داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

اعدام‌

برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ که‌ پدرم‌ را محکوم‌ کرده‌اند.
«آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دلیل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌کار کرده‌؟»
توقع‌ داشتم‌ عمویم‌ دخالت‌ کند و نگذارد.
«ظاهراً دخالت‌ نکرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ یادت‌ می‌یاد؟»
داشت‌ به‌ قضیه‌ی‌ من‌ اشاره‌ می‌کرد.
بیست‌ و یکی‌ دو سال‌ پیش‌ که‌ مرا دستگیر کرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند که‌ چون‌ عموی‌ با نفوذی‌ دارم‌، او کاری‌ خواهد کرد که‌ مرا آزاد کنند.
«حالا گیریم‌ مال‌ من‌ فرق‌ می‌کرد. من‌ کمونیست‌ بودم‌. عمویم‌ اهل‌ دین ‌بود؛ مجتهد بود. به‌ همین‌ دلیل‌ دخالت‌ نکرد. اما پدرم‌ که‌ کمونیست‌ نیست‌. مثل‌ خودش‌ است‌؛ مذهبی‌ست‌.»
برادرم‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:«خودت‌ هم‌ می‌دونی‌ صحبت‌ سرکمونیست‌ بودن‌ یا نبودن‌ نیست‌. عمو اصلاً نمی‌خواست‌ دخالت‌ کنه‌.»
«اگر پسرش‌ بود چی‌؟ اگر پسرش‌ کمونیست‌ بود چی‌؟ دخالت‌ نمی‌کرد؟»
باز با بی‌حوصلگی‌ ادامه‌ داد:«چرا این‌طور حرف‌ می‌زنی‌؟ رابطه‌ی‌ پدر و فرزند فرق‌ می‌کنه‌. خوب‌، معلومه‌ که‌ دخالت‌ می‌کرد؛ و نه‌ به‌ این‌ دلیل‌ که‌ مجتهده‌، به‌ این‌ دلیل‌ که‌ پدره‌.»
من‌ که‌ مورد هجوم‌ غم‌ و خشم‌ قرار گرفته‌ بودم‌ گفتم‌:«برادر چی‌، بالاخره ‌بابای‌ من‌ برادرشه‌؛ نیست‌؟»
برادرم‌ فقط‌ با بی‌حوصلگی‌ گفت‌:«چه‌می‌دونم‌.»
حالا وقتش‌ نبود که‌ در این‌باره‌ صحبت‌ کنیم‌. به‌ هر حال‌ حالا بیست‌ سال‌ ازماجرای‌ من‌ گذشته‌ بود و من‌ زندانم‌ را کشیده‌ و آزاد شده‌ بودم‌؛ و یک‌ سال‌ بعدش‌ عروسی‌ کرده‌ بودم‌؛ و حالا زن‌ و بچه‌ داشتم‌… گذشته‌ها گذشت‌. اما چرا پدر من‌؟ پدرم‌ که‌ حالا شصت‌ و چهار سالش‌ است‌. پدرم‌ چه‌ کار کرده‌؟
«اصلاً به‌ عقلم‌ نمی‌رسه‌.» و مکث‌ کرد.
پدرم‌ به‌ عمرش‌ دزدی‌ نکرده‌ بود. بر عکس‌، همیشه‌ او را غارت‌ کرده ‌بودند. مال‌ کسی‌ را نخورده‌ بود. همیشه‌ مالش‌ را خورده‌ بودند. آخر پدرم‌ چه‌کار می‌توانست‌ کرده‌ باشد؟
حالا موقعش‌ رسیده‌ بود که‌ سؤال‌ اصلی‌ را بکنم‌.
«در هر حال‌، بگو ببینم‌، به‌ چی‌ محکومش‌ کرده‌ن‌؟»
برادرم‌ مدتی‌ طولانی‌ سکوت‌ کرد. بعد با صدای‌ گرفته‌ گفت‌: «به‌… اعدام‌.»
من‌ می‌دانستم‌. همین‌طوری‌ می‌دانستم‌، و همین‌طوری‌ دیگر باورم‌ شده‌ بود که‌ کیفر کسی‌ که‌ معلوم‌ نبود چه‌کار کرده‌ چیزی‌ جز اعدام‌ نمی‌تواند باشد. من‌ این‌را می‌دانستم‌. به‌ همین‌ جهت‌ اصلاً تعجب‌ نکردم‌.
«آخه‌… عجیبه‌… پدرم‌… شریف‌ترین‌ آدمیه‌ که‌ من‌ به‌ عمرم‌ شناخته‌م‌. آن‌قدر شریف‌ و آن‌قدر ساده‌.»
آن‌ حرفی‌ را که‌ پدرم‌ بیست‌، بیست‌ و پنج‌ سال‌ پیش‌ به‌ رییس‌ ساواک‌ زده ‌بود، هر دو به‌ یاد آوردیم‌. من‌ مطمئن‌ هستم‌ که‌ هم‌زمان‌ هم‌ به ‌یادمان‌ آمد.
پدرم‌ را به‌ جرم‌ عبور قاچاق‌ از مرز گرفته‌ بودند. هیچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ پاسپورت‌ نگرفته‌ بود، چون‌ هیچ‌وقت‌ به‌ عمرش‌ فکر نکرده‌ بود که‌ به‌ جایی ‌جز کربلا و نجف‌ برود، و همیشه‌ این‌طور به‌نظرش‌ می‌رسید که‌ خنده‌دار است ‌اگر برای‌ رفتن‌ به‌ کربلا و نجف‌ برود پاسپورت‌ بگیرد. آخر چرا باید بگیرد؟ کربلا فقط‌ آن‌طرف‌ آب‌ بود.
«آقای‌ ساواک‌» با لهجه‌ی‌ عربیش‌ گفته‌ بود:«شوما، شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمی‌گیره‌؟ من‌؟ من‌… برای‌ رفتن‌ به‌ کربلا بایس‌ پاسپورت‌ بگیرم‌؟» و خندیده‌ بود، انگار نه‌ انگار که‌ سه‌ روز بود که‌ او را توی‌ آن‌ اتاق‌ کوچک‌ کثیف‌ نگه‌ داشته‌ بودند، و انگار نه‌ انگار که‌ حالا روبه‌رویش‌ رییس‌ ساواک‌ بود.
وضعیت‌ خودش‌ را فراموش‌ کرده‌ بود، مثل‌ همیشه‌ که‌ وضعیت‌ خودش‌ را فراموش‌ می‌کرد.
«تازه‌… آقای‌ ساواک‌… اون‌هم‌ من‌… من‌.» و باز خندیده‌ بود.
رییس‌ ساواک‌ که‌ ظاهراً خودش‌ را با یک‌ آدم‌ خُل‌وضع‌ روبه‌رو می‌دید، آرام‌ و با خنده‌ گفته‌ بود:«تو… تو… تو چی‌؟ مگر تو کی‌ هستی‌؟»
و او با تعجب‌ گفته‌ بود: «من‌ کی‌ هستم‌؟ یک‌جوری‌ می‌گی‌ انگار من‌ را نمی‌شناسی‌… من‌… من‌.»
«خوب‌، من‌… من‌… من‌ چی‌؟»
«من‌ سید هستم‌. می‌خواستم‌ برم‌ پیش‌ جدم‌… باید پاسپورت‌ بگیرم‌؟… شوما خودت‌ خنده‌ت‌ نمی‌گیره‌؟»
و رییس‌ ساواک‌ خندیده‌ بود و بعد… آزادش‌ کرده‌ بود.
من‌ و برادرم‌، بدون‌ این‌که‌ چیزی‌ به‌ هم‌ بگوییم‌، لبخند زدیم‌. بعد یادمان‌ آمد که‌ حالا باز پدرمان‌ را دستگیر کرده‌ بودند.
«شاید از مرز گذشته‌.»
«واقعاً که‌.»
«نه‌ جدی‌ می‌گم‌.»
«ای‌ بابا؛ تو انگار حالیت‌ نیست‌. بابام‌ بیست‌ ساله‌ که‌ به‌ کربلا نرفته‌.» و بعداز لحظه‌ای‌ سکوت‌ گفته‌ بود: «تازه‌، حالا، تو این‌ اوضاع‌…»
«چی‌ می‌دونم‌… آخر باید یه‌ کاری‌ کرده‌ باشه‌.»
«هیچ‌کاری‌ نکرده‌. من‌ می‌دونم‌ هیچ‌کاری‌ نکرده‌.»
«تقاضای‌ تجدید نظر نکرده‌؟»
برادرم‌ به‌ تلخی‌ گفت‌:«خودت‌ خوب‌ می‌دونی‌ که‌ این‌جور چیزا دیگه‌ وجود نداره‌…»
«پس‌ آخه‌ چی‌؟ می‌گی‌ چه‌کار کنیم‌؟»
برادرم‌ بعد از مکثی‌ طولانی‌ گفت‌:«شاید هم‌ تا حالا حکم‌ اجرا شده‌ باشه‌.»
من‌ فلج‌ شده‌ بودم‌. نمی‌توانستم‌ از جایم‌ تکان‌ بخورم‌. تنها چیزی‌ که‌ جلو چشمم‌ بود قیافه‌ی‌ پیر پدرم‌ بود. با آن‌ قدِ رشیدش‌، توی‌ آن‌ دشداشه‌ و چفیه‌، و با آن‌ لبخند، و آن‌ دندان‌های‌ سیاه ‌شده‌ از دود سیگار، اما مرتب‌ و ریز. حتی‌ یکی‌ از دندان‌هایش‌ هم‌ نریخته‌ بود. با آن‌ لبخند توی‌ صورت‌ ساده‌اش‌.
آخر این‌ها چرا نمی‌دانند که‌ باید احترام‌… احترام‌ حداقل‌ سن‌ بابای‌ مرا نگه‌ دارند. پیرمردی‌ شصت‌ و چهار ساله‌ که‌ توی‌ زندگی‌اش‌ به‌ هیچ‌کس‌ بدی‌نکرده‌ بود.
او را می‌دیدم‌ که‌ دارند می‌برندش‌؛ با آن‌ قد بلند خمیده‌؛ و او که‌ حالا دیگر باورش‌ شده‌ بود می‌خواهند او را بکشند، معصومانه‌ از صورتی‌ به‌ صورت‌ دیگر نگاه‌ می‌کرد؛ و نمی‌دانست‌ چه‌کار کند.
می‌دیدم‌ که‌ او مات‌ شده‌ است‌؛ مات‌ شده‌ است‌ و مهم‌ترین‌ دارایی‌ زندگی‌اش‌ را از دست‌ داده‌ است‌: معنا.
تنها دارایی‌ که‌ همیشه‌ او را به‌ جلو می‌راند. معنا. او فکر می‌کرد، همیشه ‌فکر می‌کرد، که‌ همه‌چیز زندگی‌ معنا دارد. اصلاً زندگی‌ معنا دارد.
«صرفاً به‌ این‌ دلیل‌ که‌ خدا ما رو خلق‌ کرده‌، زندگی‌ معنا داره‌.»
و آن‌قدر به‌ این‌ حرف‌ خودش‌ اعتقاد داشت‌ که‌ هیچ‌ کم‌بودی‌ در زندگی‌ او را ناراحت‌ نمی‌کرد. او که‌ در تمام‌ زندگی‌ مرتب‌ از دست‌ داده‌ بود. هیچ‌وقت ‌جداً غمگین‌ نمی‌شد؛ چون‌ فکر می‌کرد اشکالی‌ ندارد، چون‌ زندگی‌ معنا دارد.
«من‌ که‌ از دیوار کسی‌ بالا نرفته‌م‌، باباجان‌، به‌ ناموس‌ مردم‌ نیگا نکرده‌م‌؛ به‌کسی‌ ظلم‌ نکرده‌م‌؛ پس‌ چرا ناراحت‌ باشم‌؟»
و هیچ‌وقت‌ نبود. هیچ‌وقت‌ از این‌ چیزها ناراحت‌ نشده‌ بود.
«بالاخره‌ خدا خودش‌ شاهده‌ که‌ من‌ گناهی‌ نکرده‌م‌.» و می‌خندید.
اما صورت‌ بابای‌ من‌ حالا جور دیگر بود. بزرگ‌ترین‌ ثروت‌ خودش‌ را ازدست‌ داده‌ بود. اگر می‌توانست‌ فکر کند، حتماً به‌ این‌ فکر می‌کرد که‌ این‌کارها چه‌ معنایی‌ دارند؟
چرا توی‌ دادگاه‌ واضح‌ حرف‌ نمی‌زدند؟
چرا واضح‌ به‌ او نمی‌گفتند چه‌کار کرده‌ است‌؟
و حالا… این‌ چه‌ معنایی‌ دارد؟ اعدامش‌ می‌کنند؟ چه‌ بی‌معنا.
بعد می‌دیدم‌ دارند او را می‌بندند. می‌بندند. تا وقتی‌ که‌ توفان‌ گلوله‌ توی ‌بدنش‌ نشست‌ به‌ گوشه‌ای‌ پرت‌ نشود.
این‌ امتیاز را به‌ او داده‌ بودند. به‌ تقاضای‌ مادرم‌ گوش‌ داده‌ بودند.
«اقلاً ببندینش‌ جسدش‌ پرت‌ نشه‌ سرش‌ به‌جایی‌ بخوره‌. می‌بینین‌ که‌ پیره‌.»
حالا فقط‌ مادرم‌ آن‌جا بود. با آن‌ قد کوتاهش‌ که‌ تا ناف‌ بابای‌ من‌ هم‌نمی‌رسید. با مقنعه‌ و روی‌ آن‌ عبای‌ سنگین‌ عربی‌، با آن‌ عینک‌. همان‌ گوشه‌ ایستاده‌ بود و منتظر بود. گریه‌ نمی‌کرد. منتظر بود سید را اعدام‌ کنند و جسدش‌ را به‌ او بدهند.
گویا فقط‌ از جوانی‌ پرسیده‌ بود:«تو صورتش‌ که‌ نمی‌زنین‌؟»
«ها؟»
«تیر، تیر… که‌ تو صورتش‌ نمی‌زنین‌؟»
و در حالی‌ که‌ دچار هجوم‌ عاطفه‌ی‌ شگفتی‌ شده‌ بود، لب‌هایش‌ لرزیده ‌بودند؛ چشم‌هایش‌ از مهری‌ دیوانه‌کننده‌ پُر شده‌ بودند؛ و در حالی‌ که‌ به‌ جوان‌ نگاه‌ می‌کرد گفت‌:«گناه‌ داره‌، جوون‌، گناه‌ داره‌… بذارین‌ با همین‌ صورت‌ بره‌ تو قبرش‌.»
جمله‌ی‌ آخرش‌ را از ترس‌ عوض‌ کرده‌ بود. می‌خوست‌ بگوید «با همین ‌صورت‌ بره‌ پیش‌ جدش‌ رسول‌الله‌.» اما ترسیده‌ بود او را هم‌ بگیرند و به‌ تیرببندند. حالا مدت‌ها بود که‌ باورش‌ شده‌ بود که‌ از این‌ها همه‌کار برمی‌آید، همه‌کار.
جوان‌ هیچ‌ ندیده‌ بود. صورت‌ مادر مرا ندیده‌ بود؛ فقط‌ گفته‌ بود:«نه‌، مادر، چه‌قدر ساده‌ هستی‌… تا حالا دیدی‌ که‌ تو صورت‌ کسی‌ تیر بزنند؟»
«خدا عمرت‌ بده‌ پسرم‌.»
و جوان‌ برای‌ آرام ‌کردن‌ مادرم‌، انگار که‌ با یک‌ بچه‌ صحبت‌ می‌کند، گفته ‌بود: «نه‌، مادر خیالت‌ تخت‌ باشه‌.»
بعد انگار که‌ بخواهد به‌ او ثابت‌ کند که‌ هیچ‌کاری‌ بی‌دلیل‌ نیست‌ گفته‌ بود:«خوب‌ مادر اگر با تیر بزنن‌ تو صورت‌ محکوم‌، بعد چه‌طور بشناسنش‌؟…فقط‌…»
«فقط‌ چی‌ پسرم‌؟»
«فقط‌… خوب‌ برای‌ خودش‌ خوبه‌. زودتر راحت‌ می‌شه‌.»
«چی‌… چی‌… پسرم‌؟»
«بعد از تیربارون‌ تیر خلاص‌ می‌زنیم‌ تو شقیقه‌ش‌…»
و گویا مادرم‌ شروع‌ کرده‌ بود به‌ لرزیدن‌.
«نه‌… نه‌… تو رو خدا نزنین‌… اون‌ پیره‌، همین‌جوری‌ می‌میره‌…»
و جوان‌ با تعجب‌ پرسیده‌ بود:«ولی‌ مادر… این‌ قانونه‌… قانونه‌… واسه‌خودش‌ هم‌ خوبه‌.»
«نه‌… پسرم‌… گوش‌ کن‌. گوش‌ کن‌. گوش‌ کن‌. من‌ یه‌ چیزی‌ می‌گم‌… یه‌چیزی‌ می‌گم‌… چه‌طوره‌ قبل‌ از این‌کار، اول‌ معاینه‌ش‌ کنی‌… معاینه‌ش‌ کنی‌…ببین‌ تموم‌ کرده‌ یا نه‌…»
جوان‌ با هم‌دردی‌ گفته‌ بود:«ولی‌ مادر، چرا متوجه‌ نیستی‌… خوب‌ حق‌داری‌… قانون‌ رو نمی‌دونی‌…»
مادرم‌ با تضرع‌ گفته‌ بود:«ولی‌، وقت‌ زیادی‌ نمی‌گیره‌ که‌ مادرجان‌؛ فقط‌….فقط‌ کافیه‌ دست‌تو بذاری‌ رو دلش‌. همین‌. می‌بینی‌ ایستاده‌. دیگه‌ نمی‌زنه‌.»
و جوان‌ که‌ کمی‌ بی‌حوصله‌ شده‌ بود گفته‌ بود:«ولی‌ مادر، من‌ که‌ نمی‌تونم ‌زیاد برات‌ توضیح‌ بدم‌… ایستادن‌ قلب‌ دلیل‌ مرگ‌ نیست‌. اینو که‌ تو نمی‌دونی‌…تیر خلاص‌ باید زد… تازه‌…»
و مادرم‌، که‌ فکر کرده‌ بود جوان‌ راه‌حلی‌ پیدا کرده‌، با چشم‌های‌ خیس‌شده‌، از پشت‌ عینک‌ کلفتش‌، با نوعی‌ شادی‌ بی‌خبرانه‌ به‌ جوان‌ لبخند زده‌ بودو گفته‌ بود:«ها… تازه‌ چی‌؟… تازه‌ چی‌، مادر؟»
«این‌… این‌ دست‌زدن‌ به‌ قلب‌… خیلی‌ وقت‌ می‌گیره‌… خیلی‌ بیش‌تر از تیرِخلاص‌… و ما… می‌دونی‌…»
و حق‌به‌جانب‌، انگار که‌ می‌خواست‌ در عین‌ حال‌ هم‌دردی‌ مادرم‌ را به‌خودش‌ جلب‌ کند، گفت‌: «می‌دونی‌، مادر، ما خیلی‌ کار داریم‌… وقت‌ نمی‌کنیم‌.»
مادرم‌ که‌ دیگر خسته‌ و مات‌ و گیج‌ شده‌ بود، و نمی‌توانست‌ خودش‌ را سرپا نگه‌ دارد، گفته‌ بود: «اما آخر… پسرم‌… آخر…» اما دید که‌ جوان‌ رفته‌ و او دیگر نباید چیزی‌ بگوید.
او هم‌ دیگر چیزی‌ نگفته‌ بود؛ فقط‌ احساس‌ می‌کرد دارد روی‌ دیوار سُرمی‌خورد و روی‌ زمین‌ می‌نشیند. انگار فقط‌ چشم‌های‌ مادرم‌ کار می‌کردند؛ چشم‌هایی‌ که‌ به‌ پدرم‌ خیره‌ مانده‌ بودند؛ و از چشم‌های‌ پدرم‌ می‌فهمید که‌ او،عالی‌ترین‌ دارایی‌اش‌ را از دست‌ داده‌.
حالا دیگر پدرم‌ کاملاً دچار بی‌معنایی‌ شده‌ بود. وقتی‌ من‌ و برادرم‌ به‌ هم‌نگاه‌ کردیم‌، هر دو دیدیم‌ که‌ چشم‌هامان‌ پر از شفقت‌ شده‌اند؛ و خیس‌ از اشک ‌ناچاری‌ هستند.
«روزنامه‌ها کجان‌؟»
«اون‌ گوشه‌. اون‌جا.»
من‌ برادر بزرگ‌تر بودم‌. من‌ می‌توانستم‌ خودم‌ را زودتر جمع‌ و جور بکنم‌.
تند رفتم‌ به‌طرف‌ روزنامه‌ها. شروع‌ کردم‌ به‌ ورق‌زدن‌ La Stampa؛ دیدم‌ خبری‌ نیست‌. خبر اعدام‌ پدرم‌ را آن‌جا ننوشته‌ بودند. بعد رفتم‌ سراغ‌ روزنامه‌ی‌Corriera della Sera… آن‌جا هم‌ خبری‌ نبود. رفتم‌ سراغ‌ مجله‌ها. ولی‌ فایده‌ نداشت‌. توی‌ مجله‌ هم‌ خبر اعدام‌ را نمی‌نویسند. خبرهای‌ اعدام‌ را توی ‌روزنامه‌ها می‌نویسند.
بعد، همین‌طور که‌ داشتم‌ ورق‌ می‌زدم‌، متوجه‌ شدم‌.
متوجه‌ شدم‌.
خدای‌ من‌ چه‌قدر عالی‌ بود!
انگار برادرم‌ هم‌ متوجه‌ شده‌ بود؛ چون‌ وقتی‌ به‌ او نگاه‌ کردم‌ دیدم‌ که‌ جای‌ اشک‌ ناچاری‌، اشک‌ خوش‌حالی‌ توی‌ چشم‌هایش‌ نشسته‌ بود. حتماً مال‌ من‌هم‌ همین‌طور بود.
فقط‌ این‌ نبود. فقط‌ این‌ نبود که‌ مرا خوش‌حال‌ می‌کرد.
سرِ برادرم‌ هم‌ بود. سرِ او هم‌ بود. سبیل‌های‌ او هم‌ بود. حالا دیگر کاملاً اطمینان‌ داشتم‌. درست‌ است‌ که‌ برادرم‌ فقط‌ سی‌ و هفت‌ سال‌ دارد، ولی‌ موهای‌ سرش‌ توی‌ این‌ ده‌ دوازده‌ سال‌ تقریباً همه‌ سفید شده‌ بودند. سبیل‌هایش‌ هم‌ همین‌طور. چشم‌هایش‌ نه‌، چشم‌هایش‌ هم‌چنان‌ سی‌ و هفت‌ساله‌ بودند. شاید هم‌ کم‌تر. چشم‌های‌ برادرم‌ همیشه‌ جوان‌ بودند. همیشه‌ بچه‌سال‌ بودند.
او هم‌ حتماً مرا دیده‌ بود. او هم‌ حتماً دیده‌ بود که‌ تمام‌ موهای‌ سرم‌ سفید شده‌ بودند. من‌ چهل‌ و هفت‌ سال‌ داشتم‌، اما تمام‌ موهای‌ سر و سبیلم‌ سفید شده‌ بودند. چه‌قدر عالی‌ است‌.
حالا می‌دیدم‌ که‌ برادرم‌ دارد لبخند می‌زند.
چرا ما این‌را نمی‌دانستیم‌؟
چرا ما این‌را نفهمیده‌ بودیم‌؟
برادرم‌ هیچ‌ نگفت‌، فقط‌ با چشم‌های‌ خندان‌ به‌ من‌ نگاه‌ کرد. من‌ هم‌ با چشم‌های‌ خندان‌ به‌ او نگاه‌ کردم‌.
برادرم‌ یک‌باره‌ گفت‌:«الان‌ چندوقت‌ می‌شه‌؟»
می‌دانستم‌ دارد درباره‌ی‌ چه‌ چیزی‌ حرف‌ می‌زند، و خوش‌حال‌ بودم‌؛ یک‌ خوش‌حالی‌ غریب‌؛ یک‌ خوش‌حالی‌ مطلقاً غریب‌ و پُرمعنا.
«تقریباً نه‌ سال‌.»
«پدرم‌ چی‌؟»
«تقریباً ده‌ سال‌؟»
نُه‌ سال‌ بود که‌ مادرم‌ مرده‌ بود؛ و ده‌سال‌ بود که‌ پدرم‌.
نویسنده: عدنان‌ غُریفی‌

درباره نویسنده:
عدنان غریفی (متولد ۱۳۲۳ در خرمشهر)، داستان‌نویس عرب ایرانی مقیم هلند است. او از نویسندگان نوگرای دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ است و به همراه نویسندگان دیگری از جمله ناصر تقوایی، احمد محمود، احمد آقایی، منصور خاکسار، پرویز مسجدی، حسین رحمت، علی گلزاده، مسعود میناوی، ناصر مؤذن، محمد ایوبی، پرویز زاهدی، نسیم خاکسار و بهرام حیدری از شکل‌دهندگان داستان‌نویسی جنوب است.

مرغ عشق

زنم گفت: “ممکنه بمیرن.”
پسرم گفت: “از نظر علمی این حرف چرته.”
برای هزارمین بار به پسرم توضیح دادم که این طرز ِ حرف زدن نیست.
“بگو این حرف درستی نیست.”
پسرم با حالت حق بجانبی گفت: “همون.”
“نه، این همون نیست باباجان. ‛چرته’ بی­ادبانه­س. آدم اینطوری با مادرش حرف نمی­زنه.”
“منظورم همونه.”
و مکث کرد. بعد با حالت حق بجانب، اما معصومانه، گفت: “خوب، اونطوری هم هست؛ چرت هم هست.”
فایده نداشت. اگر اصرار می کردم درست نتیجه عکس می­گرفتم.
معلم راهنمای بچه ما، که هلندی بود، در سال آخر تحصیل دبستانی پسرمان، به ما گفته بود که بچه ما از آن نوع بچه هایی است که دوران بلوغ سختی را از سر می­گذرانند. بهتر است سر به سرش نگذاریم. راست میگفت: یک بچه نا آرام، بی شیله پیله و جوشی. ولی مگر من در دوران بلوغم تخم جن نبودم؟ چرا بودم، اما هیچوقت حتی فکرش را هم نمی­کردم که به پدر یا مادرم بگویم که حرفشان “چرت” است.
به خودم گفتم: “من ریدم به سیستم غربی، ریدم به روانشناسی غربی.”
ریدم یا نریدم، تأثیری روی طرز حرف زدن بچه ما نداشت. اگر اصرار می­کردم و می­گفتم که آنطور حرف زدن درست نیست، زبان درازتر هم می­شد.
حالا تقریباً یکسالی است که تکلیفم را با خودم روشن کرده ام: با این مهاجرت نحس، من نه تنها وطنم، که دوتا بچه هایم را هم از دست داده ام.
از موقعی که معلم راهنمای پسرم آن نصیحت را به ما کرد سه سال می­گذرد. پسرم حالا سال سوم VWO * است و طرز حرف زدنش هر روز بدتر می­شود. طرز حرف زدنش فرق نمی­کند، چه فارسی باشد، چه هلندی. هلندی را صدبار بهتر از فارسی حرف می­زند؛ به صد جور لهجه حرف می­زند. این، خوب، طبیعی است؛ مثل من که از موقعی که هفت ساله شده بودم و به مدرسه فارسی زبان رفته بودم، فارسیم روز به روز بهتر از عربیم شده بود. این طبیعی است. اما طرز حرف زدنم فرقی نکرده بود. به پدر و مادرم ن می­گفتم “چرت” می­گویند ـ نه به فارسی و نه به عربی. من اعتقادی به حرف معلم راهنمای پسرم نداشتم. به نظرم آن رفتار به طبیعت بچه من ربطی نداشت؛ محصول زندگی توی این مملکت بود.
“به نظر معلم ما کلمه ‛چرت’ هیچ اشکالی نداره—اگر یه چیزی واقعاً چرت باشه.”
باز پیش خودم گفتم: “ریدم به معلم تو و ریدم به سیستم آموزش غربی و مخصوصاً هلندی.”
در عین حال پسرم برای اینکه به ما بفهماند که منظورش توهین نبوده گفت: “از نظر علمی غلطه.”
زنم با حالت افسرده ای گفت: “مادر جون، پرنده ها که مال ما نیستن؛ ما ل مردمن. اگر بلائی سرشون بیاد باید یه جفت دیگه واسشون بخریم.”
“از نظر علمی هیچیشون نمی­شه.”
سه روز پیش دوستان ما دو مرغ عشقشان را آورده بودند تا آنها را برای مدتی پیش ما به امانت بگذارند. مرغ ها توی فقس بودند، و دوستان هم برای گذراندن ایام تعطیل کریسمس و دیدن اقوام و خویشاوندان خود داشتند به کویت می­رفتند. البته آنها مسیحی نبودند، اما مجبور بودند از قوانین این کشور مسیحی تبعیت کنند. برای عید نوروز حتی یک روز هم تعطیل نداشتند.
برای کم کردن دردسر ِ ما، زن خانه دانه برای سه ماهشان گذاشته بود، در حالیکه آنها داشتند فقط برای یک ماه به مسافرت می­رفتند.
حادثه در روز سوم شروع شد.
داشتیم نهار می­خوردیم که سرو صدای پرنده ها یک هو به آسمان رفت.
زنم با بی حوصلگی گفت: “عجب گرفتار شدیم آ.”
که یکباره پسرم گفت: “بذار ببینم؛ شاید دلشون می­خواد از غذای ما بخورن.”
برای نهار، قرمه سبزی باقیمانده از غذای دیروز داشتیم. نهار ما معمولاً باقیمانده شام شب قبلمان است.
پسرم نک قاشق را توی خورشت فرو برد و مقداری سبزی و یک دانه لوبیا با قاشق برداشت و از جایش بلند شد. داشت به طرف قفس می­رفت که زنم گفت:
“مادر جون، این کارو نکن.”
“چه اشکالی داره؟”
“شاید براشون خوب نباشه.”
“از نظر علمی حرف چرتیه.”
گفتم: “حرف نادرستیه.”
پسرم تکرار کرد: “حرف نادرستیه.”
و صاف به طرف قفس رفت و نک قاشق را از درز بین سیم های قفس فرو برد.
در چند ماه گذشته آنقدر با پسرمان دعوا کرده بودیم و از طرف او آنقدر لجاجت دیده بودیم و اعصاب ما داغان شده بود که دیگر حوصله اعتراض جدی نداشتیم. راستش تیغمان هم دیگر نمی­برید. من که پدرش بودم، یا باید او را از خانه بیرون می­انداختم (که مادرش نمی­گذاشت، اگر چه خودش، پسرم، بی میل نبود)، یا باید دندان روی جگر می­گذاشتم و هیچ نمی­گفتم.
مرغ آبی آمد طرف قاشق. اول به آن نگاه کرد. بعد سرش را به اینطرف و آنطرف چرخاند. انگار داشت فکر می­کرد و به خودش می­گفت: “بذار ببینم.” بعد نُک کوچکی زد.
پسرم خندید.
باز نک زد، این بار محکم تر؛ و پشت بندش یک نک دیگر.
بعد مرغ سبز آمد و شروع کرد به نک زدن. در یک چشم بهم زدن تکه های کوچک تر سبزی را خوردند. بعد که نوبت لوبیا شد هر دو آرام به آن نک زدند تا تمام شد.
وقتی همه را خوردند، پسرم باز به طرف بشقاب آمد و این بار قاشق را تقریباً پر کرد.
“مادر جون، بسه دیگه. همون نصفه قاشق بسّشونه.”
دهان گشاد پسرم به لبخند باز شد:
“خوششون اومده مگر نمی­بینی؟”
“دلیل نمی­شه مادر.”
“هیچ طوریشون نمی­شه.”
و قاشق را از لای درز سیم های فقس فرو برد.
پرنده ها هم تند تند شروع کردند به نک زدن.
زنم به زور جلوی فریاد خودش را گرفت، و من با کمال میل آرزو کردم که این پسر هم هرچه زودتر هجده ساله بشود و از پیش ما برود. گم شود.
نیم ساعتی گذشت. پسرم راست می­گفت؛ چیزیشان نشده بود. اما یک اتفاق مضحک افتاد: پرنده ها اسهال گرفته بودند. تا آن موقع روی کف فقس پوست دانه ها بود و مدفوعشان، که سفت بود و نمی­شد آن را از پوست دانه ها تشخیص داد. اما حالا یک چیز آبکی سبز رنگ از ماتحت آنها روی پوست دانه ها ریخته بود.
ما می­دیدیم که پرنده ها حالا دیگر کمتر سراغ دانه دان می­رفتند.
شب که مشغول خوردن شام بودیم پسرم باز آن کار را تکرار کرد. این بار قاشق را پر از پلو کرد. پرنده ها هم تند تند شروع کردند به پلو خوردن. قاشق که خالی شد، پسرم یک بار دیگر آن را پر کرد. باز هم خوردند. از این کار هم پسرم کیف می­کرد، هم پرنده ها. من و زنم تصمیم گرفته بودیم باز چیزی نگوئیم، چون اگر دعوائی پیش می­آمد تا یک هفته اعصابمان داغان می­شد. به خودم گفتم فوقش پرنده ها سقط می­شدند و ما مجبور می­شدیم یک جفت دیگر برای همسایه هامان بخریم.
یکی دو روز بعد پسرم به آنها یک تکه کالباس داد و آنها هم با ولع آن را خوردند. روی تکه بعدی کالباس مایونز هم مالید و این بار پرنده ها با ولع بیشتر خوردند؛ ولی ریقشان آبکی تر شده بود، اما خودشان ظاهراً هیچ ناراحتی پیدا نکرده بودند؛ برعکس اشتهای آنها بیشتر شده بود.
در یکی دو روز بعد من متوجه تغییرات جزئی در آنها شدم. به نظرم می­رسید که حالا روابط آنها با هم کمی ‛خصمانه‛ شده بود.
در روزهای اول وقتی که شروع به آواز خواندن می­کردند عشق می­کردم. به یاد باغ جنوبیمان در ایران می­افتادم که وقتی برای گذراندن تعطیلات عید از تهران به آنجا می­رفتیم صبح ها با صدای آواز پرنده ها بیدار می­شدیم.
چیز دیگری که متوجه شده بودم تغییر بسیار مختصر در صدای آنها بود. بنظرم می­رسید که صدای پرنده ها کمی کلفت تر شده بود.
“حرف چرتیه.”
“حرف نادرستیه.”
“حرف نادرستیه.”
“یعنی تو متوجه نمی­شی که صداشون عوض شده؟”
“نه. به نظرم صداشون هیچ تغییری نکرده.”
دو سه روز بعد باز پسرم دست به کار تازه ای زد. او یک تکه گوشت خام را از روی تخته گوشت خردکنی مادرش برداشت.
زنم با سگرمه های درهم گفت: “چکار می­کنی بچه؟”
پسرم، انگار که از آزار مادرش لذت می­برد، گفت: “میرم بهشون گوشت بدم.”
“هرچی می­خوام هیچی نگم انگار نمی­شه.”
پسرم مثل آدم هائی که از شکنجه دیگران لذت می­برند خندید و گفت: “چه اشکالی داره؟”
“این گوشت خامه احمق، فهمیدی؟”
پسرم با لبخند موذیانه ای گفت: “گوشت خام باشه. حیوونا که گوشت پخته نمی­خورن.”
“حیوونا آره. پرنده ها، نه.”
“چه حرفی می­زنی. انگار پرنده ها حیوون نیستن.”
زنم با تردید و این بار آرامتر گفت:
“حیوونن اما کوچولون. معده شون طاقت گوشت خام رو نداره.”
“چطور طاقت سنگ ریزه داره، اما طاقت گوشت خام نداره؟”
زنم بجای جواب دادن گفت: “چرا اذیت می­کنی، تخم سگ؟ مگر آزار داری؟ چرا نمی­ری با دوستات بازی کنی؟”
من خنده ام گرفته بود، چون این حرف را کسی می­زد که می­گفت ترجیح می­دهد بچه­هایش خانه نشین شوند اما با بچه های هلندی دوست نشوند. می­گفت تنها چیزی که از آن بچه ها یاد می­گیرند کشیدن حشیش، جنگ و دعوا و توحش، خوابیدن زودرس با دخترها، بچه بازی، (ک*ی) گری، بیزاری از درس و چیزهائی از این قبیل است.
“برو با دوستات بازی کن.”
و بعد از مکثی کوتاه، برای اینکه منظورش را از “دوستات” روشن تر کند، اضافه کرد: “با رافی، تارک، اوسمان ـ”
و چند تا اسم دیگر ردیف کرد که همه شان غیر هلندی بودند. یکی ترک بود، یکی مراکشی، یکی پاکستانی، یکی هندی. خنده دار این بود که زنم اسم آن بچه ها را آن طور که پسرمان تلفظ می­کرد می­گفت. “رفیع” (به قول زنم “اسم به آن زیبائی و اصالت”) شده بود “رافی”، “طارق” شده بود “تارک”، “عثمان” شده بود “اَسمان”.
“برو گم شو.”
پسرم در حالیکه می­خندید گفت:
“حالا می­رم؛ اول بذار به اینا گوشت بدم.”
“نکن بچه. گوشت خام این زبون بسه ها رو نفله می­کنه.”
“نفله چیه؟”
” می­کشه.”
“این حرفا چیه!”
و با همان خنده موذیانه به طرف فقس رفت.
من به زنم اشاره کردم که یعنی ول کند، و یک جوری به او حالی کردم که مگر حرف معلم راهنما یادش رفته که گفته بود این بچه ما دوران بلوغ سختی دارد.
“معلمش گه خورد. انگار ما بالغ نشده بودیم.”
با وجود این، در حالیکه یک تکه گوشت بزرگ در دست چپ و یک چاقوی گنده تیز در دست راستش بود، هم به علت نگرانی و هم شاید از سر کنجکاوی، به همراه من و پسرمان به طرف قفس پرنده ها رفت.
جلوی قفس پسرم تکه گوشت را وسط دو سیم گرفت و منتظر شد.
هر دو پرنده بسرعت بطرف تکه گوشت هجوم آورند و شروع کردند به نک زدن. دهان گشاد پسرم گوش تا گوش باز شده بود و از دیدن این منظره از کیف داشت دیوانه می­شد.
“Yes!”
اینجور انعکاس را اینجا از فیلم های آمریکائی یاد گرفته بود، مثل بچه های هلندی که آنها هم از فیلم های آمریکائی یاد گرفته بودند.
سگرمه های زنم همچنان تو هم رفته بود. ظاهراً مرغ ها به گوشت بیشتر از هر غذای دیگری علاقمند شده بودند.
” می­بینی چطور می­خورن. ماما؟”
زنم با خشم و نفرت و تحقیر به پسرش نگاه کرد.
من باز به زنم حالی کردم که محل نگذارد. اگر مردند، به جهنم،  یک جفت دیگر برای همسایه هامان می­خریم، و زنم چون از دعوا مرافعه واقعاً وحشت داشت، هیچ نگفت، چون اگر چیزی می­گفت دیگر نمی­توانست جلو خودش را بگیرد و جیغ می­کشید و به این ترتیب یک هفته اعصابش خرد می­شد، در حالیکه پسرش به همان کار ادامه می­داد. بهمین دلیل تنها کاری که کرد این بود که فقط با عصبانیت به پسرش نگاه کند.
از آن به بعد پسرم هر روز به پرنده ها گوشت خام می­داد. سعی کرد به آنها مرغ و ماهی هم بخوراند، اما آنها به هیچکدامشان علاقه ای نشان ندادند و تکه ها را به بیرون تف کردند.
” می­بینی مامان. اینها هم از مرغ و ماهی خوششون نمیاد، مثل من.”
زنم هم که دلش از اداهای بچه هایش در مورد مرغ و ماهی پر بود بلافاصله گفت: “واسه اینکه مثل تو و داداشت الاغن.”
پسرم باز با بدجنسی هوسبازانه ای لبخند زد و با حالت عشوه مانندی گفت:
“الاغ نیستن مامان جون، پرنده هستن، پرنده.”
و ادا و اطوار مادرش را تقلید کرد که هر وقت در مورد چیزهای زیبا حرف می­زد چشم هایش را خمار می­کرد و عشوه می­آمد.
تا آن موقع جمعاً ده روز از مسافرت دوستانمان گذشته بود، و همانطور که گفتم من شاهد تغییر کوچکی در پرنده ها بودم. اما تغییرات جدی پنج شش روز بعد از ورود گوشت خام به رژیم غذایی آنها اتفاق افتاد. تغییرات حالا دیگر کاملاٌ محسوس و مشهود بودند.
به نظر می­رسید که پر و بال رنگارنگ پرنده ها هر روز بیشتر به سمت تیرگی میل می­کرد. بدن آنها داشت عضلانی می­شد و پرهایشان هم کم کم می­ریخت و گوشت کبود دانه دانه ای تنشان پیدا می­شد. پرهای لطیف سر و گردن آنها به علت بالا گرفتن جنگ و دعوا بین خودشان روز به روز بیشتر ریخته بود. آن دعوا ها بعد از پیاده کردن رژیم جدید غذائی توسط پسرم، شروع شده بود. به نظر می­رسید که استخوان بالای پنجه های آنها عضلانی و کلفت شده است.
روزهای اول که فقط دانه می­خوردند، وقتی یکی از آنها شروع به آواز خواندن می­کرد، دیگری به او جواب می­داد و دو پرنده تا مدتی همینطور برای هم آواز می­خواندند؛ اما از روز بیستم، هم این نظام به هم خورد، هم اتفاق دیگری افتاد، که از همه وحشتناکتر بود.
حالا دیگر با هم آواز نمی­خواندند. اگر یکی می­خواند دومی ساکت می­شد و از لای سیم­های قفس به بیرون نگاه می­کرد، انگار که می­خواست به دیگری حالی کند که آواز خواندن او برایش اصلاً جالب نیست و، در واقع، چیزی نمی­شنود.
آن اتفاق وحشتناک این بود که صدای پرنده ها عوض شده بود. آن صدای زیبائی که مرا به یاد باغ و بوستان ِ جنوبیمان می­انداخت جای خود را به صدای کلفت گرفته ای داد. کاملاً معلوم بود که دیگر نمی­توانند چهچهه بزنند و فقط صدای بم و زشت ممتدی از خود بیرون می­دادند که آدم را به وحشت می­انداخت.
زنم با حالت خشم و نفرت گفت:
“حالا خوب شد، کثافت؟”
پسرم با همان لجاجت سابق گفت:
“فحش نده، فحش نده، این حرف هیچ دلیل علمی نداره!”
“بازم از این گها خوردی!؟”
“احترام خودتو نگهدار، مامان، فهمیدی؟ اگر دیگه فحش بدی من هم فحش می­دم.”
“تف به اون روت بکنن، کثافت.”
پسرم نعره کشید:
“فحش نده، مامان!”
من برای ختم غائله بازوی زنم را فشار دادم که یعنی ساکت شود، اما مثل همیشه زنم به حرف من گوش نکرد و فیلش یاد هندوستان کرد و سر فحش را به من کشید که چرا او را به این “طویله متمدن” آورده بودم. در طول یکی دو سال اخیر مرز نارضایتی زنم دیگر به هلند محدود نمی شد، بلکه تمام اروپا، تمام دنیای متمدن غرب را در بر می­گرفت. به نظر او تمام غرب یک “طویله متمدن” بود. اگر تا همین چند وقت پیش پیشرفت علمی و مادی آنها را قبول داشت حالا دیگر آن را هم تحقیر می­کرد.
” می­خوام صد سال سیاه اینجوری متمدن نشیم. چارپائی بر او کتابی چند. قربون همون کشور عقب مونده خودمون. من سگ ایران رو به همه غرب عوض نمی­کنم.”
این حرف ها دیگر به حالات عصبانیت او محدود نمی شدند. در حالت عادی هم همه غرب را، همه چیز غرب را، تحقیر می کرد. روی این ترکیب “طویله متمدن” هم لابد زیاد فکر کرده بود، و حالا دیگر به صورت شعار او درآمده بود. بدبختانه دیگر تحلیل های علمی مرا هم قبول نداشت و هر وقت می گفتم که این جوامع جوامع آرمانی ما نیستند و این چیزها همه عوارض تمدن سرمایه داری و غربی است، وسط حرف من می پرید و می گفت:
“خوبه، خوبه. حالا تو دیگه وسط دعوا نرخ تعیین نکن. مرده شور تمدن سوسیالیستی تونو ببره. دیدیم که اون هم چاهک مستراحیه مثل همین.”
حس کردم که عین لبو سرخ شده ام. اما مثل همیشه زبان در قفا ماندم.
چه می بایست می گفتم، جز اینکه به پدر جد گورباچف لعنت بفرستم با “پرسترویکا”یش، که پاشنه آشیل ما شده بود. درست است که من با خیلی از انتقادها موافق بودم، اما هرکس هرچه می خواهد بگوید بگوید، جز سرمایه داری مادر قحبه جنایتکار. چاهک مستراح؟ سوسیالیزم و چاهک مستراح؟ بی انصافی بود، اما در هر حال وقت اینجور جر و بحث ها نبود. ساکت ماندم.
حالا دیگر هر دوی ما آرزو می کردیم پرنده ها هر چه زودتر بمیرند، چون بنظر ما آنها دیگر پرنده نبودند. آنها حتی به حریم خاطرات ما هم تجاوز کرده بودند.
در دو سه روز اول با صدای آواز آنها بیدار می شدیم و حداقل تا چند لحظه فکر می کردیم که روزهای عید است و ما در خانه روستائیمان، وسط باغمان، خوابیده ایم. همان چند لحظه برای لذت بخش کردن زندگی پر از ملال ما در غربت خوب بود. ما به همان چند لحظه قانع بودیم.
اما حالا چه؟ حالا با کابوس از خواب بیدار می شدیم. صدای مقطع بم کریهی می شنیدیم و می ترسیدیم. سوء تفاهم نشود. دنیا پر از موجوداتی است با صداهای خوش و ناخوش. اما هر چیز بجای خودش. ما می توانستیم بسیاری صداهای ناخوش را طبیعی بدانیم. اما اینها فرق می کردند. اینها مرغ عشق بودند و فرض بر این بود که آواز خوش بخوانند.
واقعاً آرزو می کردیم که یک روز صبح از خواب بیدار شویم و ببینیم که هر دو پرنده مرده اند. اگر می مردند، می توانستیم دروغی سر هم کنیم و به دوستانمان بگوئیم که مثلاً ناخوش شدند و مردند و بجای آنها دو مرغ عشق دیگر می خریدیم. دو مرغ عشق، نه این دو کابوس.
چکار باید می کردیم؟
تنها راه حلی که به ذهن من رسید این بود که پیشنهاد کنم بار دیگر به رژیم غذائی سابق برگردیم، یعنی باز به آنها دانه بدهیم.
“این استدلال از نظر علمی منطقی نیست.”
“مرده شور منطق تو و همه اینارو ببره.”
و منظور زنم از “همه اینا” همه غرب بود. پسرم که با تحقیر به مادرش نگاه می کرد گفت:
“من دیگه با تو حرف نمی زنم، چون تو زن قدیمی و نادانی هستی. از علم هیچی نمی دونی. ولی باشه، با وجودیکه از نظر علمی حرف شما چرته من قبول می کنم.”
و من این بار هیچ تلاشی برای اصلاح حرف او نکردم. دیگر خسته شده بودم و در عین حال می دانستم که این بار دیگر از من نمی پذیرفت و اصرار می کرد که همان کلمه بی ادبانه را به کار ببرد: چرت.
“چون منظور منو دقیقاً بیان می کنه.”
(توی آن هیر و ویر متوجه شدم که انگار فارسی بچه من بهتر شده است و به همین دلیل خوشحالی فراموشی آوری همه وجود مرا تسخیر کرد.)
پیش خودمان فکر می کردیم که در عرض سه چهار روز همه چیز درست می شود. پرنده ها بار دیگر دانه می خورند؛ رنگ های زیبای بال و پرشان به آنها بر می گردد؛ عضلات زمختشان آب می شوند، و باز آن هیکل های تراشیده چشم های ما را نوازش می کنند، و آنها بار دیگر آواز می خوانند، و با هر چهچهی که می زنند هیکل زیبایشان را، مثل ماریا کالاس، به بالا می کشند؛ باز گلوهای زیبایشان از ترانه پر می شود و ما بار دیگر به یاد باغ از دست رفته مان می افتیم.
شب، قبل از اینکه زنم ملافه را روی قفس آنها بیندازد تا بخوابند (چون اگر تاریک نمی شد خوابشان نمی برد و ما عادت داشتیم که شب ها تا دیر وقت بیدار بمانیم) زنم با خوشحالی ظرف آب آنها را از آب تازه پر کرد، و ظرف دانه آنها را شست و یک مشت دانه تازه در آن ریخت. بعد، به امید داشتن صبحی بهتر، مثل سه روز اول، لبخند زد و به آنها گفت:
“شب بخیر، خوشگلای من، خوب بخوابین و خوابای طلائی ببینین.”
و مثل آن موقع ها که این بچه ما هنوز کوچک بود و به زیبائی یک پرنده بود و موهای شلال خرمائی روشن بلندی داشت و صورتش عین فرشته هائی بود که در موزه واتیکان دیده بود، به ایتالیائی اضافه کرد: “Sogni d’oro” (خوابهای طلائی ببینید) ـ درست عین همان موقعی که قبل از خواباندن بچه ما توی گوشش زمزمه می کرد. بعد قفس را با ملافه پوشاند و با خیال راحت رفت و به تماشای سریال عربی خودش که از ایستگاه تلویزیونی MBC پخش می شد نشست. بعد از آن هم، حتی بدون عصبیت، با من نشست و اخبار تلویزیون هلند را تماشا کرد و هیچ اعتراضی نکرد.
فردا صبح من و زنم، با علاقه، و پسرمان، با بی تفاوتی، زود از خواب بیدار شدیم و به سراغ قفس رفتیم.
ملافه را برداشتیم و به تماشای پرنده ها نشستیم.
مدتی گذشت.
لبخند روی لب های زنم خشک شد و رنگش پرید.
“پس چرا نمی خورن؟”
“حوصله داشته باش زن، تازه از خواب پا شدن.”
پسرم خنده تمسخرآمیزی کرد و با صدای “باس” گفت:
“آره زن، اینا هم مثل بابا هستن. صبح زود صبحونشون نمیاد. اول باید قهوه، آنهم قهوه “سپرسو”شونو بخورن و پیپشونو بکشن و بعد صبحونه بخورن.”
همینطوری به علت بلوغ صدایش به حد کافی کلفت و زشت شده بود و لازم نبود از این اداها در بیاورد.
زنم با حالت تحقیرآمیزی به او نگاه کرد. آنقدر مضطرب شده بود که حوصله نداشت با او جر و بحث کند.
پسرم پوزخندی زد و هر سه به قفس زل زدیم.
پرنده ها که حالا پف کرده و چاق شده بودند، چند پر باقی مانده شان را تکان دادند و صدائی از گلویشان در آوردند که هیچ شباهتی به صدای پرنده، مخصوصاٌ پرنده ای که تازه از خواب بیدار شده نداشت. بیشتر شبیه صدای ساکسفونی بود که لوله اش پر از تف شده باشد.
پرنده های بی پر و بال هی منتظر شدند. لابد انتظار داشتند که باز از لای سیم ها تکه گوشتی برایشان به داخل بفرستیم. اما چون دیدند خبری نیست به طرف ظرف دانه رفتند. به داخل آن سرک کشیدند، بعد سرشان را بلند کردند. مکث کردند. بعد باز آمدند و تویش نگاه کردند. بعد کنار کشیدند. به طرف پیاله آب رفتند. آب خوردند و باز کنار کشیدند.
آثار نگرانی روی چهره زنم آشکارتر شده بود. راستش من هم نگران شده بودم. در عوض پسر مزخرفمان پیروزمندانه لبخند می زد.
زنم، همانطور که نگاه نگرانش را به آنها دوخته بود، گفت:
“پس چرا نمی خورن؟”
من واقعاً نمی دانستم.
“ها؟ چرا نمی خورن؟”
“والله چه عرض کنم.”
پسرم با حالت جدی گفت:
“انتظار داشتین بعد از خوردن چیز به اون خوشمزگی، گوشت، گوشت خوشمزه خام، حالا باز بیان این مزخرفاتو بخورن؟”
زنم رو به من کرد و گفت:
“آره؟ راس می گه؟”
من با تعجب گفتم:
“من نمی دونم.”
“معلومه راس می گم. آخر این مزخرفات چیه؟”
پرنده ها به نوبت آن صدای وحشتناک ساکسفون پر از تف را از گلو در آوردند، تو گوئی داشتند حرف پسرمان را تأیید می کردند:
“آره، آره.”
زنم با حالت غمگین و در عین حال عصبانی گفت:
“اینهمه پرنده خدا دونه می خورن، مزخرف می خورن؟”
“معلومه که مزخرف می خورن.”
زنم انگار که مخاطبش جای دیگر و کس دیگری بود، همچنان که به پرنده ها نگاه می کرد گفت:
“دونه می خورن و آواز می خونن.”
یکی از مرغ ها ساکسفون پر از تفش را به صدا در آورد که شبیه یک ناله، یک زوزه بود. بعد از او دومی هم همین کار را کرد.
“هیچوقت هم از دونه بدشون نمیاد. همون یه جور غذا هم براشون کافیه. آب و دونه. و بعدش: یک عالمه آواز و چهچهه.”
پسرم با ایمان یک دانشمند و، به نظرم کاملاً با صداقت، گفت:
“واسه اینکه نمی دونن چیزای بهتری هم هست.”
زنم در نهایت یأس به پسرش نگاه کرد. پسر ما همچنان پیروزمندانه لبخند می زد.
زنم گفت: “حالا چکار کنیم؟”
“چه عرض کنم.”
“اگر غذا نخورن می میرن.”
پسرم گفت: “و نخواهند خورد. این مزخرفات را نخواهند خورد.”
با همه ناراحتی که از وضعیت داشتم، از اینکه پسرم توانسته بود زمان آینده ساده را به این خوبی در زبان فارسی به کار ببرد خوشحال شدم، اما چیزی نگفتم، چون هم برای زنم ناراحت بودم، هم اینکه نمی دانستم خوشحالی خودم را به چه کسی بگویم.
من به سرعت مراحل بعد از گفتن این امر را پیش خودم تصور کردم.
فرض کنید که من، بی توجه به همه چیز، خم می شدم و دهانم را به گوش زنم نزدیک می کردم (زنم قد خیلی کوتاهی دارد) و آهسته به او می گفتم:
“حواست هست چه قشنک زمان آینده ساده رو بکار می بره.”
باید به شما بگویم که دستور زبان زنم، مثل 99 درصد مردم افتضاح است ـ اصطلاحاتش دیگر جای خود دارند. در نتیجه او که حواسش همچنان به پرنده هاست، با ناراحتی به دماغش چین خواهد انداخت و خواهد گفت:
“چی گفتی؟”
“زمان آینده ساده.”
“چی هست؟”
“اِ… اِ … یک جور زمانه.”
و چون زنم در هیچ شرایطی فراموش نمی کند که همچنان باید دلربا باشد، به تقلید از ایتالیائی ها که هم عاشق خودشان بود، هم زبانشان، حتماً شانه هایش را بالا خواهد برد و خواهد گفت:
“?!e be”
“منظورم اینه که فارسی بچه مون بهتر شده.”
زنم، با تحقیر به من نگاه کرد و گفت:
“چه ربطی به پرنده ها داره؟”
“هیچی، فقط می خواسم …”
مطمئنم که زنم رویش را از من بر می گرداند، و به پرنده ها نگاه می کند. خوب، حالا دیگر رویش با من و با هر چه روشنفکر بازتر شده است. او همه ما را تحقیر می کند، و همه ما را آدمهای منگ، غیر واقعی، و دست و پا چلفتی می داند.
در حالیکه به خودم لعنت می فرستادم از خیالات در آمدم و به خودم گفتم:
“گور پدر زمان آینده در همه زبانها.”
زنم دنباله حرفش را گرفت و ادامه داد:
“و اگه مرده ن گناهش به گردن ماس.”
“شک نداشته باشین.”
زنم، تسلیم شده و با تأسف گفت:
“یه پرنده بد صدای زنده بهتر از یه پرنده مرده س.”
پسرم با بی حوصلگی گفت:
“صدا چیه، ماما؟”
زنم با خستگی و بدون هیچ مقاومتی مثل یک مادر دلسوز گفت:
“آواز پسرم، آواز خوش. آواز مرغ عشق. این آواز مرغ عشق نیست. آواز حیوونیه که نه مرغ عشقه، نه کلاغه، نه کرکسه، نه هیچ. این صدای هیچه.”
و پسرم چون دیده بود که مادرش دیگر عصبانی نیست کمی نرمتر شد، اما باز حرف خودش را زد.
“این حرفا چیه مامان. این حرفا قدیمیه. خیلی سوسول و رمانتیک.”
و مکث کرد.
من و زنم خسته تر و مأیوس تر از آن بودیم که اعتراض بکنیم.
پسرم باز ادامه داد و گفت:
“عوضش نگاه کن چقدر قوی شده ن. چه ماهیچه هائی پیدا کرده­ن.”
زنم انگار که در عالم دیگری است، ادامه داد:
“بال های قشنگ؛ بال های زیبا.”
“بال های قشنگ چیه مامان؟”
چه بگوئیم؟ ما دیگر هیچ حرفی با پسرمان نداشتیم.
وقتی که پسرم تکه گوشت را جلوی آنها گرفت، پرنده ها به جنب و جوش در آمدند. برای گرفتن تکه گوشت بزرگتر با هم دعوا می کردند. پسرم هم قاه قاه می خندید.
ما رفتیم که نان و پنیرمان را بخوریم.
وقتی که دوستانمان از سفر برگشتند از دیدن پرنده های بی بال و پر و بی آواز خود حیرت کردند. ما همه قصه را برای آنها تعریف کردیم و صدبار از آنها معذرت خواستیم و به آنها قول دادیم که حتماً دو مرغ عشق دیگر برایشان خواهیم خرید.
“این حرفا چیه. این وضع ما رو غمگین کرده.” و مکث کردند.
بعد زن دوستم، همچنانکه با چشم های غمگین به پرنده ها نگاه می کرد گفت:
“کاش مرده بودند.”
زنم با موافقت کامل گفت: “کاش.”
اما فکر جالبی به ذهن دوستم آمد که به نظر ما هم محشر بود. من و زنم تعجب کرده بودیم که چرا تا آن موقع به فکر این راه حل نیفتاده بودیم.
با دوستانمان قفس تازه را به اطاق پذیرائی بردیم و جلوی قفس آنها گذاشتیم.
توی این قفس دو مرغ عشق زیبا بودند که از شادی الم شنگه ای راه انداخته بودند. این دانه ای بر می داشت و وسط منقار آن یکی می گذاشت، و آن یکی قطره آبی میان شکاف نکش می گرفت و در میان شکاف نک دیگری می ریخت.
مرغ ها با هم آواز می خواندند و در تکرار ملودی ها، نظم زیبای خاصی را رعایت می کردند. اگر آن دو مرغ قدیمی نبودند فکر می کردیم که همه آن اتفاقات کابوسی بیش نبود، چون مرغ ها عین آن قدیمی ها بودند. این مرغ ها گذشته آن دو مرغ بودند.
زنم با چهره باز رو به پسرش کرد و خندان گفت:
“می بینی مامان چقدر قشنگ میخونن؟!”
پسرم شانه پراند. انگار برایش مهم نبود.
“شاید اگر گوشت بخورن دیگه اینجور رمانتیک نخونن.”
زنم خیلی جدی گفت:
“حتماً اینجور نمی خونن.”
پسرم بار دیگر با لجاجت گفت:
“این حرف از نظر علمی چرته.”
هیچ کدام ما محل نگذاشتیم. به آواز پرنده ها گوش می دادیم.
اما دیدیم که دارد یک اتفاق غریب می افتد.
وسط آواز خوانی مرغ عشق های جدید، دو مرغ عشق قدیمی همان صداهای زمخت زشت را از گلو در می آوردند، همان صدای ساکسفونی که لوله اش پر از تف است.
صداها هر لحظه بلندتر می شدند. حالت آنها جوری بود که ما دیگر از آن نفرت نداشتیم. دلمان برای آنها، برای آنهائی که نمی دانستیم چه اسم تازه ای برایشان انتخاب کنیم می سوخت.
چشم های زنم پر از اشک شده بود.
“بیچاره ها.”
حتی دهان پسرم هم از تعجب باز مانده بود.
ناله ها بلندتر و بلندتر می شد. کم کم صداشان داشت می گرفت.
اما همگی، من و زنم، و پسرمان، و دوستانمان، یک کلمه تشخیص می دادیم. یک کلمه قابل درک در زبان انسانی.
انگار پرنده ها داشتند یک کلمه را تکرار می کردند.
“چرا؟ چرا؟ چرا؟”
این بود. همین کلمه بود که همه ما تشخیص داده بودیم.
زنم و زن دوستم به گریه افتاده بودند.
من و دوستم غمگین ایستاده بودیم و به گلوهای ورم کرده و بی پر اما چاق و زشت پرنده ها نگاه می کردیم.
پسرم حالت حیرت زده ها را پیدا کرده بود.
وسط آواز آن دو مرغ زیبای تازه، اینها هی نالیدند. تازه ها می خواندند و قدیمی ها می نالیدند:
“چرا؟ چرا؟ چرا؟”
و با صدای زشت گرفته که اینک نه نفرت، که ترحم بر می انگیخت.
هی نالیدند، نالیدند؛ تا اینکه خسته شدند.
بعد ساکت شدند و در سکوت شروع کردند به نفس نفس زدن.
————————————————-
*- دشوارترین رشته دبیرستانی در هلند؛ چه از نظر سطح علمی، و چه تنوع مواد درسی.

نویسنده: عدنان غریفی
منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.