داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

طوطی

طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست می‌داشت.
وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمی‌گردد، مأیوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه بیسکویت سروته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ «هر جا که این‌جا نیست.» با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدم‌ها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگی خصوصیم از مردم چیزی ندیده بودم.
بی‌هدف خیابان را در پیش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هرگاه امتداد خیابان در تقاطع با خیابان دیگر به دیوار می‌رسید، به راست یا به چپ می‌پیچیدم. سرانجام خود را، خسته و از پای درآمده، کنار یک دکان پرنده فروشی یافتم. نزدیک سه راه سیروس.
پرنده‌ها بعضی خاموش بودند و بعضی چرت می‌زدند و بعضی جک‌جکی داشتند. ناگهان چشمم به یک طوطی افتاد که قفسش آویخته بود. همین که نگاهش کردم، با صدای عروسک‌گردان‌های خیمه‌شب‌بازی واژه‌هایی را ادا کرد که انگار می‌گوید: «حمید آمد.» سپس تکرار و تکرار و هر بار تندتر از بار پیشین تا سرانجام ساکت ماند.
عجب! اسم مرا از کجا می‌دانست؟ نمی‌دانم دچار توهم شده بودم یا واقعاَ طوطی چیزی شبیه «حمید» یا «عمید» یا «امیر» می‌گفت.
به مغازه‌دار گفتم:
– این طوطی چند؟
– پنجاه هزار تومن.
– او… وه!
– نطقش عالیه، هر چی بگی یاد می‌گیره.
در همین هنگام طوطی داد زد: یاد می‌گیره، یاد می‌گیره، یاد می‌گیره…
– کم‌تر…
– صرف نمی‌کنه. لنگه‌ش پیدا نمی‌شه. جوونه، نزدیک صد سال عمر می‌کنه. ببرش.
طوطی داد زد: ببرش، ببرش، ببرش…
– تخفیف بده.
– پنج تومنشم ندین. قفسشم مال شما. آینه هم داره.
در دل گفتم « توتک» رفته، من تنها هستم. این طوطی مونسم می‌شه. دست در جیب بغلم کردم و چهل وپنج هزار تومان شمردم و روی پیش‌خوان گذاشتم. دکاندار قفس را با چوب قلاب‌دار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد.
– قدمش خیر باشه.
– چی می‌خوره؟
– تخم آفتاب‌گردان، زرده‌ی تخم‌مرغ پخته رُ خورد کن، با سبزی‌جات بده بخوره. گوشتم می‌خوره، پخته بده که مریض نشه. پسته و بادوم و فندقم خیلی دوس داره. قندم مایه‌ی عشقشه.
– خرجشم که زیاده.
– از زن کمتره!
– عجیب! از کجا فهمیده که زن من رفته؟
انگار که از خانه بیرون آمده بودم و ده پانزده کیلومتر پیاده گز کرده بودم که این طوطی را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف دیگر خیابان رفتم.
– تاکسی!
جلو پایم ایست کرد.
– دربست، سیدخندان.
طوطی کز کرده و خاموش بود. انگار می‌ترسید. سوار که شدم، راننده نگاهی به طوطی انداخت و گفت:
– تازه خریدین؟ مبارک باشه.
طوطی ناگهان به سخن در‌آمد و گفت:
– مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه…
برای چند دقیقه غم‌هام را فراموش کردم.
بچه‌های محل ورود طوطی را به خانه دیدند. از فردا التماس‌کنان می‌خواستند به خانه بیایند و با طوطی صحبت کنند. به آن‌ها گفتم اگر پدر و مادرشان از آن‌ها راضی باشند و به آن‌ها اجازه بدهند، می‌توانند روزهای جمعه صبح بیایند و یک ربع ساعت طوطی را ببینند.
کارم درآمده بود.
طوطی خیلی نقل داشت: در آینه خودش را نگاه می‌کرد. با عکس خودش حرف می‌زد. نوکش را به نوک تصویر آینه می‌سایید. چشم‌هایش را خمار می‌کرد. قر گردن می‌آمد. بال‌هایش را باز و بسته می‌کرد و جلو چشم تماشاچی‌ها بر دلبری‌ها می‌افزود.
وقتی از خانه بیرون می‌رفتم جیغ می‌کشید. کم‌کم یادش دادم که بگوید: «زود برگرد.» وقت صدای چرخاندن کلید در قفل یا صدای پای مرا می‌شنید داد می‌زد: « حمید آمد! حمید آمد!…»
دیگر تنها نبودم. بچه‌های همسایه و حتی بزرگ‌ترها به دیدن طوطی می‌آمدند. اسمش را« توتک» گذاشته بودم. به دنبال اسم زنم. برایش فندق و پسته مغز می‌کردم. هر روز سینی زیر قفسش را می‌شستم. قندبه دهانش می‌گذاشتم. باش حرف می‌زدم. در قفسش باز بود. خودش از قفس بیرون می‌پرید و روی زانوهایم می‌نشست. بعد می‌پرید روی دوشم. بعد با منقارش گوشم را می‌خاراند.
صبح که از خانه بیرون می‌رفتم در قفس را محکم می‌بستم که گربه به سراغش نرود.
یک روز یکی از همسایه‌ها به دیدن من و طوطی آمد. البته بیش‌تر به دیدن طوطی. از تماشای طوطی که خسته شد نشست. برایش چای ریختم و کنارش نشستم. در میان صحبت پرسید: «توتک خانم کجاست؟ مدتی‌ست پیدایش نیست.»
– رفته پیش مادرش، بچه که نداریم. دلتنگی می‌کرد. هر چه از دستم برمی‌آمد محبت می‌کردم. راضی نمی‌شد. دست من که نیست. بچه می‌خواست . نداشتیم که.
– تقصیر کدامتانه؟
می‌خواستم بگویم «تقصیر چیه؟ وقتی نمیشه، نمیشه دیگه.» فهمیدم منظورش این است که عیب از کدامتان است.
– عیب از منه آقا. دکتر می‌گه بچه که بودی حتماَ اُریون گرفتی. ممکنه که بچه‌دار نشی.
– دوادرمون کردی؟
– خیلی. افاقه نمی‌کنه.
– دکتر علفی می‌گن خوبه.
– حالا که زنم رفته. باشه تا بعد.
– پس طوطی رُ واسه‌ی همین آوردی.
– بله.
– من دو تا مرغ عشق دارم. زنم از دستشون خسته شده می‌آرم براتون.
در دل گفتم: طوطی که دارم. مرغ عشق هم داشته باشم، ببینم جای بچه‌ و زن پر می‌شه یا نه.
– متشکرم، بیارین.
قفس مرغ‌عشق‌ها رُ روبه‌روی قفس طوطی به اتاق آویختم. طوطی از قفس بیرون بود. گذاشتمش توی قفس و رفتم به سراغ مرغ‌عشق‌ها. مقداری شاهدانه برداشتم و ریختم توی ظرفشان. طوطی جیغ کشید. بعد رویش را به طرف دیوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به چرت‌زدن. گفتم: توتک! خوابی؟ باز ساکت ماند. یک حب قند برداشتم و رفتم نزدیک قفس. اعتنا نکرد و رویش را برگرداند. فهمیدم حسود شده و قهر کرده.
مرغ‌عشق‌ها از سروکول هم بالا می‌رفتند و سروصدا می‌کردند. یک دفعه طوطی مثل زن‌ها شروع کرد به شیون و بال‌ها را از دو طرف به سرش می‌کوبید. وحشت‌زده به طرف قفس دویدم و گفتم: «توتک جان، آرام باش، صدا نکن.» ساکت شد. مثل این‌که از حال رفته باشد، یک بری گوشه قفس افتاد و کم‌کم خوابش برد.
شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلویزیون را روشن کرده بودم. طوطی در خواب بود یا از حال رفته.
صبح با صدای مرغ‌عش‌ق‌ها از خواب بیدار شدم. دیدم طوطی همان‌طور کز کرده و لال کنج قفس تپیده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم آفتاب‌گردان‌ها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهمیدم هوا پس است. صبر کردم تا روز کمی خودش را نشان بدهد و همسایه از خواب بیدار شود، قفس مرغ‌عش‌ق‌ها را برداشتم. به طرف خانه همسایه رفتم و در زدم.
آقای براتی تازه از خواب بیدار شده بود. عبایی روی دوشش انداخته و دندان‌های مصنوعی را هنوز در دهان نگذاشته بود.
– سلام عرض می‌کنم.
– علیکم‌السلام. خیر باشه . کله سحر!
– بله، انشاءالله خیره. طوطی من تحمل این دو تا زبون بسته رُ نداره. مریض شده. می‌ترسم از دست بره. پرنده‌ها رُ آوردم خدمت خودتون.
– آقا، اینا خیلی ارزش دارن. من به کس دیگه غیر از شما نمی‌دادمشون. گفتم شما بچه ندارین، سرتون گرم بشه.
– بله، می‌دونم، اما طوطیه خیلی حسوده، ممکنه نفله بشه.
با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت:
– خوش آمدین. حالا بفرمایین یه چایی میل کنین. فهمیدم که در دل می‌گوید: زود گورت را گم کن. لیاقت محبت نداری.
– متشکرم. چایی صرف شده. باید برم اداره. دیر می‌شه. خداحافظ.
کلید را که در جای کلید چرخاندم، صدای طوطی بلند شد: « حمید آمد، حمید آمد…» انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ایستادم و گفتم:
– خیلی حسودی‌ها، زن بیچاره‌ام آن‌قدر حسود نبود.
– بود، بود، بود…
– عجب! تو طوطی نیستی، جنی!
یک حبه قند برداشتم و دستم را توی قفس بردم. به ملایمت قند را از دست گرفت و کروچ‌کروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بیرون آمد و روی دستم نشست و با منقارش گوشم را خاراند. آشتی کرده بود.
زندگیم با طوطی شیرین شده بود. همراه با من به تلویزیون نگاه می‌کرد. به رادیو گوش می‌داد. شب‌ها همپای من بیدار می‌نشست و چرت ‌می‌زد و صبح زودتر از من از خواب بیدار می‌شد.
در اداره که مشغول کار بودم گه‌گاه دلم شور می‌زد که مبادا در قفسش بازمانده و گربه او را خورده باشد. عصر پس از خرید لوازم خوراک خودم و او یکسره به خانه می‌آمدم. دلم برایش تنگ می‌شد. وقتی می‌گفت: «حمید آمد»، همه غم‌ها از دلم می‌رفت.
داشتم توتک را فراموش می‌کردم که یک روز جمعه بعدازظهر در زدند. باز کردم توتک بود، زن خوشگل بچه‌سالم، خودش را در آغوش انداخت و بغضش ترکید. گرم بود. مهربان بود. بوی گل می‌داد. فقط توانستم بگویم: «چرا رفتی؟» و توانست بگوید: «چرا دنبالم نیامدی؟» بغلش کردم و آوردم توی اتاق روی مبل نشاندم. لباس خانه‌اش را آوردم. خودم لباسش را عوض کردم. در آغوشم لمید. هنوز گریه می‌کرد. چشم‌های خیس و گونه‌های شور از اشکش را بوسیدم. لب‌هاش داغ و پرخون و نازک مثل همیشه بود. چشمش به طوطی افتاد. گفتم:
– خیلی بامزه‌س، آزاری نداره.
سر تکان داد. طوطی باز بغض کرده بود. زنم گفت:
– ببرش بیرون، می‌خوام بات تنها باشم.
– چشم.
طوطی را به اتاق دیگر بردم و از هر چه جز زنم فارغ شدم. گپ زدیم. گله‌گزاری کردیم. از روزگار گفتیم . خوردیم. نوشیدیم. دمار از دوری‌ها برآوردیم و… صبح شد.
یک مرتبه به یاد طوطی افتادم. به سراغش رفتم. قفس خالی بود. وای، یادم رفته بود در قفس را ببندم. همه جا را گشتم . اتاق‌ها، حیاط، زیرزمین، انبار… نبود که نبود.
طوطی، توتک، کجایی؟
هیچ جوابی نبود. پیش زنم برگشتم و با نگرانی گفتم:
– طوطی رفته، فرار کرده…
خونسرد گفت:
– رفته که رفته. من که آمده‌ام. دیگه طوطی می‌خوایی چه کنی؟ و خندید.
با این همه دو سه هفته‌یی دلم برای طوطی تنگ می‌شد. کم‌کم فراموشی آمد. یک روز با توتک صحبت‌کنان از کوچه می‌گذشتیم. از پشت پنجره خانه آقای براتی یک دفعه صدای طوطی را شنیدم که می‌گفت:
– حمید آمد. حمید آمد. حمید آمد…
خشکم زد. به توتک گفتم:
– طوطی به خانه براتی رفته.
براتی گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده. زنم گفت:
– مهم نیس، جاش خوشه. بذا همون جا باشه. ما خودمون بچه‌دار می‌شیم. وقت برای نگه‌داری طوطی نداریم.
– چی؟
– بچه‌دار می‌شیم، من حامله‌م.
– چرا به من نگفتی؟
– می‌خواستم مطمئن بشم.
– حالا مطمئن شدی؟
– بله.
بچه‌دار نمی‌شدیم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچه‌دارمی‌شیم. نکنه، نه، نه.
جلوی چشمم سیاه شده بود و نزدیک بود بیفتم! نکند در غیبت؟ نه، نه! در این خیالا کار شیطونه، بعضی خیالا گناهه.
انگار کسی بیخ گوش گفت:
– مگه طوطی تخم وترکه تو بود که آن‌قدر دوستش داشتی؟
– هان؟ طوطی؟ بچه؟ توتک؟
پرده سیاه از جلو چشمم کنار می‌رفت. زانوهایم جان می‌گرفت. بچه‌دار می‌شیم. دیگه وقت نگه‌داری طوطی نداریم. با دکتر علفی‌یم کاری نداریم…
به زنم گفتم:
– باید بریم پیش دکتر زنان، باید رژیم مناسب داشته باشی. بریم دستور بگیریم.
نویسنده: سیمین بهبهانی
برگرفته از:
دنیای سخن
سال شانزدهم
شماره 90، اسفند78 و فروردین 79
حروفچین: شراره گرمارودی

پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد بر‌تر، بدان جا که کوره‌ها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و «نژاد بر‌تر» را نوالهٔ جنگ.
دخترم تو را زاد، فارغ از سودای‌نژاد. صدایش بر گردهٔ امواج می‌آمد که «پسر زادم.» و صدایم بر پشت‌‌ همان توسن باز می‌رفت که «مبارک باد!» و به خود می‌گفتم: «شادا، شاد!»
سه ماهی نگذشت که پدر مادر آوردندت به سرزمین نیاگان (کوچک‌تر از آن بودی که می‌پنداشتمت)، با کلاهی آفتابگردان و جامه‌یی به شیوهٔ مردان.
جگر پاره بودی: آغوش گشادمت، بوسه دادمت، و از آن پس واننهادمت.
در دامن من می‌بالیدی که مادر کم تجرب‌ تر از آن بود که بدو واگذارمت. به سر سبزی شالیزاران شدی، به طراوت زیتونستان‌ها. سخت فربه بودی، نه از شیر مادر، نه از نان پدر که از جوجه بای من، هریسهٔ من، حریرهٔ من که پختهٔ آتش و عشقم بود.
در گاهواره می‌نهادمت، سر می‌جنباندی که «بجنبان!» به نوای طفلانه می‌خواندی: «‌ها،‌ها،‌ها…» یعنی که «بخوان!» می‌جنباندم و می‌خواندم. سرود عرشیان می‌خواستم و نمی‌توانستم. هرچه بود در پسند تو بود. همین وبس.
به ماه ششم نشستی، نهم ایستادی، دهم «تاتی» را آزمودی، و به سالی، دو ساله را ماننده بودی.
از من بازت گرفتند و به سایبان پدر بردند. رخساره زرد می‌کردی و تن می‌کاستی، آشکارا
می‌فرسودی و در هرم تب می‌غنودی. طبیبان خونت به قاروره کردند و آزمودند و زان پس مغز استخوانت- عظیم وحشتی! ماهیان سرخ و سپید خونت را جنون گرفته بود: سپیدان بیرون از شمار می‌زادند و سرخان بیرون از قرار می‌خوردند…
شالیزار سبزم! آفت در تو‌زاده بود. زیتونستان با طراوتم! خزان در تو افتاده بود. گریستیم، نالیدیم، نذر کردیم ونیاز دادیم. طبیبان را پایمزد زر پیش نهادیم و پایبوس، چشمه‌ها از چشم گشادیم.
گاه به دارویی بر می‌آماسیدی و اندک نیرو می‌گرفتی و افعی در تنت می‌خفت و باز آماس فرو می‌نشست و افعی بر می‌خواست و نیروی تن می‌کاست و سالیان می‌گذشت….
روزی چمن باغچه می‌پیراستم و در کنارم به نا‌توانی می‌پلکیدی. دستی بر مویت کشیدم: انگار مشتی علف خشک به آسانی با انگشتانم بر آمد و لکه‌ای بزرگ و سپید از پوست بر جای نهاد. مشت پیش روی گرفتم و با چشمان دریده نگریستم. پیش از آن صیحه‌ام تو را ترسانده بود. می‌دانستم چه خواهد شد: ساعتی بعد یک موی بر سر تو نمی‌ماند. دارو این چنینت کرده بود.
پریزاد کوچکم!
وحشتم را دیدی، پنداشتی که گناه از توست: لبخندی پوزشگزارلبانت را می‌گشود. دیگر توان نداشتم. در باغچه نشستم. مو‌هایت را باد ربوده بود، اما دستم همچنان گشوده در گذرگاه باد. به آن گوشه از چمن می‌نگریستم که از بن سترده بودمش.
مو‌هایت را به استرهٔ دلاک سپردیم، نه از آن بابت که بدان نیازی بود (که آن برگ‌ها خود به نسیمی فرو می‌ریختند)، بل از آن سبب که بفریبیمت که «ما ستردیمشان»! و کلاه و جامه و پوتین سربازان پوشاندیمت، و تفنگی چوبین بر سری، یعنی که «سربازی.»
عاقل‌تر از آن بودی که باورمان داری و مهربان ‌تر از آنکه ناباوری را بر زبان آری و بستگان را بیشتر بیازاری- ومن این همه را در نگاهت می‌خواندم.
از این در به آن در بردنت را سودی نبود؛ پس، از این دیار به آن دیار کشیدندت. به ینگه دنیا، طبیبان را مجمعی بود. چیزی گفتند و تجویزی کردند و بیش از این نمی‌توانستند. پس به سرزمین «نژاد بر‌تر» بازت آوردند و به مردان مغناطیسی و دروغ‌هاشان سپردندت که داستان غریق بود و تشبث.
زان پس به نامه‌های دخترم دل خوش می‌داشتم که‌گاه از تو چیزی می‌نوشت و شرح احوال می‌گفت. و‌گاه نقشی را که بر کاغذ کشیده بودی می‌فرستاد و خط نوشتن را که آموخته بودی – و من در این همه امیدی نمی‌دیدم. دخترم نوشت که حالت وخیم است. خواهر کوچکت نیز باری بر سر بارش بود. پدرت گرفتار کار بود و عهده دار هزینهٔ درمان گرانت. دخترم نوشت بیا که گرفتارم و روزهای بد در پیش دارم. اگر به چنین هنگام مادر نمی‌بایدم، به هیچ هنگام دیگر نیز نمی‌باید… و بی‌تابی می‌کرد.
زمان جنگ بود و کشور در آتش، رشته‌ها گسسته و راه‌ها بسته. گفتند به استناد کمک به فرزند، جواز خروج می‌توان گرفت. سند بیماری فرزندزاده بر دست نهادم و خوان به خوان به تکاپوی افتادم.
گفتند: بیماری فرزند‌زاده را روی نیست، سند بیماری فرزند می‌باید.
گفتم: شگفتا! به یاری فرزند می‌روم. اگر در لفظ تفاوتی‌ست، در معنا، باری، توافق هست.
گفتند:‌‌ همان که گفتیم!
یکی از آنان را که در صدر خوان بود و جوان، به پیمبر سوگند دادم که دست از لجاج بازدارد. نرم شد و امضا داد، که ایمان درونش بر پوستهٔ بیرون قانون می‌چربید. به خوان دوم رفتم و امضا باز نمودم. سنگی به جای آدم نهاده بودند. دیده از پیش پای بر نمی‌گرفت و سگرمه از ابرو نمی‌گشود و به جز «نه» بر زبانش نبود. حال باز گفتم، لابه کردم، اشک ریختم… فریاد برداشت که این «بساط برچین و این دکان تخته کن!» زبونی را تا مغز استخوان آزمودم.
به خانه بازگشتم چون لاشه‌ای برآمده از گور، خالی. در دلم حتا یارای اندوه نبود. گفتند سند بیماری فرزند گرد کن که از نخست به چنین راه می‌بایستت گام نهاد. گفتم از آغاز دروغ را گردن نهادن نمی‌توانستم. اکنون، اما، می‌توانم که خالیم، خالی – حتا از شرف راستی!
اسناد دروغین فراهم آوردم و دگربار خوان به خوان پیمودم… خبر که رسید پریزاد کوچکم را دیگر امیدی به ماندن نیست. تنش کبود است و برآماسیده، و تنها یاد کاشانه می‌کند؛ بازآوردنش بدین حال محال است….

کنارهٔ ترنج چوبینت ایستاده‌ام، تا بدین کنار، تا نزدیک این مغاک، داستانی دیگر بود از آب چشم و خون جگر: گفتند جواز ورود جنازه می‌باید که در سردخانهٔ هواپیما مانده بود. با دخترم که جنازه‌ات را با هواپیما و غم را بر دوش آورده بود، به خوان اول رفتیم. گفتند: اسناد جنازه را مهر مرگ در مبدا نیست؛ از کجا بدانیم که مرده است؟
جای آنکه به قهقهه بخندم، اما نتوانستم. کلامی حتی بر زبان نیاوردم. جوانی ایستاده بود، با ته‌ریشی و پیراهنی افتاده بر ازار و پای در صندل ارزان و جورابش نه. گفت: من ذمه بر عهده می‌گیرم؛ جنازه را جواز ورود دهید! گویا نگاه سپاسگزارم را ندید، که چشم پیش پای داشت.
صدایی از آن سو ترک به گوشم رسید که: تو فلان نیستی؟
گفتم: هستم.
گفت: جواز خروجت مهیاست.
نالیدم که: نیازی نیست، با جواز ورود این جنازه تاختش زده‌ام.
مغزم دروازه‌ای بود که عطای محمود را از سویی‌ش می‌آوردند و جنازهٔ فردوسی را از دیگر سویش می‌بردند…

پریزاد شیرینم!
ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات بر آرندو به خاکت بسپارند. پدرت می‌گوید آیین‌ها همه بیرون از دیار به گزار آمده است. همسرم با هر توان که در پای ناتوان دارد پیش می‌دود و به متولی می‌گوید:
– هرآنچه می‌باید دوباره کن، و گرنه مدیون باشی!
متولی می‌گوید: اصل بر صحت است.
همسرم می‌گوید: دوباره نماز کردن را منعی نیست.
صف نماز کنار جسدت برپای است: الله اکبر… پاره پاره تکرارر است و تلقین: یا عبدالله… و من هر پاره را در دل به پارسی می‌گردانم، از بیم آنکه تو، پریزاد کوچکم، در نیابی‌ش بدان زبان که نمی‌دانستی‌ش.
نویسنده: سیمین بهبهانی
منبع: مجلهٔ گردون شماره ۴۶ ۴۷

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.