داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نمایش‌نامه‌ی کمدی جیجک علیشاه

بخشی از پرده‌ی دوم نمایش‌نامه‌ی کمدی جیجک علیشاه
مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار
(صدر اعظم، مورخ‌السلطان، مفخر‌الشعرا ندیم دربار و چند نفر دیگر ایستاده‌اند با هم حرف می‌زنند، کریم شیره‌ای داخل می‌شود.)
کریم شیره‌ای (با لهجه‌ی اصفهانی):
آقایان وزرا، آقایان امرا سلام علیکم و قلبی لدیکم!!
صدراعظم (با صدای کلفت و با تکبر): علیکم‌السلام حاجی کریم! احوالت چطوره؟
کریم شیره‌ای (دستش را با دهنش تر می‌کند و می‌زند به گردنش): آقای صدراعظم میندازیم.
صدراعظم (رویش را برمی‌گرداند، اخم می‌کند، چیزی نمی‌گوید.)
امیر دواب (داخل می‌شود و تعظیم می‌کند به صدراعظم، با لهجه‌ی ترکی ایلاتی): سلامون علیکم!
بعد به مفخر‌الشعرا و کریم شیره‌ای چپ‌چپ نگاه می‌کند و رویش را برمی‌گرداند.
صدراعظم: علیکم‌السلام! آقای لله‌باشی احوال شریف؟
امیر دواب: از مرحمت شوما بوسیار خوب است.
کریم شیره‌ای: آقای امیر دواب! آقای امیر دواب! (امیر دواب نگاه به او نمی‌کند.) آقای امیر دواب! (امیر دواب با صدراعظم  حرف می‌زند.) آقای امیر! آقای امیر دواب عرضی داشتم!
امیر دواب (روی را به طرف کریم شیره‌ای می‌کند و با تشر و تغیر): بله؟
کریم شیره‌ای: باتخ چه‌طورین؟
امیر دواب (با تغیر و تشر): مرتکه باز امروز آمدی این‌جا؟ اگر با من حرف بزنی پدرت را می‌سوزانم… به من دیگر حرف نزن! خفه‌شو!
کریم شیره‌ای (بلند می‌خندد.): دیگران هم غیر از صدراعظم و ندیم دربار پوزخند می‌زنند.
کریم شیره‌ای: اهن!اهن!هه!
ندیم دربار (خیلی یواش معقولانه): آقای حاجی کریم، خواهش دارم به سرکار امیر دواب جسارت نکنید. ایشان اوقاتشان زود تلخ می شود، آن‌وقت اوقات همه تلخ خواهد شد. کام شیرین بزم  تلخ مکن، غره‌ی ماه وجد سلخ مکن.
کریم شیره‌ای (خیلی یواش و شمرده به تقلید ندیم دربار): آقای ندیم… سرت تو جیبم جیبم تو خلا.
حاضرین (همه بلند می‌خندند به غیر از صدراعظم که چپ‌چپ به اطراف خود نگاه می‌کند.) از پشت پرده صدای یساول‌ها بلند می‌شود.
یساول‌ها: برید! برید! بایست! برید. بپا!
شاه یواش یواش به اطراف نگاه می‌کند و داخل می‌شود، همه چند مرتبه تعظیم می‌کنند.
شاه: امیر دواب باز امروز هم اوقاتت گه‌مرغی است!
امیر دواب (تعظیم می‌کند): گوربان این مرتکه نمی‌گوزا…
اشاره می‌کند به کریم شیره‌ای
شاه (با تغیر و تندی): می‌دانم… می‌دانم، خوب!
شاه می‌نشیند روی صندلی
امیر دواب: گوربانت گردم…
شاه: می‌دانم. حالا بسه! (به صدراعظم) صدراعظم اخبار مملکت چیست؟
امیر دواب: گور…
شاه (با اخم): هس!…
صدراعظم: قربان خاک‌پای جواهر آسایت گردم… اخبار و اوضاع ممالک محروسه از شرق تا غرب و از شمال تا جنور همه بر حسب مرام و آیات انتظام و رفاهیت در اطراف و اکناف حکم‌فرماست… هر کجا شهری ‌است چون روی عروسان آراسته، و هر کجا بنده‌ای است از هم‌گنان در آیین زندگی گوی سبقت برده، چندان‌که در سراسر خطه‌ی واسعه‌ی این کشور، چیزی جز زلف خوبان پریشانی ندارد و دلی جز دل شاعر خونین نباشد… و جناب مفخر‌الشعرای جیجکی مصداق این مضمون را در قصیده‌ی روزانه‌ی خود به رشته‌ی نظم درآورده و به عرض خاک‌پای اقدس همایونی خواهد رسانید.
امیردواب: گور…
شاه: هس… نفست بگیره! خوب، معلوم می‌شود اخبار خوب است… مفخر بگو ببینم چه ساخته‌ای.
امیر دواب: گوربا…
شاه (با تشر و اخم): مردکه… خفه شو.
امیر دواب (به خودش): این چه نوکری شد!!!
مفخر‌الشعرا (پیش می‌دود تعظیم می‌کند و می‌خواند): شها تو شاهی و گیتی سراسرند اسیر // نه مثل داری و مانند نی شبیه و نظیر
حاضرین: به‌به! احسنت! احسنت!
مفخر‌الشعرا: کجاست آن‌که تو را بنده نیست در عالم // هر آن‌که نیست بگو آید و کند تقریر
حاضرین: احسنت! احسنت! به‌به!
(شاه سرش را تکان می‌دهد.)
مفخر‌الشعرا: جهان سراسر در زیر حکم تست شها // کنون که حکم چنین شد جهان ببند و بگیر
بگیر قیصر روم و فرست سوی کلات // بیار شنگل هند و بنه  بر او  زنجیر
حاضرین (با صدای بلند): احسنت! احسنت! جفت‌القلم! به‌به، مکرر! مکرر!…
مفخر‌الشعرا تأمل می‌کند، به اطراف نگاه می‌اندازد.
شاه: خوب دوباره بگو!
مفخر‌الشعرا: بگیر قیصر روم و فرست سوی کلات // بیار شنگل هند و بنه  بر او زنجیر
فرست لشکر جرار تا به ملک حبش // بکوب سومه تاتار تا کنار سبیر
حاضرین: به‌به! احسنت!
کریم شیره‌ای (با صدای بلند): احسنگ! احسنگ! اهن! احسنگ! هه.
مفخر‌الشعرا: اهه. (سرفه می‌کند.)
چو تخت ایرج داری شها بناز و ببال! // چو تیغ سرکج داری بزن به فرق نکیر!
حاضرین: احسنت! به‌به!…
مفخر‌الشعرا: خدای نام تو را ورد و ذکر مرغان کرد // ازین جهت همه جک‌جک کنند گاه صفیر
حاضرین: به‌به… احسنت بکر است!!…
مفخر‌الشعرا: شها تو شاهی و این‌ها همه وزیر تواند // تو همچو مایه و این‌ها همه خمیر فطیر
حاضرین: احسنت! احسنت! صدقت!
مفخر الشعرا: تویی که چو به  تیرت بشد ز پای فلک // تویی که تیغ تو برید ابر را چو پنیر
حاضرین (با صدای بلند): احسنت! احسنت! به‌به! مکرر، مکرر!… چوب- تیر پا- فلک… به…!
ندیم دربار: به‌به! جمیع فنون عروض و بدیع، استعاره، کنایه، تشبیه، تجنیس همه در این یک بیت جمع‌اند، به‌به!
صدراعظم: به‌به، درواقع ایجاد کلام کرده، ابر، پنیر، تیغ!!
امیر دواب (به خود با اوقات تلخ): په این مرتکه تمام نمی‌کوند!
کریم شیره‌ای: آقای امیر دواب! آقا امیر!
امیر دواب (با اخم به او نگاه می‌کند، چیزی نمی‌گوید.)
کریم شیره‌ای: آقای امیر ع دارم واست!!
امیر دواب می‌خواهد حمله بکند به کریم شیره‌ای
شاه (با تغیر): آن گوشه چه خبره!! امیر دواب ساکت نمی‌شی!… مفخر بگو
امیر دواب: گور…
شاه: هس!
مفخر‌الشعرا: تویی که چو به تیرت بشد ز پای فلک // تویی که تیغ تو برید ابر را چو پنیر
تویی که در حرمت فرش‌های قالی هست // ولی شهان دگر خود نداشتند حصیر
ندیم دربار: صدقت! احسنت!…
مفخر‌الشعرا: تویی که آشپز درگهت ز دیگ سیاه // میان قاب به شب روز می‌کند کفگیر
(با صدای بلند) احسنت! احسنت! بکر است…
مفخر الشعرا: که بود جر تو ز شاهان روزگار که داشت // به هر دهی ز اروپا چهار فوج سفیر؟
که بود جیجکی آن خود که مدحتت گوید // کتاب وصف تو را وصف کی کند تفسیر؟
شاه و حاضرین: احسنت! احسنت! بارک‌الله به‌به!…
صدر اعظم: آقای مفخر احسنت! خیر‌الکلام! به‌به!!
امیر دواب: گور…
شاه (با تغیر): خفه شو حالا! (به صدراعظم) صدراعظم خیلی خوب گفته!! رییس خلوت!
رییس خلوت: بله قربان؟
(تعظیم می‌کند)
شاه: یک طاقه شال و صد تومن بده به مفخر!
رییس خلوت (تعظیم می‌کند): امر امر همایونی است.
صدر اعظم (تعظیم می‌کند): قربان مورخ‌السلطان تاریخ روز گذشته را به شیوه‌ی هر روزه چون عقد منثور به پیش‌گاه آورده.
شاه: خوب! مورخ‌السلطان بخوان ببینم.
مورخ‌السلطان (تعظیم می‌کند و می‌خواند): بامدادان که خدنگ زرین خورشید از کمان کران خاور به سوی گنبد نیلی‌رنگ پرتاب شد  و خسرو رخشنده‌ی چهارمین چرخ برین با سمند بادپا و کمند پرتو دیو تاریکی را به بند کشید… پادشاه جم‌جاه اسلام‌پناه لب  از لب شیرین نگار و دست از زیر توده‌ی زلف پرچین‌ دل‌دار برداشته و بر حسب فرمان مطاع اغتسلوا به سوی گرمابه شتافتند- و در آن جای‌گاه دل‌پسند که آب گرمش از چشمه‌ی حیوان گوی بیشی بردی و عطر گلابش رونق گلستان نمرود درهم شکستی، دلاکان شوخ شیرین‌رفتار و رگ‌مالان چابک‌دست ارغوانی عذار، که روی هر یک از صحیفه‌ی ارتنگ مانی نمونه‌ای و موی هر تن از سنبل پرچین کلاله‌ای بود، دست بالا کرده و با آب و گلاب چنان‌چه شیوه و آداب خسروان است، از سر تا پا وجود ذیجود همایونی را  بشستند- و پس…  
امیر دواب: گور… زهرمار!!
مورخ‌السلطان: و پس با لنگ‌های قشنگ و مندیل‌های رنگارنگ بدن همایون و اندام میمون را آهسته‌آهسته خشک کرده و لباس خسروی که در جهان فقط قد و بالای این دادگر عالی‌نسب را سزاست بپوشانیدند و بعد از آن شاهنشاه دادگر کمی در سر‌بینه که هوای ملایم آن رشک خزینه است، بر حسب پیشنهاد سرکار حکیم‌السلطنه که بقراط در پیش او قیراطی نباشد و ارسطو از اعجاز انفاسش ادویه‌ی خود در پستو کند و جالینوس از کمی بضاعت در محضرش چون عروس در پرده‌ی خجلت پنهان شود، استراحت کردند و پس از استراحت از آن‌جا برخاسته و خرامان خرامان به سوی دربار که محل عز و قرار و عدل و دادگستری است روانه شدند.
نویسنده: ذبیح بهروز
از کتاب: طنزآوران امروز ایران
51  داستان طنز از 40 نویسنده
عمران صلاحی
چاپ پنجم، 1373
انتشارات مروارید
حروفچین: ش. گرمارودی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.