داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

یک مگس کاملاً معمولی؟

  • پنج‌شنبه, 10 ژوئن 2010
  • 9:26 ب.ظ
  • سعید
اوایل سال‌های هشتاد (میلادی) مبتلا به بیماری لاعلاجی شده بودم به اسم کنوت هامسون.
تقصیرش به گردن لوئیزه رینزر بود.
1979 انقلاب اسلامی اتفاق افتاد. من هم داشتم آماده می‌شدم تا به خانه‌ام برگردم.
اشتفان رینزر زنگ زد:
مادرش می‌خواهد برود ایران تا در مورد انقلاب اسلامی کتابی بنویسد؛ حاضرم همراهی‌اش کنم؟
با لوئیزه رینزر آشنا شدم و همراهش به تهران رفتم.
شهرم را دوباره دیدم- بعد از 14 سال تبعید.
روزهای اول عذاب‌آور بود. گیج بودم و پریشان. کلمه‌ای به فارسی، درختی، پرچینی و یا حرکتی از رهگذری کافی بود تا من بزنم زیر گریه. در چنین لحظه‌هایی لوئیزه چیزی بیشتر از یک دوست بود. خیلی از مسائل را درک می‌کرد، به‌خصوص پریشانی من را.
شبی داشتیم در طبقه‌ی هیجدهم هیلتون تهران شام می‌خوردیم که گفت:
«تو باید از کنوت هامسون خوشت بیاد!»
با بضاعت و پختگی یک آدم سی و دو ساله گفتم:
«اون یک فاشیست بود!»
لوئیزه مشتش را کوبید روی میز:
«اجازه نمی‌دم در برابر من کسی این حرف رو بزنه. اول کتاب‌هاش رو بخون، بعد درباره‌اش حرف می‌زنیم.»
چند هفته بعد که رفتم ُرم پیش لوئیزه، روی تخت‌خوابم نسخه‌ای از «گرسنگی» بود.
با لحن مادرانه‌ای دستور داد: «بخونش!»
همان شب کتاب را خواندم و دیگر می‌دانستم، هامسون فاشیست نبود.
این شروع بیماریم بود.
شروع کردم به خواندن کتاب‌های هامسون. بعضی از رمان‌هایش را دو تا سه بار. آن چه که بیشتر جذبم می‌کرد، روشی بود که هامسون از پا در آمدن شخصیت‌هایش را پی می‌گرفت و بیان می‌کرد. بعد هم یک بیوگرافی خیلی خوب و کتاب توره هامسون درباره‌ی پدرش را خواندم که بخش‌هایی از پرونده‌ی دادگاه را هم منتشر کرده است. بعد از جنگ، فاتحین، هامسون 86 ساله را به جرم همکاری با نازی‌ها به دادگاه کشاندند. یک روز دوباره رفتم به «آزانین»، فروشگاه کتاب‌های دست‌دوم و قدیمی در خیابان شلینگ مونیخ. آقای آزانین، صرب، معمولاً با آلمانی شکسته‌بسته در مورد ادبیات جهان حرف می‌زد و از یوگوسلاوی می‌گفت. تعریف می‌کرد که در کنار تیتو علیه ارتش آلمان جنگیده و همان زمان هم آلمانی یاد گرفته بود تا شناخت بهتری از آلمانی‌ها داشته باشد.
اما آن روز آقای آزانین خلق خوشی نداشت.
«چی می‌خواستین؟»
گفتم که باز دارم دنبال کارهای هامسون می‌گردم. او که می‌دانست بودجه‌ی من اجازه‌ی خرید کتاب‌های نو را نمی‌دهد، بی‌حوصله به اتاق بغلی اشاره کرد و داد زد:
«کارل!»
سری پشت قفسه‌ی کتاب‌ها دیده شد.
«آقا دنبال هامسونه.»
چند قدمی به طرف آن مرد رفتم. کوچک اندام، صورتی پر چین و چروک، موهای به هم ریخته، عینکی بزرگ، از لباسش معلوم بود که وقعی به سر و وضعش نمی‌گذاشت.
با لحنی نظامی پرسید: «مال کدوم کشورید؟»
بعد هم دست‌هاش رو بالا برد و داد زد:
«یک ایرانی می‌خواد هامسون بخونه!»
قبل از این که من مهلت پیدا کنم حرفی بزنم، بی‌اعتنا پرسید:
«به چه زبونی؟»
گفتم من کتاب‌های هامسون را فقط به آلمانی می‌توانم بخوانم، چون به فارسی ترجمه نشده است.
«‌ها ها! هامسون به آلمانی!»
پرسیدم که او هامسون را به چه زبانی می‌خواند.
«معلومه، به زبون اصلی. هامسون رو باید به زبون اصلی خوند!» صورتش برق می‌زد.
«چطور شما نروژی بلدین؟»
خبردار ایستاد:
«قربان، من سرباز ارتش رایش سوم در نروژ بودم.»
فکر کردم یا خدا، باز هم یکی از این نازی‌ها که می‌خواهد هامسون را برای خودش مصادره کند.
«وقتی آدم جایی هست، باید زبون اون‌جا رو یاد بگیره، نیست؟»
جواب مختصری دادم: «بله.»
چرخی زد، به من اشاره‌ای کرد و رفت طرف قفسه‌ای. راه رفتنش بی‌قواره بود و نشان می‌داد که او با دنیا سر جنگ داشت.
«ایناهاش! هامسون این‌جاست!» بعد به طرف من برگشت و به همان شیوه‌ی موذیانه‌اش باز پرسید:
«کدوم کارهای هامسون رو می‌شناسین؟»
چند تا از رمان‌هایش را گفتم.
سرش را عقب داد و خندید «ها ها!» بعد دستی به موهایش کشید، به چشم‌هایم زل زد و با لحن اندوه‌باری گفت:
«می‌خواهید عاشق هامسون بشید؟» و باز مهلت نداد تا جوابی بدهم: «پس ‹یک مگس کاملاً معمولی› رو بخونین.»
«توی این قفسه پیدا می‌شه؟»
با بدخلقی گفت: «نمی‌دونم.» و رفت.
کتاب را پیدا نکردم. رفتم و به کتابخانه‌ی ملی سفارش دادم. داستانی کوتاه حدود دو صفحه.
«آشنائی ما این‌طور شروع شد که روزی پروازکنان آمد و دور سرم چرخی زد. ظاهراً جذب مایع الکل‌دارِ موهایم شده بود. با دستم چند باری ردش کردم، اما به خودش نگرفت. قیچی کاغذبُر را برداشتم.»
داستان این گونه شروع می‌شد و با قتل و تنهایی تمام. وقتی خواندمش، حس کردم هامسون با آن پوسته‌ای که تحمل اصطکاک دنیا را نداشت، به من بسیار نزدیک‌تر شده است. احترام بیشتری هم برای آن سرباز آلمانی حس می‌کردم، که در نروژ بود و زبان هامسون را یاد گرفته بود.
(اکتبر 2005)

نویسنده: سعید
ترجمه: س.محمود حسینی زاد
منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.