داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نفتی

عذرا همان‮طور که گوشه‮های چادرنماز چیت گل اشرفیش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّه‮ی گلی را با اطمینان و دل قرص به ضریح امام‮زاده بست. بعد سرش را بالا کرد و چشمان درشتش را به قندیل‮های پر از گرد و خاک سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زیر لب زمزمه کرد:
– ای آقا! ای پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پیش سر و همسر بیشتر از این خجالتم نده. یه کاری کن آقا که من سر و سرانجومی ‮بگیرم و یه خونه زندگی بهم بزنم. یه شوور سربه‮راهی نصیبم کن که منو از خونه بابام ببره؛ هر جا که دلش میخواد ببره. من دیگه به‮غیر از این هیچی از شما نمی‮خوام. .همین یه شوور و بس. مگه از دستگاه خداییت کم می‮شه مگه من چمه؟ چه‮طور به دختر عزیزخان که یه سالک به اون گندگی، رو دماغشو خورده، شوور به اون خوبی دادی؟ ای آقاقربونت برم. با خدای خودم عهد می‮کنم که اگر به مرادم برسم یه گوسبند پرواری نذرت کنم.
به غیر از عذرا یک قاری کور هم در آنجا بود که توی رواق نشسته بود و چپق می‮کشید و گاهی هم یک آیه قرآن از حفظ می‮خواند و صدای مرده و کش دارش توی فضای مقبره می‮پیچید .عذرا ضریح چوبی قهوه ای را که هزاران دخیل رنگ وارنگ دیگر به آن بسته شده بود، قرص و قایم چسبیده بود و نفس نفس می‮زد. اشک دور پلک‮های چشمش جمع شده بود .یک آرزوی دردناک و یک بی‮چارگی مزمن آمیخته با شرمساری، ته دلش عقده شده بود. چند بار چشمانش را باز کرد و بست.
بعد پیشانیش را به ضریح چسبانید و رک و مات به لاله‮ها ورحل‮های روی قبر نگاه کرد .روی قبر، یک روپوش ماهوت سبز بیدخورده‮ای که پر از گردوخاک بود، کشیده بودند. لاله‮ها و رحل‮ها جلوی اشک چشمان عذرا می‮لرزید. ظاهراً چیزهای روی قبر او را مشغول داشته بود. قبر، بزرگ و بلند ساخته شده بود و معلوم بود که هیکل بلند مردانه ای زیرش خوابیده. عذرا این طور فکر می‮کرد. سراپای قبر را با تعجب و کنج‮کاوی ورانداز کرد و پیش خودش خیال کرد:
– قربونش برم چه قد رشیدی داشته!
اما از این‮که از یک مرد، شوهر خواسته بود خجالت کشید و صورتش گل انداخت. با شتاب و چابکی از سرجاش بلند شد. چند ماچ چسبان صدادار، خیلی شهوانی و از روی دل پری به ضریح کرد؛ آن‮وقت بی آن که دست‮هایش را از محجر بردارد، دو بار دور قبر طواف کرد و باز سرجای اولش نشست. در این‮جا دوباره گره ای را که بسته بود، با ملایمت کشید و آن را آهسته نوازش کرد. اما وقتی که دید یک دخیل زمخت دبیت سربی رنگ که قبلاً در آن‮جا بسته بودند، روی دخیلی که خودش بسته بود افتاده، خلقش تنگ شد و با غیظ گره شله را از زیر دخیل بیت سربی بیرون کشید. چند بار آن را نوازش کرد. مثل باغبانی که بدون انتظار، گل اصیلی را در میان انبوهی از علف خودرو یافته باشد، آن را از میان دخیل‮های دیگر مشخص و نمایان ساخت. اما ناگهان یکه خورد و به نظرش رسید که شاید آن را هم مردی برای سفید بختی بسته باشد. پیش خودش خیال کرد:
– گاسم یه مردی که زن می‮خواسه اینو بسته باشه؛ قسمتو کی می‮دونه؟ حالا من اینو این جوری عقبش زدم، بل که اومد نیومد داشته باشه.
با شور شهوت‮ناکی به دخیل دبیت سربی رنگ که خشن ومردانه کنار گره شله گلی خودش بسته شده بود، خیره شد. از دیدن آن دلش تو ریخت و حس کرد که محبت سرشاری از آن دخیل در دلش پیدا شده. گره دبیت برایش مظهر یک مرد قوی‮و دلخواه شده بود و به قدر یک شوهر آن را دوست می‮داشت. از رفتار خشنی که با آن کرده بود، پشیمان شد. دخیل سربی رنگ در نظرش به شکل مردی در آمده بود که دستش رابه طرف او دراز کرده بود و می‮خواست او را در بغل بگیرد. دلش فشرده شد. دزدکی نگاهی به این طرف‮وآن طرف کرد. بعد آهسته لب‮هایش را روی دخیل دبیت سربی رنگ چسباند وآن را با شور فراوان بوسید. چشمانش هم بود. بوی پر زهم تخته کهنه و دبیت را با ولع بالا می‮کشید و تخته ضریح را بین انگشتان عرق کرده‮اش فشار می‮داد. پیش نظرش مردی که شکل صورتش درست معلوم نبود و لباس سربی رنگ به تن داشت، جلوش ورجه ورجه می‮زد و ازش فرار می‮کرد. چشمانش را باز کرد و به آرامی‮ دخیل سربی را روی دخیل شله خودش گذاشت، همان‮طور که اول بودند بعد با عجله از حرم بیرون رفت. در این دنیای گل‮وگشاد و شلوغ، عذرا از تنهایی وحشت می‮کرد. هرکس به فکرخودش بود؛ و کسی نمی‮دانست که عذرایی هم در دنیا وجوددارد که از وحشت تنهایی به ستوه آمده و شوهر می‮خواهد. هزاران هزار مرد بودند، زن می‮خواستند و اگر از دل عذرای بیچاره خبر داشتند شاید برایش سر و دست می‮شکستند. ولی خوب، کسی چه می‮دانست. چه بسیار زن‮ها و مردها که شب‮ها به آرزوی هم بر تختخواب می‮روند و از حال هم دیگر خبر ندارند. وای از آن روزی که این لحاف و تشک‮ها به زبان بیایند. آن‮وقت است که دیگر مردم از هم وحشت می‮کنند.
سراسر زندگی عذرا در انتظار می‮گذشت. مثل آن بود که همیشه منتظر بود که یک نفر در کوچه را بزند و از او خواستگاری کند و دستش را بگیرد و با خودش ببرد. این انتظار صبح به صبح که از خواب بیدار می‮شد، ترو تازه می‮شد. اما هیچ‮کس جز نفتی که سال‮ها بود به خانه‮ی آن‮ها نفت می‮داد، به آن جا رفت وآمد نداشت. تنها همین مرد بود که همه روزه با لباس روغن چراغی و خال گوشتی روی پلک چشمش می‮آمد در خانه؛ پیت خالی را از دست عذرا می‮گرفت و نصفه می‮کرد و می‮داد و می‮رفت. گاهی همان‮طور که تو خانه مشغول کار بود، صدای در زدن به گوشش می‮رسید؛ و چون می‮دوید و در را باز می‮کرد، می‮دید هیچ‮کس نیست. آن‮وقت بود که دیگر حتم می‮کرد خیالات به سرش زده. هزاران شوهر خیالی برای خودش خلق می‮کرد و هر یک را در جای خود می‮پسندید. حتی از آن یکی هم که نفتی بود و یک خال گوشتی روی پلک چشمش بود، خوشش می‮آمد. اما تمام زندگی عذرا یک طرف و مسافرتش به قم یک طرف. خاطره این سفر، بستگی شیرینی با زندگی او داشت. در همین مسافرت بود که برای اولین بار در عمرش، دست خشن و مردانه شوفر اتوبوس زیر بغل او را نزدیک پستانش گرفت و سوارش کرد. آن شب را هیچ‮وقت از یاد نمی‮برد و همیشه دقایق آن را به خاطر می‮آورد و از آن لذت می‮برد. لذتی جنون‮آمیز و شهوانی.
شب تاریک و گرمی‮بود که پایین کوشک نصرت پنچرکردند. تمام مسافرین پیاده شدند. عذرا هم پیاده شد. بوی رطوبت آمیخته با مرداری از طرف دریاچه بلند بود. ستاره‮ها، مثل آن‮که ماه را کشته و چالش کرده بودند، تو آسمان سیاه سوسو می‮زدند. شاگرد شوفر بنزین می‮ریخت. خود شوفر هم بغل پله اتوبوس ایستاده بود و به زن‮ها کمک می‮کرد سوار شوند چون که رکاب اتوبوس زیادی بالا بود. وقتی که دست‮های پر قوت و زمخت شوفر، بیخ بازوی عذرا را نزدیک پستانش گرفت، بوی تند بنزین زد به دماغ عذرا و لذت هرگزندیده‮ای در خودش حس کرد. دلش تندتند زد و نمی‮دانست چکار بکند. تا وقتی که رفت ته اتوبوس روی صندلی نشست، هنوز گیج و منگ بود. مثل این‮که خواب شیرین نیمه تمامی‮دیده باشد، با ولع و گیجی پی باقیش می‮گشت. چند بار عضلات گلویش برای قورت دادن آب دهنش به حرکت آمد، اما دهن و گلویش خشک شده بود و بی‮آن‮که خودش بداند هنوز بازوی راستش را به پهلو زور می‮داد و می‮کوشید از فراری شدن لذتی که داشت، جلوگیری کند. بوی بنزین هم منگش کرده بود. مدت‮ها بعد از آن در خواب و بیداری دست راستش را به پهلوی خود فشار می‮داد و خوشش می‮آمد. بوی زهم دبیت سربی و بوی تند بنزین به دماغش می‮رسید و کیف می‮کرد. حالا خیلی وقت بود که عذرا، کف باغچه‮ی حیاط خودشان زیر درخت انار نشسته بود و به انارک‮های فسقلی گرد گرفته آن نگاه می‮کرد و باز هم به فکر شوهر بود. ناگهان صدای نفتی از پشت در بلند شد که فریاد می‮کرد:
– نفتی! های نفت!
 عذرا با دستپاچگی از جایش بلند شد، ولی همان دم ایستاد و دستش را گذاشت روی تنه کج و کوله درخت انار و در رفتن دو دل ماند. پیش خودش فکر کرد:
– بالای سیاهی که رنگی نیس. هر چی باداباد. گاسم که زن بخواد. گناه که نیس؛ نشوم نیس. گاس اونم مثه من پی کی بگرده.
دم در که رسید، پیت خالی را به طرف نفتی دراز کرد. این دفعه دست‮های سبزه‮اش را بیشتر از همیشه از زیر چادر نماز چیت گل اشرفیش بیرون انداخت و النگوهای شیشه‮اش را زیر چشم نفتی نگاه داشت. نفتی با اخم همیشگی‮اش پیت خالی را از دست او گرفت و مشغول نفت ریختن شد. این دفعه هم بوی تند بنزین زد به دماغ عذرا و دلش تپ تپ کرد.
– عمو نفتی، شما بنزین نمیرفوشین؟
– بنزین برا چی می‮خواسین؟ مبادا خانم یه وخ بنزین بریزین تو چراغ که گُر می‮گیره‮ها!
– خودم می‮دونم که گُر می‮گیره… اما خوب واسیه چیزای … دیگه.
– واسه چی مثلاً؟
– واسیه تو ماشین. راسی شوما زن ندارین؟
– سه‮تا.
– بچه چه‮طور؟
– نه، اجاقم کوره.
– تا چارتا که حلاله. گاسم بعد پیدا بشه. خدا رو چی دیدی… آدم خوب نیس بی‮عقبه بمیره.
– نه قربون، همین شم که می‮بینی زیادیه. کی حال داره؟ مگه ما واسیه باباننمون چی کار کردیم که اولادامون واسیه ما بکنن؟
عذرا هنوز دم در ایستاده بود و خیره به چکه‮های نفت که روی زمین پهن شده بود، زل زل نگاه می‮کرد. یک پیازفروش، خرش را برابر او نگه داشت و با صدای گرفته‮ای گفت:
– خانوم دو ری پیاز خوب انباری داریم، نمی‮خواین؟ پیازش خیلی خبه. مال اصباهونه.
از دور صدای آشنای نفتی به گوش می‮رسید:
– نفتی!‮ های نفت!
نویسنده: صادق چوبک
ازکتاب: خیمه‮شب‮بازی

بعدازظهر آخر پاییز

آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.
شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند. یقیناً پیکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمی‌داد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بیرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چیز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برایش بدنامی داشت. مثل این بود که باید جای دماغ‌ها عوض می‌شد و یا در صورت‌ها خطوطی احداث می‌گردید. نگاه‌ها گنگ و بی‌نور بود. بیشتر به توله سگ شبیه بودند تا به آدمی‌زاد. یک چیزهایی در قیافه آن‌ها کم بود.
سه ردیف میز از آخر کلاس خالی بود و روی‌شان خاک گچ و گرد نشسته بود. یک نقشه ایران و یک عکس رنگی اسکلت آدمی‌زاد با استخوان‌های بدقواره و یغور که دندان‌هایش کیپ روی هم خوابیده بود و چشم هایش مثل دو حلقه چاه بی‌انتها توی کاسه سرش سیاهی می‌زد، در این طرف و آن طرف تخته سیاه زهوار دررفته‌ای که شاگردها روش می‌نوشتند آویزان بود. مقداری کاغذ مچاله شده و مشتی گچ و یک تخته پاک‌کن که نمدش از تخته ور آمده و به مویی بند بود، گوشه کلاس بغل صندوق لبه کوتاهی که پر از خرده کاغذ بود ریخته بود. یک عکس که شبیه به عکس آدمی‌زاد بود با دماغ گنده و سبیل سفید و چشمان شرربار بی‌عاطفه با سردوشی‌های ملیله و سینه پر از مدال و نشان‌هایی که ظاهراً خودش بخودش داده بود مثل الولک سر جالیز بالای تخته توی قاب عکس خودش نشسته بود و به شاگردها ماه‌رخ میرفت.
میز معلم از میزهای دیگر بلندتر بود. رویش یک دفتر بزرگ حاضر وغایب که اسم شاگردها تویش نوشته شده بود و یک لیوان بلور روسی که دوتا شاخه گل نرکسی از حال رفته و مردنی تویش بود دیده می‌شد و یک دوات شیشه‌ای هم آن رو بود. یک بخاری زغال سنگی با سیخ و خاکانداز و انبر گوشه اتاق دود می‌کرد. این جا کلاس سوم بود.
معلم درس می‌داد و هم‌چنان‌که یک خطکش  پُر لک پیس لب پریده لای انگشتانش می‌چرخاند ناگهان آن را میان شست و کف دستش نگاه داشت و کف هردو دست را برابر صورتش گرفت و با قرائت گفت.
در رکعت دوم پس از خوانده حمد و سوره دو کف دست را برابر صورت نگاه می‌داریم و این دعا را می‌خوانیم: «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه‌ی.» و این عمل را بهش می‌گویند قنوت. به غیر از این باز هم دعاهای دیگه هس که مردم می‌خونن، یکیش هم اینه. «ربنا اغفرلنا ذبوبنا و اسرفنا فی امر ناوثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین.» اما شما نمی‌خواد این رو یاد بگیرین. همون که تو کتاب‌تون نوشته یاد بگیرین کافیه. بعد به قرار رکعت اول رکوع و سجود…»
اما ناگهان حرفش را برید و همان طور که دست‌هایش را برابر صورتش گرفته بود مثل مجسمه خشکش زد. لحظه‌ای دریده و پر خشم بجایی که اصغر سپوریان نشسته بود خیره شد. اصغر تو کوچه نگاه می‌کرد و متوجه نگاه خشم‌ناک معلم نبود. اما سکوت کلاس و قطع شدن درس معلم که تو گوشش صدا می‌کرد او را بخودش آورد. ناگهان صورتش را به تندی از کوچه تو کلاس برگردانید، دید شاگردها بطرف او نگاه می‌کنند. تمام آن‌ها با چشمان وحشت‌زده و نگاه‌های سرزنش آمیز بطرف او خیره شده بودند.
معلم به آهستگی دست‌هایش را از برابر صورتش پایین انداخت و خطکش را بدون کمک دست یک‌دیگر از لای انگشتانش بیرون آورد و محکم میان کف دستش گرفت و با صدای خشک فریاد زد.
«آهای سپوریان گوساله! آهای تخم سگ! حواست کجا بود؟ کجارو سیر می‌کردی؟ من اینارو واسیه تو می‌گم که فردا که روز امتحانه مثل خرلنگ تو گل نمونی. خاک برسرگردن خَرد. خودش می‌بینه که من دارم واسش یاسین می‌خونم، اون داره تو کوچه نیگاه می‌کنه. تو کوچه چی بود که از کلام خدا بالاتر بود؟ به نظرم فیل هوا می‌کردن، آره؟ ریخت‌شو ببین مثل کنّاسا می‌مونه. امسال خوب رفتی کلاس چهارم. آره  تو بمیری، فردا میای این جلو یه نماز از سر تا ته می‌خونی،  اگه یک کلمه شو پس و پیش بگی ناخوناتو می‌گیرم.»
خط کش را قایم و تهدید آمیز تو هوا به طرف اصغر تکان میداد. مثل این که داشت هوا را کتک می‌زد. چشمانش از زور خشم پشت عینک‌های ذره بینی‌اش مثل چشمان خروس گرد و سرخ شده بود و ظالمانه برق می‌زد. چروک‌های صورت و پیشانیش موج می‌خورد.
اما خوب که به صورت اصغر نگاه کرد ناگهان دلش برای او سوخت. به نظر می‌رسید که اصفر از تمام بچه‌های دبستان بدبخت‌تر و بیچاره‌تر است. یادش آمد که مادر اصغر  تو خانه‌ها رخت‌شویی می‌کرد و خودش و اصغر و دو تا دختر کوچک دیگر را نان می‌داد و یادش آمد که چند روز بعد از اینکه اصغر رفته بود کلاس سوم، ظهر همان روز که شاگردها را مرخص کرده بود می‌خواست برود خانه، دم در مدرسه یک زن چادرنمازی که همچو سن و سال زیادی هم نداشت جلو او را گرفته و گفته بود.
«آقا قربونت برم،  این اصغر بچیه من بابا نداره. یه ماه پیش وختیکه باباش تو خیابون جارو می‌کرد رفت زیر اتول عمرشو داد بشما. بازی گوشه، بچه‌اس. تصدّق سرتون یه کاری بکنین که درس خون بشه، ثواب داره. من خودم چیزی ندارم که بدم اما هر جوری بگین کلفتیتونو میک‌نم. واسه تون رخت می‌شورم. اینو یه کاریش کنین که درس خودن بشه. هر وخت فضولی کرد یا درسش روونش نبود کتکش بزنین که ناخوناش بریزه. این غلام شماس منم کنیز شما هسم، خودش از شما خیلی راضیه. همین شما یه کاری بفرمایین که این یه کوره سواد بهم بزنه.»
سپس خم شده بود پای او را بوسیده بود. حالا هم که به اصغر نگاه میک‌رد تمام این چیزهایی را که مادرش به او گفته بود به یادش آمده بود و دلش بحال او سوخته بود.
کلاس خفه شد، آن همهمه کشیده و یک‌نواختی که همیشه بچه مدرسه‌ها سر کلاس به مسئولیت یک‌دیگر راه می‌اندازند بریده شد. هر یک از شاگردها سعی می‌کرد صورتی بی تقصیر و حق بجانب بخود بگیرد. نفس از کسی بیرون نمی آمد.
اصغر سخت تکان خورد. دلش تاپ تاپ می‌کرد و بیخ گلو و سر زبانش تلخ شده بود. تمام شاگردها و کلاس دور سرش چرخ می‌خورد. فورا" پیش خودش خیال کرد: همین حال می‌زنه. خدایا. آن وقت شرمنده و ترسان سرش را انداخت پایین و دست‌های یخ کرده جوهریش را محکم تو هم فشار داد.
باز فریاد معلم بلند شد.
«اگه یک بار دیگه ببینم حواست به درس نیس همچنین می‌زنم تو سرت که مخت از دماغت بِجه بیرون، جونور گردن خرد!»
همان طور که سرش پایین بود حس کرد که تمام بچه‌ها به او نگاه می‌کنند، مخصوصاً فریدون که خیلی هم با او بد بود. از بالای چشم نگاه کرد دید فریدون بدون ترس از معلم خیلی خودمانی تمام تنه روی نیمکت جلو چرخیده و چشمان درشت خوشگلش را که مژههای تک تکش روی پوست سفید صورتش گردی از سایه انداخته بود به صورت او دوخته و چپ چپ نگاهش می‌کرد و تا چشمانش توی چشمان اصغر افتاد زبانش را از دهنش بیرون آورد و ابروهایش را بالا برد و چشم‌هایش را چپ کرد و به او دهن کجی کرد و زود برگشت و جلوش را نگاه کرد.
اصغر دلش بدرد آمد. اما هیچ کاری نمی‌توانست بکند. فریدون گل سرسبد کلاس بود. از تمام شاگردها آن دبستان مشخص‌تر بود. با اتومبیل به مدرسه می‌آمد و با اتومبیل برمی‌گشت. صبحها موقع تنفس دوم نوکرشان یک شیشه شربت که سر قلنبه لاستیکی داشت برای او می‌آورد و او شربت‌ها را میخورد و به رفقایش هم می‌داد. معلم هیچ وقت با او دعوا نمیکرد. پوست بدنش خیلی سفید بود و دست‌هایش همیشه پاک و پاکیزه بود و هیچوقت زیر ناخن‌های از چرک سیاه نبود. اجازه مخصوص از مدیر داشت که سرش را از ته نزند و همیشه یک قدری موی طالیی به نرمی ابریشم روی سرش افشان بود. این‌ها چیزهایی بود که فریدون از اصغر زیادی داشت و هر یک از آن‌ها ترس و پستی ریشه‌داری در او بوجود آورده بود.
اصغر پیش خودش خیال می‌کرد:
اگه راس می‌گی یه چیزی به این فریدون بگو اونا داره بمن دهن کجی می‌کنه. همه دیدن که دهن کجی کرد. مگه من اوتو چیکارش کردم. ای خدا کاشکی من به جای این فریدون بودم اون که آقا معلم می‌ره خونشون بهش درس می‌ده و تو اتولشون سوار می‌شه. شیرین پلوای چرب با خرما و مغز بادوم می‌خوره. مثه اونی که اونروز ننه جونم تو دس‌مالش کرده بود و آورد خوردیم که یه گردن مرغم توش بود. از اون خورشت قورمه سبزیای چرب که اون شبی که خونیه اون تاجره که زنش مرده بود خرج میداد خوردیم. که پنج نفر پنج نفر آجانا مارو کف حیاط لب باغچه نشوندن و سینیه‌ای گنده توش پلو خورشت ریختن آوردن که من و ننه جونم و یه قرآن خون و یه درویش و دو تا کور با هم دور یه سینی نشسته بودیم و قرآن خونه می‌خواس منو پاشونه و به آجانه می‌گفت ما شش نفریم و این پسره زیادیه. انوخت کورا هم داد می‌زدن که مارو پهلو چش دارا ننشونین ما عاجزیم مارو پهلو عاجزا بنشونین و وختیم خوردیم ننه جونم یواشکی پا شد رفت خونه بادیه شو  ورداشت آورد که آجانا باهاش دعوا کردن و کتکش زدن و دس منم لای در کوچه موند تا آخرش بادیه رو نصفه کردن بردیم خونه، فرداش جای ناهار خوردیم یه قلم پر مغزم توش بود به چه گندکی که ننه جونم رو نون تکون داد آسیه و زهرا خوردن، منم باقی شو با میخ درآوردم و خوردم.
و بعد از سجده دوم می‌نشینند و تشهد می‌خوانند. تشهد یعنی که آدم ایمان و یگانگی‌شو به خدا و رسولش تجدید میکنه تشهد این است: «اشهد ان الاله الاالله وحده لاشریک له.» بعدم که اومدیم خونه رفتیم قلعه‌بگیری بازی کردیم شب ماه بود تابسون چه خوبه گور پدر مدرسه هم کردن.چقده پای کوره‌ها لیس پس لیس بازی کردیم. قاب بازی کردیم «و اشهد ان محمدا" عبده و رسوله.» اون روز چقده علی یه چش سپلشک آورد، همش یه خر و دو بوک آورد، همش یه خر و دو جیک آورد.چقدر بز آورد. چقده مش رسول سربسرش گذاشت. کاشکی حالام می شد بریم واسیه خودمون بازی کنیم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد. «و بریم رو دس علی مظلوم و تقی سگ دس نیگاه کنیم. مثه ان روز اونا کلون می‌خونن. اسکناسای درشت درشت جلو هم می‌اندازن. تابسون چه خوبه، چقدر با مش رسول رفتیم شابدول لزیم پشت ابن بابویه. «و پس از تشهد برمی‌خیزند و رکعت سوم را شروع میکنند.» تو اون برج گندهه تو باغ سراج الملک نون و کباب با ماس خوردیم با مش رسول. چرا مردم می‌گن بده؟ چرا هروخت تقی منو می‌بینه سرکوفتم می‌ده؟ مگه مش رسول منو چیکارم می‌کنه؟ ماچم می‌کنه. نازم می‌کشه. اونوخت بعدم عصری که تو ماشین دودی سوار می‌شیم  که بیاییم شهر پنج زارم بهم می‌ده. اگه این دفه دیگه تقی ازون حرفای بدبد بهم بزنه به مش رسول می‌گم خُردش بکنه. مش رسول از اون قلچماق‌تره. اون خمیرگیره شاگرد نونواس. به مش رسول میگ‌م این دفعه که اومد واسیه خونشون نون بخره معطلش بکنه از اون متلک‌های بدبد بارش بکنه. «و در رکعت سوم بجای حمد و سوره سه بار میگویند: سبحان الله و الحمد الله و لااله الاالله و الله اکبر» تا دیگه جرأت نکنه جلو سید عباس و رجب‌علی بگه رسول کوزه شو می‌ذاره لب سقا خونیه اصغر، که بچه‌ها هم هرهر بخندن، که اونوخت سید عماسم یه خرمالو از توجیبش در بیاره بگه اگه یه ماچ بهم بدی منم این خرمالو رو درسه بهته میدم. من نمی‌خوام. اگه بچه‌ها بفهمن. اگه فریدون بفهمه که مش رسول با من از اون کارا میکنه. کاشکی من دیگه مدرسه نیام. فردا مدرسه نمیام. من که بلد نیستم نماز بخونم. اونوخت فریدون بهم می‌خنده دهن کجی می‌کنه. من اون جلو خجالت می‌کشم پیش اینا واسم نماز بخونم. وختی که خواسم سرمو رو مهر بذارم، این جا که زمین لخته. صب که از خونه در میام کتابامم با خودم میارم میرم تو اون کوچه درازه که راه نداره پشت در اون خونه‌هه، با بچه‌ها شیر یا خط می‌زنم. گاسم بُردم، اما اگه رضا باشه اون می‌بره. خیلی سرش می‌شه. اون‌وخت به مش رسول می‌گم بیاتش مدرسه به ناظم بگه اصغر ناخوش بوده نتونسته دیروز مدرسه بیاد. ننه جونم که نمی‌فهمه. رضا از او ناقلاهاس.
بعد انگشتش را کرد تو دماغش و آنجا را خاراند و یک گلوله مف خشکیده که بدیوار دماغش چسبیده بود با ناخنش بیرون آورد و دستش را برد زیر میز و آن گلوله سفت خشکیده را در میان انگشتانش مالید، اما ناگهان از دستش به زمین افتاد و حسرت آن به دلش ماند.
در این موقع دوباره بی اراده آهسته سرش را بطرف کوچه برگرداند و به آدم‌ها و درشکه ها و خرهایی که چیز بارشان بود و به لاشه گوشت‌هایی که از چنکک قصابی آویزان بود نگاه کرد. دلش می‌خواست او هم آزاد بود و مثل آن‌ها هر جا که دلش می‌خواست می‌رفت.
دم دکان قصابی یک زن نشسته بود و بقچه سفیدی جلوش بود و خودش را توی چادر نماز راه راهی پیچیده بود و دم دکان چندک زده بود. نگاه اصغر که به او افتاد همان جا ماند. به نظرش رسید که مادر درست شکل همین زن است. او هم یک چادر نماز راه راه مثل همین داشت. اما از بالا که او را دید فورا دلش برای مادرش سوخت. هیچ وقت مادرش را این طور از بالا ندیده بود. از بالا مادرش حقیرتر و کوچک‌تر آمد از آدم‌هایی که از نزدیک او رد می‌شدند و به او اعتنا نمی‌کردند؛ بدش می‌آمد. هیچ کس به آن زنی که شکل مادرش بود محل نمی‌گذاشت. «اگه فریدون بدونه که این زنی که دم دکون قصابی نشسته، ننه جونمه چی می‌گه؟ آقا معلم که ننه جونمو می‌شناسه. اون روز که دم مدرسه باهاش حرف زد، گاسم ننه جون منه، گاسم خودشه.»
ناگهان حس کرد که مزه دهنش عوض شد. مثل این که یک چیز زیادی از لای دندآن‌هایش بیرون زده بود دندآن‌هایش را مکید یک تکه گوشت گندیده از لای آن‌ها بیرون افتاد. گوشت را میان دندآن‌هایش له کرده و آن را مزه مزه کرد. مزه سیرابی گندیده و خون شور تازه میداد. یادش افتاد که پریشب سیرابی خورده بود. به یادش آمد که فردا شب هم نوبه سیرابی خوردن آن‌هاست. هفته‌ای دو شب سیرابی می‌خوردند.
باقی شبها نان و لبو می خوردند. وقتی که صدای سیرابی‌فروش بلند می‌شد مادرش پا می‌شد بادیه را برمی‌داشت و می‌رفت دم در کوچه. اصغر و آسیه و زهرا هم دنبالش می‌رفتند. سیرابی‌فروش دیگش را می‌گذاشت زمین و بعد سر دیگ که یک سینی مسی سفید بود برمی‌داشت، یک فانوس هم تو سینی بود از توی دیگ بخار زیادی می‌زد بیرون. سیرابیفروش با چاقو شیردان و شکمبه و جگر سفید را خرد می‌کرد و می‌ریخت توی بادیه، آخر سر هم رویَش آب چرک غلیظی می‌ریخت. آنوقت میبردند تو اتاق زیرکرسی با نان و سرکه می‌خوردند.
باز نگاهش به آن زنی که چندک زده بود و خودش را توی چادرنماز راهراه پیچیده بود و شکل مادرش بود افتاد. بعد به دکان میوه فروشی که پهلوی قصابی بود خیره شد. به خرمالوها و ازگیل ها نگاه کرد اما فوراً سرش را با ترس توی اتاق برگرداند. معلم داشت درس می‌داد. آنگاه رکوع و سجود بجا می‌آوردند و برمی‌خیزند و رکعت چهارم را مثل رکعت سوم انجام می‌دهند. دلش هُری ریخت تو. یادش آمد که فردا باید برود جلو شاگردها و یک نماز از سر تا ته بخواند. او  هیچ وقت نماز نخوانده بود. مادرش هم نماز نمی‌خواند . یک روز شنیده بود که مادرش به زن صاحبخانه گفته بود. «اگه می‌بینی نماز نمی‌خونم برای اینه که از سگ نجس ترم، از صب تا شوم دسّام تو شاش و گه‌های مردمه؛ اما عقیدم از همه پاک تره.» بعد راجع به رکوع و سجود فکر کرد. دو تا شکل که اندازه شان به قدر هم بود و مثل دو تکه ابر بودند و شکل معینی نداشتند جلوش می‌رقصیدند. اینها رکوع و سجود بودند. پیش خودش یکی را رکوع و یکی را سجود خیال کرد. اما شکل ها فوراً از نظرش محو شدند. اونی که صدای عین داره اونه که آدم سرشو رو مهر می‌ذاره، اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره و رو زانوهاش و دولا میشه. آن وقت باز یادش به مش رسول افتاد. پیش خودش خجالت کشید و تا گوش هایش سرخ شد. اونی که سجوده آدم دساشو می‌ذاره رو زانوهاش و دولا می‌شه.
یک جفت مگس که بهم چسبیده بودند جلوش رو میز افتادند. مدتی مانند دو کشتی گیر تو زورخانه دور هم چرخیدند و بعد یکی از آن‌ها سوا شد و پرید. آن یکی که ماند مدتی با پاهاش بال‌هایش را صاف و صوف کرد، بعد با دست‌هایش روی شاخک‌هایش کشید سایه‌اش دراز و بی‌قواره روی میز می‌رقصید و آن هم هر کاری که مگس می‌کرد می‌کرد. اصغر آهسته دستش را آورد روی میز ولی نگاهش به معلم بود. بعد آهسته دستش را جلو برد و چابک آن مگس را گرفت، مدتی دستش را همان طور که مشت کرده بود آنجا روی میز نگاه داشت، اما انگشتانش را بهم فشار میداد و می خواست مگس را بکشد. می‌خواست بداند که آن مگس در کجای مشتش قایم شده. انگشت هایش را قایم تو هم فشار داد، آن وقت دستش را از روی میز بلند کرد و گذاشت توی دامنش. بازهم انگشتانش را توی هم فشار داد، بعد آهسته انگشتانش را سست کرده و خرده خرده آن‌ها را از هم باز کرد که ناگهان مگس از توی دستش پرید و به هوا رفت.
انگشتانش درد گرفته بود. چند بار آن‌ها را باز و بسته کرد. باز تو کوچه نگاه کرد، اما آن زنی که خودش را توی چادرنماز راه راه پیچیده بود و دم دکان قصابی چندک زده بود، رفته بود. تو باغ بزرگ همسایه زنی داشت رخت‌هایی را که روی بند هوا داده بود جمع می‌کرد. از دودکش‌های عمارت دود بیرون می‌آمد. مردی که ریخت آشپزها را داشت و یک پیش‌بند ارمک جلوش آیزان بود از طرف عمارت آمد بطرف حوض. تو یک دستش کارد بلندی بود و با دست دیگرش پای دو مرغ را گرفته و آویزان‌شان کرده بود. دم حوض که رسید کارد را گذاشت لب پاشوره و سرمرغ‌ها را گرفت و بزور تپاند زیر آب. مرغ‌ها با ترس و شتاب سرهایشان را از توی آب بیرون آوردند و به این طرف و آن طرف تکان دادند. آن وقت آن‌ها را آورد لب باغچه کارد را هم آورد انداخت روی زمین، بعد پای هر دو مرغ را گذاشت زیر پای خودش که توی کفش سیاهی بود و کارد را از روی زمین برداشت و کشید روی گلوی یکی از آن‌ها، اما چون چندبار کشید و کارد نبرید، آن وقت کارد را گذاشت روی زمین و پرهای زیر گلوی آن مرغی را که می‌خواست سرش را ببرد با دست کند، بعد کارد را برداشت و سرش را گوش تا گوش برید و سرش را پرت کرد یکور و تنش را یکور. مرغ دومی را هم مثل مرغ اولی کشت.
هنوز اصغر گرم تماشای ورجه ورجه مرغ‌های کشته بود که حس کرد دوباره کلاس ساکت شد. دلش هُری ریخت تو و تاپ تاپ شروع به زدن کرد. سرش را به چابکی توی کلاس برگرداند. اما معلم به او نگاه نمی‌کرد و روش طرف دیگر بود. معلم دستمالش را توی دستش گرفته بود. دستمالش مچاله و کثیف بود. وسط آنرا باز کرد و یک فین گندهای تویش کرد و خیره توی آن به مف خودش نگاه کرد. بعد دوباره شروع به درس دادن کرد و این دفعه تو دماغی همان طور که تو دستمال به مُفش خیره  شده بود و چیزی در آن جست وجو میکرد و چشمانش چپ شده بود گفت:
«در این رکعت که آخر است بعد از سجده دوم مینشینند و تشهّد می‌خوانند آنگاه سلام می دهند و از نماز فراغت حاصل می‌کنند. سلام این است: «السلام علیکم و رحمه الله‌ی و برکاته.»
نویسنده: صادق چوبک
منبع : کتاب: «خیمه‌شب‌بازی» – نشر جاودان – 1354

انتری که لوطیش مرده بود

راست است که می‌گویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصاً خواب لوطی جهان که دم دم‌های سحر با انترش مخمل از «پل آبگینه» راه افتاده بود و تمام روز «کَتل دختر» را پیاده آمده بود و سرشب رسیده بود به «دشت برم» و تا آمده بود دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بود نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد و از سروصدای آن همه کامیون که از جاده می‌گذشت و آن همه داد و فریاد زغالکش‌هایی که افتاده بودند تو دشت و پشت سرهم بلوط ها را می‌سوزاندند و زغال می‌کردند بیدار نشود.
بسکه مخمل گردن کشیده بود و سر دو پا ایستاده بود که ببیند آیا لوطیش بیدار شده یا نه. پِکَر شده بود و حوصله‌اش سر رفته بود. و حالا او هم گوشه‌ای کز کرده بود و منتظر بود لوطیش از خواب بیدار شود، او هم تمام روز را پا به‌پای لوطیش راه آمده بود. گاهی دو پا و زمانی چهار دست‌وپا راه رفته بود و ورجه ورجه کرده بود. حالا هم هرچه سرک می‌کشید، لوطیش از جایش تکان نمی‌خورد. خُرد و خسته شده بود. کف دست و پایش درد می‌کرد و پوست پوستی شده بود. هنوز هم گرد و خاک زیادی از دیروز توی موهایش و روی پوست تنش چسبیده بود. چشم‌های ریز و پوزه سگی و باریکش را به طرف بلوطی که لوطیش زیر آن خوابیده بود انداخته بود و نشسته بود. دست‌هایش را گذاشته بود میان پایش و مات به خفته‌ی لوطیش نگاه می‌کرد. دوباره حوصله‌اش سر آمد و پا شد چند بار دورخودش گشت و زنجیرش را که با میخ طویله‌اش تو زمین کوفته شده بود گرفت و کشید و دوباره مثل اول چشم به‌راه نشست. بلاتکلیف چشم‌هایش را به هم می‌زد و به لوطی‌اش نگاه می‌کرد.
هنوز آفتاب تو دشت نیفتاده بود و پشت کوه‌های بلند قایم بود. اما برگردان روشنایی ماتش از شکاف کوه‌های «کوه مره» تو دشت تراویده بود. هنوز کوه‌ها دور دست خواب بودند. نور خورشید آن‌ها را بیدار نکرده بود.
دشت سرخ بود. رنگ گل ارمنی بود و مه خنکی رو زمین فروکش کرده بود. بلوط‌های گنده‌ی گردآلود و پهن و کهن تو دشت پخش و پرا بود.
جاده دراز و باریکی مثل کرم کدو دشت را به دو نیم کرده بود. از هرطرف دشت ستون‌های دود بلوط‌هایی که زغال می‌شد تو هوای آرام و بی‌جنبش بامداد بالا می‌رفت و آن بالا بالاها که می‌رسید نابود می‌شد و با آسمان قاتی می‌شد.
لوطی جهان تو کنده‌ی بلوط خشکیده‌ی کهنی که حتی یک برگ سبز نداشت خوابیده بود. شاخه‌های استخوانی و بیروح و کج و کوله آن تو هم فرو رفته بود. از بس کاروان‌ها زیرش منزل کرده بودند و ازش شاخه کنده بودند و تو کنده‌اش الو کرده بودند شکاف بیریخت دخمه مانندی تو کنده‌اش درست شده بود که دیوارش از یک ورقه زغال تَرک تَرک و براق پوشیده شده بود. سال‌ها می‌گذشت که این بلوط مرده بود.
لوطی جهان تو این شکاف، زیر شولای خود خوابیده بود. تکیه‌اش به دیواره‌ی تویی کنده بود و به آن لم داده بود. جلوش رو زمین، کشکولش بود، چپقش بود، وافورش بود، توبره‌اش بود، کیسه‌ی توتونش بود، قوطی چرسش بود، و چند حب زغال وارفته‌ی خاکستر شده هم جلوش ولو بود. صورت آبله‌ایش و ریش کوسه‌اش از زیر شولا یک وری بیرون افتاده بود. مثل اینکه صورتکی در شولا پیچیده شده باشد.
مخمل رو دو پایش بلند شد و بسوی لوطیش سر کشید چهره‌ی اخمو و سه گره ابروهاش تو هم پیچ خورده بود. پره‌های بریده‌ی بینی درازش رو پوزهی باریکش چسبیده بود و می‌لرزید. خلقش تنگ بود. هیچ دل و دماغ نداشت. چهره مهتابی و چشمان وردریده لوطی برایش تازگی داشت. اینطرف و آنطرف خودش را نگاه کرد و باز نشست رو زمین. چشمانش رو زمین می‌دوید. گویی پی چیزی می‌گشت.
او را لوطیش زیر درخت کهن بزرگی بسته بود میخ طویله‌ی بلند و زمختش تو خاک چمن پوشیده‌ی نمناک دفن شده بود و مرکز دایرهای بود که او را به زمین وصل کرده بود. جوی صاف باریکی میان او و بلوطی که لوطی زیرش خوابیده بود جاری بود.
به لوطیش خیره نگاه می‌کرد. گویی چیز تازه‌ای در او دیده بود. یک‌بار خیال کرد که لوطیش از خواب بیدار شده. اما در پوست صورتش هیچ جنبشی نبود. چشم او آن نور همیشگی را نداشت. صورت او بی‌رنگ بود. مانند چرم خام بود. چشمان لوطی باز بود و خیره جلوش کلا پیسه و وق‌زده نگاه می‌کرد. معلوم نبود مرده است یا تازه از خواب بیدار شده بود و داشت فکر می‌کرد. چهره‌اش صاف و رک و مردهوار خشکیده بود. چشم‌خانه‌هایش دریده و گشاد بود. از گوشه‌ی دهنش آب لزجی مثل سفیده‌ی تخم‌مرغ سرازیر شده بود.
مخمل ترسیده بود. چند بار پشت سرهم با تمام زوری که داشت هیکل درشت و نکره‌ی خود را از زمین بلند کرد وپرید تو هوا. اما قلاده‌اش گردنش را آزار می‌داد. همه‌ی نگاهش به لوطیش بود. یک چیزی فهمیده بود. صورت او برایش جور دیگر شده بود. دیگر ازش نمی‌ترسید. او برایش بیگانه شده بود. هرچه به آن نگاه می‌کرد چیزی از آن نمی‌فهمید چه شده. تا آن روز لوطیش را با این قیافه ندیده بود. تا آن روز آدم را چنان زبون و بی آزار ندیده بود. او دیگر از این قیافه نمی‌ترسید. صورتی که تکان خوردن هرگوشه‌ی پوست آن جانش را می‌لرزاند اکنون دیگر به او چیزی نمی‌گفت. چشمانی که هر گردش آن رازی از همزاد دنیای دیگرش به او می‌فهماند اکنون دریده و خاموش و بی‌نور باز بود.
به ناگهان وحشت تنهایی پرشکنجه‌ای درونش را گاز گرفت. تنهایی را حس کرد. لوطیش برایش حالت همان کنده بلوط را پیدا کرده بود. شستش باخبر شد که او در آن دشت گل و گشاد تنهاست و هیچ‌کس را نمی‌شناسد. دایم اینسو و آنسو تکان می‌خورد و دور خودش می‌چرخید. بعد ایستاد و به آدم‌هایی که دورادور دشت پای دودهایی که به آسمان می‌رفت در تکاپو بودند نگاه کرد. آن‌وقت بیشتر ترسید. کتک‌هایی که همیشه از لوطیش خورده بود و زهر چشم‌هایی که از او دیده بود پیش چشمش بود. باز نشست رو زمین و تو صورت لوطیش ماهرخ رفت . بعد چشمان ریز و پر تشویشش را به برگ‌های تیرهی گرد گرفته‌ی وز کرده‌ی درخت پهنی که خودش زیرش بسته شده بود دوخت. سپس چشم‌ها را بسوی لوطیش که تو کنده بلوط کنجله شده بود گرداند. مثل این‌که تکلیفش را از او می‌پرسید.
لوطی اتفاقاً خواب به خواب شده بود و مخمل هم خیلی زود حس کرده بود که لوطیش فرسنگ‌ها از او فرار کرده و دیگر او را نمی‌شناسد.
دیشب که از راه رسیدند زیر همین بلوط منزل کردند. لوطی جهان به رسیدن آن‌جا زنجیر مخمل را رو زمین، زیر همین بلوط، ول کرد و خودش هول هولکی آتشی روشن کرد و قوری و استکان و دم و دستگاهش و قوطی جرسش و وافورش و تریاکش را از توبره اش در آورد و کنار آتش گذاشت. بعد هم چهار تا گنجشک پخته چرزیده و پرزیده که روز پیشش در «کازرون» خریده بود و لای نان پیچیده بود از تو توبره‌اش در آورد و با مخمل مشغول خوردن شد. و بعد هولکی، شام خورده نخورده، وافور را پیش کشید و چند بستی پشت سرهم زد و آخرهای بستش هم مانند همیشه به مخمل دود داد.
مخمل روبه‌رویش نشسته بود و ذرات دود را می‌بلعید. پره‌های بینی‌اش مانند شاخک سر مورچه حساس و گیرنده بود. اما لوطی بست‌های اول را برای خودش می‌کشید و دودش را تو ریه‌اش نابود می‌کرد و اعتنایی به مخمل نداشت. هرچند می‌دانست او هم مانند خودش دود می‌خواهد، اما به او محل نمی‌گذاشت. لوطی وقتی که خلُقش تنگ بود کیفش دیر می‌شد خدا را بنده نبود. در شهر هم همین‌طور بود. مخمل در قهوه خانه‌ها و شیره‌کش خانه‌ها بیشتر از دود دیگران بهره می‌برد تا از دودی که لوطیش بیرون می‌داد.
در شهر وقتی که معرکه‌اش می‌گرفت و چراغ‌ها را یکی یکی جمع کرده بود و می‌خواست سر مردم را شیره بمالد و جیم بشود، خماری مخمل را بهانه می‌کرد و با صدای مودارش به مخمل می‌گفت: «مخمل؛ مخمل جونم، خماری هندی لامسب! شیره‌ای مبتلا! خماری؟ غصه نخور همین حالا می‌برم دودت می‌دم سر حال میای.»
اما تو قهوه خانه‌ها که می‌رسیدند به او محل نمی‌گذاشت و خودش می‌نشست و سیر تریاکش را می کشید و بعد چند پُک دود تنگ بی‌رمق که لعاب و شیره‌ی آن توی ریه‌ی خودش مکیده شده بود بسوی مخمل ول می‌داد. حالا هم که تو بیابان بودند همین‌طور بود. و دیشب هم دود حسابی به مخمل نرسیده بود وحالا خمار بود.
دیشب پیش از خواب لوطی جهان پس از آنکه از تریاک سیر شد چند تا سرچپق حشیش چاق کرد و پی در پی با قلاج کشید. به مخمل هم دود داد. سپس بی‌شتاب از جایش بلند شد و زنجیر مخمل را گرفت و برد سوی دیگر جو، زیر یک درخت بن، میخ طویله‌اش را تا ته تو زمین کوفت و برگشت خوابید.
اما خواب به خواب شد. و صبح گاه که مخمل چشمش را باز کرد، از تو هوای فلفل نمکی بامداد دانست که لوطیش حالت همان کنده بلوط را پیدا کرده و خشکش زده و چشمانش بی‌نور است و به او فرمان نمی‌دهد و با او کاری ندارد و او تنهاست و آزاد است.
دیگر لوطیش آن ‌جا برایش وجود نداشت. نمی‌دانست چکار کند، هیچوقت خودش را بی لوطی ندیده بود. لوطی برایش هم‌زادی بود که بی او، وجودش ناقص بود. مثل این بود که نیمی از مغزش فلج شده بود و کار نمی‌کرد. تا یادش بود از میان آدم‌ها، تنها لوطی جهان را می‌شناخت، و او بود که همزبانش بود و به دنیای آدم‌های دیگر ربطش می‌داد. زبان هیچ‌کس را به خوبی زبان او نمی‌فهمید. یکی عمر برای او جای دوست و دشمن را نشان داده بود و ک.نش را هوا کرده بود، اما هرکاری که کرده بود به فرمان و اشاره‌ی لوطی جهان کرده بود.
در ج…خانه‌ها، در قهوه‌خانه‌ها، در میدان‌ها، در تکیه‌ها، در گاراژها، درگورستان‌ها، در کاروانسراها، زیر بازارچه‌ها که لوطی بساط معرکه‌اش را پهن می‌کرد همه جور آدم دور او و مخمل جمع می‌شدند و از آدم‌ها همیشه این خاطره در دلش بود که برای آزار و انگولک کردن او بود که دورش جمع می‌شدند. این‌ها بودند که سنگ و میوه‌ی گندیده و چوب و استخوان و کفش پاره و پوست انار و سرگین و آهن پاره بسوی او می‌انداختند و همه می‌خواستند که او ک.نش را هوا کند وجای دشمن را به آن‌ها نشان دهد.
اما مخمل سنگسار می‌شد و حرف هیچ‌کس را گوش نمی‌داد. فقط گوش بزنگ لوطی بود که تا زنجیرش را تکان می‌داد هرچه او می‌خواست برایش می‌کرد. گاه می‌شد که آدم‌ها برای این‌که او ادای‌شان را دربیاورد ک.ن‌شان را کج می‌کردند و به او جای دشمن را نشان می‌دادند. اما او بشان لوچه پیچک و دندان غرچه می‌کرد، و بعد پشتش را به آن‌ها می‌کرد و ک.ن قرمز براقش را که مثل یک دمل گنده باد کرده و زیر دم منگوله دارش چسبیده بود به آن‌ها نشان می‌داد. و این حرکتی بود که لوطی به او یاد داده بود که برای اشخاص ناتو خرمگس‌های معرکه بکند. آن‌هایی که به او لوطی متلک می‌گفتند و می‌خواستند مردم را از دور و ورش دور کنند لوطی زنجیر مخمل را تکان می‌داد و با صدای چسبناکش می‌گفت:
«مخمل جای خرمگس معرکه کجاس؟»
مخمل سرش را می‌گذاشت زمین و ک.نش را هوا می‌کرد و دستش را با بیچارگی می‌گذاشت روی آن و صدای خام و اندوهباری از گلویش بیرون می‌پرید.
«اوم. اوم. اوم.»
دوباره لوطی جهان می‌گفت: «جای آدمای مردم آزار کجاس؟»
دوباره همان‌طور که ک.نش هوا بود با دستش بروی آن فشار می‌آورد و همان صدای نارس از گلویش درمی‌آمد.
«اوم. اوم. اوم.»
همه را با ترس و نگاه‌های دزدکی برای لوطیش انجام می‌داد. «دشمن» لعنتی بود که تو گوشش قالبی داشت و هرگاه از زبان لوطیش بیرون می‌پرید می‌رفت تو گوشش و تو آن قالب جا می‌گرفت و آن‌جا را لبریز می‌کرد و آن‌وقت بود که سرش را می‌گذاشت زمین و دست می‌گذاشت رو ک.نش. این کارش بود. برای همین به دنیا آمده بود.
اما از هر چه آدم که می‌دید بیزار بود. چشم دیدن آن‌ها را نداشت. نگاه لوطیش پشتش را می‌لرزاند. از او بیش از همه کس می‌ترسید. از او بیزار بود. ازش می‌ترسید. زندگیش جز ترس از محیط خودش برایش چیز دیگر نبود. از هرچه دور و ورش بود وحشت داشت. با تجربه دریافته بود که همه دشمن خونی او هستند. همیشه منتظر بود که خیزران لوطی رو مغزش پایین بیایید یا قلاده گردنش را بفشارد، یا لگد تو پهلویش بخورد. هرچه می‌کرد مجبور بود. هر چه می‌دید مجبور بود و هرچه می‌خورد مجبور بود.
زنجیری داشت که سرش به دست کس دیگر بود و هر جا که زنجیردار می‌خواست می‌کشیدش. هیچ دست خودش نبود. تمام عمرش کشیده شده بود. اما حالا ناگهان دید که تمام آن نیرویی که تا پیش از این از هیکل لوطیش بیرون می‌زد و او را تسخیر کرده بود، بکلی از میان رفته. دیگر پیوندی وجود نداشت که او را به لوطیش بچسباند. لوطی لاشه‌ی تاریک و بی‌نوری بود که هیچ‌گونه بستگی با مخمل نداشت. مثل زمین بود. حالا دیگر تنفری که مخمل به او داشت کاهش یافته بود و به درجه‌ای رسیده بود که او به زمین و محیطی سفت و زمخت و پر دوام دور و ور خودش داشت.
چندک نشست و سرش را خاراند. سپس گیج، چند بار دور خودش چرخید. ناگهان چشمش به زنجیرش افتاد. آن را دید. تا آن زمان این‌گونه پرشگفت و کینه‌جو به آن ننگریسته بود. خشن و زنگ خورده و سنگین بود. همیشه همان‌طور بود. و تا خودش را شناخته بود مانند کفچه ماری دور او چنبره زده بود. هم او را کشیده بود وهم او را در میان گرفته بود وهم راه فرار را بر او بسته بود. یک سویش با میخ طویله درازی به زمین گیر بود و سر دیگرش به دور گردن او پرچ شده بود. همیشه همین طور بود. تا خودش را دیده بود این بار گران بگردنش بود. مانند یکی از اعضای تنش بود. آن را خوب می‌شناخت و مانند لوطیش و همه چیز دیگر ازش بیزار بود. اما می‌دانست که با اعضای تنش فرق دارد. از آن‌ها سختتر بود. جز گرانباری و خستگی و زیان و آزار از آن چیزی ندیده بود.
زنجیر را با هر دو دستش گرفت و از روی زمین بلندش کرد. دستش را آورد بالا. رسید زیر گلویش، همآن‌جا که قلاب و قلاده بهم پرچ شده بود. آنرا تکان تکان داد و با ناشی‌گری با آن ور رفت.
با گیجی و نافهمی دست‌هایش را آورد پایین زنجیر، بسوی میخ طویله‌ای که به زمین گیر بود می‌رفت، مثل اینکه از بندی آویزان شده بود و با دست روی آن راه می‌رفت. رسید به آخر زنجیر که دیگر از آن او نبود و یک دنیای دیگر بود که او را گرفته بود و به خودش گیر داده بود.
لوطی جهان میخ طویله زنجیر مخمل را تا حلقه‌اش قرص و قایم تو زمین می‌کوبید. می‌گفت: «از انَتر حیوونی حرومزاده‌تر تو دنیا نیس. تا چشم آدمو می‌پاد زهرش را می‌ریزه. یک‌وخت دیدی آدمو تو خواب خفه کرد.»
کوبیدن میخ طویله زنجیرش به زمین برای او عادی بود. همیشه دیده بود وقتی که لوطی آن را تو زمین فرو می‌کرد او دیگر همان‌‌جا اسیر می‌شد و همان‌جا وصله‌ی زمین می‌شد. هیچ زور ورزی نمی‌کرد. عادت و ترس او را سرجایش میخ‌کوب می‌کرد. گاه حس می‌کرد که میخ طویله‌اش شل است و تو خاک لق لق می‌زد. اما کوششی برای رهایی خود نمی‌کرد. اما حالا یک جور دیگر بود. حالا می‌خواست هرطوری شده آنرا بکند.
حلقه‌ی میخ طویله را دو دستی چسبید و با خشم آن را تکان داد. غریزه‌اش به او خبر داده بود خطری برایش نیست و کتکی در کار نیست نیرویی که او برای کندن میخ طویله بکار انداخته بود خیلی زیادتر از آن بود که لازم بود. او هم بلد بود که چگونه دست‌هایش را بکار بیندازد و با شست و انگشتان نیرومندش دور میخ طویله را بگیرد. پس با هر چه زور داشت میخ طویله را تکان داد و سرانجام آن را از تو خاک بیرون کشید.
خیلی ذوق کرد. ورجه ورجه کرد.
از رهایی خودش شاد شد. راه رفت. اما زنجیر هم به دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه ورجه می‌کرد. آنهم با او شادی می‌کرد. آن هم رها شده بود. اما هر دو بهم بسته بودند. و ایندفعه هم زنجیر با صدای چندش‌آور و تنهایی برهم زنش دنبال او راه افتاده بود. مخمل پکر شد. برزخ شد. اما چاره نداشت.
راه افتاد به سوی لاشه‌ی لوطیش. با یک خیز کوچک از جو پرید یک خرده راست ایستاد و با تردید به لوطیش نگه کرد و سپس پیش رفت اما همین که نزدیک او رسید شکش برداشت. پس همآن‌جا دور از او، رو به رویش چندک نشست. هنوز هم می‌ترسید که بی‌اشاره‌ی او نزدیکش برود.
لاشه، نیم‌خیز به بلوط تکیه خورده بود. دورا دورش شولای زهوار در رفتها‌ی پیچیده بود. جلوش خاکسترهای آتش دیشب و اجاق خاموش و قوری و چپق و وافور و توبره و کشکول ولو بود.
مثل این بود که داشت به مرده ریگ خودش نگاه می‌کرد.
مخمل حالا خوب می‌دانست که او مثل تکه سنگی افتاده بود و تکان نمی‌خورد. نگاهش را از روی او برداشت. بعد برگشت به ستون‌های دودی که در دشت بالا می‌رفت نگاه کرد. به آدم‌های دور وور آن‌ها نگاه کرد. از آن‌ها می‌ترسید. همه‌ی آن‌ها برایش بیگانه بودند.
از جایش پاشد و رفت پیش لوطیش و خیلی نزدیک به او نشست. صورت لوطیش به او هیچ نمی‌گفت، نمی‌گفت برو، نمی‌گفت بنشین، نمی‌گفت چپق چاق کن، نمی‌گفت لنگ دور سرت به پیچ، نمی‌گفت شمع شو، نمیگفت جای دوست و دشمن کجاست، نمی‌گفت چشم‌هات نبند. نمی‌گفت «بارک الله شمشیری، دس بگیری شمشیری» نمی‌گفت «سوار سوار اومده، چابک سوار اومده» نمی‌گفت «آی حلوا حلوا حلوا، داغ و شیرینه حلوا.» به او هیچ نمی‌گفت. هرچه تو چهره‌ی او دقیق می‌شد چیزی ازش دستگیرش نمی‌شد. برای همین بود که هیچگونه ترسی از او در دلش راه نداشت. آن نیش و گزندگی همیشگی که جزی فرمانروایی لوطی بود از صورتش پریده بود. غریزه‌اش باو گفته بود که این ریخت و قیافه دیگر نمی‌تواند کاری با او داشته باشد.
مخمل از دست لوطیش دل پری داشت. زیرا هیچ کاری نبود که او بی تهدید آن را از مخمل بخواهد. جهان در آن‌وقت که از دست همکاران و خرمگس‌های معرکه‌اش برزخ می‌شد تلافیش را سر مخمل درمی‌آورد. و با خیزران و چک و لگد و زنجیر او را کتک می‌زد و هر چه ناسزا به دهنش می‌آمد می‌گفت. و مخمل هم فحش‌های لوطیش را می‌شناخت و آهنگ تهدیدآمیز آن‌ها به گوشش آشنا بود. از شنیدن ناسزاهای لوطیش این حالت به او دست می‌داد که باید بترسد و کاری که خواسته شده زود آن‌جام دهد و پایین پای لوطی گردنش را کج کند و با التماس و اطاعت و به او نگاه کند تا کتک نخورد. اما با همه‌ی اینها گاهی آتشی می‌شد و سر لج می‌رفت و بد دهانی می‌کرد و چنان زنجیر را از دست لوطیش می‌کشید که او را ناچار می‌کرد که شل بیاید و مدتی خواه ناخواه قربان صدقه اش برود و بادام و کشمش به نافش ببندد تا رام شود. و او هم هر چند رام می‌شد، ولی گاهی سربزنگاه که لوطی معرکهاش گرم می‌شد و زیاد از مخمل کار می‌کشید او هم رکاب نمی‌داد و هر چه لوطی تو سرش می‌زد بیشتر جری می‌شد و زیر بار نمی‌رفت و فرمان او را نمی‌برد.
آن‌وقت جهان هم می‌بستش به درختی با تیری و آن‌قدر می‌زدش تا نالها‌ش در می‌آمد و از ته جگر فریاد می‌کشید و صدا هایی تو گلویش غرغره می‌شد. اما هیچ‌کس به دادش نمی‌رسید. هیچ‌کس زبان او را نمی‌فهمید. همه می‌خندیدند و به او سنگ می‌پراندند. گاهی از زور درد خودش را گاز می‌گرفت و توی خاک و خل غلت می‌زد و نعره می‌کشید و دهنش چون گاله باز می‌شد و ته حلقش پیدا می‌شد و زبان خودش را می‌جوید. و مردم ذوق می‌کردند و میخ‌ندیدند. چونکه «حاجی فیروز کتک می‌خورد.»
اما بدترین کیفر برای مخمل گرسنگی و بی دودی بود. جهان وقتی که کینه‌‌ی تریش گل می‌کرد او را گرسنه و بی‌دود می‌گذاشت و بِهش خوراک نمی‌داد. او را می‌بست تا نتواند برای خودش چیزی پیدا کند بخورد. اگر آزاد بود، می‌رفت سرخاکروبه‌ها و زرت و زبیل‌هایی که رو زمین پر بود برای خودش دهن گیره‌ای پیدا می‌کرد. یا اگر دود می‌خواست، مثل آدم‌ها می‌نشست تو قهوه‌خانه و از بوی دود دیگران کیف می‌برد. اما آزاد نبود.
آهسته و با کنج‌کاوی بسیار دست برد و شولا را از رو سر لوطی پائین کشید. شب‌کلاه کوره‌بسته‌ای که از لب‌هاش چرک براقی چون قیر پس داده بود نمایان شد. صورت ورچرکیده لوطی‌اش مانند مجسمه‌ی آهکی که روش آب ریخته باشند از هم وا رفته بود.
خوشی و لذت ناگهانی به مخمل دست داد، مثل این‌که انتر ماده‌ای را دیده باشد. گویی لوطیش از راه خیلی دوری که میان‌شان رود بزرگی بود و به او نگاه می‌کرد و به او دسترسی نداشت. کیف شهوانی لرزننده‌ای تو رگ و پی‌اش دوید. حس کرد بر لوطیش پیروز شده. تو صورت او خیره شده بود و داشت خوب تماشایش می‌کرد. چند صدای بریده خشک از تو گلویش بیرون پرید. «غی .غی . غی. غی»
بعد دست برد و از توبره سفره نان را بیرون کشید و دو تا گنجشک پخته از توی آن بیرون آورد و فوری بلعیدشان. سپس نان‌ها را هر چه بود خورد. هیچ دلواپسی نداشت. کیفور و سرحال بود.
چپق لوطی را از زمین برداشت و به سرش و چوبش نگاه کرد و با ناشیگ‌ری با آن ور رفت. و آن را به دهنش گذاشت. وقتی که لوطیش زنده بود به دستور او برایش چپق را تو کیسه توتون می‌کرد و سرش را توتون می‌گذاشت. حالا هم با ولنگاری کیسه را از روی زمین برداشت. آن را سرته گرفته بود. توتونها رو زمین پخش شد. او هم با انگشتانش آن‌ها را رو خاک شیار کرد. و با لج بازی به لوطیش نگاه کرد. بعد چپق را انداخت دور. باز بِربِر به لوطیش خیره شد.
میل سوزندهای به دود وادارش کرد. که وافور را از کنار اجاق خاموش بردارد و زیر دماغ خود بگیرد. پره‌های بینیش تراشیده شده بود. مثل این‌که خوره خورده بود. چندبار وافور را با رنج و دلخوری تو انگشتان سیاه چرب خاکآلودش چرخاند و سپس آنرا بو کرد و پستانکش را کرد تو دهنش و آن را جوید و خردش کرد. تلخی سوخته میان نی بیزارش کرد. اما بو شیره تو دماغش پیچید و میلش را تحریک کرد. خرده‌های چوب وافور را که جویده بود تف کرد. از تلخی آن زده شده بود. بعد آنرا قایم کوفت روی سنگ پای اجاق و سپس چند بار از روی دستپاچگی دامن شولای جهان را کشید. ازش یاری میجست. می‌خواست بیدارش کند. سپس با ناامیدی آهسته از جایش پا شد و به لوطیش پشت کرد و رو به دشت را ه افتاد.
دشت روشن‌تر شده بود. آفتاب تویش پهن شده بود. رنگ مس گداخته‌ای را داشت که داشت کمکم سرد می‌شد. صدای وور و وور کامیون‌ها تو آن پیچیده بود.
هیچ نمی‌دانست کجا میرود. همیشه لوطیش مانند سایه بغل دست او راه رفته بود، مانند یک دیوار. اما حالا صدای سریدن زنجیر به روی خاک و سنگلاخ بود که کلافه‌اش کرده بود. زنجیرش همزادش بود. حالا خودش بود و زنجیرش. و زنجیرش از همیشه سنگین‌تر شده بود و توی دست و پایش می‌گرفت و صدای آزار دهنده‌اش تنهایی‌اش را می‌شکست.
از چند تخته سنگ گذشت. حالا دیگر از لوطی‌اش دور شده بود. روی دو پا راه می‌رفت. دمش کوتاه و سرش منگوله داشت. هیکل گنده‌اش زنجیرش را می‌کشید و خمیده راه می‌رفت قیدی نداشت، هرجا می‌خواست می‌رفت. کسی نبود زنجیرش را بکشد و خودش زنجیر خود را می‌کشید. از لوطی‌اش فرار کرده بود که آزاد باشد. به سوی دنیای دیگری می‌رفت که نمی‌دانست کجاست، اما حس می‌کرد همین قدر که لوطی نداشته باشد آزاد است.
آمد به چراگاهی که گله گوسفندی تو آن می‌چرید. همه آن‌ها سرشان زیر بود و داشتند علف‌های کوتاه را نیش می‌کشیدند. تو هم می‌لولیدند و سرشان به کار خودشان بند بود. بچه چوپانی تو علف‌ها پاهایش را دراز کرده بود و نی می‌زد. توی چراگاه تک‌تک بلوط‌های گنده‌ی گرد گرفته سنگین و خاموش پراکنده بودند. مخمل در حاشیه چراگاه زیر بلوطی نشست و به چوپان و گوسفندها نگاه کرد.
کمی آرام گرفته بود. همین مسافت کوتاهی که به اختیار خودش راه آمده بود زنده‌اش کرده بود. از گله‌ی گوسفند خوشش آمد. حس می‌کرد بچه چوپانی که در آن جا نشسته از گوسفندها به او آشناتر و نزدیک‌تر است. سرگرمی تازهای برایش پیدا شده بود. به کسی کاری نداشت، اما پی درپی دور و ور خودش را می پایید. ترس تو تنش وول می زد.
در این هنگام خرمگس پر طاوسی گنده‌ای ریگ تو جوش شد و هردم خودش را سخت به چشم و صورت او می‌زد و آزارش می‌داد. می‌نشست گوشه‌ی چشمش و او را نیش می‌زد. مخمل با مهارت و حوصله دزد کرد و به چالاکی آن را میان انگشتانش گرفت. کمی به آن نگاه کرد و سپس گذاشتش تو دهنش و خوردش.
گله‌‌‌ای گوسفند فارغ می‌چرید. چوپان تا مخمل را دید از جایش پا شد و آمد به سوی او. چوبش را گذاشته بود پشت گردنش و از زیر، دو دستش را آورده بود بالای آن و آن را گرفته بود. این کاری بود که همیشه مخمل در معرکه‌های لوطی انجام می‌داد. لوطی خیزرانش را می‌داد به مخمل و می‌خواند «بارک الله چوپانی، دس بگیر چوپانی.» مخمل هم چوب را می‌گذاشت پشت گردنش و دست‌هایش را از دو طرف زیر آن بالا می‌آورد و آن را می‌گرفت و راه می‌رفت و می‌رقصید، درست مانند همین بچه چوپان.
از چوپان خوشش آمد. مثل خود او بود که ادا در می‌آورد. از جایش تکان نخورد. برای خودش نشسته بود و دست‌هایش را گذاشته بود میان پاهایش و به چوپان که به سوی او می‌آمد نگاه می‌کرد. چوپان که نزدیک شد با احتیاط پیش او آمد و در چوب رس او ایستاد.
با شگفتی و ندید بدیدی زیاد به این جانوری که تا آن زمان مانندش را تنها یک بار از دور در ده دیده بود نگاه می‌کرد. به گوش‌ها و دست و پا و چشمان و صورت او که مثل خودش بود نگاه می‌کرد. دستش را پیش آورد و مات و واله به انگشتان خودش نگاه کرد و بعد با سرگرمی و بازیگوشی به دست‌های مخمل نگاه کرد. دلش می‌خواست نزدیک او برود و بگیردش تو بغلش و باش بازی کند. میان او و خودش رابطه‌ای دید که با گوسفندانش ندیده بود. دست کرد توی جیبش و یک تکه نان بلوط که خشک خشک بود و مانند تکه گچی بود که از دیوار کنده شده بود بیرون آورد و انداخت تو دامن مخمل و سرگرم تماشای ایستاد.
مخمل با شک نان را برداشت و بو کرد و بعد با بی اعتنایی انداختش دور. با تردید و احتیاط به بچه چوپان نگاه می‌کرد و هیچ ترسی از او نداشت. هیچ خطری از او حس نمی‌کرد. کینه‌ای از او در دل نداشت. اما هوشیار بود بیند که او با چوب درازش با او چه می‌خواهد بکند. او چوب را، و کارهایی که از آن می‌آمد خوب در زندگیاش شناخته بود. دشمن چوب بود.
چشمان ریزش مانند نور آفتابی که از زیر ذرهبین بتابد، تیز و سوزنده از زیر ابروان برآمده و بالهای خارخاریش به سراپای بچه چوپان افتاده بود. با احتیاط و شک بیشتری به چوپان نگاه می‌کرد. چونکه او چوب گره گره ارژنش را تو دستش تکان می‌داد. و مخمل همیشه از حیوانات اینج‌وری آزار و رنج دیده بود. او حیوانی را که مثل خودش بود و به خودش شباهت داشت خوب می‌شناخت. این‌گونه حیوانات را زیادتر از جانوران دیگر دیده بود.
بچه چوپان گامی جلوتر گذاشت. مخمل باز از جایش نجبنید. تنها چشمانش با حرکات او می‌گردید. پسرک از تنهایی و خجالتی که در خودش یافته بود می‌خواست بداند او چیست و چکار می‌خواهد بکند. ناگهان چوب دستش را بلند کرد و به طرف او زخمه رفت. اما فورا خودش زودتر ترسید و پس رفت. چوب به مخمل نخورد.
حالا دیگر مخمل با تردید زیاد به چوپان نگاه می‌کرد. تنش خسته و فرسوده بود. کف دست و پایش می‌سوخت. تنش از زور بی دودی مورمور می کرد. منظره‌ی لوطی‌اش که جلو منقل نشسته بود و تریاک می‌کشید و به او دود می‌داد، پیش چشمش بود. این خاطره‌ای بود که از گذشته داشت. هرچه پره‌های لب بریده تیز و نازک بینی‌ا‌ش را تکان می‌داد و نفس می‌‌کشید بوی تریاک را نمی‌شنید. تندتند نفس می‌زد. از بودن چوپان کلافه شده بود. می‌خواست پا شود برود اما حس می‌کرد که نباید پشتش را به چوپان کند.
پسرک از خون سردی و بی آزاری مخمل شیر شد. دوباره چوبش را بلند کرد و ناگهان قرص خواباند تو کله‌ی مخمل. مخمل هم یک هو خودش را مانند پاچه خیزک جمع کرد و پرید به بچه چوپان و دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌های او و در یک چشم برهم زدن گاز محکمی از گونه پسرک گرفت و تکه گوشتش را رو صورتش انداخت. پسرک وحشت زده به زمین افتاد و خون شفاف سنگینی از صورتش بیرون زد. مخمل تا آ نروز هیچگاه فرصت نیافته بود که آدمی‌زادی را چنان بیازارد.
همچنان که پسرک به خود می‌پیچید و ناله می‌کرد مخمل با چند خیز از آن‌جا دور شد و بی آنکه خود بداند، همان راهی که آمده بود پیش گرفت. این تنها راهی بود که می‌شناخت. از همان سنگلاخی که آمده بود گذشت. هیچ نمی‌دانست چه کند.
یک دشت گل و گشاد دور ورش گرفته بود که در آن گم شده بود. راه و چاه را نمی‌دانست. نه خوراک داشت، نه دود داشت و نه سلاح کاملی که بتواند با آن با محیط خودش دست و پنجه نرم کند. گوشت تنش در برابر محیط زمخت و آسیب رسان، زبون و بی مقاومت و از بین رونده بود. گوش‌هایش را تیز کرده بود و از صدای کوچک‌ترین سوسکی که تو سبزه‌ها تکان می‌خورد می‌هراسید و نگران می شد. هر چه دور وورش بود پیشش دشمن ستمگر و جان سخت جلوه می‌نمود.
خستگی و کرختی تن زبونش ساخته بود. آمد پناه سنگی کز کرد و تا می‌توانست خودش را در گودی‌ای که میان دو سنگ پیدا شده بود جا کرد، آشفته و درهم بود. حواسش پرت شده بود. غریزه‌هایش کند شده بود و زنگ خورده بود. جلو خودش نگاه می‌کرد و شبح آدم‌ها و تبر دارانی که درختها را می‌بریدند می پایید، آدم‌ها برایش حالت لولو داشتند. ازشان بیزار بود. ازشان می‌ترسید. یک وحشت ازلی و بیپایان از آن‌ها در دلش مانده بود. حالا هم خودش را تا می‌توانست از آن‌ها پنهان می‌کرد.
چندتا تیغه علف از روی زمین کند و بو کرد و خورد. مزه ی دبش و تازه ی آن‌ها او را سرحال آورد. مزه ی دهنش عوض شد. باز هم از آن علف‌ها خورد، گلویش تر و تازه شد. آفتاب تنگ و خواب خیز اردیبهشت به موها سینه و شکمش می‌خورد و پوست تنش را غلغلک شیرین و خواب‌آوری می‌داد. پشتش را به سنگ داده بود و به گل‌های گندم و همیشه بهار که فرش زمین بود نگاه می‌کرد، لب پایین‌اش را آورد جلو و کمی آنرا لرزانید، و صدای لغزندهای تو گلویش غرغره شد. گویی میخندید.
بعد خودش را بیشتر تو سوراخی که کز کرده بود جا کرد. پشتش را به تخته سنگ عقبش فشار می‌داد و خستگی در می‌کرد. یکدفعه خوشش آمد و آزادی خودش را حس کرد. راضی بود. مثل این‌که بار سنگین و آزار دهنده ی غربت از گردهاش برداشته شده بود.
دستش را برد زیر بغلش و آن‌جا را خرت خرت خاراند. سرش به حالت کیف رو گردنش کج بود. گویی کسی مشت و مالش می‌داد. بعد شکمش را خاراند. آن‌وقت شق نشست و با شکم و ران و میان پای خودش ور رفت. کک و شپش‌های تنش را یکی یکی با انبرک‌های تیز ناخنش می‌گرفت و می‌گذاشت زیر دندانش و می‌خورد. پوست شکمش نقره ای بود و رگه‌ای آبی توش دویده بود.
تمام تنش از آتش یک خواهش طبیعی گُر گرفته بود. مثل این‌که آناً یک انتر ماده جلوش سبز شده بود و میان پایش را باز کرده بود. چشمانش را دردناک به هم می زد و خمار جلو خود نگاه می‌کرد. دستش را برد لای رانش و میان پایش را چسبید . وقتی لوطی داشت تا می‌خواست با خودش بازی کند لوطیش قرص و قایم با خیزران می‌کوبید رو انگشتانش. اما چون گردن کلفت بود لوطیش هر وقت دستش می رسید و طالب پیدا می‌شد او را برای تخم کشی به لوطی هایی که میمون ماده داشتند کرایه می‌داد.
این زناشویی های مشروع که تک و توک در زندگی مخمل روی داده بود تنها خاطره‌های شهوانی بود که از جنس ماده برای او مانده بود. اما لوطی جهان بی دریافت اجاره هیچ وقت نمی‌گذاشت او با انترهای ماده ی جفت شود. این بود که مخمل میمون ماده‌ها را از دور می‌دید که آن‌ها هم زنجیر گردن‌شان بود و لوطی‌های‌شان آن‌ها را می‌کشیدند. و نمی‌گذاشتند بهم برسند و تا می‌خواستند و به هم نزدیک شوند زنجیرهای‌شان از دو سو کشیده می شد و خیزران بالای سرشان به چرخش در می‌آمد.
مخمل هم هر وقت سر لوطیش را دور می دید جلق می‌زد، مخصوصاً شب‌ها. اما گاهی لوطی‌اش می‌فهمید. صبح که می آمد بالای سرش و می‌دید توی دستش یا روی موهایش آب خشک شده چسبیده، آن‌وقت او را می زد. گاه می‌شد که لوطی برای مسخرگی و خندیدن مشتریان معرکه اش توله سگ یا بچه گربه ریقونه ای می انداخت جلو مخمل. مخمل هم آن‌ها را می‌گرفت تو دستش و زورشان می‌داد و بوشان می‌کرد و میان پای خودش میبرد و خودش را با ناشیگ ری تکان تکان می‌داد و بعد می انداخت شان دور. و هیچ گونه سیری و رضایتی از این گونه کارها به او دست نمی‌داد.
حالا دیگر خودش تنها بود و ترسی از لوطی‌اش نداشت. سستی و کرختی تنش رفته بود. گرم شده بود. نیروی تازه‌ی پُر کیفی تو رگ و پوستش دویده بود. پی درپی دستش روی آن چه که تویش چسبیده بود بالا و پائین می رفت. پوستش آن رو لیز می خورد. نمی‌دانست چه می کند. اما چشم به راه یک دگرگونی درون بود. منتظر یک لذت آشنای سیر کننده بود. یک لذت جسمی او را در کارش پشتیبانی می‌کرد. تنش می لریزید. خودش را دردمندانه می‌مالید. به حالت غم انگیز دستپاچه و هول خورده ای جلو خودش را نگاه می‌کرد. همه چیز از یادش رفته بود. خودش را فراموش کرده بود. تو تیره ی پشتش لرزش خارش دهنده‌ای پیدا شد. داشت کم کم از حال می‌رفت. چشمانش نیم بسته شده بود. داشت می‌شد که ناگهان هیولای شاهین نیرومندی از ته آسمان تند و تیز به سویش یله شد. شاهین خون خوار و کینه جو با چنگال و نوک باز به سوی مخمل حمله برد.
دردم غریزه ی حفظ جان مخمل بر تمام میل های دیگرش غلبه یافت. هراسان از جایش پرید و روی دو پا بلند شد. خطر را حس کرده بود. گویی دیوانه شد. نیش دندان و چنگال هایش را برای دفاع باز شد. دست‌هایش را بالای سرش بلند کرد و دندان‌‌های نیرومندش بیرون زد اما زنجیر مزاحمش بود. گردنش را خسته کرده بود و به سوی زمین می‌کشیدیش. شاید در تمام آن مدتی که خود را آزاد می‌دانست با زنجیر از یادش رفته بود و یا چون مانند یکی از اعضای تنش شده بود و همیشه آن را دیده بود دیگر به آن اهمیتی نمی‌داد.
شاهین به تندی از بالای سرش گذشت و کوهی ترس و تهدیدی بر سر او ریخت و به همین تندی که یله شده بود اوج گرفت. هردو از هم ترسیده بودند. کمی دور وور خودش را نگاه کرد. از آن‌جا هم سر خورد. آن‌جا هم جای زیستن نبود. آسایش او بهم خورده بود. بازهم تهدید شده بود. کوچک‌ترین نشان یاری و همدردی در اطراف خود نمی‌دید. همه چیز بیگانه و تهدید کننده بود. مثل این‌که همه جا رو زمین سوزن کاشته بودند. یک آن نمی‌شد درنگ کرد. زمین مثل تابه ی گداخته ای پایش را می سوزاند و به فرار ناچارش می‌کرد.
خسته و درمانده و بیم خورده و غمگین راه افتاد. باز هم از همان راهی که آمده بود. از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود برگشت. نیرویی او را به پیش لاشه ی تنها موجوی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود او را شناخته بود می‌کشانید. حس کرده بود که بودنش بی لوطی‌اش کامل نیست. با رضایت و خواستن پر شوقی رفت به سوی کهنه ترین دشمنی که پس از مرگ نیز او را به دنبال خود می‌کشانید. زنجیرش را به دنبال می‌کشانید و می‌رفت. ولی این زنجیر بود که او را می‌کشانید.
لاشه ی لوطی دست نخورده سرجایش بود. هنوز به درخت لم داده بود. مخمل او را که دید خوشحال شد. دوستی‌اش به او گل کرده بود. دلش قرص شد. تنهایی اش برهم خورد. لاشه مانند یک اسباب بازی بدیع او را گول می‌زد و به خودش می کشانید. از فرار هم سرخورده بود. فرار هم وجود نداشت. درگیر و دار فرار هم تهدید می‌شد.
مرگ لوطی به او آزادی نداده بود. فرار هم نکرده بود. تنها فشار و وزن زنجیر زیادتر شده بود. او در دایره ای چرخ می‌خورد که نمی‌دانست از کجای محیطش شروع کرده بود چندبار از جایگاه شروع گذشته. همیشه سر جای خودش و در یک نقطه درجا می‌زد.
اکنون دیگر کاملا خسته و مانده بود از همه جا ناامید بود. هر جا رفته بود رانده شده بود. تنش مورمور می‌کرد. دست و پایش کوفته شده بود. راه رفتن دیروز و تشویش بی دودی و زندگی نامأنوس امروز از پا درش آورده بود.
با تردید و ناامیدی آمد زانو به زانوی لوطی‌اش گرفت نشست و سرگردان به او نگاه می‌کرد. اندوه سرتاپایش را گرفته بود. نمی‌دانست چکار کند. اما آمده بود که همان جا پهلوی لوطی‌اش باشد و نمی‌خواست از پهلوی او برود. و لوطی‌اش که بجای زبانش بود و پیوند او با دنیای دیگر بود مرده بود.
دوتا زغال کش دهاتی با دو تیر گنده که رو دوش شان بود از دور به سوی مخمل و بلوط خشکیده و لوطی مرده پیش می‌آمدند. مخمل از دیدن آن‌ها سخت هراسید. اما لوطی‌اش پهلویش بود. با التماس و به لاشه ی لوطی‌اش نگاه کرد و چند صدای بریده تو گلویش غرغره بشد. تنش می‌لرزید.
او نه آدم آدم بود و نه میمون میمون. موجودی بود میان این دو تا که مسخ شده بود. از بسیاری نشست و برخاست با آدم‌ها از آن‌ها شده بود، اما در در دنیای آن‌ها راه نداشت. آدم‌ها را خوب شناخته بود. غریزه اش به او می‌گفت که تبردارها برای نابودی او آمده اند. باز به مرده ی سرد و وارفته ی لوطی‌اش نگریست. و بعد دستش را دراز کرد و دامن او را گرفت و کشید. از او یاری می‌خواست. هرچه تبردارها به او نزدیکتر می‌شدند ترس و بیچارگی و درماندگی او بالاتر می‌رفت. زغال کش‌ها زمخت و ژولیده و سیاه و سنگدل و بی اعتنا بودند، و بلند بلند می‌خندیدند.
تبردارها نزدیک می‌شدند و تبرهایشان تو آفتاب برق می‌زد. برای مخمل جای درنگ نبود. آن‌جا هم جایش نبود. آن‌جا را هم سوزن کاشته بودند. آن‌جا هم تابه ی گداخته بود و روی آن درنگ ممکن نبود. شتابزده پا شد فرار کند. می‌خواست از مرده ی لوطی‌اش و تبردارهایی که تو قالب او رفته بودند فرار کند. اما کشش و سنگینی و زنجیر نیرویش را گرفت و با نهیب مرگباری سرجایش میخ‌کوبش کرد. گویی میخ طویله اش به زمین کوفته شده بود. به نظرش رسید که لوطی‌اش دارد با قلوه سنگ آنرا توی زمین می‌کوبد. گویی هیچ‌گاه این میخ طویله از زمین کنده نشده بود. هر قدر با دست و گردن زنجیرش را کشید، زنجیر کنده نشد. حلقه ی میخ طویله‌اش پشت ریشه‌ی استخوانی سمج بلوط گیر کرده بود و تکان نمی‌خورد.
عاصی شد. دیوانه وار خم شد و زنجیرش را گاز گرفت و آنرا با خشم تلخی جوید. حلقه های آن زیر دندانش صدا می‌کرد و دندان‌هایش راخرد می‌کرد.
از زور خشم چشمش گرد و گشاد شده بود. درد آرواره ها را از یاد برده بود و زنجیر را دیوانه وار میجوید. خون و ریزه های دندان از دهنش با کف بیرون زده بود. ناله می‌کرد و به هوا می جست و صداهای دردناک خام تو حلقش غرغره می‌شد.
از همه جای دشت ستون های دود بالا می‌رفت. اما آتشی پیدا نبود و آدم‌هایی سایه وار پای این دودها در کندوکاو بودند و تبردارها نزدیک می شدند وتیغه‌ی تبرشان تو خورشید می‌درخشید، و بلند بلند می خندیدند.
نویسنده: صادق چوبک
از کتاب: «انتری که لوطیش مرده بود»

توپ لاستیکی

نمایش در یک پرده
آدمهای نمایش:
میرزا محمد خان دالکی وزیر کشور
مهتاب زن دوم او
سرتیپ مهدیخان ژوبین نژاد داماد دالکی
پوران دختر دالکی از زن اول
فرهاد میرزا پینکی مدیرکل وزارت پیشه و هنر شوهر پوران
اسدالله خان سوسو سرهنگ شهربانی برادر مهتاب
خسرو پسر دالکی از زن اول، شاگرد حقوق
ننه خدمتکار
حمزه پاسبان

سن : سالن خانه میرزا محمد خان دالکی وزیر کشور تهران ساعت ده بامداد یک روز اردیبهشت ماه.
اتاق بزرگی است با دیوار و سقف گچی سبز رنگ. حاشیه دور سقف طلائی است. یک جار بزرگ بلور تراش با شمعهای الکتریکی از سقف آویزان است. زیر پنجره پهن دیواری سوی بغل رادیو یک تلفن گذاشته. نور آفتاب از این پنجره تو اتاق می‌تابد. سوک دیوار چپ و دیوار عقب عسلی گردی است که رو آن گلدان میناکاری بزرگی است که رویش نقش و نگار چینی دارد. توی این گلدان یک دسته گل میخک و لاله کاغذی که بسیار بد درست شده و رو آنها گرد گرفته گذاشته شده. رو دیوار عقب، سوی چپ دری است که باتاق خواب دالکی باز می‌شود و رویش پرده مخمل سرخ افتاده. دست راست این در، میان دیوار عقب، گچ بری نمای یک بخاری ساده که هنری در ساختن آن بکار نرفته دیده میشود. روی طاقچه بخاری یک شال ترمه پهن است و روی آن یک آئینه، گذاشته شده. این طرف و آن طرف آئینه، کمی‌پائین, رو دیوار، دو تا قاب خامه دوزی بد ساخت که با پیله ابریشم و مروارید بدلی روی مخمل سیاه دوخته شده آویزان است. سوی راست بخاری دری است که باتاق ناهارخوری باز میشود و رویش پرده مخمل آویزان است. دست راست در، تو سوک دیوار عقب و دیوار دست راست باز یک عسلی دیگر است که گلدان و دسته گل کاغذی قرینه سوک دیوار چپ روی آن جا دارد. میان دیوار راست دری است که به راهرو و اتاقهای دیگر و بیرون باز میشود. روی این در هم پرده مخمل آویزان است. بالای این در عکس بزرگی دیده میشود. و این عکس تنها زینت دیوار دست راست است.
میان اتاق میزگرد بزرگی است که روی آن رومیزی نرمه لاکی خوشرنگی پهن است. جلوی بخاری نیمکت بزرگی است که روه اش مخمل گلدار لهستانی پشت گلی است. دورادور میز شش صندلی از سر نیمکت چیده شده. کف اتاق یک تخته فرش کرمانی عالی پهن است. دو تا بخاری نفتی دستی دست راست و دست چپ اتاق میسوزد.
هنگامی‌که پرده پس میرود دالکی تنها روی نیمکت جلو بخاری نشسته و دستهایش را زیر پیشانیش روی میز گذاشته و خوابیده و سر طاسش بحالت درد و غم براست و بچپ تکان میخورد. گویی از دندان درد یا سر درد رنج میبرد. پس از لحظه ای بناگهان، پنداری سوزنی به تنش فرو رفته، با وحشت از جایش بلند می‌شود و با ترس به عکس بالای در دست راست نگاه میکند. سپس وحشت زده نگاهش را از روی عکس برمی‌گرداند و مات مانند اینکه چیز ترس آوری در خاطرش می‌گذرد به تماشاچیها نگاه میکند.
دالکی مردی است پنجاه ساله با قد کوتاه و صورت سرخ براق گوشتالود و چانه کوچک شلغمی‌که رو غبغبش چسبیده و چشمان ریز تخمه کدویی و ابروهای کوتاه بالا جسته و تابتایش مانند این است که همیشه تو قیافه اش عبارت "نه. نمیشه" خشک شده. بینیش عقابی و شکمش گنده است. لباسش منحصر است بیک رب دوشامبر برگ نخودی که سر دست ها و یقه اش مخمل قهوه ای کار گذارده اند، قیافه اش در این هنگام چنان وحشت آور است که گویی دارد فرود آمدن سقف را رو سر خودش مشاهده می‌کند. نگاه تند و کوتاهی بدر دست راست می‌اندازد و سپس به چالاکئی که از سن و سالش دور است می‌دود طرف پنجره دست چپ و بیرون سرک می‌کشد و دوباره برمی‌گردد و مودب و دست بسینه زیر عکس می‌ایستد.
دالکی: دست به سینه مودب زیر عکس ایستاده، نیم رخش پیداست قربان به خاک پای مبارک قسم که غلام خانه زاد تاکنون کوچکترین خلاف و تقصیری را مرتکب نشده ام. فرزندان خودم را با دستم کفن کرده باشم اگر در این دوازده سال ثانیه ای ا زراه چاکری و غلامی‌منحرف شده باشم. خاکسار بی مقدار همواره کوشیده است که منویات مبارک را نصب العین قرار داده و آنچه را که ذات مبارک اراده فرمایند اجرا نماید. به انبیا و اولیا و هفتاد و دو تن شهید دشت کربلا قسم که این بنده کمترین در هیچکاری که زیانش متوجه وجود مبارک باشد دخالت نداشته است. به زن و فرزندان صغیر غلام ترحم فرمائید خیلی چاپلوس و خاکسار غلام تسلیم صرفم. هر چه بفرمائید اطاعت می‌کنم. {در این هنگام مهتاب زن دالکی از در دست راست با شتاب می‌آید تو ا تاق و مثل اینکه پی کسی می‌گردد به اطراف اتاق نگاه میکند. او زنی است سی دو سه ساله که هنوز خوشگلی خودش را دارد. اما قشنگیش کمتر از آن است که خودش خیال میکند. اسباب صورتش قشنگ است. هنوز چشمان میشی گیرنده اش دهن اهلش را آب می‌اندازد. قدش از شوهرش بلندتر است. خیلی خوب و با دقت لباس پوشیده و بزک کرده و سر ش را درست کرده، اندامش نرم و نازک و ظریف است. دالکی دستهایش را می‌اندازد پائین ولی نمی‌خواهد چیزی از او پنهان کند. زیر زبانی و با یأس} کو، اکبره پیدایش نشد؟
مهتاب: عصبانی و با صدای بلند نه! معلوم نیس کدوم گوری رفته. تو خونه اش نبوده. زنش گفته همون دیشب رفته از گل واسیه باباش دوا ببره. آیا راس آیا دروغ. کسی چه میدونه. اینا یه روده راس تود لشون نیس.
دالکی: من اصلا میدونستم زیر کاسه یه نیمکاسیه. این پدر سوخته یه هفته بودش پاش کرده بود تو یه کفش و مرخصی میخواس، تو خودت میدیدی دیگه که چه جوری هول بود. از روی بیچارگی دستش را دراز میکند به سوی مهتاب مهتاب جون حالا چکار بکنم؟ تو یه چیزی بگو. منکه دارم دیوونه میشم.
مهتاب: نمیدونم والله. آژانه هنوز در کوچس. میگه با اکبره کار دارم. اما اکبر چی؟ اگه با اکبره کار داشت وختیکه ننه بش گفته بود اکبره امشب نمیاد میباس بره. دیگه چرا نباس در کوچه روول نکنه. هی راه میره هی تو باغ سر میکشه. ننه رو فرستادم پرسیده اگه چیزی هس بگید به خانم بگم. آژانه گفته به خانم عرضی ندارم. اونوخت بازم چند بار احوال شما را گرفته. گفته آقا خونس؟
دالکی : از ترس دل تو دلش نیست ببینم دیشب تا کی در خونه بود؟
مهتاب : من خودم که تا ساعت ده بیدار بودم و دیدمش راه می‌رفت. بعدش نمیدونم. لابد تا صب بوده. من که دیشب خواب به چشمام نرفت. سر مهمین جوری گیج میره.
دالکی: آخه جانم چرا همون دیشب بمن خبر ندادی که فکری بکنم؟
مهتاب: مگه بیکار بودم، بیخودی کک بندازم تو شلوارت که چی؟ مثلا اگر دیشب می‌گفتم چکار می‌کردی؟ فرار میکردی؟ مگه راه فرارم سراغ داری؟ بیحوصله حرفا میزنی.
دالکی: وحشت زده یواش حرف بزن جونی. راه فرار چی؟ کی میخواد فرار کنه؟ میگم یعنی اگه دیشب می‌گفتی شاید تحقیق بیشتری می‌کردیم. بالاخره تلفنی، چیزی.
مهتاب : من چه میدونسم، به خیالم راس راسکی با اکبره کار داره. بعد صب سحر ننه دیده بودش بازم جلو خونه راه می‌رفته. نگو تا صبح همونجا بوده. آه. آدم از این جور زندگی دلش بهم میخوره.
دالکی: بی حوصله خب، حالا کی اینجاس؟
مهتاب: بی علاقه ننه هس و آشپز که دارن تهیه چلوکباب ناهار رو میبینن.
دالکی: با دریغ کاشکی مهمون نداشتیم. دیدی چجور آبروم رفت و دشمن شاد شدم؟
مهتاب: با سستی و مغلوبیت خودش را پرت میکند روی صندلی دست راست بغل نیمکت خدایا اگه تو رو ببرنت من چکار کنم؟ چجوری دیگه سرمو پیش سر و همسر بلند کنم؟ بچه ها را چکارشون کنم؟ چقده بت ازو التماس کردم مواظب کارت باش و یه وخت نکنه یه کاری دس خودت بدی.
دالکی: بهمون قرآنی که بسینه محمد نازل شده که اگر من تا حالا کوچک ترین خیال خیانتی در دلم گذشته باشه. من یه امضارو با هزار ترس و لرز و مته بخشخاش گذوشتن می‌کردم. آخه چطور یک همچو بد ذات ولدالزنائی پیدا میشه که به ولینعمت و خدای خودش خیانت کنه؟
مهتاب: باشک آدم که پیغمبر نیس؛ یه وخت دیدی از دس آدم در رفت. آدم که خودش نمیخواد.
مثل اینکه بخواهد حرف بکشد. خوب فکر کن ممی‌جون تو اینهفته کجا رفتی؟ چه گفتی؟ چکار کردی؟ با کیها بودی؟
دالکی: چشمانش را به زمین می‌دوزد و فکر می‌کند نه. خدا خودش شاهده نه. هیچ خطائی ازم سر نزده. هر چی فکر میکنم چیزی بنظرم نمیاد. به مرگ بچه هام هیچ نبوده هیچی نگفتم. هیچ جای نابابی نرفتم.
مهتاب : مثل اینکه بخواهد به حافظه او کمک کند توجشن اون سفارت خونه که اون شب مهمون بودی چیزی از دهنت در نرفته؟ آدم نابابی پهلوت نبوده؟ وختیکه اومدی که کلت گرم بود. میگم یعنی تو مستی چیزی از دهنت نپریده باشه که کسی شنفته باشه.
دالکی: چشمانش از وحشت باز میشود. چند بار تفش را قورت میدهد نه. هیچ چیز بدین گفتم. همش از ترقیات روزافزون کشور گفتم. یکه می‌خورد و حرفش را می‌گرداند یعنی چیز بدی وجود نداره که آدم ازش حرف بزنه. مثلا تو خیال میکنی امروز روی تمام کره زمین بگردی مملکتی به خوبی و فراوانی نعمت و نظم و امنیت ایرون پیدا میشه؟ مگه اروپا غیر از راه آهن و خیابان های آسفالت و ساختمانهای عالی چیز دیگه ای هم داره؟ تو خیال میکنی هیچ جای دنیا امنیت این کشور را داره؟ میدونی چقدر دزد و آدمکش تو فرنگ خوابیده؟ با صدای رجزخوان و حماسه سرا بکوری چشم دشمن، ما همه اینها را تحت سرپرستی قاعد عظیم الشان خودمان داریم. تا کور شود هر آنکه نتواند دید.
مهتاب : مثلا در همین جور حرفها هم آدم باید زیر و روی کار را طوری بپاد که کسی خیال بدی نتونه بکنه. بهمین حرفا هم خیلی میشه دسک و دمبک گذاشت. آدم باید خیلی دس به عصا راه بره. حالا اصلا چرا عاقل کند کاری که بار آرد پشیمانی؟
دالکی: از حرفش پشیمان شده. با چاپلوسی جونی من اینارو پیش تو میگم. بیرو نکه من از وختیکه میرم تا میام خونه هم شده کلمه با کسی حرف نمیزنم. آتشی می‌شود اصلا کو وقت؟ کو فرصت؟ مگه کلمو داغ کردن؟
مهتاب: میدونم، اما آدم وختیکه کلش گرم شد دیگه زبونش دس خودش نیس. حرف از دهن آدم میپره. و آدم خودش ملتفت نیس چی میگه.
دالکی : ناگهان گویی چیز تازه ئی به نظرش آمده خیره و پرمعنی به صورت زنش نگاه میکند. چهره اش بیم خورده است و به زحمت نفس میکشد، با سبزی پاک کنی و چاپلوسی مهتاب جون میخوام یه چیزی ازت بپرسم. توخودت می‌دونی که من چقده تو رو دوست دارم. حالا هم اگه منو بگیرن ببرن هر چه دارم مال توه. ملک ورامین مال توه. تو همونوختاشم اگه دس منو می‌گرفتی از خونه بیرون می‌کردی من میبایس خودم و رختای تنم از خونه برم. من از خودم هیچ چیز نداشتم و هنوزم ندارم. از وختیکه تو ا ومدی تو خونیه من، خونیه من روشن شده. من مادر خسرو رو واسیه خاطر تو طلاقش دادم. ممکنه من رو امروز بگیرن ببرن و بیندازند توهلفدونی تا استخونام بپوسه. اما من تسلیمم. افتخار می‌کنم. لابد خلافی ازم سر زده. اما به قرآن نمی‌دونم چیه. به مرگ بچه هام نمی‌دونم چیه. شاید دشمن برام پاپوش دوخته باشه. حالا می‌خوام از تو بپرسم با دودلی و بگم و نگم تو چیزی می‌دونی؟ خبری داری؟ مثه اینکه تو یه چیزای میدونی نمیخوای بمن بگی. من شوورتم. هر چی میدونی بگو گاسم راهی پیش پام بذاره.
مهتاب: تلخ و گرفته چه خبری؟ از کجا خبر دارم؟ چی هس که من بدونم؟ مگه از خودت شک داری؟ پناه بر خدا.
دالکی: چاخان و خرد شده نه جونی! میگم گفتی وختی از جشن سفارت خونه اومدم کلم گرم بود، چیزی از زبونم پریده؟ چی گفتم؟ تو خواب حرفی زدم؟ تو چیزی از زبونم شنیدی؟
مهتاب: دلخور و خشمگین اومدیم تو هم چیزی گفته باشی من میرم به کسی میگم؟ این مزد دسمه؟ مرده شورا ین دسه بی نمک منو ببره.
دالکی: تو حرفش میدود نه جونی. چرا برزخ میشی؟ میگم یه وخت چیزی از دهنت بیرون نپریده باشه حرفی زده باشی مردم شنفته باشن. تو که میدونی دیوار موش داره و موش گوش داره.
مهتاب: بیزار آفرین! قربون همون لب و دهنت. اینم مزد دسم. دیگه چی؟ من شش ساله تو خونیه تو دو تا شکم برات زائیدم، خوبت دیدم، بدت دیدم، حالا این حرفا بم میزنی؟ اونوخت که وزیر نبودی خیلی از حالات بهتر بودی. اونوخت اقلا دلی داشتی. حالا یک کلمه حرف حسابی از دهنت در نمیاد. آتشی میشود چی بود که بگم؟ من که هیچ از کارای تو سر درنمیارم. تو خودت آنقدر آب زیرکاهی که نمیذاری کسی از کارت سر دربیاره. تو تموم کاغذای اداریتو از من پنهون می‌کنی. از کارای بیرونت یک کلمه به من چیزی نمیگی. من شش ساله زن تو شدم یک کلمه حرف سر راس که آدم چیزی ازش بفهمه از دهنت نشنفتم یه دفتر یادداشت از ترس من تو جیبت نمیذاری. همش رو قوطی سیگارت یه چیزای رمزی مینویسی. ازتم که میپرسم، میگی نمره پرونده و کاغذ اداریه. خدا خودش میدونه اینا چی هستن که مینویسی. خدا بدور! مثل اینکه سر تا ته خونیه ما جاسوس ریخته. صدایش را میآورد پائین نه! بگو ببینم میخوام بدونم تو چی داشتی که من بکسی بگم؟ من به مرگ بچه هام حرف روزونمو برای خاطر تو که وزیری به مردم نمیزنم. اصلا از وختی که تو وزیر شدی من حرف از یادم رفته. حالا میام حرفای تو رو ببرم به دیگران بزنم؟
دالکی: آرام و محتاط. کتک خورده اینهائی رو که من رو قوطی سیگارم یادداشت میکنم چیز بدی نیسن. والله کار ادارین. میخوام تواداره یادم بیاد. من نگفتم که تو حرف منو بکسی میگی. بی آنکه به حرف خودش اعتقاد داشته باشد زن آدم که جاسوس آدم نمیشه. میگم یه وخت ها که میری خونتون، یا داداشت اسدالله خان میاد اینجا. چیزی از دهنت نپریده باشه. اسدالله خان خیلی آدم خوبیه. دیدی که منم بش خیلی کمک کردم. اگه من نبودم حالا حالاها تو نایب اولیش میموند. اما آدم وختی که میخواد چیزی بگه، جلو برادرشم که باشه نباید احتیاط رو از دست بده.
مهتاب: رو صندلیش راست می‌نشیند. با جوش آخه مثلا چی؟ مگه از خود شک داری مرد؟ قباحت داره. سنی ازت گذشته. وزیر یه مملکتی هستی، تو دیگه نباس این حرفا رو بزنی با دق دلیها! حالا می‌فهمم. توم تمام این شش سال خیال میکردی من جاسوس تو هسم مثل اینکه بخواهد تلافی حرفهای او را سرش در بیاورد توا گه راس میگی و اینقده دس به عصا راه میری برو جلو این خسرو پسرتو بگیر که هزار جور کتابای عجیت و غریب میخونه. اونه که با هزار آدم ناباب راه میره. منکه از این حرفا سر در نمیارم. همین چند روز پیش فرهاد میرزا میگفت خسرو خان خیلی بی احتیاطی میکنه. یه حرفای میزنه که نباید بزنه. سرش رو تنش سنگینی میکنه.
دالکی: دستپاچه فرهاد چی میگفت؟ خسرو چه کار کرده؟ راسی خسرو کجاس؟
مهتاب: با بی اعتنائی من چمیدونم. بمن که نمیگه. مثه اینکه از دماغ شیر افتاده. صب زود پاشد رختاش تنش کرد رفت بیرون. مگه میشه باهاش حرف زد؟ کلش خشکه. هنوز یک کلمه نگفتی تو دل آدم وا سرنگ میره. هر چه باشه بچیه شووره دیگه. جون بجونش کنی به آدم صاف نمیشه. بابا جون یکی نیس بگه کتاب خوندن که اینهمه فیس و افاده نداره.
دالکی: کنجکاو چه کتابی؟ این حرفا چیه می‌زنی؟
مهتاب: گزنده و با شماتت گفتم که من از کاراش سر در نمیارم. اینم که میگم، فرهاد جلو پوران خواهرشم میگفت، نه بگی من از خودم درآوردم، میگفت خسروخان داره روسی میخونه. من نمیدونم او از کجا فهمیده، آیا راس، آیا دروغ. منکه سرم تو حساب نیس.
دالکی: مثل اینکه بخواهد گریه کند صورتش تو هم می‌رود. دستهایش را جلو دراز می‌کند. با التماس شما را به خدا مهتاب، به خسرو رحم کنین. این حرفا رو نزنین من اگه بفهمم خسرو روسی میخونه خودم هر دو تا چشماشو با دس خودم درمیارم. یکهو حرفش را عوض میکند امروز فرهادم نهار میاد اینجا؟
مهتاب: گرفته. بزمین نگاه میکند آره.
دالکی: دیگه کیا میان؟
مهتاب: بی حوصله چمیدونم: همونای که همیشه میان.
دالکی: آرام و کمی‌جدی حالا دیدی باز کج خلقی می‌کنی. آدم در خونش آژان گرفته باشه و بخوان بگیرندش تو خونش هم این الم شنگه ها بپا باشه. آه سنگینی میکشید اگه رفتم اونوخت قدرم رو میدونین. هنوز نمیدونین چه خبره.
مهتاب: خوبه خوبه این حرفا رو نزن آدم یجوریش میشه. حالا از کجا که آژان بتو کار داشته باشه، شاید راس بگه با اکبر کار داشته باشه. من نمیدونم این چه فکریه که بسر تو افتاده.
دالکی: با اطمینان پس بکی کار داره؟ کی اینجا هس؟ مگه نه خودت میگی هی احوال منو از ننه گرفته. از اون گذشته آژانی که بقول خودتون از سرشب تا حالا دم خونیه یه وزیر کشیک میده چکاری میتونه داشته باشه؟ سگ کیه که پیش خودیه همچو کاری بکنه. اینو بش میگن تحت نظر. حالا فهمیدی؟ من تحت نظرم. سخت خود باخته دیدی چطور روزگارم سیاه شد؟
مهتاب: جدی. مثل اینکه واقعا این سوالی که می‌کند برایش معمائی است ببینم مگه شهربانی زیر دس شما نیس؟ مثه اینکه شهربانی یه وخت زیر دست وزارت کشور بود.
دالکی: دندان رو حرف میگذارد چرا، هست. اما تشکیلات آن سواست. مگه چطور؟ با تشویش و بدگمانی چرا اینو میپرسی؟
مهتاب: هیچی، گفتم اگه شهربانی زیر دس وزارت خونیه توس. زودی برئیس شهربانی تلفن کن ازش ته و تو کارو دربیار.
دالکی: وارفته ای بابا تو را هم اینقدها ساده خیال نمیکردم. سر شرا میاورد نزدیک مهتاب افسوس که نمیتونم صاف و سرراس باهات حرف بزنم. درسه که زنمی‌و شش ساله روی یه بالین خوابیدیم؛ اما نمیتونم دلم رو پیشت واز کنم. افسوسه که آدم نتونه با زنش حرفشو بزنه.
مهتاب : خیلی نگران ممی‌جون: مرگ من حرف بزن. لابد یه چیزی هسش که نمیخوای به من بگی. آخه چرا نمیتونی با من صاف و سرراس حرف بزنی؟ مرگ پرویز من به کسی نمیگم. تو چرا بدگمونی و همیشه حرفاتو از من پنهون میکنی؟
دالکی: مایوس فایده نداره قیافه اش درست بر خلاف آنچه را که میگوید نشان می‌دهد من از تو خاطرم جمعه. من هیچی از تو پنهون نمیکنم. شهربانی جداس، وزارت کشور جداس. اما هر دو با هم همکاری میکنند. حرف تو حرف میاورد نگفتی امروز کیا میان اینجا نهار.
مهتاب: با سر دل سیری مگه نگفتم؟ سرتیپ میاد پروانه و فرهاد و پوران. گفتم داداشم اسدالله خانم بیادش. اگر خسروخانم برگرده اونم هست. همین.
دالکی: خوبه که همشون قوم خویش اند. چه خوب شد که فرج الله خان و زنش رو نگفتیم. دیدی چطور آبروم رفت؟
مهتاب: خیراندیش من میگم حالا که نمیخوای برئیس شهربانی تلفن کنی، خوبه به سرتیپ تلفن کنی. شاید اون بدونه. اونا قشونین و زودتر خبردار میشن. شاید بشه ته توی کاررو در آورد. آخه هر چی باشد دومادته.
دالکی: مایوس فایده نداره. هیشکی نمیتونه کاری بکنه. اگه سرتیپ بفهمه شاید بدترم بشه که بهتر نشه.
مهتاب: با دلداری و اندرز آدم خوب نیس اینقده بدبین باشه. سرتیپ مهدیخان دومادتوه. یازده ساله دختر تو پروانه خانم زنشه. با هم یک جون دوق البید. شما که دیگه از هم رو درواسی ندارین. چه ضرر داره بش تلفن بزنی و ازش بپرسی؟ اگه میدونی که میدونه. اگر نمیدونم بشم که نگی یه ساعت دیگه خودش میاد اینجا میفهمه. بگو بش شاید چاره ای بکنه.
دالکی: امیدوار ولی دودل در حالیکه از لای صندلیهای دست چپ بطرف تلفن میرود خیلی خوب. هر چه باداباد. هر چه تو بگی میکنم.
گوشی تلفن را برمیدارد و نمره میگرد اما از دستپاچگی اشتباه میگیرد. آلو! آلو! نخیر خانم ببخشید. عوضیه.
گوشی را میگذارد. عاجز بیا مهتاب نمره رو بگیر من حرف بزنم. اصلا نمیدونم چم هست. تمام بدنم میلرزه.
مهتاب : با دلسوزی و ترحم پیش میرود و نمره را با دقت میگیرد. خیلی جدی و با اخم کنجکاوانه آلو! حمدالله توئی؟ تیسمار تشریف دارن؟ بگو خود تیمسار صحبت کنن گوشی را میدهد به دالکی که او هم آنرا قرص می‌چسبد و به گوشش میگذارد و سرش را روی آن خم میکند، مهتاب پهلوی او ایستاده.
دالکی: آلو! مهتی توئی؟ سلام، قربون تو با خنده قباسوختگی چرا دیر کردی؟ زود کجا بود؟ پاشو بیا دیگه. نه هنوز کسی نیومده. اما میخوام تو زودتر بیای. ده و نیمه. تا تو برسی میشه یازده لبهایش تو گوشی می‌خندد اما صورت همانطور قابل ترحم و واخورده است نه تو بمیری، هیچ خبری نشده. یک کار کوچکیت داشتم. نه جون تو همه خوبن. صورتت رو اینجا بتراش. بگو پروانه و بچه ها هم بعد بیا نشون. همین حالا میای دیگه؟ قربون تو؟ گوشی را میگذارد.
مهتاب : کمی‌تند پس چرا بش نگفتی؟
دالکی: با دلداری آخه جونی تو تلفن که جای این جور حرفا نیس. حالا میادش اینجا. میرود بطرف یکی از صندلیهای دست چپ و خودش را باز هوار دررفتگی می‌اندازد روی آن… مهتاب هم بدنبالش راه میافتد و رو برویش میایستد.
مهتاب: راس میگی. چقده گیجم.
دالکی : گمونم یه بوئی برده. از حرف زدنش معلوم بود که یه چیزی میدونه. هی میپرسید، چه خبره؟ اتفاقی افتاده؟ خبری شده؟
مهتاب: با تردید و شک نه. خیال می‌کنی. گاسم تلفن تو ناراحتش کرده بود که هی اصرارش میکردی بیاد اینجا. گفت زودی میادش دیگه؟
دالکی: آره ناگهان نیم خیز میشود تو خودت با آژانه روبرو نشدی؟
مهتاب: هیچ معنی داره؟ ننه رفته دم در او گفته اکبره کجاس؟ ننه گفته اکبر مرخصی گرفته رفته. بعد آژانه پرسیده آقا هستن؟ گفته بله. گفته بیدار شدن؟ ننه گفته بله. بعد آژانه رفته اونطرف زیر چنار پای خیابون وایساده. بعد که ننه اومد بمن گفت، من یواشکی رفتم تو باغ پشت کاج بزرگه وایسادم، دیدم آژانه باز اومد دم در گردن کشید و ازلای نرده تو باغ نگاه کرد. بعد دوباره رفتش اونطرف خیابان وایساد. اما او منو ندید.
دالکی: دستهایش را بلند میکند خدایا به تو پناه می‌برم. به بچه های من رحم کن.
مهتاب: ممی‌جون غصه نخور. خدا بزرگه. سر بیگناه پای دار میره سر دار نمیره. تو که ازخودت خاطرت جمعه. من بالای تو قسم میخورم. تو همیشه مثه بره بی آزار بودی.
دالکی: عاصی این حرفا دروغه، تا حالا هزار تا سر بیگناه بالای دار رفته. این ضرب المثل ها برای دلخوشی احمقا خوبه. خودم خوبه چند تا شونو دیده باشم؟ افسوس که نمیتونم حرف بزنم. وختی آدم نتونه حرف بزنه، زبون چه فایده داره تو دهن آدم لق لق بزنه؟ فرق آدمی‌که حق حرف زدن نداشته باشه با خر و گاو چیه؟ اونام زبون دارن اما نمیتونن حرف بزنن. مردشور این زندگی رو ببرن. تموم عمرم یه قلپ آب خوش از گلوم پائین نرفت.
مهتاب: ممی‌جون جوش نزن. تو که هیچوقت عصبانی نبودی. به نظر من همینجور حرفارم نباس زد. این حرفا بو می‌ده. تو که از من فهمیده تری. چرا میگی مرده شور این زندگی رو ببرن؟ خیلیم زندگی خوبیه. بیخودی خودتو ناراحت میکنی.
دالکی: آرام راس میگی. غلط کردم. اما من همیش دلم از این میسوزه که اگه من برم شما کسی رو ندارین ازتون توجه کنه. خسرو که بچه مدرسه اس. تو هم که کاری ازت ساخته نیس. می‌ترسم بچه هام تلف بشن. کمی‌مکث میکند میون اینهمه گرگ.
مهتاب: با تعجب کدوم گرگ؟
دالکی: جدی و حق بجانب کدوم گرگ؟ شما خیال می‌کردین زندگی به همین راحتی بود که من براتون فراهم کرده بودم؟ همین یک لقمه نونی که من تواین خونه می‌آوردم از دس صد نفر گشنه دیگر قاپ می‌زدم. خیال کردی همین چند پارچه آبادی بیخودی فراهم شده؟ خشمگین همین حالاس که هر یک تکه اش دس یک نفر میافته و مثه جگر زلیخا از هم پاشیده میشه ومن باید توهلفدونی سگ کش بشم. صدایش را آهسته میاورد پائین ببینم! جواهراتو قایم کردی؟ ببین، ممکنه برای تفتیش اینجا بیان. مبادا چیزی بروز بدی. بروز دادن همون و سر کوچه نشستن و گدائی کردن همون. تا تنکیه پاتم میبرن. ببینم، همونجا که خودم گفتم چالشون کردی؟
مهتاب: مطیع آره.
دالکی: آرام می‌شود این برای روز مباداتون. برای جهاز دخترت دس بشون نمی‌زنی. زمانه زیر و رو داره. به گریه میافتد اما خودداری می‌کند اینو از من داشته باش به دو گل چشماتم اعتماد نکن. در این هنگام چشمانش گرد می‌شود و به قالی کف اتاق خیره می‌ماند گوئی چیزتازه ای یادش آمده لحظه ای ساکت می‌ماند و ترس تازه ای توصورتش وول می‌زند. مهتاب حالت او را درمی‌یابد شاید موضوع آن مناقصه اس؟
مهتاب: دستپاچه کدوم مناقصه؟
دالکی: تو خودش است همون مناقصه … همون…
مهتاب: هول خورده آخه حرف بزن. پس یه چیزی هس.
دالکی: گوئی تو خواب حرف میزند آخه اون مال خیلی وخته. گذشته ازین خیلیای دیگه هم توش لفت ولیس داشتن که به من از همشون کمتر رسید. من بدبخت دلال مظلمه شدم. حتی…
مهتاب: حتی چی؟
دالکی: غلط کردم. حتی هیچ.
مهتاب: آرام پس یه چیزی هس. معلوم میشه بی احتیاطی کردی و کاری دس خودت دادی…
در این هنگام سرتیپ زوبین نژاد در رخت سرتیپی از در دست راست می‌آید تو. او مردی است همسن و سال دالکی، اما بلند قد و آبله رو و با چهره تاسیده، ترش متفرعن بر ما مگوزید. خیلی شق و رق راه می‌رود. حرفهایش تماماً کوتاه و بریده است. و همیشه رو کلماتی که ازدهنش بیرون می‌آید سنگینی می‌دهد. و رو غبغبش فشار میآورد. تو اتاق که می‌آید از وضع ساکت و سوت و کور دالکی و مهتاب یکه میخورد. اما بروی خویش نمی‌آورد. دالکی جلو پاش پا می‌شود سرتیپ پیش می‌رود و یکدست به دالکی و دست دیگرش را به مهتاب میدهد.
ژوبین نژاد: سلام ممد! چطوری؟ مهتاب جون خوبی؟ بچه ها خوبن؟
مهتاب: شق و رق می‌ایستد و پستانهایش را پیش می‌دهد. با ناز ای! چه حالی چه احوالی.
دالکی: تو حرف مهتاب می‌دود الحمدالله همه مون خوبیم. بچه هات خوبن؟ پروانه خوبه؟ بشین. ژوبین نژاد با تردید و پرسش به زن و شوهر نگاه میکند. آنها هر دو توروش می‌خندند.
ژوبین نژاد: رویش را می‌کند بمهتاب ممد تو ملتفت هستی که مهتاب روزبروز تو دل بروتر می‌شه. بی انصاف مثه قالیچه کاشی میمونه هر چه پا میخوره بیشتر رو میاد. قاقاه می‌خندد
مهتاب: به خودش میگیرد خوبه دیگه. سرتیپ همش مسخره میکنه. شما دیگه چی میگین! پروانه خانم ماشاالله مثل یه تیکه ماه میمونه، واه! واه! از دس این مردا که همیشه چش و دلشون میدوه.
ژوبین نژاد: با خوش خلقی به مهتاب تو، تو این هفته هفتصد تومن منو گزیدی. باشه تا تلافیشو سرت در بیارم. امروز دیگه روز سهراب کشی منه. هر چه پول داری باید بیاری میدون با خنده و چشمک ما جواهرم گرو ور میداریم ها. میدونی که؟
مهتاب: با قیافه خیلی عادی. مصیبت را فراموش میکند اوا! پروانه خانم رو که هزار تومن منوبرده نمیگین؟ این پای اون در. غم خود را فراموش میکند بخدا من دیروز باختم. دروغش آشکار است تازه شما هر چه ببازین باز از من بردین.
ژوبین نژاد: بلند می‌خندد و می‌نشیند. دالکی هم می‌نشیند ممد این مهتاب یک شانسی داره که عجیبه. پریشب من فول آس داشتم. مهتاب رفت پای رنگ و عجیب اینه که رنگو آورد. اونم با دو ورق! فکرشو بکن. هیچ همچه چیزی میشه؟ نگاهی پرمعنی به مهتاب می‌اندازد خیلی نقل داری. بنظرم امروز خیال داری ها؟ فرهاد و اسدالله خانم هم که میانشون؟ فرج الله خان چطور؟
مهتاب : نه. فرج الله خان واسش از رشت مهمون رسیده و پروین داره از قوم خویشای دسه دیزیش پذیرائی میکنه. خیلی پکره.
دالکی: می‌خواهد زیر پای مهتاب را بروبد مهتاب جون یچیزی نمیاری مهتی بخوره؟ میوه داریم بیار. یه چای تازه دمم درس کنی منم بدم نمیاد. مهتاب در می‌یابد و با دلخوری بیرون می‌رود. هنوز دم در نرسیده
ژوبین نژاد: مهتاب جون دستور بده ظهری چلوکبابو دس دس بیارن سر سفره. نه مثل همیشه که تا آدم میاد ببینه چه خبره تمام کبابها مثه چرم سفت میشه و برنجش یخ میزنه. مهتاب بیرون می‌رود.
سپس چهره پرسش آمیز خود را به صورت دالکی می‌اندازد و با همین نگاه می‌پرسد "چکارداشتی؟" و با چشم راست چشمکی به دالکی میزند.
دالکی: مأیوس بنظرم کار من ساختس.
ژوبین نژاد: مات و متعجب یعنی چه؟
دالکی : نمیدونم چیه که از دیشب تا حالا یه پاسبان در خونیه من گذوشتن. تا حالا چند بار سراغ منو گرفته. اما ظاهراً میگه با اکبره نوکر من کار داره. نه میگه چکار داره نه در خونه رو ول میکنه.
ژوبین نژاد: اکبره نرفته ببینه چی میگه؟
دالکی: آخه اکبره هم از دیشب رفته مرخصی. دو سه روزی برنمی‌گرده. بنظرم اینم مخصوصاً فرسادنش. این هیچوقت مرخصی نمی‌رفت.
ژوبین نژاد: با شگفتی آخه که چی؟ اگه خدای نخواسه با شما کاری داشته باشن چرا باید نوکر شما را دورش کنن؟
دالکی: جویده جویده آخه مهتاب میگه به خود اکبره هم اونقدها اعتباری نیست. آدم مرموزیه. خودش را تبرئه می‌کند نمیدونم والله. منکه عقلم به جائی قد نمیده.
ژوبین نژاد: متفکر و کنجکاو من نمی‌فهمم. آخه چرا؟
دالکی: والله نمیدونم. منم مثه تو.
ژوبین نژاد: می‌خواهد ازاو حرف بکشد آخه یعنی چه؟
دالکی : هر چی فکرش می‌کنم فکرم به جائی نمیرسه.
ژوبین نژاد: باور نمیکند یعنی واقعاً هیچ نبوده؟ بی چیز که نمیشه. خوب فکر کنین ببینین چه بوده.
دالکی: تو بمیری خبر ندارم، یعنی من، خودت که میدونی اینقد ملاحظه کارم که یقین دارم از طرف من کوچکترین اشتباهی سر نزده.
ژوبین نژاد: مطمئن حالا عجله نکنین. کم کم فکرش کنین شاید یادتون بیاد. لابد یه چیزی هس جدی. چشمش را منتظر جواب به صورت دالکی می‌دوزد، سخت باو مشکوک می‌شود
دالکی : چیز غریبیه! به مرگ داریوش مطلقاً چیزی نیست. ببینم مهتی واقعاً تو چیزی نشنیدی؟
ژوبین نژاد: با تعجب و مثل اینکه خیلی کوشش دارد پای خودش را کناربکشد آخه من چرا باید چیزی بدونم؟ خودتون فکر بکنین شاید جائی حرفی زدین یا کاغذی به کسی نوشتین.
دالکی: آه می‌کشد من سالهاست چیزی ننوشتم. کاغذهای خصوصی من از سلام و تعارف معمولی تجاوز نمیکنه. کاغذای اداری هم که دیگه چی بگم، با هزار احتیاط ردشون می‌کردم.
ژوبین نژاد: کاملا بدبین تو خونه چیزی ازدهنتون در نرفته؟
دالکی : کمی‌تند آخه چیزی نبوده.
ژوبین نژاد: کاملا جدی و اداری ببین ممد من مقصودی ندارم. اما من این عمری که ازم گذشته میدونم که غیرممکنه در این خصوص اشتباهی بشه. لازم بگفتن نیس که من چقده به شما ارادت دارم. اما این موضوع ثابت شده که تا به حال هر کس رو دستورتوقیف فرموده اند خیانتشان مسلم و محرز بوده. مسئله شما هم به این سادگی که خودتون خیال می‌کنین نیس. حتماً علتی داره. حالا خودتونهم نمی‌دونین بنده چه عرض کنم. شاید فکر کنین کم کم یادتون بیاد.
دالکی: حالا که شما باور نمی‌کنین حرف زدن چه فایده داره؟
ژوبین نژاد: متفکر اتفاقاً من پاسبان رو در خونه دیدم احترام گذاشت. نگو قضیه ازاین قراره. من هیچ در این فکر نبودم.
دالکی: بله هنوز هم آنجاست. ببینم نمیشه از طریق ستاد اقدامی‌کرد؛ گمون نمیکنی مؤثر باشه؟
ژوبین نژاد: کمی‌تو فکر میرود بد که نیست. اتفاقاً رئیس ستاد هم به شما خیلی دوست هستند. میخواهید یک تلفن بفرمائید.
دالکی: تو حرف او میدود نه. تلفن که صلاح نیست. بدیش اینه که از خونه هم نمیتونم بیرون برم. مثل اینکه این فکر همان دم بنظرش آمده چطوراست شما زحمتی بکشین واز طرف من ایشونو ببینین و…
ژوبین نژاد: سخت یکه میخورد. فوراً استغفرالله. یه همچو کاری اصلاً فایده نداره که هیچ، ممکنه برای من هم اسباب زحمت بشه. بالاخره پروانه هم دختر شماس و بچه های منم بچه های خود شمان. از جایش پا میشود اصلاً خوب نیس من دس اندرکار باشم. هر چه پای من از این قضیه دورتر باشه بهتره، اصلا خیلی بهتره من اینجا نباشم. یعنی هم برای شما بهتره هم برای من. کلاهش را از روی میز برمیدارد و آماده رفتن است!
دالکی: هول خورده نیم خیز میشود سرتیپ ما را در این موقع تنها نذارین به شما کسی کاری نداره.اصلا من یقین دارم سوءتفاهمی‌بیش نیس.
ژوبین نژاد: شما که ارادت فدوی رو میدونین تاچه اندازه اس. موضوع تنها این نیس خودش را به شغال مردگی میزند اصلا امروز حالمم خوب نیس. این روماتیسم لاکردار دس بردار نیس. وختی شما تلفن کردین می‌خواسم بگم امروز کسلم اما چون احضار فرمودین مخصوصاً خدمت رسیدم. واقعاً خودمم یه چیزی حس کردم. تو تلفن صداتون طبیعی نبود. ولی انشاالله همانطور که میفرمائین چیزی نیس. یقین دارم شما آدم احتیاط کاری هسین.
دالکی : متأثر اگه ممکنه خواهش می‌کنم پروانه رو زودتر بفرسین بیادش تا پیش از رفتنم دیده باشمش.
ژوبین نژاد: دخترتون پا بماهه هول میکنه. نظرم اینه که اصلا حالا چیزی ندونه بهتره. بعد کم کم گوششو پر میکنیم. شما هم نگران نباشین انشاءالله چیزی نیس.
دالکی: با شخصیت خرد شده می‌ترسم ملاقات هم برام ممنوع باشه و دیگر هیچ نتونم بچه هام رو ببینم.
ژوبین نژاد: این فکرها رو به خودتون راه ندین هر چه بیشتر فکر و خیال کنین بیشتر اذیت میشین. به خدا توکل کنین. کاری از دس بنده اش ساخته نیس. کارها را همیشه به خود اوواگذار کنین. هر چه خیره پیش میاد. عزم رفتن میکند بهر صورت ما را بی خبر نذارین. برم نذارم پروانه و بچه ها بیان مزاحمتون بشن. قربون تو دست دالکی را که به پهلوی افتاده بزور میگیرد تو دست خودش و آنرا تکان تکان میدهد و تند بسوی در دست راست میرود.
دالکی: پشت سر او داد میزند مهتی خان بچه ها را به شما و شما را به خدا می‌سپارم. در حقشون پدری بکنین.
ژوبین نژاد: برمیگردد رویش را می‌کند بسوی دالکی. همچنانکه پس پس می‌رود خاطرتون جمع باشه. کوتاهی نمیشه. اما خواهش میکنم یک وخت توتحقیقات اسمی‌از ما نبرین. مقصودم همین ملاقاته. دم در که میرسد مهتاب با ظرفی پر از پرتقال میاید تو و از رفتن سرتیپ تعجب میکند.
مهتاب: مهتی خان پس کجا رفتین؟
ژوبین نژاد: با بهانه به ممد خان گفتم. حالم خوب نیس. چلوکباب رو هم روز دیگه انشاءالله سر فرصت میائیم می‌خوریم. عجالتاً شما دل و دماغ ندارین. ببین مهتاب جون هر چی شد اگر صلاح دونستی بمن خبر بده؛ اگه خبر خوبی بود تلفن بزن. اما مواظب باش چیزی تو تلفن نگی که اسباب زحمت بشه. خلاصه ما را بی خبر نذار. با شتاب بیرون میرود
مهتاب: وارفته پس چرا رفتش!
دالکی : نمیدونم. مثه سگ ترسید. بیشرفا تند و خشمناک نمک نشناسا! تاج و ستاره هاشو از دولتی سر من داره. حالا مثه روباه فرار میکنه.
مهتاب: اینم رفیق و دوماد دوازده ساله ات. میرود ظرف میوه را با دلخوری روی میز میگذارد همش تو فکر خودشونن.
دالکی: خشمگین و بیچاره پا میشود بله دیگه مردم اینجوریند. صد دفه بت نگفتم به تخم چشماتم اطمینون نکن؟ فکرشم نمیکردیم که این مرد اینجوری از آب دربیاد.
مهتاب: حالا حرص و جوش نخور جونی. خدا خودش درس میکنه. تو همیشه قلبت خوب بوده. بهیشکی بدی نکردی. اونم حق داره، میترسه تو هچل بیفته.
دالکی: فوق العاده متأثر و زهوار دررفته آخه مهتاب جون آدم درددلشو بکی بگه؟ هر کی رو که میبینی حسادت آدمو میخوره. من به قدرت هوش و فکر خودم از اندیکاتورنویسی به وزارت رسیدم. بهمه کس نمیگم، اما اقلا به قوم و خویشای خودم تا اونجا که دسم رسیده خدمت کردم. حق دیگرونو گرفتم دادم به اینا. اینم بقول تو دوماد و رفیق دوازده ساله آدم. تو از همه کس بهتر میدونی که من به این آدم چقده خوبی کردم. دیدی چجوری گذوشت رفت؟ ببین، مبادا به این آدم اعتماد کنی ها، البته نمیگم باهاش سر جنگ داشته باش. اما گولشو نخور. تو هنوز نمیشناسیش. این از اونایه که برای یه دونه دسمال قیصریه رو آتش میزنه. مخصوصا نذار بو ببره که ما هنوز جواهرامونو داریم. اگه سر حرف شد بگو فلانی خیلی وخته فروختتشون. مبادا یه کلمه حرف از دهنت بیرون بیاد.
در این هنگام پوران زن فرهاد میرزا پینکی و خود فرهاد میرزا و اسدالله خانم سوسو، سرهنگ شهربانی برادر مهتاب به ترتیب وارد میشوند. پوران تازه عروس نوزده ساله ایست با هیکل مردانه یغور و چشمان سیاه درشت بی پروا. مثل اینکه تمام عمرش تو مدرسه ورزش کرده و قهرمان کشتی بوده. پوستش گندمی‌است. خیلی بجاترست که او شوهر فرها باشد تا فرهاد شوهر او. فرهاد مردی است چهل ساله بسیار ظریف و نازک نارنجی که لباس عالی خوش دوختی به تن دارد. هیکلش لاغر و مکیده است. چشمان سیاه درشت و ابروان پاچه بزی شاهزاده ایش فوراً تو ذوق آدم میزند. یک عینک دور طلای نازک بر چشم دارد. او از تیپ آن اقلیت راضی از زندگی و ترسوئی است که حتی نفس که میخواهد بکشد اول فکرش را میکند. همیشه از زیر عینک با بدگمانی به دورور خود نگاه میکند.
سرهنگ سوسو آدم لاغر و باریک اندام تریاکی وضعی است که استخوانهای صورتش بیرون زده و گردن باریکش توی یقه بادگیری فرنجش لق لق می‌خورد. قیافه احمقانه سبزی پاک کنی دارد. مثل اینکه برای تصدیق کردن حرف دیگران آفریده شده. خیلی توخالی و چاپلوس است. واقعاً لباس سرهنگی به تنش گریه می‌کند. وارد سن که میشود به حالت احترام دم در می‌ایستد.
پوران بمحض اینکه وارد سن میشود بدو می‌رود وخودش را تو بغل پدرش میاندازد و میزند بگریه. شوهرش ساکت بغل اولین صندلی دست راست می‌ایستد.
پوران: با گریه بلند دیدی چه خاکی به سرم شد. دیگه چه جور سرمونو پیش مردم بلند کنیم. آخه مگه شما چه کردین؟
دالکی: بابا جون آرام! پیشانیش را میبوسد چیزی نیس با دست آهسته پشتش را نوازش میکند جون من گریه نکن او راآهسته مینشاند روی صندلی روبروی خودش و ضمناً متعجب است که اینها از کجا خبر شده اند. به فرهاد میرزا شما از کجا خبر شدید؟
فرهاد: شمرده و متأثر اشاره می‌کند به سرهنگ سوسو ما خبرنداشتیم همین حالا سرهنگ به ما خبر داد.
دالکی: به سرهنگ شما از کجا خبر شدین.
سرهنگ سوسو: دست پاچه میشود قربان تیمسار به بنده فرمودند. بعد هم که آمدم دیدم خود حمزه پاسپان اداره سیاسی دم دره. واقعاً که چه پیش آمدهائی میشه.
دالکی: مثل وبازده ها خودتون دیدین؟ واقعاً مال اداره سیاسیه؟ چشمانش را به آسمان میدوزد خدایا تو خودت رحم کن. پوران میزند به گریه هیستریک. مهتاب بلند بلند گریه میکند. سرهنگ سوسو همانطور خبردار ایستاده وبه زمین نگاه میکند.
فرهاد: میرود پیش پوران وسرش را روی او خم میکند پوری جون تو با این گریه ات دل همه را میسوزونی. هر چه توبیشتر بی تابی کنی باباجونت بیشتر ناراحت میشه. پوران گریه اش را میخورد و هق هق میکند.
دالکی: با گلوی خشکیده من حرفی ندارم. حتماً سوءتفاهمی‌است. والا بمرگ همتون من کاری نکرده ام.
سرهنگ سوسو: با زبان باد کرده. اداری و چاپی این را بنده خدمتتان عرض کنم که پاسبان به تنهائی هیچکاری ازش ساخته نیس. خود حضرتعالی که بهتر مسبوقید در اینگونه موارد و مخصوصاً در مورد شخصیت های برجسته مانند جنابعالی، تنها یک افسر ارشد می‌فرستند تا با احترام به وظیفه اش عمل کند. چون که شخصیت های برجسته مانند حضرت اشرف درواقع هیچوقت درمقام دفاع و کشمکش برنمی‌آیند. آنها که دزد و جیب بر نیستند که بخواهند عکس العملی از خود نشان بدهند.
دالکی: گوئی ناگهان چیزی دستگیرش میشود. صورتش از هم بازمی‌شود و یک خنده قبا سوختگی درش نقش میبندد. اسدالله خان من تسلیم تو هستم. حالا میفهمم. آفرین! من باید تا چه اندازه شکرگزار باشم که برای اینکار که آبروی خود و خانواده ام در خطر است شخصی مانند شما را که برادر زن و دوست چندین ساله من هستید مأمور فرموده اند. به تمام حاضرین وحشت و بیزاری فوق العاده ای دست میدهد. همه به سرهنگ نگاه میکنند. و سرهنگ هم مات به آنها و دوروور نگاه میکند. گوئی سرهنگ دیگری هم در اتاق هست که او از وجودش خبر ندارد. لطف و بزرگواری دیگه از این بالاتر نمیشه. چاپلوس و با شخصیت نابود شده بجای اینکه الان خانه من پر از افسر و پاسبان غریبه باشه فقط برادر زن مرا برای جلبم فرستاده اند. واقعاً خواجه آنست که باشد غم خدمتگارش. خدا را شکر.
سرهنگ سوسو: با تته پته قربان اختیار دارید. چوبکاری می‌فرمائید. بنده غلام سرکار هستم…
دالکی: آفرین. ازلطف شما ممنونم. نجابت شما نباید غیر از این هم اقتضا کند. بهترین راه تسلی من همان بود که شما را مأمور این کار کنند. معلوم میشه گناه من به آن اندازه ها که خودم فکر میکردم نیس. با خنده ای که ترس و دروغ و پستی ازش میریزد بفرمائید قربون. از شما کی بهتر؟ الان لباس میپوشم. حاضرم. با شتاب می‌دود بطرف اتاق خواب خودش مهتاب جون زود بیا یه پیرهن پاک بمن بده. مهتاب هم دنبال او میرود.
خسرو از دست راست می‌اید تو. او جوانی است 22 ساله لاغر و باریک و زردنبو؛ با چشمان سیاه گود. چهره اش مالیخولیائی و گرفته است. مثل اینکه از همه چیز بیزاراست. با ولنگاری لباس پوشیده. توی دستش چند جلد کتاب است که جلد روزنامه ای رویشان گرفته شده. تو که میآید بخودش مشغول است وبی آنکه اهمیت بدهد که تو اتاق کیست یک راست میرود بطرف رادیو و پیچ آنرا باز میکند. در این مدت همه باو نگاه می‌کنند چهره فرهاد بیزاری و تنفر نشان میدهد. مال پوران دلسوز و بامحبت است. سرهنگ مات است. مثل اینکه اصلا آمدن خسرو را ملتفت نشده. خسرو کمی‌با رادیو ور می‌رود و سپس بی آنکه جائی را بگیرد آنرا خاموش می‌کند و در همین موقع است که چشمان گریه آلود پوران را میبیند. او نگاه صاف و بی تأثری بصورت خواهرش می‌اندازد.
خسرو: پوری جون دیگه چته؟ بازم دعوای آب و زمین دارین؟ به سادگی می‌خندد اگه میخواین راحت شین باید حرف منوقبول کنین. تو و شوورت بیائین پیشقدم بشین وزمیناتونو میان رعیتاتون قسمت کنین. شما اینهمه زمین برای چی میخواین؟ گند و کثافت و ناخوشی از سر رعیتاتون بالا میره، بیاین هر تیکشو بدین بیه خونه وار توش چیزبکارن. و هر چه توش میکارن مال خودشون باشه. نونوار بشن و زندگی کنن و بچه هاشون درس بخونن. اونوقت اگه اشک بچشمتون اومد هر چی میخوای بمن بگو. اصلا کار قشنگیه. ترا خدا خوب به سر و ریخت و زندگی این رعیتاتون نگاه کنین وضعشون از حیوون بدتره. شماها چطور راضی میشین خودتون تو پر قو غلت بزنین اونوخت یه مشت آدم که تمام زحمتا رو دوش اوناس تو گند وکثافت و مرض وول بزنن؟ فرهاد میرزا مشکوک و ناراحت به دور و ور خودش نگاه میکند. سیگاری بیرون میکشد و با خشم آنرا آتش میزند و پی در پی پک میزند. خیلی ناراحت تو خودش وول میزند.
پوران : با بی حوصلگی مرده شور هر چه زمینه ببرن. اومدن میخوان باباجونو بگیرنش.
خسرو: با تعجب یعنی چه؟ کی میخواد باباجون رو بگیره؟ مگه چکارکرده؟ با تندی یدقه گریه نکن بگو ببینم چه شده؟ میرود بطرف پوران و جلو او میایستد.
پوران: با دستمال اشکش را پاک می‌کند و جلو گریه اش را میگیرد. با هق و هق از دیشب تا حالا یه آژان در خونه باباجون رو ول نمیکنه؛ مبادا باباجون در بره. حالا هم عمو جون از شهربانی اومده میخواد بابا جونو ببردش. خشمناک از سر جایش پا میشود و همانطور به حالت هق و هق به سرهنگ سوسو. عمو جون شما چرا اینقدر مرموزین؟ چرا مارو اذیت میکنین؟ آخه یه حرفی بزنین.
سرهنگ سوسو: دستپاچه پوری جون تو جای دختر منو داری، من چه تقصیری دارم. بابای تو ولینعمت منه. اصلا این حرفایی که شما میزنین نیس. شما اجازه نمیدین…
پوران: تو حرفش میدود چرا حرفتون پس میگیرین. شما نگفتین برای جلب باباجون یه افسر ارشد میاد!
خسرو: آتشی باباجون کوشش؟
پوران: داره لباس میپوشه با عموجون بره شهربانی.
خسرو: دیوانه وار مرده شور این زندگی رو ببرن؛ مرگ صد شرف باین زندگی داره. تمامش با ترس. تمامش با وحشت و غم. تمامش کثافت. به سرهنگ این خجالت آور نیس؟ شما چرا باید یک همچو مأموریتی رو قبول کنید شما که گوشت و استخونتون از باباجونه.
سرهنگ سوسو: عصبانی من این توهین رو دیگه نمیتونم تحمل کنم. هیشکی باور نمیکنه. اینجا دیگه جای موندن من نیس. نامردم اگه پام تو این خونه بذارم تا معلومشون بشه که کی برای توقیف میاد. فوراً از سن بیرون میرود
خسرو: عصبانی و گزنده بهمینش میارزه؟ کی تو این خراب شده تأمین داره؟ آدم یک کلمه نمیتونه حرف بزنه و همتون مثل آدمهای مقوائی هسین. همتون عروسکهای پهلوون کچلید اه! ای بابای من یک عمر ازسایه خودش می‌ترسید. از زنش آب خوردن میخواس نیم ساعت فکر میکرد چطوری بش بگه. این هم آخرش. وختی یک نفر صاحب مال و جون و زندگی همه است دیگه از این بهتر نمیشه. تا چشمتون کور شه.
فرهاد: مثل اینکه با خودش حرف می‌زند پسره دیوانه است. صاحب نداره والا باید زنجیرش کنند. قیم میخواد… چه مزخرف هائی از دهنش بیرون میاد.
خسرو: با ریشخند آمیخته با توهین میدود تو حرفش آقا خودتونو مسخره کردین. همتون مثه سگ از همدیگه میترسین. زن از شوهرش میترسه. بچه از باباش میترسه. خواهر از برادرش میترسه. همش ترس ترس ترس. این زندگیه؟ این مرگه. این گنده. فکرش بکن، تو دانشکده تمام بچه ها خیال میکنن من جاسوسم. یه نفر دهنش جلوم واز نمیکنه. چیه؟ بابام وزیره. معلم سر کلاس میترسه عقیده اش رو بشاگرد بگه. کاهش همتون بت پرست بودین و صب تا شوم جلوبت دس بسینه وامیسادین. چونکه بت لااقل آزارش به کسی نمیرسه و با چکمه رو سینه مردم نمیکوبه.
فرهاد: ترسیده و با صدای لرزان میرود بطرف پوران پوران جون من میرم. هیچ صلاح نیس من اینجا باشم. نگفتم این برادر تو مخش عیب داره؟ تو اگه خیال میکنی میخوای پهلوی باباجونت باشی اشکالی نداره. تو بمون من میرم، بعد ماشین میفرستم دنبالت بیا خونه. اما حق نداری از این حرفا بزنی. اگه یک کلمه جواب این پسره بدی دیگه نه من، نه تو.
پوران: توراضی میشی بابا جونو تو یک همچو حالتی تنهاش بگذاری؟
فرهاد: شمرده تر تو راضی میشی فردا منو هم حرفش را میخورد. زننده لا الا اله الله! من میگم صلاح نیس بگو چشم، بعد قضایا رو بت میگم. مگه نمیشنوی پسره چه مزخرفهائی میگه؟ فوراً با عصبانیت از سن میرود.
پوران: با دلسوزی خسرو جون الهی من پیش مرگت بشم، این حرفا رو نزن. اگه بابام بفهمه دق میکنه. تو مگه با خودت دشمنی؟ بخدا فرهاد راس میگه که مخت عیب داره.
دراین هنگام دالکی و مهتاب به ترتیب از در اطاق خواب میایند تو سن. دالکی لباس پاکیزه ای تن کرده و بر وقار و شخصیتش زیاد افزوده شده. رنگش پریده و صورتش تکیده شده. مهتاب دستمال دستش است فین فین میکند. چشمانش از گریه سرخ است.
دالکی: با تعجب پس فرهاد و سرهنگ کوششون؟ متوجه خسرو می‌شود باباجون تو هم آمدی؟
خسرو: رفتنشون. انگار نه انگار که اینها هم با ما قوم و خویش اند. اگه برای روز مبادا بدرد آدم نرسن پس فایده شون چیه؟
در این هنگام "ننه" خدمتکار خانه می‌اید تو. او پیرزنی است شسته رفته و پاک و پاکیزه با چادر و چارقد و شلوار دبیت سیاه که تا پشت پایش را گرفته.
ننه: هراسان خانم قربونتون برم. آژانه میخواد بیاد تو. میگه میخوام خدمت آقا برسم. ترس بر همه مستولی میشود
مهتاب: تو چی گفتی؟
ننه: گفتم برم خدمتشون عرض کنم.
مهتاب: فوق العاده هول خورده خدایا چکنم؟
دالکی: با دهن خشک تف خودش را قورت میدهد دیگه آژان قرار نبود بیا اینجا. پس اسدالله خان کجا رفت؟
پوران: رفتش گفت به من مربوط نیس.
خسرو: گفت من میرم تا اونوخت معلومشون باشه که کی برای توقیف میاد. لابد رفته به آژانه دستور جلب رو داده. آدم افیونی دیگه از این بهتر نمیشه.
مهتاب: با هق و هق به دالکی نگفتم اسدالله خان اینجور مأموریتارو قبول نمیکنه؟ من داداش خودمو بهتر می‌شناسم. خسرو خانم خوبه حرف دهنشو بفهمه.
دالکی: داد میزند حالا وقت این حرفها نیس بعد صدایش را پائین می‌آورد عجب پس با منم مثل دزد و آدم کشا رفتار میکنن و آژان معمولی برای جلبم میفرستن؟ پوران سخت به به گریه می‌افتد. مهتاب بلند بلند گریه می‌کند دالکی هم چیزی نمانده به گریه بزند. خسرو مات بآنها نگاه می‌کند چاره نیست. باید رفت درمانده چطوره من خودم برم نذارم آژانه بیادش تو؟
خسرو: نه بابا جون بذارید بیاد تو ببینیم حرف حسابش چیه.
دالکی: عیبی نداره بیاد تو اطاق؟
خسرو: نه، چه عیبی داره گور پدرشونم کرده. شما چرا باید خودتونو سبک کنین! مرگ یه دفه شیون یه دفه. اگر کار بدی نکردین چرا باید بترسین؟
دالکی: تسلیم. قابل ترحم خیلی خوب بابا جون هر چی تو بگی. ننه بگوش بیاد تو. خدایا بتو پناه می‌برم. ننه بیرون می‌رود خسرو جون تو دیگه مرد خونه ای میخوام با مهتاب خیلی خوشرفتاری کنی مهتاب جای مادر تورو داره. سربسر هم نذارین. مهتاب جون بیا نزدیک میخوام این آخرسری یک چیزی بهتون بگم که شاید روزی بدردتون بخوره مهتاب نزدیک میرود اینهم از ناچاریه. کارد به استخوان رسیده. شماها زن و بچه های منید اگه یه وخت یک کدوم از شماها رو برای استنطاق بردن مبادا، مبادا چیزی به خلاف هم بگین و بچگی کنین و برای هم بزنین و بخواهین خرده حساباتونو با هم صاف کنین. شما هیچ نمیدونین. هر چه ازتون پرسیدن بگید نمی‌دونیم. عصبانی مگه حقیقتش غیر از اینه؟ والله چیزی نبوده. آرام مهتاب جون مبادا تو حرفی بزنی که برای خسرو بد بشه. تو هم خسرو کمی‌مواظب حرکاتت باش. از تو هم چیزهائی شنیدم که حالا وختش نیس صحبتشو بکنم. اما این رو بدون که من عمر خودمو کردم. شاید هم از زندون بیرون بیام. اما اونا به جوون رحم نمیکنن. دشمن جوونن. اگه تو چنگشون بیفتی دیگه حسابت پاکه. جلو زبونتو بگیر. حرف نزن. کمی‌تند نمیتونی حرف نزنی؟
خسرو: با سرسختی نه! نمیتونم حرف نزنم. تا این زبون تو دهن من میگرده باید حرف بزنم. هر چه میخواد بشه. آدم اگه با این زبون نتونه حرف بزنه پس فایدش چیه؟ باید برید انداختش پیش سگ. در این هنگام در بازمیشود و پاسبانی می‌آید تو، او آدم دراز خیلی لاغری است که لباس آبی پاسبانی زمان پوشیده و کلاه دو لبه پاسبانان به سر دارد. عینک سیاه درشتی رو چشمش است و مثل کورها به آدم نگاه می‌کند. یک تپانچه به کمرش بسته. ستا خط پاسبان یکمی‌روی بازویش دوخته. همینکه وارد اتاق میشود دم در پاهایش را بی حال و زهوار در رفته بهم می‌کوبد و سلام نظامی‌می‌دهد سپس فوری کلاهش را ازسرش می‌قاپد و می‌گیرد زیر بغلش. کور مانند بطرفی که دالکی است و سپس به مهتاب و پوران و آخرسر به خسرو نگاه می‌کند. بعد مانند آدمهای تقصیرکار سرش را می‌اندازد پائین و ساکت می‌ایستد.
دالکی: ملایم و خیلی چاخان خب من حاضرم. چه فرمایشی داشتید؟ درعین حال وضع وزیرمآبانه خودش را دارد و گوئی با ارباب رجوع سرسختی روبرو شده و می‌خواهد خردش کند و زورش نمی‌رسد.
پاسبان: همچنانکه سرش زیر است قربان چه عرض کنم؛ شرمندگی غلام خانه زاد بالاتر از اینهاست که جسارت گفتنشو داشته باشم.
دالکی: با خنده قبا سوختگی نه، بگوئید. زود بگوئید. هیچ مانعی نداره. من میدونم که شخص شما تقصیری ندارین. بالاخره هر کس وظیفه ای داره.
پاسبان : شاد میشود و صورتش کمی‌از هم باز میشود قربان همان لب و دهنتان. خدا بسر شاهده بنده کوچکترین تقصیری ندارم. پیش آمدی است شده آهی میکشد و با پوزش ایکاش بنده فدای شما شده بودم و یک همچو جسارتی ازمن سر نمیزد. سرش را میاندازد زیر.
دالکی: با معجونی از ترس و دلداری و خشم کسی از شما دلخوری نداره بالاخره وظیفه مقدس است و آدم با وجدان باید به وظیفه اش عمل کنه. خود بنده بخوبی به اهمیت وظیفه آشنا هستم. وظیفه باید انجام شود. وظیفه مقدس است. مخصوصاً در مملکت ما. حالا بگو چه باید بکنم.
پاسبان: متأثر قربان بعضی اوقات برای انسون پیش آمدهائی میکنه که هیچ انتظارشو نداره. ملاحظه بفرمائید خود بنده اگه پای زور واجبار تو کارنبود اصلا مزاحم نمیشدم که الهی قلم پام بشکنه آه میکشد
دالکی: با دستش به نزدیک ترین صندلی اشاره میکند بفرمائید، بفرمائید بنشینید. کمی‌خستگی در کنید.
پاسبان: از جایش تکان نمیخورد اختیار دارید قربان، بنده اینقدرها هم بی ادب نیستم که پیش ولینعمت خودم جسارت کنم و بنشینم.
دالکی: اصرار میکند نخیر، بنشینید کمی‌میوه میل کنید. بالاخره از راه رسیده اید. شتابی که نیست. منهم حاضرم. جائی نمی‌روم. هستم. می‌رود دست پاسبان را می‌گیرد و او را که خیلی با احتیاط و ترس مثل اینکه جلوش چاله است قدم برمیدارد کشان کشان می‌آورد روی صندلی می‌نشاند. اندک زمانی هر دو خاموشند دالکی به صورت او نگاه میکند، چهره ترس خورده پستی دارد. مثل اینکه منتظر است حکم اعدامش را از زبان پاسبان بشنود. پاسبان به زمین نگاه می‌کند. از هیچکس صدا درنمی‌آید. همه منتظراند. حالت ایستادن خسرو مثل این است که می‌خواهد برو بزند تو گوش پاسبان.
پاسبان: در حالت بگم بگم قربان، نمکتان از هر دو چشم کورم کنه اگر خلاف عرض کنم. دیشب سرشب که اومدم هی چند بار دسم رفت که در برنم هی دسم عقب کشیدم. گفتم قلم شی ای دس! تو را چه گفتن که در خونیه وزیر مملکت در بزنی. صب هم که آمدم همینطور. دل و زهله در زدن نداشتم. اما حالا دیگه ناچارم که عرض کنم.
دالکی: خیلی بیم خورده بله اینطور است. شما آدم وظیفه شناسی هستید ما و خانم از شما خیلی ممنونیم. انشاءالله تلافیش را میکنم. من حاضرم.
پاسبان: قربان، کنیز شما، عیال بنده دهساله خونیه سرکار سرهنگ بلند پرواز خدمتکاره. کلفتی میکنه، رخت میشوره، پخت و پز میکنه، هر جور کاری که بهش بگن میکنه. یه غلام زاده نه ساله ای دارم که او هم تو دستشه و براش پادوی میکنه. دیروز غلام زاده داشته تو حیاط خونیه جناب سرهنگ بازی می‌کرده میبینه یه توپ پلاستیکی رو زمین افتاده. این توپو ور میداره باش بازی میکنه، و اونوخت غروبم با خودش میاردش خونه. دم دولت ارگ حضرت اشرف که میرسه همینطور که با توپ بازی میکرده یهو توپ میافته تو باغ. حالا اگه عرض کنم از دیروز تا حالا خانم جناب سرهنگ چه پیسی بسر این سیده عیال فدوی آورده خدا میدونه. برای یه توپ ناقابل هر چی اسناد بد بوده به سیده داده و دو تا پاشو کرده توی یه کفش که الالله همین حالا توپو میخوام میگه توپ مال مردم بوده. چاکر سرشب اومدم اینجا به اکبرخان گفتم توپ. پیدا کنه بده و او قول داد توپو پیدا کنه. اما خود اکبرخان بعد غیبش زد. نفهمیدم کجا رفت. بعدش که ننه گفتش اکبرخان مرخصی رفته، بنده گفتم خودم شرفیاب حضور بشم و عرضم رو بکنم. خدا شاهده خانم سرهنگ دیگه آبروئی برای بنده و سیده نذوشته و من تموم شب تو رختخوابم فکری بودم در بزنم نزنم، چکار کنم؟ بنده خیال کردم خود اکبرخان توپو…
دالکی: با فریاد تو دل خالی کن بسه مرتیکه پدر سوخته! حالت غشی به او دست می‌دهد. خودش را می‌اندازد رو صندلی و مثل آدم عادی برق زده صاف و مات جلو خودش را نگاه میکند. مهتاب دست می‌گذارد رو قلبش و به صندلی تکیه میکند، پوران دیوانه وار می‌دود بطرف پدرش و خود را تو بغل او می‌اندازد. پاسبان وحشت زده از جایش می‌پرد و پس م یرود.
خسرو: میرود بسوی پاسبان. با محبت و برادری بیا بریم جانم من توپت رو پیدا کنم بت بدم. سپس به پدرش نگاه میکند از سر تا ته، همتون یک مشت اسیر و بدبخت مثل کرم تو هم وول میزنین و از هم دیگه میترسین. تو سرتونم که بزنن صداتون درنمیاد. این شد زندگی؟ مرگ به این زندگی شرف داره.
نویسنده: صادق چوبک

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.