را دیگر به ناخدا نگفتم. هر حرفی را که نمی‌بایست زد. راستش من خیال نمی‌کردم گروهبان آن طوری‌ها که ناخدا می‌گوید باشد. پیش خودم فکر می‌کردم امروز فردا است که خلیفه از جاش پا بشود و مثل آن روزها، دست تنها، به همه‌چیز برسد. می‌دانستم، تا وقتی ساق و سالم روی پاهاش بند بوده، هیچ وردستی نداشته. از روی دست و دل‌تنگی نبوده. همه‌ی عمرش همین‌طور بوده. نمی‌خواست دینی از کسی به گردنش باشد. در این سه سال که پیش‌اش کار می‌کردم سختش می‌‌آمد از من کمک بگیرد. صبح‌ها، خروس‌خوان، پا می‌شد و به کمک عصا روی پشت بام می‌رفت تا به منبع آب نگاهی بیندازد. می‌دانستم تماشای طلوع خورشید را از دریا دوست دارد. از عصایی که می‌زد بیدار می‌شدم. خورشید که تیغ می‌کشید می‌آمد پایین. به اتاق‌ها، یک‌یک، سرکشی می‌کرد. می‌خواست ببیند همه‌جا را آب ‌و جارو کرده‌ام یا نه. طوری به در و دیوار نگاه می‌کرد و به شیشه‌های پنجره و آینه‌های سنگی انگشت می‌کشید که انگار بار اول است به آن‌جا پا گذاشته. مهم نبود که سروکله‌ی مسافر پیدا بشود یا نه. می‌گفت تا وقتی خودمان هستیم هر چیزی باید سر جاش باشد و مرتب. بعد می‌رفت توی حیاط، زیر شاخ و برگ‌های کُنار و کهور، قدم می‌زد و تسبیح می‌انداخت.
نویسنده: محمد بهارلو

عُقلای‌ِ مجانین

می‌دانم باز هم با این حرف‌ها خسته‌ات می‌کنم. ما همه‌مان داریم مثل‌ِ هم می‌شویم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آخروعاقبت‌مان این باشد. منوچهردیوانه را یادت می‌آید؟ بهش می‌گفتیم منو دیوانه. قیافه‌اش الان جلوِ چشمم است. همیشه‌ی خدا پیشانی‌اش ورم داشت. ورم که نبود، مثل‌ِ زانوی‌ِشتر پینه بسته بود. از بس سرش را می‌کوبید به زمین. می‌ماندم حیران که چرا خون نمی‌آید. دعایی بود. می‌گفتند برادرخوانده‌اش داده سید فرج‌الله براش حرزِجواد نوشته. حتماً یک حکمتی در کار بود. آن جور که او پیشانی می‌کوبید به ‌زمین حتی صداش دل‌ِ آدم را ریش می‌کرد باید استخوان خُرد می‌شد یا جمجمه می‌شکافت. اگر سرش مو داشت باز یک حرفی. شاید کمی ‌جلوِ ضربه را می‌گرفت. وقتی پیداش می‌شد بچه‌ها یکی‌یکی می‌رفتند به طرفش. تا خودش را پشت‌ِ حمام‌ِ مُرادی می‌رساند جمع‌مان جور بود. ازسرِ خیابان‌ِ یک تا مسجدِ بوشهری‌ها هرچه بچه بود راه می‌افتاد تو کوچه. تو نمی‌آمدی. می‌ترسیدی. اما نمی‌گفتی که می‌ترسی. می‌گفتی: «گناه دارد.» پناه دیوار، تو سایه، می‌ایستادیم. چشم‌های‌ِ باباغوری‌اش رامی‌دوخت به ما و همان‌طور خودش را، به کمک‌ِ دست‌ها، می‌کشید. هرکس بازی‌ِ خودش را می‌دانست. آن وقت فاصله‌مان را کم می‌کردیم با او. آن که نزدیک‌تر بود سلام می‌کرد. چشم‌هاش می‌شد مثل‌ِ ازرق‌ِ شامی. من می‌ترسیدم‌، اما به روی‌ِ خودم نمی‌آوردم. بعد یکی‌یکی سلام می‌کردیم ومی‌گذاشتیم از کنارمان بگذرد. چرمی را که زیر پاش بسته بودند روی‌ِ خاک‌ِ کوچه می‌کشید و می‌گذشت. وقتی جواب‌ِ سلام‌ِ همه را می‌داد بازسلام می‌کردیم. آن که اول سلام کرده بود شروع می‌کرد. می‌دانم نمی‌خواهی دنباله‌اش را بدانی. حق با تو بود. او گناه داشت.
نوشته‌ای: «گاهی یادِ عبدالله دیوانه می‌افتم. او مثل‌ِ دیگران نبود. دیوانه‌ی رندی بود. وقتی بچه‌ها دنبالش می‌کردند بچه‌هایی که از ما کوچک‌تر بودند عصایش را مثل‌ِ کراوات می‌زد به یقه‌اش و ادای‌ِ شهردار را درمی‌آورد.» من جمعه به تو گفتم که عبدالله با بقیه فرق دارد. اما سعی نکن از این ماجرا، از نقل‌ِ احوال‌ِ عبدالله‌، نتایج‌ِ عجیب غریب بگیری. این عادت‌ِ تو باعث می‌شود تا تصویرِ آدم‌ها خراب شود. تو مراعصبانی می‌کنی! اما مثل‌ِ همیشه این منم که کوتاه می‌آیم. صد بار گفته‌ام‌ این عادت‌ِ زشت را از سرت بیندازی! باشد، من از معرکه رد می‌شوم.
جمعه یادم رفت درباره‌ی رستمی بگویم. یادت می‌آید؟ میان‌ِ بچه‌های‌ِ پالایشگاه سرش به کارِ خودش بود. همیشه می‌گفت: «در جایی‌کار می‌کنم که عقل از سرِ همه در رفته.» نمی‌دانم منظورش از این حرف چه بود. لابد، فکرش را بکن‌، میان‌ِ آن‌همه گازهای جورواجور و موادِ شیمیایی! داستان‌ِ پدربزرگم را که گفته‌ام. معتاد شده بود، آن هم چه جور، به گازهای شیمیایی. نمی‌دانم تو «کَت کراکِر» کار می‌کرد یا تو «اسیدپلانت». وقتی بازنشسته شد، همان‌روزِ اول یا دوم، حالش به هم خورد. مثل آدم‌های خمار، که مواد به‌شان نرسیده باشد، رنگش پریده بود و آب‌، شُرشُر، از چشم‌ها و بینی‌اش می‌ریخت. هر چه دوا درمان کردیم حالش جا نیامد. هر کسی یک چیزی می‌گفت. اما خودش، زود، شستش خبردارشد. رفت سراغ‌ِ یکی از دوست‌هاش، از همان همکارهاش‌، و سفارش کرد تا براش هر روز یک شیشه از هوای‌ِ همان‌جایی را که توش کار می‌کرد بیاورد، از هوای‌ِ آلوده به همان گازهای شیمیایی. از آن روز به بعد حالش سرِ جا آمد. می‌رفت توی‌ِ حمام در را روی‌ِ خودش می‌بست و ساعت‌ها همان جا می‌نشست. درِ شیشه را بازمی‌کرد، انگار بخواهد بخور بدهد، پارچه‌ای روی‌ِ سرش می‌انداخت وهوای‌ِ شیشه را به ریه‌هاش می‌فرستاد. اما این وضع زیاد دوام نیاورد. ماهمه می‌دانستیم. تو چله‌ی تابستان، تو یک بعدازظهر، با شیشه‌اش و پارچه‌ای که روی‌ِ سرش می‌انداخت‌، رفت تو حمام و تا سرِ شب بیرون نیامد. مادربزرگ قبل از همه فهمید. هوای‌ِ‌ِ تویِ آن‌‌شیشه مثل‌ِ هوایی نبود که پدربزرگ سرِ کارش تنفس می‌کرد. بعد از جنگ‌ خیلی از پیرمردها، مثل‌ِ پدربزرگ‌، از ترک‌ِ اجباری‌ِ همین عادت مُردند.
نمی‌خواهم حرف‌ِ مفت زده باشم. می‌روم سرِ اصل‌ِ مطلب. طلاوری ‌که آمده بود به مأموریت می‌گفت نگران‌ِ احوال‌ِ رستمی است. گفت: «تو جزیره کارش شده برداشتن‌ِ نوار از تصنیف‌ِ خوانندگان، از قدیم و جدید.» تا حالا هفت هزار کاست پُر کرده، هفت هزار. من که باورم نمی‌شود. فکرش را بکن! آدمی تو یک جزیره‌ی کوچک‌، زیر آتش‌ِ بمب و موشک‌، تو ساعت‌ِ فراغت چه فراغتی‌؟ بنشیند تصنیف‌ِ خوانندگان را ضبط کند. توانسته زنش را هم متقاعد کند، البته به سختی و پس از مرافعه‌ی بسیار. طلاوری می‌گفت اگر او و زنش میانجی‌گری نمی‌کردند شاید کارشان به جدایی می‌کشید. همه‌ی درآمدشان را گذاشته‌اند برای‌ِ این کار، حتی بیش ازذخیره‌شان دست به خرج می‌زنند. شاید نیتش خیر باشد. طلاوری می‌گفت: «رستمی این کارش را یک اقدام‌ِ ملی می‌داند در برابرِ تباهی و نابودی‌ِ موسیقی‌ِ ایران.» خوب‌، من فکر می‌کنم این توجیهی است که هرکدام از ما برای‌ِ رفتارِ خودمان داریم.
نوشته‌ای: «نوذری هم شده مثل‌ِ یکی از آن‌ها. زنش را تو بانک‌ِ رفاه دیدم. وقتی سراغش را گرفتم گفت: «دو سال‌ِ آزگار است نشسته تو خانه ‌انگشت‌ِ پاهاش را می‌شمارد.» همان کاری که سال‌ها است منصور می‌کند.عجیب است، این جور بیماری اگر مسری شود…» نه، عجیب نیست. البته ‌مال‌ِ منصور جورِ دیگری بود. تو باید اولش را یادت بیاید. ده سال پیش بود، شاید ده سال و یک ماه. قبل از عید بود. چه قدر تو اصفهان دنبالش گشتیم. از این پمپ‌ِ بنزین به آن پمپ‌ِ بنزین. اداره‌ی پخش‌ِ نفت، تعاونی‌، فروشگاه‌ِ کارگران، همه‌جا را زیرِپا گذاشتیم. گمانم تو پیداش کردی، به تصادف. تو یکی از فرعی‌های‌ِ چهارباغ بود، تو فروشگاه‌ِ کارگران. وقتی چشمم‌ افتاد بهش تو داشتی پیشانی‌ِ فراخش را می‌بوسیدی جا خوردم. صورتش ورم کرده بود. تو گفتی: «از هوای‌ِ اصفهان است. آب رفته زیرِپوستت.» بعد تو خانه‌اش، چه خانه‌ای، چیزی نمانده بود بزنم زیرِ گریه. پسرهاش را یادت می‌آید؟ بابک و آرش. تو خانه غیر از آن گرامافون‌ ِقدیمی هیچ نبود، یک زیلو و یک گرامافون. بعد برامان صفحه گذاشت، بنان بود یا بدیع‌زاده؟ من آن روز هیچ نگفتم. یک چیزی تو دلم چنگ می‌زد. نخواستم او را و تو را دمغ کنم. خوب، لابد، حالا می‌گویی این حرف‌ها همه‌اش وهم و خیال است. قبول دارم که او از نوجوانی صدای‌ِ بنان یا بدیع‌زاده را دوست داشت. اما حرف‌ِ من چیزِ دیگری است. آدمی با آن سوابق‌، تو یک خانه‌ی‌ لُخت‌، با یک گرامافون‌ِ بوقی‌ِ قدیمی‌، تکیه‌اش را بدهد به گچ‌ِ طبله‌کرده‌ی دیوار و بچه‌هاش، بابک و آرش‌اش‌، را بنشاند روی‌ِ زانوهاش و بزند زیرِآواز. همان بوق‌ِ برنجی‌ِ قُرشده‌ی گرامافونش کافی بود تا من بفهمم چه حالی دارد. هیچ چیز غمگین‌تر از یک آدم با یک گرامافون‌ِ قدیمی نیست.
دیده‌ای که من حرف‌هام را می‌زنم. سعی نکن با پوزخندت جلوِ حرفم را بگیری! من عادت‌ِ تو را می‌شناسم. نگو که این کار را نمی‌کنی! یادت بیندازم! خیال نکنی که می‌خواهم تلافی کنم. «دلم می‌خواهد غروب‌ها، مثل‌ِ سابق، تو یک قایق که طنابش به اسکله بند باشد بنشینم و پاهایم را تو آب بگذارم و همان‌طور که لرزش‌ِ امواج را حس می‌کنم صدای‌ِ جلز و ولز قرص‌ِ خورشید را تو آب بشنوم. وقتی خورشید تو آب غروب می‌کند صدای‌ِ…» خوب که چی؟ من بهت می‌گویم، اما پوزخند نمی‌زنم. دنباله‌اش را می‌گویم که نگویی حرف‌ها را به میل‌ِ خودم تکه‌پاره می‌کنم و نتیجه می‌گیرم. «تماس‌ِ آتش و آب‌، مثل این که یک ماهی را توی‌ِ روغن‌ِداغ بیندازند، توی‌ِ جمجمه‌ی آدم طنین می‌اندازد. کاش می‌توانستم خورشید را وقتی که سرد می‌شود ببینم. هیچ چیز مثل‌ِ موج‌، صدای‌ِ بوق‌ِکشتی و نغمه‌ی نی‌ِ جُفتی‌ِ جاشوها مرا سر کیف نمی‌آورد. اما آن صدای‌ِ جلز و ولز…» این‌ها، لابد، حرف‌های‌ِ شاعرانه است. قبول دارم که طبع‌ِ تو لطیف است‌، اما مال‌ِ دیگران چی‌؟ مال‌ِ من؟ لابد خواهی گفت منظوری نداشته‌ای. باشد. من دل‌خور نمی‌شوم. اما بهت می‌گویم که خیال نکنی اگر بزنی روی‌ِ عصبم دیگر حس نمی‌کنم، که عواطفم کرخت شده است. قلاب‌ِ اجل به ریشه‌ی جانت بیفتد اگر بخواهی، یک دفعه‌ی دیگر، پوزخند بزنی. این با سنگ و ترازوی‌ِ کدام عدالت و منطق می‌خواند که من وقتی‌ گرم‌ِ استدلال هستم، حالا هر چه که هست، تو حواس‌ِ من را پرت کنی! چی داشتم می‌گفتم؟ ببین چه جور رشته‌ی افکارم را بریدی!
آره. داشتم می‌گفتم که وقتی دوباره سلام می‌کردیم، یعنی همه‌مان ازنو یکی‌یکی سلام می‌کردیم، کفرش درمی‌آمد. از چشم‌هاش می‌خواندیم. مردمکش درشت می‌شد و رنگش یادت هست که می‌پرید و بنا می‌کرد به فحش دادن. چه فحش‌های آب‌نکشیده‌ای! گاهی زبانم لال… استغفرالله. خوب، دیوانه بود بی‌چاره. شلوارش را می‌کشید پایین شلوار که نبود گُرده‌پا بود و بعد وقتی هو می‌کشیدیم او خیزبرمی‌داشت. خودش را می‌کشید طرف‌ِ سنگی‌، کلوخی هر چه دَم‌ِ دستش می‌آمد و پرتاب می‌کرد به طرف‌مان، و وقتی دست نمی‌کشیدیم تو هیچ وقت نمی‌ایستادی که ببینی می‌کوبید، سرش را، نه خدایا پیشانیش را، می‌کوبید به زمین. چشم می‌گرداند تا یک برآمدگی پیدا کند، جای‌ِ سفتی که بتواند محکم بکوبد روی‌ِ آن. طوری می‌کوبید که صداش‌ دل‌ِ آدم را ریش می‌کرد. نمی‌دانم وقتی تو عالم‌ِ حشر مقابل‌ِ میزان حاضرمی‌شویم تا ثواب و گناه‌مان را بکشند چه جوابی داریم بدهیم. انگار شیطان تو پوست‌مان می‌افتاد. خدا از سرِ تقصیرات‌مان بگذرد. تا می‌رسید دَم‌ِ سینما شهرزاد می‌شدیم سی چهل پنجاه نفر، و شب می‌شد. فکرش را بکن! هیچ‌کس‌، هیچ آدم‌ِ خیّر و مؤمنی، نمی‌آمد معرکه رابخواباند. نه، من قبول ندارم. خداوند همان قدر که بنده‌ی بد دارد بنده‌ی خوب ندارد. تو تنها کسی بودی که می‌گفتی گناه دارد. زن‌ها و پیرمردها می‌آمدند دَم‌ِ درِ خانه‌ها یا پشت‌ِ پنجره‌ها به تماشا، حتی جزوه‌کش‌ِ مسجدِ محله هم می‌آمد بیرون اسمش چه بود؟ و به او، وقتی شلوارش رامی‌کشید پایین، می‌خندیدند. از فحش‌هایی که می‌داد حظ می‌کردند. می‌دانم تو خواهی گفت، لابد، برای این بود که تفریحی نداشتند. اما من قبول ندارم. ما از حارث بدتر بودیم، هستیم. همیشه حاضر به یراقیم تا مثل‌ِ عمله‌ی دوزخ به جان هم بیفتیم. ایمان‌مان را به یک پول‌ِ سیاه به شیطان می‌فروشیم. من قبول دارم، حق با تو است. شیطنت‌ِ ما بچه‌گانه نبود، نشانه‌ی جنون بود. همه‌ی اهل‌ِ محل‌، مثل‌ِ او، دیوانه بودند، اما او گناه داشت. نگو که دیوانه نبود. او تنها پسر، تنها فرزند، پدرش بود. از قدیم گفته‌اند یکی‌یک‌دانه یا خُل می‌شود یا دیوانه. این از این.
اما حرفت درباره‌ی عبدالله حساب است. بله، حق با تو است. «بعد عصا را از یقه برمی‌داشت و می‌گفت: «روزگار منتقم است.» تکیه ‌می‌داد به دیوار، یا تیرِ چراغ‌ِ برق‌، و یک چشمش را می‌بست و خم‌ِ عصا رامی‌چسباند به گودی‌ِ کتف و قراول می‌رفت به طرف‌ِ شهردار، که مثلاً دارد او را به رگبار می‌بندد، می‌رسانَدَش به سزای‌ِ اعمال‌ِ پلیدش. ما هیچ‌وقت سؤال نکردیم‌، حتی پیش‌ِ خودمان‌، که خوب حالا چرا شهردار؟ مگر درهیئت‌ِ حاکمه آدم قحط است‌؟ چرا فرماندار یا رییس‌ِ شهربانی نه‌؟ یا دست‌کم رییس‌ِ پالایشگاه. من هیچ‌وقت نفهمیدم.»
قبول دارم که حال‌ووضعِ رستمی حرفِ دیگری است، اما راستی راستی توفکر می‌کنی بشود کارِ او را یک اقدام‌ِ ملی دانست؟ دلم می‌خواست می‌توانستم یک همچو توجیهی را قبول کنم. کسی چه می‌داند! شاید هم طلاوری براش مایه‌ گرفته باشد. عادتش را هم که می‌دانی، همه چیز را بزرگ می‌کند، آب می‌کند تو حرف‌هاش. از همان جوانی دوست داشت حرف‌هایی بزند تا دیگران را انگشت به دهن کند. خدا کند این هم یکی از آن حرف‌ها باشد. لابد خواهی گفت اگر رستمی دست به همچو کاری هم زده باشد کارِ درستی است و حرف‌ِ طلاوری هم درباره‌ی اقدام‌ِ ملی‌ِ او درست است. امان از این قلمِ کوفتی! جمعه می‌توانیم در این باره حرف بزنیم، و همین‌طور درباره‌ی نوذری. بعدش اگر فرصت شد می‌توانیم درباره‌ی کسی حرف بزنیم که تازگی با او آشنا شده‌ام. همسایه‌ی دیوار به دیوارِ ما است. عادت‌ِ ما را دارد. دلش به این خوش است که تمام‌ِ روزبنشیند نامه بنویسد، منتها برای‌ِ خودش. هر نامه‌ای ‌را که می‌نویسد به نشانی‌ِ خودش پُست می‌کند و وقتی نامه‌رسان نامه را می‌آورد دادن‌ِ انعام را فراموش نمی‌کند. اما باید قول بدهی که شلوغش نکنی و در صدد نباشی که‌، مثل‌ِ همیشه، نتیجه‌ی عجیب غریب بگیری.
درباره‌ی منصور من حرف‌هام را زده‌ام. او با دیگران توفیر دارد. اصلاً مثل‌ِ هیچ‌کس نیست. صد البته مثل‌ِ جوانی‌ِ خودش هم نیست. اما من، همان‌طور که گفته‌ام و برایت نوشته‌ام‌، نسبت به او حالِ ترحم دارم. هیچ‌وقت‌، به خلاف‌ِ تصورِ تو، آدم‌ِ استخوان‌داری نبود. من بیش‌تر از تو او رامی‌شناسم. خمیره‌اش را نداشت. بی‌خودی خودش را قاطی‌ِ آن ماجراها کرد، یعنی قاطی شد، به تصادف. مثل‌ِ خیلی‌ها، بی‌آن‌که بفهمد اصل‌ِ ماجرا چیست، خودش را آلوده کرد، و بعد وقتی که آن ماجراها پیش آمد و بگیر و ببندها شروع شد حسابی ماست‌ها را کیسه کرد. فکر می‌کرد تمام‌ِ عالم و آدم دنبالش هستند. چه بازی‌ها که درنیاورد. خانه‌اش را عوض کرد. سرِ کارش نرفت. رابطه‌اش را از پدر و مادرِ خودش و زنش برید. ریش گذاشت. سر تراشید. عینکش را به چشم نزد. لباس‌های‌ِ عجیب‌غریب پوشید و افتاد به عرق‌خوری و بعد رفت به اصفهان‌، آن قدر تو لاک‌ِ خودش فرو رفت که شد آن آدمی که دیدیم‌، با آن سبیل‌ِ بال‌مگسی، یادت می‌آید؟ فکر می‌کرد هر کس به سراغش می‌رود قصد دارد از او زیرِ پاکشی‌ کند. غیبت از گوشت‌ِ سگ حرام‌تر است. این‌ها را نمی‌گویم که او را تحقیرکرده باشم. بی‌چاره زنش! بی‌چاره مادرش به مادرم گفته بود، التماس و جزع و فزع کرده بود، که اگر من نشانی‌ای از او دارم به‌شان بدهم. تا مدت‌ها فکر می‌کردند او را گرفته‌اند یا با خانواده سر به نیستش کرده‌اند. بقیه‌اش را خودت می‌دانی. چشم‌ِ بینا بهتر از سیصد عصا است. می‌دانی‌، آدم‌هایی که مدت‌های‌ِ طولانی‌، مثلاً برای چندین ماه‌، خود را به راهِ دیگری می‌زنند، ادای‌ِ آدمی را درمی‌آورند که نیستند، گرفتار می‌شوند. یک وقت می‌بینند که خودشان نیستند، یعنی ما می‌بینیم، خودشان نیستند. خودشان خیال می‌کنند همان کسی هستند که بودند. بعدها، شاید، تو پیری سردربیاورند، وقتی دارند خاطرات‌شان را مرور می‌کنند. منصور هم یکی ازآن‌ها است. آن قدر بازی درآورد که گرفتار شد، در دام افتاد، نتوانست خودش را بیرون بکشد.
همیشه همین‌طور است. آدم اول خیال می‌کند یک جور بازی است، یک جور شوخی. شاید خنده‌اش هم بگیرد. فرض کن آدم اول جوانی‌، تو شادابی‌ِ جوانی‌، ویرش بگیرد یا به سرش بزند که ادای‌ ِپیرها را دربیاورد. برود هم‌دَم و هم‌نشین پیرها بشود. مثل‌ِ خودشان حرف‌ بزند، آرام و شمرده ودر جواب ‌ِ هر حرفی بگوید:«عجب!» و خودش را عادت بدهد که سربه‌تو و خوددار باشد و از تنهایی خودش کیف ببرد، یا دست‌کم به تنهایی خو کند. همچو آدمی حتم مقداری از غرورش ارضا می‌شود، یا فکر می‌کند که ارضا شده است. فکر می‌کند خیلی ازخوشی‌های‌ِ زندگی، آن چه به زندگی شوروجلا می‌دهد، آن قدرها هم که مردم جوان‌ها خیال می‌کنند خوشی نیستند. واجب نمی‌بیند دنبال‌ِ این‌جور چیزها برود، چون پیرها دنبال‌ِ این جور چیزها نیستند. بعد دیگرمی‌شود عادت‌، گرفتار می‌شود، یک‌هو نگاه می‌کند، برمی‌گردد به پشت‌ِ سرش، جوانی‌اش را در نقطه‌ای دور، بی آن که بتواند آن را صاف و روشن ببیند، به یاد می‌آورد. اما دیگر گذشته است، تمام شده است. می‌بیند تو اوج‌ِ جوانی پیر شده است. بعد دیگر حتی اگر با پیرها هم نباشد، میان ‌ِجوان‌ها هم پیر است. می‌بینی که دارم درباره‌ی خودم حرف می‌زنم. همیشه به همین‌جا می‌کشد. هر سنی لذت‌ِ خودش را دارد. اما برای‌ِ آدمی که همیشه پیر بوده فقط لذت‌ِ خاطرات باقی می‌ماند.
اما حسین حق با تو است او هنوز باورش نشده که دیگر جوان نیست، که پیر است. نوشته‌ای: «نمی‌دانم چرا همه چیز برای‌ِ او ساده است. خیال می‌کند هیچ‌چیز ارزش ندارد که آدم خودش را وقفِ آن کند. با دسته گلی که آب‌ داده روزگارِ همه را سیاه کرده است. می‌دانی که او از همان بچگی کاسه‌یعقلش مو برداشته بود. به خیال‌ِ خودش می‌خواسته یک جور بارشان بار بشود. نمی‌داند که توفیرِ میان‌ِ محنت و محبت نقطه‌ای بیش نیست.» درباره‌ی سربه‌هوایی‌ِ حسین گفتم که من با تو جرومنجری ندارم. بعضی آدم‌ها هنرشان این است که بخیه به آب دوغ بزنند. حسین همیشه خیال می‌کند سرش تو حساب است. اما دردِ او این نیست که کاسه‌ی عقلش مو برداشته. با عقل‌ِ خشک و خالی بارِ کی بار شده است‌؟ اگر عروسیِ گل‌نسا پیش نمی‌آمد که حسین‌، به قول‌ِ تو، آن دسته گل را به آب نمی‌داد. من و تو دختری نداشته‌ایم که بدانیم بی‌جهیزیه عروس به خانه‌ی بخت فرستادن یعنی چه. خوب، این هم یک راهش است دیگر. آدم کامیونی را از توکارخانه، شبانه، بردارد بزند به چاک‌ِ جاده. زنش را هم محض‌ِ احتیاط ‌بنشاند پهلوی‌ِ دستش. یک کامیون‌ِ به ظاهر بی‌صاحب خیلی‌ها را وسوسه می‌کند، آن هم پدری که قرار است دخترش را عروس کند. خوب، چرا از این واقعه آن نتایجی را که دوست داری نمی‌گیری‌؟ به تریج‌ِ قبایت برمی‌خورد؟ اتفاقاً همه‌ی مقدمات‌ِ نتیجه فراهم است: کارگری زحمتکش، کارخانه‌ای وابسته‌، یعنی همان مالک‌ِ کامیون‌، به جوش آمدن‌ِ غیرت… تو بهتر از من می‌توانی این جور چیزها را پشت‌ِ هم ریسه کنی و نتیجه بگیری. اگر حسین شوهرِ خواهرت نبود و روزگارِ خواهرزاده‌هایت را سیاه نمی‌کرد یا دست‌کم با تو شور می‌کرد – لابد قضیه توفیر می‌کرد. اما حسین برایِ خودش دست به همچو کاری نزده. می‌خواسته بارِ دیگران بار بشود. اگر بد نمی‌آورد، اگر فقط دو بندِ انگشت سردرِ خانه‌ی‌ پسرعموی‌ِ حسین بلندتر بود، و کامیون می‌رفت تو آن حیاط دنگال همه چیز به خیرو خوشی سرمی‌گرفت.
خودت نوشته‌ای که مال‌خرها دیر کرده بوده‌اند و او مجبور بوده ‌کامیون را یک جوری از چشم‌ِ مردم پنهان کند. تو انظار که نمی‌توانسته انگِ آنِ کارخانه را روی‌ِ بدنه‌ی کامیون رنگ کند، آن‌هم انگِِ کارخانه‌ای که از کفرِابلیس مشهورتر است. حتی به فکرِ مال‌خرها هم بوده. فقط فکرِ آن دو بندِانگشت را نکرده بوده. شاید بی‌انصافی باشد بگوییم سرش توی‌ِ حساب نیست، که کاسه‌ی عقلش مو برداشته. دو بندِ انگشت به چشم نمی‌آید. ازقدیم گفته‌اند برای‌ِ آدم‌ِ بدبخت از در و دیوار می‌بارد. سقف‌ِ کامیون بگیرد به آهن‌ِ سردر و چارچوب کنده شود و دیوارِ خشت و گلی‌ِ همسایه چپ کند و بعد آن قشقرق به پا شود. اگر کس‌ِ دیگری جای‌ِ حسین بود از این هم بدتر می‌شد. خدا را شکر که دهن‌ِ حسین چاک و بست دارد. نوشته‌ای:«دست کمش این است که او را از کارخانه اخراج کنند و وادارندشان تا خانه‌ای را که به آن‌ها داده‌اند تخلیه کنند. این یعنی سیاه‌شدن‌ِ روزگارِ یک خانواده. بالاتر از این تنبیه دیگر وجود ندارد. حالا تو بگو این کارِ شیطان است‌، کارِ ملعونی که هر وقت پاهایش را به هم ‌می‌مالد هزار تا تخم‌ِ شیطان ازش پس می‌افتد. اما شیطان چه ربطی دارد به حسین؟» ربط دارد. اگر مردم ایمان‌شان را به شیطان فروخته باشند چی؟ مگر نمی‌گویند پول بچه‌ی شیطان است؟ حسین را چه کسی لو داد؟ برای‌ِ چی؟ تو مردم را یک جور دیگر می‌بینی، آن جور که هستند نمی‌بینی. نمی‌خواهی ببینی که بوی‌ِ خیر از مردم رفته. اگر این مردم خوب بودند به یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر حاجت نبود. خدا از سرِ تقصیرات‌مان بگذرد! کاش این یک ذره عقل را هم نداشتیم و غصه‌ی چیزی را نمی‌خوردیم. اگر دیوانگی غمی داشته باشد مال‌ِ دیگران است. آدم ‌ِدیوانه است که پادشاه‌ِ بی‌غم است نه آدم‌ِ بی‌اولاد. امثال‌ِ منوچهر وعبدالله که غمی ندارند.
من بارها به تو گفته‌ام این جمعه هم حرف‌های‌ِ زیادی دارم تا بزنم اگر شب‌ها هم هی کاغذ سیاه کنیم باز خیلی چیزها هست که از دست‌مان در برود. نه این که فراموش‌مان بشود. وقت کم می‌آوریم. یک روز به توگفته‌ام‌، به تعدادِ آدم‌های‌ِ دنیا دیوانه داریم. حالا اگر تو می‌خواهی، جد کرده‌ای‌، معنای‌ِ دیگری برای‌ِ دیوانه بودن‌ِ آدم‌ها بتراشی این به خودت مربوط است. اما این جور حساب و کتاب کردن، آخرش‌، کار دست‌ِ تو می‌دهد. اگر روزی ‌روزگاری شدی مثل‌ِ یکی از آن‌ها حق را به خودت می‌دهی، چون هیچ آدمی، به حساب ‌ِ تو، مسبب ‌ِ اعمال‌ِ خودش نیست و آدم‌ها سرنوشت‌شان راخودشان نمی‌سازند. من به عنوان‌ِ دوست، رفیق‌، به عنوان‌ِ کسی که‌ می‌توانم سرم را روی‌ِ شانه‌ات بگذارم، فقط وظیفه دارم به تو هشدار بدهم، از جگر نعره بکشم‌، حتی با دستی که خدا کند بشکند بزنم پس‌ِ کله‌ات تا حواست سرِ جا بیاید. اما اگر حالی‌ات نمی‌شود، اگر تصمیم‌ِ خودت را گرفته‌ای‌، دیگر کاری از دست‌ِ من ساخته نیست. بهت بگویم، بارها گفته‌ام، اگر بخواهی همین جور خیال ببافی آخرش‌، مثل‌ِ آن‌ها، عقل از کله‌ات درمی‌رود، مرا هم به دردِ بی‌درمان‌ِ خودت گرفتار می‌کنی.
آدم اگر یک زمانی، در جوانی، تو یک ماجرایی، دارودسته‌ای‌، وا داد یا زمین خورد که دیگر نباید تلافی‌اش را سرِ چیزهای‌ِ دیگر دربیاورد. مگر من نبودم؟ خودت که بهتر می‌دانی! گوشتم از زورِ غصه آب شد. اما مجبوربودم از گذشته‌ام برگردم، چشم‌هام را باز کنم. این مردم قابلیتش را ندارند که تو این‌همه براشان حنجره می‌خراشی، سنگ‌شان را به سینه می‌زنی. اگر به ‌دیگران و خودشان بد می‌کنند یا از زورِ سیاه‌کاری جنون به کله‌شان می‌زند چه ربطی دارد به سیاست؟ چه ربطی دارد به حکومت‌؟ فکر نکن ‌من دل‌ِ خوشی دارم، اگر پاش بیفتد حالا نمی‌شود همه چیز را نوشت، خودت که می‌دانی… خوب، چه می‌گویی‌؟ حرف‌ِ حساب جواب ندارد. خدا کند این طور باشد.
راستی، داشت یادم می‌رفت. باید با آن شروع می‌کردم. اما حالا مجالش نیست. می‌گذارمش برای‌ِ جمعه. درباره‌ی همان تکه ‌زمین‌ِ عمویم است‌، زمینی که نمی‌دانیم تو نقشه‌ی جدیدِ شهر افتاده تو خیابان یا قرار است بشود مسجد، پارک یا نمی‌دانم قبرستان. بی‌چاره‌عمویم هر کس را می‌بیند، به خصوص اگر کارمندِ شهرداری باشد یا با یکی از مقامات‌ِ شهر راه داشته باشد، از او درباره‌ی سرنوشت‌ِ زمینش می‌پرسد. همه‌ی فکر و ذکرش شده آن تکه زمین. اگر اتفاقی برای زمینش ‌بیفتد می‌ترسم بشود مثل‌ِ یکی از آن‌ها، بشود مثل‌ِ عبدالله. خدا بهش رحم کند. یادت باشد فردا چهارشنبه است. نوبت‌ِ تو است. مِجری‌ای را که گفته بودی خریده‌ای یا نه‌؟ حتماً قفل کوچکی به آن بزن تا دیگر نامه‌ها به دست‌ِ کسی نیفتد. لابد خیال می‌کنند زده است به کله‌مان. برای‌ِ من که دیگر توفیر نمی‌کند. بگذار خیال کنند. آن‌وقت دیگرنمی‌توانند ما را به دروغ‌ودونگ متهم کنند؛ چون کسی که به کله‌اش می‌زند شاید خیال ببافد اما دروغ نمی‌گوید. کاش می‌توانستیم وسط‌ِ هفته هم، یک روز، هم‌دیگر را ببینیم. من این‌جا، تنهایی، حوصله‌ام سرمی‌رود. نمی‌دانم اگر همین کوره سواد را هم نداشتیم و دیدارهای‌ِ جمعه نبود چه‌طورمی‌توانستم تاب بیاورم. خنده‌دار است، دوتا آدم تو یک شهر باشند اما نتوانند، هروقت دل‌شان خواست، یک‌دیگر را ببینند. تا جمعه. یار باقی، صحبت باقی.
تابستان 1371
مرثیه برای‌ِ زندگان، برای‌ِ فتح‌الله اسماعیلی
نویسنده: محمد بهارلو

سالی‌ دو ماه‌

مردی‌ که‌ پشت‌ِ میز پیشانی‌ را روی‌ِ دست‌هایش‌ گذاشته‌ بود با صدایِ باز و بسته‌ شدن‌ِ در سر بلند کرد و چشم‌هایش‌ را مالید.
کاری‌ داشتی‌؟
مردِ تازه‌وارد، که‌ یک‌ پاکت‌ِ بزرگ‌ دستش‌ بود، گفت:‌ احمد هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز گفت‌:‌ کدام‌ احمد؟
مرد پاکت‌ را روی‌ِ میز گذاشت‌: مگر چند تا احمد این‌جا هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز به‌ گردن‌ِ بطری‌ها که‌ از پاکت‌ بیرون‌ زده‌ بود نگاه‌ کرد: با آقای‌ِ پاک‌روان‌ کار داری‌؟
مردِ تازه‌وارد خم‌ شد روی‌ِ میز و توی‌ِ چشم‌های‌ِ مرد گفت‌: با احمد کار دارم‌، احمدلُختی‌، احمدشیطان‌. بگو باقر، آقاباقر، آمده‌.
لحظه‌ای‌ در چشم‌های‌ِ هم‌ خیره‌ ماندند. مردِ آن‌ طرف‌ِ میز زیرپیرهن ‌ِرکابی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و دست‌هایش‌ پُر مو بود. پا شد آرام‌ به‌ طرف‌ِ درِ کوچکی‌ رفت‌ که‌ جلوش‌ پرده‌ای‌ از مُهره‌های‌ِ رنگ‌‌شدی‌‌ خیرزان‌ بود. وقتی‌مهره‌ها را کنار زد یک‌ زنگولی‌‌ برنجی‌، که‌ بالای‌ِ در به‌ نخی‌ آویزان‌ بود، صدا کرد. باقر روی‌ِ صندلی‌ِ حصیری‌ِ پشت‌ِ در نشست‌. بادبزن‌ِ برقی‌ ازسقف‌ آویزان‌ بود و پره‌هایش‌ به‌ آرامی‌ می‌گشت‌ و لَق‌لَق‌ می‌زد و بادِ گرمی ‌در اتاق‌ می‌پراکند. زنگوله‌ صدا کرد و مردی‌ میانه‌بالا با سرِ طاس‌ و پوستی‌سفید و پُف‌آلود لای‌ِ در ظاهر شد. همین‌ که‌ نگاهش‌ به‌ باقر افتاد ماهیچی‌‌ زیرِ چشم‌ِ چپش‌ پرید: ها زنگی‌، چه‌… چه‌ات‌ شده‌ این‌… این‌ وقت‌ِ روز!
طایفه‌ات‌ را راه‌ بینداز شیطان‌.
چه‌… چه‌ خورده‌ای‌ تو … تو… امروز؟
گوشت‌ِ اجدادِ تو، گوشت‌ِ خوک‌.
بددهن‌… همیشه‌ بددهنی‌… تو. ادب‌… نداری‌.
باقر از روی‌ِ صندلی‌ پا شد. چشم‌ِ احمد به‌ پاکت‌ِ روی‌ِ میز افتاد. باقردست‌ کرد توی‌ِ جیب‌ِ ورم‌کردی‌‌ شلوارش‌ و دسته‌ای‌ اسکناس‌ِ تا نشده‌ ازتوی‌ِ پاکت‌ِ زردِ مُهر و نشان‌داری‌ بیرون‌ آورد و پنج‌ اسکناس‌ِ درشت‌ روی‌ِمیز انداخت‌. احمد خم‌ شد اسکناس‌ها را بو کشید: هیچ‌ پولی‌ بوی‌ِ… اسکناس‌های‌ِ… کمپانی‌ را نمی‌دهد.
ها پس‌ تو هم‌ بوش‌ را می‌شناسی‌؟
کیست‌… که‌ تو… تو این‌ جزیره‌، و تو… تو تمام‌ِ جزیره‌های‌ِ… خلیج‌،بوی‌ِ… این‌ اسکناس‌ را نشناسد؟
اگر می‌خواهی‌ داخل‌ِ ثواب‌ بشوی‌ یا الا دست‌ بجنبان‌!
احمد اسکناس‌ها را برداشت‌:آدم‌… حیفش‌ می‌آید.. تاش‌ بزند…
خوب‌ قاب‌شان‌ بگیر.
احمد خندید و دندان‌های‌ِ طلایی‌اش‌ بیرون‌ افتاد: برای‌ ش‌… ش‌ شما آدم‌های‌ِ کمپانی‌… ش‌… ش‌… شنبه‌ به‌… نوروزافتاده‌. چند وقتی است‌… خیلی‌هاتان‌ پو… پول‌… پا… پارو می‌کنید.
دارد تمام‌ می‌شود.
چی‌… چی‌ تمام‌ می‌شود تصدقت‌؟ نکند… تو… تو هم‌ فینیشت‌!
آره‌.
به‌ همین‌… سا… سادگی‌؟
بس‌ کن‌! هر چه‌ لازم‌ است‌ بردار. می‌رویم‌ زیر پُل‌، به‌ حساب‌ِ من‌.
می‌خواهی‌ همه‌اش‌ را… بز.. بزنی‌… به‌… به‌ گُندِ خر. آتشت‌… خیلی‌تُنده‌.
اگر نیستی‌ بروم‌ سراغ‌ِ خورشیدو.
خو… خورشیدو… سگ‌ِ… سگ‌ِ کی‌ باشد. اما… تو… تو… این‌ هوا؟
می‌ترسی‌ آفتاب‌سوز بشوی‌؟ اگر می‌خواهی‌ یک‌ چتر همراه‌ِ خودت‌وردار. اما به‌ شرط‌ این‌ که‌ بتوانی‌ زیرش‌ معلق‌ بزنی‌ و شنبل‌بازی‌ دربیاری‌. صندلی‌ِ لهستانی‌ هم‌ بیار، همین‌ طور نعلبکی‌ِ معرکه‌گیریت‌ را.
احمد انگشت‌ِ کوچک‌ِ دست‌ِ راستش‌ را توی‌ِ گوش‌ِ چپش‌ کرد و باانگشت‌ها‌یِ دست‌ِ دیگرش‌ روی‌ِ میز ضرب‌ گرفت‌.
امشب‌… برنامه‌ داشتم‌ جا… جا… جان‌ِ تو.
جان‌ِ عمه‌ات‌، چانه‌بازاری‌ را بگذار کنار.
دروغ‌… نمی‌… نمی‌گویم‌… امشب‌… آتراکسیون‌ داشتیم‌.
باقر یکی‌ از بطری‌ها را از پاکت‌ درآورد. سرِ بطری‌ را باز کرد و دهنی‌ ‌بطری‌ را میان‌ِ لب‌ها گذاشت‌ و سر کشید .احمد داد زد: قیطاس‌، یخ‌…با… با… لیوان‌ بیار.
باقر با پشت‌ِ دست‌ لب‌هایش‌ را پاک‌ کرد. زنگوله‌ صدا کرد و قیطاس‌، مردی‌ که‌ زیرپیرهن‌ِ رکابی‌ به‌ تن‌ داشت‌، میان‌ِ در پیدایش شد. احمد برگشت‌ به‌ طرف‌ِ او :اسکندر را… را… هم‌ بیدار کن‌. مهتاب‌… را… را… اول‌ بیدار کن‌.
باقر گفت‌: لکنته‌ات‌ روبه‌راه‌ هست‌؟
احمد سر تکان‌ داد و لیوانی‌ را، که‌ تکه‌ای یخ‌ تویِ آن‌ بود، از قیطاس‌ گرفت‌ و روی‌ِ میز، جلوِ باقر، گذاشت‌. باقر گفت‌: زُبیده‌ هست‌؟
احمد گفت‌: پری‌… پری‌ بلنده‌ هم‌ هست‌.
باقر گفت‌: نه‌، همان‌ زُبیده‌ خوب‌ است‌.
باقر از بطری‌ در لیوان‌ ریخت‌. یخ ‌توی‌ِ الکل‌ ذوب‌ می‌شد: می‌خوری‌؟
احمد گفت‌: هوا… رو… روشن‌ نمی‌خورم‌… تصد… تصدقت‌ بشوم‌.
هوا روشن‌ فقط‌ می‌کشی‌؟
باقر لیوان‌ را سر کشید. احمد گفت‌: نوش‌جان‌… من‌… بروم‌… راه‌شان‌ بیندازم‌.
پرده‌ را کنار زد و زنگوله‌ صدا کرد. باقر باز از بطری‌ توی لیوان‌ ریخت‌. نشست‌ روی‌ِ صندلی‌ِ حصیری‌ و به‌ پره‌های‌ِ بادبزن‌ نگاه‌ کرد. لیوان‌ را، که‌بخار رویش‌ نشسته‌ بود، گذاشت‌ روی‌ِ گونه‌اش‌ و پلک‌هایش‌ را بست‌. سرش‌ روی‌ پُشتی‌ِ صندلی‌، که‌ از چوب‌ِ کُلفتی‌ بود، خم‌ شد. زنگوله‌ صدا کرد.
فد… فدایت‌ شوم‌… تو.. تو که‌ پنچری‌.
باقر خمیازه‌ کشید و با پشت‌ِ دست‌ پلک‌هایش‌ را مالید.
بیا… بیا یک‌ بستی‌… بزن‌… روشن‌ شی‌. احوال‌ِ دل‌ِ سوخته‌…دل‌ْسوخته‌… داند.
دست‌ِ باقر را گرفت‌ و کمک‌ کرد تا بلند شود. از درِ پشت‌ِ میز، از لای رشته‌های‌ ِخیرزان‌، رد شدند و از حیاط‌ِ سنگ‌فرشی‌، که‌ حوض‌ِ کوچکی‌ وسطش‌ بود، گذشتند و واردِ اتاقی‌ شدند که‌ پنجری‌‌ بزرگش، با کرکری‌‌حصیری‌، رو به‌ حیاط‌ باز می‌شد.
مهتاب‌… این‌ رفیق‌ِ… عزیزالوجودِ ما… ما را بساز.
مردی‌ که‌ گوشی‌‌ اتاق‌ روی‌ِ تشک‌چه‌ای‌ نشسته‌ بود سر بلند کرد ونیم‌خیز شد. با انبر از زیرِ خاکسترِ منقل‌ زغال‌ِ قرمزی‌ بیرون‌ آورد. سفیدیِ چشمِ مرد به‌ زردی‌ می‌زد.
خوش‌ آمدی‌ داداش‌! صفای‌ِ قدمت‌. بفرما بالا.
باقر تکیه‌ به‌ دیوار نشست‌. مهتاب‌ با تیغ‌ روی‌ِ حُقه‌ را تراشید. بست‌ِ درشتی‌ چسباند و نی‌ِ وافور را به‌ طرف‌ِ دهن‌ِ باقر گرفت‌ و زغال‌ را، لای‌ِگیری‌‌ انبر، نزدیک‌ آورد: فوت‌ کُن‌ داداش‌! فوت‌، فوت‌. حالا برو برای‌ِ خودت‌! ماشاالله‌! نفس‌ِچاقی‌ داری‌.
مهتاب‌ که‌ روی‌ِ پاهایش‌ نشسته‌ بود و قوز‌ کرده‌ بود گفت‌: دود را تو صندوق‌چی‌‌ سینه‌ نگه‌ دار. الان‌ تازه‌ می‌شوی‌.
تو استکان‌ که‌ در آن‌‌ نبات‌ِ زرد بود چای‌ ریخت‌. باقر پاشنی‌‌ سرش‌ را به‌ دیوار تکیه‌ داد. زنی‌ با موی‌ِ کوتاه‌ِ بور واردِ اتاق‌ شد. لاغر بود وکوتاه‌ با پوستی‌ گندم‌گون‌. ابروهایش‌ باریک‌ و قیطانی‌ بود. پیرهن‌ِ سفیدِ چسبان‌ِ بی‌آستین‌ و دامن‌ِ سیاه‌ِ چین‌داری‌ پوشیده‌ بود که‌ تا زانوهایش‌ می‌رسید.
مهمان‌ داری‌ آقامهتاب‌؟
ارباب‌ِ ماست‌. بفرما زبیده‌ خانم‌.
باقر به‌ زن‌ نگاه‌ کرد. زن‌ جلو آمد و سلام‌ کرد و خندید. گونه‌هایش‌ چال ‌افتاد. دورِ خودش‌ چرخید و روبه‌روی‌ِ آینی‌‌ بزرگی‌، که‌ به‌ دیوار چسبیده ‌بود، ایستاد. مهتاب‌ گفت‌: چایت‌ را بخور داداش‌!
بعد می‌خورم‌.
احمد وارد شد: زا… زاغی‌ کجاست‌؟
زبیده‌ گفت‌: مثل‌ِ همیشه‌ تو خلا.
خندید و باقر تو آینه‌ دید که‌ گونه‌هایش‌ چال‌ افتاد. احمد رفت‌ بیرون‌. زن‌ تو آینه‌ به‌ چشم‌های‌ِ باقر نگاه‌ می‌کرد.
بلانسبت‌ِ شما.
باز خندید. مهتاب‌ با تیغ‌ روی‌ِ حُقه‌ را می‌تراشید. زن‌ چرخی‌ زد و از اتاق‌ بیرون‌ رفت‌.
چایت‌ را بخور داداش‌! سِدرمه‌ نکنی‌!
باقر استکان‌ را سر کشید. مهتاب‌ بَست‌ِ دیگری‌ چسباند و نی‌ِ وافور راگرفت‌ به‌ طرف‌ِ باقر.
نه‌، برو برای‌ِ خودت‌.
من‌ شده‌ام‌ داداش‌.
من‌ نیستم‌. می‌خواهم‌ می‌ بزنم‌.
مهتاب‌ زغال‌ِ درشتی‌ برداشت‌ و زیرِ لب‌ گفت‌: شب‌ِ شراب‌ نیرزد به‌ بامدادِ خمار.
سروکلی‌ احمد پیدا شد: داریم‌ را… راه‌… می‌افتیم‌. اجازی‌‌ حر… حر… حرکت‌ می‌دهی‌ آقاباقر؟
باقر پا شد. رفت‌ طرف‌ِ حوض‌ِ توی‌ِ حیاط‌ و کفی‌ آب‌ به‌ صورتش‌ زد. به‌ ماهی‌ِ قرمزی‌ که‌ زیرِ سطح‌ِ بی‌حرکت‌ِ آب‌ ایستاده‌ بود نگاه‌ می‌کرد. دستش‌ را روی‌ِ آب‌ به‌ حرکت‌ درآورد. ماهی‌ پایین‌ رفت‌ و لایِ خزه‌هایِ سبزِ کف‌ِ حوض‌ گُم‌ شد.
باقر آخر از همه‌ بیرون‌ آمد. کنارِ دست‌ِ راننده‌ نشست‌. احمد پشت‌ِ فرمان‌ بود. از کنارِ حصارِ موج‌دارِ سربی‌رنگ‌ِ پالایشگاه‌ گذشتند. خورشیدمایل‌ می‌تابید. احمد گفت‌: دارد ابر… می‌… می‌شود.
مهتاب‌ که‌ میان‌ِ زاغی‌ و زبیده‌ نشسته‌ بود گفت‌: چه‌ بهتر. زاغی‌ بدش‌ می‌آید از ابر.
زاغی‌ گفت‌: من‌ از ابر بدم‌ نمی‌آید، از باران‌ بدم‌ می‌آید.
زبیده‌ گفت‌: از من‌ چی‌؟
و خندید، و زد روی‌ِ زانوی‌ِ اسکندر که‌ کنارِ پنجره‌ نشسته‌ بود. مهتاب‌ گفت‌: زبیده‌جان‌، قدت‌ بگردم‌، آقای‌ِ ما زاغی‌ شیرخشتی‌ مزاج ‌است‌. اهل‌ِ خط‌ِ سبز است‌.
زاغی‌ گفت‌: داشتیم‌ مهتاب‌ مافنگی‌!
اسکندر گفت‌: لعنی‌‌الله علی‌الکاذبین‌!
زبیده‌ خندید و زد روی‌ِ زانوی‌ِ زاغی‌ و گفت‌: چرا تو لَب‌ می‌روی‌ زاغی‌جان‌! اسکندر یک‌ دهن‌ بخوان‌. به‌ مجلس‌ِ ختم‌ که‌ نمی‌رویم‌. آقاباقر اجازه‌ می‌دهی‌ اسکندر بخواند؟
باقر هیچ‌ نگفت‌. به‌ مشعل‌ِ خمیدی‌‌ یکی‌ از برج‌های‌ِ پالایشگاه‌ نگاه‌ می‌کرد. زبیده‌ تو آینی‌‌ جلو به‌ باقر نگاه‌ کرد. احمد سیگاری‌ به‌ لب ‌گذاشت‌ و رو کرد به‌ باقر: بروم‌ کدام‌… طر… طرف‌ِ پل‌؟
باقر که‌ بطری‌ میان‌ِ پاهایش‌ بود گفت‌: همین‌ دست‌.
احمد سر از پنجره‌ بیرون‌ برد و به‌ آسمان‌ نگاه‌ کرد: راستی‌… راستی‌ دارد ابر… می‌شود. هو… هوای‌ این‌… این‌ جا شتر…شتر گاو پلنگ‌ است‌.
زبیده‌ با آرنج‌ زد به‌ پهلوی‌ِ اسکندر: دِ یالا شروع‌ کن‌!
چی‌ بخوانم‌؟
زبیده‌ گفت‌: ادا در نیار، بخوان‌.
مهتاب‌ گفت‌: انگار یک‌ صدایی‌ از تو موتور می‌آید.
احمد از سرعت‌ِ ماشین‌ کم کرد‌. زد روی‌ِ فرمان‌: مثل‌ مثل‌ِ… ا… اسب‌ِ بدنعل‌ می‌ماند.
روی‌ِ خاک‌ریزِ جاده‌ ایستاد و بی‌ آن‌ که‌ موتور را خاموش‌ کند در را بازکرد و پیاده‌ شد. کاپوت‌ را زد بالا. اسکندر رفت پایین‌: چه‌ش‌ شده‌؟ یک‌ گاز بده‌ ببینم‌.
باقر پیاده‌ شد. بطری‌ دستش‌ بود. از شیب‌ِ شنی‌ِ جاده‌ رفت‌ پایین‌. زبیده‌ گفت‌: کجا دارد می‌رود؟
مهتاب‌ گفت‌: انگار یک‌ باکیش‌ هست‌ این‌ بابا.
زبیده‌ گفت‌: این‌ همان‌ مشت‌زن‌ِ باشگاه‌ِ کارگرها نیست‌؟
زاغی‌ گفت‌: بود.
زبیده‌ گفت‌: یعنی‌ حالا نیست‌؟
زاغی‌ گفت‌: یک‌ هم‌چو آدمی‌ می‌تواند برود تو رینگ‌؟
مهتاب‌ گفت‌: یک‌ باکیش‌ هست‌.
زبیده‌ گفت‌: چشم‌هاش‌ یک‌ جوری‌ است‌. آدم‌ را می‌ترساند.
زاغی‌ گفت‌: تو هم‌ اگر مثل‌ِ او بودی‌ چشم‌هات‌ یک‌جوری‌ می‌شد.
زبیده‌ گفت‌: پس‌ یک‌ چیزش‌ هست‌.
مهتاب‌ گفت‌: من‌ که‌ گفتم‌ یک‌ باکیش‌ هست‌.
زبیده‌ گفت‌: بس‌ کُن‌ تو هم‌.
زاغی‌ گفت‌: سالی‌ دو ماه‌.
زبیده‌ گفت‌: سالی‌ دو ماه‌؟
مهتاب‌ گفت‌: حالا فهمیدم‌.
زاغی‌ گفت‌: تو نمی‌توانی‌ بفهمی‌. هیچ‌ وقت‌ نمی‌توانی‌ بفهمی‌.
مهتاب‌ گفت‌: تو که‌ هیچ‌ وقت‌ کارگر نبوده‌ای‌. تو عمرت‌ دست‌ به‌ سیاه‌ و سفید نزده‌ای‌.
زاغی‌ گفت‌: برادرم‌ کارگر است‌. او هم‌ همین‌ روزها وضع ‌و روزِ این‌ بی‌نوا را پیدا می‌کند.
زبیده‌ گفت‌: من‌ که‌ سردر نمی‌آورم‌. از ذکرِ مصیبت‌ و چُس‌ناله‌ هم‌ هیچ خوشم‌ نمی‌آید.
زاغی‌ گفت‌: تو قدرِ آب‌ چه‌ دانی‌ که‌ در کنارِ فراتی‌!
احمد نشست‌ پشت‌ِ فرمان‌: بیایید سو… سو… سوار شوید.
باقر به‌ نخلستان‌ِ دوردست‌ نگاه‌ می‌کرد. اسکندر نشست‌ روی‌ِ صندلی‌ِعقب‌: آقاباقر بیا سوار شو راه‌ بیفتیم‌.
مهتاب‌ گفت‌: چه‌ش‌ شده‌ این‌ اسب‌ِ بدنعل‌؟
اسکندر گفت‌: به‌ شمع‌هاش‌ روغن‌ می‌زند.
باقر روی‌ِ صندلی‌ نشست‌ و در را بست‌. ماشین‌ راه‌ افتاد. احمد گفت‌: تصدقت‌… این‌… این‌ قدر نخور.
باقر هیچ‌ نگفت‌. با پشت‌ِ انگشت‌ پلک‌هایش‌ را می‌مالید. زبیده‌ گفت‌: اسکندر بخوان‌.
اسکندر خواند: چلچلی‌‌ بادِ شمال‌ زیرِ بال‌ِ میناش‌. چلچلی‌‌…
باقر گفت‌: بس‌ کن‌!
احمد سر برگرداند و لب‌گزه‌ کرد. اسکندر سیگاری‌ به‌ لب‌ گذاشت‌ ودنبالِ کبریت‌ دست‌ کرد توی‌ِ جیبش‌. زبیده‌ گفت‌: می‌خواهی‌ خفه‌مان‌ کنی‌!
اسکندر سیگار را پشت‌ِ گوشش‌ گذاشت‌، گفت‌: به‌ کدام‌ سازِ شما باید برقصیم‌؟
احمد گفت‌: رسیدیم‌.
به‌ خیابانی‌ رسیدند که‌ دو طرفش‌ نخل‌ بود. میدان‌ِ کوچکی‌ را دور زدند و جلوشان‌ قوس‌ِ بلندِ پُل‌ با نرده‌های‌ِ سربی‌‌رنگ‌ پیدا شد. باقر گفت‌: برو سمت‌ِ چپ‌.
احمد گفت‌: سمت‌ِ را… را… راست‌ پُل‌ خلوت‌تر است‌.
گفتم‌ سمت‌ِ چپ‌.
از شیب‌ِ تندی‌ پایین‌ رفتند و افتادند توی‌ِ خاکی‌. احمد زیرِ شاخ‌ و برگ ‌ِسبزِ درخت‌ِ میموزایی‌ ایستاد. موتور پِت‌پِت‌ می‌کرد. باقر پیاده‌ شد. با بطری‌ که‌ دستش‌ بود به‌ طرف‌ِ پایه‌های‌ِ سیمانی‌ و زمخت‌ِ پُل‌ راه‌ افتاد. احمد کاپوت‌ را بالا زد. موتور داغ‌ بود و از درِ رادیاتور بخار بلند می‌شد. اسکندر گفت‌: حالا می‌خواهد چه‌ کار بکنیم‌ تو این‌ هوا؟
احمد گفت‌: دعا کن‌ ببارد.
احمد صندلی‌ِ لهستانی‌ و چترِ تاشوِ پایه‌دار را از صندوق‌ِ عقب‌ درآورد. اسکندر جعبی‌‌ تار را برداشت‌. زاغی‌ و زبیده‌ و مهتاب‌ پیاده‌ شدند. زبیده‌ با بادبزن‌ِ تاشوِ حصیری‌ خودش‌ را باد می‌زد. احمد به‌ اسکندر گفت‌: برو… مرا… مراقبش‌ باش‌! الان‌ است‌ که‌… که‌… کله‌پا بشود.
چند بَلَم‌ رویِ آبِ لیمویی‌رنگ‌ می‌گذشتند. باقر، که‌ نزدیک‌ِ آب‌ ایستاده‌ بود، نگاهش‌ به‌ بلم‌ران‌ها بود که‌ روی‌ِ پارو خم‌ و راست‌ می‌شدند و به‌ طرف‌ِ پُل‌ می‌رفتند. اسکندر پشت‌ِ سرِ باقر ایستاد: زود آمدیم‌.
باقر هیچ‌ نگفت‌. بطری‌ را که‌ چند جرعه‌ ته‌اش‌ مانده‌ بود ‌انداخت‌ توی‌ِ آب. بطری‌‌ پایین رفت‌ و بالا آمد و باز پایین رفت‌ و باز بالا آمد و همان‌طور که‌ فقط‌ دهنه‌اش‌ بیرون‌ بود با جریان‌ِ آب‌ به‌ طرف‌ِ پُل‌ رفت‌.
کِیف‌شان‌ کوک‌ می‌شود.
اسکندر خندید:‌ِ ماهی‌ِ می‌زده‌ دیدن دارد.
باقر گفت‌: تو حوض‌ِ کافی‌‌ کیا، چند سال‌ِ پیش‌، سیاه‌پور یک‌ بطرِ پنجاه‌وپنج‌ خالی‌ کرد. می‌خواست‌ ببیند ماهی‌های‌ِ حوض‌ چه‌ شکلی‌ می‌شوند.
اسکندر گفت‌: خوب‌، چه‌ شکلی‌ شدند؟
باقر همان‌‌طور که‌ به‌ بطری‌ روی‌ِ آب‌ نگاه‌ می‌کرد گفت‌: ریق‌ِ رحمت‌ را سر کشیدند و فقط‌ یکی‌شان‌ جان‌به‌در برد. کیا درش‌ آورد انداختش‌ تو یک‌ تُنگ‌ِ بلور.
کیا باید خلقش پاک تلخ شده باشد.
اگر کس‌ِ دیگری‌ غیر از سیاه‌پور بود آن‌ شب‌ هزاری هم که بخت می‌داشت روی‌ِ پای‌ِ خودش‌ از کافه‌بیرون‌ نمی‌رفت.
اسکندر گفت‌: هوم. برای‌ِ این‌ که‌ ماهی‌های‌ِ شط‌ حال‌شان‌ جا بیاید همی‌ ‌بطری‌های‌ِ همی‌‌ دکه‌ها و کافه‌های‌ِ شهر هم کم‌ است‌.
باقر گفت‌: برو از توی‌ِ آن‌ پاکت‌ یک‌ بطر دیگر بیار.
اسکندر گفت‌: روز دراز است‌ شب‌ بلند. اجازه‌ بدهید بروم‌ از جگرکی ‌چند سیخ‌ دل‌ و قلوه‌ بیارم‌ یک‌ ته‌بندی‌ کنید تا بعد.
باقر دست‌ کرد توی‌ِ جیبش‌ چند اسکناس‌ درآورد: بگو برای‌ِ همه‌ دل‌ و جگر کباب کند. نوشابه‌ و ماست‌ هم‌ بزند تنگش‌.
اسکندر گفت‌: پول‌ را بگذارید جیب‌تان‌، مهمان‌ِ من‌.
باقر گفت‌: وقتی‌ من‌ هستم‌ کسی‌ دست‌ توی‌ِ جیبش‌ نمی‌کند.
اسکندر پول‌ را گرفت: حرف‌ْ حرف‌ِ شماست‌. هر چه‌ شما بگویید عشق‌ است‌.
برقی‌ تو ابرهای‌ِ آسمان‌ِ بالای‌ِ پُل‌ درخشید. آب‌ داشت‌ بالا می‌آمد و سنگ‌های‌ِ خزه‌بسته‌ و لجن‌گرفتی‌‌ ساحل‌ را لیس‌ می‌زد. یک‌ کشتی‌، در دوردست‌، بوق‌ کشید و بادِ مرطوب‌ْ نفخی‌‌ بوق‌ را به‌ ساحل‌ آورد. باقر به ‌لکه‌های‌ِ نفت‌ و روغن‌ِ شناورِ روی‌ِ آب‌ نگاه‌ می‌کرد. احمد با صندلی ‌ِلهستانی‌ روی‌ِ سر به‌ طرف‌ِ باقر آمد. صندلی‌ را آورد پایین‌، رو به‌ پل‌، زمین‌گذاشت‌.
تصدقت‌.. چر… چرا نمی‌نشینی‌؟
باقر برگشت‌: این‌ صندلی‌ که‌ برای‌ِ نشستن‌ نیست‌.
به‌ وقتش‌ معرکه‌… هم‌ باهاش‌ می‌… می‌گیرم‌… مدّ خو… خوشگلی‌است‌. امشب‌… شب‌ِ… شب‌ِ خوبی‌ می‌شود… این‌… این‌جا.
دارد واسی‌‌ خودش‌ خوش‌خوشک‌ می‌رود.
چی‌؟
موج‌، شط‌.
من‌… عا… عاشق‌ِ این‌… این‌… شط‌ ‌ام‌.
تو چه‌ می‌فهمی‌ از این‌ شط‌؟ تو که‌ مال‌ِ این‌ خراب‌شده‌ نیستی‌.
نیستم‌؟… سی‌ چهل‌… سا… سال‌… سال‌ است‌ که‌ تو… تو… تو این‌ خراب‌شده‌ام‌.
بزرگ‌ نشده‌ای‌ تو این‌ شط‌ تو. بوهاش‌، صداهاش‌ را نمی‌شناسی‌، وقتی‌ که‌ می‌غرد و از جوش و غیظبه‌ ساحل‌ کف‌ می‌ریزد.
یک‌ یدک‌کش‌ از جلوشان‌ می‌گذشت‌. چراغ‌ِ قرمزی‌ روی‌ِ پوزه‌اش‌ خاموش‌ روشن‌ می‌شد.
گَند… گَندِ گَند است‌… بوش‌. زهُم‌ است‌… زِفْر…
همین‌ است‌ که‌ می‌گویم‌ نمی‌فهمی‌. تو بوی‌ِ پِهِن‌ را می‌شناسی‌، بوی‌ِ کِه‌کِه‌.
تو بد… بددهنی‌.
خوب‌ بگو این‌ چی‌ بود که‌ رفت‌؟
کدام‌؟ آن‌… آن‌ یدک‌؟ لابد… لابد جهازی‌، نفت‌کشی‌…تو گل مانده.
ماهی‌ بود.
ما… ماهی‌؟
از آب‌ پرید بیرون‌.
احمد با گردن‌ِ کشیده‌ و پوزی‌‌ دراز به‌ آب‌ نگاه‌ می‌کرد.
شاید… شاید کوسه‌ بوده‌.
کوسه‌ نبود.
– جانورِ گَندِ… گَندِ زشتی‌ است‌.
وقتی‌ هوا سرد است‌، باران‌ که‌ باشد، کوسه‌ها می‌روند ته‌ِ آب‌، می‌کشند طرف‌ِ دریا.
حالا… کو… باران‌؟
کوری‌ تو. نمی‌بینی‌! تو همچین هوایی جهازات هر کجایِ دریا که باشند لنگر می‌اندازند تا توفان بیاید و رد شود.
احمد خیره‌ شده‌ بود به جریان ‌آب‌، که‌ سنگین‌ و کُند می‌رفت‌، وقطره‌های‌ِ باران‌، تک‌ و توک‌، روی‌ِ آن‌ حباب‌ می‌ساخت‌.
انگار… انگار راستی‌ راستی‌… باران‌ است‌!
کف‌ِ دستش‌ را جلوش‌ گرفت‌، و قطره‌ای‌ روی‌ِ شست‌اش‌ چکید. زد زیرِ خنده‌.
روی‌ِ آب‌ بخندی‌!
بد… بددهن‌.
پس‌ چرا معطلید؟
کجا؟… زیرِ این‌… با… باران‌؟
چتر که‌ آورده‌ای‌! مفت هم نمی‌بازی.
می‌رویم‌… زیرِ پُل‌.
زیر پُل‌ نه‌. همین‌ جا. تا هر کی‌ از روی‌ِ پُل‌ گذشت‌ ببیند.
می‌چاییم‌.
درویشی‌ با ریش‌ِ بلندِ سفید و کشکولی‌ به‌ گردن‌ به‌ طرف‌شان‌ آمد.عبایی‌ شتری‌رنگ‌ روی‌ِ دوشش‌ بود و نعلینی‌ به‌ پا داشت‌. عصایی‌ گره‌دار دستش‌ بود.
هو حق‌، یا مولا.
باقر گفت‌: مِی‌ می‌زنی‌ درویش‌؟
درویش‌ دست‌ به‌ ریشش‌ کشید و با صدای‌ِ گره‌دارش‌ گفت‌: استغفرالله‌!
جگر که‌ می‌خوری‌؟
گرسنه‌ نیستم‌.
پس‌ دعا کن‌ تا نیازت‌ را بدهم‌.
من‌ واسی‌‌ پول‌ِ ناقابل‌ْ کسی‌ را دعا نمی‌کنم‌.
سخت‌ می‌گیری‌… درویش‌. ما… ما محتاج‌… به‌دعا… به‌ دعای‌ِ بی‌وقتی‌ هستیم‌.
باقر گفت‌: دعات‌ اثر می‌کند؟
درویش‌ خندید: من‌ برای‌ِ آخرتِ آدم‌ها دعا می‌کنم‌.
باقر گفت‌: من‌ اهل‌ِ دنیا هستم‌ به‌ آخرت‌ کاری‌ ندارم‌.
درویش‌ گفت‌: پس‌ دعای‌ِ من‌ را می‌خواهی‌ چه‌ کار؟
باقر گفت‌: نمی‌خواهد دعام‌ کنی‌. من‌ امروز نیازم‌ را گرفته‌ام‌.
احمد گفت‌: من‌… اهل‌ِ… اهل‌ِ آخرتم‌ درویش‌. دعام‌ کن‌. واسی‌‌ این‌… این‌که‌ دعات‌ اثر… کند… نیاز… نیازش‌ هم‌ می‌دهم‌.
درویش‌ که‌ لبخند می‌زد رو کرد به‌ احمد: دعات‌ می‌کنم‌ اما نمی‌خواهد، لازم‌ نکرده‌، نیازش‌ را تصدق‌ کنی‌.
رعدی‌‌ِ بالای‌ِ سرشان‌ غرید و دانه‌های‌ِ درشت‌ِ باران‌ بنا کرد باریدن‌. درویش‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ کرد و زیرِ لب‌ ورد خواند. باقر گفت‌: حق‌ِ ما از چهارده‌ سال‌ِ آزگار بیگاری‌ یک‌ پول‌ِ خُرد بود. حالا می‌خواهم‌ این‌ پول‌ِ خُرد را صدقه‌ بدهم‌.
درویش‌ گفت‌: صدقه‌ تو را به‌ خدا نزدیک‌ می‌کند. کلیدِ رزق‌ است‌. هفتاد بلا را از جانت‌ دور می‌کند.
باقر گفت‌: می‌خواهم‌ ترکیدن‌ را برام‌ آسان‌ کند.
درویش‌ گفت‌: اگر پولت‌، آن‌ طور که‌ می‌گویی‌، حلال‌ باشد مرگ‌ را همو ‌برات‌ آسان‌ می‌کند. اما من‌ صدقه‌ نمی‌گیرم‌.
باقر گفت‌: پس‌ نمی‌خواهی‌ گره‌ از کارِ بندگان‌ِ خدایی‌ که‌ می‌پرستی ‌واکنی‌؟
درویش‌ هر دو دستش‌ را به‌ عصا تکیه‌ داد و گفت‌:این‌ را بدان‌ جوان‌ که‌ صدقه‌ اول‌ به‌ دست‌ِ خدا می‌رسد بعدش‌ به‌دست‌ِ سایل‌.
باقر دست‌ کرد توی‌ِ جیبش‌ دو اسکناس‌ در‌آورد و تو کشکولِ درویش انداخت‌. درویش‌ به‌ اسکناس‌ها نگاه‌ نکرد.
هو حق‌، یا مولا.
درویش‌ به‌ طرف‌ِ پُل‌ راه‌ افتاد. احمد که‌ سرِ طاسش‌ از باران‌ خیس‌ شده ‌بود داد زد: درویش‌… یا… یادت‌ باشد که‌… که‌ دعامان‌ کنی‌.
درویش‌ بی‌آن‌ که‌ برگردد گفت‌: دعات‌ کردم‌ گوسفندِ بی‌چاری‌‌ خدا.
گو… گوسفندِ بی‌چاره‌…
امواج‌ِ مه‌مانندی‌ روی‌ِ شط‌ را پوشانده‌ بود. باقر به‌ شبح‌ِ لنجی‌ که‌ رویِ آب‌ می‌گذشت‌ نگاه‌ می‌کرد. با پشت‌ِ انگشت‌ پلک‌هایش‌ را می‌مالید. احمد صندلی‌ را برداشت‌: برویم‌… تو… توی‌ِ ماشین‌.
تو برو من‌ هم‌ می‌آیم‌.
مثل‌ِ موش‌… موش‌ِ آب‌کشیده‌ شده‌ای‌.
آب‌ از سبیل‌ِ باقر می‌چکید. رشتی‌‌ موی‌ِ سیاهی‌ را که‌ روی‌ِ پیشانی‌اش‌ افتاده‌ بود کنار زد و به‌ آسمان‌ نگاه‌ کرد. از ابرهای‌ِ سُربی‌ و تُنُک‌ْ رگبار، مایل‌، می‌بارید. احمد گفت‌: هوای‌ِ گَندِ… گَندِ زشتی‌ است‌.
باقر گفت‌: مثل‌ِ کوسه‌.
احمد گفت‌: چی‌؟
باقر گفت‌: الان‌ است‌ که‌ هوا باز شود.
احمد گفت‌: از کجا… می‌… می‌دانی‌ که‌ باز می‌شود؟
باقر گفت‌: قبله‌ را نگاه‌ کن‌. آن‌ جا ابری‌ نیست‌.
احمد گفت‌: زاغی‌ را… گلو… گلوله‌ بزنی‌ خونش‌… درنمی‌آید. باران ‌کلافه‌اش‌… می‌کند.
باقر گفت‌: نیازش‌ را که‌ بدهی‌ کیفش‌ کوک‌ می‌شود. از یاد می‌بَرَد که ‌بارانی‌ هم‌ می‌بارد.
احمد گفت‌: این‌ قدر… نمی‌… نمی‌خواهد پو… پولت‌ را به‌ رخ‌ بکشی ‌ز… ز… زنگی‌!
باقر خندید: خوشم‌ آمد. رگ‌ِ غیرتت‌ هنوز می‌جنبد.
احمد که‌ صندلی‌ را روی‌ِ دوش‌ گذاشته‌ بود راه‌ افتاد. یک‌ کشتی‌ در مه ‌بوق‌ کشید. باقر به‌ آب‌ِ رونده‌ که‌ بخار و مه‌ روی‌ِ آن‌ شناور بود نگاه‌ کرد. اثری‌ از کشتی‌ نبود. اسکندر با یک‌ سینی‌ از توی‌ِ مه‌ پیدایش‌ شد.
بفرمایید! شما که‌ پاک‌ْ جان‌تان‌ خیس‌ شده‌!
همیشه‌ که‌ نباید توی‌ِ شط‌ شنا کرد!
اسکندر خندید: میل‌ کنید سرد می‌شود.
سینی‌ را، که‌ در آن‌ چندتایی‌ سیخ‌ِ دل‌ و قلوه‌ لای‌ِ قرص‌ِ نانی‌ بود، جلوش‌ گرفت‌.
پس‌ کو بطری‌؟
تا چند لقمه‌ای‌ به‌ دهن‌ بگذارید براتان‌ می‌آورم‌.
برو همین‌ حالا بیار!
با چشم‌های‌ِ قرمز، خیره‌، نگاهش‌ کرد. اسکندر سرش‌ را پایین ‌انداخت‌. قرص‌ِ نان‌، از رگباری‌ که‌ می‌بارید، توی‌ِ سینی‌ خیسیده‌ بود. برگشت‌. روی‌ِ پُل‌ چند نفر صداهای‌شان‌ را درهم‌ انداخته‌ و دَم‌ گرفته‌بودند: اجلا! مجلا! به‌ حق‌ِ شاه‌ِ کربلا، به‌ حق‌ِ نورِ مصطفی‌، به‌ حق‌ِ گنبدِ طلا. ابرو ببر به‌ کوه‌ِ سیاه‌، آفتاب‌ بیار به‌ شهرِ ما.
باقر دید که‌ آب‌ روی‌ِ سنگ‌های‌ِ خزه‌بسته‌ و لجن‌گرفتی‌‌ ساحل‌ را گرفته‌ است‌. از سرِ انگشت‌ها‌ِیش قطره‌های‌ِ باران‌ می‌چکید. برگشت‌ به‌ طرف‌ِ ماشین‌. شانه‌هایش‌ می‌لرزید و دندان‌هایش‌ به‌ هم‌ می‌خورد. زاغی‌ که‌ کنارِ زبیده‌ روی‌ِ صندلی‌ِ عقب‌ نشسته‌ بود درِ جلو را برایش‌ بازکرد. زبیده‌ گفت‌: وای‌ خداجان‌! شما که‌ ترتلیس‌ شده‌اید.
روی‌ِ شیشه‌ها بخار نشسته‌ بود و رگبار بر سقف‌ِ ماشین‌ می‌کوفت‌. زاغی‌ گفت‌: انگار خیکِ آسمان‌ جر خورده‌. اگر همین‌ طور ببارد سیل ‌راه‌ می‌افتد.
زبیده‌ گفت‌: نگو تو را خدا!
زاغی‌ گفت‌: مگر با چشم‌های‌ِ خودت‌ نمی‌بینی‌!
زاغی‌ که‌ به‌ باقر نگاه‌ می‌کرد گفت‌:انگار شما تب‌ْلرز دارید!
باقر گفت‌: پاکت‌ِ بطری‌ کجاست‌؟
زاغی‌ گفت‌: اسکندر برش‌ داشت‌ تا بدهد به‌ شما.
احمد درِ طرف‌ِ فرمان‌ را باز کرد: تصدقت‌… شما… شما این‌… این‌ جایید. دل‌واپس‌تان‌ شدم‌. تو… توکه‌ داری‌ سگ‌ْ لرز… می‌… می‌زنی‌! لج‌… لج‌ می‌کنی‌ با خودت‌.
زاغی‌ گفت‌: این‌ هوا دیوانه‌ است‌.
احمد رفت‌ از صندوق‌ِ عقب‌ِ ماشین‌ یک‌ پتوی‌ِ پیچازی‌ آورد تا کرد انداخت‌ روی‌ِ شانه‌های‌ِ باقر. غرولُند می‌کرد. باقر گفت‌: اسکندر را صدا کن‌.
احمد گفت‌: کدام‌… گو… گوری‌ رفته‌ این‌ اسکندر؟
زاغی گفت‌: با مهتاب‌ مافنگی‌ نشسته‌اند تو دکی‌‌ جگرکی‌.
احمد برگشت‌ طرف‌ِ زاغی‌: به‌ خودت‌ یک‌ تکانی‌ بده‌! باران‌ که‌ لولو خورخورک‌ نیست‌.
زبیده‌ گفت‌: من‌ می‌روم‌.
احمد گفت‌: بنشین‌، من‌ خودم‌ می‌روم‌.
رعد و برق‌ زد و باران‌، شلاق‌کش‌، بر شیشه‌ها و سقف‌ِ اتومبیل ‌می‌کوفت‌. باقر نگاهش‌ به‌ شُرشُرِ باران‌، روی‌ِ شیشه‌، بود. زاغی‌ گفت‌: تو ولایت‌ِ ما خشک‌سالی‌ که‌ می‌شد مردم‌ نمازِ باران‌می‌خواندند. می‌رفتند بیرون‌ِ ولایت‌، رو یک‌ تپی‌‌ شنی‌ می‌ایستادند، بره‌ وبزغاله‌ و میش‌هاشان‌ را سرِدست‌ می‌گرفتند رو به‌ آسمان‌ عجز و لابه ‌می‌کردند و گریه‌ سر می‌دادند که‌ خدایا اگر ما گناه‌کاریم‌ این‌ زبان‌بسته‌ها چه‌ گناهی‌ دارند!
زبیده‌ گفت‌: بعد باران‌ می‌بارید؟
زاغی‌ گفت‌: می‌بارید، اما همین‌ قدر که‌ انگار یک‌ بچه‌ جاش‌ را خیس‌کرده‌ باشد.
زبیده‌ گفت‌: مردم‌ِ ولایت‌تان‌ ایمان‌ِ قرص‌ و قایمی‌ داشته‌اند.
زاغی‌ گفت‌: اگر ایمان‌شان‌ قرص‌ و قایم‌ بود که‌ وضع‌شان‌ آن‌ نبود، وخدا چند قطره‌ باران‌ را ازشان‌ دریغ‌ نمی‌کرد.
زبیده‌ گفت‌: برای‌ِ بند آوردن‌ِ باران‌ دعایی‌ نداری‌ بخوانی‌؟
باقر گفت‌: اگر دعا روی‌ِ این‌ باران‌ اثر داشته‌ باشد الان‌ که عده‌ای‌، سرِ پُل‌، با هم‌ دَم‌ گرفته‌ بودند و می‌خواندند.
زاغی‌ گفت‌: باید خاک‌ به‌ گوش‌ها ریخت‌ و چشم‌ها را بست‌ و با حضورِقلب‌ دعا دعا کرد.
رعد غرید و زبیده‌ جیغ‌ِ کوتاهی‌ کشید. باقر، بی‌ آن‌ که‌ پلک‌ بزند، به‌ شیشی‌‌ جلو نگاه‌ می‌کرد. زاغی‌ گفت‌: تا کی‌ باید این‌ تو حبس‌ بمانیم‌؟
زبیده‌ گفت‌: می‌توانی‌ بروی‌ تو جگرکی‌ پیش‌ِ دیگران‌.
زاغی‌ از زیرِ ابرو نگاهی‌ به‌ زبیده‌ انداخت‌ و در را باز کرد رفت‌ بیرون‌. در را محکم‌ کوبید، طوری‌ که‌ زبیده‌ خواست‌ جیغ‌ بکشد، اما جلوِ خودش‌را گرفت‌: گوساله‌.
باقر گفت‌: می‌خواست‌ پیش‌تان‌ بماند، او را پَرَش دادید.
زبیده‌ گفت‌:از آدم‌های‌ِ نازک‌نارنجی‌ و فیس‌ و افاده‌ای‌ خوشم ‌نمی‌آید.
باقر گفت‌: هوم‌.
پیشانی‌اش‌ را گذاشت‌ رویِ کف‌ِ دست‌ِ پهن‌ و زمختش‌. زبیده‌ تو آینی‌ ‌کوچکی‌ که‌ از کیفش‌ درآورد به‌ خودش‌ نگاه‌ کرد. با نوک‌ِ زبان‌ لب‌های‌ِگوشت‌آلوش‌ را تَر کرد.
آقاباقر؟
باقر همان‌ طور که‌ سرش‌ پایین‌ بود گفت‌: ها!
می‌بخشید می‌پرسم‌، شما اهل‌ و عیال‌ دارید؟
هوم‌.
یعنی‌ دارید؟
باقر سر بلند کرد. گردنش‌ را کج‌ گرفته‌ بود، طوری‌ که‌ زبیده‌ فقط ‌می‌توانست‌ پیشانی‌ و دماغ‌ِ کوفته‌اش‌ را ببیند.
ندارم‌.
هیچ‌ وقت‌ نداشتید؟
چرا می‌پرسی‌؟
می‌دانم‌ به‌ من‌ دخلی‌ ندارد. اما می‌خواستم‌ بدانم‌ راه‌ِ بهتری‌ برای‌ِخرج‌ کردن‌ِ پول‌تان‌ ندارید؟
باقر سرش‌ را روی‌ِ شانه‌ چرخاند. نفسش‌ به‌ صورت‌ِ زبیده‌ خورد: حاضری‌ با هم‌ از این‌ جا فرار کنیم‌؟
چشم‌های‌ِ میشی‌ِ زبیده‌ گرد شد. چند بار مژه‌های‌ِ بلندِ سورمه ‌کشیده‌اش‌ را به‌ هم‌ زد.
فرار کنیم‌؟ به‌ کجا؟
کویت‌، دُبی‌، لبنان‌.
شوخیت‌ گرفته‌؟
به‌ قیافه‌ام‌ می‌آید که‌ با یک‌ خانم‌ِ محترم‌ مثل‌ِ شما شوخی‌ کنم‌؟
زبیده‌ غش‌غش‌ خندید: بدجنس‌.
از تو چنگال‌ِ شیطان‌ آزادت‌ می‌کنم‌.
من‌ آن‌ قدر سفته‌ پیش‌ این‌ نامردِ مُزمار دارم‌ که‌ هر کجا بروم‌ می‌تواند یقه‌ام‌ را بچسبد و جلبم‌ کند.
تو بگو آره‌ باقیش‌ با من‌.
راست‌ می‌گویی‌؟ من‌ که‌ باور نمی‌کنم‌.
باور کن‌.
من‌ از دهن‌ِ آدم‌های‌ِ پاتیل‌ خیلی‌ از این‌ حرف‌ها شنیده‌ام‌. گوشم‌ پُر است‌.
نکند گلوت‌ پیش‌ِ این‌ جوانک‌ِ مموش‌ گیر است‌!
کی‌؟ زاغی‌؟ او نمی‌تواند پول‌ِ حمامش‌ را بدهد.
احمد درِ ماشین‌ را باز کرد نشست‌ روی‌ِ صندلی‌. باقر رویش‌ به‌ زبیده‌ بود. احمد گفت‌: انگار… حرف‌تان‌… کُر… کُرک ‌انداخته‌… اگر… مزاحم‌ هستم‌ بروم‌… بیرون‌؟
باقر رویش‌ را برگرداند. بطری‌ را از دست‌ِ احمد گرفت‌ و جرعه‌ای ‌نوشید. احمد گفت‌: حق‌ با تو… بود. هو… هوا دارد… صا… صاف‌ می‌شود.
باقر گفت‌: پس‌ معطل‌ِ چی‌ هستی‌؟ صداشان‌ کن‌ مزقان‌هاشان‌ را کوک ‌کنند.
احمد زد روی‌ِ شانی‌‌ باقر و خندید: یادت‌… با… باشد پول‌ِ عا… عاشقی‌ به‌… به‌ کیسه‌ برنمی‌گردد.
زبیده‌ گفت‌: کدام‌ عاشقی‌؟
احمد گفت‌: خو… خودش‌ می‌داند.
باقر گفت‌: شیطان‌ِ لعین‌، همین‌ که‌ می‌بینی‌ عشق‌ است‌.
احمد به‌ زبیده‌ چشمکی‌ زد و برایش‌ زبانک‌ انداخت‌ و رفت‌ بیرون‌. زبیده‌ گفت‌: منظورش‌ چه‌ بود؟
باقر گفت‌: نمی‌خواهی‌ منت‌ِ کسی‌ به‌ سرت‌ نباشد؟
زبیده‌ گفت‌: می‌گویی‌ بیایم‌ زیرِ دین‌ِ تو؟
باقر گفت‌: بیا زیرِ دین‌ِ عشق‌.
زبیده‌ سرش‌ را میان‌ِ دو دستش‌ گرفت‌ و تکان‌ داد: تو مگر چه‌ قدر مرا می‌شناسی‌؟
باقر گفت‌: آن‌ قدر که‌ لازم‌ است‌ می‌شناسم‌.
درِ طرف‌ِ زبیده‌ باز شد. زاغی‌ بود با چند سیخ‌ جگر و یک‌ بطر نوشابه‌.
بیا ببین‌ چه‌ هوایی‌ شده‌!
زبیده‌ خم‌ شد از لای‌ِ در به‌ آسمان‌ نگاه‌ کرد، گفت‌: گرگ‌ و میش‌ است‌.
زاغی‌ خنده‌کنان‌ گفت‌: بیا ببین‌ روی‌ِ شط‌، طرف‌ِ پُل‌، چه‌ رنگین‌کمانی ‌زده‌.
از بیرون‌، از طرف‌ِ بساط‌ِ جگرکی‌، صدای‌ِ تار و تنبک‌ می‌آمد. باقر در را باز کرد و بیرون‌ رفت‌. زاغی‌ گفت‌: چه‌ به‌ات‌ می‌گفت‌؟
زبیده‌ گفت‌: می‌خواهد که‌ زنش‌ بشوم‌.
زاغی‌ گفت‌: چی‌؟
زبیده‌ که‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ می‌کرد و حلقی‌‌ مویی‌ را پشت‌ِ گوشش‌ می‌انداخت‌ گفت‌: همین‌ که‌ گفتم‌.
زاغی‌ کنار ایستاد تا زبیده‌ پیاده‌ شود: تو به‌اش‌ چی‌ گفتی‌؟
گفتم‌ باید مهلت‌ بدهد تا فکر کنم‌.
دیوانه‌ شده‌ای‌؟
زبیده‌ با دست‌های‌ِ باز‌، چرخ‌زنان‌، به‌ طرف‌ِ بساط‌ِ جگرکی‌ راه ‌افتاد: می‌خواهم‌ لقمی‌‌ حلال‌ به‌ دهنم‌ بگذارم‌.
زاغی‌ دنبالش‌ راه‌ افتاد: معلوم‌ هست‌ چه‌ می‌گویی‌؟
زبیده‌ ایستاد و دست‌ گذاشت‌ روی‌ِ پیشانی‌اش‌: شکمم‌ دارد مالش‌ می‌رود.
این‌ چند سیخ‌ و این‌ نوشابه‌ را برای‌ِ تو آورده‌ام‌.
از حساب‌ِ آقاباقر؟
از کی‌ تا حالا این‌ زنگی‌ شد آقا؟
زبیده‌ رفت‌ نشست‌ لبی‌‌ نیمکتی‌ که‌ باقر رویش‌ نشسته‌ بود. باران‌ بند آمده‌ بود. جگرکی‌، که‌ دستاری‌ دورِ سرش‌ پیچیده‌ بود، پشت‌ِ بساطش ‌جگر سیخ‌ می‌کرد. پسرکی‌، زیرِ سایبان‌ِ حصیری‌، منقل‌ را باد می‌زد. پشت‌ِسرِ پسرک‌، زیرِ سایبان‌، مهتاب‌ ضرب‌ می‌زد و اسکندر که‌ تار را کوک‌ می‌کرد بنا کرد به‌ نواختن‌ و زیرِ لب‌ خواند:
نه‌ چندان‌ آرزومندم‌ که‌ در شرح‌ و بیان‌ آید
وگر صد نامه‌ بنویسم‌ حکایت‌ بیش‌ از آن‌ آید
ملامت‌ها که‌ بر من‌ رفت‌ و سختی‌ها که‌ پیش‌ آمد
گر از هر نوبتی‌ فصلی‌ بگویم‌ داستان‌ آید.
احمد، که‌ سیگار گوشی‌‌ لبش‌ بود، به‌ طرف‌ِ زاغی‌ رفت‌ که‌ پشت‌ به ‌بساط‌ِ جگرکی‌ رو به‌ شط‌ ایستاده‌ بود: چرا… بی‌کار وا… وایستاده‌ای‌؟
می‌خواهی‌ چه‌ کار کنم‌؟
برو… آن‌ دَف‌ و… قره‌نی‌ را از… از صندوق‌ِ عقب‌ در بیار… بجنب‌…
احمد برگشت‌ و، در حالی‌ که‌ کف‌ِ دست‌هایش‌ را به‌ هم‌ می‌مالید، خم‌شد زیرِ گوش‌ِ باقر گفت‌: بگذارید… من‌… حساب‌ِ جگرکی‌ را بدهم‌…
چرا؟
بعد با هم‌… حساب‌… حساب‌ می‌کنیم‌… آدم‌ِ… دندان‌… دندان‌گردی ‌است‌.
زبیده‌ گفت‌: اسکندر، تو دستگاه‌ِ تخت‌ِ اردشیر می‌خوانی‌؟
اسکندر گفت‌: پاشو مجلس‌ را گرم‌ کن‌! صدام‌ در نمی‌آید به‌ مولا.
زبیده‌ پا شد روبه‌روی‌ِ مهتاب‌ واایستاد. مهتاب‌ از زیرِ پلک‌هایِ خوابیده‌اش‌ به‌ او نگاه‌ کرد و لبخند زد. زبیده‌ چرخی‌ زد و موهایش‌ را افشان‌ کرد. مهتاب‌ گفت‌: هان‌ مامان‌. برو جان‌ِ دلم‌.
زبیده‌ همان‌طور که‌ می‌چرخید و دست‌ها و شانه‌ها را می‌لرزاند خواند: ابرو ندارد هیچی‌. چشم‌ دارد نخودچی‌. دماغ‌ دارد نواله‌. دهن‌ به‌شکل‌ِ گاله‌.
جگرکی‌ دست‌ از کار کشیده‌ بود و پشت‌ِ سرِ باقر ایستاده‌ بود دست‌ می‌زد و دهنش‌ از خنده‌ای‌ بی‌صدا باز بود. باقر که‌ گردن‌ِ بطری‌ را گرفته‌ بود به‌ زبیده‌ نگاه‌ می‌کرد. زبیده‌ که‌ سرودست‌ می‌جنباند به‌ باقر نزدیک‌ شد. زاغی‌ با جعبی‌‌ قره‌نی‌ به‌ طرف‌ِ احمد آمد. احمد گفت‌: پس‌… پس‌ چرا… دَف‌ را نیاورده‌ای‌؟
زاغی‌ گفت‌: حالش‌ را ندارم‌.
احمد قره‌نی‌ را از جعبی‌‌ سیاهش‌، که‌ روکش‌ِ چرم‌ِ مصنوعی‌ داشت‌، درآورد، گفت: تو… تو امروز چه‌… چه‌ات‌ شده‌؟
زاغی‌ پشت‌ به‌ او کرد راه‌ افتاد‌ طرف‌ِ شط‌. احمد دستمالش‌ را ازجیب‌ درآورد و دهنی‌‌گشادِ قره‌نی‌ را پاک‌ کرد. بعد دستمال‌ را دورِ گردنش‌، زیرِ یقی‌‌ پیرهن‌، گره‌ زد و سرِ قره‌نی‌ را به‌ لب‌ گذاشت‌ و در آن‌ دمید. باقر بلند شد دنبال‌ِ زاغی‌ راه‌ افتاد. زبیده‌ که‌ سر و دست‌ می‌جنباند نگاهی‌ به‌ آن‌ دوانداخت‌. زاغی‌ لب‌ِ آب‌ ایستاد و به‌ نخلستان‌ِ دوردست‌ نگاه‌ کرد. چراغ‌هایی‌ در آن‌ دست‌ِ آب‌ سوسو می‌زدند. باقر شانه‌به‌شانه‌اش‌ ایستاد. زاغی‌ هوای‌ِ‌ِ ریه‌هایش‌ را بیرون‌ داد. باقر گفت‌: دعای‌ِ آن‌ جماعت‌ کارِ خودش‌ را کرد.
زاغی‌ به‌ آسمان‌، که‌ ستاره‌ها تک‌وتوک‌ در آن‌ می‌درخشیدند، نگاه ‌کرد. لکه‌های‌ِ ابر، چرخ‌زنان‌، به‌ طرف‌ِ خط‌ِ افق‌ می‌رفتند. زاغی‌ گفت‌: این‌ بندر همیشی‌‌ خدا خیس‌ است‌.
باقر گفت‌: باز هم‌ می‌بارد. ابرهای‌ِ سیاه‌ دارند روی‌ِ هم‌ کوت‌ می‌شوند.
یک‌ وانت‌بار و پشت‌ِ سرش‌ یک‌ مینی‌بوس‌ از شیب‌ِ جاده‌ پایین‌ آمدند و پشت‌ِ اتومبیل‌ِ احمد ایستادند. عده‌ای‌ زن‌ و مرد، با چند بچی‌‌ قد و نیم‌قد، از مینی‌بوس‌ و وانت‌بار پیاده‌ شدند و به‌ طرف‌ِ بساط‌ِ جگرکی‌ رفتند. زاغی‌ به‌ بطری‌ِ توی‌ِ دست‌ِ باقر نگاه‌ کرد: قسم‌ خورده‌ای‌ همی‌‌ مواجبت‌ را یک‌ شبه‌ به‌ بادِ فنا بدهی‌؟
باقر خندید: کدام‌ مواجب‌؟
می‌توانی‌ آن‌ را مایی‌‌ دستت‌ کنی‌.
مایی‌‌ دست‌؟
می‌توانی‌ یک‌ تاکسی‌ِ قسطی‌ بخری‌ روش‌ کار کنی‌.
باقر به‌ بطری‌ نگاه‌ می‌کرد. یک‌ لنج‌، که‌ موتورش‌ پِت‌پِت‌ می‌کرد، از جلوشان‌ گذشت‌ و به‌ طرف‌ِ پُل‌ رفت‌. یک‌ فانوس‌ِ مرکبی‌ به‌ دگل‌ِ لنج ‌آویزان‌ بود. باقر گفت‌: تاکسی‌؟ بشوم‌ شوفر و در را برای‌ِ مسافرهایی‌ که‌ دماغ‌شان‌را بالا می‌گیرند باز کنم‌؟
زاغی‌ گفت‌: یا یک‌ دکه‌ باز کنی‌، یک‌ تعمیرگاه‌ یا تراش‌کاری‌، جوش‌کاری‌، هر کسب‌ و حرفه‌ای‌ که‌ ازت‌ برمی‌آید. یا جهازِ کوچکی‌ بخری‌ بیندازی‌ روی‌ِ آب‌ْ ماهی‌ بگیری‌ یا جنس‌ و بار ببری‌ کویت‌. خیلی‌ها این‌ کارها را کرده‌اند.
جوری‌ حرف‌ می‌زنی‌ که‌ انگار سرِ خودت‌ هم‌ آمده‌.
سرِ من‌ نیامده‌. اما دیر یا زود سرِ برادرم‌ می‌آید. مدت‌هاست ‌دارد چُرتکه‌ می‌اندازد تا ببیند با پولی‌ که‌ از کمپانی‌ می‌گیرد چه‌ خاکی‌ ‌سرش‌ کند.
خرچنگ‌ کوچکی‌ از آب‌ درآمد و کجکی‌، آرام‌، آمد روی‌ِ سنگ‌ِ خزه‌بسته‌ای‌ ایستاد. نگاه‌ِ باقر به‌ خرچنگ‌ بود.
برادرت‌ عیال‌وار است‌؟
شش‌ سرْ نان‌خور دارد.
باقر بطری‌ را به‌ طرف‌ِ زاغی‌ گرفت‌. زاغی‌ جرعه‌ای‌ نوشید و با پشت‌ِ دست‌ شاربش‌ را پاک‌ کرد و بطری‌ را به‌ او‌ داد. خرچنگ‌ گِردِ سنگ‌ چرخید و به‌ طرف‌ِ پُل‌ راه‌ افتاد.
دوستش‌ داری‌؟
کی‌؟ برادرم‌ را؟
باقر خندید و سر برگرداند نگاهی‌ به‌ زبیده‌ انداخت‌ که‌ جلوِ بساط‌ِ جگرکی‌ سر و دست‌ می‌جنباند. صدای‌ِ قره‌نی‌ِ احمد بلند بود و عده‌ای‌دست‌ می‌زدند و هلهله‌ می‌کردند.
زبیده‌ خانم‌ را می‌گویم‌.
او زنی‌ نیست‌ که‌ بتواند به‌ مردی‌ وفا کند.
اگر مردش‌ باشی‌ و بتوانی‌ بنشانیش‌ شاید وفا ‌کند.
یک‌ هم‌چو زنی‌ دَنگ‌وفَنگ‌ دارد. دنبال‌ِ مردِ شکم‌به‌آب‌زنی‌ است‌ که‌هر چه‌ میلش‌ کشید پول‌ حرام‌ و هَرَس‌ کند.
خوب‌، اگر هم‌چین نظری در باره‌اش داری‌ باید دورش‌ را خط‌ بکشی‌.
باقر بطری‌ را به‌ طرفش‌ گرفت‌. در فاصلی‌‌ کوتاهی‌ که‌ میان‌شان‌ بود به‌چشم‌های‌ هم‌ خیره‌ شدند. زاغی‌، تُندتُند، مژه‌ می‌زد.
تو چی‌؟
باقر خندید: من‌ دنبال‌ِ هیچ‌ چیز نیستم‌. هیچ‌ وقت‌ هم‌ نبوده‌ام‌.
دنبال‌ِ زن‌ چی‌؟
سال‌هاست‌، خیلی‌ سال‌ است‌، که‌ دورشان‌ را خط‌ کشیده‌ام‌. دیگر از من‌ گذشته‌. هیچ‌وقت‌ جایی‌ بند نشده‌ام‌.
اما حالا می‌توانی‌ برای‌ خودت‌ یک‌ آلونک‌ دست‌وپا کنی‌.
وقتی‌ آدم‌ جایی‌ نداشته‌ باشد همه‌ جا جاش‌ است‌!
پس‌ چه‌ طور این‌ همه‌ سال‌ تو کمپانی‌ بند شدی‌؟
کارم‌ تو اسکله‌، روی‌ِ نفت‌کش‌ها، بود. هر چند وقت‌ تو یک‌ بندر یا جزیره‌ای‌ سر می‌کردم‌. دلم‌ از هر چه‌ آب‌ِ شور است‌ به‌ هم‌ می‌خورد.
می‌توانی‌ بروی‌ جایی‌ که‌ آبش‌ شیرین‌ و هواش‌ خنک‌ باشد.
کجا؟
فرسنگ‌ها دورتر از این‌ خراب‌شده‌ جاهای‌ِ زیادی‌ برای‌ِ زندگی‌کردن‌ هست‌.
نه‌ برای‌ِ آدمی‌ مثل‌ِ من‌. برای‌ِ من‌ دیگر دیر شده‌.
شب‌پره‌ای‌، بال‌زنان‌، از بالای‌ِ سرشان‌ گذشت‌. زاغی‌ برگشت‌ نگاهی ‌به‌ پشت‌ِ سرشان‌ کرد. سیگاری‌ از جیبش‌ درآورد به‌ لب‌ گذاشت‌ و آن‌ را گیراند.
اگر من‌ جای‌ِ شما بودم‌ یک‌ ساعت هم‌ تو این‌ خراب‌شده‌ بند نمی‌شدم‌.
باقر خندید: جای‌ِ من‌؟ کدام‌ جا؟
منظورم‌ این‌ است‌ که‌ اگر…
پول‌ِ من‌ را داشتی‌.
اگر پول‌ شما را داشتم‌…
شب‌پره‌ از میان‌شان‌ گذشت‌. سیگار از لب‌ِ زاغی‌ زمین‌ افتاد. هر دو برگشتند. جمعیتی‌ به‌ طرف‌شان‌ نزدیک‌ می‌شد. زبیده‌ جلوتر از همه‌ بود؛ دست‌افشان‌ و پای‌کوبان‌. احمد در قره‌نی‌ می‌دمید، اسکندر تار می‌زد و مهتاب‌ ضرب‌. جمعیت‌، پشت‌ِ سرشان‌، کف می‌زد و غیه‌ می‌کشید. زبیده‌، روی‌ِ نوک‌ِ پا، به‌ طرف‌ِ باقر آمد. چرخ‌ زد و چین‌های‌ِ دامنش‌ را روی‌ِهم‌ ریخت‌. پشت‌ به‌ باقر کمرش‌ را، آرام‌آرام‌، خم‌ کرد؛ طوری‌ که‌ سرش ‌روی‌ِ سینی‌‌ او باشد‌. دست‌ها باز‌، مثل‌ِ مار، دو سوی‌ِ قوس‌ِ کمرش‌ می‌پیچید. جمعیت‌ هو کشید. باقر دست‌ توی‌ِ جیبش‌ کرد و چند اسکناس‌ِ تانخورده‌ درآورد لای‌ِ دندان‌های‌ِ سفید و صدفی‌ِ زبیده‌ گذاشت‌. مهتاب‌ با سر انگشت‌هایش‌ بر پوست‌ِ کشیده‌ ضرب‌ می‌زد. جمعیت‌ باز هو کشید. صدای‌ِ خَش‌دارِ اسکندر، که‌ از بیخ‌ِ حنجره‌ می‌خواند، تو همهمی‌‌ جمعیت‌ گُم‌ بود. باران‌ نم‌نم‌ شروع‌ به‌ باریدن‌ کرد. احمد، قره‌نی‌ به‌لب‌، آمد جلو، روی‌ِ پنجی‌‌ پا، شروع‌ کرد به‌ چرخ‌ و واچرخ‌ زدن‌. زبیده‌، غش‌غش‌، می‌خندید. جمعیت‌، رو به‌ شط‌، یک‌ نیم‌دایره‌ زده‌ بود که‌ احمد و زبیده‌ در میانش‌ بودند. احمد، روی‌ِ نوک‌ِ پا، به‌ باقر نزدیک‌ شد و پشت‌ به‌ او کرد. جمعیت‌ باز هو کشید. احمد کمرش‌ را، آرام‌آرام‌، خم‌کرد، و مثل‌ِ زبیده‌ سرش‌ را روی‌ِ سینی‌‌ باقر گذاشت‌. قره‌نی‌، عمود، بر دهنش‌ بود و لپ‌هایش‌ پُر و خالی‌ می‌شد. باقر چند اسکناس‌ از جیبش ‌درآورد لوله‌ کرد و، مثل‌ِ سیگار، گوشی‌‌ لب‌های‌ِ احمد گذاشت‌. جمعیت‌ یک‌ صدا فریاد کشید و زبیده‌ دست‌ِ چپش‌ را روی‌ِ دهنش‌ گذاشت‌ و شروع‌ کرد به‌ کِل‌ زدن‌. باقر، میان‌ِ جمعیت‌، چشمش‌ به‌ جگرکی‌ افتاد.جگرکی‌، که‌ لای‌ِ انگشت‌هایش‌ خون‌ دلمه‌ شده‌ بود، دست‌ روی‌ِ سینه‌اش‌گذاشت‌ و تعظیم‌ کرد. باقر داد زد: برای‌ِ همه‌ جگر بگذار.
جگرکی‌ هر دو دستش‌ را روی‌ِ چشم‌هایش‌ گذاشت‌ و باز تعظیم‌ کرد و از حلقی‌‌ جمعیت‌ دور شد. احمد قره‌نی‌ را از لب‌ها برداشت‌ و آن‌ را درازکرد به‌ طرف‌ِ زاغی‌. باران‌ تُندتر می‌بارید. احمددست‌ کرد توی‌ِ جیبش‌ و شش‌ نخ‌ سیگار از یک‌ جعبی‌‌ فلزی‌ درآورد. هر شش‌ سیگار را به‌ لب ‌گذاشت‌ و همه‌ را با شعلی‌‌ یک‌ کبریت‌ روشن‌ کرد. زبیده‌ کنارِ دست‌ِ زاغی ‌ایستاد و از او خواست‌ که‌ در قره‌نی‌ بدمد. زاغی‌ قره‌نی‌ را به‌ لب‌ گذاشت‌. احمد پُک‌ِ عمیقی‌ به‌ سیگارها زد و ابری‌ از دود بالای‌ِ سرش‌ جمع‌ شد. دو نخ‌ را تو سوراخ‌های‌ِ بینی‌ و دو نخ‌ِ دیگر را تو دو سوراخ‌ِ گوش‌هایش ‌گذاشت‌. دورِ خودش‌، رو به‌ جمعیت‌، بنا کرد به چرخیدن. چشم‌هایش‌ را بست‌ و گوش‌هایش‌ را تکان‌ داد. باز چرخید و شروع‌ به‌ پُک‌ زدن‌ به‌ سیگارها کرد. دودِ غلیظی‌ از دهن‌ و سوراخ‌های‌ِ بینی‌ و گوش‌هایش‌ فواره‌ زد. جمعیت ‌دست‌ زد و غیه‌ کشید. مردی‌ که‌ سرووضع‌ِ ایلیاتی‌ها را داشت‌ وکلاه‌نمدی‌ سرش‌ بود و کنارِ مهتاب‌ ایستاده‌ بود غش‌ و ریسه‌ می‌رفت‌. احمد دو سیگار را، که‌گوشه‌های‌ لب‌هایش‌ بود، با نوک‌ِ زبان‌ توی ‌دهن‌ برگرداند و لب‌هایش‌ را بست‌، و دود، همان‌طور، از سوراخ‌های‌ِ بینی‌ و گوش‌هایش‌ فواره‌ می‌زد. دورِ خودش‌ چرخی‌ زد و دهنش‌ را باز کرد.زبانش‌ را بیرون‌ آورد، و آن‌ دو سیگار، بی‌ آن‌ که‌ خیس‌ یا خاموش‌ شده ‌باشند، دو گوشی‌‌ لب‌هایش‌ جا گرفت‌. باز بنا‌ به‌ پُک‌ زدن‌ کرد. جمعیت ‌به‌ غش‌ و ریسی‌‌ مردِ ایلیاتی‌ می‌خندید. در چشم‌های‌ِ ریزِ آبی‌ رنگ‌ِ ایلیاتی‌ اشک‌ نشسته‌ بود و نگاهش‌ را از احمد برنمی‌داشت‌. احمد سیگارها را ازگوشی‌‌ لب‌ها برداشت‌ و فریاد زد: ساکت‌! خانم‌ها و آقایان‌!
همه‌ ساکت‌ شدند. باران‌ تُندتر می‌بارید. احمد دست‌هایش‌ را تا خطِ شانه‌ها بالا آورد و چرخی‌ زد. سیگارها تو سوراخ‌های‌ِ بینی‌ و گوش‌هایش‌، همان‌طور‌، دود می‌کردند. دو سیگارِ به‌ نیمه‌رسیده‌ را، لای ‌ِانگشت‌هایِ دو دست‌، به‌ جمعیت‌ نشان‌ داد. مردِ ایلیاتی‌ با دهن‌ِ باز و پشت‌ِ قوز کرده‌ نگاهش‌ می‌کرد. احمد، که‌ چشم‌ در چشم‌ِ جمعیت‌ِ خاموش‌می‌گرداند، روبه‌روی‌ِ مردِ ایلیاتی‌ ایستاد. نگاهش‌ به‌ سینی‌‌ لُخت‌ِ او، درشکاف‌ِ جلیقه‌، خیره‌ ماند. به‌ مرد نزدیک‌ شد و سیگارها را به‌ طرف‌ِ سینی‌ ‌لختش‌ پرتاب‌ کرد. مرد جیغ‌ِ خفه‌ای‌ کشید و خم‌ شد کُت‌ و جلیقه‌اش‌ را باهم‌ از تن‌ درآورد. احمد کف‌ِ هردو دستش‌ را جلوِ مرد گرفت‌ و سیگارها را، که‌ زیرِ انگشت‌های‌ِ شست‌ِ پنهان‌ کرده‌ بود، نشان‌ داد. فریاد و خندی‌‌ جمعیت‌ بلند شد و مردِ ایلیاتی‌ باز غش‌ و ریسه‌ رفت‌، و این‌ بارصدایی‌، مثل‌ِ شیهی‌‌ اسب‌، از خودش‌ درآورد.
جگرکی‌ که‌ دو سینی‌ِ بزرگ‌ دستش‌ بود سیخ‌های‌ِ دل‌ و جگر و قلوه‌ را به‌ جمعیت‌ تعارف‌ می‌کرد. احمد ته‌ماندی‌‌ سیگارها را زیرِ پا خاموش‌ کرد.سرش‌ از باران‌ خیس‌ شده‌ بود و برق‌ می‌زد. به‌ جگرکی‌ گفت‌: فانوس‌ را بیار…. بیار این‌ جا و باز هم‌… برای‌… برای‌… جمعیت‌ جگر بیار.
جگرکی‌ گفت‌: ای‌ به‌ چشم‌.
پسرکی‌ میان‌ِ جمعیت‌ فریاد زد: نوشابه‌!
احمد گفت‌: نوشابه‌ هم‌… بیار… اکرم‌الضیف‌… ولو کان‌ کافراً.
باقر گفت‌: هر کی‌ هر چه‌ دلش‌ خواست‌، به‌ حساب‌ِ من‌، سفارش‌ بدهد؛ حتی‌ اگر مثل‌ِ این‌ شیطان‌ کافر باشد.
احمد دست‌هایش‌ را به‌ هم‌ زد و گفت‌: خانم‌ها و آقایان‌… لطفاً… ساکت‌… ساکت‌!
جمعیت‌ خاموش‌ شد. احمد از جیب‌ِ شلوارش‌ یک‌ نعلبکی‌ درآورد و بالای‌ِ سرش‌ گرداند: این‌… این‌ بشقاب‌ِ… کو… کوچک‌ را که‌ می‌بیند… عرب‌ها و روس‌ها و… هم‌… هم‌ اهل‌ِ جهنم‌، که‌ یکیش‌ من‌…. من‌ باشم‌، بهش‌ می‌گویند…نعل‌… نعل‌… نعلبکی‌.
جوانی‌ به‌ صدای‌ِ بلند گفت‌: اهل‌ِ بهشت‌ بهش‌ چه‌ می‌گویند؟
احمد گفت‌: من‌… من‌ آن‌ جا نبوده‌ام‌… می‌توانید از… از… آقاباقر بپرسید.
رویش‌ را به‌ طرف‌ِ باقر، که‌ ته‌ِ بطری‌ را بالا آورده‌ بود، برگرداند و گفت‌: اجازه‌ می‌فرمایید؟
باقر گفت‌: ای‌ حقه‌باز! شروع‌ کن‌، مردم‌ خیسیدند زیرِ باران‌.
احمد نعلبکی‌ را با انگشت‌ِ سبابه‌ و شست‌ِ دست‌ِ چپش‌ گرفت‌ و دهنش‌ را باز کرد و لبی‌‌ نعلبکی‌ را میان‌ِ لب‌ها گذاشت‌. آرام‌ چرخید تا همه ‌نعلبکی‌ را میان‌ِ لب‌هایش‌ ببینند. اسکندر، رو به‌ جمعیت‌، با صدای‌ِ بلند گفت‌: بشمار یک‌.
جمعیت‌ با صدای‌ِ بلند گفت‌: یک‌.
اسکندر گفت‌: بشمار دو.
جمعیت‌ تکرار کرد: دو.
احمد نیمی‌ از نعلبکی‌ را در دهن‌ فرو برد. انگشت‌ِ شست‌ِ دست‌ِ چپش ‌را روی‌ِ لبی‌‌ نعلبکی‌ گذاشته‌ بود و آن‌ را، آرام‌آرام‌،‌ تو چالی‌‌ دهن‌ فرو می‌برد. اشک‌ به‌ چشم‌هایش نشسته‌ بود. جمعیت‌ فریاد زد: پنج‌… شش‌…
لب‌های‌ِ احمد از دو طرف‌ کشیده‌ شده‌ بود و نعلبکی‌ به‌ لپ‌هایش‌ فشار می‌آورد. با هر فشاری‌ که‌ با انگشت‌ِ شست‌ به‌ نعلبکی ‌می‌آورد سرش‌ را، رو به‌ جمعیت‌، به‌ چپ‌ و راست‌ می‌چرخاند. مردِ ایلیاتی‌ با چشم‌های‌ِ گرد شده‌ به‌ احمد نگاه‌ می‌کرد. جمعیت‌ فریاد زد: هشت‌… نه‌… ده‌.
احمد که‌ نعلبکی‌ را تو دهن‌ فرو برده‌ بود لب‌هایش‌ را، به‌ سختی‌، به‌هم‌ آورد. قطره‌های‌ِ باران‌ اشک‌ِ رویِ گونه‌هایش را می‌شست. جمعیت‌ هوار کشید و همه‌ بنا کردند‌ دست‌ زدن‌. احمد نعلبکی‌ را بیرون‌ آورد. وقتی‌ جمعیت‌ آرام‌گرفت‌ مردِ ایلیاتی‌ هنوز دست‌ می‌زد. احمد رو کرد به‌ زاغی‌: صندلی‌ِ لهستانی‌… را بیار.
بعد رو کرد به‌ باقر: تو این‌ گِل‌ و لای‌… محض‌ِ خاطرِ تو… تو…
باقر گفت‌: می‌دانم‌ به‌ خاطرِ من‌ هر کاری‌ می‌کنی‌! اماصبر کن‌ یک‌چیزی‌ بخوریم‌ تا بعد.
احمد گفت‌: من‌… من‌… حالاگرم‌ شده‌ام‌.
باقر گفت‌: انگار یک‌ بطری‌ِ دیگر هم‌ بود.
احمد گفت‌: این‌جا… این‌جا همه‌… چیز فَت‌ و فراوان‌… هست‌. تو صندوق‌ِ عقب‌…
باقر گفت‌: پس‌ معطل‌ِ چی‌ هستی‌! بگو بیارند برای‌ همه‌. با جگر ونوشابه‌. هر چی‌ که‌ هست‌.
دست‌ کرد توی‌ِ جیبش‌ و چندتایی‌ اسکناس‌ به‌ احمد داد: بفرست‌ چند تا بالزام‌ با سودا بیارند.
هوا تاریک‌ شده‌ بود که‌ جمعیت‌ کشید طرف‌ِ بساط‌ِ جگرکی‌. باران‌، باقطره‌های‌ِ درشت‌، می‌بارید. زن‌ها و بچه‌ها را زیرِ سایبان‌ِ حصیری‌ جا دادند. چند نفر با خودشان‌ چتر آورده‌ بودند. جکرگی‌ به‌ چراغ‌های‌ِزنبوری‌، که‌ به‌ تیرک‌های‌ِ چوبی‌ِ سایبان‌ آویخته‌ بود، تلمبه‌ زد. باقر نشست‌ روی‌ِ صندلی‌ِ لهستانی‌ و احمد چترِ رنگی‌ِ تاشو را بالای‌ِ سرش‌ زد. احمد گفت‌: شده‌ای‌… یک‌… یک‌ مَنیجرِ درست‌ و حسابی‌
باقر گفت‌: زودی‌ زلنگ‌ و زولونگ‌تان‌ خوابید؟
احمد گفت‌: می‌بینی‌… که‌… مردم‌ تنگ‌ِ… تنگ‌ِ هم‌ ایستاده‌اند. جا…جا…
باقر گفت‌: این‌ همه‌ جا.
به‌ روبه‌رویش‌ اشاره‌ کرد که‌ زمین‌ِ ناهمواری‌ بود با چاله‌چوله‌های‌ِ کوچک‌ و بزرگ‌ و پُر از آب‌ِ باران‌.احمد گفت‌: زیرِ… زیرِ… زیرِ باران‌؟ مگر نمی‌بینی‌… خیک‌ِ… خیک ‌ِآسمان‌ پاره‌ شده‌.
باقر گفت‌: زیرِ باران‌ِ خدا مزه‌اش‌ بیش‌تر است‌. تو هم‌ پاک‌ و طاهر می‌شوی‌.
احمد نگاهی‌ به‌ مهتاب‌ و اسکندر انداخت‌ و بعد رو کرد به‌ زبیده‌ که ‌سیگار می‌کشید و به‌ زاغی‌، که‌ پشت‌ به‌ او، شط‌ را تماشا می‌کرد. حاضر… حاضرید بچه‌ها؟
اسکندر و مهتاب‌ به‌ هم‌ نگاه‌ کردند، بعد هر دو نگاه‌شان‌ را به‌ طرف ‌ِزبیده‌ برگرداندند. زبیده‌ گفت‌: من‌ سرما سرمام‌ می‌شود.
احمد گفت‌: خانم‌… خانم‌ جان‌، مال‌ِ… این‌ است‌ که‌ به‌ خودت‌… تکا…تکانی‌ نمی‌دهی‌.
زبیده‌ سیگارش‌ را توی‌ِ چاله‌ای‌ انداخت‌ و زیرِ لب‌ گفت‌: زبان‌باز.
احمد گفت‌: نمی‌خواهم‌… نمی‌خواهم‌ به‌ این‌ زنگی‌… امشب‌ بد… بد بگذرد.
باقر گفت‌: تو حقه‌باز را من‌ می‌شناسم‌. مادرت‌ را هم‌ به‌ پول‌می‌فروشی‌.
احمد گفت‌: بد… بددهن‌! اما من‌… تو آدم‌ِ بی‌ادب‌… را می‌بخشم‌…
زاغی‌، که‌ شط‌ِ تاریک‌ را تماشا می‌کرد، کف‌ِ دستش‌ را جلوِدهنش‌ گذاشت‌ و یک‌ شیشکی‌ بست‌. مردم‌ زدند زیرِ خنده‌. احمد گفت‌: دَمت‌ گرم‌… ای‌ مردِ باادب‌؟ ای‌ مردم‌…
دست‌هایش‌ را بلند کرد و همی‌‌ سرها و نگاه‌ها به‌ طرف‌ِ او چرخید: ای‌ مردم‌… این‌ مجلس‌ِ شادمانی‌… به‌ احترام‌ و… و… افتخارِ این‌ مرد،قهرمان‌ِ… سابق‌ِ مشت‌زنی‌ِ… باشگاه‌ِ کارگرها، به‌ پا… به‌ پا شده‌… به‌ همین ‌مناسبت‌…
باقر گفت‌: درت‌ را بگذار؟
احمد گفت‌: بگذار چند کلام‌…
باقر گفت‌: عروعور را تمام‌ کن‌.
زاغی‌ گفت‌: اختیارِ دهن‌ِ خودش‌ را ندارد، بگذارید بگوید.
احمد گفت‌: من‌… من‌… فقط‌ از خدا می‌خواهم‌ که‌… نان‌ِ این‌… مرد همیشه‌ گرم‌و… قاتُقَش‌ چرب‌… و نو… نو… نوشابه‌اش‌… سرد باشد.
جگرکی‌ فریاد زد: خدا بیش‌تر بهش‌ ببخشد.
بعد رو کرد به‌ مردم‌:کی‌ جگر میل‌ می‌کند؟
از میان‌ِ جمعیت‌ صدا بلند شد: من‌… من‌… من‌.
جگرکی‌ گفت‌: صبر کنید، آسیاب‌ به‌ نوبت‌.
احمد، قره‌نی‌ به‌ دست‌، رفت‌ زیرِ باران‌، روبه‌روی‌ِ باقر، ایستاد و رو به‌او، و جمعیت‌، تعظیم‌ کرد. مردِ ایلیاتی‌ شروع‌ به‌ دست‌ زدن‌ کرد. مهتاب‌ واسکندر، طرف‌ِ راست‌ِ احمد، و زاغی‌ و زبیده‌، طرف‌ِ چپ‌ِ او، ایستادند. مهتاب‌ کف‌ِ دستش‌ را روی‌ِ پوست‌ِ نم‌ برداشتی‌‌ ضرب‌ می‌کشید. احمد تو قره‌نی‌ می‌دمید و زاغی‌ آرام‌، با سر انگشت‌هایش‌، بر لبی‌ دَف‌ می‌زد. زبیده‌ روی‌ِ پنجه‌ها‌، یک‌ دور، دورِ خودش‌ چرخید. جوانی‌ که‌ کنارِ مردِ ایلیاتی‌ ایستاده‌ بود بنا کرد سوت‌ زدن‌. وقتی‌ مهتاب‌ با انگشت‌های‌ِ هردو دست‌ ضرب گرفت نوای‌ِ تارِ اسکندر هم‌ بلند شد. زبیده ‌هر دو دست‌ را روی‌ِ کمر گذاشته‌ بود و سر و شانه‌ها را می‌جنباند. آرام‌، روی‌ِ پنجی‌‌ پا، به‌ طرف‌ِ ایلیاتی‌ نزدیک‌ شد و دست‌ِ او را گرفت‌ و کشید. مردِ ایلیاتی‌ مانده‌ بود که چه کند. جوانی‌ از پشت‌ هُلش‌ داد. جمعیت‌ هو کشید.
برو وسط‌.
برو وسط‌ پیری‌.
مرد، که‌ دستش‌ توی‌ِ دست‌ِ زبیده‌ بود، روی‌ِ پاهایش‌ لی‌لی‌ کرد.جمعیت‌ شروع‌ به‌ دست‌ زدن‌ کرد. جگرکی‌ سینی‌ را با چند سیخ‌ِ قلوه‌ جلوِ باقر گرفت‌. باقر با دست‌ سینی‌ را کنار زد و از روی‌ِ صندلی‌ پاشد. به‌ طرف‌ِ شط‌ راه افتاد. یک‌ کشتی‌ِ باری‌ِ کوچک‌، که‌ چراغ‌ِ قرمزی‌ِ نوک‌ِ دگلش‌ خاموش‌ و روشن‌ می‌شد، از زیرِ پُل‌ می‌گذشت‌. ساحل‌، در آن‌طرف‌ِ شط‌، تاریک‌ و خاموش‌ بود. پارس‌ِ سگی‌ از دور شنیده ‌می‌شد. باقر رویش‌ را برگرداند. شبحی‌ از شیب‌ِ کنارِ پُل‌ به‌ طرفش‌ می‌آمد. جلوتر که آمد در چند قدمی‌ِ او ایستاد. برق‌ْ ساحل‌ را روشن‌ کرد.باقر گفت‌: مرحبا!
صبر کرد، اما وقتی‌ صدایی‌ نیامد و شبح‌ حرکتی‌ نکرد به‌ طرفش‌ رفت‌.
چرا چیزی‌ نمی‌گویی‌؟
نگاهش‌ به‌ آب‌ بود. کلاه‌ِ لبه‌داری‌ سرش‌ بود و زین‌ِاسبی‌ رویِ دوش‌داشت‌ و سیگارِ خاموشی‌ گوشی‌‌ لب‌. از لبی‌‌ کلاهش‌ آب‌ می‌چکید. باقر گفت‌: همین‌ تو یکی‌ را امشب‌ کم‌ داشتم‌.
مرد که‌ به‌ آب‌ نگاه‌ می‌کرد از لای‌ِ دندان‌هایش‌ گفت‌: به‌ من‌ می‌گویند فریدون‌ آواره‌.
باقر دست‌ انداخت‌ دورِ کمرش‌ و او را به‌ خودش‌ فشرد: کسی‌ هم‌ هست‌ که‌ تو را نشناسد؟
اما من‌ هیچ‌ کس‌ را نمی‌شناسم‌.
نباید هم‌ بشناسی‌. تو نباید محل‌ِ سگ‌ به‌ هیچ‌ کس‌ بگذاری‌.
هنوز به‌ آب‌ نگاه‌ می‌کرد و سیگار را از این‌ گوشه‌ به‌ آن‌ گوشی‌‌ لبش‌ می‌غلتاند. کلمه‌ها‌ جویده‌جویده‌ از دهنش‌ درمی‌آمد: مرد نیستند؟
باقر گفت‌: کی‌ها مرد نیستند؟
فریدون‌ گفت‌: آپاچی‌ها.
باقر گفت‌: این‌ وقت‌ شب‌ آپاچی‌ کونِ کی بود؟
فریدون‌ گفت‌: مگر نمی‌بینی‌! دورِ آن‌ آتش‌ خف کرده‌اند.
باقر گفت‌: کدام‌ آتش‌؟
فریدون‌ به‌ جمعیت‌ِ کنارِ بساط‌ِ جگرکی‌ اشاره‌ کرد که‌ هلهله‌ می‌کردند. باقر گفت‌: احمد شیطان‌ است‌ با دسته‌اش‌. آپاچی‌ها تو کمپانی‌اند.
فریدون‌ گفت‌: فریدون‌ آواره‌ از همه‌ چیز خبر دارد. کسی‌ نمی‌تواند به‌او کلک‌ بزند.
باقر گفت‌: چیزی‌ خورده‌ای‌؟
فریدون‌ هیچ‌ نگفت‌. زین‌ را به‌ شانی‌‌ دیگرش‌ انداخت‌. باقر گفت‌: من‌ به‌ دوست‌ِ خودم‌ کلک‌ نمی‌زنم‌. بیا تا نشانت‌ بدهم‌ که‌…
فریدون‌ داد زد: دستت‌ را بکش‌! من‌ خودم‌ مردِ قانونم‌. اسبم‌ را آپاچی‌ها کشتند.
به‌ ستاری‌‌ حلبی‌‌ سنجاق شده روی‌ِ سینی‌‌ راستش‌ اشاره‌ کرد. باقر گفت‌: این‌ را که‌ خودم‌ می‌دانم‌. حالا بیا با هم‌ برویم‌ یک‌ چیزی ‌بخوریم‌. هر دومان‌ زیرِ باران‌ خیس‌ شده‌ایم‌.
فریدون‌ سیگارش‌ را توی‌ِ شط‌ تُف‌ کرد. دست‌ کرد توی‌ِ جیب‌ِ شلوارش‌ یک‌ سازدهنی‌ درآورد. ساز را به‌ لبش‌ گذاشت‌ و در آن‌ دمید. باقر چند اسکناس‌ از جیبش‌ درآورد و، آرام‌، تو جیب‌ِ نیم‌تنی‌‌ او گذاشت‌.
من‌ یک‌ بابایی‌ را می‌شناسم‌ که‌ می‌توانی‌ ازش‌ یک‌ اسب‌ بخری‌.
فریدون‌ ساز را از لبش‌ برداشت‌: راست‌ می‌گویی‌؟
دروغم‌ چیست‌.
من‌ می‌توانم‌ براش‌ کار کنم‌.
برای‌ِ کی‌ کار کنی‌؟
برای‌ِ همان‌ اسب‌فروش‌، به‌ جای‌ِ پول‌ِ اسب‌. می‌توانم‌ اسب‌های‌ِ وحشی‌اش‌ را رام‌ کنم‌.
با من‌ رفیق‌ِ جان‌جانی‌ است‌. اسب‌ را ازش‌ می‌گیریم‌ و پولش‌ را خودم‌ می‌دهم‌. تو هم‌ هر وقت‌ پولی‌ در بساطت‌ پیدا شد می‌توانی‌ قرضت‌ را بدهی‌. چه‌ طور است‌؟
تو که‌ نمی‌خواهی‌ به‌ فریدون‌ آواره‌ کلک‌ بزنی‌!
قسم‌ می‌خورم‌.
باید دست‌ بدهی‌.
دست‌ می‌دهم‌.
باقر دستش‌ را به‌ طرف‌ِ او دراز کرد. فریدون‌ ساز را میان‌ِ لب‌هایش ‌گذاشت‌ و دست‌ِ باقر را فشرد. هلهلی‌‌ جمعیت‌ خاموش‌ شده‌ بود. فریدون‌خندید.
من‌ فقط‌ یک‌ اسب‌ کم‌ دارد.
حالا بیا با هم‌ برویم‌ لبی‌ تر کنیم‌.
فریدون‌ درنگ‌ کرد. باقر به‌ حلقه‌ای‌ که‌ در گوش‌ِ راستش‌ بود نگاه‌ کرد.
نه‌.
چرا؟
من‌ باید حواسم‌ سرِ جاش‌ باشد.
مردی‌ مثل‌ِ تو که‌ به‌ این‌ آسانی هوش‌ و حواس‌ از سرش‌ نمی‌پرد.بیا برویم‌. بده‌ آن‌ زین‌ را تا برایت‌ بیارم‌.
نه‌. من‌ این‌ جا منتظرم‌.
منتظرِ کی‌؟
گفت‌ که‌ می‌آید.
کی‌ می‌آید؟
قسم‌ خورده‌ام‌، مرا قسم‌ داد، که‌ به‌ کسی‌ نگویم.
خوب‌، نمی‌خواهد بگویی‌. حالا برویم‌ یک‌ چیزی‌ بخوریم‌ بعد بیاهمین‌ جا منتظر بمان‌.
در تاریکی‌، زیر بارانی‌ که‌ هر دو را سراپا خیس‌ کرده‌ بود، باز به‌هم‌ نگاه‌ کردند. باقر دست‌ انداخت‌ دورِ کمرش‌، گفت‌: ما به‌ هم‌ دست‌ دادیم‌. با هم‌ رفیق‌ شدیم‌. بیا برویم‌.
وقتی‌ به‌ دکی‌‌ جگرکی‌ رسیدند جمعیت‌ رفته‌ بود. فقط‌ احمد با دسته‌اش‌آن‌ جا بود و جگرکی‌ با وردستش‌. احمد گفت‌: تصد… تصدقت‌ فکر… فکر کردم‌ ما… ما را قال‌ گذاشتی‌! امروز ما… ما را حسابی‌ سرِ کار…
باقر گفت‌: مُرده‌بازی‌ درنیار.
احمد نگاهی‌ به‌ فریدون‌ انداخت‌: این‌.. این‌ جُلمبُرِ آواره‌ را… از… از کجا پیدا کرده‌ای‌؟
دهنت‌ را آب‌ بکش‌! این‌ رفیق‌ِ شفیق‌ِ من‌ است‌. می‌خواهم‌ براش‌ یک ‌اسب‌ِ قبراق‌ بخرم‌.
این‌… این‌ بابا یک‌ عمر است‌… این‌… این‌ زین‌ را… به‌… به‌ دوش‌می‌کشد.
مهتاب‌ روی‌ِ صندلی‌ِ لهستانی‌ چرت‌ می‌زد. زبیده‌، سیگار به‌ لب‌، کنارِزاغی‌ روی‌ِ نیمکت‌ نشسته‌ بود. فریدون‌ به‌ زبیده‌ نگاه‌ می‌کرد. باقر رو کرد به‌ جگرکی‌: چرا منقلت‌ به‌ راه‌ نیست‌؟ رفیق‌ِ من‌ گرسنه‌ است‌.
اسکندر که‌ تار را زیرِ بغلش‌ گرفته‌ بود و زیرِ سایبان‌ِ حصیری‌ سیگار می‌کشید گفت‌: ای‌ دوست‌ بیا رحم‌ به‌ تنهایی‌ِ ما کن‌!
باقر گفت‌: چه‌ات‌ شده‌ تو! انگار داغ‌ِ عزیز دیده‌ای‌!
بعد رو کرد به‌ احمد: چرا غنبرک زده‌اید؟
احمد گفت‌: آدم‌ِ… حسابی‌ ما… ما نمی‌دانیم‌ به‌… به‌ کدام‌ سازت‌ برقصیم‌. همین‌… همین‌ که‌ شروع‌ می‌کنیم‌ به‌… به‌… زدن‌ تو غیبت‌ می‌زند.انگار تو جنی‌ ما بسم‌… بسم‌الله.
باقر رو کرد به‌ فریدون‌: زینت‌ را بگذار زمین‌.
فریدون‌ گفت‌: نه‌.
باقر گفت‌: خسته‌ می‌شوی‌.
احمد گفت‌: این‌.. این‌ زین‌ بیست‌… بیست‌ سال‌ است‌… روی‌ِ دوش‌ِاوست‌. انگار.. انگار ننه‌اش‌ او را… با… با این‌ زین‌ پس‌… پس‌ انداخته‌.
اسکندر زد زیرِ خنده‌. جگرکی‌ هم‌، که‌ منقل‌ را می‌گیراند، خندید.زبیده‌ برگشته‌ بود به‌ فریدون‌ نگاه‌ می‌کرد. باقر گفت‌: رو آب‌ بخندید.
فریدون‌ راه‌ افتاد که‌ برود. باقر دستش‌ را گرفت‌. چشمش‌ به‌ مچ‌بندِ سیاه‌ِ او افتاد.
کجا؟
نشاندش‌ روی‌ِ نیمکت‌، کنارِ زبیده‌. زبیده‌ خیره‌ به‌ او نگاه‌ می‌کرد. دودِ سیگارش‌ را تو صورت‌ِ او ول‌ داد. فریدون‌ رویش‌ را برگرداند. زبیده‌ گفت‌: من‌ هیچ‌ وقت‌ ندیده‌ام‌ این‌ بابا حرف‌ بزند. لال‌ است‌؟
باقر گفت‌: به‌ موقعش‌ حرف‌ می‌زند. نشنیدی‌ که‌ گفت‌ زینش‌ را زمین‌ نمی‌گذارد.
مهتاب‌ گفت‌: ما را تو خماری‌ گذاشتی‌ داداش‌. می‌خواهی‌ حواس‌مان ‌سرِ جاش‌ باشد؟
زبیده‌ گفت‌: تو یکی‌ درت‌ را بگذار مهتاب‌ مافنگی‌.
مهتاب‌ گفت‌: داشتیم‌ خانم‌ رییس‌؟
زبیده‌ رویش‌ را برگرداند. یک‌ کشتی‌، در دوردست‌، بوق‌ کشید. باقر رو کرد به‌ احمد: حالا چرا عزا گرفته‌اید؟
احمد گفت‌: همه‌مان‌… چا… چاییدم‌ زیرِ باران‌.
باقر دست‌ کرد توی‌ِ جیبش‌ بسته‌ای‌ اسکناس‌ درآورد انداخت‌ جلوِپای‌ِ احمد: بیا این‌ هم‌ دوای‌ِ دردِ تو. حالا بزن‌ تا این‌ رفیق‌ِ شفیق‌ِ من‌ حظ‌ کند.
احمد پول‌ را برداشت‌ گذاشت‌ جیبش‌ و رو کرد به‌ زاغی‌ و زبیده‌: پاشید بابا! چه‌… چه‌تان‌ شده‌… امشب‌؟
زبیده‌ روی‌ِ شانه‌ برگشت‌ به‌ طرف‌ِ فریدون‌: چرا این‌ طور زُل‌ زده‌ای‌ به‌ من‌؟
باقر گفت‌: سر به‌ سرش‌ نگذار.
زبیده‌ گفت‌: بگو زُل‌ نزند به‌ من‌. خوشم‌ نمی‌آید.
احمد صاف واایستاد و در قره‌نی‌ دمید. مهتاب‌ ضرب‌ را روی‌ِ منقل‌ گرم‌ می‌کرد. زبیده‌ پاشد رفت‌ ایستاد کنارِ منقل‌. فریدون‌ نگاهش می‌کرد. احمد قره‌نی‌ را از لب‌ گرفت‌: پاشو زاغی‌… دیالا!
زاغی‌ پا شد دَف‌ را، که‌ زیرِ چراغ‌ِ زنبوری‌ به‌ گَل‌ِ میخی‌ آویزان‌ بود، برداشت‌. باقر رفت‌ نشست‌ کنارِ فریدون‌، زیرِ گوش‌ِ او گفت‌: ازش‌ خوشت‌ آمده‌؟
فریدون‌ هیچ‌ نگفت‌.
می‌خواهی‌ به‌ جای‌ِ اسب‌ او را برایت‌ بگیرم‌؟
فریدون‌ تو چشم‌های‌ِ باقر خیره‌ نگاه‌ کرد. باقر گفت‌: راست‌ می‌گویم‌.
جگرکی‌ یک‌ سینی‌ با چند سیخ‌ِ قلوه‌ و تکه‌ای‌ نان‌ جلوِفریدون‌ روی‌ِ نیمکت‌ گذاشت‌. باقر گفت‌: حالا یک‌ لقمه‌ به‌ دهن‌ بگذار بعد حرفش‌ را می‌زنیم‌.
اسکندر، که تار را روی زانو گذاشته بود، بنا کرد به خواندن:
کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشایِ ما کنی
فریدون‌ زیرِلب‌ گفت‌: خودش‌ است‌!
باقر گفت‌: کی‌ خودش‌ است‌؟
فریدون‌ به‌ تاریکی‌ِ ساحل‌ نگاه‌ می‌کرد. احمد رو کرد به‌ زبیده‌: نمی‌آیی‌ مجلس‌… را گرم‌ کنی‌؟… بیا دخترِ گُل‌…بیا تاج‌ به‌ سر…
زبیده‌ موهایش‌ را که‌ خیس‌ بود با سنجاقی‌ پشت‌ِ سرش‌ جمع‌ کرد و روی‌ِ پنجی‌‌ پا رفت‌ به‌ طرف‌ِ احمد، که‌ زیرِ باران‌ تو قره‌نی‌ می‌دمید. مهتاب‌ که‌ ضرب‌ را گرم‌ کرده‌ بود گفت‌: حُکماً باید زیرِ باران‌ بزنیم‌ که‌ حکه‌اش‌ بخوابد؟
احمد به‌ مهتاب‌ چشم‌غره‌ رفت‌. زاغی‌ دَف‌ می‌زد‌ و با چشم‌های بسته‌‌ زیرِ لب‌ زمزمه‌ می‌کرد. جگرکی‌ و پسرک‌ِ وردستش‌ دست‌ می‌زدند. رعد تو آسمان‌ غرید. فریدون‌ از روی‌ِ نیمکت‌ پاشد. به‌ آسمانِ بالایِ سرش‌ نگاه‌ کرد. خواست‌ به‌ طرف‌ِ شط‌ راه‌ بیفتد که‌ باقر مچش‌ را چسبید.
کجا؟
فریدون‌ چشم‌ در چشم‌ِ او دوخت‌، اما هیچ‌ نگفت‌.
بنشین‌ غذایت‌ را بخور.
روی‌ِ نیمکت‌ نشاندش. زبیده‌، خنده‌کنان‌، با دست‌های‌ِ باز، آمد روبه‌روی‌ِ باقر ایستاد: رفیقت‌ انگار خوشش‌ نمی‌آید از مجلس‌ِ ما.
باقر گفت‌: بد باهاش‌ تا کردی‌. خیال‌ می‌کردم‌ زن‌ِ بامرامی‌ هستی‌.
زبیده‌ گفت‌: یعنی‌ دیگر مرا نمی‌گیری‌؟
باقر گفت‌: من‌ به‌ دردِ تو نمی‌خورم‌. اما این‌ رفیقم‌، شاید، اگر مهربانی کنی‌، بتواند با تو سر کند.
زبیده‌ گفت‌: نصیب‌ نشود!
باقر گفت‌: دلت‌ بخواهد. مردی‌ با این‌ شکل‌ و شمایل‌ پیدا نمی‌شود تواین‌ بندر. چشم‌های‌ِ آبی‌، موهای‌ِ بورِ شلال‌، قدِ خدنگ‌، اندام‌ِ ورزیده‌…
زبیده‌ گفت‌: دیگر نگو تو را به‌ خدا که‌ دلم‌ غش‌ رفت‌.
باقر گفت‌: اما حیف‌!
زبیده‌ گفت‌: حیف‌ِ من‌ یا او؟
باقر گفت‌: حیف‌ که‌ دلش‌ جای‌ِ دیگری‌ بند است‌.
فریدون‌ پا شد به‌ ساحل‌ نگاه‌ کرد. ماشینی‌ با چراغ‌های‌ِ گوگردی‌، که‌ مثل‌ِ دو نورافکن‌ چاله‌چوله‌های‌ِ پُر از آب‌ِ روی‌ِ ساحل‌ را روشن‌ می‌کرد، ازشیب‌ِ کنارِ پُل‌ پایین‌ می‌آمد. باقر بلند شد نگاهی‌ به‌ ساحل‌ کرد و رفت ‌نشست‌ روی‌ِ صندلی‌ِ فلزی‌ِ پایه‌ کوتاهی‌ که‌ پشت‌ِ ستون‌ِ چوبی‌ِ سایبان‌ بود.‌ پره‌های‌ِ بینی‌ِ فریدون‌ می‌لرزید.
مگر ترسانک‌ دیده‌ای‌ مرد!
ماشین‌ صاف‌ آمد از کنارِ اتومبیل‌ِ احمد گذشت‌ چالی‌‌ بزرگی‌ را، که‌ کنارِیک‌ نخل‌ بود، دور زد ایستاد روبه‌روی‌ِ نیمکتی‌ که‌ باقر رویش‌ نشسته‌ بود. باقر دستش‌ را سایبان‌ کرد تا نور چشم‌هایش‌ را نزند. داد زد: خاموشش‌ کن‌!
یکی‌ از برف‌پاک‌کُن‌هایش‌ کار نمی‌کرد. درِ طرف‌ِ راننده‌ باز شد.جگرکی‌ آمد کنارِ باقر آهسته‌ گفت‌: جیپ‌ِ پاسگاه‌ است‌.
سربازِ دیلاقی‌، که‌ رانندی‌‌ جیپ‌ بود، آمد پایین‌ پوزی‌‌ جیپ‌ را دور زد درِطرف‌ِ راست‌ را باز کرد. استواری‌ کوتاه‌بالا، با شکم‌ِ طبله‌، پا روی‌ِ رکاب‌ گذاشت‌ آمد پایین‌. نگاهی‌ به‌ زبیده‌ انداخت‌ که‌ پشتش‌ به‌ او بود و بعد آمد زیرِ سایبان‌، کنارِ منقل‌، ایستاد. جگرکی‌ دست روی سینه گذاشت و خم شد‌: خوش‌ آمدید قربان‌! چی‌ میل‌ می‌فرمایید؟
سرباز آمد کنارِ فریدون‌ ایستاد که‌ زین‌ روی‌ِ دوشش‌ بود و به‌ تاریکی‌ِشب‌ نگاه‌ می‌کرد. استوار گفت‌: عشرت‌آباد راه‌ انداخته‌ای‌ امشب‌ طغرل‌!
جگرکی‌ گفت‌: ما سگ‌ِ کی‌ باشیم‌ قربان‌.
بعد اشاره‌ کرد به‌ باقر: یک‌ امشب‌ را در خدمت‌ِ آقاباقریم‌، همیشی‌‌ خد اهم‌ که‌ غلام‌ و دست‌بوس‌ِ شماییم‌. دل‌ سیخ‌ بکشم‌ یا قلوه‌؟
احمد قره‌نی‌ را از لب‌ برداشت‌ آمد طرف‌ِ استوار. دو دست‌ را روی‌ِسینه‌اش‌ گذاشت‌: عیش‌ِ… تا… تا… تاجرانه‌ است‌ قربان‌.
استوار نگاهش‌ را از باقر برگرداند و احمد را، که‌ آب‌ از سر و رویش‌ می‌چکید، ورانداز کرد:شیطان‌ْ، خودتی‌!
احمد گفت‌: خودمم‌… نو… نوکرِ شما.
استوار گفت‌: عیش‌ِ تاجرانه‌ که‌ در پناه‌ و پَسله‌ است‌، نه‌ در انظارِعمومی‌، آن‌ هم‌ زیرِ باران‌.
احمد گفت‌: زیرِ… سایی‌‌… شما همیشه‌… همیشه‌ عیش‌ است‌.
استوار گفت‌: نان‌ِ این‌ زبان‌ را می‌خوری‌ تو.
کلاه‌ از سر برداشت‌ و موی‌ِ روی‌ِ پیشانی‌اش‌ را کنار زد. احمد گفت‌: میل‌… میل‌ می‌فرمایید… بگویم‌ یک‌… یک‌ گیلاس‌ بیارند خدمت‌تان‌؟
استوار گفت‌: مگر نمی‌بینی‌ سرِ پُستم‌؟ حالا چرا بچه‌هایت‌ زیرِ باران ‌ایستاده‌اند و می‌زنند؟
احمد گفت‌: فرمایش‌ِ… آقا… آقاباقر است‌.
استوار نگاهی‌ به‌ باقر انداخت‌ و کلاه‌ را سرش‌ گذاشت‌:این‌ دیگر چه‌ جور فرمایشی‌ است‌؟
احمد گفت‌: همان‌طور که‌… جناب‌ِعالی‌… نو… نوکرِ دولتید ما… ما هم‌ نو… نوکرِ مشتری‌ِ خودمان‌ هستیم‌… مواجب‌ می‌گیریم‌… که‌… که‌ دل‌شان‌ را خوش‌ کنیم‌.
استوار گفت‌: تو حقه‌باز را من‌ می‌شناسم‌. باید سبیلت‌ را حسابی ‌چرب‌ کرده‌ باشد این‌ آقاباقر.
احمد گفت‌: از صندوق‌ِ… کمپانی‌… مواجب‌ِ سا… سال‌… سال‌ها خدمتش‌ را گرفته‌. می‌خواهد… می‌خواهد یک‌ امشب‌… را خوش‌… خوش‌ بگذراند واسی‌‌ خودش‌… چشم‌ و دل‌… سیر است‌ این‌… این‌ آقاباقر. همه‌ را… خلعت‌ و انعام‌… می‌دهد.
جگرکی‌ گفت‌: قربان‌، امشب‌ هر کی‌ آمد به‌ دکی‌‌ ما مهمان‌ِ این‌ آقاباقر بود.
احمد دورِ خودش‌ چرخید و خنده‌خنده‌ گفت‌: سالی‌… سالی‌ دوماه‌ خورده‌… خورده‌ به‌ تورش‌. نشنیده‌اید مگر؟ سا…سا سالی‌ دو ماه‌ خورد به‌… به‌ تورم‌، حالا یار یار… می‌… می‌خونم‌.
استوار گفت‌: پس‌ توپ‌ بسته‌ به‌ مواجبش‌! تو حقه‌باز هم‌ خوب‌ بلدی ‌دندان‌ِ آدم‌ها را بشماری‌.
احمد گفت‌: مال‌… مال‌ِ حلال‌… نصیب‌ِ جا… جان‌ِ صاحبش‌. خیلی‌ها…پو… پو… پول‌شان‌ را تو… تو قمارخانه‌ می‌بازند… یا تو… تو دکی‌ ‌خورشیدو… دود… دود می‌کنند. این‌… این‌ آقاباقر… باهاش‌ خوش‌می‌گذراند.
استوار گفت‌: و تو هم‌ بارت‌ را می‌بندی‌.
احمد گفت‌: خوش‌ِ… خوش‌ است‌ به‌… به‌ جان‌ِ شما. خنده‌… خنده‌ از رو لبش‌… دور… دور نمی‌شود.
استوار گفت‌: این‌ خنده‌، اگر تو حقه‌باز راست‌ بگویی‌، همان‌ اشکی ‌است‌ که‌ سرازیر نمی‌شود.
احمد گفت‌: فر… فرمایش‌ می‌فرمایید.
استوار رفت‌ طرف‌ِ باقر و کف‌ِ دست‌ِ راستش‌ را روی‌ِ دستی‌‌ فلزی‌ِ کُلتش‌گذاشت‌. سایی‌‌ ستون‌ِ سایبان‌ روی‌ِ صورت‌ِ باقر افتاده‌ بود. استوار گفت‌: بد که‌ نمی‌گذرد؟
باقر گفت‌: چرا باید بد بگذرد؟
استوار نگاهی‌ به‌ فریدون‌ انداخت‌. بعد رو کرد به‌ باقر: این‌ بابا چرا خودش‌ را به‌ این‌ ریخت‌ و روز درآورده‌؟
باقر گفت‌: این‌ رفیق‌ِ من‌ خودش‌ را مأمورِ قانون‌ می‌داند. ستاری‌‌ روی‌ِ سینه‌اش‌ را نمی‌بینید؟
استوار گفت‌: شما چی‌؟ شما خودتان‌ را کی‌ می‌دانید؟
باقر گفت‌: شما چی‌ خیال‌ می‌کنید؟
استوار گفت‌: آدمی‌ که‌ جوش آورده و سرِ لج‌ افتاده‌.
باقر گفت‌: با کی‌؟
استوار گفت‌: با خودش‌.
یک‌ نفت‌کش‌، که‌ از زیرِ پُل‌ می‌گذشت‌، بوق‌ کشید، یکی‌ کوتاه‌ و دو تا بلند و کش‌دار. احمد رفته‌ بود کنارِ اسکندر و مهتاب‌، و آرام‌ قره‌نی‌ می‌زد.زبیده‌، خسته‌، دورِ خودش‌ می‌چرخید. باقر گفت‌: لابد قیافی‌‌ آدمی‌ را پیدا کرده‌ام‌ که‌ گوزمعلق‌ شده‌.
استوار گفت‌: فردایی‌ هم هست‌.
باقر گفت‌: برای‌ِ من‌ نیست.
جگرکی‌ به‌ چراغ‌ِ زنبوری‌، که‌ به‌ تیرک‌ِ سایبان‌، به‌ گَل‌ِ میخ‌، آویزان ‌بود، تلمبه‌ زد. باقر تکیه‌ داد به‌ پشتی‌ِ صندلی‌ِ فلزی‌، و نورِ تُندِ چراغ‌ به‌صورتش‌ تابید. استوار گفت‌: آدم‌ پول‌ِ کارکرده‌ را خرج‌ِ اتینا نمی‌کند؛ آن‌ هم‌ در هم‌چین موسمی که از هر ده‌ کارگری‌ نُه تاش‌ بی‌کار می‌شود.
باقر گفت‌: این‌ رفیق‌ِ من‌، که‌ به‌ خودش‌ می‌گوید فریدون ‌آواره‌، سال‌هاست‌ که‌ مثل‌ِ سگ‌ِ پاسوخته‌ یک‌ جا بند نمی‌شود. سرش‌ به‌ خیال‌ِخودش‌ گرم‌ است‌. خودش‌ را به‌ دست‌ِ چرخ‌ِ هرزِ روزگار سپرده‌. گوشش ‌هم‌ بده‌کارِ این‌ نیست‌ که‌ دیگران‌ درباره‌اش‌ چه‌ فکری‌ می‌کنند.
استوار خندید: پس‌ بهش‌ خیلی‌ خوش‌ می‌گذرد! مثل‌ِ باقی‌ِ بندگان‌ِ خدا حسرت‌به‌دل‌ نیست‌.
باقر گفت‌: چرا هست‌. آرزوش‌ این‌ است‌ که‌ آن‌ زین‌ را از گُردی‌‌ خودش‌ بردارد و پشت‌ِ یک‌ اسب‌ بیندازد. باید مراقب باشم تا پول‌ِ اسبی‌ را، که‌ قولش‌ را به‌ او داده‌ام‌، نفله‌ نکنم‌.
فریدون‌ آمد میان‌ِ او و استوار ایستاد: تو دست‌ دادی‌، قسم‌ خوردی‌!
باقر گفت‌: یادم‌ نرفته‌. داشتم‌ همین‌ را به‌ سرکار استوار می‌گفتم‌. این‌سرکار مردِ قانون‌ است‌. به‌ او گفتم‌ تا یادم‌ نرود چه‌ قولی‌ به‌ تو داده‌ام‌.
فریدون‌ نگاهی‌ به‌ استوار انداخت‌ و از لای‌ِ دندان‌هایش‌ گفت‌: من‌ مردِ قانونم‌.
استوار خندید: خُل‌وچِل‌ است‌ این‌ رفیقت‌.
باقر گفت‌: از من‌ و شیطان‌ و دارودسته‌اش‌ که خوش‌تر است‌.
استوار گفت‌: پیداست‌ زیادی‌ خورده‌ای‌. ختم‌ِ این‌ مجلس‌ را ورچین‌.
بعد با صدای‌ِ بلند، طوری‌ که‌ احمد و دیگران‌ بشنوند، گفت‌: برای‌ِ امشب‌ دیگر بس‌ است‌. بروید خانه‌هاتان‌. فردا را که‌ ازتان‌نگرفته‌اند.
باقر گفت‌: تازه‌ اول‌ِ عشق‌ است‌ سرکار. احمدلُختی‌ هنوز با صندلی‌اش‌ معرکه‌ نگرفته‌.
باقر احمد را، که‌ زیرِ باران‌ ایستاده‌ بود و گرم‌ِ قره‌نی‌ زدن‌ بود، صدا کرد.احمد آمد جلوِ استوار تعظیمی‌ کرد و رو به‌ باقر گفت‌: فر… فرمایش‌؟
باقر گفت‌: پس‌ کی‌ با صندلی‌ات‌ معرکه‌ می‌گیری‌؟ استوار می‌خواهد مجلس‌ را ورچینم‌.
احمد گفت‌: باید بخوابم‌… روی‌ِ… روی‌ِ زمین‌. تو… تو این‌ گِل‌ و خَرّه ‌که‌… که‌ نمی‌شود.
باقر گفت‌: هر کجا می‌خواهی‌ بخواب‌. بیا زیرِ این‌ سایبان‌. تا سرکاراستوار این‌جاست‌ دست‌ بجنبان‌.
احمد گفت‌: زبیده‌… سرش‌… سرش‌ گیج‌ می‌رود.
باقر گفت‌: وقتی‌ نشاندیش‌ روی‌ِ صندلی‌، آن‌ بالا، حالش‌ جا می‌آید.
احمد به‌ سایبان‌ِ حصیری‌ بالای‌ِ سرش‌ نگاه‌ کرد: نمی‌شود قربانت‌… بگردم‌. صندلی‌ را که‌… که‌ ببرم‌ بالا سرش‌…می‌خورد… می‌خورد… به‌ حصیر.
باقر گفت‌: باران‌ دارد بند می‌آید. صبر می‌کنیم‌.
استوار نگاهی‌ به‌ سرباز انداخت‌ و گفت‌: بر که‌ می‌گردم‌ دیگر این‌جا نباشید.
باقر گفت‌: با دهن‌ِ خشک‌ که‌ نمی‌شود.
احمد گفت‌: صبر… صبر کن‌ سرکار استوار. الان‌… صندلی‌ را… می‌…می‌آورم‌.
جگرکی‌ یک‌ سینی‌، که‌ رویِ آن‌ چندتایی‌ سیخ‌ِ دل‌ و قلوه‌ لای‌ِ قرص‌ِ نانی‌بود، آورد گرفت‌ جلوِ استوار و تعارف‌ کرد: بفرمایید سرکار.
باقر گفت‌: پس‌ کو نوشابه‌اش‌؟ برای‌ِ این‌ سرکار هم‌ بیار.
برگشت‌ لبخندی‌ به‌ سرباز زد. سرباز نگاهش‌ به‌ فریدون‌ بود. جگرکی‌ گفت‌: ای‌ به‌ چشم‌.
استوار نشست‌ روی‌ِ نیمکت‌ و کلاهش‌ را از سر برداشت‌. احمد صندلی‌ِ لهستانی‌ را آورد و ایستاد توی‌ِ نورِ چراغ‌ِ زنبوری‌، روبه‌روی‌ِ باقر کفش‌هایش‌ را درآورد. اسکندر و زاغی‌ و مهتاب‌ آمدند دورِ احمد حلقه ‌زدند. احمد به‌ پشت‌ خوابید روی‌ِ زمین‌ِ خیس‌ و پاهایش‌ را، جدا از هم‌، بلند کرد و مهتاب‌ دو پایی‌‌ صندلی‌ را، یکی‌ عقب‌ یکی‌ جلو، گذاشت‌ روی‌ِکف‌ِ برهنه‌ِ پاهای‌ِ احمد. احمد گفت‌: چرا… بی‌… بی‌کار وایستاده‌اید؟ بیا… خانم‌ خانم‌ها.
زبیده‌ که‌ موی‌ِ سرش‌ از باران‌ خیس‌ شده‌ بود و سیگار می‌کشید آمد جلو. به‌ کمک‌ِ زاغی‌ و اسکندر رفت‌ روی‌ِ نشیمن‌ِ صندلی‌ ایستاد. صندلی ‌روی‌ِ کف‌ِ پاهای‌ِ احمد، آرام‌، بالا و پایین‌ می‌رفت‌. زبیده‌ با دست‌های‌ِ باز خم‌وراست می‌شد تا خودش‌ را روی‌ِ صندلی‌ نگه دارد. احمد گفت‌: سیگار.
مهتاب‌ شش‌ نخ‌ سیگار روشن‌ کرد. دو نخ‌ را میانِ لب‌ها‌، دو نخ‌ را در سوراخ‌های‌ِ بینی‌ و دو نخ‌ را تو سوراخ‌های‌ِ دو گوش‌ احمد گذاشت‌. احمد بنا کرد به‌ پُک‌ زدن‌. زاغی‌ تو قره‌نی‌ دمید و زبیده‌ رویِ صندلی شروع‌ کرد به‌ چرخیدن‌. استوار با لپ‌های‌ِ پُر می‌خندید. فریدون‌، که‌ به‌ سیاهی‌ِ آن‌ دست‌ِ آب‌ نگاه‌ می‌کرد، زیرِ گوش‌ِ باقر گفت‌: من‌ رفتم‌.
باقر گفت‌: مگر قرار نشد با هم‌ برویم‌؟ این‌ آخرین‌ معرکی‌‌ شیطان‌ است‌.
فریدون‌ گفت‌: باید سیاه‌ باشد.
باقر گفت‌: چی‌ سیاه‌ باشد؟
فریدون‌ گفت‌: اسب‌.
باقر گفت‌: من‌ خیال‌ کردم‌ تو دلت برای سفیدش‌ رفته.
فریدون‌ گفت‌: سیاه.‌ باید سیاه باشد.
باقر گفت‌: هر طور میل‌ِ توست‌. سیاهش‌ را می‌خریم‌.
فریدون‌ گفت‌: من‌ تماشا نمی‌کنم‌.
راه‌ افتاد به‌ طرف‌ِ پشت‌ِ دکه‌ که‌ تاریک‌ بود. باقر دست‌ کرد توی‌ِ جیبش ‌و به‌ اسکناس‌هایی‌ که‌ برایش‌‌ مانده‌ بود نگاه‌ کرد. نیمی‌ از اسکناس‌ها را توی‌ِ جیبش‌ گذاشت‌ و نیم‌ِ دیگر را تو پاکت‌ِ زردِ مُهرونشان‌دار. با انگشت‌ِ اشاره‌اش‌ به‌ جگرکی‌، که‌ دست‌ می‌زد و نگاهش‌ به‌ چرخ‌ و واچرخ‌ زدن‌های‌ِ زبیده‌ بود، اشاره‌ کرد. جگرکی‌ به‌ طرف‌ِ باقر آمد.
بله‌ قربان‌؟
باقر گفت‌: کارِ احمد که‌ تمام‌ شد این‌ پاکت‌ را می‌دهی‌ به‌ او. یادت‌ باشد که‌ حسابت‌ را از او بگیری‌، بگو انعام‌ هم‌ به‌ات‌ بدهد. پول‌ِ چای‌ِ سرکار هم‌ فراموش‌ نشود.
بله‌ قربان‌. شما تشریف‌ می‌برید؟
باید بروم‌.
جگرکی‌ پاکت‌ را تو جیب‌ِ روپوش‌ِ سفیدش‌، که‌ جابه‌جا رویش‌ لکه‌های‌ِ خون‌ بود، گذاشت‌. باقر از کنارِ استوار گذشت و رفت‌ پشت ‌سایبان‌ِ دکه‌. فریدون‌، سیگار به‌ لب‌، به‌ شط‌ و سوسوی‌ِ چراغ‌های دوردست نگاه‌ می‌کرد. باقر گفت‌: من‌ حاضرم‌.
فریدون‌ گفت‌: یادت‌ باشد که‌ گفتی‌ سیاهش‌ را می‌خریم‌.
باقر گفت‌: حق‌ با توست‌. من‌ نمی‌دانستم‌. سیاه‌ تودل‌برو‌تر است‌.
فریدون‌ زین‌ را روی‌ِ شانی‌‌ چپش‌ انداخت‌ و سیگار را توی‌ِ چالی‌‌ آبی ‌تُف‌ کرد. سازدهنی‌ را از جیبش‌ درآورد و به‌ لب‌ گذاشت‌. باقر دستش‌ را روی‌ِ شانی‌‌ راست‌ِ او گذاشت‌. هر دو در تاریکی‌، زیرِ نم‌نم‌ِ باران‌، از حاشیی‌‌ ساحل‌ به‌ طرف‌ِ پُل‌ راه‌ افتادند.
دی‌ 1377
نویسنده: محمد بهارلو
برای‌ِ پدرم‌ علی‌ناز بهارلو
حروف چین: فریبا حاج دایی

دکه‌ی خورشیدو

مردی که‌ پشت‌ِ فرمان‌ نشسته‌ بود شیشه‌ی‌ پنجره‌ را کشید پایین‌ سیگارش ‌را از میان‌ِ دو انگشت‌ پراندروی شانه‌ی‌ جاده‌. نگاهش‌ به  پرچم‌های‌ِ رنگ‌‌ووارنگ‌ بود که‌ دو‌ طرف‌ نرده‌‌های آهنی و زنگ‌زده‌ی پل‌، سرِ چوب‌‌های بلند، تو باد لت می‌زدند.
ـ به آب‌ نگاه ‌کن‌!
مرد واسوخت‌های که‌ کنارش‌ نشسته‌ بود و به  نخلستان‌ِ آن‌ سوی دشت‌ِ لخُت‌ نگاه‌ می‌‌کرد رویش‌ را برگرداند. راننده‌ گفت‌: بار‌ اول‌ که ‌چشمم ‌‌افتاد به ‌اش خیال‌‌ کردم‌‌ عوضی می‌‌بینم‌.
سرِ پُل‌ که ‌رسیدند راننده ‌از سرعت‌ جیپ‌ کم‌ کرد. دو طرف رودخانه ‌از ‌نی‌‌‌‌ها و علف‌‌های بلند پوشیده ‌شده‌ بود و جریان‌ِ آب‌، سبز و آبی، رو به  جنوب‌ می‌رفت‌. باد روی پهنه‌ی رودخانه چین‌‌های ریز میانداخت.
ـ محشر‌ است‌ نه‌؟
مرد واسوخته‌ گفت‌: چی‌ محشر‌ است‌؟
ـ اَکه‌ هی‌، خدایت‌ را شکر!
راننده‌ زد روی‌ غربیلک‌ِ فرمان‌ و رویش‌ را به  طرف‌ِ مرد برگرداند، گفت: هیچ‌ وقت‌ رنگ‌ِ شط‌ را این‌ جور دیده‌ بودی‌؟ آن‌ رنگ‌ِ چرک‌ِ و نوچ گِل‌آلود یادت‌ نمی‌آید! مثل‌ معجون‌ِ شیر و چای‌ بود که خاک‌اره ریخته باشند توش. اما حالا شده‌ عین‌ِ رنگ‌ِ دریا، صاف‌ و زلال‌، مثل‌ِ اشک‌ِ یک‌ بچه‌یتیم‌ِ چشم‌ آبی‌.
خندید و جیپ‌ را زد کنار، روی‌ِ گُرده‌ی‌پُل‌ ایستاد. پشت سرشان خاک هوا شد. گفت: تو را به  جدت‌ عاشور، سرت را بگیر بالا و به  جای آلبالو‌گیلاس چیدن چشم‌هات رو وا‌کن!
عاشور از لای‌ پلک‌‌‌‌ها و مژه‌‌هایی که‌ انگار یک‌در‌میان‌ ریخته‌ بود نگاهش ‌کرد. عینکش‌ را از جیب‌ِ پیرهن‌ بیرون‌ آورد گذاشت‌ روی چشم‌ه‌اش و سرش‌ را از پنجره‌ درآورد به  آب‌ و بعد به  خط‌ِ افق‌ که‌ تو غبارِ قهوه‌ای‌رنگی‌ گُم‌ شده بود نگاه‌ کرد.
ـ هوم. فقط ما نیستیم که عوض شده‌‌ایم.
ـ ده‌ سال‌ زمان درازی است برای زیر و رو شدن یک شهر، آن هم یک هم‌چین ده سالی. شاید یک سالش هم زیاد بود. نمی‌خواه‌ی یک نگاهی بیندازی؟
در را باز کرد رفت پایین‌ تکیه‌ داد به  نرده‌ی‌ فلزی‌ و خم‌ شد نگاه‌ کرد به  جریان‌ِ آب‌. در پیچ‌ِ رودخانه‌ دگل‌ِ یک‌ کشتی‌ِ غرق‌شده‌ مثل بال‌ِ نهنگ ‌از آب‌ بیرون‌ زده‌ بود. زنجره‌‌‌‌ها و قورباغه‌‌‌‌ها لابه‌لای نی‌‌‌‌ها صدا به  صدا انداخته بودند. عاشور پایین نیامد. سیگاری‌ از جیبش‌ درآورد. راننده‌ برگشت ‌طرف‌ او: قرارمان‌ این‌ نبود تصدقت بشوم.
عاشور سیگار را که‌ میان‌ِ لب‌ه‌اش گذاشته‌ بود برداشت‌ مچاله‌‌اش ‌کرد انداخت‌ تو آب‌. پلک‌ه‌اش را از تیزی‌ِ نورِ آفتاب‌ تنگ‌ کرده‌ بود. سرش‌ را انداخت‌ پایین‌.
ـ حالا نمی‌خواهد اخم و تُرش‌ کنی‌!
یک‌ مرغ‌ِ کاکایی‌ از بالای پُل‌ گذشت‌ و روی نی‌‌های بلند‌‌ آن‌ سوی ‌رودخانه‌ آمد پایین‌ نشست‌ روی پوزه‌ی قایقی که‌ تو ساحل‌ به  ‌گِل‌ نشسته‌ بود. راننده‌ نگاهش‌ را از مرغ‌ گرفت‌ و گفت‌: شاید واسه این‌ همه‌ چولانی‌ باشد که‌ تو ساحل‌ در‌آمده. تو پیچ ‌ِرودخانه‌، آن‌ بالا، چولان‌ پهنای‌ آب‌ را گرفته‌. اگر حالش را داشتی می‌بردم نشانت می‌دادم. حیف که دارد تاریک می‌شود.
جیپ‌ را از جلو دور زد رفت نشست‌ پشت‌ِ فرمان‌، گفت‌: شاید هم‌ از کندی‌ِ جریان آب‌ و رسوب‌ گِل‌ باشد. هم‌چین رنگی واسه این رودخانه نوبر است. تو این چند روز می‌توانیم حسابی همه‌جا را سیاحت کنیم.
فرمان‌ را که‌ می‌چرخاند نگاه‌ کرد به  عاشور: تو لک رفته‌ای!
عاشور هیچ نگفت و نگاه‌ کرد به  قرص نارنجی خورشید که‌ پشت‌ِ نخل‌‌‌‌ها پایین‌ می‌رفت‌. به  آن‌ دست‌ِ پُل‌ که‌ رسیدند سرف‌های کرد و گفت‌: از جاده‌ی‌ خاکی‌ برو پایین‌!
ـ واسه چی‌؟
ـ برو تا به ات‌ بگویم‌.
ـ سلمان‌ چشم به  راه‌مان‌ است‌. تا این‌ ج‌اش هم‌ دو سه‌ ساعت‌ دیر کرده‌ایم‌.
ـ خوب‌ باشد. یک‌ ساعت‌ دیگر هم‌ روش‌.
ـ دست‌ بردار عاشور! پیرمرد دل‌واپس‌ می‌شود.
ـ پس‌ تو برو من‌ خودم‌ بعد می‌آیم‌.
ـ شوخی‌ات‌ گرفته‌!
از را‌ه خاکی‌ِ باریکی‌ که‌ سمت‌ِ راست‌ِ جاده‌ی‌ اصلی‌ بود رد شدند. عاشور باز سرفه‌ کرد و گفت‌: نگه‌ دار من‌ پیاده‌ می‌شوم‌.
آمد در را باز کند که راننده‌ زد روی‌ ترمز و جیپ‌ کشید روی خاک‌ریزِ جاده‌ و غبار نرمی دور و برشان به  هوا رفت. نگاه‌ کرد به  او و دست‌ه‌اش را بالا برد: خوب‌، هر چه‌ تو بگویی‌.
عاشور دستش به  دست‌گیره بود. غبار که نشست راننده‌ فرمان‌ را چرخاند و عقب‌عقب‌ رفت‌ تا به  راه خاکی‌ رسید و باز فرمان‌ را چرخاند و از راه خاکی‌ که‌ کمرکش‌ِ تندی ‌داشت‌ رفت‌ پایین‌. راه‌ِ باریک پُر دست‌اندازی بود که‌ به  نخلستان‌ می‌رسید.
ـ نمی‌خواه‌ی بگویی‌ می‌خواه‌ی کجا ‌بروی‌؟
ـ جلوتر که‌ برویم‌ خودت می‌فهمی.
از گدار نهرِ خشکی‌ رد شدند و خاک‌ریزی را که‌ دور و برش‌ گونی‌‌های شن‌ و تیر و تخته‌‌های زمخت‌ چیده‌ شده‌ بود دور زدند. چند فاخته‌ از میان گونی‌‌های شن‌ پریدند، بال‌زنان‌، به  طرف‌ِ نخلستان‌ رفتند. راننده‌ از خاکی که‌ توی اتاقک‌ِ جیپ‌ پیچیده‌ بود به  سرفه‌ افتاد. عاشور شیشه ‌را تا نیمه‌ کشید بالا و سیگاری‌ از جیب‌ِ پیرهن‌‌اش درآورد به  لب‌ گذاشت‌. راننده‌ دست‌ کرد توی جیبش‌ قوطی‌ِ کبریت‌ را درآورد گذاشت‌ روی داشبورد.
ـ موسی‌، بپیچ‌ دست‌ِ چپ‌!
موسی‌ فرمان‌ را پیچاند و کناره‌ی سپرِ جیپ‌ گرفت به  تنه‌ی‌ شکسته‌ی‌ نخلی‌ که ‌روی‌ زمین‌ افتاده‌ بود. عاشور سرش‌ را از پنجره‌ برد بیرون‌ دور و برش‌ را نگاه‌ کرد. سیگار لای‌ انگشت‌ه‌اش بود، گفت‌: به  نهر که‌ رسیدی‌ برو دست‌ِ راست‌.
از کنارِ یک‌ ردیف‌ِ نخل‌ِ بی‌شاخ‌ و برگ‌ گذشتند و رسیدند به  اتاقک‌ِ گلی ‌ِخرا‌ب‌های که‌ پشتش‌ تلی از تنه‌‌های نخل‌ِ سوخته‌ بود. موسی گفت: صدا را شنیدی‌؟
عاشور شیشه‌ را که‌ تا نیمه‌ بالا برده‌ بود کشید پایین‌. هیچ‌ نگفت‌. موسی گفت: انگار شیهه‌ی‌ اسب‌ بود.
رفتند جلوتر تا رسیدند به  نهری‌ که دو طرفش علف‌‌های هرز بود. کف‌ِ نهر‌ خیس‌ بود. عاشور گفت: حالا به  راست‌.
موسی‌ اشاره‌ کرد به  سیگار و گفت‌: چرا روشن‌‌اش نمی‌کنی‌؟
ـ عجله‌ نکن‌!
ـ ازت‌ لجم‌ گرفته‌. خوب بلدی آدم را سر قوز بیندازی. بکش‌!
ـ می‌بینی‌ آدم‌‌‌‌ها چه‌ زود می‌زنند زیر قول و قرارشان. تو یعنی بنا بود هوایم را داشته باشی.
ـ خدا مرا لعنت‌ کند عاشور. گاهی وقت‌‌‌‌ها خیال می‌کنم با شیطان هم می‌توانی دست‌به‌یکی کنی.
ـ حالا گازش‌ را بگیر تا هوا تاریک‌ نشده‌! تو یک هم‌چین وقتی شاید بد نباشد به  حرف دل‌‌مان گوش بدهیم.
سیگار را گذاشت‌ پشت‌ِ گوش‌‌اش و گفت‌: انگار همین دیروز بود. منوچهر شفیعی‌ را یادت‌ می‌آید؟
موسی‌ هیچ‌ نگفت‌. یک‌ رگ‌ِ کبود روی شقیقه‌‌اش می‌تپید.
ـ داریوش‌ کاشانی را‌ چه‌ طور؟ حسین‌ نانی را‌ چی‌؟ اما زیتونی‌ و سیاه‌پور حتم یادت‌ می‌آیند. این‌ دو تا وقتی‌ که‌ ما از آب‌ و گِل‌ درمی‌آمدیم‌ اسم‌شان ‌سرِ زبان‌‌‌‌ها بود. تو گوشه‌ و کنار محله‌ی‌ عروسی‌ و احمدآباد تا گران‌ِ شاه‌پوری‌ و پشت‌ِ باغ‌ِ ملی‌ هر کجا که‌ بساط‌ِ قمار پهن‌ بود کاسه‌کوزه‌‌اش می‌رسید به آن‌ها.
موسی‌ زمین‌ِ پُرچاله‌چوله‌ی جلوش‌ را می‌پایید و با هر دو دست‌ فرمان‌ را گرفته‌ بود. لب‌ه‌اش را می‌جوید.
ـ سیاه‌پور را خاطرت هست تو لباس‌ِ سفیدِ نیروی دریایی‌! مثل‌ام‌. پی‌‌های امریکایی‌ بود. موقعی‌ که‌ رفت‌ خدمت‌ِ نظ‌‌‌ام میدان‌ افتاد دست ‌ِزیتونی‌.
ـ بگذار برگردم‌. تو حالت‌ سرجا نیست‌. سلمان‌ دل‌واپس می‌شود. من به  ستاره قول داده‌ام.
ـ چرند نگو!
از میان‌ِ دو ردیف‌ نخل‌ می‌گذشتند. گاهی پرند‌‌های از لابه‌لای شاخ و برگ‌‌‌‌ها می‌پرید. موسی‌ لب‌ه‌اش را می‌جوید. عاشور گفت‌: یک‌ شب‌ سیاه‌پور از پادگان درمی‌رود و یک‌راست می‌آید تا از زیتونی‌ تلکه‌‌اش را بگیرد. فرد‌اش را باید خاطرت‌ باشد! با ساطور آمد دَم‌ِ قهوه‌خانه‌ی‌ لین یک که‌ پاتوق‌ِ زیتونی‌ بود، با همان‌ لباس سفیدِ خدمتش‌. محمد دراز و قربان‌ کچل‌ هم‌ پشت‌ِ زیتونی‌ درآمدند، و وقتی‌ صدای‌ عربده‌‌‌‌ها بلند شد مردم‌ از خانه‌‌‌‌ها ریختند بیرون‌. نمیدانم ‌جان‌باز آن‌ وسط‌ طرف‌ِ کی‌ بود. قمارخانه‌ی‌ عروسی‌ را او می‌گرداند. آن‌ها یک‌ خرده‌حساب‌ِ قدیمی‌ راصاف‌ می‌کردند. وقتی‌ پریدند به  هم‌ می‌ز و صندلی‌ بود که‌ از قهوه‌خانه‌ پرت‌ می‌شد تو کوچه‌. من‌ یک‌هو چشمم‌ افتاد به  سیاه‌پور. چه‌ خونی‌ می‌رفت‌ ازش‌. پیرهن‌ِ سفید و برگه‌ی‌ آبی‌ِ یقه‌‌اش غرق‌ِ خون‌ بود. بعد هم‌ صدا‌‌‌ها افتاد و بنا کردند به  دویدن‌. زیتونی‌ و محمد دراز و قربان‌ کچل‌ چپیدند تو خان‌های که‌ پشت‌ِ قهوه‌خانه‌ بود. وقتی‌ سیاه‌پور با ساطورش‌ رسید دَم‌ِ درِ خانه‌، در را از پشت‌ کلون‌ کرده‌ بودند. او هم دورخیز کرد و خودش‌، تنه‌ی گنده‌‌اش‌، را با خونی‌ که‌ ازش‌ می‌رفت‌ کوبید به  در و لته‌‌های چوبی‌ از جا‌ کنده‌ شدند افتادند زیرِ پاش‌، و من‌ یک‌ لحظه‌ محمد دراز را دیدم‌ که‌ با زیرپیرهن‌ِ رکابی‌ِ سفید پشت‌ِ یکی‌ از پنجره‌های‌ِ اتاق ‌ِروبه‌روی‌ در سرش‌ را دزدید و بعد صدای‌جیغ‌ِ زن‌‌‌‌ها بلند شد…
ـ بس‌ کن‌ دیگر عاشور! از این‌ حرف‌‌هایی که یک عمر شنیده‌‌‌‌ام عُقَم‌ می‌نشیند.
ـ نمی‌خواه‌ی دنباله‌‌اش را بشنوی‌! آدم‌ که‌ نمی‌تواند از خاطراتش‌ فرار کند. این‌‌‌‌ها را گفتم‌ که‌ درازی راه‌ را کوتاه کرده‌ باشم‌. یک وقتی خیال می‌کردم باید فقط خاطره‌‌های خوب را واسه خودم نگه دارم اما بعدش دیدم بده‌اش هم چه بخواهیم چه نخواهیم بیخ ریش‌مان بسته‌اند. خوب‌ داریم‌ می‌رسیم‌. چراغ‌هات‌ را روشن‌ کن!
خورشید غروب‌ کرده‌ بود و قرص‌ِ ماه‌ تو کنج آسمان‌ِ آبی‌ می‌تابید. موسی‌ چراغ‌‌‌‌ها را روشن‌ کرد. از روی ‌تنه‌‌های حصیرپوش‌ِ نخلی‌که‌ روی‌ یک‌ نهر‌ انداخته‌ بودند رد شدند.
ـ این‌ جا را دیگر باید خاطرت باشد‌. باید رونما بدهی‌. خوب ‌چشم‌هات‌ را باز کن‌!
سگی‌ پارس‌کنان‌ به  طرف‌ِ جیپ‌ دوید. پشت کشیده‌ و بلند و دندان‌‌های ‌درازی‌ داشت‌.
ـ این‌ باید از توله‌سگ‌‌های‌باوفای‌ خورشیدو باشد.
موسی‌ زد روی‌ ترمز و سگ‌ عقب‌ جست. با چشم‌‌های رُک‌زده‌ نگاهش می‌‌کرد: تو یک‌ تخته‌ات‌ کم‌ است‌ عاشور! من‌ را بگو که‌ خیال‌ می‌کردم‌ آن ‌عادت‌ِ لعنتی‌ از سرت‌ افتاده‌. بی‌چاره، ستاره را بگو!
عاشور می‌خندید. پره‌‌های بینی‌ِ موسی‌ می‌لرزید. سگ‌ پارس‌ می‌کرد. عاشور کبریت‌ را از روی‌ داشبورد برداشت‌ و در را باز کرد. موسی‌ گفت‌: من‌ برمی‌گردم‌. یک‌ دقیقه‌ هم‌ این‌جا وانمی‌ایستم.
ـ بیا پایین‌، بچه‌بازی‌ را بگذار کنار!
عاشور از جیپ‌ پیاده‌ شد رفت‌ به  طرف‌ِ سگ‌ که‌ هنوز پارس‌ می‌کرد: آر‌‌‌ام حیوان‌، آرام! وفایت‌ کجا رفته‌؟ مگر خون‌ سگ‌‌های خورشیدو تو رگ‌هات‌ نیست‌؟ مرا نمی‌شناسی‌؟ انگار تو هم‌ معلول‌ شد‌های زبان‌بسته‌!
سگ‌ روی‌ پای‌ چپش‌ می‌لنگید. یک تخته از پشم‌‌های گُرده‌‌اش ریخته بود.
ـ تو این‌ سال‌‌‌‌ها هیچ‌ کس‌ و هیچ‌چیز انگار در امان‌ نبوده‌.
– باورم‌ نمی‌شود. من‌ را بگو که‌ دلم‌ داشت‌ قرص‌ می‌شد. یعنی‌ آن‌ حرف‌‌‌‌ها همه‌‌اش بادِ هوا بود!
عاشور رفت‌ ایستاد روبه‌روی‌ نهری‌ که‌ تو شیب‌‌ِ نمناکش‌ جابه‌جا حفره‌‌های خرچنگ‌ بود. چند بی‌شْلَمبُو کف‌ِ خیس‌ِ نهر می‌جنبیدند. گفت‌: به  دلت‌ بد نیار! بیا پایین‌ تا تاریک‌تر‌ نشده‌.
از کنارِ نهرِ بی‌آب‌ راه‌ افتاد. سیگار را از پشت‌ِ گوش‌ برداشت‌ و روشن‌‌اش کرد. سگ‌ دنبالش‌ راه‌ افتاد. عینکش‌ را از جیب‌ درآورد و گذاشت ‌روی‌ قوزک‌ِ بینی‌اش‌. موسی‌ درِ جیپ‌ را باز کرد آمد پایین‌.
ـ چرا آن‌جا خشکت‌ زده‌؟
یک‌ قدم‌ به  طرف‌ موسی‌ برگشت: قول‌ می‌دهم‌ زیاد لنگ‌ نکنم‌. گناه‌ِ نکرده‌ را قصاص‌ نیست‌! یک ‌نگاهی میاندازیم‌ برمی‌گردیم‌. دلم‌ می‌خواهد ببینم‌ چی‌ سرِ آن‌جا آمده، همین‌. سیگارم‌ را هم‌ خاموش‌ می‌کنم‌. بیا! آها.
سیگار را انداخت‌ زمین و‌ پاسارش کرد، گفت‌: دلم‌ را نشکن‌ موسی‌!
ـ تو داری‌ به  لانه‌ی‌ عقرب‌ پا می‌گذاری‌.
ـ لانه‌ی‌ عقرب‌ کد‌‌‌ام است‌؟ نکند ترس ورت داشته! از چی می‌ترسی‌، از روح‌، از اجنه‌؟ خوب‌ تو همین‌جا بمان‌، من‌ زود برمی‌گردم‌.
فاخته‌ای از بالای سرِ عاشور گذشت‌ رفت‌ نشست‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ خشکیده‌ی‌ نخلی‌ که‌ کنارِ جیپ‌ بود. موسی‌ که لندلند می‌کرد به  دور و برش نگاهی انداخت و بعد حاشیه‌ی‌ نهر را گرفت دنبال ‌عاشور راه‌ افتاد. از زیرِ شاخه‌‌های پیچ‌درپیچ و گره‌دار یک‌ کُنارِ پیر گذشتند. با پارچه‌های‌ِ کوچک‌ِ رنگ‌‌به‌‌رنگ‌ به  شاخه‌‌‌‌ها وساقه‌ه‌اش دخیل‌ بسته‌ بودند. عاشور برگشت و گفت: زایر غضبان‌، وردست‌ِ خورشیدو، می‌گفت‌ شب‌‌های جمعه‌ اجنه‌ پای این‌ کُنار آوازِ بمباسی‌ می‌خوانند. می‌گفت‌ با چشم‌ خودش‌ دیده‌زیر درخت‌ لخت و عور می‌رقصیده‌اند. جوری می‌گفت که آدم راستی‌راستی باورش می‌شد. باید می‌دیدی که چشم‌ه‌اش چه‌جور برق می‌زد. بعد دست و پاه‌اش مثل چوب خشک می‌شد.
از میان‌ چند نخل‌ِ بلند رد شدند و رسیدند به عمارت‌ِ کاه‌گلی‌ِ بزرگی‌ که‌ درِ چوبی‌ دولته‌ای‌‌‌اش از بیرون ‌کلون‌ شده‌ بود. عاشور گفت: این‌ هم‌ دکه‌ی‌ خورشیدو، پاتوق‌ِ لات‌ و لوفر‌های شب‌‌زنده‌دار. خورشیدو می‌گفت‌ خاکش دامن‌گیر است‌.
ـ خاکش‌ یا هواش‌؟
ـ خوب‌، پس‌ نفس‌ات را حبس کن. بپّا مبتلا نشوی!
عاشور دستش‌ را به  طرف کلون‌ِ در برد.
ـ شاید کسی‌ آن‌ تو باشد. به تر است‌ در بزنی‌.
ـ راه و رسمش این نیست. آدم‌ وقتی‌ پا تو دکه‌ می‌گذارد در نمی‌زند.
عاشور که لنگه‌ی در را باز کرد سگ‌ خزید‌ تو. لولای ‌در لق‌ می‌زد. داخل حیاط‌ِ خاکی‌ِ دنگالی‌ شدند که‌ نخل‌ِ خشکی‌ میانش بود. پای‌ نخل‌ ‌تنورِ دودزده‌ی شکست‌های بود. سمت‌ِ جنوبی‌ِ حیاط‌پلکان آجری‌ِ کوتا‌ه‌ی بود که‌ به  طرف اتاق‌‌‌‌ها می‌رفت‌ که‌ در‌‌‌ها و پنجره‌ه‌اش بسته‌ بود. پای نخل که ‌رسیدند در پشت‌ِ سرشان‌ بسته‌ شد.
ـ بیا برگردیم‌. رفتن‌ تو این‌ بیغوله‌ نکبت‌ می‌آورد.
عاشور دستش‌ را گرفت: صبر کن‌ مرد!
سگ‌ از پلکان‌ِ آجری‌ بالا رفت‌. عاشور چشم از حیوان برنمی‌داشت. سگ بنا کرد دم جنباندن.
ـ می‌بینی، ازمان‌ دعوت‌ می‌کند برویم‌ بالا.
ـ انگار کسی‌ صدامان‌ می‌زند.
ـ من‌ که‌ چیزی‌ نمی‌شنوم‌.
عاشور از پله‌‌‌‌ها بالا رفت‌. سگ‌ جلوِ درِ ‌اتاق‌ اول ایستاد و زمین را بو کشید. عاشور دست‌ به  دست‌گیره برد و در با صدای‌ خشکی‌ باز شد. سگ‌ رفت‌ تو اتاق‌. موسی‌ که‌ وسط‌ِ حیاط‌ ایستاده‌ بود گفت‌: می‌شنوی‌؟
ـ خیالاتی‌ شده‌ای‌!
سگ‌ از اتاق‌ بیرون‌ آمد. استخوان‌ِ درشتی‌ میان دندان‌ه‌اش بود.
ـ ای‌ ناقلا! باید این‌جا انبارِ آزوقه‌ات‌ باشد.
سگ دور خودش چرخی زد و استخوان‌ از دهن‌‌‌اش افتاد. عاشور خم‌ شد تا نگاهی به  استخوان‌ بیندازد که سگ‌ خودش‌ را عقب‌ کشید و بنا کرد به  خرخرکردن. عاشور گفت‌: مثل‌ استخوان‌ِ دست‌ِ آدمی‌زاد است‌.
چشم‌‌های سگ برق می‌زد. موسی‌ از پله‌‌‌‌ها بالا رفت‌. ایستاد بالای‌ سرِ عاشور و زل زد به  استخوان‌، گفت: پناه بر خدا! بیا از این‌ جا برویم‌. این‌ سگ‌ باید از آن‌ آدم‌خوار‌‌‌ها باشد.
عاشور قد راست کرد و رفت‌ طرف اتاق‌ِ دوم‌ و دو لنگه‌ی درش را باز کرد. کبریتش‌ را از جیب‌ درآورد. خالی‌ بود، گفت: کبریتت‌ را بده‌ ببینم‌! چه‌ بویی‌! انگار بوی‌ ل‌اش است‌.
نورِ ماه‌ آستانه‌ی‌ اتاق‌ را روشن‌ می‌کرد. موسی‌ جلو رفت و پشت سر عاشور کبریت‌ کشید. اتاق‌ روشن ‌شد. یک‌ قدم‌ به  عقب‌ برداشت‌: پناه‌ بر خدا! انگار یک‌ جنازه‌ است. چه‌ بلایی‌ سرش‌ آورده‌اند؟
از اتاق‌ آمد بیرون‌ و خم‌ شد جلوِ دهن‌‌اش را گرفت‌ و بنا کرد عُق‌زدن. عاشور به  طرفش آمد: کبریت‌ را بده‌ من‌!
موسی‌ بی‌ آن‌ که‌ سر برگرداند کبریت‌ را به  او داد. سگ‌ غیبش زده بود. موسی‌ از پله‌‌‌‌ها پایین‌ آمد‌. پاکشان‌ خودش‌ را رساند وسط ‌ِحیاط‌ و تکیه‌ داد به  تنه‌ی‌ نخل‌ و نگاه‌ کرد به  قرص‌ِ ماه‌ که‌ تو آسمان‌ِ آبی می‌درخشید. مرغی تو تاریکی می‌خواند. رویش را برگرداند. لای دو‌ لنگه‌ی‌ درِ حیاط‌ باز شد و یک لحظه سروکله‌ی اسبی‌ با یال‌ِ سفیدِ افشان پیدا شد.
ـ عاشور!
عاشور از اتاق‌ بیرون‌ آمد. کبریت‌ سوحت‌های را که‌ دستش‌ بود انداخت ‌زمین. سگ از جایی، تو تاریکیِ سه‌کنجِ حیاط، خرخر می‌کرد‌؛ انگار چیزی راه گلویش را بسته باشد.
ـ آر‌‌‌ام بگیر حیوان‌!
موسی‌ با دست به  طرف‌ِ در اشاره کرد، گفت: دیدیش‌؟
عاشور هیچ‌ نگفت‌. دست‌ه‌اش را با شلوارش‌ پاک‌ می‌کرد.
ـ الان‌ یک‌ اسب‌ دیدم‌، یک‌ اسب‌ِ سفید.
صدایش‌ می‌لرزید و دست به  دست می‌مالید. عاشور گردن کشید و از بالای چینه‌ی کاه‌گلی حیاط به  بیرون نگاهی انداخت. موسی رفت طرف در و دو لنگه‌‌اش را چارطاق کرد، زیرلب گفت: رفته.
عاشور گفت‌: انگار سال‌هاست‌ کسی‌ این‌ جا پا نگذاشته‌.
ـ بیا از این‌جا برویم‌!
عاشور به  طرف‌ِ اتاقکی‌ که‌ بیخ‌ِ دیوار بود رفت. سگ‌ تو تاریکی بنا کرد به  پارس‌‌کردن. عاشور کبریت کشید و در را باز کرد تو اتاقک‌ سر‌کشید. دور خودش چرخید و خم شد کبریت دیگری کشید. سگ پریده بود روی چینه‌ی کاه‌گلی حیاط و یک‌بند پارس می‌کرد. عاشور بیرون آمد و در اتاقک را بست، گفت: ک‌اش میدانستم این‌جا چه اتفاقی افتاده.
موسی‌ تو درگاهی به  تاریکی نگاه می‌کرد، گفت: شیهه‌ را شنیدی‌؟
عاشور برگشت طرف سگ که از روی چینه جست زد پایین و تو تاریکی غیبش زد، گفت: کد‌‌‌ام شیهه؟
ـ کارِ آن‌ شیطان‌ِ لعین‌ است‌.
ـ کد‌‌‌ام شیطان لعین؟
ـ بیا برویم از این‌جا!
ـ تو اتاقک‌‌ یک مشت استخوان‌ِ دست‌ و پا بود.
ـ آن‌ حیوان‌ از سگ هار بدتر است‌. باید زودتر بزنیم برویم.
ـ دو سال‌ است جنگ تمام شده. یعنی تو این‌ مدت‌ کسی‌ این‌جا پا نگذاشته‌‌؟
ـ تو از‌ سگ‌‌های آدم‌خوار چیزی‌ نمیدانی.
شیهه‌ی‌ اسب‌ از تاریکی‌‌های اطراف درخت کُنار بلند شد. هر دو به  طرف صدا برگشتند. موسی‌ رفت‌ بیرون‌. عاشور پابه‌پا کرد و نگاهی به  اتاق‌‌‌‌ها انداخت‌ و از پله‌‌‌‌‌ها آمد پایین. در حیاط را که پشت‌ِ سرش کلون‌ می‌کرد باد غبارآلودی بلند شد‌. موسی شلنگ‌انداز‌ به  طرف‌ جیپ‌ می‌رفت‌. عاشور در پناه دیوار ایستاد. باد تو شاخه‌‌های خشک نخل‌‌‌‌ها سوت می‌کشید. سگ‌ تو تاریکی‌ پارس‌ می‌کرد. از آن‌ها دور شده بود. باد که خوابید صدای‌ ترکیدنِ گلول‌های بلند شد. عاشور برگشت سر‌ اسب‌ را دید که‌ رو به  نهر یورتمه می‌رود‌. ابلق‌ بود با لکه‌‌های سیاه‌ی ‌روی‌ ساق‌‌‌‌ها و پهلوی‌ راستش‌. عاشور گفت‌: این‌جا چه‌ خبر است‌؟ انگار جنگ‌ هنوز تمام نشده‌.
موسی‌ به  اسب‌ که‌ از نهر پرید و به تاخت به  طرف‌ نخل‌‌‌‌ها می‌رفت‌ نگاه‌ می‌کرد. سگ‌ زوزه‌ می‌کشید. صدای گلوله‌ی‌ دیگری‌ بلند‌ شد و زوزه‌ی سگ‌ برید. موسی‌ گفت‌: این‌جا خون‌مان‌ پای‌ خودمان‌ است‌.
ـ وایستا مرد، ببینیم‌ چه‌ خبر است‌!
موسی‌ از زیر شاخه‌‌‌های کُنار رد شد‌ و پا تند کرد‌ به  طرف ‌ِجیپ‌. عاشور خودش‌ را به  او رساند، گفت: یک‌ سیگار بده‌ ببینم‌.
موسی‌ پاکت‌ سیگارش‌ را از توی‌ داشبورد درآورد. دستش‌ می‌لرزید. عاشور چشمش به  لابه‌لای‌نخل‌‌‌‌ها بود، گفت: روشن‌‌اش کن‌!
جغدی‌ بال‌زنان‌ از میان‌ شاخ‌ و برگ‌ کُنار پرید. موسی‌ سیگارِ روشن‌ را گرفت به  طرف‌ عاشور. یکی‌هم‌ برا‌ی خودش‌ گیراند. آب تو نهر داشت بالا می‌آمد. عاشور به  سیگارش‌ پک‌ زد. موسی‌ پا گذاشت روی رکاب و نشست‌ پشت‌ فرمان‌. عاشور فواره‌ی دود را از بینی بیرون داد و نگاه کرد به  ‌قرص‌ ماه‌، گفت: دارد مَد می‌شود
ـ حالا وقت مَد نیست. بیا سوار شو!
ـ آب تو نهر بالا آمده.
ـ لابد کسی آب را سَر داده تو نهر. بیا سوار شو!
ـ صبر کن‌! کسی‌ دارد صدامان‌ می‌کند.
ـ محض رضای خدا بیا برویم‌.
آن‌ طرف‌ نهر، از میان نخل‌ها، سر و کله‌ی اسب‌ پیدا‌ شد. مردی‌ بلندبالا با دشداشه‌ی‌ سفید دنبال‌ اسب‌ می‌آمد. بالاتنه‌ی‌ روشن‌ِ رخت‌ِ مرد زیر نورِ ماه‌ آبی‌ می‌زد. تفنگی‌ روی‌ شانه‌‌اش بود. موسی‌ موتور را روشن کرد و فرمان‌ را پیچاند. عاشور گفت‌: کمی‌ دندان‌ روی‌ جگر بگذار!
ـ آهای‌!
مرد لوله‌ی‌ تفنگش‌ را پایین‌ آورد.
بیا سوار شو!
صبر کن‌ ببینم‌ چه‌ می‌خواهد!
اسب‌ و مرد از روی‌ نهر پریدند. مرد شله‌ی‌ درازی‌ دور سرش‌ پیچیده‌ بود. عاشور به  سیگارش‌ پک‌ زد و به  موسی‌ گفت‌: موتور را خاموش‌ کن‌!
موتور را خاموش‌ کرد و یک‌ پایش‌ را روی‌ رکاب‌ گذاشت‌، اما پایین نیامد. ‌مرد افسارِ اسب‌ را گرفت‌ و دنباله‌ی‌ شله‌ را از روی‌ پیشانی‌‌اش کنار زد. موسی‌ چراغ‌‌های جیپ‌ را روشن‌ کرد. مرد ایستاد و دستش‌ را سایبان چشم‌ه‌اش کرد تا نورِ گوگردی‌ِ چراغ‌‌‌‌ها چشم‌ه‌اش را نزند. لوله‌ی‌ فولادی ‌ِتفنگ‌، که‌ قنداقش‌ را زیرِ بغل گرفته‌ بود، برق‌ می‌زد، گفت: راه‌ گُم‌ کرده‌اید؟
عاشور گفت‌: نه‌، آمده‌ایم‌ به  یک‌ دوست‌ سر بزنیم‌.
مرد نگاهی به  موسی‌ انداخت‌ که‌ از پشت‌ِ شیشه‌ی‌ جلوِ جیپ‌ به  او نگاه می‌کرد. دو چین دو طرف‌ِ‌ِ لب‌‌های مرد شیار انداخته‌ بود. عاشور گفت‌: شما بودید تیر انداختید؟
دندان‌‌های صدفی‌ِ مرد تو نور برق می‌زد، گفت: تو شب‌ دستم‌ می‌لرزد. اگر روز بود با همان‌ گلوله‌ی‌ اول‌ کلکش‌ را کنده‌ بودم‌.
عاشور گفت‌: این‌جا شکارچی‌‌‌‌ها فقط‌ سگ‌‌‌‌ها را می‌کشند؟
مرد گفت‌: مگر شما هم‌ آن‌ ملعون‌ را دیدید؟
عاشور گفت‌: آن‌ سگ‌ بی‌چاره‌ چه‌ گناه‌ی کرده‌ بود؟
مرد گفت‌: هم‌چین ملعون‌‌هایی واجب‌القتل‌اند. خیلی وقت بود دنبالش ‌بودم‌. یک‌ بار از دستم‌ در رفته‌. حالا شد دوبار.
عاشور سیگارش‌ را انداخت‌ زمین‌ و گفت‌: پای‌ راستش‌ زخمی‌ بود.
مرد افسارِ اسب‌ را ر‌‌‌ها کرد و آستین‌ِ دست‌ِ راستش‌ را تا روی‌ ساعد بالا زد و پشت‌ِ دستش‌ را که‌ داغ زخمی رویش‌ بود تو نور گرفت‌، گفت: این‌ زخم‌ کارِ آن‌ ملعون‌ است‌. یک‌ شب‌ که از شط‌ برمی‌گشتم‌ تو ساحل‌ بی‌هوا‌ به‌ام حمله‌ کرد، و اگر تورِ ماهی‌گیری‌ دستم‌ نبود عمرِ ناقابلم ‌را داده‌ بودم‌ به  شما. با تور که‌ تکه‌های‌ِ سرب‌ به ‌اش آویزان‌ بود افتادم‌ به  جانش‌، و ضربه‌ی‌ یکی‌ از سرب‌‌‌‌ها پ‌اش را قلم‌ کرد. اما شما بخت‌تان‌ بلند بوده‌ که‌ به اتان‌ آسیبی‌ نرسانده‌.
عاشور گفت‌: اما او از همین‌ سگ‌‌‌های ول‌گرد بود، یک‌ سگ‌ِ لَنگ‌ِ بی‌آزار.
مرد خندید: آن‌ها شیطان‌ را هم گول می‌زنند. وقتی‌ بوی‌ غریبه به  دماغ‌شان بخورد خودشان‌ را به  شغال‌مرگی‌ می‌زنند، بعدش‌ آن‌ قدر دور و برش می‌پلکند تا خاطرجمع‌ شوند طعمه‌شان‌ دیگر راه‌ِ فرار ندارد. آن‌وقت بی‌خبر هپرو می‌کنند روی آدم. جای شما بودم امشب‌ را تا صبح ‌دعای‌ نجات‌ می‌خواندم.
عاشور آب‌ِ دهن‌‌اش را قورت‌ داد و نگاه‌ کرد به  موسی‌ که‌ با کف‌ِ دست ‌داشت‌ گردن‌‌اش را می‌مالید، گفت: اما من‌ هیچ‌ نشانی‌ از هاری‌ تو‌ آن‌ حیوان ندیدم‌.
مرد گفت‌: انگار شما سال‌‌‌‌ها این‌‌طرف‌‌‌‌ها نبوده‌اید و از هیچ‌ چیز خبر ندارید. آن‌ها سگ‌ نیستند، بچه‌ی‌ شیطان‌اند. وقتی‌ جنگ‌ تمام شد سر و کله‌ی‌ آن‌ها هم ‌پیدا شد.
زوزه‌ی‌ سگی‌ از طرف ساحل‌‌ بلند شد. موسی سرش‌ را به  ‌طرف‌ِ صدا برگرداند، گفت: عاشورجان‌، بیا سوار شو دیرمان‌ شده‌!
مرد گفت‌: روز‌‌‌ها پیداشان‌ نمی‌شود. لانه‌هاشان‌ آن‌ طرف‌ِ مرز، تو میدان‌‌های می‌ن‌ است‌. تا موقعی که در گوشه‌وکنار جنازه‌ و مُرداری‌ پیدا می‌شد به  زنده‌‌‌‌ها حمله‌ نمی‌کردند، اما چند وقتی‌ است‌ طعمه‌هاشان شده‌گوسفند و گاو و گاومیش‌ و گاهی هم‌ آدمی‌زاد.
اسب‌ که‌ به  علف‌‌های خشک‌ِ پای‌ نخل‌‌‌‌ها پوز می‌زد به  طرف‌ِکُنار رفت‌. مرد رو برگرداند و داد زد: ه‌ی حیوان‌! بیا! هی‌!
اسب‌ سر برگرداند و مرد دوید افسارش‌ را گرفت‌ اسب‌ را دنبال‌ِ خودش‌ کشید. عاشور گفت‌: شما صاحب‌ِ آن‌ خانه‌ را می‌شناسید؟
مرد آمد زیرِ نورِ جیپ‌، روبه‌روی عاشور، ایستاد. اسب‌ سرش‌ را روی شانه‌ی‌ مرد گذاشت‌. مرد گفت: کد‌‌‌ام خانه‌؟
خانه‌ی‌ خورشیدو.
خانه؟ بگویید خرابات ابلیس. آن‌جا نفرین‌ شده‌. لانه‌ی‌ اجنه‌ است‌. حتی نگاه کردن به ‌اش کفاره دارد.
مرد زیرلب‌ ورد خواند. عاشور به  موسی‌ نگاه‌ کرد. لب‌‌های موسی‌می‌جنبید.
می‌شناختیدش؟
مرد گفت‌: وقتی‌ جنگ‌ بالا گرفت‌ مردم‌ِ این‌ طرف‌ِ آب‌ همه‌ خانه‌ وکاشانه‌شان‌ را ول کردند سر گذاشتند به  بیابان‌، جز خورشیدو. آن‌خرابات‌ لانه‌ی‌ فساد بود. می‌گفتند آن‌جا سگ‌ دارد، هر کس‌ پ‌اش به  آن‌جا باز شود پابند می‌شود و دیگر راه ‌ِبرگشت‌ ندارد.
عاشور گفت‌: شما چی‌؟ هیچ‌ وقت‌ به  آن‌جا پا نگذاشتید؟
برادرم‌، که‌ خدا به شت‌ نصیبش‌ کند، به  آن‌جا رفته بود. هیچ‌وقت‌ نگفت آن‌جا چه‌ جور جایی‌ است‌. فقط‌ گفت‌ آن‌جا سگ‌ دارد، آدم‌ را می‌گیرد. قدغن‌ کرد، مرا به  روح‌ِ خاک‌ِ پدرمانقسم‌ داد، که‌ هیچ‌ وقت‌ پایم را آن‌جا نگذارم‌. سال‌هاست‌ که دیگر کسی‌ نزدیکش هم نمی‌شود.
عاشور گفت‌: حالا انگار لانه‌ی‌ سگ‌‌‌‌ها شده.
مرد برگشت‌ تو تاریکی‌ به  خانه‌ نگاه‌ کرد. آب‌ با صدای‌ آرامی تو نهر بالا می‌آمد.
عاشور بیا سوار شو!
مرد رویش‌ را به  طرف‌ِ عاشور برگرداند و پرسید: شما آن‌ تو بودید؟
عاشور نگاهی به  موسی‌ کرد و گفت‌: یک‌ نگاهی انداختیم‌.
اسب‌ به  طرف‌ِ نهر رفت‌ و پوزه‌‌اش را تو آبزد. از بادی که می‌وزید خش‌خشی تو ‌برگ‌‌های نخل‌ افتاده بود. عاشور گفت‌: نگفتید چه‌ به  سرخورشیدو آمد؟
مرد نگاهی به  اسب‌ انداخت‌ و گفت‌: از خراباتش‌ دل‌ نمی‌کَند. یعنی‌ یک‌ آدم‌ِ یک‌لا قبا مثل‌ِ او جایی‌نداشت‌ که‌ برود. چاه‌کن‌ ج‌اش تو چاه‌ است‌! اما تو آن‌ همه‌ سال‌ حتی‌ یک‌گلوله‌ به  در و دیوارش نخورد.
عاشور خندید و گفت‌: لابد در پناه‌ِ اجنه‌ بوده‌.
مرد نگاهی به  کُنار انداخت‌ و گفت‌: بسم‌الله‌ بگویید!
موسی‌ با صدای‌ِ بلند گفت‌: یا خیرالحافظین‌!
مرد گفت‌: روز‌‌‌ها می‌خوابید شب‌‌‌‌ها با سگش‌، گرگو، می‌آمد بیرون‌ زیرِنخل‌‌‌‌ها قدم‌ می‌زد و سیگار می‌کشید. این آخری‌‌‌‌ها پاه‌اش یاری نمی‌کرد و عصا می‌زد. هشت‌ سال‌ِ آزگار کارش‌ همین‌ بود. تا این‌ که‌ یک‌ شب‌ چهار تا سگ‌، از همان‌ حیوان‌های‌ِ ملعون‌، همین‌جا، زیرِ این کُنار، بی‌خبر دوره‌‌اش می‌کنند. تا آن‌وقت سگی به  آدم یا حیوانی حمله نبرده بود. اما آن شب سگ‌‌‌‌ها چهار تایی جلو چشم او در دَم‌ گرگو را تکه‌ و پاره‌ می‌کنند و او غیه‌کشان‌ با پا‌های ناکارش به  طرف ‌ِخرابات‌ می‌دود، اما سگ‌‌‌‌ها که بوی خون به  دماغ‌شان خورده بوده هپرو می‌کنند روی‌ او نمی‌گذارند خودش را به  در برساند. همان‌وقت یک‌ سربازِ گشتی‌ که‌ قراول نخلستان بوده سر می‌رسد، اما حیوان‌های‌ِ ملعون‌ گوشت‌ِ تن‌ و بدن‌ِ او را قلوه‌کن‌ کرده‌ بوده‌اند. سربازِ گشتی‌ با این‌ که‌ با چشم‌‌های خودش‌ آن‌ ملعون‌‌‌‌‌ها را دیده‌ بود باور نمی‌کرد دندان‌‌های سگ‌ بتواند با آدم‌ یک‌ هم‌چوکاری‌ بکند.
عاشور گفت‌: چه‌ آخر و عاقبتی‌! بی‌چاره‌ خورشیدو.
مرد گفت‌: روزِ بعد که‌ جسد را خاک کردند شبش‌ باز سر و کله‌شان پیدا می‌شود. می‌آیند از خاک‌ درش می‌آورند و کارشان‌ را با او تمام می‌کنند. حتی‌خاک‌ هم‌ جسدش‌ را قبول‌ نکرد.
عاشور گفت‌: خاک‌ قبول‌ نکرد یا آن‌ سگ‌‌‌‌ها نگذاشتند؟
مرد گفت‌: خورشیدو تقاص‌ِ گناهش‌ را پس‌ داد. اگر سرباز‌‌‌ها جلوگیری نکرده‌ بودند مردم‌ خرابات‌ را آتش‌ زده‌ بودند. این دخمه‌ نکبت‌ می‌آورد.
شب‌پر‌های بالای‌ سرشان‌ چرخ‌ زد رفت‌ تو شاخ‌ و برگ‌ِ کُنار نشست‌. مرد چند قدم‌ به  طرف‌ِ نهر برداشت‌ و افسارِ اسب‌ راگرفت‌. عاشور گفت: خورشیدو آن‌ قدر گناه‌کار نبود که‌ خداوند نبخشدش. هیچ‌کد‌‌‌ام از ما بی‌گناه نیستیم.
مرد که‌ تفنگ‌ را روی‌ شانه‌‌اش میانداخت‌ گفت‌: آدم‌ به تر است‌ یخه‌‌اش چرک‌ بماند اما قاتُق‌ِ نانش‌ نفرین‌ِ مردم‌ نباشد.
عاشور گفت‌: آدم‌ با دعای‌ کسی‌ به  دنیا نمی‌آید که‌ با نفرین‌ِ کسی‌ از دنیا برود.
موسی‌ با صدای‌ِ بلند گفت‌: عاشور!
مرد گفت‌: خدا از سرِ تقصیراتش‌ بگذرد.
عاشور گفت‌: از سرِ تقصیرِ همه‌ی‌ بندگانش‌ بگذرد.
مرد خندید و پایش‌ را تو رکاب‌ گذاشت‌ و افسار را کشید بلند شد نشست‌ روی‌ زین‌ِ اسب‌ و تسمه‌ی‌ تفنگ‌ را از زیرِ بازویش‌ رد کرد. سرِ اسب ‌را برگرداند و گفت: مراقب‌ِ خودتان‌ باشید!
عاشور برایش‌ دست‌ بلند کرد. مرد با پشت‌ِ پا زیرِ شکم‌ِ اسب‌ زد و حیوان چراغ‌پا کرد و از نهر پرید. موسی‌ نشست پشت فرمان و موتور را روشن‌ کرد. عاشور به  دور شدن‌ِ اسب‌ و سوار تو نخلستان‌ِ تاریک‌ نگاه‌ می‌کرد.
تو را به  جدت‌، حالا دیگر بیا سوار شو!
عاشور درِ جیپ‌ را باز کرد نشست‌ روی‌ تشک‌ و دستش‌ را به  طرف ‌موسی‌ دراز کرد: یک‌ سیگار بده‌ من‌!
موسی‌ که‌ فرمان‌ را می‌چرخاند گفت‌: مرا بگو که‌ خیال می‌کردم‌ می‌توانی‌ این‌ عادت‌ را از سرت‌ بیندازی‌!
قول‌ می‌دهم‌ این‌ یکی‌ آخریش‌ باشد.
باید باور کنم‌؟ ستاره که باور کرده.
تو هم باور کن! زبانم‌ به  اشهد بر نگردد اگر قولم‌ را بشکنم‌.
اول‌ باید دهن‌ات‌ را کُر بکشی‌ بعد قسم‌ بخوری‌!
پس‌ بزن برویم‌. دست‌ بجنبان!
از زیرِ کُنار رد شدند و جیپ‌ از جا کنده‌ شد و شب‌پر‌های بالای‌ سرشان تو غبار ‌جیغ‌ کشید.
تحریر اول‌ آبان‌ 1372
تحریردوم‌ شهریور 1374
نویسنده: محمد بهارلو

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.