داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

دارکوب‌ها

دارکوب‌هایی از آن نوع که به‌شان «دم سفید» می‌گویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدری قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبید صبح‌ها آن‌چنان هیاهویی به راه می‌انداختند که دیگر هیچ کس تو خانه نمی‌توانست چشم برهم بگذارد.
لانه‌ی دارکوب‌ها توی چنار خشکی بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب‌ها انداختن این چنار است. اما باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می‌گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می‌شود به شرطی که این چنار وسط حیاط باقی بماند!
از وقتی که من یادم می‌آمد همیشه‌ی خدا باباجانم را می‌دیدم که به این درخت ور می‌رود: شاخه‌های خشکیده‌اش را اره می‌کند و دور سوراخ‌هایی که دارکوب‌ها درست می‌کنند نقش و نگار می‌اندازد! اما مدت‌ها بود که درخت به کلی خشک شده بود. حتا دیگر یک شاخه هم برایش باقی نمانده بود، و تنه‌اش مثل تیر تلفن راست و سیخ فرو رفته بود تو هوا.
دارکوب‌ها کله‌ی این درخت لانه ساخته، به طور پیچاپیچ آن‌قدر سوراخ‌سوراخش کرده بودند که دیگر تعداد سوراخ‌ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم می‌گفت که اوایل تابستان یک دفعه این سوراخ‌ها را شمرده و دیده که به چهل تا پنجاه تا سر می‌زند.
وقتی جوجه دارکوب‌ها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه می‌کرد می‌دید یک دسته‌ی ده دوازده‌تایی با کمال حرارت مشغول فعالیتند و به دوروبر درخت نوک می‌زنند. منتها اول صبح که آفتاب می‌خوست درآید، دیگر وحشتناک بود! چون‌که همه‌ی دارکوب‌ها دسته جمعی مشغول فعالیت می‌شدند و همه با هم شروع می‌کردند به نوک‌باران کردن درخت خشکیده. بابا می‌گفت عده‌شان به سی تا می‌رسد. این کار دسته‌جمعی گاهی تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.
کاکاهن‌سم به باباجانم گفت:
آقا موریس! من می‌تونم یک قرابین از یه نفر امانت بگیرم که تو یه چشم به هم زدن قال همه‌ی دارکوب‌ها را بکنیم.
اگه یه پر از این دارکوب‌ها را روزمین بیندازی، حقتو کف دستت می‌ذارم. این کار درست مثل اونه که کلانتر محلو کشته باشی! فهمیدی؟ به خدا تموم عمر می‌ندازمت تو زندون بپوسی!
کاکا دستپاچه شد و گفت:
آخ، توروبه خدا آقا موریس! من تا به همچی مجزاتی رو ندارم.
تق وتوقی که دارکوب‌ها از درخت خشکیده درمی‌آوردند روزبه‌روز بیش‌تر می‌شد.
روزها بلند می‌شد و معنی این کار آن بود که از آن پس دارکوب‌ها هم صبح‌ها کارشان را زودتر آغاز می‌کردند. باباجانم تخمین می‌زد که کار دارکوب‌ها از سه‌ونیم بعد از نصف شب شروع می‌شود.
کاکاهن‌سم می‌گفت:
اگه دست من بود دارکوب‌ها را می‌پروندم و درختم می‌نداختم تا دیگه نتونن قشقرق راه بندازن.
کاکا! بهتره عوض هر کار دیگه جلو زبون درازتو بگیری! اگه کم‌ترین بلایی سر کوچیک‌ترین جوجه‌ی دارکوبام یا درخت چنارم بیاری من هم بلایی به سرت می‌آرم که دیگه تا عمر داری حسرت دیدن یه دارکوب دم سفید به جیگرت بمونه!
در طول روز هیچ کس به دارکوب‌ها توجهی نداشت. آن‌ها برای خودشان این‌وروآن‌ور می‌پریدند تا چیزی پیدا کنند و بخورند، یا یک گوشه کپه مرگ‌شان را بگذارند و راحت کنند. اگر هم یکی از آن‌ها اتفاقاً تق‌وتوق بی‌مصرفی راه می‌انداخت و تک مضرابی می‌زد دارکوب‌های دیگر در کارش شرکت نمی‌کردند انگار اجبار داشتند که فقط صبح‌ها کار را به طور دسته جمعی انجام بدهند.
باباجانم می‌گفت از این که ببیند یک دارکوب دارد تک و تنها به درخت نوک می‌زند خیلی کیفور می‌شود.
مامان چیز عمده‌ای نمی‌گفت جز این‌که گاهی بابام را تهدید می‌کرد اگر برای جلوگیری از این تق‌وتوق سرسام‌آوری که کله‌ی سحر همه‌ی اهل خانه را از خواب بیدار می‌کند نقشه‌ای نریزد می‌دهد درخت را از ریشه بیندازند.
یک روز صبح یک ساعت پیش از طلوع آفتاب چنان تق‌وتوقی از سر چنار بلند شد که اول خودمان هم باورمان نمی‌شد. درست مثل این بود که چهل پنجاه نفر دارند با چکش به درودیوار خانه می‌کوبند. مامان کبریتی کشید و به ساعت روی بخاری نگاه کرد: سه بعد از نصف شب بود. بابام بلند شد و جلدی شلوار و کفشش را پوشید رفت روایوان پشت خانه فانوس را برداشت و روشن کرد. بعد به حیاط رفت و هن‌سم را صدا زد. هن‌سم همیشه در انبار کاه پشت هیزم‌دانی می‌خوابید.
بابام داد زد:
کاکا! فوری لباستو بپوش بیا تو حیاط! این دارکوبای لعنتی نمی‌ذارن چشم‌مون هم بیاد. زود بیا بریم پای درخت هرجور شده باید یه فکری بکنیم که صدای این‌ها بند بیاد!
من از رختخوابم آمدم بیرون و از پنجره رفتم تو نخ‌شان… درخت خشکیده تا پنجره ده قدم بیش‌تر فاصله نداشت و من در نور فانوس همه چیز را خوب می‌دیدم.
هن‌سم خواب آلود وخمیازه کشان دنبال بابم پاهاش را به زمین می‌کشید و راه می‌آمد.
بابام گفت:
هرطور شده باس یه کاری بکنیم که خفقون بگیرن.
هن‌سم به درخت تکیه داد خمیازه‌ای کشید و گفت:
ارباب موریس! چه فکری برا خفه کردن صدای اینا کرده‌ین؟
بابا جانم گفت:
بایس بری بالای درخت. شاید از تق‌وتوقشون دست وردارن.
چی ارباب موریس؟ فرمودین کجا برم؟ بالای این درخت؟
بابا گفت:
پس چی؟ زود برو بالا. دلم می‌خواد دست کم تا صبح نشده یک چرت دیگه بخوابم.
هن‌سم پس‌پسکی رفت و با دقت به نوک درخت که در تاریکی محو شده بود نگاه کرد نور فانوس تا نصف آن را روشن می‌کرد و از پایین هیچ کس نمی‌توانست دارکوب‌ها را ببیند. اما صدای سوراخ کردن درخت را می‌شنیدیم و گاهی هم تکه‌های ریزودرشت چوب و پوست خشک درخت از آن بالا پایین می‌افتاد.
هن‌سم با اعتراض گفت:
من نمی‌تونم برم اون بالا. من اصلاً بلد نیستم از یه درخت بی شاخه بالا برم. آخه آدم یه وجب که بالا بره دو وجب لیز می‌خوره می‌آد پایین. شاخه که نداره آدم به‌اش بچسبه.
بابام گفت:
فکرشم نکن! همین قد که خودتو به سوراخای اونا برسونی، دیگه مثل آب خوردن می‌تونی شست پاتو بذاری تو سوراخ‌ها و بری بالا.
بابام هن‌سم را به طرف درخت هول داد و هن‌سم دو دستی درخت را بغل زد. انگاری می خواست کلفتی تنه‌اش را اندازه بگیرد. مدتی درخت در بغل ایستاد و ناله کرد، بعد کمی عقب رفت و گفت:
ارباب موریس! من تا حالا از این کارها نکرده‌م. خیلی می‌ترسم.
دوباره تو تاریکی به سر درخت نگاه کرد. ما به خوبی صدای دارکوب‌ها را که داشتند با تمام قوت با درخت کلنجار می‌رفتند می‌شنیدیم. آن‌ها با چنان شدتی مشغول سوراخ کردن درخت بودند که نه تنها خود درخت بلکه شیشه‌ی پنجره‌ها هم می‌لرزید!
بابام دومرتبه کاکا را هل داد و مجبورش کرد که از درخت بالا برود. کاکا پس از آن‌که مقداری بالا رفت، دیگر مثل سنجاب خودش را بالا کشید. بعد از آن دیگر من نتوانستم چیزی ببینم. چون همین‌که کاکا ناپدید شد بابام هم فانوس را خاموش کرد و با خودش گفت:
بی فانوس تو تاریکی بهتر می‌تونه ببینه.
یک دقیقه بعد همه‌ی صداها خوابید، انگار دارکوب‌ها یکهو مرگ‌شان زد.
بابام داد کشید:
هن‌سم! آن بالا چی کار می‌کنی؟
جوابی نرسید. من و بابام گوش‌های‌مان را تیز کردیم و صدای هن‌سم را شنیدیم که آن بالا مثل سگ نفس نفس می‌زد.
بابام دوباره داد زد:
کاکا! چی کار داری می‌کنی؟
و به جای جواب مقداری پوست خشک درخت رو سر بابام ریخت. آن‌وقت پس از مدتی صدای هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! شما را به خدا یه کاری بکنین. نجاتم بدین.
مگه چیه؟
این دارکوب‌ها خیال می‌کنن من درختم. دارن سوراخم می‌کنن. ارباب موریس! مگر نمی‌شنوین چه جور دارن سوراخم می‌کنن؟
بابام گفت:
من هیچ صدایی نمی‌شنوم. نذار جوشیت کنن. زیادم به‌شون محل نذار. خوب خودتو قرص نیگردار و یه ذره‌ی دیگه بترسون‌شون. از وقتی بالا رفته‌ای سروصداشون کم شده.
کاکا گفت:
ارباب موریس! واسه اینه که دارن عوض درخت کله‌مو سوراخ می‌کنن. من که نمی‌تونم هم اونارو پس بزنم هم خودمو قرص نیگردارم!
بابام گفت:
محل سگم به‌شون نده؛ تو کارخودتو بکن، احتمال داره خفقون بگیرن!
وااای! دارن پس کله‌مو سوراخ می‌کنن!
بابام گفت:
چه مهملات بی‌ربطی می‌گی! تو تموم عمرم نشنیدم که دارکوب کله‌ی آدمو سوراخ کنه.
رفت کنج حیاط، بعد به طرف ایوان پشت خانه راه افتاد و گفت:
باریک‌الله کاکا! هر طوری بود صداشونو خفه کردی! یه خورده‌ی دیگه هم اون‌جا بشین و مواظب باش سروصدا راه نیندازن تا من یه چرت دیگه بزنم.
دادوفریاد هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! کجا رفتی ارباب موریس؟ منو تک و تنها کله‌ی این درخت ول نکنین! منو این‌جا با این دارکوب‌های لامس‌سب قال نذارین!
بابام آمد تو اتاق و من تو تاریکی صدای کفش‌هاش را که کنار تختخواب رو زمین انداخت شنیدم. هن‌سم سر چنار ناله می‌کرد. من تا مدت‌ها صداش را می‌شنیدم… و بعد همه چیز از صدا افتاد.
بابام تو جاش دراز شد و لحاف را کشید سرش.
همین که هوا روشن شد، من از تختخوابم بیرون پریدم آمدم جلو پنجره. کاکا هنوز سر درخت بود. طوری به درخت چسبیده بود که آدم خیال می‌کرد که الان است که بیفتد. همین موقع صدای بلند شدن بابام و لباس پوشیدنش را شنیدم. من هم تندی لباس‌هام را پوشیدم و دنبالش دویدم تو حیاط.
وقتی آمدیم زیر درخت هن‌سم را دیدیم که با دست‌ها و پاها خودش را به درخت چسبانده و درست مثل آدمک سرجالیز آن بالا آویزان شده است. خودش را با شست پای راستش که تو یکی از سوراخ‌های درخت کرده بود نگه می‌داشت.
از همه خنده دارتر نشستن دارکوب‌ها رو کاکا بود: چندتا رو کله و شانه‌اش و بقیه رو دست و پاش نشسته بودند. روهم رفته بیست تا سی دارکوب به بدنش آویزان شده بودند.
یک‌دفعه یکی از دارکوب‌ها بیدار شد و با صدای بلند جیغ کشید. این جیغ بقیه دارکوب‌ها را هم بیدار کرد و آن‌وقت همگی مشغول تک زدن کاکا شدند. فکر می‌کنم از خستگی خواب‌شان برده بود و بیدار که شدند دومرتبه به یاد کاکا افتادند!
هن‌سم یه دفعه از خواب پرید و فریاد کشید:
ارباب موریس! ارباب موریس! ارباب موریس! کجا هستین؟
من و بابام به درخت نزدیک شدیم و به نوک آن نگاه کردیم. دارکوب‌ها دوروبر کاکا می‌پریدند. انگار می‌خواستند جاهای خوشمزه‌ترش را پیدا کنند.
کاکا دستش را دور سرش تکان داد تا آن‌ها را براند. دارکوب‌ها دور شدند اما دوباره با حرارت بیش‌تری به‌اش حمله کردند.
بابام گفت:
بیا پایین هن‌سم؛ من دیگه سیرخواب شدم!
هن‌سم از آن بالا به ما نگاه کرد. بعد با یک دستش پرنده‌ها را کیش داد و در همان حال شست پاش را از سوراخی که گذاشته بود درآورد و با تانی شروع کرد به پایین آمدن. میان راه گاهی مجبور می‌شد توقف کند و دارکوب‌ها را کیش بدهد.
وقتی که پاش به زمین رسید بدنش سست شد و مثل یک کیسه گونی که تا نصفه‌اش سیب‌زمینی کرده باشند رو زمین پهن شد.
بابام زیر بغلش را گرفت کمکش کرد که بلند شود و گفت:
چه هیکل وارفته‌ای داری هن‌سم!
هن‌سم یک دقیقه با چشم‌های بی‌حال وارفته من و بابام را برانداز کرد، اما هیچی نگفت. از خستگی نای حرف زدن نداشت.
سروکله‌ی مامانم هم از گوشه‌ی حیاط پیدا شد. دارکوب‌ها دور سر ما پرواز می‌کردند، انگار دل‌شان نمی‌آمد از هن‌سم دست بکشند. در این بین یک دارکوب نر پیر و درشت، با دم سفید و درازش، جسارت به خرج داد و یک راست پایین آمد نشست رو سر کاکا و مشغول نوک زدن شد. هن‌سم چنان زوزه‌ای کشید که صداش را تمام شهر شنیدند.
مامان فریاد زد:
ای خدای عادل مهربون! کله‌ی کاکا رو نیگاه کنین!
ما آن‌قدر سرمان به پایین آمدن هن‌سم از درخت گرم بود که اصلاً توجهی به سرووضع و هیکلش نداشتیم. لباسش تمام تیکه پاره شده بود و از آن فقط یک تور سوراخ سوراخ باقی مانده بود. اما اوضاع کله‌اش بدتر از همه بود: پنج شش جای سر کاکا به کل تاس شده بود-درست مثل سوراخ‌های سر درخت-، و به قدرت خدا یک دانه مو هم تو این کچلی‌ها دیده نمی‌شد.
بابام دور هن‌سم چرخی زد و سرتاپاش را برانداز کرد. بعد جلو آمد و با دستش کچلی‌های سر کاکا را معاینه کرد و گفت:
باید حیوونارو از خودت کیش می‌دادی، نه این‌که اون بالا چرت بزنی! همه‌ش تقصیر خودته: اگه کارتو ول نمی‌کردی و سر درخت کپه‌ی مرگتو نمی‌ذاشتی همچی بلایی سرت نمی‌اومد. من که تو رو واسه‌ی کپیدن او بالا نفرستاده بودم!
کاکا دستش را تکان داد و گفت:
شما که به‌ام نگفتین خوابیدن قدغنه ارباب موریس! فقط گفتین برم بالا شاید دارکوبا منو که ببینن بیش‌تر از این‌ها تاق‌وتوق راه نیندازن.
بابام برگشت به مامان نگاه کرد. آن‌ها به هم هیچی نگفتن. مامان به طرف آشپزخانه راه افتاد و ماهم دنبالش. از دیوار صدا درآمد که از مامان درنیامد. بدون هیچ حرفی بشقاب‌ها را جلومان گذاشت و اول از همه کمی سوسیس و مخلفات دیگر تو بشقاب من ریخت.
نویسنده: ارسکین کالدول (Erskine Caldwell)
مترجم: احمد شاملو

1903-1978
برگرفته از کتاب: «قصه‌های بابام»

ما آدم نمی‌شیم!..

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
– ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم…اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده…مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
– نخیر ما آدم نمی‌شیم…انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…
هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!
گفتم:
– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
– به چه کاری مشغولی؟
– می‌خواهم داستانی بنویسم…
– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟
– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…
– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:
– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
– چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
– گفتم نه…
– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:.Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
– کاملا صحیحه…
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:
– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…
– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم…
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.
نویسنده: عزیز نسین (Aziz Nesin)
مترجم: احمد شاملو
حروف‌چین: علی چنگیزی
موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.