داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

بقال خزوخیل

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد.
اوایل‌ هر دو هفته‌ای‌ یک‌بار، وقتی‌ تلویزیون‌ برنامة‌ خوبی‌ داشت‌، صدایم‌می‌زدند و من‌ پایین‌ می‌رفتم‌. بعد همان‌طور که‌ تلویزیون‌ تماشا می‌کردم‌ باپیرمرد گپی‌ می‌زدم‌. گاهی‌وقت‌ها هم‌ با او شطرنجی‌ بازی‌ می‌کردم‌. تا به‌ حال‌من‌ از او برده‌ بودم‌. پیرمرد خیلی‌ تقلا می‌کرد ببرد اما نمی‌توانست‌. بازی‌اش‌خراب‌تر از آن‌ بود که‌ بتواند ببرد. بعد از سه‌بار که‌ از او برده‌ بودم‌ متوجه‌ شدم‌پیرمرد به‌ باختش‌ حساس‌ است‌. بار چهارم‌ که‌ خواستم‌ بازی‌ کنم‌، تصمیم‌گرفتم‌ هرطور شده‌ است‌ آن‌دست‌ را به‌ او ببازم‌. درست‌ یادم‌ نیست‌. اما فکرمی‌کنم‌ از بس‌ خراب‌ بازی‌ کرد امکان‌ به‌ من‌ نداد. باید حداقل‌ طوری‌ پیش‌می‌رفتم‌ که‌ پیرمرد باختم‌ را جدی‌ می‌گرفت‌. اما دفعة‌ پنجم‌ یادم‌ است‌ که‌ روی‌دندة‌ چپ‌ افتاده‌ بودم‌. پیرمرد دم‌ گرفته‌ بود و یک‌ریز دموکراسی‌ اروپا رابه‌رخم‌ می‌کشید. شاید من‌ این‌طور فکر می‌کردم‌، اما او به‌ واقع‌ گندش‌ رادرآورده‌ بود. قاتی‌ صحبت‌هاش‌ یادم‌ هست‌، پُز این‌ را هم‌ داد که‌ در جوانی‌اش‌شطرنج‌باز ماهری‌ بوده‌ است‌، و می‌گفت‌ رودست‌ نداشته‌، و می‌گفت‌ هنوز هم‌حرکت‌های‌ ماهرانه‌ای‌ می‌کند. زبان‌ انگلیسی‌ام‌ زیاد خوب‌ نبود، و من‌ هم‌ کِرم‌این‌را داشتم‌ که‌ میان‌ حرف‌هایم‌ اصطلاحات‌ عامیانة‌ زبان‌ خودمان‌ را به‌کارببرم‌. ترجمة‌ آن‌ها به‌ انگلیسی‌، آن‌طور که‌ دست‌ و پا شکسته‌ کارم‌ را پیش‌می‌بردم‌، چیز خنده‌داری‌ از آب‌ درمی‌آمد. و پیرمرد گاه‌ مُصر می‌شد آن‌چه‌ راکه‌ از دهنم‌ پریده‌ بود هرطور شده‌ برایش‌ معنا کنم‌. ناچار تلافی‌اش‌ را سرشطرنج‌ درآوردم‌. یعنی‌ درست‌ در اوج‌ عنعناتش‌ ماتش‌ کردم‌؛ آن‌هم‌ طوری‌ که‌از تکانی‌ که‌ خورد عینک‌ پنسی‌اش‌ از روی‌ بینی‌اش‌ افتاد و صورت‌گوشتالودش‌ عین‌ لبو قرمز شد.
پیرمرد بعد از آن‌ دیگر برای‌ تماشای‌ تلویزیون‌ دعوتم‌ نکرد. پیرزن‌ هم‌کمی‌ با من‌ سرسنگین‌ شده‌ بود. این‌جا هم‌ الا و ابدا، مگر با کسی‌ کاری‌ داشته‌باشی‌، وگرنه‌ همسایه‌های‌ دیوار به‌ دیوار شاید ماه‌ها هم‌دیگر را نبینند. پیرمردو پیرزن‌ هم‌ از آن‌ هلندی‌های‌ دِبشی‌ بودند که‌ وقتی‌ توی‌ خودشان‌ می‌رفتند باجرثقیل‌ هم‌ نمی‌توانستی‌ چانه‌شان‌ را بلند کنی‌ که‌ نگاهت‌ کنند. توی‌ یک‌ماهی‌که‌ بایکوت‌ شده‌ بودم‌ جز دوبار به‌طور تصادفی‌ ـ توی‌ راه‌پله‌ ـ آن‌ها را ندیده‌بودم‌. صبح‌ها دیر از خواب‌ پا می‌شدند. و روزها اگر پیرمرد سرِ کار نمی‌رفت‌یکی‌ دو ساعتی‌ توی‌ جنگل‌ قدم‌ می‌زدند. جنگل‌ همان‌ حوالی‌ بود. وقتی‌ هم‌توی‌ خانه‌ بودند، توی‌ اتاق‌ نشیمن‌ می‌نشستند و پرده‌ها را کیپ‌ می‌کشیدند.
آن‌روز عصر یک‌شنبه‌، تنهایی‌ پاک‌ امانم‌ را بریده‌ بود، تمام‌ هفته‌ را توی‌خانه‌ مانده‌ بودم‌. سرما و توفان‌ و بارش‌ برف‌ همین‌ قدم‌زدن‌های‌ تنهایی‌ام‌ راهم‌ از من‌ گرفته‌ بود. تمام‌ هفته‌ را نشسته‌ بودم‌ پشت‌ پنجره‌ و بیرون‌ را نگاه‌می‌کردم‌. برف‌ همه‌جا را پوشانده‌ بود. کفش‌های‌ ساق‌بلندی‌ که‌ خریده‌ بودم‌ واز ارزانی‌ آن‌ها تعجب‌ کرده‌ بودم‌ در اولین‌ ریزش‌ برف‌، امتحان‌ بدی‌ پس‌داده‌بودند. از تمام‌ جاهای‌ آن‌ها آب‌ نفوذ می‌کرد. در یک‌ قدم‌زدن‌ کوتاه‌ چنان‌ ازآب‌ پُر می‌شدند که‌ انگار چیزی‌ نپوشیده‌ بودی‌. اما فرقی‌ نمی‌کرد؛ گیرم‌پوتین‌هایم‌ بهترین‌ پوتین‌های‌ عالم‌ بودند. توی‌ این‌ برف‌ و باران‌ کجامی‌توانستم‌ بروم‌. صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ پا می‌شدم‌. ناشتایی‌ نخورده‌سیگاری‌ دود می‌کردم‌ و اخبار بی‌. بی‌. سی‌ را می‌گرفتم‌. بعد که‌ اخبار تمام‌می‌شد می‌نشستم‌ کنار پنجره‌ و فکر می‌کردم‌. دنیای‌ یک‌ آدم‌ تبعیدی‌، دنیای‌غریبی‌ است‌. اول‌ خیال‌ می‌کند خودش‌ است‌ و همین‌ کول‌باری‌ که‌ به‌ پشت‌بسته‌ است‌. چهار تا پیراهن‌، دو جفت‌ جوراب‌، یک‌دست‌ کت‌ و شلوار، دو تازیرپوش‌، یک‌ حوله‌، ریش‌تراش‌ برقی‌. بعد تا مدتی‌ جست‌وجوی‌ جایی‌ برای‌زیستن‌. بعد اتاقکی‌، میزی‌، چراغی‌، قلمی‌ و دفتری‌. چند تایی‌ کتاب‌. نصفی‌انگلیسی‌، نصفی‌ به‌ زبان‌ مادری‌ات‌. اما بعد، آهسته‌آهسته‌ شروع‌ می‌شود.می‌بینی‌، خودت‌ ـ تو ـ با همان‌ حجم‌ کوچکت‌ تاریخی‌ پشت‌ سر خود داری‌.خاطره‌ پشت‌ خاطره‌ یادت‌ می‌آید. و بعد یک‌مرتبه‌ می‌بینی‌ موجودی‌ که‌ این‌جانشسته‌ است‌، حجمی‌ است‌ پوک‌ و میان‌تهی‌، که‌ تمام‌ وجودش‌ در جای‌دیگری‌ سیر می‌کند. نگاهت‌ مثل‌ آدم‌های‌ مات‌ روی‌ اشیا سُر می‌خورد. روی‌آدم‌ها سُر می‌خورد. همه‌چیز را می‌بینی‌ و نمی‌بینی‌، و درد تا مغز استخوانت‌نفوذ می‌کند. حس‌ می‌کنی‌ نفرینی‌ به‌ دنبال‌ توست‌. لعنتی‌، فکرکردن‌ به‌ گذشته‌خط‌ و خطوط‌ ندارد. هر حرف‌، هر کلمه‌، رشتة‌ تازة‌ خاطره‌ای‌ را در ذهنت‌می‌کارد. هیچ‌کاری‌ راضی‌ات‌ نمی‌کند. روزهای‌ اول‌ گیلاسی‌ عرق‌ اندکی‌تسلی‌ات‌ می‌دهد. اما بعد از یک‌هفته‌، یک‌ماه‌، از عرق‌ و آبجو هم‌ بدت‌ می‌آید.می‌بینی‌ جادة‌ دراز و بی‌انتهایی‌ پیش‌ رو داری‌. وحشتت‌ می‌گیرد، و شایدهمین‌ وحشت‌ بود که‌ یک‌هفته‌ تمام‌ مرا توی‌ اتاقم‌ حبس‌ کرد. عجیب‌ است‌ که‌آدم‌ نه‌ زخم‌ معده‌ می‌گیرد و نه‌ بیماری‌ اعصاب‌. اوایل‌ فکر می‌کردم‌ شاید درخلال‌ یکی‌ از همین‌ شب‌ها، خودبه‌خود، یک‌جور قلبم‌ از کار بیفتد. حتی‌ چندشبی‌ به‌ عمد درِ اتاقم‌ را باز گذاشتم‌ تا پیرمرد و پیرزن‌ زودتر از آن‌که‌ بو بلندشود، خودشان‌ را از شرّ مرده‌ام‌ خلاص‌ کنند. اما اتفاق‌ نیفتاد. هر روز صبح‌سُرومُر و گنده‌ از خواب‌ برمی‌خاستم‌. توی‌ این‌ چند ماه‌ سرما هم‌ حتی‌نخورده‌ام‌. از آن‌ به‌بعد دیگر فکر مرگ‌ را نکردم‌.
یک‌روز پیرمرد به‌ من‌ گفت‌: «حال‌ و روزت‌ چه‌طور است‌؟»
من‌ هم‌ بی‌معطلی‌ گفتم‌: «گوزپیچ‌!»
خندید و حرفم‌ را به‌ سختی‌ تکرار کرد و بعد گفت‌: «یعنی‌ چی‌؟»
ماندم‌ توش‌ که‌ چه‌طور توضیح‌ بدهم‌. توی‌ دلم‌ به‌ تمام‌ برنامه‌ریزان‌دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ فحش‌ دادم‌. اگر آن‌ها به‌ جای‌ دویست‌، سیصدصفحه‌ کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌، دو صفحه‌ علویه‌خانم‌ هدایت‌ را توی‌ برنامه‌شان‌می‌گذاشتند حالا کار من‌ ساده‌تر بود. دستمال‌ کاغذی‌ را از جیبم‌ درآوردم‌گذاشتم‌ زیرم‌. بعد با دهان‌ شیشکی‌ درکردم‌. بعد کاغذ را پیچیدم‌ و گفتم‌: «بایدآن‌صدا را توی‌ آن‌ بپیچی‌.»
خندید و گفت‌: «برای‌ چه‌؟»
گفتم‌: «تو اول‌ بگو فهمیدی‌ یا نه‌؟»
گفت‌: «آره‌. آن‌را باید توی‌ دستمال‌ کاغذی‌ بپیچی‌.»
گفتم‌: «تو فرهنگ‌ لغات‌ که‌ برای‌ کلمات‌ فارسی‌ به‌زبان‌ خودتان‌درآورده‌اید آن‌را همین‌طور معنا کرده‌اید.»
حسابی‌ گیج‌ شده‌ بود. گفت‌: «عجب‌!»
گفتم‌: «این‌ اصطلاح‌ است‌. وقتی‌ آدم‌ حال‌ و روز درست‌ و حسابی‌ نداشته‌باشد، این‌طوری‌ جواب‌ می‌دهد.»
گفت‌: «یعنی‌ دل‌خور شدی‌ که‌ از تو پرسیدم‌؟»
گفتم‌: «نه‌ بابا! این‌ اصطلاح‌ حال‌ و روزم‌ را بیان‌ می‌کند.»
گفت‌: «خیلی‌ عجیب‌ است‌. من‌ هر چه‌ فکر می‌کنم‌ ارتباطی‌ بین‌ آن‌ها پیدانمی‌کنم‌.»
گفتم‌: «کمی‌ سوررآلیستی‌ است‌.»
گفت‌: «آره‌.»
طوری‌ گفت‌ که‌ انگار فهمیده‌ بود، من‌ هم‌ کوتاه‌ آمدم‌.
دل‌دل‌ می‌کردم‌ پایین‌ بروم‌ یا نه‌. پیش‌ از رفتن‌ یک‌بار دیگر با خودم‌ عهدکردم‌ اگر شطرنج‌ را چید، بگذارم‌ ببرد. بسته‌شدن‌ این‌ مَفر برایم‌ هیچ‌ سودی‌نداشت‌. از بس‌ با خودم‌ حرف‌ زده‌ بودم‌، خسته‌ شده‌ بودم‌. بعد از ظهرهامعمولاً هوا مه‌آلود می‌شد و نگاه‌کردن‌ از پنجره‌ بیشتر خسته‌ات‌ می‌کرد. کاج‌هابا رنگ‌ سبزشان‌ که‌ کمی‌ تیره‌ می‌زد در مه‌ پیدا و ناپیدا، حالت‌ اشباح‌ به‌ خودمی‌گرفتند، و گفت‌وگو با خود حالت‌ گفت‌وگو با اشباح‌ را پیدا می‌کرد، و این‌خیلی‌ سخت‌ بود که‌ آدم‌ قبول‌ کند با اشباح‌ حرف‌ بزند. شاید خیلی‌ زود بود، وفهمیدن‌ این‌ موضوع‌ که‌ دارم‌ با اشباح‌ حرف‌ می‌زنم‌ و قبول‌کردن‌ آن‌ وپذیرفتنش‌ به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌. با آن‌ حسی‌ که‌ قلبت‌ را تکان‌ می‌داد، و آن‌نیرویی‌ که‌ سر انگشتانت‌ را می‌سوزاند. مگر نه‌ این‌که‌ همیشه‌ هجوم‌ برده‌بودی‌؟ مگر نه‌ این‌که‌ تمام‌ آن‌ عمر کوتاهت‌ را دویده‌ بودی‌؟ بی‌آن‌که‌ نگاهی‌پشت‌ سرت‌ کرده‌ باشی‌. که‌ چه‌ هست‌. چه‌ بود و چه‌ خواهد شد. و از شعلة‌قلبت‌ گرما می‌گرفتی‌. و با دسته‌گل‌ بنفشه‌ای‌ در دست‌، وقتی‌ آفتاب‌ بر نیزة‌ بلندخود ایستاده‌ بود، سرسختانه‌ حکایت‌ راه‌ می‌گفتی‌ و می‌خواندی‌. و این‌ بود که‌برایم‌ سخت‌ بود قبول‌ کنم‌. و این‌که‌ می‌دانستم‌ هنوز زود بود: و این‌که‌می‌دانستم‌ هنوز چیزی‌ هست‌ که‌ از سر بی‌تابی‌ سرانگشتانم‌ را می‌ترکاند،شاید به‌ گریه‌ام‌ می‌انداخت‌ که‌ بنشینم‌ کنار پنجره‌ و در مه‌ با اشباح‌ حرف‌ بزنم‌.
سیگار و فندکم‌ را برداشتم‌ و پایین‌ رفتم‌. درِ اتاق‌ نشیمن‌شان‌ مثل‌ همیشه‌بسته‌ بود اما صدای‌ تلویزیون‌ می‌آمد. با انگشت‌ ضربة‌ کوتاهی‌ به‌ در زدم‌.پیرزن‌ از توی‌ اتاق‌ گفت‌: Yes?
توی‌ این‌ مدت‌ نفهمیده‌ بودم‌ یعنی‌ بفرما. در را باز کردم‌. پیرزن‌ از جاش‌تکان‌ نخورد، اما پیرمرد بلند شد.
به‌ هلندی‌ گفت‌: «سلام‌، چه‌طورید؟» و با او دست‌ دادم‌.
به‌ پیرزن‌ گفتم‌: «چه‌طوری‌ ماما؟»
پیرزن‌ از کلمة‌ ماما خوشش‌ می‌آمد. خنده‌ای‌ کرد و گفت‌: «دیشب‌ اتاقت‌گرم‌ بود؟»
نزدیک‌ بود از دهنم‌ چیزی‌ بپرد. همیشه‌ نسبت‌ به‌ سؤال‌ و جواب‌های‌این‌طوری‌ حساس‌ می‌شدم‌. آخر هزار فرسنگ‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ باشی‌ وبیایی‌ که‌ مثلاً شب‌ سرما اذیتت‌ نکند. هوای‌ اتاقت‌ گرم‌ باشد. فحش‌ به‌خودم‌ وبه‌ همة‌ عالم‌ زیر لبم‌ بود. اما جلو خودم‌ را گرفتم‌. حواسم‌ بود کار را خراب‌نکنم‌.
گفتم‌: «خیلی‌ گرم‌.»
مخصوصاً کش‌ ندادم‌. پیرزن‌ کیف‌ کرد.
گفت‌: «چای‌ می‌خوری‌ یا قهوه‌؟»
گفتم‌: «قهوه.»
و کنار پیرمرد روی‌ مبل‌ نشستم‌. تلویزیون‌ داشت‌ فیلمی‌ آمریکایی‌ نشان‌می‌داد. اما قهرمان‌ اصلی‌ آن‌ ایتالیایی‌ بود و انگلیسی‌ را با لهجة‌ بدی‌ حرف‌می‌زد. پیرمرد از طرح‌ تازه‌ای‌ که‌ برای‌ سقف‌ِ یک‌ ساختمان‌ داده‌ بود تعریف‌کرد. از خودش‌ شنیده‌ بودم‌ که‌ مهندس‌ مخصوص‌ سقف‌ِ ساختمان‌ است‌. هربار که‌ می‌خواست‌ تعریف‌ کند چند بار تأکید می‌کرد که‌ او مهندس‌ مخصوص‌این‌کار است‌. من‌ دیگر آن‌را از بَر بودم‌. همان‌طور که‌ به‌ او گوش‌ می‌دادم‌ زیرچشمی‌ تلویزیون‌ را نگاه‌ می‌کردم‌. فیلم‌ بدی‌ نبود. مرد سوسیالیست‌ بود ومتعصب‌ و زن‌ گویا فِمینیست‌. و هر دو از هم‌ دور. این‌وسط‌ پای‌ بچه‌ای‌ هم‌ درمیان‌ بود که‌ آدم‌ دلش‌ برای‌ او می‌سوخت‌. پیرمرد فهمید حواسم‌ به‌ تلویزیون‌است‌.
گفت‌: «فمینیست‌ها این‌جا خیلی‌ زیادند.»
پیرزن‌ فنجان‌ قهوه‌ را جلوم‌ گذاشت‌ و گفت‌: «با شیر؟»
گفتم‌: «نه‌! بدون‌ شیر بهتر است‌.»
پیرمرد گفت‌: «در مملکت‌ شما قهوه‌ را با شیر می‌خورند یا خالی‌؟»
از آن‌ سؤال‌های‌ تخمی‌ بود که‌ کُفر آدم‌ را درمی‌آورد. اما چاره‌ای‌ نداشتم‌.
گفتم‌: «ما همه‌جورش‌ را می‌خوریم‌.»
به‌ نظرم‌ طوری‌ گفتم‌ که‌ برای‌ پیرمرد سؤال‌ پیش‌ آورد. چانه‌اش‌ کمی‌ لرزیدو گفت‌: «نفهمیدم‌.»
گفتم‌: «با شیر، شکر، گاهی‌ هم‌ خالی‌. گاهی‌ هم‌ با گریه‌. گاهی‌ هم‌ با اشک‌.بدبختی‌ است‌ دیگر.»
پیرزن‌ گفت‌: «شما امروز ناراحتید. این‌طور نیست‌؟»
گفتم‌: «نه‌ جان‌ شما، ناراحت‌ نیستم‌. این‌جا قهوه‌ با شیر می‌خورند وفِمینیست‌ها خیلی‌ زیادند. آن‌جا قهوة‌ تلخ‌ می‌خورند و…»
و خودم‌ کوتاه‌ آمدم‌. کش‌دادنش‌ بیشتر عصبانی‌م‌ می‌کرد. فنجان‌ قهوه‌ رابرداشتم‌ و گفتم‌: «ماما. قهوه‌ای‌ که‌ تو درست‌ می‌کنی‌ نه‌ شکر می‌خواهد نه‌ شیر.خودش‌ از خوش‌مزگی‌ شیر و شکر است‌.»
پیرزن‌ قاه‌قاه‌ خندید. انگار دلش‌ می‌خواست‌ آن‌را دوباره‌ تکرار کنم‌.پیرمرد اما هنوز مثل‌ مرغ‌ کُرچی‌ اخم‌ کرده‌ بود و نگاهم‌ می‌کرد.
گفتم‌: «با یه‌ دست‌ شطرنج‌ چه‌طوری‌؟»
پیرمرد انگار یاد باخت‌هایش‌ افتاد. دست‌ روی‌ پیشانی‌اش‌ مالید و گفت‌:«سردرد دارم‌. امروز زیاد کار کردم‌. حالم‌ چندان‌ خوب‌ نیست‌.»
گفتم‌: «مهم‌ نیست‌. یک‌روز دیگر!»
پیرزن‌ گفت‌: «آره‌، حالش‌ امروز خوب‌ نیست‌.»
فکر کردم‌ دست‌ به‌ یکی‌ کرده‌اند که‌ جلو بازی‌ شطرنج‌ را بگیرند. تکیه‌ دادم‌به‌ پشتی‌ مبل‌ و سیگاری‌ روشن‌ کردم‌. رشتة‌ داستان‌ِ فیلم‌ تلویزیون‌ را از دست‌داده‌ بودم‌. اما انگار زن‌ و مرد دعواشان‌ بالا گرفته‌ بود. دوتایی‌ داشتند زیر باران‌توی‌ سر و کله‌ هم‌ می‌زدند. بعد زن‌ راه‌ افتاد. تک‌ و تنها زیر باران‌. مرد کمی‌ایستاد و بعد دنبالش‌ راه‌ افتاد. سعی‌ می‌کرد زن‌ را وادار کند که‌ به‌ خانه‌ برگردد.زن‌ قبول‌ نمی‌کرد و جیغ‌ می‌زد. دوتایی‌ خیس‌ و تیل‌ زیر باران‌. دوباره‌ یاد بچه‌افتادم‌.
پیرمرد گفت‌: «طرحی‌ را که‌ امروز به‌ شرکت‌ دادم‌ رودست‌ نداشت‌.»
گفتم‌: «نمی‌شه‌ آن‌ها را برای‌شان‌ پُست‌ کنی‌ که‌ این‌قدر راه‌ نروی‌ وبرگردی‌؟»
گفت‌: «نه‌! من‌ مهندس‌ مخصوص‌ این‌کار هستم‌. باید حتماً خودم‌ باشم‌.»
گفتم‌: «راست‌ می‌گی‌. معمولاً مهندسان‌ مخصوص‌ باید خودشان‌ باشندوگرنه‌ کسی‌ از نقشة‌ آن‌ها سر درنمی‌آورد.»
کلمة‌ مهندس‌ را با تلفظ‌ قشنگی‌ گفتم‌ که‌ حسابی‌ کیف‌ کند.
گفت‌: «کاملاً درسته‌.»
بعد گفت‌: «من‌ به‌ سفر عادت‌ دارم‌. آلمان‌ هم‌ تا این‌جا زیاد راه‌ نیست‌.»
گفتم‌: «تو بهار و تابستان‌ بد نیست‌. اما توی‌ زمستان‌ زیاد لطفی‌ نداره‌.»
گفت‌: «می‌دانی‌ تا حالا چند کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌؟»
گفتم‌: «نه‌! ولی‌ باید زیاد باشه‌.»
گفت‌: «بیست‌ سالم‌ بود که‌ پشت‌ ماشین‌ نشستم‌. تا حالا هشت‌صد و پنجاه‌هزار کیلومتر رانندگی‌ کرده‌ام‌.»
پیرزن‌ زیرچشمی‌ نگاه‌ تحسین‌آمیزی‌ به‌ پیرمرد کرد. پیرمرد بلند شد ورفت‌ آلبومی‌ از توی‌ کمد درآورد و عکس‌ ماشین‌هایی‌ را که‌ داشت‌ نشانم‌ داد.فولکس‌ واگن‌، فیات‌، تویاتا. گفت‌: «ب‌.ام‌. و. از همه‌شان‌ سر است‌.»
گفتم‌: «با این‌ چند کیلومتر راندی‌؟»
چانه‌اش‌ را برد توی‌ سینه‌اش‌ و کمی‌ فکر کرد. بعد گفت‌: «سی‌هزارکیلومتر.»
گفتم‌: «اگر صعودی‌ می‌راندی‌ حالا تو کره‌ ماه‌ بودی‌.»
خندید و من‌ دلم‌ سوخت‌. اما نفهمیدم‌ برای‌ کدام‌ یکی‌مان‌.
چند روز پیش‌ وقتی‌ توی‌ کتاب‌خانه‌ دانشکدة‌ زبان‌های‌ شرقی‌ نشسته‌بودم‌، بنگالی‌ سیاه‌ و کوچک‌ و قشنگی‌ پیداش‌ شد. کمی‌ ایستاد. به‌ زبان‌انگلیسی‌ گفت‌: «ببخشید. افغانی‌ هستید؟»
گفتم‌: «فرق‌ نمی‌کند. فعلاً که‌ توی‌ این‌ خراب‌شده‌ افتاده‌ایم‌.»
به‌ نظرش‌ کمی‌ خشن‌ آمدم‌. چون‌ دست‌ و پایش‌ را جمع‌ کرد و عقب‌ کشید.دلم‌ سوخت‌. فکر کردم‌ باید او هم‌ دربه‌دری‌ مثل‌ خودم‌ باشد.
گفتم‌: «سیگار می‌کشی‌؟» و پاکت‌ سیگارم‌ را برایش‌ پیش‌ بردم‌.
گفت‌: «نه‌، سیگاری‌ نیستم‌.» و به‌ دنبالش‌ افزود: «پی‌ یک‌ فارسی‌زبان‌می‌گردم‌.»
گفتم‌: «مشکلت‌ چیه‌ بگو؟»
گفت‌: «می‌دونی‌، اسم‌ من‌.» و مکثی‌ کرد. «نه‌ اسم‌ فامیلم‌ چونی‌ است‌.می‌خواستم‌ بدانم‌ در زبان‌ فارسی‌ چه‌ معنا می‌دهد.»
هنوز فکرم‌ جاهای‌ بدی‌ نمی‌رفت‌.
گفتم‌: «معنای‌ مقابل‌ چند است‌. چند، مقدار را بیان‌ می‌کند و چون‌، حالت‌را.»
قیافة‌ بهت‌زده‌ای‌ گرفت‌ و گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
گفتم‌: «کجاش‌ عجیب‌ است‌؟»
لب‌خندی‌ آمیخته‌ با شرم‌ گوشة‌ لبش‌ ظاهر شد و گفت‌: «اشاره‌. اشاره‌ به‌چیز دیگری‌ نمی‌کند؟»
و دستش‌ بفهمی‌ نفهمی‌ طرف‌ پشتش‌ رفت‌.
شستم‌ خبردار شد. به‌ خودم‌ گفتم‌ بخشکی‌ شانس‌. این‌ یک‌بار رامی‌خواستی‌ مثل‌ بچة‌ آدم‌ رفتار کنی‌.
گفتم‌: «منظورت‌ … است‌؟»
گفت‌: «آره‌.»
گفتم‌: «ای‌… بچه‌های‌ پایین‌ شهر به‌جای‌ … گاهی‌ چونی‌ هم‌ می‌گویند. اما توکجا و آن‌ها کجا؟»
گفت‌: «جایی‌ که‌ درس‌ می‌دهم‌ چند تا استاد هلندی‌ هستند که‌ زبان‌ فارسی‌درس‌ می‌دهند و گاهی‌ دستم‌ می‌اندازند!»
گفتم‌: «چه‌کاره‌ای‌؟»
گفت‌: «جامعه‌شناسی‌ درس‌ می‌دهم‌.»
گفتم‌: «مگه‌ مجبور بودی‌ این‌جا بیایی‌. می‌ماندی‌ همون‌جا!»
گفت‌: «این‌جا خوب‌ پول‌ می‌دهند. محیطش‌ هم‌ بهتر است‌.»
لجم‌ گرفت‌. گفتم‌: «مطمئنی‌ نام‌ فامیلت‌ … نیست‌؟»
گفت‌: «نه‌!» و لبش‌ را غنچه‌ کرد: «چونی‌.» و دوباره‌ گفت‌: «عجیب‌ است‌.»
سرم‌ را انداختم‌ پایین‌. بنگالی‌ کمی‌ این‌پا و آن‌پا کرد و انگار با خودش‌حرف‌ می‌زد گفت‌: «تعجبم‌ چرا خارجی‌ها این‌طور تلفظ‌ می‌کنند. «ک‌» و «چ‌»خیلی‌ با هم‌ فرق‌ دارد.»
گفتم‌: «باهات‌ خوب‌ نیستند.»
گفت‌: «شاید.» و کمی‌ فهرست‌ کتاب‌ها را ورق‌ زد و بعد رفت‌.
پیرمرد که‌ فهمید توی‌ فکرم‌، گفت‌: «با یک‌دست‌. فقط‌ با یک‌دست‌موافقم‌.»
گفتم‌: «عالیه‌.»
میز را مرتب‌ کردم‌ تا شطرنج‌ را روی‌ آن‌ بچیند.
زن‌ و مرد فیلم‌ هنوز زیر باران‌ بودند. خسته‌ و پشیمان‌ از این‌ جدال‌ پوچ‌ وبی‌ثمر. زن‌ دست‌ انداخته‌ بود روی‌ شانة‌ مرد، و مرد کمر زن‌ را گرفته‌ بود، و هردو زیر باران‌ داشتند به‌طرف‌ خانه‌ می‌رفتند.
پیرمرد پشت‌ میز که‌ نشست‌ سیاه‌ و سفید کرد. سفید دستش‌ افتاد. اولین‌مهره‌ را که‌ حرکت‌ داد فهمیدم‌ باز مشنگ‌بازی‌اش‌ را شروع‌ کرده‌ است‌. اما من‌تصمیمم‌ را از قبل‌ گرفته‌ بودم‌. عین‌ او پیش‌ آمدم‌. پیرمرد چنان‌ تو بحر مهره‌هافرو رفته‌ بود که‌ اگر آدم‌ بازی‌ او را ندیده‌ بود خیال‌ می‌کرد توی‌ شطرنج‌ لنگه‌ندارد. مثل‌ فرماندهی‌ که‌ به‌ سربازانش‌ دستور می‌دهد خیز برمی‌داشت‌ وسوارها و پیاده‌ها را جابه‌جا می‌کرد. گذاشتم‌ چند تا از سوارهایم‌ را بزند. وقتی‌دید پیش‌ افتاده‌ است‌ سرش‌ را بلند کرد و گفت‌: «ویسکی‌ یا شری‌؟»
گفتم‌: «ویسکی‌!»
گفت‌: «من‌ هم‌ موافقم‌.»
گفتم‌: «انگار سرت‌ خوب‌ شد؟»
خیره‌ به‌ صفحة‌ شطرنج‌ نگاه‌ کرد و جواب‌ نداد. زنش‌ که‌ آن‌سوتر نشسته‌بود گفت‌: «من‌ می‌آرم‌.» و بلند شد و توی‌ آشپزخانه‌ رفت‌. بعد صدای‌ بازشدن‌درِ قفسه‌ها از آشپزخانه‌ توی‌ اتاق‌ آمد و صدای‌ لیوان‌هایی‌ که‌ پیرزن‌درمی‌آورد.
گفتم‌: «داری‌ خوب‌ بازی‌ می‌کنی‌.»
مهره‌ای‌ را حرکت‌ داد و گفت‌: «حالا نوبت‌ توست‌!»
پیرزن‌ لیوان‌ها را که‌ کنار صفحة‌ شطرنج‌ گذاشت‌ بی‌معطلی‌ جرعه‌ای‌ ازمال‌ِ خودم‌ نوشیدم‌ و مهره‌ای‌ را راندم‌. پیرمرد بعد از مدتی‌ تفکر وزیرش‌ راطوری‌ جلو شاه‌ نشاند که‌ من‌ با حرکت‌ فیل‌ می‌توانستم‌ آچمزش‌ کنم‌. بعد از آن‌چند سواری‌ که‌ از دست‌ داده‌ بودم‌ بد نبود تکانی‌ به‌ او بدهم‌. اما وقتی‌ دست‌بردم‌ که‌ فیل‌ را بلند کنم‌ دیدم‌ خودم‌ آچمز هستم‌. قلعه‌اش‌ نمی‌دانم‌ از کجا جلوشاهم‌ نشسته‌ بود. بدبختی‌ بود دیگر، من‌ خودم‌ مدتی‌ بود آچمز بودم‌ و حالامی‌خواستم‌ یکی‌ دیگر را آچمز کنم‌. بعد نمی‌دانم‌ به‌ نظرم‌ رسید یا واقعیت‌داشت‌. ولی‌ واقعیت‌ داشت‌. بدجوری‌ توی‌ مخاطره‌ افتاده‌ بودم‌. گیرم‌ دو سه‌ تاحرکت‌ هم‌ می‌کردم‌. اما امکان‌ درآمدن‌ نبود. آچمزبودن‌ هم‌ بددردی‌ است‌. نه‌راه‌ پیش‌ داری‌ نه‌ راه‌ پس‌، گُهی‌ خورده‌ای‌ و باید پایش‌ بایستی‌. درست‌ مثل‌وضعی‌ که‌ من‌ توش‌ قرار داشتم‌. راستی‌ که‌ چی‌؟ تلخی‌ این‌ لحظات‌ را که‌ دقایق‌و ثانیه‌هایش‌ را احساس‌ می‌کنی‌ با چه‌ کسی‌ می‌توان‌ گفت‌. با چه‌ کسی‌ می‌توان‌گفت‌ که‌ قلبت‌ دارد ذره‌ ذره‌ آب‌ می‌شود و تو صدای‌ آب‌شدن‌ آن‌را می‌شنوی‌.روزی‌ می‌گفتی‌ چه‌ خوب‌ است‌، آدم‌ کنار مردمش‌ باشد و با آن‌ها زمزمه‌ کند.می‌گفتی‌ دیری‌ با صدای‌ بلند سخن‌ گفتی‌، اما رسیدن‌ جویبار به‌ رودخانه‌ ورودخانه‌ به‌ دریا همواره‌ با زمزمه‌ هم‌راه‌ است‌. بعد که‌ معنای‌ زمزمه‌ رافهمیدی‌، فهمیدی‌ چرا صخره‌ سال‌ها گذرِ باد و توفان‌ و آفتاب‌ را تحمل‌می‌کند و می‌ماند. و حس‌ کردی‌ زندگی‌ چه‌ خروشی‌ در نهان‌ دارد. پذیرفتی‌ که‌زمزمه‌گر باشی‌. با تأنی‌ درد خاموش‌ قلبت‌ را الفباوار با خود و با دیگران‌ زمزمه‌کردی‌. زندگی‌ را در خیال‌ از مدخل‌های‌ تودرتو عبور دادی‌. رختی‌ رنگین‌بافتی‌ از خندة‌ کودکان‌ و آن‌ها را در گذر باد آویختی‌. و از تنگنای‌ امید آن‌هایی‌که‌ دوست‌ داشتی‌ فانوس‌ کوچکی‌ برافروختی‌، تا خورشید آهسته‌ آهسته‌روشنای‌ بزرگش‌ را بگستراند. اما در پس‌ تمام‌ این‌ها دستی‌ آهسته‌آهسته‌کابوس‌ خودش‌ را می‌بافت‌.
به‌ پیرمرد گفتم‌: «بی‌فایده‌ است‌. من‌ مات‌ شده‌ام‌.»
پیرمرد انگار از خوابی‌ سنگین‌ بیدار شده‌ باشد گفت‌: «ها…» و روی‌ صفحه‌شطرنج‌ خم‌ شد.
پیرمرد گفت‌: «راستی‌؟»
پیرمرد که‌ حالا کاملاً متوجه‌ شده‌ بود، خنده‌ای‌ پیروزمندانه‌ کرد و دستش‌را پیش‌ آورد.
«بله‌. با حرکت‌ اسب‌ دیگر تمامی‌.»
و به‌ پیرزن‌ اشاره‌ کرد که‌ بیاید و صحنة‌ مغلوب‌شدن‌ من‌ را ببیند.
پیرزن‌ بلند شد.
فیلم‌ هم‌ انگار به‌ آخر رسیده‌ بود، زن‌ و مرد هر دو در یک‌ بستر خوابیده‌بودند. اما هر دو با رؤیاهای‌ دور از هم‌. و در اتاقی‌ دیگر، کودک‌ تک‌ و تنها باعروسک‌های‌ بی‌جانش‌ بازی‌ می‌کرد. از جا برخاستم‌.
پیرمرد گفت‌: «کجا؟ ویسکی‌ات‌ را هنوز نخورده‌ای‌.»
گفتم‌: «بعد. وقت‌ دیگر، حالا خیلی‌ خسته‌ام‌.»
وقتی‌ پیرمرد داشت‌ موقعیت‌های‌ بازی‌ را با غرور برای‌ پیرزن‌ موبه‌موتعریف‌ می‌کرد، در را باز کردم‌ و از راه‌پله‌ به‌ اتاقم‌ رفتم‌.
اتاق‌، سرد و خالی‌ بود و رنگ‌ تیرة‌ غروب‌ آن‌را ملال‌انگیز و دل‌مُرده‌ترکرده‌ بود. جرأت‌ نکردم‌ به‌ پشت‌ پنجره‌ و کاج‌های‌ توی‌ آن‌ نگاه‌ کنم‌. اما وقتی‌خواستم‌ روی‌ تخت‌ دراز بکشم‌ چراغ‌ خیابان‌ را دیدم‌ که‌ در میان‌ مه‌ سرخی‌می‌زد و حالت‌ خاصی‌ داشت‌. درست‌ مثل‌ چشمی‌ که‌ تمام‌ روز گریسته‌ باشد.از بالای‌ سرم‌ سفرنامة‌ ناصر خسرو را برداشتم‌. آن‌را باز کردم‌ و این‌ صفحه‌آمد: «و از آن‌جا به‌دهی‌ که‌ خرزویل‌ خوانند، من‌ و برادرم‌ و غلامکی‌ هندو که‌ باما بود وارد شدیم‌. زادی‌ اندک‌ داشتیم‌. برادرم‌ به‌ دیه‌ در رفت‌ تا چیزی‌ از بقال‌بخرد. یکی‌ گفت‌ چه‌ می‌خواهی‌؟ بقال‌ منم‌. گفت‌ هر چه‌ باشد ما را شاید. که‌غریبم‌ و برگذر و چندان‌ که‌ از مأکولات‌ برشمرد گفت‌ ندارم‌. بعد از آن‌ هر کجاکسی‌ از این‌ نوع‌ سخن‌ گفت‌، گفتمی‌ بقال‌ خروزیل‌ است‌.»
کتاب‌ را کنار گذاشتم‌ و چشم‌هایم‌ را بستم‌.
نویسنده: نسیم خاکسار

موش یک کلمه است

کلمه ها  امروز صبح نمی توانند  نفس بکشند،  مثل مورچه های ریزی که وقتی بچه بودم می ریختمشان توی شیشه ی کوچکی تا ذله شوند، چون یکی شان گازم گرفته بود . ترس واز جهنم باعث شد تا این بازی را فراموش کنم، اگر چه این سال ها مدام تماشاگر جشن موش سوزی بوده ام. آخرین‌بار، هفته‌ی‌پیش‌تو اتاق‌یکی‌از همسایه‌ها، موش‌افتاده‌بود.
یکی از زن ها جیغ‌می‌کشید و گوشه‌ئی را نشان‌می‌داد.
ـ موش‌… موش!
مردها و زن‌های همسایه می‌خندیدند.  گاه‌از پنجره  نگاه‌شان می‌کنم‌. هر روز تو این‌مجتمع‌  سی‌و دو واحدی‌ماجرایی‌  پیش‌می‌آید، اما ماجرای‌موش‌ و موش‌سوزی‌سال‌هاست‌که‌ادامه‌دارد.
روزنامه‌ی صبح  را  ورق‌می‌زنم‌. بیشتر خبرها درباره‌ی‌جنگ‌آمریکا و عراق‌است‌.   در روزنامه‌همشهری‌مقاله‌ئی‌ نوشته‌شده‌به‌نام ” زیر پوست‌جنگ‌”  مردی‌کنار خاک‌و خل‌اسکلتی‌ را بیرون‌کشیده‌. سرش‌را گذاشته‌  روی‌صورت‌اسکلت‌. این‌صفحه‌تنها صفحه‌ئی‌  ست که‌جدا   می کنمش.  گاهی‌فکر می‌کنم‌کلمه‌ها ارزشی‌ ندارند، تصویر کافی‌ست‌. تصویری‌که‌از واقعیت‌گرفته‌شده‌، بدون‌هیچ‌ واسطه.
روزنامه‌ها، اخبار …تمام‌صفحات‌سیاه‌شده‌از جنگ‌  عراق‌ و آمریکا…جنازه‌ها با دست‌و پاهای‌قطع‌  شده‌…تانک‌ها، سربازهای‌ آمریکایی‌ …
ـ 29 اوریل‌. شناعت‌. قربانیان‌از گورهای‌دست‌جمعی‌ بیرون‌کشیده‌می‌شوند. گورستانی‌نزدیک‌زندان‌مخوف‌ابوغریب‌. حدودهزار نفر در این‌گورستان‌دفن‌شده‌اند که‌شماره‌های‌برگورشان‌تنها نشانی‌ آن‌هاست‌. با تسخیر زندان‌دسترسی‌به‌پرونده‌ها… اجسادشان‌را… تا مراسم‌کفن‌و دفن‌…
آن‌چه‌در اطراف‌  ما می‌گذرد کلمه‌است‌؟ واقعیت‌است‌؟ واقعیت‌روی‌پوست‌و گوشت‌و استخوان‌و روح‌ما اثر می‌گذارد؟   روزنامه ها و دست نوشته هایم را جمع میکنم …. نوشتن‌حالا برای‌من‌دفع‌آشغال‌هایی‌ست‌که‌خورده‌ام‌… سمی‌ست‌که‌سرم‌را گرم‌می‌کند به‌مرگ‌، به‌ادامه‌ی‌مرگ‌، مرگی‌که‌تما می ندا رد . گاه ‌  تصویر هم‌مُرده‌است‌با وجود این‌که‌عین‌واقعیت‌را در لحظه‌ئی‌ خاص‌به‌ثبت‌می‌رساند. تصویر نمی‌تواند بوی‌زهر اجساد  را نشان‌ بدهد … تصویر و کلمه‌نمی‌توانند لحظاتی‌را که‌ فقط‌ ما، فقط‌ ما تماشاگر بوده‌ایم‌ به‌ وضوح‌ نشان‌ بدهد.
از بیرون‌سروصدا می‌آید.   پرده‌را کنار می‌زنم‌. دورتر بچه‌ها دارند بازی‌می‌کنند. دو طرف‌طنابی‌را می‌کشند و جیغ‌می‌زنند.
پائین‌ پنجره‌زن‌ها و مردها دور هم‌جمع‌شده‌اند. یکی‌شان‌موش‌ به‌تله‌ افتاده‌ئی‌را آورده‌وسط‌جمعیت‌.  موش‌  در حال‌خوردن‌تکه‌پنیری‌به‌ دام‌افتاده‌. چشم‌های‌ریزش‌دودو می‌زند. مردی‌ریزجثه‌جلو می‌آید.  یکریز می‌خندد.با صدای‌  بلند می‌گوید:  ” نفت‌خیلی‌خوب‌آتیشو روشن‌ می‌کنه‌ !   ”
صدای‌  دست زدن جمعیت  بالا می‌رود.   مردی‌که‌پیرهن‌ سرمه‌ئی‌پوشیده‌،  شیشه‌نفت‌را روی‌موش‌سرازیر می‌کند. موش‌دست‌وپا می‌زند.   از طعمه‌جدایش‌  کرده‌اند. منگ‌ایستاده‌. انگار تصمیم‌ می‌گیرد که‌بدود…یکی‌شان‌کبریت‌می‌زند. کبریت‌را می‌اندازد روی‌ موش‌… حالا بچه‌ها بازی‌نمی‌کنند، ایستاده‌اند، بی‌آنکه‌جلو بیایند.
موش شعله‌ ور شده‌است . می‌دود. دست‌و پاهای‌کوچکش‌به‌سمت‌بالا چرخ‌ می‌خورد. انگار که‌می‌خواهد چیزی‌را بگیرد و یا برقصد. تو دست‌و پاها ی جمعیت می‌چرخد، سیاه‌شده است ‌. حالا دارد جمع‌می‌شود…ریز و مچاله‌ شده‌.
بچه‌ها بازی‌شان‌را ادامه‌می‌دهند. پشت‌لباس‌همدیگر را گرفته‌اند. با صدای‌بلند می‌خوانند: هووو…هووو…کیش‌…کیش‌ …
یکی‌از زن‌ها می‌گوید:  ” چه‌قدر دست‌وپاهاش‌کوچولوِ!  ”
صدای کف‌زدن‌زن‌ها و مردها می‌پیچد. چند مرد با دست‌های کوچک و ناخن‌های کوتاه‌  دور موش‌  می‌رقصند.
می روم به محوطه. بوی  گوشت سوخته ‌پیچیده‌است … بوی نفت‌و بوی‌گوشت‌… جمعیت‌هنوز دور تله‌موش‌ایستاده‌اند و بچه‌ ها همین‌طور فریاد می‌زنند: هووو…هووو …کیش‌… کیش‌ .
می ایستم  کنار دیوار  .آفتاب‌  سرد پائیزی‌بی‌تفاوت‌  می‌تابد روی دیوار  و مورچه‌ ها آرام‌آرام‌، پشت‌سرهم‌،  از دیوار بالا می‌روند . کنار پایم‌، مورچه‌ی‌پردار سیاهی‌، سرش‌را می‌کوبد به‌  دیوار… بال بال می زند  و باز دوباره سرش را می کوبد به دیوار. یکی از همسایه ها تله موش را با پا به کناری  می اندازد و می گوید : ” مورچه  وقتی می خواد بمیره ، بال در میاره !  ”
یکی شان می گوید :  “نفت مورچه ها  را خوب می سوزونه ! نسلوشونو از بین می بره .   ”
این بار جمع شده اند که مورچه ها  را بسوزانند .  دور می شوم  از جمعیت …  صدای بچه ها هنوز توی گوشم می پیچید، صدای جیغ و فریاد و صدای دویدن هایشان …
نویسنده: میترا داور

دارکوب‌ها

دارکوب‌هایی از آن نوع که به‌شان «دم سفید» می‌گویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدری قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبید صبح‌ها آن‌چنان هیاهویی به راه می‌انداختند که دیگر هیچ کس تو خانه نمی‌توانست چشم برهم بگذارد.
لانه‌ی دارکوب‌ها توی چنار خشکی بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب‌ها انداختن این چنار است. اما باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می‌گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می‌شود به شرطی که این چنار وسط حیاط باقی بماند!
از وقتی که من یادم می‌آمد همیشه‌ی خدا باباجانم را می‌دیدم که به این درخت ور می‌رود: شاخه‌های خشکیده‌اش را اره می‌کند و دور سوراخ‌هایی که دارکوب‌ها درست می‌کنند نقش و نگار می‌اندازد! اما مدت‌ها بود که درخت به کلی خشک شده بود. حتا دیگر یک شاخه هم برایش باقی نمانده بود، و تنه‌اش مثل تیر تلفن راست و سیخ فرو رفته بود تو هوا.
دارکوب‌ها کله‌ی این درخت لانه ساخته، به طور پیچاپیچ آن‌قدر سوراخ‌سوراخش کرده بودند که دیگر تعداد سوراخ‌ها را امکان نداشت آدم بتواند بشمرد. کاکا هن سم می‌گفت که اوایل تابستان یک دفعه این سوراخ‌ها را شمرده و دیده که به چهل تا پنجاه تا سر می‌زند.
وقتی جوجه دارکوب‌ها از تخم درآمدند، هروقت آدم به نوک درخت نگاه می‌کرد می‌دید یک دسته‌ی ده دوازده‌تایی با کمال حرارت مشغول فعالیتند و به دوروبر درخت نوک می‌زنند. منتها اول صبح که آفتاب می‌خوست درآید، دیگر وحشتناک بود! چون‌که همه‌ی دارکوب‌ها دسته جمعی مشغول فعالیت می‌شدند و همه با هم شروع می‌کردند به نوک‌باران کردن درخت خشکیده. بابا می‌گفت عده‌شان به سی تا می‌رسد. این کار دسته‌جمعی گاهی تا ساعت هفت صبح ادامه داشت.
کاکاهن‌سم به باباجانم گفت:
آقا موریس! من می‌تونم یک قرابین از یه نفر امانت بگیرم که تو یه چشم به هم زدن قال همه‌ی دارکوب‌ها را بکنیم.
اگه یه پر از این دارکوب‌ها را روزمین بیندازی، حقتو کف دستت می‌ذارم. این کار درست مثل اونه که کلانتر محلو کشته باشی! فهمیدی؟ به خدا تموم عمر می‌ندازمت تو زندون بپوسی!
کاکا دستپاچه شد و گفت:
آخ، توروبه خدا آقا موریس! من تا به همچی مجزاتی رو ندارم.
تق وتوقی که دارکوب‌ها از درخت خشکیده درمی‌آوردند روزبه‌روز بیش‌تر می‌شد.
روزها بلند می‌شد و معنی این کار آن بود که از آن پس دارکوب‌ها هم صبح‌ها کارشان را زودتر آغاز می‌کردند. باباجانم تخمین می‌زد که کار دارکوب‌ها از سه‌ونیم بعد از نصف شب شروع می‌شود.
کاکاهن‌سم می‌گفت:
اگه دست من بود دارکوب‌ها را می‌پروندم و درختم می‌نداختم تا دیگه نتونن قشقرق راه بندازن.
کاکا! بهتره عوض هر کار دیگه جلو زبون درازتو بگیری! اگه کم‌ترین بلایی سر کوچیک‌ترین جوجه‌ی دارکوبام یا درخت چنارم بیاری من هم بلایی به سرت می‌آرم که دیگه تا عمر داری حسرت دیدن یه دارکوب دم سفید به جیگرت بمونه!
در طول روز هیچ کس به دارکوب‌ها توجهی نداشت. آن‌ها برای خودشان این‌وروآن‌ور می‌پریدند تا چیزی پیدا کنند و بخورند، یا یک گوشه کپه مرگ‌شان را بگذارند و راحت کنند. اگر هم یکی از آن‌ها اتفاقاً تق‌وتوق بی‌مصرفی راه می‌انداخت و تک مضرابی می‌زد دارکوب‌های دیگر در کارش شرکت نمی‌کردند انگار اجبار داشتند که فقط صبح‌ها کار را به طور دسته جمعی انجام بدهند.
باباجانم می‌گفت از این که ببیند یک دارکوب دارد تک و تنها به درخت نوک می‌زند خیلی کیفور می‌شود.
مامان چیز عمده‌ای نمی‌گفت جز این‌که گاهی بابام را تهدید می‌کرد اگر برای جلوگیری از این تق‌وتوق سرسام‌آوری که کله‌ی سحر همه‌ی اهل خانه را از خواب بیدار می‌کند نقشه‌ای نریزد می‌دهد درخت را از ریشه بیندازند.
یک روز صبح یک ساعت پیش از طلوع آفتاب چنان تق‌وتوقی از سر چنار بلند شد که اول خودمان هم باورمان نمی‌شد. درست مثل این بود که چهل پنجاه نفر دارند با چکش به درودیوار خانه می‌کوبند. مامان کبریتی کشید و به ساعت روی بخاری نگاه کرد: سه بعد از نصف شب بود. بابام بلند شد و جلدی شلوار و کفشش را پوشید رفت روایوان پشت خانه فانوس را برداشت و روشن کرد. بعد به حیاط رفت و هن‌سم را صدا زد. هن‌سم همیشه در انبار کاه پشت هیزم‌دانی می‌خوابید.
بابام داد زد:
کاکا! فوری لباستو بپوش بیا تو حیاط! این دارکوبای لعنتی نمی‌ذارن چشم‌مون هم بیاد. زود بیا بریم پای درخت هرجور شده باید یه فکری بکنیم که صدای این‌ها بند بیاد!
من از رختخوابم آمدم بیرون و از پنجره رفتم تو نخ‌شان… درخت خشکیده تا پنجره ده قدم بیش‌تر فاصله نداشت و من در نور فانوس همه چیز را خوب می‌دیدم.
هن‌سم خواب آلود وخمیازه کشان دنبال بابم پاهاش را به زمین می‌کشید و راه می‌آمد.
بابام گفت:
هرطور شده باس یه کاری بکنیم که خفقون بگیرن.
هن‌سم به درخت تکیه داد خمیازه‌ای کشید و گفت:
ارباب موریس! چه فکری برا خفه کردن صدای اینا کرده‌ین؟
بابا جانم گفت:
بایس بری بالای درخت. شاید از تق‌وتوقشون دست وردارن.
چی ارباب موریس؟ فرمودین کجا برم؟ بالای این درخت؟
بابا گفت:
پس چی؟ زود برو بالا. دلم می‌خواد دست کم تا صبح نشده یک چرت دیگه بخوابم.
هن‌سم پس‌پسکی رفت و با دقت به نوک درخت که در تاریکی محو شده بود نگاه کرد نور فانوس تا نصف آن را روشن می‌کرد و از پایین هیچ کس نمی‌توانست دارکوب‌ها را ببیند. اما صدای سوراخ کردن درخت را می‌شنیدیم و گاهی هم تکه‌های ریزودرشت چوب و پوست خشک درخت از آن بالا پایین می‌افتاد.
هن‌سم با اعتراض گفت:
من نمی‌تونم برم اون بالا. من اصلاً بلد نیستم از یه درخت بی شاخه بالا برم. آخه آدم یه وجب که بالا بره دو وجب لیز می‌خوره می‌آد پایین. شاخه که نداره آدم به‌اش بچسبه.
بابام گفت:
فکرشم نکن! همین قد که خودتو به سوراخای اونا برسونی، دیگه مثل آب خوردن می‌تونی شست پاتو بذاری تو سوراخ‌ها و بری بالا.
بابام هن‌سم را به طرف درخت هول داد و هن‌سم دو دستی درخت را بغل زد. انگاری می خواست کلفتی تنه‌اش را اندازه بگیرد. مدتی درخت در بغل ایستاد و ناله کرد، بعد کمی عقب رفت و گفت:
ارباب موریس! من تا حالا از این کارها نکرده‌م. خیلی می‌ترسم.
دوباره تو تاریکی به سر درخت نگاه کرد. ما به خوبی صدای دارکوب‌ها را که داشتند با تمام قوت با درخت کلنجار می‌رفتند می‌شنیدیم. آن‌ها با چنان شدتی مشغول سوراخ کردن درخت بودند که نه تنها خود درخت بلکه شیشه‌ی پنجره‌ها هم می‌لرزید!
بابام دومرتبه کاکا را هل داد و مجبورش کرد که از درخت بالا برود. کاکا پس از آن‌که مقداری بالا رفت، دیگر مثل سنجاب خودش را بالا کشید. بعد از آن دیگر من نتوانستم چیزی ببینم. چون همین‌که کاکا ناپدید شد بابام هم فانوس را خاموش کرد و با خودش گفت:
بی فانوس تو تاریکی بهتر می‌تونه ببینه.
یک دقیقه بعد همه‌ی صداها خوابید، انگار دارکوب‌ها یکهو مرگ‌شان زد.
بابام داد کشید:
هن‌سم! آن بالا چی کار می‌کنی؟
جوابی نرسید. من و بابام گوش‌های‌مان را تیز کردیم و صدای هن‌سم را شنیدیم که آن بالا مثل سگ نفس نفس می‌زد.
بابام دوباره داد زد:
کاکا! چی کار داری می‌کنی؟
و به جای جواب مقداری پوست خشک درخت رو سر بابام ریخت. آن‌وقت پس از مدتی صدای هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! شما را به خدا یه کاری بکنین. نجاتم بدین.
مگه چیه؟
این دارکوب‌ها خیال می‌کنن من درختم. دارن سوراخم می‌کنن. ارباب موریس! مگر نمی‌شنوین چه جور دارن سوراخم می‌کنن؟
بابام گفت:
من هیچ صدایی نمی‌شنوم. نذار جوشیت کنن. زیادم به‌شون محل نذار. خوب خودتو قرص نیگردار و یه ذره‌ی دیگه بترسون‌شون. از وقتی بالا رفته‌ای سروصداشون کم شده.
کاکا گفت:
ارباب موریس! واسه اینه که دارن عوض درخت کله‌مو سوراخ می‌کنن. من که نمی‌تونم هم اونارو پس بزنم هم خودمو قرص نیگردارم!
بابام گفت:
محل سگم به‌شون نده؛ تو کارخودتو بکن، احتمال داره خفقون بگیرن!
وااای! دارن پس کله‌مو سوراخ می‌کنن!
بابام گفت:
چه مهملات بی‌ربطی می‌گی! تو تموم عمرم نشنیدم که دارکوب کله‌ی آدمو سوراخ کنه.
رفت کنج حیاط، بعد به طرف ایوان پشت خانه راه افتاد و گفت:
باریک‌الله کاکا! هر طوری بود صداشونو خفه کردی! یه خورده‌ی دیگه هم اون‌جا بشین و مواظب باش سروصدا راه نیندازن تا من یه چرت دیگه بزنم.
دادوفریاد هن‌سم بلند شد:
ارباب موریس! کجا رفتی ارباب موریس؟ منو تک و تنها کله‌ی این درخت ول نکنین! منو این‌جا با این دارکوب‌های لامس‌سب قال نذارین!
بابام آمد تو اتاق و من تو تاریکی صدای کفش‌هاش را که کنار تختخواب رو زمین انداخت شنیدم. هن‌سم سر چنار ناله می‌کرد. من تا مدت‌ها صداش را می‌شنیدم… و بعد همه چیز از صدا افتاد.
بابام تو جاش دراز شد و لحاف را کشید سرش.
همین که هوا روشن شد، من از تختخوابم بیرون پریدم آمدم جلو پنجره. کاکا هنوز سر درخت بود. طوری به درخت چسبیده بود که آدم خیال می‌کرد که الان است که بیفتد. همین موقع صدای بلند شدن بابام و لباس پوشیدنش را شنیدم. من هم تندی لباس‌هام را پوشیدم و دنبالش دویدم تو حیاط.
وقتی آمدیم زیر درخت هن‌سم را دیدیم که با دست‌ها و پاها خودش را به درخت چسبانده و درست مثل آدمک سرجالیز آن بالا آویزان شده است. خودش را با شست پای راستش که تو یکی از سوراخ‌های درخت کرده بود نگه می‌داشت.
از همه خنده دارتر نشستن دارکوب‌ها رو کاکا بود: چندتا رو کله و شانه‌اش و بقیه رو دست و پاش نشسته بودند. روهم رفته بیست تا سی دارکوب به بدنش آویزان شده بودند.
یک‌دفعه یکی از دارکوب‌ها بیدار شد و با صدای بلند جیغ کشید. این جیغ بقیه دارکوب‌ها را هم بیدار کرد و آن‌وقت همگی مشغول تک زدن کاکا شدند. فکر می‌کنم از خستگی خواب‌شان برده بود و بیدار که شدند دومرتبه به یاد کاکا افتادند!
هن‌سم یه دفعه از خواب پرید و فریاد کشید:
ارباب موریس! ارباب موریس! ارباب موریس! کجا هستین؟
من و بابام به درخت نزدیک شدیم و به نوک آن نگاه کردیم. دارکوب‌ها دوروبر کاکا می‌پریدند. انگار می‌خواستند جاهای خوشمزه‌ترش را پیدا کنند.
کاکا دستش را دور سرش تکان داد تا آن‌ها را براند. دارکوب‌ها دور شدند اما دوباره با حرارت بیش‌تری به‌اش حمله کردند.
بابام گفت:
بیا پایین هن‌سم؛ من دیگه سیرخواب شدم!
هن‌سم از آن بالا به ما نگاه کرد. بعد با یک دستش پرنده‌ها را کیش داد و در همان حال شست پاش را از سوراخی که گذاشته بود درآورد و با تانی شروع کرد به پایین آمدن. میان راه گاهی مجبور می‌شد توقف کند و دارکوب‌ها را کیش بدهد.
وقتی که پاش به زمین رسید بدنش سست شد و مثل یک کیسه گونی که تا نصفه‌اش سیب‌زمینی کرده باشند رو زمین پهن شد.
بابام زیر بغلش را گرفت کمکش کرد که بلند شود و گفت:
چه هیکل وارفته‌ای داری هن‌سم!
هن‌سم یک دقیقه با چشم‌های بی‌حال وارفته من و بابام را برانداز کرد، اما هیچی نگفت. از خستگی نای حرف زدن نداشت.
سروکله‌ی مامانم هم از گوشه‌ی حیاط پیدا شد. دارکوب‌ها دور سر ما پرواز می‌کردند، انگار دل‌شان نمی‌آمد از هن‌سم دست بکشند. در این بین یک دارکوب نر پیر و درشت، با دم سفید و درازش، جسارت به خرج داد و یک راست پایین آمد نشست رو سر کاکا و مشغول نوک زدن شد. هن‌سم چنان زوزه‌ای کشید که صداش را تمام شهر شنیدند.
مامان فریاد زد:
ای خدای عادل مهربون! کله‌ی کاکا رو نیگاه کنین!
ما آن‌قدر سرمان به پایین آمدن هن‌سم از درخت گرم بود که اصلاً توجهی به سرووضع و هیکلش نداشتیم. لباسش تمام تیکه پاره شده بود و از آن فقط یک تور سوراخ سوراخ باقی مانده بود. اما اوضاع کله‌اش بدتر از همه بود: پنج شش جای سر کاکا به کل تاس شده بود-درست مثل سوراخ‌های سر درخت-، و به قدرت خدا یک دانه مو هم تو این کچلی‌ها دیده نمی‌شد.
بابام دور هن‌سم چرخی زد و سرتاپاش را برانداز کرد. بعد جلو آمد و با دستش کچلی‌های سر کاکا را معاینه کرد و گفت:
باید حیوونارو از خودت کیش می‌دادی، نه این‌که اون بالا چرت بزنی! همه‌ش تقصیر خودته: اگه کارتو ول نمی‌کردی و سر درخت کپه‌ی مرگتو نمی‌ذاشتی همچی بلایی سرت نمی‌اومد. من که تو رو واسه‌ی کپیدن او بالا نفرستاده بودم!
کاکا دستش را تکان داد و گفت:
شما که به‌ام نگفتین خوابیدن قدغنه ارباب موریس! فقط گفتین برم بالا شاید دارکوبا منو که ببینن بیش‌تر از این‌ها تاق‌وتوق راه نیندازن.
بابام برگشت به مامان نگاه کرد. آن‌ها به هم هیچی نگفتن. مامان به طرف آشپزخانه راه افتاد و ماهم دنبالش. از دیوار صدا درآمد که از مامان درنیامد. بدون هیچ حرفی بشقاب‌ها را جلومان گذاشت و اول از همه کمی سوسیس و مخلفات دیگر تو بشقاب من ریخت.
نویسنده: ارسکین کالدول (Erskine Caldwell)
مترجم: احمد شاملو

1903-1978
برگرفته از کتاب: «قصه‌های بابام»

دگرگونی دریا

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
«نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشت تو کرده‌ی.»
اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و آن‌ها هر دو برنزه شده بودند، بنابراین ظاهرشان نشان نمی داد که پاریسی باشند. دختر کت و شلوار توئیدی پوشیده بود، پوستش قهوه‌ای مایل به طلایی یک‌دست بود،گیسوان بلوندش کوتاه بود و از توی پیشانی‌‌اش به زیبایی بالا زده بود. مرد نگاهش کرد.
گفت: «من این دختره رو می‌کشم.»
دختر گفت:«این کارو نکن.» دست‌های دختر زیبا بود و مرد چشم از آن‌ها برنمی‌داشت. دست‌ها باریک و قهوه‌ای و بسیار زیبا بود.
«این کارو می‌کنم. به خدا قسم می‌کنم.»
«این کار خوشحالت نمی‌کنه.»
«نمی‌شه رو یه چیز دیگه انگشت بذاری؟ نمی‌شه رو یه دردسر دیگه انگشت بذاری؟»
دختر گفت: «نه، نمی‌شه. حالا چه نقشه‌ای تو کله‌ته؟»
«گفتم که به‌ت.»
«نه، جدی می‌گم.»
مرد گفت: «نمی‌دونم.» دختر به مرد نگاه کرد و دستش را پیش آورد روی میز گذاشت. گفت: «فلیپ بیچاره!» مرد به دست‌های دختر نگاه کرد اما دستش را دراز نکرد روی آن‌ها بگذارد.
گفت: «نمی‌خواد دلت برای من بسوزه.»
«حالا اگه معذرت بخوام قضیه حل می‌شه؟»
«نه.»
«حتی اگه ماجرا رو تعریف کنم؟»
«ترجیح می‌دم نشنوم.»
«خیلی دوستت دارم.»
«آره، خیلی راست می‌گی.»
دختر گفت: «حالا که درک نمی‌کنی می‌گم معذرت می‌خوام.»
«من درک می‌کنم. بدبختی همینه. درک می‌کنم.»
دختر گفت: «آره، و این قضیه رو خراب‌تر می‌کنه، البته.»
مرد گفت: «همین‌ طوره. من همیشه درک می‌کنم. صبح تا شب و شب تا صبح. به خصوص شب تا صبح. من درک می‌کنم. تو لازم نکرده نگران باشی.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام.»
«حالا این بابا اگه مرد بود… .»
«این حرفو نزن. مردی در کار نیست. خودت هم می‌دونی. تو به من اعتماد نداری؟»
مرد گفت: «خنده داره. به تو اعتماد داشته باشم! راستی راستی خنده‌داره.»
دختر گفت: «معذرت می‌خوام. تموم حرفم همینه. وقتی هر دومون همدیگه را درک می‌کنیم نباید وانمود کنیم که درک نمی‌کنیم.»
مرد گفت: «نه. من این‌طور خیال نمی‌کنم.»
«اگه تو بخوای من برمی‌گردم.»
«نه، نمی خوام برگردی.»
آن‌وقت برای مدتی دیگر حرفی نزدند.
دختر پرسید: «تو باور نمی‌کنی که دوستت دارم، هان؟»
مرد گفت: «دیگه چرند تحویل هم ندیم.»
«راستی راستی باور نمی‌کنی دوستت دارم؟»
«چرا اینو ثابت نمی‌کنی؟»
«تو اینجوری نبودی. تو هیچ‌وقت از من نخواسته‌ی چیزی را ثابت کنم. از ادب به‌دوره.»
«دختر مسخره‌ای هستی.»
«اما تو نیستی. تو آدم ماهی هستی و اگه تو رو ول کنم برم دلم برات می‌سوزه… .»
«البته ناچاری.»
دختر گفت: «آره، ناچارم وتو خوب می‌دونی.»
مرد چیزی نگفت و دختر به او نگاه کرد و باز دستش را پیش آورد. متصدی نوشگاه در انتهای نوشگاه بود. چهره و همین‌طور کتش سفید بود. او این دو نفر را می‌شناخت و فکر می‌کرد زوج جوان ماهی هستند. زوج‌های جوان ماه زیادی دیده بود که از هم جدا شده بودند و زوج جوان تازه‌ای تشکیل داده بودند که دیگر به همان ماهی گذشته نبودند. مرد به این موضوع فکر نمی‌کرد بلکه در فکر یک اسب بود. نیم ساعت دیگر یک نفر را به آن طرف خیابان می‌فرستاد تا بفهمد که اسب برنده شده یا نه.
دختر پرسید: «چطوره منو خوشحال کنی و بعد بذاری برم؟»
«پس خیال می‌کنی چه کار می‌خوام بکنم؟»
دو نفر از در وارد شدند و به طرف پیشخوان رفتند.
متصدی نوشگاه سفارش را گرفت و گفت: «چشم قربان.»
دختر گفت: «منو نمی‌بخشی؟ حالا که از جریان خبر داری؟»
«نه.»
«فکر نمی‌کنی روابطی که با هم داشته‌یم و کارهایی که کرده‌یم توی درک ما ثأثیر گذاشته باشه؟»
مرد جوان با تلخی گفت: «فسق از نظر من قابل تحمل نیست. کافیه آدم ببینه تا بعد نظر بده. اولش چیز می‌کنن، این می‌کنن، بعد مشغول می‌‌‌شن.» عین جمله یادش نمی‌آمد. گفت: «نمی‌تونم به زبون بیارم.»
دختر گفت: «اسمش فسق نیست. از ادب به دوره.»
مرد گفت: «انحراف که هست.»
یکی از مشتری‌ها خطاب به متصدی نوشگاه گفت: «جیمز، خیلی سرحالی.»
متصدی نوشگاه گفت: «خودت هم سر حالی.»
مشتری دیگر گفت: «رفیق قدیمی، جیمز، داری چاق می‌شی.»
متصدی نوشگاه گفت: «این جور که دارم چاق می‌شم وای به حال‌مه.»
مشتری اول گفت: «برَندی رو فراموش نکنی، جیمز.»
متصدی نوشگاه گفت: «نه، قربان، به من اعتماد داشته باشین.»
دو نفری که پشت پیشخوان بودند به دو نفری که سر میز نشسته بودند نگاه کردند سپس برگشتند دوباره به متصدی نوشگاه چشم دوختند. نگاه کردن به متصدی نوشگاه برای‌شان راحت‌تر بود.
دختر گفت: «بیش‌تر دوست دارم این کلمه‌ها از دهنت بیرون نیاد. لزومی‌ نداره یه همچین کلمه‌ای رو ادا کنی.»
«دلت می‌خواد اسم‌شو چی بذارم؟»
«مجبور نیستی اسم شو بیاری.مجبور نیستی اسم روش بذاری.»
«آخه اسمش همینه.»
دختر گفت: « نه، ما از خیلی چیزها ساخته شده‌یم. خودت هم می‌دونی. باهاش سر و کار داشته‌ی.»
«لزومی ‌نداره این حرفو بزنی.»
«می‌خوام جواب تو رو داده باشم.»
مرد گفت: «خیلی خوب، خیلی خوب.»
«می‌خوای بگی اشتباه می‌کنم. می‌دونم. اشتباه می‌کنم. اما برمی‌گردم. به‌ت می‌گم برمی‌گردم. بلافاصله بر می‌گردم.»
«نه، تو بر نمی‌گردی.»
«برمی‌گردم.»
«نه، بر نمی‌گردی. یعنی پیش من برنمی‌گردی.»
«خواهیم دید.»
مرد گفت: «باشه، ببینم و تعریف کنیم. این گوی و این میدون.»
«البته که بر می‌گردم.»
«خب، پس دست به کار شو.»
دختر که باور نمی‌کرد گفت: «راستی؟» صدایش شاد بود.
مرد گفت: «دست به کار شو.» لحن صدایش برای خودش عجیب بود. به دختر نگاه می‌کرد، به لب‌های او که تکان می‌خورد، به انحنای گونه‌اش، به لاله‌ی گوش و به انحنای گردنش.
دختر گفت: «باور نمی‌کنم. تو خیلی مهربونی. با من خیلی مهربونی.»
مرد گفت: «وقتی برگشتی همه چیزو برام تعریف کن.» صدایش لحن عجیبی داشت. خودش بجا نمی‌آورد. دختر بی‌درنگ نگاهش کرد. مرد در خود فرو رفته بود.
دختر با لحنی جدی پرسید: «تو دلت می‌خواد من برم؟»
مرد با لحنی جدی گفت: «آره، همین الان.» لحن صدایش فرق کرده بود و دهنش خشک شده بود، اضافه کرد: «الان.»
دختر از جا بلند شد و به سرعت بیرون رفت. برنگشت به مرد نگاه کند. مرد او را تماشا می‌کرد. دیگر قیافه‌ی مردی را نداشت که به دختر گفته بود راهش را بکشد برود. از سر میز بلند شد، دو برگ صورت حساب را برداشت و به طرف پیشخوان رفت.
به متصدی نوشگاه گفت: «من آدم دیگه‌ای هستم، جیمز. من که جلو روی تو ایستاده‌م یه آدم دیگه‌ای هستم.»
جیمز گفت: «بله،قربان.»
جوان برنزه گفت: «فسق چیز عجیب و غریبی یه، جیمز.» از در به بیرون نگاه کرد دختر را دید که راه پایین‌دست خیابان را در پیش گرفته. به آینه که نگاه کرد، دید که به راستی آدم دیگری است. دو مشتری دیگر پشت پیشخوان عقب رفتند تا برای او جا باز کنند.
جیمز گفت: «شما زده‌ین تو خال، قربان.»
دو نفر باز هم کمی عقب رفتند تا مرد کاملاً راحت باشد. جوان خود را در آینه‌ی پشت نوشگاه دید. گفت: «گفتم که آدم دیگه‌ای شده‌م، جیمز.» توی آینه نگاه کرد و پی برد که کاملاً درست می‌گوید.
جمیز گفت: «شما خیلی سر حالین، قربان. حتماً تابستون به تون خیلی خوش گذشته.»
نویسنده: ارنست همینگوی (Ernest Hemingway)
مترجم: احمد گلشیری

از کتاب: بهترین داستان‌های کوتاه ارنست میلر همینگوی
گزیده، ترجمه و با مقدمه‌ی احمد گلشیری
حروف‌چین: متین امامی
ظهر یک روز آفتابی زمستان… سرمایی سخت، سوزان. نادنکا1 بازو به بازوی من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالای لبش از ریزه برف سیمین سفید می‌زد. ما بالای تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پای‌مان تا پایین تپه شیب همواری بود که آفتاب در آینه‌ی آن خود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌مان سورتمه‌ی کوچکی که روی نشیمن ماهوت ارغوانی کشیده شده روی برف بود.
من التماس می‌کردم: «نادژدا پتروونا، بیایید با سورتمه به پایین سُر بخوریم. فقط یک دفعه. به شما اطمینان می‌دهم که هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید».
نادنکا می‌ترسید. شیبی که از پای او تا پایین تپه‌ی یخ زده کشیده می‌شد به نظرش پرتگاه گود و بی‌انتهایی می‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتی به پایین نگاه می‌کرد یا وقتی من از او خواهش می‌کردم که روی سورتمه بنشیند دلش تو می‌ریخت، نفسش می‌گرفت و خیال می‌کرد که اگر دل به دریا بزند و خود را به پرتگاه بیندازد تکه‌تکه و یا دیوانه خواهد شد.
من باز گفتم: «استدعا می‌کنم، التماس می‌کنم، نترسید! چه‌قدر بزدل و ترسو هستید!»
عاقبت نادنکا راضی شد، اما از حالت صورتش معلوم بود که این رضایت بی‌ترس از مرگ نیست. من او را، که هم‌چنان ترسان و لرزان بود، روی سورتمه نشاندم و دست به کمرش حلقه کردم و با هم به پرتگاه بی‌انتها سرازیر شدیم.
سورتمه مانند تیر می‌پرید. باد به صورت‌مان تازیانه می‌کوفت، می‌غرید، در گوش‌مان می‌خروشید، پوست‌مان را با خشم چنگ می‌زد و می‌خواست سر‌مان را از تن جدا کند. از فشار هوا نفس بند می‌آمد. انگار که شیطان ما را به چنگال گرفته بود و صفیرزنان به دوزخ می‌کشید. هرآن‌چه دور و برمان بود به نواری دراز و تیزتاز بدل شده بود… . به نظرمان می‌رسید که دیگر در یک چشم به‌هم زدن پرت می‌شویم و تکه‌ی بزرگ‌مان گوش‌مان خواهد بود.
من در این ‌موقع آهسته گفتم: «نادیا من شما را دوست دارم!»
روش سورتمه رفته رفته آرام‌تر می‌شد. خروش باد و خش‌خش پایه‌های سورتمه در روی یخ دیگر چندان ترسناک نبود، دیگر نفس بند نمی‌آمد و ما به پایین تپه رسیدیم. نادنکا نیمه مرده و نیمه زنده بود. رنگ به رویش نبود و به سختی نفس می‌کشید… . کمکش کردم تا بلند شود.
نادیا نگاهی پر وحشت به من انداخت و گفت: «دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیستم یک‌ دفعه‌ی دیگر از تپه پایین بیایم! به هیچ قیمتی! جانم به لبم رسید!»
وقتی کمکی به خود آمد پرسش‌کنان به من نگاه می‌کرد و گویی می‌خواست بداند: آیا من آن چند کلمه را به زبان آوردم و یا هنگام خروش و غوغای باد به نظرش رسید که چنین کلماتی به گوشش خورد؟ من نزدیکش ایستاده سیگار می‌کشیدم و با دقت به دستکش‌هایم نگاه می‌کردم.
بعد بازو به بازویم انداخت و مدتی در دامنه‌ی تپه گردش می‌کردیم. معلوم بود که این معما ناراحتش کرده است. آیا این چند کلمه گفته شد یا نه؟ آره یا نه؟ آخر این کلمات با عزت نفس و شرف و زندگی و خوشبختی انسان بستگی دارد. موضوع مهمی است و مهم‌تر از آن در دنیا یافت نمی‌شود. نادنکا بی‌تاب و کمکی اندوه‌گین، با نظری نافذ به من نگاه می‌کرد، به حرف‌هایم بی‌جا جواب می‌داد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه؟ اوه، چه حالت ناراحت و پرشوری در صورت دل‌کشش دیده می‌شد. من می‌دیدم که او با خود در نبرد است، می‌خواهد چیزی بگوید، پرسشی کند، ولی کلمات لازم به زبانش نمی‌آید، خجالت می‌کشید، می‌ترسید، شادی و هیجان زبانش را بسته است.
عاقبت روی از من برگرداند و گفت: «می‌دانید؟»
پرسیدم: «چه؟»
– بیایید یک دفعه دیگر… از تپه پایین بسریم.
دوباره بالا رفتیم. نادنکا باز رنگش پرید و از ترس می‌لرزید. او را روی سورتمه نشاندم. دوباره به پرتگاه وحشتناک سرازیر شدیم. باز باد می‌خروشید و پایه‌های سورتمه به خش‌خش افتاد. هنگامی‌که سورتمه بسیار پر سرو صدا به پایین می‌پرید باز آهسته گفتم:
«نادنکا، من شما را دوست دارم!»
وقتی سورتمه ایستاد نادنکا نگاهی به تپه انداخت، بعد مدتی به صورت من نگاه می‌کرد، صدای بی‌ذوق و شور مرا می‌سنجید و در سراسر وجودش، حتی در دست‌کش و کلاهش نیز حالت بهت و حیرت دیده می‌شد و گویی از خود می‌پرسید:
«عجیب است، یعنی چه؟ چه کسی این کلمات را به زبان آورد؟ او، یا آن‌که به نظر من این‌طور رسید؟»
این معما او را سخت ناراحت و از خود بی‌خود کرده بود. بی‌چاره دخترک نمی‌دانست به حرف‌های من چه جواب بدهد، صورتش گرفته و اخمو بود، نزدیک بود به گریه بیفتد.
گفتم: «بهتر نیست دیگر به خانه برگردیم؟»
سرخ شد و گفت: «من از این بازی خوشم می‌آید. نمی‌خواهید یک دفعه‌ی دیگر سر بخوریم؟»
عجبا! از این بازی «خوشش می‌آید»، در صورتی که وقتی روی سورتمه نشست مثل بارهای پیش رنگ پریده و لرزان بود و از ترس به دشواری نفس می‌کشید!
بار سوم خود را به پرتگاه انداختیم و من می‌دیدم که موظب صورت و لب‌های من است. من هم با دستمال دهن را پوشاندم و سرفه کردم و وقتی به کمرکش شیب تپه رسیدیم از لحظه‌ای فرصت استفاده کردم و گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
باز هم این رمز برایش آشکار نشد. دیگر چیزی نمی‌گفت و در فکر بود… . از آن‌جا به خانه روانه شدیم. نادیا آهسته راه می‌رفت، رفته رفته قدم‌هایش کندتر می‌شد و در انتظار بود که آیا این کلمات را از زبان من خواهد شنید یا نه. من احساس می‌کردم که روحش در رنج است و چه‌قدر به خود فشار می‌آورد که این گفتار از زبانش نپرد:
«آخرچه‌طور ممکن است که این کلمات را باد گفته باشد! من نمی‌خواهم که این کلمات گفته‌ی باد باشد!»
صبح روز بعد یادداشتی به من رسید: «اگر امروز به سرسره می‌روید مرا هم ببرید. ن.». از آن روز هر روز با نادیا به سرسره می‌رفتیم و هر بار هنگام پایین رفتن من آهسته می‌گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
به زودی، هم‌چنان که آدمی به شراب یا مرفین عادت می‌کند، نادنکا به این جمله عادت کرد. بی آن زندگی به کامش تلخ بود. اگرچه هنوز از پایین سریدن از کوه وحشت داشت، ولی ترس و خطر به سخن درباره‌ی عشق – سخنی که همچنان پوشیده و مرموز مانده و روان را آزار می‌داد– دلربایی خاصی می‌بخشید. و هنوز به دو کس گمان می‌رفت که گوینده‌ی این سخن باشند: من و باد… . ولی نادیا نمی‌دانست کدام ‌یک از این دو به او اظهار عشق می‌کند، و ظاهراً هم این برایش یکسان بود. این مهم نیست که از کدام جام بنوشی، مهم آن است که از می خوش‌گوار عشق سرمست باشی.
روزی نزدیک ظهر تنها به سرسره رفتم. در میان جمعیت بودم و ناگاه دیدم که نادنکا به طرف کوه می‌آید و در جست‌وجوی من است… . بعد نادیا ترسان از پله‌کان به بالا می‌آید… . تنها به پایین سریدن وحشتناک است، آخ که بسیار وحشت‌آور است! صورتش از ترس مثل برف سفید بود، می‌لرزید، گویی به سوی مرگ می‌آید. ولی بی‌آن‌که سر به عقب برگرداند، مصمم و استوار بالا می‌آید. گویا تصمیم گرفته بود تنها برود تا بفهمد آیا بی من آن کلمات شیرین دل انگیز به گوشش خواهد رسید یا نه. من می‌دیدم که چگونه رنگ پریده و با دهانی از ترس باز مانده روی سورتمه نشست، چشم‌ها را بست و برای همیشه زمین را بدرود کرد و سرازیر شد… «خش ش ش ش» پایه‌های سورتمه به صدا درآمد. آیا آن کلمات به گوشش رسید؟ نمی‌دانم… من فقط دیدم که وقتی به پایین رسید با حالتی ضعیف و ناتوان از روی سورتمه بلند شد. و از صورتش معلوم بود که خودش هم نمی‌داند که چیزی شنیده است یا نه، وقتی به پایین می‌سرید ترس، توانایی شنیدن و تمیز دادن صداها و فهم و درک را از او ربوده بود… .
مارس، ماه اول بهار سر رسید… . آفتاب نوازش‌گر شد. کوه یخ بسته‌ی ما رو به تیرگی می‌رفت، درخشندگی خود را از دست می‌داد و برف و یخش آب می‌شد. دیگر نمی‌توانستیم به سرسره برویم. برای نادنکای بدبخت دیگر جایی نبود که آن کلمات را بشنود و دیگر کسی هم نمانده بود که آن را به زبان آورد، چون باد فرود از کوه وجود نداشت و من هم می‌بایستی برای مدتی طولانی و شاید هم برای همیشه به پترزبورگ بروم.
دو سه روزی پیش از رفتن به پترزبورگ در تاریک و روشنی هنگام عصر در باغچه نشسته بودم. دیواری بلند و چوبین، آن باغچه را از خانه‌ای که نادنکا در آن منزل داشت جدا می‌ساخت… هنوز هوا به اندازه‌ی کافی سرد بود، گله به گله برف دیده می‌شد، درخت‌ها برهنه بودند، و لی بوی بهار می‌آمد و زاغچه‌ها قارقار کنان به خوابگاه بر می‌گشتند. من کنار دیوار چوبین رفتم و مدتی از شکاف دیوار نگاه می‌کردم. دیدم که نادنکا از خانه بیرون آمد و نگاهی افسرده و اندوه‌ناک به آسمان انداخت… باد سبک بهاری به صورت رنگ پریده و غمگینش می‌خورد و بادی را به خاطرش می‌آورد که هنگام سریدن از کوه می‌خروشید و آن چند کلمه را به گوشش می‌رساند، آن وقت صورتش حالتی افسرده‌تر به خود می‌گرفت و اشک به روی گونه‌اش روان می‌شد… دختر بدبخت دست‌ها را دراز می‌کرد و گویی از باد خواهش می‌کرد که بوزد و باز هم آن کلمات را به گوشش برساند. و من، همین که بادکی به وزش درمی‌آمد، آهسته گفتم:
«نادیا، من شما را دوست دارم!»
پروردگارا! ناگهان به نادنکا چنان حالتی دست داد که فریاد می‌کشید، صورتش از خنده شکفته شد، دخترک‌ خوش‌دل و خوش‌بخت و زیبا دست‌هایش را به سوی باد درازتر می‌کرد… .
من برای جمع و جور کردن اسباب‌هایم به خانه رفتم.
از این داستان مدت‌ها می‌گذرد. نادنکا حالا زن شوهر داری‌ست. دبیر دفتر قیمومت اشرافی را به شوهری انتخاب کرد یا برایش انتخاب کردند و از او سه فرزند دارد. رفتن به سرسره و شنیدن از باد «نادنکا، من شما را دوست دارم» را از یاد نبرده است، و این داستان دل‌نوازترین، شورانگیزترین و زیباترین یادبود زندگی اوست.
و حالا که من پا به سن گذاشته‌ام هیچ نمی‌دانم که برای چه آن کلمات را گفتم، برای چه آن شوخی را کردم…
——————————————-
پانویس:
نادنکا مصغر مهرآمیز نادیا، و نادیا هم مصغر نادژدا به معنی امید است. (م.)
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف (Anton-Chekhov)
مترجم: عبدالحسین نوشین
از کتاب: بانو و سگ ملوس
حروف‌چین: متین امامی

ما آدم نمی‌شیم!..

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا…شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
– آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
– ما آدم نمی‌شیم.
مسافرین داخل قطار نیز تصدیق کرده سرشون را تکان دادند.
خون دوید تو سرم. از عصبانیت رو پا بند نبودم داد زدم:
– مرتیکه الدنگ دبوری! مرد ناحسابی! مگه مخ از اون کله وامونده‌ت مرخصی گرفته، نه، آخه می‌خوام بدونم اصلا چرا آدم نمی‌شیم. خیلی خوب هم آدم می‌شیم…اینقدر انسانیم که همه مات‌شان برده…مسافرین تو قطار به حالت اعتراض به من حمله‌ور شدند که:
– نخیر ما آدم نمی‌شیم…انسانیت و معرفت خیلی با ما فاصله داره…
هم صدایی جماعت داخل قطار و داد و بیداد آن‌ها آتش پیرمرد را خاموش کرد و بعد رو کرد به من و گفت:
– ببین پسرجان، می‌فهمی، ما همه‌مون «آدم نمی‌شیم!» دوباره صداش رو کلفت کرد: «می‌شه به جرات گفت که حتا تا آخر عمرمون هم آدم نخواهیم شد.»
گفتم:
– زور که نیست، ما آدم می‌شیم…
پیرمرد تبسمی کرد و گفت:
– ما آدم می‌شیم، ولی حالا آدم نیستیم، اینطور نیست؟
صدامو در نیاوردم، اما از آن روز به این‌ور سال‌ها است که از خودم می‌پرسم: آخه چرا ما آدم نمی‌شیم؟…
زندان رفتن من در این سال‌های اخیر برام شانس بزرگی بود، که معما و مشکل چندین ساله‌ام را حل کرد و از روی این راز پرده برداشت. توی سالن بزرگ زندان با پنجاه نفر زندانی سیاسی کشور خودم، با اشخاص برجسته، صاحبان مشاغل مهم، شخصیت‌های مشهور و معروف از قبیل: حکام، روسای دوایر دولتی، وکلای معزول، مردان سیاسی کابینه‌ای سابق، مامورین عالی رتبه، مهندسین و دکترها محشور و آشنا شدم. اغلب آن‌ها از تحصیل کرده‌های اروپا و آمریکا بودند، اغلب کشورهای متمدن و ممالک توسعه یافته و توسعه نیافته و حتا عقب مانده را نیز از نزدیک دیده بودند. هر یک چندین زبان خارجی بلد بودند. مجالس بحث و انتقاد پیش می‌آمد و با این‌که با آن‌ها تناسب فکری نداشتم، خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم، از همه مهم‌تر موفق به کشف راز و معمای قدیمی خود شدم. روزهای ملاقات زندانی‌ها که خانواده‌ام به دیدارم می‌آمدند خوب می‌دانستم که خبر خوشی برایم ندارند، کرایه منزل را پرداخت نکرده‌ایم، طلب بقال سرکوچه روز به روز زیادتر می‌شود و از این قبیل حرف‌ها، خبرهای ناخوش و کسل کننده…نمی‌دانستم چیکار کنم. سردرگم بودم، امیدم از همه جا قطع شده بود. با خودم گفتم داستانی می‌نویسم. شاید یکی از مجلات خریدارش باشد، با این تصمیم کاغذ و قلم به دست گرفتم، روی تختخواب زندان نشستم. اصلا مایل نبودم با پرحرفی وقت‌گذرانی کنم، با یاوه‌گویی وقتم را تلف کنم. هنوز چند سطری ننوشته بودم که، یکی از رفقای زندان جلوم سبز شد، نار تخت نشست. اولین حرفی که زد:
– ما آدم نمی‌شیم، آدم نمی‌شیم…
من با سابقه‌یی که داشتم چون می‌خواستم داستان بنویسم از او نپرسیدم چرا؟ اما او مثل کسی که موظف است برای من توضیحی بدهد گفت:
– خوب دقت کنین، می‌دانید چرا آدم نمی‌شیم؟
و بعد بدون آن‌که باز سوالی کرده باشم با عصبانیت شروع کرد:
– من تحصیل کرده کشور سوئیسم، شش سال آزگار در بلژیک جون کندم.
هم زنجیر من شروع کرد به گفتن ماجراها و جریانات دوران تحصیل و کار خود را در سوئیس و بلژیک با شرح و بسط تمام تعریف کردن. من خیلی دلواپس بودم، ولی چاره‌ای نبود، نمی‌توانستم حرفی بزنم…در خلال صحبت‌هایش خود را با کاغذ‌ها سرگرم کردم. قلم را روی کاغذ گذاشتم، می‌خواستم به او بفهمانم که کار فوری و فوتی دارم، شاید داستانش را در چند جمله خلاصه کند و من از شرش خلاص شوم. اما به هیچ وجه نه متوجه می‌شد و نه دست بردار بود، اگه هم فهمیده بود خودش را به اون راه زده بود!
– اون جاها، کسی رو نمی‌بینی که تو دستش کتاب نباشه، اگه دو دقیقه هم بیکار باشن کتابشونو وا می‌کنن و شروع به خوندن می‌کنن. توی اتوبوس، توی ترن، همه جا کتاب می‌خونن. حالا فکرشو بکنین تو خونه‌شون چه می‌کنن! اگه ببینین از تعجب شاخ در میارین؛ هر کس بسته به معلومات خودش کتابی دستش گرفته و می‌خونه؛ اصلا اون آدم‌ها از پرحرفی و یاوه‌گویی گریزان هستن…!
گفتم:
– به به. چه‌قدر خوب، چه عالی…
گفت، بله این طبیعت شونه، نگاهی هم به ما ملت بکنین، در این جمله یه عالم معنی است. آیا یه نفر پیدا می‌شه که کتاب بخونه؟ آقا جان ما آدم نمی‌شیم، نمی‌شیم.
گفتم: کاملا صحیحه.
تا گفتم صحیحه دوباره عصبانی شد، باز هم از طرز کتاب خوندن بلژیکی‌ها و سوئیسی‌ها صحبت کرد. چون موقع غذا خوردن نزدیک بود هر دو بلند شدیم، گفت:
– حالا فهمیدی که چرا ما آدم نمی‌شیم…
گفتم: بعله!
این بابای منتقد نصف روز مرا با تعریف کردن از طرز کتاب خواندن سوئیسی‌ها و بلژیکی‌ها تلف کرد.
غذامو خیلی تند خوردم و برگشتم، باز همان داستان را شروع کردم. کاغذ و قلم به دست آماده شروع داستان بودم که یکی دیگر از رفقای زندانی آمد و روی تخت نشست.
– به چه کاری مشغولی؟
– می‌خواهم داستانی بنویسم…
– ای بابا! این‌جا که نمی‌شه داستان نوشت، با این سرو صدا و شلوغی که نمی‌شه چیز نوشت، مگه این سروصداها رو نمی‌شنوی…شما اروپا رفتین؟
– خیر، پامو از ترکیه بیرون نگذاشته‌ام…
– آه. آه. آه، بیچاره، خیلی میل دارم که شما حتما سری به اروپا بزنین، دیدنش از واجباته، زندگی اون‌ها غیر زندگی ما است. اخلاق مخصوص دارن. من تمام اروپا را زیر پا گذاشتم، جای نرفته باقی نمونده بیش از همه جا در دانمارک، هلند و سوئیس بودم. ببین اون‌جاها چه‌طوره، مردم نسبت به هم به دیده احترام نگاه می‌کنن، کسی را بیخود حتا با کوچکترین صدایی ناراحت نمی‌کنن. مخل آسایش همدیگه نیستن. نگاهی هم به اوضاع ما بکنین، این سروصداها چیه…این طور نیست، شاید من میل داشته باشم بخوابم، یا چیزی بنویسم، یا چیزی بخونم، یا این‌که اصلا کار دیگه‌یی داشته باشم…شما با این سرو صدا مگه می‌تونین داستان بنویسین، آدمو آزاد نمی‌گذارن…گفتم:
– من تو این سروصدا و شلوغی هم می‌تونم چیز بنویسم، ولی وجود یک نفر کافی است که حواسم را پرت کنه. گفت:
– جان من، تو این سروصدا که نمی‌شه چیز نوشت، بهتر نیست سروصدا هم نباشه، چه حق دارند که شمارو ناراحت کنن. آهسته هم می‌تونن صحبت کنن. به جان خودت در دانمارک، سوئیس و هلند چنینی چیزی محاله. مردم این ممالک در کمال آزادی و خوشی زندگی می‌کنن، کسی مزاحم‌شون نیس. چون که اون‌جاها مردم به همدیگر احترام می‌گذارن. در عوض تو این خراب شده ما همدیگر رو آدم حساب نمی‌کنیم. تصدیق می‌کنین که خیلی بی‌تربیتیه، اما چاره‌یی نیست.
او حرف می‌زد و من سرمو پایین انداخته چشممو به کاغذ دوخته بودم، نمی‌نوشتم. ولی مثل آدم‌هایی که مشغول نوشتن باشن خودمو سرگرم کرده بودم. گفت:
– بیخود خودتونو خسته نکنین، نمی‌تونین بنویسین، هرچی نوشتین پاک کنین، اروپا جای دیگه‌یی است…اروپایی، انسان به تمام معنی است، مردم هم‌دیگر رو دوست دارن، به هم احترام می‌گذارن. اما در عوض ما چه‌طور… به این دلیله که آقا ما آدم نمی‌شیم، ما آدم نمی‌شیم…
هنوز می‌خواست روده‌درازی بکنه اما شانس آوردم که صدایش کردند، از شرش خلاص شدم. تازه رفته بود، با خود گفتم:
خدا کنه دیگه کسی اینجا نیاد، سرمو پایین انداختم. تازه دو خط نوشته بودم که، زندانی دیگری بالای سرم نازل شد و گفت:
– چه‌طوری؟
گفتم: زنده باشی، ای بد نیستم.
روی تخت نشست و گفت:
– جان من، از انسانیت خیلی دوریم…
برای اینکه سر صحبت وانشه اصلا جوابی ندادم. تو نخ این نبودم که کیه و چی میگه.
از من پرسید: شما آمریکا رفتین؟
– گفتم نه…
– ای بیچاره… اگه چند ماهی آمریکا بودی، علت عقب مونده‌گی این خراب‌شده نفرین کرده را می‌فهمیدی. آقا در آمریکا مردم مثل ما بیهوده وقتشون رو تلف نمی‌کنن، چرت و پرت نمیگن، پرحرفی نیست، وقت را طلا می‌دونن، معروفه میگن:.Time is money
آمریکایی وقتی با آدم حرف می‌زنه که واقعا کاری داشته باشه، تازه اون هم دو جمله مختصر و کوتاه، هرکس مشغول کار خودشه…آیا ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع همین جا رو ببین، ماه‌هاست ما غیر از پرحرفی و یاوه‌گویی کار دیگه‌یی نداریم. حرف‌هایی که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمی‌شه. این است که آمریکا اینقدر پیشرفت کرده. علت ترقی روز افزونش هم همینه.
هیچ‌چی نگفتم. با خود فکر کردم حالا این آقا که اینقدر داره از صفات خوب آمریکایی حرف می‌زنه که مزخرف نمی‌گن، مزاحم کسی نمی‌شن، لابد فهمیده که من کار دارم و پا می‌شه راهشو می‌کشه میره. اما او هم ول‌کن نبود.
اف و پف کردم ولی اصلا تحویل نگرفت.
موقع شام شد وقتی می‌خواست بره گفت:
جان من ما ادم‌بشو نیستیم، تا این پر حرفی‌ها و وقت‌گذرونی‌های بیخودی هست ما آدم نمی‌شیم.
گفتم:
– کاملا صحیحه…
غذامو با دست‌پاچه‌گی خوردم و شروع به نوشتن کردم.
«- بیخودی خودتو عذاب نده. هرچه زحمت بکشی بیهوده است…»
این صدا از بالای سرم بود. تا سرمو بلند کردم، یکی دیگر از رفقای زندان را دیدم گوشه تخت نشست و گفت:
خوب رفیق چیکارها می‌کنین؟
گفتم: هیچ‌چی.
اما جواب این جمله یک کلمه‌یی من این بود که:
– من تقریبا تمام عمرمو در آلمان بودم.
بغض گلومو گرفته بود، کم مونده بود از شدت عصبانیت داد بزنم، می‌دانستنم این مقدمه چه موخره‌یی به دنبال داره او ادامه داد:
– دانشگاه آلمان رو تمام کرده‌ام، حتا تحصیلات متوسطه‌ام را هم اون‌جا خوندم. سال‌های سال اون‌جا کار کردم. شما در آلمان کسی رو نمی‌بینی که کار نکنه. ما هم همین جوریم؟ مثلا وضع ما رو ببین. نه، نه، ما آدم نمی‌شیم، از انسانیت خیلی دوریم…
فهمیدم هر کار بکنم، نخواهم توانست داستان را بنویسم، بیخودی زحمت می‌کشم و به خود فشار می‌آورم، کاغذ و قلم را گذاشتم زمین، فکر کردم وقتی که زندانی‌ها خوابیدن شروع می‌کنم.
آقای تحصیل کرده آلمان، هنوز آلمانی‌ها را معرفی می‌کرد:
– در آلمان بیکاری عیبه. هرکه می‌خواد باشه، آلمان‌ها هیچ بیکار نمی‌مونن، اگه بیکار هم باشن بالاخره کاری برای خودشون می‌تراشن، مدام زحمت می‌کشن، تو در این چند ماه که این‌جایی محض نمونه کسی را دیده‌ای که کاری بکند؟ همین خود تو حالا در زندان کاری انجام داده‌ای؟ آلمانی‌ها این‌جور نیستن خاطراتشونو می‌نویسن، راجع به اوضاع خودشون چیز می‌نویسن، کتاب می‌خونن، خلاصه چه دردسرت بدم بیکار نمی‌مونن. اما ما چه‌طور؟ خیر، هرچی بگم پرت و پلا است، ما آدم نمی‌شیم…
وقتی از شرش خلاص شدم که نیمه شب بود. مطمئن بودم دیگه کسی نمونده که راجع به آدم نشدن ما کنفرانس بدهد، تازه با امیدواری داستان را شروع کرده بودم، یکی دیگه نازل شد. حضرت ایشان هم سال‌های متمادی در فرانسه بودند، به محض ورود گفت:
«- آقا مواظب باشین! مردم خوابن، بیدار نشن، مزاحمشون نشی»، خیلی آهسته صحبت می‌کرد. این آقا که خیلی هم مبادی آداب بود و این نحوه تربیت را از فرانسوی‌ها یاد گرفته بود می‌گفت:
– فرانسوی‌ها مردمانی مبادی آداب و با شخصیت هستند، موقع کار هیچ کس مزاحم او نمی‌شه.
با خودم گفتم خدا به خیر کنه، من باید امشب از نیمه شب به اون طرف کار کنم. آقای فرانسه رفته گفت:
– حالا بخوابین، تا فردا با فکر آزاد کار بکنین، فرانسوی‌ها بیشتر صبح‌ها کار می‌کنن، ماها اصلا وقت کار کردن را هم بلد نیستیم، موقع کار می‌خوابیم و وقت خواب کار می‌کنیم. اینه که عقب مونده‌ایم، علت اینکه آدم نمی‌شیم همینه. ما آدم بشو نیستیم.
آقای فرنگی‌ مآب موقعی از پهلویم رفت که دیگه رمقی در من نمونده بود، چشم‌هایم خود به خود بسته می‌شد. خوابیدم.
صبح زود قبل از اینکه رفقا از خواب بیدار شن، بیدار شدم و به داستان‌نویسی مشغول شدم. یکی از رفقای هم‌بند، وقت مراجعت از توالت سری به من زد و همین طور سر راه قبل از اینکه حتا صورتش را خشک کنه در حالی که آب از سر و صورتش می‌چکید گفت:
– می‌دونی انگلیسی‌ها واقعا آدم‌های عجیبی هستن، شما وقتی در لندن یا یک شهر دیگه انگلستان سوار ترن هستید، ساعت‌ها مسافرین هم‌کوپه شما حتا یک کلمه هم صحبت نمی‌کنن. اگه ما باشیم، این چیز‌ها سرمون نمی‌شه، نه ادب، نه نزاکت، نه تربیت خلاصه از همه چیز محرومیم. همین‌طوره یا نه؟ مثلا چرا شما رو اینجا ناراحت می‌کنن. خودی و بیگانه همه رو ناراحت می‌کنیم، دیگه فکر نمی‌کنیم این بنده خدا کار داره، گرفتاره، نه خیر این چیزها ابدا حالیمون نیست شروع می‌کنیم به وراجی و پرچانگی… اینه که ما آدم نیستیم و آدم نمی‌شیم و نخواهیم شد…
– کاغذ را تا کردم، قلم را زیر تشک گذاشتم، از نوشتن داستان چشم پوشیدم. خلاصه داستانو نتونستم بنویسم، اما در عوض بیش از چند داستان چیز یاد گرفتم و علت این مطلب را فهمیدم که:
چرا ما آدم نمی‌شیم…
حالا هر که جلو من عصبانی بشه و بگه:
– ما آدم نمی‌شیم! فورا دستمو بلند می‌کنم، داد می‌زنم:
– آقا علت و سبب اونو من می‌دونم!
تنها ثمره‌یی که از زندان اخیر عایدم شد درک این مطلب بود.
نویسنده: عزیز نسین (Aziz Nesin)
مترجم: احمد شاملو
حروف‌چین: علی چنگیزی

سگِ دانا

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، واایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد.»
سگ چون این را شنید در دلِ خود خندید و از آن‌ها روبرگرداند و گفت: «ای گربه‌های کورِ ابله، مگر ننوشته‌اند و مگر من و پدرانم ندانسته‌ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می‌بارد موش نیست بلکه استخوان است.»
نویسنده: جبران خلیل جبران
مترجم: نجف دریابندری
از کتاب پیامبر و دیوانه – نشر کارنامه
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

طوطی

طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست می‌داشت.
وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمی‌گردد، مأیوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه بیسکویت سروته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ «هر جا که این‌جا نیست.» با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدم‌ها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگی خصوصیم از مردم چیزی ندیده بودم.
بی‌هدف خیابان را در پیش گرفتم. از شمال رو به جنوب روانه شدم. هرگاه امتداد خیابان در تقاطع با خیابان دیگر به دیوار می‌رسید، به راست یا به چپ می‌پیچیدم. سرانجام خود را، خسته و از پای درآمده، کنار یک دکان پرنده فروشی یافتم. نزدیک سه راه سیروس.
پرنده‌ها بعضی خاموش بودند و بعضی چرت می‌زدند و بعضی جک‌جکی داشتند. ناگهان چشمم به یک طوطی افتاد که قفسش آویخته بود. همین که نگاهش کردم، با صدای عروسک‌گردان‌های خیمه‌شب‌بازی واژه‌هایی را ادا کرد که انگار می‌گوید: «حمید آمد.» سپس تکرار و تکرار و هر بار تندتر از بار پیشین تا سرانجام ساکت ماند.
عجب! اسم مرا از کجا می‌دانست؟ نمی‌دانم دچار توهم شده بودم یا واقعاَ طوطی چیزی شبیه «حمید» یا «عمید» یا «امیر» می‌گفت.
به مغازه‌دار گفتم:
– این طوطی چند؟
– پنجاه هزار تومن.
– او… وه!
– نطقش عالیه، هر چی بگی یاد می‌گیره.
در همین هنگام طوطی داد زد: یاد می‌گیره، یاد می‌گیره، یاد می‌گیره…
– کم‌تر…
– صرف نمی‌کنه. لنگه‌ش پیدا نمی‌شه. جوونه، نزدیک صد سال عمر می‌کنه. ببرش.
طوطی داد زد: ببرش، ببرش، ببرش…
– تخفیف بده.
– پنج تومنشم ندین. قفسشم مال شما. آینه هم داره.
در دل گفتم « توتک» رفته، من تنها هستم. این طوطی مونسم می‌شه. دست در جیب بغلم کردم و چهل وپنج هزار تومان شمردم و روی پیش‌خوان گذاشتم. دکاندار قفس را با چوب قلاب‌دار از قلاب سقف جدا کرد و به دستم داد.
– قدمش خیر باشه.
– چی می‌خوره؟
– تخم آفتاب‌گردان، زرده‌ی تخم‌مرغ پخته رُ خورد کن، با سبزی‌جات بده بخوره. گوشتم می‌خوره، پخته بده که مریض نشه. پسته و بادوم و فندقم خیلی دوس داره. قندم مایه‌ی عشقشه.
– خرجشم که زیاده.
– از زن کمتره!
– عجیب! از کجا فهمیده که زن من رفته؟
انگار که از خانه بیرون آمده بودم و ده پانزده کیلومتر پیاده گز کرده بودم که این طوطی را بخرم. قفس را برداشتم و به طرف دیگر خیابان رفتم.
– تاکسی!
جلو پایم ایست کرد.
– دربست، سیدخندان.
طوطی کز کرده و خاموش بود. انگار می‌ترسید. سوار که شدم، راننده نگاهی به طوطی انداخت و گفت:
– تازه خریدین؟ مبارک باشه.
طوطی ناگهان به سخن در‌آمد و گفت:
– مبارک باشه، مبارک باشه، مبارک باشه…
برای چند دقیقه غم‌هام را فراموش کردم.
بچه‌های محل ورود طوطی را به خانه دیدند. از فردا التماس‌کنان می‌خواستند به خانه بیایند و با طوطی صحبت کنند. به آن‌ها گفتم اگر پدر و مادرشان از آن‌ها راضی باشند و به آن‌ها اجازه بدهند، می‌توانند روزهای جمعه صبح بیایند و یک ربع ساعت طوطی را ببینند.
کارم درآمده بود.
طوطی خیلی نقل داشت: در آینه خودش را نگاه می‌کرد. با عکس خودش حرف می‌زد. نوکش را به نوک تصویر آینه می‌سایید. چشم‌هایش را خمار می‌کرد. قر گردن می‌آمد. بال‌هایش را باز و بسته می‌کرد و جلو چشم تماشاچی‌ها بر دلبری‌ها می‌افزود.
وقتی از خانه بیرون می‌رفتم جیغ می‌کشید. کم‌کم یادش دادم که بگوید: «زود برگرد.» وقت صدای چرخاندن کلید در قفل یا صدای پای مرا می‌شنید داد می‌زد: « حمید آمد! حمید آمد!…»
دیگر تنها نبودم. بچه‌های همسایه و حتی بزرگ‌ترها به دیدن طوطی می‌آمدند. اسمش را« توتک» گذاشته بودم. به دنبال اسم زنم. برایش فندق و پسته مغز می‌کردم. هر روز سینی زیر قفسش را می‌شستم. قندبه دهانش می‌گذاشتم. باش حرف می‌زدم. در قفسش باز بود. خودش از قفس بیرون می‌پرید و روی زانوهایم می‌نشست. بعد می‌پرید روی دوشم. بعد با منقارش گوشم را می‌خاراند.
صبح که از خانه بیرون می‌رفتم در قفس را محکم می‌بستم که گربه به سراغش نرود.
یک روز یکی از همسایه‌ها به دیدن من و طوطی آمد. البته بیش‌تر به دیدن طوطی. از تماشای طوطی که خسته شد نشست. برایش چای ریختم و کنارش نشستم. در میان صحبت پرسید: «توتک خانم کجاست؟ مدتی‌ست پیدایش نیست.»
– رفته پیش مادرش، بچه که نداریم. دلتنگی می‌کرد. هر چه از دستم برمی‌آمد محبت می‌کردم. راضی نمی‌شد. دست من که نیست. بچه می‌خواست . نداشتیم که.
– تقصیر کدامتانه؟
می‌خواستم بگویم «تقصیر چیه؟ وقتی نمیشه، نمیشه دیگه.» فهمیدم منظورش این است که عیب از کدامتان است.
– عیب از منه آقا. دکتر می‌گه بچه که بودی حتماَ اُریون گرفتی. ممکنه که بچه‌دار نشی.
– دوادرمون کردی؟
– خیلی. افاقه نمی‌کنه.
– دکتر علفی می‌گن خوبه.
– حالا که زنم رفته. باشه تا بعد.
– پس طوطی رُ واسه‌ی همین آوردی.
– بله.
– من دو تا مرغ عشق دارم. زنم از دستشون خسته شده می‌آرم براتون.
در دل گفتم: طوطی که دارم. مرغ عشق هم داشته باشم، ببینم جای بچه‌ و زن پر می‌شه یا نه.
– متشکرم، بیارین.
قفس مرغ‌عشق‌ها رُ روبه‌روی قفس طوطی به اتاق آویختم. طوطی از قفس بیرون بود. گذاشتمش توی قفس و رفتم به سراغ مرغ‌عشق‌ها. مقداری شاهدانه برداشتم و ریختم توی ظرفشان. طوطی جیغ کشید. بعد رویش را به طرف دیوار کرد و ساکت شد و شروع کرد به چرت‌زدن. گفتم: توتک! خوابی؟ باز ساکت ماند. یک حب قند برداشتم و رفتم نزدیک قفس. اعتنا نکرد و رویش را برگرداند. فهمیدم حسود شده و قهر کرده.
مرغ‌عشق‌ها از سروکول هم بالا می‌رفتند و سروصدا می‌کردند. یک دفعه طوطی مثل زن‌ها شروع کرد به شیون و بال‌ها را از دو طرف به سرش می‌کوبید. وحشت‌زده به طرف قفس دویدم و گفتم: «توتک جان، آرام باش، صدا نکن.» ساکت شد. مثل این‌که از حال رفته باشد، یک بری گوشه قفس افتاد و کم‌کم خوابش برد.
شب هر سه پرنده خاموش بودند. من تلویزیون را روشن کرده بودم. طوطی در خواب بود یا از حال رفته.
صبح با صدای مرغ‌عش‌ق‌ها از خواب بیدار شدم. دیدم طوطی همان‌طور کز کرده و لال کنج قفس تپیده. چند تا پسته مغز کردم و رفتم کنارش. باز هم اعتنا نکرد. تخم آفتاب‌گردان‌ها را نگاه هم نکرده بود. آب هم نخورده بود. فهمیدم هوا پس است. صبر کردم تا روز کمی خودش را نشان بدهد و همسایه از خواب بیدار شود، قفس مرغ‌عش‌ق‌ها را برداشتم. به طرف خانه همسایه رفتم و در زدم.
آقای براتی تازه از خواب بیدار شده بود. عبایی روی دوشش انداخته و دندان‌های مصنوعی را هنوز در دهان نگذاشته بود.
– سلام عرض می‌کنم.
– علیکم‌السلام. خیر باشه . کله سحر!
– بله، انشاءالله خیره. طوطی من تحمل این دو تا زبون بسته رُ نداره. مریض شده. می‌ترسم از دست بره. پرنده‌ها رُ آوردم خدمت خودتون.
– آقا، اینا خیلی ارزش دارن. من به کس دیگه غیر از شما نمی‌دادمشون. گفتم شما بچه ندارین، سرتون گرم بشه.
– بله، می‌دونم، اما طوطیه خیلی حسوده، ممکنه نفله بشه.
با خشم و اکراه قفس را از دستم گرفت و گفت:
– خوش آمدین. حالا بفرمایین یه چایی میل کنین. فهمیدم که در دل می‌گوید: زود گورت را گم کن. لیاقت محبت نداری.
– متشکرم. چایی صرف شده. باید برم اداره. دیر می‌شه. خداحافظ.
کلید را که در جای کلید چرخاندم، صدای طوطی بلند شد: « حمید آمد، حمید آمد…» انگار دوباره جان گرفته بود. رفتم کنار قفس ایستادم و گفتم:
– خیلی حسودی‌ها، زن بیچاره‌ام آن‌قدر حسود نبود.
– بود، بود، بود…
– عجب! تو طوطی نیستی، جنی!
یک حبه قند برداشتم و دستم را توی قفس بردم. به ملایمت قند را از دست گرفت و کروچ‌کروچ شروع کرد به خوردن. بعد از قفس بیرون آمد و روی دستم نشست و با منقارش گوشم را خاراند. آشتی کرده بود.
زندگیم با طوطی شیرین شده بود. همراه با من به تلویزیون نگاه می‌کرد. به رادیو گوش می‌داد. شب‌ها همپای من بیدار می‌نشست و چرت ‌می‌زد و صبح زودتر از من از خواب بیدار می‌شد.
در اداره که مشغول کار بودم گه‌گاه دلم شور می‌زد که مبادا در قفسش بازمانده و گربه او را خورده باشد. عصر پس از خرید لوازم خوراک خودم و او یکسره به خانه می‌آمدم. دلم برایش تنگ می‌شد. وقتی می‌گفت: «حمید آمد»، همه غم‌ها از دلم می‌رفت.
داشتم توتک را فراموش می‌کردم که یک روز جمعه بعدازظهر در زدند. باز کردم توتک بود، زن خوشگل بچه‌سالم، خودش را در آغوش انداخت و بغضش ترکید. گرم بود. مهربان بود. بوی گل می‌داد. فقط توانستم بگویم: «چرا رفتی؟» و توانست بگوید: «چرا دنبالم نیامدی؟» بغلش کردم و آوردم توی اتاق روی مبل نشاندم. لباس خانه‌اش را آوردم. خودم لباسش را عوض کردم. در آغوشم لمید. هنوز گریه می‌کرد. چشم‌های خیس و گونه‌های شور از اشکش را بوسیدم. لب‌هاش داغ و پرخون و نازک مثل همیشه بود. چشمش به طوطی افتاد. گفتم:
– خیلی بامزه‌س، آزاری نداره.
سر تکان داد. طوطی باز بغض کرده بود. زنم گفت:
– ببرش بیرون، می‌خوام بات تنها باشم.
– چشم.
طوطی را به اتاق دیگر بردم و از هر چه جز زنم فارغ شدم. گپ زدیم. گله‌گزاری کردیم. از روزگار گفتیم . خوردیم. نوشیدیم. دمار از دوری‌ها برآوردیم و… صبح شد.
یک مرتبه به یاد طوطی افتادم. به سراغش رفتم. قفس خالی بود. وای، یادم رفته بود در قفس را ببندم. همه جا را گشتم . اتاق‌ها، حیاط، زیرزمین، انبار… نبود که نبود.
طوطی، توتک، کجایی؟
هیچ جوابی نبود. پیش زنم برگشتم و با نگرانی گفتم:
– طوطی رفته، فرار کرده…
خونسرد گفت:
– رفته که رفته. من که آمده‌ام. دیگه طوطی می‌خوایی چه کنی؟ و خندید.
با این همه دو سه هفته‌یی دلم برای طوطی تنگ می‌شد. کم‌کم فراموشی آمد. یک روز با توتک صحبت‌کنان از کوچه می‌گذشتیم. از پشت پنجره خانه آقای براتی یک دفعه صدای طوطی را شنیدم که می‌گفت:
– حمید آمد. حمید آمد. حمید آمد…
خشکم زد. به توتک گفتم:
– طوطی به خانه براتی رفته.
براتی گرفته و نگهش داشته. به ما هم خبر نداده. زنم گفت:
– مهم نیس، جاش خوشه. بذا همون جا باشه. ما خودمون بچه‌دار می‌شیم. وقت برای نگه‌داری طوطی نداریم.
– چی؟
– بچه‌دار می‌شیم، من حامله‌م.
– چرا به من نگفتی؟
– می‌خواستم مطمئن بشم.
– حالا مطمئن شدی؟
– بله.
بچه‌دار نمی‌شدیم. زنم رفته بود. حالا برگشته و بچه‌دارمی‌شیم. نکنه، نه، نه.
جلوی چشمم سیاه شده بود و نزدیک بود بیفتم! نکند در غیبت؟ نه، نه! در این خیالا کار شیطونه، بعضی خیالا گناهه.
انگار کسی بیخ گوش گفت:
– مگه طوطی تخم وترکه تو بود که آن‌قدر دوستش داشتی؟
– هان؟ طوطی؟ بچه؟ توتک؟
پرده سیاه از جلو چشمم کنار می‌رفت. زانوهایم جان می‌گرفت. بچه‌دار می‌شیم. دیگه وقت نگه‌داری طوطی نداریم. با دکتر علفی‌یم کاری نداریم…
به زنم گفتم:
– باید بریم پیش دکتر زنان، باید رژیم مناسب داشته باشی. بریم دستور بگیریم.
نویسنده: سیمین بهبهانی
برگرفته از:
دنیای سخن
سال شانزدهم
شماره 90، اسفند78 و فروردین 79
حروفچین: شراره گرمارودی

چاه‏ کن‏ ها

فکر نمى‏کردم دیگر کسى پیدا بشود مرا را یاد گذشته ‏ام بیندازد. شغل و حرفه جوانى‏ام را کنار گذاشته بودم و خانه‏ام را بارها عوض کرده بودم تا مبادا کسى ردى از من بگیرد. وقتى آن روز پست‏چى در را زد و نامه را دستم داد و خواست که توى دفترش را امضا کنم خیال کردم اشتباهى پیش آمده است. در طول آن همه سال کسى برایم نامه ننوشته بود. اما نشانى درست بود. همان بود که باید باشد. پاکت را که باز کردم دیدم آن‏چه سال‏ها از آن فرار مى‏کردم بالأخره اتفاق افتاده است. نوشته روى کاغذ کوتاه بود و پیدا بود که نویسنده‏اش مرا مى‏شناسد. خواسته بود که به ملاقاتش بروم. مرا هم‏کارِ قدیمى خوانده بود، و خودش را کسى که مى‏خواهد آرامش را به من برگرداند. خواسته بود که بیش از این از خودم و از دیگران فرار نکنم، و هیچ‏وقت فراموش نکنم که آدم‏ها راهى جز پناه بردن به یک‏دیگر ندارند. پاى کاغذ، به جاى امضا، نوشته بود: دوست‏دار شما مقنى‏باشى.
دوست داشتم خیال کنم که خواب مى‏بینم یا کسى دارد با من شوخى مى‏کند. چه‏طور همچو چیزى ممکن بود؟ تنها شاهد ماجرا، مالک پیر آن عمارت قدیمى، سال‏ها پیش مرده بود. محال بود پیش از مرگش چیزى به کسى گفته باشد، چون پاى خودش هم گیر بود. او بود که پیشنهاد کرد لَبِ ماجرا را تو بگذاریم و دهن‏مان را براى همیشه ببندیم.
اولین چیزى که به خاطرم رسید این بود که خانه‏ام را عوض کنم یا به شهر دیگرى بروم و باز خودم را گم و گور کنم. اما کجا مى‏توانستم بروم؟ کسى که بعد از آن همه سال پیدایم کرده بود بعد از این هم مى‏توانست ردم را بگیرد. اگر مى‏خواست مرا توى دردسر بیندازد برایم نامه نمى‏نوشت، و نمى‏خواست که به دیدارش بروم؛ آن هم در پاتوغ چاه‏کن‏ها که دیگر پایم را به آن‏جا نگذاشته بودم. شاید هم مایه‏تیله‏اى مى‏خواست، اما من که چیزى در بساط نداشتم.
تا یک ساعت مانده به زمان ملاقات، در آن بعد از ظهر آخرین جمعه ماه، با خودم کلنجار مى‏رفتم و هنوز دو به‏شک بودم. صبح چیزى نخورده بودم و ظهر، به‏زحمت، لقمه‏اى از یک تخم‏مرغِ آب‏پزِ نیم‏بند را به دهن گذاشته بودم. از آن همه سیگارى که کشیده بودم دهنم تلخ بود. باران، از قبل از ظهر، یک‏ریز و نم‏نم مى‏بارید. نیم‏ساعتى زودتر خودم را به کوچه آن طرف خیابان، که باریکه آبى از میانش مى‏گذشت، رساندم. زیر نیم‏تاقِ دکانِ بسته‏اى واایستادم تا آدم‏هایى را که به قهوه‏خانه مى‏رفتند زیر نظر بگیرم. قهوه‏خانه همان بود که آخرین بار دیده بودم، با همان درِ سه‏لته‏اىِ چوبى که رنگ سبز روشن داشت و سایبانِ برزنتىِ راه‏راه. چنار پیرِ جلو قهوه‏خانه هم بود که به شاخه‏هاى لختش نوارهاى پارچه‏اىِ رنگى بسته بود. آن نوارها را پیش‏تر ندیده بودم. قفس بزرگ پرنده‏ها، همان‏جا، پشت شیشه پنجره آویزان بود، اما پرنده‏اى تویش نبود. شاید هم بود و چشم‏هاى کم‏سوى من نمى‏دید.
به ساعتم که نگاه کردم دیدم از پنج گذشته. چشم‏هایم از سرما آب افتاده بود. باید مى‏رفتم تو. قیافه آشنایى ندیده بودم. آدم‏ها خودشان را در پالتو و بارانى و نیم‏تنه‏هاى کلفت و ضخیم، با شال و کلاه، پوشانده بودند – و بعضى هم زیر چتر – و همه مثل هم بودند. شاید اگر حس نمى‏کردم که چشم‏هایى در تمام آن مدت دارد مى‏پایدم راهم را مى‏کشیدم و مى‏رفتم. وقتى خودم را جلو درِ قهوه‏خانه رساندم دست‏هایم را از جیب‏هایم درآوردم و برگه یقه بارانى‏ام را پایین زدم و رفتم تو. قهوه‏خانه در بخار رقیقى شناور بود. دو قنارىِ کوچک کنجِ قفس کز کرده بودند.از راه‏رو قناس و باریک گذشتم و از سکوىِ سیمانىِ شیب‏دارى پایین رفتم و جلو حوضِ شش‏ضلعىِ وسط قهوه‏خانه، که خالى و خشک بود، واایستادم. مشترى‏ها پشت میزها، دورتادورِ حوض، تنگ‏هم نشسته بودند. صدا از کسى درنمى‏آمد. داشتند به صفحه کوچکِ تلویزیونِ سیاه و سفیدى که روى رفِ چوبىِ کمرکشِ دیوار بود نگاه مى‏کردند. شعبده‏بازِ شنل‏پوشِ دیلاقى، با دستار و ریشِ خاکسترىِ بلند، مشغول تردستى بود. پشتِ تنها میز خالى، که به دستگاه قهوه‏چى و سماورِ مسوارِ قل‏قل‏زنِ او نزدیک بود، نشستم. پاهایم گزگز مى‏کرد. به جز قهوه‏چى که پشت دخل چپق مى‏کشید کسى به من نگاه نکرد. خودش بود. اما پیر شده بود و قوزش درآمده بود. وقتى برایم چاى آورد طورى نگاهم کرد که گفتم لابد مرا شناخته است. با کف دست نرمه آب‏چکانِ بینى را مالید و لخ‏لخ رفت نشست سرِ جایش. قیافه هیچ یک از مشترى‏ها آشنا نبود. جرعه‏اى از چاى نوشیدم. جوشیده بود. قهوه‏چى نگاهم مى‏کرد و به چپقش پک مى‏زد. پاکت سیگارم را که درآوردم رعد غرید و چوب‏سیگار از توى پاکت افتاد زمین و غل خورد رفت تا بیخِ دیوار. دولا که شدم زمین زیر پایم خالى شد و چشم‏هایم را بستم. ته حلقم سوخت. میز لق‏لق مى‏زد. فشارى روى شانه و بعد مچم حس کردم.
– بلند شوید! بفرمایید چوب‏سیگارتان.
انگار روى زمین ولو شده بودم. کفِ سیمانىِ قهوه‏خانه سرد بود. نوک انگشت‏هایم، که زیر میز را کورمال با آن گشته بودم، مورمور مى‏شد. در فاصله‏اى بسیار نزدیک چشم‏هایى را روبه‏رویم، آن‏طرف میز، دیدم که آخرین‏بار در آن انبارىِ نمور و خفه دیده بودم. همان چشم‏هاى زاغِ درشت بود، اما در چهره‏اى آفتاب‏سوخته و ورچروکیده که داغِ زخم کهنه‏اى از میان ابروهاى جوگندمى‏اش گذشته بود و مثل هلالى به رنگ بنفش گونه چپش را به دو نیم کرده بود. لبخند مى‏زد. خودم را عقب کشیدم، طورى که پاشنه سرم به دیوار خورد.
– پناه بر خدا!
کلاه پشمىِ سیاهى را، که لوله کرده بود، روى میز انداخت. صندلى را کشید و نشست.
– خدا را شکر! مى‏بینم که خیلى پیر نشده‏اى.
موى سرش یک‏تیغ سفید بود. شقیقه‏هایم تیر مى‏کشید. قهوه‏چى که با قاشقک سیاهى توتون سوخته چپقش را در زیرسیگارى خالى مى‏کرد نگاهش به ما بود.
گفت: مى‏دانستم مى‏آیید. خوب، من منتظرم.
گفتم: منتظر؟ منتظر چى؟
– به دلت بد نیار، همان چیزى را بگو که بیست و پنج سال پیش باید مى‏گفتى. من این همه سال صبر کردم.
– اما آن پایین، تو چاه…
رعد ترکید. جام پنجره‏ها لرزیدند. روى صفحه تلویزیون فقط برفک بود. همهمه‏اى بلند شد. شعبده‏بازِ شنل‏پوش دوباره پیدایش شد. مشترى‏ها دست زدند. گفت: ما همه صبر کردیم.
– همه یعنى کى؟
خندید و دیدم که دهنش چاله بى‏دندانى است با لثه‏هاى سیاه و پیله کرده. گفت: بله، همه. پدر و مادرم تو چشم‏انتظارى دق آوردند. زن فرج هم عقل از کله‏اش در رفت سر گذاشت به صحرا و یتیم‏غوره‏هاش ماندند رو دست من.
کبریت را که گیراندم خاموش شد. فندک زد و شعله را زیر سیگارم گرفت. سیگار خودش را هم روشن کرد. قهوه‏چى یک استکان چاى جلوش گذاشت. از گوشه چشم‏هاى آب‏چکانش به من نگاه کرد و گفت: شما چى؟ میل دارید؟ تازه‏دم است.
– بله، ممنونم.
استکان خالى را برداشت، و لُنگ چرک‏تابش را کشید روى میز و استکان چاى دیگرى آورد. بعد رفت به طرف قفس قنارى‏ها. خنکایى روى تیره پشتم حس مى‏کردم. سیگار را از گوشه لبش برداشت و سرش را آورد جلو و گفت: بعد از این همه قلیه‏انتظارى باز هم نمى‏خواهى حرف بزنى؟ نکند هنوز مرا به جا نیاورده‏اى؟
خوب هم به جا آورده بودم. چه‏طور مى‏توانستم او را فراموش کنم؟ گفتم: چى را مى‏خواهى بدانى؟
– همه‏اش را، از سیر تا پیاز. من یکى حق دارم بدانم که آن زیر چه اتفاقى افتاد.
پره‏هاى بینىِ تیغ‏کشیده‏اش مى‏لرزید. سیگار را با دو انگشت گوشه لبش مى‏گذاشت و پک مى‏زد و بعد به مشتوکش نگاه مى‏کرد.
– کاش مى‏توانستم.
– یعنى چى که کاش مى‏توانستى؟
– ازم نخواه. نمى‏توانم بگویم.
– من باید بدانم.
آن‏قدر بلند گفته بود که همه برگشته بودند به ما نگاه مى‏کردند. با مشتش هم روى میز کوبیده بود. قهوه‏چى آمد از کنارمان گذشت و رفت دور حوض چرخى زد. صدایش را آورد پایین و گفت: خواهش مى‏کنم. من برادرشم، باید بدانم.
– چى را مى‏خواهى بدانى؟ خوش‏حال باش که جاى من نبوده‏اى.
مچم را گرفت. سیگار گوشه لبش دود مى‏کرد. مى‏شنیدم که دندان‏قروچه مى‏رود. خواستم دستم را بیرون بکشم که بندهاى انگشت‏هایش شل شد، گفت: لب بترکان رفیق! محض رضاى خدا بگو آن زیر چه پیش آمد؟
قهوه‏چى دور حوض مى‏پلکید و ما را زیرچشمى مى‏پایید. گفتم: جاى نقلش تو همچین ناهاربازارى نیست.
– جاش همین‏جاست. اگر چشم بگردانى مى‏بینى که غریبه‏اى میان ما نیست. براى همین خواستم که بیایى این‏جا.
نگاه که کردم دیدم قیافه‏ها هنوز برایم غریبه است؛ به جز قهوه‏چى که خم شده بود و انگار داشت دست‏هایش را توى حوض که خالى بود آب مى‏کشید. با اشاره سر گفت: آن یکى را نگاه کن! باید او را بشناسى. جلو چشمش چاه روى برادر دوقلوش چپ شد.
مردى بود با کلاه شاپو خاک گرفته که پشت میز روبه‏روى ما قلیان مى‏کشید. دست راستش، که نى‏پیچ را با آن گرفته بود، مى‏لرزید. با هر پک، انگار کهه بزند، سینه‏اش صدا مى‏کرد. دستش را براى مرد تکان داد و او کلاهش را از سر برداشت و لبخند زد.
– آن‏هاى دیگر هم همین‏طور. هر کدام‏شان وضع و روزى دارند، مثل من و تو.
– چرا مثل من؟
انگار صدایم را نشنیده باشد به دو پیرمردى که در سه‏کنج نشسته بودند اشاره کرد و گفت: حتم آن دو پیرى را مى‏شناسى! آن‏ها هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند.
– یعنى چى که هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند؟
– اگر باور نمى‏کنى صداشان کنم بیایند سرِ میزمان برایت بگویند چه‏طور هم‏دیگر را تو چاه پیدا کردند. یک روز ظهر هر کدام‏شان از چاه دیگرى سر درمى‏آورد. ناتنى هستند. آن یکى که شال سیاه دور گردنش بسته سال‏ها پیش دیوار انبارى روش برگشته بوده. خیال مى‏کردند که همان‏جا تلف شده.
– نگفتى چرا مثل من؟ من یکى که میان شما غریبه‏ام. تازه دو هفته بود که پام به این‏جا باز شده بود.
خندید، و بعد انگار نفس‏اش تنگى کند به سرفه افتاد. مى‏خندید و سرفه مى‏کرد. بعد سرش را برگرداند و دیدم که دارد به قهوه‏چى نگاه مى‏کند. با تکان دادن ابروهایش به او اشاره کرد. قهوه‏چى پشتش را به ما کرد. گفت: او را که مى‏شناسى؟
گفتم: این‏جا او تنها کسى است که من مى‏شناسم.
گفت: به این زودى من را فراموش کردى؟
بعد گفت: شما دو تا یک جورهایى لنگه هم‏اید.
هیچ‏وقت از قهوه‏چى خوشم نیامده بود. گفتم: من که همچو خیالى نمى‏کنم. نصیب نشود!
گفت: بى‏خیالِ خیال! اگر خوب نگاهش کنى گناه و تقصیر را تو چشم‏هاى باباقوریش مى‏بینى.
قهوه‏چى رفته بود پشت میزش و مشغول چاق کردن چپقش بود. شعبده‏باز داشت از سبد کوچکى کبوترهاى سفید و پروانه‏هاى ریز و درشت بیرون مى‏آورد. سیگارش را خاموش کرد. داشت شک برم مى‏داشت. گفت: خوب، چه مى‏گویى؟
ساعد هر دو دستش را روى میز گذاشته بود و خیره نگاهم مى‏کرد. گفتم: چه باید بگویم؟
گفت: خیلى خوب، اول من مى‏گویم، بعد تو بگو. شاید این‏طورى بى‏حساب بشویم، اما باید قول بدهى که راستاحسینى همه‏چیز را بریزى روى دایره. قبول؟
دهنم خشک شده بود. مى‏خواست قول بدهم. گفتم: چه قولى؟
گفت: شرط مى‏بندم که پدر و عمویت را هیچ‏وقت ندیده‏اى.
هیچ نگفتم. چراغ بالاى سرمان پتى صدا کرد و خاموش شد. مشترى‏ها با دهن‏هاى باز به صفحه تلویزیون نگاه مى‏کردند. شعبده‏باز با شوشکه بلندش روى میز پایه‏کوتاهى سرِ کبوترها را از تن‏شان جدا مى‏کرد، بى‏آن‏که خونى ازشان بریزد. گفت: لابد مادر یا پدربزرگت به‏ات گفته‏اند که پدر و عمویت به یک سفر دور و دراز رفته‏اند. همان قصه همیشگى.
یقه‏اش را چسبیدم و خواستم سرش فریاد بزنم که لبخند زد و سرش را تکان داد، و بعد دیدم که اشک توى چشم‏هایش حلقه بسته. گفت: حالا مى‏بینى ما چه کشیده‏ایم؟ بى‏خبرى مثل سر کردن تو تاریکى است.
بعد گفت: گاهى شب‏ها مى‏شنوم که دارد صدام مى‏کند. تو این همه سال یک چشم راحت نخوابیده‏ام.
خواستم پا شوم که خواهش کرد سرِ جایم بنشینم تا آن‏چه را سال‏هاى سال نزدیکانم از من پنهان کرده بودند برایم بگوید. نفسم تنگى مى‏کرد. با اشاره دست از قهوه‏چى خواست که برایم آب بیاورد. قهوه‏چى یک لیوان بلورِ تراشِ بزرگ آورد که آب از آن لَب‏لَب مى‏زد. با لنگش پشنگه‏هاى آب روى میز را پاک کرد. آن‏وقت بود که دیدم دستش مى‏لرزد. زیر لب چیزى گفت که نشنیدم. پاکشان رفت پشت میزش، صندلى‏اش را چرخاند رو به ما و اسکناس‏هایى را که در جام برنجىِ روى میز بود دسته کرد و در کشو گذاشت. جرعه‏اى آب خوردم و صاف نشستم تا دردى که در میان دنده‏هایم دویده بود آرام بگیرد. چراغ دیگرى که بالاى حوض، به سیم لختى آویزان بود، پت صدا کرد و خاموش شد. شعبده‏باز هم غیبش زد. همهمه بلند شد. چراغ‏هاى دیگر هم یکى بعد از دیگرى خاموش شدند. قهوه‏چى رفت توى پستویى که پشت دستگاهش بود و با دو چراغ زنبورى بیرون آمد. گفت: قهوه‏چى هنوز منتظر است. فکر مى‏کند یک روزى ممکن است پیداشان بشود؛ مثل آن‏هاى دیگر که پیدا شده‏اند. از هر چاه‏کنى که یک گوشه از زمین این شهر را کنده سراغ‏شان را گرفته، حتى از چاه‏کن‏هایى که هیچ‏وقت پاشان به این قهوه‏خانه باز نشده. او بود که به پدربزرگت خبر داد.
بعد گفت: راستش ما هم یک همچو توقعى داشتیم. اما تو انتظارکُش‏مان کردى.
گفتم: پس او با پدر و عمویم بوده؟
سرم داشت گیج مى‏رفت؛ شاید از هواى سنگین و بوى مانده سیگار بود. سیگار دیگرى روشن کرد و گفت: چرخ‏کش‏شان بود.
صداى باران را که تندتر شده بود مى‏شنیدم. فش‏فش چراغ زنبورى‏ها بلند شد. قهوه‏چى یکى‏شان را به گلِ میخِ تیرکِ چوبىِ کنار حوض بند کرد. نورش چشمم را مى‏زد. گفتم: پس چرا هیچ‏وقت چیزى به من نگفت؟
گفت: پدربزرگت ازش خواسته بود چیزى نگوید. اما تو چى؟ تو کى را خبر کردى؟
گفتم: من یک عمر تو آن چاه بوده‏ام، هنوز هم هستم، حتى شب‏ها تو خواب. نمى‏خواستم کس دیگرى را همراه خودم بکشم آن زیر. همین حالا هم اگر پلک روى هم بگذارم مى‏توانم صداى چپ شدنِ دیوار و ول شدن سیلِ آب و لجنى را که از سرم مى‏گذرد بشنوم.
بعد گفتم: من به خواست دلم نبود که این همه سال خودم را گم و گور کردم. اگر هم تقصیرى کرده باشم مکافاتش را پس داده‏ام.
گفت: این‏جا هیچ کس تقصیرکار نیست. هر کسى مى‏تواند خودش را جاى دیگرى بگذارد. گفتم که، غریبه‏اى هم میان ما نیست.
سر که بلند کردم قهوه‏چى بالاى سرمان ایستاده بود. خم شد دو استکان چاى روى میز گذاشت. داشت استکان‏هاى خالى را برمى‏داشت که دیدم دست‏هایش چنگ شده و رنگش برگشته است. اگر زیر بغلش را نگرفته بودم نقشِ زمین شده بود. استکان‏ها روى میز برگشت. چشمش رفته بود کاسه سرش. لیوان را داد دستم و گفت: یک جرعه بریز تو حلقش. نگذار دندان‏هاش کلید شود.
از میان دو رج دندان‏هاى سفیدش جرعه‏اى آب به دهنش ریختم. بازوهایش، انگار چوب، خشک و صاف بود. یک لحظه خیال کردم قلبش وازده است. یک‏هو جناغ سینه‏اش بالا آمد و نفس عمیقى کشید و مردمک‏هایش آمد سرِ جایش و چشمش که به من افتاد گفت: مى‏دانستم. خدا را شکر! مى‏دانستم پیدایت مى‏شود.
سر پا که واایستاد دستش را گرفت به دیوار، و پیدا بود که گیج است. انگار تازه از خواب پا شده باشد با پشت دست چشم‏هایش را مالید و گفت: وقتى چاه آن پایین خودش را ول کرد من کنار چرخ حتى صداشان را نشنیدم. اگر هم مى‏شنیدم کارى از دستم برنمى‏آمد. سن و سالم آن‏قدرى نبود که از این چیزها سر دربیاورم. اما وقتى براى ناهار نیامدند بالا به دو، پاى برهنه، خودم را به قهوه‏خانه رساندم و بعد با عده‏اى برگشتم سرِ چاه. دو روز تمام آن پایین را گشتند. اما اثرى ازشان پیدا نکردند.
بعد هم تعریف کرد که تا مدت‏ها شب‏ها خوابش نمى‏برده، و توى خواب و بیدارى همه‏اش صداى بیل و کلنگ‏شان را مى‏شنیده، و آوازى را که، نمى‏دانست، پدرم یا عمویم مى‏خوانده، و بعد هم از خیر چاه‏کنى گذشته و قندگیر و بعدها چاى‏بدهِ همین قهوه‏خانه شده. خندید و گفت: چاه‏کن همیشه جاش تو چاه است! مى‏روم براتان چاى بیاورم.
استکان را برداشت و لنگش را کشید روى میز. بیرون هوا تاریک شده بود. شتک‏هاى باران راه‏رو قهوه‏خانه را خیس کرده بود و باریکه‏هاى آب از شیبِ سکوى سیمانى به طرف حوض راه کشیده بود. گفت: شنیدى که! جورِ من را کشید. آسیا به نوبت!
دو سیگار روشن کرد و یکى را به من داد. برق که مى‏زد راه‏رو روشن مى‏شد. از پشت پرده دود به من نگاه مى‏کرد و منتظر بود. گفتم: همین‏طورى‏ها بود که مى‏گفت، منتها فرقش این بود که من پایین بودم.
گفت: پس تو همه‏چیز را دیده‏اى.
گفتم: فانوس‏ها خاموش شدند. آن زیر چشم چشم را نمى‏دید. هوایى هم نبود که بشود نفسى تازه کرد.
قطره‏هاى باران به جام پنجره‏ها مى‏خورد. از گوشه سقفِ راه‏رو آب چکه مى‏کرد. گفتم: مى‏شنوى؟
گفت: آسمان‏قرمبه است.
گفتم بوى نم را مى‏گویم. خندید و گفت: تو این دم و دود، با این بارانى که مى‏بارد، هوا شرجى مى‏شود.
گفتم: انگار بوى گاز هم هست.
گفت: از چراغ زنبورى‏هاست.
بعد گفت: اگر نمى‏خواهى بگویى مجبور نیستى.
قهوه‏چى به چراغ زنبورىِ روى میزِ دخل تلمبه مى‏زد. نور در تورِ میانِ حباب شیشه‏اىِ چراغ یک‏هو گُر مى‏کشید. از فش‏فشِ صدایش گوش‏هایم کیپ شده بود. گفتم: من فقط توانستم صداش را بشنوم، آن هم براى یک لحظه، چون ریختنِ دیواره‏ها و طاق انبارى مثل ترکیدن توپ صدا کرد.
گفت: خوب، بگو چى شنیدى؟
گفتم: خیال مى‏کنم که گفت: «طناب!» مى‏خواست که براش طناب بیندازم. من زیر میله بودم. داشتم خاک‏ها را کوت مى‏کردم. یک عالمه خاک بود.
گفت: خوب، تو چه کار کردى؟
گفتم: طناب سرِ چرخ گیر کرده بود. اگر هم براش مى‏انداختم تو آن تاریکى، زیر آوارِ سنگ و خاک، چه‏طور مى‏توانست پیداش کند؟
قهوه‏چى حالا داشت به چراغ زنبورىِ تیرکِ کنار حوض ور مى‏رفت. نورش کم شده بود. از درزهاى بغلِ جرزِ پستو آب شُره مى‏کرد و حباب‏هاى گنده‏اى مثل طاول‏هاى چرکى از شکاف دیوار پلق پلق مى‏زد بیرون. گفت: کسى چه مى‏داند، شاید هم مى‏توانست، البته اگر دستش به طناب بند مى‏شد.
گفتم: شاید اگر من دست و پام را گم نکرده بودم مى‏توانستم طناب را شل کنم. اما من ترسیده بودم و فقط تو این فکر بودم که چه‏طور جان خودم را در ببرم.
گفت: اگر من هم جاى تو بودم دست و پام را گم مى‏کردم. هر کسى، حتى یک چاه‏کنِ کهنه‏کار هم، آن زیر دست و پاش را گم مى‏کند.
قطره آبى وسط میزمان چکید. سر که بلند کردم دیدم گچِ سقف طبله کرده و تکه‏اى از آن دارد جدا مى‏شود. از دیوار پشت سرم صدایى مى‏آمد؛ انگار کسى با کلنگ به آن ضربه مى‏زد. صداى هناسه‏اى را هم مى‏شنیدم. همان بو هم بود. نگفتم. همان‏طور که نشسته بودم لبه‏هاى میز را چسبیدم.
شنیدم که گفت: ما همه از گوشت و خون هم هستیم. این‏جا هم گور را کنار گور مى‏گذارند براى آبادى!
بعد شروع کرد به خندیدن. فکر کردم براى این‏که برگه یقه بارانى‏ام را بالا بزنم دیگر دیر شده است. قنارى‏ها داشتند خودشان را به میله‏هاى قفس مى‏زدند. صدا هم مى‏کردند. نمى‏خواندند؛ انگار جیغ مى‏کشیدند. دیوار روبه‏رویم داشت شکاف برمى‏داشت و زمین زیر پایم انگار خالى مى‏شد. دست‏هایم که میز را با آن چنگ زده بودم قرمز شده بود. از بیرون، شاید هم از پشتِ یکى از میزهاى قهوه‏خانه، کسى ناله مى‏کرد.
روایت اول 1381
روایت دوم آبان و آذر 1383
نویسنده: محمد بهارلو (Baharloo)
به نقل از کتاب «شهرزاد قصه بگو» – نشر آگه

اردشیر و بهمن‌ پول‌شان‌ را روی‌ هم‌ گذاشتند و بعد از چند روز کتاب‌ «حسین‌کُرد شبستری‌» را خریدند و در راه‌ مدرسه‌ مشغول‌ خواندن‌ شدند. یک‌بار به‌ خود آمدند که‌ نیم‌ساعت‌ از زنگ‌ کلاس‌ گذشته‌ است.
بهمن‌ گفت‌: حالا چه‌کار کنیم‌؟
اردشیر گفت‌: چه‌قدر پول‌ داری‌؟
بهمن‌ یک‌ قران‌ داشت‌. اردشیر پول‌ را گرفت‌. خیالش‌ راحت‌ بود که‌ خانم‌ یگانه‌ روزنامه‌ می‌خواند. از یک‌ دکه‌ی‌ روزنامه‌فروشی‌ یک‌ روزنامه‌ گرفت‌. ازشانس‌ آن‌ها روزهای‌ جشن‌ بود. شرکت‌ها و مؤسسات‌ دولتی‌ به‌ مناسبت‌ این‌روز پیام‌ تبریک‌ فرستاده‌ بودند. روزنامه‌ سی‌ صفحه‌ بود و اردشیر نصف‌ روزنامه‌ را به‌ بهمن‌ داد و با هم‌ به‌ مدرسه‌ رفتند.
بهمن‌ در زد و گفت‌: با اجازه.
آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دیر کردی‌؟
بهمن‌ گفت‌: برای‌ شما روزنامه‌ گرفتم.
بچه‌ها خندیدند. آقای‌ مقدم‌ آن‌ها را ساکت‌ کرد. زنگ‌ انشاء بود. آقای‌ مقدم‌ از ضرورت‌ مطالعه‌ گفته‌ بود که‌ فکر انسان‌ را باز می‌کند. روزنامه‌ را از بهمن‌ گرفت‌ و گفت‌: خوب‌ کاری‌ کردی.
و به‌ بچه‌ها گفت‌ که‌ تشویقش‌ کنند. بچه‌ها برایش‌ دست‌ زدند. یک‌ ربع ‌دیگر زنگ‌ کلاس‌ می‌خورد. خبر صفحه‌ی‌ حوادث‌ نظرش‌ را جلب‌ کرده‌ بود. چند تا موضوع‌ روی‌ تخته‌ سیاه‌ نوشت‌ که‌ هفته‌ی‌ بعد از روی‌ آن‌ها انشاء بنویسند. بچه‌ها مشغول‌ نوشتن‌ شدند. آقای‌ مقدم‌ روزنامه‌ را روی‌ میز پهن‌ کرد و مشغول‌ خواندن‌ شد. مطلب‌ خیلی‌ شیرین‌ بود. بقیه‌ را در صفحه‌ی‌ هشت‌ باید می‌خواند. روزنامه‌ را ورق‌ زد، اما بقیه‌ را پیدا نکرد. در همین‌ موقع‌ زنگ‌ خورد و بچه‌ها با هیاهو از کلاس‌ بیرون‌ رفتند.
توی‌ دفتر که‌ رفت‌، روزنامه‌ را به‌ خانم‌ یگانه‌ نشان‌ داد.
روزنامه‌ی‌ امروز را مطالعه‌ کرده‌اید؟
خانم‌ یگانه‌ فهمید که‌ چه‌ می‌خواهد بگوید. برای‌ همین‌ خندید. آقای‌ مقدم ‌با تعجب‌ نگاهش‌ کرد: مگر حرف‌ خنده‌داری‌ زدم‌!
خانم‌ یگانه‌ گفت‌: آخر من‌ هم‌ دنبال‌ صفحه‌ی‌ حوادث‌ می‌گشتم‌. بقیه‌ پیش‌ من‌ است.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: چه‌طور؟
خانم‌ یگانه‌ گفت‌: از اردشیر شاگرد کلاسم‌ پرسیدم‌. اول‌ نمی‌گفت‌. بعد جریان‌ را تعریف‌ کرد.
و ماجرا را برای‌ آقای‌ مقدم‌ گفت.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: این‌ موضوع‌ می‌تواند یک‌ موضوع‌ آموزشی‌ باشد.
اردشیر و بهمن‌ را توی‌ دفتر خواستند.
آقای‌ مقدم‌ پرسید: چرا دروغ‌ گفتید؟
بهمن‌ گفت‌: ترسیدیم‌ بگوییم‌ چرا دیر کردیم.
آقای‌ مقدم‌ گفت‌: دفعه‌ی‌ آخرتان‌ باشد که‌ دروغ‌ می‌گویید.
بعد بین‌ معلم‌ها بحث‌ درگرفت‌ که‌ آقای‌ مقدم‌ و خانم‌ یگانه‌ هم‌عقیده‌ بودند. هم‌کارها که‌ دلیل‌ این‌ تفاهم‌ را می‌دانستند بحث‌ را کش‌ ندادند. اما آقای‌ مدیر گفت‌: خدا کند همیشه‌ این‌ تفاهم‌ برقرار باشد.
همه‌ می‌دانستند چرا مدیر این‌ حرف‌ را می‌زند. اولیای‌ دانش‌آموزان‌ ازخانم‌ یگانه‌ راضی‌ نبودند. مدیر می‌گفت‌: بدبخت‌ کسی‌ که‌ با او می‌خواهد زندگی‌ کند.
آقای‌ مقدم‌ بارها این‌ حرف‌ را از او شنیده‌ بود، اما عشق‌ پُرقدرت‌تر از گلایه‌اش‌ بود. روزنامه‌ را دست‌ به‌دست‌ کردند و به‌ هم‌دیگر لبخند زدند.
نویسنده: مجید دانش‌آراسته‌

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.