داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

عافیت

باد گرم باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیردبی‌فایده است… دستش آهسته به پائین می‌آید. «گرمابه گل‌نازعمومی زنانه و مردانهدارای هفت دستگاه دوش خصوصی». مرد کمی پابه‌پا می‌کند و بعد می‌گذرد و در گذشتن نگاهش به کاغذی می‌افتد که به دیوار حمام چسبانده‌اند: «حمام عمومی برای تعمیرات لازم تعطیل است.»
و حالا ما در حمام خصوصی هستیم. یک سرسرای دراز که به دالان بیشتر شبیه است و در دو طرف آن صندلی‌های لهستانی گذاشته‌اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت می‌زند، مگر وقتی که تسبیح درازش از لای انگشت‌ها بلغزد و بیفتد. ریش بلند حنا بسته و سر تراشیده‌ای دارد. کت و شلوار پوشیده است و کراوات کهنه‌ای بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است که انگار… بادبزن از دست دیگرش می‌افتد. خمیازه‌ای می‌کشد و به آن‌ها که منتظرند نگاه می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد.
در سرسرا مردی جابه‌جا می‌شود. صدای صندلی. با روزنامه‌ای که در دست دارد خودش را باد می‌زند و بلند می‌گوید:
پنکه کار نمی‌کند؟ مگر هنوز برق قطع است؟
صاحب حمام در وضع خود تغییری نمی‌دهد. مگرنه این‌که مشتری خود جواب خودش را داده است؟
یک دختر تازه سال از بی‌حوصلگی به‌خودش ور می‌رود. لباس و موهایش آخرین مد است، اما چشم‌های خمار بی‌حالتی دارد. ظاهراً دوره این یکی دیگر گذشته است. از داخل نمره‌ها صدای مبهم و گنگ سرفه و ریختن آب و صحبت‌های نامفهوم به گوش می‌رسد. ناگهان ساعت دیواری زنگ می‌زند. مرد به‌خود می‌آید و روزنامه را مرتب می‌کند (آخر او هم چرت می‌زده است) و خواندنش را دنبال می‌کند: «هر مادری وظیفه دارد که کودک خود را با شیر خودش تغذیه کند، زیرا برای کودک غذای بهتر از شیر مادر نیست. شش الی دوازده ساعت بعد از این‌که کودک شما…»کودک من؟«… به‌دنیا آمد باید او را شیر بدهید…» مرد ملتمسانه به دختر نگاه می‌کند. نگاهش ترسیده و ناراحت است. اما دختر زیر لب آهنگ oh، oh، oh را با سوت می‌زند و گویا در رویا فرو رفته است. مرد زیر لب می‌گوید: «نه… نه…» سرفه‌اش می‌گیرد و بلندتر می‌گوید: «این بی‌عدالتی نیست؟» عادتی دارد که حرف‌های خود را به صورت سوال بیان می‌کند. دختر می‌گوید: « با من بودید؟»
نه… نه…
و مرد باز سرش را در روزنامه فرو می‌برد: «… قبل از آمدن شیر، ماده‌ای به نام ماک از سینه‌های شما می‌آید که حاوی مواد مغذی است.» ورق می‌زند. «کاپیتان گفت امشب حرکت نخواهیم کرد و در حالی که چهره‌اش را به سوی جزیره ماریبو باز می‌گرداند ادامه داد: در این جزیره حوادث عجیبی روی می‌دهد. می‌گویند هر کسی به آن‌جا برود سنگ می‌شود.»
مرد روزنامه را روی تنها میز کوچکی که در میان سرسرا گذاشته‌اند می‌اندازد و مثل مجسمه‌ای سنگی، بی‌حرکت و بی‌اعتنا، می‌نشیند. دست‌هایش از دو سو آویزان است و عرق تمام بدنش را مرطوب کرده است. دختر با حرکات سنجیده و حساب شده برمی‌خیزد و مجله مصوری برمی‌دارد. بیش از آن کم حوصله است که بخواند. تندتند ورق می‌زند و فقط نگاهی می‌کند و پای راستش را هم با فواصل موزون به زمین می‌زند.
oh! این‌جا! «کیم نواک با دست چپ کار می‌کرد و پدرش سعی بسیار به خرج می‌داد تا او را عادت به کار کردن با دست راست بدهد، ولی بی‌فایده بود. به همین جهت دیوانگیش بیشتر گل می‌کرد. با وجود این بر اثر همین سعی و کوشش‌ها عادت چپ کاری کیم نواک ترک شد. و حالا با دست راست کار می‌کند.» دختر زیر لب می‌گوید:
درست مثل من.
و oh زیر عکس یک بچه قنداقی: «… مردم شناسی، از: کوتاه. این شخص یا بهتر بگوئیم این آقای دوماهه یکی از بهترین هنرپیشگان و کارگردانان عالم سینما و علی‌الخصوص سینمای وطن ما به شمار می‌رود که از او فیلم‌های زیادی دیده‌ایم که محض نمونه می‌توان از همه آن فیلم‌ها نام برد. چنان‌چه اسم او را می‌دانید پاسخ را به ضمیمه چهار ریال…»
حیوونی!
آه! مراسم انتخاب دختر عشق در بعد از ظهر…» و «مصاحبه». دختر ناگهان راست می‌نشیند: این شرح مصاحبه با خانمی است که او توسط پست به نفعش اظهار نظر کرده است. دختر از کیفش یک آدامس بیرون می‌آورد و در دهان می‌گذارد و می‌خواند. زیر عکس یک زن پنجاه‌ساله که دامن خیلی کوتاه پوشیده و دست چپش را دراز کرده است و انگار از میان انگشت‌هایش این عنوان‌ها بیرون ریخته است: «نه تنها در شئون فرهنگی، بلکه در همه چیز، من هم معتقدم، بله، باید انقلاب کرد.» دختر نمی‌تواند بخواند. ناگهان فکر کشنده‌ای به سرش‌زده است: آیا او هم در پنجاه سالگی همین‌طور می‌شود؟ نه این که انقلابی، نه، بلکه با این پاهای قناس، و مگر مجبور بوده است که دامن کوتاه بپوشد؟ آدامس را تف می‌کند و دزدانه نگاهی به پاهای خود می‌کند و می‌خواند: «دیروز پس از آن‌که مدتی در وسط اتوبوس ایستادم و به این‌طرف و آن‌طرف پرتاب شدم و هیچ یک از آقایان حاضر نشد جایش را به من واگذار کند با نظریه دوستم که مدت‌ها بود مخالفش بودم موافق شدم که ما همجنسان باید ارزش واقعی خود را به اثبات برسانیم.»
دختر آهی می‌کشد، مجله را می‌بندد و روی زانویش می‌گذارد و به عکس تمام رنگی روی جلد، که گویا دختر شایسته نیکاراگوئه است، خیره می‌شود و باز در رویا فرو می‌رود.
صاحب حمام دیگر مقاومت خود را از دست داده است: سرش را روی میز گذاشته و صدای خرخرش بلند شده است. تسبیح و بادبزنش، هر کدام به گوشه‌ای، افتاده‌اند.

دوش نمره 1
جوانی که یک ربع ساعت پیش آمده است و گرد سفید بر سر و رو دارد تازه لباس‌هایش را کنده و به میخ آویخته است. کیسه و صابون و شانه‌اش را برداشته است و می‌خواهد برود زیر دوش. (پیش از آن دو ساعت تمام در خیابان‌های خاکی و خراب شهر پرسه زده بود و به همه گفته بود: «کجا می‌شود دوش گرفت؟» و کسی جوابش نداده بود تا این‌که از عصبانیت و خستگی و گرما کلافه شده بود و از شهر بیرون آمده بود. مردی که چتر کهنه‌ای در دست داشت او را به حمام گلناز راهنمایی کرده بود و در جواب تشکر او گفته بود: «همین یکی را داریم».

دوش نمره 2
مرد قوی هیکلی با ریش مشکی و سر نیمه تراشیده و بدن ورزیده پرمو لخت مادرزاد قدم می‌زند. به تمام بدنش چیزی مالیده است که اسامی مختلفی دارد (مرد خیلی غلیظ و شدید گفته بود : «نوره بیاورید». و همین‌طور که زیر لب دعا می‌خواند (راستی از کجا معلوم است؟ شاید فحش می‌دهد و یا قدم‌هایش را می‌شمارد؟) گاهی سر موئی را می‌گیرد و اندکی می‌کشد تا ببیند وقت شستن رسیده است یا نه. بیچاره نمی‌داند که با این کارها داستان کوتاه آقای صادقی را کمی ناتورالیستی می‌کند.در سرسرا مرد کم‌کم عصبی شده است (ظاهراً باید بین «عصبی» و «عصبانی» فرقی باشد وگرنه همه مردم یا عصبی می‌شوند و یا عصبانی) به هر حال برای او فرق نمی‌کند، برمی‌خیزد و به انتهای سرسرا می‌رود، همان‌جا که در تاریکی محض فرو رفته است (آه! این کلمات را هم در داستان جزیره ماریبو خوانده بود). ناگهان چشم‌هایش از دهشت و حیرت بازتر می‌شود: مردی روی توده لنگ‌ها، چوب‌ها، کفش‌ها و دیگر چیزهای از کار افتاده نشسته است و قرآن می‌خواند. صدایش به قول هنرمندان نه بد است و نه خوب، یعنی در واقع از همان قماش است که «ای! می‌شود کاریش کرد». سر و وضع بدی ندارد و مرد تصمیم می‌گیرد (مرد همیشه در نظایر این حالات قضاوت نمی‌کند، بلکه تصمیم می‌گیرد) که گدا یا معلول نیست (این هم از گرفتاری‌های اوستدستور زبان دشمن شماره اول اوست. آخر «علیل» است یا «معلول» و یا هردو ؟).
سرانجام مرد جیب‌های خود را می‌کاود و یک سکه نقره با ترس و شرم گوشه‌ای می‌گذارد. مرد قرآن خوان از پشت عینک ذره بینی به نحو بی‌سابقهیا شاید غیرعادیبه او نگاه می‌کند و باز سرش را پائین می‌اندازد؛ ظاهرا قصه اصحاب‌کهف را می‌خوانده است یا اصحاب لوط را. مرد کمی مردد می‌ماند و بعد با لحن پوزش‌خواه می‌پرسد:
یکی بودند ؟
دست مرد قرآن خوان به نرمی و مهارت سکه را از حوزه دید بیرون می‌برد. خودش می‌پرسد:
یکی بودند؟ کی‌ها؟
مرد سرخ می‌شود و عرق می‌کند و می‌داند که این عرق دیگر از گرما نیست:
کهفی‌ها و لوطی‌ها…
مرد قرآن خوان خودش را به عقب، در تاریکی محض، می‌کشاند و چیز نامفهومی می‌گوید. مرد به سر جایش برمی‌گردد و تصمیم می‌گیرد که صاحب حمام دیگر شورش را درآورده است. نمی‌تواند بگوید خرخر او به گاومیش بیشتر شبیه است و یا به «آرزوپولوس»، اما می‌بیند که به طور کلی وضع عنیف و غم‌انگیزی پیدا کرده است.
خوب! بله، الهام ممکن است به سراغ همه‌کس بیاید و مرد کمی می‌اندیشد. اما نه، اخمش درهم می‌رود: نخست این‌که بیهوده خواسته است موجز فکر کند، چون خرخر به گاومیش شبیه نمی‌شود و شاید به خرخر او شبیه باشد که این هم محل بحث است (آه! خسته شدم دیگر، این مگس‌های لعنتی!) و دیگر این‌که «آرزوپولوس» هم گویا از محصولات جزیره ماریبو بود. مرد وا می‌ماند، نفس‌های بلندی می‌کشد و یکسره خود را به مگس‌ها و گرما می‌سپارد. دیگر کاملاً بی دفاع است.

دوش نمره 3
زن خوشگلی زیر دوش ایستاده است و به سرش صابون می‌زند.
اگر از پشت او را ببینند آیا این‌کار، همان‌طور که مفسران روزنامه‌ها می‌گویند، مستلزم باز کردن در نیست؟ شاید منظره بدیعی به چشم بیاید (بستگی به کسی دارد که در را باز می‌کند).
کفلش اندک لرزشی دارد و قطره‌های آب و حباب‌های صابون به نرمی بر سرتاسر بدنش می‌لغزند.

دوش نمره 4
مردی به شکم خوابیده است و به زور نفس می‌کشد و دلاک، می‌توان گفت که تقریباً با خیال راحت، رویش نشسته است و هر وقت که میلش کشید کیسه را در آب فرو می‌برد و به شدت به هر جای بدن او که دلش خواست می‌کوبد. بله، جز کوبیدن چیز دیگری نمی‌توان درباره کار او گفت…
در سرسرا دختر برمی‌خیزد. بوی عطرش ناگهان مثل نسیم می‌وزد. کمی با انگشت‌هایش بازی می‌کند، بعد سعی می‌کند که چین و چروک لباسش را مرتب کند. اما این‌همه با چشم‌های نیمه خمار و گوسفندوارش کمی ناجور است. می‌کوشد که صاحب حمام را بیدار کند:
گرام ندارید؟
صاحب حمام ناگهان بیدار شده است. آیا کسی آب سرد به روی او پاشیده است؟
گفتم گرام…
از حامد بپرس… خیلی خوب، نه، از حامد بپرسید.
شاگردتان؟ ولی او کجاست؟ پیدایش نیست.
صاحب حمام ظاهراً به یاد آورده است که چهار زن عقدی دارد. از آن گذشته عرق از نوک ریش زیبایش سرازیر است.
ریشتان خیلی زیباست، می‌دانستید؟
فعلگی می‌کند… بیرون شهر فعلگی می‌کند.
دختر به چیزی تکیه می‌دهد که اسامی مختلف دارد. صاحب حمام روی آن نوشته است: پیش‌خوان. دختر آن را یک نوع کی‌وسک می‌داند (طبق معمول فرهنگ نویسان: بر وزن بی‌علم) و پدرش که کارمند بانک است، (بانکی که تاکنون در این شهر به کسی جایزه نداده است) به این چیزها باجه می‌گوید. دختر آدامسش را تف می‌کند و سعی می‌کند که با حرکات دست به صاحب حمام حالی کند. حتی کمی راک اندرول می‌رقصد، نمی‌دانم، شاید کمی هم تویست می‌رقصد. این‌جا دیگر صاحب حمام به تمامی بیدار می‌شود. وحشت همه وجودش را فرا گرفته است.
گرام چیزی است شبیه رادیو. دادادا… دادادا…
صاحب حمام می‌نشیند. کمی قوت قلب پیدا کرده است. دست می‌برد و از زیر باجه شربت قند و تخم ریحانی را که زوجه دومش برایش درست می‌کند بر می‌دارد و می‌خورد. وقتی می‌خواهد بگذارد سرجایش می‌پرسد:
شما میل ندارید؟ گرام چیزی است شبیه رادیو؟
ندارید؟
آه بله… توی خانه… یعنی نه… چطور دیگر… چه بگویم؟ برق که می‌دانید نیست، ماشین‌ها هم که می‌دانید کار نمی‌کنند…
ترانزیستوری؟
می‌دانید که قوه نیست اهل همین‌جا هستید. دیگر؟… از آن آقا بپرسید بهتر نیست؟
دختر به امتداد انگشت او نگاه می‌کند: «همان مرد مشتری.» زیر لب می‌گوید : «پیف» و شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. بعد مثل این‌که می‌خواهد هیستری بگیرد:
بله، سینما هم که می‌دانم نیست، تآتر هم که می‌دانم نیست، شو… و حتی پارتی (به گریه می‌افتد).
صاحب حمام به زور یک جرعه از شربت خانگی به او می‌خوراند. دختر حالش جا می‌آید. صاحب حمام می‌پرسد:
چه گفتید؟ تآتر؟
دختر باز شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و روی زمین تف می‌کند و به طرف صندلی‌ها می‌رود و در رفتن می‌گوید:
همان… همان تماشاخانه، دیگر.
در گوش‌هایش را می‌گیرد که بار دیگر نشنود چه گفتید. قیافه بامزه‌ای پیدا می‌کند.

دوش نمره 5
تقریباً یک خانواده است، به استثنای رئیس آن. زنی جاافتاده، کلفَت، یک دختر بالغ، پسر شیرخوار، دو دخترک قد و نیم قد. دختر بزرگ با بی‌میلی و انگار که در رویا سر بچه‌ها را می‌شوید و آن‌ها جیغ می‌زنند. کلفت بچه شیرخوار را به کول گرفته و برایش آواز می‌خواند. ظاهراً آوازش کم از جیغ بچه نیست. زن به تدریج قیافه بخت‌النصر را به خود می‌گیرد (البته عکس‌های بخت النصر متعدد و متفاوت است، شاید در این‌جا اشاره‌ای باشد به تصویر او که در کتابی چاپ شده است در شهر لیدن از بلاد هولاند).چه می‌گفتم ؟ زن حنا بسته و گوشه‌ای درون یک طشت بزرگ چهارزانو زده است. گاهی با نوک انگشت گلوله‌های حنا را که روی صورتش به پائین می‌لغزند می‌گیرد. کمی فکر می‌کند و بعد آن‌ها را برمی‌گرداند سر جای اول‌شان. خب، کار بخت‌النصرها هم در همین حدودها بوده است… (لیدن از بلاد هولاند.)

دوش نمره 6
کامل مردی است (نمی‌توان گفت «مرد کاملی است ؟») که جلو آینه ریش می‌تراشد. بخار آب. و او چیزی نمی‌بیند. با دستش پاک می‌کند و باز می‌تراشد. تقریباً یک طرف صورتش را تمام کرده است. از زیر چانه‌اش خون می‌آید (کامل مرد، مرد کامل مرد، می‌اندیشد که آیا این یکی از دلایل مخالفان تراشیدن ریش نیست؟).

دوش نمره 7
پیرمردی است که شستشویش را تمام کرده است (اگر به کارهای او بتوان شستشو گفت) سر بینه نشسته است و لباس می‌پوشد. سیگارش از جائی نادیدنی دود می‌کند.
درست در همین لحظه (و اگر بخواهیم بیشتر تاکید کنیم باید از داستان‌های شب الهام بگیریم) آری، درست در همین لحظه جوان نمره اول رسیده است زیر دوش، شیر را باز می‌کند: یکی دو قطره. بیشتر باز می‌کند: سه چهار قطره. تا آخرش باز می‌کند: به اندازه یک کف دست آب روی سرش می‌ریزد.
مرد احساس سوزش می‌کند شتابان به طرف شیر می‌رود: یکی دو قطره… همین و همین!
زن خوشگل سرش را مشت می‌دهد (آن‌چنان که معمول زن‌ها است)، یک دفعه چشمش می‌سوزد، صورتش را زیر دوش می‌گیرد و ناگهان بیهوده به یاد پایتخت و آن خوشی‌ها… آن… شیر را باز می‌کند: فقط آن‌قدر آب هست که چشم‌هایش را از سوختن بازدارد.
دلاک که خستگی‌اش رفع شده است، ظاهراً صلاح در آن می‌بیند که برخیزد. می‌گوید: «بروید زیر دوش تا بعد صابون‌تان بزنم.» مرد بیچاره از تاب و توان افتاده است. در دل خدا را شکر می‌گوید که از تحمل این بار سنگین رهائی یافته است، و به بدن خود نگاه می‌کند: چرک‌ها به تنش مانده است. به سختی و آهستگی دستش را به طرف شیر می‌برد: افسوس!
حنا به سر زن جاافتاده خشکیده است. دیگر نمی‌توان او را به بخت‌النصر تشبیه کرد. اوه، اما چرا… نویسندگانی داریم که تاریخ و اساطیر را به هم می‌آمیزند ولی مگر می‌شود زن بدبخت را معطل نگاه داشت؟ دخترش می‌گوید: «مامان جان! دیگر بس نیست، بلند شوید، برای فشارخون و واریس و رماتیسم و بواسیرتان هم بد است» زن بلند می‌شود که بشوید. یکی از دختر بچه‌ها به قصد شیطنت هر دو شیر را تا ته باز می‌کند و دست‌های کوچکش را به هم می‌کوبد: فقط هوا است، فقط هواست که با صدای ناشنیده‌ای خارج می‌شود. بچه‌ها و کلفت از شادی به هوا می‌جهند. (آه ! این یکی هوای دیگری است.)
مرد کامل مرد، طاس را خالی می‌کند که آب تازه بریزد. با یک انگشت زیر چانه‌اش را به سختی می‌فشرد… دست خالی برمی‌گردد.
پیرمرد سیگارش را گم کرده است، هرچند که از جائی دود آن به هوا برمی‌خیزد. وقتی از کوشش‌هایش مایوس می‌شود، چمدانش را برمی‌دارد و در را می‌گشاید که برود بیرون.
موافقید؟ موافقید که این‌جا دیگر از داستان‌های روز الهام بگیریم؟ در همین لحظه، درست در همین لحظه، آری در همین لحظه، آری درست در همین لحظه… آه! خسته شدن کشنده‌تر از احساس ابتذال است.
همه آن‌ها که در نمره‌ها بودند به در می‌کوبند. دخترک به بالا می‌جهد. صاحب حمام فریاد می‌زند:
حامد ! حامد !
پیرمرد، که در را باز کرده بود و می‌خواست بیاید بیرون، نمی‌دانم شاید از روی غریزه یا ترس ناگهانی باز به درون بینه کشیده می‌شود.
صاحب حمام صدایش را بلندتر می‌کند. از انتهای سرسرا، از میان صندلی‌ها و مبل‌های نیمه شکسته و تاریکی… آه، اما نه… از اتاقی که روی آن نوشته‌اند «انبار» موجودی بیرون می‌آید. قدم‌هایش سنگین است. رنگ دختر می‌پرد. شاید اگر الفباء تغییر کرد این اشکالات برطرف شود. صاحب حمام می‌خندد و یک ردیف دندان‌های طلایش را نشان می‌دهد (این تازه کاری یا بی‌انصافی نویسنده است. نشان چه کسی می‌دهد؟ و تازه هر کس بخندد دندان‌هایش آشکار می‌شود). حامد انگار در انبار زغال بوده است. صاحب حمام توضیح می‌دهد:
نه… نه… او سفیدپوست است (و دست‌هایش را به هم می‌مالد. مثل این‌که نومید شده است، و دیگر نمی‌تواند کاری بکند)
دختر می‌کوشد که به مشتری مرد متوسل شود، اما او به همان حال و هیئت مانده است. حتی دیگر عرق هم نمی‌کند. دختر دست می‌زند: یخ!
بله… بله… شما که او را می‌شناختید. مادام موازل، قلبش مثل طوطی، خودش مثل…
حامد می‌گوید:
خیلی خوب، بس است، وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی. یک چیزهایی توی این روزنامه‌ها می‌خوانی… و بعد؟ بعدش به هر کس رسیدی تحویل می‌دهی… وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی…
صدای مشت‌های غضب آلود و پاهای پرشتاب که به درها می‌خورند… حامد می‌گوید:
خیلی خوب… آب هم نیست… (به روبه رویش، خیره نگاه می‌کند)
صاحب حمام دیوانه وار برمی خیزد و به طرف یک تلفن دراز که به دیوار نصب کرده اند می دود. دختر می گوید :
آه ! من خیلی احساساتی هستم، معلوم است دیگر. این همان حامد خودمان است ؟
حامد به او نگاه می کند، اما لبخند نمی‌زند. (ظاهراً در این‌گونه مواقع باید لبخند زد یا نزد، نمی‌دانیم. من و حامد). دختر به تندی رویش را برمی‌گرداند.
صاحب حمام دیوانه‌وار با تلفن ور می‌رود:
این هم فینیشت!
چی؟
چشم‌های دختر گرد شده است، یا دیگر به شکل اول خود نیست (آخر چشم‌های او بیضی بود.)
خیال می‌کنید فقط شما زبان خارجه‌ای یاد گرفته‌اید؟ هی‌گرام! گرام معلوم است دیگر یعنی چه: اخوی گرام. این هم یعنی تلفن بی‌تلفن. سیم‌های تلگراف را هم که شنیده‌اید بریده‌اند. (کسی چنین چیزی نشنیده است.)
حامد می‌گوید:
دزدیده‌اند. برای او…
برای کی؟
باز احمق نشو، آب یخ می‌خواهم برای سید که قرآن می‌خواند. خسته شده است.
آب انبارها؟
خراب… نه، نه، شما دیشب یادت رفت مرا صدا بزنی که پرشان کنم. تازه چه فایده‌ای داشت؟ بیست سی تا مشتری دیگر…
حامد لب‌های کلفت و موهای مجعدی دارد، اما چشم‌هایش مثل این‌که به هیچ‌جا نگاه نمی‌کند. به آرامی دستش را به لبه پیشخوان می‌گذارد و لبخند سردی می‌زند.
در سکوتی که ناگهان همه چیز را فرا گرفته است، یک پیرمرد نقلی کوچولو که سبیل سوسکی دارد و شلوار کوتاه پوشیده است و عینک ذره بینی گران‌قیمت به چشم زده است از نمره 7 بیرون می‌آید و با قدم‌های استوار و مطمئن به طرف در حمام پیش می‌رود. چمدانش در دست راست است و سیگارش در کنج لب. شاید بتوان در نگاه و رفتار و لب‌هایش طرح خنده‌ای را تشخیص داد. پولش را می‌دهد و مودبانه می‌پرسد:
فقط سیگارم… یک سیگار روشن بود که نمی‌دانم کجا گذاشته‌ام.
صاحب حمام، عصبانی و کسل و وحشت زده، به کنج لب او اشاره می‌کند و پیرمرد از سر پوزش خواهی اندکی خم می‌شود.
وقتی می‌رود صاحب حمام می‌گوید:
تقلیت از داستان‌‌های شب می‌کند.
دختر با حرارت جواب می‌دهد:
نه، نه، این جور چیزها مال داستان‌های روز است.
صاحب حمام سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
اشتباه می‌کنید، برنامه‌های عصر… عصر یا اول شب…
صدای کوبیدن درها و ناسزاها و «ملعونِ آن مرد» همه را باز به دنیای واقعیت می‌آورد. جیغ زنگ‌دار و وحشت زده دختر همه این چیزها را گوئی به عقب می‌راند؛ شاید برای یک لحظه:
او مرده است! او مرده است!
مرد مشتری با سر و صدا از روی صندلی لهستانی به زمین می‌افتد. حامد با پای راستش او را دمرو می‌کند و با صدای دورگه می‌گوید:
درست می‌گوید دیگر، مرده است… آهای سید! سید! سوره الرحمن را بردار بیاور، بالاخره باید چیزی بخوانی.
بیرون از حمام گل ناز، پیرمرد که اکنون ترگل و ورگل شده است سعی می‌کند گرد و خاک به لباس‌هایش ننشیند. به مردی برمی‌خورد که چتر کهنه و پاره‌ای در دست دارد که نمی‌توان روی سر گرفت.
آقا!
با من بودید؟
این‌جا هتل خوب…
مگر غریبه‌اید؟
زیاد نه، کم هم نه.
بله می‌فهمم… نه، اصلاً هتل نداریم، هیچ رقمش را.
تاکسی…
اتوبوس…
بله، بله، درشکه.
حمال؟ نه، هیچ رقمش را. مگر چمدان‌تان خیلی سنگین است؟
ممکن است برای من باشد.
خیلی خوب، کمک‌تان می‌کنم. کجا تشریف می‌برید؟
یک جائی دیگر…
مردی که چتر داشت از ته دل خندید و به پشت پیرمرد زد و گفت:
فراوان داریم! این جور جاها فراوان داریم. فقط امیدوارم برای من سنگین نباشد… بارتان!
پیرمرد از زیر عینک به او نگاه کرد و احساس کرد که گرما کار خودش را شروع کرده است. ذهنش، ولو در هم و برهم، داشت به کار می‌افتاد. حس کرد که باید حرفی بزند:
آه، همین‌طور است که تفاهم به وجود می‌آید و دوستی و غیره… نیست؟
و ریز خندید. مرد چتردار کمی مردد ماند. آن‌گاه چمدان پیرمرد را روی زمین انداخت و به سرعت فرار کرد. از فراز تپه‌های خاکی و درون جوی‌های خشک و کنار زباله‌های قدیمی گذشت و به جایی رسید که دیوارهای فروریخته داشت. چند نفر در سایه دیوارها لمیده بودند و در واقع له‌له می‌زدند. یکی از آن‌ها را صدا زد، چیزی به او گفت و گویا پول بود، نمی‌دانم، یا چیز دیگری، در کف او گذاشت و وقتی او سلانه‌سلانه به راه افتاد فریاد زد:
تندتر! تندتر! پیرمرد منتظر است. هرجا رفت چمدانش را ببر. کار دیگر هم داشت بکن. سعی کن با او دوست بشوی…
بعد از آن، دیوارها را دور زد و به آلاچیقی رسید که در میان تپه‌ها از نظر پنهان بود. به درون رفت. چتر را به گوشه‌ای افکند و خودش را تقریباً روی زمین انداخت.
شهر نیمه تعطیل است؟
این را یکی از آن‌ها پرسیده بود که در سایه دیوار خراب دراز کشیده بودند و له‌له می‌زدند و لب‌هایشان جزغاله شده بود و چشم‌هایشان دیگر فروغی نداشت.
کسی جواب نداد. گویا یکی غرغر کرد: «همیشه»
خوب، حالا رفت اون تو چه کار بکند؟ چترش را درست بکند؟
کسی گفت: «بی مزه» و از آن سر دیوار دیگری آهسته و بی‌حال فریاد زد: «خفه شو!» فریادش به التماس بیشتر شبیه بود. مردی که موهایش سفید شده بود خودش را روی خاک‌ها کشاند و بریده بریده گفت:
گریه بکند دیگر… رفت توی آلا… چیقش… گریه بکند دیگر… چترش که درست شدنی نیست…
نویسننده: بهرام صادقی (Bahram Sadeghi)
برگرفته از کتاب: سنگر و قمقمه‌های خالی
نشر کتاب زمان
حروفچین: سامان رستمی

آقای نویسنده تازه کار است

«آقای نویسنده تازه کار است»، اما خواهش می‌کنم، از حضورتان صمیمانه خواهش می‌کنم که فراموش نکنید عنوان استان این نیست، چیز دیگری است: «آقای اسبقی برمی گردد .»
البته من هم با شما هم عقیده‌ام که نویسنده در نام‮گذاری سلیقه به خرج نداده ‌است، اما به حقیقت سوگند می‌خورم که این حرف را نه برای خوش‌آمد شما می‌زنم و نه برای آن‮که با بدگویان هم داستان شوم و به نویسنده بتازم. این را می‌دانید که دنیای ما دنیای آشفته‌ای است و صلاح هیچ‮کس در این نیست که بکوشد تا آن‮را آشفته‌تر کند. در این جنگل تو در توی درهم و برهمی که مسکن ما است بیش از هر چیز به تفاهم احتیاج داریم، به این‮که هم را بشناسیم و زبان یک‮دیگر را درک کنیم. در غیر این صورت نمی‌توان گفت چه پیش خواهدآمد و کار به کجا خواهد کشید، اما دست کم این هست که زیان‌های جبران ناپذیری خواهیم دید. مثلاً این خیلی ساده است و زیاد بعید و تعجب آور نیست که نویسندگان تازه کارمان از این‮که دنیای درونیشان ناشناخته مانده است مأیوس و نومید شوند و به کارهای دیگری بپردازند. بیهوده نیست که تعداد ورزشکاران و یا کسانی که واسطه‌ی فروش اتومبیل‌های مستعمل‌اند روز به روز افزایش می‌یابد .
بر این اساس من می‌گویم بیایید دور هم بنشینیم، قلب‮هایمان را صاف کنیم، روحمان را آزاد بگذاریم تا از تنگنای بی دروروزن‌اش بیرون بیاید و در هواهای تازه و فضاهای باز آن مثل یک پرنده‌ی طلایی پر بزند و آن‮وقت رنگ تبسم به صورت‮هایمان بزنیم و در این باره سخن بگوییم که آیا نویسنده واقعاْ تازه کار است و آیا در نام‮گذاری بی‮ذوقی کرده است و داستانش نیز عیوب فراوان دارد؟ خوشبختانه چون نویسنده زنده است و از آن گذشته آماده است که دفاع از نوشته‌اش را به عهده بگیرد، کارها خیلی بهتر از آنچه معمولاً در این‮گونه مواقع پیش بینی می‌شود پیش خواهد رفت و من نیز، بی‮آن‮که دخل و تصرفی بکنم، با وفاداری کامل گفتگوها را یادداشت می‌کنم .
ــ خیلی خوب، آقا خواهش می‌کنم گوش کنید. باید بگویم که دلایل مخالفت من یکی دوتا نیست، از اول تا آخر داستان مورد ایراد من است . اما بهتر نیست از عنوان داستان شروع کنیم؟ «آقای اسبقی برمی‌گردد»، این آقای اسبقی کیست؟
ــ آه ، من در خود داستان کاملاْ شرح داده‮ام: فکر نمی‌کنم کاراکتر ایشان عیبی داشته باشد .
ــ مقصود از «ایشان» همان آقای اسبقی است؟ خیلی عجیب است که شما تا این حد به این مرد احترام می‮گذارید … احترامی بی‮جا و خارج از تکنیک. معهذا مسأله به همین سادگی نیست . شما می‌خواهید یک دهاتی ساده را وصف کنید. این عین نوشته خود شما است: «… آقای اسبقی دهقان زحمتکش و نجیبی بود» درست مثل این‮که از اسب حرف می‌زنید. کتاب‌ها‌ی درسی را باز کنید بخوانید ، پر است از همین حرف‮ها: اسب حیوان بارکش و نجیبی است و یا اسب حیوان وفاداری است. خیلی خوب، بعد:«… او عمرش را با صداقت و فعالیت می‌گذراند، اما هنوز ریشش در نیامده بود. البته عجیب است ولی صحبت بر سر این نیست. آقای اسبقی روزها می‌خوابید و شب ها بیدار می‌ماند …» آدم را کلافه می‌کنید، قربان. خواهش می‌کنم جواب بدهید چطور زارعی که در دهی دوردست زندگی می‌کند ممکن است اسمش آقای اسبقی باشد؟ شما آقای فلانی باشید، صحیح، بنده آقای فلانی باشم، صحیح، اما یک دهقان … هر قدر هم شرافتمند باشد ممکن است «مشهدی غلامرضا» باشد یا «کربلایی عبدالله .»
ــ آه، پس شما از الهام غافلید؟ من این‮طور احساس کردم. در احساس من این قهرمان به صورت آقای اسبقی ظاهر شد .
ــ و حتماْ در همان‮جاست که روزها می‮خوابد و شب ها بیدار می‮ماند؟ اما یک زارع فعال چگونه ممکن است وقتش را این‮طور هدر بدهد؟ مگر او روشنفکر است که تمام شب را در خیابان‮های تاریک و خلوت یا اتاق‮های کم نور بگذراند و روز ، بعد از این‮که یک لیوان شیر نوشید به خواب برود تا باز شب بیاید ؟ بعد می‮نویسید : «… چراغ را روشن می‮کرد و تا صبح می‮نشست . گاهی آه می‮کشید و گاهی زیر لب شعر می‮خواند ، اما وقتی می‮خواست شعر بخواند سرش را دو سه بار به دیوار می‮زد …» آخر چرا این کارها را می‮کرد ؟ مگر دیوانه بود یا به سرش زده بود ؟ جوابی که شما در داستان اندیشیده‮اید این است: «وقتی از او می‮پرسیدند چرا به این عمل مبادرت می‮کنی جواب می‮داد این کار چند خاصیت دارد: اول این‮که اگر مغز آدم تکان خورده باشد برمی‮گردد سر جایش ، دوم این‮که به این وسیله می‮توان افکار یأس‮آمیز و ناملایم را از محوطه دماغ بیرون راند …» بسیار عالی است! مرد بدبختی که شاید غیر از بیل و الاغ مسأله مهمی در زندگیش وجود ندارد، یا ظاهراً این‮طور به نظر می‮آید ، ناگهان به بیماری قرن دچار می‮شود. آن‮وقت بعد، این‮جا شما به توصیف قیافه و وضع قهرمانتان پرداخته‮اید: «… آقای اسبقی نمونه یک دهقان واقعی بود: بلندقد و ورزیده بود و با دست‮های پینه بسته که اغلب به آنها حنا می‮بست و کار می‮کرد. کلاه نمدی رنگ و رو رفته‮ای به سر داشت که دور تا دور آن یک خط چرب و سیاه که نشانه سال‮ها کار و کوشش صاحبش بود کشیده شده بود. گیوه‮هایش نه کهنه، اما مستعمل بود …» ملاحظه فرمودید؟ این هم جمله بندیتان: «… با وجود آن‮که مسواک طبی و خمیر دندان استعمال نمی‮کرد دندان‮هایش از سفیدی برق می‮زد و اگر چه شیر پاستوریزه نمی نوشید و آمپول های گران قیمت ویتامین و کلسیم و عصاره بیضه به خود تزریق نمی‮نمود زور بازویش روز به روز افزایش می‮یافت. تنبان محکمی پوشیده بود …» مقصودتان چیست ؟ لابد این‮که پارچه‮اش بادوام بود «… و چپقش را به شال خوش رنگی که به کمر بسته بود آویزان می‮کرد. چه چپق زیبایی بود! آقای اسبقی جوان بود، یک زارع سی ساله و دلش می‮خواست هفتاد سال دیگر هم زندگی کند تا بتواند هم‮چنان این مسأله را به اثبات برساند که کار کردن عیب نیست …» آه ، خستگی‮آور است! آقای اسبقی سی ساله از دهقانی فقط یک کلاه نمدی رنگ و رو رفته و چند چیز دیگر دارد، به اضافه یک خانواده عجیب و غریب . اما دیگر موقع آن است که از شما بپرسم … آیا می‮توانم سؤال کنم که تحت تأثیر چه عاملی این داستان را نوشتید؟ چطور شد؟ چه احساسی به شما دست داد؟ چه چیز ملهم شما بود؟ شاید بتوان در این میان نتیجه‮ای گرفت .
ــ آه ، این خودش قصه جداگانه‮ای است، اما شما حوصله دارید؟
ــ لازم است، قربان، لازم است داشته باشم .
ــ پس اجازه بدهید … این‮جا است که باید قسمت‮هایی از دفتر یادداشتم را برایتان بخوانم. اما ناراحت نشوید، خلاصه‮اش می‮کنم .
ــ آن را با خودتان دارید؟
ــ همیشه. یک نویسنده خوب باید در تمام ساعات شبانه روز مجهز باشد، مثل یک تراکتور خوب، مخصوصاً اگر بخواهد مسائلی را در آثارش مطرح کند که مربوط به زندگی میلیون‮ها نفر باشد ، مثل زراعت و زمین …
ــ بله ، شخم بزند …
ــ آه ، … خوب مقصودم را ملتفت شدید. قلوب انسان ها را شخم بزند .
ــ برای این کار لازم است که وقت را تلف نکنیم .
ــ درست است، معهذا من باید شرح بدهم. مدت‮ها بود چیزی ننوشته بودم و همین‮طور زندگی کسالت بارم را ادامه می‮دادم. یادداشتی که در این زمینه کرده‮ام شاید گویاتر باشد: «در یک روز بهاری: آیا همه چیز آماده است؟ آیا من توانسته‮ام مواد و عناصر لازم را برای داستان جدیدم فراهم بیاورم، متأسفم. هنوز هیچ چیز آماده نشده است. یک ماه است که هر روز یک ساعت زودتر از خواب بیدار می‮شوم و پنجره اتاقم را باز می‮کنم و نگاهم را در کوچه به جستجوی قهرمان‮ها می‮دوانم، اما افسوس که همیشه مأیوس و سرافکنده می‮شوم! با خودم فکر می‮کنم که یکی از این قهرمان‮ها لابد این آب حوضی نکره است، چه نعره‮های عجیبی می‮کشد! بعد، آن کهنه خری که درست سر ساعت هشت از کوچه رد می‮شود. یکی هم این پیرزن لهیده که نوه‮اش را به کودکستان می‮برد. سیراب فروش سر کوچه. و دیگر هیچ‮کس … چرا، چرا، قهرمان دیگر: پیرمرد همسایه‮ام که بواسیر گرفته است. فکر می‮کنم، فکر می‮کنم پس چه باید کرد؟ آه! می‮توان یک داستان درباره دهقانان نوشت: قلب‮های پاک و بشری و محیط زنده و پر آب و علف … خیلی خوب، اما من تمام عمرم را در یک شهر بزرگ صنعتی گذرانده‮ام و حتی از دور هم یک دهقان ندیده‮ام. چگونه می‮توانم به واقعیت وفادار باشم؟ البته چیزهایی هست که حتماً باید فراموش نکرد: مرد دهاتی آدمی است ساده لوح و پاک طینت که عاشق همه است و کینه ندارد و آوازهای محلی می‮خواند، عامیانه حرف می‮زند و ضرب المثل می‮آورد، یک روز که با خرش از مزرعه برمی‮گردد به یک دختر دهاتی برمی‮خورد ــ عشقی مثل آب چشمه زلال ــ برایش نی می‮زند و بعد دوتایی می‮روند پیش ملای ده، ملای ده را برمی‮دارند و می‮برند پیش کدخدای ده که حسب المعمول عروسی کنند، اما مصیبت دردناک: پسر ارباب گذشته با اتومبیل آخرین سیستمش از شهر به ده آمده است و کباب می‮خورد، پسر ارباب یک دل نه صد دل عاشق دختر دهاتی می‮شود. این‮ها همه به جای خود ، اما واقعیت نیرومندتر است، من حتماً باید سفری به ده بکنم و مدتی را در کنار آن‮ها بگذرانم …»
ــ آن‮ها؟
ــ درست است، این‮جا یک صنعت نویسندگی به کار برده‮ام، هرچند که باز هم ممکن است شما آن را مسخره کنید، اما چاره چیست؟ «آن‮ها» یعنی خویشاوندانم که در ده زندگی می‮کنند و از آن گذشته یعنی آن مرد دهاتی با نامزدش و پسر ارباب …
ــ خیلی خوب، رفتید؟
ــ دیر، خیلی دیر، پس از آن‮که روزهایی را همچنان گذراندم و دفتر یادداشتم را با تردیدهایم سیاه کردم. در این مدت یک داستان نیمه تمام درباره روحانیون نوشتم ( می‮دانید که در این باره هنوز چیزی نوشته نشده است و می‮توان گفت که سرزمین کشف ناشده‮ای است ) ولی بیهوده … زحماتم به هدر رفت . نیمی از داستان با زیبایی و طراوت کامل پیش رفته بود. جملات همه در حدود سه سانتیمتر و با یک حالت روحانی محض. آن‮وقت از نیم دیگر به بعد فاجعه شروع شد: جمله‮ها خیلی به زحمت می‮توانست حتی به نیم سانتی‮متر برسد و بدتر از آن، یک حالت سبعیت محض …
ــ پار‮ه اش کردید؟
ــ نه، تمامش نکردم .
ــ عجیب است. حدس می‮زدم که این بی‮حوصلگی و ناراحتی روحی که به آقای اسبقی در داستانتان نسبت داده‮اید مربوط به خودتان باشد. کجا بود؟ می‮نویسید: «… آقای اسبقی در آن بعد از ظهر زمستان به دیوار تکیه داده بود و می‮خواست در عین حال که از آفتاب گرم بهره مند می‮شود به جستجوی خود بپردازد، اما باز هم همان عوامل روحی و یأس ها و ناامیدی‮ها از این کار ممانعتش می‮کرد …»
ــ آه ، این مسأله همیشه بوده است. نویسنده اغلب چیزهایی از خودش را در قالب قهرمان‮هایش می‮گذارد .
ــ ولی شما جوان نظیفی هستید، در حالی که آقای اسبقی می‮خواست در آفتاب گرم بدنش را بجوید .
ــ اوه، درونکاوی! خودش را جستجو می‮کرد، درونش را … این را من از همه‮کس شنیدم، تمام دهاتی‮ها در این نکته متفق‮القول بودند .
ــ خیلی خوب، می‮فرمودید …
ــ بله، بالأخره تصمیم گرفتم که به ده بروم. با چند کتاب که حتی تا دم مرگ با خود خواهم داشت، از قبیل : دوره ناسخ التواریخ، کلمات قصار انشتین، راز نویسندگی که در تألیف آن صدها نویسنده و منتقد بزرگ شرکت داشته‮اند و بالأخره فن دفترداری دوبل، یکی دو دست لباس زیر و یک چمدان بزرگ که پر از هدیه بود. اقوامم استقبال شایانی کردند: از همان لحظه ورودم مرا به باغ و مزرعه و صحرا دعوت می‮کردند، اما من نویسنده بودم ــ باید هوشیار بود و دید! همه چیز را با چشم‮های باز و خیره دید! ــ این بود که دعوت‮ها را رد کردم و با دفتر یادداشتم در ده راه افتادم .
ــ تنها؟
ــ تک و تنها، اما با شوق. ببینید چه نوشته‮ام : «یک روز تابستان: چیزی به وجود می‮آید … سرانجام در غروب روز گذشته، پس از یک هفته که در ده می‮گذرانم، آن‮چه باید بنویسم در من خلق شد. من این موفقیت را جشن می‮گیرم. می‮توان گفت که من دیروز متولد شده‮ام.» حقیقت این است که تحقیقات عمیقی کردم. حرف‮ها را به دقت گوش می‮دادم، به آدم‮ها مدت‮ها خیره می‮شدم، به پیرمردها سیگار تعارف می‮کردم و خواهش می‮کردم که برایم تعریف کنند. چندین پرونده تشکیل داده بودم. جوان‮ها را وامی‮داشتم که ترانه‮های محلی بخوانند و فکر می‮کردم … فکر می‮کردم و احساس‮هایم را سبک و سنگین می‮کردم تا این‮که از سرنوشت خانواده «سبزعلی» آگاه شدم .
ــ همان آقای اسبقی خودمان، دیدید؟ نگفتم که تازه کارید …
ــ آه ، بله … ولی این بی‮انصافی است، از این خانواده تیپ‮های مختلف و متنوعی ساختم، کاری که حتماً باید در یک داستان انجام داد و از آن گذشته، بشریت را، رنج جاودان بشریت را توضیح دادم …
ــ دوست من، تیپ‮ها را به سربازخانه‮ها وابگذارید، حتماً باید … حتماً نباید … بشریت، و خیلی چیز‮های دیگر، این‮ها مسایلی است که هنوز حل نشده است. اما در وهله اول باید داستان نوشت، داستان خالص، باید ساخت، به هر شکل و هر جور … فقط مهم این است که راست بگویی. ولی بیاییم سر حرف خودمان. می‮بینم که خیلی بهتر از آن‮چه می‮نویسید بیان می‮کنید. چطور خودتان به این نکته توجه نکرده‮اید؟
ــ بله … از سرگذشت آن خانواده آگاه شدم. خانه آن‮ها پهلوی خانه خویشاوندانم بود و من خوشوقت بودم که می‮توانستم با بی‮نظری کامل آن را مشاهده کنم. روی این حساب یک روز تمام از پشت بام نگران آن‮ها بودم .
ــ این خانه در داستان مقام مهمی دارد. شما می‮نویسید: «… درخت توت بزرگی که در وسط منزل قرار داشت به اطراف سایه می‮افکند. هنگامی که توت‮ها می‮رسیدند و کلاغ‮ها پرواز می‮کردند، نزاع ساکنان خانه بر سر خوردن توت شروع می‮شد. خانواده آقای اسبقی به مناسبت فقر فوق‮العاده و سوابق فامیلی محروم‮تر از همه بودند. زن، که به مناسبت فرار ناگهانی و اسرارآمیز آقای اسبقی، از بیست سال پیش تاکنون همیشه سرافکنده و مغموم بود و برای این‮که بتواند لقمه نانی به فرزندانش برساند مجبور بود که تمام ایام سال را برای اغنیای ده رختشویی کند نمی‮توانست برای احقاق حق خود بکوشد. او شب هنگام که به خانه می‮رسید آن‮چنان خسته و کوفته بود که گرسنه به خواب می‮رفت …» بعد از آن به وصف درخت توت می‮پردازید و چندین صفحه بزرگ به این کار اختصاص می‮دهید. گوش کنید: «… این درخت، نهالی عظیم الجثه و برومند بود که درست وسط منزل، میان باغچه بی‮گل و گیاهی که مرکز استراحت احشام بود، کاشته شده بود. پوستش حکایت از دردها و رنج‮های عمیقی می‮کرد که در این خانه حکمفرما بود. از ریشه غول‮آسای درخت، ریشه‮های کوچک و بزرگ دیگری جدا می‮شد و به اطراف دست‮اندازی می‮کرد، گویی دیوبچه‮ای بود که با پنجه‮های پولادینش گلوی فرد فرد این بینوایان را می‮فشرد. بعد وقتی از درخت بالا می‮رفتیم به شاخه‮های سرسبز و پربار آن می‮رسیدیم که در زیر فشار میوه شهدآلود خود قد خم کرده بودند …» چه لزومی داشته است که شما تا این حد به این درخت پر و بال داده‮اید؟
ــ آه ، یک روز مرا به خانه‮شان دعوت کردند. حالا جوابتان را می‮دهم. اول از همه پیرزن رختشو آمد. لباس مندرسی پوشیده بود و چادر وصله‮داری به سر داشت. موهایش سفید و چشم‮هایش بی‮نور بود، درست مثل یک اسکلت متحرک. وقتی به دست‮هایش نگاه کردم اشک در چشم‮هایم جمع شد … دست‮های ترک خورده و تغییر شکل داده . آه ، … با خودم فکر کردم این دست‮ها بیست سال در گرما و سرما رخت شسته است، در زمستان‮های شدید و طولانی ده، وقتی که روزها و هفته‮ها همچنان برف می‮آمده است، صاحبش بسته لباس را به دوش می‮گرفته و به طرف «کاریز» ، رودی که بیرون ده جاری است، می‮رفته است. بیست سال لباس‮ها را روی تخته سنگ‮های ناهموار کنار کاریز می‮شسته است و شوهرش؟ معلوم نیست کجا است. بعد ساکنان دیگر خانه آمدند: مرد چلاقی که تعزیه‮خوان ده بود و کتاب مرثیه‮اش را به من داده بود که مطالعه کنم، دهقان بیچاره‮ای که دخترش سه طلاقه شده بود و مجبور بود او را نگاهداری کند، پیرزن کری که دامادش برای به دست آوردن پول به اهواز رفته بود و از من می‮خواست که برایش نامه بنویسم، و مرد جوانی که موقع ازدواجش رسیده بود و آه در بساط نداشت. با سلام و صلوات مرا با خود بردند. از یک دالان دراز و تاریک که به نظر می‮آمد بی‮انتهاست گذشتیم. بچه‮های قدونیم‮قد پابرهنه کثیف و گرسنه که صورت‮هایشان زرد و ورم کرده بود و چشم‮هایشان قی‮آلود بود از عقب می‮آمدند. بالأخره بعد از آن دالان جهنمی نجات یافتیم. در برابرم یک خانه بزرگ با حیاط پست و بلند و کودهایی که یک گوشه انباشته بودند و گوسفندها و الاغ‮هایی که به آرامی و آزادی در گوشه و کنار قدم می‮زدند و یک درخت توت بزرگ و اتاق های کوچک و سیاه با درهای شکسته و سقف های کوتاه خودنمایی کرد …
ــ این‮ها را می‮نوشتید، مگر چه عیبی داشت؟
ــ اما من نویسنده بودم نه کسی که رپرتاژ می‮نویسد. همه چیز در مغز نویسنده تغییر شکل می‮دهد .
ــ این‮ها راز نویسندگی است؟ ببینید چه تصویر غیرطبیعی و ناشیانه‮ای از این خانه تصویر کرده‮اید. این‮جای داستان: «… در این منزل جز خانواده آقای اسبقی افراد دیگری هم زندگی می‮کردند که هر کدام در دنیای غم‮ها و دردهای خود فرو رفته بودند. دهاتی‮ها همه شاعر وارسته ده را می‮شناختند که آواز رسایی داشت و در این خانه می‮نشست. پس از او زارع جوانی بود که علی‮رغم وضع نامساعد محیط و فشارها و بدبختی‮هایی که از هر طرف بر او وارد می آمد تصمیم گرفته بود پیش برود و با مشکلات بجنگد. او عاشق بود. می‮دانست چه عواملی باعث فقر و تنگدستی او و دیگران شده است و می‮کوشید که همه را به حقوق خود آشنا نموده با نیروی عشق و با کمک همسایگانش با این عوامل به نبرد برخیزد …» با این همه بهتر است برایم تعریف کنید. خیلی خوب، به خانه رفتید …
ــ برای من قالیچه کهنه‮ای آوردند و همه در گوشه‮ای که سایه بود نشستیم. من خودم را در محیط بشر نخستین حس می‮کردم. اگرچه بوی پهن و کثافات می‮آمد و صدای سرسام آور مگس‮ها گوش را اذیت می‮کرد ولی من غرق شادی بودم. بالأخره توانسته بودم با این روح‮های نجیب و بی‮غل‮وغش آشنا بشوم. زن‮ها رو می‮گرفتند و بچه‮ها حیرت زده ساکت ایستاده بودند و مردها هم با شرمی که رقت‮انگیز بود به من خوش‮آمد می‮گفتند. من سرم را پایین انداخته بودم و می‮ترسیدم به آن‮ها نگاه بکنم، من … ، موجود رذل و پستی که از دست‮رنج دیگران زندگیم را می‮گذرانم و حتی برای یک لحظه مزه گرسنگی و درد و زحمت شب‮های کار را نچشیده‮ام. با این همه می‮فهمیدم که آهسته با هم گفتگو می‮کنند. معلوم بود که می‮خواهند بار پذیرایی از میهمان را به دوش یک‮دیگر تقسیم کنند. آن‮وقت برایم چای آوردند و توت تکاندند. زارع جوان سیگار اشنو تعارفم کرد و در سکوت ملکوتی و الهام بخشی که پدید آمده بود مرثیه خوان چلاق با صدای رسایش به خواندن شعری که از مصایب نیکان گفتگو می‮کرد پرداخت. من پیشانیم را در دست گرفتم و نگاهم را عمیقانه به شاخه‮های توت دوختم، مثل این‮که در بی‮نهایت سیر می‮کردم …
ــ زیباست! و خیلی هم خوب بیان می‮کنید. اما می‮دانید که وقتمان آن‮قدرها نیست؟
ــ آه ، سرتان را درد آوردم ؟ اما خودتان خواستید … آنجا بود که برای من از سبزعلی حکایت ها کردند . پیرزن رختشو مرا به اتاقش برد و برای اولین بار فرزندان او را دیدم. باورکردنی نیست، مردم می‮گفتند که روح سبزعلی در هرسه نفرشان حلول کرده است و به همین جهت هیچ وقت از کنج اتاق بیرون نمی‮آیند. دو پسر لندهوری که می‮توانستند یار و یاور مادر باشند پهلوی هم نشسته بودند و مرا با نگاهی کنج‮کاو و در عین حال تمسخرآمیز برانداز می‮کردند. مادر بیچاره مجبور بود تمام سال را جان بکند و برای آن‮ها نان بیاورد، آن‮ها هم می‮خوردند و می‮خوابیدند. همین. نه با کسی حرف می‮زدند و نه بیرون می‮رفتند، تنها گاهی از اوقات با یک‮دیگر جمله‮های عجیب و نامفهومی رد و بدل می‮کردند. در گوشه دیگر دختر زردنبویی که روزگاری عزیز دردانه سبزعلی بود به دیوار تکیه داده بود و خودش را در آینه شکسته دسته‮داری تماشا می‮کرد. پیرزن بدبخت چه فداکاری‮ها که به خاطر او نکرده بود! می‮گفت وقتی سبزعلی غیبش زد این مادر مرده دو ساله بود. بعد وقتی به ده سالگی رسید کچل شد .
ــ این‮جا، در داستان‮تان اشاره کرده‮اید، به اسم«مریم»: «… وقتی پیرزن از کاریز برمی‮گشت تازه اول مصیبتش بود. ساعت‮ها با مریم که خاموش و تنها در گوشه‮ای چندک زده بود سروکله می‮زد. می‮خواست موهای معیوبش را بکند و معالجه‮اش کند، اما مریم دوست می‮داشت که همچنان با افکار دور و دراز و دخترانه خود سرگرم باشد…» ــ آه، درست است و ساکنان خانه هر روز که فریادهای وحشتناک دختر سبزعلی را می‮شنیدند می‮فهمیدند که مادر فداکار یکی دو مو از سر او کنده است .
ــ خیلی‮خوب، تا حدودی منبع الهام شما کشف شد. می‮توان خلاصه کرد: شما به ییلاق می‮روید، در ده، با مردم زیادی آشنا می‮شوید، برایتان داستان مردی را تعریف می‮کنند که چنین وچنان بود و بعد زن گرفت، از زنش بچه‮دار شد، بعد در یک شب بارانی که سرمای کشنده‮ای همه چیز را یخ می زد آن‮ها را به امان خدا سپرد و رفت. معلوم نیست به کجا. هیچ‮کس نفهمید و بیست سال گذشت .
ــ معهذا من تغییراتی در آن داده‮ام، با رعایت شیوه نویسندگی، و همه قهرمان‮هایم را شناسانده‮ام. مثلاً ملاحظه فرموده‮اید که اول، قهرمان داستان را در جوانی وصف می‮کنم، بعد او عاشق همین پیرزن رختشوی می‮شود، خیلی فقیرند و زندگی را به تلخی می‮گذرانند، مرد یک گوسفند بیشتر ندارد و زن هم پدر و مادرش را از دست داده است. آن‮وقت دهقان فقیر دیروز که بر اثر چند تصادف غیر مترقبه ( همچنان که در جوامع عقب افتاده معمول است ) کار و بارش بهتر شده و مغازه‮ای باز کرده است، ناگهان یک شب بی‮خبر فرار می‮کند. بیست سال، بیست سال همراه با رنج و در به دری و انتظار …
ــ بله، خوانده‮ام، لازم نیست تکرار کنید. اما متأسفانه موفق نشده‮اید که این رنج و دربه‮دری و انتظار را خوب مجسم کنید. نوشته‮اید: «… این اواخر آقای اسبقی که سر به راه شده بود از زراعت دست کشید و مغازه‮ای ترتیب داد و به کسب پرداخت. دو سه شاگرد استخدام کرده بود که هر کدام کاری بکنند، اما چون دخل چندانی نداشت مجبور بود از این و آن قرض بکند و مواجب شاگردها را بدهد. از طرف دیگر اگر خیلی ارفاق کنیم می‮توان گفت که فقط به یکی از شاگردها احتیاج داشت. ولی چه می‮شود کرد؟ آقای اسبقی سراسر زندگیش را با همین کارهای عجیب و غریب گذرانده بود. تمام شاگردها در روز بیکار بودند. آخر چه کاری داشتند بکنند؟ و خود آقای اسبقی هم می‮رفت آفتاب و به عادت همیشگی به جستجوی خود مشغول می‮شد. اما شب هنگام شاگردها وظیفه داشتند که از مغازه و محتویات ناچیز آن مواظبت کنند. هر کدام می بایست جایی بخوابند: یکی روی بام و یکی درون مغازه و دیگری هم در حول و حوش مغازه کشیک می‮داد. هنوز یک ماه نگذشته بود که شاگردها فرار کردند. آقای اسبقی بر اثر این پیش آمد بار دیگر تنهائی و بدبختی روحی خود را احساس و یقین کرد که بیش از این نمی‮تواند رنج تحمل این آدم‮ها و اخلاق‮ها را به خود هموار کند. این بود که تصمیم گرفت برای همیشه زن و فرزندانش را وداع گوید و به گوشه دورافتاده ای فرار کند و همچنان که گمنام آمده بود گمنام بمیرد. اما شاید سابقه روحی و اخلاقی او نیز در این مورد تأثیر داشت. خوانندگان به یاد دارند که همیشه آدم‮های ناشناسی را به خانه می‮آورد و آن‮ها را مهمانان خود معرفی می‮کرد. مهمانان می‮نشستند و یکی دو ساعت می‮گذشت. بعد آقای اسبقی ناگهان بلند می‮شد و به بهانه تهیه خوراک بیرون می‮رفت. می‮رفت و سه ماه بعد برمی‮گشت. ولی این بار، آه! چه سال‮های درازی! به این ترتیب، خانواده آقای اسبقی در میان بدبختی‮ها و تنگدستی و مرض و سال‮های نامطمئن آینده تنها و بی‮سرپرست ماند. به زودی همه چیز تغییر کرد. اندوخته مختصر به باد رفت. گوسفند بیچاره کشته شد. طلبکارها مغازه را تصرف کردند و بچه ها بزرگ‮تر شدند. تهمت‮ها باریدن گرفت. نیش‮ها و کنایه‮های همسایگان، شوخی‮ها و مسخرگی‮های دوست و دشمن دو برابر شد. و بچه‮ها باز هم بزرگ‮تر شدند و اخلاق عجیبی پیدا کردند: ساکت و مغموم بودند و از جایشان تکان نمی‮خوردند و مثل مجسمه‮های سنگی در گوشه‮های مختلف اتاق کار گذاشته شده بودند. تنها یادگاری که از پدرشان با خود داشتند چپقی بود که آن را در جیب‮های خود نگه‮داری می‮کردند و هر هفته حفاظت آن را یکی متعهد می‮شد. زن که روز به روز پیرتر می‮شد در آتش انتظار و درد می‮سوخت…»
ــ این‮ها درست، اما بهتر نبود غم این پیرزن درمانده را با یکی دو صحنه جان‮دار، با عمل نشان می‮دادید؟ همین در آتش انتظار و درد می‮سوخت؟ مثلاً: زمستان سختی است. برف سرتاسر زمین‮ها را پوشانده است و گرگ‮های گرسنه از دشت به کوچه‮های تودرتوی ده آمده‮اند. آن‮وقت پیرزن در اتاقش کز کرده است. به مجسمه‮های سنگی نگاه می‮کند که اکنون به روی زمین دراز کشیده و به خواب رفته‮اند. با خودش می‮گوید: «چرا؟ چرا سبزعلی مرا تنها گذاشت و رفت؟ مگر من چه گناهی کرده بودم؟ چرا بچه‮هایش این‮طور شده‮اند؟ سال‮هاست که رخت شسته‮ام، در سرمایی که سنگ را می‮ترکاند دست‮های خسته و بی‮جانم را در آب یخ آلود فرو برده‮ام. ولی اکنون چقدر از تو نفرت دارم، ای مرد سنگدل! تو رذل بودی، تو دیوانه بودی و چه خوب شد که برای همیشه مرا تنها گذاشتی. کاش مرده باشی! کاش همان روزهای اول مرده باشی! اما اگر برگردی با همین دست‮هایم خفه‮ات خواهم کرد. آخر ببین: نه زغال، نه قند، نه چای، نه لباسی … اگر برگردی راهت نخواهم داد. به این بدبخت‮ها گفته‮ام، به این بچه‮های دیوانه ات هم گفته ام … وای که از غصه تو به سرشان زده است!» آن‮وقت برمی‮خیزد و در را اندکی باز می‮کند. باد زوزه کشان به درون می‮آید. به نظرش می‮رسد که کسی او را صدا می‮زند. درست گوش می‮دهد: صدای سبزعلی است. آه، سبزعلی آمده است! چشم‮هایش می‮سوزد. سبزعلی برگشته است! حتماً از اهواز آمده است، با یک کیسه پر پول. برای او چارقد خریده است. خیلی خوب، سر مریم را معالجه می‮کنند. دیگر لااقل فردا مجبور نیست به کاریز برود … اما چطور؟ راهش بدهد؟ سبزعلی را؟ بله، مرد بیچاره زیر برف مانده است. حتماً می‮لرزد. حتماً گرسنه است. راهش می‮دهد، نانش می‮دهد و بعد خفه‮اش می‮کند.«آه! اما درست گوش بدهم، مثل این‮که سبزعلی ساکت شده است» در را باز می‮کند، باد صدای گرگ گرسنه را به گوشش می‮رساند .
ــ ولی من هم نظیر چنین صحنه‮ای را در داستانم آورده ام .
ــ البته ، ولی موقعی که سبزعلی واقعاً پس از بیست سال برگشته است .
ــ چه نقصی ممکن است در این قسمت باشد؟
ــ اجازه بدهید، من فکر می‮کنم حرفی که قهرمان داستان در آخرین لحظه می‮زند با روحیه او جور در نمی‮آید. شما قهرمانتان را چگونه وصف کرده‮اید؟ بار دیگر مرور می‮کنیم: «… آقای اسبقی اخلاق عجیبی داشت. اگرچه ظاهرش با دهقان‮های دیگر یکسان بود اما در باطن چیز دیگری بود، سرشت دیگری داشت. همین آواز خواندن بی‮موقع او، خواب‮وبیدار شدن‮های ناگهانیش، سرکوفتنش به دیوار و تمایلی که به نشستن در جاهای گرم نظیر آفتاب و لای کرسی داشت از دیگران متمایزش می‮کرد. یک سال در ماه رمضان وقتی که شب‮های احیاه نزدیک می‮شد اهل محله را جمع کرد و به این عنوان که شب احیاه را با رنگ و روی بهتری برگزار کنند از هر کس به فراخور حالش پولی گرفت. بالأخره شب موعود فرا رسید و ریش سفیدها نزدیک نیمه شب به مسجد رفتند. فکر می‮کنید چه خبر شده بود؟ دیدند که او و چند تن دیگر بساط منقل و وافور را گسترده‮اند و دوروبرشان هم یک مشت بچه‮های قدونیم‮قد به سرومغز هم می‮کوبند. نزدیک بود آن‮ها را سنگ‮باران کنند، اما آقای اسبقی یک تنه ایستاد و نطق مفصلی ایراد کرد که ای مردم! پولی را که از شما گرفته‮ایم پس می‮دهیم، بگذارید خداوند خودش ما را مجازات کند که در خانه‮اش کار ناصواب کرده‮ایم. مردم قبول کردند و قرار شد صبح زود بیایند و پولشان را بگیرند. اما، جان کلام این‮جاست، همان شب آقای اسبقی و رفقایش چنان فرار کردند که شیطان هم نمی‮توانست به گرد پایشان برسد. این جنگ‮وگریزهای موقتی به همین ترتیب ادامه داشت تا …» درست است که داستان شما سبزعلی را تا حد ابله یا دیوانه مضحکی پائین می‮آورد اما من به شخصه این موضوع را قبول ندارم. من با وجود این به سبزعلی علاقه پیدا کرده‮ام و او را سخت دوست می‮دارم. او را مرد تنهایی تصور می‮کنم. در ده دوردستی، کارهایی هست که او می‮تواند بکند اما نمی‮خواهد بکند و به عکس کارهایی هم هست که او توانایی کردنش را دارد اما نمی‮خواهد … همین مایه امتیاز اوست. آن وقت شما با تمام علاقه و احترامی که به او داشته‮اید و با وجود آن اثر عمیقی که دیدار ده در ذهنتان باقی گذاشته است که حتی حاضر شده‮اید او را آقای اسبقی کنید و بیغوله‮اش را منزل و دکه‮اش را مغازه بنامید چگونه نشانش داده‮اید پ؟ یک ابله بی‮خاصیت سنگدل که خانواده‮اش را دوست نمی‮دارد. کسی که مسئولیت خودش را درک نمی‮کند. کسی که زنش را در برابر بدبختی‮ها تنها گذاشته است. اما چطور راضی شده‮اید؟ درست است که معلوم نیست او در این بیست سال کجا بوده و چه می‮کرده است، اما خیال شما که نویسنده‮اید باید نیرومندتر از زمان و مکان باشد: می‮توانستید او را دنبال کنید، در نهان‮گاه روحش نفوذ کنید. او هم رنج کشیده است، پیاده و گرسنه راه پیموده است، از این شهر به آن شهر، از این گوشه به آن گوشه، هزار کار کرده است: حمالی، عملگی، شاگرد شوفری؛ و همیشه به یاد زن و فرزندانش بوده است. اما چه می‮توانسته است بکند؟ شما می‮بایست جواب این سؤال را در داستانتان داده باشید. کسی هست که خانواده‮اش را رها می‮کند به این امید که در گوشه‮ای از دنیا پولی به دست بیاورد و خودش راحت زندگی کند. اما سبزعلی چه پولی به دست آورده است؟ حتی یک لحظه هم راحت نبوده است. دیگری به این امید می‮رود که پس از چند سال برگردد و خانواده‮اش را خوشبخت کند. ولی هیچ‮کدام این‮ها نیست. او نمی‮داند چرا رفته است و چرا روزی برگشته است. آقای اسبقی شما پیش از آن‮که دیوانه باشد یا به جای آن‮که مرد تن پرور بی‮فکر و بدجنسی باشد آدم بدبختی است که مثل آونگ نوسان می‮کند و دست خودش نیست. یک‮بار از پیش زنش فرار می‮کند و بیست سال بعد برمی‮گردد، لحظه‮ای می‮ماند و باز می‮رود … من حتم دارم اگر زنده باشد پس از بیست سال دیگر باز برخواهد گشت. خیلی خوب، بازگشتن او را هم همان‮ها برایتان تعریف کردند؟
ــ بله، بالأخره درِ دل پیرزن باز شد. در اتاقش نشسته بودیم. مریم که لچکی به سرش بسته بود و چهارزانو زده بود با صورت پف آلود و چشم های ترسان گاه در آینه نگاه می‮کرد و گاه دزدانه به من خیره می‮شد. پسرها که در لحظات اول کنج‮کاو و دقیق شده بودند اکنون باز به حال همیشگی خود برگشت کرده بودند. پیرزن رختشو مصایبی را که در عرض بیست سال کشیده بود یکایک شرح داد. آن وقت رسید به آن روز آفتابی بهار …
ــ بله ، این‮جای داستان نوشته اید: «… آفتاب بر درخت‮های سرسبز بوسه می‮زد . ده مثل همیشه ساکت و آرام بود. پیرزن در کاریز که اکنون پر از صفا و طراوت بود رخت می‮شست و خبر نداشت که در کوچه‮های ده چه می‮گذرد. اول از همه پینه دوزی که روی عسلی شکسته‮اش نشسته بود آقای اسبقی را دید…»
ــ آه، و او را نشناخت. چون سبزعلی کاملاً عوض شده بود. این را زارع جوانی که عاشق بود پیش از آن هم برایم گفته بود … پینه دوز دیده بود که یک پیرمرد قد خمیده، با ریش سفید و انبوه، در حالی‮که نگاهش را به جلو دوخته است، وارد بازارچه ده شد. معلوم بود که شهری است، چون کت و شلوار تروتمیزی پوشیده بود و از آن گذشته کلاه لگنی بزرگی به سر و عینک سیاهی هم به چشم داشت …
ــ بله، و بعد «… آقای اسبقی بی‮اعتنا به قیافه‮های رنگارنگی که دور و برش بود می‮گذشت. هنوز کسی او را نشناخته بود. با قدم‮های مطمئن و پیروز سرداری که پس از فتحی بزرگ برای تقدیم گزارش به دربار شاهی می‮رود به طرف خانه اش می‮رفت…»
– معهذا برایم تعریف کردند که پول زیادی نداشته است و قبل از این‮که به خانه برود با نان و پنیر سد جوع کرده است .
ــ سد جوع کرده است؟ ولی این‮جا چیزهای دیگری است: «… بالأخره یکی دو نفر از معمران که سابقاً با آقای اسبقی رابطه داشتند او را شناختند. به زودی خبر همه جا پخش شد و قبل از همه بچه‮ها و بعد جوان‮ها و دست آخر پیرمردان دنبال او راه افتادند…»
ــ و پیرزن خوب به خاطر داشت. گفت که از کاریز برمی‮گشتم و بقچه لباس‮ها روی دوشم بود. وقتی به در خانه رسیدم سبزعلی را دیدم. در همان نظر اول شناختمش .
ــ «… آقای اسبقی از پشت عینک سیاه به هیکل نحیف و پوسیده زنش نگاه کرد. پیرزن فریاد زد و بسته لباس از دستش به زمین افتاد. ساکنان خانه یکایک بیرون آمدند. مریم با آینه‮اش و پسرها در حالی‮که دست یک‮دیگر را گرفته بودند به سرعت خودشان را به میان جمع رساندند و بلافاصله پشت به دیوار، مثل مجسمه‮های سنگی، نشستند و به پیرمرد موسفید و نسبتاً چاقی که لباس شهری پوشیده بود خیره شدند. در جمعیت همهمه افتاد…»
ــ بله، همهمه شدید: «سبزعلی پس از بیست سال برگشته است! سبزعلی اعیان شده است! سبزعلی در شرکت نفت کار می کند! با انگلیسی‮ها رفیق شده است!» و یک مرتبه همهمه خوابید. پیرزن تعریف کرد که نزدیک بود از شادی بمیرم. فوراً او را بخشیدم. فکر کردم که دوره سختی و محنت تمام شده است و منتظر بودم ببینم چه می‮گوید. همه ساکت بودند. با وجود این نمی‮خواستم از همان اول به نرمی رفتار کنم. جیغ زدم: سبزعلی! ظالم بی چشم و رو، چه می‮گویی؟ چه می‮خواهی؟
ــ نکته مهم این‮جاست. شما داستان‮تان را این‮طور پایان داده‮اید: «… آقای اسبقی جواب داد: برگشته‮ام، مرا ببخش! می‮خواهم مرا که سالیان دراز به تو عذاب داده‮ام ببخشی … پیرزن چپق او را که در جیب یکی از پسرها بود درآورد و به او داد. آقای اسبقی گفت: متشکرم، اکنون بار دیگر تو را تنها می‮گذارم و می‮روم، اما بدان که دوره سختی‮ها گذشته است، به زودی برخواهم گشت. آن‮گاه در میان سکوت و بهت حاضران آقای اسبقی آرام آرام برگشت و از همان راهی که آمده بود بار دیگر به مقصد نامعلوم خود رفت» اما من حتم دارم که چنین نگفته است. شما چرا خواسته‮اید امیدواری بیهوده در دل پیرزن داستان و خوانندگانتان به وجود آورید‮؟ مسلم است که سبزعلی به زودی برنخواهد گشت. او سبزعلی نیست، آقای اسبقی نیست، زارع دیروز و هزارپیشه امروز نیست، او چیز دیگری است. اما میلیون‮ها نفر هستند که زندگی می‮کنند و عشق می‮ورزند و کینه دارند و گرسنگی می‮کشند. یا در ناز و نعمت غوط‮ ورند و خودشان هستند. می‮دانند چرا خانواده‮شان را دوست می‮دارند و چرا دوست نمی‮دارند. می‮دانند چرا می‮روند و چرا برمی‮گردند. در میان‮شان آدم‮های ابله و دیوانه و ظالم و خوش‮قلب و ساده‮لوح و آدم‮هایی که هیچ خصوصیتی ندارند فراوان است. اما هیچ‮کدام مثل سبزعلی نیستند و سبزعلی هم مثل هیچ‮کدام نیست. او، دوست من، او آونگ است … اکنون می‮خواهم بدانم واقعاً قهرمان داستانتان به زنش چه جواب داده است .
ــ آه ، اما نویسنده باید حوادث را آن‮طور که می‮خواهد از کار در بیاورد نه آن‮طور که هست .
ــ بگذریم ، زندگی از هر چیز قوی‮تر است .
ــ هیچ. پیرزن گفت: همه اشک می‮ریختند. بر لب‮های مریم لبخند حزن‮آوری نقش بسته بود‮. در چشم پسرهایم نور تازه ای می‮درخشید. خودم حس می‮کردم که ترک‮های دستم خوب می‮شود و درد استخوان‮هایم رو به بهبود می‮رود. رو به سبزعلی کردم و داد کشیدم: برای چه برگشته‮ای؟ بعد از بیست سال آزگار برای چه برگشته‮ای؟ نمی‮دانستم که باز می‮رود. نمی‮دانستم که باز پسرهایم مجبور می‮شوند سرشان را پایین بیندازند و به لب‮های مریم خنده بدبختی و ناامیدی نقش می‮بندد. نمی‮دانستم که لحظه‮ای بعد ترک‮های دستم بازتر می‮شود و استخوان‮هایم تیر می‮کشد . آن‮وقت سبزعلی جواب داد …
ــ بفرمایید: آونگ جواب داد …
ــ آه، بله
… به هر حال گفت: «آمده‮ام چپقم را ببرم. آن شب فراموش کرده بودم بردارمش.»
نویسنده: بهرام صادقی
از کتاب: «سنگر و قمقمه‌های خالی» – انتشارات زمان

سراسر حادثه

برادر بزرگتر صبح وقتی می‌خواست سر کارش برود گفت که باید امشب مستأجران را دعوت بکنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینکه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانه‌ای است برای اینکه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت کرد و نه مخالفت و این عمل که دلیل موافقت ضمنی بود برادر کوچکتر را برآشفت: عینک ذره بینی‌اش را با دست نگاه داشت که نیفتد و پرخاش‌کنان گفت:
– پس تکلیف درس های من چه می شود؟ هرشب که همین بساط است! فقط دنبال بهانه‌ای می‌گردید که این وضع را جور کنید. اول شب بحث سیاسی می فرمائید، به جهنم، می گوییم بگذار هر چه می‌خواهند فریاد بکشند و به سر و مغز هم بکوبند؛ بعد کارتان به دعوا می کشد، باز هم می گویم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر که دلشان از خدا می‌خواهد پایین می آیند و صلحتان می دهند. خیلی خوب! تازه اول معرکه است: آقای بهروز خان با آن صدای نکره‌شان مثنوی می خوانند و جناب عالی هم… با دهانتان تار می‌زنید؛ مادر بیچاره‌مان خوابش می‌برد و بنده… بنده هم سر یک مسأله، یک مسأله‌ی دو مجهولی ساده، سر یک موضوع جزئی مثل خر در گل می‌مانم.
آقای بهروز خان که در حقیقت همان برادر وسطی بود و صورت باریک و اندام لاغر و سبیل‌های سیاه صوفی واری داشت و به نظر مظهر خونسردی و سکوت می آمد، در جواب این همه فقط لبخند معنی‌دار و پدرانه ای زد، و “جنابعالی” که با توجه به قیافه‌ی عبوس و وقار و هیبت ظاهریش، بعید به نظر می رسید به کار بچه‌گانه ای نظیر تار زدن با دهان مبادرت کند، برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر بسیار عصبانی بود، اما عصبانیتش مشخصاتی داشت: آرام آرام شروع می شد، خیلی زود اوج می‌گرفت و ناگهان به طور غیرمنتظره‌ای فروکش می‌کرد و جایش را به آرامشی معصومانه و حتا… ابلهانه می‌داد. اکنون هم مقدمات این طوفان رعب‌انگیز به تدریج فراهم می شد.
ـ هوم! این را باش! “پس تکلیف درس‌های من چه می شود؟” درس های من! ای کاش درس می‌خواندی. وقتی سوادت می‌لنگد و نمی‌توانی مسأله حل کنی تقصیر ما چیست؟ صد بار نگفتم می‌توانی انبار را برای خودت درست کنی؟
مادر بیچاره که مخصوصاً پس از مرگ شوهرش، چون ناخدایی آگاه، جزر و مد حوادث را می‌شناخت، نسیم ناملایمات را بر پیشانی خود حس کرد و کوشید که از ادامه‌ی جدل جلوگیری کند و طبیعتاً تخته پاره ای بی‌دردسرتر از فرزند کوچکش نیافت:
ـ مسعود … مسعود … آه از دست تو، آه از دست تو لجباز! چرا باید همیشه صبح و ظهر و شب سر یک چیز جزئی دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضی! کسی با برادر بزرگترش که برایش مثل پدر است اینطور یک به دو می کند؟
البته مسعود که پیشانی تنگ و موهای مجعد و بینی بزرگی داشت خاصیتش این بود که نمی‌توانست مقصودش را، ولو خیلی بی اهمیت و جزئی، در یکی دو کلمه بیان کند. زیاد حرف می زد و چون فکر می‌کرد که باز هم کسی منظورش را درنیافته است دست‌هایش را با شدت و به نحوی عجیب در هوا تکان می‌داد و همچنین به علت اینکه تاکنون قریب هشت بار عینکش را یا گم کرده بود یا خود عینک به واسطه‌ی هیجانات صاحبش افتاده و شکسته بود ناچار آن را مثل کودکی در هوا مواظبت می کرد و در این میان سرش را هم به علامت اینکه از این اوضاع سر در نمی‌آورد و نمی داند چرا با وجود بزرگی بینی، عینک میل به افتادن دارد، به چپ و راست می گرداند. در این حال که سیل عبارات را به طرف خود متوجه می‌دید کوشید که منطقی باشد و با لحنی آرام، مثل اینکه می‌خواهد برای ناظری بی طرف که مأمور حل اختلاف آنها شده است درد دل کند، با همان حرکات دست ها و نوسان سر جواب داد:
ـ انصاف، عدل، انسانیت، دموکراسی، سوسیالیسم، هر چیز دیگر که فکرکنید… یک دقیقه هم به فکر من باشید، شما هیچ‌کدامتان درس ندارید، مسأله ندارید… بهروز سوزن‌زن است، برایش فرق نمی کند اتاق ساکت باشد یا نباشد، جنابعالی هم که صبح تشریف می برید شرکت، آنجا پشت دستگاه دواسازی، ظهر بر می‌گردید، باز بعدازظهر تشریف می‌برید عصر بر می‌گردید. نه حاضر و غایب دارید نه دبیر صدایتان می‌زند و نه موقع امتحانتان رسیده است. اما خانم والده، شما که دستورالعمل صادر می فرمایید، بگویید ببینم مگر ششم ریاضی هم شوخی دارد؟ نه، خودمانیم، جواب بدهید! بفرمایید این مسأله‌ی فیزیک: مطلوبست تعیین چگالی… خیال می‌کنید تعیین چگالی آسان است؟ این شیمی: فرمول گسترده‌ی جسمی را که به دست می‌آید بنویسد. من چطور بنویسم؟ یا بحث است یا رادیو مسکو است یا صدای امریکا است یا مهمان می‌آید یا شب چله است یا کوفت است یا زهرمار است…
برادر بزرگتر که جوانه‌های خشم در درونش ناگهان شکفته بود، درست در همان لحظه‌ای که امید بهبود اوضاع می‌رفت ، دستش را به کرسی کوفت و داد کشید:
ـ خفه شو! بقمه بگیر! یه وجبی کره‌خر، صد بار گفتم برو توی انبار، آنجا را خالی می‌کنیم، برق می‌کشیم. تو که می‌گفتی “من آزمایشگاه می‌خواهم”، آنجا را آزمایشگاه کن، تاریکخانه کن، مرکز مطالعات علمی کن. آقای مخترع! آقای انیشتین! آنجا بیست و چهار ساعت اختراع کن… “من ماشین نفتی ساخته‌ام… من دوربین آفتابی ساخته‌ام…” تو غلط کرده‌ای، تو به اندازه‌ی یک گاو هم نمی‌فهمی…
مادر، مظلومانه، در حالیکه خودش را بین آن دو حائل می‌کرد، زمزمه کرد:
ـ یواش‌تر، تو را به خدا یواش‌تر. اول صبح، روز شنبه… مردم چه می‌گویند؟ همسایه‌ها می‌گویند باز چه خبر است، آن هم سر هیچ… آخر مگر کار ندارید؟ اداره ندارید؟ خدایا… این چه زندگی است! کاش می‌مردم راحت می‌شدم… یعنی همیشه؟ همیشه؟
کار برادر بزرگتر از اخطارهای لفظی به تهدیدهای عملی کشیده بود:
ـ این ساعت را می‌بینی؟ به سر کسی خرد می شود که از این ادا و اصول‌ها بیاید! همه‌ی دنیا درس می‌خوانند، اختراع می‌کنند، فقط مانده است این یکی. مثل اینکه تنها ایشان این چیزها را می‌فهمند. نه، من باید به همه یاد بدهم بزرگتر و کوچکتر یعنی چه!
مسعود به گریه افتاد و اشک از زیر عینک روی صورتش دوید:
ـ همه‌اش می‌گویند انبار، آخر مگر من مرغم؟ مگر من صندلیم؟ چطور می‌شود اگر یکی از اتاق‌ها را اجاره ندهید؟ چرا باید همه‌مان توی یک اتاق زندگی کنیم؟ من اگر وسیله داشتم، اگر لوله آزمایش داشتم، اگر بورت و پی‌پت داشتم تا امروز صد چیز اختراع کرده بودم… بله شما مسخره کنید، همان انیشتین را هم مسخره کردند، ‌اما خودتان بیکاره‌اید، بیعارید… این یکی راببین! با این ریختش بیست و چهار ساعت مثنوی می‌خواند. آن هم برادر بزرگتر، جای پدر! مرده شورتان ببرد…
مادر به بهانه‌ی نوازش او را به طرف در هل می‌داد و آهسته می‌گفت:
ـ حالا مدرسه‌ات دیر می شود… تو نباید اصلاً کاری به کار آنها داشته باشی. آخر چطور می‌توانیم یک اتاق به تو بدهیم؟ این همه قرض داریم، با این مخارج، با این زندگی. اتاق نداده سنگمان جای پارسنگ است. چطور می‌توانیم ؟… چطور می‌توانیم؟…
مسعود، اندیشناک و مصمم کتاب‌هایش را در دست فشرد و از پله‌ها پایین رفت. بهروز کتاب مثنوی را بست و چون به دنبال روز جمعه، امروز را هم به استراحت و تجدید قوا اختصاص داه بود خودش را درست زیر کرسی کشاند. برادر بزرگتر که باز وقار و هیبتش را به دست آورده بود چوب کبریتی را بین دندان‌هایش فشار می‌داد، اما با اینکه قیافه‌اش همچنان عبوس بود به ظاهر نظیر بچه‌ای جلوه می‌کرد که تازه از قضای حاجت فراغت یافته است و با شگفتی و ترس و اندکی هم مظلومانه به نتیجه کارش می‌نگرد.
پس از آنکه هوای مسموم اتاق به تدریج تصفیه شد، برادر بزرگتر برخاست و گفت:
ـ به همه بگویید از همان سرشب بیایند.
مادر فکر می کرد: “از سرشب… به همه باید گفت” و یک ساعت بعد شروع به دعوت مستأجران کرد.
مستأجران ترکیب نامتجانسی داشتند، به حدی که شاید اگر کسی به قکر مطالعه می‌افتاد آنان را نظیر مسائل فیزیک و شیمی مسعود می یافت، با این تفاوت که تعیین چگالی و فرمول گسترده‌شان دشوارتر و طاقت‌فرساتر بود. در طبقه‌ی اول که طبیعتاً از یک طرف به خیابان و از طرف دیگر به طبقه‌ی دوم راه داشت دو برادر می‌زیستند، درست همه چیزشان برعکس هم. اتاق دست چپ که پنجره ای به بیرون داشت مال یکی از آنها بود و اتاق دست راست که پنجره‌ای به بیرون نداشت و کاملاً تاریک بود مال دیگری. آنچه این دو اتاق و در حقیقت دو برادر را از هم جدا می کرد فاصله‌ی عنیفی بود که از مستراح و دست‌شویی و حمام غیر قابل استفاده‌ی خانه تشکیل می‌یافت. آن برادری که در اتاق دست چپ می نشست و از هوای آزاد و فضای حیاتی مناسب و آفتاب پهناور بهره می برد اسمش “بلبل” بود، یا شاید چیز دیگری بود که نتوانسته بود رسمیت و حقانیت خود را به کرسی بنشاند. البته “بلبل” برای یک جوان معاصر ایرانی نام نامأموس و مضحک و احمقانه‌ای است، اما تقصیر ما چیست؟ اسمش بلبل بود، شاید به آن جهت که صدای رسایی داشت و مدام تصنیف و آواز می‌خواند و در امتحانات هنری رادیو شرکت می‌کرد و همیشه وعده می‌داد که جمعه‌ی آینده، ساعت فلان، وقتی که نمایش تاریخی تمام شد، نوار آوازم را پخش خواهند کرد و جمعه‌ی آینده، ساعت فلان، وقتی که نمایش تاریخی تمام شد، بلافاصله نمایش مذهبی شروع می‌شد و در نتیجه بلبل و دیگران به این عهدشکنی و هنرناشناسی نفرین می‌گفتند. بلبل جوان تن‌پرور و نازک نارنجی و زیبایی بود. لباس‌های شیک می‌پوشید، سرش را بریانتین می‌زد و چون به شکمش علاقه‌مند بود در خانه غذا می‌پخت و در فاصله‌ی پخت و پز کانوا می‌بافت و آواز می‌خواند. البته روی تخت‌خواب می خوابید.
در اتاق دست راست که در آن طرف رطوبت و تاریکی حکمفرما بود و حشرات مرئی بی‌آزار و میکرب‌های نامرئی موذی به راحتی در آن نشو و نما می‌کردند برادر دیگر زندگی می کرد. او هم اسمی داشت که به همان اندازه نامتناسب، اما قابل قبول‌تر بود: “درویش”. درویش آواز بدی داشت و وقتی مثنوی می خواند غیر از مریدش، بهروز، کس دیگر بدان گوش نمی‌کرد. در لباس پوشیدن و حرف زدن و تعارف کردن بی‌قید بود و چون شکمش را دوست نمی‌داشت هر کجا که دست می‌داد غذا می‌خورد و چون درویش بود روی زمین می‌خوابید. درویش به خلاف بلبل پس از آنکه خانواده‌ی ثروتمند و قدیمیشان متلاشی شده بود میراثش را صرف خرید یکی دو ماشین کرده بود و از عواید آن‌ها زندگی می‌کرد و بلبل در عنفوان جوانی سهمش را به باد داده بود و در یکی از وزارتخانه‌ها استخدام شده بود و شغلش را که یکی از کارهای عادی غیرعمرانی بود با لذت و اخلاص ادامه می‌داد تا اینکه یک روز صبح، پس از اینکه وزارتخانه تصمیم گرفت به کارهای عمرانی غیرعادی بپردازد او را به امید خدا منتظر خدمت کردند و بلبل در این انتظار طولانی ، قسمتی از عواید ماشین‌ها را به خود اختصاص داد.
عقیده‌ی بلبل درباره‌ی موجرانش، به طور خلاصه چنین بود:
“برادر بزرگتر بی‌احساسات است، مثل اینکه برای او چیزی غیر از همین کارهای معمولی وجود ندارد، بهروز دیوانه است، مثل برادرم، و از روزی که مرید او شده است هر دو دیوانه‌تر به نظر می‌آیند. اما مادر، قرمه سبزی را بهتر از نیمرو عمل می آورد، هر چند… هر چند که بلوز مسعود را خیلی شل و وارفته بافته است. و مسعود؟ آخ، خشک است، خشک مثل هیزم.”
و درویش مطابق معمول عقیده‌ی دیگری داشت:
“درست است که برادر بزرگتر کمی عصبانی است ولی تا حدودی اهل دل است، دست و دل باز و عشقی است. ولی عیب بزرگش این است که سطحی است و نمی‌شود همه چیز را برایش حلاجی کرد. معهذا باید در نظر داشت که مسئولیت خانواده به دوش او است… شاید همین مسأله تبرئه‌اش می‌کند. اما بهروز، معلوم نیست، اینطور به نظر می‌رسد که با وجود این ظاهر خونسرد و عمیق نما احتیاج به بزرگتر دارد والا چرا آنچه را من می‌گویم باور کرده و جدی گرفته است؟ مثل اینکه نمی تواند، نمی تواند بی‌قیم زندگی کند. شاید به همین علت از کارهای من تقلید می‌کند، در حالی‌که خود من هم نمی‌دانم چرا، چرا بنگ می‌کشم، چرا مثنوی را با وجود آنکه نمی‌فهمم می‌خوانم، چرا اینطور همه چیز را سرسری می گیرم، چرا هر شب به قول خودم به خانقاه می‌روم. ولی مادر، گاهی فکر می‌کنم که او سوزن و نخی است که در مواقع ضروری به سرعت پارگی‌ها را به هم می‌دوزد، از دعواها و قهرها و به هم ریختن خانواده جلوگیری می‌کند. می‌ماند مسعود، چه باید گفت؟ او بچه است، هنوز بچه است.”
مادر به طبقه‌ی دوم رفت. در این طبقه اتاق‌ها همه روشن و آفتابگیر بود و به همین جهت کرایه‌اش هم اندکی، تنها اندکی، زیادتر بود و در این طبقه که سه اتاق بزرگ داشت یک زن و شوهر زندگی می‌کردند. مرد پنجاه سال داشت و زن سی و پنج سال. سر مرد تاس بود و زن موهایش را بدون احتیاج واقعی حنا می‌بست. مرد قد کوتاه و چاق بود با شکم جلو آمده و زن دراز و لاغر بود با لب‌های نازک و چشم‌های کنجکاو. گویی در درون مرد نیرویی بود که می خواست به خارج سر باز کند و چون راه خروج نمی‌یافت روز به روز بر دیوارهای قابل ارتجاع زندانش بیشتر فشار می‌آورد و لذا به حجم آن می افزود و نیز… چیزی نظیر همان نیرو که می خواست به درون زن راه یابد و در پشت خندق‌های سرمازده و دروازه‌های استخوانی سرگردان مانده بود، دشمن خود را از هر طرف در پنجه‌های وحشی خویش می‌فشرد و می‌پیچاند و لذا به انجماد روزافزون او کمک می‌کرد. مرد با شکمش می‌پرسید: چرا؟ و زن هم با چشم‌هایش: برای چه؟ مرد که کارمند عالی‌رتبه‌ی دادگستری بود و حقوق خوبی داشت هر سال زنش را به مشهد می‌برد، هر جمعه به شاه عبدالعظیم می‌رفت و هر شب پرتقال‌های درشت می‌خرید. و زن که خیاطی و گل‌دوزی می‌کرد چون در حقیقت خیاطی و گلدوزی نمی‌کرد به فکر حیله‌گری افتاده بود و هروقت فرصتی می‌یافت آشوبی به پا می‌کرد. اما مسافرت‌ها و پرتغال‌های درشت و حیله‌گری‌ها تنها فایده‌ای که در بر داشتند این بود که شکم “آقای مهاجر” را جلوتر می آوردند و نگاه “خانم مهاجر” را پرسنده‌تر می‌کردند: چرا؟ چرا؟ همیشه چرا و همیشه در خواب‌های رویایی ایشان که محل وقوعش صحن مرقد امام رضا یا اطاق های مجللشان، یا درون پاکت‌های پرتغال، یا روی رادیوی گران قیمتشان، یا در سرداب‌های تاریک، یا در میانه‌ی ازدحام و قتل و غارت بود، بچه‌های کوچکی لبخند می‌زدند و این بچه‌ها که سرهای تاس و ابروهای وز کرده داشتند گاه مثل فنر کوتاه و بلند می‌شدند و گاه مثل بادکنک باد می‌کردند، باد می‌کردند ، اما هیچ وقت نمی‌ترکیدند.
خانم مهاجر با لحنی که بلافاصله معلوم می‌شد گوینده‌اش آدم آب زیرکاهی است گفت:
ـ البته می‌آییم، هر چند که زحمت است.
مادر گفت:
ـ آقا زود تشریف می‌آورند؟
ـ مثل هر شب… مگر کجا می رود؟ او که غیر از خانه… هیچ جا ندارد. مادر وقتی می‌خواست به طبقه‌ی اول برود شنید که خانم مهاجر با صدای آهسته ای گفت:
ـ از “مازیار” چه خبر؟ مواظبش بودید؟
توجه مادر یکباره جلب شد و آن وقت هر دو سر در لاک هم فرو بردند و با رضایت و خوشحالی کسانی که درباره‌ی امری مهم و مخفیانه صحبت می‌کنند شروع به پچ‌پچ کردند. خانم مهاجر، ده روز پیش، وقتی که از عدم موفقیت یکی از نقشه‌های شیطانیش که طبق آن ثابت می‌شد درویش و بلبل مسئول خرابی و گرفتگی مستراح سرتاسری خانه‌اند آگاه شد به فکر حیله‌ی جدیدی افتاد و ناگهان کشف کرد که مازیار، دانشجوی زبان، که در طبقه‌ی سوم، یعنی در قلب خانه، مجاور مرکز فعالیت موجران، می‌نشیند (و تصادفاً اتاقش هم جایی قرار گرفته که مادر و پسرانش نمی توانند بر آن نظارت کنند) و خودش را آدم نجیب و سر به راه و بی‌آزاری جا زده است، شبانه، از فرصت استفاده می‌کند و زن زیبایی را که بی‌شک بدکاره است به اطاقش می‌برد.
خانم مهاجر، شاید به واسطه‌ی مسافرت‌های پی در پی به اماکن متبرکه، یا رنج مقدس بی‌فرزندی، یا نیروی پنهانی عجیب و مسحورکننده ای که لازمه‌ی حیله‌گری‌ها و کارهای مخفیانه و ارواح پر پیچ و خم است، قیافه و رفتار جاذبی داشت که ترکیب متجانسی بود از قیافه و رفتار جادوگران پیر و زنان مقدس و مالکان مؤنث دوزخ و جاسوسه های جنگ اخیر و این همه در زن ساده و سرگردان و بی غل و غشی مثل مادر (که حتا از کودکی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود، هرچند که اکنون از لحاظ سن بر دوستش برتری داشت) تأثیر غیر قابل تصوری می‌کرد.
اما مازیار بیچاره… هر چند جسمش مریض بود ولی روح پاکی داشت. چون پدرش تعهد کرده بود که مخارج تحصیلش را تأمین کند با خونسردی تمام هر کلاس را دو سال می‌گذراند و در نامه‌هایی که برای پدرش می‌نوشت پس از سلام و احوال‌پرسی “و اینکه شهرستان محبوب ومردم فعالش چگونه است؟” شرح می‌داد که برای اصلاح امر تعلیم و تربیت و برآوردن جوانان مجرب که بتوانند آینده‌ی بزرگ و درخشان کشور را به درستی در دست گیرند تحول عجیبی در شئون فرهنگی و دانشگاهی روی داده است، از جمله این‌که من‌بعد سال‌های تحصیل به میل محصلان تعیین خواهد شد و چون وی مایل است در آتیه در رأس این آینده‌ی نویدبخش قرار گیرد صلاح در آن دیده است که سال‌های سال به آموختن زبان مشغول باشد… اما از آنجا که مازیار در اوایل، جوان کریمی بود که به وعده‌اش وفا میکرد، ساعت ها در انتظار دوستان معدودش در نقاط مختلف شهر می‌ایستاد و پا به پا می‌کرد و از آنجا که دوستانش دیر می‌آمدند، به بیماری واریس دچار شد و دوستان را هم رها کرد. اکنون بنا به توصیه‌ی دکـتر تا آنجا که می‌توانست در خانه می‌ماند و می‌خوابید وپاهایش را بالا می‌برد و روی رختخوابش که به دیوار تکیه داده بود می‌گذاشت تا از جمع شدن خون در رگ‌هایش جلوگیری کند، و گاهی هم زیر لب آه می کشید. ظهر، وقتی مادر با قیافه‌ای کنجکاو و اندکی وحشت زده دعوتش کرد، زیر لب آه کشید و گفت:
ـ مرسی، خانم، سعی می‌کنم بیایم.
شب با سرمایی شدید و برفی شدیدتر آغاز شد. از پشت شیشه های اتاق کاملآ معلوم بود که برف روی هم جمع می‌شود و بام‌ها و سیم‌ها ولبه‌ی خانه‌ها را می‌پوشاند. در تمام طبقات عمارت چراغ‌ها روشن بود، گویی مدعوین در رفتن تردید داشتند. در اتاق موجر وضع استثنائی و فوق العاده کاملا"به چشم می‌خورد: کرسی از گوشه‌ی اطاق به میان خزیده بود و رویش آب در سماور می‌جوشید و دور تا دورش پشتی‌های بزرگ روی هم سوار بود. مادر در آشپزخانه غذا می‌پخت. برادر بزرگتر اخم‌آلود و عصبانی روزنامه‌ای را مرور می کرد و پایش را به پایه‌ی کرسی که سخت داغ بود می‌مالید؛ در این حال قیافه‌اش مظهر قدرتی بود که به ثبات خود ایمان ندارد. دستش را به پیچ رادیو گذاشته بود و با تفنن صدای رادیو را کم و زیاد می‌کرد. بهروز همچنان ساکت و خونسرد به مطالعه‌ی مثنوی مشغول بود و گاهگاه سرش را به علامت اینکه به کشفی نائل شده یا نکته‌ی عرفانی تازه‌ای دریافته است تکان می‌داد. مسعود کتاب‌ها و جزوه‌هایش را روی زانویش گذاشته بود و ظاهراً می‌کوشید که مسأله‌ی بسیار مشکلی را حل کند: مدادش را می‌جوید، سرش را می‌خاراند، عینکش را بالا و پایین می‌برد، در جایش تکان می خورد و دمبدم با کینه و التماس به برادر بزرگتر و رادیو که اینک صدایش زیادتر شده بود نگاه می‌کرد. ناگهان کتاب‌ها را به گوشه‌ای پرتاب کرد و فریاد زد:
ـ نه ، نمی‌شود! مسخره بازی است، بی‌عدالتی است! فاصله‌ی شیئی تا تصویر غلط در می‌آید. معلوم است… معلوم… باید غلط دربیاید. من نمی‌توانم کار بکنم… اما؟ فردا جواب دبیرم را چه بدهم؟ مرده شوی این شب تاریخی را ببرد! فاصله کانونی را درآورده‌ام، این همه زحمت کشیدم، این رادیو لعنتی نمی‌گذارد، آخر چیست؟ این برنامه‌های مزخرف چه شنیدنی دارد؟ همیشه… همیشه همان افتضاح بازی‌ها…
بهروز سرش را از روی مثنوی برداشت و آرام گفت:
ـ داداش، مسعود خان، آهسته‌تر، یواش‌تر، ما آبرو و حیثیت داریم، اگر تو نمی‌خواهی بشنوی تقصیر دیگران چیست؟ من هم بدم می‌آید، اما حق دیگران را رعایت می‌کنم. همیشه باید آزادی را رعایت کرد.
ـ “آزادی را باید رعایت کرد”! بله، اما فقط من باید رعایت کنم. این چه آزادی است که شما از خودتان درآورده‌اید؟
بهروز سبیل های زا جوید و به دور دست نگاه کرد:
ـ گاهی باید انقلاب مثبت کرد و گاهی انقلاب منفی. مولوی انقلاب منفی کرد و پیروز شد، اما اشتباه ما در این بود که اصلاً انقلاب نکردیم، نه منفی، نه مثبت.
مسعود با همان حرکاتی که هنگام حرف زدن داشت ناگهان از این جواب نامربوط خشک شد. برادر بزرگتر کاملاً به خلاف انتظار رادیو را خاموش کرد و آه بلندی کشید. مسعود به خوشی کتاب‌هایش را برداشت و در سکوت عمیقی که پدید آمده بود باز به صورت مسأله خیره شد. دو سه دقیقه گذشت و در این مدت مسعود همچنان مستغرق در فاصله‌ی کانونی و اندازه شیئی و تصویر بود. یک مرتبه صدای شدیدی که از رادیو برخاسته بود اتاق را لرزاند و فریاد برادر بزرگتر به دنبال آن به گوش رسید:
ـ روشن می‌کنم! پیچش را تا ته باز می کنم! همه برنامه ها را می گیرم! دلم می خواهد این مزخرفات را بشنوم. شما همه روشن فکر، شما همه مشکل پسند. من مبتذل، احمق، مرتجع. ولی اینجا هرکس حقی دارد. اگر دلت نمی خواهد گورت را گم گن ! انبار هست، انبار همیشه مال توست.
مادر سراسیمه به اتاق دوید، سوزن را بالا برد و به سرعت به دوختن مشغول شد. با التماس گفت:
ـ چه خبر شده ، باز چه خبر شده؟ صدای رادیو را کم کن.
و در همین حال با انگشت به در زدند و آقا و خانم مهاجر به درون آمدند. جنگ سرد هنوز ادامه داشت. برادر بزرگتر که برخاسته بود از هیجان می‌لرزید و حرف‌های نامربوطی می‌زد. بهروز نیم‌خیز شد و انگشتش را لای مثنوی گذاشت. مسعود که غافلگیر شده بود حس کرد که مثل خر پایش در گل گیر کرده است. آقای مهاجر سرش را خاراند و در امر اصلاح تسریع کرد:
ـ باز جنگتان شده است؟ عصبانی نشوید، صلح کنید. آن هم شب به این خوبی!
چون اصل قضیه ریشه‌دار نبود خیلی زود صلح کردند: برادر بزرگتر صدای رادیو را آرام‌تر کرد و پهلوی خودش برای آقای مهاجر جا باز کرد و آقای مهاجر وقتی می‌خواست بنشیند سرش به دیوار خورد که اگرچه همه دیدند اما به روی خودشان نیاوردند. خانم مهاجر -که مثل مادر خود را در چادر پوشانده بود- به علت اینکه کرسی حالش را بهم میزد گوشه‌ای روی قالی نشست و باز با مادر حرف‌های تمام ناشدنی مخفیانه و اسرارآمیز خود را شروع کرد. اما مادر، هرچند که برای او احترام فوق العاده قائل بود و در صحت نظریات و سخنانش تردید نداشت ولی از آنجا که از کودکی به سرگذشت اجنه و پریان علاقمند بود و نمی توانست یک دقیقه هم بالاستقلال فکر کند یا مطلبی را از خود بسازد یا با خود سرگرم باشد، با کمال احتیاط گوش به طرف اطراف داشت که مبادا کلمه‌ای از صحبتهای دیگران را نشنود. بهروز هم به خاطر حفظ و رعایت آزادی گفتار آماده شد که به سخنان آقای مهاجر گوش بدهد. و مسعود که تسلیم شده بود در دل گفت:
“چقدر دلم میخواهد این سماور را بردارم و روی کله‌ی تاسش خالی کنم. پدر سوخته، الان باز شروع می‌کند: یا قصه‌ی شاه عباس را می‌گوید یا پرونده‌های دادگستری را تعریف می کند.”
آقای مهاجر شکمش را نوازش داد و گفت:
ـ بله خیلی سرد است.
مادر با علاقه خودش را جلوتر کشید.
ـ خیلی سرد است. یک سال همین وقت‌ها ما به کردستان می رفتیم، وسط راه ماشین خراب شد…
مادر به بهروز رو کرد و گفت:
ـ چای بریزید، تعارف کنید.
برادر بزرگتر، آهسته دستش را به پشت کمد کوچک و نیمه شکسته‌ای که گوشه‌ی اتاق بود برد و چون از وجود دو بطر عرقی که ظهر خریده بود مطمئن شد لبخندی بر قیافه‌ی عبوسش نشست. آقای مهاجر پرسید:
ـ پس آقای بلبل و آقای درویش؟
مسعود، مثل خروس بی‌محل که در عین حال می‌داند چه روی خواهد داد جواب داد:
ـ آن‌ها هم تشریف می آورند!
خانم مهاجر با لحن معنی‌داری که سابقه نداشت گفت:
ـ آقای مازیار هم می‌آیند؟
همه به هم نگاه کردند و یک موج تردید از سرها گذشت. آقای مهاجر مثل هر وقت که صحبتش بریده می‌شد، با توجه به سابقه‌ی حواس پرتی فردی و خانوادگیش، از یاد برد که در چه باره صحبت می‌کرده است. این است که خیال کرد باید دنباله‌ی قصه‌ای را بگوید:
ـ … بعد امراء قزلباش جمع شدند، همه‌شان ، با لباده‌های دراز و ریش‌های پهن…
مادر که همه وقایع زندگی را – ولو نامربوط – جدی و مربوط می‌دانست و علی‌الخصوص هر داستان و سرگذشتی را در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، قابل وقوع می‌شمرد پرسید:
ـ در راه کردستان؟
چند صدای پا شنیده شد و پس از آن بلبل و درویش، در میان شادی عمومی، به درون آمدند. آقای مهاجر همانطور که با آن دو تعارف می‌کرد جوب داد:
ـ آه بله. نه، نه، ماشین‌مان خراب شد. ما با چند تن از رؤسای دادگستری رفته بودیم، هم برای گردش و هم برای کار…
مسعود در دل گفت:
ـ “حتماً آن سال پرونده‌ی مهمی در جریان بوده، حالا همه‌شان مثل گاو گوش می‌کنند…”
همه‌ی ساکنان خانه، به علت اینکه جوان و بی‌تجربه بودند، لزوم هم‌صحبتی مرد جهان‌دیده و پخته‌ای را که کس دیگری جز آقای مهاجر نمی‌توانست باشد حس می‌کردند و هر کدام، علاوه بر این، حساب خاص دیگری هم داشت. مادر و پسرانش پیش خود به این نتیجه می‌رسیدند که مستأجری از آقا و خانم مهاجر بی‌دردسرتر و محترم‌تر در این روزگار گیر نمی‌آید؛ از آن گذشته آقای مهاجر با حس احترامی که در دوستانش به وجود می‌آورد و با سر تاس و شکم بزرگ، بهترین کسی است که می تواند جنگ‌ها و اوقات تلخی‌های مداوم را با میانجیگری حکیمانه‌ی خود به آشتی مبدل کند. بلبل به مناسبت اینکه جوان موقع سنجی بود و بعید نمی‌دانست که روزگاری سر و کارش با دادگستری بیفتد می‌کوشید که دل آقای مهاجر را به دست بیاورد. و درویش اگر چه در باطن بی اعتنایی می‌کرد، اما ظاهراً از وارستگی و خوش مشربی و مجلس‌داری آقای مهاجر خوشش می‌آمد. در این میان مازیار (او هنوز نیامده بود و به همین سبب موج تردیدهای پنهانی هر دم بلندتر می شد) که چند بار خود را مجبور به شنیدن قصه های شاه عباس و محتوی پرونده‌های راکد و شرح مسافرت‌های مذهبی کرده بود تا حدی از خانم و آقای مهاجر بیزار بود.
در بیرون برف همچنان می‌بارید و سرما بیداد می‌کرد، اما در اتاق صحبت تازه کرک می‌انداخت و پسر میرزا موسی خان به جنگ برادر الهروردی خان می‌رفت و از استکان‌های چای بخار برمی‌خاست. درویش با چشم‌های بادکرده و صورت پف‌آلود پهلوی دوست و مریدش بهروز نشسته بود. بلبل، عطر زده و مرتب، از راه اجبار نزدیک هیزم خشک به پشتی تکیه داده بود و برای اینکه شلوارش از اتو نیفتد وضع نامتعادلی به خود گرفته بود. آقای مهاجر و برادر بزرگتر با صلح و صفا می‌کوشیدند که جای بیشتری به خود اختصاص بدهند و چون دوره‌ی مقدماتی صحبت‌ها سپری شده بود مادر و خانم مهاجر کاملاً در لاک هم فرورفته بودند و پچ‌پچ مخفیانه و اسرار آمیز در این باره بود که: مازیار دست زن بدکاره را که خیلی جوان و خوشگل بود گرفت و به اتاق برد و حتا شنیده شد که به او گفت: “جونم” و زن هم در جواب با عشوه‌گری ناز کرد و گفت: “عزیزم” و این ها را خانم مهاجر به گوش خود شنیده و به چشم خود دیده بود. پس از آمدن درویش و بلبل که قضیه از طرف مادر و خانم مهاجر طرح شده بود صحبت‌های پراکنده در پیرامون آن ادامه داشت و هر چند که دسته‌های مختلف برای ارزیابی موضوع در حال گروه‌بندی بودند اما به علت ناگهانی بودن و سرعتی که در بیان مطلب به کار رفته بود فرصت تفکر صحیح و سالم برای کسی دست نمی داد. صحبت‌ها اغلب از این قبیل بود:
ـ آخر مازیار؟ این جوانی که هیچ کس ماه تا ماه رویش را نمی‌بیند چه طور ممکن است چنین کار ناشایسته‌ای بکند؟
ـ جوان نجیببی به نظر می‌آید، اما با این حال باطنش را خدا می‌داند.
ـ با این حال چرا تاکنون هیچکس را به اتاقش راه نداده است؟
ـ آدم مرموزی به نظر می‌آید، شاید هم خجالتی باشد، شاید می ترسد با ما حشر و نشر کند.
ـ این درست است، حتا ما که همسایه دیوار به دیوارش هستیم نتوانسته‌ایم اتاقش را ببینیم. نفهمیده‌ایم در آن چه کار می کند. معلوم نیست کی بیرون می‌رود، کی بر می‌گردد…
و سرانجام ورود مازیار به این گفتگوها و قضاوت‌های ناتمام پایان داد. همه جلوپایش برخاستند و او که بی‌حوصله می‌نمود پس از احوال‌پرسی، چون در این روزها بیماریش شدت یافته بود، با عرض معذرت کنار کرسی خوابید و پایش را بالا برد و با حجب و شرمی که زاییده‌ی این بی‌تربیتی بود به رختخوابی کنار دیوار تکیه داد و زیر لب آه کشید. این سومین باری بود که آقایان وخانم‌ها، ‌با این وضع روبه رو می‌شدند.
در عرض چند دقیقه‌ای که همه ساکت بودند اتاق به صورت اتوبوسی درآمده بود که در بیابان خراب شود و مسافرانش با بیم وامید سر ها را به این سو و آن سو تکان بدهند و در دل دعا بخوانند. اما ناگهان اتوبوس به حرکت درآمد. مازیار گویا این حرکت را احساس کرد: همانطور که خوابیده بود نیم خیز شد و باز خوابید، مثل اینکه تکان شدیدی از جا کندش، ولی فقط عطسه‌ای کرد. آقای مهاجر حس کرد که باید یکایک را مثل دانه‌های تسبیح به هم بپیوندد:
ـ خیلی خوب، خیلی خوب، بچه‌ها، امیدوارم این اجازه را به من بدهید که به شما بگویم: “بچه ها”. من عجب آدم فراموشکاری هستم: همیشه از شما اجازه می‌گیرم. اما چه کنم؟ به من اجازه بدهید که جای پدر شما باشم، شما را فرزندان خودم حساب کنم… چقدر خوب بود اگر… بله اگر بچه داشتم الان اندازه‌ی مسعود خان بود. لابد با هم دوست می‌شدند، چون او هم به ریاضیات علاقه داشت.
بلبل مشتاقانه پرسید:
ـ عجب ؟ که شما خودتان به ریاضیات علاقه دارید؟ آخ! حیوونی، این اخلاقتان به بچه‌تان هم سرایت می‌کرد.
ـ بله، همه چیزش به خودم می‌رفت. من زمانی ورزشکار بودم، خانم می‌داند، میل‌هایی داشتم که در کردستان ساخته بودند. بعد از مدتی که ورزش کردم یک روز سرما خوردم و دیر به اداره رسیدم. اتفاقاً همان روزی بود که دزد جنایتکاری را محاکمه می‌کردند و وزیر برای تماشا می‌آمد. از فردایش ورزش را ترک کردم.
بلبل گفت:
– اما چطور شد که عرق‌خوری را ترک کردید؟ قبل از ورزش بود یا بعد از آن؟
ـ نه، قبل از آن… درست وقتی که با خانم عروسی کردیم. فردایش، مرحوم ابویشان فرمودند از این کار دست بکش، ‌مرحوم ابویشان حجه‌الاسلام بودند، ما دست نکشیدیم که بعد معلوم شد خدا کفاره‌اش را برایمان معلوم کرده است: بچه دار نشدیم که نشدیم. آن وقت یک سال من در حضرت رضا توبه کردم. سرم را به ضریح گذاشتم و گریه کردم. از ته دل گفتم: خداوندا دیگر عرق نمی‌خورم، در عوض بچه‌ای به من بده. خانم هم پشت سرم بود، صدای گریه‌اش را می‌شنیدم، او هم می‌گفت: خدایا، به خاطر پدرم که یک عمر حجه‌الاسلام بود مرا بچه دار کن. اما خواست خداست ، بی خواست او…
مادر که عبرت گرفته بود با چشم‌های درشت و هراسان به جای مبهمی نگاه کرد:
ـ … یک برگ از درخت نمی افتد.
بلبل می‌دانست که در این لحظه باید چه پرسید:
ـ وقتی خدا نخواهد بزرگترین دکترها هم عاجز می‌شوند. خیلی خرج کردید؟
خانم مهاجر چادرش را محکم‌تر به خود پیچید و گفت:
ـ دکتر های دنیا را دیدیم، چه قدیمی‌ها چه جدیدی‌ها، چقدر پول دادیم، چقدر مخارج کردیم.
آقای مهاجر گفت:
ـ در سفر پارسال خراسان، به پیرمرد مقدسی که دعانویس بود مراجعه کردیم، هیچ… در طوس پیرزن لحیم‌کاری را به ما معرفی کردند، آن هم نتیجه‌اش هیچ بود. نتیجه‌اش این است که من بچه ندارم. نمی‌دانم برای که زندگی میکنم، چرا می روم اداره، این حقوق را می خواهم چه کنم. این قالی‌ها به چه درد می‌خورد؟ وقتی بچه نباشد هیچ چیز نیست، هرچه پیدا کنی مثل اینکه هیچ چیز به دست نیاورده‌ای.
مسعود که مقدار اسید سولفوریک را هنوز به دست نیاورده بود عددها را در هم ضرب می کرد: “شش پنج تا… خدایا شش پنج تا چند تا؟” آقای مهاجر دستش را روی شکمش لغزاند و گفت:
ـ ببینید ، من باز فراموش کردم، می خواستم بگویم برنامه‌ی امشب چیست، پرت رفتم. اما تقصیر خودتان است، نیست؟
بلبل که خود به خود سخنگوی جمعیت شده بود و اکنون در جستجوی فرصتی بود که از این دردسر رهایی پیدا کند به سرعت جواب داد:
ـ بله، بله، همینطور است.
ـ خوب، من معتقدم آقای بلبل یک دهن از همان آوازهایی که پشت رادیو می خوانند برایمان بخوانند. از آقای مازیار هم خواهش می‌کنیم تارشان را بیاورند استفاده کنیم. ما که تاکنون آن را ندیده‌ایم، فقط گاهی از پشت در صدایش را می شنویم… هر چند لایق نیستیم… بلکه کمی تار بزنند استفاده کنیم، شاید بیشتر با هم دوست شدیم. اگرچه من و خانم در دین خیلی تعصب داریم، کما اینکه همه دارند، حالا فقط جوان‌ها به این چیزها می‌خندند، ما هم به دوره‌ی خودمان همینطور بودیم، چه عرق‌خوری‌ها کردیم، چه الواط بازی‌ها… اما موسیقی؟ من که آن را حرام نمی دانم… خانم، شما تعریف کنید، شما تعریف کنید.
خانم با صدای زیر و زنگ‌دارش که گویی از سردابه‌ی تاریکی بیرون می‌آمد تعریف کرد:
ـ بله ، ما شش خواهر بودیم سه برادر. مرحوم پدرم خیلی امروزی بود، فتوا داد که برای خودش موسیقی حلال است. آن وقت هرکدام ما را تشویق کرد به موسیقی. هر کدام سازی یاد گرفتیم. من ضرب و آواز یاد گرفتم. غروب به غروب… وقتی نمازش را می خواند، جمع می‌شدیم و می‌زدیم و می‌خواندیم. او، خدابیامرزدش، یک گوشه می‌نشست و زیر لب می‌گفت: روح آدم تازه می شود…
درویش و بهروز پس از مدت‌ها سکوت زمزمه کردند:
ـ خیلی روشنفکر بوده است. خیلی کم این جورگیر می‌آید.
آقای مهاجر رو به مازیار که چرت می‌زد کرد و گفت:
ـ خوب، چطور شد؟ تار چه شد؟
مازیار خصمانه زیر لب قرقر کرد:
ـ تار نم کشیده است.
پیش از آنکه کسی به رطوبت این جواب پی ببرد برادر بزرگتر که ظاهراً از سیر اوضاع ناراضی بود قیافه‌ی خشکی به خود گرفت و همه را به پیش خواند و با احتیاط فراوان، در حالی که مواظب کوچک‌ترین حرکات خانم مهاجر بود، مسأله‌ی خوردن عرق‌ها را پیش کشید و عاجزانه خواهش کرد که آقای مهاجر هم به خاطر وظیفه‌ای که در رهبری فرزندانشان دارند توبه‌ی خود را بشکنند و به هر حال در غیاب خانم چه مانعی خواهد داشت؟ به یاد گذشته ها… و البته برای اینکه خانم مانع نشود زمینه چینی خواهند کرد (مادر همه چیز را می‌داند و رضایت او سال‌ها پیش جلب شده است). ولی وقتی خانم و مادر را به بهانه ای از اتاق بیرون کردند، بدون اینکه وقت گرانبها را از دست بدهند فی‌المجلس عرق‌ها را تقسیم می‌کنند و با پرتغال‌های خوشمزه‌ای… درست است که ناراحت کننده خواهد بود اما… خیلی زود سر می‌کشند.
همه مثل کودکی ذوق زده شدند و آقای مهاجر در این ذوق زدگی فراموش کرد که روزگاری سرش را به میله‌های مقدسی مالیده است، اگر چه دامنه‌ی این فراموشی آنقدر وسیع بود که به یاد نمی آورد چند بار از تماس میله های سرد با سر تاسش لرزش خفیفی در خود احساس کرده است.
مسعود که حس می کرد ساعات بحرانی در حال فرا رسیدن است و چین‌های عمیقی پیشانی کوتاهش را پوشانده بود ناگهان پرسید: “شش پنج تا چند تا؟” و بعد مثل اینکه مسئول تمام این بدبختی‌ها آقای مهاجر است به او رو کرد و چون دشمن خود را مرد محترم و منصفی می‌دانست به استدلال پرداخت:
ـ آقای مهاجر ! شما جای پدر من… من توی این خانه بدبخت شدم، از همه کار باز شدم. ملاحظه بفرمایید: این نقشه‌ی اختراع ماشین نفتی است (جزوه اش را جلو برد، ورق زد ونشان داد) من بدون هیچ وسیله و هیچ تشویقی دائم فکر می کنم… این جای شوفر است، این جلو موتور است، زیرش بشکه‌ای است که آب در آن می‌جوشد. هر وقت خواستیم ماشین تندتر برود فتیله‌اش را بالا می‌کشیم، هر وقت خواستیم نگاهش داریم فوت می‌کنیم… با ده لیتر نفت می‌شود رفت خراسان، نمی‌خواهید؟ با نیم لیتر بروید شاه عبدالعظیم، یا هر کجا که دلتان خواست… ولی چه فایده؟ به من احمق بگویید چه فایده… باهمین وسایل کم یک دوربین آستینی ساختم، اما عکس بر نمی‌دارد. چرا؟ برای اینکه تاریکخانه ندارم، برای اینکه سه پایه‌ام لق است…
آقای مهاجر اگر چه به نقشه‌ی ماشین خیره شده بود، اما می‌شنید که یک فوج سرباز که از بچه‌های عجیب و غریبی تشکیل شده بود با صدای زیر خود در گوشش فریاد می‌زنند: عرق! عرق! مسعود که ظاهراً دریافته بود دشمن او آقای مهاجر نیست بلکه موجودی نامرئی است که در هوا پخش شده است به اطراف نگاه می‌کرد و زوزه می‌کشید:
ـ بله، برای اینکه سه پایه ندارم. می‌گویم یک اطاق به من بدهید آنجا درسم را بخوانم، مسأله‌هایم را حل کنم، انبار را هم آزمایشگاهم کنید، نتیجه‌اش این است، نتیجه‌اش این است که بنده، شاگرد ششم ریاضی، الان نمی دانم دو دو تا چند تا است… مرده شورش راببرد، مرده شوی این زندگی راببرد!…
برادر بزرگتر لبخند زد و گفت:
ـ حالا مواظب عینکت باش که نیفتد.
مسعود کتاب‌هایش را برداشت و داد کشید:
ـ من اصلاً این شب چله را نمی خواهم! از همه‌ی شما بدم می‌آید! الان می‌روم توی آشپزخانه، همانجا درس می‌خوانم… من عادت دارم، من به محرومیت عادت دارم…
وقتی بیرون رفت برادر بزرگتر مثل اینکه هیچ واقعه‌ای اتفاق نیفتاده است به آرامی گفت:
ـ البته می‌بخشید، آقای مهاجر، یک کمی خل است. اینکه عرض کردم “مواظب باش” بی جهت نیست؛ تا حالا ده دوازده عینک عوض کرده است. آخر چشمش هم خیلی ضعیف است. یک روز… بی‌ادبی است، می‌رود مستراح، میلش می‌کشد پائین را نگاه کند، به نظرش خبری هست یا اینکه مثلاً به فکر اختراع افتاده است. عینکش می افتد، می‌رود پائین… یک روز با همکلاسش دعوا می کند، یک روز هم آن را گوشه‌ای جا می‌گذارد. این طور…
آقای مهاجر گفت:
ـ بچه است.
خانم مهاجر که باطناً خوشحال شده بود و واقعاً از این متأسف بود که چرا کار به زد و خورد نکشیده است ظاهراً خود را آزرده نشان داد:
ـ شما زیاد سر به سرش می گذارید.
بلبل، راحت در جائی که اکنون وسیع شده بود پهن شد و زمزمه کرد:
ـ خشک است ، خشک.
درویش به بهروز نگاه کرد و سرش را فیلسوفانه و به مسخره تکان داد:
ـ هنوز به عوالم ما نرسیده است.
بهروز تصدیق کرد و مادر برخاست و به آشپزخانه رفت.
باز اتوبوس ایستاد. خانم مهاجر، چادرش را بیشتر به خود پیچید و مثل تک درخت غبارزده‌ای در پهنای کویر، سرش را اندکی خم کرد، گویی تنفس برایش مشکل شده بود. مازیار نالید و پای دردمندش را با دست فشرد. در سکوتی که بر همه سنگینی می کرد، نگاه‌های آرزومند به آهستگی و تنبلی نسیم گرم بر شاخه‌های درخت صحرایی می‌نشست و کاملاً احساس می‌شد که می‌خواهد با نیروی خود درخت خشک را آهسته آهسته از جا تکان بدهد و به آشپزخانه بفرستد. این بار سکوت را رادیو شکست:
“ریودوژانیرو یونایتدپرس. امروز خبر رسید که در مسابقه‌ی بزرگ فوتبال که قرار بود بین تیم‌های برجسته‌ی امریکا و شوروی به عمل آید وقفه ای روی داده است. اگر چه هنوز از حقیقت قضایا اطلاع صحیحی در دست نیست اما طبق اظهار مقامات محلی این وقفه به علت آن است که یکی از تیم‌ها از شناختن داور بین المللی خوداری کرده است…”
اتوبوس آرام آرام مثل زورقی که روی امواج نرم دریا به پیش برود، به راه افتاد. از مدت‌ها پیش جبهه‌ها مشخص بود، دیگر جمع‌آوری قوا لزوم نداشت. بهروز و درویش خود را از سنگر گرم و تنبلی‌آورشان بالا کشیدند. درویش لبخند زد و گفت:
ـ وقتی دیدند شکست می‌خورند فوراً از شناختن داور خودداری کردند. کاملاً معلوم است که این کار را تیم امریکا کرده است . برای اینکه…
بهروز مثنوی را کنار گذاشت و چون مدت‌ها سکوت کرده بود اول سرفه‌ای کرد و بعد سخنان درویش را تاًیید کرد:
ـ … برای اینکه همیشه همینطور بوده است. امپر یالیسم یعنی همین. نفت‌ها را که می بلعند، بازارها را که در دست می‌گیرند، میدان فوتبال را هم می خواهند قبضه کنند.
برادر بزرگتر و آقای مهاجر به هم نگاه کردند و لبخند زدند: علاوه بر آنکه به دیوانگی آن دو می‌خندیدند می‌خواستند از پشتیبانی و نیروی معنوی یکدیگر اطمینان حاصل کنند. مازیار چشم‌هایش را بسته بود و حتی اندکی هم وضع خود را تغییر نداده بود، همچنان دراز کشیده و پاها را به رختخواب تکیه داده، اما “آه” آهسته از دهانش بیرون می‌آمد. بلبل به خلاف میل باطنی‌اش گفت:‍
ـ آقای مهاجر لطفاً صدای رادیو را بلند کنید تفسیرش را گوش کنیم.
خانم مهاجرکه هوای توفانی را در رگبرگ های خوداحساس کرده بود برخاست وگفت: “من به آشپزخانه می روم،کمک مادر” ودر این حال نگاه مشکوکش از روی همه گذشت. گوینده‌ی رادیو با حرارت غیرعادی و هیجان محسوس تقریباً فریاد می‌کشید:
ـ “تاثیر این واقعه در روابط بین المللی آشکار و واضح است. توپی که قرار بود با آن بازی شود در حقیقت به مثابه وزنه‌ای بودکه می‌توانست در کفه‌ی ترازوی سیاست جهانی سنگینی خود را به نحو بارزی به اثبات برساند، و اگر چه هنوز معلوم نیست که کدام کشور با خودداری از شناختن داور به بحران اوضاع کمک کرده است اما می توان گفت که روس ها بار دیگر نشان دادند…”
برادر بزرگتر رادیو را خاموش کرد و به بلبل که در مقابل عمل انجام شده‌ای قرار گرفته بود گفت:
ـ بفرمائید! از این بهتر؟ روس‌ها به محض اینکه دیدند شکست می‌خورند توپ را به هوا پرتاب کردند، بعد هم گفتند داور را قبول نداریم. پس همزیستی مسالمت‌آمیز همین است؟
بلبل، سرگشته جواب داد:
ـ شما که می‌دانید، شما می‌دانید که من در سیاست وارد نیستم، آدم بی‌طرفی هستم، چرا از من می‌پرسید؟
ـ نه، از شما نپرسیدم، از این آقایان پرسیدم، از آقای بهروز خان و جناب درویش پرسیدم. جوابتان چیست؟
آقای مهاجر گفت:
ـ ملاحظه بفرمایید، این موضوع حتا در دادگستری هم سابقه دارد. یعنی کسانی که در حقوق وارد باشند می‌فهمند که امریکا طرفدار عدالت است، چرا؟ برای اینکه می‌توانست به تنهایی بازی را ادامه بدهد اما نداد… چون دموکراسی این طور حکم می‌کند، برای اینکه… برای اینکه در فوتبال اگر طرف حاضر نشد، ادامه‌ی بازی خیانت به عدالت است.
بهروز مجهز شد:
ـ خیلی خوب، من جواب شما را بدهم یا برادرم را؟ این طور که بحث نمی کنند… من تمرکز افکارم را از دست می دهم.
“شما” شکمش را لمس کرد و برادر بزرگتر که شرارتش کم کم بیدار می شد با صدای بلند گفت:
ـ جواب بنده را، جواب بنده را، آقای اخوی! این همه اردوگاه کار اجباری در شوروی چه می‌کند؟ تا کسی جیک بزند می‌برندش سیبری، یا تبعیدش می‌کنند به کوههای اورال. شکمشان که سیر نیست، کفش حسابی هم که ندارند، می‌ماند آزادی. آن هم که ملاحظه می‌فرمایید به چه وضعی در آمده است.
بهروز خونسردی خود را باز یافت و با لحن آخوندی که از طلبه‌ی تازه‌کاری امتحان می‌کند پرسید:
ـ منبع اطلاعات شما چیست؟
مازیار آه بلندی کشید و برادر بزرگتر که صورتش سرخ شده بود و انگشتهایش را از خشم به صدا در می‌آورد فریادکشید:
ـ منبع اطلاعم؟ همه‌ی رادیوهای آزاد، همه‌ی روزنامه‌های ملی، عکس‌های حقیقی، فیلم‌های مستند…
ـ این‌ها حساب نیست، قلم دست دشمن است، این طور نیست؟
درویش معصومانه زمزمه کرد:
ـ چرا، همینطور است، قلم دست دشمن است.
بلبل، کاملاً به خلاف میلش، در سیاست وارد شد:
ـ از من نشنیده بگیرید اما به عقیده‌ی من شما اشتباه می‌کنید. ممکن است در این قضیه دست انگلیس‌ها در کار باشد.
آقای مهاجر با علاقه سؤال کرد:
ـ چطور؟ یعنی آنها بازی را عقب انداخته‌اند؟
ـ من نمی‌خواهم اظهار عقیده کنم، چون بی‌طرف هستم، فقط دنبال کار خودم می‌روم، به کسی کاری ندارم، اما بعضی وقتها… یک جمله‌ی معروفی بود، تفرقه بینداز و…
آقای مهاجر حرف او را تکمیل کرد:
ـ آه، بله… بینداز و حکومت کن. خیلی به دلم چسبید. حتماً آنها انگولک کرده‌اند.
بهروز، بی آنکه توجه کند، با همان خونسردی به حرفش ادامه داد:
ـ شما بهتر است به حقایق عینی توجه داشته باشید: ملاحظه بفرمایید که اقتصاد ما سالم نیست، ارزمان خارج می‌شود، جوان‌های ما را هولیود فاسد می‌کند، مغازه‌هامان پر از اسباب‌بازی‌های امریکایی است. امپریالیست‌ها دیگر از این بهتر چه می خواهند؟ دخترها آدامس می‌جوند و پسرها با کاپوت دنبالشان می‌افتند…
برادر بزرگتر دست راستش را تهدیدکنان به جلو برد و با دست چپ آستین بهروز را گرفت و بلندتر داد کشید:
ـ به جهنم! به جهنم! به کوری چشم امثال شما که برای خارجی‌ها کار می‌کنید و ازشان پول می‌گیرید! همین خوب است، لااقل امنیت داریم، چند جور آزادی داریم، حرفمان را می‌توانیم بزنیم، آقا بالاسر نداریم، مأمور مخفی گوشه و کنار مواظبمان نیست. اما در شوروی؟ سلمانی کارآگاه است، شوفر کارآگاه است، مقاطعه‌کار و روزنامه‌چی کارآگاه است، دلاک کارآگاه است، فاحشه کارآگاه است، حتا رئیس پلیس هم کارآگاه است.
بهروز که از سنگینی و حتمی‌الوقوع بودن ضربه‌های برادر بزرگتر باخبر بود و در عین حال می‌دانست که نشان دادن ضعف، آتش جنگ گرم را تیزتر خواهد کرد کوشید که خود را از دست او نجات بدهد، به نوبه‌ی خود صدایش را بلند کرد:
ـ اینطور نیست! این طور نیست! اینها افتراست، دروغ است. تو حق داری از منافع خودت دفاع کنی، این کاری است که سرمایه‌داران در همه جای دنیا می‌کنند، اما من به خاطر انسانیت دفاع می‌کنم، نه برای خارجی ها.
ضربه‌ی اول شتاب آلود و مبهم وارد آمد، اما قبل از آنکه دومین ضربه‌ی دردآور بر سر بهروز فرود بیاید، بلبل که ظاهراً خود را از هر کوششی عاجز می‌دید ناگهان به آواز خواندن پرداخت و آقای مهاجر ضمن آنکه به نظارت در امر آتش‌بس پرداخته بود و با دست‌هایش دو برادر را از هم جدا می‌کرد بریده بریده گفت:
ـ خیلی خوب، استغفرالله! اینها همه به کنار. دست کم ما همه مسلمانیم. آنها می‌گویند خدا نیست، استغفرالله! دین تریاک است، باز هم استغفرالله! آخوندها و کشیش‌ها را توی ماشین باری سوار می‌کنند و به دریا می‌ریزند، استغفرالله! اینها شوخی ندارد، اینها شوخی ندارد.
آقای مهاجر می‌دانست که با خوردن عرق موافقت کرده است و اکنون تعجب می‌کرد که چرا احساسات مذهبی‌اش هردم رقیق‌تر می شود و اشک آرام آرام از چشم‌هایش می ریزد.
ـ آن وقت اگر بر ما مسلط شوند… اگر مسلط شوند حضرت معصومه را خراب می کنند، امامزاده داود را به آب می‌بندند، حضرت رضا را به توپ می‌بندند، مگر نکردند؟ مگر نیستند؟ آن وقت مگر… مگر شما مسلمان نیستید؟
همه، با اینکه نمی‌دانستند واقعاً چه هستند، سرشان را تکان دادند. تنها درویش زمزمه کرد:
ـ ما ماتریالیست خداپرست هستیم.
و برادر بزرگتر که اکنون تمام زشتی و بدی کارش را احساس می کرد بغض کرد و چوب کبریتی را که لای دندان‌هایش فشار می‌داد شکست و چون می‌ترسید که خوردن عرق (کاری که آنقدر دوست می‌داشت) به تعویق بیفتد سرش را بلند کرد و با قیافه‌ای پوزش‌خواه نگاهش به دیوار دوخت. آقای مهاجر گفت:
ـ خیلی خوب، بچه‌ها… اگر اجازه می‌دهید، اگر اجازه می‌دهید شما را…
وقتی برادر بزرگتر بطری‌های عرق و پاکت پرتغال را به سرعت و چابکی از پشت کمد بیرون آورد به همه نگاه کرد و عبوسانه لبخند زد: آنها هم بغض کرده بودند.
در لحظاتی که لیوان های بزرگ از عرق پر می شد و با احتیاط و شتاب (که کاملاً بی مورد بود) ناگهان خالی می‌شد و حتا قبل از آن،‌که آتش گفتگو گرم بود، مسعود در آشپزخانه به طرح نقشه های قهرمانی برای فرار از خانه اشتغال داشت. برای این کار لازم بود کلیه‌ی راه هایی که می‌توانست مورد استفاده قرار بگیرد به طریق هندسی روی کاغذ رسم شود و ساعت دقیق فرار و طرز مقابله با حوادث احتمالی به دقت تعیین گردد.
خانم مهاجر که ناگهان همه‌ی زندگی خود را بیهوده و اطرافیانش را مردمی کسالت آور و شوهرش را پیرمرد تبهکار توبه‌شکنی دیده بود به درگاه تکیه داده بود وخاموش، با لب‌های خشک وچشم‌های نمناک، به تاریکی نگاه می‌کرد و بی‌اراده مادر را که مثل پیچکی به دورش می‌خزید از خود می‌راند. مادر گفت:
ـ خوب، چه می‌شود کرد؟ آخر جوانند، بهتر از این است که بروند بیرون بخورند.
خانم مهاجر بی آنکه تکان بخورد و یا سرش را برگرداند جواب داد:
ـ جوانند؟ ولی شوهر من که پیر است، پنجاه شصت سال دارد، او چرا؟ مگر به درگاه خدا توبه نکرده بود؟ می‌دانم چرا بچه‌دار نمی شوم… برای همین است. او فقط می‌خواهد مرا گول بزند. روزه می‌گیرد، نماز می‌خواند، زیارت می رود، همه‌اش برای اینکه مرا گول بزند. یک ذره اعتقاد ندارد، اگر داشت…
ـ اما هنوز دیر نشده است… خیلی‌ها بعد از سی چهل سال که این طرف و آن طرف گشتند یک دفعه آبستن می‌شوند. شما مگر چند سال دارید؟ ماشاءالله جوانید، هنوز باید امید داشته باشید.
ـ … اگر داشت من آبستن می‌شدم. بدتر از اینها: من خیلی خوب می‌فهمم که اصلاً دلش بچه نمی‌خواهد. همه حرف‌هایش ظاهری است. چطور ممکن است؟ برایش فرق نمی‌کند، برایش… فرق نمی‌کند…
مادر به مسعود نگاه کرد. مسعود همچنان روی هاون سنگی بزرگ آشپزخانه نشسته بود یا، صادقانه تر، در آن فرو رفته بود و ظاهراً به نظر می‌رسید که بیرون آمدنش آسان نخواهد بود. در این لحظه مسعود در خیابان تاریک و درازی قدم می‌زد و زوزه‌ی سگ‌ها را می‌شنید، اما قبل از آنکه بتواند به موقع خودش را نجات بدهد به پاسبانی برخورد که می‌خواست او را به کلانتری جلب کند. مجسمه‌ی خانم مهاجر که هنوز به درگاه چسبیده بود شاید همان احساسی را داشت که مردان بدبخت تاریخی، در میدان‌های فراموش شده و دورافتاده‌ی شهرها، در آرزوی روز پرده‌برداری دارند. مادر که از سرما خوردن دوست خود بیم داشت، چادر او را که نزدیک بود بیفتد باز بر سرش کشید. خانم مهاجر تشکر کرد و مسعود دنبال پاسبان به راه افتاد. مادر گفت:
ـ شما فکر می‌کنید اگر بچه داشتید خیلی راحت بودید؟ خودتان می‌بینید که من چه می‌کشم. یک دقیقه با هم نمی‌سازند. از روزی که این خانه را ساخته‌اند بدتر شده‌اند، روز به روز بدتر می‌شوند، نمی دانم چرا. مگر من چه گناهی کرده بودم که حالا باید کفاره‌اش را پس بدهم؟ سال‌هاست، سال‌هاست همینطور… اگر پدرشان زنده بود…
ـ اما فکرش را بکنید، باز هم سرتان گرم است. درست است که یک دقیقه راحتی ندارید اما… آخ! راستی شما چقدر مهربان هستید. هر چند که حالا دیگر مهربان هم نباشید برای من فرقی نمی‌کند، ولی… خوب، ما هر جا رفتیم مثل شما ندیدم. صاحبخانه اینطور باشد، دست و دلش باز باشد، با مستأجرها مثل برادر، اهل رفت و آمد، اصلاً گیر نمی‌آید. من متعجبم، چرا، چرا شما این کارها را می‌کنید؟
ولی خیلی زودتر از آنچه پیش بینی می‌شد تعارفات آرام گرفت و احساسات گرم مادرانه ای که ناگهان در دل خانم مهاجر پدید آمده بود جای خود را به همان خشکی و کینه توزی سابق داد. درست است که در این خانه همه با هم چنان دوست بودند که تصور می‌رفت اعضای خانواده‌ای دور هم جمع شده‌اند، اما مازیار البته جوان مرموزی بود و نمی‌خواست دیگران را به اطاقش راه بدهد و تمام این قرائن نشان می داد که کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست. خیلی خوب، ملاحظه بفرمائید، این اتاق اوست، رو به روی آشپزخانه است، پشت شیشه‌اش را کاغذ سیاه چسبانده است. معنی این کار چیست؟ بعد همیشه در اتاقش را قفل می‌کند. چرا؟ و می‌دانید، آن شب هیچکس در خانه نبود، شب تاریکی بود، من در اتاقم نشسته بودم و خیاطی می‌کردم، زیر لب برای خودم آواز می‌خواندم. آقا هنوز نیامده بود و دلم شور می‌زد. نمی‌دانم چرا وسواس گرفته بودم که آقا ممکن است با ماشین تصادف کند. خیلی می‌ترسیدم، چون اگر او… من تنها می‌ماندم. بلند شدم و رادیو را روشن کردم. حوصله‌ام سر رفت، باز رفتم سر خیاطی. به یاد پدرم افتاده بودم. چقدر سال پیش بود؟ مادرم را اصلاً به یاد نمی‌آوردم چون وقتی کوچک بودم مرده بود. برادرهایم هر کدام به گوشه‌ای رفته بودند. خواهرهایم شوهر کردند و خدا به هر کدامشان سه چهار تا بچه داده بود. اما من از هیچکدام خبر نداشتم. هیچکس برایم کاغذ نمی‌نویسد. بعد یادم آمد که آن روز آقا آمده بود با من عروسی کند. همان روز هم سرش مو نداشت، اما از حالا لاغرتر بود. شب عروسی دهنش بوی عرق می داد. پدر من حجه الاسلام بود، با همه چیز موافق بود غیر از این یکی. بعد شبی که پدرم مرد یادم آمد. توی تابوت به من می خندید. سر قبرش چقدر گریه کردم، چقدر زاری کردم. یک دفعه شنیدم صدای پا می آید: مازیار بود. با یک زن خیلی خوشگل، خیلی جوان تر از من، آهسته رفتند بالا، من دیدم، من دیدم.
مسعود پیش خود استدلال می کرد:
ـ … نه تنها به کارهای عادیم نمی رسم، بلکه تمام استعدادم از میان می رود. اما وقتی برای خودم آزاد بودم… چقدر خوب است، چقدر خواستنی است. آدم صبح از خواب بلند شود، دست و رویش را بشوید، حالا صبحانه نیست به جهنم، چای به درد می خورد؟ عوضش کار می کند، مسئله حل می کند، بعد می رود سرکارش. اول دبیرستان، بعد دانشکده و بعد هم مرکز تحقیقات علمی. آنجا همه‌ی وسایل آماده است، از طرف دولت. تئوری ها را عمل می کند، ظهر یک ساندویچ کوچک می خورد که نه وقت بخواهد و نه پول زیاد، باز بعدازظهر کار، شب کار خارج برای ادامه‌ی زندگی… دیگر من به هیچکس احتیاج نخواهم داشت، به میل خودم زندگی می کنم، در یک جای ساکت… ساکت… ساکت و تنها، با خیال راحت به همه چیز نگاه می کنم. اول از درخت سیب شروع می کنم. درست است که نیوتون یک بار آن را دید و تئوری خود را کشف کرد، اما بعید نیست من چیز تازه‌ای بفهمم. مثلاً… الان که روی هاون نشسته‌ام دقیقه به دقیقه بیشتر در آن فرو می روم، چرا؟ حتماً قانونی در کار است، حتماً یک موضوع فیزیکی در میان است. اما با این شلوغی، با این پدرسوخته ها، با این دیوانه ها چطور می توانم آن را قانون را اختراع کنم؟ پس تصمیم گرفتم. محرز شد. از فرصت استفاده… بی سر و صدا… در تاریکی فرار…
در اتاق ناگهان باز شد و روشنایی تندی که از آن بیرون افتاد با روشنی آشپزخانه در هم آمیخت و همراه با سر و صدای درهم و برهمی سه نفر بیرون آمدند. چشم های خانم مهاجر برق زد و تنش لرزید. مادر با شتاب او را به درون آشپزخانه کشید. خانم مهاجر گفت:
ـ آه! مست کرده، درست مثل آن شب… تا حالا دوباره اینطور شده، من از چشم هایش فهمیدم.
مادر بیم زده او را نگاه کرد و در آشپزخانه را بست:
ـ اینطور بهتر است، ما را نبینند بهتر است.
خانم مهاجر یک دفعه نیرویش را از دست داد و مثل آواری فرو ریخت. مادر که او را با اعجاب نگاه می کرد حس کرد که در برابر خود موجودی را می بیند که به اندازه‌ی خودش ضعیف است. موجودی که برای او تاکنون پناهگاه محکمی بود اکنون رو به ضعف می رود. یک لحظه دور و برش را نگاه کرد و باز احساس کرد که در درون خودش نیز چیزی کم می شود. پیدا بود که او نه تنها از این آگاهی قوت نیافته است، بلکه بیش از پیش به ضعف خود اطمینان می یابد. مسعود دندان هایش را سخت به هم فشرد.
در اطاق، بوی تند عرق هوا را سنگین کرده بود و دیدن بطری های خالی، احساسی تهوع آور و مشئوم می داد. بلبل، که برای حفظ آثار هنری خود از حنجره‌اش مثل مادری مواظبت می کرد، امشب نیز معذرت خواسته بود و یادآور شده بود که یک خواننده‌ی رادیو که به هنر و خودش علاقمند است نباید عرق بخورد و سیگار یا چیز دیگر بکشد. اما عجیب این است که نه تنها هوشیار نبود، بلکه از اثر دود سیگار و بوی عرق به گیجی احمقانه‎ای دچار شده بود و مثل مرغ مسمومی پرپر می‎زد. بهروز در جای خود نشسته بود و عرق در درونش بیداد می‎کرد. به نظر می رسید که اکنون همه چیز برایش بی تفاوت شده است و نه فقط مسائل بغرنج سیاسی، بلکه وجود مرشد محبوبش نیز برایش بیگانه است. بی آنکه حرف بزند یا تکان بخورد، سرش را بالا گرفته بود و خیره به جلو نگاه می کرد. نه آهی، نه اشکی،‌ یکباره بر جای خود خشک شده بود. برادر بزرگتر در جای خود می‌لولید و از اینکه با خوردن آن همه عرق هوشیارتر از سرشب شده است، عصبانی بود و پیش خود می گفت که تمام این کارها بچگانه بوده است و باید از نو شروع کرد. و نصف عرق ها آب بوده است. اما در این میان تقصیر از کیست؟ از نگاه های خشم آلود و کینه جویش که متناوبا به بهروز و بلبل می افتاد معلوم بود که یکی از آن دو را در این افتضاح و مسخره بازی مقصر می داند.
در همین موقع آقای مهاجر و درویش و مازیار که در آشپزخانه را بسته دیده بودند، در میان راهرو دور هم تاب می خوردند. آقای مهاجر به وضع غریبی درآمده بود: ظاهراً شبیه توپ بسیار بزرگی بود که بادش آهسته آهسته خالی شود و از طرف دیگر آهسته آهسته بادش کنند. درویش که عرق کرده بود با صورت سرخ و چشم های باد کرده آرام آرام اشک می ریخت. قیافه‌ی مازیار به نحو رقت‌آوری محجوب می نمود، اما در حرکاتش گستاخی و شرارتی به چشم می خورد که این حجب مفرط را موهن جلوه می داد.
آقای مهاجر با صدای دگرگون شده گفت:
ـ … آن وقت شما بغلش کردید و گفتید “جونم”. خیلی مکش مرگ ما گفتی، گفتی: “ج… ونم” بعدش او دست انداخت گردنتان، خیلی خودمانی جواب داد: “چی می‎گی؟” ببین، مازیار، این رسم دوستی نیست، مستی و راستی، باید او را به من یکی نشان بدهی… خیلی خوشگل، خیلی جوان… من توی اداره از این چیزها زیاد دیده‎ام، همه اش سر و کارم با اینجور چیزها است. زن می آید می گوید مرا طلاق بده، چرا؟ شوهرم مردی ندارد… ولی خوب شما فکر می کنید تقصیر کدام یک از ماست؟ من یا زنم؟ هنوز… هنوز دکترها نفهمیده اند. بعد مرد می آید، چرا؟ زنم آبستن نمی شود. دختر می آید، چرا؟ خاطرخواه شده ام ولی می خواهند به کس دیگری شوهرم بدهند. صاحبخانه می آید، چرا؟ یک مستأجر داشتم، قدش دراز بود، موهایش بور بود، پایش علیل بود، طبقه‌ی سوم می نشست، دانشجو بود، خانم می آورد توی خانه… آن وقت من یکی یکی آنها را راه می اندازم، اینطور… ببین، کو، کجا گذاشتم؟ یک پرونده‌ی دو هزار ورقی بود، بعد… نه، همین حالا نشانت می‏دهم. بیا برویم پائین…
درویش دست او را گرفت و زمزمه کرد:
ـ حالا وقتش نیست. شما قرار بود تکلیف مرا معلوم کنید. من چرا اینطور هستم؟ اصلاً‌ حوصله‌ام سر رفته است. دلم از همه چیز به هم می خورد. اینقدر از این بهروز بدم می آید، پسره‌ی احمق، با آن مثنوی خواندنش. یک وقتی بود که ما همه کمونیست بودیم، خیلی چیزها را قبول داشتیم، خیلی چیزها را هم قبول نداشتیم. اما، باور کنید، کار می کردیم. من به تنهایی، خودم، از دل و جان. حالا من نمی دانم چه کار کنم. ماتریالیست خداپرست شده ام! مثنوی… یک دنیا، مولوی… یک آدم گنده، یک غول. اما به ما چه؟ به این بهروز احمق چه که همه چیز را باور می کند. یک ذره اعتقاد… به اندازه‌ی یک بال مگس… به هر کس و هر چیز، دلم برای یک ذره اعتقاد پر می‎زند، اعتقاد به هر چه می خواهد باشد: بنگ، خانقاه، عرق، ماشین ها، گذشته، آینده، این بلبل پدر سوخته، داور بین المللی… اما مطمئن نیستم که خودم باشم که با شما حرف می زند. فقط یکی… آخ، فقط تو، آقای مهاجر، پدر من. یا مازیار… من که مست نیستم اما نمی فهمم. شما ببخشید، شما مرا به جوانیم ببخشید. بیائید برویم توی اتاق مازیار، آنجا چند دقیقه، یک ربع، وقت صرف من بکنید، این مسأله‌ی زندگی را برای من حل کنید… برای من گریه کنید، من دارم پیر می‎شوم،من دارم پیر می شوم…
مازیار به هر دو تعظیم کرد و همانطور که تلو تلو می خورد به طرف اطاقش رفت. در اتاق را باز کرد و گفت:
ـ آخ! شما؟ بفرمائید. من پایم خوب شد، دیگر درد نمی کند… خیلی خوب، بفرمائید، این اطاق من مگر چه چیز مهمی دارد؟ مطمئن باشید، مطمئن باشید مثل اتاق خودتان است. اما دلم می خواهد بزرگواری کنید، بفرمائید، من اهل عمل هستم. بیائید، بیائید، اینجا بهتر می شود به مسأله‌ی زندگی خندید. شما می خواستید برایتان تار بزنم؟ حتماً می زنم. این هم چراغ، روشن شد. خواهش می کنم، آه… تعجب کرده‌اید! این؟ بله، گوش کنید: این موش…
آقای مهاجر و درویش به دقت خیره شدند: به انتهای سیم برق، نزدیک لامپ، نخی بسته بود که آن را به دم موش لاغر و کثیفی گره زده بودند. موش آویزان با تفنن تقلا می کرد، مازیار با نوک انگشتش موش را قلقلک داد و بعد دست هایش را با شادی به هم کوفت و مثل بچه‌ای جست و خیز کرد و در میان خنده گفت:
ـ‌ این موش، درست نگاه کنید چقدر ناقلا است. درست است که لاغر است، اما کله اش، هوشش… زیاد! سه شب پیش، ببینم من در دفتر خاطراتم یادداشت کرده‌ام؟ خیلی خوب، سه شب پیش… آمده بود که مرا اذیت کند، از طبقه‌ی اول. شما که وارد هستید، آقای درویش، اینجور موش ها همیشه از طبقات پائین می آیند. من اهل عمل هستم. ببینید: اختلافم با شما در این است که اگر چه نمی دانم آینده ام چه خواهد شد، زندگیم چه خواهد شد، اگر چه در این دنیا… ملاحظه می فرمایید شما خودتان از من دوری می کردید، اگرچه تنها هستم، اما به بعضی چیزها اعتقاد دارم. برای همین است که گریه نمی کنم و گاهی تار می زنم. من به مردم عادی و بدبخت که فقط زندگی می کنند… چون که ما زندگی نمی کنیم، امثال ما زندگی را تماشا می کنند… من به آن آدم های گمنام عقیده دارم، که عائله دارند، که باید شب زن و بچه شان را نان بدهند… خوب چه می گفتم؟ آه، اینکه مثلاً من به موش اعتقاد دارم. پیش خودم می گویم: این موش هم موجود جان داری است، لاغر و زردنبو هم که هست، تا اینجا مثل خودم، حتماً درس زبان می خواند، شاید سال هاست، چطور و کجا؟ البته جایی که ما نمی دانیم. بعد می گویم:‌ او هم تنها است والا همه چیز را نمی گذاشت و فرار نمی کرد، برای اینکه بیاید سر وقت من… ولی چرا مرا اذیت می کرد؟ همین… مسأله‌ی زندگی همین است. اگر شما می خواهید در عرض یک ربع آن را حل کنید، البته مختارید، اما من دیشب او را گرفتم… چرا؟ برای اینکه در عرض یک هفته با یک سال، شاید بتوانم، شاید بفهمم زندگی چیست … ولی مگر چقدر موش در دنیا هست؟
آقای مهاجر نشست و سر تاسش برق زد. درویش که همچنان گریه می کرد به گوشه ای رفت و به روی خود خم شد. مازیار آه کشید و با اندوهی که جای شادی یک لحظه قبلش را گرفته بود به حرف خود ادامه داد:
ـ هر کس جای من بود او را می کشت یا به گربه می داد که قورتش بدهد. اما من گفتم باید او را زجر داد، شکنجه داد … آخر شب بلند شدم و با فندک سبیلش را سوزاندم. بیچاره، یک کمی از لبش در این گیر و دار کباب شد و صبح که بیدار شده بودم دلم به حالش سوخت، آن را با مرکورکرم معالجه کردم … اینطور است، اینطور است که من می گویم باید به خیلی از چیزها اعتقاد داشت …
آقای مهاجر که مثل مجسمه‌ی بودای پیر و پر خورده ای به روی زمین پهن شده بود با شگفتی به دنبال کردن حرکات موش پرداخت. درویش روی تنها صندلی اتاق که چوبی و از کار افتاده بود نشست و به مازیار نگاه کرد. مازیار تارش را برداشت و آن را مثل کودکی در بغل گرفت، کمی سرش را نوازش کرد، بعد روی رختخواب نشست و “ماهور” هوای سرد یخ زده را شکافت.
درویش گفت:
ـ نه، شما نگفتید، با این موشتان … تو هم خودت را گول می زنی. اما من چقدر تار را دوست می دارم. فقط می ماند اینکه چرا اینقدر از همه بدم می‎آید… مثلاً دلم می خواهد مثل برادرم بودم، چقدر خوب بود … مرتب اصلاح می کند، غذا می پزد، بی طرف است،‌ یعنی اینکه همه چیز را قبول دارد. خیلی خوب، او راحت است. شب به محض اینکه می خوابد صدای خرخرش بلند می شود، اینطور: خور خور! خور خور! ولی چرا من باید اینقدر بدبخت باشم؟‌ تو اهل عملی، مسخره نیست؟ اهل کدام عمل؟ چه عملی؟ شاید اینکه درس می خوانی برایت سرگرمی خوبی باشد، تو هم زنده‎ای … معلوم است. اما مرا کشتند. آخ، کشتند این ماشین ها، این بلبل، این صاحبخانه ها که اینقدر مهربانند و خود من که همه را گول می زنم و این بهروز … حالا شما جمع شده اید که من گریه نکنم؟ مادر، اگر مادرم زنده بود، وای … آن وقت ها که بچه بودم، سرم را روی دامنش می گذاشت، موهایم را به هم می زد، ماچم می کرد، دستش چه گرم بود، دستش چه مهربان بود … حالا اگر مادرم زنده بود سرم را توی دامانش می گذاشت و برایم لالایی می گفت. لالایی می گفت، بعد ماچم می کرد، دست به سرم می کشید. آن وقت من می گفتم: “مادر، پیر شده ام! پیر شده ام و خوابم می آید” … وقتی دستش را به بدنم می گذاشت پرخون می شد. داد می زد، می شنوم، آه، می شنوم، داد می زند: “کشتید، پسرم را شما کشتید، شما همه تان! خدا از سر هیچکدام‌تان نگذرد!” … بعد من خوابم می برد، خوابم می برد… “پسر نازنینم را… او را کباب کردید، او را مثل یک موش سیاه آویزان کردید.” … بعد من می گفتم: “مادر …. او را کباب کردید.” … آن وقت خوابم … خوابم می برد.
اینک صدای تار بلندتر شده بود و درویش حقیقتاً به خواب رفته بود. موش آویزان که از زیر و بم صدای تار به هیجان آمده بود سخت تقلا می کرد و با خود لامپ را حرکت می داد و سایه اش دور اتاق، مثل بندباز ماهری، تاب می خورد. آقای مهاجر به تندی نفس می زد و شکمش مرتباً به جلو و عقب می رفت. اما خیلی زود، پس از یک دوره سکوت و آرامی، بار دیگر به طغیان مستی دچار شد. به نظرش رسید که تمام این کارها در صحنه‌ای به وقوع می پیوندد و او که خود یکی از بازیگران است در ایفای نقش خویش تعلل ورزیده است. ناگهان برخاست و وحشیانه درویش را از خواب بیدار کرد. مازیار ناچار تار را کنار گذاشت. آقای مهاجر بلند و با حرارت گفت:
ـ خیلی خوب، شما بچه های من، قبول کردم. اما همه‌تان دیوانه اید… این کارها چیست؟ من هیچ سر درنمی آورم. آن روزها که ما عرق می خوردیم، دست آخر یا می رفتیم پیش زنمان یا می رفتیم سراغ رفیقمان، من اغلب پای منبر پدرزنم می نشستم. هیچ این حرف ها نبود، هیچ گریه نمی کردیم. حالا چه خبر شده است؟ مثل سگ از زنم بدم می آید، از ریختش، درست مثل میمون… من گاهی فکر می کنم به چه درد می خورد اگر از این بوزینه بچه دار بشوم. اما بعد خودم را نفرین می کنم. نمی دانم چطور حالیتان کنم… خیلی فهماندنش مشکل است. من هم زنم را دوست می دارم و هم دوست نمی دارم، هم دلم بچه می خواهد هم نمی خواهد. اما زنم … فقط دلش بچه می خواهد. یک روز نشده است که خیال کند بچه نمی خواهد. همین خیلی مهم است، چرا؟ برای همین مرا خر می کند، مثل سگ به دنبال خودش می کشد: قم برویم دعا کنیم. کربلا برویم روزه بگیریم، سر تاس بنشینیم زور بزنیم، پیش دکتر برویم … آخر حد و حساب دارد! ببینید، آن وقت من در همان حالی که برایش دلسوزی می کنم ازش متنفرم و هر وقت که به یاد بچه می افتم دلم به هم می خورد. بعد ذوق می کنم، بعد کیف می کنم،‌ بعد توبه می کنم که چرا این فکرها به سرم زده است. فکر می کنم یک شب خوابیده‌ایم، یک دفعه یک بچه‌ی چهل ساله‌ی ریشو از شکمش می آید بیرون و به من می گوید: “بابا جون، سلام.” آخ! پشت دستم را داغ می کنم و بعد زور می زنم تا بلکه چهار سالش بشود، بعد چهار ماه، ‌بعد یک تکه گوشت … آن وقت هر شب گریه می کنم، این تکه گوشت وارث من، بچه‌ی من، از خون و گوشت من … ولی خوب، نه تقصیر من است نه تقصیر زنم، تقصیر نطفه است، توی تاریکی … چشم به راهش می مانم. آنقدر … آنقدر که خودش، زنم … می گوید “بخواب”.
مازیار از روی رختخواب برخاست و چون نتوانست تعادلش را حفظ کند دستش را به دیوار گرفت. همه جای بدنش می سوخت. از کنار آقای مهاجر و درویش که ایستاده بودند اما مثل دو قطب آهن ربا دائم همدیگر را جذب و دفع می کردند گذشت و سرش را از در بیرون برد و راهرو را نگاه کرد: آشپزخانه تاریک بود، اما بوی غذا از آن بیرون می آمد و در هوا پخش می‏شد. مازیار باز به میان اتاق برگشت. آقای مهاجر و درویش نامفهوم و نامربوط زمزمه می کردند. مازیار همانطور که تکان می خورد گفت:
ـ بچه ها … نه، آقایان!
درویش آهسته پرسید:
ـ با من هستی؟
ـ نه، با هر دو، با آقای مهاجر … هیچکس توی آشپزخانه نبود.
ـ نبود؟
آقای مهاجر دستش را به شانه‌ی مازیار زد:
ـ‌ رفته‌اند توی اتاق، حتماً بحث می کنند.
مازیار به هر دو نگاه کرد. مثل اینکه می خواست حرفی بزند اما مرد بود. کمی پا به پا کرد، بعد گفت:
ـ‌ این مسأله‌ی زندگی که شما اشاره کردید، با این موش زجر کشیده، با آن زن خوشگل و چاق و جوانی که می گویید من به خانه آورده ام، ‌با آن پدرها که کار می کنند و برای پسرهایشان پول می فرستند، همه‌ی اینها … ببینید،‌ چطور مثال بزنم؟ مثل دانه‌ی تسبیح به هم مربوطند. اگر یکیشان را کسی بفهمد، بقیه را … بقیه، مثل موم توی دستش … اما یک چیز هست که شما هر دو می دانید، اینطور نیست؟ ها… شما…
درویش سرش را تکان داد:
ـ من؟ نه،‌ هیچ چیز نمی دانم.
آقای مهاجر گفت:
ـ‌ با این حال، معلوم است، معلوم است.
ـ … خیلی خوب، نمی دانید … پس نمی دانستید؟ آه، حالا راحت شدم. من … ببینید، تاکنون نتوانسته ام نظر کسی را جلب کنم، نه به خودم،‌ نه به افکارم. هر کار کرده‌ام مصنوعی جلوه کرده است، در حالیکه طبیعی تر از آن … طبیعی تر از آن برای من امکان نداشته است. مثلاً همین واریس را مثال می زنم: خیلی خوب، درد می کند، دکتر گفته است، اما کسی باور نمی کند، می گویند این هم یک نوع لوس بازی است. یا این موش، خیلی طبیعی است، آدم از کسی که اذیتش کرده انتقام می گیرد. اما هیچکس … برای همین است که من اسرارم را توی این چمدان ها و کیسه ها که ملاحظه می کنید از چشم ها پنهان می کنم. البته چیزهای عجیبی است: سر یک مرده؟ ممکن است … مواد مخدره؟ بله، همه چیز امکان دارد باشد … ولی من قصد ندارم شما را تحریک کنم. آن وقت در را می بندم و با کسی رفت و‌آمد نمی کنم، برای اینکه تمام این چیزها برای آنها … لوس و خنک … شاید هم بی مزه است. من می ترسم… می ترسم یک روز برای خودم هم … اگر مصنوعی بشود، آن وقت چکار کنم؟ ولی زن، مثلاً زن را مثال بزنیم…
آقای مهاجر حرف او را قطع کرد و در حالیکه با دست هایش به تجسم فضائی قضیه کمک می کرد:
ـ کدام یک؟ همان زن چاق و بلندقد و خوشگل و … جوان؟
ـ کدام؟ او؟ دروغ بود، دروغ است، نمی دانم کدام زن را می گوئید، اما از همان دروغ های بدی بود که برای من ممکن است دربیاورند. حاضرم قسم بخورم، به شرافت … آخر چطور من با این پای علیل … از طرف دیگر من با زن مخالفم. اینجا حساب روحیه در کار است، ولی نه تمام زن ها و در عین حال تمام زن ها… یعنی چه؟ باز از آن افکاری است که توجه کسی را جلب نمی کند. خیلی ساده: دخترعموی مرا برایم نامزد کرده‌اند، کوچولو، چادر سر کن، و شاید هم بعد خانه دار بشود. ما ه به ماه کاغذ می نویسند که پس تحصیلات شما چطور شد؟ من می دانم چرا می نویسند، برای اینکه او را هل بدهند توی بغل من. اما تصدیق کنید نمی توانم او را دوست داشته باشم، با این افکار … با این کله، جور در نمی آید… سه چهار سال است که او تصدیق می گیرد و من هم در کلاس های دانشکده … یعنی از پله های دانشکده بالا و پائین می روم … ولی عوضش، مادرم را خیلی دوست می دارم … آن زن های دهقان را که اصلاً نمی شناسم و در دهات دوردست زحمت می کشند دوست می دارم، چون بار زندگی … روی دوش آنها است، برای پسرهایشان پول جمع می کنند، پول … شما آقای درویش باید بهتر بدانید، اینجا مسأله اقتصادی پیش می آید …
درویش نالید:
ـ اینها … همه‌اش چرند است. تو هم، تو هم نمی توانی درد مرا دوا کنی. فقط مادرم … تو خودت بدبخت تر … و بیچاره تر …
آقای مهاجر که فقط به یاد داشت که مازیار حاضر به سوگند خوردن نشده است ناگهان فریاد زد:
ـ پس دروغ بود؟ من قربان تو … مرا باید عفو کنی … این زن عفریته‌ی من، این آوازه خوان قدیمی … این پتیاره، تقصیر او بود، تقصیر او بود …
مازیار او و درویش را به طرف در هل داد. نگاه کنجاو و حیله‌گر موش آنها را دنبال کرد. مازیار گفت:
ـ خیلی خوب، من می بخشم … می بخشم. من همیشه بخشیده‌ام، اما کسی نفهمیده است چه می گویم. من حاضرم همه چیز را ثابت کنم، من حاضرم در چمدان ها و کیسه هایم را باز کنم … تارم را می بخشم: این تار مال شما، ولی چه فایده دارد؟ تمام بار زندگی، تمام آن سختی ها … روی دوش پدر من، و آن زن ها و آن آدم های ناشناس … و همسایه ها … و مادر و کاسب هاست. ما ول معطلیم، برایشان پشت کرسی … بحث می کنیم و مقاله می خوانیم …
آقای مهاجر و درویش به میان راهرو رسیدند. مازیار چراغ اتاقش را خاموش کرد و به آنها پیوست. اکنون راهرو در تاریکی غلیظی فرو رفته بود. و تنها نوری که از اتاق صاحبخانه می آمد قسمتی از آن را روشن می کرد. درویش را با دستمال اشک هایش را پاک می کرد. آقای مهاجر با مشت به دو طرف شکمش می کوبید و تهدیدکنان رو به اتاق صاحبخانه کرده بود و داد می زد:
ـ تو اینجا هستی! آهای حجه الاسلام! تو دروغگو … تو عفریته … برای پسر من، برای نجیب ترین … و بهترین … جوانی که در این دنیا … ممکن است باشد حرف درآوردی! او جلب توجه کسی را نکرده است. همه را دوست می دارد، نامزدش درس می خواند، ولی همه او را مسخره کرده اند. آن وقت تو … بیست سال است پدر مرا درآوردی، بیچاره ام کردی، فردا طلاقت می دهم، تو درست مثل همان سوسنه‌ی جادو هستی که شاه صفی را گول زد، بدبخت! از ریختت عقم می گیرد. با آن شکم چروکیده ات چطور می خواهی آبستن شوی؟ زشت! دو به هم زن! زن های دهاتی … نه تو، نه تو … باید بمیری، باید مثل میمون … مثل موش مازیار بمیری…
اتاق صاحبخانه در مقابل این توفان تهدید همچنان دربسته و بی جواب و ساکت ماند. درویش و مازیار آقای مهاجر را کشان کشان به طرف بهار خواب بردند. آقای مهاجر فریاد می زد:
ـ همین امشب طلاقت می دهم!
هنوز در راهرو بودند که از پله ها صدای سنگین و لخت پایی برخاست. هر سه ایستادند و در تاریکی چشم هایشان را خیره کردند. آقای مهاجر مثل کودکی که در انتظار اسباب بازی است ساکت شد. چند لحظه گذشت و بعد، مسعود، خسته و گیج در حالی که تلوتلو می خورد و کتاب هایش را در دست داشت به راهرو رسید، درویش پلک های مرطوب و خسته اش را به هم نزدیک کرد:
ـ کیست؟ یک مست … هر که هست…
مازیار سرش را جلو آورد:
ـ مست است، اما چرا راه نمی رود؟
مسعود پیش خود زمزمه می کرد:
ـ فقط اشتباه کردم که از آن گودال پریدم، تا آنجا همه چیز درست درآمده بود، مطابق نقشه، اما … لازم نبود، لازم نبود از آن گودال بپرم. آن پاسبان … به من توجهی نداشت، از کجا می دانست فرار کرده‌ام؟
آقای مهاجر چند قدم به جلو برداشت و گفت:
ـ گربه است؟ اما نه، حرف می زند، به زبان خودمان…
درویش خودش را به مازیار چسباند:
ـ مسعود است، این وقت شب؟
مازیار گفت:
ـ همه چیزشان خراب شد … شامشان، خربوزه شان، همه را حرام کردیم، تقصیر ماست…
مسعود فکر می کرد:
ـ تقصیر خودم بود … معلوم بود کسی که از آن گودال بپرد، عینکش … عینکش…
درویش نالید:
ـ آه، مازیار … تو چه می گفتی؟ تقصیر ماست؟ چرا؟ پس مادرم … مادرم …
آقای مهاجر ناگهان خنده‌ی دیوانه‌وار و در عین حال نشاط آوری کرد و به طرف مسعود دوید. درویش و مازیار هم در پی او دویدند؛ گویی امکان نداشت کار دیگری بکنند و این کار اجتناب ناپذیر بود و بیشتر از آن جهت لازم بود که بدون قرار قبلی و بی آنکه کسی پیشنهاد کند به ذهنشان رسیده بود. مسعود را تقریباً به روی دست بلند کردند. مسعود که غافلگیر شده بود با وحشت فریادی زد، کتاب هایش به روی زمین افتاد و در چشم هایش که اکنون بی واسطه‌ی عینک پیدا بود حال نامفهوم و گنگی پدید آمد.
آقای مهاجر و شرکایش با غنیمتی که بر سر دست داشتند به طرف بهارخواب رفتند. در همین وقت موش سیاه و لاغر و کثیفی، بی آنکه دیده شود، از اتاق مازیار بیرون جست و به طبقات پایین گریخت. مسعود که تازه متوجه قضایا شده بود تقلا می کرد و فریاد می کشید، و در عین حال با خود در جدال بود: “غیر از این … غیر از برگشتن… با این چشم ضعیف، چطور، چطور می‌توانستم ادامه بدهم؟”
این بار، در اتاق صاحبخانه باز شد و همه (غیر از بهروز و خانم مهاجر که اولی همچنان ساکت نشسته بود و به جلو رویش نگاه می کرد و دومی مثل توده خاکی که از آوار باقی بماند گوشه‌ی اتاق روی هم انباشته شده بود) بیرون آمدند. مادر نگاهی به آشپزخانه انداخت و جیغ کشید:
ـ وای! پس مسعود کو؟ پس مسعود …
بلبل گفت:
ـ زود باشید، آنجا … روی بهارخواب …
برادر بزرگتر در تاریکی با نگاه خشم آلودی بلبل را دنبال کرد. آسمان عبوس بود و به شهر به خواب رفته بود. در بهارخواب، برف زیر قدم هایشان ناله کرد. آقای مهاجر و درویش و مازیار مسعود را در میان گرفته بودند. مادر کوشید که مسعود را از دست آنها نجات بدهد:
ـ دیوانه ها! پسرم، تخم چشمم…
آقای مهاجر سرش را تکان داد و داد کشید:
ـ پسرم، مسعود! ریاضیات، ریاضیات … ولی من امشب، همین امشب او را طلاق می دهم …
مسعود گریه می کرد:
ـ بدبخت شدم، باز با اینها، باز توی این خانه، خدایا پس دوربینم، پس مسأله هایم، پس ماشین… پس ماشین نفتی ام…
برق زودگذری برای یک لحظه‌ی کوتاه، همه جا را روشن کرد و از آنها سایه های خیره و آبی رنگ به روی برف انداخت و پس از آن باز همه جا در تاریکی غرق شد و صدای رعب آور رعدی که برخاسته بود، سر و صداها را در خود گم کرد.
درویش، خم شد و مثل فنری که رویش فشار بیاورند در خود فرو رفت:
ـ نه، نه، فقط مادرم … برایم لالایی بگو … برایم لالایی بگو …
نویسنده: بهرام صادقی

در این شماره

به پیروی از شیوه ی مرسوم کشورهای بزرگ، هیئت تحریریه ی ماهنامه ی سنگین “ تندباد “ تصمیم گرفت مشروح مذاکرات جلسه های فوق العاده ی خود را ثبت و ضبط کند و نگارنده که با منشی جوان و فعال این مجله دوستی دیرین دارد توانست به لطائف الحیل، و به طور کاملاْ اتفاقی، یکی از این صورت جلسه ها را به دست بیاورد. آنچه در ذیل می‌خوانید رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممکن است دوست جوان و خوش خط من به سزای این بی احتیاطی از کار برکنار شود، اما لااقل می‌تواند از مشاهده ی شادی و حیرت اعضاء محترم هیئت تحریریه که بار دیگر گفته های خود را شنیده و خوانده اند به نوبه ی خود به حیرت و شادی دچار شود.
جلسه ی چهل و نهم مورخ اول آذر ماه …
در ساعت شش بعد از ظهر مطابق معمول جلسه به حالت نیمه رسمی‌درآمد. ابتدا این جانب (منشی) به شرح ذیل از حضور اعضاء هیئت استفسار نمودم:
ــ آقای مدیر.
ــ غایب.
ــ آقای سردبیر.
ــ غایب.
ــ آقای مدیر داخلی.
ــ حاضر.
ــ آقایان نویسندگان داستان های بلند و داستان های کوتاه و مترجم بین المللی.
ــ حاضر، حاضر، حاضر.
ــ آقای شاعر.
ــ غایب.
ــ آقای منتقد.
ــ در اتاق مجاور هستند، گویا انتقاد می‌کنند.
ــ خانم متخصص مسائل روانی.
ــ کابینه.
ــ موسیو سوسیولوگ.
ــ حاضر.
ــ خانم شاعر و نویسنده و نقاش و خیاط.
ــ حاضر.
ــ متفرقه.
ــ غایب.
آقای مدیر داخلی گفتند چون من نمی‌توانم در امور خارجی مجله مداخله و اظهار نظر کنم شروع جلسه موکول به آمدن آقای مدیر و سردبیر است. موسیو سوسیولوگ (منشی در حاشیه با جوهر دیگری نوشته است که موسیو سوسیولوگ اصولاْ ایرانی است و فقط پنجاه و شش روز در کشورهای اسکاندیناوی بوده است) به سختی انتقاد کردند و چنین گفتند:
ــ این کار رفقا کاملاْ برخلاف اصول و آداب اجتماعی است، حسن اداره ی هر مؤسسه ای تابع روح همکاری و وقت شناسی اعضاء آن می‌باشد. اگر قرار باشد عده ای از آقایان هر جلسه دیر تشریف بیاورند نظم کارها … نظم کارها …
آقای مدیر داخلی گفتند:
ــ به هم می‌خورد.
در این موقع به پیشنهاد یکی از حاضران یک ربع تنفس اعلام شد و تصمیم بر این قرار گرفت که پس از بیست دقیقه جلسه رسمیت پیدا کند، ولو اینکه بقیه ی اعضاء همچنان غایب باشند. بعد از نیم ساعت با ورود بقیه ی اعضاء جلسه رسمی‌شد. ابتدا آقای مدیر از اینکه به علت اشتغالات متعدد نتوانسته اند سر ساعت حضور پیدا کنند معذرت خواسته سپس چنین ادامه دادند:
ــ دوستان عزیز ! برای اینکه “ تندباد “ هرچه بیشتر و نیرومندتر در سراسر کشور منتشر شود احتیاج به همکاری و جانفشانی مضاعف یکایک شما داریم. برای این کار طرحی تهیه کرده ایم که اکنون به اطلاع می‌رسانم و امیدوارم هریک از رفقا نظر خود را درباره ی آن اظهار کنند:
1- جلسه های هفتگی باید مرتباْ تشکیل گردد و اعضاء هیئت تحریریه موظف باشند سر ساعت معین در اداره ی مجله حضور یابند. نظری نیست ؟
در این موقع آقای شاعر که از راه رسیده بودند جلوس کرده گفتند:
ــ به نظر من این موضوع عامل اساسی و مهمی‌است، حتی من معتقدم برای اینکه وقت بیشتری داشته باشیم زودتر از موعد مقرر در اداره حاضر شویم.
آقای مدیر تشکر کردند و ادامه دادند:
2- برای اینکه مجله به وقت معین چاپ شود و در دسترس علاقمندان قرار گیرد لازم است که کلیه ی مقالات و اشعار و داستان ها در یک روز معین تحویل شود.
آقای سردبیر با هیجان خاصی، بین الاثنین گفتند:
ــ این مسأله حتی مهمتر از نوشتن خود آن مقالات و اشعار و داستان ها است.
آقای مدیر با خوشروئی گفتند:
ــ اجازه بفرمائید صحبت من تمام بشود آن وقت شما سخن بگوئید. در این قسمت نظری نبود ؟
آقای شاعر: تحویل دار لازم است.
آقای مدیر داخلی: چه لزومی‌دارد به پرسنل اداره اضافه کنیم ؟ بنده خودم با حفظ سمت، این قسمت را هم به عهده می‌گیرم.
چون خانم متخصص مسائل روانی هنوز در کابینه بودند آقای سردبیر زنگ زدند پیشخدمت آمد و دستور دادند که ایشان را صدا بزنید. آقای مدیر دستور چای دادند. پیشخدمت گفت اول ایشان را صدا بزنم یا چای درست کنم ؟ چون جوابی داده نشد بیرون رفت.
بعد از اینکه خانم آمدند مذاکرات بار دیگر شروع شد. آقای مدیر گفتند:
ــ حالا یک بررسی کوچک می‌کنیم که آیا رفقا مقاله های خودشان را داده اند یا نه ؟
آقای سردبیر پرونده ی “ این شماره “ را باز کردند و نشان دادند. خالی بود. آقای مدیر با حال تأسف اظهار داشتند:
ــ ملاحظه فرمودید، با این وضع کاری از پیش نمی‌رود. اگر بنا است کار مثبتی انجام بشود باید کوشش بیشتری به عمل بیاید.
اعضاء هیئت همه سکوت کردند، فقط موسیو سوسیولوگ اظهاراتی کرد که مفهوم نشد. آقای مدیر نگاهی به ساعت انداخته گفتند:
ــ چون فرصت کمی‌داریم شور درباره ی بقیه ی طرح اصلاحی را به جلسه ی آینده موکول می‌کنیم و به بررسی مطالب این شماره می‌پردازیم.
مدت ده دقیقه تنفس اعلام و چای صرف شد و چون چای ها یخ کرده بود پیشخدمت مورد توبیخ و مؤاخذه قرار گرفت که با وساطت آقای نویسنده ی داستان های کوتاه از اجرای تصمیمات شدیدتر صرف نظر گردید. پس از ده دقیقه آقای مدیر خندیدند و اشاره به آقای مدیر داخلی کرده گفتند:
ــ جالا دیگر نوبت شما است، چون قرار ما بر این بود که هر کس اختصاصی کار کند.
آقای مدیر داخلی سینه شان را صاف کردند و با صدای بمی‌اظهار داشتند:
ــ همان طور که مستحضر هستید، قرار است در این شماره عکس و شرح حال مختصر یکایک آقایان و خانم ها، به مناسبت تجدید دوره ی مجله، چاپ شود. می‌خواستم بپرسم آیا رفقا مدارک لازم را تهیه کرده اند ؟
تمام اعضاء با جنب و جوش غریبی عکس و نوشته هائی را که در دست داشتند جلو آوردند و سعی می‌کردند زودتر نوبت بگیرند. آقای مدیر داخلی آنان را دعوت به خونسردی و کف نفس نمودند و از روی حروف ابجد نوشته ها و عکس ها را گرفتند و به این ترتیب آنها را قرائت و مطرح کردند:
الف: خانم شاعر و نویسنده و نقاش و خیاط:
“ من چند سال پیش در یک خانواده ی هنرمند به دنیا آمدم. پدرم نقل می‌کرد که شب هنگام وقتی در گهواره ی خود با خواب درمی‌آمیختم مادرم با صدای خوش “ منطق الطیر “ می‌خوانده و گهواره را تکان می‌داده است. اکنون زنی هستم که با رعایت اصول، نقاشی و خیاطی می‌کنم و می‌کوشم که هنرم را روز به روز گسترش دهم. ذیلاْ صورت کتاب های مورد پسندم را می‌نگارم:
1- “ منطق الطیر “ شیخ عطار که از آن رموز معنوی فرا می‌گیرم.
2- “ ایلیاد و ادیسه “ که به من درس قهرمانی و مبارزه می‌دهد.
3- “ راهنمای موزه ی لوور (بخش نقاشی)” که مرا در فراگرفتن ریزه کاری های هنر نقاشی یاری می‌کند.
4- “ چگونه خیاطی کنیم ؟”
ب: خانم متخصص مسائل روانی:
“ بنده در کرمانشاه به دنیا آمدم. تحصیلات مقدماتی را در منزل نزد برادرم آموختم. تحصیلات متوسطه و عالی را در تهران به پایان رساندم. پس از آن مدتی به ترکیه و بیروت رفتم. پس از بازگشت به استخدام وزارت فرهنگ درآمدم و سه نشان گرفتم.”
ج: آقای شاعر:
ایشان به جای بیوگرافی یادداشت ذیل را نوشته اند:
“ آقای مدیر داخلی،
چون تنظیم شرح حال اینجانب مستلزم غور و تعمق کافی برای به دست آوردن تاریخ های صحیح بود و لااقل مراجعه به چند تن از معمران خانواده و معتمدان محل لازم می‌آمد که با توجه به شدت کار و مشغله ای که اینجانب متأسفانه به آن دچارم اجرای هیچ یک از این دو مهم میسر نمی‌گردید، خواهشمندم زیر عکس بنده به اندازه ی کافی کاغذ سفید باقی بگذارند که بعداْ جبران شود. ذیلاْ عکس خود را تقدیم می‌کنم.”
ولی اشکال دیگری در کار است ؛ عکس ایشان ظاهراْ متعلق به سال ها قبل می‌باشد و در ظَهر آن از طرف مقامات مسئول قید شده که صاحب آن در کلاس پنجم ابتدائی تحصیل می‌کند.
آقای شاعر گفتند: صحیح است، این عکسی است که بنده یک سال قبل از اخذ تصدیق گرفته و تا چند سال بعد هم از آن استفاده می‌کردم. متأسفانه به علت کار زیاد نتوانستم عکس تازه ای تهیه کنم.
موسیو سوسیولوگ با لبخند گفتند: برای رفع اشکال باید زیرش نوشت: “ در عنفوان کودکی “.
آقای شاعر گفتند: هیچ خنده ای ندارد، اتفاقاْ همینطور است، بنویسید !
آقای مدیر داخلی گفتند: اطاعت می‌شود و ادامه دادند:
د: آقایان نویسندگان داستان های کوتاه و بلند … متأسفانه در این مورد هم اشکالی از نظر عکس ها پیش می‌آید. آقایان عکسی را که مشترکاْ در یک گردش تاریخی برداشته اند لطف کرده اند، ولی آقای نویسنده ی داستان های بلند به علت اینکه خیلی طویل القامه هستند فقط تا گردن افتاده اند. یعنی سرشان از کادر بیرون رفته است، در حالیکه آقای نویسنده ی داستان های کوتاه به وضوح و از تمام جهات دیده می‌شوند. چه باید کرد ؟
آقای نویسنده ی داستان های بلند یک سر چیده شده ی بزرگ خود را ارائه داده گفتند که باید به آن قسمت مونتاژ شود. آقای مدیر داخلی پس از تشکر اظهار داشتند:
ــ به هر حال، این هم بیوگرافی آقایان است که جداگانه و هرکدام به سبک مخصوص خود نوشته‌اند:
1- “ من، صمیمونه خدمت خوانندگان مجله سلام می‌کونم، یه سلام خالصونه، پر از عمق و محبت انسونی. پدر من دهقان باوجدونی بود، صبح تا غروب کار می‌کرد: تو مزرعه ها، تو صحراهای بی آب و علف، تو چمن زارهای مرطوب. من دنبالش می‌رفتم، مث سایه. با هم بیل می‌زدیم، بعدش سر ظهر تو سایه می‌نشستیم، یه تیکه نون خشک می‌خوردیم. من درس اوّلو از طبیعت گرفتم، بعدش گذاشتنم مکتب، از مکتب درنیومده مدرسه، از مدرسه دانشکده، حالا به سلومتی شما داستان های کوتاه می‌نویسم. سبکم در چند چیز خلاصه می‌شه، خیلی روراست و پوست کنده عرض می‌کونم: اول محبت عمیق و مایه دار به هر چه انسون ساده و طبیعیه و علاقه به درام زندگی اونا، دوم توجه به زبون و فرهنگ و فلکلورشون و دنباله کردن شیوه ی مرضیه ای که از سی سال پیش در نوول نویسی ما شروع شد یعنی عامیونه نوشتن و زیاد نوشتن و فورم ها و تکنیک های کاملاْ خودمونی به کار بردن، سوم توجه به سنن باستانی و ملی و غیره و غیره ولی چون فرصت کوتاهه بیش از این دردسر نمیدم. پیروزی با ماس.”
2- “ در یک غروب بی سرانجام زاییده شدم و یا شاید نشدم و اگر هم شدم لامحاله زائیدنی بود دردناک و من خود نمی‌دانم چه می‌کردم یا نمی‌کردم آیا ظلمات بود و خستگی بود و سکر مستی بخش یک غروب زمستان بود یا زمستان بی غروب ظلمانی و خستگی زای زندگیی بود که در من می‌دوید و یا حتی نمی‌دوید بلکه پخش می‌شد و گم می‌شد ؟ و صدای من برخاسته بود و پدرم گفته بود وه چه بلندقد است. و اکنون زندگی را با عینک رنگارنگ داستان می‌بینم و سراسر جهان را، جهان برایم آن صفا را ندارد که برای تو دارد که می‌نشینی و می‌نوشی و یا نمی‌نشینی و نمی‌نوشی اما هر دو حال برایت یکسان است یا اگر یکسان نیست من چنین می‌اندیشم که یکسان است و دیگر تو را از اطلاع بر زندگی من چه حاصل ؟ و اگر هم می‌خواهی بدانی به چه کتاب علاقمندم و چه نویسنده ای را می‌پسندم که نمی‌خواهم بدانی و سبکم چیست که نمی‌خواهم بدانی و چه می‌گویم که نمی‌خواهم بدانی و آخر روزی خودم را می‌کشم و یا نمی‌کشم که به مرگ طبیعی می‌میرم، تو خواهی دانست و تو آن روز همه چیز را خواهی دانست.”
ه: آقای منتقد:
“ حیات من نتیجه ی یک تصادف محض یا یک علت مجهول نبود. علل و جهات بسیاری با هم جمع شد تا من به وجود آمدم. چون در یکی از شهرهای شمال پا به دنیا گذاشتم به ماهی علاقه ی خاصی پیدا کردم و از آن نظر که مدتی در تبریز گذراندم زبان ترکی را بخوبی یاد گرفتم. اما پس از آن که ساکن تهران شدم به علت بُعد جوار و گرانی ماهی هم زبان ترکی را فراموش کردم و هم علاقه ام را به خوراک ماهی از دست دادم. برای اطلاع از سایر عقایدم به کتاب ها و نوشته های دیگرم مراجعه شود. عکسی را که در این صفحه ملاحظه می‌فرمائید در حال تجزیه و تحلیل یکی از کتاب های تازه چاپ برداشته ام.”
آقای مدیر داخلی نفسی تازه کرده گفتند:
ــ گویا باز هم اشتباه و اشکالی پیش آمده است، چون عکسی که آقای منتقد ضمیمه ی شرح حالشان فرموده اند ایشان را در حال انجام وظیفه ی سربازی نشان می‌دهد.
آقای منتقد با مشاهده ی عکس موصوف معذرت خواستند و از اینکه حواس پرتی ایشان باز عود نموده متأسف شدند و پس از جستجوی زیاد عکسی را که به حال تجزیه و تحلیل برداشته بودند از جیبی درآورده لطف کردند.
آقای مدیر داخلی رو به آقای مترجم بین المللی کرده اظهار داشتند:
ــ بدبختانه جناب عالی هنوز شرح حال و عکسی نداده اید.
آقای مترجم: این کار لزومی‌نداشته است، چون بیوگرافی این جانب قریب پنجاه بار در مجلات مختلف چاپ شده است و حتی در اداره ی همین مجله هم کلیشه ی دو شرح حال و عکس مختلف من در بایگانی مضبوط است.
آقای مدیر داخلی: آقای سردبیر صحیح است ؟
آقای سردبیر: صحیح است، ولی مطالب این دو کلیشه با هم خیلی تفاوت دارد.
آقای مترجم: از دومی‌استفاده کنید چون کامل تر است، آن را وقتی نوشته ام که پس از سال ها مشقت به اخذ لیسانس در زبان اسپرانتو نائل آمدم.
آقای مدیر داخلی: از همان استفاده می‌کنیم. در ضمن به اطلاع اعضاء محترم می‌رسانم که بیوگرافی آقای مدیر و آقای سردبیر و متفرقه (که امشب هنوز غایب هستند) از طرف کارکنان اداره و بیوگرافی خود اینجانب از طرف فامیل در دست تهیه است. می‌ماند موسیو سوسیولوگ … آن را هم مطرح کنیم ؟
موسیو سوسیولوگ: پس می‌خواهید چه کار کنید ؟
مدیر داخلی: از آن نظر که شما بیست صفحه ی طویل درباره ی سوانح عمر کوتاهتان مرقوم داشته اید فکر می‌کنم خواندنش باعث خستگی رفقا بشود.
آقای شاعر: بیست صفحه ؟ مگر چه خبر بوده است ؟ پس چرا به ما این آزادی را ندادید ؟
مدیر داخلی: شما که اصلاْ ننوشته اید !
موسیو سوسیولوگ: من ناچار بودم زیاد بنویسم. شما هیچکدام به فرنگ نرفته اید و زندگیتان ماجرا نداشته است. اگر بنا است چیزی نوشته شود باید کامل باشد.
آقای شاعر: مخالفم، باید خلاصه ای از آن تهیه کنید.
موسیو سوسیولوگ: خیلی خوب، فهمیدم. مقصود تخطئه ی من است. آقایان، با این وضع نمی‌توانم کار بکنم. شاعر با من غرض شخصی دارد. من خواهم رفت.
آقای مدیر: نه، فعلاْ تشریف داشته باشید، اما اجازه بدهید شرح حالتان خلاصه بشود.
موسیو سوسیولوگ: تمام این مجله را من می‌چرخانم. هفتاد و پنج درصد خوانندگان به خاطر مقالات من “ تندباد “ را می‌خرند.
آقای مدیر داخلی: آقای سردبیر، این طور است ؟
آقای سردبیر: همه درباره ی خودشان همین را می‌گویند.
نویسنده ی داستان های کوتاه: شما که مسائل اجتماعی را به آن خوبی فهمیده اید و حلاجی می‌کنید و نظرتان مافوق این مسائل بورژوامآبانه است خوب است رضایت بدهید.
موسیو سوسیولوگ: خیلی خوب خلاصه می‌کنم، فداکاری می‌کنم، زود بنویسید !
آقای سردبیر فوری کاغذ برداشته مهیای نوشتن شدند. موسیو چنین دیکته کردند:
“ نام و نام خانوادگی: موسیو سوسیولوگ امیدوار.
محل تولد: مورد اختلاف است، اصفهان یا پاریس.
زبان مادری: فرانسه و فارسی.
زبان خارجه: ندارد.
مسافرت ها: قراء اطراف اصفهان و پاریس و کشورهای سوئد و نروژ و دانمارک.
ازدواج: نکرده است.
سابقه ی مبارزات سیاسی: دوبار در متینگ شرکت کرده است.
ماجراها: سه بار در رودخانه افتاده است.
دوست: ندارد.
دشمن: دشمن های شخصی فراوانی دارد.
مدرک رسمی: ندارد.
مطالعات اجتماعی عینی و نظری: فراوان دارد.
عقاید: موافق تساوی زن و مرد بوده به رنگ زرد لیموئی متمایل و از گل بنفشه متنفر است. به آینده ی ایران و کشورهای سوئد و نروژ و دانمارک خوش بین است و از سیاست ضدانسانی فرانسه در الجزایر به شدت خشمگین است.”
در این موقع تنفس اعلام شد و چون خانم متخصص مسائل روانی بار دیگر به کابینه رفته و از ایشان خبری نشده بود اعضاء هیأت نگران شدند. آقای مدیر گفتند که مشارالیها پا به ماه بوده هر آن ممکن است وضع حمل نمایند.
آقای سردبیر زنگ زدند پیشخدمت آمد. به او تکلیف شد که رفته خانم را صدا بزند. پس از چند دقیقه خانم با رنگ پریده وارد شده جلوس کردند. از طرف رفقا پیشنهاد شد که به منزل یا بیمارستان بروند. خانم تقویم خود را نشان داده گفتند طبق حساب صحیح تا فردا صبح نخواهند زائید و از آن گذشته آنقدر به مسائل ادبی کشور علاقمندند که حاضر نیستند مثل سربازان خائن پست خود را ترک کنند.
آقای سردبیر زنگ زدند و دستور چای دادند، سپس به جمع آوری مقالات و مطالبی که اعضاء نوشته بودند پرداختند. آقا و خانم شاعر که برای سرودن تتمه ی اشعار خود به اتاق های جداگانه رفته بودند با موفقیت برگشته نسخه ی دست نویس شعرها را تحویل دادند. پس از تکمیل پرونده ی “ این شماره “ اکنون نوبت انتقاد از شماره ی گذشته رسیده بود و موسیو که قبلاْ وقت گرفته بود با وجود مخالفت آقایان شاعر و مترجم بین المللی و نویسنده ی داستان های بلند با حرارت می‌خواست شروع به صحبت نماید که جوان لاغری در زده وارد اطاق شد.
اینجانب (منشی) جوان تازه وارد را به این نحو معرفی کردم:
“(این قسمت بعداْ با جوهر دیگری نوشته شده است) ایشان همان جوان نویسنده ای هستند که داستانشان در چندین نسخه تایپ و بین اعضاء محترم پخش شد که بخوانند و اظهار نظر کنند و آقایان او را با استعداد تشخیص دادند و برای راهنمائی و انتقاد به اداره دعوتش کردند.”
پس از اینکه با جوان تعارف شد در جای مناسبی نشست و بدون اینکه به او مهلت داده شود بلافاصله شروع به راهنمائی و انتقاد گردید. این جوان بسیار لاغر و کم رو بود و چشم های مورب خماری داشت و سرش را به اطراف می‌چرخاند که روی هم رفته به او منظره ی تأثرانگیزی می‌داد. مذاکرات از همه طرف به تندی و درهم و برهم انجام گرفت و اینجانب (منشی) کوشیدم که تا حد امکان از قدرت در تندنویسی استفاده کرده عیناْ آنها را ضبط کنم:
آقای منتقد: شما موفق نشده اید. این چیزها را نویسندگان بازاری مجلات سبک بهتر می‌نویسند. در داستان شما مردی هفت تیرش را برمی‌دارد و به خانه ی معشوقه اش می‌رود، بعد او را می‌کشد. اما ما معمولاْ وقتی به خانه ی معشوقه مان می‌رویم تفنگ همراه نمی‌بریم.
نویسنده ی داستان های کوتاه: لحنتان خیلی کتابی بود، من از روی تجربه های خودم برایتان حرف می‌زنم. بهتر است چند روز به منزل من بیائید تا سر فرصت مطالبی را به شما بیاموزم. من چندین قفسه دارم که در آنها فلکلور گذاشته ام. مثلاْ شما می‌دانید در سمنان به آهو چه می‌گویند ؟
جوان: نه.
ــ من هم نمی‌دانم، اما به قفسه مراجعه می‌کنم. بالاخره ممکن است روزی پرسوناژ به سمنان برود.
مترجم بین المللی: آیا چند زبان می‌دانید ؟ این خیلی مهم است. من به هفده زبان آشنائی دارم و باز هم می‌بینم تشنه ی زبان هستم. همه ی کتاب ها را در متن اصلی می‌خوانم. چطور ؟ شما اسپرانتو نمی‌دانید ؟
جوان: خیر.
موسیو سوسیولوگ: باید به فرنگ بروید والا هر کاری بکنید مثل آبی است که به آنوس شتر بریزند. چند وقت پیش جوانی که ذوقی هم داشت به من گفت تو نمی‌فهمی، در حالیکه از چهاردیواری تهران بیرون تر … بیرون تر …
آقای مدیر داخلی: نرفته بود.
موسیو سوسیولوگ: ملاحظه کردید ؟ اما کافی نیست که شما فقط در زبان اصلی بخوانید. باید دید. بروید “ کامو “ را ببینید، “ فاکنر “ را ببینید، “ شولوخف “ را ببینید، “ سارتر “ و قس علیهذا، من می‌توانم به شما کمک کنم. هر وقت لازم بود به منزل من بیائید تا برایتان معرفی نامه بنویسم.
جوان: متشکرم.
آقای شاعر: مگر شما خودتان “ کامو “ و قس علیهذا را دیده اید ؟
موسیو سوسیولوگ: سر یک میز با آنها شام خوردم. به “ کامو “ گفتم تو راست می‌گوئی یا “ سارتر “، جواب نداد. به “ سارتر “ گفتم جواب داد: “ کامو “. آخر “ سارتر “ آدم رفیق بازی است و شما … شما لازم نیست به این حرف ها گوش بدهید، اغراض شخصی دارند. و دشمنی نباید در هنر دخالت کند.
خانم شاعر و نویسنده و …: اوه عزیز من، نصیحت مادرانه می‌کنم. من این مقام منیع را در نویسندگی از راه مطالعه به دست آورده ام. اما هر کتابی را مطالعه نکنید. سرچشمه ی همه ی ذوق ها و هنرها “ ایلیاد و ادیسه “ است. اگر ندارید محلی را تعیین کنید برایتان می‌آورم.
ولی متأسفانه جوان که هم به شدت مبهوت و متعجب شده بود و هم تعادل جسمانی خود را بر اثر سرگیجه از دست داده بود بیهوش شد. نویسنده ی داستان های بلند برخاسته با لحن جدی گفت:
ــ همه تان دنبال مرید می‌گردید، بیچاره ای را گیر آورده اید فکر می‌کنید لقمه ی مناسبی است. تا به ضعف قلب دچارش نکنید ول کن نیستید. ما که رفتیم خودمان را بکشیم.
چند نفر از رفقا خواستند مخالفت کنند، آقای مدیر جلوگیری کرده گفتند:
ــ شوخی می‌کند فعلاْ باید این جوان با استعداد را به اتاق دیگری برد و او را به هوش آورد.
آقایان زیر بال جوان را گرفته او را کشان کشان به اتاق مجاور بردند و موسیو که لیوان آبی در دست داشت مرتب به صورت او پاشیده طپانچه می‌زد که به هوش بیاید. در همین وقت واقعه ی دیگری اتفاق افتاد که خیلی مهمتر بود: یعنی ناگهان رنگ از روی خانم متخصص مسائل روانی پرید، عضلاتش منقبض شد و فریاد زد: “ دارم وضع حمل می‌کنم ! “ او هم از شدت درد نزدیک بود بیهوش شود. آقای مدیر داخلی ایشان را روی کاناپه ی اطاق هیأت تحریریه خواباندند و آقایان را بیرون کرده از خانم شاعر و نویسنده و … خواهش کردند که تا رسیدن دکتر مواظبت های زنانه به عمل بیاورد. بعد در را بسته به اطاق مجاور آمدند. آقای سردبیر پیشخدمت را طلبیده دنبال دکتر فرستادند. فریادهای خانم متخصص ثانیه به ثانیه شدیدتر می‌شد. جوان به هوش آمد و چشم های خمارش را باز کرد:
ــ من کجا هستم ؟
موسیو سوسیولوگ: الحمدالله، حالش جا آمد. اگر خواستی به تفاوت سبک ها پی ببری لازم است فوراْ با آنها ملاقات کنی، مخصوصاْ با کا …
جوان دوباره بیهوش شد و یکدفعه صدای گریه ی بچه ای به گوش رسید. تعجب به همه دست داد. آقای مدیر با عصبانیت گفتند:
ــ این چه مسخره بازی است ؟ مگر به او نگفتید که این جا جای این کارها نیست ؟ چرا این کار را کرد ؟
آقای مدیر داخلی جواب داد:
ــ آخر قرار بود هر کس اختصاصی کار کند …
حرفش تمام نشده بود که خانم شاعر و … پریشان و سراسیمه وارد شد و گفت: “ پسر زائید “، بعد اظهار خوشحالی و غرور و مباهات کرده گفت “ کار فوق العاده ای کردم، آخر ایلیاد به دادم رسید و توانستم جان همکار عزیزم را نجات بدهم.” اعضاء از سلامتی خانم متخصص جویا شدند جواب داده شد که خواهش کرده است عکس فرزندش را هم به ضمیمه در این شماره چاپ کنند و در صفحه ی اخبار هنری به تولد او اشاره شود و در ضمن اگر ممکن است انتقادی هم به عمل آید. آقای منتقد با شگفتی پرسیدند: “ انتقاد ؟ از چه نظر، ماجرا ؟ چه لزومی‌دارد ؟ “
آقای مدیر که اوضاع را هر دقیقه آشفته تر می‌دیدند مشغله را بهانه کرده گفتند: “ لابد به سرش زده، به هر حال بد نیست در ستون انتقادات مختصری نوشته شود.” و خداحافظی کرده رفتند. در این موقع دکتر سر رسید و از وضعیت جویا شد و چون جلسه دیگر از رسمیت خارج شده بود اینجانب (منشی) هم وظیفه ی خود را خاتمه یافته تلقی کردم …
با وجود این، شماره ی آینده ی مجله را می‌خریم زیرا علاوه بر تماشای عکس های نویسندگان، انتقاد آقای منتقد و اثر تازه ی خانم متخصص مسائل روانی را هم خواهیم خواند و حتی اگر اندکی صبور و شکیبا باشیم یکی دو سال دیگر با آثار متعدد نویسنده ی خمارچشم و جوانمان نیز که بی شک راهنمائی های متعدد، دیگر او را به راه انداخته است رو به رو خواهیم شد.
نویسنده: بهرام صادقی

صراحت و قاطعیت

در گردش‌گاه بزرگ شهر به هم بر خوردند، امّا ما خیلی زود کار خود را فیصله دادیم. حقیقت این است که آن‌ها پس از طیّ مقدّمات هیجان‌انگیزی به هم رسیدند. این مقدّمات چه بود؟
اوّل، جوان نجیب و سر به زیر ما، آقای X، که اتفاقاً در این لحظه سرش رو به بالا بود، حس کرد که در آن دور … نزدیک مجسّمه‌ی مرغابی‌هایی که از دهانشان آب قرمز و از سوراخ نامریی دیگرشان، آب قهوه‌ای‌رنگ سرازیر بود، مرد سال‌مند و بالابلندی که کلاه مشکی به سر دارد، آهسته قدم می‌زند. چه کسی می‌توانست باشد؟
آقای X حروف الفبا را یکایک شمرد: «آقای A؟ … فکر نمی‌کنم. رییس اداره‌مان؟ هم‌سایه‌ی منزلمان؟ آقای D، رفیقم؟ دوستم؟ …. دشمنم؟ … آقای H؟ آقای I یا J و یا آقای KLM؟!» ناگهان چیزی نظیر الهام یا اشراق، که تا حدّی هم نتیجه‌ی نزدیک شدن او به مرد سال‌مند بالابلند بود، که اکنون قیافه‌اش در روشنایی کدر و نیمه‌جان غروب تشخیص داده می‌شد، در گوشش بانگی زد و باعث شد که از نهاد پاک و محجوب آقای X آه معصومانه‌ای برآید: «آقای Y! آه Y است! پدرزن آینده‌ام!»
پدرزن آینده، راهش را کج کرد و از کنار کلاغ‌هایی که آتش از گُرده‌شان برمی‌خاست، به سوی خیابان شنی و باریکی که آقای X در آن دست‌پاچه و حیران، مردّد مانده بود، راه افتاد.
آقای X سرش را خم کرد. آقای Y کلاهش را برداشت. بعد سرِ این یک و کلاه آن یک، به جای خود برگشت! آقای X اندیشید: «خدایا! آه! کاش مادرم این جا بود! برای چه همه جا هم‌راه من نمی‌آید؟! حالا به او چه بگویم؟! چه طور تعارف کنم که بگیرد و یا لااقل بدش نیاید؟! چه گونه احوال‌پرسی کنم که گرم و مناسب باشد؟! در باره‌ی چه مطلبی با او بحث کنم که توجّهش جلب شود؟!» آقای Y هم فکر کرد: «حالا چه خواهد گفت؟ این دفعه‌ی سوم است که تنها با او رو به رو می‌شوم. آیا بالاخره از خجالت اوّلیّه درآمده است؟ مادرش که خیلی مطمئن بود و به من نوید می‌داد؛ امّا آخر با این کم‌رویی … بالاخره باید روزی ترس آدم بریزد و به آشنایان تازه عادت کند! خیلی خوب، من تصدیق می‌کنم، من نجابت و خاموشی و بی‌آزاری را دوست می‌دارم و مخصوصاً معتقدم که داماد آینده‌ام باید واجد این صفات باشد؛ امّا بالاخره تکلیفش در اجتماع چیست؟ امروز فقط پررویی و بی‌حیایی به کار می‌آید! … آن وقت دخترم چه خواهد کرد؟!»
اکنون است که می‌توانیم بگوییم به هم برخوردند. آقای X آشکارا سرخ شد و انگشت‌هایش که در هم قفل شده بود، صدا کرد. نزدیک بود به جای سلام بگوید «خداحافظ»؛ و در این حال چیزی که گفت، مخلوط وحشت‌ناکی بود از سلام و خداحافظ و کلمات دیگر! (آقای Y حس کرد که انگار چیزی شبیه «مرسی متشکّرم» به گوشش خورده است!) بعد وقتی دست دادند، دوشادوش هم به راه افتادند.
آقای X در دل گفت: «حتّی از نظر حفظ ظاهر و رعایت سنّ و مرتبه‌ی خویشاوندی هم که باشد، او باید اوّل شروع کند.» آقای Y هم از خود پرسید: «پس چرا حرف نمی‌زند؟ ولی من منتظر می‌مانم، بی‌جهت امیدوار است که من شروع کنم!» و گوش‌هایش را تیز کرد: صدای هم‌همه‌ی مردم و رفت و آمد ماشین‌هایی که از دور می‌آمد، با زمزمه‌ی عجیب و نامفهوم حشراتی که به تازگی از آمریکا برای تکمیل کادر گردش‌گاه بزرگ خریداری و وارد شده بودند، در هم آمیخت.
هر دو در اصرار خود، در سکوت باقی ماندند و نتیجه این شد که: خیابان شنی پیموده شد و به میدان وسیع گردش‌گاه رسیدند. آقای Y سرانجام آه بلندی کشید: «خیلی خوب! این بار هم من فداکاری می‌کنم!» و گفت:
ـ خوب، حالتان چه طور است؟ با گرما چه می‌کنید؟
آقای X جواب داد: «متشکّرم» و بعد چون کمی جرأت یافته بود، پرسید: «حال شما چه طور است؟»
ـ خیلی خوبم. فقط امروز کمی خسته بودم. شما چه طور؟
ـ متأسّفم! ولی حالا که الحمدالله حالتان خوب است؟
ـ بله کاملاً … .
سکوت.
آقای X به فراست دریافت که محیط، خسته‌کننده و سرد می‌شود و با خود اندیشید: «بالاخره باید چیزی بگویم. یک احوال‌پرسی گرم … باید به او بفهمانم که خیلی چیزها می‌دانم و می‌فهمم! اگر به میزان معلومات من پی ببرد، اگر بداند چه قلب پاک و بی‌آلایشی دارم، در دادن دخترش، آه! … زیبای عزیزم! … بله در دادن H به من حتّی یک دقیقه هم تردید نخواهد کرد! ولی … خیلی خوب، چه عیبی دارد؟ فرض می‌کنم همین الان او را دیده‌ام، از اوّل شروع می‌کنم. منتهی کمی جرأت می‌خواهد و کمی هم … نکته‌سنجی!»
آقای Y هم عزمش را جزم کرد: «دیگر یک کلمه هم نخواهم گفت! این مسخره‌بازی است. خیلی مضحک است … بالاخره شور، یک بار؛ شیون، یک بار! بله، من حاضرم! ببینم کار به کجا می‌کشد؟!»
آقای X جوان، ظریف و لاغر اندام ما، پرسید: «آقای Y! معذرت می‌خواهم، حالتان خوب است؟!»
سرِ آقای Y تکان خورد.
ـ سلامت هستید؟
آقای Y از لحن این سخن متوحّش شد! داماد آینده‌اش چنان حرف زده بود که گویی او در حال نَزْع است یا برایش حادثه‌ی خطرناکی روی داده است! آقای Y صلاح در این دید که هم‌راهش را از اشتباه درآورد: «ملاحظه می‌فرمایید، چاق و چلّه‌ام، ابداً جای نگرانی نیست!»
ـ خوش‌وقتم! … شما پنکه‌تان را روزها روشن می‌کنید؟!
ـ آه، بله! … چه طور مگر؟
ـ هیچ! … می‌خواستم توجّهتان را به گرما جلب کنم! واقعاً بی‌داد کرده است.
ـ متشکّرم، ولی این را دیگر هر دیوانه‌ای هم می‌فهمید! گرما چیزی نیست که لازم باشد توجّه کسی را به آن جلب کنند. خودش این کار را می‌کند!
آقای X محزونانه، حرف پدرزنش را تصدیق کرد! آن وقت هر دو، روی یک نیمکت سنگی نشستند. چراغ‌ها روشن شده بود. زمان، آهسته و سنگین می‌گذشت و منگنه‌وار، جسم و جان آقای X را در پنجه‌های سرد و خاموش و تحقیرکننده‌ی خود می‌فشرد.
آقای X مدّت‌ها فکر کرد: «باید حرف جالبی بزنم! چیز تازه‌ای بگویم.» و دهانش باز شد: «ولی تصدیق بفرمایید که این جا خیلی خنک است! شما که راحت هستید؟ این هوای لطیف برایتان، مخصوصاً برای حال شما، مفید است … .»
قیافه‌ی آقای Y در تاریک و روشن گردش‌گاه، بی‌اعتنا می‌نمود. آقای X با خود گفت: «عجب حرف جالبی زدی! خیلی تازه بود!» و به سخن ادامه داد: «این تابستان، اگر بچّه‌ها را به ییلاق می‌فرستادید، به‌تر بود. می‌دانید؟ گرما واقعاً ناراحت‌کننده است! امّا من از صمیم دل امیدوارم که شما بتوانید تابستان را به سلامتی بگذرانید!»
آقای Y نگاه خشم‌آلود و کینه‌جویی به او انداخت: «یعنی چه؟! این پسره‌ی احمق چه حق دارد که در باره‌ی سلامتی من این قدر مشکوک و نگران باشد و نفوس بد بزند؟!» آقای X اندکی مرتعش شد، چون در این لحظه می‌خواست دل به دریا بزند و سخن جالب و درخشانی را که گمان می‌کرد، مقدّمه‌ی بحث طولانی و شیرین آینده خواهد بود، به زبان بیاورد. این حرف تازه، در واقع یک چیستان لطیف بود که به تازگی آن را در یک جلسه‌ی خانوادگی یاد گرفته بود. آن روز تا غروب، ده‌ها بار نظیر چنین معمّایی را طرح کرده و به آن جواب گفته بودند. تجربه‌ی گذشته، نشان می‌داد که طرح این چیستان، مفرّح و سرگرم‌کننده است. آقای X ناگهان صدایش را بلند کرد و با لحن کودکانه‌ای (هم‌چنان که از مادرش آموخته بود: «خیلی تند … خیلی قاطع … خیلی سریع») تقریباً فریاد زد: «شما بیش از پنج ثانیه وقت ندارید! اگر گفتید با من چه نسبتی دارید؟!»
آقای Y مدّت‌ها بود که در عوالم دیگری سیر می‌کرد و به کلّی از یاد برده بود که داماد آینده‌اش پهلویش نشسته است! آقای X با لحنی پوزش‌خواه گفت: «شما باختید! برای این که نگفتید! آخر این که خیلی آسان است! شما برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ من هستید!»
آقای Y می‌کوشید که جزئیّات آشنایی خود و خانواده‌اش را با آقای X و خانواده‌اش به یاد بیاورد و به دقّت در ذهن مرور کند. آقای X مصرّانه و اندکی هم وقیحانه، حرفش را تکرار کرد: «شما برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ من هستید!» آقای Y از طنین کلمات سخنان آقای X به خود آمد. پرسید: «چه فرمودید؟! پسر شما؟! مگر شما پسر دارید؟!» آقای X شادمانه لب‌خند زد (پیروزی به او رو کرده بود!) و با این همه، زبانش به تته‌پته افتاد: «خب، بله دیگر! دیدید چه طور غافل‌گیر شدید؟! من می‌دانستم. مادرم هم اطمینان داشت!»
ـ شما مرا غافل‌گیر کردید؟
ـ بله، همین منی که گمان می‌کردید اصلاً نفس نمی‌کشم و عرضه‌ی هیچ کاری را ندارم! خوش‌حالم که توانستم شما را گیر بیندازم!
ـ آه! چه حرف‌هایی می‌شنوم! خدا کند اشتباه کرده باشم! شما زن و پسر دارید؟!
آقای X سرخ شد و روی نیمکت مثل کودکی به لول خوردن افتاد و دست‌هایش را به هم کوفت: «بله دیگر! چه قدر بامزّه است! برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ من!»
ـ حرف بزنید! دارم دیوانه می‌شوم! این برادرِ عمویِ مادرِ پسرِ شما چه کرده است؟ کجا است؟ حقیقت دارد؟ وجود دارد؟
ـ مسلّم است! او زنده است. حیّ و حاضر است. همان گونه که زن من هم زنده است. امّا پسرم، این یک فانتزی و آرزو است!
آقای Y از روی نیمکت بلند شد. سرش را چند بار تکان داد. اندکی آقای X را به دقّت نگاه کرد. به اطراف نظر انداخت و آن وقت با لحنی پر از سوء ظن و ناباوری فریاد کشید: «شما زن و بچّه دارید؟! تکرار کنید، تکرار کنید و مرا مطمئن کنید که اشتباه نشنیده‌ام!»
آقای X به تَمَجْمُج افتاد و زبانش تُپُق زد. «آه! چه قدر خوب است!» (بالاخره او هم توانست کسی را به هیجان وادارد و توجّهش را جلب کند!) بریده‌بریده جواب داد: «نه! … درست شنیده‌اید، ولی شما نمی‌دانستید. قبلاً این را جایی نشنیده بودید. این است که غافل‌گیر شدید … .»
ـ آه لعنت بر من! گول خوردم، گول خوردم، امّا زن و بچّه؟ شما پسر دارید؟
آقای X سعی کرد توضیح بدهد، امّا هیجان و شادی درونی مانعش می‌شد: «آینده … قربان! مال آینده است … خب معلوم است که من زن دارم، ولی این یک معمّای شیرین است و شما نمی‌دانستید … .» آقای Y به سر خود کوفت و گفت: «بله؟! پس شما پسر داشتید و نمی‌گفتید؟! زن داشتید و معلوم نبود؟! پس این قیافه‌ی نجیب و این کم‌رویی (ادا در آورد.) و این مزخرف‌گویی‌ها: "حال شما چه طور است؟ امیدوارم حالتان خوب باشد … مامان سلام می‌رساند." پس این‌ها بی‌هوده نبود! آه چه پست‌فطرت‌هایی! این‌ها همه‌اش حقّه‌بازی بوده! ‌ای Y بی‌چاره! آن وقت تو … آقای نجیب سر به راه، می‌خواستی یک خانواده‌ی بزرگ را گول بزنی؟! می‌خواستی H قشنگم را بدبخت کنی؟ حیوان! گرگِ در لباس میش! آقا زن و بچّه دارند، هزار پدرسوختگی کرده‌اند و حالا سرخ می‌شوند! و: "… حالتان … چه طور است؟" و مثل دخترها ناز می‌کنند: "سلامت هستید؟" بله، سلامتم آقا! خوب مچتان گیر افتاد! آرزوی مردن مرا به گور می‌برید! حالا معلوم شد چرا آن قدر برای سلامتی من نگران بودید! می‌خواستید در غیاب من کارهای پلیدتان را انجام بدهید. آقای X! شما لیاقت H را ندارید. اوه! H عزیر! چه به موقع فهمیدم، ‌چه به موقع تو را نجات دادم … .»
آقای X می‌دید که آقای Y به سرعت دور می‌شود و حتّی سایه‌اش هم از کسی که قرار بود داماد آینده[اش] باشد، می‌گریزد! امّا احساس می‌کرد که روی نیمکت سنگیِ گردش‌گاه میخ‌کوب شده است. با خود می‌گفت: «چه سوء تفاهمی‌! آخر من که قصد بدی نداشتم! این معمّایی بود که بچّه‌های خواهرم طرح کرده بودند! به من چه ارتباطی داشت؟! خیلی خوب! من باید توضیح بدهم. امّا چه طور توضیح بدهم؟ کاش فقط یک کلمه توضیح داده بودم! کاش نگذاشته بودم برود و سرِ صبر همه چیز را برایش گفته بودم! امّا چه طور؟ چه طور می‌توانستم؟! باز اگر مادر پهلویم بود، شاید موفق می‌شدم، امّا … .»
پس از یک ربع، پسربچّه‌ی چالاک و جسوری که شلوار کاوبوی پوشیده بود و سیگاری هم به لب داشت، به آقای X نزدیک شد. آقای X به شکل مجسّمه‌ای درآمده بود: ساکت و صامت! پسربچّه، کاغدی را در دستش مچاله کرده بود. جلوتر آمد و گفت: «شما آقای X هستید؟»
ـ بله.
ـ این کاغذ را آقایی به ما داد. آقاهه بلندقد بودش. کلاه سیاهی سرش بود و شما را از دور نشان داد. این سیگار را هم با یک پنج‌ریالی به مخلصت انعام داد! فرمایشی نبود؟
آقای X کاغذ را خواند: «شما مردی متقلّب و پست هستید. یک هنرپیشه‌ی به تمام‌معنی هستید و تصدیق می‌کنم که با کارهای ماهرانه‌تان، داشتید مرا و خانواده‌ام را به بی‌نظری و نجابت فطری خود معتقد می‌کردید؛ امّا اکنون همه چیز تمام شده است. بروید با زن و پسرتان خوش باشید! H دیگر متعلّق به شما نخواهد بود و شما می‌توانید رسماً این موضوع را به مادرتان و ابویتان و آقای DDT و خانم TDD اطّلاع بدهید.»
پسربچّه با لحن بی‌اعتنا و تمسخرآمیزش، بار دیگر گفت: «فرمایشی نبود؟» آقای X عمیقانه در چشم‌های او نگاه کرد. (در این چشم‌ها چه چیزی دیده می‌شد؟: یک خوش‌حالی و بی‌خیالی درخشان که اکنون سخت تحقیر می‌کرد. همان که آقای X بدان نیاز زیادی داشت!) و زیر لب گفت: «یعنی تمام شد؟! ولی عشق من؟! پس تکلیف عشق من چه می‌شود؟! من H را دوست می‌دارم. امّا اگر مامان این جا بود، توضیح می‌داد. حتماً برایش توضیح می‌داد … .»
نویسنده: بهرام صادقی
برگرفته از: سنگر و قمقمه‌های خالی، بهرام صادقی، کتاب زمان، چاپ اوّل: ویراست کامل و حروف‌چینی جدید، 1380، صفحه 357 تا 365
بازخوانی حروف چینی: مهرپویای دیباچه

خواب خون

و این را هم ناگفنه نگذارم که ژ… عقیده داشت که عاقبت کوتاه‌ترین داستان دنیا را او خواهد نوشت. اگرچه اکنون درست به  یاد نمی‌ آورم که واقعاً مقصود خودش را چگونه بیان کرده بود و چه واژه هائی به  کار برده بود، اما به  صراحت باید بگویم که او در این خیال بود که کوتاهترین داستان دنیا را بنویسد. 
احمقانه است؟ من صورت ژ را برای یک لحظه از پشت شیشه پنجره اتاقش که در طبقه سوم عمارت نوسازی قرار داشت دیدم، با چشم‌های ملتهبی که حتی اندکی به  من خیره شد و دماغ و لبهایش که روی شیشه پهن و قرمز شد و پس از آن در تاریکی بیجان دم غروب طرح صورت و هیکل او از پشت پنجره مثل رؤیائی دور و محو شد. 
شاید اینطور باشد و من خودم که هستم؟ من همیشه ش‌‌‌ام و ناهارم را در اتاق محقر و دانشجوئی ‌‌‌ام می‌خورم و هر چند که رستوران‌‌های ارزان قیمت روبروی دانشگاه غذا‌های گرم و سرد مناسب دارد اما من ترجیح می‌دهم که مدت‌‌‌ها دم دکان نانوائی کوچه مان بایستم و به  زن‌‌‌ها و بچه‌‌‌‌ها نگاه کنم و به  حرکات چست و چالاک شاطر و پادو و ترازو خیره شوم. اما می‌دانید؟ بیش از همه حالت آن مرد درازقد و لاغری توجهم را جلب می‌کند که همیشه ساکت و خاموش گوشه‌ای کز کرده است، یا در تاریکی‌‌‌‌ها کنار تنور و یا پشت جوال‌های آرد و گندم و یا در دالان بی سرو ته‌ی که در انت‌های دکان دهان باز کرده است و معلوم نیست از کجا سردرمی آوردمثل زخمی وسیع و بی خون استو آن مرد درازقد گاهی بر آن می‌نشیند، اما اغلب دور و بر تنور می‌پلکد و ادای کسی را در می‌آورد که می‌خواهد گرم بشود… 
اما همیشه هم اینطور نیست که او را ببینم، زیرا ناگهان غیبش می‌زند و یا جلو چشم ما با دو سه نفر ناشناس حرف می‌زند و بعد از نانوائی بیرون می‌آید و تا ته کوچه می‌رود و از آنجا به  کوچه دست چپی می‌پیچد و این برای من از همه شگفت انگیزتر است که در روزهائی که به  علت کنجکاوی شدید و وسوسه‌ای نامفهوم درس و ناهار و همه چیزم را ر‌‌‌ها کرده‌ام و منتظر او در گوشه‌ای ایستاده ام، دیده‌ام که از کوچه دست راستی سردرآورده است و عجیب این است که این هردو کوچه بن بست اند. بله، واقعاً بن بست اند. 
تا اینکه یک روز، و هنوز ژ را ندیده بودم، ترازودار مرا تقریباً غافلگیر کرد. روبروی او ایستاده بودم. "شما تنهائید؟ خیلی جوان هستید… " (پشت سر من پیرزنی می‌کوشید خودش را به  جلو برساند. ) و یا اینکه: "شما جوانید؟ خیلی تنها هستید… " ترازودار گفت: "به نوبت است خانم… این آقا زودتر از شما آمده اند. " من گفتم که عیبی ندارد و عجله‌ای ندارم و پیرزن گویا تشکر کرد. حالا دیگر می‌توانستم به  پیشخوان تکیه بدهم و با ترازوی زردرنگ بزرگ که آهسته بالا و پائین می‌رفت بازی کنم. "شما درس می‌خوانید؟ درست است؟ " چون نمی‌ دانستم درست است یا نیست ساکت ماندم. "من هم تا شش ریاضی خوانده ام. " من به ت زده به  ترازودار نگاه کردم، تقریباً بطور غریزی حدس زده بودم که او انتظار چنین عکس العملی را دارد. اما او همچنان منتظر بود. "انگلیسی هم بلدید؟ ""نه، نه، فرصت نداشتم درست یاد بگیرم، اگر کار نمی‌ کردم… " من از روی رضایت آه کشیدم. "خیلی خوب، همین است، و الا تا بحال استخد‌‌‌ام شده بودید. " و آنوقت ناگهان دکان خیلی شلوغ شد و من دیگر تنوانستم با ترازو بازی کنم و ترازودار گفت که اسمش محمود است و من گفتم متشکرم و همانطوریکه یک دسته بزرگ نان میان من و او حائل می‌شد با انگشتش به  ته دکان اشاره کرد و در میان همهمه مردم گویا گفت که می‌توانم بروم و از نزدیک او را به  خوبی ببینم. 
من بی صرافتی نیمی از نانم را خورده بودم و وقتی درست به  قیافه او دقیق شدم دیدم که چشمهایش مثل شیشه شفاف است و هردم به  نقطه‌ای خیره می‌شود و قدش هم آنقدر‌‌‌ها که گمان می‌کردم بلند نیست. روی یک بسته کتاب نشسته بود، کیف پولش را باز کرده بود، اسکناسهایش را با دقت می‌شمرد، تا می‌کرد، در آن می‌گذاشت و باز بیرون می‌آورد. لبخندش را نشناختم و ناگهان خمیرگیر دستش را در کیسه آرد فرو برد و بیرون آورد و مثل دیوانه‌ای به  طرف من آمد. من عطسه کردم و طعم خمیر در دهانم بود و سرفه امانم نمی‌ داد و موهایم سفید شده بود. ترازودار فریاد زد: "چه کار کردی؟ " من نانم را مچاله کردم و به  صورت خمیرگیر زدم و از دکان بیرون دویدم. پایم به  بسته کتاب‌‌‌ها خورد و مرد بلندقد به  زمین در غلتید و پولهایش درفضا می‌چرخید. بچه‌‌‌‌ها به  دنبالم افتاده بودند… 
پس از آن بار دیگر هم ژ را دیدم. اما چرا نپرسیدم؟ من باید بدانم، باید بدانم، من باید از ترازودار بپرسم که چرا آن مرد بلندقد مرموز را به  خود راه داده است. آه، باید بدانم؟ چرا؟ خیلی خوب، خانه من هم در آن کوچه بود، در انت‌های کوچه بود و برای اینکه راه کمتری بروم و زودتر برسم ناچار بودم که از مقابل خانه ژ بگذرم. شب و زمستان… و اجبار من در این بود که می‌ل داشتم خودم را زودتر از شر سرمائی که مثل شلاق مرطوب بر سر و صورتم می‌خورد و باران و برفی که به  هم آمیخته بود و مه مزاحمی که برایم تنگی نفس به  ارمغان می‌آورد نجات بدهم. در اتاق کوچک و مرطوب و سردم که در طبقه اول یک خانه قدیمی قرارداشت اگرچه هیچ مادر یا زن یا گربه و یا تختخواب فنرداری انتظارم را نمی‌ کشید اما دست کم می‌توانستم بخاری آلادینم را روشن کنم و آنرا مثل بچه‌ای در دامن بگیرم تا گرم شوم. 
و در آن لحظه گذرا بود که ژ را باز دیدم، و هنوز مطمئن نیستم که حقیقتاً او را دیده باشم، زیرا مه غلیظ بود و در کوچه ما بیش از یک چراغ برق نمی‌ سوخت که آنهم کورسو می‌زد و من احساس کردم که چراغ اتاق ژ نیز خاموش است و تنها نور محو و ملایمی گویا از اتاق همسایه روبرویش و یا شاید از چراغ راهرو در اتاق او افتاده است و پس از آن شب بار‌‌‌ها فکر کردم که ممکن است اینهمه وهمی بیش نبوده است و یا بازی مه مرا در آن شتابی که داشتم و در آن بوران و خلوت و سکوت کوچه‌‌‌‌ها به  این خیال انداخته باشد که ژ را دیده‌ام و حتی او را چنان دیده‌ام که دماغ و لبهایش را به  شیشه چسبانده است. 
وقتی به  خانه رسیدم هنو دستهایم نمی‌ توانستند کبریت را روشن کنند. آنوقت آن‌ها را به  هم مالیدم و چراغ آلادین که روشن شد خودم را سرزنش و مسخره کردم که خیال کرده‌ام ژ را دیده‌ام زیرا چه دلیلی داشت که ژ همیشه اینطور بیرون را نگاه کند و آنهم درست وقتی که من از روبروی خانه‌‌اش رد می‌شوم؟ چه کسی یا چه چیزی را می‌خواست محکوم کند و یا از کجا انتظار کمک یا نگاهی آشنا داشت؟ و کار من هم که برنامه معینی نداشت که فرض کنم او وقت آمد و رفت مرا حساب کرده است و می‌داند. 
آیا این تصادف محض بود یا همانطور که محمود در یک شب عرق خوری درباره مرد بلندقدش می‌گفت تقدیر و سرنوشت کور بود؟ و محمود دیگر چرا درباره مرد بلندقدش از این حرف‌‌‌ها می‌زد؟ و ژ… و ژ… چشم‌های ملتهب و اندکی ترسانش را به  من خیره کرده است مثل غریقی که دیگر به  غرق شدن خود اطمینان دارد و اگر به  کسی نگاه می‌کند برای طلب کمک نیست و یا برای درخواست دعا و بلکه برای این است که او را شاید، اگر باری لحظه‌ای هم شده، از بی اعتنائی بازدارد که مگر پایان دردناک او را بنگرد. وای… آن چشم‌های ترسناک و ملتمس و آن نگاه سوزان که از پشت ابه‌‌‌ام شیشه می‌آمد و تازه او که با من آشنا نیست و نمی‌شناسدم…. 
روز بعد که می‌خواستم برای صبحانه‌ام نان و پنیر بخرم، در آن ساعات زود صبح، سرانج‌‌‌ام پلیس را در دکان نانوائی دیدم. هرگز وحشت و نفرت و شادی و جذبه آن لحظه را از یاد نخواهم برد. نمی‌ دانم چرا نیمه شب چنین حالی را درنیافته بودم و فقط خستگی بر سراسر تن و ذهنم دست یافته بود و با خود گفته بودم: "خیلی خوب، فایده‌‌اش چیست؟ این هم خون… " این هم خون مرد بلندقد که بر لباسش و روی ریگ‌های سردی که از تن نان‌‌‌ها به  خاک ریخته بود دلمه بسته و خشکیده بود. او خود به  رو به  زمین افتاده بود و دستهایش از دو طرف گشوده بود. فرقش شکافته بود و افسر جوان پلیس می‌گفت: "معلوم نیست با تبر یا چیز دیگری… " و او همه کارگران نانوائی را موقتاً توقیف کرده بود، هرچند که مسلم شده بود شب جز مقتول کسی در دکان نخوابیده است. شاگردک گوژپشت و آبله روی مغازه زوزه می‌کشید. محمود را قبلاً به  کلانتری برده بودند و اکنون دیگران را بسوی ماشین پلیس هل می‌دادند. من برای خمیرگیر شکلک درآوردم و توی دلش پخ کردم و او به  بالا جست و بچه‌‌‌‌ها همه خندیدند و به  بالا جستند و به  دنبال او راه افتادند. افسر جوان که گویا جز من کسی را در میان انبوه زنان چادری و پیرمردان و بچه‌‌های پابرهنه و مردان ژنده پوش لایق هم صحبتی ندیده بود گفت که او هم مرد بلندقد را یکی دوبار دیده بوده است. "باید اینطور می‌شد، شما موافق نیستید؟ " و افسر جوان ناگهان برگشت و وحشیانه مرا نگاه کرد و من سر به  زیرانداختم "ولی ما قاتل را می‌گیریم. " و بعد نگاهش محزون آر‌‌‌ام و محزون شد. "وظیفه ما این است. "
من ناچار از خوردن صبحانه بازماندم، اما در عوض ژ را دیدم که از بقالی سر کوچه مان بیرون آمد. بطرف او کشیده شدم. سیگار خریده بود و اکنون خمیازه می‌کشید. رو در روی هم ایستادیم. برای نخستین بار بود که به  من لبخند زد و اگرچه لبخندش مهربان و شیرین بود اما من دانستم که نگاه او است که در لبخندش نشسته است و دستش را پیش آورد و دست مرا به  گرمی فشرد و تمام محبت جهان با او بود و من احساس کردم که مرا هم با خود بسوی دریا می‌برد و دستم را به  سختی بسوی خود کشیدم و به  انت‌های کوچه گریختم. از ترس عرق می‌ریختم. "این کوچه دررو ندارد، آقا! نمی‌ بینید؟ " آه! گدی کور لعنتی! و بسوی کوچه دست چپ دویدم. ته کوچه پیرمردی با حیرت به  من نگاه می‌کرد. او را همین الان در میان جمعیت دیده بودم. "شما که اهل همین کوچه هستید، نمی‌ دانستید؟ " من آر‌‌‌ام برگشتم و به  سر کوچه رسیدم و نگاه کردم: ژ رفته بود. 
آیا از بقال بپرسم؟ و چرا نپرسم؟ و بقال دیگر مثل محمود تحصیل کرده نبود و وقتی پرسیدم که از ژ چه می‌داند اول عبوس شد و بعد خندید و با لبهایش گفت "نمیدانم" و دست آخر سر جنباند و برایم تعریف کرد که ژ چه چیز‌های نامربوطی می‌گوید و می‌خواهد یک قصه خیلی کوتاه بنویسد و من گفتم" "آها، پس نویسنده است!" و پسر بقال که روی کتاب فیزیکش خم شده بود بی آنکه سر بلند کند مثل اینکه به  من جواب داد: "نه بابا، نه آنطور که شما خیال می‌کنید. دلش اینطور می‌خواهد… و تازه، گمان نمی‌ کنی او هیچ کاره باشد؟ " و رویش را به  پدرش کرد. 
من سیگارم را روشن کردم و اندیشیدم که تا کنون صدای ژ را نشنیده‌ام و باز برگشتم و از بقال پرسیدم که آیا می‌تواند ترتیب ملاقات من و ژ را بدهد که گفت نمی‌ تواند و پسرش این بار سربلند کرد و رو در رو به  چشم‌های من نگاه کرد: "شما که قبلاً با هم روبرو شده اید… " و من درماندم. 
* * *
او را دیگر ندیدم، اما داستانش را خواندم. چیز فوق العاده‌ای نداشت و زیاد هم کوتاه نبود و شاید هم اصلاً داستان نبود و آنرا در روزنامه نقل کرده بود و حتی شاید آنچه در این صفحه روزنامه درباره حادثه نوشته اند به  مراتب هم کوتاهتر و هم داستانی تر باشد. اگرچه چاپ عکس او خراب شده است و درست چیزی از صورتش معلوم نیست، اما من حتم دارم که او خود ژ است، خود ژ است، او را می‌گویم، او را که از پشت تماشاچی‌‌‌‌ها سرک کشیده است و انگار باز هم خیره به  من نگاه می‌کند. و این عکس را چه موقع از او برداشته اند؟ و من که آن روز عکاس و خبرنگار ندیدم، تنها نگاه او را دیدم و این همان نگاه خیره شیطانی است که روز‌‌‌ها و شب‌‌‌ها مرا عذاب می‌داده استوقتی به  خانه برمی گشته ام، وقتی از خانه بیرون می‌آمده ام، وقتی درس می‌خوانده ام، وقتی که می‌خواسته‌ام به  خواب بروم. و آیا هنوز فرصتی هست که باز هم از خود بپرسم، بپرسم که چرا در این محله لعنتی خانه گرفتم و چرا برای اینکه زودتر به  خانه برسم راهم را کج کردم و از زیر خانه او رد شدم؟ همان ژنده پوش‌‌‌ها و همان زن‌های چادر به  سر و همان کارمندان ادارات با بچه‌‌های قد و نیمقدشان اکنون کوچه را پر کرده اند، حتی محمود هم در این میان برای خودش جائی دست و پا کرده است…. می‌دانم، خود من زمانی همین حال را داشته ام، همیشه تماشای اعدامی‌‌‌ها یا آن‌ها که قرار است اعد‌‌‌ام بشوند و مقتول‌‌‌ها و آن‌ها که در دست پلیس گرفتار شده اند و تبهکاران لذت بخش بوده است، اما این‌‌‌ها دیگر چه لذتی می‌برند؟ مگر ژ را نمی‌ شناخته اند و اکنون که ژ را فقط می‌خواهند در آمبولانس بگذارند ـ"او را در حالی که به  قصد خودکشی با تیغ رگ‌های خود را بریده بود دستگیر کردند. " بله او را دستگیر کردند و من می‌دانم، زیرا خون خودم را خوب می‌شناسم، به  همان اندازه که خون مرد بلندقد را که از خودم دورش کردم می‌شناسم و –"بنظر می‌رسد که خیلی زود به  قتل مرد ناشناسی که در نانوائی کشته شده بود اعتراف کند. " آه! آه! چرا ناشناس؟ او را همه می‌شناسند، او همه جا هست، امروز دیگر در همه جا می‌توان دیدش" پشت می‌ز کافه ها، در اداره، در مدرسه، در خیابان، در خانه‌‌های گوناگون او را ه می‌رود، پولهایش را می‌شمرد و لبخند می‌زند و می‌رقصد و عرق می‌ریزد و شب با زنش نقشه‌‌های فردا را می‌کشد. بله من می‌دانم، اعتراف می‌کند، همه چیز را اعتراف می‌کند، اما دیگر خسته و دلزده است و می‌داند که بیهوده دشنه را فرود آورده است ـ"پلیس در تحقیقات بعدی به  این نتیجه رسید که قتل با اسلحه برنده انج‌‌‌ام گرفته است. " و با اینهمه ژ آسوده خواهد بود، در لحظه اعتراف کمی آسوده خواهد بود و فقط منم که نطفه وحشت آن شب سیاه و دردناک را همیشه در خود خواهم داشت تا روزی به  جهان بیاورمش…. 
یک روز؟ زمانی به  این بلندی؟ اکنون صدای وحشت را در خود می‌شنیدم و وقتی می‌خواستند در آمبولانس بگذارندم همان افسر جوان و مؤدب پلیس هفت تیرش را بسویم نشانه رفته بود. من برگشتم و بسوی محمود فریاد زدم: "ببین… ببین… ناچار بود، او ناچار بود… " و محمود دستهایش را درهم قفل کرد و آه کشید. "ببین… او که با تو دوست نبود، تو هم با او کاری نداشتی… نه؟ محمود، بگو! نه؟ " و افسر مؤدب مرا به  سختی هل داد و من دست‌های خون آلودم را نومیدانه بلند کردم و این بار صدایم به  ناله شبیه بود. "من مجبور بودم انتخاب کنم… " و پاسبانی در آمبولانس را به  رویم بست. "مجبور بودی فرار هم بکنی؟ می‌خواستی خون را بخوابانی…؟ " و پیرزنی از میان دندانهایش گوئی نفرین می‌کرد و من دیدم که محمود چیزی می‌گوید اما نشنیدم که چه می‌گوید. "دیدی آخر گیر افتادی… " و این را پیرزن گفت. 
و در زندان بود که روزنامه را خواندم: "آن مرد به  این محله آمده بود تا از گرمای نانوائی در این شب‌های سرد زمستان استفاده کند و گرم شود آنوقت در یک شب طوفانی این عنصر جنایتکار او را … " و من حیرت کرده بودم که خونش چقدر سرد و چندش آور است. 
معهذا کوتاه ترین حکایت دنیا را من خواهم نوشت، و اشتباه نکنید، کوتاه ترین حکایت دنیای خودم را. در زندان یا در بیمارستان و یا در زیر چوبه دار، و همان لحظاتی که بخار از نان‌های تازه برمی خیزد و مادر‌‌‌ها تکه‌ای از نانی را که خریده اند به  دهان بچه شان می‌گذارند و این همه چیز‌های خوب در همان کوچه من جریان دارد و همان لحظاتی که آفتاب جای مه را گرفته است. این است که من از شما قلم و کاغذ نخواسته ام، می‌دانید که نویسنده نیستم و نمی‌ دانم چگونه باید داستان نوشت"اورا کشان کشان از خانه بیرون آوردند، همه اهل محل نفرینش می‌کردند اما عده‌ای نیز بر جوانی‌‌اش افسوس می‌خوردند. افسر پلیس همچنان هفت تیرش را به  سوی او گرفته بود. پیرمردی می‌گفت آخر او که دیگر نمی‌ تواند فرار کند و با این کار‌‌‌ها فقط بچه‌‌‌‌ها می‌ترسند. افسر پلیس جواب داد: من فقط وظیفه‌ام را انج‌‌‌ام می‌دهم، اما خودتان قضاوت کنید، با این عناصر نمی‌ توان به  نرمی رفتار کرد، ببینید با خودشان چه می‌کنند، چه رسد به  دیگران. و او را که دستهایش باندپیچی شده و خون خشک همه بدنش را فراگرفته بود نشان داد. " و من فقط به  یک دشنه دیگر احتیاج دارم، گفته‌ام که نمی‌ دانم چگونه باید داستانم را بنویسم و آیا من اشتباه کرده ام؟ پس اکنون سخنم را اصلاح می‌کنم. بدانید من در همان لحظات آفتابی که شما عکسی را که بد چاپ شده است نگاه می‌کنید و گزارش خبرنگار جنائی روزنامه را می‌خوانید و لبخند می‌زنید و بر مو‌های بور یا سیاه بچه تان دست می‌کشید و صدای گربه‌‌‌‌ها را می‌شنوید من داستانی کوتاه ولی غم انگیز خواهم نوشت. این دومی را هم اکنون اضافه کرده‌ام و ژ دیگر از آن چیزی نمی‌ داند و نباید بداند و شما هم بخاطر خدا او را به  حال خودش بگذارید، بگذارید در شب‌های سرد مه آلود، در هوای تاریک و روشن و در زیر ضربه باد و باران دماغ و لبهایش را روی شیشه سرد بچسباند، بگذارید از طبقه سوم به  کوچه نگاه بکند، بگذارید مثل روحی در اتاق همیشه تاریک خودش بپلکد، نان بخورد، راه برود، سیگار بکشد، حرف بزند، اما بخاطر خودتان از مقابل او، از زیر اتاقش، از این کوچه دراز لعنتی رد نشوید، از این کوچه‌ای که خانه من در انت‌های آن قرار داشته است و مردان بلندقد در نانوائی‌‌اش می‌خوابند. می‌دانید، هیچ چیز واقعاً وحشتناک و حتی غم انگیز نیست، غیر از نگاهی که از پشت شیشه چشم می‌اندازد و به  ناچار آدم را به  قعر آب‌‌‌ها فرامی خواند و این نگاه گوئی طنابی است که به  انتهایش وزنه‌ای سربی آویخته باشند و آن اضطراب و التماس و احساس بلاتکلیفی که در آن چشم‌‌‌ها نهفته است و آن ناگهانی بودن همه این چیز‌‌‌ها… 
این‌‌‌‌ها را شاید من در قصه کوتاه و بسیار غمناکم بنویسم. اما آیا کسی از شما هست که آنرا بخواند؟ من راضی خواهم شد، حتی اگر یک نفر باشد. زیرا آنوقت مطمئن خواهم شد که دیگر بیش از این تنها نخواهم بود و یک فرد انسانی دیگر هم چشم‌‌‌ها و نگاه ژ را دیده است. 
نویسنده: بهر‌‌‌ام صادقی
تاریخ نگارش: شهریور 1344
محل و تاریخ نخستین چاپ داستان: جنگ اصفهان – زمستان 1344
برگرفته از مجموعه داستان سنگر و قمقمه‌‌های خالی، به ر‌‌‌ام صادقی، صص 298-291
انتشارات کتاب زمان، چاپ اول، فروردین 1349 

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.