داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

راه پنجم

یهو از جا که نه، از خواب پریدم، تمام بدنم مثل بید می‌لرزید. ساعت 6 صبح بود، خدا بخواد دیگه باید شرّشو می‌کند و می‌رفت سر کار. از تو آشپزخونه صداهایی می‌اومد، پاشدم و از لای در نگاه کردم. سر یخچال بود، لباساشم تنش. پس داشت می‌رفت. به طرف در رفت و صدای محکم بسته شدن در رو شنیدم. به در اتاق خواب تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. فوراً بیرون رفتم و سری به اتاق پسرم زدم، امید خواب بود. با نگاه همه جاشو وارسی کردم، زنده و سالم بود. خدا رو شکر.
در رو از پشت قفل کردم و از روی جا کفشی نگاه چپ چپی به شمشیر، که نه، کوچک‌تر از اون، چاقو بگم، نه بلندتر از اون، دشنه بگم، نه باریک‌تر از اون. خلاصه هر چی که بود آلت قتاله اش کردم و به اتاقم برگشتم. کنار دستم طفل یکساله‌ام رو نوازشی کردم، دخترکم خواب بود. تا صبح چند بار بیدار می‌شد و شیر می‌خورد، چه شیری، آن‌قدر استرس داشتم که فکر می‌کنم تلخ بود. اگر جا داشتم امید را هم با اون وضعیتش کنارم می‌خوابوندم که شب تا صبح مجبور نباشم مدام بهش سر بزنم و نفس‌هاشو بشمرم و مطمئن بشم بابای هیچی ندارش بلایی سرش نیاورده باشه.
شش ماهی بود که تو هال می‌خوابید و با ما چپ بسته بود. آن‌قدر طولانی که شده، حتی یادم نیست، برای چی؟!
آروم دراز کشیده بودم ولی درونم غوغایی بود که نگو. حالم از خودم و این همه بی عرضگی به هم می‌خورد. یاد دوران بچگیم افتاده بودم که هیچ وقت سراغ دعوا نمی‌رفتم. هر جا صدای کسی بلند می‌شد با وحشت گوشه ای قایم می‌شدم، مبادا پَرِشون بهم بگیره.
یادمه یه دفعه که برای خرید لامپای گردسوز سر کوچه رفته بودم، موقع برگشتن چند تا پسر بچه کوچیک هم سن و سال‌های خودم، (آخه هنوز مدرسه نمی‌رفتم) جلوم رو گرفتن و گفتن که یالا پولِ تو دست‌تو بده وگرنه لامپاتو می‌شکنیم! منم از ترس به دیوار چسبیده بودم و می‌لرزیدم. یه خانوم چادری رد شد و با تشر همشون رو فراری داد. من تا خونه چنان می‌دویدم که دهانم خشک شده بود و از اشک همه جا رو تار می‌دیدم. پاهای کوچیکم یاری نمی‌کرد و زیر دنده هام تیر می‌کشید و می‌سوخت. نمی‌دونم چرا دفاع کردن رو بلد نبودم، جنگیدن پیش‌کش‌م.
کم کم داشتم برای خودم جوش می‌آوردم. تنها زمانی می‌تونستم داد بزنم که قید جونَمو زده باشم. با چه امید و آرزویی به خونه‌ش اومدم و حالا ناامید فکر می‌کنم، همه امیدام سرابی بوده که خودم ساختم.
پاشدم و امید رو صدا زدم و راهی مدرسه ش کردم. طفلکم تا صداش می‌کردم از جا می‌پرید،  هُل تو تنش بود. بیشتر برای خواهرش می‌ترسید که اون رو هم مثل خودش کُتکی کنه. آخه چند بار بهش حمله کرده بود. بهش گفتم ظهر بیا خونه‌ی مامان جونی و خوشحال شد.
حدودای 10 بود که سلاح سرد آقا رو با بچه و کوله برداشتم و رفتم خونه بابام. از راه رسیدم و بابای پیرم، که مردتر از اون ندیدم، نشسته بود و بعد از روبوسی رفتم و سلاح رو آوردم و بهش دادم. نگاهی بهش کرد و گفت : این چیه؟ با بغض گفتم از غلافش در بیار و ببین بَچَه‌ت یک هفته تموم داره هر شب از ترس تکه تکه شدن با این نمی‌خوابه. زدم زیر گریه. بابای ریش سفیدم نگاهی بهش کرد و گفت : برای زن و بچه‌ش قدّاره کش شده؟! دستامو جلو آوردم و لرزشش رو نشون دادم. گفتم دیگه برام اعصاب نذاشته، دیگه تحمل کتکاش رو ندارم. اون وحشی وقتی امید رو می‌زنه انگار به یه متکا مشت و لگد می‌زنه و می‌دونم اگه یه بار دیگه دست روم بلند کنه یا رو ویلچرم یا تو کما و اگه شانس بیارم تو قبرم. بازم می‌گی برو زندگی کن؟! به خاطر بچه‌هات، کدوم بچه‌ها؟ بچه هایی که هر کدومشون فردا دیوونه و جانی می‌شن و می‌افتن به جون مردم. خدا رو خوش می‌یاد؟! به خدا سر بارتون نمی‌شم. اصلا می‌ذارم از این شهر می‌رم که نگید آبروتون رو بردم. فقط بچه‌هامو داشته باشم… خدا بزرگه، کریمه، روزیِ منو کس دیگه‌ای می‌ده، این مرتیکه که نذاشت درس بخونم. نذاشت سر کار برم. نشستم فقط فرمون بردم و اطاعت کردم و چشم گفتم… آقا رو با وام و قرض ازتون باسواد و کمالاتش کردم، نذاشتم آب تو دلش تکون بخوره.
مادرمَم اون طرف اتاق روبروم نشسته بود و های و های با روضه های من گریه می‌کرد و دماغ می‌گرفت و می‌گفت : بسه دیگه نگو، من الان حالم به هم می‌خوره. (آخه سابقه سکته قلبی و مغزی داشت) گفتم : شما حتی حاضر به شنیدن ذکر مصیبت من نیستید پس چطور توقع داری که من این مصیبت رو ادامه بدم؟! بابام سری تکون داد و گفت : بهش بگو عصر بیاد اینجا.
گفتم :  نه می‌یاد و نه من می‌گم بیاد. گفت : خب من می‌یام اونجا. گفتم : پدر جون فایده نداره، چرا باور نمی‌کنید؟ مگه اون دفعه که باهاش حرف زدی وسط حرفات بلند نشد و رفت سنگ روی یخ شدی؟ مامانم با دستش دماغش رو پاک می‌کرد و می‌گفت : آخه مگه چی کم داری؟ کدبانویی، خوشگلی، دو تا بچه مثل دسته گل داری، خونه زندگی‌دارش کردی. مگه چی داشت؟ از روز اول به خوابم نمی‌دید که خونه‌دار و ماشین‌دار بشه. یادش رفته نَنَه‌ش هنوز مستاجره؟! گفتم : مامان جون این حرفا رو ول کن، اون الان می‌گه : اون‌قد دماغشو سربالا میگیره که جلو پاشم نمی‌بینه و امیدوارم همی‌روزا بخوره زمین. شما هم این‌قدرحکایت مادرِ سوسکه و دست و پای بلوری بچه‌ش رو نگو. پدر ما رو در آورده، من دروغ می‌گم و گنده اش می‌کنم، بچه‌م که دروغ نمی‌گه. اومد ازش بپرس.
بابام گفت : آخه بابا جون زندگی انار ترش و شیرین نیست که ترشیش دلتو بزنه بندازیش دور، بگی شیرینش رو بده.
ای خدا! می‌خواستم خودمو تیکه پاره کنم. دنیا با همه بزرگیش برام سیاه چاله‌ای شده بود که هر آن بیشتر توش فرو می‌رفتم و از همه باورام دور می‌شدم. همه با من بیگانه بودن و این وحشت تنهایی بدتر از مرگه، بدتر از جن و دیو و هیولا و هر چیز زشت دیگه ای که ظاهر ترسناکی داره.
چطوری حالیه اینا می‌کردم که بابا جان! مادر جان! این مرتیکه از من متنفره. زیر سرش بلند شده. شما بچه‌تون رو دوست دارید، دلیلی نداره که اونم دوستش داشته باشه. بچه دوم که اومد، دیگه با من کاری نداره. به قولی از چشمش افتادم. مدل جدیدشو می‌خواد. از اونا که مانتوی کوتاه چسبون می‌پوشن، شال رو مثل تل روی سرشون می‌ذارن، لاکای آنچنانی می‌زنن، موقع راه رفتن دستاشونو توی جیباشون می‌کنن و قر می‌دن. چرا شما فکر می‌کنید که زن نجیب و خونه‌دار که سرش به بچه ها و زندگیشه این زمونه طرفدار داره؟! الان دیگه دوره فرق کرده، خواسته‌هاشون هم همین طور. آقا تازه به چلچلی افتاده و با دخترای زیر 25 سال قرار می‌ذاره. خدایا خودم کردم که لعنت بر خودم باد. هر کاری این مرتیکه بی تربیت و عصبی کرد، یه جوری ماله کشیدم و رفع و رجوش کردم که دیگه کسی خودم رو قبول نداره. چطوری  حالی‌شون کنم که پریشب بهم گفت سه تا کتاب جنگای روانی خونده تا منو دیوونه کنه و با مدرک جنون بدون مهریه، نفقه و اجرت المثل طلاقم بده. ای خدا به کی بگم به کدوم قانون گذار بگم که اگه مادری بخواد بچه‌ش رو نگه داره باید با پول معاملش کنه و حق شرعی رو که می‌گن 9 تا به مادر و یکی به پدر می‌رسه رو گدایی کنه. هر چی داره بده تا بشه لَلِه ی بچه ی خودش و سر آخر هم اجازه همه چیزش با بابای هیچی ندارش باشه و اونم مدام این طوری اخاذی کنه. ای خدا این ظلمه. ولله ظلمه. چرا مادرا را رو از بچه جدا می‌کنن و بعد هم باباها زن می‌گیرن و بچه می‌افته زیر دست زن بابا و فرار از خونه و آواره خیابونا و اگه شانس بیاره گل فروش یا گدای سر چهار راهها و اگه نیاره انواع بِزه ها. از قدیم می‌گن مادر بچش رو کُپه خاکستر می‌تونه بزرگ کنه اما پدر تو کاخ هم نمی‌تونه.
با خودم گفتم : نه، این طوری نمی‌شه. باید کاری کنم کارستون. اینا هم حالی‌شون نیست. باباهه گفت : خب شاید بابا جون اینو واسه کسی خریده یا حالا…
دیگه دادم در اومد و گفتم : برای کی خریده؟! هر شب منو تهدید می‌کنه که یهو پا می‌شی می‌بینی سرت رو تنته. اگه خون دیدی هل نکنی! شاید زبون بچت رو بریدم. آخه امید، دفعه آخری که منو می‌زد خودشو سپر من کرده بود می‌گه تیم تشکیل دادین و علیه من توطئه می‌کنین.
دیگه حالمو به هم زده بودن، پاشدم، آرزو رو برداشتم و اومدم بیرون.
بابام داد می‌زد : همین اخلاق گند رو داری که اونم باهات این طوری می‌کنه. مامانمم دنبالم اومد که خب مادر حالا یه طوری باهاش کنار بیا ببین الان خواهرتم مثل تو گیره ولی محلش نمی‌ذاره، کار خودشو می‌کنه و واسه خودش و بچه هاش زندگی می‌کنه. بابام از اون طرف داد می‌زد : دعواهاتون رو ببرید خونه خودتون به ما مربوط نیست.
تند تند لباس‌ها و کفشام رو پوشیدم و زدم بیرون. با بغض رفتم، با چشم گریون اومدم. تو راه همش فکر می‌کردم چقدر زَن‌‌ها بدبختند. از دست باباها شوهر میکنن، از دست شوهرها طلاق می‌گیرن، از دست پسرها سکته می‌کنن. خدایا کی می‌شه روی آرامش رو دید؟ این موجود به ظاهر قوی رو برای چی خلق کردی؟ چه خاصیتی جز دق دادن زن‌ها دارن؟!
رسیدم خونه، آرزو رو خوابوندم، به مدرسه زنگ زدم که به امید بگم بیادخونه. نشستم و فکر کردم. مدام فشارم بالا و بالاتر می‌رفت.
راه اول : فرار کنم، بچه هام رو و بردارم و برم.
کجا؟ امید مدرسه داره. آرزو خرج داره. پس انداز هم ندارم. فقط کمی‌طلاست، اونم اگر خیلی بشه یه میلیون. چند روز می‌تونم دَووم بیارم؟ خرج جاشون رو بدم یا خوراکشون رو؟
اگه خودم تنها بودم هر طوری شده سر کاری می‌رفتم، اتاقی می‌گرفتم، با یه لقمه نون و پنیر هم سیر می‌شدم فقط آرامش اعصاب می‌خواستم. راست می‌گن ترس برادر مرگه.
راه دوم : دادخواست طلاق بدم و برم خونه بابام. چون اگه بفهمه ما رو می‌کشه. اونوقت حتی روز هم می‌ترسم بیرون بیام و هر شب می‌یاد در خونشون آبرو ریزی و کلانتری و دعوا. مامانه هم سکته می‌کنه و باباهه جلوی همسایه ها خجالت می‌کشه.
راه سوم : باهاش معامله کنم. بگم همه چیزمو می‌بخشم، بچه هام رو بر می‌دارم و میرم.
ولی پریشب بهش گفتم و قبول نکرد. گفت : تا قیافه داری نگهت می‌دارم، بعد که از ریخت افتادی ولت می‌کنم که خیالم راحت باشه کسی سراغت نمی‌یاد و تا جون داری کلفتی من و بچه هام رو بکنی. وای خدایا دیوانه شدم چه کار کنم؟
بهش گفتم : بیا بریم پیش مشاور.
گفت : مگه دیوونه ام؟! تو دیوونه ای برو تیمارستان.
با التماس گفتم : مشاوره کردن که برای دیوونه ها نیست؟ پیغمبر هم گفتند که مشاوره کنید.
پاشد وایساد و با هیکل دِیلاق دراز لاغر مردنیش در اومد که خبه خبه واسه من خدا و پیغمبر نکن، جا نماز آب می‌کشه!
با صدای لرزانی یواشکی گفتم : بله گفتند اما شرط و شروطی داره.
پرید تو صورتم که عالِمه خانوم خیلی به دینت می‌نازی اونم ازت می‌گیرم!
دستامو رو صورتم بردم، گوشه مبل کز کردم، تو دلم گفتم : واقعا که ابلیسی.
راست می‌گفت جوونیم، سلامتیم، شخصیتم و هر چیز ظاهری که می‌تونستیم با هم بسازیم رو در من خراب کرده بود و در عوض من برای اون از یک جُلُمبور در نظر مردم یک آقا ساخته بودم. حالا منو قبول نداشت. هر دفعه در اثر کتکاش کلی اشعه ایکس می‌خوردم، نتیجه‌ش شده بود مچ‌های شکسته دست، آرتروز گردن، پیچ خوردگی مچ پا، کمی‌شنوایی، تاریِ دید و انواع کبودی ها و خون ریزی‌های داخلی . حتی طرف راست موهای سرم از سمت چپش کمتر بود، از بس که کنده بود و به خاطر طلب پدرم که پولش رو بالا کشیده بود یهو سفید شده بود.
جلوی هر کس و ناکس از من ایراد می‌گرفت و مسخره‌ام می‌کرد. هر جا که مهمانی می‌رفتیم هر چقدر من از آقایی هاش صحبت می‌کردم اون از چلفتی‌ها، شلختگی‌ها و بی‌عرضگی‌های من حرف می‌زد. منم برای اینکه پاچَه‌م رو نگیره فقط نگاش می‌کردم، گاهی لبخند می‌زدم. یه وقتایی با خودم می‌گم : بابا مولانا هم یه چیزیش می‌شده که گفته از محبت خارها گل می‌شود.
پس چرا هر چی بهش محبت می‌کنم خارهاش درخت کاکتوس می‌شه؟! بهترین چیزای خونه مال اون بود. وقتی خرید می‌رفتم انقدر که دوست داشتم برای اون بخرم برای خودم نمی‌خریدم. هر کادویی که می‌خریدم اول سراغ قیمتش رو می‌گرفت و با چرب زبونی گولم می‌زد و وقتی می‌فهمید چند خریدم به گوشه ای پرتش می‌کرد و می‌گفت آشغاله و من احمقم هر بار این کار را تکرار می‌کردم. چرا ؟! چرا فکر می‌کردم باید دوستش داشته باشم؟ چرا بهم گفته بودن فقط باید چشم تو چشم اون باز کنم و مثل اسب عصاری جای دیگری رو نگاه نکنم دید دیگه ای به این دنیا نداشته باشم؟! ( یه زن مگه می‌شه بی آقا بالا سر بمونه؟ وا مردم چی می‌گن؟ هیچ جا جاش نیس! با لباس سفید برید و گیستون مثل دندونتون سفید که شد با کفن سفید بیرون بیاین.) که چه شود؟ به عالمی‌ثابت بشه شما عمری سفیدبخت زندگی کردید.
هر روز صبح با خودم می‌گفتم : امروز روز دیگری است بهتر از دیروز خدایا برای همه نعمت هایت متشکرم. از جا پا می‌شدم، همه چیز دنیا برام زیبا بود، توقع زیادی از زندگی جز سلامتی و دل خوش نداشتم. اما…
راه چهارم : در کمال ناامیدی فکر کردم، چاره ای پیدا نکردم. پس همین طور ادامه بدم. آینده مثل پرده سینما جلوی روم بود. می‌دیدم که روزها سخت تر، شکنجه‌هاش بیش‌تر و توهین‌هاش بدتر می‌شه.
بیشتر توهین‌هاش تو مهمونی‌ها بود. اونجا فقط وقتی نیشش باز می‌شد که با خانوم سانتال مانتالی هم صحبت بود. یه بار برای عرض اندام جلوی بچه های هم سن امید تو مهمانی چنان لگدی از این ور سفره به اون ور سفره تو شکم بچه‌م پَروند که چرا صداش کرده، نشنیده جواب‌شو بده. آخه امید داشت با بچه ها سفره می‌چید و می‌خندید، اون عقب افتاده بود.
یادمه روز اول عید چهار سال پیش بود، ما رو برد رستوران ناهار بخوریم سر اینکه چرا یک ساعت دیر از خونه بیرون اومدیم هر چی از دهنش در اومد بهم گفت. اشکم که در اومد غذا رو آوردن نه من می‌خوردم، نه امید. با لگد از زیر میز می‌کوبید که پولشو دادم باید بخورید، کوفت کنید. با گلوله های اشک غذا خوردم. عادت داشت که شیرین‌ترین چیزا رو برام زهر کنه. امید که می‌گه اگه باهاش زندگی کنی از خونه میرم. بچم بس که کتک خورده 16 ساله که شب ادراری داره. آرزو چی؟ اونم بزرگ بشه با اولین نگاه محبت آمیزی میره و پناه بر خدا.
نکنه امیدم معتاد بشه، نکنه بلایی سرش بیاد، گیر رفیقای ناباب بیفته. عاقبت بچه هام چی می‌شه؟ اگه با این اخلاقی که داره عروس و داماد بگیرم، تکلیف بچه هام معلومه. مدام سرکوفت و سرزنش می‌شنون، با ما رفت و آمد نمی‌کنن…
خدایا پناه بر تو می‌برم، کمک کن به راه شیطان نیفتم. یعنی هیچ راهی برای خلاص شدن از این زندگی نکبتی که اون برامون ساخته، نبود؟
روزها گذشت و سراغی از سلاحش نگرفت. فکر کنم ترسیده بود که نکنه اون رو به عنوان آلت جرم به کلانتری داده باشم.
هر روز به نقطه جوش نزدیکتر می‌شدم. دیگه عملا جلوی من و بچه ها با تلفنش قراراشو می‌ذاشت و مدام پیامک می‌داد و می‌گرفت. اصلا برام مهم نبود که از دستش بدم چون حس می‌کردم که هیچ وقت نداشتمش.
تا این‌که یه شب که دوباره بهانه ای برای کتک زدن امید پیدا کرده بود به اون نقطه جوش رسیدم و سرش داد زدم : ولش کن، چه کارش داری؟
اونم که مثل خرِ وامونده ی معطل چُش بود، به طرفم حمله کرد. پس پس رفتم و گفتم : اگه دستت بهم بخوره می‌رم پزشکی قانونی و ازت شکایت می‌کنم.
با پوزخندی گفت : هه! نه بابا آدم شدی؟ از کی تا حالا؟ کی یادت داده؟
گفتم : از وقتی که تو دیگه آدم نیستی و می‌خوای ما رو هم مث خودت دیوونه کنی. اصلا حرف تو درسته. یا دست از سر من و بچه هام برمی‌داری یا اینکه به قول تو منِ دیوونه فردا که از در رفتی بیرون، بچه‌هام رو برمی‌دارم و شیر گازم باز می‌ذارم، پیلوت دیوترم هم که روشنه و تو آشپزخونه هس، اونوقت دیوونه ای بهت نشون میدم که اون سرش ناپیدا. اگه قراره من برم دیوونه خونه، پس زندگی که با خون دل ساختم، آتیش میزنم بعد میرم.
تاحالا این طوری بهش جواب نداده بودم، صدای بلندم رو نشنیده بود، حس مادرانه‌ام رو تحریک کرده بود. حتی حیوونا هم برای نجات بچه هاشون از جونشون می‌گذرن.
هاج و واج نگام می‌کرد. رو به امید کرد و انگار که تونسته چیزی رو ثابت کنه، گفت: دیدی، دیدی گفتم دیوونه ست شماها باور نمی‌کردید این هم مدرک، تو هم شاهد بودی. چند تا فحش آنچنانی داد و گفت: خیال کردی می‌تونی زندگی منو به آتیش بکشی؟ قل و زنجیرت می‌کنم و از در میرم بیرون.
گفتم: تونستی بکن.
خلاصه دعوا بالا گرفت و دیگه نفهمیدم. فقط دیدم بهم حمله کرد. یادمه که روم نشسته بود، از لابلای دستهایی که تو هوا می‌چرخید و منو مث نمدی میکوبید امیدمو دیدم که آرزو رو بغل کرده و بچم داشت جیغ می‌کشید. امید هم داد می‌زد : ولش کن کشتیش، به خدا می‌کشمت، نامرد!
مث دیوونه ها با مشت توی سرم می‌کوبید و گاهی سرم و با گوشام و موهام بلند می‌کرد و به زمین میزد آنقدر که دیگه یادم نیست.
وقتی روی تخت بیمارستان از صدای ناله و درد به هوش اومدم، با دیدن گریه امیدم و صورت معصوم آرزوم همه دردهای تنم یادم رفت ولی سوزهای دلم بیشتر شد. با نگاهی به امید و آرزو به راه پنجم فکر کردم…آه!

نویسنده: لی لی اصلاح طلب
منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.