داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

زن و ببر

دیباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطی
حضرت آقای یغمایی!
سوکه سپتاتی (Suka Saptati)، به معنی «هفتاد فسانه»، همان است که ما «چهل طوطی» را ازش داریم و نیز همان که فرنگی‌ها اسمش را به «طوطی سحر شده» برگردانده‌‌اند. به هر صورت این متن سانسکریت، اصل چهل طوطی است یا چهل طوطی اصل. همچنان که «پنچه تنتره» اصل کلیله ودمنه است. یا درحدودی به تخمین،«کاتاساویت ساگارا» ( اقیانوس افسانه‌ها- هزار افسان؟) اصل «هزارویک‌شب». و من که جلال باشم، وقتی خیال دکتر شدن در ادبیات را داشتم، به این‌ها دسترسی یافتم. قرار بود در باره «هزاریک‌شب» و ریشه‌های هندی و ایرانی قصه‌هایش چیزی درست کنم به اسم رساله. که نشد. یعنی آن بیماری شفا یافت. اما شیشه‌های دوا دست‌نخورده باقی مانده. یکیش همین ترجمه‌ای که می‌بینید. گفتم شاید به درد دیگران بخورد. و با این که کم‌تر از این کارها می‌کنم، گفتم همچون روغن ریخته‌ای نذر آن امام‌زاده‌اش بکنم. به عنوان صفحه ‌پرکنی. یا اگر دلتان خواست که بپذیریدش، به عنوان دست مریزادی به سرمقاله شماره آذر 1343 شما. و با عرض معذرت.
به هر صورت این متن را من و سیمین با هم ترجمه کرده‌ایم. از کتابی جُنگ مانند، به اسم The Wisdom of India، که زیر نظر «لین یوتانک» چاپ شده است.
در این جنگ همین چند حکایت که می‌بینید از متن کامل «سوکه سپتاتی» آمده بود. به انتخاب همین «لین یوتانک». و اما مترجم انگلیسی متن کامل این کتاب، عالی‌جناب «بی‌هیل ورثام» (B.Hale Wortham) است که مدت‌ها در هند به سر برده و با آشنایی کامل به سانسکریت، آن را ترجمه کرده و در سال 1911 میلادی در لندن منتشرش کرده.( چاپ نوراک) .
کتاب ، همچو هزار و ‌یک‌شب، در باره مکر زنان است. با همان سبک معهود این نوع کارهای اصلاَ هندی. یعنی حکایت در حکایت. پر از پند و اندرز. با جمله‌پردازیهای ساده و پر معنی -یعنی حکم و امثال- به زبان حیوانات و از این قبیل. علاوه بر این که مرکز دایره همه قصه‌ها یک طوطی است.
داستان، داستان مردی است که به سفر می‌رود و به عنوان حافظ و مصاحب زنش، طوطی خود را می‌گمارد. و زن هر وقت قصد ددر رفتن می‌کند، طوطی قصه‌ای سر می‌کند و الخ… (مراجعه کنید به همین رقم قصه‌گویی برای دفع شر در هزارویک‌شب و غیره…) تا هفتاد شب. و بعد شوهر برمی‌گردد و زن، عفیف مانده و محفوظ، به شوهر می‌رسد. و جالب آخر داستان است که طوطی به آسمان پرواز می‌کند. مراجعه کنید به آن قصه معروف مثنوی و طوطی‌ها دور مانده از هم و غیره.2
وقتی ترجمه می‌کردیم، نمی‌دانم چرا همین جوری ویرمان گرفت که قری در کمر نثر بگذاریم و ادای کلیله‌ودمنه را در بیاوریم. اگر کج‌وکوله است، می‌بخشید. مال ده دوازده سال پیش است.
سیمین و جلال

داستان پنجم: زن و ببر
در دهکده «دوالاهیه – Devalahia» شاه‌زاده‌ای به نام «راجه سینهه – Raga sinha» می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانه پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های «مالایه». و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما برفور رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
«چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.»
ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت.
در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت:
«عجب ببری که دارد از ترس می‌گریزد!»
ببر گفت:
 «شغال عزیز! تو هم هر چه زودتر از این جا بگریزی، بهتر است. زیرا در این نواحی، آدمی‌زادی بس وحشتناک پیدا شده است. آدمی‌زادی ببرخوار. از آن آدمی‌زادها که فقط در داستان‌ها می‌نویسند. نزدیک بود مرا بخورد. تا چشمم به او افتاد از ترس گریختم.»
شغال گفت:
«عجب است! مقصودت این است که از یک تکه گوشت آدمی‌زاد می‌ترسی؟»
ببر گفت:
«من نزدیک او بودم و از آن چه گفت و کرد ترسیدم.»
شغال گفت:
«پس بهتر آن است که بر پشت تو سوار شوم و با هم برویم.»
و جستی زد و بر پشت ببر سوار شد و راه افتادند.
به زودی زن را با دو پسرش دیدند. زن باز اول اندکی یکه خورد، اما لحظه‌ای اندیشید و بعد گفت:
«ای شغال ملعون! تو در روزگار پیش، هر بار سه ببر برایم می‌آوردی. حالا چه شده است که فقط یک ببر با خود آورده‌ای؟»
ببر که این را شنید چنان ترسید که برفور پا به فرار گذاشت. شغال همچنان بر پشت او سوار بود. ببر همین‌طور می‌دوید و شغال سخت ناراحت بود و به تنها مطلبی که می‌اندیشید، رهایی از آن سوارکاری ناراحت بود. زیرا که ببر در اثر ترس عجیبی که داشت، از رودخانه و کوه و جنگل، چون باد صرصر، می‌گذشت. و هر دم خطر این بود که شغال درغلتد و زیر دست وپای او خرد بشود. این بود که شغال ناگهان به خنده افتاد.
ببرگفت:
«هیچ موضوعی برای خندیدن نیست.»
شغال گفت:
«اتفاقاَ موضوعی است که خیلی هم خنده‌دار است. زیرا که خوب کلاهی سر این آدمی‌زاده ببرخوار گذاشتیم و از چنگش گریختیم، اکنون من و تو در سلامتیم و او بی‌هوده منتظر است. اکنون مرا رها کن تا دست‌کم ببینیم کجا هستیم!»
ببر بسیار خوش‌حال شد که از خطر جسته‌اند. ایستاد و شغال را رها کرد و خود از شدت خستگی افتاد و مرد. زیرا که گفته‌اند:" دانش از حیله‌های روزگار است و مرد را به جاه و جلال می‌رساند. اما کسی که از دانش بی‌بهره است، به فلاکت دچار خواهد شد. زیرا که نیروی جاهل، همیشه به دست دانشمند به کار می‌آید، هر چند نیرویی به سان نیروی فیل باشد."
ترجمه و تحریر: سیمین دانشور، جلال آل احمد
از کتاب: «چهل طوطی»، نشرمجید 1378
حروف‮چین: شراره گرمارودی

چهل طوطی

داستان ششم
در پایان این داستان‌ها، مدانه بازرگان از سفر باز می‌گردد. زنش به محبت تمام از او استقبال می‌کند. طوطی آرام و بسیار جدی می‌گوید:
محبت زن، هیچ است و غرور زن، هیچ است. تمام مدتی که غایب بودی زنت وقت خود را مصرف من کرد و دوست من بود.
مدانه سخنان طوطی را شنید، اما توجهی نکرد. طوطی که چنین دید، خندید وگفت:
کسی که پندی را بشنود و آن را به کار بندد، در این جهان و جهان دیگر رستگار است.
آن وقت مدانه از طوطی چه‌گونگی را پرسید. پرابهاواتی به ترس از این که مبادا طوطی چیزی بگوید، هراسان شد. زیرا که گفته‌اند: آدم نیک، همیشه شجاع است؛ زیرا به خوبی خود مستظهر است و آدم بد همیشه هراسان است؛ زیرا که از بدی‌های خود شرمسار است.
پس پرابهاواتی پیش‌دستی کرد و به شوهرش گفت:
ای آقای من! جای تو در خانه کاملاَ خالی بود! اما در غیاب تو طوطی‌ای در این خانه می‌زیست که یکسر از جانب خدایان آمده است و سخن دانایان می‌زند. در غیاب تو، او هم شوهر من بود، هم فرزند من.
طوطی از این سخنان اندکی شرمسار شد. زیرا که خود را شایسته این همه نعمت ندید. پس مدانه از زن خود پرسید:
طوطی چه‌گونه تو را تسلی می‌داد؟
زن گفت:
حقیقت‌گو را همیشه می‌توان یافت. اما حقیقت شنو بسیار اندک است، که گفته‌اند: مردان چرب‌زبان، همیشه و همه جا به نیکی پذیرفته‌اند. اما آن که حقیقت تلخ را می‌گوید، شنونده‌ای نخواهد یافت. تو اکنون به حرف من گوش کن! من پس از رفتن تو، مدت‌ها به فکرت بودم. پس از آن دوستان بد وسوسه‌ام کردند. اما این طوطی از پیروی آن‌ها بازمی‌داشت و هفتاد شب تمام، با داستان‌های خردمندانه خود، مرا سرگرم داشت تا از پیروی هوس‌ها بازماندم و نقشه‌های شیطانی انجام نایافته ماند. و از امروز به بعد، چه در زندگی و چه در مرگ، سرور من تو خواهی بود.
در پایان این سخنان، مدانه از طوطی پرسید:
غرض از این سخنان چیست؟
طوطی جواب داد:
مرد خردمند به شتاب چیزی نمی‌گوید. کسی که از راه راست خبر دارد، به راه راست می‌رود. ای آقای من! من کاری به احمق‌ها و مستان و زنان و بیمارناکان و عاشقان و ناتوانان و مردم تند خشم ندارم. این‌ها که شمردم، هر یک ممکن است کمی پرهیزکار باشند. اما دیوانه و بی‌قید و گرسنه و مست و ترسو و شهوت‌ران و آزمند و هوسبازند. هیچ یک به پرهیزکاری راه ندارند. اما تو باید زنت را ببخشی. زیرا که تقصیر از او نبود. دوستان بد بودند که می‌خواستند او را اغوا کنند که گفته‌اند: مرد پرهیزکار، در مصاحبت بدکاران، به فساد راه می‌یابد. حتی "بیشمه- Bhishma" در اثر مصاحبت با "دوریودهانه- Duryodhana" گاوی را دزدید و دختر پادشاه، به وسیله "ویدیدهاره- Vidyadhara" از راه به در برده شد. و گر چه تقصیر او آشکار بود، پدرش او را بخشید.
و به این مناسبت طوطی داستان را چنین گفت:
کوهی بوده است به نام "مالایه" و قله‌ای داشته است به نام "مانوهاره- Manohara" و بر کنار آن کوه، شهری بوده است به نام "گندهاروس- Gandharvas" . در این شهر "مدانه‌" ‌ای می‌زیسته است و زنی داشته به نام "رتناوالی- Retnavali".
این دو، دختری داشتند به نام "مدانه منجری". دختری بس زیبا که هر کس او را می‌دیده، عاشقش می‌شده. چه از مردان و چه از قهرمانان و چه از خدایان ممکن نبوده است که مناسب آن همه زیبایی، شوهری برای او جست.
روزی یک تن "ناراده- Narada" از آن شهر می‌گذشت. دختر را دید و عقل و خرد از سرش پرید. پس از مدتی که به خود آمد، با این کلمات دختر را نفرین کرد؛ چون خود یک "ریشی- Rishi" مقدس بود، گفت:
مادام که آتش عشق تو در من خاموش نشده است، در دام فریب گرفتار باشی.
پدر دختر، این نفرین را شنید و در برابر آن مقدس به زانو در افتاد و گفت:
به دخترم رحم کن و او را ببخش!
ناراده" گفت:
کار نفرین گذشته است. دخترت به راستی فریب خواهد خورد. اما بدبخت نخواهد شد. و از یافتن شوهر نیز در نخواهد ماند. در قله کوه "مرو- Meru" شهری است به نام "ویپولا- Vipula". و در آن موسیقی‌دانی مار افسای می‌زید به نام "کاناپرابهه- Kanaprabha". او شوهر دختر تو خواهد شد."
این را گفت و رفت. و بنا بر قول او دختر به همان مرد شوی کرد. اما شوهر به زودی او را ترک گفت و بار سفر بست. و به سوی "کیلاسه- Kilasa" رفت. زن از دوری شوهر بی‌قرار شد و خود را بر سنگفرش خانه افکند و می‌نالید.
در چنین حالی "ویدیدهاره" او را دید و سخت عاشقش شد. اما دختر او را از خود راند. این بار "ویدیدهاره" خود را به صورت شوهر او در‌آورد و به نزد او رفت.
اندکی پس از این واقعه، شوهر از سفر بازگشت. اما دریافت که زن از بازگشت او خوشنود نیست. اندیشید که لابد عشقی ناروا در میان است و چنان از حسد به جوش آمد که کمر به قتل زن خویش بست.
"مدانه منجری" که دید آخر عمرش نزدیک است، به مقبره الهه "دورگه- Durga" پناه برد. و زار بگریست. الهه شکوه او را شنید و به شوهرش گفت:
ای "کاناپرابهه" نجیب، زن تو بی‌تقصیر است. او گول "ویدیدهاره" را خورده است که خود را به صوت تو که شوی او هستی در‌آورده بود و چون او از حقیقت مطلب آگاه نبوده است، تو چه‌گونه تقصیر را به گردن او می‌گذاری؟ گذشته از این که تمام این بدبختی‌‌ها نفرین "ریشی ناراده" است. اکنون نفرین به وقوع پیوست و چون او بی‌تقصیر است به خانه بازش گردان!.
شوهر سخنان الهه را اطاعت کرد و زن را به خانه برد و از آن پس با هم به خوشی روزگار به سر بردند.
***
پس از این داستان، طوطی به سخن چنین ادامه داد:
و اکنون تو ای " مدانه"، اگر به من اطمینان داری، زنت را گرم بپذیر، زیرا که بدی در نفس او نیست.
پس " مدانه" آن چه را طوطی گفته بود، انجام داد و زن را به محبت پذیرفت. پدر او"هریداته- Haridatta" از بازگشت فرزند خوش‌دل شد. و جشنی عظیم برپا کرد. و در میان جشن از آسمان گل فراوان بارید.
و طوطی ناصح و مورد اعتماد "پرابهاواتی" نیز از نفرینی که او را در تن طوطی به زندان نهاده بود، آزاد شد و به آسمان‌ها نزد خدایان پرواز کرد. و" مدانه" و" پرابهاواتی" بقیه عمر را در آرامش و صفا و شادکامی به سر ‌آوردند.
جلال‌‌آل احمد، سیمین دانشور
آخرین داستان کتاب (سوکه سپتاتی)
نقل از کتاب: «چهل طوطی» – انتشارات مجید
حروف‌چین: شراره گرمارودی

باغ سنگ

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌ بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و…؟
مردگفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.
فیروز را بارها پیش دکتر برده‌بودند. دکتر گفته‌بود: وصلت قوم و خویش نزدیک…از نظر ژنتیک…به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.
سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی سفید را آلود. زنی که قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی که کنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاکسی به سراغ قفل‌سازی که پیشاپیش با او قرار گذاشته‌بود رفت و با همان تاکسی قفل‌ساز را به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض کردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشار می‌آورد و لب‌ها کج و کوله می‌شد تا خنده کی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی‌خندید و به آغوش او هم نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هم می‌دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جان می‌داد. اما پاها و دست‌هایش رشد نکرده‌بود – نی‌های قلیان – و هرچه الماس یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. – یک لخته گوشت – مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت که من عاشق همین هیچم. مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت: برو پی کارت. خاک بر سرت کنند با این بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ کار برای من نکرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه را به اسم من بکن. الماس می‌دانست کجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز کارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر که جان جانانش بود، خودش را هر طور که می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌شد و با سکوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترک می‌گفت که حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی‌شدند که کی رفته‌بود؟
مدت‌ها بود که بخش عمده‌ی دار و ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز که رفت، بازمانده را در چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده‌بود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی…ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟
نادره‌ خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره ‌خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یک ادعا می‌کند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت کرده بود. نادره خانم گریه کرد. گفت: خیال می‌کنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟
– خانه‌ات را به آتش می‌کشم. بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌کنم. اسید می‌پاشم به صورتت. اِله می‌کنم. بِله می‌کنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بکش نسناس.
– دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به سمتی می‌راندش که خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا کی؟ همتی کن. «هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و ندای همین دل هم در آغاز معرکه درست بود. کاش به این ندا گوش داده‌بود که می‌گفت: نکن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.
چقدر دوره‌اش کرده‌بودند. چقدر جواد التماس کرده بود و الماس ناز کرده بود. مادر خدابیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد چاخان می‌کرد که از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود که عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است که در آسمان‌ها بسته‌شده‌است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزده‌سالش که بیشتر نبود. روز عقد روی صندلی که نشاندنش پاهایش را تکان تکان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمی‌داشت و به هم کلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده‌بود که بعد از سه بار «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا که پرسید: الماس خانم، من وکیلم که…گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.
با رقیه کوشیدند کمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشکل بود. تف می‌کرد. تف می‌کرد. الماس التماس می‌کرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل می‌گفت: مگر خود تو یک باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زنهارتر نگردی؟
– یکی بود. یکی نبود. پیرمردی بود که یک باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس کردن، شخم زدن، کود دادن، گلکاری، میوه‌چینی. آخر تا کی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت که دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع کرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشکیدند. پروانه‌ها، گنجشک‌ها، سبزه‌قباها، شانه‌به‌سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت کردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی‌ نر را از باغ ارباب می‌شنید که می‌پرسید: موسی کو تقی؟ جفت او، فاخته‌ ماده، کنار یک درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده‌بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده حرف می‌زد. به درخت‌ها می گفت: صدایتان را می‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشک بشویم. چه کنم؟ آب این باغ را بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت کرده‌ام و چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشکن. به فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری که هیچ نمی‌گویی؟
الماس گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده‌بود و دل می‌گفت: با بی‌گنهی ترا چنین می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل جواب می‌داد: می‌گریزم و کنار هر باغ سنگ، یک باغ بسیار درخت می‌سازم.
از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟
– نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را که پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.
– خوب بزند.
– آن‌وقت برتل خاکستر بنشینیم؟
– نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.
بایستی رقیه را آرام می‌کرد. چه‌جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای او فاش می‌کرد؟ باید می‌گفت که خانه را قولنامه کرده‌است و فردا صبح می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانک می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست که جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رخت‌خواب انداخته شده. لُختی دست‌ها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست که بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن هدف» در بیاید تا کی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد کشت؟ آیا مثل جواد یک داد کلیمانجارویی سر او خواهد زد که چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یک نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت متروگلدوین مایر؟
نباید زباله‌ها را مدام به‌هم زد. تفاله‌ی چای، دستمال‌های کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی کهنه، استخوان و ته‌مانده‌ها و هرچه که بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در کیسه‌ سیاه ریخت و درش را محک گره زد تا گربه‌ها نتوانند در کوچه ولوشان کنند. و اینکه چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگدل؟ مواجه با آنهمه زباله در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست که دل سیاه و سنگدلشان می‌کند یا دست‌کم دلزده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد که پاک نمانی.
آیا بایستی به رقیه می‌گفت که تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانک گذاشته‌است؟
…. می‌رود کنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی وامی‌دارد بکنند….اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب که رسید…آب فراوانی که مثل الماس بدرخشید و مثل اشک چشم زلال باشد. آبی که هر تشنه‌ای را سیراب بکند. آبی که خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بکنند.
همه‌جور درخت می‌نشاند. همه‌جور بذری می‌افشاند، همه‌جور گلی می‌کارد و با گل‌ها و درخت‌ها حرف‌ها دارد که بزند و این‌بار آبِ باغ ارباب است که قطع می‌شود و درخت‌های اوست که می‌پژمرند و می‌خشکند و ارباب مثل پیرمرد نیست که زبان درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد.
…. می‌ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیشتر است. کارشان به دادگاه می‌کشد. حضانت طفل را می‌دهند به جواد و او «هیچ «الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست می‌کند. شاید هم طلاق ندهد مگر آنکه الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی کوچ می‌کردند. به کجا؟ همین‌جا که بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.
آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و یک لیوان آب خورد. یک لیوان هم برای رقیه آورد. تکمه برق را زد. رقیه ترسان در رخت‌خوابش نشست و پرسید: کی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.
دراز که می‌کشید گفت: رقیه، می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه‌جوری ساخت؟
– نه.
– هر روز یک چادر شب بر می‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یک عالمه سنگ جمع می‌کرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه‌رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف برید. در یک سطل، گل درست کرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا کناره‌ی طناب ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب ها فرو می‌رفتند و گل که خشک می‌شد، امکان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه می‌آورد. رودخانه بخشنده‌است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشکیده می‌بست. تا چشم کار می‌کرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد که میوه‌ی‌ اصلی‌‌شان سنگ بود.
— موسی کو تقی چه شد؟
– فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌کرد.
– فاخته تر دیگر صدایش نکرد؟
الماس زمزمه کرد: دل من. دل من. دل من.
نویسنده: سیمین دانشور
از کتاب: «انتخاب» – نشر قطره
حروف‌چین: فرشته نوبخت

باغ سنگی

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادر شوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده بود؟ مگر راست نبرده بودش سرِ رختخوابِ انداخته شده و…؟
مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.
فیروز را بارها پیش دکتر برده بودند. دکتر گفته بود: وصلت قوم و خویش نزدیک… از نظر ژنتیک… به یک کلام منگول بود. اما همه‌اش که تقصیر الماس نبود. گویا زن و مرد با هم بچه را می‌سازند.
سوزن رفت به انگشت الماس و خون پارچه‌ی سفید را آلود. زنی که قند می‌سائید، قندها را سپرد دستِ زنی که کنارش ایستاده بود. الماس از اتاق و از خانه خاله بیرون زد و با تاکسی به سراغ قفل‌سازی که پیشاپیش با او قرار گذاشته بود رفت و با همان تاکسی قفل‌ساز را به خانه آورد و قفل‌ساز به عوض کردن قفل خانه مشغول شد. پسرش را از رقیه گرفت و بوسید. فیروز بلد بود بخندد. به لب‌ها فشارمی‌آورد و لب‌ها کج و کوله می‌شد تا خنده کی نقش ببندد؟ به روی پدر نمی خندید و به آغوش او هم نمی‌رفت. چشم‌های فیروز هممی‌ دید و گوش‌هایش برای قصه شنیدن جانمی‌ داد. اما پاها و دست‌هایش رشد نکرده بود –نی‌های قلیان– و هرچه الماس یک حرف و دو حرف بر زبانش گذاشت، به حرف نیامد و هرچه پا به پا بردش راه نرفت. –یک لخته گوشت– مرد می‌گفت هیچ هیچ است و زن می‌گفت که من عاشق همین هیچم. مرد راست می‌آمد، چپ می‌رفت و می‌گفت:
برو پی کارت. خاک بر سرت کنند با این بچه زائیدنت. می‌گفت تو هیچ کار برای من نکرده‌ای. اگر راست می‌گویی خانه را به اسم من بکن. الماس می‌دانست کجایش می‌سوزد؟ از سیر تا پیاز کارهایش خبر داشت. با ندای خواهر شوهر که جان جانانش بود، خودش را هر طور که می‌توانست می‌رسانید و پاورچین به صحنه‌ی عملیات مرد راهنمایی می‌ شد و با سکوت شاهد بود و چنان به هنگام صحنه را ترک می‌گفت که حتی خاله و دختر خاله هم متوجه نمی‌شدند که کی رفته بود؟
مدت‌ها بود که بخش عمده‌ی دار و ندار جواد را در چمدان‌ها بسته بود. قفل‌ساز که رفت، بازمانده را در چمدان‌های دیگر گذاشت و بچه به بغل، او و رقیه هی رفتند و آمدند و چمدان‌ها را به خانه همسایه، نادره خانم بردند. تنها بوی مرد در خانه مانده بود. بوی پا و عرق زیر بغل. بوی… ایا این بوها تا آخر عمر با او می‌ماند؟
نادره خانم پرسید: رسید بدهم؟ نه. به نادره خانم اطمینان داشت. نادره خانم گفت بهتر است رسید بدهم. فردا هزار و یک ادعا می‌کند. نه. لزومی نداشت. ریزِ دار و ندار شوهر را یادداشت کرده بود. نادره خانم گریه کرد. گفت: خیال می‌کنی تنها خودت زن هدف و زن زباله هستی؟
– خانه‌ات را به آتش می‌کشم. بالش می‌گذارم روی سر فیروز و هیچت را خفه می‌کنم. اسید می‌پاشم به صورتت. اِله می‌کنم. بِله می‌کنم. دو سه بار چشم‌هایش را درانیده بود و گفته بود برو خودت را بکش نسناس.
– دو علی گلابی، در دل می‌گفت. اما همان دل به سمتی می‌راندش که خود را از زنِ «هدف» بودن و زنِ «زباله» بودن برهاند. حتی اگر تهدیدهای مرد به حقیقت می‌پیوست. دل می‌گفت: آخر تا کی؟ همتی کن. «هر سفیهی خواند خواهد خارزارت» دل همیشه با شعر ندا و صلایش را بسر می‌داد. و ندای همین دل هم در آغاز معرکه درست بود. کاش به این ندا گوش داده بود که می‌گفت: نکن. از او گریز تا تو هم در بلا نیفتی.
چقدر دوره‌اش کرده بودند. چقدر جواد التماس کرده بود و الماس ناز کرده بود. مادر خدا بیامرز و خاله‌اش می‌گفتند آخر ناف ترا به اسم جواد بریده‌اند. خود جواد چاخان می‌کرد که از بچگی عاشقش بوده. می‌گفت: عقد دخترخاله و پسرخاله را در آسمان‌ها بسته‌اند. الماس هرچند بچه بود اما شنیده بود که عقد دخترعمو و پسرعمو بوده است که در آسمان‌ها بسته شده است. جواد می‌گفت: آسمان بیست و هفت طبقه دارد. طبقه‌ی سوم مال دختر عمو و پسرعمو است و طبقه‌ی چهارم مال تو من. آخر باورش شد. پانزده سالش که بیش‌تر نبود. روز عقد روی صندلی که نشاندنش پاهایش را تکان تکان می‌داد. پا می‌شد و مشت مشت شیرینی از روی میز برمی‌داشت و به هم‌کلاسی‌هایش می‌داد. مادرش سپرده بود که بعد از سه بار «بله» را بگوید. بعد از اولین خطبه‌ی عقد، ملّا که پرسید: الماس خانم، من وکیلم که… گفت: بله، بله، بله. همه خندیدند، حتی جواد؛ اما مادرش نیشگونش گرفت و گفت: ورپریده.
با رقیه کوشیدند کمی پوره به خورد فیروز بدهند. آب پرتقال را قاشق قاشق به حلقش ریخت. فرو دادن برای بچه مشکل بود. تف می‌کرد. تف می‌کرد. الماس التماس می‌کرد: اگر بخوری برایت قصه باغ سنگ را می‌گویم. این قصه را هم فیروز و هم خودش و هم رقیه دوست داشتند و دل می‌گفت: مگر خود تو یک باغ سنگ درنیامده‌ای؟ مگر تو با دست‌های بسته خود را به دریا نینداخته‌ای؟ پس من چگونه گویم: زن هارتر نگردی؟
– یکی بود. یکی نبود. پیرمردی بود که یک باغ داشت و رسیدگی به باغ ارباب هم با او بود. آبیاری، هرس کردن، شخم زدن، کود دادن، گلکاری،میوه چینی. آخر تا کی؟ پیرمرد خسته شد و به ارباب گفت که دیگر توانش را ندارد و ارباب آب باغ پیرمرد را قطع کرد. درخت‌ها می‌پژمردند و می‌خشکیدند. پروانه‌ها، گنجشک‌ها، سبزه قباها، شانه به سرها همه از باغ پیرمرد مهاجرت کردند و به باغ ارباب رفتند و پیرمرد صدای فاخته‌ی نر را از باغ ارباب می‌شنید که می‌پرسید: موسی کو تقی؟ جفت او، فاخته ماده، کنار یک درخت هنوز سبز بود و چند تا آلوچه داده بود. می‌چمید و می‌خرامید. پیرمرد با درخت‌ها و با فاخته ماده حرف می‌زد. به درخت‌ها می‌گفت: صدایتان رامی‌شنوم. از من می‌پرسید: چرا به ما آب ندادی؟ می‌گویید مگذار ما خشک بشویم. چه کنم؟ آب این باغ را بسته‌اند. درخت آلوچه، می‌دانم تو چه می‌گویی. می‌گویی امسال همت کرده‌ام و چند تا آلوچه داده‌ام. غرور ما به میوه‌هایمان است. غرور ما را نشکن. به فاخته می‌گفت: از تو صدایی نمی‌شنوم. چه در سر داری که هیچ نمی‌گویی؟
الماس گریه‌اش گرفت. فیروز هم خوابش برده بود و دل می‌گفت: با بی گنهی ترا چنین می‌سوزند. اما تو بگریز، بگریز، دستگهش را داری. و الماس گریان به دل. جواب می‌داد:
می‌گریزم و کنار هر باغ سنگ، یک باغ بسیار درخت می‌سازم.
از رقیه پرسید: تو هم نخوابیده‌ای؟
– نه الماس خانم. خوابم نمی‌برد. می‌ترسم آقا بیاید و یادداشت شما را که پشت در چسبانده‌اید بخواند و خانه را آتش بزند.
– خوب بزند.
– آن وقت بر تل خاکستر بنشینیم؟
– نه. می‌رویم به باغ سنگ پناه می‌بریم.
بایستی رقیه را آرام می‌کرد. چه جوری؟ آیا باید همه هوشیاری‌های زنانه‌اش را برای او فاش می‌کرد؟ باید می‌گفت که خانه را قول‌نامه کرده است و فردا صبح می‌رود محضر و پول فروش خانه را در بانک می‌گذارد و سند فروش را می‌آورد و می‌دهد به نادره خانم؟ می‌دانست که جواد تا غروب فردا نمی‌آید. روز پاتختی خواهرش است. عصر هم بساط منقل است و وافور. شاید فردا شب هم نیاید. پستو. رختخواب انداخته شده. لُختی دستها و پاها. تارهای موی زرد زن روی بالش با تارهای موی سیاه جواد قاطی می‌شود اما دیگر دختر خاله فرصت ندارد به الماس بروز بدهد. این احتمال هم هست که بعد از گفتن بله، خودش هم به صورت «زن هدف» در بیاید تا کی مثل الماس «زن زباله» هم بشود؟ آیا داماد هم گربه را دم در حجله خانه خواهد کشت؟ آیا مثل جواد یک داد کلیمانجارویی سر او خواهد زد که چرا مثل بچه آدم وا نمی‌دهد؟ یک نعره مثل شیرِ نماد فیلم‌های ساخت متروگلدوین مایر؟
نباید زباله‌ها را مدام به هم زد. تفاله‌ی چای، دستمال‌های کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه‌هایشان، دمپایی کهنه، استخوان و ته مانده‌ها و هرچه که بایستی پنهان بماند. باید زباله‌ها را در کیسه سیاه ریخت و درش را محک گره زد تا گربه‌ها نتوانند در کوچه ولوشان کنند. و این که چرا آدم‌ها سیاه‌دل می‌شوند یا سنگ‌دل؟ مواجه با آن همه زباله در زندگی‌های به آدم نبرده‌شان هست که دل سیاه و سنگ‌دلشان می‌کند یا دست کم دل‌زده می‌شوند یا به هر چه پیش بیاید تن می‌دهند، اما تو ای دلِ من مباد که پاک نمانی.
آیا بایستی به رقیه می‌گفت که تمام سکه‌های طلا و جواهراتش را در صندوق بانک گذاشته است؟
… می‌رود کنار باغ سنگ پیرمرد زمینی می‌خرد و باغی می‌سازد و چاه عمیقی وا می‌دارد بکنند…. اول ترتیب چاه را می‌دهد، به آب که رسید… آب فراوانی که مثل الماس بدرخشید و مثل اشک چشم زلال باشد. آبی که هر تشنه‌ای را سیراب بکند. آبی که خورشید در روز و ماه در شب، بوسه‌ها نثارش بکنند.
همه جور درخت می‌نشاند. همه جور بذری می‌افشاند، همه جور گلیمی‌ کارد و با گل‌ها و درخت‌ها حرف‌ها دارد که بزند و این بار آبِ باغ ارباب است که قطع می‌شود و درخ‌تهای اوست که می‌پژمرند و می‌خشکند و ارباب مثل پیرمرد نیست که زبان درخت‌ها را بفهمد و تسلایشان بدهد.
… می‌ماند مسئله طلاق و حضانت فیروز. فیروز چهار سالش هم بیش‌تر است. کارشان به دادگاه می‌کشد. حضانت طفل را می‌دهند به جواد و او «هیچ» الماس را می‌گیرد. و شاید سر به نیست می‌کند. شاید هم طلاق ندهد مگر آن که الماس را خوب بدوشد و بچزاند. در آن صورت بایستی کوچ می‌کردند. به کجا؟ همین جا که بودند وطنش بود با همان باغ سنگش.
آهسته پا شد و پاورچین به آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و یک لیوان آب خورد. یک لیوان هم برای رقیه آورد. تکمه برق را زد. رقیه ترسان در رختخوابش نشست و پرسید: کی بود؟ الماس گفت: منم، رقیه نترس.
دراز که می‌کشید گفت: رقیه،می‌دانی پیرمرد باغ سنگ را چه جوری ساخت؟
– نه.
– هر روز یک چادر شب برمی‌داشت و می‌رفت لب رودخانه و یک عالمه سنگ جمع می‌کرد. می‌ریخت در چادرش و به باغ می‌آورد. بعد رفت طناب‌های رنگارنگ خرید. سفید، قرمز، آبی، سبز، از همه رنگ. طناب‌ها را به قطعه‌های مختلف برید. در یک سطل، گل درست کرد. سنگ‌ها را در گل فرو می‌برد و به وسط یا کناره‌ی طناب‌ها می‌چسباند. سنگ‌های به گل آغشته در طناب‌ها فرو می‌رفتند و گل که خشک می‌شد، امکان افتادنشان نبود. گل‌ها را از بستر رودخانه می‌آورد. رودخانه بخشنده است. باغبان پیر طناب‌ها را بر شاخه‌های خشکیده می‌بست. تا چشم کار می‌کرد درخت‌هایی در دید بیننده می‌آمد که میوه‌ی اصلیشان سنگ بود.
– موسی کو تقی چه شد؟
– فاخته را می‌گویی؟ پیرمرد آب و دانه فاخته را می‌داد و نوازشش هم می‌کرد.
– فاخته‌تر دیگر صدایش نکرد؟
الماس زمزمه کرد: دل من. دل من. دل من.

نویسنده: سیمین دانشور
منبع: artakava.blogfa.com

تصادف

بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌آمدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌ آمدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه. همان زنی که هر وقت  بخانه می‌آمدم می‌گفت: «گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن» و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه  به دهان گذاشت و گفت: «راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض  آقا برسانم.» راست نشستم  و بند دلم پاره شد. گفت: «باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید.» گفتم: «عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟» گفت:»خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟» گفتم: «جانم تو که رانندگی بلد نیستی…» گفت‌: «از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است. دست دوم ارزان‌تر است ولی آن هم صرفه ندارد، می‌افتد برای روغن سوزی  وهی باید ببرم تعمیر گاه، تو هم که ماشاءالله یک قدم برای زنت  بر نمی‌داری. خودم دمبدم باید ببرم و گردنم را کج کنم و کلاه سرم بگذارند. ماشین نو بخر.»دوباره شد همان زن همیشگی. راستش همه عمرم از زن وراج و اشتهادار و زنی که صاحب دندان‌های سالم داشته باشد خوشم می‌آمد نادره را به همین علت گرفته بودم. البته وقتی من گرفتمش نادره بود، سر عقد به اصرار خودش اسمش را عوض کردیم و گذاشتیم نادیا. گفتم: «زن، می‌دانی که سی هزاز تومان به زبان ساده می‌آید، از کجا چنین پولی در بیاورم. تو که می‌دانی حقوق من فقط به خرجمان می‌رسد. یک شاهی پس انداز نداریم، با دو تا بچه کودکستانی و این همه  خرج ایاب و ذهاب…»
از زبانم در رفت، ‌اما دیگه کار از کار گذشته بود. زنم گفت: «بله، آقای عزیز، من هم برای همین خرج ایاب و ذهاب ماشین می‌خواهم.‌ترا صبح‌ها می‌برم اداره و ظهر‌ها بر می‌گردانم. بچه‌ها را می‌برم کودکستان… . کلی از خرجمان کم می‌شود.»
گفتم: «زن عقل از سرت پریده. یکی نان نداشت بخورد، اتاق برای پیاز خالی می‌کرد.» گفت: «اتاق که داشت اتاقش را گرو می‌گذاشت جانم، ما هم می‌توانیم خانه را گرو بگذاریم. آدم اگر تو این دنیا  فقط یک ماشین داشته باشد همه چیز دارد، ناسلامتی  در بانک کار گشایی هستی و راه چاه کار را هم بلدی.»
گفتم: «زن، تمام داروندار ما همین خانه است، تو که نمی‌دانی پدرم با چه آرزو بدلی این خانه را سرهم کرد؟ گروش که گذاشتیم پول از کجا در بیاوریم از گرو درش بیاوریم.»
گفت: «تا آن وقت خدا  کریم است …» آب دهانش را فرو داد و گفت‌: «ببین عزیزم از تو کاخ خواستم؟ سفر اروپا خواستم؟ تو حتی یک عروسی درست و حسابی  برایم نگرفتی. آرزوی لباس سفید و تور به دلم ماند.» فکری کرد و ادامه داد‌: «یادم است سرما خورده بودم گفتم برایم پالتو پوست بخرگفتی عزیزم کریسیدین د بخور.» و لب ورچید. برای آن که  به گریه نیفتد گفتم: «بگذار کمی‌استراحت به کنم. بعد فکرش را می‌کنم ببینم چه می‌شود کرد؟ شاید یک ماشین قسطی برایت خریدم…»
گفت: «قسطی، بی قسط، آن وقت می‌شویم بنده قسط، بنده مصرف که هستیم. بنده قسط هم می‌شویم.»
این حرفها حرف‌های خودش نبود، از سر صدیقه خانم هم زیاد بود، یعنی زیر سر زنم بلند شده بود… یعنی زنم خدای نکرده… زبانم لال…
گفت: «چرا رفتی توی فکر؟فکر خانه را هم نکن عزیزم. زرگنده هم شد جا، آن هم با این غروب‌های دلگیر خدا پدرم را زنده نگه دارد اما او که عمر نوح نمی‌کند. آخرش نخلستان‌های بهمنی نصیب من می‌شود. یک خانه‌ی حسابی در جاده پهلوی می‌خریم. فکرش را کرده‌ام، زعفرانیه یا پشت باغ فردوس.»
زنم تحفه اهواز بود. عید سال چهل با رفقا رفته بودیم اهواز. دیدنی‌های شهر را همان روز عید دیدم وشبش ماندیم معطل چه کنیم. دل به دریا زدیم و رفتیم سینما. یک برُ دختر مدرسه جلومان نشسته بودند، هی بر می‌گشتند وما را ورانداز می‌کردند و کرکر می‌خندیدند، غیر از نادره سال چهل و نادیای فعلی که اصلاًبر نگشت. ما فیلم را ندیدیم، نه ما و نه دختر مدرسه‌ها، بعد از سرود و اعلان پپسی  و تیغ خود‌تراش، داشتند سمت‌های از برنامه آینده را می‌دادند که ناگهان نمایش فیلم را قطع کردند. چراغ‌ها روشن شد وبعد از چند لحظه از نو سرود زدند واعلان… این جریان قطع فیلم  و هم چیز را از نو نمایش دادن سه بار تکرار شد. بار سوم نادره از جا پا شد و شعار داد. می‌گفت: «مسخره بازی در آورده اید، هیچ جای دنیا برای هیچ تازه واردی همه مقدمات فیلم ر از نو شروع نمی‌کنند.» صدایش شبیه  صدای یکی از گویندگان آشنای رادیو تهران بود یا ادای آن گوینده را در می‌آورد. دردسرتان ندهم ما هم شیر شدیم و با دختر مدرسه هورا کشیدیم و سوت بلبلی زدیم، سینما به هم ریخت، همه مان را بردند کلانتری. در کلانتری هم افسر کشیک و هم مرا خاطر خواه خود کرد. معلوم شد هر بار که فیلم از نو شروع می‌شده به خاطر گل روی کسی بوده از شهردار و فرماندار و ریاست شهربانی.
به زنم گفتم: «بهتر است کاغذی به پدر جانت بنویسی و بگویی علی الحساب…» که‌ترکید حالا گریه نکن کی بکن. برای آن که آرامش بکنم گفتم‌: «خوب‌امدیم و ماشین را خریدی، تو این خانه ی فسقلی بی گاراژ ماشین را کجا می‌گذاری؟»اشک‌هایش را پاک کرد . گفت: «می‌دانستم می‌خری، تو مرد خوبی هستی، فقط‌ترسویی؛فکر جای ماشین را هم کرده‌ام، یک زنجیر می‌خرم، ماشین را شب‌ها به تیر سمنتی چراغ برق جلو خانه می‌بندیم. تیر اول برای ماشین من، تیر دوم برای ماشین صدیقه خانم.»
سه هفته طول کشید تا تسلیم شدم، دیدم ناخوش می‌شود، از خورد و خوراک افتاده بود، پشت پنجره ی رو به کوچه ی اتاقمان می‌ایستاد وبا حسرت به اتومبیل صدیقه خانم نگاه می‌کرد و آه می‌کشید. از اداره پانصد تومان مساعده گرفتم و زنم  رفت تمرین رانندگی. به دستور والده یک کتاب مفاتیح الجنان خریدم و سر تا تهش را ورق زدم بلکه دعایی پیدا کنم برای خنگ شدن اشخاص در موقع تمرین یا رد شدنشان در‌امتحان رانندگی. معلوم است که همچین دعایی نه در مفاتیح الجنان و نه در هیچ کتاب دعای دیگری وجود نداشت. والده یادم داد که آهسته بخوانم صُم بُکم عُمی‌فهم لا یقعلون وبه زنم فوت کنم. صد بار بیشتر این کار را کردم. خود والده ختم قران بر داشت و بعلاوه نذر کرد که اگر این شیطانی که به اسم ماشین در جلد زنم رفته، دست از سرش بردارد، یک سفره ابوا لفضل بیندازد، ‌اما معلوم بود که این نوع شیطان را با هیچ طلسمی‌نمی‌شد از میدان بدر کرد، چرا که زنم در‌امتحان آئین نامه قبول شد. خودش می‌گفت که تمام سوال‌های تست را علامت درست گذاشتم، جناب سروان خوشش‌امد، به من گفت: «خانم شما تمام آفتاب جنوب را ذخیره کرده اید» آخر زنم سبزه ی تند بود. و بعد: «جناب سروان ازم پرسید، اگر برف باریده باشد و جاده یخ زده باشد ودر سرازیری‌ترمز کنید و نگیرد چه می‌کنید؟»جواب دادم: «آقای محترم در چنین هوایی ماشین نازنینم را از گاراژبیرون نمی‌آورم. جناب سروان دست گذاشت روی دلش و قا قاه خندید.»
در‌امتحان سنگ چین هم قبول شد. می‌گفت‌: «اکبر آقا صاحب فو لکس  واگن، فولکسی که با آن‌امتحان می‌دادم، سر پیچ را یک لکه جوهرچکانیده بود، به لکه جوهر که رسیدم پیچیدم وبا یک میلیمتر  فاصله از خط… . پنج تومان انعامش دادم.» داشتم کم کم به نذر و نیاز مادرم‌امیدوار می‌شدم چون که زنم در‌امتحان توقف ماشین میان میله‌ها سه بار رد شده بود. بار اول میله‌ها را درب و داغون کرده بود، بار دوم خوب تو‌امده بود‌اما نتوانسته بیرون بیاید. بار سوم با جناب سروان دعوایش شده بود، البته این جناب سروان غیر از جناب سروان «آفتاب جنوب «بود. جور واجور جناب سروان وجود داشت. . به جناب سروان ممتحن توقف ماشین میله‌ها، گفته بود: «کوتوله به علت قد کوتاهت کمپلس داری و مردم را بی‌جهت رد می‌کنی.»این جور معلومات را از رادیو تهران کسب کرده بود ه از صبح تاشب بغل گوشش باز بود. جناب سروان‌امتحان چهارمش را انداخته بود به دو هفته بعد. به حکم از این ستون به آن ستون فرج است از خوشحالی روی پا بند نبودم، ‌اما ‌امتحان چهارم قبول شد. نوبت رسید به ‌امتحان در شهر. شش بار رد شد. بار اول موقع حرکت علامت نداده بود، بار دوم آینه را نگاه نکرده بود، بار سوم‌ترمز دستی را نکشیده بود، بار چهارم از جناب سروان گول خورده بود و به دستور او یک قدمی‌چهار راه تو قف کرده بود، بار پنجم از یک ماشین سبقت گرفته بود با سرعت و انحراف بچپ. بار ششم هر چه کرده بود نتوانسته بود ماشین را روشن بکند. بار هفتم  لابد معجزه شده بود که قبول شد.
خانه را گرو گذاشتم وسی و پنج هزارتومان قرض گرفتم و قسط بندی کردیم که لابد تا ابد الابد ماهی پانصد تومان از حقوقم کسر کنند.» اگر در تمام دنیا یک اتومبیل دارید، انگار همه چیز دارید.» زنم  می‌گفت. روز اول صبح زود پا شد و کفش و کلاه کرد و عینک زد و دستکش سفید… بغل دستش نشستم و بچه‌ها  پشت سرش، دستور داد بایستند و تماشا بکنند و رو به اداره من راه افتاد. بس که بی خودی  در آینه روبرو نگاه کرد و به شوفر‌های تاکسی و اتوبوس و عابران پیاده، مخصو صاً به خانم‌های چادری متلک گفت و مسخره شان کرد، سر معده‌ام شروع کرد به سوزش تا به اداره برسم تمام دل و روده‌ام در هم شده بود و دل دردی گرفتم که نگو. ربع ساعت تاخیر داشتم و زخم معده هم تهدیدم می‌کرد. بعد از ظهر‌امده بود دنبالم. ناگزیر سوار شدم، قلبم شروع کرد به سرعت رفتن، انحراف بچپ را که از اول داشت. سر چهار راه خیابان اسلامبول دست چپش را در آورد که علامت بدهد، مردک لاتی مچ دستش را محکم گرفت، اول شبیه شوفر‌ها که نه، شبیه شاگرد شو فرها، به مردک لیچار گفت و شنید و بعد خواهش و تمنا  که دستم را ول کن و آخرش  افتاد به التماس و مردک گفت: «تو دیگر کار کجا هستی؟» چراغ سبز شد و راه ما باز شد‌اما مگر مردک دستش را ول می‌کرد؟ زنم دلداریم می‌داد  که خونسرد باشم از این اتفاقات در رانندگی می‌افتد. ماشین‌های پشت سر ما بوقی می‌زدند که نگو. انگار می‌خواهند بروند بمب اتم را از نو کشف بکنند و مردک دست زنم را ول نمی‌کرد و من دلم شور ساعتش را می‌زد که هر چند کار نمی‌کرد‌اما طلا بود.‌اما این که پیاده بشوم وبا مردک گلاویز  به شوم، لاوالله، چرا که ماشین‌ها از بغل گوشم مثل برق می‌گذشتن و من آدمی‌ هستم  که از ماشین‌های متوقف می‌ترسم، مبادا ناگهان راه بیفتند. چون وظیفه خود می‌دانست که حتماً مرا به اداره برساند و برگرداند و نمی‌شد این احساس وظیفه شناسی را از سرش بیندازم تمام اعضای بدن مرا خطر تهدید می‌کرد، به علاوه رگ غیرتم دائماً بایستی می‌جنبید و من یا نمی‌گذاشتم بجنبد  و یا حالش را نداشتم و از همه مهمتر این که کسر خرج داشتم آن قدر این د رو آن در زدم  تا توانستم مأموریتی برای خودم دست و پا کنم و رفتم دشت میشان.
*
نامه‌هایش همه پر بود ازوقایع رانندگیش، همه آنها را دارم و الان جلو رویم است.» عزیزم دیروز رفته بودم نادری لباس‌هایم را بگیرم. لباس‌هایم را داده‌ام رنگ بکنند، می‌دانم  که تا مدتی از لباس نو خبری نیست. از حقوق تو هم بابت تاخیر‌های ماه گذشته چهل و پنج تومان و سه ریال کسرکردند. خاک بر سر گدایشان بکنند. خوب گفته بودم که  رفته بودم نادری، بالای دیوار سفارت پارک کردم. نه جلوم ماشینی بود نه عقبم. لباس‌هایم حاضر نبود گفتم بروم سری به مغازهها بزنم. تو پاساژ یک بلوز‌های حراج می‌کردند… حال تل هم مد شده تل یک نیم دایره است از پارچه و پنبه. برای راننده‌ها خوب است. می‌گذارند روی موهایشان  و بنا براین موهایشان پریشان نمی‌شود.»
«… لباسم را گرفتم و بر گشتم یک کادیلاک دراز جلو  ماشین من پارک کرده بود یک فولکس مردنی هم عقبش. دل به دریا زدم و پشت فرمان نشستم. نمی‌دانم چه کردم که سپر  جلو من ازدست راست و صل شد به عقب کادیلاک از دست چپ  و سپر عقب من قفل شد در سپر جلو فو لکس. مگر می‌شد  ماشین را تکان داد. پا شدم ‌امدم بیرون . مدرسه‌ها تعطیل شده بود و پسر‌های نره غول  مدرسه‌های  آن حوالی ریخته بودند تو خیابان. هر کدامشان متلکی بارم می‌کرد. یکیشان گفت: «بانو دلکش یک دهن برایمان بخوان»
«… جلو اتومبیل یک آقای به قاعده را گرفتم. آقا هه پیاده شد وآمد کمک. گفته بدجوری سپر درسپر شده. دو تا لنگ به دوش را صدا کرد و آنها هم دو تا عمله گیر آوردند و با علی یا مدد چهار نفری فو لکس را از روی  زمین بلند کردند و با  فاصله  زیاد  از پژوی  من  روی  زمین  گذاشتند. نمی‌دانم  چطور  شد زیادی  عقب ‌امدم و زدم بفو لکس . ماشین که نیست مقواست. مچاله اش کردم. البته  کارتم را در آوردم  و رویش آدرسم  را نوشتم  و گذاشتم روی شیشه ی جلو  فو لکس… خدا کند صاحب  فو لکس سراغم نیاید…»
*
«… عزیزم، صاحب فولکس پیدایش نشد. صدیقه خانم می‌گوید باوش نشده  که آدرس درست داده باشی … چرا که هیچ احمقی  چنین  کاری نمی‌کند. پریروز هم دسته گلی به آب دادم‌اما به خیر  گذشت. از عباس آباد می‌آمدم دیدم همه ی ماشین‌ها که از  مقابل می‌آیند برایم چراغ می‌زنند، خیال کردم سلام و علیک می‌کنند. من هم به علامت جواب برف پاکن‌هایم را به راه انداختم. حالا نگو راه را بسته بود. سر چهار راه فهمیدم، حالا با چه زحمتی دور زدم و بر گشتم، تو که نمی‌دانی، رانندگی که نکرده ای. بس که دور را عظیم گرفتم، زدم به یک فولکس  که بیخودی تو جاده ایستاده بود. حالا نگو که این فولکس خاموش کرده بوده و اینکه من بهش زدم روشنش کرد،‌اما من که نمی‌دانستم دل تو دلم نبود. خسارتش را از کجا می‌آوردم  می‌دادم؟ بهر جهت سر چهار راه قصر که رسیدم چراغ قرمز بود. پهلوی صاحب فولکس ایستادم. آقاهه شیشه را پایین کشید . گفتم ای دل غافل الان است که خسارتش را از من بخواهد.‌اما آقاهه گفت خیلی متشکرم. شصتم خبر دار شد  که چه شده. مبادی آداب گفتم تمنا می‌کنم، ما راننده‌ها باید به همدیگر کمک بکنیم. وقتی به مقصد رسید می‌فهمد چه بلایی سرش آورده‌ام‌اما»فردا دیگر خیلی دیر شده»!
*
» راستی عزیزم، مجبور شدم در خانه کودتای مختصری بکنم، آن میزی که رویش شیشه بود و شیشه اش دمبدم می‌شکست وآن صندلی  راحتی تو وآن قالیچه دم دری را که اسقاط شده بود فروختم به ۳۶۰ تومان. می‌دانی یک روز یادم رفت‌ترمز دستی را جا بکنم  وبا‌ترمز دستی کشیده شده، رفتم ورامین پیش خاله تومنت سرت نمی‌گذارم، برای آن رفتم که جهت یابی و دست به فرمانم خوب بشود. لنت و یاتاقانم سوخت و ۳۵۰ تومان خرج روی دستم گذاشت.»
*
ماموریتم تمام شد و به تهران برگشتم می‌دانستم. خانه را مسجدی خواهم یافت. کودتاهای زنم خطرناک بود و حسی به نام حس جهت یابی اصلاً نداشت. برای اینکه حس جهت یابی پیدا بکند شخصاً خیلی زحمت کشیدم. اوایل رانندگیش یک نقشه تهران برایش از اداره کش رفتم، ‌اما از نقشه به هیچ وجه سر در نیاورد و فهمیدم که جهات اربعه را نمی‌شناسد. سعی کردم با آفتاب  و حرکت شمال را یادش بدهم. با دست‌های باز  رو به شمال ایستاندمش و گفتم حالا دست راستت به طرف مشرق  است و دست چپت به طرف مغرب، روبه رویت شمال  و پشت سرت جنوب، به همان‌ترتیبی که خودمان در کلاس ششم ابتدایی یاد گرفته بودیم. گفت عزیزم شب که آفتاب نیست  و به علاوه روزهای ابری  چه کنم؟ قضیه شب را با دب اکبر حل کردم،‌اما او از هیچ دبی سر در نمی‌آورد  نه اکبر نه اصغر ش، برایش توضیح دادم که قبله رو به جنوب است و بنابراین مساجد شمالی جنوبی ساخته می‌شود‌اما زنم به عمرش نماز نخوانده بود. توضیح دادم  که در کلیسا رو به شرق است‌اما در همه خیابان‌ها کلیسا نبود. عاقبت خواستم کنجکاویش را  تحریک کنم، نمی‌دانم کجا خوانده بودم یا شنیده بودم  که مورچه‌ها سوراخ‌ها و لانه هیشان را  رو به شمال می‌سازند. شاید هم از خودم در آورده بودم. از این یکی خیلی خوشش‌امد‌اما نه برای رانندگی اش همین طوری هر جا می‌رفتیم رد مورچه‌ها را می‌گرفت و می‌گفت رو به شمالنی روند چرا که لانه‌هایشان رو به شمال ساخته  شده. یک قطب نمای رزم آرا برایش خریدم بس که به آن ور رفت ازکار انداختش.
به خانه رسیدم. زن و بچه‌هایم از لاغری به عنکبوت و دوک مانند شده بودند. توضیحات زنم در باره خرابی‌های  ماشین آن قدر فنی شده بود که از سرم زیاد بود، مثلاً بلبرینگ که رفته بود در سگدست یا برعکس وسیم دلکو که پاره شده بود و دینام که برق نمی‌داد و صفحه کلاج که تاب برداشته بود و همین طور بگیر  و برو بالا. زنم بچه‌ها را به کودکستان می‌رساند بعد بر می‌گشت و یک شلوارآبی به سبک‌امریکایی پا می‌کرد و سطل پلاستیک قرمزی  که خریده بود را پر آب می‌کرد و گرد رختشویی اضافه می‌کرد و دستکش لاستیکی  دست می‌کرد و می‌افتاد به جان ماشین حالا نشوی کی بشوی؟ آوار هم می‌خواند. مهارتش از ماشین پا‌هاهم بیشتر شده بود. همچین اتومبیل را برق می‌انداخت که صورت خود را در آن می‌دیدی، یک رادیو هم برای اتومبیل خریده بود، ازفروش بادبزن برقی: «سر سیاه زمستان چه احتیاجی به بادبزن برقی داشتیم؟ و حالاکو تا تابستان؟»
با زنم حسابی دعوا کردم. حتی خواستم کتکش بزنم.‌اما همچین لاغر می‌نمود و چشمهایش دو دو می‌زد و پیراهن رنگ کرده اش چنان به تنش زار می‌زد که دلم سوخت. باز به فکر دست و پا کردن ماموریت جدید افتادم و خانه خوابیدم. زنم در پرستاریم سنگ تمام می‌گذاشت. والده صبح‌ها از پا قاپق می‌کوفت و می‌آمد و برایم آش می‌پخت و شب‌ها زنم می‌برد می‌رساندش  و وقتی می‌آمد با کلید ماشین بازی می‌کرد و توضیح می‌داد که ازکدام راه‌ها رفته و از کدام ماشین‌ها جلو زده و چه متلک‌ها شنیده. یک شب دیر کرد. چنان دلم به شور افتاده بود که نگو. ساعت نه تلفن زنگ زد. صدای زنم از آن طرف سیم وحشت زده به گوش می‌رسید که دلم سوخت: «عزیزم نترس، هیچ طوری نشده، ‌اما تصادف کردم.»
– تصادف؟
– بله
– با کی؟
– با یک افسر راهنمایی
– افسر راهنمایی؟ خدایا! دنیا پیش چشمم سیاه شد، ار تمام دنیا آدم  با افسر راهنمای رانندگی تصادف کند مگر می‌شود ار پس این‌ها در‌امد؟
– نه با خودش باموتورسیکلتش. هرچه پول تو خانه است بردار با تصدیقم… تصدیقم تو قوطی چرخ خیاطی است، بیار کلانتری، کلانتری توپخانه، طرف حرف از سه هزاز تومان می‌زند.
مثل داش‌ها لباس پوشیدم، کروات قرمز زدم و کت جیر پوشیدم و کلاهم را کج گذاشتم و وارد کلانتری شدم. درجه تبم ۳۹ بود، ‌اما زنم می‌گفت ورودت به صحنه عالی بود عزیزم. گفتم: «آقایان مگر زنم چه کرده ؟قتل عمد کرده؟»
زنم گوشه ای روی نیمکت نشسته بود و همچین‌ترسیده  و رمیده و بد بخت به نظر می‌آمد که دلم آتش گرفت. به دیدن من براق شد و پا شد و گفت‌: «به خدا اصلاً تقصیر من نبود، پاسبان توی گزارشش نوشته. مادرت را که رساندم، برگشتن، جلو وزارت بهداری مجبور به توقف شدم، راه بندان بود چرا که آقای برژنف با همراهانش رفته بودند شیر و خورشید سرخ. این آقای استوار( به درجه‌های مرد نگاه کردم، سروان بود)اسکورت آقای برژنف بوده باید دنبال ایشان می‌رفته. چرا باید موتور خرسانه اش را وسط خیابان پارک بکند؟وقتی عبور آزاد شد یک بارکش شهری پیچید جلوم ومن هم کشیدم بدست چپ و خوردم به موتور آقا… اگر بدانی مردم چه بلایی سرم آوردند نزدیک بود تکه تکه‌ام  بکنند. بادمجان دور قاب چین‌هایی را که خودشان آورده بودند برای برژنف دست بزنند و هورا بکشند… . هی می‌گفتند بانو دلکش حرف خوبشان بود، آن قدر حرف‌های بد به هم زدند» و زد به گریه.
جناب سروان گفت: «ما هستیم و موتور مان، صاحب اصلی خیابان‌ها هم ما هستیم هر جا دلمان خواست پارک می‌کنیم و… خانم بی تصدیق رانندگی می‌کرده… . جرمش…»
حرف سروان را قطع کردم و تصدیق زنم را از جیبم در آوردم  و جلو چشم سروان گرفتم، تصدیق را قاپید و من‌ترسیدم با او گلاویز به شوم. اصلاًاز رانندگی و افسر راهنمایی می‌ترسم. دست خودم که نیست. زنم گفت: «مرحبا به غیرتت، تصدیقم را که با خون دل گرته بودم از دست دادی.» و زد به گریه. افسری جلو‌امد که گزارش پاسبان دستش بود، گفت: «صلح کنید وآقا، شما آنچه را که شکسته و خرد شده بخرید و بدهید به جناب سروان و جناب سروان هم تصدیق خانم را پس بدهد.»
قبول کردیم. زنم پشت فرمان نشست، دستش می‌لرزید، من بغل دستش نشستم و جناب سروان هم پشت سر مان و تمام مغازه‌های یدک فروشی خیابان چراغ برق را زیر پا گذاشتیم تا توانستیم طلق جلو موتور چراغ جلو و دسته ی نو گیر بیاوریم و تمام وقت زنم جناب سروان را  نصیحت می‌کرد که چرا آن قدر به فکر ظاهر قضیه و نونواری ماشین و براقی آن است. می‌گفت: «عمده آن چیزی است که در سر آدم است از
عقل و شعور، این شق ورقی به چه درد می‌خورد.» حتی می‌گفت: «خاصیت ملل عقب افتاده این است که افسر‌ها یراق وزرق وبرق دارند وزن‌ها هم منحصراً به وضعشان می‌رسند و واکسی وتاکسی وآرایشگاه و مشروب فروشی تو این کشور‌ها خیلی بیشتر از کتاب فروشی‌هاست…»لالایی خوبی بوداما حرف حرف زنم نبود… یعنی زنم… .
پلاک علامت کارخانه را نتوانستیم پیدا به کنیم. موکول شد به صبح روز بعد. صبح تبم بریده  بود و با زنم وجناب سروان رفتیم وتمام اوراق چی‌های خیابان‌امیرکبیر را زیر پا گذاشتیم و پلاک پیدا نشد. جناب سروان می‌گفت تا پلاک را پیدا نکنیم تصدیق زنم را نمی‌دهد و زنم قسم خورد که می‌رودپیش تیمسار . گفت: «طبق گزارش پاسبان شما می‌بایستی دنبال آقای برژنف می‌رفتید…»رنگ جناب سروان پرید، تصدیقش را پس داد. دویست تومان خرجمان شده بود، اگر زودتر این تهدید را کرده بود و اگر از اول رفته بود پیش تیمسار، این دویست تومان هم از کیسه مان نرفته بود. از پا ننشستم تا باز ماموریت گرفتم واین بار رفتم بندر شاه. نامه‌های زنم مختصر و غیر مفید بود، نه از اتومبیل حرف می‌زد نه کودتای تازه ای در خانه کرده بود. کم کم‌امیدوار شدم عشق ماشین از سرش افتاده است وزندگی مان به روال سابق خواهد افتاد. کاغذ‌های پر آب و تابی برایش نوشتم. از آن شب کلانتری تو اهواز نام بردم و این که یک شبه من را عاشق خودکرده بود و از صبح آن روز که در بلوار کنار راه آهن قدم می‌زدیم  وزنم می‌گفت: «رنگ مورد علاقه‌ام آبی است و کتاب مورد علاقه‌ام»زیر سایه ی درختان  زیزفون» است و این که بعد‌ها کتاب مورد علاقه اش پر شد و اینکه روز عقد کنان لباس آبی پوشیده بود و فوراً بله را گفت و آخوند را معطل نکرد که سه بار خطبه بخواند. کم کم در نامه‌هایم به فکر بچه ی سومی‌افتادم و حتی قدم بالاترگذاشتم  و ازفروش اتومبیل حرف زدم . گفتم با این وصف چند تا قسط جلو خواهیم بود. زنم ناگهان سکوت کرد. تلگراف جواب قبول زدم. جواب‌ آمد که: «سلامتیم، نادیا» و باز سکوت.
مرخصی گرفتم و به تهران ‌آمدم. سر سه راه ضرابخانه یک ماشین سخت تصادف کرده را به نمایش گذارده بودند. ماشین خرد خرد شده بود، با وجود این شناختمش.»پژوی  «زنم بود لابد تا حالا زنم مرده بود، بله، کسی که اتومبیلش به این روز می‌افتد لابد یک جای سالم در بدنش نیست. از راننده ماشین کرایه پرسیدم از کی تا حالا این پژو این جا است؟ گفت: یک ماهی می‌شود. پرسیدم: «نمی‌دانید چه بر سر راننده اش‌امده؟ «نمی‌دانست. تا به خانه رسیدم نصف عمر شدم. در زدم. زنم در را بازکرد. سر تا پا سیاه پوشیده بود و تور سیاه هم روی سرش انداخته بود. پرسیدم ‌: «کی مرده؟ والده؟ بچه‌ها؟» گفت: «نترس هیچ کس نمرده» پرسیدم: «چرا سیاه پوشیده ای؟» از سر سیری گفت‌: «تصادف سختی کردم. از فرعی می‌آمدم به اصلی، زدم به یک جناب سرهنگ.» صدایش صدای خودش بود و ادای هیچکس را در نمی‌آورد. نه گویندگان رادیو تهران  ونه ادای هنرپیشگان فیلم‌های دوبله را. گفتم: «با این حال نفهمیدم چرا لباس عزا تن کرده‎ای.» گفت: «یک ماه است که جناب سرهنگ مریض خانه خوابیده. بیچاره از سر تا پایش باند پیچی شده. هر روز می‌روم بیمارستان ارتش رضایت بگیرم. تازه یک چشمش را باز کرده اند. همین الان از بیمارستان‌امدم. به سرهنگ گفته‌ام  بیوه زنم  و شوهرم تازه مرده و به همین علت لباس سیاه پوشیده‌ام وتور سیاه انداخته‌ام تا دلش بسوزد. و رضایت بدهد و گرنه خدا عالم است چند هزاز تومان باید خسارت بدهیم.» رفتیم تو اتاق. پرسیدم: «بچه‌ها کجا هستند؟ «گفت: «خانه صدیقه خانم هستند.» و راست می‌گفت، رفت آوردشان.
فردا صبح باز زنم لباس سیاه پوشید و تور سیاه انداخت و به سراغ جناب سرهنگ به بیمارستان ارتش رفت. به بچه‌ها سپرد که تا چشمشان به جناب سرهنگ افتاد گریه و زاری به کنند ‌اما ابداً و اصلا حرفی نزنند. مرخصی من تمام می‌شد و از قراری که زنم می‌گفت حال جناب سرهنگ رو به بهبودی بود و حالا هر دو چشمش را باز کرده بودند و با پاهای خودش رفته بود توالت  و زنم بسیار خوشحال بود. شب آخر مرخصی‌ام بود. خواستم از نو موضوع بچه سومی‌را مطرح کنم  که زنم براق شد گفت: «راست بنشین. می‌خواهم مساله ای را به عرض آقا برسانم.» بند دلم پاره شد. واقعاً خرید یک ماشین  دیگر از من ساخته نبود. گفت: «می‌دانی جانم،  من ضد دوام و بقای  زندگی زناشویی هستم، ازدواج از اداهای  بورژوازی است.»
این حرف‌ها حرف زنم نبود. حرف جناب سرهنگ هم نمی‌توانست باشد. حرف صدیقه خانم هم مطلقا نبود. حرف کسی بود که از مصرف و قسط و ملل عقب افتاده و تاکسی  واکسی وزرق و برق افسرها و زن‌ها ااطلاع داشت. دل به دریا زدم و گفتم: «خیال داری از من طلاق بگیری؟ «لبخندی زد و گفت: «بله، خوب فهمیدی و خودت می‌دانی که طلاقم خواهی داد. پس آبروی خودت  را نبرو  زودتر دست به کار شو.» ادامه دادم: «می‌خواهی زن مردی بشوی که از بورژوازی حرف زده… ؟»
گفت: «نه، اهل از دواج و این حرف‌ها نیست.»
پرسیدم: «خیلی و قت است که با او آشنایی؟» و خون خونم را می‌خورد.
گفت: «نه، فقط چند بار خانه صدیقه خانم دیدمش.»
پرسیدم: «پس طلاق می‌خواهی چه بکنی؟ از من می‌گذرد ولی بچه‌ها بدبخت می‌شوند.»
گفت: «این دیگر به خودم مربوط است.»
دعوایمان شد و سر سفره حسابی زنم را کتک زدم و بچه‌ها ین دو طفل معصوم گریه می‌کردند. آن قدر گفت و نوشت تا  از خیر ماموریت گذشتم و باز به تهران‌امدم و طلاقش دادم. چهار ماه  و ده روز بعد زنم با لباس سفید و تور سفید با جناب سرهنگ عروسی کرد بچه‌ها نصیب والده شدند و من ماندم و کله خشک خودم با قسط‌های ماشین پژو و جناب سرهنگ هم ادعای  خسارتی نکرد.

نویسنده: سیمین دانشور
منبع: links.p30download.com

صورت‌خانه

در پوست عاریتی‌اش شخصی شوخ در او بیدار می‌شد، اما در پوست حقیقی‌اش دیگر نمی‌شد گفت شخصی است. آن‌قدر خود را در دنیا غریبه می‌دیدید. روی صحنه همه‌ی مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه ….
مهدی سیاه در آیینه نگاه کرد. شنل  قرمز را از سر میخ برداشت  و روی  لباس‌هایش  پوشید. گفت : «دیگه حاضریم. اما ای خواجه‌سرای دربار خلیفه کو شلاقت؟» شلاق را سر میخی که لباس خلیفه به آن آویزن بود پیدا کرد و برداشت. مهدی سیاه زودتر از همه‌ی بازیگران می‌آمد، زیرا سیاه کردن صورت و دست‌ها و گردنش مدتی طول می‌کشید و تازه، شستن سیاهی‌ها از « سیاه‌کاری» هم سخت‌تر بود. ناچار دیرتر از همه هم می‌رفت.
در کوتاهی که اطاق پشت صحنه را به تالار تماشاخانه می‌پیوست، باز شد و این اطاق پشت صحنه، دالان درازی بود با همه‌ی مشخصات یک دالان. جوان کوتاه قدی که موی مجعد داشت دولا شد و تو آمد. سیاه رودرروی او قرار گرفت. گفت: «تو دیگه کی هستی؟ داش من، کسی نمی‌تونه تو صورت‌خونه بیاد.» و سوییچ چراغ را زد و چراغ پرنوری صورت‌خانه را روشن کرد. به مرد کوتاه قد نگاه کرد و گفت: «تو دیگه کدوم جونوری؟ ای خدا انگار می‌خوام بترسم. انگشترشو باش، کله‌ی مرده روشه. سنجاق کراواتش رو ببین. الماسه. با این دنگ‌وفنگ تو این طویله دنبال کدوم آخور می‌گردی؟» و خندید و خندید و شلاقش را بلند کرد. مرد جوان پرسید: «تو مهدی سیاه معروفی؟»
– مهدی سیاه هستم، اما نمی‌دونسم معروفه‌ام.
– من شنیده‌ام مردم فقط به خاطر تو به این تأتر میان.
سیاه گفت: «آره داشم. مردم شب ازم می‌خندن و صبح بهم.» مرد جوان خودش را معرفی کرد: «آمده‌ام جای محسن بازی کنم. خودش مریضه، گفته باید جوجی‌خان بشم. اما نمی‌دانم چطور؟ می‌ترسم. من تا حالا رو سن نرفته‌ام.»
سیاه خواست بخندد. و جوان تازه‌کار را حال بیاورد، آخر هرچه بود- معروف یا ناشناس- متلک‌گویی خاصه‌ی سیاه شدنش بود. در پوست عاریتی‌اش شخصی شوخ در او بیدار می‌شد، اما در پوست حقیقی‌اش دیگر نمی‌شد گفت شخصی است. آن‌قدر خود را در دنیا غریبه می‌دیدید. روی صحنه همه‌ی مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه هیچ چشمی به او نبود. خواست جوان را دست بیندازد. معمولاَ غنیمت دم‌های « سیاهی» را از دست نمی‌داد. اما به درد دیگران رسیدن هم خاصه‌ی همیشگی‌اش بود. گفت: «نترس نمی‌دونه تو چه پوستی می‌ره.»
– مگه اول نمایش‌نامه رو نمی‌خونین؟ مگه تمرین نمی‌کنین؟
سیاه گفت: «نه داشم. این‌جا از این خبرها نیست. شب اول هر نمایش رییس تماشا‌خونه میاد، قصه رو می‌گه و سهم هر کس رو معین می‌کنه، آن‌وقت لباس‌مون را می‌پوشیم و می‌ریم بازی می‌کنیم. شب اول برا همه سخته، بعد راه میفتیم. مهم اینه که اولی خوب شروع بکنه.»
جوان گفت: «یعنی می‌گی با‌لبداهه بازی می‌کنین؟ این‌که خیلی سخته، من تازه اگر تمرین هم داشته باشم می‌ترسم رو سن برم.»
سر زبان سیاه آمد که بگوید: «بل‌چی‌چی؟» و بگوید: «بپا که چشمت نزنم.» اما نگفت، برعکس کوشید به جوان دل بدهد. گفت: «این‌جا تماشاخونه‌ی پتل‌پورت که نیست، تأتر سر قبر آقاست، بغل میدون تره‌بار‌فروشا، خیال می‌کنی تماشاچیاش کی‌ها باشن؟ آدمای سخت‌گیر؟ که باد تو غبغب میندازن و سیگار گنده میزارن دم دهنشون؟ و وقتی همه‌ی مردم از خنده روده‌بر می‌شن لبخند هم نمی‌زنن؟ نه بابا این‌جا سروکار ما با تره‌بارفروشا، حمالا، درشکه‌چی‌ها و گورکن‌هاس. بارهاشونو که به منزل رسوندن یا مرده‌هاشونو که چال کردن تازه میان سراغ  ما. مشغول کردن این‌جور آدما کاری نداره که…»
کمک کرد که جوان لباس بپوشد. آرخالق تنگی تنش کرد و شالی روی آن بست. با دوده ابروهایش را بالا برد و کنار چشمش را با حرکت ابرو مناسب کرد، گفت بو خودت رو تو آینه ببین. تو حالا جوجی‌خانی. پسر پادشاه چین، که بایس از دختر خلیفه‌ی بغداد خواستگاری بکنه، منم پاسبون قصرشم.»
جوجی‌خان به طرف آیینه رفت که سیاه او را در آن می‌دید، گفت: «دست ما درد نکند، اما چه لباس‌های  شرنده‌ای، به‌علاوه این لباس، لباس چینی که نیست.»
به سیاه برخورد، نه این‌که بخواهد از تأتر دفاع بکند، نه. از اعتقاد خودش دفاع می‌کرد، گفت: «داشم هم راست می‌گی، هم بیخود می‌گی. من قیافه‌ی تو رو چینی کردم و همین بسه، تو باید خوب بازی کنی تا مردم از قیافه و بازیت بفهمن چینی هستی، به‌علاوه مگر لباس من لباس سیاهاست؟ مگر لباس خلیفه لباس خلیفه است؟ نیگا کن. داروندار تیاتر همین‌هاست که به میخ‌ها آویزونه، اون لباس خلیفه‌ی بغداده که زهوارش دررفته، اونم جقه‌شه. اون یکی  لباس فراش حکومتیه. اون یکی لباس جادوگره. اون یکی لباس عاشقه، اون یکی لباس حاجیه. تو هر نمایشی همین لباسا لازم می‌شه. همیشه یک عاشقی هست که دیوانگی بکنه و عاشق دختر پادشاه بشه، از چپ و راست هم رقیب براش پیدا می‌شه، بعد هم یا به دختر می‌رسه یا نمی‌رسه. من هم پاسبون قصر هستم، یا نوکر حاجی… اما دلم برای عاشق‌ها می‌سوزه. زیرجلی کمک‌شون می‌کنم ، این رو هم بگم که دختره می‌ارزه که آدم عاشقش بشه، تو هم چشمت که بهش افتاد خود‌به‌خود بازیت خوب می‌شه.» 
ساکت شدند. روی نیمکت‌های خشک و خالی اطاق پشت صحنه روبروی هم نشستند. مهدی سیاه از همان‌جا که نشسته بود خودش را در آیینه‌ی مقابل می‌دید. اطاق سرد بود و مهدی دست‌هایش را زیر بغلش گذاشته بود. هنوز کلاه قرمزش را سر نگذاشته بود و با چشم دنبال کلاهش می‌گشت. وقتی کلاه را روی نیمکتی افتاده دید خیالش راحت شد.
حرف جوان که «مردم به خاطر تو به این تأتر میان» به فکر فروبرده  بودش. خودش به مهارت خودش اعتماد داشت. بیشتر همکارانش پیش از ورود به صحنه جامی می‌زدند تا ترسشان بریزد. اما او احتیاج به هیچ محرک یا مخدری نداشت. برای او سیاه شدن طبیعی‌ترین اعمال بود. روی صحنه که می‌رفت بر صحنه و بر جمعیت مسلط بود. حواسش به‌طور عجیبی جمع بود. تازه‌کارها چشم به لب‌های او می‌دوختند و گاهی چنان محو بازی او می‌شدند که یادشان می‌رفت کجا هستند و او بود که حرف به دهانشان می‌گذاشت. اما همه‌ی زحمت‌ها را او می‌کشید و عشق‌بازی  با دختر نصیب دیگران  بود. و هر وقت این عشق‌بازی را تماشا می‌کرد اندوهی بر دلش می‌نشست تا  تماشاگران  از این اندوه درمی‌آوردندش: «سیاجون چرت نزنی‌ها.» اگر لحظه‌ای دیر روی صحنه می‌آمد، تماشاگران سوت می‌کشیدند و او را می‌طلبیدند و او نقش خود را به نرمی و سهولت ادامه می‌داد. اما با همه‌ی این‌ها سیاه هرگز از زبان مدیر تماشاخانه یا همکارانش تحسینی نشینده بود و تحسین مردم هم منحصر بود به همان چند ساعت تماشا- وگرنه فردای نمایش دیگر کسی نمی‌شناختش یا نمی‌توانست بشناسدش.
جوان با علاقه به سیاه نگاه می‌کرد پرسید: «بازی کردن را کجا یاد گرفته‌ای؟ تحصیل کرده‌ای؟»
– نه. تحصیل درستی نکرده‌ام اما در زندگیم خیلی سیاه و سیاهی دیده‌ام. به‌علاوه فقط سیاه شدن رو بلدم.
جوان گفت: «من همیشه خیال می‌کردم تو با این مهارتت سال‌ها درس خوانده‌ای.»
– تو این عمر چهل و چند ساله کلکی نبوده که نزده باشم. از نقالی بگیر تا شاهنومه‌خونی تو زورخونه. مدتی هم قصه‌گو و مثنوی‌خون نوه عموی ظل‌سلطان بوده‌ام. حزب‌بازی  هم کرده‌ام. بیست سال هم هست که تو تیاتر سیاه می‌شم، کمه؟ آدم بعضی وقتا از خودش می‌پرسه این‌همه عمر رو من کرده‌ام؟ این‌ همه کلک‌ها رو من دیده‌ام؟
جوان بلند شد. مثل این‌که می‌خواست چیزی بگوید اما شرم می‌کرد. رفت جلو آینه ایستاد. پشتش به سیاه بود. من‌من کرد:
– می‌خواستم بگم که… من دیپلمه‌ی هنرستان هنرپیشگی‌ام. اما صدیک دل و جرأت تو رو ندارم. حتی می‌ترسم رو سن برم. خیلی هم می‌ترسم.
سیاه پرسید: «پس تو مدرسه چی یادتون دادن؟ ها؟»
جوان برگشت. آمد پهلوی سیاه نشست. گفت: «تو مدرسه خیلی چیزها یادمون دادن، اما خیلی چیزها هم یادمون ندادن. شاید هم من ترسو هستم. میدونی یک بار بنا بود من هاملت بشم. خیلی هم تمرین کرده بودم. اما همین‌که خواستم برم رو سن، دزدکی به سالن نگاه کردم. دیدم چند تا غریبه هم غیر از هم‌شاگردی‌هام آمده‌اند. دلم آشوب شد. اصلاَ رو سن نرفتم.»
شخص متلک‌گوی سیاه در او بیدار شد. پرسید:
– گفتی آملت؟ خوب تقصیر تو نبوده که. آخر آملت که مال ما نیست. مال ما کشک و بادنجونه.
جوان خندید، گفت: «درسته که تو تحصیل هنرپیشگی نکرده‌ای اما به علت تجربه "کولتور" وسیع داری. استعدادت هم فوق‌العاده است و از همه مهم‌تر نمی‌دونم چطوره که آدم به راحتی دلش می‌خواد برای تو درددل بکنه.» بعد گفت: «تو می‌دونی بزرگ‌ترین تراژدی چیه؟»
سیاه گفت: «ببین داشم، اگه بخوای فرنگی‌بازی در‌آری معامله‌مون نمی‌شه‌ها. نمی‌تونی راساحسینی حرف بزنی؟
جوان گفت: «راستش من همه‌جور حرف می‌تونم بزنم. اصلاَ خیلی خوب حرف می‌زنم. اما وقتی بخوام برم رو سن لال می‌شم. آن‌قدر حرف‌ها تو کله‌م هست، اما به موقعش نمی‌تونم بزنم. یک بار بنا شد تو مدرسه تأتر" میهن عزیز ما ایران" رو بدیم. می‌دونی؟ من یک قوطی کبریت دستم بود. رل من همین بود که برم و چراغ دوفتیله‌ی توسن رو روشن بکنم و بگم "ای چراغ هدایت، فرا راه مردم ایران روشن باش." همین یک جمله. آن شب چند تا افسر پشت  من رفت‌وآمد  می‌کردند. یکیشون  به  من  نزدیک  شد و گفت: "ببینم با این کبریت می‌خوای چکار بکنی؟" من لال شدم. افسره جیب‌هامو گشت. اما مگه من تونسم برم رو سن. باز دلم آشوب شد.»
مهدی سیاه به دلسوزی گفت: «این‌جا هم تقصیر تو نبوده… خوب داشتی از بزرگ‌ترین فرنگی‌بازی‌ها حرف می‌زدی.»
– بزرگ‌ترین تراژدی‌ها.
سیاه خواست بگوید: «این حرف‌ها به گوش من هم خورده.» اما منصرف شد و منتظر ماند.
جوان گفت: « معذرت می‌خوام. داشتم از غم‌انگیز‌ترین چیزها حرف می‌زدم. به نظر من غم‌انگیزترین چیزها در دنیا همینه که آدم آرزو داشته باشد بازیگر، یا نقاش، یا شاعر درجه‌ی اولی بشه و هرچه زور بزنه نتونه. یک وقت است که آدم میفته دنبال نون درآوردن و آن‌وقت خود‌به‌خود کارش خراب می‌شه. اما آن آدم بدبختی که از همه چیز می‌گذره و نمی‌تونه… تراژدی اینه.»
سیاه گفت: «راست می‌گی. تو خیلی خوب حرف می‌زنی. تعجب می‌کنم که می‌گی نمی‌تونی بازی کنی. پس چرا امشب به جای محسن آمده‌ای؟»
– می‌خواهم یک بار دیگه خودمو امتحان کنم. محسن گفت که تو همه‌ی بازیگرهارو راه میندازی، بدون این‌که خودت متوجه باشی. فکر کردم اگه آدم در زندگیش به یک مردی بربخوره و اون مرد یک خرده آدمو هول بده – فقط یک کمی- شاید آدم راه بیفته. بعضی‌ها خودشون میرن. بعضی‌ها هم ندونسته میرن. بعضی‌ها هم بی‌مایه‌اند اما با هو و جنجال و دوز و کلک می‌رن. اما بعضی‌ها نمی‌تونن تنها برن. اگر آدم اقبال داشته باشد که با یک مرد حسابی روبرو بشه…»
سیاه چشمکی زد و پرسید: «با یک زن حسابی چطور؟»
جوان گفت: «مقصودت اینه که اگر آدم  عاشق…»
حرف جوان ناتمام ماند. بازیگران دیگر خم می‌شدند و از در کوتاه اطاق پشت صحنه می‌‌آمدند. اطاق شلوغ شد. خلیفه داشت با چسب ریشش را می‌چسباند. عاشق سرخاب و سفیداب می‌کرد. جادوگر زلفش را آشفته می‌کرد. مدیر تماشاخانه برای جوجی‌خان تازه نقشش را توضیح می‌داد و سیاه می‌شنید که جوانک از هنرستان هنرپیشگی  ذکری کرد، اما از ترس خود چیزی نگفت. بازیگران یکی‌یکی آمدند و نشستند. خلیفه سیگارش را آتش زد و به سیاه گفت: «داداش پاشو سروگوشی آب بده، ببین سالون پر شده یا نه؟»
سیاه سلانه‌سلانه  پاهایش را روی زمین کشید و به  سمت  در کوتاه  رفت. صدای  خنده‌ی  همکارانش را شنید. از شکاف در سرک کشید. یک سپور شهرداری را دید  که ردیف  جلو درست  روبروی  پرده نشسته است و تخمه می‌شکند. از اهن‌وتلپ  او خوشش آمد. مخصوصاَ  که  لژ نشسته  بود. زیر لب  گفت: «جانمی‌هی.» بعد برگشت و به خلیفه گفت: «تک و توکی اومده‌اند.»
•••
اواخر پرده‌ی اول سربزنگاه برق خاموش شد. صحنه و سالون در تاریکی گورمانندی فرو رفت. یک لحظه سکوت بود و بعد ولوله و پچ‌پج توی مردم افتاد. سپور شهرداری فندکش را روشن کرد و پا شد و فندک را جلو صحنه گرفت و تماشاگران دیگر بعضی کبریت کشیدند. بچه‌هایی که میان جمع بودند ترسیدند و گریه کردند. صدای به‌هم خوردن صندلی‌ها از ته سالن به گوش رسید. سیاه بلند گفت: «هر کی هر چی قایم کرده بخوره.» و عده‌ی کمی خندیدن و او پکر شد. بلندتر گفت: «مگر بختک روتون افتاده؟» این بار کسی گوش نداد تا بخندد و سیاه از مشغول داشتن این دیو جمع که به حرکت آمده بود منصرف شد. سیاه دختر خلیفه را در تاریکی می‌دید که از در قصر بیرون آمد. آمد نزدیک سیاه و در گوشش نجوا کرد: «سیا جونم. حالم به‌هم خورده.» تماشاگران سوت می‌کشیدند، دست می‌زدند. تاریکی به رنگ سیاه برزنگی بر همه جا افتاده بود. فندک سپور هم خاموش شده بود. سیاه نگاهی به تماشاگران انداخت. به نظرش غول هزاردستی آمد که هر دستش یک جایی بند است.
– چرا معطلی؟ منو ببر وگرنه همین جا غش می‌کنم.
سیاه دست دختر خلیفه را گرفت. تر بود. کورمال کورمال از صحنه خارج شدند. از پله‌های پشت صحنه بالا رفتند. در اطاق زن‌ها را که  باز کردند، زن‌ها، دو ندیمه‌ی  دختر خلیفه  جیغ  کشیدند. سیاه گفت: «نترسین. سیاه به کسی کاری نداره. دختر خلیفه حالش به‌هم خورده.»
دختر را رو به تنها نیمکت اطاق برد و روی آن خوابانید. به یکی از ندیمه‌ها گفت: «آبجی می‌ری یک لیوان آب بیاری؟» ندیمه از اطاق بیرون رفت، سیاه گفت: «کاش یک چراغی هم پیدا کنه بیاره.» و رو به ندیمه دیگر گفت: «بیا بندهاشو واز کن.»
هیولای ندیمه‌ی دیگر در اطاق حرکت کرد، روی سینه‌ی دختر خلیفه خم شد، کندوکاو کرد، گفت:
– گرهش کوره، نمی‌تونم وازش کنم، آقا مهدی تو بیا ببین می‌تونی. شاید سیاه می‌توانست و می‌خواست، اما پیش نیامد. ندیمه گره روبان را که چپ اندر قیچی پیش سینه‌ی دختر خلیفه را زینت داده بود پاره کرد. سیاه صدایش را می‌شنید که از دختر خلیفه می‌پرسید:
– باز باهات دعوا کرده؟
– آره.
– ول کرد و رفت؟
– معلومه دیگه.
– من که از اول گفتم اون دیوانه‌اس، خوب خرج می‌کنه، اما جون به جونش بکنی دیوانه‌اس. حالا باید فکر خودت باشی بیچاره. دروغ می‌گی آقا مهدی؟
سیاه که حیران وسط اطاق ایستاده بود، آمد کنار تخت دختر روی زمین لخت نشست، پدرانه گفت: «چی بگم؟ همین‌قدر می‌دونم که بدجوری زندگیتو درب و داغون می‌کنی دختر جون، حیف نیست؟»
کاش می‌توانست همیشه همان‌جا کنار تخت دختر روی زمین لخت و در تاریکی بنشیند. کاش می‌توانست  گره کور زندگی دختر را باز بکند. ندیمه را در تاریکی دید که کنار تخت نشست و پرسید: «قرصا رو خوردی؟» و دختر گفت: «خوردم اما چه فایده؟ این قرصا فقط حالمو به‌هم می‌زنه، اونو که جاکن نمی‌کنه بیاردش و راحتم بکنه.»
ندیمه‌ی دیگر تو آمد با یک شمع روشن و یک کاسه‌ی آب. شمع را داد دست مهدی که به دیدن او بلند شده بود. چشم‌های سیاهی داشت که در نور شمع یک لحظه برق زد. گفت: «نمایش مالیده شد، برق نیست، مشتریا چند تا صندلی رو شکستن، دوتاشون رو هم آجان برد کلانتری، امشب پول مولی در کار نیست.»
سیاه شمع را در طاقچه‌ی بالای سر دختر خلیفه جا داد، می‌اندیشید که فقط جوجی‌خان می‌تواند از به‌هم خوردن نمایش خوشحال باشد. جوجی‌خان در پرده‌ی دوم روی صحنه می‌آمد. بی‌اختیار به یاد هودجی افتاد که به ابتکار او برای جوجی‌خان ساخته بودند تا در موقع ورود به صحنه نترسد. چهار گوشه‌ی زنبه‌ی گل‌کشی، چوب دستک فرو کرده بودند و پرده‌ی قلم‌کاری دورتادور دستک‌ها کشیده بودند و بنا بود جوجی‌خان تویش بنشیند. شب‌های پیش جوجی‌خان با وزرا و اعیان کشورش که چهار نفر بودند به پای خود به صحنه می‌آمد.
سیاه به دختر خلیفه نگاه کرد که نشسته بود و از ندیمه می‌پرسید: «واقعاَ امشب پول نمی‌دن؟»
ندیمه گفت: «گمان نکنم، آجانه گفت باید پول تماشاچیا رو پس بدین.»
– پس بیس تومن بده قرض من.  ی‌
– به‌خدا ندارم.
دختر خلیفه سرش را زیر انداخت، زیر لب گفت: «اقلاَ باید ده تا قرص دیگه بخورم، هر قرصی دونه‌ی دو تومنه.»
سیاه دست کرد زیر شنل قرمزش و جیب‌های جلیتقه‌اش را کاوش کرد. چند تا اسکناس درآورد، دختر خلیفه دست انداخت گردن سیاه، صورتش را به صورت او چسبانید و گفت: «تو چه خوبی سیاه.» سیاه احساس کرد که گردنش تر می‌شود. وقتی دختر خلیفه سر برداشت سیاه می‌دانست که باید صورتش سیاه شده باشد.
•••
شب بعد مهدی به اصرار جوجی‌خان جدید نیم چتول عرق خورد. هیچ شبی پیش از نمایش این کار را نمی‌کرد. نمایش خودبه‌خود گرمش می‌کرد. بعد از بازی بود که رخوت و اندوه و خستگی می‌‌آمد. مهدی خود را به دقت سیاه کرد، دستش را تر کرد و چروک شنل قرمز را با دست صاف کرد. شنل کهنه بود و دو سه جایش پاره بود و بوی نم می‌داد. کشمکش با جادوگرها و عشاق دختر کار آسانی نبود. جوجی‌خان خودش لباسش را تن کرده بود و داشت هودج را آماده می‌کرد، اما رنگش پریده بود و  سیاه می‌دانست که می‌ترسد. خلیفه و وزرا و جادوگر و عشاق و فراش حکومت حاضر بودند و سیاه به آن‌ها خبر داده بود که سالون پر است و چند تا فرنگی هم ردیف جلو نشسته‌اند و یکی از آن‌ها دوربین عکاسی هم دارد و سپور هم عیناَ جای دیشبش نشسته.
زنگ سوم را زدند و نمایش شروع شد. سیاه شلاقش را دست گرفت و با نشاط  داخل قصر خلیفه شد. در ایوان قصر ظاهر شد و تماشاگران از دیدنش خندیدند و او نگاهی بی‌اعتنا به جمع در تاریکی فرورفته انداخت. عاشق به صحنه آمد. جلو در فرعی قصر ایستاد و شروع کرد به زاری و راز و نیاز با ماهی که بنا بود در آسمان صحنه باشد اما نبود. و ادای شمارش ستاره‌ها را درآورد. سیاه منتظر دختر خلیفه بود که بیاید و او را از ایوان قصر براند و با عاشقش قرارومدار بگذارد. دختر خلیفه دیر کرده بود اما سیاه می‌دانست که خواهد آمد، در انتظار دختر چند بار از در مقوایی قصر که به صحنه باز می‌شد بیرون آمد و عاشق را با شلاق تهدید کرد و تماشاگران خندیدند. یقین داشت وقتی به قصر می‌رود دختر را خواهد دید و تقریباَ به شتاب به قصر می‌رفت، اما از دختر خبری نبود. راز و نیاز عاشق با ماه و شمارش ستاره‌ها و تهدید سیاه چند بار تکرار شد و سیاه بی‌حوصلگی جمعیت را احساس می‌کرد. بار چهارم که به قصر رفت مدیر تماشاخانه را دید که آشفته دم در قصر ایستاده. به سیاه نجوا کرد: «دختر نیامده، نمی‌دانم چه کنم؟»
سیاه همان‌طور که گوش به راز و نیاز عاشق داشت، آهسته پرسید: «نیومده؟ مگه می‌تونه دس ما رو تو حنا بزاره و نیاد؟ این بیچاره دیگه حرفی نداره بزنه.»
مدیر تماشاخانه گفت: «چطوره یکی از ندیمه‌ها رو بفرسیم؟»
– مگه می‌شه؟… این پیروپاتال‌ها؟
– پس دستم به دامنت، جمعیت را مشغول کن، تا بلکه پیداش بشه.
سیاه با شلاقش به صحنه آمد، عاشق مات به ایوان قصر نگاه می‌کرد. سیاه نزدیکش شد و رو به جمعیت گفت: «بیخودی انتظار نکش، دختر خلیفه نمیادش، معشوقت…» خواست بگوید «مرده» نفهمید چرا خود به خود گفت «… آبستنه» که مردم خندیدند و سیاه تحریک شد و گفت: «آره داشم آبستنه. چرا ماتت برده؟ مگه دختر خلیفه نمی‌تونه آبستن بشه؟ چرا خودتو باختی؟»
و واقعاَ عاشق خودباخته می‌نمود. به سیاه حیرت‌زده نگاه می‌کرد. آهسته پرسید: «خل شدی؟» صدایی از یکی از تماشاچیان ردیف‌های جلو آمد که: «سیاه نکنه کار خودت باشه؟» سیاه بدش آمد. چشم‌ها را درانید و گفت: «آی شما، کلاه مخملی‌ها، پاقاپوقی‌ها، سر قبر آقایی‌ها، فکلی‌ها، فرنگی‌ها، عکاسا، چادرنمازی‌ها…» و خواست بگوید «بی‌چادرنمازها» بی‌اختیار از زبانش دررفت که: «بی‌نمازها» و تماشاگران خندیدند اما نه به قهقهه.
– … نه. نخندید بذارید راستشو بهتون بگم. ای تو که اون‌جا نشسته‌ای و چشمات تو تاریکی مثل چشم گربه برق می‌زنه. خیال نکن مسخره‌بازی درآوردم‌ها. این سیا رو می‌بینی؟ از اون آدم‌ها نیس که چشم بد به ناموس مردم بندازه. چشم و دلش پاکه و حرفش حرف حق. و اون دختر خلیفه هم که هنوز نیومده از اوناش نیس…» صدای یک خنده‌ی تک از تالار تماشاخانه برخاست. این خنده در سکوت تماشاگران برای سیاه دردناک بود. حرف خودش را اصلاح کرد: «نه داشم… دختر خلیفه ازون دخترا نیس او هم مثل سیاهتونه. همه‌مون مثل سیاها هستیم. تک و توکی تو ما سفیدن…»
سیاه احساس جنبشی در جمع کرد که از سر بی حوصلگی بود. در برابر کوچک‌ترین عکس‌العمل جمعیت همواره حساس بود. پس این‌طور ادامه داد: «بذارید برقصم. تماشای ننه من غریبم که نیومدید پس دست بزنید. چرا معطلید؟ سیاه می‌رقصه. بایدم برقصه…» سیاه ضمن رقصیدن برخورد به عاشق که مات وسط صحنه ایستاده بود. گفت: «داشم چرا وایسادی بربر منو می‌پای؟» عاشق آهسته به‌طوری‌ که فقط سیاه بشنود گفت: «من که سر درنمی‌آورم.» و سیاه بی‌توجه به حیرانی عاشق پرسید: «داشم بگو ببینم عاشقی بدتره یا گشنگی؟»
عاشق جواب نداد. صدای مردی از میان جمع بلند شد که: «تنگت نگرفته که هر دوتاش از یادت بره.» مردم خندیدند و یکی دو نفر کف زدند. اما سیاه خوشش نیامد. چرخی زد و از عاشق دور شد. رودرروی جمعیت قرار گرفت و با صدای اندوه‌باری گفت: «سیاه رقصید و تو رقصش برخورد به دختر خلیفه که آبستنه. که شوهرش ولش کرده رفته. حالا دختر خلیفه رفته تو راسته‌ی آهنگرا، یک دست لباس آهنی- کفش آهنی- جوراب آهنی- عصا و انگشتر آهنی سفارش بده. حاضر که شد بکنه تنش و سر بگذاره به بیابون دنبال شوهره.» بغض گلوی سیاه را گرفته بود. اندیشید که: «بیخود عرق خوردم.» و کوشید تا بر خودش مسلط بشود. نتوانست. شروع کرد به دست زدن و گفت: «بخندید. دست بزنید. کیف کنید. تیارت جوجی‌خانه. اما جوجی‌خان چه دردی داره؟ جوجی‌خان نمی‌دونه که یک گنج قارون تو دل آدمی‌زاد پنهون کرده‌اند. گاهی هم یک مار جعفری رو این گنج دست نخورده خوابیده. باید ورد توکل بخونی و به ماره فوت کنی. به قدرت خدا اسیر دستت می‌شه. بعد سر فرصت میری سراغ این گنج هرچی می‌خوای وردار. تمومی که نداره. چشمت رو ببند یکهو بپر تو آب. نترس. از چی می‌ترسی؟ گنجی که تو دل تو هست نمی‌ذاره تو خفه بشی. وامیداردت به دست و پا زدن. آخرش به یک جایی می‌رسی. تو پستوی دل همه‌مون یک گنج قارون خوابیده. فقط باید سر این ماره رو ، که اسمش ترسه، یه طوری بکوبیم. ورد حضرت سلیمون بخونیم بهش فوت کنیم. اما اگر این ماره بیرون نشسته باشد چی؟ اگه آدم از این گنجی که خدا سپرده دستش درست مصرف بکنه اما از هر جا سردرآره بزنن تو سرش چی؟ اگه جلو آدم رو مدام بگیرن- اگه یک دیوار جلو آدم بکشن و تمام صورت آدم بخوره به دیوار و دماغش پهن بشه چی؟ ماری که بیرون نشسته هیچ وردی افسونش نکنه چی؟»
سپور شهرداری که ردیف جلو نشسته بود عطسه‌ای کرد که با سروصدا آمیخته بود. سیاه متوجه‌ی عطسه‌ی او شد. با خود اندیشید که: «عمداَ عطسه کرد که به من هی بزند؟» و رو به سپور گفت: «خیر باشه داشم. اما هیج جا خبر نیست.» و در گوشه‌ی تالار چشمش به دو پاسبان افتاد. این دو پاسبان هر شب در تالار تماشاخانه بودند و او می‌دانست. اما امشب، امشب وجود حقیقی آن‌ها را احساس می‌کرد. گفت: «سیاه می‌رقصه. تو رقصش برمی‌خوره به آژان. خیال می‌کنه گدا هستم. به خیالش آدم ناتوی هستم. یک قوطی کبریت دستم می‌بینه. خیال می‌کنه می‌خوام قیصریه رو آتش بزنم. می‌پرسه با این کبریت می‌خوای چکار بکنی؟ داشم می‌خوام با این کبریت موی دختر شاه  پریون رو آتیش بزنم تا برسه خدمتت. یا پر سیمرغ رو آتش بزنم که بیاد کمکت. بدفکریه سرکار؟»
ولوله‌ی تماشاگران عاشق را از درماندگی و سیاه را از ادامه‌ی آن‌چه می‌خواست بگوید بازداشت. عاشق حرکتی کرد و گفت: «آه محبوبم از انتظار جانم به لبم آمد.» و رو به ایوان دوید. سیاه برگشت و به ایوان نگاه کرد. یکی از ندیمه‌ها را دید که به لباس دختر خلیفه درآمده. لباس بر تنش زار می‌زد. دندان‌های مصنوعی، موهای وزکرده، نگاه بیم‌ناک او سیاه را بیزار کرد. هیچ احساس همدردی در او انگیخته نشد. داد زد: «عوضیه. عوضیه. محبوب هیشکی نمیاد. محبوب هیشکی هیچ‌وقت نمیاد.»
دختر قلابی خلیفه، پیرزنی که در ایوان قصر ایستاده بود، گفت: «خفه شو یاقوت. وامیدارم حضرت خلیفه سر از تنت جدا کند و در کاهت پوست بچپاند و به دیوار قصر بیاویزد. بیاویزان…» دختر قلابی خلیفه نتوانست کلمه را درست تلفظ  بکند. و سیاه بلند گفت:
– آبجی دیدی حالا؟ آدم عاقل پوست رو می‌کنه تو کاه؟
عاشق گفت: «ای محبوبی که نظیرت در تمام بغداد نیست، سیاه را به من ببخش.» سیاه گفت: «اروا عمه‌اش.»
دختر قلابی خلیفه رو به سیاه کرد و گفت: «ترا بخشیدم. بیا توی قصر تا انگشتر خود را به انگشت تو بکنم و همه‌ی افق… آفاق را به تو… زانو بزنم.» عاشق خود را به سیاه رساند و نجوی کرد: «جون من برو.» سیاه تو رفت. مدیر را دید. آشفته‌تر از پیش. مدیر پرسید: «چرا هم‌چین می‌کنی؟»
سیاه آهسته گفت: «نترس. می‌خوام نمایش رو تغییر بدم. می‌خوام نشون بدم کلکی در کاره. دختر خلیفه مخصوصاَ دایه‌ی خودشو فرستاده تا عاشق رو از سر واکنه. اما این احمق حالیش نمی‌شه. مگه مردم خرند که این پیرزنو جای دختر خلیفه بگیرند؟»
مدیر گفت: «تاریکه، چه می‌فهمن؟»
سیاه گفت: «چطور نمی‌فهمن؟» و بیرون آمد. همین‌که از در قصر پا به صحنه گذاشت، هودج جوجی‌خان را دید که امنای کشورش بر دوش گرفته‌اند و می‌آورند. زنبه را آوردند و جلو در مقوایی قصر بر زمین گذاشتند و پرده‌ی قلمکار را پس زدند. اما جوجی‌خان همان‌طور نشسته بود وبیرون نمی‌آمد. جوجی‌خان پرده‌ی دوم ظاهر می‌شد. نه این‌جا، توی کوچه و جلو درفرعی قصر.
عاشق بیچاره شده بود. سیاه نگاهی به زنبه‌ی محتوی جوجی‌خان کرد و نگاهی به عاشق. گفت: «ای عاشق مسکین. خودت رو قایم کن بگذار ببینم کیه؟ معلومه که غریبه. راه گم کرده. اگه تو رو این‌جا ببینه و به خلیفه خبر بده وای به حالت. فردا به قول این آبجی در کاه تو هم پوست می‌چپانند.» عاشق خود را پشت پرده‌ی کنار رفته صحنه رسانید و آن‌جا ناپدید شد. سیاه رو به هودج رفت. سرش را کرد توی هودج و آهسته گفت: «چرا حالا آمدی؟»
جوجی‌خان آهسته گفت: «حرف‌های تو تحریکم کرد که بیام. اگرحالا نمی‌آمدم ، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونسم بیام.»
سیاه گفت: «پس پاشو بیا بیرون. اگه حالا نیایی، دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی.» و دست او را گرفت و بیرونش آورد. واداشتش. خودش به نظر نمی‌آمد اراده‌ای داشته باشد. تعظیمی به او کرد و گفت: «قربون شما کی باشید که از کنار قصر خلیفه می‌گذرید؟»
جوجی‌خان ساکت سیاه را می‌پایید. هیچ نگفت. سیاه گفت: «قربون از ریختتون پیداست ک زبون ما سرتون نمی‌شه. یا شاید دور از جون لال هستین؟»
جوجی‌خان هیچ نگفت. دختر قلابی خلیفه از ایوان قصر گفت: «این شاهزاده‌ی سرو قد به خواستگاری من از چین وماچین آمده. فرزند والای فغ … فرغ …»
سیاه نگذاشت فغفورش را بگوید که به هر جهت نمی‌توانست، گفت:
– آبجی چشمات آلبالوگیلاس می‌چینه. تو این دوروزمونه کو شوهر؟
جوجی‌خان بی‌اختیار خندید. سیاه پرسید: «پس لال نیستی داشم. چینی هستی؟ نه؟»
جوجی‌خان با سر اشاره کرد.
سیاه بلند گفت: «چین‌ چون چانگ. چیان چونگ چینگ.» که جوجی‌خان با جمعیت خندید.
سیاه ادامه داد: «چیان چانگ چونگ.»
جوجی‌خان به نظر می‌‌آمد که یادش رفته است کجاست. به خنده گفت: «عجب خوب بلدی چرند بگی.»
– چرند نمی‌گم داشم، پس زبون ما رو هم می‌دونی. فکر کردم غریبی. راه گم کرده‌ای.
جوجی‌خان بی این‌که بترسد دست پیش آورد و پا پس گذاشت و گفت: «غریبم، عاشقم، آن ره کدامست؟»
– کدوم راه رو می‌خوای داشم؟
جوجی‌خان باز ساکت ماند. دختر قلابی خلیفه از ایوان قصر پرسید: «راه قصر خلیفه‌ی بغداد؟ من دایه‌ی دختر خلیفه‌ام. همین شبونه تو رو می‌رسونم به دختر و پنج دینار زر می‌گیرم.»
سیاه از همکاری به جای زن خوشش آمد و گفت:
« باریکلا به تو ای دایه. عاشق رو خوب گول زدی و از سر وا کردی. آفرین. اما دلت به جوونی این رهگذر نمی‌سوزه که می‌خوای به کشتن بدیش؟»
جوجی‌خان باز دست پیش آورد و پا پس گذاشت و گفت: «من رهگذرم. مرا به کار دختر خلیفه کاری نیست. عابری هستم راه گم‌کرده و از قافله عقب‌مانده. گلی هستم در شن‌زار روییده و به امید آب سراب‌ها دیده. بسیار دویده و نرسیده. دستی درآمد. مرا از شن‌زار چید و در گلدان جای داد و آبم داد تا شکفته شدم…»
سیاه حرف جوجی‌خان را برید و گفت: «قربون شما مثل ماشین دودی شابدولزیمین. دیر راه میفتین، اما وقتی راه افتادین دیگه ترمز نمی‌کنین.»
جوجی‌خان گفت: «سیاه، آن دست دست تو بود که بوسیدنی است.» و به طرف سیاه خم شد تا دستش را ببوسد. سیاه خود را عقب کشید. پرسید؟« داشم تو شن‌زار که بودی نبادا خیلی آفتاب به مغزت خورده باشه؟»
جوجی‌خان خندید و گفت: «سحرگاه بود که قافله‌سالار ندا درداد که برخیزید که دیرگاه است. دیگران رفته‌اند و رسیده‌اند و ما راه درازی در پیش داریم. بانگ جرس کاروان را می‌شنیدم اما خواب نمی‌گذاشت که دیدگان بگشایم. ای سیاه تو مرا بیدار کردی وبه راه انداختی…»
سیاه گفت: «قربون باز ترمزتون برید. آخه نگفتین جویای کدوم راه هستین؟» 
جوجی‌خان گفت: «راه کعبه را می‌جویم. تو مرا راهبر باش.» سیاه گفت: «قربون ما خودمون هم راه کعبه رو بلد نیستیم. اما می‌دونیم به کعبه خیلی مونده. اینجا تازه بغداده. منزل اوله. راستی داشم مگه مسلمون هم هستی؟ عجب خرتوخری می‌شه.» سیاه خندید و خنده‌اش در تاریکی خنده‌ی جمعیت گم شد.
همراهان جوجی‌خان که زنبه‌ی محتوی او را به صحنه آورده بودند، تاکنون دست به سینه و ساکت ایستاده بودند. یکی از آن‌ها که شب‌های پیش نقش پیشکار شاهزاده‌ی چینی را بازی می‌کرد، جلو آمد. تعظیمی به جوجی‌خان کرد و گفت: «قربان صلاح در این می‌بینم که چندی در بغداد اطراق کنیم و خستگی از تن بگیریم و شما به حضور خلیفه بار یابید.» و رو کرد به سیاه و اضافه کرد که: «و تو ای خوجه‌سرای دربار خلیفه وقت بار عام را به ما اعلام کن.»
سیاه دست گذاشت روی چشم‌هایش و گفت: «آی به چشم.»
جوجی‌خان گفت: «ای پیر دیر غرض از راه دور و رنج بسیار دیدار چون تو مرد کاملی بود. دیگر مرا در بغداد و با خلیفه‌اش کاری نیست.»
دایه از ایوان قصر به صدا درآمد که: «ای جوان اقلاَ تکلیف دختر خلیفه را معین کن. دختری که خدا برای دوستی خودش آفریده. دختری که به ماه شب چهارده می‌گوید تو در نیا که من درآمدم.»
جوجی‌خان خشمگین داد زد که: «ای دایه مگر این دختر فقط برای عشق‌بازی خلق شده؟»
دایه با دست اشاره به قصری که وجود نداشت کرد و گفت: «خوب در این قصر درندشت حوصله‌ی دختر سرمی‌رود، اگر عشق‌بازی نکند چه کند؟ ای جوان بیا و از دختر خلیفه خواستگاری کن.»
جوجی‌خان خشمگین فریاد زد: «مگر زور است؟ مگر حکم حاکم است ومرگ مفاجات؟ نه‌خیر. من می‌باید همین شبانه به طلب مقصود با قدم سر بروم.» و رو به هودج پیش رفت و تا سیاه بدو برسد در هودج نشسته بود. سیاه باز سر به داخل هودج کرد و آهسته گفت: «احمق دو پرده‌ی دیگه مونده. کجا می‌خوای بری؟»
جوجی‌خان از توی هودج بلند گفت: «رفتم و از سخت‌جانی‌های خود شرمنده‌ام.»
سیاه از جوجی‌خان ناامید شد ، رو به پیشکار و همراهان دیگر شاهزاده‌ی چینی که راه افتاده بودند کرد و گفت: «نبادا از بغداد دور شوید. فردا صبح روز بارعام حضرت خلیفه‌س. وادارم حضرت خلیفه بلایی سر این جوون درآره که تو داستان‌ها بنویسن.» و حیرت‌زده به جوجی‌خان نگاه کرد که به پای خود از هودج درآمده بود به طرف سیاه آمد و گفت: «بر من ببخشای. به جوانیم رحم کن.» سیاه پرسید: «بوکسوات کردی؟»
پرده‌ی اول بعد از اشاره‌های سیاه افتاد. دو پرده‌ی دیگر نمایش را هر طوری بود ادامه دادند و چون حضرت خلیفه در پرده‌ی دوم به پادرمیانی سیاه و دایه، بر جوانی جوجی‌خان رحمت آورد، جوجی‌خان بیچاره مجبور شد ربع ساعت تمام در پرده‌ی سوم با ندیمه‌ی دیگر دختر خلیفه عشق‌بازی بکند. به ابتکار سیاه صورت این ندیمه را طوری پوشانده بودند که تنها چشم‌های سیاه و براقش پیدا بود و بیخود نبود که جوجی‌خان او را " بت پوشیده‌روی من" لقب داد.
• • •
نمایش تمام شده بود. تماشاگران رفته بودند. بازیگران رفته بودند. تنها سیاه مانده بود که در صورت‌خانه سیاهی‌ها را می‌شست و جوجی‌خان که به انتظارش روی نیمکت نشسته بود. جوجی‌خان می‌خندید. به سیاه که صورتش را خشک می‌کرد چند بار گفت: «متشکرم. چقدر متشکرم.» سیاه شنلش را زد سر میخ و جوجی‌خان پا شد. گفت: «محسن می‌گفت که تو همه رو راه میندازی، اما آدم تا نبینه باورش نمی‌شه. محسن دوست خوبیه، می‌تونه حالا حالاها ناخوش بمونه تا من به کلی راه بیفتم.» سیاه ساکت بود و دنبال کتش می‌گشت. جوجی‌خان یک‌ریز حرف می‌زد. « فقط می‌خواسم ازت بپرسم می‌دونی چکار می‌کنی؟ مخصوصاَ این حرف‌ها رو می‌زدی؟ عجب حرف‌های گنده و خطرناکی زدی. با چه مهارتی بازی رو گردوندی… تو واقعاَ بزرگ‌ترین هنرپیشه‌ای هستی که من به عمرم دیده‌ام.» سیاه کتش را پوشید. در آیینه نگاه کرد و گفت: «سیاهی هیچ‌وقت درست پاک نمی‌شه.»
جوجی‌خان گفت: «بریم. قول دادی امشب با هم شام بخوریم. خونه‌ی ما خیلی دور نیست. می‌خوای هم با تاکسی بریم.»
راه افتادند. چراغ‌های تماشاخانه خاموش شده بود و خیابان خلوت بود. به پیاده‌رو مقابل رفتند. یک زن که چادر سیاه سر داشت و رویش را محکم گرفته بود زیر یک درخت در تاریکی نشسته بود. آن‌ها را که دید بلند شد. آهسته گفت: «آقا مهدی.»
هر دو برگشتند و سیاه شناختش. دختر خلیفه بود.
سیاه گفت: «دختر جون چرا امشب نیومدی؟ پدر همه‌مون دراومد تا بالاخره سروته بازی رو به‌هم آوردیم. مگه نمی‌دونی بی تو کارمون نمی گذره؟»
دختر همراهشان شد و سیاه آن‌ها را به هم معرفی کرد. جوجی‌خان گفت: «اگر مهارت آقا مهدی نبود با نیامدن شما امشب هم تأتر تعطیل می‌شد. مخصوصاَ با ناشی‌گری‌های من.»
دختر همان‌طور که شانه به شانه‌ی آن‌ها می‌آمد گفت: «نزدیک بود امروز عصر بمیرم. همین الآن از مطب دکتر میام.» و رو به مهدی کرد و گفت: «آقا مهدی می‌شه با خودت تنها حرف بزنم؟»
جوجی‌خان قدم تند کرد و سیاه و دختر ایستادند. دختر آهسته گفت: «سیا جونم، قربون شکلت باید دو کار برا من بکنی. غیر از تو راه به جایی ندارم، اولاَ باید نذاری کارم از دستم بره…»
سیاه کلام دختر را برید و گفت: «از این حیث خیالت راحت باشه.»
و دختر ادامه داد که: «و دیگه هر طوری هست همین امشب اقلاَ دویس تومن پول برام راه بندازی.»
– دویس تومن؟ این‌همه پول برا چی می‌خوای؟
– سیا جون باید همین فردا برم پیش دکتر تا بچه‌رو درآره. امشب آمپولشو زده، اگه نرم جونم درخطره.»
سیاه درمانده گفت: «ببین دخترجون خودت می‌دونی من خیلی که هنر کنم می‌تونم سی چهل تومن برات سرهم کنم.»
– این رفیقت چطور؟ نمی‌شه ازش قرض بگیری؟ به نظر که پول‌دار میاد.
سیاه با صدای گرفته‌ای گفت: «حرفش رم نزن. اگه بخوام از او قرض بگیرم خیال می‌کنه…»
دختر رنجیده گفت: «تو این دنیای نانجیبا همین تو می‌خوای نجیب بمونی؟ دیگه کاریت ندارم رفیقتو صدا بزن.» و بعد با قدم‌های تند راه افتاد. هر سه به‌هم رسیدند و با هم خیابان‌های خلوت را پشت سر گذاشتند. دختر خیال خداحافظی کردن نداشت. با جوجی‌خان خودمانی حرف می‌زد و می‌خندید و حتی یک بار دست او را گرفت. اما از سیاه فاصله می‌گرفت. مثلاَ قهر بود. رسیدند . جوجی‌خان دست کرد در جیبش، کلیدش را درآورد. در را باز کرد و گفت: «بفرمایید.» به دختر نگاه کرد که همان‌ جا ایستاده بود. گفت: «شما هم اگر میل دارید بفرمایید.»
دختر عشوه‌گرانه گفت: «آقا مهدی صد تا یک جا نمی‌ره، حالا ببینید خاطر شما چقدر عزیز بوده» و داخل خانه شد و تا به اطاق برسند گفت: «خوشحالم که با هم‌بازی آینده‌ام آشنا می‌شم.»
وارد اطاقی شدند که به نظر سیاه عجیب می‌نمود. میز تحریر بزرگی وسط اطاق بود و دو قفسه پر از کتاب در دو طرف میز تحریر. مجسمه‌ای روی میز بود. جوجی‌خان چراغ رومیزی را روشن کرد و چراغ صورت مجسمه را. مجسمه انگار هم می‌خندید و هم گریه می‌کرد. هم زن بود هم مرد. لخت بود و چهار زانو راحت نشسته بود. یک گربه‌ی سیاه با چشم‌های زاغ وارد اطاق شد. یک‌راست رفت سراغ جوجی‌خان، خود را به پایش مالید و مرنومرنو کرد. دختر خم شد. گربه را بغل کرد و بوسید. گفت: «پیشی‌ جون. گشنه‌ای؟ یا تو هم عاشقی؟ خاطرخواه اربابت هستی؟» و سیاه دید که گربه دست دختر را چنگ زد، اما دختر خم به ابرو نیاورد. همان‌طور گربه را در بغل گرفته بود. دست می‌مالید به سرو گوش گربه و زیر گلویش. جوجی‌خان گفت: «بفرمایید بشینید. من برم سورسات بیارم.»
و ازاطاق که بیرون می‌رفت صدا زد: «احمد» و صدایی از جایی گفت: «بله آقا.»
سیاه و دختر روی دو مبل که کنار هم، گوشه‌ی اطاق بود نشستند. میزی جلوشان بود. دختر گربه را رها کرد. آهسته گفت: «پدرسک دست‌مو خون انداخت.» کتاب کلفتی را با یک میخ طویله به دیوار مقابل کوفته بودند. عکس یک کف پای بزرگ، کنار همان کتاب با سنجاق به دیوار زده شده بود. یک آن سیاه خواست بلند شود و ببیند چه کتابی را به دیوار کوبیده‌اند اما حوصله نکرد. دلش تنگ بود.
دختر گفت: «از تنها کسی که خجالت می‌کشم تو هستی.»
مهدی پدرانه گفت: «اصلا چرا می‌خای بچه رو بندازی؟ خدا رو خوش میاد؟»
دختر ملتمسانه گفت: «آخه سیاجون تو مثل این‌که اهل این دنیا نیستی. با بچه که نمی‌شه کار کرد. از کجا نون بخورم؟»
سیاه گفت: «همون کسی که بچه رو تو دل تو انداخته باید خرجش رو هم بده.»
دختر زهرخندی زد و گفت: «اون خودش زن و بچه داره. از وقتی فهمیده آبستنم ولم کرده رفته.»
سیاه پرسید: «به همین آسونی؟ مگه نمی‌خواس تو رو بگیره؟»
– نه. هیچ‌وقت نگفت که منو می‌گیره. سیاجون تو خیلی ساده و نجیبی. خیال می‌کنی همه هم مثل خودتن.
سیاه فکری کرد و گفت: «دختر جون نمی‌شه، یک مرد نجیب پیدا کنی، زنش بشی؟ سروسامون بگیری؟  حیف تو نیس که این‌طور خودتو دائماَ تو هچل میندازی؟ تیشه به ریشه‌ی خودت می‌زنی؟»
دختر گفت: « آخه کدوم مرد نجیبی میاد منو بگیره؟ حالا آمدیم و گرفت. اولین حرفی که می‌زنه اینه که نمی‌خوام پاتو از خونه بیرون بذاری. نمی‌خوام بری بازی بکنی.»
– مهم نیس دخترجون، بازی رو صحنه آن‌قدرها هم مهم نیس. عمده اینه که آدم بازی زندگی‌شو درست دربیاره.
دختر از این بحث کلافه به نظر می‌آمد و خسته. گفت: «سیاجون دیگه کار من ازین حرفا گذشته. باید هر طوریه همین امشب دویس تومن از یک جا گیر بیارم. خودم راهشو بلدم. فقط از تو خجالت می‌کشم. اجازه می‌دی؟ اجازه می‌دی با رفیقت…»
سیاه بلند شد، آن‌جا نمی‌شد گریه کرد. کاش می‌رفت خانه و سیر گریه می‌کرد. اگر به اندازه‌ی همه‌ی باران‌های دنیا اشک می‌ریخت باز کم بود. وقتی آدم در مخمصه‌ای گیر می‌کند که ناچار است آن‌قدر خودش را کوچک بکند… چقدر دل آدم باید از این کوچکی بشکند. درست مثل این‌ است که آدم تف بیندازد تو روی خودش. بیچاره دختر. سیاه همیشه از دور دیده بودش با آن موهای خرمایی که روی شانه‌های سفیدش می‌افتاد. با آن چشم‌های درشت سیاه که وقتی به آدم نگاه می‌کرد دل آدم خون می‌شد. با آن لب و دهان که وقتی می‌خندید انگار غنچه‌ای باز می‌شد و ستاره می‌ریخت در دامن آدم. با آن ابروها که انگار همیشه اشاره می‌کرد و یک رازی را با آدم در میان می‌گذاشت که آدم نمی‌فهمید. و این چنین دختری که به هیچ چیز خودش رحم نکرده . کاش می‌شد که آدم برود و هیچ چیز را نبیند و نشنود و نخواهد.
دختر التماس کرد: «سیاجون آن‌قدر دور اطاق نگرد. بیا بشین. حالم بهم می‌خوره.» و سیاه نشست و دختر از سر گرفت که: «اجازه بده. سیاجونم چاره ندارم. پای جونم در کاره. اگر خودت می‌تونی برام فراهم بکن. حاضرم همین الان برم و جلوی تو آن‌قدر خجالت نکشم. با دکتر قرار گذاشته‌ام باید فردا صبح ساعت هشت برم. آمپولی که بهم زده بچه رو تکه تکه می‌کنه. فردا باید برم درش بیارم. تو که نمی‌دونی چه دردی داره. تا حالا چهار بار این کارو کرده‌ام. هم‌چین انبر میندازه تو دل آدم  و می‌خراشه که دنیا پیش چشم آدم سیاه می‌شه. الهی همین فردا زیر عمل بمیرم، تا تو این‌طور به من نگاه نکنی. خوب شد؟»
کاش سیاه پول داشت. کاش می‌توانست همان شبانه از جایی دویست تومان دربیاورد. کاش به قول دختر در این دنیای نانجیب نجیب نبود و می‌توانست به جوجی‌خان رو بزند.
دختر را می‌دید که چادرش را گلوله کرد و پرت کرد گوشه‌ی اطاق. در کیفش را باز کرد. شانه و ماتیک درآورد. گذاشت روی دسته‌ی مبل. آینه درآورد به شتاب ماتیک مالید و لب‌هایش را روی هم فشار داد. سرش را شانه کرد . دکمه‌های یخه‌اش را باز کرد و سینه‌بندش را بالا کشید و همه‌ی دکمه‌ها را نبست. عوض شد. اما قیافه‌اش خالی بود. سیاه پرسید: «گریم کردی؟»
جوجی‌خان با یک سینی که در آن یک بطری، چند جام  و یک ظرف سالاد بود تو آمد. سینی را روی میز تحریر گذاشت. پشت سرش مردی با شلوار بیجاما و بلوز پشمی و شب‌کلاه بافتگی تو آمد. سلام کرد. یک قاب که در آن دو تا مرغ بریان بود روی میز گذاشت. مرد رفت و آمد و چیزهای دیگر آورد و روی میز قطار کرد.
جوجی‌خان پشت میز تحریر نشست. سیاه اندیشید که« حالا شروع می‌شه. مثل دو گربه‌ی مست روبروی هم وایسادن.» دختر پا شد، کمر و کفلش را طوری تکان می‌داد که انگار روی صحنه بود. گفت: «اجازه بدین من ساقی بشم.» و بطری را برداشت و به آن نگاه کرد . پرسید: «ویسکیه؟» و خندید. جامی را پر کرد و گذاشت جلو جوجی‌خان. بعد برای سیاه ریخت . به سیاه نگاه نکرد، جام را گذاشت روی دسته‌ی مبل. برای خودش کمتر از همه ریخت. چشم‌هایش می‌درخشید اما نه مثل وقتی که روی صحنه عشق‌بازی می‌کرد. جامش را زد به جام جوجی‌خان و گفت: «به سلامتی.» یک پر کاهو از ظرف سالاد برداشت و گذاشت دهنش. دوباره خندید، اما مصنوعی. حتی ندیمه‌هایش روی صحنه از او راحت‌تر می‌خندیدند. به جان مرغ‌ها افتاد. قسمت همه را در بشقاب‌ها گذاشت و بشقاب‌ها را جلو هر کدام. خودش گوشه‌ی میز تحریر نشست، چراغ رومیزی فقط دست و دامنش را روشن می‌کرد. نه گریبانش را که باز کرده بود. همان‌طور که روی میز نشسته بود پایش را تکان می‌داد و می‌خندید. بعد شروع کرد به خواندن. صدایش گرفته  و واخورده بود. همان شعری را خواند که سیاه منتظر بود بخواند: «اگر دردم یکی بودی چه بودی؟» و این همان دختری بود که در پیش‌پرده‌ها می‌خواند و سیاه آوازش را با دنبک همراهی می‌کرد و هردوشان چه شور و نشاطی در مردم می‌انگیختند و وقتی آوازی را به آخر می‌رساندند و می‌رفتند مردم چقدر دست می‌زدند تا دوباره بیایند. دختر از جوجی‌خان پرسید: «دنبکی، چیزی، تو این خونه پیدا نمی‌شه؟» جوجی‌خان گفت: «من که بلد نیستم بزنم.» دختر گفت: «آقا مهدی بلده، کمونچه هم می‌تونه بکشه.» جوجی‌خان گفت: «نه. دنبک ندارم.»
دختر به خواندن ادامه داد و سیاه احساس کرد که به زور می‌خواند. شاید هم حالش باز بهم خورده بود. سیاه مشغول خوردن شد. دختر آوازش را ناتمام گذاشت. مثل کسی که تازه به صرافت افتاده باشد از جوجی‌خان پرسید: «نکنه پدر و مادرتون رو  بیدار کنم؟»
– نه اونا طبقه‌ی بالا می‌خوابن. تازه بیدار هم بشن خیال می‌کنن رادیو گرفته‌ام.
دختر باز خندید. چشم‌هایش را خمار کرد، به جوجی‌خان دوخت. یک تکه از ران مرغ با چنگال جدا کرد، به طرف جوجی‌خان خم شد. جوجی‌خان دهان باز نکرد. چنگال را با دست گرفت  و گفت: «متشکرم.»
دختر در بشقاب خودش کندوکاو کرد. جناق مرغ را جست. به طرف جوجی‌خان گرفت و گفت: «جناق بشکنیم.»
– سر چی؟
– سر بوسه.
جوجی‌خان لبش را گزید و سرش را پایین انداخت. دختر گفت: «چه پسر کوچولوی باحیایی.» که سیاه بلند شد. چنان پا شد که جام از روی دسته‌ی مبل افتاد روی قالی. نشکست. فقط محتویش ریخت. گفت: «سر پول بشکنید. سر دویست تومن پول بشکنید.»

نویسنده: سیمین دانشور
از: شهری چون بهشت
منبع: dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.