داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

زن و ببر

دیباچه و داستان پنجمِ کتاب چهل طوطی
حضرت آقای یغمایی!
سوکه سپتاتی (Suka Saptati)، به معنی «هفتاد فسانه»، همان است که ما «چهل طوطی» را ازش داریم و نیز همان که فرنگی‌ها اسمش را به «طوطی سحر شده» برگردانده‌‌اند. به هر صورت این متن سانسکریت، اصل چهل طوطی است یا چهل طوطی اصل. همچنان که «پنچه تنتره» اصل کلیله ودمنه است. یا درحدودی به تخمین،«کاتاساویت ساگارا» ( اقیانوس افسانه‌ها- هزار افسان؟) اصل «هزارویک‌شب». و من که جلال باشم، وقتی خیال دکتر شدن در ادبیات را داشتم، به این‌ها دسترسی یافتم. قرار بود در باره «هزاریک‌شب» و ریشه‌های هندی و ایرانی قصه‌هایش چیزی درست کنم به اسم رساله. که نشد. یعنی آن بیماری شفا یافت. اما شیشه‌های دوا دست‌نخورده باقی مانده. یکیش همین ترجمه‌ای که می‌بینید. گفتم شاید به درد دیگران بخورد. و با این که کم‌تر از این کارها می‌کنم، گفتم همچون روغن ریخته‌ای نذر آن امام‌زاده‌اش بکنم. به عنوان صفحه ‌پرکنی. یا اگر دلتان خواست که بپذیریدش، به عنوان دست مریزادی به سرمقاله شماره آذر 1343 شما. و با عرض معذرت.
به هر صورت این متن را من و سیمین با هم ترجمه کرده‌ایم. از کتابی جُنگ مانند، به اسم The Wisdom of India، که زیر نظر «لین یوتانک» چاپ شده است.
در این جنگ همین چند حکایت که می‌بینید از متن کامل «سوکه سپتاتی» آمده بود. به انتخاب همین «لین یوتانک». و اما مترجم انگلیسی متن کامل این کتاب، عالی‌جناب «بی‌هیل ورثام» (B.Hale Wortham) است که مدت‌ها در هند به سر برده و با آشنایی کامل به سانسکریت، آن را ترجمه کرده و در سال 1911 میلادی در لندن منتشرش کرده.( چاپ نوراک) .
کتاب ، همچو هزار و ‌یک‌شب، در باره مکر زنان است. با همان سبک معهود این نوع کارهای اصلاَ هندی. یعنی حکایت در حکایت. پر از پند و اندرز. با جمله‌پردازیهای ساده و پر معنی -یعنی حکم و امثال- به زبان حیوانات و از این قبیل. علاوه بر این که مرکز دایره همه قصه‌ها یک طوطی است.
داستان، داستان مردی است که به سفر می‌رود و به عنوان حافظ و مصاحب زنش، طوطی خود را می‌گمارد. و زن هر وقت قصد ددر رفتن می‌کند، طوطی قصه‌ای سر می‌کند و الخ… (مراجعه کنید به همین رقم قصه‌گویی برای دفع شر در هزارویک‌شب و غیره…) تا هفتاد شب. و بعد شوهر برمی‌گردد و زن، عفیف مانده و محفوظ، به شوهر می‌رسد. و جالب آخر داستان است که طوطی به آسمان پرواز می‌کند. مراجعه کنید به آن قصه معروف مثنوی و طوطی‌ها دور مانده از هم و غیره.2
وقتی ترجمه می‌کردیم، نمی‌دانم چرا همین جوری ویرمان گرفت که قری در کمر نثر بگذاریم و ادای کلیله‌ودمنه را در بیاوریم. اگر کج‌وکوله است، می‌بخشید. مال ده دوازده سال پیش است.
سیمین و جلال

داستان پنجم: زن و ببر
در دهکده «دوالاهیه – Devalahia» شاه‌زاده‌ای به نام «راجه سینهه – Raga sinha» می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانه پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های «مالایه». و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما برفور رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
«چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.»
ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت.
در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت:
«عجب ببری که دارد از ترس می‌گریزد!»
ببر گفت:
 «شغال عزیز! تو هم هر چه زودتر از این جا بگریزی، بهتر است. زیرا در این نواحی، آدمی‌زادی بس وحشتناک پیدا شده است. آدمی‌زادی ببرخوار. از آن آدمی‌زادها که فقط در داستان‌ها می‌نویسند. نزدیک بود مرا بخورد. تا چشمم به او افتاد از ترس گریختم.»
شغال گفت:
«عجب است! مقصودت این است که از یک تکه گوشت آدمی‌زاد می‌ترسی؟»
ببر گفت:
«من نزدیک او بودم و از آن چه گفت و کرد ترسیدم.»
شغال گفت:
«پس بهتر آن است که بر پشت تو سوار شوم و با هم برویم.»
و جستی زد و بر پشت ببر سوار شد و راه افتادند.
به زودی زن را با دو پسرش دیدند. زن باز اول اندکی یکه خورد، اما لحظه‌ای اندیشید و بعد گفت:
«ای شغال ملعون! تو در روزگار پیش، هر بار سه ببر برایم می‌آوردی. حالا چه شده است که فقط یک ببر با خود آورده‌ای؟»
ببر که این را شنید چنان ترسید که برفور پا به فرار گذاشت. شغال همچنان بر پشت او سوار بود. ببر همین‌طور می‌دوید و شغال سخت ناراحت بود و به تنها مطلبی که می‌اندیشید، رهایی از آن سوارکاری ناراحت بود. زیرا که ببر در اثر ترس عجیبی که داشت، از رودخانه و کوه و جنگل، چون باد صرصر، می‌گذشت. و هر دم خطر این بود که شغال درغلتد و زیر دست وپای او خرد بشود. این بود که شغال ناگهان به خنده افتاد.
ببرگفت:
«هیچ موضوعی برای خندیدن نیست.»
شغال گفت:
«اتفاقاَ موضوعی است که خیلی هم خنده‌دار است. زیرا که خوب کلاهی سر این آدمی‌زاده ببرخوار گذاشتیم و از چنگش گریختیم، اکنون من و تو در سلامتیم و او بی‌هوده منتظر است. اکنون مرا رها کن تا دست‌کم ببینیم کجا هستیم!»
ببر بسیار خوش‌حال شد که از خطر جسته‌اند. ایستاد و شغال را رها کرد و خود از شدت خستگی افتاد و مرد. زیرا که گفته‌اند:" دانش از حیله‌های روزگار است و مرد را به جاه و جلال می‌رساند. اما کسی که از دانش بی‌بهره است، به فلاکت دچار خواهد شد. زیرا که نیروی جاهل، همیشه به دست دانشمند به کار می‌آید، هر چند نیرویی به سان نیروی فیل باشد."
ترجمه و تحریر: سیمین دانشور، جلال آل احمد
از کتاب: «چهل طوطی»، نشرمجید 1378
حروف‮چین: شراره گرمارودی

جشن فرخنده

جلال آل احمد ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
– بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
– کره خر! یواش‌تر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشان را می‌کردند پایین و دم‮هاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش به‮شان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. این‮ها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آن‮قدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌کرد که نگو. گفتم:
– اصغر آقا دور پای این کفتره چرا این‮جوریه؟
گفت:
– به! صد تا یکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم.
– گفتم: ناخونک؟
– آره یکی‮شون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با این همسایه‌ی کفتر باز را قدغن کرده بود. اما مگر می‌شد همه‌ی امر و نهی‌های بابا را گوش کرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو می‌گرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ی امر و نهی‌‌های بابام هر وقت فرصت می‌کردم سلامش می‌کردم و دو کلمه‌ای درباره‌ی کفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم:
– پس اسمش قرقیه؟
که فریاد بابام آمد بالا که;
– کره خر کجا موندی؟
ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ی بابام. بکوب بکوب از پلکان رفتم پایین. نزیک بود پرت بشوم. حوله را که ترسان و لرزان به دستش دادم یک چکه آب از دستش روی دستم افتاد که چندشم شد. درست مثل اینکه یک چک ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو که در کوچه صدا کرد.
– بدو ببین کیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.
هر وقت بابام دیر می‌کرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز کردم. مامور پست بود. کاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلاً با ما بد بود. بابام هیچ‮وقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود که با ما کج افتاده بود. و من تعجب می‌کردم که پس چرا باز هم کاغذهای بابام را می‌آورد. برای این‮که نکند یک بار این فکرها به کله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یک تومان جمع کنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند.
– کره خر کی بود؟
صدای بابام از تو اطاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاکت را دراز کردم و گفتم:
– پست‌چی بود.
– وازش کن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟
بابام رو کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌کرد که سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شکسته داشت اصلاً از عهده من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سرکوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.
– ده بخون چرا معطلی بچه؟
و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل…»
که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که:
– بده ببینم کره خر!
و من در رفتم. عصبانی که می‌شد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم که یک‌ریز می‌گفت:
– پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!
به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمی‌دانستم. اصلاً توی کاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یک نگاهی که به همه‌اش انداختم فهمیدم که روی هم رفته باید کاغذ دعوت باشد. یادم است که اسم بابام که آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیه‌الله و حجه‌الاسلام و این حرف‮ها خبری نبود که عادت داشتم روی همه کاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» که نفهمیدم یعنی چه. البته می‌دانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد کلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.
از کنار حوض که می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان که نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ ‌مولوچ می‌کردند.
بعد دیدم دلم خنک نمی‌شود. یک مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌کرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی که از روضه برمی‌گشت.
– سلام. ناهار چی داریم؟
– می‌بینی که ننه. علیک سلام. بابات رفت؟
نه هنوز.
بادمجان‌های سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغ‮ها را کنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغ‮ها را گذاشتم توی دهنم و همان‮طور که می‌مکیدم گفتم:
– من گشنمه.
– برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا.
دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم که تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم:
– گه سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟
و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد:
– خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!
حوصله نداشتم کتکش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود که اگر مادرم نسقم می‌کرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود که محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ی اسباب و اثاثیه‌ام. کتابهایم را گذاشتم یک طرف و کتابچه‌ی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم که مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه کنم که برای بابام فقط ازین دو جا کاغذ می‌آمد. توی همه‌ی آنها یکی از تمبرهای عراق را دوست داشتم که برجی بود مارپیچ و به نوکش که می‌رسید باریک می‌شد. یک سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یک مگس. آرزو می‌کردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش…
– عباس!
باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چکارم دارد؟ از آن فریادها بود که وقتی می‌خواست کتکم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم.
– بیا کره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یک توک پا بیاد اینجا.
– آخه بذار بچه یک لقمه نون زهرمار کنه…
مادرم بود. نفهمیدم کی از مطبخ درآمده بود. ولی می‌دانستم که حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد کرد.
– زنیکه لجاره! باز توکار من دخالت کردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو کون برهنه ببرمت جشن.
بابام چنان سرخ شده بود که ترسیدم. عصبانیت‌هایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا کاسبکارهای محل. اما هیچ‌وقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی که هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمی‌دانست کجا به کجاست و من بدتر ازو. رگ‮های گردن بابام از طناب هم کلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا کفشم را به پا بکشم مادرم با یک لقمه‌ی بزرگ به دست آمد و گفت:
– بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.
هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود که از درخانه پریدم بیرون،‌ سوزی می‌آمد که نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی کوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد که رسیدم دهانم را هم پاک کرده بودم.
فقط کفش‮های پاره پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت کج و کوله‌تر از صف بچه مدرسه‌ای‌ها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا که دیدند تک و توک بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشم‮شان که به من می‌افتاد می‌فهمیدند که لابد باز آقا نمی‌آید.
بعد دویدم طرف بازار. از دم کبابی که رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود کباب همه جا را پر کرده بود. نگاهی به شعله‌ی آتش انداختم و به سیخ‌های کباب که مشهدی علی زیر و روشان می‌کرد و به مجمعه‌ی پر از تربچه و پیازچه که روی پیشخان بود. و گذشتم. چلویی هیچ‮وقت اشتهای مرا تیز نمی‌کرد. با پشت دری‌هایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به جای چلو خوردن کارهای بد می‌کنند. دکان آشی سوت و کور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دکان آشی صبح‌ها بود. صبح‌های سرد سوزدار. جلوی دکانش یک بره‌ی درسته و پوست کنده وسط یک مجمعه قوز کرده بود و گردنش به کنده‌ی درخت می‌ماند. و روی سکوی آن طرف یک مجمعه‌ی دیگر بود پر از گندم و یک گوشکوب بزرگ – خیلی بزرگ – روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌کردم و گرنه از ناهار خبری نبود.
آخر بازارچه سرپیچ یک آشپز دوره گرد دیگ آش رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبک زده بود و مشتری‮ها آش را هورت می‌کشیدند. بیشتر عمله‌‌ها بودند وکلاه نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند کردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوش‮هایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و کنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو می‮کردم که سه تا از آن تخته‌‌ها را می‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌کردم. یکی را برای کتاب‮ها- یکی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌کوبیدم برای خرت و خورتهایی که نمی‌خواستم دست خواهرم به‮شان برسد. و این‮هم حجره‌ی عمو. اما هیچ‮کس نبود. دم در حجره یک خورده پا به پا کردم و دور خودم چرخیدم که شاگردش نمی‌دانم از کجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یک کله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو می‌خورد. سلام کردم و قضیه را گفتم. و همان طور که او ملچ ملچ می‌کرد داستان کاغذی را که آمده بود و حرفی را که بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی یک تکه نان یک قاشق فسنجان خالی ریخت که من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا کرد وگذاشت زیر بغلش و شبکلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می‮دانستم چرا این کار را می‌کند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یک پاسبان یخه عمویم را گرفت که چرا کلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نکرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود که آن‮روز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف می‌زد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش کرد و انداخت و رفت. آن‮روز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم که آن اتفاق افتاد.
در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید کرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هر وقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بکند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد می‌برد کمیسری و درستش می‌کرد. این بود که باز عمو پرسید امروز رئیس کمیسری به خانه‌مان نیامده! گفتم نه. رئیس کمیسری را می‌شناختم. یکی دو بار اول صبح‮ها که می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه به سینه شده بودم، مثل این‮که از مریدهای بابام بود. هر وقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌کرد و یااللهی می‌گفت و یک راست می‌رفت سراغ اطاق بابام.
به خانه که رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یک کله رفتم پای سفره که مادرم فقط یک گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هایی که باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام که می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان «زندیق» و «ملحد»‌ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد که کاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت بام بزنم و یک خورده کفترهای اصغرآقا را تماشا کنم. اما هوا ابر بود و لابد کفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود که باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه‌ی شلوار کوتاه! آخر من که نمی‌توانستم با شلوار کوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همه‌ی این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی که پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌کردند و «شلوار کوتاه کلاه بره…» بله دیگر هیچ‮کس از متلک خوشش نمی‌آید. و همین‮جوری شد که آخر ناظم از مدرسه بیرونم کرد که «یا شلوارت را کوتاه کن یا برو مکتب خونه». درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فکر به کله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دکمه قابلمه‌ای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو،‌ و یادم داد که چطور دم مدرسه که رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دکمه کنم و بعد هم که درآمدم بازش کنم و بکشم پایین. همین‮طور هم شد. درست است که شلوارم کلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آن روز هم که سر شرط‮‌بندی با حسن خیکی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف کرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود که سعی می‌کردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را که می‌زدند آن‮قدر خودم را توی مستراح معطل می‌کردم تا همه می‌رفتند و کسی نمی‌دید که با شلوارم چه حقه‌ای سوار کرده‌ام. با این‌حال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه کاری به این کار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ». که اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فکرش را که می‌کردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است که لقب مبصرمان بود.
در مدرسه که رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی کوچه داشتم این کار را می‌کردم که شنیدم یکی گفت:
– خدا لعنتتون کنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن.
سرم را بالا کردم. زن گنده‌ای بود و کلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر کلاه چارقد بسته بود ودسته‌های چارقد را کرده بود توی یخه‌ی روپوش گشاد و بلندش. فکر کردم «زنیکه چکار به کار مردم داره؟» و دویدم توی مدرسه.
عصر که از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ی شیرخوره‌اش آمده بود خانه‌ی ما. خانه‌شان توی یکی از پسکوچه‌های نزدیک خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سرو گوشی توی کوچه آب می‌داد و چشم آجانها را که دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یک چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا که می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت:
– می‌دونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف که توپ مرواری رو سر به نیست کرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه که از زیرش رد می‌کردی انگار آبی که رو آتش بریزی.
و من یادم افتاد که وقتی کلاس اول بودم چقدر از سروکول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی کرده بودم و لای چرخ‌هایش قایم باشک کرده بودیم و روی حوض آن طرف‌ترش که وسط کاج‌های بلند میدان ارک بود سنگ پله پله کرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه کیفی داشت! و چایی‌ام را با یک تکه سنگک هورت کشیدم.
– حالا بیا یک کار دیگه بکن ننه. ورش دار ببر دم کمیسری از زیر قنداق تفنگ درش کن.
– مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف کمیسری رفت؟ خدا بدور!
– خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش کنه بعد هم یک گوله نبات بده به صاحب تفنگ.
و داشتند بحث می کردند که صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبان‌ها که من چایی دومم را هرت کشیدم و رفتم سراغ دفترچه‌ی‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ی برج مارپیچ نرسده بودم که صدای مادرم درآمد.
– ننه قربون شکلت برو،‌ دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریکلا.
فیشی کردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار که مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد که:
– خجالت بکش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرک از سر و روی خودت هم بالا میره. تو که حرف گوش کن بودی.
این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی کوچه چادر را از سر زن‌ها می‌کشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دود و دمی داشتیم که نگو. و بدیش این بود که همه‌ی زن‌های خانواده می‌آمدند و بدتر این‮که هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست کم ده بغل هیزم می‌آوردم ومی‌ریختم پای تون حمام که ته مطبخ بود. دست کم دو روز یک بار. درست است که از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم که هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌کندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یکی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم کج و کوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در می‌آمد که باز چرا شاخه‌ها را از زیر کشیده‌ای.
سراغ هیزم‌ها که رفتم مرغ‌ها جیغ و داد کنان در رفتند. هوا کیپ گرفته بود ومرغ‮ها خیال کرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ی دوم را که می‌چیدم یک موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر کوچولو بود که نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود که ول کردم و دوباره رفتم سراغ هیزم‌ها. دسته‌ی چهارم را که بردم، در کوچه صدا کرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌کرد. محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست می‌کرد و مادرم چراغ‌ها را نفت می‌ریخت. مرا که دید گفت:
– ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو واکن. مشد حسین رفته مسجد.
فهمیدم که لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریک می‌شد که رفتم دم در. یک صاحب منصب بود و دنبالش یک زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد کوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه‌ی ما نیامده بود. کیف به دست داشت و نوک پنجه راه می‌رفت. سلام کردم و رفتم کنار، هر دو آمدند تو. روی کول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چکار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یک دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریک بود و ندیدند که من ترسیده‌ام. نکند باز مشگلی برای جواز عمامه‌ی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همان‮طور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم . چادرش را کشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیک و احوال‌پرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت که فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:
– دختر ما دست شما سپرده. من می‮رم خدمت حاجی‌آقا.
مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود که به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را که بردم دیدم عمو آن‮جاست و رئیس کمیسری هم هست و یک نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور کرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آن‮های دیگر هر کدام زیر یک پایه. چایی را که می‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد:
– بله حاج آقا. متعلقه‌ی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.
که آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یک امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم که سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سوال‮ها خوشش می‌آمد. یا وقتی که قلم نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت کاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یکی از این سوال‮ها می‌رفتم پیشش یا با یک قلم نوک شکسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنکه کیست.
مادرم پایین کرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یک جفت کفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز که وسط صف نشسته‌ی نماز جماعت ایستاده باشد. یک بوی مخصوصی توی اطاق بود که اول نفهمیدم. اما یک مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود که معلم ورزش‮مان می‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود وکنار کرسی نشسته بود و لبه‌ی لحاف را روی پاهایش کشیده بود. من که از در وارد شدم داشت می‌گفت: خانوم امروز مزاجش کار کرده؟
و خواهرم گفت:
– نه خانوم‌‌جون. همینه که دلش درد میکنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه کنه. اما انگار نه انگار.
و مادرم پرسید:
– شما خودتون چند تا بچه دارین؟
زنیکه سرش را انداخت زیر و گفت:
– اختیار دارین من درس می‌خونم.
– چه درسی؟
– درس قابلگی.
سرش را تکان داد و خندید. مادرم رو کرد به خواهرم و گفت:
– پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهکت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم.
و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همان‮جور که بی‮خودی ورقش می‌زدم مواظب بودم که خواهرم قنداق بچه را روی کرسی باز کرد و زنیکه دو سه جای شکم بچه را دست مالید که مثل شکم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود که فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌کرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم:
– شما که اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!
– غلط زیادی نکن،‌ ذلیل شده!
و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق کنم. تا استکان‌ها را جمع کنم و قلیان را ببرم شنیدم که داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشکر روم می‌گفت. می‌دانستم. اگر یک اداری پهلویش بود قصه‌ی سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای کربلا ومکه‌اش را. و حالا دو تا نشون به کول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم که مادرم چاق کرده بود، بردم. بابام به آن‮جا رسیده بود که عمروعاص تک و تنها اسیر رومی‌‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌کرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی این را هم نداشتم که برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ی شاشی بچه خواهرم را تماشا کنم. از بوی آن زنکه هم بدم آمده بود که عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود که آمدم سر کوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر کوچه جمع می‌شدیم و یک کاری می‌کردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به تقلید آجان‌ها کلاه نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌کردیم. یا توی کوچه بغل خانه‌ی خودمان جفتک چارکش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم رد و بدل می‌کردیم. یا یک کار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را که همان روز عصر توی مدرسه با یک قلم نیی خوش تراش عوض کرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر کمرش و طنابی که بغل دستش آویزان بود و یک دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر در‌می‌آورد. اما هیچ‌کدامشان نبودند. چه کنم چه نکنم؟ همان‮جا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای «خودخدا» از ته کوچه می‌آمد که لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت «یا خود خدا» و همین جور پشت سر هم. و کشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوکش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یک زن چادر نمازی سرش را از خانه روبه‮رویی درآورد و نگاهی توی کوچه انداخت و خوب که هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد که برود تو اما در بسته بود. همین جور که تند تند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو که یک مرتبه شنیدم:
– هوپ! گرفتمش.
ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت:
– آ پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.
هوا تاریک تاریک بود و نور چراغ کوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریکی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و‌‌ آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌کرد؟ همسایه‌ی دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدت‮ها بود عقلش کم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را در‌می‌آورد و حرفش را می‌زد که «باهات یک فسنجون حسابی درست می‌کنم.» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشک.» یا «نمی‮دونی رونش چه خوشمزه‌اس.» اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یکی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.
اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانه‌ی ما رخت‮شویی می‌کرد. ده روزی یک بار. و می‌گفت مرتب کتکش می‌زند و بیرونش می‌کند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌کند. گفتم بروم دو کلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:
– ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟
گفت:
– مزه گندم شادونه. نمی‮دونی! قد یه گنجشک بود.
گفتم:
– نکنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس کجا پیدا می‮شه؛
گفت:
– به! تو کجاشو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبرکن.
و دست کرد توی جیب کت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی کبریتی می‌گشت که مگس‌هایش را توی آن قایم می‌کرد که دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم که برگردم خانه. که در خانه‌مان صدا کرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش که داشتند در‌می‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم که به فکرم رسید «چرا همچی کردی؟ اونا ابوالفضل رو کجا می‌شناسن؟» اما دیگر دیر شده بود و اگر در‌می‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت:
– آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟
و صاحب منصب گفت:
– همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همین‮قدر که باهاش بری مهمونی….
آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س!
ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه‌ی بابام بشود؟ برای چه؟… آها … آها … فهمیدم.
نگاهی به قوطی کبریت انداختم که خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.
در باز بود و در تاریکی دالان شنیدم که عمو، می‌گفت:
– عجب! خیلی‌یه‌ها! عجب! دختر نایب سرهنگ…
صدای پای من حرفش را برید. نزدیک که شدم رییس کمیسری را هم دیدم. بی‮خودی سلامی بهشان کردم و یکراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلکید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. رختم را کندم و تپیدم زیر کرسی. بوی دود ته دماغم را می‮خاراند و توی فکر ابوالفضل بودم و قوطی کبریت خالی‌اش و کشفی که کرده بودم که شنیدم عمو گفت:
– آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیک بود سر پیری هوو سرت بیاریم.
عمو مادرم را جاری صدا می‌کرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم که گفت:
– این دختره رو می‌گی میز عمو؟ خدا بدور! نوک کفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون.
و عمو گفت:
– جاری تخته‌های رو حوضی را نمی‌ذارین؟ سردشده‌ها!
فردا صبح که رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولک‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله‌به‌گله و تک و توک. یک جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم که لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌کرد. و هر شب که خانه نبود گربه‌‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:
– حاجی آقا کجا رفته؟
– نمی‌دونم ننه کله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خاد بره قم.
و چایی که می‌خوردیم برای هر دو ما گفت که دیشب کفترهای اصغرآقا را کروپی دزد برده. که ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا که بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود که نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می‌آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد.
و فضله‌ی کفترها گله‌به‌گله سفیدی می‌زد.
نویسنده: جلال آل احمد
برگرفته شده از کتاب: «پنج داستان»
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

چهل طوطی

داستان ششم
در پایان این داستان‌ها، مدانه بازرگان از سفر باز می‌گردد. زنش به محبت تمام از او استقبال می‌کند. طوطی آرام و بسیار جدی می‌گوید:
محبت زن، هیچ است و غرور زن، هیچ است. تمام مدتی که غایب بودی زنت وقت خود را مصرف من کرد و دوست من بود.
مدانه سخنان طوطی را شنید، اما توجهی نکرد. طوطی که چنین دید، خندید وگفت:
کسی که پندی را بشنود و آن را به کار بندد، در این جهان و جهان دیگر رستگار است.
آن وقت مدانه از طوطی چه‌گونگی را پرسید. پرابهاواتی به ترس از این که مبادا طوطی چیزی بگوید، هراسان شد. زیرا که گفته‌اند: آدم نیک، همیشه شجاع است؛ زیرا به خوبی خود مستظهر است و آدم بد همیشه هراسان است؛ زیرا که از بدی‌های خود شرمسار است.
پس پرابهاواتی پیش‌دستی کرد و به شوهرش گفت:
ای آقای من! جای تو در خانه کاملاَ خالی بود! اما در غیاب تو طوطی‌ای در این خانه می‌زیست که یکسر از جانب خدایان آمده است و سخن دانایان می‌زند. در غیاب تو، او هم شوهر من بود، هم فرزند من.
طوطی از این سخنان اندکی شرمسار شد. زیرا که خود را شایسته این همه نعمت ندید. پس مدانه از زن خود پرسید:
طوطی چه‌گونه تو را تسلی می‌داد؟
زن گفت:
حقیقت‌گو را همیشه می‌توان یافت. اما حقیقت شنو بسیار اندک است، که گفته‌اند: مردان چرب‌زبان، همیشه و همه جا به نیکی پذیرفته‌اند. اما آن که حقیقت تلخ را می‌گوید، شنونده‌ای نخواهد یافت. تو اکنون به حرف من گوش کن! من پس از رفتن تو، مدت‌ها به فکرت بودم. پس از آن دوستان بد وسوسه‌ام کردند. اما این طوطی از پیروی آن‌ها بازمی‌داشت و هفتاد شب تمام، با داستان‌های خردمندانه خود، مرا سرگرم داشت تا از پیروی هوس‌ها بازماندم و نقشه‌های شیطانی انجام نایافته ماند. و از امروز به بعد، چه در زندگی و چه در مرگ، سرور من تو خواهی بود.
در پایان این سخنان، مدانه از طوطی پرسید:
غرض از این سخنان چیست؟
طوطی جواب داد:
مرد خردمند به شتاب چیزی نمی‌گوید. کسی که از راه راست خبر دارد، به راه راست می‌رود. ای آقای من! من کاری به احمق‌ها و مستان و زنان و بیمارناکان و عاشقان و ناتوانان و مردم تند خشم ندارم. این‌ها که شمردم، هر یک ممکن است کمی پرهیزکار باشند. اما دیوانه و بی‌قید و گرسنه و مست و ترسو و شهوت‌ران و آزمند و هوسبازند. هیچ یک به پرهیزکاری راه ندارند. اما تو باید زنت را ببخشی. زیرا که تقصیر از او نبود. دوستان بد بودند که می‌خواستند او را اغوا کنند که گفته‌اند: مرد پرهیزکار، در مصاحبت بدکاران، به فساد راه می‌یابد. حتی "بیشمه- Bhishma" در اثر مصاحبت با "دوریودهانه- Duryodhana" گاوی را دزدید و دختر پادشاه، به وسیله "ویدیدهاره- Vidyadhara" از راه به در برده شد. و گر چه تقصیر او آشکار بود، پدرش او را بخشید.
و به این مناسبت طوطی داستان را چنین گفت:
کوهی بوده است به نام "مالایه" و قله‌ای داشته است به نام "مانوهاره- Manohara" و بر کنار آن کوه، شهری بوده است به نام "گندهاروس- Gandharvas" . در این شهر "مدانه‌" ‌ای می‌زیسته است و زنی داشته به نام "رتناوالی- Retnavali".
این دو، دختری داشتند به نام "مدانه منجری". دختری بس زیبا که هر کس او را می‌دیده، عاشقش می‌شده. چه از مردان و چه از قهرمانان و چه از خدایان ممکن نبوده است که مناسب آن همه زیبایی، شوهری برای او جست.
روزی یک تن "ناراده- Narada" از آن شهر می‌گذشت. دختر را دید و عقل و خرد از سرش پرید. پس از مدتی که به خود آمد، با این کلمات دختر را نفرین کرد؛ چون خود یک "ریشی- Rishi" مقدس بود، گفت:
مادام که آتش عشق تو در من خاموش نشده است، در دام فریب گرفتار باشی.
پدر دختر، این نفرین را شنید و در برابر آن مقدس به زانو در افتاد و گفت:
به دخترم رحم کن و او را ببخش!
ناراده" گفت:
کار نفرین گذشته است. دخترت به راستی فریب خواهد خورد. اما بدبخت نخواهد شد. و از یافتن شوهر نیز در نخواهد ماند. در قله کوه "مرو- Meru" شهری است به نام "ویپولا- Vipula". و در آن موسیقی‌دانی مار افسای می‌زید به نام "کاناپرابهه- Kanaprabha". او شوهر دختر تو خواهد شد."
این را گفت و رفت. و بنا بر قول او دختر به همان مرد شوی کرد. اما شوهر به زودی او را ترک گفت و بار سفر بست. و به سوی "کیلاسه- Kilasa" رفت. زن از دوری شوهر بی‌قرار شد و خود را بر سنگفرش خانه افکند و می‌نالید.
در چنین حالی "ویدیدهاره" او را دید و سخت عاشقش شد. اما دختر او را از خود راند. این بار "ویدیدهاره" خود را به صورت شوهر او در‌آورد و به نزد او رفت.
اندکی پس از این واقعه، شوهر از سفر بازگشت. اما دریافت که زن از بازگشت او خوشنود نیست. اندیشید که لابد عشقی ناروا در میان است و چنان از حسد به جوش آمد که کمر به قتل زن خویش بست.
"مدانه منجری" که دید آخر عمرش نزدیک است، به مقبره الهه "دورگه- Durga" پناه برد. و زار بگریست. الهه شکوه او را شنید و به شوهرش گفت:
ای "کاناپرابهه" نجیب، زن تو بی‌تقصیر است. او گول "ویدیدهاره" را خورده است که خود را به صوت تو که شوی او هستی در‌آورده بود و چون او از حقیقت مطلب آگاه نبوده است، تو چه‌گونه تقصیر را به گردن او می‌گذاری؟ گذشته از این که تمام این بدبختی‌‌ها نفرین "ریشی ناراده" است. اکنون نفرین به وقوع پیوست و چون او بی‌تقصیر است به خانه بازش گردان!.
شوهر سخنان الهه را اطاعت کرد و زن را به خانه برد و از آن پس با هم به خوشی روزگار به سر بردند.
***
پس از این داستان، طوطی به سخن چنین ادامه داد:
و اکنون تو ای " مدانه"، اگر به من اطمینان داری، زنت را گرم بپذیر، زیرا که بدی در نفس او نیست.
پس " مدانه" آن چه را طوطی گفته بود، انجام داد و زن را به محبت پذیرفت. پدر او"هریداته- Haridatta" از بازگشت فرزند خوش‌دل شد. و جشنی عظیم برپا کرد. و در میان جشن از آسمان گل فراوان بارید.
و طوطی ناصح و مورد اعتماد "پرابهاواتی" نیز از نفرینی که او را در تن طوطی به زندان نهاده بود، آزاد شد و به آسمان‌ها نزد خدایان پرواز کرد. و" مدانه" و" پرابهاواتی" بقیه عمر را در آرامش و صفا و شادکامی به سر ‌آوردند.
جلال‌‌آل احمد، سیمین دانشور
آخرین داستان کتاب (سوکه سپتاتی)
نقل از کتاب: «چهل طوطی» – انتشارات مجید
حروف‌چین: شراره گرمارودی

گنج

 «ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش. منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم …»
خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار، معصومه سلطان، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را – که شب های روضه، توی مجلس بسیار تماشایی است – برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قلیان را زیر لب داشت، این گونه ادامه می‌داد : …..
….. «… تو همین کوچه سیدولی – که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من خودم با بیم رفتیم تموشا، قربونش برم ! – رو یه سنگ مرمر یه زری، ده پونزده خط عربی نوشته بودن. اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش. آخه اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود، قرآنو بهتر از بی بیم می‌خوندم. اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم. آخه ننه زیر و زبر که نداش که … آره اینو می‌گفتم. تو همون کوچه، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا می‌کرد، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه …»
خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان خیلی راضی است، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد، گفت :
«… اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود، بهش بتول می‌گفتن. راستش ما آخر نفهمیدیم از کجا پیداش شده بود. من خوب یادمه روزای عید فطر که می‌شد، با ییشای صناری که از این ور و اون ور جمع می‌کرد، متقالی، چیتی، چیزی تهیه می‌کرد و میومد تو مسجد « کوچه دردار » و وقتی نماز تموم می‌شد، پیرهن مراد بخیه می‌زد. ولی هیچ فایده نداشت. بی چاره بختش کور کور بود. خودش می‌گفت : «نمی دونم، خدا عالمه ! شاید برام جادو جنبلی، چیزی کرده باشن. من کاری از دستم بر نمیآدش. خدا خودش جزاشونو بده .» خلاصه یتیمچه بدبخت آخرسرا راضی شده بود
به یه سوپر شوور کنه !»»
یک پک دیگری به قلیان و بعد :
«« عاقبت یه دوره گردی، که همیشه سر کوچه ما الک و تله موش می‌فروخت، پیدا شد و گرفتش. مام خوش حال شدیم که اقلا بتوله سر و سامونی گرفته. بعد از اون سال دمپختکی شب عید – که مردم، تازه کم کم داشتن سر حال میومدن – یه روز یه شیرینی پزی که از قدیم ندیما با شوور بتول – راستی یادم رفت اسمشو بگم – با مشهددی حسن رفیق بود سر کوچه می‌بیندش و میگه :
« رفیق ! شب عیدی، اگه بتونی پولی مولی راه بندازی، من بلدم، … دو سه جور نون شیرینی و باقلایی و نون برنجی می‌پزیم، … خدا بزرگه، شاید کار و بارمون بگیره »
مشهدی حسنم حاضر میشه و شیرینی پزی رو علم کنن. اما نمی دونن جا و دکون کجا گیر بیارن ! مشهدی حسنه به فکر می‌افته برن تو همون کارمسراهه و یه گوشه ش پاتیل و بساطشونو رو به راه کنن. با هم میرن پیش یارو پیرمرده و بهش قضیه رو حالی می‌کنن و قرار می‌ذارن ماهی دو قرون کرایه بهش بدن. اما پیرمرده میگه : «من اصلن پول نمی خام. بیآین کارتونو بکنین، خدا برا مام بزرگه !»
خاله، نمی دونم از کی تا به حال از هر دو گوش هایش کر شده و ما مجبوریم برای این که درست حرفهایش را بفهمیم و محتاج دوباره پرسیدن نشویم، بی صدا گوش کنیم. او به قدری گیرا و با حالت صحبت می‌کند که حتی بچه ها هم که تا نیم ساعت پیش سر «خاتون پنجره » ها شان با هم دعوا می‌کردند، اکنون ساکت شده، همه گوش نشسته بودند.
در این میان تنها گاه گاه صدای غرغر قلیان خاله بود که بلند می‌شد و در همان فاصله کوتاه، باز قیل و قال بچه ها بر سر شب چره در می‌گرفت. خاله پکش را که به قلیان زد، دنبال کرد:
«« … جونم واسه شما بگه، مشهدی حسن و شریکش، رفتن تو کارامسراهه و خواستن یه گوشه رو اجاق بکنن و پاتیلشونو کار بذارن. کلنگ اول و دوم، که نوک کلنگ به یه نظامی گنده گیر می‌کنه ! یواشکی لاشو وا می‌کنن و یک دخمه گل و گشاد …! اون وقت تازه همه چیزو می‌فهمن. مشهدی حسن زود به رفیقش حالی می‌کنه که باید مواظب باشن. پیرمردک رفته بود مسجد نماز عصرشو بخونه ؛ در کارامسرا رو می‌بندن و میرن سراغ گودالی که کنده بودن ؛ درشو ور می‌دارن ؛ یه
سرداب دور و دراز پیدا میشه. پیه سوز شونو می‌گیرن و میرن تو. دور تادور سرداب،با ماسه و آهک طبقه طبقه درس کرده بودن و تو هر طبقه خمره ها بوده که ردیف چیده بودن و در هر کدومم یه مجمعه دمر کرده بودن. مشهدی حسن و رفیقش دیگه تو دلشون قند آب می‌کردن. نمیدونستن چه کار بکنن ! لیره ها بوده، یکی نعلبکی !
خدا علمه این پولا مال کی بوده و از زمون کدوم سلطون قایم کرده بودن. بی بیم می‌گفت ممکنه اینا وقف سید ولی باشه که لوحش تازه خواب نما شده بود. اما هرچی بود، قسمت دیگری بود ننه جون …»»
خاله چشم های ریزش رو ریزتر کرده بود و در چند دقیقه ای که گمان می‌کنم به آن لیره های درشتی که می‌گفت – لیره های به درشتی یک نعلبکی – فکر می‌کرد. چه قدر خوب بود که او ی: دانه از آن ها را – آری فقط یک دانه از آن ها را – می‌داشت و روز ختنه سوران، لای قنداق نوه پنجمش، که تازه به دنیا آمده بود، می‌گذاشت !
چه قدر خوب بود که دوسه تا از آن «کله برهنه» ها هم بود و او می‌توانست یک سینه ریز و یآ «ون یکاد» یا یک جفت گوشواره سنگین با آن ها درست کند و برای عروس حاج اصغرش فرستد!…چقدر خوب بود !شاید خیلی فکرهای دیگر هم می‌کرد…
«…آره ننه جون!نمی دونین قسمت چیه!اگر چیزی قسمت آدم باشه، سی مرغم از سر کوه نمی تونه بیاد ببردش.خلاصه ش، مشهدی حسه و رفیقش، هفته عید، شیرینی پزیشونو کردن، پولارم کم کم درآوردن. جوری که یارو پیرمرده نفهمه، سه چار ماهی که از قضایا گذشت، به بونه این که کارشون بالا گرفته و دخلشون خوب بوده، کارامسراهه رو زا پیرمردک خریدن. اونم که از خدا می‌خاس پولشو گرفت و گفت خیرشو ببینین و رفت. کم کم ما می‌دیدیم بتوله سرو وضعش بهتر میشه ؛ گلوبند سنگین می‌بنده ؛ النگوای ردیف به هردو دست؛ انگلشتر الماس ؛ پیرهن های ملیله دوزی و اطلس ؛ چارقت ؛خاص ململ؛ و خیر…!مث یه شازده خانم اومد و رفت می‌کنه .
راسی یادم رفت بگم، همون اولام که کار و بارشون تازه خوب شده بود، بتول یه دختر برا مشهدی حسنه زاییده بود و بعدش دیگه اولادشون نشد.»
یک پک دیگر به قلیان و بعد :
«مشهدی حسن رفیقشو روونه کربلا کرد و از این جا لیره ها و کله برهنه هارو لای پالون قاطرا و توی دوشک کجاوه ها می‌کرد و می‌فرستاد براش. اونم اون جا می‌فروخت و پولاشو برمی گردوند. خلاصه کارشون بالا گرفت. از سر تا ته محله رو خریدن. هرچی فقیر مقیر بود، از خویش و قوم و دیگرون، بهش یه خونه ای دادن و همم خیال کردن خدا باهاشون یار بوده و کارشون رو بالا برده. هیشکی هم سر از کارشون در نیآورد.خود مشهدی حسنم با بتول یه سال بار زیارتو بستن رفتن کربلا.
من خوب یادمه داشای محل براشون چووشی می‌خوندن و چه قدر اهل محل براشون اسفند و کندردود کردن. نمی دونین ننه ! از اون جام رفتن مکه و بتول که اول معلوم نبود کس و کارش چیه و آخرش کجا سربه نیست میشه، حالا زن حاجی محل ما شده بود ! خدا قسمت بنده هاش بکنه الهی!…من که خیلی دلم تنگ شده .
ای …یه پامون لب قبره،یه پامون لب بون زندگی. امروز بریم، فردا بریم ؛ اما هنوز که هنوزه این آرزو تو دلم مونده که اقلا منم اون قبر شیش گوشه رو بغل بگیرم …ای خدا! از دستگات که کم نمیشه…ای عزیز زهرا!…»
خاله گریه اش گرفته بود. شنوندگان همه دهانشان باز مانده بود. نمی دانستند گریه کنند یا نه .من حس می‌کردم که همه خیال می‌کنند روضه خوان، بالای منبر، روضه می‌خواند. ولی خاله زود فهمید که بی خود دیگران را متاثر ساخته است. با گوشه چارقد ململش، چشم هایش را پاک کرد و یک پک محکم دیگر به قلیان زد و ادامه داد :
«…زن حاجی، یعنی بتول، بعد از اون دختر اولیش،…که حالا به چهارده سالگی رسیده بود و شیرین و ملوس شده بود و من خودم تو حموم دیده بودمش و آرزو می‌کردم یه پسر جوون دیگه داشتم و تنگ بغلش می‌انداختم،…آره بعد از اون بتول انگار فهمیده بود که حاج حسن خیال زن دیگه ای رو داره.آخه خداییشو بخوای مردک بنده خدا نمی خاس با این همه مال و مکنت، اجاقش کور باشهو تخم و ترکش قطع بشه .خود بتول هم حتمن از آقا شنیده بود که پیغمبر خودش فرموده که تا چارتا عقدی جایزه و صیغه ام که خدا عالمه هر چی دلش خواست.واسه این بود که به دس و پا افتاد ف شاید بچش بشه و حاجی زن دیگه ای نگیره .
آخه ننه شماها نمی دونین هوو چیه !من که خدا نخاس سرم بیآد. اما راستش آدم چطو دلش میآد شوورش بغل یه پتیاره دیگه بخوابه؟ دیگه هرچی دعانویس بود،دید. هرچی سید ولی ؛ که لوحش تازه خواب نما شده بود، نذر کرد؛ آش زن لابدین پخت ؛ شبای چهارشنبه گوش وایساد ؛ خلاصه هرکاری که می‌دونست و اهل محل می‌دونستن کرد ؛ …تا آخرش نتیجه داد و خدا خواست و آبستن شد.زد و این دفعه یه پسر کاکول زری زایید…»
باز خاله ساکت شد و یکی دو پک به قلیان زد و در حالی که تنباکوی سر قلیان ته کشیده بود و ذغال های آن سوخته بود و به جز جز افتاده بود ؛ معصومه سلطان ؛ قلیان را با کراهت تمام، از این که از شنیدن باقی حکایت محروم می‌شود ؛ بیرون برد و ادامه داد :
«…آره ننه جون ؛ خدا نکنه روزگار برا آدم بد بیاره .راس راسی می‌تونه یه روزه یه خونمونو به باد بده و تموم رشته های آدمو پنبه کنه و آدمو خاکسر بشونه. آره جونم، تازه حسین آقا، پسر حاجی حسین، به دنیا اومده بود که بی چاره بدبخت خودش سل گرفت !نمی دونین،نمی دونین!دیگه هرچی داشت برا مرضش خرج کرد.
از حکیم باشی های محل گذشت، از خیابون های بالا و حتی از دربارم -دوکتوره -موکتوره-چیه؟نمی دونم -خلاصه ازهمونا آوردن.اما هیچ فایده نکرد.هردفعه فیزیتای، گرون گرون و نسخه های یکی یه تومن بود که می‌پیچیدن. اما کجا؟…
وقتی که خدا نخادش،کی می‌تونه آدمو جون بده؟آدمی که بایس بمیره،بایس بمیره دیگه! دست آخر که حاجی همه دارایی و ملک و املاکشو خرج دوا درمون کرد،مرد!
و بی چاره بتوله رو تا خرخرش تو قرض گذوشت .بتولم زودی دخترشو شوور داد.
هر چی هم از بساط زندگی مونده بود، جهاز کرد و بدرقه دخترش روونه خونه شوور فرستاد.خونه نشیمنشم، طلبکارا-اگرچه اون وختا بارحم تر بودن- ازش گرفتن. اونم بچشو سر راه گذوشت و خودشم رفت که رفت…سربه نیس شد!اما یه دوسال بعد، دخترم -توعروسی یکی از هم مکتبیاش-اونو دیده بود که تو دسته این رقاصا نیست که تو عروسیا تیارت درمیارن،…تو اونا دیده بود داره می‌رقصه.»
خاله ساکت شد و همه را منتظر گذاشت. چند دقیقه ای در آن میان جز بهت و سکوت و انتظار نبود. عاقبت خواهرم به صدا درآمد که :
«خاله جان آخرش چطور شد؟»
خاله جواب داد:
«نمی دونم ننه. حالا لابد اونم یا مثه من پیر شده و گوشش نمی شنوه، و یا دیگه نمی دونم چطور شده. من چه می‌دونم؟ شایدم خدا از سر تقصیراتش گذشته باشه.
آره ننه جون! اگه مرده، خدا بیامرزدش!و اگه نمرده، خدا کنه دخترش به فکرش افتاده باشه و آخر عمری ضبط و ربطش کرده باشه!»

نویسنده: جلال آل احمد
از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

جشن فرخنده

ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
– بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
– کره خر! یواش‌تر …..
…. و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشانرا می‌کردند پایین و دمهاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو. و همسایه‌مان داشت کفترهایش را دان می‌داد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم به تماشای کفترها. اینها دیگر ترسی از من نداشتند. سلامی به همسایه‌مان کردم که تازگی دخترش را شوهر داده بود و خودش تک و تنها توی خانه زندگی می‌کرد. یکی از کفترها دور قوزک پاهایش هم پرداشت. چرخی و یک میزان. و آنقدر قشنگ راه می‌رفت و بقو بقو می‌کرد که نگو. گفتم:
– اصغر آقا دور پای این کفتره چرا اینجوریه؟
گفت:
– به! صد تا یکی ندارندش. می‌دونی؟ دیروز ناخونک زدم.
– گفتم: ناخونک؟
– آره یکیشون بی‌معرفتی کرده بود منم دو تا از قرقی‌هاش را قر زدم.
بابام حرف زدن با این همسایه‌ی کفتر باز را قدغن کرده بود. اما مگر می‌شد همه‌ی امر و نهی‌های بابا را گوش کرد؟ دو سه دفعه سنگ از دست اصغرآقا تو حیاط ما افتاده بود و صدای بابام را درآورده بود. یک بار هم از بخت بد درست وقتی بابام سرحوض وضو می‌گرفت یک تکه کاهگل انداخته بود دنبال کفترها که صاف افتاده بود تو حوض ما و ماهیهای بابام ترسیده بودند و بیا و ببین چه داد و فریادی! بابام با آن همه ریش و عنوان، آن روز فحش‌هایی به اصغرآقا داد که مو به تن همه‌ی ما راست شد. اما اصغرآقا لب از لب برنداشت. و من از همان روز به بعد از اصغرآقا خوشم آمد و با همه‌ی امر و نهی‌‌های بابام هر وقت فرصت می‌کردم سلامش می‌کردم و دو کلمه‌ای درباره‌ی کفترهایش می‌پرسیدم. و داشتم می‌گفتم:
– پس اسمش قرقیه؟
که فریاد بابام آمد بالا که: کره خر کجا موندی؟
ای داد بیداد! مثلا آمده بودم دنبال حوله‌ی بابام. بکوب بکوب از پلکان رفتم پایین. نزیک بود پرت بشوم. حوله را که ترسان و لرزان به دستش دادم یک چکه آب از دستش روی دستم افتاد که چندشم شد. درست مثل اینکه یک چک ازو خورده باشم. و آمدم راه بیفتم و بروم تو که در کوچه صدا کرد.
– بدو ببین کیه. اگه مشد حسینه بگو آمدم.
هر وقت بابام دیر می‌کرد از مسجد می‌آمدند عقبش. در را باز کردم. مامور پست بود. کاغذ را داد دستم و رفت. نه حرفی نه هیچی. اصلا با ما بد بود. بابام هیچوقت انعام و عیدی بهش نمی‌داد. این بود که با ما کج افتاده بود. و من تعجب می‌کردم که پس چرا باز هم کاغذهای بابام را می‌آورد. برای اینکه نکند یک بار این فکرها به کله‌اش بزند پیش خودم تصمیم گرفته بودم از پول توجیبی خودم یک تومان جمع کنم و به او بدهم و بگویم حاجی‌آقا داد. یعنی بابام. توی محل همه بهش حاجی‌آقا می‌گفتند.
– کره خر کی بود؟
صدای بابام از تو اطاقش می‌آمد. رفتم توی درگاه و پاکت را دراز کردم و گفتم: – پست‌چی بود.
– وازش کن بخون. ببینم توی این مدرسه‌ها چیزی هم بهتون یاد می‌دن یا نه؟
بابام رو کرسی نشسته بود و داشت ریشش را شانه می‌کرد که سر پاکت را باز کردم. چهار خط چاپی بود. حسابی خوشحال شدم. اگر قلمی بود و به خصوص اگر خط شکسته داشت اصلا از عهده من برنمی‌آمد و درمی‌ماندم و باز سرکوفت‌های بابام شروع می‌شد. اما فقط اسم بابام را وسط خط‌های چاپی با قلم نوشته بودند. زیرش هم امضای یکی از آخوندهای محضردار محلمان بود که تازگی کلاهی شده بود. تا سال پیش رفت و آمدی هم با بابام داشت.
– ده بخون چرا معطلی بچه؟
و خواندم: «به مناسبت جشن فرخنده 17 دی و آزادی بانوان مجلس جشنی در بنده منزل…»
که بابام کاغذ را از دستم کشید بیرون و در همان آن شنیدم که:
– بده ببینم کره خر!
و من در رفتم. عصبانی که می‌شد باید از جلوش در رفت. توی حیاط شنیدم که یک‌ریز می‌گفت: – پدرسگ زندیق! پدرسوخته ملحد!
به زندیقش عادت داشتم. اصغرآقای همسایه را هم زندیق می‌گفت. اما ملحد یعنی چه؟ این را دیگر نمی‌دانستم. اصلا توی کاغذ مگر چی نوشته بود. از همان یک نگاهی که به همه‌اش انداختم فهمیدم که روی هم رفته باید کاغذ دعوت باشد. یادم است که اسم بابام که آن وسط با قلم نوشته بودند خیلی خلاصه بود. از آیه‌الله و حجه‌الاسلام و این حرفها خبری نبود که عادت داشتم روی همه کاغذهایش ببینم. فقط اسم و فامیلش بود. و دنبال اسم او هم نوشته بود «بانو» که نفهمیدم یعنی چه. البته می‌دانستم بانو چه معنایی می‌دهد. هرچه باشد کلاس ششم بودم و امسال تصدیق می‌گرفتم. اما چرا دنبال اسم بابام؟ تا حالا همچه چیزی ندیده بودم.
از کنار حوض که می‌گذشتم ادای ماهی‌ها را درآوردم با آن دهان‌های گردشان که نصفش را از آب درمی‌آوردند و یواش ملچ ‌مولوچ می‌کردند.
بعد دیدم دلم خنک نمی‌شود. یک مشت آب رویشان پاشیدم و دویدم سراغ مطبخ. مادرم داشت بادمجان سرخ می‌کرد. مطبخ پر بود از دود و چشمهای مادرم قرمز شده بود. مثل وقتی که از روضه برمی‌گشت.
– سلام. ناهار چی داریم؟
– می‌بینی که ننه. علیک سلام. بابات رفت؟
– نه هنوز.
بادمجان‌های سرخ شده را نصفه نصفه توی بشقاب روی هم چیده بود و پیازداغها را کنارشان ریخته بود. چندتا از پیازداغها را گذاشتم توی دهنم و همانطور که می‌مکیدم گفتم:
– من گشنمه.
– برو با خواهرت سفره‌رو بندازین. الان می‌آم بالا.
دو سه تای دیگر از پیازداغ‌ها را گذاشتم دهنم که تا از مطبخ دربیایم توی دهنم آب شده بودند. خواهرم زیر پایه کرسی جای مادرم نشسته بود و داشت با جوراب پاره‌‌های دست بخچه‌ی مادرم عروسک درست می‌کرد خپله و کلفت و بدریخت. گفتم:
– گه سگ باز خودتو لوس کردی رفتی اون بالا؟
و یک لگد زدم به بساطش که صدایش بلند شد:
– خدایا! باز این عباس ذلیل شده اومد. تخم سگ!
حوصله نداشتم کتکش بزنم. گرسنه‌ام بود و بادمجان‌ها چنان قرمز بود که اگر مادرم نسقم می‌کرد خیلی دلم می‌سوخت. این بود که محلش نگذاشتم و رفتم سراغ طاقچه‌ی اسباب و اثاثیه‌ام. کتابهایم را گذاشتم یک طرف و کتابچه‌ی تمبرم را برداشتم ونگاهی به آن انداختم که مبادا خواهرم باز رفته باشد سرش. دیگر از دست تمبرهای عراق و سوریه خسته شده بودم. اما چه کنم که برای بابام فقط ازین دو جا کاغذ می‌آمد. توی همه‌ی آنها یکی از تمبرهای عراق را دوست داشتم که برجی بود مارپیچ و به نوکش که می‌رسید باریک می‌شد. یک سوار هم جلوی آن ایستاده بود به اندازه یک مگس. آرزو می‌کردم جای آن سوار بودم. یا حتی جای اسبش…
– عباس!
باز فریاد بابام بود. خدایا دیگر چکارم دارد؟ از آن فریادها بود که وقتی می‌خواست کتکم بزند از گلویش درمی‌آمد. دویدم.
– بیا کره خر. برو مسجد بگو آقا حال نداره. بعد هم بدو برو حجره‌ی عموت بگو اگه آب دستشه بگذاره زمین و یک توک پا بیاد اینجا.
– آخه بذار بچه یک لقمه نون زهرمار کنه…
مادرم بود. نفهمیدم کی از مطبخ درآمده بود. ولی می‌دانستم که حالا دعوا باز در خواهد گرفت وناهار را زهرمارمان خواهد کرد.
– زنیکه لجاره! باز توکار من دخالت کردی؟ حالا دیگر باید دستتو بگیرم و سرو کون برهنه ببرمت جشن.
بابام چنان سرخ شده بود که ترسیدم. عصبانیت‌هایش را زیاد دیده بودم. سرخودم یا مادرم یا مریدها یا کاسبکارهای محل. اما هیچ‌وقت به این حال ندیده بودمش. حتا آن روزی که هرچه از دهنش درآمد به اصغر آقای همسایه گفت. مادرم حاج و واج مانده بود و نمی‌دانست کجا به کجاست و من بدتر ازو. رگهای گردن بابام از طناب هم کلفت‌تر شده بود. جای ماندن نبود. تا کفشم را به پا بکشم مادرم با یک لقمه‌ی بزرگ به دست آمد و گفت:
– بگیر و بدو تا نحس نشده خودت را برسون.
هنوز نصف لقمه‌ام دستم بود که از درخانه پریدم بیرون،‌ سوزی می‌آمد که نگو. از آفتاب هم خبری نبود. بقیه لقمه‌ام را توی کوچه با دو تا گاز فرو دادم و در مسجد که رسیدم دهانم را هم پاک کرده بودم.
فقط کفشهای پاره پوره دم در چیده شده بود. صف‌های نماز جماعت کج و کوله‌تر از صف بچه مدرسه‌ای‌ها بود. و مریدهای بابام دوتا دوتا و سه‌تا سه‌تا با هم حرف می‌زدند و تسبیح می‌گرداندند. احتیاجی به حرف زدن نبود. مرا که دیدند تک و توک بلند شدند و برای نماز قامت بستند. عادتشان بود چشمشان که به من می‌افتاد می‌فهمیدند که لابد باز آقا نمی‌آید.
بعد دویدم طرف بازار. از دم کبابی که رد می‌شدم دلم مالش رفت. دود کباب همه جا را پر کرده بود. نگاهی به شعله‌ی آتش انداختم و به سیخ‌های کباب که مشهدی علی زیر و روشان می‌کرد و به مجمعه‌ی پر از تربچه و پیازچه که روی پیشخوان بود. و گذشتم. چلویی هیچوقت اشتهای مرا تیز نمی‌کرد. با پشت دری‌هایش و درهای بسته‌اش. انگار توی آن به جای چلو خوردن کارهای بد می‌کنند. دکان آشی سوت و کور بود و دیگی به بار نداشت. حالا دیگر فصل حلیم بود و ناهار بازار دکان آشی صبح‌ها بود. صبح‌های سرد سوزدار. جلوی دکانش یک بره‌ی درسته و پوست کنده وسط یک مجمعه قوز کرده بود و گردنش به کنده‌ی درخت می‌ماند. و روی سکوی آن طرف یک مجمعه‌ی دیگر بود پر از گندم و یک گوشکوب بزرگ -خیلی بزرگ- روی آن نشانده بودند. فایده نداشت باید زودتر می‌رفتم و عمو را خبر می‌کردم و گرنه از ناهار خبری نبود.
آخر بازارچه سرپیچ یک آشپز دوره گرد دیگ آش رشته‌اش را میان پاهاش گرفته بود و چمبک زده بود و مشتریها آش را هورت می‌کشیدند. بیشتر عمله‌‌ها بودند وکلاه نمدی‌هاشان زیر بغل‌هاشان بود. ته بازار ارسی‌دوزها دلم از بوی چرم به هم خورد و تند کردم و پیچیدم توی تیمچه. اینجا دیگر هیچ سوز نداشت. گوشهایم داغ شده بود. و زیر پا فرش بود از پوشال نرم. و گوشه و کنار تا دلت بخواهد تخته ریخته بود و چه بوی خوبی می‌داد! آرزو میکردم که سه تا از آن تخته‌‌ها را می‌داشتم تا طاقچه‌ام را تخته‌بندی می‌کردم. یکی را برای کتابها- یکی را برای خرده ریزها و آخری را هم بالاتر از همه می‌کوبیدم برای خرت و خورتهایی که نمی‌خواستم دست خواهرم بهشان برسد. و اینهم حجره‌ی عمو. اما هیچکس نبود. دم در حجره یک خورده پا به پا کردم و دور خودم چرخیدم که شاگردش نمی‌دانم از کجا درآمد. مرا می‌شناخت. گفت عمو توی پستو ناهار می‌خورد. یک کله رفتم سراغ پستو. منقل جلوی رویش بود و عبا به دوش روی پوست تختش نشسته بود وداشت خورش فسنجان با پلو می‌خورد. سلام کردم و قضیه را گفتم. و همان طور که او ملچ ملچ می‌کرد داستان کاغذی را که آمده بود و حرفی را که بابام به مادرم گفته بود همه را برایش گفتم. دو سه بار «عجب! عجب!» گفت و مرا نشاند و روی یک تکه نان یک قاشق فسنجان خالی ریخت که من بلعیدم و بلند شدیم. عمو عبایش را از دوش برداشت و تا کرد وگذاشت زیر بغلش و شبکلاهش را توی جیبش تپاند و از در حجره آمدیم بیرون. می‌دانستم چرا این کار را می‌کند. پارسال توی همین تیمچه جلوی روی مردم یک پاسبان یخه عمویم را گرفت که چرا کلاه لبه‌دار سر نگذاشته. و تا عبایش را پاره نکرد دست ازو برنداشت. هیچ یادم نمی‌رود که آنروز رنگ عمو مثل گچ سفید شده بود و هی از آبرو حرف می‌زد و خدا و پیغمبر را شفیع می‌آورد. اما یارو دستش را انداخت توی سوراخ جا آستین عبا و سرتاسر جرش داد ومچاله‌اش کرد و انداخت و رفت. آنروز هم درست مثل همین امروز نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که بابام مرا فرستاده بود عقب عمو و داشتیم به طرف خانه می‌رفتیم که آن اتفاق افتاد.
در راه عمو ازم پرسید بابام جواز سفرش را تجدید کرده یا نه. و من نمی‌دانستم. هر وقت بابام می‌خواست سفری به قم یا قزوین بکند این عزا را داشتیم. جوازش را می‌داد به من می‌بردم پهلوی عمو و او لابد می‌برد کمیسری و درستش می‌کرد. این بود که باز عمو پرسید امروز رئیس کمیسری به خانه‌مان نیامده! گفتم نه. رئیس کمیسری را می‌شناختم. یکی دو بار اول صبحها که می‌رفتم مدرسه در خانه‌مان با او سینه به سینه شده بودم، مثل اینکه از مریدهای بابام بود. هر وقت هم می‌آمد دم در منتظر نمی‌شد در را باز می‌کرد و یااللهی می‌گفت و یک راست می‌رفت سراغ اطاق بابام.
به خانه که رسیدیم عمو رفت پیش بابا ومن دیگر منتظر نشدم. یک کله رفتم پای سفره که مادرم فقط یک گوشه‌اش را برای من باز گذاشته بود. از بادمجان‌هایی که باقیمانده بود پیدا بود خودش چیزی نخورده. هر وقت با بابام حرفش می‌شد همین طوری بود. ناهارم را به عجله خوردم و راه افتادم. از پشت در اطاق بابام که می‌گذشتم فریادش بلند بود و باز همان «زندیق» و «ملحد»‌ش را شنیدم. لابد به همان یارو فحش می‌داد که کاغذ را فرستاده بود. خیلی دلم می‌خواست سری هم به پشت بام بزنم و یک خورده کفترهای اصغرآقا را تماشا کنم. اما هوا ابر بود و لابد کفترها رفته بودند جا و تازه مدرسه هم دیر شده بود. یعنی دیر نشده بود اما وضع من جوری بود که باید زودتر می‌رفتم. بله دیگر سر همین قضیه‌ی شلوار کوتاه! آخر من که نمی‌توانستم با شلوار کوتاه بروم مدرسه! پسر آقای محل! مردم چه می‌گفتند، و اگر بابام می‌دید؟ از همه‌ی این‌ها گذشته خودم بدم می‌آمد. مثل این بچه‌های قرتی که پیشاهنگ هم شده بودند و سوت هم به گردنشان آویزان می‌کردند و «شلوار کوتاه کلاه بره…» بله دیگر هیچکس از متلک خوشش نمی‌آید. و همین جوری شد که آخر ناظم از مدرسه بیرونم کرد که «یا شلوارت را کوتاه کن یا برو مکتب خونه». درست اوایل سال بود. یعنی آخرهای مهرماه. و مادرم همان وقت این فکر به کله‌اش زد. به پاچه‌های شلوارم از تو دکمه قابلمه‌ای دوخت ومادگی آن را هم دوخت به بالای شلوارم. و باز هم از تو،‌ و یادم داد که چطور دم مدرسه که رسیدم شلوارم را از تو بزنم بالا و دکمه کنم و بعد هم که درآمدم بازش کنم و بکشم پایین. همینطور هم شد. درست است که شلوارم کلفت می‌شد و نمی‌توانستم بدوم، و آن روز هم که سر شرط‌بندی با حسن خیکی توی حوض مدرسه پریدم آب لای پاچه‌ام افتاد و پف کرد و بچه‌ها دست گذاشتند به مسخرگی، اما هر چه بود دیگر ناظم دست از سرم برداشت. به همین علت بود که سعی می‌کردم از همه زودتر بروم مدرسه. و از همه دیرتر دربیایم. زنگ آخر را که می‌زدند آنقدر خودم را توی مستراح معطل می‌کردم تا همه می‌رفتند و کسی نمی‌دید که با شلوارم چه حقه‌ای سوار کرده‌ام. با این‌حال بچه‌ها فهمیده بودند و گرچه کاری به این کار نداشتند از همان سر بند اسمم را گذاشته بودند «آشیخ». که اول خیلی اوقاتم تلخ شد. اما بعد فکرش را که می‌کردم می‌دیدم زیاد هم بد نیست و هر چه باشد خودش عنوانی است و از «شلی» بهتر است که لقب مبصرمان بود.
در مدرسه که رسیدم خیس عرق بودم. از بس دویده بودم. مدرسه شلوغ بود و ناظم توی ایوان ایستاده بود و با شلاق به شلوارش می‌زد. نمی‌شد توی دالان مدرسه شلوارم را بالا بزنم. همان توی کوچه داشتم این کار را می‌کردم که شنیدم یکی گفت:
– خدا لعنتتون کنه. به‌بین بچه‌های مردمو به چه دردسری انداختن.
سرم را بالا کردم. زن گنده‌ای بود و کلاه سیاه لبه پهنی به سر داشت و زیر کلاه چارقد بسته بود ودسته‌های چارقد را کرده بود توی یخه‌ی روپوش گشاد و بلندش. فکر کردم «زنیکه چکار به کار مردم داره؟» و دویدم توی مدرسه.
عصر که از مدرسه برگشتم خواهر بزرگم با بچه‌ی شیرخوره‌اش آمده بود خانه‌ی ما. خانه‌شان توی یکی از پسکوچه‌های نزدیک خودمان بود. و روز هم می‌توانست بیاید و برود. سرو گوشی توی کوچه آب می‌داد و چشم آجانها را که دور می‌دید بدو می‌آمد. سرش را با یک چارقد قرمز بسته بود. لابد باز آمده بود حمام. بچه‌اش وق می‌زد و حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. و مشهدی حسین مؤذن مسجد هی می‌آمد و می‌رفت و قلیان و چای می‌برد. لابد بابام مهمان داشت. و مادرم چایی مرا که می‌ریخت داشت به خواهرم می‌گفت:
– میدونی ننه؟ چله سرش افتاده. حیف که توپ مرواری رو سر به نیست کرده‌ن. وگنه بچه رو دو دفعه که از زیرش رد می‌کردی انگار آبی که رو آتش بریزی.
و من یادم افتاد که وقتی کلاس اول بودم چقدر از سروکول همین توپ بالا رفته بودم و با شیرهای روی دوشش بازی کرده بودم و لای چرخ‌هایش قایم باشک کرده بودیم و روی حوض آن طرف‌ترش که وسط کاج‌های بلند میدان ارک بود سنگ پله پله کرده بودیم. سنگ روی آب سبز حوض هفت پله هشت پله می‌رفت. حتی ده پله. و چه کیفی داشت! و چایی‌ام را با یک تکه سنگک هورت کشیدم.
– حالا بیا یک کار دیگه بکن ننه. ورش دار ببر دم کمیسری از زیر قنداق تفنگ درش کن.
– مادر مگه این روزها می‌شه اصلا طرف کمیسری رفت؟ خدا بدور!
– خوب ننه چرا نمیدی شوهرت ببره؟ سه دفعه از زیر قنداق تفنگ درش کنه بعد هم یک گوله نبات بده به صاحب تفنگ.
و داشتند بحث می‌کردند که صاحب تفنگ دولت است یا خود پاسبان‌ها که من چایی دومم را هرت کشیدم و رفتم سراغ دفترچه‌ی‌ تمبرم. هنوز به صفحه‌ی برج مارپیچ نرسده بودم که صدای مادرم درآمد.
– ننه قربون شکلت برو،‌ دو سه تا بغل هیزم بیار پای حموم. بدو باریکلا.
فیشی کردم و دفتر را ورق زدم انگار نه انگار که مادرم حرفی زده. این بار خواهرم به صدا درآمد که:
– خجالت بکش پسر گنده. میخای خودش بره هیزم بیاره؟ چرک از سر و روی خودت هم بالا میره. تو که حرف گوش کن بودی.
این حمام سرخانه هم عزایی شده بود. از وقتی توی کوچه چادر را از سر زن‌ها می‌کشیدند بابام تصمیم گرفته بود حمام بسازد و هفته‌ای هفت روز دود و دمی داشتیم که نگو. و بدیش این بود که همه‌ی زن‌های خانواده می‌آمدند و بدتر اینکه هیزم آوردنش با من بود. از ته زیر زمین آن سر حیاط باید دست کم ده بغل هیزم می‌آوردم ومی‌ریختم پای تون حمام که ته مطبخ بود. دست کم دو روز یک بار. درست است که از وقتی حمام راه افتاده بود من از شر حمام رفتن با بابام خلاص شده بودم که هر دفعه می‌داد سر مرا مثل خودش از ته تیغ می‌انداختند و پوست سرم را می‌کندند. اما به این دردسرش نمی‌ارزید. هر دفعه هم یکی دو جای دستم زخمی می‌شد. شاخه‌های هیزم کج و کوله بود و پر از تریشه و باید از تلمبار هیزم‌ها بروم بالا و دسته‌دسته از رویش بردارم وگرنه داد بابام در می‌آمد که باز چرا شاخه‌ها را از زیر کشیده‌ای.
سراغ هیزم‌ها که رفتم مرغ‌ها جیغ و داد کنان در رفتند. هوا کیپ گرفته بود ومرغها خیال کرده بودند شب شده است و زودتر از هر روز رفته بودند جا. دسته‌ی دوم را که می‌چیدم یک موش از دم پایم در رفت و دوید لای هیزم‌ها. آنقدر کوچولو بود که نگو. حتما بچه بود. رفتم انبر را آوردم و مدتی ور رفتم شاید درش بیارم اما فایده نداشت. این بود که ول کردم و دوباره رفتم سراغ هیزم‌ها. دسته‌ی چهارم را که بردم، در کوچه صدا کرد. لابد مشهدی حسین بود و می‌رفت در را باز می‌کرد. محل نگذاشتم و هیزم‌ها را بردم توی مطبخ. خواهرم داشت نبات داغ درست می‌کرد و مادرم چراغ‌ها را نفت می‌ریخت. مرا که دید گفت:
– ننه مگر نمی‌شنوی؟ بدو درو واکن. مشد حسین رفته مسجد.
فهمیدم که لابد بابام باز نمی‌خواسته بره مسجد. هوا داشت تاریک می‌شد که رفتم دم در. یک صاحب منصب بود و دنبالش یک زن سرواز. یعنی چارقد به سر. همسن‌های خواهر بزرگم. چارقد کوتاه گل منگلی داشت. هیچ زنی با این ریخت توی خانه‌ی ما نیامده بود. کیف به دست داشت و نوک پنجه راه می‌رفت. سلام کردم و رفتم کنار، هر دو آمدند تو. روی کول صاحب منصب دو تا قپه بود و من نمی‌شناختمش. یعنی چکار داشت؟ اول شب با این زن سرواز؟ صبح تا حالا توی خانه‌مان همه‌اش اتفاقات تازه می‌افتاد. یک دفعه نمی‌دانم چرا ترس برم داشت. اما دالان تاریک بود و ندیدند که من ترسیده‌ام. نکند باز مشگلی برای جواز عمامه‌ی بابام پیدا شده باشد؟ شاید به همین علت نه امروز ظهر مسجد رفت نه مغرب؟ در را همانطور باز گذاشتم و دویدم تو به مادرم خبر دادم. چادرش را کشید سرش و آمد دم دالان و سلام علیک و احوال‌پرسی و صاحب منصب چیزهایی به مادرم گفت که فهمیدم غریبه نیست، خیالم راحت شد. بعد صاحب منصب گفت:
– دختر ما دست شما سپرده. من میرم خدمت حاجی‌آقا.
مادرم با دختر، رفتند تو و من جلو افتادم وصاحب منصب را بردم دم در اطاق بابا. بعد هم آمدم چای بردم. گرچه بابام دستور نداده بود. اما معلوم بود که به مهمان آشنا باید چایی داد. چایی را که بردم دیدم عمو آنجاست و رئیس کمیسری هم هست و یک نفر دیگر. بازاری مانند. همه دور کرسی نشسته بودند. عمو بغل دست بابام و آنهای دیگر هر کدام زیر یک پایه. چایی را که می‌گذاشتم صاحب منصب داشت به لفظ قلم حرف می‌زد:
– بله حاج آقا. متعلقه‌ی خودتان است ترتیبش را خودتان بدهید.
که آمدم بیرون. دیگر متعلقه یعنی چه؟ یک امروز چند تا لغت تازه شنیده بودم! مادرم که سوادش را نداشت. اگر بابام حالش سر جا بود یا سرش خلوت بود می‌رفتم ازش می‌پرسیدم. همیشه ازین جور سوالها خوشش می‌آمد. یا وقتی که قلم نیی برای مشق درشت می‌دادم بتراشد. من هم فهمیده بودم، هروقت کاری باهاش داشتم یا پولی ازش می‌خواستم با یکی از این سوالها می‌رفتم پیشش یا با یک قلم نوک شکسته. بعد گفتم بروم ببینم دیگر این زنکه کیست.
مادرم پایین کرسی نشسته بود و او را فرستاده بود بالا. سر جای خودش. یک جفت کفش پاشنه بلند دم در بود. درست مثل آدم لنگ دراز که وسط صف نشسته‌ی نماز جماعت ایستاده باشد. یک بوی مخصوصی توی اطاق بود که اول نفهمیدم. اما یک مرتبه یادم افتاد. شبیه بویی بود که معلم ورزشمان می‌داد. به خصوص اول صبح‌ها. بله بوی عطر بود. از آن عطرها. لب‌هایش قرمز بود وکنار کرسی نشسته بود و لبه‌ی لحاف را روی پاهایش کشیده بود. من که از در وارد شدم داشت می‌گفت:
– خانوم امروز مزاجش کار کرده؟
و خواهرم گفت: – نه خانوم‌‌جون. همینه که دلش درد میکنه. گفتم نبات داغش بدم شاید افاقه کنه. اما انگار نه انگار.
و مادرم پرسید: – شما خودتون چند تا بچه دارین؟
زنیکه سرش را انداخت زیر و گفت: – اختیار دارین من درس میخونم.
– جه درسی؟
– درس قابلگی.
سرش را تکان داد و خندید. مادرم رو کرد به خواهرم و گفت:
– پس ننه چرا معطلی؟ پاشو بچهکت‌رو نشون خانم بده. پاشو ننه تا من برم واسه‌شون چایی بیارم.
و بلند شد رفت بیرون. من دفترچه تمبرم را از طاقچه برداشتم و همانجور که بیخودی ورقش می‌زدم مواظب بودم که خواهرم قنداق بچه را روی کرسی باز کرد و زنیکه دو سه جای شکم بچه را دست مالید که مثل شکم ماهی‌های بابام سفید بود و هنوز حرفی نزده بود که فریاد بابام از اتاق خودش بلند شد. مرا صدا می‌کرد. دفترچه را روی طاقچه پراندم و ده بدو. مادرم داشت از پشت در اطاق بابام برمی‌گشت. گفتم:
– شما که اومده بودین چایی ببرین واسه مهمون!
– غلط زیادی نکن،‌ ذلیل شده!
و رفتم توی اطاق بابام. چایی می‌خواست و باید قلیان را ببرم تازه چاق کنم. تا استکان‌ها را جمع کنم و قلیان را ببرم شنیدم که داشت داستان جنگ عمروعاص را با لشکر روم می‌گفت. می‌دانستم. اگر یک اداری پهلویش بود قصه‌ی سفر هند را می‌گفت. و اگر بازاری بود سفرهای کربلا ومکه‌اش را. و حالا دو تا نشون به کول توی اطاق بودند. آمدم بیرون چایی بردم و برگشتم قلیان را هم که مادرم چاق کرده بود، بردم. بابام به آنجا رسیده بود که عمروعاص تک و تنها اسیر رومی‌‌ها شده بود و داشت در حضور قیصر روم نطق می‌کرد. حوصله‌اش را نداشتم. حوصله‌ی این را هم نداشتم که برم اطاق خودمان و لنگ و پاچه‌ی شاشی بچه خواهرم را تماشا کنم. از بوی آن زنکه هم بدم آمده بود که عین بوی معلم ورزش‌مان بود. این بود که آمدم سر کوچه. اما از بچه‌ها خبری نبود. لابد منتظر من نشده بودند و رفته بودند. غروب به غروب سر کوچه جمع می‌شدیم و یک کاری می‌کردیم. می‌رفتیم سر خیابان و به تقلید آجان‌ها کلاه نمدی عمله‌ها را از سرشان می‌قاپیدیم و دستش‌ده بازی می‌کردیم. یا توی کوچه بغل خانه‌ی خودمان جفتک چارکش راه می‌انداختیم. یا فیلم‌هامان را با هم رد و بدل می‌کردیم. یا یک کار دیگر. و من خیلی دلم می‌خواست گیرشان بیاورم و تارزانی را که همان روز عصر توی مدرسه با یک قلم نیی خوش تراش عوض کرده بودم نشانشان بدهم. با خنجر کمرش و طنابی که بغل دستش آویزان بود و یک دستش دم دهانش بود و داشت صدای شیر در‌می‌آورد. اما هیچ‌کدامشان نبودند. چه کنم چه نکنم؟ همانجا دم در گرفتم نشستم. به تماشای مردم. دیدنی‌ترین چیزها بود. صدای «خودخدا» از ته کوچه می‌آمد که لابد مثل هر شب یواش یواش قدم برمی‌داشت و عصایش روی زمین می‌سرید و سرش به آسمان بود و به جای هر دعا و استغاثه‌ی دیگری مرتب می‌گفت «یا خود خدا» و همین جور پشت سر هم. و کشیده. لبویی هم آمد و رد شد. توی لاوکش چیزی پیدا نبود. اما او دادش را می‌زد. یک زن چادر نمازی سرش را از خانه روبرویی درآورد و نگاهی توی کوچه انداخت و خوب که هر طرف را پایید دوید بیرون و بدو رفت سه تا خانه آنطرف‌تر- در را هل داد که برود تو اما در بسته بود. همین جور که تند تند در می‌زد سرش را این‌ور آن‌ور می‌گرداند. عاقبت در باز شد و داشت می‌تپید تو که یک مرتبه شنیدم:
– هوپ! گرفتمش.
ابوالفضل بود. سرم را برگرداندم. داشت توی دستش دنبال چیزی می‌گشت و می‌گفت:
– آب پدر سوخته! خوب گیرت آوردم. مرغ و مسما.
هوا تاریک تاریک بود و نور چراغ کوچه رمقی نداشت و من نمی‌دانم در آن تاریکی چطور چشمش مگس‌ها را می‌دید. و‌‌ آن هم درین سوز سرما. شاید خیالش را می‌کرد؟ همسایه‌ی دو تا خانه آنطرف‌تر ما بود. مدتها بود عقلش کم شده بود. صبح تا شام دم در خانه‌شان می‌نشست و مگس می‌گرفت و می‌گفتند می‌خورد. اما من ندیده بودم. به نظرم فقط ادایش را در‌می‌آورد و حرفش را می‌زد که «باهات یک فسنجون حسابی درست می‌کنم.» یا «دیروز یه مگس گرفتم قد یه گنجشک.» یا «نمیدونی رونش چه خوشمزه‌اس.» اوایل امر وسیله‌ی خوبی بود برای خنده و یکی از بازی‌های عصرمان سر به سر او گذاشتن بود.
اما حالا دیگر نمی‌شد بهش خندید. زنش خانه‌ی ما رختشویی می‌کرد. ده روزی یک بار. و می‌گفت مرتب کتکش می‌زند و بیرونش می‌کند. اما می‌بیند خدا را خوش نمی‌آید و باز غذایش را درست می‌کند. گفتم بروم دو کلمه باهاش حرف بزنم. و رفتم. و گفتم:
– ابوالفضل چه مزه‌ای می‌داد؟
گفت:
– مزه گندم شادونه. نمیدونی! قد یه گنجشک بود.
گفتم:
– نکنه خیالات ورت داشته؟ تو این سرما مگس کجا پیدا میشه؛
گفت:
– به! تو کجاشو دیدی؟ من ورد می‌خونم خودشان می‌آن. صبرکن.
و دست کرد توی جیب کت پاره‌اش و داشت دنبال قوطی کبریتی می‌گشت که مگس‌هایش را توی آن قایم می‌کرد که دیدم حوصله‌اش را ندارم. دیگر چیزی هم نداشتم بهش بگویم. بلند شدم که برگردم خانه. که در خانه‌مان صدا کرد و از همان جا چشمم افتاد به صاحب منصب و دخترش که داشتند در‌می‌آمدند. لابد خیلی بد می‌شد اگر مرا با ابوالفضل دیوانه می‌دیدند. فوری تپیدم پشت ابوالفضل و قایم شده بودم که به فکرم رسید «چرا همچی کردی؟ اونا ابوالفضل رو کجا می‌شناسن؟» اما دیگر دیر شده بود و اگر در‌می‌آمدم و مرا می‌دیدند بدتر بود. وقتی از جلو ابوالفضل گذشتند دختره داشت می‌گفت:
– آخه صیغه یعنی چه آقاجون؟
و صاحب منصب گفت:- همه‌ش واسه دو ساعته دخترجون. همینقدر که باهاش بری مهمونی…
آهان گیرش آوردم. بیا ببین چه گنده‌س!
ابوالفضل نگذاشت باقی حرف صاحب منصب را بشنوم. یعنی از چه حرف می‌زدند؟ یعنی قرار بود دختره صیغه‌ی بابام بشود؟ برای چه؟… آها … آها … فهمیدم.
نگاهی به قوطی کبریت انداختم که خالی بود. اما دیگر حوصله نداشتم دستش بندازم. برگشتم خانه.
در باز بود و در تاریکی دالان شنیدم که عمو، می‌گفت:
– عجب! خیلی‌یه‌ها! عجب! دختر نایب سرهنگ…
صدای پای من حرفش را برید. نزدیک که شدم رئیس کمیسری را هم دیدم. بیخودی سلامی بهشان کردم و یکراست رفتم توی اطاق خودمان. خواهر بزرگم رفته بود. مادرم توی مطبخ می‌پلکید. و باز دود و دم حمام راه افتاده بود. خیلی خسته بودم. حتا حوصله نداشتم منتظر شام بمانم. دختم را کندم و تپیدم زیر کرسی. بوی دود ته دماغم را میخاراند و توی فکر ابوالفضل بودم و قوطی کبریت خالی‌اش و کشفی که کرده بودم که شنیدم عمو گفت:
– آهای جاری. بلا از بغل گوشت گذشت‌ها! نزدیک بود سر پیری هو سرت بیاریم.
عمو مادرم را جاری صدا می‌کرد. عین زن‌عمو. و صدای مادرم را شنیدم که گفت:
– این دختره رو میگی میز عمو؟ خدا بدور! نوک کفشش زمین بود پاشنه‌اش آسمون.
و عمو گفت:
– جاری تخته‌های رو حوضی را نمی‌ذارین؟ سردشده‌ها!
فردا صبح که رفتم سر حوض وضو بگیرم دیدم در اطاق بابام قفل است. ماهی‌ها هنوز ته حوض خوابیده بودند. اما پولک‌های رنگی توی پاشوره ریخته بود. گله بگله و تک و توک. یک جای سنگ حوض هم خونی بود. فهمیدم که لابد باز بابام رفته سفر. هر وقت می‌رفت قم یا قزوین در اطاقش را قفل می‌کرد. و هر شب که خانه نبود گربه‌‌ها تلافی مرا سر ماهی‌هایش درمی‌آوردند. وقتی برگشتم توی اطاق از مادرم پرسیدم:
– حاجی آقا کجا رفته؟
– نمیدونم ننه کله سحر رفت! عموت می‌گفت می‌خاد بره قم.
و چایی که می‌خوردیم برای هر دو ما گفت که دیشب کفترهای اصغرآقا را کروپی دزد برده. که ای داد و بیداد! به دو رفتم سر پشت بام. حالا که بابام رفته بود سفر و دیگر مانعی برای رفت و آمد با اصغرآقا نداشتم! همچه اوقاتم تلخ بود که نگو. هوا ابر بود و همان سوز تند می‌آمد. لانه‌ها همه خالی بود و هیچ صدایی از بام همسایه بلند نمی‌شد و فضله‌ی کفترها گله بگله سفیدی می‌زد.

نویسنده: جلال آل احمد
منبع: pakdelan.mihanblog.com

دید و بازدید عید

– سلام. حضرت آقای استاد تشریف دارند؟ بفرمایید فلانی است.
– …
صدای استاد از داخل اتاق بلند شد و از حیاط گذشت که با صدای کشیده می‌گفت: «آقای … بفرمایید تو … کلبه‌ی … در … ویشی … که صاحب و دربون … نداره.»
– به به ! سلام آقای من ! گل آوردی؛ لطف کردی؛ بیا جانم ! بیا بنشین پهلوی من و از آن بهاریه‌های عالی که همراه داری برای …..
….. ما بخوان، بخوان تا روحمان تازه شود. ما که فقط به عشق شما جوان‌ها زنده ایم …
– اختیار دارید حضرت آقای استاد، بنده د … ر مقابل شما ؟! اختیار دارید.
– نه نمیشه. به جان خودم نمیشه حتماً باید بخونی و گرنه روحم کسل میشه.
– حضرت استاد اطلاع دارند که بنده شعر نمی‌سازم. آن هم در حضرت شما؟
– به ! مگه ممکن است؟ من می‌دونم که هیچ وقت بی شعر پیش ما نمی‌آیی. زود باش جانم.
ولی مجلس بیش از این به ما اجازه‌ی تعارف و تیکه پاره نمی‌داد. دور تا دور میزگرد، پر از شیرینی فرنگی و آجیل‌های خوش خوراک، از همه قماش مردمی یافت می‌شد. حتی آخوند، منتهی به لباس معمول و متجدد. در یک گوشه‌ی اتاق به روی میز کوچکی بیش از ده پانزده گلدان پر از گل‌های درشت، گل‌هایی که خریدن یکی از آن‌ها هم در قدرت مالی من نیست، چیده شده بود و هوای اتاق را دلنشین ساخته بود. مبل‌ها ردیف و تمیز، کارد و چنگال‌ها براق و گلدان‌های نقره‌ی روی بخاری درخشنده.
آقای – ط – نماینده‌ی مجلس شورا، آقای – ن – بازرگان معروف، آقای – پ – شاعر شهیر، آقای – س – کفیل وزارت دارایی، آقای – هـ – وزیر اسبق؛ چند نفر جوان محصل هم که حتماً حضرت آقای استاد در دلشان خیال می‌کردند فقط برای گرفتن نمره‌ی آخر سال به دست بوس شرفیاب شده اند، در آن ته کز کرده بودند. شکم‌ها پیش، سرها عقب، پاها به زیر میز دراز، دست‌ها در پس و پیش رفتن و آرواره‌ها در جنبش؛ دو سه نفر هم با هم مباحثه می‌کردند.
در و دیوار از تابلوهای بزرگ رنگی و قالیچه‌های کوچک ابریشمی و قطعات خوش خط و زیبا پر بود. در آن بالا عکس جوانی آقای استاد در حالی که یک دست زیر چانه، به روی میز تکیه کرده بود و در دست دیگر قلمی داشت و غرق نمی‌دانم … چرا – چرا می‌دانم – حتماً غرق در شعر گفتن بود، دیده می‌شد.
یک میز دیگر، کمی کوچک تر، که مبل‌های ارزان تری به دور آن چیده شده بود معلوم نبود برای چه کسانی در آن گوشه‌ی عقب اتاق گذاشته شده.
میان کتاب‌ها و مجلاتی که در آن کنار به روی میز انباشته بود و برای جوان تازه کاری مثل من دلیل پرکاری و بی خوابی‌های حضرت آقای استاد بود، سرخی پشت جلد مجله‌های تبلیغاتی چشم را میزد.
آقای -ط- نماینده‌ی مجلس، نمی‌دانم در دنبال چه سخنانی، که من چون پسته می‌شکستم ملتفت نشدم؛ وارد سیاست شده بود و در اطراف کابینه داد سخن می‌داد:
– بله. دولت هیچ «اوتوریته» ای از خود نشان نمی‌دهد یعنی تقصیری هم ندارد. «شاکن پورسوا» کار می‌کند و هیچ کس در فکر اجتماع نیست. همه تنها «کریتیک» می‌کنند و هیچ یک عمل «پوزیتیو»‌ی از خود بروز نمی‌دهد. مثلاً تسلیح عشایر که این همه سر زبان‌ها افتاده، من خودم تازه از حوزه‌ی انتخابی ام برمی گردم، به وجدان و شرفم قسم می‌خورم که حتی یک قبضه هم پخش نشده و فقط هزار تا در …
جمله با هیاهوی ورود یک نفر دیگر بریده شد که از پشت پرده به صدا در آمده بود:
– سلام حضرت آقای استاد بزرگوار. از صمیم قلب تبریک عرض می‌کنم. وظیفه‌ی وجدانی بنده است که همیشه خاک درگاهتان را سورمه‌ی چشم کنم. ولی چقدر روسیاهم که این قدر قصور ورزیده ام. امیدوارم خواهید بخشید.
و هنوز ننشسته، مشغول شد؛ و در حالی که دهانش می‌جنبید سر و کله ای برای دیگران جنباند. آقای – ط – نماینده‌ی مجلس ادامه داد:
– بله خیلی خوب شد آقای مدیر روزنامه‌ی – م – هم تشریف آوردند و من تا اندازه ای می‌توانم یقین داشته باشم که در پیشگاه ملت حرف می‌زنم. بله باید سعی کرد موقعیت دولت‌ها را درین بحران‌های شدید که برای استقلال مملکت خطر دارد تثبیت کرد و با پیشنهاد روش‌های عملی و در عین حال انتقادی، از آن پشتیبانی نشان داد. من سنگ دولت را به سینه نمی‌کوبم ولی خوب نیست در انظار خارجیان این انتقادهای آبرو …
روزنامه نویس که دهانش پر بود به میان حرف او دوید:
– ای آقا ! از چه دولتی پشتیبانی کنیم؟ دولتی که این قدر «پرسونالیته» ندارد که به تلفن یک منشی فلان سفارتخانه اهمیت ندهد و دهان مطبوعات را که رکن چهارم، و به عقیده‌ی من رکن اول آزادی یک ملت «دموکرات» است نبندد، کجا قابل پشتیبانی نیروی ملت است؟ اگر جرأت کار ندارد چرا مانده است؟ تشریف ببرد. و اگر دارد چرا به حرف هر کس و ناکس گوش می‌دهد؟
و حضرت آقای استاد تأیید فرمودند که: – بله همین طور است، صحیح است. واقعاً عین حقیقت را فرمودید.
آقای – ن – بازرگان معروف هم عاقبت سری توی سرها در آوردند که:
– پس معلوم شد چرا آقا با دولت سرقوز آمده اند. هه ! ما بازاری‌ها – گرچه باید ببخشید من بازاری نیستم، بازرگانم – همیشه به حقیقت امر نگاه می‌کنیم. آخر آقاجان با توقیف یک روزنامه‌ی شما که لابد با آن صبح تا شام جز فحاشی کار دیگری نمی‌کرده اید که نباید دولت سرنگون بشود ! باید دید دولت‌ها برای ملت چه کار می‌کنند؟ آخر جانم این دولت را از بین می‌خواهید ببرید – ببرید. من از آن دفاع نمی‌کنم. ولی آن وقت کی را سر کار خواهید آورد؟ یکی از آن بدتر ! (خودش جواب داد و هر هر خندید) از حق نباید گذشت، این دولت چه کار است که نکرده؟ من خودم یک مال التجاره‌ی کلانم را متفقین در ولایات توقیف کرده بودند؛ عصر به من خبر رسید؛ شبانه به منزل نخست وزیر رفتم و خواستمش. با «روب دوشام» آمد پیش من. قضایا را گفتم. فوری به وزیر خارجه اش تلفن کرد و گفت سفیر آن دولت را بخواهد و کار مرا برسد. و فردا صبح کار من درست بود. آخر شما …
هه ! هه ! هه ! پس معلوم شد آقا چرا جوش دولت را می‌زنند – این روزنامه نویس بود – آقا خیال می‌کنند ملت همین ایشان هستند که چون منافعشان در یک مورد تأمین شده پس دولت را باید تثبیت کرد. شما آقایان تکلیف خودتان را انجام می‌دهید که از دولت پشتیبانی می‌کنید. شما که اموالتان را از ایشان پس گرفته اید، حضرت آقای نماینده‌ی مجلس هم که لابد لاستیک ماشینشان سر وقت می‌رسد. ولی ما دیگر برای چه از دولت پشتیبانی کنیم؟ ثانیاً تقصیر شما نیست، شما بازاری‌ها تازه روزنامه خوان شده اید و فقط اسمی از دولت و ملت و حق و وظیفه شنیده اید. ولی نمی‌دانید کجا به کجا است.
آقای – ن – … بازرگان معروف با عجله گفت: – آقا من که گفتم بازاری نیستم. – و همه خندیدند.
جوانک‌های محصل که گویا اولین بار بود در یک مجلس با نماینده‌ی محترم مجلس و وزیر و روزنامه نویس – یعنی نیروی ملت – و سران قوم دور هم به روی یک جور مبل نشسته بودند، دهانشان از تعجب بازمانده بود و نمی‌دانستند چه بکنند. شاعر شهیر، آن ته، در مبل فرو رفته بود و گاه گاه دهن دره می‌کرد و شاید برای عکس جوانی آقای استاد که در آن بالا روبروی او بر دیوار بود، در مغز خود شعر می‌ساخت که فردا در مجله‌ی «شعر جدید» چاپ کند.
سرم درد گرفته بود و از این که در این جا هم نمی‌توانستم دمی راحت باشم خیلی کسل بودم. آقای – ط – نماینده‌ی مجلس از وقتی که این مردکه‌ی روزنامه نویس میدان دار مجلس شده بود خاموش مانده بود و آب نبات می‌مکید. بلند شدم و خداحافظی کردم:
– خیلی مشعوف شدم. خیلی باید ببخشید. مصدع اوقات شده بودم. امیدوارم در سال جدید استفاضات و استفادات و …
و نفهمیدم چطور از خانه در رفتم و خود را از چنگ این مبل نشین‌ها رها کردم ! فقط وقتی که سر پیچ کوچه‌ی پر خاک حضرت استاد، اتومبیل آقای – ط – نماینده‌ی مجلس به سرعت از پشت سر آمد و مرا واداشت به کنار بروم و دستمال به دهان بگیرم، به خود آمدم …
***
– علیک سلام ننه جون – عیدت مبارک – صد سال به این سال ها. زیر سایه‌ی امان زمون، کربلای معلا، نجف اشرف. ننه جون مگه عیدی بشه و سالی بیاد و بره که این ورا پیدات بشه ! چرا سری به این ننه جونت نمی‌زنی؟ ای بی غیرت، من که با شماها این قدر محبت دارم چرا شما پوس کلفتا به من محلی نمی‌ذارین؟ ننه جون خیلی خوش اومدی. چی بگم؟ من که بلد نیستم به شما فکلیا بگم: تربیک – چه می‌دونم – تبریک عرض می‌کنم. ما قدیمیا دیگه کجا این حرف‌ها رو بلد می‌شیم؟ خوب ننه جون بیا این بالا رو دشک بشین دهنتو شیرین کن. شما، تازگی، ننه، از پسرکم کاغد ماغذای ندارین؟ نمی‌دونم کی میادش. شما چی می‌گین ننه؟ واسه‌ی سیززه این جا می‌رسه یا سیززرم تو بیابونا در می‌کنه؟ خدا پشت و پناش باشه ننه جون. ماشالاه ماشالاه خیلی خوش سفره. دلش نمی‌خواد بیاد. پنج ماس رفته و هنوز دلش نمی‌خواد برگرده سر خونه زندگیش و پیش ننه‌ی پیرش. اما ای ننه … بیاد چه کنه؟ روزی رو که خدا هر جا باشه می‌رسونه. منم که تا حالا گشنه نمونده م. پس بیاد چه کنه؟ اون جا در جوار اون بزرگوارا، یه زیارت سیر می‌کنه. ما که قسمتمون نیست. وقتی ام میخاس بره هر چه اصرارش کردم منو نبرد. خوب راسی ننه بگو ببینم خانومت چطوره؟ خوبه؟ اهل خونتون که همه سلامتن؟ آره؟ …
خانم بزرگ هیچ راضی نبود به من هم اجازه‌ی صحبت بدهد و با وجود این که هیچ دندان در دهان ندارد و وقتی که آرواره‌های لخت خود را به روی هم می‌گذارد، لب پایینیش درست سوراخ‌های دماغش را می‌گیرد، پشت سر هم حرف می‌زد و از همه چیز می‌پرسید. من هم سرگرم خوردن بودم. اقلاً این جا که از کسی رودرواسی نیست شکمی از عزا در آوریم. هر جا که می‌رفتم یا خجالت می‌کشیدم و یا چیزی پیدا نمی‌شد. به او اجازه دادم که هی بپرسد و من سرگرم بودم. او ادامه می‌داد:
– وای ننه جون. نمی‌دونی امسال چه زمس سونی به من گذشت ! هی بید بید مس خایه‌ی حلاجا لرزیدم و راه رفتم. تنهایی تو این اتاق درن – دست آن قدر آرواره هام رو هم خورد که مردم. خاکه‌های توی کته تموم شد و زمس سون تموم نشد. وای ننه جون نمی‌دونی … نمی‌دونی … حالام می‌بینی هنوز کرسی مو ور نداشتم. اصلاً امسال خونه ت(ک*ی) ام نکرده ام. شما که اصلاً سرما سرتون نمی‌شه. ننه جون خوب چرا این طور لخت راه می‌ری؟ با یه کت که آدمیزاد گرم نمی‌شه. بمیرم الهی ننه جون ! بچه هکم زهرا امسال خیلی به داد من رسید. راس راسی اگه اون نبود من امسال ریق رحمتو سر کشیده بودم. طفلک صبح می‌اومد پخت و پزمو می‌کرد، ظهر می‌رفت. عصر می‌اومد، شب می‌رفت. ننه جون یک دنیا ممنونشم. خدا پیرش کنه – ننه جون پس چرا نمی‌خوری؟ شاید بدت اومده که چرا تخمه و گندوم شادونه جلوت گذوشتم؟ ها؟ ای قرتی ! این قرتی بازیا رو بنداز دور. مس بچه‌ی آدم تخمه بشکن …
از وقتی که از راه رسیده بودم دهانم پر بود. به ماهیت خوردنی‌ها فکر نکرده بودم – حتی نمی‌دانستم پوست تخمه‌هایی را که شکسته بودم چه کرده بودم؟ ولی خانم بزرگ هی اصرار می‌کرد. من مشغول بودم و او ادامه می‌داد:
– ای ننه جون، نمی‌دونی ! روم به دیفال، روم به دیفال، بیرون روش گرفته بودم. خدا خودش خیلی رحم کرد. گلاب به روت مس سگ بیرون می‌رفتم. راسی ننه جون میگن تو یه وقتا دعام می‌نوشتی؟ راس سه؟ بلدی برا منم یه دعا بنویسی؟ خوب ننه جون از جنگ منگ چه خبر داری؟ این حسنه، بچه‌ی رختشور ما شبا تو پاقاپق پای رادیوله؟ رادیونه؟ چیه؟ … پاش وای میسه و برا ما خبر میاره. می‌گفت آلمانا یه بمب نمی‌دونم چی چی – اسمشم گفت ننه … ولی برا ما که دیگه هوش و حواس نمونده – اختراع کردن. راس سه؟ ننه جون راس راسی من دلم واسه‌ی مادرای این جوونکا کبابه. کباب ! آخه هر چی باشه بنده‌ی خدا که هستن. آدم دلش می‌سوزه. حالا کافرن، کافر باشن. نمی‌دونم ننه – میگن دیگه جوونا تموم شده ن. حالا دیگه پیر میرارم می‌برن؟! واخ ! واخ ! ننه جون مگه اونا خدا و رسول سرشون نمی‌شه؟ آخه شب عیدیه چطور دلشون می‌آد …؟ آخیش … من که دلم ریش ریشه ! مادر مرده‌ها ! اما ننه جون من یه چیز دیگه می‌گم. شاید آخرالزمونه. شاید اینا همدیگه رو می‌کشن که کار صاحب زمون راحت بشه و دستش – قربونش برم – زیاد خسته نشه. از قدرتی خدا چه دیدی ننه جون …؟
من که تا اذا بلغت الحلقوم خورده بودم بلند شدم: – خوب خانم بزرگ عزت شما زیاد، خدا سایه‌ی شما را از سر ما کم نکند و به شما طول عمر بدهد.
خانم بزرگ تند رفت تو:
– وایسا ! وایسا ننه جون، وایسا، یه کاریت دارم … آها … الآن میام … بیا ننه جون گرچه قابلی نداره عـ … ر … ذ … می‌… خوام. راسی چرا اینا رو نخوردی؟ بیا بی غیرت ! من این حرف‌ها سرم نمی‌شه. باید بریزی تو جیبات ببری …
خانم بزرگ یک اسکناس به من عیدی داد و جیب هایم را نیز از نقل و شیرینی و گندم شاهدانه پر کرد.
***
با رفیقم که به تنهایی خجالت می‌کشید به دیدن رییس اداره شان آقای – ب – برود که در ضمن رییس انجمن شمال غرب هم بود صبح روز سوم عید در منزل ایشان را می‌کوبیدیم. کلفت نازک صدایی از لای در، در جواب ما گفت که آقا تهران تشریف ندارند. راستی حافظه چقدر به انسان خیانت می‌کند؟ تازه یادم می‌آمد که ایشان روز بیست و ششم اسفند در روزنامه‌ها آگهی داده بودند که:
«تبریکات صمیمانه ام را در این نوروز ملی باستانی به خدمت تمام دوستانی که همه ساله سرافراز می‌فرمودند تقدیم داشته و در ضمن خبر مسافرت چند روزه‌ی خود را به نواحی جنوب اعلام می‌دارم. از این جهت با هزار تأسف و پشیمانی از پذیرفتن و درک حضور دوستان در ایام نوروز معذور، و امید است که …»
باقی جملات ادیبانه‌ی ایشان را در نظر نداشتم. ناچار من نیز اسم خودم را روی کارت رفیقم، پهلوی نام چاپی او، نوشتم و به کلفت نازک صدا که پشت در ایستاده بود دادیم و تند رد شدیم. رفیقم که هنوز صورتش تا بناگوش سرخ بود برای این که خودش را از تک و تا نیندازد می‌گفت:
– چه خوب ! از وراجی‌های آقا هم به این زودی خلاص شدیم. چه خوب بود همه‌ی دید و بازدیدها همین طور ساده بود. = ولی من در این فکر بودم که گویا همه سال از وقتی که این آقا اسم و رسمی پیدا کرده، دو سه روز پیش از نوروز چنین اعلانی از او در روزنامه‌ها دیده ام. و پس از تعطیل ایام عید معلوم شده که آقا از تهران به هیچ گور دیگری تشریف نبرده بوده اند … و بعد تصمیم گرفتم به محض این که فرصت پیدا کنم شماره‌های پیش از نوروز روزنامه‌های این چند ساله را یک مرتبه‌ی دیگر ببینم.
***
دست آقا را بوسیدم و در یک گوشه‌ی مجلس زانو زدم. با وجود این که جز خود آقا کسی مرا نمی‌شناخت همه یا الله گفتند و جلوی پایم بلند شدند.
– اسعدالله ایامکم.
– صبحکم الله بالخیر.
– عیدکم سعیدا.
عربی‌های آب نکشیده بود که از هر سو با یک تکان سر پرتاب می‌شد. مجلس «غاص باهله» بود. از آخوند و بازاری و کاسب و اعیان و روضه خوان و فکلی … و همه جور آدم دیگر در آن پیدا می‌شد. یک دو نفر، که یا زورشان آمده بود کفش هایشان را در بیاورند و یا از وصله‌ی جوراب هایشان خجالت می‌کشیدند، با کفش همان دم در اتاق نشسته بودند.
میان اتاق وسط یک سینی برنجی ضخیم و بزرگ بساط عید چیده شده بود؛ یک کاسه‌ی چینی نقش و نگاردار نسبتاً بزرگ که آب زرد رنگی، که وقتی از آن خوردم فهمیدم زعفران به آب زده اند، تا لب خط آن را پر کرده بود. یک شیشه‌ی گلاب که هنوز پنبه‌ی سر آن برداشته نشده بود، در گوشه‌ی دیگر جا داشت. یک بشقاب خرما و یک شیرینی خوری بلور پایه دار و دور کنگره ای پر از نقل بیدمشک هم شیرینی عید این بساط بود.
با استکانی که در میان آب زعفرانی رنگ میان کاسه، به آهنگ قدم کسانی که تازه وارد می‌شدند، می‌لرزید؛ یکی با ته ریش جو گندمی و سر تراشیده و دست‌های خضاب کرده به مردم آب دعا می‌داد. همه تبرک می‌کردند که تا آخر سال بیمار نشوند. گلاب هم به سر و روی خود می‌زدند و با خرما، و اگر هم پرروتر بودند، با نقل دهان خود را شیرین می‌کردند.
آقا می‌فرمود: – این رسم از زمان مرحوم والد درین خانه مرسوم شده – و زیر لب زمزمه کرد «رحمه الله علیه» – و بعد فرمود: – آن مغفور از حاشیه‌ی کتاب «شرح دعای سمات»، طرز ساختن و آداب این آب دعای مجرب را آموخته بود و هر سال ازین آب دعا به دست مبارک خودش درست می‌کرد و من خوب یادم هست وقتی کوچک بودم منوچهر میرزا فطن الدوله‌ی مرحوم، هر سال اول عید می‌فرستاد منزل ما و از آن می‌برد … بعد مهمان تازه ای رسید. همه برخاستند و نشستند و سلام و علیک و «اسعد الله ایامکم» والخ و بعد ایشان فرمودند:
– من خودم خیلی تجربه کرده ام. هر سال که شهر بوده ام و ازین آب دعا درست کرده ام و موقع تحویل حمل به قصد قربت خورده ام تا آخر سال هیچ مرضی نکشیده ام. ولی سال‌هایی که سفری یا زیارتی در پیش بوده است و ازین فیض محروم مانده ام هیچ امید نداشته ام که تا آخر سال اصلاً زنده بمانم … – باز مهمان تازه ای رسید. و برخاستن و نشستن و «ایامکم سعیدا» و بعد آقا دنبال فرمودند:
– این آب دعا را من خودم به رسم مرحوم والد به دست خودم درست کرده ام. دعایش را نوشته ام و خودم آن را در آب نیسان شسته ام و از تربت اصلی که هر سال با خودم از کربلا می‌آورم به آن زده ام و هفتاد مرتبه «چهار قل» و «یاسین مغربی» خوانده ام و به آن فوت کرده ام و گمان نمی‌کنم چیزی از آن کم باشد… و
آقا این قدر از آن آب دعای مجرب تعریف کردند و آن قدر در استحباب و خواص آن خبرهای وارده و مأثوره خواندند که یکی از مریدان وقتی خواست برود، در همان شیشه‌ی گلاب که تا آن موقع خالی شده بود کمی از آن را برای اهل و عیال خود با هزار التماس برد.
ولی با همه‌ی این ها، یکی از آن یاروها، که با کفش دم در نشسته بود و یک پاپیون با یخه‌ی آهاردار گردنش را شق نگه داشته بود از این آب دعای مجرب نخورد که نخورد. من بودم، وقتی که رفت علاوه بر این که خود آقا به او عیدی نداد همه‌ی اهل مجلس می‌خواستند سایه اش را با تیر بزنند. حاج آقای ریش بلندی که زانو به زانوی من نشسته بود و کلامش که از دهان گشاد و بی دندانش در می‌آمد و از میان ریش و پشم هایش می‌گذشت هنوز بوی رنگ و حنا در هوا منتشر می‌ساخت، شنیدم چنین غرغر می‌کرد:
– بر دوره تان لعنت ! قرتیا ! …
بعد هم صحبت از عده‌ی زوار آن سال عتبات شد. یکی که سعادتش یاری نکرده بود تا تحویل حمل را «تحت قبه‌ی منوره» موفق و دعاگو باشد و تازه از راه سفر می‌رسید می‌گفت:
– در کربلا، در مجلسی با رییس شهربانی آن جا روبرو شدم، پرسیدم آمار زوار امسال را دارید؟ گفت بله. مطابق آخرین خبر عده زوار امسال یک کرور است. گفتم چقدر آن‌ها از ایران هستند؟ گفت عرب‌ها که اهل خود این دیارند جزو این شماره به حساب نیامده اند !
کسی که این خبر را داد خیلی مشعوف بود و همه به شنیدن آن با نیش‌های باز الحمدلله‌های غلیظ و با آب و تابی از بیخ حلق ادا می‌کردند و یکی از آن ته مجلس اضافه کرد:
– جانم ! به کوری چشم دشمنان آل علی …
بوی چپق و قلیان سرم را منگ کرده بود. بلند شدم و: – خوب حاجی آقا اجازه‌ی مرخصی می‌فرمایید؟ مستفیض شدم. امیدوارم خداوند متعال سایه‌ی شما را از سر ما کم نکند !
– خوب تشریف می‌برید جانم؟ ایدکم الله انشاءالله، خدا عاقبت تمام بندگانش را به خیر کند. بیا جانم این هم دشت شما. انشاءالله مبارک است. – و مثل پول روضه خوان‌ها که موقع رفتن یواشکی در حال مصافحه به کف دستشان می‌گذارند، در حالی که یک دور دیگر دست آقا را می‌بوسیدم چیزی به کف دستم گذاشت. کمی در بیرون آمدن تردید کردم و همان طور که دست آقا در دستم و لب هایم بر پوست سفید و نرم پشت دست آقا بود چند دقیقه معطل شدم. نمی‌دانم در آن حال به چه خیال افتاده بودم؟ آن جا نفهمیدم و تند بیرون آمدم.
آقا یک سکه‌ی نقره‌ی صاحب الزمان، که هرگز خرج نمی‌شد، و فقط باید در ته جیب و یا بیخ کیسه بماند، به عنوان دشت اول سال به من داده بود. من هم آن را یواشکی در دست فقیر کوری که دم منزل آقا سوز و بریز می‌کرد و روز عیدی کسی به او محلی نمی‌گذاشت، گذاشتم و در رفتم. حتماً خیال می‌کرد یک قرانی نقره است.
***
می خواستم برای دیدم کسی با ماشین بروم. اتوبوس خط چهار کمتر پیدا می‌شد. جمعیتی که یا به دید و بازدید و یا به «شاب دولزیم» می‌رفتند تا یک اتوبوس می‌رسید به طرف آن هجوم می‌آوردند. زن‌ها با چادر نمازهای گل و بوته دار و لب‌های قرمز قرمز و ابروهای تا به تا، و مردها و پسر بچه‌ها با گیوه‌های نو و سفید، روی هم می‌ریختند و معلوم نبود این گیوه‌های نو و این لباس‌های شیرینی خوران عید از آن میان به چه حال بیرون خواهد آمد. راستش دلم نمی‌آمد وارد جمعیت شوم. نه ازین لحاظ که من هم لباس نوی در بر داشتم، نه. دلم نمی‌خواست کفش‌های کثیف من و تخت‌های کثیف تر آن گیوه‌ها و کفش‌های نو و واکس زده‌ی مردمی را که به عید دیدنی می‌رفتند خراب کند.
آن قدر ایستادم تا جمعیت کم شد. اکنون اتوبوس که می‌رسید کسی نبود تا هجوم بیاورد.
روی صندلی دوم دست چپ جا گرفتم. پشت سر من یک نفر دیگر، یک زن، بالا آمد و پشت سر شوفر روی صندلی اول نشست. شکم بزرگ خود را جا به جا کرد و کاغذ پر از گوشتی را که در دست داشت پهلوی خود روی صندلی گذاشت. چادر نماز وال و بدن نمای خود را که چندان بوی عید از آن نمی‌آمد روی سر خود مرتب کرد. صورت او را در آینه‌ی جلوی شوفر خوب می‌دیدم. غبغب پایین افتاده و پای چشم‌های پف کرده‌ی او آدم را به یاد مشگ‌های سفید دوغی که تابستان‌ها دوره گردها می‌فروشند می‌انداخت. مشگ‌هایی که با آهنگ حرکت چرخ گاری‌های دستی، تلو تلو می‌خوردند و دوغ توی آن‌ها هق هق صدا می‌کند.
ته سیگاری گوشه‌ی لبش دود می‌کرد و انگشت‌های زردی بسته اش گاه گاه برای دور کردن آن از لب هایش، نزدیک می‌شد. زیر ابروهای او، که معلوم بود مدتی است آن را برنداشته، ریش نتراشیده و زبر خاکروبه کش محله‌ی ما را در نظرم مجسم می‌ساخت.
یادم نیست صورتش چین و چروک داشت یا هنوز جوان بود. ولی به هر حال هیکل بزرگ و کپل درشت او که یک صندلی دو نفری را گرفته بود در نظر اول او را زن مسنی معرفی می‌کرد.
یک آرنج خود را به پشت صندلی راننده تکیه داد و سر سنگین خود را با چشم‌های خمار و خواب آلود به روی آن نهاد. موهای نامرتب او روی شانه‌ی راننده ریخت ولی نه او ممانعتی کرد و نه شوفر تغییر حالتی داد. گویا آهسته نیز با او صحبت می‌کرد ولی به گوش من نمی‌رسید.
مسافرها یک یک و دسته دسته بالا می‌آمدند. دو سه بچه‌ی کوچک و بزرگ و به دنبال آن‌ها یک دختر پا به بخت و رسیده که از زیر پیراهن عید، پستان هایش تازه سر زده بود؛ و به دنبال او نیز یک زن و مرد، نه چندان شیک پوش و عالی، بلکه دهاتی وار و امل، بالا آمدند و صندلی‌های پشت سر مرا گرفتند و به دنبال خود نیز خش خش لباس‌های اطلس و آهاردار خود را لای صندلی‌ها بردند.
زنی که جلوی من و پشت راننده نشسته بود، خوب فهمیدم، که در سر تا سر این قضایا – از موقعی که بچه‌ها بالا آمدند تا موقعی که روی پای مادر و پدر خود نشستند برای این که پول جداگانه نپردازند – همه جا با چشم‌های پف کرده‌ی خود آن‌ها را دنبال می‌کرد.
اول بچه‌ها را خوب تماشا کرد. پس از آن دخترک را و بعد نمی‌دانم به یاد چه افتاد که بیش از آن نگاه خود را به روی او معطل نگذاشت و زود متوجه مادر نو پوشیده‌ی او شد که از عقب می‌رسید. و پس از آن نیز که این خانواده‌ی ساده و عید گرفته از جلوی او رد شدند چشم خود را به دنبال آنان به عقب گرداند و تا موقعی که آن‌ها درست جا به جا شدند دقیقه ای با بهت و سکوت به آنان می‌نگریست.
در آن یک دم که سر خود را به عقب برگردانده بود و آن‌ها را می‌پایید نتوانستم دریابم که به چه فکر می‌کرد و یا چه خاطراتی ازین دیدار در او زنده شده بود. اما هر چه باشد حدس‌هایی زدم: شاید او نیز وقتی کودکانی داشته که مرده اند یا – نمی‌دانم طور دیگر شده اند؛ و یا شاید فکر می‌کرد که او نیز وقتی دختری بوده و به جای این مشگ‌های پلاسیده و آویزان پستان‌های سفت و برآمده ای داشته؛ و یا شاید به شوهر خود می‌اندیشید که او را طلاق داده بوده و یا خیلی چیزهای دیگر که من نمی‌توانستم دریابم.
ولی بعد در میان چشم‌های خسته‌ی او که از لای پلک‌های خسته تری به بیرون می‌نگریست همه چیز را دریافتم. دریافتم که در ته چشم‌های بی رمقش دریایی از غم و اندوه، از حسرت و درد، از آرزوها و امیدهای تباه شده موج می‌زد که هر دم ممکن بود به صورت اشک از پلک‌های او سرازیر شود.
با سنگینی سر خود را برگرداند. ته سیگار خود را به دور انداخت. صورت خود را به طرف شیشه‌ی اتوبوس کرد و آن را با هر دو دست خود پوشاند. کسی ملتفت این قضایا نبود و تنها من بودم که در بحر این دیگری غوطه ور بودم. حتی برق یک قطره اشک را که از زیر دست‌های او روی سینه اش افتاد، از میان آینه‌ی جلوی راننده دیدم. مثل این بود که شانه هایش نیز تکان می‌خورد.
اتوبوس به راه افتاد. از توپخانه گذشتیم. او پولش را داد و پنج ریال هم پول خرد از شاگرد شوفر گرفت و «سر تخت» پیاده شد و رفت.
بلیط فروش که پول او را خرد کرده بود و گویا هنوز در فکر او بود از شوفر پرسید: «یارو کی بود؟» و او بی این که سر خود را برگرداند و در حالی که فرمان ماشین را برای فرار از دست انداز کف خیابان به طرف دیگری می‌گرداند جواب داد:
– بَه! چتو نشناختیش؟ پرویش شلی، خانم رییس زری بودش دیگه!
نویسنده: جلال آل احمد
از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

گلدان چینی

اتوبوس پر شد و راه افتاد. آخرین نفری که سوار شد یک گلدان چینی عتیقه و گران بها در دست و از روی احتیاط در حالی که سعی می‌کرد تعادل خود را حفظ کند به طرف عقب ماشین رفت.
مردم عقب اتوبوس جا به جا شدند و این نفر پنجمی را به زور جا دادند.
… مردی بود چهل و چند ساله؛ پالتو آبرومندی داشت و کلاهش نو و تمیز بود. همان دستش که به گلدان چینی بند بود، با یک دستکش چرمی نو پوشیده شده بود. در صندلی عقب ماشین، چهار نفر دیگر عبارت بودند از دوتا زن چادر نمازی که با هم هرهر و کرکر می‌کردند و دوتای دیگر، یکی مردی بود پیر و در هم تا شده و متفکر؛ و دیگری عاقل مردی بی قید و ولنگ و واز. نه یخه داشت و نه کراوات. آستین های پیراهنش که دگمه های آن کنده شده بود از سر آستین بارانی شق و رقش بیرون مانده بود. موهایش از زیر کلاه قراضه اش بیرون ریخته بود. ته ریش جو گندمی او، کک مک صورتش را تا زیر چشم می‌پوشاند.
از وقتی که مردک نو نوار، گلدان به دست پهلویش نشست؛ تمام هوش و حواس او را جلب کرد و چشمش جز به دنبال آن گلدان نبود.
صاحب گلدان آرام نشسته بود. گلدان را روی زانوی خود گذاشته، پایه ی آن را به دست گرفته بود. با دست دیگرش که دستکش نداشت با چند سکه ی پول سیاه بازی می‌کرد.
این دیگری که دایم توی نخ گلدان بود، ناراحت می‌نمود. سر خود را بالا می‌برد، پایین می‌آورد، کج می‌شد، و می‌خواست به هر طریق شده، این گلدان زیبا و ظریف را بیشتر و بهتر تماشا کند. انگار در تمام عمرش این اولین بار بود که با زیبایی رو به رو می‌شد و یا نه، انگار اولین بار بود که زیبایی را درک می‌کرد!
چینی ظریفی بود. روی دو دسته ی باریک آن به قدری عالی نقاشی شده بود که دسته ها در زمینه ی نقاشی شده ی شکم گلدان محو می‌شدند و مجسم بودن آن ها به سادگی دریافته نمی شد. چنان نازک و ظریف بود که نوری را که از شیشه ی اتوبوس داخل می‌شد و به آن می‌تابید، از جدار خود عبور می‌داد و سایه ی لرزان و متحرک نقوش خود را به روی دستکش چرمی دست صاحبش می‌انداخت.
مردک بارانی پوش، تمام جزییات آن ظرف گلدان را که به سوی خود او بود تماشا کرد ولی هنوز راضی نبود. در هر پیچ که اتوبوس دور می‌زد و همه ی مسافرها را روی هم، به طرف دیگر می‌ریخت؛ او اگر می‌توانست از موقع استفاده می‌کرد و کمی بیشتر به روی صاحب گلدان خم می‌شد تا شاید بتواند چیزی از پشت گلدان را هم ببیند.
خیلی کوشید ولی هنوز راضی نشده بود. عاقبت پس از این که دو سه بار خود را حاضر کرد و سینه صاف کرد –در حالی که صاحب گلدان به ناراحتی اش پی برده بود– گفت:
– آقا ببخشید! ممکنه بنده گلدون شما رو ببینم؟
– البته! بفرمایید. با کمال منت. قابلی نداره جانم!
و گلدان را دو دستی و با کمی احتیاط به مردک ولنگ و واز داد و افزود:
– ولی خواهش می‌کنم …
ولی آن دیگری مهلتش نداد. کلامش را بریده و گفت:
– چشم! مطمئن باشید. با کمال احتیاط.
و شروع کرد به برانداز کردن گلدان. از جلو و عقب، از زیر و بالا؛ حتی توی آن را هم به دقت تماشا کرد. در همه ی این مدت چشم صاحب گلدان به دنبال دست او بود. گرچه سعی می‌کرد خود را بی اعتنا نشان بدهد؛ ولی در حالی که سر خود را به طرف جلو دوخته بود و می‌کوشید «ون یکاد»ی را که روی یک قطعه برنج کنده شده، و مقابل شوفر بالای اتوبوس کوبیده شده بود، بخواند؛ از زیر چشم، گلدان و حرکات دست آن مرد را می‌پایید.
اما این دیگری، همه جای گلدان را برانداز کرد. آن را جلوی شیشه گرفت. دست خود را روی آن گذاشت و روشنایی صورتی رنگی را که دور و بر انگشت هایش، از چینی رد می‌شد و سایه ی دست خود را، که داخل گلدان را کمی تاریک تر می‌کرد، بررسی کرد. با جلو و عقب بردن گلدان به طرف شیشه ی اتوبوس این سایه و روشن رنگین و دقیق را کم و زیاد کرد و …
… و سر یک پیچ دیگر که اتوبوس پیچید، و مردم که بی هوا بودند ناگهان روی هم ریختند، او نیز کج شد. خیلی کج شد، و چون دستگیره و تکیه گاهی نداشت تا تعادل خود را حفظ کند بی اختیار دست خود را از پایه ی گلدان رها کرد … و گلدان افتاد و با یک صدای خفیف سه پاره شد!
هنوز اتوبوس پیچ خیابان را دور نزده بود که ناله ی صاحب گلدان بلند شد: – آخ … و دیگر هیچ نگفت و تنها پاره های گلدان را با بهت زدگی تمام تماشا می‌کرد. مردک لاابالی دولا شد و در حالی که تکه های گلدان را جمع می‌کرد گفت:
– چیزی نیست. طوری نشد!
مردک صاحب گلدان که تازه حالش به جا آمده بود یک مرتبه مثل انار ترکید و با رنگی برافروخته فریاد کرد:
– دیگه چه طور می‌خواستی بشه؟! …
– هیچی آقا ! خوب، طوری نشد که! گلدان شکسته، فدای سرتان. خوب، قضا و بلا بود!
– اهه! مردکه ی مزخرف دو قورت و نیمش هم باقیه!
– آقا جون احترام خودتون رو داشته باشید. چرا لیچار می‌گید؟
– لیچار می‌شنوی، مردکه! اگه نمیدیدیش چشم های باباقوریت کور می‌شد؟ …
تازه مردم ملتفت شده بودند. یکی از زن هایی که بغل دست آن ها نشسته بود قیافه ی دلسوزانه ای به خود گرفت و گفت:
– آخیش! چه گلدان قشنگی بود! حیف شد. ولی آقا راست می‌گه خوب قضا و …
صاحب گلدان حرفش را این طور برید:
– چی می‌گی خانم؟ هفتاد و پنج تومن خریده بودمش!
و مردک لاابالی افزود: – خوب چه کار می‌شه کرد؟ می‌دید بندش می‌زنند دیگه …
زنک دیگر از زیر چادر نماز صدای خود را بلند کرد که:
– خوب داداش مگه دستات چنگک شده بود؟ – و مردک لاابالی در حالی که با صاحب گلدان کلنجار می‌رفت و بدون این که سر خود را هم به طرف او بکند این طور به او جواب داد: – خانم کسی به شما نگفته بود نخود هر آش بشید.
– واه. واه! خدا به دور! راس راسی هم دو قورت و نیمش باقیه! می‌خواد آدمو بخوره!
صاحب گلدان تازه سر قوز آمده بود. دستکش را از دستش در آورده بود و در حالی که پاره های گلدان را در دست گرفته بود فریاد می‌کشید:
– آمدیم انسانیت بکنیم. ما ملت قابل هیچی نیستیم. حالا هم که شکسته می‌گه قضا و بلا بود. مردکه خیال می‌کنه ولش می‌کنم! تا اون یک شاهی آخرش را ازت می‌گیرم. مگر پول علف خرسه؟ من گلدان بخرم تو بشکنی و بگی بندش بزنند؟ مرکه ی چلاق، تو رو چه به چیز آنتیک؟ عرضه نداری نگاهش هم بکنی. من احمق را بگو برای چه لندهوری انسانیت به خرج دادم … – و در حالی که اتوبوس به ایستگاه می‌رسید افزود:
– آقا نگهدار. کلانتری نزدیک است. من تکلیفم را با این مردکه معلوم می‌کنم … – و در حالی که بلند می‌شد رو به شوفر گفت:
– آقا نگذارید پیاده بشه تا من پاسبان بیارم و از همه ی اهل ماشین شهادت بگیرم … – و هنوز به در اتوبوس نرسیده بود که برگشت. وسط اتوبوس ایستاد و رو به مسافرها، خواهش خود را تکرار کرد و رفت تا پیاده شود. ولی یک بار دیگر هم از شوفر قول گرفت که مبادا راه بیفتد. شوفر قول داد و او پیاده شد.
مسافرها بعضی با هم درباره ی این واقعه بحث می‌کردند. یکی دو نفر فقط تماشا می‌کردند و می‌خندیدند. آن دو زن هنوز کرکر می‌کردند ولی کسی به آن ها توجه نمی کرد. مردک لاابالی با خود حرف می‌زد:
– خوب چه می‌شد کرد! من از قصد که نکردم. خوب افتاد و شکست …
شاگرد شوفر فریاد می‌زد و مسافر می‌طلبید. صاحب گلدان بیست قدمی از اتوبوس دور شده بود. شوفر که چند دقیقه بی حرکت، در فکر فرو رفته بود تکانی خورد. خود را روی صندلی، پشت رل، راست کرد؛ شاگرداش را صدا زد و گاز داد و راه افتاد.
دهان همه ی مسافرها باز ماند. و شاگرد شوفر در جواب همه ی این اعتراض ها، در حالی که روی چارپایه‌ی خود می‌نشست، گفت:
– خوب به ما چه؟ یکی دیگه گلدونو شکسته ما باید بیکار بمونیم؟
صاحب گلدان که به عجله به طرف کلانتری می‌دوید؛ تازه ملتفت شد. برگشت و دست های خود را باز کرد تا جلوی ماشین را بگیرد ولی ماشین پیچ کوچکی خورد و رفت و فریاد او بلند شد:
– آهای بگیر … بگیرین … گلدان … شوفر بدبخت … آهای آژدان …
از دیدن وضع او مسافرها به خنده افتادند. پاسبان ها به دور او ریختند و می‌پرسیدند چه شده، ولی او داد می‌زد:
– آهای بگیرین … هفتاد و پنج تومان … مردکه ی چلاق … گلدان چینی … آهای رفت … آخه نمره ی ماشین چی بود؟ … آی آژدان!

نویسنده: جلال آل احمد

از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

دو مرده

شما هم اگر آن روز صبح از خیابان باریکی که باب همایون را به ناصرخسرو وصل می‌کند می‌گذشتید، حتماً لاشه ی او را می‌دیدید. کنار جوی آب، نزدیک هشتی گودی که سه در خانه در آن باز می‌شود، افتاده بود. یک دست و یک پایش هنوز توی جوی آب بود. و مردم دور او جمع شده بودند و پرحرفی می‌کردند.
دو نفر پاسبان، با دو ورق کاغذ بزرگ، از راه رسیدند و مردم را کنار زدند. …..
….. اول گونی پاره ای را که به جز شلوارش، تنها لباس او بود از روی دوشش برداشتند؛ تکانش دادند و چون چیزی از آن نیفتاد به کنارش نهادند و آن پاسبانی که کاغذ و قلم را به دست گرفته بود، پس از نوشتن جمله های فورمول مانند گزارش، چنین افزود: – یک گونی پاره.
پاسبان دیگر به جستجو پرداخته بود و آن اولی، زیر هم و ردیف می‌نوشت:
– یک کبریت آمریکایی نیمه کاره.
– پنج تا سیگار له شده، لای کاغذ روزنامه.
– دو ریال و نیم پول.
– یک شناسنامه ی دفترچه ای بدون عکس.
– یک تیغه ی قلم تراش زنگ زده. – همین؟ و خواست زیر گزارش را امضا کند که آن دیگری همان طور که سرش پایین بود و هنوز جیب های شلوار مرده را می‌گشت، گفت:
– و یک شلوار.
یک شلوار هم اضافه کردند و بعد زیر گزارش را هر دو امضا کردند و … و به این طریق، دفتر زندگی یک آدم را فرو بستند.
نه سیاه شده بود و نه چشمش باز مانده بود. با قیافه ای آسوده و سیمایی مطمئن، هنوز کنار جوی آب دراز کشیده بود. گویا خواب بود.
چند نفر که کنار هشتی ایستاده بودند؛ با زنی که لای در یکی از خانه ها را باز کرده بود، صحبت می‌کردند. آن زن می‌گفت: دیشب که می‌خواسته آب بندازه؛ توی هشتی آن ها قدم می‌زده و هر چه به او گفته بوده: عمو چی کار داری؟ جواب نداده بوده. بعد که آمده بوده آب را ببندد؛ کنار جوی آب نشسته بوده و دست و پای خود را می‌شسته و بعد هم که می‌خواسته کوزه را از سر جو آب کند، دیده بوده که همون جا، مثل این که خوابش برده … همین.
اتوبوسی که از آن خیابان تنگ می‌خواست بگذرد، مردم را وادار می‌کرد که از سر راه کنار بروند. عده ای دور او حلقه زده بودند. دیگران که بیشتر کار داشتند فقط سر خود را چند ثانیه بر می‌گرداندند؛ بعضی چشم خود را به هم می‌گذاشتند و زیر لب چیزی می‌گفتند و بعضی دیگر قدم تندتر می‌کردند؛ گویا می‌خواستند از مرگ فرار کنند. بعضی هم کوچک ترین تغییری در خود نشان نمی دادند و خونسرد و بی اعتنا می‌گذشتند.
***
ظهر همان روز، یکی دو خیابان آن طرف تر، نعش یک آدم دیگر را روی دوش می‌بردند. میت و جمعیت انبوه مشایعت کنندگان به قدری می‌رفتند که انگار کوه احد را به دوش داشتند. شاید ثواب های میت بود و شاید پول های او که به صورت جمعیت بیرون از شمار مشایعان در آمده بود و میت را سنگین به جلو می‌برد. جمعیت شانه به شانه لای هم وول می‌زدند. بی شک اگر مرده ثواب کار بود و اگر ملائکه ای چند، از عالم اعلی به تشییع او فرمان یافته بودند؛ جز این که قدم بر سر مردم دیگر بگذارند، چاره ای نداشتند. عبور و مرور بند آمده بود.
دو سه نفر زن، با چادر نمازهای رنگ و رو رفته کنار خیابان خود را به دیوار چسبانده بودند. یکیشان گفت:
– چندتا بچه داره؟
– دیگری جواب داد:
– ده تا پسر و یه دونه دختر شوهردار. دوتام زن داره.
– وصیت کرده؟
– نه؟ گور به گور شده ناغافل سکته کرد.
و همان زن اولی با قیافه ای تأثربار افزود:
– بیچ چاره ها ! من دلم برا بچه هاش می‌سوزه.
– واسه ی چی؟ برو دلت برای بابا مرده های خودت بسوزه! چه صاف صادق!
– آخه، یتیم چه ها، تا حالا راحت و آسوده می‌خوردن و راه می‌رفتن، حالا این همه ملک و املاک رو کی ضبط و ربط کنه؟
جمعیت هنوز از جلوی دکان ها و ساختمان های اجاره ای خود میت عبور می‌کرد. مستأجران او بعضی دم در دکان آمده بودند و همان جا برای حساب های پس افتاده ی خود که باید با وارث های او برسند، نقشه های تازه می‌ریختند. و آن دیگران که خیال های دیگری هم داشتند شانه به زیر تابوت داده بودند و حاضر نشده بودند صاحب ملک خود را به ماشین نعش کش بسپارند. پاسبان ها هم برای حفظ انتظامات دخالت کرده بودند.
***
بیچاره پاسبان ها ! کسی نفهمید برای کاغذی که گزارش آن مرده ی کنار جوی را در آن نوشتند چه قدر مایه گذاشته بودند؟ آیا از دو ریال و نیم بیشتر بود؟! شاید. و شاید کاغذها را هم تلکه شده بودند … !
و به هر جهت اگر رییس شان بازخواست نمی کرد، پول دوتا چایی در آمده بود.
نویسنده: جلال آل احمد
از کتاب: دید و بازدید
منبع: pakdelan.mihanblog.com

گلدسته و فلک

بدیش این بود که گلدسته‌های مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کله ی آدم می‌زد. ما هیچ کدام کاری به کار گلدسته‌ها نداشتیم؛ اما نمی‌دانم چرا مدام توی چشم‌مان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق می‌کردی یا توی حیاط که بازی می‌کردی و مدیر مدام پاپی می‌شد و هی داد می‌زد که «اگه آفتاب می‌خوای این ور، اگه سایه می‌خوای اون ور.»
و آن وقت از آفتاب که به سمت سایه می‌دویدی یا از سایه به طرف آفتاب، باز هم گلدسته‌ها توی چشمت بود. یا وقتی عصرهای زمستان می‌خواستی آفتابه را آب کنی و ته حیاط، جلوی ردیف مستراح‌ها را در یک خط دراز بپاشی تا …
….. برای فردا صبح یخ ببندد و بعد وقتی که صبح می‌آمدی و روی باریکه ی یخ سر می‌خوردی و لازم نداشتی پیش پایت را نگاه کنی و کافی بود که پاها را چپ و راست از هم باز کنی و میزان نگه شان بداری و بگذاری روی یخ تا آخر باریکه بکشاندت؛ یا وقتی ضمن سریدن، زمین می‌خوردی و همان جور درازکش داشتی خستگی در می‌کردی تا از نو بلند شوی و دورخیز کنی برای دفعه ی بعد و در هر حال دیگر که بودی، مدام گلدسته‌های مسجد توی چشم‌هات بود و مدام به کله‌ات می‌زد که ازشان بالا بروی.
خود گنبد چنگی به دل نمی‌زد. لخت و آجری با گله به گله سوراخ‌هایی برای کفترها، عین تخم مرغ خیلی گنده‌ای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت. گنبد باید کاشی‌کاری باشد تا بشود بهش نگاه کرد؛ عین گنبد سید نصرالدین که نزدیک خانه اولی‌مان بود و می‌رفتیم پشت بام و بعد می‌پریدیم روی طاق بازارچه و می‌آمدیم تا دو قدمیش و اگر بزرگ تر بودیم؛ دست که دراز می‌کردیم؛ بهش می‌رسید؛ اما گلدسته‌ها چیز دیگری بود. با تن آجری و ترک ترک و سرهای ناتمام که عین خیار با یک ظرب چاقو کله شان را پرانده باشی و کفه‌ای که بالای هرکدام زیر پای آسمان بود و راه پله‌ای که لابد در شکم هر کدام بود و درهای ورودشان را ما از توی حیاط مدرسه می‌دیدیم که بیخ گلدسته‌ها روی بام مسجد سیاهی می‌زد. فقط کافی بود راه پله بام مسجد را گیر بیاوری. یعنی گیر که آورده بودیم؛ اما مدام قفل بود و کلیدش هم لابد دست موذن مسجد یا دست خود متولی. باید یک جوری درش را باز می‌کردیم؛ وگرنه راه پله ی خود گلدسته‌ها که در نداشت. از همین توی حیاط مدرسه هم می‌دیدی.
بدی دیگرش این بود که نمی‌شد قضیه را با کسی در میان گذاشت. من فقط به موچول گفته بودم؛ پسر صدیق تجار؛ که مرا سال پیش به این مدرسه گذاشت؛ یعنی یک روز صبح آمد خانه‌مان و در را به رویش باز کردم، گفت: «بدو برو لباس‌های تمیز تو بپوش و بیا. فهمیدی؟» حتی نگذاشت سلامش کنم؛ که دویدم رفتم تو و از مادرم پرسیدم که یعنی فلانی چه کارم داره؟ و مادرم گفت: «به نظرم می‌خواد بگذاردت مدرسه.» و آن وقت کت و شلواری را که بابام عید سال پیش خریده بود از صندوق در آورد و تنم کرد و فرستادم اتاق بابام. داشتند از خواص شال گسکر حرف می‌زدند. بابام مرا که دید، گفت: «برو دست و روت رم بشور، بچه.» که من درآمدم. صدیق تجار را می‌شناختم. حجره‌اش توی تیمچه ی حاج حسن بود و عبای نایینی و برک می‌فروخت. از مریدهای بابام بود. تا راه بیفتد، من یک خرده توی حیاط پلکیدم و رفتم سراغ گلدان‌های یاس و نارنج که به جان بابام بسته بود. روزی که اسباب کشی می‌کردیم، یک گاری درسته را داده بودند به گلدان‌ها و بابام حتی اجازه نداد که ما را بغل گلدان‌ها سوار کنند؛ از بس شورشان را می‌زد. دوتا از گل یاس‌ها را که بابام ندیده بود، تا بچیند، چیدم و گذاشتم توی جیب پیش سینه‌ام که صدیق تجار در آمد و دستم را گرفت و راه افتادیم. مدتی از کوچه پس کوچه‌ها گذشتیم که تا حالا ازشان رد نشده بودم تا رسیدیم به یک در بزرگ و رفتیم تو. فهمیدم که مسجد است و صدیق تجار در آمد که: «این‌جا رو می‌گن مسجد معیر. ازون درش که بری بیرون درست جلوی مدرسه‌س. فهمیدی؟» و همین جور هم بود. بعد رفتیم توی دالان مدرسه و بعد توی یک اتاق و یک مرد عینکی پشت میز نشسته بود که سلام و علیک کردند و دوتایی یک خرده مرا نگاه کردند و بعد صدیق تجار گفت: «حالا پسرم می‌آد با هم رفیق می‌شید. مدرسه ی خوبیه. نباید تنبلی کنی؟ فهمیدی؟»
که آن مرد عینکی رفت بیرون و با یک پسر چشم درشت برگشت. چشم‌هایش آن قدر درشت بود که نگو؛ عین چشم‌های دختر عمه‌ام که عید امسال همچو که لپش را بوسیدم؛ داغ شدم و صدیق تجار گفت: «بیا موچول. این پسر آقاس. می‌سپرمش دست تو. فهمیدی؟»
که موچول آمد دست مرا گرفت و کشید که ببرد بیرون. باباش گفت: «امروز ظهر باهاش برو برسونش خونه‌شون بعد بیا. فهمیدی؟ اما نمی‌خواد با بچه‌های بقال چقالا دوست بشید‌ها. فهمیدی؟»
که موچول دست مرا کشید برد توی حیاط و همان پام را که توی حیاط گذاشتم، چشمم افتاد به گلدسته‌ها و هوس آمد. یک خرده که راه رفتیم، از موچول پرسیدم: «چرا سر این گلدسته‌ها بریده؟» گفت: «چم دونم. میگن معیرالممالک که مرد، نصبه کاره موند. می‌گن بچه‌هاش بی عرضه بودن.» گفتم: «معیرالممالک کی باشه؟»
گفت:«چم دونم. بایس از بابام پرسید.» گفتم: «نه. نبادا چیزی ازش بپرسی.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «آخه می‌خوام ازش برم بالا.»
گفت: «چه افاده‌ها! مگه می‌شه؟ موذنش هم نمی‌تونه.»
گفتم: «گلدسته ی نصبه کاره که موذن نمی‌خاد.»
بعد زنگ زدند و رفتیم سرکلاس و زنگ بعد موچول همه سوراخ سمبه‌های مدرسه را نشانم داد. جای خلاها را و آب انبارها را و نمازخانه را و پستو‌هاش و هی به کله ی آدم می‌زنه که ازشان بری بالا؛ اما دیگر چیزی به موچول نگفتم. معلوم بود که می‌ترسد و این مال اون سال بود. تا کم کم به مدرسه آشنا شدم. فهمیدم که معلم‌مان تو اتاق اول دالان مدرسه می‌خوابد و تریاک می‌کشد و اگر صبح‌ها اخلاقش خوب است، یعنی کیفور است و اگر بد است، یعنی خمار است و مدرسه شش کلاس دارد و توی کلاس ششم، دیوارها پر از نقشه است و بچه‌هاش نمی‌گذارند ما بریم تو تماشا.
بدی دیگرش این بود که از چنان گلدسته‌هایی، تنها نمی‌شد رفت بالا. همراه لازم بود و غیر از موچول، فقط اصغر ریزه را می‌شناختم و اصغر ریزه هم حیف که بچه ی بقال چقالا بود؛ یعنی باباش که مرده بود، اما داداشش دوچرخه ساز بود. خودش می‌گفت. عوضش خیلی دلدار بود و همه‌اش هم از زورخانه حرف می‌زد و از این که داداشش گفته وقتی قد میل زورخانه شدی با خودم می‌برمت. منم هرچه بهش می‌گفتم بابا خیال زورخانه را از کله‌ات به در کن فایده نداشت. آخر عموم که خودش را کشت، زورخانه کار بود و مادرم می‌گفت از بس میل گرفت نصف تنش لمس شد.
رفاقتم با اصغر ریزه از وقتی شروع شد که معلممان خمار بود و دست چپ مرا گذاشت روی میز و ده تا ترکه بهش زد. می‌گفت: «کراهت دارد اسم خدا را با دست چپ نوشتن.» یعنی اول دو سه بار بهم گفته بود و من محل نگذاشته بودم. آخر همه کارهام را با دست چپ می‌کردم. با دست راست که نمی‌تونستم. هرچه هم از بابام پرسیده بودم کراهت یعنی چه؟ جواب حسابی نداده بود؛ یعنی می‌خندید و می‌گفت: «تکلیف که شدی، می‌فهمی‌بچه.» تا آخر حوصله معلممان سر رفت و ترکه را زد. هنوز یک ماه نبود که مدرسه می‌رفتم دست مرا می‌گویی، چنان باد کرد که نگو. زده بود پشت دستم و همچی پف کرده بود که ترسیدم. این جا بود که اصغرریزه به دادم رسید. زنگ تفریح آمد برم داشت برد لب حوض مدرسه. دستم را کرد توی آب که اول سوخت و بعد داغ شد و بعد هم یک سقلمه زد پهلویم و گفت: «زکی! چرا عزا گرفتی؟ خوب خمار بودش دیگه. مگه ندیدی؟» آخر مثل این که داشت گریه‌ام می‌گرفت. من هیچی نگفتم؛ اما اصغرریزه یک سقلمه دیگر زد به پهلویم و گفت: «زکی! انگار کن چشم چپت کوره. هان؟ اونوخت نمی‌خواستی ببینی؟ اگر دست چپ نداشتی چی؟ هان؟ گدای سرکوچه ی ما دست چپ نداره.»
و این‌جوری بود که شروع کردم به تمرین نوشتن با دست راست و به تمرین رفاقت با اصغرریزه. موچول هم شده بود مبصرکلاس و دیگر بهم نمی‌رسید. دو سه روز هم عصرها با اصغرریزه رفتم دکان داداشش. قراربود دوچرخه کوتاه گیر بیاوریم و تمرین کنیم؛ اما تو محل کسی دوچرخه ی کوتاه نداشت تا تعمیر لازم داشته باشد و تا دوچرخه قد ما پیدا بشود، آخر باید یک کاری می‌کردیم. نمی‌شد که همین جور منتظر نشست، این بود که یک روز صبح به اصغر گفتم: «اصغر، یعنی نمی‌شه رفت بالای این گلدسته‌ها؟»
گفت: «زکی! چرا نمی‌شه؟ خیلی خوبم می‌شه. پس موذن چه جوری می‌ره بالاش؟»
گفتم: «برو بابا. تو هم که هیچی سرت نمی‌شه. آخه اون کجا وایسه؟ وسط هوا؟»
گفت: «خوب می‌شه بشینه دیگه. می‌ترسی اگه وایسه بیفته؟ من که نمی‌ترسم.»
گفتم: «تو که هیچی سرت نمی‌شه. موذن باید جا داشته باشه. عین مال مسجد بابام.»
و همان روز عصر بردمش و جای موذن مسجد بابام را نشانش دادم.
گفت: «زکی! این که کاری نداره. یه اتاقک چوقی صاف رو پوشت بونه.»
گفتم: «مگر کسی خواسته از این بره بالا؟ تو هم آن قدر زکی نگو. به هرچیزی که نمی‌گن زکی!»
و فردا ظهر که از در مدرسه در می‌آمدیم، دو تایی رفتیم سراغ در پلکان بام مسجد و مدتی با قفلش کند و کو کردیم. خوبیش این بود که چفت پای در بود؛ نه مثل مال اتاق عموم آن بالا و تازه از تو، که دست بابام هم بهش نمی‌رسید و آن روز صبح، شیشه ی بالایی اش را که با دسته ی هونگ شکست و مرا سر دست بلند کرد که به چه زحمتی از تو بازش کردم. آن وقت بابام مرا انداخت زمین و دوید تو اتاق و من از لای پاهاش دیدم که عموم زیر لحاف مچاله شده بود و یک کاسه لعابی بالا سرش بود واین مال آن وقتی بود که هنوز خانه‌مان نیفتاده بود توی خیابان.
و از آن روز به بعد، اصغرریزه هر روزی پیچی یا میخی یا آچاری می‌آورد و عصرها با هم که از مدرسه در می‌آمدیم، می‌رفتیم سراغ قفل و به نوبت یکی‌مان اول دالان مسجد کشیک می‌داد و دیگری به قفل ور می‌رفت؛ ولی فایده نداشت. نه زورمان می‌رسید قفل را بشکنیم و نه خدا را خوش می‌آمد. قفل در پلکان هم مثل خود در پلکان بود؛ یا اصلا مثل خود در مسجد. باید یک جوری بازش می‌کردیم.
بدی دیگرش این بود که سال پیش خانه‌مان را خراب کرده بودند و ما از سید نصرالدین اسباب کشی کرده بودیم به ملک آباد و من نه این محله ی جدید را می‌شناختم و نه همبازی بچه‌هایش بودم. خانه‌مان هم آن قدر کوچک بود، پنج تا که می‌شمردی از این سرش می‌رسیدی به آن سر. از آن روزی که مادرم صبح زود بیدارمان کرد و یکی یکی بشقاب مسی گود عدس پلو داد دست من و خواهر کوچکم و دختر عمویم و دنبال کاری روانه‌مان کرد و آمدیم به این خانه. اصلا شاید به علت همین خانه ی کوچک بود که مرا گذاشتند مدرسه. محضر بابام را که بسته بودند. روضه خوانی هفتگی هم که خلوت شده بود. عمرکشون رفته بود خانه ی داییم و سمنو پزون رفته بود خانه ی عمه و شب‌های شنبه ی دوره ی بابام هم دیگر فانوس کشی نبود تا مرا قلمدوش کند و ببرد مهمانی. خوب البته گنده هم شده بودم و دیگر نمی‌شد قلمدوشم کرد و حالا دیگر خود من شده بودم فانوس کش بابام؛ یعنی فانوس کش که نه؛ چون فانوس به قد سینه ی من بود. مادرم یک چراغ بادی روشن می‌کرد و می‌داد دستم که راه می‌افتادیم. من از جلو و بابام از عقب و وقتی می‌رسیدیم، چراغ را می‌کشیدیم پایین و می‌گذاشتیم بغل کفش‌ها و می‌رفتیم تو و همین جور موقع برگشتن؛ اما نزدیک‌های خانه‌مان که می‌رسیدیم، بابام تند می‌کرد و داد می‌زد که: «بدو جلو در بزن بچه.» به نظرم شاشش می‌گرفت آن وقت توی تاریکی دویدن؟ و با قلوه سنگ‌ها که معلوم نیست چرا صاف از وسط زمین کوچه در آمده‌اند. خوب معلوم است دیگر. آدم می‌خورد زمین. وقتی می‌دونی که نمی‌توانی چراغ را دم پایت بگیری. این جوری بود که دفعه ی چهارم، دیگر پایم پیش نمی‌رفت که بشوم فانوس کش بابام. آن وقت صبح تا شام توی آن خانه ی کوچک به سر بردن که نه بیرونی داشت و نه اندرونی و نه چفته ی انگور داشت و نه لانه مرغ و نه زیر زمین و نه حتی از روی بامش می‌شد پرید روی طاق بازارچه و بعدش هم مدام با دو تا دختر ریقونه دمخور بودن که تا دستشان می‌زدی، جیغ شان در می‌آید؛ اما خوبیش این بود که دیگر اطاق عمو را نمی‌دیدی که از آن روز صبح به بعد، بابام چفت درش را انداخت و یک قفل هم بهش زد و هیچ کدام ما جرات نداشتیم شب‌ها از جلوش رد بشویم. باز اگر خود عمو بود حرفی بود که وقتی کاری داشت و می‌خواست مرا صدا بزند، داد می‌زد: «جونن نرگ شده!» یا عصرها برم می‌داشت می‌برد زیر بازارچه خرید و یک طرف تنش را روی زمین می‌کشید و ب و میم را نمی‌توانست بگوید و آب لب و لوچه‌اش می‌ریخت و برایم کشمش سبز می‌خرید و ازش که می‌پرسیدم عمو تو چرا این جوری شده‌ای؟ می‌گفت: «ای، لجاره چیز خورم کرده.» زنش را می‌گفت که سر بند لمس شدنش ولش کرده بود و دخترش شده بود هم بازی خواهرم و حالا تنها دلخوشی در این خانه ی فسقلی، همان دو سه ماه یک بار شب‌های شنبه بود که دوره می‌افتاد به بابام و حسین سوری هم می‌آمد. گنده و چرک و پشمالو. یک پوستین داشت که همیشه می‌پوشید؛ اما زیرش لخت لخت بود. مجمعه ی حلبی‌اش را می‌گذاشت بغل کفش‌ها و عصا به دست می‌رفت تو و از هر که سیگار می‌کشید، یکی دو تا می‌گرفت و یکیش را با زبان تر می‌کرد و آتش می‌زد و می‌کشید و بقیه را می‌گذاشت پر گوشش وبعد می‌رفت وسط مجلس و پوستینش را می‌زد کنار و تن پشمالوش را با آل اوضاع سیاه و دراز اش می‌انداخت بیرون و بابام با رفقایش کرکر می‌خندیدند و مرا که چای و قلیان می‌بردم و می‌آوردم، می‌فرستادند دنبال نخودسیاه و آن وقت من می‌رفتم از پشت شیشه ی اتاق زاویه تماشا می‌کردم. حسین سوری یکی دو بار دیگر همان کار را می‌کرد و یک خرده هم می‌رقصید و بعد مجمعه‌اش را با میوه و آجیل و شیرینی پر می‌کرد و می‌گذاشت سرش می‌رفت دم در و همه را می‌داد به گداگشنه‌هایی که همیشه دنبالش می‌آمدند این جور جاها و دم در منتظرش می‌نشستند. غیر از این، دلخوشی دیگری در این خانه ی تازه نبود. تا مرا گذاشتند مدرسه و راحت شدم و حالا غیر از موچول و اصغرریزه، با سه چهار تا دیگر از هم کلاسی‌ها هم بازی شده بودم و داداش اصغر یک دوچرخه زنانه خریده بود که به بچه‌ها کرایه می‌داد و ما سه چهار تایی با همان دوچرخه تمرین کرده بودیم و بلد شده بودیم که روی رکاب ایستاده پا بزنیم و حتی یک روز هم من، اصغرریزه را نشاندم ترکم و رفتیم تا میدان ارک. دوچرخه سواری را که یاد گرفتیم، باز رفتیم توی نخ گلدسته‌ها؛ یعنی مدام من پاپی می‌شدم. تا اصغرریزه یک روز که آمد مدرسه، یک دسته کلید هم داشت.
ازش پرسیده: «ناقلا از کجا آوردیش؟»
گفت: «زکی! خیال می‌کنی کش رفتم؟»
گفتم: «پس چی؟»
گفت: «از داداشم قرض گرفته‌م، بهش پس می‌دیم.»
سه روز طول کشید تا عاقبت با یکی از آن کلیدها قفل پای در پلکان مسجد باز کردیم.
بعد از ظهری بود و هوا آفتابی بود و باریکه ی یخ سرسره مان روزها هم آب نمی‌شد و بچه‌ها سرشان گرم بود و ما روی بام مسجد که رسیدیم، تازه بچه‌ها دیدن‌مان و شروع کردند به هو کردن و سوزهم می‌آمد که ما تپیدیم توی راه پله ی گلدسته. اصغر، ریزه‌تر بود و افتاد جلو و من از عقب. زیر پامان چیزی خرد می‌شد و ریزریز صدا می‌کرد. به نظرم فضله ی کفتر بود که بوی تندش در هوای بسته ی پلکان نفس را می‌برید. اول تند و تند می‌رفتیم بالا؛ اما پله‌ها گرد بود و پیچ می‌خورد و باریک می‌شد و نمی‌شد تند رفت. نفس نفس هم که افتاده بودیم؛ اما از تک و توک سوراخ‌های گلدست هوار بچه‌ها را می‌شنیدیم و از یکی‌شان که رو به مدرسه بود، یک جفت کفتر پریدند بیرون و ما ایستادیم به تماشا تا خستگی پاهامان در برود. همه‌شان جمع شده بودند وسط حیاط و گلدسته را نشان هم دیگر می‌دادند. خستگی‌مان که در رفت دوباره راه افتادیم به بالا رفتن. اصغر نفس زنان و همان جور که بالا می‌رفت گفت: «زکی! نکنه خراب بشه؟»
گفتم: «برو بابا تو که هیچی سرت نمی‌شه. مگر تیر به این کلفتی رو وسطش نمی‌بینی؟»
اما سرش به بالای گلدسته که رسید ایستاد. هنوز سه تا پله باقی داشتیم؛ اما ایستاده بود و هن هن می‌کرد و آفتاب افتاده بود به سرش. خودم را کنار کشیدم بالا و از جلوی صورتش که رد می‌شدم: «تو که می‌گفتی کوتاهه؟» و سرم را بردم توی آسمان و یک پله ی دیگر و حالا تا نافم در آسمان بود و چنان سوزی می‌آمد که نگو. پایین را که نگاه کردم، خانه‌های کاه گلی بود و زنی داشت روی بام خانه ی دوم، رخت پهن می‌کرد و مرا که دید، خودش را پشت پیراهنی که روی بند می‌انداخت، پوشاند و من به دست چپ پیچیدم. گنبد سید نصرالدین سبز و براق آن روبرو بود و باز هم گشتم و این هم مدرسه؛ که یک مرتبه هوار بچه‌ها بلند شد. دست‌هاشان به اندازه ی چوب کبریت دراز شده بود و گلدسته را نشان می‌دادند. مدیر هم بود. دو سه تا از معلم‌ها هم بودند که داشتند با مدیر حرف می‌زدند. سرم را کردم پایین و گفتم: «اصغر بیا بالا. نمی‌دونی چه تموشایی داره.»
گفت: «آخه من سرم گیج می‌ره.»
گفتم: «نترس. طوری نمی‌شه.»
که اصغر یک پله ی دیگر آمد بالا. به‌همان اندازه که بچه‌ها کله‌اش را از پایین دیدند و از نو هوارشان در آمد و فراش مدرسه دوید به سمت مدرسه. اصغر هم دید؛ گفت: «زکی! بد شدش. همه دیدن مون.»
گفتم: «چه بدی داره؟ کدومشون جرات می‌کنن؟»
اصغر گفت: «می‌گم خیلی سرده. بریم پایین.»
گفتم: «یه دقه صبرکن. این ور و ببین. اگه گفتی نوک گنبد چه قدر از ما بلندتره؟»
گفت: «می‌گم سرده. دیگه بریم.»
گفتم: «اگه گلدسته‌ها نصفه کاره نمونده بود!…مگه نه؟»
گفت: «زکی! نیگا کن مدیر داره برامون خط و نشون می‌کشه.»
گفتم: «حیف که نمی‌شه رفت بالاتر، چطوره سرش وایسیم؟»
و یک پایم را گذاشتم سر کفه ی گلدسته که بند آجرهاش پر از فضله کفتر بود؛ که اصغر پای دیگر مرا چسبید و گفت: «مگه خری؟ باد میندازدت. مدیر پدرمونو در می‌آره.»
گفتم: «سگ کی باشه! خود صدیق تجار منو سپرده دستش.»
و با پای دیگرم که در بغل اصغرریزه بود، احساس کردم که دارد می‌لرزد. گفتم: «نترس پسر. با این دل و جرات می‌خوای بری زورخونه؟»
گفت: «زکی! زورخونه چه دخلی داره به این گلدسته ی قراضه؟»
گفتم: «برو بابا تو که هیچی سرت نمی‌شه…خوب بریم.»
که پایم را رها کرد و سرید پایین. او از جلو و من به دنبال. سه چهار پله که رفتیم پایین. گفتم: «اصغر چرا این جوری شد؟ پای تو هم گرفته؟»
گفت: «زکی! سوز خوردی چاییده.»
چند پله که رفتیم پایین، پام گرم شد و بعد پله‌ها تاریک شد و از نو سوراخ‌های گلدسته و جماعت بچه‌ها که آن پایین هنوز دور هم بودند و بعد روشنایی در پلکان که از نو پله‌ها را روشن کرد و سایه ی فراش که افتاده بود روی پله‌های اول. اصغر را نگه داشتم و از کنارش خزیدم و جلوتر از او آمدم بیرون. فراش در آمد که: «ور پریده‌ها! اگه می‌افتادین کی توئون می‌داد؟ هان؟»
و دستمان را گرفت و همین جور ورپریده گفت تا از پلکان مسجد رفتیم پایین و از مسجد گذشتیم و رفتیم توی مدرسه. از در که وارد شدیم، صف‌ها بسته بود و کنار حوض بساط فلک آماده بود. صاف رفتیم پای فلک. دوتا از بچه‌های ششم آمدند سر فلک را گرفتند و فراش مدرسه اول اصغر را و بعد مرا خواباند. پای چپ من و پای راست او را گذاشت توی فلک. بعد کفش و جوراب مرا در آورد و بعد گیوه ی اصغر را از پایش کشید بیرون که مدیر رسید.
– « ده، بی غیرتای پدرسوخته! حالا دیگه سرمناره میرین؟…چند تا پله داشت؟»
اول خیال کردم شوخی می‌کنه. نه من چیزی گفتم، نه اصغر. که مدیر دوباره داد زد: «مگه نشنیدین؟ چندتا پله داشت؟»
که یک هو به صرافت افتادم و گفتم: «همه ش ده دوازده تا.»
و اصغرریزه گفت: «نشمردیم آقا. به خدا نشمردیم!»
مدیر گفت: «که ده دوازده تا. هان؟ پنجاه تا بزن کف پاشون تا دیگه دروغ نگن.» که کف پام سوخت؛ اما شلاق نبود. کمربند بود که فراش مان از کمر خودش باز کرده بود و می‌برد بالای سرش و می‌آورد پایین. گاهی می‌گرفت به چوب فلک. گاهی می‌گرفت به مچ پامان؛ اما بیشتر می‌خورد کف پا و هی زد و آی زد! من برای این که درد و سوزش را فراموش کنم، سرم را گرداندم به سمت گلدسته‌ها که سربریده و نیمه کاره در آسمان محل رها شده بودند و داشتم برای خودم این فکر را می‌کردم که اگر نصفه کاره نمانده بودند…که یک مرتبه اصغر به گریه افتاد.
– «غلط کردم آقا. غلط کردم آقا.»
که با آرنجم یکی زدم به پهلویش که ساکت شد و بعد مدیر به فراش گفت، دست نگه داشت و بعد پایمان را که باز می‌کردند، زنگ زدند و صف‌ها راه افتادند به سمت کلاس‌ها و ما بلند شدیم و من همچو که کف پایم را گذاشتم زمین، چنان سوخت که انگار روی آتش گذاشته بودنش. مثل این که چشمم پر اشک بود که اصغرریزه در آمد: «زکی! گریه نداره. داداشم آن قدر فلکم کرده!»
و من جورابم را برداشتم پا کنم که اصغر دستم را گرفت و گفت: «زکی! این جوری که نمی‌شه. پدر پات در می‌آد. بایس بکنیش تو آب سرد.»
و خودش کون خیزه کنان راه افتاد و رفت به سمت حوض. که یک تیر دراز گیر کرده بود و وسط یخ کلفت رویش و اطراف حوض گله به گله جای ته آفتابه سوراخ شده بود و دست به آب می‌رسید. اصغر نشست لب پاشوره و پایش را یک هو کرد توی آب. دیدم که چشم‌هایش را بست و دندان‌هایش را به‌هم زور داد و گفت «مادرسگ.» وبعد مرا صدا کرد که رفتم و پام را بی هوا تپاندم توی آب. چنان دردی آمد که انگار گذاشته بودمش لای گیره ی آهن دکان دادشش که بی اختیار از زبانم در رفت: «مادرسگ.» و آن وقت بود که گریه‌ام در آمد. یک خرده برای خودم گریه کردم. بعد دولا شدم و آب زدم به صورتم و پام را که با پاچه ی دیگر شلوارم خشک می‌کردم تا جوراب بپوشم، آب سوراخ از تکان افتاد و چشمم افتاد به عکس گنبد و گلدسته‌ها که وسط گردی آب بود. یک خرده نگاه شان کردم و بعد سرم را بلند کردم و خود گلدسته‌ها را دیدم و بعد کفشم را پوشیدم و لنگ لنگان راه افتادم به طرف در مدرسه. اصغر بازوم را گرفت و کشید و گفت: «زکی! کجا داری می‌ری؟»
گفتم: «مگه یادت رفته؟ در پله کونو نبستیم.»
و قفل را که توی جیبم بود، در آوردم و نشنانش دادم و با هم رفتیم. از مدرسه بیرون رفتیم و بی این که مواظب چیزی باشیم یا لازم باشد کشیک بدهیم، دوتایی چفت در پلکان مسجد را انداختیم و قفل را بهش زدیم و بعد روی پلکان، پای در نشستیم و یک خرده ی دیگر پایمان را مالاندیم و دوباره راه افتادیم و تا به دکان داداش اصغرریزه برسیم، درد و سوزش پا ساکت شده بود و غروب وقت داشتیم که توی ارک دوچرخه سواری کنیم.

نویسنده: جلال آل احمد

منبع: pakdelan.mihanblog.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.