داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

زن عقدی

آیایی کمی وول خورد و و بعد پا شد نشست. نگاهی به ساعت شماطه دار ارزان قیمت روی صندلی کنار تخت انداخت. شش و ربع بود و بیرون تازه آفتاب زده بود؛ شهرک آفریقایی مزبور کم کم داشت بیدار می‌شد که زندگی از سر گیرد. نگهبانهای شب با جیغ و ویغ عصبانی خروس‌ها از خواب بیدار شده بودند و دفع الوظیفه، قفل دکان ها و خانه ها را به صدا درمی‌آورند تا هم خودشان و هم مخدومانشان، اگر آن نزدیکی ها بودند، از حسن انجام کار آنها مطمئن شوند. زن های روستایی، گرم یکه به دو و ولنگاری، لخ لخ کنان، از خیابان‌ها متاع به بازار می‌بردند.
آیایی چای صبحانه اش را سرکشید. همانی بود که دوست داشت، رقیق و پرشکر، بدون شیر. زوری به خود آورد و بلند شد و به طرف پنجره رفت و ایستاد، شش نفس عمیق کشید. سخت معتقد بود که انجام روزانه ی آن جلوی ابتلا به سل را می‌گیرد. از مقر فکسنی خویش گذشت و به مستراح بیرون رفت و دوشی فی الفور گرفت، با همان ملاقه قلعی ئی که آب از سطل می‌کشید، آبی به سر خود ریخت.
در این فاصله آیو صبحانه او را چیده بود. آیو همسرش بود. البته نه زن رسمی‌اش. به دوستان نزدیکش می‌گفت غیر رسمی‌است. یک زن غیر رسمی‌خوب. تا حالا سه تا بچه برایش آورده بود و یک سه ماهه هم در راه داشت. دوازده سال بود با هم بودند. زن بساز و خوش بر و روئی بود. سیاه سوخته، با دندانهای سفید و چشم های درشت صادق. موهایش همیشه مرتب بافته بود. بار اول که آیو –به رغم عصبانیتهای والدینش- پیش او آمده بود، آیایی مصمم بود به محض این که آیو سند محکمی‌دال بر باروری خود نشان داد او را واقعاٌ عقد کند. اما هیچ وقت واقعاً نشد. یکی دو سال اول، آیو با آب و تاب فراوان از کرّ و فرّ عروسی های دوستانش برای او کی گفت و با چشم امید به او نگاه می‌کرد. اما او با نطق غرائی در ذمّ اینگونه خودنمایی ها ختم مقال می‌کرد. بعد از مدتی آیو از خیرش گذشت. پدرش از وقتی که او خانه شان را ترک کرده بود دیگر با وی حرف نمی‌زد. مادرش مخفیانه به دیدنش می‌آمد و در مراسم غسل تعمید همه بچه های او شرکت می‌کرد. کلیسا برای بچه های نامشروع هزینه ئی اضافی می‌گرفت تا عبرت دیگران شود، به جای پنجاه سنت، دو دلار. جز این، ایراد مهم دیگری در کار نبود. گاهی، دو سه باری در سال، کشیش سخت علیه زنا، تعدد زوجه و زوج هائی که به شکل غیررسمی‌با هم زندگی می‌کردند موعظه می‌کرد. آیایی و آیو کلیسا بروهای خوبی بودند و مرتب در مراسم شرکت می‌کردند، منتها در ردیف های جداگانه ئی می‌نشستند. معمولاً بعد از اینگونه مواقع، دوستان آن ها با آن ها و دیگر زوج های مشابه همدلی می‌کردند. کمی‌غرغر به راه می‌افتاد و اعضای نرینه نمازگزاران کلیسا ایراد می‌گرفتند که کلیسا بهتر است بجای فضولی کردن در زندگی خصوصی آدم ها، بچسبد به کار موعظه انجیل خودش. آیایی، با خاطر رنجیده، چند هفته ای کلیسا رفتن را کنار می‌گذاشت، اما عاقبت دوباره برمی‌گشت، چون هم از خواندن سرودهای مذهبی خوشش می‌آمد و هم ته دلش می‌دانست حق با کشیش است.
آیو زوجه خوبی بود. پدر او معتقد بود که آیو می‌توانست با دبیری، یا دست کم داروخانه داری- چیزی ازدواج کند، اما رفته چسبیده به یک کارمند دون پایه دولت. اما آیو آیایی را دوست داشت و با همین روال آرام و شخصی زندگی خودش خوش بود. برای آیایی غذا می‌پخت و بچه می‌زایید. هروقت هم فرصت زادی داشت، یا خرید و فروشی می‌کرد و به دیدن دوست هایش می‌رفت، یا با اومو، همسایه بغلی، می‌ولنگید.
آیایی، حوله به کمر، با جستی برگشت و به اتاق خواب و خودش را خشک کرد و تند اما با وسواس لباس ابریشمی‌قهوه ای اش را پوشید. از شیشه معجون تازه ئی که یکی از دوستانش که در داروخانه کار می‌کرد به او توصیه کرده بود، جرعه ئی سر کشید. آیایی معتقد بود که مرد برای حفظ سلامتی اش مرتب باید یک مقدار دوا بخورد. مشخصات برچسب این معجون تازه را خواند. بیست نوع ناخوشی از انواع مختلف بیماری ها ذکر شده بود که گفته می‌شد مواد محتوی آن شیشه، به شرط به شرط مصرف مرتب روزانه، برطرفشان خواهد کرد. آیایی پیش خود دست کم شش تا از آن موارد را برشمرد که به باور او یا بدان ها مبتلا بود یا در شرف ابتلاشان بود: سرگیجه، درد عضلانی، ناتوانی جنسی، اضطراب، زردی یرقان و رعشه های فلجی. به حکم ذکاوت و شجاعت، از روی نام بیماریهای زنانه و بیماریهائی مانند ضعف عصبی و درد مثانه گذشت. روی شیشه نوشته شده بود که باید روزی سه بار، هربار یک قاشق چای خوری مصرف شود. اما چون او فقط صبح ها یادش می‌ماند که بخورد و به این هم اعتقاد داشت که می‌تواند نوبت های بعدی را هم یکجا بخورد (درمان را ذخیره کند)، یک جرعه پر و دو قلوپ بزرگ خورد. دوا تلخ و بدمزه بود. چهره در هم کشید اما با رضایت. پیدا بود داروئی خوب و قوی است وگرنه که این قدر تلخ نمی‌شد.
رفت سر صبحانه. حلیم و لوبیای سرخ کرده و کاکائویش را خورد. بعد پسر بزرگه اش را، که ده ساله بود، حسابی کتک زد که چرا دیشب جایش را خیس کرده. پسرک گریه کنان به حیاط پشتی فرار کرد؛ آیو آمد.
گفت: «آیایی! تو زیاد این پسره رو می‌زنی.» جواب داد: «اون دیگه نباید جاش رو خیس کنه، پسر بزرگی شده دیگه.» «درثانی لازم نکرده کسی به من یاد بده پسرم رو چه جوری بزرگ کنم.» آیو گفت: «اون پسر منم هست.» او معمولاً با آیایی مخالفت نمی‌کرد، مگر اینکه از چیزی حسابی ناراحت می‌شد. «هربار این کارو کرده تو زدیش، با اینحال این عادتش ترک نشده. شاید اگه دیگه نزنیش بهتر بشه.» آیایی پرسید: »ببینم مگه من که زدمش شروع کرد به این کار؟» «نه» آیایی پیروزمندانه پرسید: «پس چطور میشه که با نزدن من، اون دیگه نکنه؟» آیو گفت: «همه اینهارو می‌گی، همین خانم بیمبولا، همشهری خودمون که تازه از انگلیس و آمریکا برگشته و پرستاری خونده، تو جلسه ئی که زن ها ترتیب داده بودند، می‌گفت تنبیه کردن بچه ها برای یک همچو چیزهائی درست نیست.» آیایی دست برد به طرف کلاه ضد آفتاب اش و گفت: «خیلی خوب، حالا معملوم میشه.»
تمام آن روز او سر کار به این مسئله و مسائلی دیگر فکر می‌کرد. پس آیو تو جلسات زنان شرکت می‌کند. خوب، کسی چه می‌دونه، بعدش حتماً می‌زنه برای انجمن شهر. ای زن آب زیر کاه. همینی که همیشه آرام و تسلیم نگاه ات می‌کند، یک دفعه نظریه های دکترهای ینگه دنیا را برایت نقل می‌کند. مغرورانه لبخند زد. آیو راستی راستی موهبتی است. شاید هم زدن پسره واقعاً کار غلطی باشد. تصمیم گرفت دیگر این کار را نکند. آخرهای وقت بود که سرپرست فرستاد دنبال او. حیران از این که چه خطائی امروز از او سرزده یا به چه ماموریتی می‌خواهند بفرستندش، با عجله رفت به دفتر بخش. در دفتر سه نفر سفیدپوست نزدیک میز سرپرست نشسته بودند. سرپرست، آفریقائی عاقله مردی بود با سر و وضعی آبرومند. قلب آیایی با دیدن آنها شروع کرد به تالاپ تالاپ. فکر کرد پلیس اند، خدای من، مگر من چه کرده ام؟»
سرپرست با لحنی رسمی‌گفت: «آقای آیایی، این آقایان محترم می‌خواستند شمارو ببینند.» آنکه از همه بلندتر بود با لبخند گفت: «از ملاقات شما خوشوقتیم. آقای آیایی، ما نمایندگان “اتحادیه جهانی جهاد انجیلی” هستیم. ایم من جانتن اولسن ئه.» آیایی با او دست داد و دو نفر دیگر هم معرفی شدند.
«شما سال گذشته ابراز علاقه ئی به کار ما کردید که ما فراموش نکرده ایم. ما داشتیم می‌رفتیم به هندوستان، گفتیم سر راه بیاییم شخصاً از نزدیک شمارو ببینیم.»
معلوم شد که این سه جهادگر در راه بوده اند و کشتی شان چندساعتی برای سوخت گیری در بندر آفریقا توقف کرده بوده. سرپرست حالا با احترام دیگری به آیایی نگاه می‌کرد. آیایی در همان حال که با اندکی من و من با آنها صحبت می‌کرد، سخت می‌کوشی به یاد بیاورد که چه ارتباطی با «ا.ج.ج.ا»داشته- اولسن از آن به بعد اتحادیه را بدان نام خوانده بود. یکدفعه یادش آ»د. چند وقت پیش از همسایه شان که در سرویس اطلاعات ایالات متحده کار می‌کرد، مجله ئی گرفته بود. برگه ئی از آن مجله را بریده بود و به آدرس ا.ج.ج.ا فرستاده بود و خواسته بود برایش اطلاعاتی بفرستند؛ اما در اصل به این امید که انجیل مصور مجانی برایش بفرستند و او آن را به کسی هدیه کند یا بفروشد. کمِ کم اش دیگر کپی های بزرگ تابلوهای مذهبی را برایش می‌فرستند که قشنگ قابشان کند و اتاق پذیرایی اش را با آنها تزئین کند، یا همانطور بالای دیوار اتاق خوابش بچسباند. اما از ارسال برگه هیچ چیز عاید نشده بود و قضیه فراموش شده بود. حالا خود ا.ج.ج.ا آنجا بود. سه تا آدم حی و حاضر. بی درنگ و بی پروا هر سه نفر آنها و همینطور سرپرست را یه یک نوشیدنی خنک دعوت کرد به خانه اش. همه پذیرفتند.
متذکر شد که: «خانخ من محقر است ها.» اولسن پاسخ داد: «خانه ئی که چراغش به نور عشق مسیح روشن باشد محقر نیست. سرپرست با بی اعتنائی خاطرنشان ساخت: «بهتون اطمینان میدم مال اون، روشن که چه عرض کنم منوه.»
اولسن پیشنهاد کرد تاکسی بگیرند، ولی آیایی با ذکر اینکه راه خانه اش بد است، مانع شد. پیش تر در گوش یکی از همکارانش گفته بود با دوچرخ برود خانه او و به آیو بگوید که تا نیم ساعت دیگر با چند نفر سفیدپوست می‌آید خانه، دستی به خانه بکشد و آب میوه ئی دست و پا کند. آیو از پیغام تعجب کرده بود، چون سفت و سخت معتقد بود که سفیدها فقط ویسکی و آبجوی تگری می‌خورند. اما پیام آورنده گفته بود که ترکیبی از دوستی و زهد در وجنات میهمانان دیده که گمان می‌برند میسیونر مذهبی باشند. دلیل دیگر این که دارند پای پیاده می‌آیند نه با ماشین. این آخری غرابت قضیه را در ذهن آیو زدود و به آنی دست به کار شد. اویو، که حالا دیگر از رسوایی صبح رها شده بود، با یک سبد به بازار گسیل شد تا نوشابه غیرالکلی بخرد. آیو به سرعت تقویم های تجارتی قبیحه را از دیوار برداشت. عکسهای خانوادگی را که روی میز افتاده بود سرپا کرد. رمان های غرب وحشی و مجله های عشقی را از اتاق پذیرایی برداشت و بجای آنها نسخه ئی قدیمی‌از سیر یک زایر جان بانین و یک کتاب دعا گذاشت. معتقد بود به دکوراسیون خانه بعد فرهنگی و مذهبی می‌دهد. یکدفعه یاد گیلاس های شراب و زیربشقابی های تبلیغ آبجو افتاد، آنها را گذاشت زیر نیمکت. تا آیایی و میهمانها برسند، فقط فرصت کرد لباس رسمی‌یک شنبه هایش را بپوشد و یک حلقه ازدواج از همسایه قرض بگیرد. سرپرست- که قبلاً اتاق را دیده بود- با دیدن تغییرات آن و لباس و حلقه آیو تقریباً جا خورد، اما به روی خود نیاورد. آیو معرفی شد و کمی‌انگلیسی صحبت کرد. آیایی از این قضیه خیلی خوشش آمد. بچه ها هم عوض شده بودند، لباس یکشنبه تنشان رفته بود و صورتشان شسته و موهاشان شانه شده بود. اولسن کیفور بود و اصرار داشت برای نشریه جهاد عکسی بگیرند. آیو نوشیدنی ها را آورد و تعارف کرد و سپس متواضعانه عقب کشید و مردان را به حال خود گذاشت تا به مباحث جدی بپردازند. اولسن تا آنموقع داشت با شور و اشتیاق از قریب الوقوع بودن ظهور مجدد مسیح سخن می‌گفت و به آیایی پیشنهاد می‌کرد له کس.ت شماسّی درآید.
دیوار به خوبی وخوشی پایان گرفت و مسیونرها رفتند به کشتی شان برسند. با توضیحات بموقع سرپرست، مبنی بر اینکه استفاده از مواهب نهادهای غیردولتی برای مستخدمان کشوری سخت برخلاف مقررات دولت است، آیایی از ورود به مناصب روحانی رست. برای اینکه آیایی را از آن مخمصه برهاند حتی از این هم فراتر رفته و گفته بود که چنین تخلفی ممکن است به جریمه یا زندان منجر شود و جوانترین مسیونرها با ناراحتی گفته بود: «اونوقت شما هی بگویید مظالم استعمار.»
روز بعد، آیایی سری به دفتر سرپرست زد و یک بطر آبجو هم، که با وسواس پیچیده شده بود، به رسم هدیه بخاطر کمک هائی که کلاً در آ« موقعیت به او کرده بود، برای او برد. دوتائی، شاد و شنگول، از محبت و علاقه ئی که سفیدها از خود نشان داده بودند سخن گفتند.
این واقعه و اعتراض آیو به شلاق زدن آن هم برای مقابله با شاشیدن، یک هفته ای فکر آیایی را سخت مشغول کرد. تصمیم گرفت آیو را عقد کند. عامل دیگری که بر وزنه این فکر افزود، عکسی بود که اولسن برای مجله اش برداشته بود. آیایی به نحو بخصوصی احساس می‌کرد که او و آیو با هم ازدواج می‌کنند تا همان چیزی بشوند که میلیون ها امریکایی وقتی عکس آنها را می‌بینند- این را اولسن به او اطمینان داده بود- برداشت می‌کنند، «یک خانواده آسوده و شاد آفریقایی». یک شب بعد از اینکه شام خوبی خورد و یک دل سیر آروق زد، آیو را از تصمیم خود مبنی بر ازدواج با او آگاه کرد. آیو ناگهان به شدت نگران شد و دلواپس به او نگاه کرد و برخاست. دیوانه شده؟ پرسید محل کارش اتفاقی افتاده؟ کسی اهانتی به او کرده؟ جواب داد نه، مگه اشمالی داره که میخواد ازدواج بکنه؟ نکنه کس دیگه ئی رو زیر سر داره؟ آیو خندید و گفت: «هرچی تو بخوایی. با هم ازدواج می‌کنیم، اما بعداً نگی من تورو مجبور کردم ها.»
آن شب بحث عروسی کردند. آیایی می‌خواست لباس عروس سفید باشد و روبنده و غنچه های نارنجی داشته باشد، اما آیو با تاسف به این نتیجه رسید که چنگی به دل نمی‌زند. سر خاکستری به توافق رسیدند. آیو می‌خواست حتماً شکم بندی داشته باشد که برآمدگی بارز شکم اش را بگیرد؛ آیایی آقامنشانه در مورد این ویر زنانه کوتاه آمد و چانه ئی از او گرفت و گفت: «آخ از دست شما زنها با این غرورتون!» اما درمورد نرفتن به ماه عسل کوتاه نیامد. گفت که از عهده مخارجش برنمی‌آید و تخت، تخت است دیگر. آیو هم در این مورد کوتاه آمد. بهرحال، بر سر عقد کلیسایی توافق کردند و این که بچه هاشان می‌توانند ساق دوشی عروسی را بعهده گیرند تا هزینه لباس ساقدوشها در خانواده صرفه جویی شود.
آن شب آیایی که از فکر عروسی و مقدماتش به هیجان آمده بود، آیو را در رختخواب مشتاقانه ورانداز کرد. آیو گفت: «نهو» و ماخوذ به حیا، آرام او را پس از زد: «درست نیست. صبر کن تا بعد از عقد.» آیایی تقریباً جا خورد، اما تن داد و گفت: «چرا؟» آیو جدی و قاطع گفت: «چون خوب دیگه، کار درستی نیست.»
پدر آیو چون از برنامه ازدواج مطلع شد، اندکی نرم شد. هرچه بود که اصرار داشت آیو و تمام متعلقاتش برگردند به خانه او. بچه های آیو به خانه خواهر شوهر کرده اش فرستاده شدند. اغلب بستگان آیایی موافق این وصلت بودند، مگر خواهرش که از ترس خطر تلویحی بهبود وضعیت اجتماعی آیو، به آیایی توصیه کرد که اول با یک فال بین مشورت کند. آیو از طریق دوستانی که در یکشنبه بازار داشت از این قضیه باخبر شد و پیشتر دم فال بین را دید. شب که آیایی و خواهرش سری به فال بین زدند، او با از ما بهتران صلاح و مصلحت کرد و طوری که چشمش به چشم خواهر داماد نیفتد، اظهار داشت که آینده را روشن می‌بیند و سرکار علیه عم جلوی خودش را گرفت که صورت پیرمرد را چنگ نیندازد و تن به شکست داد.
تنها رفیق شفیق دیگر در چنین موقعیت هائی همسایه آیو یعنی اومو بود. همانی که در وضعیت های اضطراری فی الفور حلقه ازدواجش را به او قرض می‌داد. اما او ناغافل رفتارش سرد شده بود. بخصوص بعد از این که آیو هدایای عروسی را که قرار بود آیایی به او بدهد به وی نشان داد. سرکار خان همسیاه با خشم و حسد به پارچه های نایلونی نازک او دست کشیده بود.
پرسیده بود: «یعنی می‌خواهی اینهارو بپوشی؟» آیو جواب داده بود: «آره.» زنک به اعتراض گفته بود: «اما خواهرجون با این لباس سرما می‌خوری. اومد و تصادفی- چیزی کردی و دکترهای بیمارستان خواستند لباس هات رو بالا بزنند تا معاینه ات کنند. تو این ها هم که تمام جونت معلوم میشه.» آیو جواب داد: «من تصادف نمی‌کنم. » و افزود: «آیایی میگه همه هنرپیشه های زن هالیوود از اینها می‌پوشند. ایناهاش نگاه کن- مارک هالیوود.»
دخترک حسود با خشم و عصبانیت آنها را از بالای پرچین انداخت تو سینه او و گفت: «مایه آبروریزی اند؛ همه چی از زیر اینها پیداست. از آدمی‌مثل تو گذشته که یک همچو چیزهائی بپوشه.»
«وقتی دارم با شوهرم ازدواج می‌کنم، چرا باید چیزی رو ازش بپوشونم؟» آیو پیروزمندان این را گفت و به طرف آشپزخانه خودش به راه افتاد و احساس کرد که دیگه راحت میشه از اینکه با اون همه منت، حلقه ازدواج اون را قرض بگیره.
ترتیب کارها باید به سرعت داده می‌شد، چون زمان و بند شکم بند آیو هردو علیه این زن بودند؛ عادات خانگی آیایی هم بدجوری به هم ریخته بود، بخصوص عادت یک فنجان چای صبحانه اش که حسابی دلش برای آن لک زده بود. برای تهیه جهیز و مخارج بزن و بکوب و سورو سات عروسی و لباس های هم قواره ئی که آیو و زن های فامیل او در مراسم پاتختی باید می‌پوشیدند، حسابی زیر بار قرض یک نزول خوار رفت.
مراسم خواستگاری بی سر و صدا انجام شد. یک روز عمو و سایر فامیل آیایی یک کتاب مقدس و یک حلقه انگشتر برداشتند و رفتند پیش بابای آیو دخترش را خواستگاری کنند. با خودشان دو تا دختربچه هم برده بودند که روی سرشان کدوی تو خالی بزرگی حمل می‌کردند. در این کدوها چیزهائی بود از قبیل سوزن، سکه، میوه، جوزِ کولا و پارچه. این خرده ریزها هدایای سمبلیک داماد بودند به عروس، تا فردا اگر بگومگوهای شوهری درگرفت، زنک نگوید: «از وقتی که عروسی کرده ام این گدا یک سر سوزن، یک هل پوک دستم نداده.»
دسته خواستگاران به در خانه پدر آیو که رسیدند، اول از آن رد شدند، انگار که مطمئن نیستند همان خانه باشد، بعد برگشتند.
این باعث می‌شد گوشی دست ساکنان خانه بیاید. سپس عموی آیایی چندین بار دق الباب کرد. از آنسو فرمان آمد که نام و نسب اش را اعلام کند و بگوید چه کار دارد. چنین کرد. جر و بحث و حرفهای رکیک در هر دو سوی در ه راه افتاد. خوب که صلاحیت خانواده اش را محک زدند و زیر سوال بردند و تحقیر کردند و در چند و چونش شک کردند، عموی آیایی بنا کرد به زبان بازی و خر کردن طرف. نیم ساعتی قضیه به همین منوال به بازی مفرح دلواپسی خانواده آیایی گذشت. خودش در خانه مانده بود، منتظر. پدر آیو در باز کرد. احترامات فائقه به عمل آمده بود و –اگر تا آنموقع مسجل نبود- حالا دیگر برای فامیل آیایی کاملاً مسجل شده بود که دارند میروند میان خانواده و خاندانی سرشناس، سخت گیر و نسبت به آبرو و حیثیتشان سخت غیرتی.
سپس پدر آیو خشک و عبوس پرسید: «چی کار دارید؟»
عمو می‌آیایی با تواضع پاسخ داد:
«آمده ایم اون گل ناب رو بچینیم
گل گلاب رو بچینیم
که کَس کَسونش نچیده
که همه کَسونش ندیده.»
یکی دیگر از مردهای فامیل آیو پرسید:
«شما می‌تونید به این گل گلاب ما حسابی برسید؟»
از طرف فامیل آیایی جواب داده شد:
«چنان ترو خشکی کنیم از این گل گلابتون
که از پای این یه شاخه، ده تا شاخه بیاد بیورن.»
بالاخره رضایت حاص شد، نوشیدنی ها تعارف شد و شکرها به جا آمد. سی دقیقه ای از هر دری که فکرش را بکنید سخن رفت الا از در اصلی. در تمام این مدت، آیو و خواهرانش و چندتائی از دخترهای فامیلشان در یکی از اتاق های مجاور از انظار پنهان بودند. بالاخره وقتی پدر آیو از عموی آیایی پرسید که، البته فامیل آیایی افتخار داده اند که میهمان او و خانواده اش شده اند، اما جز این چه فرمایشی دارند، عمو از فرصت استفاده کرد و قضیه را با این پاسخ مطرح کرد که شنیده اند در این خانواده دوشیزه ئی هست پاکدامن، زیبا و فرمانبردار به نام آیو. آنها آمده اند این دوشیزه را برای همسری فامیلشان آیایی خواستگاری کنند. پدر آیو در باز کرد و خواهر آیو را نشان داد. برای آزمودن آنها پرسید این است؟ آنها براندازش کردند و گفتند نه او نیست، آیو از این خیلی بلند بالاتر است. آنگاه یکی از دخترعمومهای آیو را آوردند. این است؟ خواستگاران گفتند نه، آیو از این تراشیده تر است. روی هم ده تائی زن آوردند. اما هیچ یک خودش نبودند. یکی خیلی کوتاه تر، یکی خیلی چاق تر، دیگری خیلی سفیدتر از دوشیزه ای بود که آنها وصف اش را شنیده بودند. اینجا بود که عموی آیایی زد روی پایش، یعنی که شک اش درست بوده؛ برگشت طرف خودی ها و اظهار داشت که دیدید چه کار خوبی کردیم اصرار کردیم عروس را با چشم خودمان ببینیم وگرنه زن دیگری به مان قالب می‌کردند. آنها هم با سر تائید کردند. پدر آیو درآمد که خیلی خوب، خیلی خوب، بی تابی برای چیست؟ او که می‌خواسته مطمئن شود که آنها می‌دانند چه کسی را می‌خواهند یا نه. پشت اش را کرد به جمع و مثل نگهبانان در درگاه اتاق ایستاد و با چشمان اشک آلود به آیو که داخل اتاق روی تخت نشسته بود اشاره کرد. پیشانی او را آرام بوسید که بدی ئی خوبی ئی در گذشته دیده ببخشد. بعد او را به جلو راند و با حدت رو به تماشاگران چرخید. با لحن خشکی پرسید کسی که می‌خواهند همین است دیگر؟
عموی آیایی مشعوف پاسخ داد: «خود خودش است.» همه دور آیو حلقه زدند و دستمال های سفید بالای سرشان گرفتند و لی لی لی لی کشیدند. مطربان فوراً گیتار زدن آغاز کردند؛ یکی با دربازکن و بطری خالی شراب ضرب گرفت؛ فلوتها چند تحریر پیش درآمدی آمدند و بعد ملودی اوج گرفت؛ همه دور آیو می‌رقصیدند. به محض آنکه وسط ایستاد، این زن سی و چند ساله، که مویش بفهمی‌نفهمی‌به خاکستری می‌زد، و حالا برای خودش از همان مراسم آبرومندی برپا کرده بودند که همیشه فقط تماشاگرش بود و مدت ها بود چنین چیزی را از بخت و اقبال خود به دور می‌دید، به یاد تعاریف کلاسیک کلمات عفت، فرمانبرداری و زیبایی افتاد و اشک شوق به چشمانش آمد و کودک متولد نشده برای نخستین بار در دلش وول خورد.
صبح روز بعد، یکی از زنان مسن و محترم فامیل خودش او را شست و مادرش کمکش کرد تا لباس اش را بپوشد و پدرش او را برای اجرای مراسم به کلیسا برد. مراسم عقد کاملی بود با تنها شش یا هفت مدعو. آیایی با آن کت مخصوص شام و گل یقه به نظر ناراحت می‌آمد، او فقط در موقعیت های خاص این لباس را می‌پوشید. بعد از پایان عقد، برای صرف ولیمه عروسی به خانه فامیل آیو رفتند. جلوی در خانه با یکی دیگر از عمه های مسن آیو مواجه شدند. یک لیوان آب جلوی دهان آن دو گرفت تا به نوبت جرعه ای بنوشند، اول آیایی. میهمانان همه بیرون پشت عروس و داماد جمع شده بودند. عمه خانم نطق طولانی مناسبی کرد تا همه میهمانان جمع بشوند. به آیو گوشزد کرد که با زنان دیگر زیاده نجوشد که شوهرش را خواهی نخواهی از دستش در می‌آورند؛ با هم با آشتی زندگی کنند و قهرهاشان تا غروب بیشتر نکشد. بعد رو کرد به آیایی و چشمانش برقی زد و گفت زن عقدی هم می‌تواند به خوش آیندی غیرعقدی باشد و مبادا نسبت به دختر آنها، که زن او باشد خشونت یدی به خرج دهد.
سپس وارد خانه شدند و بخش غربی مراسم انجام شد. کیک عروسی (که آیو پخته بود) بریده شد و صحبت ها گل انداخت. سپس آیایی به خانه خانواده خودش رفت، که بقیه مراسم آنجا انجام می‌شد. کمی‌بعد لباس استراحت پوشید و آیو را صدا کرد. در خانه پدری آیو گریه برپا شد. انگار داشت به سفری دور می‌رفت. مادر آیو به هنگام وداع، از لا به لای اشک خاطرنشان ساخت که گرچه این افتخار را ندارد که فردا مدرک باکرگی آیو را به عالم نشان دهد، اما هیچکس نمی‌تواند ادعا کند که از نظر قدرت واقعی باروری زنانه، آیو ذره ای کم داشته باشد، مگر اینکه کور یا کر باشد.
عروس و داماد به هر دو فامیل سر زدند و سرانجام به خانه خویش درآمدند. آیو به چشم آیایی آیوی دیگری می‌آمد. پیش تر هیچگاه به دقت در او نگاه نکرده بود. تازه متوجه شد که سر او، به رغم آن همه باری که در دوران بچگی اش با آن برده بود، چه افراشته و خوش ترکیب ایستاده؛ گردنش با آن سه برآمدگی افقی طبیعی- که در نظر آیایی نشانه زیبایی بود- به قشنگی گردن مجسمه هاست؛ و شانه هایش هم زیباست. با مهری تازه همسرش را در بغل گرفت.
صبح که زنگ ساعت شماطه دارش خاموش شد، تکانی خورد و دست دراز کرد فنجان چای صبحش را بردارد. نبود. مثل فنر پرید و نگاه کرد. هیچ. گوش سپرد صدای پای آیو را از آشپزخانه بشنود. هیچ. برگشت کنار خود را نگاه کرد. آیو آنجا بود و پشت سیاه و لختش آرام بالا و پایین می‌رفت. فکر کرد حتماً مریض است با آن همه هیجان دیروز.
داد زد: «آیو! آیو حالت خوب نیست؟» آیو همانطور درازکش آهسته برگشت رو به روی او. از سر راحتی، انگشت پایش را در زیر رو تختی نخی چرخی داد و با کف دست آرام به سینه خود زد. آرامش عجیبی در او دیده می‌شد. پاسخ داد: «نه، آیایی» بعد از او پرسید: «حال تو چی؟» و در ادامه گفت: «پاهات فلج اند؟» آیایی گفت: «نه.» حیران و مضطرب که نکند افکار آیو در اثر خستگی پریشان شده.
زن گفت: «آیایی، شوهرم، دوازده سال هر روز پنج صبح بلند شدم و برات چای و صبحانه درست کردم. حالا دیگه من واقعاً یک زن عقدی شده ام و تا باید با احترام بیشتری با من رفتار کنی. تو حالا شوهر یک زن عقدی هستی. بلند شو برای خودت یک فنجان چای درست کن.»
نویسنده: ابیوسه نیکول
مترجم: حسن ملکی

درباره نویسنده:
دیویدسون سیلوستر هکتور ویلفبی نیکول یا ابیوسه نیکول (14 سپتامبر 1924 – 20 سپتامبر 1994) یک آکادمیست، دیپلمات، پزشک، نویسنده و شاعر سیرالئون بود.

حروف‌چین: پرستو نادرپور

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.