داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

ـ بیا پایین!
کلمه‌ها مثل سنگ سخت بودند و به شیشه‌ها می‌خوردند.«راننده» صدا را می‌شنید. اما اگر می‌خواست هم نمی‌توانست پایین بیاید.بعد‌ِ این همه سال، چاق شده بود و ورم کرده بود و گوشت‌ها و چربی‌های تنش،لایه‌لایه روی هم تلنبار شده بود و سر‌ها و دست‌های بی‌شماری از بدنشبیرون روییده بود.
ـ بیا پایین!
کلمه‌ها رنج بودند و به شیشه‌هامی‌خوردند و آویزه‌ای نمی‌یافتند و بر زمین می‌ریختند. راننده صدا رامی‌شنید. اما اگر می‌توانست هم نمی‌خواست پایین بیاید. بعد‌ِ این همه سال،در اتوبوس چنبره زده بود و خوب خورده بود و ریخته بود و بزرگ‌تر شده بود.
ـ بیا پایین!
اگراولین صدا پر از تردید بود و خوب ادا نشده بود و زود ر‌ها شده بود، اینیکی بلندتر بود و دامنه یافته بود و تا مغز‌ِ استخوان رخنه می‌کرد.
نمی‌توانستاز پشت فرمان بلند شود. گ‍ِردی‌ِ غربیلک‌ِ فرمان، مثل دنده و ترمز دستی وصندلی‌های جلو و بقیه تجهیزات اتوبوس، میان لایه‌های شکمش فرو نشسته بود وتقریبا‌ً جزئی از آن شده بود. شاید برای همین بود که صدا‌ها مردد بودند.که می‌دانستند چاق شده و ورم کرده و حجیم شده و اگر مکعب مستطیل‌ِ بدنه‌اتوبوس نبود، شاید دایره بود یا مخروط.
ـ بیا پایین!
این بار صدای خالی نبود. چند دست هم بر شیشه‌ها کوفتند و یکی دو لگد حوالة ماشین شد.
صدایضربه‌ها در گوشت‌ها و چربی‌های تن راننده پیچید و لرزاندش و در هوا پخش شدو بالا رفت و از ابر‌ها گذشت و به ماهواره‌ای رسید و در گوش‌ِ «کریستین»نشست. کریستین زود جنبید و به تصویر‌ِ مردم‌ِ دورِ اتوبوس، دود و آتشاضافه کرد و صحنة لگد زدن را از چند زاویه تکرار کرد و به هم چسباند و بهجای صدای مردم، از صدا‌های قبل انقلاب، شعاری را اضافه کرد و دکمة پخش رافشار داد.
مردمی که دور اتوبوس جمع شده بودند، تا تصویر خودشان راروی سقف آبی‌ِ آسمان دیدند که هی به اتوبوس لگد می‌زنند و شعار می‌دهند:«ما می‌گیم خر نمی‌خوایم، پالون‌ِ خر عوض می‌شه»؛ بین‌شان همهمه افتاد.
صدایهمهمة جمعیت در اتوبوس حرکتی ایجاد کرد. یکدفعه «سر‌ِ‌ بزرگ» راننده ازروی باک‌ِ عقب‌ِ اتوبوس بلند شد و د‌هان بنزینی‌اش را پاک کرد و به مردمنگریست که با هم بحث می‌کردند و حواسشان به او نبود.
ـ چه خبر است؟
بوی بنزینِ د‌هانش، جلوی‌های جمعیت را پس زد.
ـ بیا پایین! رانندة جدید آمده!
چشم‌هایسر‌ِ بزرگ در حدقه چرخیدند و میان جمعیت، دنبال کسی بو کشیدند که مثلخودش، چاق باشد و ورم کرده باشد و گوشت‌ها و چربی‌های تنش، لایه‌لایه رویهم افتاده باشد.
ـ کی فکر کرده می‌تواند اتوبوس را براند؟!
و باز، در حالی که زهرخندی روی لب‌های سر‌ِ بزرگ نقش بسته بود، چشم‌هایش در حدقه چرخیدند و بو کشیدند.
ـ رانندگی اتوبوس، اینقدر‌ها سخت نیست.
این را مردی گفت که خواب‌هایش را درآورده بود و در جیبش گذاشته بود.
سر‌ِبزرگ راننده، سمت «مرد‌ِ بدون خواب» چرخید؛ و خوب هیکل نحیفش را وراندازکرد. آن روز‌ها که مرد‌ِ بدون خواب به دنیا می‌آمد، او مشغول خرید و راهانداختن این اتوبوس بود. آن‌قدر سن داشت که جای پدر‌ِ مرد‌ِ‌ بدون خوابباشد.
ـ رانندگی بلدی؟!
سر‌ِ بزرگ راننده برگشت و به سر‌ِعینکی‌اش که نزدیک‌ِ فرمان بود، نگاه کرد و خندید. سر‌ِ عینکی داشت کلمهمی‌خورد و می‌جوید و می‌بلعید.
ـ فکر نمی‌کنم به این سختی‌ها باشد که جلوه داده‌اید.
سر‌ِبزرگ با دست‌های کوچکش، ظرف بنزینی را که از باک پر کرده بود، بلند کرد وسر کشید و باز خندید و بوی بنزینِ د‌هانش، جلوی‌های جمعیت را پس زد.
ـ چقدر بلدی اتوبوس برانی؟!
اگرمی‌خواست هم نمی‌توانست. دراینهمه سال، مرد‌ِ بدون خواب، تن‌ها یکی دوایستگاه توانسته بود سوار اتوبوس شود و آن عقب‌ها، میان بدنِ بزرگ وسر‌های بی‌شمار راننده، خودش باشد و کار خودش را بکند. سر‌ِ عینکی که کلمهمی‌خورد و می‌جوید و می‌بلعید و نزدیک فرمان بود، زود فهمیده بود او ازجنس آن‌ها نیست، و پیاده‌اش کرده بود.
شانزده‌ سال بود راننده دراتوبوس لمیده بود و چاق شده بود و ورم کرده بود و گوشت‌ها و چربی‌های تنشلایه‌لایه روی هم افتاده بود و از بدنش سر‌ها و دست‌هایی بی‌شمار روییدهبود. سر‌هایی که از پنجره‌های اتوبوس بیرون زده بود و یکی زمین‌ها رامی‌خورد و یکی از د‌هانش خودرو بیرون می‌ریخت و یکی هواپیما‌ها رامی‌لیسید؛ و هر کسی که می‌خواست سفره‌ای پهن کند، باید یکی از سر‌ها رامیهمان‌ِ خودش می‌کرد.
ـ رانندگی سخت است، اما شما سخت‌ترش کرده‌اید. سال‌هاست این اتوبوس زیر وزن‌ِ شما نالیده و به زور پیش رفته. بگذارید نفس بکشد!
روز‌هایاول، راننده این‌قدر چاق نشده بود و ورم نکرده بود. یکی بود مثل همه. اماپله‌پله مریض شد و ابرو‌های بالای چشمانش ریختند و شروع کرد به چاق شدن.چاق شد و ورم کرد و …
کریستین تا دید نویسنده دارد دربارةگذشته‌های راننده حرف می‌زند و کسی کار تازه‌ای نمی‌خواهد بکند، حرف‌هایمرد‌ِ بدون خواب را قیچی کرد و به جایش تیتر‌های رنگی‌ِ روزنامه‌هایزنجیره‌ای را گذاشت. مرد‌ِ بدون خواب، تا تصویر خودش را دید که روی سقفآبی آسمان حرف می‌زند و به سر‌ِ بزرگ اعتراض می‌کند و می‌گوید:«بیست‌و‌هفت سال است این ملت زیر وزن‌ِ شما نالیده و به زور پیش رفته»، خمشد و سنگی از زمین برداشت و به سوی کریستین پرتاب کرد. سنگ چرخید و چرخیدو رفت و رفت و از ابر‌ها گذشت و درست به ماهواره کریستین خورد و تعادلش رابر هم زد و سر‌ِ دوربینش را چرخاند و به سمت آمریکا کرد که جرج بوش داشتلب‌های «کاندولیزا رایس» را می‌بوسید و به او تبریک می‌گفت که وزیر امورخارجه‌اش شده است.
کریستین زود پخش زنده را قطع کرد و فیلم «انقلاب‌ِنارنجی‌ِ اوکراین» را پخش کرد. اما بچه‌های حزب‌ا… لبنان دستگاه‌هایش راهک کردند و به جایش لبنان و کوبا و سوریه و ونزوئلا و عراق و مصر و بولیویو فلسطین را نشان دادند.
مرد‌ِ بدون خواب، تا این تصاویر را دید،چهره‌اش شکفت، و مقدار دیگری از خواب‌هایش را درآورد و در جیبش گذاشت وز‌ُل زد به سر‌ِ بزرگ راننده، که هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی داردمی‌افتد.
ـ بیا پایین!
مردم هیجان‌زده بودند و بی‌صبر؛ و راننده آن‌قدر چاق و سنگین بود که نمی‌توانست تکان بخورد.
یکیاز سر‌های راننده، که جیب جوان‌ها را می‌مکید و از نفس‌هایش دانشگاه درستمی‌شد، به مرد‌ِ بدون خواب گفت: «تو اصلا‌ً زورت می‌رسد که فرمان اتوبوسرا بچرخانی؟!» و همین‌طور که زهرخند می‌زد، جوانی را بلند کرد و جیب‌هایشرا مکید و به زمین انداخت.
زور مرد‌ِ بدون خواب به یک پسربچه همنمی‌رسید. خودش یک بار خندیده بود و این را به همه گفته بود. اما حرف آنسر‌ِ راننده برای کسی مهم نبود. همه می‌خواستند راننده، دیگر سوار اتوبوسنباشد. اتوبوس سال‌ها بود سنگین شده بود و مثل قبلش خوب گاز نمی‌خورد وجلو نمی‌رفت.
ـ بیا پایین!
جوانی که جای کلیه‌هایش خالی بود، اینرا داد زد و پرید و به یکی از سر‌های راننده که قلیان می‌کشید، آویزان شد.سر عصبانی شد و به خودش تکانی داد و جوان را پرت کرد روی کوه‌ِ آدم‌هاییکه زیر چرخ‌های توسعه، ل‍ِه شده بودند.
مردِ بدون خواب گفت: «برای راننده، یک صندلی بس است.» و آمد و جلو در‌ِ جلویی اتوبوس ایستاد.
سر‌ِبزرگ، خورشید را پوشانده و گفت: «شیطان در شب‌ زاد و ولد می‌کند.»‌ و کلیدنوربالای اتوبوس را زد. نور چراغ‌ها افتاد روی گروهی دختر و پسر که اسکیتپایشان بود وبه خودشان لوازم آرایش آویزان کرده بودند و می‌رقصیدند و مردِبدون خواب را مسخره می‌کردند.
اولین لنگه‌ کفش‌ها که به سمت جوان‌ها پرتاب شد. به آن‌ها نخورد. چون مرد‌ِ بدون خواب دست کرد و لنگه کفش‌ها را در هوا گرفت.
ـ حیف این کفش‌ها نیست؟!
مرد‌ِبدون خواب که این را گفت. چشم‌های همه افتاد بر کفش‌های بندی کهنه‌اش؛ کهاز زیرشان گ‍ُل روییده بود. تازه همه دیدند تمام مسیری که مردِ بدون خوابتا اتوبوس آمده، پر از گ‍ُل شده است.
شاعری گفت: «او الهه خواب‌هایماست!» شهیدی در قاب عکسش خندید. شیر در سینة خشکیدة زنی جوشید. و چندنوجوان با هم خواندند: «اومده خون تازه رو، تو رگ‌هامون جاری کنه.»
صدایآواز نوجوان‌ها هم پخش شد و بالا رفت و از ابر‌ها گذشت و به گوش کریستینرسید و ترساندش. کریستین زود گوشی همراهش را باز کرد و شمارة شوهرش راگرفت و گفت که رانندة جدید، بیشتر خواب‌هایش را در جیبش گذاشته. و دید همةآدم‌های کاخ سفید هم، مثل شوهرش ترسیده‌اند. حتی شنید که یکی زنگ زده وبلند‌بلند دارد به عربی حرف‌هایی می‌زند و آه و ناله می‌کند.
کریستین‌ْاز پشت دوربینش که نگاه کرد، دید مردم، دورِ‌ اتوبوس را گرفته‌اند وجوان‌ها به سر‌های راننده آویزان شده‌اند؛ و سر‌ها دیگر زورشان نمی‌رسیدکه آن‌ها را پرت کنند و روی کوه‌ِ‌ آدم‌هایی که زیر چرخ‌های توسعه له شدهبودند، بیندازند.
ـ بیا پایین!
همه مردم با هم این را می‌گفتند واتوبوس را تکان می‌دادند و گوشت‌ها و چربی‌های تن‌ِ‌ راننده و سر‌هایبی‌شماری که از بدنش روییده بود، روی هم می‌لغزید و مانند ژله می‌لرزید واز اتوبوس شره می‌کرد. از لای لایه‌لایه‌های شکم راننده، شغل و رفاه وعدالت بیرون می‌ریخت‌؛ و مردم می‌دویدند و آن‌ها را جمع می‌کردند و درجیب‌های سوراخشان می‌گذاشتند.
بیرون اتوبوس، سر‌ِ بزرگ راننده ساکتبود، و بی‌صدا از اتوبوس دور می‌شد. اما سر‌های دیگر می‌جنبیدند و هرچه رابه دستشان می‌آمد، می‌بلعیدند و به صورت مردم چنگ می‌کشیدند و به دنبالسر‌ِ بزرگ دور می‌شدند.
تا کار‌ِ بیرون کشیدن راننده و سر‌هایش ازاتوبوس تمام شد، مرد‌ِ بدون خواب دوید و بالا رفت و روی سقف اتوبوس ایستادو دست‌هایش را بالا گرفت و از ته دل صدا زد: «اللهم عجل لولیک‌الفرج!»
دیگرلازم نبود کریستین تصویر مردِ بدون خواب را روی سقف آبی‌ِ آسمان بیندازد.خورشید داشت می‌درخشید و اقیانوس‌ها آیینه شده بودند و عکس مردِ بدون خوابرا برای فرسنگ‌ها دورتر پخش می‌کردند.
بوی گل‌هایی که سقف اتوبوس را پر کرده بود، با صدای مرد‌ِ بدون خواب، درآمیخته بود.

نویسنده: محمدرضا سرشار
منبع: www.iricap.com

در حوالی گناه

سلام نماز صبحش را که داد، گوشی تلفن همراهش را برداشت. نوشت: «سلام. می‌خوام بیام تو فریزر!1» و ارسالش کرد. چند ثانیه بعد، گوشی تک‌زنگی زد. پیام کوتاه ارسال شده بود.
همسرش گفت: «این وقت صبح برای کی اس‌ام‌اس فرستادی؟»
یک سال بود عروسی کرده بودند. گفت: «علی مجاهدی. همون جانبازه که تو قطار با‌هاش دوست شدم.»
از جنوب برمی‌گشتند. دوره آموزشی «راویان نور»2 بود. علی مجاهدی همراهشان آمده بود تا برای انطباق نقشه‌های عملیات‌ها با منطقه، توجیهشان کند. وقت برگشت، توی یک کوپه افتاده بودند. سر کتابی که دست علی مجاهدی بود، زود ایاق شده بودند. آن‌قدر که از علی مجاهدی کارت ویزیت دفتر تبلیغاتی محل کارش را گرفته بود تا بعد این‌که کتابش را خواند، پسش بدهد: «استخوان خوک و دست‌‌های جذامیِ» مصطفی مستور.
همسرش گفت: «این وقت صبح مزاحمش نشوی!»
خندید. گفت: «نه بابا! این آدم نه خواب داره، نه یه جا بند می‌شه. از اوناس که دوازده‌ِ شب می‌ره کوه؛ پنج‌ صبح، سر فرشته3 کله‌پاچه می‌خوره. باید ببینیش مثلاً شیمیایی هم هست! تو سفر یا باید می‌رفت این‌ور و اون‌ور یا یکی رو پیدا می‌کرد و سر کارش می‌ذاشت.»
همراهش دوباره زنگ خورد؛ بلندتر. علی مجاهدی نوشته بود: «عالیه. ساعت ده بیا.»
نوشت: «اون موقع سر کارم. بعدازظهر می‌تونم بیام. هستی؟» و فرستادش. اما نشد. نرسید. گزارش ارسال می‌گفت.
دوباره تلاش کرد. باز هم نشد.
سر کار رفت. ده و نیم تلفن همراهش زنگ خورد. علی مجاهدی بود. گوشی را که برداشت، سلام کرد؛ با هیجان. اما آن‌طرف خط یک زن بود.
ـ آقا شما برای من اس‌ام‌اس فرستاده بودین؟
جا خورد گفت: «من برای آقای مجاهدی اس‌ام‌اس فرستاده بودم. مگه این همراه ایشون نیست؟»
زن گفت: «آقای مجاهدی دیگه کیه؟»
گفت: «صبر کنید.» و تندتند سررسیدش را ورق زد تا رسید به کارت ویزیت. شماره را خواند.
ـ این شمارة منه!
چیزی نگفت. زن ادامه داد: «لطفاً دیگه مزاحم نشین!» و قطع کرد. لحنش تند بود.
لاله گوش‌هایش سرخ شده بود. پنجره را باز کرد. سرمای هوای زمستانی دوید داخل اتاق و لرزی به جانش انداخت. نشست پشت میز و سرش را میان دست‌هایش گرفت و گذاشت سرما از لباس‌هایش بگذرد و بر تنش پنجه بکشد.
چند لحظه به سکوت گذشت. بعد به صندلی‌اش تکیه داد؛ دست‌هایش را باز کرد، و نفس عمیقی کشید. بعد زنگ زد به آبدارخانه تا برایش چای بیاورند.
چای را خورد. جرعه‌جرعه و با مکث. جلو چشمانش سررسید باز بود و کارت ویزیت علی مجاهدی رویش.
تکمة بستة یقه‌اش را باز کرد. گوشی را برداشت و شماره تلفن ثابت روی کارت را گرفت. زنی گفت: «بفرمایین.» گفت: «دفتر تبلیغاتی مژده؟»
زن گفت: «بفرمایین. امرتون؟»
گفت: «با آقای مجاهدی کار دارم.»
ـ تو همون یخمکی نیستی که صبح برای من اس‌ام‌اس فرستادی؟!
آب د‌هانش را قورت داد. گفت: «خانم! به خدا قصد مزاحمت نداشتم. آقای مجاهدی به جز شماره همراهشون، این شماره رو هم به من داده بودن.»
ـ چه بامزه!
گفت: «روی کارت ویزیتشونم نوشته دفتر تبلیغاتی مژده.»
زن گفت: «اما مشکل اینه که ما اینجا آقای مجاهدی نداریم!»
گفت: «ولی شماره تلفن دفتر که همینه.» بعد نشانی دفتر را هم خواند.
ـ این ماجرا داره خیلی پلیسی می‌شه، آقا پسر! یه ذره سلول خاکستری لازم داره! اگه امروز یه تک پا بیای اینجا، با هم یه ذره فسفر می‌سوزونیم. شایدم یه سرنخی پیدا کنیم.
گفت: «نه. مزاحم نمی‌شم. من فقط می‌خواستم یه کتاب آقای مجاهدی رو که امانت گرفته بودم، پس بدم.»
مدام با شستش، انگشتر عقیق انگشت میانی‌اش را بازی می‌داد.
ـ نه بابا! من خواهش می‌کنم که حتماً بیایی. آخه برای منم خیلی جالبه بدونم اصل ماجرا چی بوده.
گفت: «سعی می‌کنم.»
صدایش انگار از ته چاه می‌آمد.
ـ ‌اگه بعد از چ‌هار بیای که اندشه. چون ساعت کارِ اینجام تموم شده و مگس می‌پرونیم!
گفت: «چشم.»
زن گفت: «پس قرارمون ساعت چ‌هار، تو همین فریزر! لباس گرم بپوش نچّایی!» و خداحافظی کرد.
جویده‌جویده کلماتی را پشت سر هم ردیف کرد و گوشی را گذاشت و هوای داخل ریه‌هایش را با صدا بیرون داد.
تا عصر، برگه‌های روی میزش تکان نخوردند. حتی یادش رفت قبل از نماز ظهر و عصر، وضو بگیرد. همه‌اش پشت پنجره ایستاده بود.
ساعت سه و نیم، زنگ زد به همسرش و گفت که دیرتر می‌آید. گفت که می‌رود پیش علی مجاهدی؛ و شاید کارش طول بکشد.
کارتش را زد و پیاده راه افتاد: تا ونک؛ بعد گاندی؛ بعد کوچه نیلوفر؛ بعد ساختمان 66. عمارتی بلند با سنگ‌های سیاه و شیشه‌های تیره، که نوار‌های قرمزی دور تنه ساختمان پیچیده بودند و بالا رفته بودند.
زنگ زد. خود زن بود که گفت در باز است.
در باز بود. در آسانسور هم باز بود. مثل یک د‌هان پر زرق و برق، که آماده بود ببلعدش و درون تاریکی‌ها ببردش. رفت داخل و تکمة 6 را فشار داد. صدای زنی شماره طبقه را گفت و در باز شد. آمد بیرون.
یک لحظه ایستاد. فضای راهرو، ساکت و تاریک بود. روی هر در، نور‌هالوژنی تابانده بودند. د‌هان آسانسور بسته شد و دوباره پایین رفت.
دست‌هایش یخ کرده بود. برگشت و تکمه آسانسور را زد؛ چند بار. یکدفعه چراغ‌های راهرو روشن شد.
ـ بیا تو!
خود زن بود. با مانتوی تیره‌ای که تنش را قاب کرده بود. از زیر روسری، مو‌های زن، کمی پیدا بود. برگشت و وارد آپارتمان شد و با تعارف زن، روی مبلی نشست. دیوار‌ها پر بود از نقشه و طرح‌های گرافیکی قرمز و زرد و آبی. هرچند که رنگ قرمز، بر همه‌شان می‌چربید.
ـ چی می‌خوری؟ قهوه یا نسکافه؟
گفت: «مزاحمتون نمی‌شم. هر چی که دم دست‌تره.»
قلبش تندتند می‌زد. زن گفت: «فکر نمی‌کردم برعکس اس‌ام‌اس‌ِت، این‌قدر بچه‌مثبت باشی!» و رفت داخل یک اتاق.
از آنجا ادامه داد: «صبح که خوندمش، فکر کردم از بچه‌های خودمونی. اما ساعت ده که سروکله‌ت پیدا نشد، دوزاریم افتاد که سوتی شده.»
بعد، جز صدای جابه‌جا کردن ظرف‌ها، دیگر صدایی نیامد.
خیس عرق بود. گوش‌هایش سرخِ سرخ شده بودند. نگاهش ماسیده بود روی کتاب «استخوان خوک و دست‌های جذامی» مصطفی مستور، که روی میز زن ر‌ها شده بود.
بی‌ سر و صدا بلند شد. دستش را آهسته روی دستگیره در گذاشت.
ـ کجا داری می‌ری؟
برنگشت. به جایش دستگیره در را به پایین فشار داد. خواست بیرون برود اما یکدفعه، دستی شانه‌اش را فشرد. ایستاد. نفسش بالا نمی‌آمد. سرش را، انگار که بار سنگینی روی گردنش است، برگرداند و نگاه کرد: علی مجاهدی بود. صدای شلیک خندة علی مجاهدی، سکوت راهرو را شکست.
——————————
پی‌نوشت:
1. رمزی است که مشتریان زن تن‌فروش کتاب «استخوان خوک و دست‌های جذامی» مصطفی مستور به کار می‌برند.
2. راویان نور، عده‌ای جوان ـ و عمدتاً‌ دانشجو ـ هستند که تاریخ و جغرافیای دفاع مقدس را آموخته‌اند تا راهنمای کاروان‌های زیارتی مناطق جنگی جنوب کشور باشند.
3. نام سابق خیابانی در شمال تهران، که از خیابان ولی‌عصر (عج) منشعب می‌شود.
 
نویسنده: محمدرضا سرشار
منبع: www.iricap.com

زن‌ها همه مثل هم‌اند

وقتی که یلدا گفت «شام نداریم»، هنوز به عمق فاجعه‌ای که داشت اتفاق می‌افتاد، پی نبرده بودم.
تازه دو ساعت بود که تلفن دوستی قدیمی، مثل قلاب جرثقیل سرنوشت، مرا از خیل بی‌کاران بیرون آورده بود. شغل جدید من، سردبیری همزمان دو هفته‌نامه بود: یکی ویژه پسران جوان و دیگری مخصوص دختران جوان.
به خاطر زمان کم باقی‌مانده تا انتخابات، کار آن‌قدر فوریت داشت که بایستی از فردای همان عصر، در دفتر تازه راه افتاده هفته‌نامه‌ها حاضر می‌شدم و با جمع کردن دوستان و همکاران مطبوعاتی‌ِ خوش‌فکر‌ِ پراکنده در این‌ور و آن‌ور، در عرض سه هفته اولین شماره هر هفته‌نامه را تحویل می‌دادم.
شاید اگر تخصص من انجام این دست کار‌های فوریتی و دقیقه نود نبود، هرگز چنین همای سعادتی بر شانه‌ام نمی‌نشست. چرا که هر چند سال یک بار، چنین ن‌هاد‌ها و ارگان‌هایی به فکر انتشار نشریه برای جوانان و هدایت آرای آنان می‌افتادند. (مرا ببخشید که به دلایل شغلی، از گفتن نام حامی اصلی این دو هفته‌نامه معذورم.)
وقتی که یلدا گفت «شام نداریم»، پیش از هر فکر دیگری تعجب کردم. در این سه سال زندگی مشترک، یلدا از هیچ فداکاری‌ای دریغ نکرده بود و هرگز ندیده بودم در خانه‌داری و شوهرداری کم بگذارد. طبیعی بود اولین فکری که به ذهنم برسد، نداشتن مواد اولیه تهیه شام باشد.
اما علت شام نداشتن ما، این نبود. یلدا خیلی راحت گفت: «حوصلة شام درست کردن ندارم.» و رفت و روی مبل جلو تلویزیون نشست و دورفرمان در دست، به دنبال مجموعه تلویزیونی ایرانی‌ای گشت تا به تماشایش بنشیند.
یلدا، یلدای همیشگی من نبود. همین را به او گفتم. اولین اصل در روابط زناشویی، داشتن صداقت است. ضمن اینکه نباید نگرانی‌ها و دغدغه‌ها را به حال خود ر‌ها کرد. بهترین راه برای حل این‌گونه مشکلات، بیان صادقانه آن‌ها به طرف مقابل است.
یلدا نظر مرا قبول نداشت. من هم اصرار نکردم که عقیده شخصی‌ام را به او بقبولانم. به جای این تلاش بیهوده، پیشن‌هاد کردم تا خودم شام را درست کنم. یلدا جوابی نداد. اما از قیافه‌اش می‌شد خواند که این پیشن‌هاد برایش اهمیت چندانی نداشته است.
در آن لحظه، وجود من پر از انرژی منفی بود. برای اینکه انرژی منفی‌ام را به یلدا منتقل نکنم، نظر او را پرسیدم:
ـ به نظرت، برای شام چه کار کنیم؟
یلدا اول جوابی نداد. بعد در حالی که نگاهش به صفحه تلویزیون بود، گفت: «من شام نمی‌خورم. گرسنه نیستم.» و مو‌هایش را پشت گوشش انداخت.
من از زن‌هایی که مو‌هایشان را پشت گوش می‌اندازند، خوشم نمی‌آید. احساس می‌کنم در چنین حالتی، گوش مثل یک تکه غضروف‌ِ زشت‌ِ سوراخ بیرون می‌افتد. این را یلدا هم می‌داند. اما در آن لحظه اصلاً به ذهنم خطور نکرد که ممکن است یلدا به عمد، مو‌هایش را پشت گوش انداخته باشد. برای همین، نزدیک او رفتم و با ملایمت و محبت، مو‌هایش را از پشت گوشش آزاد کردم.
یلدا اصلاً به من نگاه نکرد. تن‌ها واکنش او به این عمل من، انداختن دوباره مو‌ها به پشت گوش بود.
واضح بود که یلدا از چیزی ناراحت است. بنابراین اشت‌ها نداشتن او و حتی تهیه نکردن شام، همه و همه، تبعات این ناراحتی درونی بود. می‌دانستم تن‌ها راه برون‌رفت از این تنگنا، حرف زدن درباره این ناراحتی است. بنابراین جلوش رفتم و دوزانو، روی زمین نشستم. یلدا هنوز به تلویزیون نگاه می‌کرد. دست او را با دو دست گرفتم و آهسته، انگشتان و پشت دستش را نوازش کردم. پس از چند لحظه، گفتم: «یلدا جان! من تو را رنجانده‌ام؟»
ـ چی؟!
دوباره جمله‌ام را تکرار کردم. یلدا بدون اینکه نگاهش را از صفحه تلویزیون بردارد، جواب منفی داد.
این، شروع خوبی نبود. گفتم: «یلدا جان! به من نگاه کن.»
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد، یلدا، کم‌حوصله به چهره من نگاه کرد و گفت: «دارم فیلم می‌بینم.»
البته، دقیق‌تر این بود که می‌گفت در حال تماشای مجموعه تلویزیونی هستم. اما آن دم، وقت این نکته‌سنجی‌ها نبود.
گفتم: «فردا بعد از ظهر، دوباره این را پخش می‌کنند. آن موقع، با هم می‌نشینیم و تماشایش می‌کنیم.»
یلدا نفس بلندی کشید؛ تلویزیون را خاموش کرد و به پشتی مبل، تکیه داد.
ـ شما که باید از فردا هفته‌نامه دخترانتان را دربیاورید!
اصلا یادم نبود. آن‌قدر رفتار یلدا و تلاش ذهنی‌ام برای مدیریت اوضاع به هم ریخته روابطمانْ افکارم را پراکنده بود که امر به این مهمی را از یاد برده بودم. گفتم: «اصلا یادم نبود! ببخشید.»
یلدا جوابی نداد. نگاهش به من نبود. اما رد نگاهش هم مشخص نبود. البته نه اینکه ثابت نباشد.
ـ باید خدا را خیلی شکر کنیم.
یلدا فقط سر تکان داد.
ـ بالاخره از این بی‌کاری درآمدیم.
باز هم سکوت.
ـ چرا چیزی نمی‌گویی؟
ـ چقدر حقوق می‌دهند؟
لحنش خیلی از سر‌ِ سیری بود. گفتم: «نمی‌دانم. شاید فردا در این باره هم حرف بزنیم.»
اما خوشحال بودم که یلدا وارد این بحث شده است.
ـ این‌ها را دقیق مشخص کن. نشود مثل جا‌های دیگر!
کمی عصبی شدم. تکرار یاد کلاهبرداری‌های گذشته و ضرر‌هایی که به من و خانواده‌ام وارد شده بود، همیشه همین حالت را در من به وجود می‌آورد.
ـ این دوستم که زنگ زد، آدم معتبری است. تازه، پشت سر پروژه […] است. آن‌ها هم که در پول غلت می‌زنند. (مجدداً باید ببخشید که از آوردن نام حامی اصلی این نشریات معذورم.)
ـ حالا چرا هم پسران، هم دختران؟
یلدا داشت نگاهم می‌کرد.
ـ خوب، به خاطر تفاوت‌های جنسیتی‌شان است. طبیعتاً این تفاوت، روی طرز فکر و علایقشان هم اثر می‌گذارد.
ـ چرا فقط پسران نه؟ دختر‌ها را چه کار دارند؟
در جمله یلدا، نوعی عرق جنسیتی وجود داشت. احساس کردم با مادری طرف هستم که مثل یک ماده‌شیر از کودکش دفاع می‌کند.
ـ نصف آرا مال زنان است. اکثریت خاموشی هستند که معمولاً در «انتخابات»‌ها فراموش می‌شوند و کمتر برای جذب رأیشان، کار جدی‌ای صورت می‌گیرد.
ـ چرا شما باید سردبیر هفته‌نامه دختران جوان باشید؟
تأکید یلدا روی واژه «جوان»، زیاد بود. حس شوخی‌ام گل کرد. گفتم: «خوب، می‌خواستی دختران پیر باشند؟!»
ـ نخیر! چرا شما باید سردبیر هفته‌نامه دختران جوان باشید؟
این بار تأکید یلدا بر واژه «شما» بود.
ـ برای اینکه احساس کرده‌اند کار، تن‌ها از عهدة من برمی‌آید. کمتر کسی می‌تواند در عرض سه هفته، مقدمات انتشار دو هفته‌نامه را آماده کند.
ـ یعنی هیچ زنی نبود که عرضه این کار را داشته باشد؟
ـ احتمالاً نه.
ـ نه؟!
ـ بله. این کار، کار ساده‌ای نیست. یک نوع مدیریت بحران قوی لازم دارد. در کنارش، باید شناخت دقیقی از نیرو‌ها داشته باشی. انتشار دوهفته‌نامه چیز کمی نیست.
ـ حالا چرا باید برای دختران جوان دو هفته‌نامه چاپ کنید؟
ـ قبلاً که گفتم عزیزم!
ـ چرا تو باید سردبیر هر دو باشی؟
ـ یعنی می‌خواهی بگویی من نمی‌توانم؟
ـ نخیر. من که به تو کاری ندارم!
ـ پس مشکل چیست؟
ـ خوشم نمی‌آید شوهرم با دختران جوان سر و کله بزند.
ـ به من اعتماد نداری؟
گفتن این جمله برایم سخت بود. یلدا هم متوجه شد. گفت: «اگر به تو اعتماد نداشتم که زنت نمی‌شدم.»
ـ پس چه؟
دست‌هایش در دست‌هایم بود. گفت: «من به دختر‌ها اعتماد ندارم.» و بعد اشک در چشمانش حلقه زد.
گفتم: «عزیز من! مگر می‌خواهند چه کار کنند؟»
گفت: «تو این چیز‌ها را نمی‌فهمی. زن نیستی که بفهمی.»
دست‌هایش را از دست‌هایم بیرون کشید و صورتش را میان آن‌ها پن‌هان کرد.
ـ هر وقت از من خسته شدی، به خودم بگو. خودم می‌روم. بعد، هر کاری خواستی، بکن.
چشم‌های یلدا سرخ بود. اشک مژه‌هایش را خیس کرده بود و هر دو ـ سه تای آن‌ها را به هم چسبانده بود.
گفتم: «وقتی گریه می‌کنی، خیلی قشنگ می‌شوی!»
میان گریه، ته خنده‌ای بر لبانش نشست. ادامه دادم: «عزیز من! از این حرف‌ها که می‌زنی دلم می‌شکند. آخر من چرا باید از گلی مثل تو خسته بشوم؟!»
این‌گونه تعریف‌های شوهران از همسرانشان، در هر حالتی کارساز است. مثل روغنی که سرازیر می‌شود و اصطکاک‌ها را از بین می‌برد. باز گفتم: «هیچ‌کس نمی‌تواند مرا از تو جدا کند.»
ـ تو نمی‌دانی. این زن‌ها را من بهتر می‌شناسم. تو باطن این عفریته‌ها را ندیده‌ای.
هرچند که از صدور چنین حکم‌های کلی‌ای خوشم نمی‌آید و آن را منطقی نمی‌دانم، اما به تلاشم ادامه دادم.
ـ آخه قرار نیست که ما با دختر‌ها ارتباط مستقیم داشته باشیم. مجله را چاپ می‌کنیم و می‌فرستیم روی دکه. یا […] آنجا که لازم می‌داند، پخشش می‌کند. اصلاً کسی رنگ این دختر‌ها را نمی‌بیند که شما نگران هستی.
ـ تلفن که می‌زنند! نامه که می‌نویسند! سعی نکن توجیه کنی!
ـ مگر چند ماه تا انتخابات مانده که شما این‌قدر نگرانی؟! سه ـ چ‌هار ماهه کار تمام است. تازه … برای چنین نشریات انتخاباتی‌ای، نه نشانی می‌زنند و نه تلفنشان را می‌نویسند. قرار نیست که با مخاطب ارتباط دو سویه داشته باشیم. پیامی را منتقل می‌کنیم و والسلام.
دست‌هایم را هم به هم مالیدم تا پایان کار را کامل‌تر نشان دهم.
آن شب یلدا راضی شد. از فردای آن روز، کار را شروع کردیم. هفته‌نامه پسران جوان خیلی راحت، کار‌هایش روی غلتک افتاد و مطالب دو شماره هم آماده شد. اما کار هفته‌نامه دختران جوان، پر از گیر و مشکل بود. من سعی کرده بودم برای تمام تحریریه دختران جوان، از خانم‌ها استفاده کنم؛ تا مشابهت جنسیتیشان، خود به خود کار‌ها را پیش ببرد و باعث شود که بتوانند به زبان خود دختران برایشان مطلب تهیه کنند و ذائقه‌شان را بفهمند. اما این معادله، جور در نمی‌آمد.
یا خانم‌ها از این طرف بام سقوط می‌کردند و یا آن طرف. یا مطالبشان آن‌قدر جلف و سبک از آب در می‌آمد که حامی ما، حاضر به انتشار آن نبود؛ و یا آن‌قدر سنگین و کم مخاطب، که به درد شبکه چ‌هار سیما می‌خورد.
علاوه بر همه این مشکلات، یک مدیر داخلی خوب هم پیدا نمی‌شد، تا من، توان کمتری را صرف رتق و فتق امور هفته‌نامه دختران جوان کنم.
همین درگیری‌ها باعث شده بود که شب‌ها دیرتر به خانه بروم و صبح‌ها زودتر بیرون بیایم. یلدا روز‌های اول از این اتفاق راضی نبود و به ب‌هانه‌های مختلف نارضایتی‌اش را اعلام می‌کرد. اما در مقابل استدلال من مبنی بر موقت بودن کار و نیاز ما به مبلغ قرارداد، پاسخ کافی‌ای نداشت. بنابرین، به این توافق رسیدیم که او به خانه پدرش برود تا مدت طولانی فراق را بتواند راحت‌تر تحمل کند.
اما یلدا، در همین دیدار‌های کوتاه شبانه‌مان، با نشان دادن علاقه‌اش به مسائل هفته‌نامه‌ها، به من قوت قلب می‌داد. من هرشب ماجرا‌های روز را بی‌کم و کاست برایش می‌گفتم و حتی گاهی وقت‌ها از او مشورت می‌خواستم، تا احساس کند در موفقیت‌های من، شریک است و سهم دارد.
یکی از همین روز‌ها، یلدا با من تماس گرفت و گفت که برای کمک به اقتصاد خانواده، کاری پیدا کرده است. کار یلدا، ویرایش مطالب یک مجله بود. در تماس تلفنی‌اش به این نکته اشاره کرد که برای برنخوردن به غیرت بنده، باید اضافه کند که نشریه ویژه بانوان است و عمده تحریریه‌اش خانم‌ها هستند. ضمن اینکه تن‌ها دو روز در هفته باید به آنجا سر بزند و یک روز مطالب را تحویل بگیرد و نوبت بعد، مطالب ویرایش‌شده را تحویل بدهد. جای بچه‌ها هم که پیش پدربزرگشان امن است.
به مرور، حضور یلدا در محل کار جدیدش بیشتر شد و حتی یک روز به من اطلاع داد که به شکل غیررسمی، از مقام گزارشگری به مسئولیت صفحه ارتقا پیدا کرده و مسئول فعلی صفحه قول داده تا مسئله را با سردبیر مجله مطرح کند و موافقت او را کسب کند.
اما وضعیت من در هفته‌نامه‌هایمان به این خوبی نبود. پس از اینکه پنج شماره از هفته‌نامه پسران جوان منتشر شده بود و به زور، سه شماره از هفته‌نامه دختران جوان را به چاپخانه رسانده بودیم، من قهر کردم.
دخالت‌های حامی مالی و عزل و نصب‌های بیجایشان، علت اصلی این کناره‌گیری تاکتیکی من بود. من در واقع می‌خواستم با این کار، در زمینه هفته‌نامه دختران جوان، موقعیت خودم را کاملا تثبیت کنم، و با گرفتن اختیار کامل هفته‌نامه، کار را سامان بدهم.
اما این تاکتیک، خیلی موفق نبود. یک هفته بعد، همان دوست قدیمی دوباره با من تماس گرفت و ضمن دعوتم به ادامه کار، از حل مشکل دختران جوان خبر داد.
حامی مالی تصمیم گرفته بود خودش برای هفته‌نامه دختران جوان سردبیری را تعیین کند که او زیر نظر من، مجله را منتشر کند.
وضعیت جدید، حالت آرمانی مورد نظر من نبود، اما چیز خیلی بدی هم به حساب نمی‌آمد. چرا که دیگر مشکلات هفته‌نامه دختران جوان از دوشم برداشته شده بود و تن‌ها نظارتی محتوایی و راهبردی بر دوشم می‌ماند. بنابراین موافقت کردم؛ و قرار شد فردای آن روز، مراسم معارفه سردبیر جدید برگزار شود. دوست قدیمی نام سردبیر جدید را هم گفت؛ اما متأسفانه او را نمی‌شناختم. این مسئله با ابراز تعجب دوست قدیمی‌ام مواجه شد. چرا که می‌گفت این سرکار خانم محترمه، از نویسندگان همان نشریه بوده است.
شب، مسئله را با یلدا در میان گذاشتم. یلدا خیلی خوشحال شد. از اینکه به جای سر و کله زدن با آن همه زن، فقط با یک نفر سر و کار خواهم داشت، راضی بود؛ اما موافقت ن‌هایی‌اش را به دیدن خانم سردبیر موکول کرد. من هم پیشن‌هاد دادم که یلدا فردا با من به مجله‌مان بیاید و ضمن شرکت در مراسم معارفه، خانم سردبیر را خوب ورانداز کند و تصمیمش را بگیرد. هرچند، از او خواستم تا با سعه صدر و نظر به مضیقه‌های مالی‌مان، نظر ن‌هایی‌اش مثبت باشد!
چند لحظه باید ببخشید. احساس می‌کنم دوباره یکی از آن حمله‌های عصبی دارد به سراغم می‌آید. باید چند تا از قرص‌هایم را بخورم تا جلو حمله را بگیرند.
بله! در این چند سال، حمله‌های عصبی ر‌هایم نکرده است. مخصوصاً هر بار که یاد آن جلسه معارفه کذایی می‌افتم. روانپزشکم پیشن‌هاد داده که کل ماجرا را یک‌بار بنویسم و برای همیشه ذهنم را راحت کنم. نمی‌دانم چه خواهد شد؛ ولی امیدوارم که همین‌گونه بشود.
به هر حال، مراسم معارفه برگزار شد؛ و همان اتفاقاتی هم که پیش‌بینی می‌کنید، رخ داد، و شد، آنچه شد.
من هیچ‌گاه نفهمیده‌ام که چگونه یلدا به آن شکل فجیع مرا دور زد؛ و به قول جوانان امروز پیچاند. یعنی غرور مردانه‌ام هرگز اجازه نداده که چنین سؤالی بکنم. اما این را خوب می‌دانم که پس از مدتی، این من بودم که موظف به هماهنگی مطالبم با او شدم.
آخر کار، خیلی شیرین نبود. انتخابات برگزار شد و نامزد‌های مورد نظر حامی مالی ما انتخاب نشدند. در نتیجه، هفته‌نامه پسران جوان هم تعطیل شد. اما هفته‌نامه دختران جوان از وزارت ارشاد مجوز گرفت؛ و همسر مسئول حامی مالی ما، مدیر مسئول شد و یلدا سردبیر ماند. هرچند، هنوز که هنوز است، همان نام مستعارش را در شناسنامه هفته‌نامه می‌گذارد، تا کمتر به غیرت بنده بر بخورد.
بچه‌ها را هم از خانه پدر یلدا به خانه آورده‌ایم و مسئولیت نگهداری آن‌ها و طبیعتاً خانه هم بر دوش بنده افتاده است.
باید مرا ببخشید که بیش از این نمی‌توانم مزاحم اوقاتتان شوم. چراکه یواش یواش یلدا به خانه می‌آید و هنوز برای شام کاری نکرده‌ام.
 
نویسنده: محمدرضا سرشار
منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.