داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

– آقای بهارلو، جایگاه و اهمیت رسول پرویزی را در میان نسل اول و دوم نویسندگان ایران چه گونه ارزیابی می‌کنید؟
واقعیت این است که رسول پرویزی نویسنده متفننی بود و به حکم ذوق سلیم یا صرافت طبع داستان می‌نوشت. داستان‌های او عموماً در نوع (ژانر) حکایت و قصه می‌گنجند و تا حدی کیفیت شفاهی یا نقلی دارند، اگرچه در ساختاری مکتوب روایت می‌شوند. به عبارت دیگر او علاقه‌مند به اصول سنتی قصه‌پردازی شرقی بود؛ کمابیش نظیر‌‌ همان اصولی که در حکایت‌های سعدی در «گلستان» و حریری در «مقامات» و شهرزاد در «هزار و یک شب» می‌توان دید. اغلب قصه‌های او به صورت حکایت، به مفهوم سرگذشت، نقل می‌شوند، یا به تعبیر حریری – چنان که در مقدمه «مقامات» آورده – «گزارش کردن چیزی از قول کسی» که میان روایت‌پردازی ادبی و داستان‌گویی شفاهی نوسان می‌کند. ساختار قصه‌های او ترکیبی است از نمایش و گفتار، یا «بوطیقا» و خطابه، البته در مفهوم ارسطویی آنکه‌‌ همان آینه‌داری در برابر واقعیت باشد. زبان او نیز ساده و برگرفته از ترکیبات و اصطلاحات و مثل‌های رایج در تداول عوام است که لحنی عموماً شوخ‌طبعانه دارد. به این اعتبار اگر بخواهیم از جایگاه پرویزی در میان نسل اول نویسندگان ایرانی سخن بگوییم می‌توانیم او را در کنار جمال‌زاده بگذاریم، و نه در کنار هدایت و علوی یا چوبک.

– به گمان شما آثار ادبی نویسنده‌ای مانند پرویزی تا چه حد تحت تاثیر شخصیت و موقعیت سیاسی او قرار دارد؟
نویسنده نباید خودش را منادی کسی یا چیزی بداند، و ناکامی او زمانی فرا خواهد رسید که در حین نوشتن گوش به فرمان صدایی باشد که از متن اثرش برنمی‌خیزد. واقعیت این است که هر متنی برای خودش صدایی دارد، و متن‌ها هویتشان را از خودشان می‌گیرند نه الزاماً از پدیدآورندگانشان. از همین رو است که گفته می‌شود رمان‌های بزرگ از نویسندگانشان هوش‌مندترند. تردیدی نیست که همواره داستان‌ها از نویسنده‌ها حقیقی‌تر بوده‌اند. سیاست، به ویژه وقتی که به صورت حرفه‌ای مطرح باشد، مجالی برای نویسندگی و خلق اثر ادبی باقی نمی‌گذارد. من بر این عقیده‌ام که پرویزی قریحه‌اش را قربانی تنگ‌نظری‌های سیاسی زمانه‌اش کرد.

– آیا با توجه به گرایش عمیق پرویزی به زادبومش جنوب که در آثارش بازتاب پیدا کرده می‌توان او را نویسنده‌ای اقلیمی با رویکرد اتوبیوگرافیک دانست؟
بله، رگه‌هایی از عناصر فرهنگی اقلیم جنوب، به ویژه صفحات بوشهر و شیراز، را می‌توان در تعدادی از قصه‌های پرویزی دید. در گفت‌وگوپردازی‌های او جلوه‌ای از اصطلاحات و لهجه جنوبی کاملاً نظرگیر است، و پیداست نویسنده آن‌ها را با اشتیاق خاصی ثبت کرده است. همچنین‌ رگه‌هایی از زندگی شخصی او را به صورت نقل خاطره می‌شود در برخی از نوشته‌هایش تشخیص داد. چنان که گفتم او داستان را بازتاب واقعیت موجود و زنده می‌دانست، و به خود واقعیت، آن گونه که هست یا فرض می‌کرد که هست، بیش از کیفیت ارایه آن حساسیت و توجه نشان می‌داد. از همین رو است که در قصه‌های او عنصر تخیل و رؤیا‌پردازی، فرارفتن از واقعیت، چندان نمودی ندارد.

– آقای بهارلو، شما در یکی از کارگاه‌های داستان‌نویسی خودتان به طور مفصل به بررسی و واکاوی «قصه عینکم» پرویزی پرداخته‌اید، در بسیاری از منابع این داستان را در کنار قصه «شیرممد» از مهم‌ترین نوشته‌های پرویزی دانسته‌اند. راز این توجه و ماندگاری آن را در چه می‌دانید؟
به نظر من «قصه عینکم» روایتی زنده و شیرین دارد با زبانی روشن و پاکیزه. سرگذشت نوجوان محصلی که در این داستان نقل می‌شود، از حیث طرح و نقشه (پلات)، و انگیزه‌های روایت و فضا‌پردازی، گیرندگی لازم را دارد؛ البته شاید قدری «ناییف» به نظر بیاید، یعنی بیش از اندازه ساده و شاید هم ناشیانه. اما مگر قرار است همه داستان‌ها با مهارت و انواع شگرد‌ها و صناعت‌های ادبی نوشته بشوند؟ تعیین‌کننده ارزش داستانی چون «قصه عینکم» نه در کاربرد صنایع ادبی و ظرافت‌های روایت‌پردازی، چنان که مثلاً در برخی از داستان‌های مدرن نویسندگان معاصر خودمان می‌بینیم، بلکه بیش از هر چیز در پرهیز از همین مهارت‌ها و رهایی از قراردادهای صوری است. توصیف‌های نویسنده از لحظه‌ای که نوجوانِ محصل اولین‌بار عینک شکسته‌بسته مادربزرگش را به چشم می‌زند و اشیای انگار تازه‌یافته دور و بر خود را از پشت عدسی‌ها با شگفت‌زدگی تماشا می‌کند یا زمانی که با‌‌ همان عینک، که قیافه مضحکی به او داده، به سر کلاس درس می‌رود بسیار زنده و دل‌پذیر از کار درآمده‌اند. در این گونه توصیف‌ها که در ‌‌نهایت سادگی نوشته شده‌اند، و نظایر آن‌ها باز هم در داستان پیدا می‌شود، اثری از فوت و فن داستان‌پردازی به چشم نمی‌خورد. حتی برخی ناشی‌گری‌ها، مثل بیرون آوردن گفت‌وگو‌ها از درون «گیومه»، یا استفاده نکردن از علامت نقل ‌قول (خط تیره) در ابتدای گفتار‌ها، و ریختن آن‌ها به صورت «فله» در متن روایت، در داستان دیده می‌شود. اما با وجود این‌ها «قصه عینکم» تجربه راوی را مستقیم و زنده و در لحظاتی فراموش‌نشدنی ثبت می‌کند، و چنان که اشاره کردم چه‌بسا مقداری از گیرایی این داستان به واسطه همین بی‌پیرایگی و پرهیز طبیعی – یا غریزی – نویسنده از قید و بندهای نویسندگی باشد.

– در «قصه عینکم» پرویزی به موضوع و ماجرای پسرک، قضیه کوری یا کم‌بینایی، بیش از شخصیت خود او توجه نشان می‌دهد و محوریت موضوع کمتر جایی برای شخصیت‌پردازی و فضاسازی در داستان باقی می‌گذارد.
بله، این نحوه ارایه داستان را در بسیاری از آثار دیگر پرویزی هم می‌توان دید. چنان که اشاره کردم پرویزی در روایت‌گری به اصولِ سنتی قصه‌پردازی شرقی، به مفهوم سرگذشت، پابند است. او در ساختمان (معماری) داستان‌هایش بیش از هر چیز از صناعت قصه یا «رمانس» بهره می‌گیرد که در حقیقت شکل بدوی داستان یا رمان امروزی است. فرق اساسی این‌ها در کیفیت ارایه واقعیت و نحوه آدم‌پردازی است. در قصه یا رمانس در وهله اول ماجرا یا سرگذشتی نقل می‌شود و راوی (نویسنده) هر کجا که لازم بداند وارد مسیر روایت می‌شود و خواننده را مورد خطاب قرار می‌دهد تا احیاناً هیچ تردیدی درباره آنچه اتفاق می‌افتد باقی نماند، اما در داستان یا رمان نویسنده به روابط آدم‌ها با طبیعت و جامعه و با گذشته خودشان بیش از سیر حوادث و اتفاقات توجه نشان می‌دهد و خواننده را در برداشت از سرشت و ماهیت آدم‌ها آزاد می‌گذارد. به عبارت ساده‌تر قصه در پی نقل ماجرا است و داستان به زندگی درونی آدم‌ها می‌پردازد. آنچه در «قصه عینکم» برای پرویزی شایان توجه است سرگذشت یا، چنان که از عنوان داستان برمی‌آید، «قصه» همین عینک است و آدم‌ها فقط تا آن اندازه اهمیت دارند که بیان‌کننده این سرگذشت باشند. همه چیز صرفاً در خدمت این قصه است.

– آیا منظور این است که پرویزی در‌‌ همان ساختار قصه قدمایی محدود می‌ماند و از آن فرا‌تر نمی‌رود؟
نه، فرا‌تر می‌رود. در کانون قصه‌های شرقی تقریباً همه چیز، به ویژه آدم‌پردازی، تابعی از نظام قدیم ارزش‌ها، یا‌‌ همان مطلقِ خیر و شر، است که نافی حقایق نسبی است. در این داستان کوری و بینایی به عنوان نمادهایی از دو مطلق توصیف نشده‌اند، بلکه مایه (تم) اصلی درباره ضعف بینایی و بهتر دیدن به وسیله عینک است. همچنین آدم‌ها به دو دسته خوب و بد، با ملاک‌های اخلاقی ثابت، تقسیم نشده‌اند، و نویسنده نیز، با وجود اینکه داستان را از نظرگاه اول شخص مفرد روایت کرده است، جانب کسی یا چیزی را نمی‌گیرد و بی‌طرف می‌ماند. در قصه‌های کهن نوعی سرکشی به داوری کردن پیش از فهمیدن وجود دارد، که معمولاً در پایان با جزمیت و قاطعیت بیان می‌شود؛‌‌ همان چیزی که به «نتیجه اخلاقی» معروف است، اما در داستان پرویزی تقریباً هیچ اثری از این‌ها نیست.

– تأکید بر عینک در داستان «قصه عینکم» دارای چه استعاره یا تمثیلی است؟ یا به عبارت دیگر وجه نمادین عینک تا چه اندازه مورد نظر نویسنده بوده است؟
در این داستان عینک برای پسرک راوی، که بینایی‌اش دچار مشکل است، وسیله‌ای برای بهتر دیدن است. کسی که نمی‌تواند به درستی ببیند و بخواند دریافتش از طبیعت و جهان پیرامونش در مقایسه با کسی که بینایی سالمی دارد بسیار تفاوت می‌کند. چنان که پسرک می‌گوید او پس از به چشم‌ گذاشتن عینک مادربزرگش قادر است اشیاء را با رنگ‌های طبیعی خودشان و به صورت «جداجدا» ببیند نه «درهم‌رفته و یک‌دست». وقتی او می‌تواند مثل دیگران ببیند در واقع دنیا برایش «معنای جدیدی» پیدا می‌کند که پیش از آن تجربه نکرده است. این مطلب کوچکی نیست. به عبارت دیگر می‌توان گفت که او از این پس برخوردار از دو تجربه است: یکی پیش از استفاده از عینک، دیگری پس از آن. شاید عینک تمثیل یا نماد مقایسه همین دو تجربه باشد، که‌‌ همان گونه که اشاره کردم با نوعی سبُک‌روحی یا شوخ‌طبعی روایت می‌شود نه با زنجموره و تلخ‌کامی.

– به نظر شما تأویل تمثیلی بیشتری نمی‌توان از عینک در این داستان کرد؟
تأویل تمثیلی بیشتر؟ راستش من از تأویل تمثیلی بیشتر سر درنمی‌آورم. پرویزی داستان ساده و بامزه‌ای نوشته است درباره پسرکی که از ضعف بینایی خودش باخبر نیست و با گذاشتن تصادفی عینک مادربزرگش روی چشم‌هایش ناگهان همه چیز برایش عوض می‌شود. همین کافی است. من‌‌ همان تعبیری را دارم که همه خوانندگان کمابیش از عینک در این داستان خواهند داشت؛ تعبیری که در جواب پیشین به آن اشاره کردم. حالا شما هر استنباط دیگری می‌خواهید می‌توانید از این داستان بکنید. اصولا هر اثر ادبی و هنری قابل تفسیر است. می‌توان درباره عینک، که هم برای دیدن است و هم برای خواندن، علی‌الاطلاق، حرف‌های بسیاری زد؛ چنان که دیگران زده‌اند. گفته می‌شود که عینک سواد نمی‌آورد و به خودی خود به کسب معلومات و دفع مجهولات منجر نمی‌شود، اما آن را اغلب از لوازم روشن‌فکری می‌دانند. برخی هم قائل به رابطه مستقیمی میان نوع عینک و قطر و ضخامت شیشه آن با خواننده و کلفتی و لاغری کتاب‌هایی که می‌خواند هستند. حالا اینکه کیفیت آن کتاب‌های کلفت یا لاغر چه هست، یا چه باید باشد، بحث دیگری است. برخی هم، از جمله راجر بیکن، اختراع عینک را آغازگاه و نشانه مدرنیسم و توجه به فردیت انسان – بی‌نیاز بودن افراد ‌چشم‌ضعیف (عینکی) از دیگران – می‌دانند. اما این‌ها، و تعبیرهایی از این قبیل، به میزان آگاهی اجتماعی خواننده مربوط می‌شود و در حقیقت برداشت‌های آزادانه و تا حدی دل‌بخواهی خود ماست، و چنان که سقراط در بحث خود درباره شاعران گفته است چه‌بسا که این برداشت‌ها حتی از ذهن خود هنرمند هم نگذشته باشد. مهم این است که اگر قائل به معنایی در اثر ادبی هستیم آن معنا از درون متن، از روابط طبیعی و وحدتِ ذاتی عناصر آن، بجوشد نه اینکه بازتاب تصمیم نویسنده یا خواننده باشد. به نظر من تلاش برای یافتن معنایی ثانوی یا باطنی از یک متن موقعی ثمربخش خواهد بود که به ایجاد رابطه موهومی میان عناصر آن حکم نکند؛ یعنی به طور طبیعی نتیجه منطقی رئالیسم داستان باشد.

– به طور کلی کارنامه ادبی پرویزی را چه گونه می‌توان ارزیابی کرد؛ منظورم کارنامه نویسندگی او با در نظر گرفتن زمانه‌اش است، یعنی دهه‌های سی و چهل شمسی؟
پرویزی، چنان که از نوشته‌هایش برمی‌آید، نویسندگی را چندان جدی نمی‌گرفت. در واقع می‌توان او را در زمره نویسندگان «غیرروشن‌فکر» یا «بدوی» دانست که از روی هوس یا ذوق داستان می‌نویسند. این به هیچ‌وجه به معنای آن نیست که او قریحه یا استعداد نوشتن نداشت. من خیال می‌کنم اگر پرویزی قریحه و استعدادش را پرورش می‌داد، که جلوه آن را می‌توان در قطعاتی از داستان‌هایش دید، و نوشتن را به عنوان حرفه اصلی‌اش برمی‌گزید چه‌بسا می‌توانست به نویسنده‌ای با روحیه معاصر و آثاری شایان توجه بدل شود. راهی که او برگزیده بود، یا ناچاراً در آن افتاده بود، بن‌بستی بیش نبود، که پیش از او کسانی آن را تجربه کرده بودند، و متأسفانه بعد از او نیز تجربه کردند و هنوز هم گویا می‌کنند. از همین رو است که داستان‌های پرویزی از زمانه‌اش فرا‌تر نرفتند و در معاصرانش و در نسل بعد از خودش تاثیری نگذاشتند. از این جهت پرویزی قطعاً نویسنده عبرت‌آموزی است.
گفت وگوی رضا شبانکاره با محمد بهارلو
به مناسبت نودمین سال تولد رسول پرویزی

قصه عینکم

به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی‌های حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز می‌درخشد. گوئی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانه‌ی اول حافظه‌ام باقی است.
تا آن روزها که کلاس هشتم بودم خیال می‌کردم عینک مثل تعلیمی و کراوات یک چیز فرنگی‌مأبی است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم می‌گذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ که خیلی به خودش ور می‌رفت و شلوار پاچه تنگ می‌پوشید و کراوات از پاریس وارد می‌کرد و در تجدد افراط داشت، به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقه دائی جان به واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم می‌گذارند.
این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه‌ای که در آن تحصیل می‌کردم بزنیم. قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ـ خدا حفظش کند ـ هر وقت برای من و برادرم لباس می‌خرید ناله‌اش بلند بود.
متلکی می‌گفت که دو برادری مثل علم یزید می‌مانید. دراز دراز، می‌خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید! در مقابل این قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمی‌دید. بی‌آنکه بدانم چشمم ضعیف و کم‌سوست. چون تابلو سیاه را نمی‌دیدم، بی‌اراده در همه کلاس‌ها به طرف نیمکت ردیف اول می‌رفتم. همه شما مدرسه رفته‌اید و می‌دانید که نیمکت اول مال بچه‌های کوتاه قدست. این دعوا در کلاس بود. همیشه با بچه‌های کوتوله دست به یقه بودم. اما چون کمی جوهر شرارت داشتم، طفلک‌ها همکلاسان کوتاه قد و همدرسان خپل از ترس کشمکش و لوطی بازی‌های خارج از کلاس تسلیم می‌شدند. اما کار بدینجا پایان نمی‌گرفت. یک روز معلم خودخواه لوسی‌ دم در مدرسه یک کشیده جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچه‌ها رسید. همین‌طور که گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پریده بود، آقا معلم دو سه فحش چارواداری به من داد و گفت: چشت  کوره؟ حالا دیگر پسر اتول خان رشتی شدی؟ آدمو تو کوچه می‌بینی و سلام نمی‌کنی؟!
معلوم شد دیروز آقا معلم از آن طرف کوچه رد می‌شده، من او را ندیده‌ام و سلام نکرده‌ام. ایشان هم عملم را حمل بر تکبر و گردنکشی کرده، اکنون انتقام گرفته مرا ادب کرده است.
در خانه هم بی‌دشت نبودم. غالباً پای سفره ناهار یا شام که بلند می‌شدم چشمم نمی‌دید، پایم به لیوان آب‌خوری یا بشقاب یا کوزه‌ی آب می‌خورد. یا آب می‌ریخت یا ظرف می‌شکست. آن وقت بی‌آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه کورم و نمی‌بینم خشمگین می‌شدند. پدرم بد و بیراه می‌گفت. مادرم شماتتم می‌کرد، می‌گفت: به شتر افسارگسیخته می‌مانی. شلخته و هردم‌بیل و هپل و هپو هستی، جلو پایت را نگاه نمی‌کنی. شاید چاه جلوت بود و در آن بیفتی.
بدبختانه خودم هم نمی‌دانستم که نیمه کورم. خیال می‌کردم همه مردم همین قدر می‌بینند!
لذا فحش‌ها را قبول داشتم. در دلم خودم را سرزنش می‌کردم که با احتیاط حرکت کن! این چه وضعی است؟ دائماً یک چیزی به پایت می‌خورد و رسوائی راه می‌افتد. اتفاق‌های دیگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم. مثل بقیه بچه‌ها پایم را بلند می‌کردم، نشانه می‌رفتم که به توپ بزنم، اما پایم به توپ نمی‌خورد، بور می‌شدم. بچه‌ها می‌خندیدند. من به رگ غیرتم برمی‌خورد. دردناک‌ترین صحنه‌ها یک شب نمایش پیش آمد.
یک کسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده‌باز به شیراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه‌ها برای دیدن چشم‌بندی‌های او به نمایش می‌رفتند. سالن مدرسه شاپور محل نمایش بود. یک بلیط مجانی ناظم مدرسه به من داد. هر شاگرد اول و دومی یک بلیط مجانی داشت. من از ذوق بلیط در پوستم نمی‌گنجیدم. شب راه افتادم و رفتم. جایم آخرسالن بود. چشم را به سن دوختم، خوب باریک‌بین شدم، یارو وارد سن‌ شد، شامورتی را در آورد، بازی را شروع کرد. همه‌ی اطرافیان من مسحور بازی‌های او بودند. گاهی حیرت داشتند، گاهی می‌خندیدند و دست می‌زدند ـ اما من هر چه چشمم را تنگ‌تر می‌کردم و به خودم فشار می‌آوردم درست نمی‌دیدم. اشباحی به چشمم می‌خورد. اما تشخیص نمی‌دادم که چیست و کیست و چه می‌کند. رنجور و وامانده دنباله‌رو شده بودم. از پهلو دستیم می‌پرسیدم : چه می‌کند؟ یا جوابم نمی‌داد یا می‌گفت مگر کوری نمی‌بینی. آن شب من احساس کردم که مثل بچه‌های دیگر نیستم. اما باز نفهمیدم چه مرگی در جانم است. فقط حس کردم که نقصی دارم و از این احساس، غم و اندوه سختی وجودم را گرفت.
بدبختانه یک بار هم کسی به دردم نرسید. تمام غفلت‌هایم را که ناشی از نابینائی بود حمل بر بی‌استعدادی و مهملی و ولنگاریم می‌کردند. خودم هم با آنها شریک می‌شدم.
* * *
با آنکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم، خانه ما شکل دهاتیش را حفظ کرده بود. همان‌طور که در بندر یک مرتبه ده دوازده نفر از صحرا می‌آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهمانی لنگر می‌انداختند و چندین روز در خانه ما می‌ماندند، در شیراز هم این کار را تکرار می‌کردند. پدرم از بام افتاده بود، ولی دست از عادتش برنمی‌داشت. با آنکه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساری رفته بود، مهمانداری ما پایان نداشت. هر بی‌صاحب مانده‌ای که از جنوب راه می‌افتاد، سری به خانه ما می‌زد. خداش بیامرزد، پدرم دریا دل بود. در لاتی کار شاهان را می‌کرد، ساعتش را می‌فروخت و مهمانش را پذیرائی می‌کرد. یکی از این مهمانان یک پیرزن کازرونی بود. کارش نوحه‌سرائی برای زنان بود. روضه می‌خواند. در عید عمر تصنیف‌های بندتنبانی می‌خواند، خیلی حراف و فضول بود. اتفاقاً شیرین زبان و نقال هم بود. ما بچه‌ها خیلی او را دوست می‌داشتیم. وقتی می‌آمد کیف ما به راه بود. شب‌ها قصه می‌گفت.
گاهی هم تصنیف می‌خواند و همه در خانه کف می‌زدند. چون با کسی رودرباسی نداشت، رک و راست هم بود و عیناً عیب دیگران را پیش چشمشان می‌گفت، ننه خیلی او را دوست می‌داشت.
اولاً هر دو کازرونی بودند و کازرونیان سخت برای هم تعصب دارند.
ثانیاً طرفدار مادرم بود و به خاطر او همیشه پدرم را با خشونت سرزنش می‌کرد که چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن دیگری گرفته است؛ خلاصه مهمان عزیزی بود. البته زادالمعاد و کتاب دعا و کتاب جودی و هر چه ازین کتب تغزیه و مرثیه بود همراه داشت. همه‌ی این کتاب‌ها را در یک بقچه می‌پیچید. یک عینک هم داشت، از آن عینک‌های بادامی شکل قدیم. البته عینک کهنه بود. به قدری کهنه بود که فرامش شکسته بود. اما پیرزن کذا به جای دسته فرام یک تکه سیم سمت راستش چسبانده بود و یک نخ قند را می‌کشید و چند دور، دور گوش چپش می‌پیچید.
من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه‌اش. اولاً کتاب‌هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره، از روی بدجنسی و شرارت عینک موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشمم گذاشتم که بروم و با این ریخت مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌کجی کنم.
آه هرگز فراموش نمی‌کنم!
برای من لحظه عجیب و عظیمی بود! همینکه عینک به چشم من رسید ناگهان دنیا برایم تغییر کرد. همه چیز برایم عوض شد.
یادم می‌آید که بعدازظهر یک روز پائیز بود.
آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تک تک می‌افتادند. من که تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهی برگ در هم رفته چیزی نمی‌دیدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا دیدم. من که دیوار مقابل اطاقمان را یک دست و صاف می‌دیدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم می‌خورد، در قرمزی آفتاب آجرها را تک تک دیدم و فاصله‌ی آنها را تشخیص دادم. نمی‌دانید چه لذتی یافتم. مثل آن بود که دنیا را به من داده‌اند.
هرگز آن دقیقه و آن لذت تکرار نشد. هیچ چیز جای آن دقایق را برای من نگرفت. آن قدر خوشحال شدم که بی‌خودی چندین بار خودم را چلاندم. ذوق‌زده بشکن می‌زدم و می‌پریدم. احساس می‌کردم که تازه متولد شده‌ام و دنیا برایم معنای جدیدی دارد. از بسکه خوشحال بودم صدا در گلویم می‌ماند.
عینک را درآوردم، دوباره دنیای تیره به چشمم آمد. اما این بار مطمئن و خوشحال بودم.
آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هیچ نگفتم. فکر کردم اگر یک کلمه بگویم عینک را از من خواهد گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد. می‌دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه‌ی ما برنمی‌گردد. قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و مست و ملنگ، سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم.
بعد از ظهر بود. کلاس ما در ارسی قشنگی جا داشت. خانه مدرسه از ساختمان‌های اعیانی قدیم بود. یک نارنجستان بود. اطاق‌های آن بیشتر آئینه‌کاری داشت. کلاس مااز بهترین اطاق‌های خانه بود. پنجره نداشت. مثل ارسی‌های قدیم درک داشت، پر از شیشه‌های رنگارنگ. آفتاب عصر به این کلاس می‌تابید. چهره معصوم همکلاسی‌ها مثل نگین‌های خوشگل و شفاف یک انگشتر پربها به این ترتیب به چشم می‌خورد.
درس ساعت اول تجزیه و ترکیب عربی بود. معلم عربی پیرمرد شوخ و نکته‌گوئی بود که نزدیک به یک قرن از عمرش می‌گذشت. همه همسالان من که در شیراز تحصیل کرده‌اند او را می‌شناسند. من که دیگر به چشمم اطمینان داشتم، برای نشستن بر نیمکت اول کوشش نکردم. رفتم و در ردیف آخر نشستم. می‌خواستم چشمم را با عینک امتحان کنم.
مدرسه ما بچه اعیان‌ها در محله‌ی لات‌ها جا داشت؛ لذا دوره‌ی متوسطه‌اش شاگرد زیادی نداشت.
مثل حاصل سن زده سال‌ به سال شاگردانش در می‌رفتند و تهیه نان سنگک را بر خواندن تاریخ و ادبیات رجحان می‌دادند. در حقیقت زندگی آنان را به ترک مدرسه وادار می‌کرد. کلاس ما شاگرد زیادی نداشت، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم کلاس می‌نشستند. در حالی که کلاس، ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلح ردیف دهم را انتخاب کرده بودم. این کار با مختصرسابقه شرارتی که داشتم اول وقت کلاس سوءظن پیرمرد معلم را تحریک کرد. دیدم چپ چپ من به نگاه می‌کند.
پیش خودش خیال کرد چه شده که این شاگرد شیطان بر خلاف همیشه ته کلاس نشسته است. نکند کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد.
بچه‌ها هم کم و بیش تعجب کردند.
خاصه آنکه به حال من آشنا بودند. می‌دانستند که برای ردیف اول سال‌ها جنجال کرده‌ام. با اینهمه درس شروع شد. معلم عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط‌کشی کرد. یک کلمه عربی را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد. در چنین حالی موقع را مغتنم شمردم. دست بردم و جعبه را درآوردم.
با دقت عینک را از جعبه بیرون آوردم و آن را به چشم گذاشتم. دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم.
درین حال وضع من تماشائی بود. قیافه یغورم، صورت درشتم، بینی گردن‌کش و دراز و عقابیم، هیچکدام با عینک بادامی شیشه کوچک جور نبود. تازه اینها به کنار، دسته‌های عینک، سیم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده‌ای را می‌خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه‌ای که بیخود و بی‌جهت از ترک دیوار هم خنده‌شان می‌گرفت.
خدا روز بد نیاورد. سطر اول را که معلم بزرگوار نوشت، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را از قیافه‌ها تشخیص دهد، ناگهان نگاهش به من افتاد.
حیرت‌زده گچ را انداخت و قریب به یک دقیقه بروبر چشم به عینک و قیافه من دوخت.
من متوجه موضوع نبودم. چنان غرق لذت بودم که سر از پا نمی‌شناختم. من که در ردیف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روی تخته را می‌خواندم، اکنون در ردیف دهم آن را مثل بلبل می‌خواندم.
مسحور کار خود بودم. ابداً توجیهی به ماجرای شروع شده نداشتم. بی‌توجهی من و اینکه با نگاه‌ها هیچ اضطرابی نشان ندادم، معلم را در ظن خود تقویت کرد. یقین شد که من بازی جدیدی درآورده‌ام که او را دست بیندازم و مسخره کنم!.
ناگهان چون پلنگی خشمناک راه افتاد. اتفاقاً این آقای معلم لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند. همین‌طور که پیش می‌آمد با لهجه خاصش گفت: به به! نره خر! مثل قوال‌ها صورتک زدی؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن؟
تا وقتی که معلم سخن نگفته بود، کلاس آرام بود و بچه‌ها به تخته سیاه چشم دوخته بودند، وقتی آقا معلم به من تعرض کرد، شاگردان کلاس رو برگردانیدند که از واقعه خبر شوند. همینکه شاگردان به عقب نگریستند و عینک مرا با توصیفی که از آن شد دیدند، یک مرتبه گوئی زلزله آمد و کوه شکست.
صدای مهیب خنده آنان کلاس و مدرسه را تکان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند، این کار بیشتر معلم را عصبانی کرد. برای او توهم شد که همه بازیها را برای مسخره کردنش راه انداخته‌ام000 خنده بچه‌ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد. احساس کردم که خطری پیش آمده، خواستم به فوریت عینک را بردارم. تا دست به عینک بردم فریاد معلم بلند شد: دستش نزن، بگذار همین طور ترا با صورتک پیش مدیر ببرم. بچه تو باید سپوری کنی. ترا چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن؟ برو بچه رو بام حمام قاپ بریز!
حالا کلاس سخت در خنده فرو رفته، من بدبخت هم دست و پایم را گم کرده‌ام. گنگ شده‌ام. نمی‌دانم چه بگویم. مات و مبهوت عینک کذا به چشمم است و خیره خیره معلم را نگاه می‌کنم. این بار سخت از جا در رفت و درست آمد کنار نیمکت من. یک دستش پشت کتش بود، یک دستش هم آماده کشیدن زدن. در چنین حالی خطاب کرد: «پاشو برو گمشو! یا الله! پاشو برو گمشو!» من بدبخت هم بلند شدم. عینک همان‌طور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود. کمی خودم را دزدیدم که اگر کشیده را بزند به من نخورد، یا لااقل به صورتم نخورد. فرز و چابک جلو آقا معلم در رفتم که ناگهان کشیده به صورتم خورد و سیم عینک شکست و عینک آویزان و منظره مضحک شد. همینکه خواستم عینک را جمع و جور کنم دو تا اردنگی محکم به پشتم خورد. مجال آخ گفتن نداشتم، پریدم و از کلاس بیرون جستم.
* * *
آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلم عربی کمیسیون کردند و بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند. وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند، ماجرای نیمه کوری خود را برایشان گفتم. اول باور نکردند، اما آنقدر گفته‌ام صادقانه بود که در سنگ هم اثر می‌کرد.
وقتی مطمئن شدند که من نیمه کورم، از تقصیرم گذشتند و چون آقا معلم عربی نخود هر آش و متخصص هر فن بود، با همان لهجه گفت: بچه می‌خواستی زودتر بگی. جونت بالا بیاد، اول می‌گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد، بیا شاه‌چراغ دم دکون میرسلیمون عینک‌ساز!
فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفت دیروز، وقتی که مدرسه تعطیل شد،‌ رفتم در صحن شاه چراغ دم دکان میرزا سلیمان عینک‌ساز. آقای معلم عربی هم آمد، یکی یکی عینک ها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه کن به ساعت شاه چراغ ببین عقربه کوچک را می‌بینی یا نه؟. بنده هم یکی یکی عینک‌ها را امتحان کردم، بالاخره یک عینک به چشمم خورد و با آن عقربه کوچک را دیدم.
پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشم گذاشتم و عینکی شدم.
نویسنده: رسول پرویزی
رسول پرویزی (1356 ـ 1298): با چاپ داستان هایش در مجله «سخن» در سال 1331 نویسندگی را آغاز کرد و سپس مجموعه داستان های شلوارهای وصله‌دار (1336) و لولی سرمست (1346) را انتشار داد.
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی
از کتاب «شلوارهای وصله‌دار» – انتشارات جاودان

سه یار دبستانی

لب بوم اومدی گهواره دارى  //  هنوز من عاشقم تو بچه دارى
و راستى این‌طور است. همینکه دست آدم بدامن ساقى سیمین ساق افتاد رشته تسبیح سهل است رشته مودت گسسته مى شود گاهى قتل وجنجال و خودکشى و رسوائى‌هاى دیگر راه می‌افتد و بزن بزنى درگیر می‌شود که آن طرفش پیدا نیست.
سه نفر بودیم هر سه محصل دوره ادبى بودیم شب و روزمان باهم می‌گذشت. به قول شاعر درخت دوستى نشانده بودیم و چنان هر روز و هر ساعت آبیاریش می‌کردیم که تناور و شاداب و درخشان شده بود. چه روزهاى خوشى داشتیم، کتاب حافظ، تاریخ ادبیات، تاریخ تمدن ملل قدیم و جدید را برمی‌داشتیم، چند پتو یک خربزه گرگاب، کمى پنیر و چند نان سنگک یارش مى‌کردیم و زیر درخت پاى جوى رکن آباد می‌لمیدیم دنیا در تصرف‌مان بود، غمى نداشتیم، آزاد و بى‌نیاز بودیم، مى‌خواندیم، مى‌گفتیم،می‌خندیدیم، درس حاضر می‌کردیم و چون خسته می‌شدیم برای آینده "کثیف فعلى "آرزوهائى کرده از حافظ فال می‌گرفتیم.
این دوستی مهر پایان نداشت روزبروز گرم‌تر مى‌شد تااینکه آفت محبت رسید وکار را یکسره کرد. نمى‌دانم حمله ملخ دریائى را به باغ‌ها دیده‌اید؟ هرگاه دیده باشید حرف مرامى‌فهمید. یک دفعه آسمان تیره مى‌شود انبوهى ازملخ دریائى بباغ هجوم می‌آورد، قروچ وقرچ صدائى بلند می‌شود چند دقیقه بعد باغ شاداب و سبز وخرم خشک و بی برگ و نوا مى شود گویى بهار دگرگون شده و زمستان سر رسیده و درختان به یک چشم زدن لخت وعور شدند. آفت محبت ما نیز ازین نوع بود.
یک روز دختری پدیدار شد، هرسه ما را بجان هم انداخت و رفت ! رفت که رفت.
دخترک همسایه ما بود، خیلى قرى بود، با آنکه هنوز زنان چادر داشتند وزیباثى‌ها را پنهان مى‌نمودند، این دخترک از زیرچادر چشمانش خوانده مى شد وقتى راه مى‌رفت چابک حرکت می‌کرد دل بنده می‌ریخت. حرکت عضلاتش بچادر حریرش موجى دلنشین مى‌داد. به خصوص نمى‌دانم چرا تا مردها رامى دید چادرش پس می‌رفت شاید دست پاچه مى‌شد. شاید مى‌خواست چشمانش رابنمایاند نمى‌دانم این قدرمى‌دانم که هروقت روبرویش می‌رسیدم یا گیسوان شبق مانندش بچشم مى خورد یا چشمان جذاب ورند و مدعى اش.
ما مردها آدم‌هاى خودپسندى هستیم اکر به دیگران برنخورد در رابطه با زنان ابله و احمق هم مى‌شویم. خودخواهى ما چنان است که خیال می‌کنیم هرزنى را دیدیم یکدل نه صد دل عاشق‌مان مى‌شود اگر خیلى عاقل باشیم لااقل خود را براى همسرى و زندگى با او برابر مى‌دانیم این جهالت مردها را به چاه مى اندازد و غفلتی پدید مى آورد که عاقبت خوشى ندارد.
از روز اول که دختر همسایه را دیدم هوا ورم داشت فورى کیسه دل رادر آوردم و آن را درطبق اخلاص گذاشتم که به معشوق تقدیم دارم . اینرا نیز بگویم که محصل دوره ادبى طبعاً عاشق پیشه می‌شود مثل شاگردان دوره هاى ریاضی و طبیعى سروکارش با لابراتوار و فورمول هاى گیج کننده وریاضیات عالیه نیست سروکارش با شعر وغزل وتاریخ وآثار جاوید ادبى است شعر وادب آنهم درزبان ما مقدمه عشق وعاشقى است. بروید و به کلاس‌هاى ادبیات سربزنید و درآن‌جا تا بخواهید لیلى و مجنون ، رومئو وژولیت و یوسف وزلیخا پیدا مى‌شود. آخر جوانى هست، شادابی هست، نان مفت پدر هست ،شعر وغزل هم هست اگر با این مقدمات عاشق نشوند خیلى خرند دیدار دخترهمان وعاشق شدن بنده همان. در دل خیال کردم چه خوش است او هم مرا دوست بدارد. آن‌گاه نامزد شویم، بعد باهم زندکى کنیم خانواده تشکیل دهیم ودرگرمى اینهمه خاطره و آرزو روزگا ر بگذرانیم …
سرتان را درد نیاورم یک روز بخت بیدار شد، درخانه مارا زدند. پدردخترک بود، ما با آن که همسایه بودیم خانه هم را ندیده بودیم آمدن پدر دختر بخانه ما تازگى داشت. دل در دل من نبود گفتم چه شده که این مرد محترم، پدرمعشوقه عزیز، معشوقه خیالى یک محصل دوره ادبى، بخانه عاشق زار بیاید. اما وقتى که خداحافظى کرد ورفت قضیه معلوم شد. روشن شد که بخت بنده بیدار است وآفتاب شوکت و اقبال در قلعه بلندیست. پدر دختر از ادب و انسانیت و نجابت من خوشش آمده بود بپدرم گفته بود پسر شما، بچه نجیبى است، سرش ازروى کفشش بلند نمى شود هرزه و ولگرد و شرور نیست لذا اگر موافق باشید عصرها یا بعد ازظهرها "منیر"را درس بدهد منیر درسش عقب است واحتیاج به کمک معلم سرخانه دارد.
خدا مى‌داند چه برق شوقى در چشم من زده شد. کور از خدا چه می‌خواهد دوچشم روشن من که شب‌ها ره خیال زده بودم و هزاران آرزو براى منیر داشتم حالا اجازه یابم که بخانه آنان روم و از نزدیک نفس منیر راکنار نفس خود حس کنم… این باورکردنى نبود.
ای نروزها که بچه ها بسینما مى روند و کنار دریا صد تا صد تا زن لخت و نیم لخت می‌بینند واز صبح تا شام درلاله زار و سر پل قدم مى‌زنند و هزاران لعبت فرخارى می‌بینند قبول نیست و نمی‌توانند دوره ما راحس کنند باید درنظر آورند که یک جوان هیچ زنى را نمى‌دید جز بی بى اش آنهم اگر نمرده بود وزنده بود. خودشان رادر چنان وضعى بگذارند تا حس کنند این دعوت در من چه شوقى برانگیخت.
از فردا در بهشت باز شد بعد از ظهرها همین که از مدرسه آمدم لب حوض رفتم و صابون را برداشتم و خوب به سروکله ام زدم تمیز شدم لباس‌ها را مرتب کردم و درخانه منیر را زدم.
مرا به ارسى قشنگى راهنمائى کردند – درکهای ارسی ازشیشه‌هاى آبی و قرمز پرشده بود. آفتاب درین شیشه‌ها افتاده روى قالى قشنگ اطاق منعکس می‌شد انعکاس اینهمه نور رنگین اطاق را قشنگ ترکرده بود بوى نرم ودل آویزى هم مى آمد. شاید بوی عطر بهارنارنج بود پرده‌هاى اطراف اطاق از قلمکارهاى خوش نقش اصفهان بود آنچه یادم مى آید نقش یکى از پرده ها مینیاتور مجنون مادر مرده بود که جماعتی از وحوش دور او جمع شده بودند وطفلک مادر مرده با بدن لخت و یک لته کهنه که سترعورتش بود نى لبک می‌زد کنار اطاق یک عسلى قشنگ گذاشته بودند دریک سینى ورشو هم چند قلم ویک دوات بلور قشنگ یک قلمدان خوش نقش و نگار و چند کتاب بود معلوم بود باید آقا معلم پشت این عسلى روى زمین بنشیند و بدرس گفتن مشغول گردد. همینکه نشستم وچاى خوردم درباز شد ومنیر خانم وارد شدند. خش خش سرانداز چادر نماز هنوز درگوش بنده است.
درس شروع شد اما چه درسی درساعاتی که من به منیر درس مى‌دادم خون دربدنم چرخ فلک مى‌گردید وقلبم تاپ تاپ مى‌زد. سرم روى کتاب بود و چشمم رندانه آن چشمان درخشان وآن گیسوان بلند که درموقع خم شدن به کتاب درسینه غلت می‌خورد می‌پائیدم اما چرا دزدانه می‌پائیدم براى آنکه خانم بزرگ درکنار اطاق بود و پیوسته قلیان مى کشید و با آنکه مرا نجیب مى دانست ودرباره ام فکر بدى نداشت اما استدلال می‌کرد که دختر وپسر پنبه و آتشند آنان را نباید در خلوت گذاشت.
کار درس منیرهم آهـنگ با عشق سوزان و مخفى من پیش مى رفت مخفى براى آنکه درکله ما فرو کرده بودند عشق باید با هجران شروع وختم بشود عشقى که با اندوه و خفا سروکار نداشته باشد عشق نیست. اما دخترک که روح سالم‌ترى داشت و هنوز بدوره ادبى نرسیده بود ومی‌خواست بخواسته هاى روحش جواب دهد از حمق و بیدست و پائى من درشگفت بود عجب داشت که هر روز وى را مى بینم اما مى روم خانه و برایش کاغذ مى نویسم احساس مى کرد که قصد من عشق نیست بلکه مئل مامورى مشغول تهیه پرونده عشقم حالا که حمقم بیادم مى آید غرق حیرت می‌شوم حالم را شبیه بعضى ازهنرمندان جوان نسل معاصر مى‌بینم که براى شرح حال پرکردن زندگى مى‌کنند بیهوده خود را غیرعادی نشان مى‌دهند اندوه دروغکى بخود می‌گیرند گاهى حرکات مضحکى مى‌کنند تاشرح حال آنان پرشود از حوادث عجیب و غریب شاعرانه.
یک روز قصیده اى از خاقانى به منیر دیکته کردم قصیده اى زمخت وبد قیافه بود. اکنون اگر کسى آن قصیده را برایم بخواند احساس مى کنم سنگ پا بصورتم مى کشند ولى حصل دوره ادبى هنرش همین قصیده هاست. فرداکه قرار بود منیر قصیده را بخواند عوض جواب دادن خندید از آن خنده های تمسخر و تحقیر، من بشدت ناراحت شدم اما منیر گفت: آقا معلم حیف نیست تا شعر حافظ را گذاشته‌اند دخترى قصیده خاقانى حفظ کند آنهم این قصیده با آن قافیه هاى ثقیل و نامأنوس که مثل سیم خاردار دور قصیده را سرتاسر گرفته است وقتى حافظ شعرى این چنین دارد:
عاشق شو ارنه روزى کار جهان سرآید  //  ناخوانده درس مقصود ازکارگاه هستى
چرا باید این قصیده کلفت و وحشى را حفظ کنم من بخیال اینکه معلم باید خودش را بگیرد قیافه تلخى گرفتم و به منیر گفتم : درس خواندن و خندیدن دوتاست من خانم بزرگ را بشهادت مى گیرم که شما درست کار نمى کنید وبآقاجان شما هم خواهم گفت.
اما همینکه این تعرض راکردم ناراحت شدم بغلط کردن افتادم احساس کردم منیرناراحت شد و ممکن است ناراحتى او حماقت ما مثل شعر توأمان مرحوم رشید یاسمى توأم شوند وعذر مرا بخواهند.
سردرد ندهم. بعد از چندى کارعشق من بالا گرفت ازمنیر حرارت و شوق بود از من ناله و ندبه و نامه عاشقانه منیر طالب عشقى سالم بود مى‌خواست که من جوابش را بدهم من طالب عشق پاک بودم ودر دنبال لامارتین و ورتر مى رفتم نفس دختر هنگام درس بنفس من مى خورد تمام وجودم را شوق مى کرد اما از ترس عشق پاک این شوق و حرارت که مرا مى سوزاند ومى گداخت بزبان نمى آوردم.
فکرم آن بود اگرچنین معشوقى را دست بزنم چون گلى پژمرده خواهد شد. منیر هرروز پهلوى من بود اما من بدبخت با عکس اوکه هنگام امتحان برداشته بود و یک نسخه‌اش را بمن داده بود سرخوش بودم وآنرا کافى می‌دانستم… گویا عاقبت منیر حس کرد که من دنبال عشق پاکم در دلش آب پاکى روى دست من ریخت ودنبال بهانه مى گشت که دل ببرد و بدیگرى پیوندد.
یک روز من و دو یار دبستانى من آندو دوست درخانه گردهم بودیم. منیر بو برده بود که غیر از من درخانه ما صداى یکى دو تن دیگر مى آید، ببهانه‌اى بخانه وارد شد و نمی‌دانم چه شد که توانست خودش را بدو رفیق من نشان دهد.
یاران من که بیچارگان هردو شاگرد کلاس ادبیات بودند با دیدار منیر در «دام عشق افتادند.»
تفصیل نمى دهم ماجراى رندى این دو رفیق دراز است اما گفتگو یکجا بود که آندوتن نیز مثل من شاگرد دوره ادبى بودند و تحت تأثیر لامارتین و ورتر و مجنون و فرهاد کوه کن – لابد مثل من فکر می‌کردند و از منیر عشق پاک مى‌طلبیدند.
آندو تن می‌خواستند گریه کنند آه و ناله سر دهند ولو اینکه معشوق را در کنار داشته باشند، اصلا معشوق در کنار را دوست نداشتند.
منیر بخیال اینکه ما کم کم مرد مى‌شوپم و بچگى را کنارخواهیم گذاشت دزدانه از چشم هریک بدیگرى گوشه چشمى نشان مى داد چنانکه خواهد آمد.
روز بروز منیر رشد می‌کرد و آتش التهاب و میل در وى فروزان تر می‌شد. هرچه نگاه منیر درخشان‌تر مى‌گشت شرم حضور من بیشتر بود. دخترک خوشگل می‌خواست لا اقل نصف ساعت درس بعشق و عاشقى بگذرد. در اینکار تمام فوت و فن دلبرى را بکار مى برد. گیسو مى فشاند، پرده برمی‌گرفت، پیرهن و قباى آستین کوتاه مى پوشید گاهى که در کتاب قرائت بغزلى از حافظ یا شعرى از سعدى مى رسید زیر بعضى از کلمات غزل که بوى عشق تندى مى داد با مداد خط مى کشید. تره بعضى کلمات را زیاد و کم می‌کرد بلکه این جوان اعرابى با دو متر قد بفهمد و بمیدان آید اما چنین نفس گرم و ملتهبى در من نگرفت و همچنان راه خویش گرفته مى‌رفتم.
حرف مرد یکى بود محصل دوره ادبی جز هجران طالب هیچ نیست. مگر ورتر بوصل رسید؟ مگر مجنون لیلى را در بغل گرفت؟مگر فرهاد جان شیرین را در راه معشوق نگذاشت؟ پس باید سوخت و ساخت و درهجران گذرانید تا معناى عشق خیالى را فهمید.
منیر بیچاره دانست که این امامزاده معجزه ندارد مرا بى آنکه براند در خیالات خویش گذاشت نامه‌هایم را بگرمى می‌پذیرفت اما کم‌کم بدان ارزش نامه‌هائى داد که در مجلات هفتگى مى‌خواند. نامه را با گرمى مى‌گرفت، ازاول تا آخر می‌خواند، تبسمى مى کرد و تشویقم می‌نمود، اما قیمتى براى آنها قائل نبود. حتى بعد ازهزاران اصرار که درنامه‌ها کردم و عکس مویش را برسم یادگاری خواستم یکروز خنده تلخى کرد و گفت: نزدیک یکسال من هرروز پهلوى تو بودم بسر من چه گلى زدى که بعکسم بزنى . از وجود زنده و شاداب و پر حرکتم چه گرفتى که از عکسم بگیرى، با این‌حال عکسى که همان سال براى کارنامه تحصیلى گرفته بود بمن داد و در حاشیه آن جمله‌اى نوشت که از زخم کارى خنجر بدتر بود: «به برادر باصفایم که در حق من پدرى ها کرد تقدیم مى‌گردد 1314/3/12» کارکشتگان عشق مى‌دانند که برادرى و پدرى معشوقه چه معنا دارد.عاشق حاضرست سگ بشود، صد رقیب را تحمل کند، هزاران زجر و شکنجه بکشد اما از طرف معشوقه بنام برادر یا پدر خوانده نشود. بنظر من خودکشى در عشق فقط یکجا جایزست و بقول عبید زاکان «علماى سلف جائز دانسته‌اند» و آن هنگام وقتی است که معشوقه پست عاشق را ببرادرى و یا پدرى خود عوض کند. ننگی و داغ باطله اى براى عاشق بالاتر از برادر باصفا بودن و پدر مهربان شدن نیست.
بیچاره محصل دوره ادبى چنین ننگى را بدوش گرفت و عکس را میان هزاران لفاف کاغذ و پاکت نگاهداشت. هر روز صاحب عکس را حى وحاضر ملاقات می‌کرد و سر ومرگنده زیباتر از روز پیش مى دید ولى طعم عکس را چیز دیگری مى دانست. در خلوت وقتى هیچکس نبود لفاف کاغذ و پاکت عکس را باز می‌کرد و دستش را روى جمله برادر با صفایم مى گذاشت در دل هزاران نکته می‌اندیشید و در کله هزاران فکر پوچ مى پخت با اینهمه منیر رو ترش نکرد. چونکه طبع بسیارى از زنان ودختران طبع مورچگان است. مورچه بى آنکه یک دقیقه آرام باشد در تلاش ذخائر و اندوخته‌هاى غذائى است بسیارى از خانم‌ها ودخترخانم‌ها نیز دائمأ بفکر ذخیره عشقند مرد را بهرصورت جزء ذخایر عشقی خود مى دانند ودست رد بسینه اش نمى زنند و بحکم آنکه شاید دومى نگرفت اولى را ازدست نمى دهند همه را راضى نگه مى دارند تا خدا چه خواهد.
راستى نکته اى بیادم آمد چند سال پیش در سفر بازرسى شمال ناظربند بازى یکی از این خانم‌ها بودم خدا حفظش کند مثل گربه عبید زاکان بود «دو بدین چنگ ودو بدان چنگال- یک بدندان چو شیرغرا نا» پنج مرد ستبرگردن ابله را در هتل رامسر چون مهره تسبیح در دست مى گردانید هر یک را بنحوى دلخوش داشت و برنامه اى چنان دقیق داشت که هرپنج مرد خیال کردند یکتا عاشق بى قرار و رسمى ویند و بزودی کار ازدواج‌شان سرخواهد گرفت.
منیر نیز چنین کرد مرا اولین ذخیره عشق دانست گرچه گرمى روزهاى اول را نداشت ولى ازچشم نینداخت در حقیقت و بعرف سیاستمداران بنده «عاشق قبل از دستور بودم» اما دو رفیق دیگراز ماجراى عشق آنان با منیر اطلاع درستى در دستم نیست چه شد که منیر هردو را پخت نمى‌دانم شاید چون با خواهر آندو همکلاس بود بمنزلشان مى رفت شاید درکوچه و بازار شاهچراغ و حافظیه و سایر گردشگاههاى شیراز عشقشان پیوندگرفت ولى آنچه مسلم بود صفات محصلان دوره ادبى بود که در آندو رفیق همچون من شدید بود آنان نیز طالب وصل نبودند.
از روى کتاب عشق بازی مى کردند اهل زندگى و عمل و تصمیم نبودند مى‌خواستند عشقى باشد، معشوقی باشد ولى با هجران شدید. عشق افسانه اى را مى پسندیدند نه عشق پراتیک گویا منیر به آنان نیز هریک عکسى داده بود نمى دانم روى آن برادر با صفا بود یا یار باوفا ….
چشمتان روز بد نبیند، دو نفر مثل دو پلنگ گرسنه درهم افتاده بودند مشت و لگد و تو سرى مثل باران بسرهردو مى بارید گاهى ایستاده یقه هم را مى‌کشیدند گاهى در خاک خاک می‌غلتیدند. فحش و ناسزا مثل ریگ بهم مى دادند !
بعد ازظهر یکى از روزهاى بهار بود. بسختى بمدرسه مى رفتم منظره فوق دم مدرسه بچشمم خورد دو رفیق شفیق دوره ادبى چون دو پدر کشته درهم آمیخته بودند با تعجب پیش رفتم داد زدم احمد! حسن! چه مرگى درجانتان افتاده خرس گنده ها خجالت نمى کشید مرده شورتان را ببرد ، خاک برسرتان بکنند آخر چه شده … هنوز نزدیک آنان نرسیده بودم که دیدم دو کتاب تاریخ ادبیات دکتر شفق وسط خاک ها افتاده و دو عکس منیرخانم وسط اوراق هر دو کتاب بچشم مى خورد!
«رسول! دیدی آخر، احمد بى شرف تخم خودش را گذاشت، غیرت ندارد، بى رگ است. ناموس ندارد ، دنبال نامزد من افتاده» !!.
چند مشت و لگد دنبال این جملات بسر حسن پرتاب شد.
«رسول نگفتم از حسن بی پدر ومادر توقع نباید داشت. نامرد پست فطرت دزدى ناموس کرده حالا دست بالا بلند شده مى گوید نامزدم نامزدم- پدرسگ منیر نامزد تست! چوب تابوتش را روى کول تو نمى گذارد.»
«بله! بله! چى! چى! منیر! منیر نامزد شماتوله سگها! منیرنامزد شما یا على مدد» بنده هم عینک را از چشم برداشتم و محشر کبرى راه افتاد وقتى چشم هاى حسن زیر مشت کبود شده بود، و خون از سر و صورت من سرازیر بود احمد بى حال از ضرب لگد درگوشه اى افتاده بود آژدان رسید و هرسه را ریسه کرد و بکلانترى برد نمى دانید چقدر در راه غرش کردیم، هرسه یکدیگر را بقتل تهدید کردیم. هرسه بصورت هم تف انداختیم.
وقتى بکلانترى رسیدیم ستوانى جوان باسبیلهاى دوگلاسى پشت میز نشسته بود در سینه اش یک پلاک برنجى شفاف مى درخشید روى پلاک برنجى نوشته بود افسر کشیک.
هنوز ننشسمته بودجمم که صداى سربهار ستوان خوشگله بلند شد: «ماشاءاله ! ماشا اله! خوب شد آقایان محصلند، درس خوانده اند تربیت شده اند راستى خجالت نمى کشید.»
احمد: «آقا خجالت یعنى چه رفیق آدم بنامزدش عشق بازى کند تحمل پذیر نیست.»
حسن: «غلط زیادى نکن! حرف دهنت را بفهم منیر نامزد تو نیست گوساله! حیوان.»
من: «ده پدرسوخته‌هاى وقیح! خوب رسم دوستى را بجا آوردید! تف برروی هردو شما ! پرروها ! بى‌شرف‌ها! بى‌غیرت ها!»
افسر کشیک: «مثل آدم باشید خجالت نمى کشید راستى چشم فرهنگ روشن یک مشت حمال تربیت کرده است مملکت فردا با این حمالها چه خواهد شد یک کلمه اگر حرف بزنید دستور تخته و شلاق مى دهم بتمرگید ببینم قصه چیست.»
تحقیقات شروع شد! محصلان دوره ادبى هریک عکسى را بعنوان سند ومدرک حقانیت ادعاى خود عرضه داشت. همه تحقیقات نوشته شد بعد افسر آژدانى را صدا کرد و بوى گفت برو این دختره بى صاحب را با پدرش بیار اینجا.
نـیم ساعت بعد همه افراد خانواده در اطاق افسرکشیک جمع بودند. منیرخانم باهمه دلربائى، پدر منیر باوقار و طمأنینه، سه نامزد فعلى ودامادان آینده! منیرجان که حال ما سه عاشق بیقرار را دید، ژولیدگى و پریشانى و وضع نکبت بار هریک را سنجید نکاه تحقیرآمیزى به هرسه کرد و سرش را برگردانید و در چشم سرکارستوان خیره شد. ستوان همینکه چشم در چشم منیر دوخت دلش رفت صلابت اولیه را از دست داد قصد تشددش بنوازش بدل شد.
ستوان که تا چند دقیقه پیش مى گفت مردکه جلو دخترش را نمى گیرد که فساد راه بیفتد باید بیاید والتزام بسپارد که جلو دخترش را بگیرد، بکلى تغییر کرد فرمان چاى براى پدر و دختر داد بعدخیلى مؤدب از پدر منیر معذرت خواست گفت: «خیلى معذرت می‌خواهم شخص محترمى مثل جنابعالى را زحمت داده ام البته خواهید بخشید ولى آقا چاره نبود مجبور بودم کسب اطلاع کنم که این سه نره خر مدعیند که نامزد دخترخانم محترمه سرکارند گرچه مى دانم فضولى مى کنند اما بالاخره قربان ما مأموریم و براى تکمیل پرونده ناچاریم گاهی زحمت بدهیم… »
جمله سرکارستوان تمام نشده بود که منیر تیر و ترقه شد و با خشم گفت: «مرده شور! نکبت ها! چه غلطهاى زیادی! من کفشم را نمى دهم جفت کنند! خیر آقاجان آن دوتا را نمى شناسم اما اون عینکیه معلم من بود!»
آه گویى طاق را بسر هرسه ما خراب کردند نفسمان گرفت دنیا پیش چشممان سیاه شد نتوانستیم سرمان را بلند کنیم.
افسر که لقمه چربى یافته بود و کم کم ما مزاحم بودیم زیرپایمان را فورى روفت گفت: «خجالت هم خوب چیزى است باخانواده هاى محترم نمی‌شود بازى کرد این بار چون محصل هستید شما را بخشیدم ولى دفعه دیگر پدرتان را در مى آورم حالا دیگر زود زود گورتان را گم کنید» و بلافاصله با اردنگ از کلانترى بیرونمان کردند.
دو هفته بعد در همسایگى ما آمد و شد زیاد بود- فردا شب عروسى منیرخانم بود- سرکار ستوان خوشگله مرد مؤدبى بود و پدر منیر او را پسندیده بود. حال ما عشاق دوره ادبى روشن بود….
از خشم و براى آنکه صداى جنجال عروسى منیر را نشنوم شب خیلى دیر بخانه برگشتم اما باز مطرب حرامزاده مجلس ول کن معامله نبود و باصداى نیم مست خود مى‌خواند:
لب بون اومدى گهواره دارى  //  هنوز من عاشقم تو بچه دارى
نویسنده: رسول پرویزی
از کتاب: «شلوارهای وصله دار» – نشر جاودان

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.