داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آسمان سیاهِ شب

در اتاق نشیمن خانه‮ام نشسته‮ام و دلم یک فنجان چای تازه دم می‮خواهد، دوروتی را صدا می‮‮زنم ببینم او هم چای می‮‮خواهد یا نه. می‮‮دانید سروکله کی پیدا می‮‮شود؟ کارول، – دختر کوچکم. می‮آید توی خانه و می‮‮گوید:
«بابا، حالتان چه‮طوراست؟» و من می‮‮گویم: «الان می‮‮خواستم چای دم کنم. تو هم هوس چای کرده‮ای؟»
و او می‮گوید: «من براتون چای درست می‮کنم، زحمت نکشید، راحت باشید.» بعد من می‮گویم: «می‮خواستم ببینم دوروتی هم چای می‮خواهد یا نه» اما او می‮گوید: «نگران دروتی نباشید بابا» و می‮رود توی آشپزخانه.
دختر خوبی است این کارول من، هرکاری از دستش بر بیاید برای دیگران می‮کند. فلیپ هم این‮جاست، – شوهرش را می‮گویم. اما ندیدم کی آمد تو. می‮گوید: «خوب، بابا، کارها چه‮طور پیش می‮رود» آن‮وقت من می‮گویم: «چه کاری» منظورش را نمی‮فهمم. می‮گوید: «فقط می‮خواستم بدانم اوضاع و احوالتان چه‮طور است.» من‮هم می‮گویم: «خوب.» چون هیچ دلیلی برای گله و شکایت ندارم. بعد کارول با یک فنجان چای می‮آید تو. می‮گوید: «بنشینید، بابا. اوضاع و احوال چه‮طور است» منظورشان را درست نمی‮فهمم. برای همین از کارول می‮پرسم: «می‮دانی دوروتی کجا رفته؟ سابقه نداشته موقع چای غیبش بزند.» آن‮وقت کارول می‮گوید: «مامان دیگه این‮جا نیست، بابا.» خب، توی این فکرم که کجا رفته، چون عادت ندارد بی‮خبر برود بیرون. این است که بلند می‮شوم ببینم کجا رفته. آن‮وقت کارول می‮گوید: «کجا می‮روید، بابا؟» من هم می‮گویم: «می‮روم بیرون ببینم دوروتی کجا رفته.» و او می‮گوید: «نه، بیایید بنشینید، بابا.» می‮گویم: «خب، نمی‮دانم کجا رفته، نگفته بود می‮خواهد برود بیرون.»
آن‮وقت کارول می‮آید و بغلم می‮کند، چون این کارول من دختر خوبی است. بعد می‮گوید: «بیایید بنشینید، بابا.» دستم را می‮گیرد. قیافه اش خیلی غمگین است. نمی‮دانم چه اتفاقی افتاده.
آن‮وقت می‮گوید: «بابا، می‮دانید، مامان دیشب مرد.» منظورش را نمی‮فهمم، چون دوروتی همین چند دقیقه پیش این‮جا بود. لابد رفته مغازه ای، جایی.
بعد کارول می‮گوید: «بابا، می‮خواستیم راجع به موضوعی با شما صحبت کنیم.» هنوز دستم را توی دستش گرفته است.
می‮گویم: «سر در نمی‮آورم کارول؟ چی شده»
آن‮وقت او می‮گوید: «بابا، به نظر ما، شما باید یک مدتی بروید بیمارستان.»
نمی‮فهمم، حسابی گیج شده‮ام. این قضیه بیمارستان دیگر چیست. من که طوریم نشده. مثل همیشه سر حالم. برای همین می‮گویم: «یعنی چه که بروم بیمارستان؟ من که چیزیم نیست.» و او می‮گوید: «دست بردارید، بابا. دکتر ال جین شما را معاینه کرد و گفت بهترین کار همین است.» خب، معلوم است که من می‮گویم: «من اصلاً خیال ندارم بروم بیمارستان. همین‮جا توی خانه‮ی خودم می‮مانم.» چون به دکترها اعتماد ندارم. یعنی هیچ‮وقت نشده به آن‮ها اعتماد داشته باشم، و از بیمارستان هم خوشم نمی‮آید. هیچ‮وقت خوشم نیامده. آن‮وقت کارول می‮گوید: «بابا، ما فقط نگران شماییم. این روزها حواستان اصلاً سر جاش نیست. شاید یکی دو روز که توی بیمارستان بمانید، حالتان خوب بشود.» بعد فلیپ شروع می‮کند به حرف زدن: «بابا، فکر می‮کنیم این کار به نفع شماست.» هیچ خوشم نمی‮آید به من بگوید «بابا». مطمئنم این را فقط برای ناراحت کردن من می‮گوید. من هم می‮گویم: «پس دروتی چی؟ این‮جا تک و تنها می‮ماند.» آن‮وقت کارول می‮گوید: «دکتر شما را معاینه کرده و می‮گوید بهترین کار این است که که بروید بیمارستان حرفی هم توش نیست.» نمی‮فهمم. من که هیچ دکتری ندیدم، برای همین می‮گویم: «من نمی‮خواهم بروم بیمارستان.» بعد کارول ناراحت می‮شود ومی‮گوید: «بابا، دوباره شروع نکنید. و من می‮گویم: «چی را شروع نکنم؟ من بیمارستان برو نیستم. همین که گفتم.» فیلیپ می‮گوید: «دست بردارید، بابا. وقتی بروید آن‮جا، هیچ بعید نیست که خوشتان بیاید و دیگر دلتان نخواهد برگردید خانه.» خب، تعجبی هم ندارد که فیلیپ بخواهد مرا از سر باز کند. لابد می‮خواهد کاری کند که کارول نتواند مرا ببیند. آن‮وقت کارول دوباره آن حرف‮های زیرکانه را شروع می‮کند.»بابا، چرا اینقدر یکدنده اید؟»
به او می‮گویم: «دخترم، بهت می‮گم چرا ای قدر یکدنده‮ام، چون معمولاً حق با من است. دلیلش همین است.»
بعد فیلیپ شروع می‮کند به هارت وپورت کردن و کارول هم بنای نک و نال می‮گذارد. البته دختر خوبی است، اما این را هم بگویم که وقتی ناله‮اش شروع می‮شود، برای ساکت کردنش حاضرید هر کاری بکنید.
می‮گوید: «دست بردارید، بابا… چند روز که بیشتر نیست.» این هم از آن دروغ‮هاست، چون پایتان که به بیمارستان رسید، مگر خوابش را ببینید که ولتان کنند.
می‮گوید: «دکتر که می‮گوید باید بروید.» فقط همین را می‮‮شنوم: «دکتر، دکتر، دکتر» انگار این دکتر یک جور خدایی چیزی باشد. اصلاً به من چه که فلان دکتر چه می‮گوید.
فیلیپ می‮گوید: «ول کن داریم وقتمان را تلف می‮کنیم.» خب، این که تازگی نداره. تا آن‮جا که من می‮دانم، فیلیپ تمام عمرش را تلف کرده است.
کارول می‮گوید: «شما که نمی‮توانید تک و تنها این‮جا بمانید، مثلا ممکن است شیر گاز را باز بگذارید وبرای خودتان راه بیفتید توی خیابان‮ها بگردید.» چه چرندیاتی! من در تمام عمر خود هیچ‮وقت شیر گاز را باز نگذاشته‮ام، و بیشتر از آدم‮های دیگر هم توی خیابان‮ها نمی‮گردم.  تکیه می‮دهم، دست‮هایم را روی سینه قفل می‮کنم، پاهایم را روی هم می‮اندازم و با لحن»حرف زیادی موقوف این‮جا رییس منم.» به آن‮ها می‮گویم: «من اصلاً خیال بیمارستان رفتن ندارم، چون خودم این‮طور می‮خواهم، حرف آخرم هم همین است.» فیلیپ می‮پرسد: «تا کی می‮خواهیم همین طور این دست و آن دست کنیم؟» کارول می‮گوید: «می‮شود یک کمی‮به من مهلت بدهی؟ یادت باشد که او، ناسلامتی پدر من است.» آن‮وقت، فیلیپ طبق معمول، دماغش را با صدای وحشتناکی می‮کشد بالا. نمی‮دانم چرا نمی‮رود برای خودش یک دستمال بخرد.
کارول می‮گوید: «بابا، خواهش می‮کنم دست بردارید. شما باید بروید بیمارستان. هیچ‮کاری هم از دست من بر نمی‮آید.»
می‮گویم: «مزخرف نگو. من الان مجبور نیستم بروم جایی که دوست ندارم.»
به هر حال، همین‮قدر می‮فهمم که مرا می‮کشند و از جا بلند می‮کنند، و کارول در واقع بغلم می‮کند و مرا از در می‮برد بیرون و فریاد می‮زند: «حالا که خودتان این‮طور می‮خواهید …» و از این‮جور مزخرفات، و من التماسش می‮کنم که ولم کند. آن‮وقت فیلیپ در ماشین را باز می‮کند و کارول مرا مثل چمدان کهنه می‮چپاند توی ماشین. بعد فیلیپ می‮گوید: «من وسایلش را می‮آورم.» و کارول فریاد می‮زند: «نه ولشان کن. آن‮ها را بعدا براش می‮بریم.» واقعاً خجالت آوراست، آدم را توی خانه‮ی خودش این طرف وآن طرف بکشند و اسیر بگیرند، آن هم خانواده‮ی خود آدم. من که تا به حال همچو چیزی ندیده بودم. فیلیپ عین دیوانه‮ها رانندگی می‮کند، کارول سرم داد می‮کشد، هیچ‮کس هم به من نمی‮گوید چه خبراست.
بعد فقط این را می‮فهمم که داریم محوطه‮ی بیمارستان روانی قدیمی ‮را دور می‮زنیم، همان طرف‮ها که قبلاً خانه‮ی مارین بود می‮پرسم: «این‮جا دیگر برای چی می‮ریم» کارول می‮گوید: «قرار است چند نفر را ببینیم، همین. زیاد طول نمی‮کشد.» آن‮وقت فیلیپ ماشین را پارک می‮کند، کارول و فیلیپ پیاده می‮شوند. کارول می‮گوید: «بیاید، بابا» اما من بهشان می‮گویم: «نگران من نباشید، همین‮جا منتظرتون می‮مانم.» راستش را بخواهید، هیچ خوشم نمی‮آید توی بیمارستان روانی پرسه بزنم، حتی شده برای چند دقیقه. این جور جاها عجیب غریب اند. اما کارول طوری نگاهم می‮کند که انگار احمق تر از من پیدا نمی‮شود.
می‮گوید: «بیاید، بابا. این مزخرفات را بگذارید کنار.» و بعد از گفتن این حرف، مرا از ماشین بیرون می‮کشد و یکبند هلم می‮دهد. به هر حال، ما راه می‮افتیم. از درهای بزرگ رد می‮شویم، کارول محکم بازویم را چسپیده است، بعد از در دیگری هم می‮گذریم، و کارول می‮گوید: «دیگر رسیدیم، بابا.» دور و بر را نگاه می‮کنم . کلی پیرو پاتال مضحک آن‮جا ولو هستند. من که اصلاً خوشم نمی‮آید.
می‮پرسم: «منظورت چیه که رسیدیم» آن‮وقت کارول باز هم ناراحت می‮شودو شروع می‮کند به داد و قال کردن . می‮گوید: «رسیدیم بیمارستان.» زن چاق گنده ای که روپوش آبی پوشیده جلو آمد.
کارول می‮گوید: «آقای مارتین را آورده ایم.» زن چاق می‮گوید: «سلام. حالتان چه‮طور است، آقای مارتین» و با من دست می‮دهد. خب، نمی‮دانم چی بگم، راستش را بخواهید، نمی‮فهمم حال من چه ربطی به او دارد. احساس می‮کنم ماجرای جالبی دارد اتفاق می‮افتد. آن‮وقت زن چاق گنده می‮آید و دستش را می‮گذارد روی شانه‮ام و می‮گوید: «به گمانم کمی‮عصبی باشید، اما مهم نیست. مطمئنم که خیلی زود به این‮جا عادت می‮کنید.» نمی‮دانم خیلی زود عادت می‮کنم یا نه، همین‮قدر می‮دانم که دلم می‮خواهد زود برگردم خانه. به آن‮ها می‮گویم: «فکر می‮کنم دیگه باید بروم.» کارول می‮گوید: «لطفاً دوباره شروع نکنید، آن هم بعد از آن همه مصیبتی که کشیدیم تا شما را آوردیم این‮جا.» زن چاق می‮گوید: «خب، دلیلی ندارد به فکر خانه رفتن باشید. تازه از راه رسیدید. چای می‮ل دارید» ناچار می‮گویم: «بله» چون دلم نمی‮خواهد خیال کنند آدم بد قلقی هستم . آن‮وقت من و کارول و فیلیپ همگی نشستیم و یک نفر می‮آید و برایمان چای می‮آورد. زن چاق می‮پرسد: «اموالی که با خودتان آورده اید کدام است» منظورش را نمی‮فهمم. تنها مالی که من دارم همان خانه است . آن را هم که نمی‮توانستم با خود بیاورم، می‮توانستم؟
کارول می‮گوید: «بعداً می‮آوریم. راستش را بخواهید، برای آوردن او به این‮جا مختصری مشکل داشتیم.» نمی‮فهمم درباره‮ی چی حرف می‮زند، اما احساس غریبی دارم که دارد راجع به من حرف می‮زند. به هر حال، فکر می‮کنم بهتر است ساکت باشم. چایمان را تمام می‮کنیم زن چاق به من می‮گوید: «لطفاً همراه من بیایید، آقای مارتین. چند پرسش‮نامه هست که باید پر بشود.» خب، چندان علاقه ای به پرسش‮نامه پر کردن ندارم، ولی دلم نمی‮خواهد لجبازی کنم و برای همین با او می‮روم، اما کارول و فیلیپ همآن‮جا نشسته اند . می‮گویم: «بیا، کارول.» اما کارول خیلی غمگین است و می‮گوید: «اشکالی ندارد، بابا. بعد می‮بینمتون ما دیگه باید بریم.» خب، من که سر در نمی‮آورم. می‮پرسم: «کجا می‮روید» کارول می‮گوید: «دیگر باید برویم خانه.» و می‮آید بغلم می‮کند، می‮بوسدم. می‮گویم: «منتظر من نمی‮شوید؟ چند دقیقه بیشتر طول نمی‮کشد.» لبخند می‮زند: «نه باید همین حالا برویم.» و با هم می‮روند. فریاد می‮زنم: «صبر کنید!» و می‮روم دنبا لشان، اما زن چاق گنده‮ای دست‮هایم را می‮گیرد. می‮گوید: «چند دقیقه بیشتر طول نمی‮کشد، آقای مارتین. باید چند تا پرسش‮نامه پر کنیم.» و می‮کشاندم توی یک اتاق کوچک.
می‮گوید: «بنشینید آقای مارتین.» اما من هیچ تمایلی به نشستن ندارم . باورم نمی‮شود کارول و فیلیپ بدون من رفته باشند.
می‮گویم: «نه متشکرم . دیگر باید بروم.» او می‮گوید: «آقای مارتین، شما هیچ جا نمی‮توانید بروید. بنشینید کمک کنید این پرسش‮نامه را پر کنم.» هیچ علاقه ای به جر و بحث ندارم، برای همین می‮نشینم. می‮پرسد: «اسم»
– «آقای مارتین.»
– «اسم کوچک؟»
– «پیتر، پیتر مارتین»
– «کجا زندگی می‮کنید ؟»
– «شماره‮ی چهل، خیابان نوروود، پریویل.»
– «چند سالتان است» می‮دانید، یک لحظه یادم می‮رود چند ساله‮ام. مضحک نیست؟ به کلی از ذهنم پریده. دلم نمی‮خواهد او فکر کند احمقم، برای همین می‮گویم: «چهل‮وشش.» چون کم‮وبیش درست است. ولی او طوری نگاهم می‮کند که انگار حرفم را باور نکرده.
می‮پرسد: «کی به دنیا آمده‮اید»
می‮گویم: «نهم اکتبر، 1903.»
می‮گوید: «در این صورت، هشتادوهفت سال دارید.» در تمام عمرم حرفی عجیب‮تر از این نشنیده‮ام. هشتادوهفت سال؟ من هشتادوهفت ساله نیستم شک هم ندارم.
می‮پرسد نزدیکترین خویشاوندتان کیست»
– «همسرم دروتی مارتین.» بعد اسم دکتر خانوادگی‮ام را می‮پرسد. هیچ نمی‮دانم دکترخانوادگی‮ام چه کسی است، چون سال‮هاست او را ندیده‮ام. برای همین می‮گویم دکتر خانوادگی ندارم. می‮گوید: « مهم نیست.» و و در یکی از پرسش‮نامه‮ها چیزی می‮نویسد.
می‮گوید: «لطفاً بیرون منتظر بمانید. دکتر الان معاینه‮تان می‮کند.» من هم می‮گویم: «متشکرم.» البته فقط از روی ادب، در واقع چندان علاقه ای ندارم که دکتر معاینه‮ام کند، اما در حال حاضر آن‮قدرها از خودم مطمئن نیستم و نمی‮خواهم دردسر درست کنم. بلند می‮شوم می‮آیم بیرون. در اتاقی روبه‮روی آن‮جا، چند نفر دور تا دور نشسته‮اند. من هم می‮روم پیش آن‮ها، ولی آن‮جا که می‮رسم، می‮بینم دارند تلوزیون تماشا می‮کنند. چندان رغبتی به تماشای تلوزیون ندارم، چون از بیشتر برنامه‮هایش خوشم نمی‮آید. معمولاً یک مشت آشغال سوزناک است، همه‮اش هم درباره‮ی جنگ ویتنام یا آدم‮هایی که بی خود و بی جهت همدیگر را می‮کشند. به هرحال، تصمیم می‮گیرم آن‮جا نمونم، برای همین بلند می‮شوم و می‮روم دنبال یک چیز بهتر. طولی نمی‮کشد که متوجه می‮شوم حسابی گم شده‮ام و هیچ نمی‮دانم از کدام طرف باید بروم. البته کمی‮بیش از این، خانمی‮این‮جا بود که ظاهراً می‮دانست این‮جا چه خبر است، اما درست یادم نمی‮آید کجا بود، و حتی مطمئن نیستم چه قیافه‮ای داشت. ولی حتم دارم اگر او را ببینم، می‮شناسمش. اما، راستش را بخواهید، وقتی فکرش را می‮کنم، می‮بینم با این حافظه‮ای که در مورد قیافه‮ها دارم بعید است، ولی مطمئنم باید همین دوروبرها باشد .
به هر حال به خودم که می‮آیم می‮بینم پشت در آشپزخانه‮ام. وقتی دچار بحران می‮شوم، همیشه فکر می‮کنم بهترین کار این است که یک فنجان چای حسابی درست کنم و در باره‮ی مسائل فکر کنم . می‮روم در را باز کنم، اما می‮دانید چه شده؟ در گیر کرده. عجیب است. تا به حال ندیده بودم گیر کند، برای همین آن را محکم می‮کشم، و می‮دانید چی می‮شود ؟ اصلاً نمی‮توانم تکانش بدهم .
صدایی می‮گوید: «آقای مارتین چکار می‮کنید » می‮گویم: «می‮خواستم بروم توی آشپزخانه، همین.»
می‮گوید این‮جا که آشپزخانه نیست انبار داروست.» خب، من فکر می‮کردم آشپزخانه است . عین آشپزخانه است . از شما چه پنهان، چشمم هم درست نمی‮بیند. از او می‮پرسم: «آشپزخانه کجاست»
می‮گوید: «شما نمی‮توانید بروید توی آشپزخانه درش قفل است .» حالا دیگر اصلاًمنظورش را نمی‮فهمم، چون در آشپزخانه هیچ وقت قفل نبوده، در واقع در آشپزخانه اصلاً قفل ندارد.
می‮گوید: «به هر حال، دکتر حالا آمده شما را معاینه کند .»
مطمئن نیستم دلم بخواهد این دکتر را ببینم، دکترها معمولاً فکر می‮کنند آدم هیچ عیب و ایرادی ندارد، حتی اگر داشته باشد. فکر می‮کنند آدم این چیزها را از خودش در می‮آورد که از زیر کار دربرود.
به ‮امید آن‮که از این مخمصه خلاص شوم به او می‮گویم: «حالا دیگر حالم خیلی بهتر است.»
می‮گوید: «فکر می‮کنم به هر حال باید معا ینه تان کند. با من بیایید.»
به هر حال، دنبالش می‮روم و او مرا به اتاق کوچکی می‮برد که وسطش یک میز است با دو صندلی و تختخوابی کنار یکی از دیوارها، بعد مرا به مرد ریز نقش ریشویی معرفی می‮کند.
می‮گوید: «ایشان دکتر راجرز هستند.»
مرد می‮گوید: «صبح به خیر.» و محکم به من دست می‮دهد.»حالتان چه‮طور است؟ بفرمایید بنشینید.»
می‮گویم: «خوبم، متشکرم.»
می‮پرسد: «این اواخر حالتان چه‮طور بوده»
می‮گویم: «حب، راستش را بخواهید، نمی‮دانم.»
– «نمی‮دانید» خب، درست نمی‮دانم چه بگویم.
به او می‮گویم: «انگار حسابی قاتی کرده‮ام.»
می‮گوید: «که این‮طور!»
– «نمی‮دانم چه اتفاقی دارد می‮افتد.»
– «مطمئنم که در ابتدا همه چیز گیج کننده است.» این حرفش مرا به فکر می‮اندازدکه نکند دارد به من کلک می‮زند . می‮پرسد: «نمی‮دانید کجا هستید» منظورش را نمی‮فهمم. به او می‮گویم: «این‮جا خانه‮ی من است.»
– «مگر شبیه خانه‮ی شماست» دور و بر را که نگاه می‮کنم، می‮بینم در واقع هیچ شباهتی به خانه‮ام ندارد.
می‮گویم: «نه، شباهتی به خانه‮ام ندارد. دارد؟ ما کجاییم»
می‮گوید: «در بیمارستان هستیم، درهانول.»
این‮جا کمی‮شبیه بیمارستان است، چون کاغذدیواری و چیزهای دیگرش آن‮طور که باید باشد نیست. اما خیلی عجیب است، تا همین یک دقیقه پیش فکر می‮کردم در خانه هستم . از شما چه پنهان، حالا کمی‮احساس حماقت می‮کنم. نمی‮دانم این یارو چه فکری می‮کند.
از او می‮پرسم»چرا من تو بیمارستانم»
– «برای چند آزمایش پزشکی، تا ببینیم وضعتان روی هم رفته چه‮طور است.»
می‮گویم: «وضعم خوب است مطمئن باشید.»
می‮گوید: «خوشحالم که احساس می‮کنید حالتان خوب است . امابعضی‮ها نگران حالتان هستند، چون فکر می‮کنندشما کمی‮فراموش‮کارشده اید، وقتی آمدید تو، متوجه شدم که فراموش کردید کجا هستید.» نمی‮توانم با او بحث کنم حسابی مچم را گرفت.
او می‮گوید: «برای همین می‮خواهیم چند آزمایش از شما بکنیم و علت همه این مسائل را بفهمیم، چون گاهی اوقات علتش نسبتاً ساده است و خیلی آسان می‮توانیم آن را رفع کنیم.»
ته دلم راضی نیستم این آزمایش‮ها را روی من آن‮جام بدهند، اما حالا که گیر افتادم بعید است بتوانم از زیرش در بروم. کل قضیه به نظرم خیلی عجیب است.
از او می‮پرسم: «من چه‮طوری آمدم این‮جا»
می‮گوید: «این را باید از خواهر روحانی بپرسید.»
آن‮وقت به من می‮گوید که نگران این موضوع نباشم و همه لباس‮هایم را غیر از زیر شلواری‮ام، در بیاورم. بعد مجبور می‮شوم زبانم را در بیاورم بیرون. بعد نور چراغی را توی چشم‮هایم می‮اندازدو به قسمت‮های مختلف سینه و پشتم ضربه می‮زند. بعد نوار سیاهی دور بازویم می‮بندد و بادش می‮کند و یکی ازآن چیزهای مخصوص گوش کردن را، که دکترها دارند و اسمش را نمی‮دانم، روی آرنجم می‮گذاردو گوش می‮دهد. بعد با یک چکش می‮زند به زانوهایم و از این‮جور کارها. بعد سوزنی به دستم فرو می‮کندو مقداری از خونم را می‮گیرد. بعد به من می‮گوید دوباره لباسم را بپوشم. خوشحالم که تمام می‮شود، چون واقعاًدردسر دارد.
می‮گوید: «بسیار خوب، آقای مارتین بنشینید.» و قلمی‮در می‮آورد و شروع می‮کند به یادداشت کردن.
می‮پرسد: «می‮توانید به من بگویید امروز چه روزی است» می‮دانید چه اتفاقی افتاده ؟ اصلاً نمی‮دانم امروز چه روزی است. پاک یادم رفته. شاید دوشنبه باشد، یا سه شنبه. نمی‮دانم. می‮گویم: «سه شنبه» اما همین‮طوری می‮گویم.
می‮پرسد: «مطمئنید»
می‮گویم: «راستش رابخواهید، صددرصد مطمئن نیستم.»
آن‮وقت اوچیزی یادداشت می‮کند.
می‮پرسم: «درست گفتم» چون خیلی دلم می‮خواهد بدانم.
اومی‮گوید: «نه، پنج شنبه است.» خب، زیاد هم بیراه نگفته‮ام.
می‮پرسد: «می‮دانیدچه تاریخی است» این یکی هم یادم نمی‮آید. مغزم کاملا خالی است. شایدپانزدهم باشد، این است که می‮گویم: «پانزدهم است» ، امااز قیافه اش این طوربرمی‮آید که خراب کرده‮ام.
می‮پرسم: «شانزدهم است» درواقع، دارم حدس می‮زنم.
می‮گوید: «مهم نیست. مطمئنم ازآمدن به این‮جا کمی‮جاخورده‮اید.»
می‮گویم: «همین‮طوراست. راستش رابخواهید، حسابی هم جاخورده‮ام». اومی‮گوید: «مطمئنم که همین‮طوراست. می‮دانیدالان چه ماهی است» خب، این رادیگر باید بدانم، اما هرچه زور می‮زنم یادم نمی‮آید باید چه ماهی باشد.»
می‮گوید: «حدوداً چه ماهی است»
می‮گویم: «سپتامبر» اما به گمانم می‮فهمد که آن‮قدرهاهم مطمئن نیستم.
می‮گوید: «بسیارخوب. حالا می‮توانیدبگوییدچه سالی است»
حالا احساس می‮کنم که یک احمق تمام عیارم، چون این جورچیزها را دیگر همه باید بدانند. کمی‮درباره‮اش فکرمی‮کنم، امااصلاً مطمئن نیستم. مشکل این‮جاست که اگربگویم حتی نمی‮دانم چه سالی است، فکرمی‮کند من احمقم.
اومی‮گوید: «مهم نیست که ندانید دقیقاچه ماهی است.»
گمان می‮کنم حدود1950باشد، ولی مطمئن نیستم.
می‮پرسم: «1953است»
می‮گوید: «نه، 1991است». این دیگر کمی‮اسباب تعجب است، هیچ نمی‮دانستم این همه سال گذشته است.
می‮پرسد: «حالا اگر من چیزی به شما بگویم، سعی می‮کنید آن را به خاطر بسپارید »
به او می‮گویم: «اگر جای شما بودم، یادداشتش می‮کردم، چون من حافظه درست و حسابی ندارم» اما حرفم به نظر او خنده دار نیست .
می‮گوید: «سعی‮تان را بکنید. اسم من دکتر راجرز است. من در ساختمان شماره 143 در خیابان سنت جان در ایلینگ لندن زندگی می‮کنم .»
هر چند به نظرم خیلی طولانی است، به او می‮گویم: «باشد، سعی می‮کنم .»
– «دکتر راجرز، شماره 148 …» حرفم را اصلاح می‮کند: «شماره 143 …»
می‮گویم: «دکتر راجرز، شماره‮ی143، خیابان سنت جان، ایلینگ. .»
می‮گوید: «خوب است. حالا بیایید ببینیم تا چه مدت می‮توانید این را به یاد بیاورید.»
– «دکتر راجرز، شماره 148 …» و حالا اسم خیابان از یادم رفته و هر چه زور می‮زنم، یادم نمی‮آید. می‮دانستم طولانی تر از آن است که آدم یادش بماند.
به او می‮گویم: «نه، یادم رفته.»
می‮گوید: «عیبی ندارد، مهم نیست.»
آن‮وقت به من می‮گوید که کارش با من تمام شده است و از ملاقات من خوشوقت است. خوشحالم که او خوشوقت است، چون من که چندان خوشوقت نیستم.
می‮پرسم: «حالا باید چکار کنم»
می‮گوید: «بروید بیرون، یکی از پرستاران به کارتان رسیدگی می‮کند.»
این است که می‮آیم بیرون. حالا توی راهرو بزرگ درازی هستم، و دو تا یاروی پیر این‮جا هستند که مدام از این سر راهرو می‮روند تا آن سرش وبر می‮گردند. ظاهراًخیلی هم جدی هستند. آن روبه‮رو اتاق بزرگی است، من هم می‮روم آن‮جا، چون انگار آن تو یک خبرهایی است. گوشه‮ی اتاق تلوزیونی است که صدایش راتا آخر بلند کرده‮اند، و صدای تلوزیون همه‮جا را بر داشته، اما راستش را بخواهید، من علاقه‮ی چندانی به تلوزیون ند ارم، چون از برنامه‮هایش زیاد خوشم نمی‮آید. برای خودم یک گوشه ایستاده‮ام و کاری، به کار کسی ندارم، و صدایی را می‮شنوم که می‮گوید: «بنشینید، آقای مارتین.» دوروبر را نگاه می‮کنم ببینم کی دارد صحبت می‮کند، اما می‮دانید، هیچ‮کس آن‮جا نیست.
صدا دوباره می‮گوید: «آقای مارتین بنشینید!» این دیگر خیلی عجیب است که یک نفر این‮جا باشدو با من حرف بزند و اسمم را هم بداند، حال آن‮که ظاهراًکسی این‮جا نیست.
می‮پرسم: «با بنده هستید»
همین‮قدر می‮فهمم که خانم ریز نقشی می‮آید، دست‮هایم را می‮گیرد و مرا بزور روی صندلی می‮نشاند. می‮گوید: «بنشینید.» به او می‮گویم: «دلم نمی‮خواهد بنشینم .»
می‮گوید: «شما باید بنشینید.»
می‮پرسم: «چرا باید بنشینم»
– «برای اینکه ممکن است بیفتید.»
این حرف به ظاهر منطقی است، اما واقیعت این است که اگر همه ما تمام روز بنشینیم که مبادا زمین بخوریم، کارها هیچ وقت آن‮جام نمی‮شود. به هر حال، فکر می‮کنم حتماًدلیلی داردکه می‮خواهد من بنشینم، شاید قرار است اتفاقی چیزی بیفتد. پس شاید بهتر باشد بنشینم و صبر کنم ببینم چه می‮شود.
آن‮وقت زن چاق و گنده ای می‮آید کنارم می‮نشیند.
می‮گوید: «آقای مارتین، اوضاع چه‮طور است» می‮دانید، اسباب شرمندگی است، چون این خانم مرا خوب می‮شناسد، و من هر چه زور می‮زنم یادم نمی‮آید او کیست. می‮پرسد: «همه‮چیز روبراه است»
می‮گویم: «ای، بدک نیست.» نمی‮خواهم اسمش را بپرسم، چون ممکن است کسی باشد که باید بشناسمش. این را هم بگویم که قیافه‮ی آدمها اصلاً یادم نمی‮ماند.
می‮گوید: «خوب است، دخترتان کارول، گفت که بعداً مقداری وسایل برایتان می‮آورد.» پس باید کارول را بشناسد. وضع کمی‮بهتر می‮شود.
می‮گویم: «کارول دختر خوبی است.»
– «باید آدم خیلی منظمی‮باشد». راستش رابخواهید، شک ندارم که این خانم یکی ازمعلم‮های مدرسه کارول است. دوروتی ازقبل اورامی‮شناخت وهروقت که درجایی، مثلا درمغازه یا همچو جایی، به اوبرمی‮خوردیم، اصرار داشت که تمام روز همان‮جا وسط خیابان درباره‮ی یک مشت مزخرفات قدیمی ‮با او وراجی کند. به فکرشان نمی‮رسید برای غیبت کردن بروند خانه همدیگر تا من مجبورنباشم گوش بدهم. نخیر، همه‮چیز را باید همان‮موقع وهمان‮جا وسط خیابان می‮گفتند تا همه بشنوند. اما هرچه زورمی‮زنم، اسم لعنتی‮اش یادم نمی‮آید.
می‮پرسد: «کارول تنهادخترتان است» پس اوکسی است که کارول رامی‮شناسد ولی دو دختر دیگرم را نمی‮شناسد. شک ندارم که همان معلم است، اما هرچه زورمی‮زنم. . . خانم بارتن. مطمئنم خانم بارتن، چون ممکن است اشتباه کرده باشم.
می‮گویم: «نه، ما دو دختردیگرهم داریم، سوزان وجولی، ولی کارول ازهمه کوچک‮تراست»
زن می‮گوید: «چی؟ سه تادختردارید وپسرندارید» وسرش را تکان می‮دهد و به صدای بلند نچ‮نچ می‮کند. خب، مگرتقصیرمن است که پسرنداریم؟
می‮پرسد: «کارول باشمازندگی می‮کند؟« حتم دارم خود خانم بارتن است. کس دیگری رابه این فضولی نمی‮شناسم.
می‮گوید: «این آقایی که با اوآمده بود شوهرش بود»
می‮گویم: «نمی‮دانم. چه شکلی بود»
«چهارشانه و قدبلند با موهای سیاه»
می‮پرسد: «خانه‮شان نزدیک شماست»
می‮گویم: «آن‮ها درگرین فورد زندگی می‮کنند»
می‮گوید: «چه خوب» ، هرچند نمی‮فهمم زندگی کردن درگرین‮فورد کجایش خوب است. «حتماًخیلی خوشحالید که خانه یکی ازدخترهایتان این‮قدربه خانه شمانزدیک است.»
می‮گویم: «نه چندان. ما او را زیاد نمی‮بینیم. گمان کنم سوزان رابیشترمی‮بینیم، تازه او در اسکاتلند زندگی می‮کند. کارول گاهی می‮آید سراغ ما، اماهمین که ازراه می‮رسد، غیبش می‮زند.»
می‮پرسد: «برای چه»
من می‮پرسم: «چی چی رابرای چه»
«اگرنمی‮خواهد شماراببیند، برای چه می‮آید؟ منطقی نیست که بیاید وفوراً هم غیبش بزند.»
می‮گویم: «علتش کارول نیست؛ حتم دارم اگردست خودش بود، بیشتر وقتش را با ما می‮گذراند. به خاطرشوهرش است، فیلیپ»
می‮گوید: «آها، همان مشکل قدیمی‮داماد و پدرزن»
می‮گویم: «هیچ ربطی ندارد؛ مشکل فقط خود فیلیپ است، برای لای جرز خوب است. اصلاً کارول نباید با او ازدواج می‮کرد.»
«پس اوبه درد دخترتان نمی‮خورَد»
می‮گویم: «اوبه هیچ دردی نمی‮خورَد. همیشه بی‮کار است، زیاد مشروب می‮خورد ویک‮بندهم مثل دودکش دود می‮کند.»
می‮پرسد: «کارول نظر شما رادرباره‮ی اومی‮داند»
می‮گویم: «گمانم بداند. این ر ابارها به اوگفته‮ایم. حتی گفتیم که اگربافیلیپ ازدواج کند، دیگربااوحرف نمی‮زنیم» . می‮گوید: «آقای مارتین، تعجبی ندارد که زیاد پیش شما نمی‮ماند. احتمالاً معذب است» .
می‮گویم: «معذب است؟ باید خجالت بکشد» .
می‮گوید: «شایدهم خجالت می‮کشید. گاهی وقت‮ها دختری می‮خواهد با مردی ازدواج کند، اما پدر و مادرش موافق نیستند. توقع دارید چه‮کارکند؟ نمی‮تواند فقط به این دلیل که پدر و مادرش مخالفند با این آدم ازدواج نکند».
به اومی‮گویم: «فقط به همین دلیل با اوازدواج کرد. بقیه‮ی دوست‮هایش هم همین‮طور بودند. به عمرتان چنین آدم‮های مهملی ندیده‮اید، همه‮شان از دم مهمل بوده اند. راستش را بخواهید فیلیپ از همه‮شان خیلی بهتر بود» .
– «فکرنمی‮کنید زیادی درمورد دخترکوچک‮تان حساسیت نشان می‮دادید»  عجب حرف ابلهانه‮ای. معلوم است که حساسیت نشان می‮دادم. آن هم وقتی می‮دیدم بچه‮ی نازنینم بایک مشت عوضی ول می‮گردد. هیچ‮کدام‮شان لیاقت اورانداشتند. من فقط خوشبختی او را می‮خواستم. همین.
– «اگردخترتان رادوست داشته باشید، که حتماً هم همین‮طوراست؛ باید اشتباهاتش راببخشید و کاری کنید که با شما صمیمی ‮باشد، نه این‮که احساس گناه یا شرمندگی کند».
به اومی‮گویم: «حتم دارم کارول نه احساس گناه می‮کند ونه شرمنده است» .
– «وقتی دیدمش، به نظرمی‮رسید احساس گناه می‮کند و شرمنده است. پس اگر دوستش دارید، باید وقتی می‮بینیدش سعی کنید ازدلش دربیاورید». دوروتی هم همیشه همین را به من می‮گوید. می‮گوید ما باید ببخشیم و فراموش کنیم. شاید بتوانم ببخشم، اما نمی‮توانم فراموش کنم. هروقت ببینم کارول ناراحت است، یادم می‮افتد.
می‮پرسد: «فکرمی‮کنید از عهده‮ی این کار بربیایید»
می‮گویم: «سعی می‮کنم با او صحبت کنم». چه‮قدر بدم می‮آید که دیگران در مسائل خانوادگی آدم دخالت کنند. بعضی‮ها فکرمی‮کنند همه‮ی دنیا باید به نصیحت‮هایشان گوش بدهند.
می‮گوید: «حالاخوب شد. اوبه زودی می‮آید این‮جا. من دیگر باید به کارهایم برسم. امیدوارم بعداًً شما را ببینم، آقای مارتین».
بعد از آن، خانم دیگری می‮آید سراغم و می‮پرسد: «نمی‮خواهید بروید دستشویی؟« چنین سؤالی به نظرم کمی‮ دور از نزاکت است، برای همین می‮گویم: «نه، خیلی متشکرم»، و او می‮رود. بعد وضعیت خجالت‮آوری پیش می‮آید، چون متوجه می‮شوم که باید بروم دستشویی، اما دوست ندارم بروم سراغ او و بگویم نظرم عوض شده و نمی‮دانم دستشویی کجاست، برای همین بلند می‮شوم و راه می‮افتم تا دستشویی را پیدا کنم.
از در اتاق می‮روم بیرون. راهرو بزرگی است با چند اتاق روبه‮روی هم. می‮روم طرف یکی از اتاق‮ها و درش را باز می‮کنم، اما پر است از قفسه‮هایی که رویشان ملافه چیده‮اند.
زنی فریادمی‮زند: «آن توچه کارمی‮کنید، آقای مارتین»
می‮گویم: «دارم دنبال دستشویی مردانه می‮گردم.»
می‮گوید: «دستشویی دربعدی است». ومرا می‮برد آن‮جا، و من می‮روم تو. چشم‮تان روز بد نبیند، چه بوی گندی! به عمرتان چنین بویی به مشامتان نخورده. نمی‮توانم بگویم چه بویی، و تعجب می‮کنم که توانستم بروم کارم را انجام بدهم. بعدش دست‮هایم رامی‮شویم.
آن خانم می‮گوید: «باید بیایید شام بخورید، آقای مارتین». فکر شام را نکرده بودم. جیب‮هایم رامی‮گردم، می‮دانید چه شده؟ پول باخودم نیاورده‮ام. این دیگرحسابی اسباب خجالت است. نمی‮دانم چه‮طورفراموش کرده‮ام باخودم پول بیاورم، چون من اصلاً این جورآدمی‮نیستم. اگرغذا خوردم و پولش را خواستند چه؟ لابد ازخجالت آب بشوم بروم توی زمین. دلم نمی‮خواهد از آن‮ها بپرسم که باید پول غذا را بدهم یا نه، چون ممکن است فکر کنند آدم خسیسی هستم. به هرحال، به گمانم بهتر است گرسنه بمانم تا این‮که اسباب خنده‮ی همه بشوم. برای همین سعی می‮کنم همان اطراف پرسه بزنم به این امید که کسی یاد من نیفتد.
صدای بلندی درگوشم می‮پیچید: «برگرد، آقای مارتین! وقت شام است». خب دیگر گیر افتاده‮ام. او می‮آید وبازوهایم را می‮گیرد. می‮گوید: «ناهارخوری از این طرف است.»
انگار چاره ای ندارم. مرا با خود به آن طرف راهرو می‮برد. به اتاق بزرگی که کلی میز و صندلی دارد، و هلم می‮دهد روی یکی از صندلی‮ها سر میزی که سه نفر دیگر هم دورش نشسته‮اند.
همگی دور میز نشسته‮ایم و منتظریم اتفاقی بیفتد و یکی از مردهایی که روبه‮رورویم نشسته دارد با چیزی کلنجار می‮رود که نمی‮دانم چیست.
می‮گوید: «لطفاً کمکم کنید. خواهش می‮کنم . لطفاً کمکم کنید.»
نمی‮دانم می‮خواهد چکا رکند.
از او می‮پرسم: «چه کار کنم» می‮گوید: «خواهش می‮کنم، کمکم کنید.» راستش را بخواهید، کمی‮تعجب کرده‮ام.
می‮پرسم: «می‮خواهی چکار کنی»
می‮گوید: «می‮خواهم از این‮جا بیایم بیرون. لطفاً کمکم کنید.» بلند می‮شوم ببینم می‮توانم کمکش کنم یا نه. انگار زیر میز گیر کرده. از او می‮پرسم: «می‮خواهی بیایی بیرون»
– «خواهش می‮کنم، کمکم کنید.» به گمانم بهترین کار این است که او را از آن زیر بیاورم بیرون بیبینم خیالش راحت می‮شود یا نه . پشتی صندلی‮اش را می‮گیرم و با تمام قدرت سعی می‮کنم صندلی را بکشم بیرون، ولی بی‮فایده است. اصلاً تکان نمی‮خورد.
به او می‮گویم: «می‮توانی بلند شی بایستی؟ آن‮وقت شاید بتوانم صندلی‮ات را بیرون بکشم.»
می‮گوید: «خواهش می‮کنم، لطفاًکمکم کنید.» انگار گیر افتادم، راستش را بخواهید، خود این یارو هم چندان کمکی نمی‮کند.
آن زن هم فریاد می‮زند: «آقای مارتین، دارید چه کار می‮کنید؟ می‮شود کاری به کار مریض‮های دیگر نداشته باشیدو دخالت نکنید» بعد از این حرف، هر دو بازویم را می‮گیرد و مرا به زور روی صندلی می‮نشاند.
می‮گویم: «خیلی متاسفم . ولی او کمک خواست، و من هم فقط می‮خواستم ببینم چه کاری از من بر می‮آید.»
می‮گوید: «نخیر، این‮طور نیست، شما دارید دخالت می‮کنید. لطفاً سرتان به کار خودتان باشد.»
از قرار معلوم، حالا دیگر همه را ناراحت کرده‮ام. این یارو یکبند می‮نالد و از من کمک می‮خواهد، این خانم هم حسابی از دستم ناراحت است. پول شام هم که ندارم. ولی آن‮قدرها هم گرسنه نیستم و به نظرم بهترین کار این است که وقتی کسی حواسش نیست، جیم بشوم . دور و برم را خوب نگاه می‮کنم ببینم کسی مراقبم هست یا نه، و هیچ‮کس را نمی‮بینم. آن‮وقت بلند می‮شوم، طوری که انگار دارم شلوارم را مرتب می‮کنم. مثل این‮که هنوز کسی متوجه نشده، بعد می‮روم پشت صندلی‮ام، انگار دارم دنبال کسی می‮گردم، و نرم نرمک می‮روم به طرف در، اما مراقب اطراف هستم که یک وقت اتفاقی نیفتد. به نیمه‮ی راه در رسیده‮ام و هنوز زمین زیر پایم دهن باز نکرده پس ادامه می‮دهم. آن‮وقت از در می‮روم بیرون و می‮خواهم در را ببندم که ناگهان آسمان به زمین می‮آید . صدای جیغ بلندی می‮آید: «آقای مارتین!» و همه دنبالم از در می‮دوند بیرون . بعد همان دو زن بازوهایم را می‮گیرند و دوباره مرا می‮کشند تو.
فریاد می‮زنند: «کجا می‮روید، آقای مارتین؟« در همان حال مرا به زور روی صندلی ام می‮نشانند، بهشان می‮گویم: «آنقدرها هم اشتها ندارم.»
می‮گویم: «میل ندارم، متشکرم.»
– «ولی آقای مارتین، شما باید غذا بخورید.»
متوجه می‮شوم که بحث کردن با این آدم‮ها بی فایده است، برای همین بهتر است همین جا بنشینم. و این یارو هم هنوز کمک می‮خواهد: «لطفاً کمکم کنید.» فکر می‮کنم بهتر او را به حال خودش رها کنم، به گمانم برای امروزبه اندازه کافی دردسر درست کرده‮ام .
بعد زنی می‮آید و چهار کاسه سوپ می‮سراند روی میز. سوپ که چه عرض کنم، آب زیپوست. هیچ میلی به خوردنش ندارم. راستش را بخواهید، خیلی هم اهل سوپ نیستم، منظورم اینست که به ندرت سوپ می‮خورم، از روی ادب است، به هر حال، مییل چندانی به آن ندارم، برای همین تصمیم می‮گیرم دستش نزنم .
صدایی می‮گوید: «باید سوپتان را بخورید.»
می‮گویم: «چی فرمودید؟« و دوروبرم را نگاه می‮کنم ببینم کی با من حرف می‮زند، اما هیچ‮کس را نمی‮بینم. مردی که کنارم نشسته کثافت‮کاری وحشتناکی راه انداخته، سوپ را می‮ا‮ندازد روی پایین پیراهنش و آن را با صدای وحشتناکی هورت می‮کشد . سعی می‮کنم نگاهش نکنم.
صدا می‮گوید: «می‮خواهید غذا دهنتان بگذارند؟« اطراف را نگاه می‮کنم ببینم کی دارد حرف می‮زند. می‮دانید، هنوز هم کسی آن‮جا نیست. می‮پرسم: «با بنده هستید» اما جوابی نمی‮آید و نمی‮دانم درباره چه مو ضوعی حرف می‮زنند.
– «اگر سوپتان را نخورید، مجبور می‮شوم آن را بگذارم دهنتان.»
ماندم حیران که چه خبر است. راستش را بخواهید تا به حال کسی با من این‮طور صحبت نکرده بود. فکرش را بکنید، یک‮نفر بخواهد غذا بگذارد دهن من. خیی عجیب است، مگر نه؟ فقط امیدوارم همه این‮ها شوخی باشد، ولی هیچ نمی‮دانم کار کیست.
صدا می‮گوید: «سوپتان را بخورید؟، و گر نه مجبور می‮شوم آن را دهنتان بگذارم.»
می‮گویم: «خب، من ازش چشیدم اما خوشم نیامد.»
مردی که روبرم نشسته می‮گوید: «لطفاً ًبه من کمک کنید.»
می‮دانید چه اتفاقی افتاده است؟ پهلو دستی‮ام کاسه سوپ را بر گردانده روی پایین پیراهن و سرتا سر شلوارش.
به هر حال، دیگر دلم نمی‮خواهد این‮جا بمانم، بلند می‮شوم و راه می‮افتم.
صدا می‮گوید: «آقای مارتین شما که سوپتان را نخورده اید»
می‮گویم: «ازش خوشم نمی‮آید.» و راه می‮افتم.
– «باید سوپتان را بخورید، برایتان خوب است.» و خانمی‮می‮آید و می‮ایستد مقابلم.
می‮گوید: «کجا دارید می‮رید» و طوری سر راهم می‮ایستد که نتوانم بروم بیرون. به او می‮گویم: «دارم می‮روم خانه.»
می‮گوید: «نه! بنشینید و یک چیزی بخورید.»
می‮گویم: «ولی من میلی به غذا ندارم.»
– «یک چیزی بخورید، ممکن است بعداً گرسنه‮تان بشود.» می‮فهمم که در این بحث بازنده‮ام و نمی‮توانم از سدّ او بگذرم. تصمیم می‮گیرم بنشینم، و او کاسه‮یسوپم را می‮برد.
بعد یک نفر می‮آید و بشقابی را می‮گذارد مقابلم. ظاهرش که آن‮قدرها اشتها آور نیست. مقداری سیب زمینی توش هست با چیزهای سبز مضحکی که اصلاً نمی‮دانم چیست، و دو تکه سوسیس.
همان صدا می‮گوید: «شامتان را بخورید، آقای مارتین.» من هم با چنگال کمی‮پوره سیب زمینی برمی‮دارم و می‮چشم. چنگی به دل نمی‮زند، گرم نیست و کمی‮گره گلوله است. گمان نکنم پوره‮ی سیب زمینی درست حسابی باشد، از آن‮ها که دروتی درست می‮کند. و آن‮وقت به این فکر می‮افتم که پس دوروتی چه می‮شود ؟ دارد تو خانه شام درست می‮کند و من خانه نیستم . چه فکری می‮کند ؟ حتی نمی‮دانم به او گفته‮اند من این‮جا هستم یا نه. احتمالاً دلواپس من است. مرد پهلو دستی‮ام هم که دیگر گندش را در آورده .
دارد پوره سیب زمینی را روی همه چیز می‮مالد و این‮کارش اشتهایم را همان اول کار کور می‮کند، چون عادت ندارم موقع غذا خوردن از این جور کثافت‮کاریها ببینم.
صدا می‮پرسد: «آقای مارتین خیال ندارید غذا یتان را بخورید»
می‮گویم: «کمی‮ازش چشیدم، ولی خوشم نیامد، آن‮قدرها گرسنه نیستم.» هیچ نمی‮دانم چرا این آدم‮ها می‮خواهند من این غذا را بخورم. به هرحال، یکی دو دقیقه بعد به این نتیجه می‮رسم که دیگر به اندازه‮ی کافی این‮جا نشسته‮ام، منظورم این است که نمی‮دانم چه خوابی برایم دیده اند.
از جام بلند می‮شوم. ظاهرا ًکسی حواسش نیست و من هم آهسته می‮روم طرف در. با احتیاط آن را باز می‮کنم و می‮روم بیرون.
صدا فریاد می‮زند: «آقای مارتین!» صدای زنانه دیگری می‮گوید: «ولش کن، به هر حال چیزی نمی‮خورد.» در آن راهرو دراز پرسه می‮زنم. هنوز چیزی نگذشته متوجه می‮شوم که کاملاًگم شده‮ام اما نگار خودم را حسابی تو دردسر انداختم، هیچ کس هم این اطراف نیست که راه را ازش بپرسم. مشکل این‮جاست که اصلاًنمی‮دانم کجا هستم و چه‮طور باید راه خانه را پیدا کنم . خب، این جور مواقع بهترین کار اینست که آدم سرش را بندازد پایین و از یک طرف برود تا یک نفر را ببیند تا راه را نشانش دهد یا بگوید کجا می‮شود اتوبوسی چیزی گیر آورد. آن‮وقت ناگهان یادم می‮افتد که کمی‮پیش تر داشتم با یک نفر حرف می‮زدم و انگار او می‮دانست این‮جا چه خبر است، پس راه می‮افتم تا پیدایش کنم.
شروع می‮کنم به گشتن، اما، همان‮طور که احتمالاًحدس می‮زنید، چندان به خودم مطمئن نیستم. از دری می‮روم تو، اتاق بزرگی است پر از تختخواب. دور اتاق می‮چرخم ببینم پنجره‮ای هست که بتوانم بیرون را ببینم، شاید این‮طوری بفهمم کجا هستم. بعد از این‮که کمی‮ دوروبر را نگا ه می‮کنم، پنجره‮ای می‮بینم که شبکه‮های ظریفی دارد. از آن پنجره‮های قدیمی‮ است با شبکه‮های کوچک شیشه‮خور چوبی. تنها چیزی که آن بیرون می‮بینم زمین چمن وسیعی است و جاده‮ای که از وسطش می‮گذرد. اما اصلاً این‮جا را نمی‮شناسم، از این بابت مطمئنم. به هر حال، به این فکر می‮افتم که بد نیست از پنجره بیرون بروم، آن‮وقت می‮توانم به دوروتی تلفن کنم، یا به کارول، یا حتی اگر لازم باشد تلفن بزنم تاکسی بیاید، پولش هم اصلاً برایم مهم نیست . تازه پنجره آن‮قدرها هم بلند نیست و حسابی هم بزرگ است. به هر حال، دستگیره را می‮چرخانم و پنجره را با فشار باز می‮کنم، اما فقط کمی ‮باز می‮شود و بعد گیر می‮کند. محکم هلش می‮دهم، اما بیشتر از این باز نمی‮شود. خب، من همیشه آدم لاغری بوده‮ام و هرقدر هم می‮خورم چاق نمی‮شوم. انگار چاره ای ندارم، تصمیم می‮گیرم از پنجره بروم بیرون .
پایم را روی هرّه‮ی پنجره می‮گذارم و خودم را می‮کشم بالا. . . و آن‮وقت قیامتی به پا می‮شود .
صدای فریادی می‮آید: «آقای مارتین، می‮خواهید چه کار کنید » نمی‮دانید چه حالی می‮شوم، از این‮که موقع بیرون رفتن از پنجره گیر افتاده‮ام احساس حماقت می‮کنم. به او می‮گویم: «می‮خواستم بروم بیرون.»
– «قبل از آن‮که دست و پایتان را بشکنید بیایید پایین.»
وزن چاق گنده ای می‮آید جلو و مرا می‮کشد پایین.
می‮گوید: «باید تمام مدت مراقبتان باشیم،هان» این را بگویم که بیزارم از این‮که مدام کشیکم را بکشند، اما فکر نمی‮کنم بحث کردن با این زن فایده ای داشته باشد. بعد او مرا از اتاق می‮برد بیرون، از راهرو می‮گذرم و وارد اتاق بزرگی می‮شوم.
می‮گوید: «همین‮جا بمانید، این طرف و آن طرف هم نروید.» آن‮وقت تماس دستی را با شانه‮ام احساس می‮کنم. برمی‮گردم. می‮دانید کیست؟ کارول. از دیدنش خیلی تعجب می‮کنم، نمی‮دانم چی بگویم.
می‮گویم: «کارول!تو این‮جا چکار می‮کنی» او فقط دست‮هایش را می‮اندازد دورم و محکم بغلم می‮کند.
می‮گوید: «چند تکه خرت و پرت برایتان آوردم. خب، بابا اوضاع چه‮طور است » به او می‮گویم: «اوضاع احوالم خوب است.» اما این را فقط از روی ادب می‮گویم، چون فکرش را که می‮کنم می‮بینم اوضاع و احوالم چندان تعریفی هم ندارد.
– «دوست تازه پیدا کرده‮اید یا نه» خب، من که از دوست پیدا کردن چیزی نمی‮دانم. یادم نمی‮آید این اواخر با کسی هم صحبت شده باشم .
می‮گویم: «هنوز نه.» چون نمی‮دانم چه بگویم .
– «بابا، کارها چه‮طور پیش می‮رود؟« آن‮وقت من می‮زنم زیر خنده. – «کدام کارها کارول» آن‮وقت انگار کارول محو می‮شود و از من فاصله می‮گیرد.»مطمئنید حالتان خوب است بابا؟« – «دلم می‮خواهد این‮طور فکر کنم.» این را به شوخی می‮گویم، چون هیچ سر در نمی‮آورم چرا کارول این‮قدر جدی است. می‮پرسد: «اتاقتان را نشانتان داده‮اند؟« خب، چرا باید چنین کاری بکنند؟ مگر این‮که بی‮خبر از من مثلاً تزیینش کرده باشند.
می‮گویم: «البته که اتاقم را دیده‮ام، چندین بار هم دیده‮ام.»
می‮پرسد: «به نظرتان چه‮طور است؟« دیگر مرا گیر انداخته‮اند، راستش را بخواهید، دفعه‮ی پیش که اتاقم را دیدم هیچ فرقی با سابق نداشت. به گمانم یک کاری کرده اند که مراغافل‮گیر کنند. اما مشکل این‮جاست که من هیچ‮وقت متوجه چیزی نمی‮شوم. موضوع فقط این است که اصلاًحواسم به این‮جور چیزها نیست. دست خودم که نیست.
می‮گویم: «فکر می‮کنم خیلی خوب است.» و یکی از آن لبخندهای موذیانه تحویلش می‮دهم، به این قصد که فکر کند می‮فهم چه می‮گویم، چون راستش را بخواهید خودم که نمی‮فهمم.
می‮پرسد: «بقیه‮ی آدم‮ها چه جوری‮اند؟« یک چیزی بهتان بگویم، گاهی بچه‮ها یک عالمه سؤال از آدم می‮پرسند و توقع دارند جواب همه را بدانید. صادقانه بگویم، من که مثل آن‮ها درس خوانده نیستم. بعضی وقت‮ها حسابی گیجم می‮کنند. منظورشان را نمی‮فهمم. می‮گویم: «آدم‮های بدی نیستید.» می‮گوید: «چه خوب، خوشحالم که آن‮قدرها ناراحت نیستید. بیایید نشانم بدهید اتاقتان کجاست. چند تکه خرت وپرت برایتان آورده‮ام.» فکرش را بکنید، کارول از من می‮خواهد اتاقم را نشانش بدهم. می‮گویم: «اتاقم احتمالاً همان جایی است که همیشه بوده مگر این‮که یکنفر عوضش کرده باشد.»
– «منظورم که آن اتاق نیست، اتاقتان را در این‮جا می‮گویم.« دیگر، حسابی گیجم کرده، چون من در این خانه همیشه فقط یک اتاق داشته‮ام. می‮گوید: «بگذارید ببینم یکی از پرستارها می‮تواند به ما کمک کند پیداش کنیم.» و دستم را می‮گیرد و مرا با خود تا آن سر راهرو می‮برد تا به دختر جوانی برسیم. می‮پرسد: «می‮دانید اتاق آقای مارتین کجاست»
دخترک می‮گوید: «آقای مارتین، تا به حال کسی اتاقتان را به شما نشان نداده ؟ بیایید من نشانتان می‮دهم.» و ما را به انتهای راهرو درازی می‮برد و داخل اتاق کوچکی می‮شویم. توش یک تخت است، و یک کمد، غیر از این‮ها اسبابی ندارد.
کارول می‮گوید»خیلی متشکرم.» آن‮وقت دختر جوان می‮رود و در را پشت سر می‮بندد. کارول چمدانی را روی تخت می‮گذارد و زیپش را باز می‮کند. می‮گوید: «چند دست لباس برایتان آوردم. این پیراهن‮هایتان، و دو دست پیژامه، و چند تا شلوار. چند دست لباس زیر نو هم برایتان گرفته‮ام، چون فکر می‮کردم لازمتان می‮شود، این هم ربدوشامبرتان، شاید به درد بخورد. کیف اصلاحتان را هم آورده‮ام با مقداری وسایل اصلاح اضافه. این هم یک لیف نو، و یک مسواک نو و خمیر دندان. . . یک حوله‮ی نو هم برایتان آوردم. . .» و می‮دانید چی شده؟ کارول دارد به پهنای صورتش اشک می‮ریزد. نمی‮دانم چه اتفاقی افتاده،، مدت‮هاست کارول را این‮طور ناراحت ندیده‮ام. امیدوارم توی دردسری چیزی نیفتاده باشد.
می‮پرسم: «موضوع چیه، کارول» آن‮وقت او برمی‮گردد و دست‮هایش را می‮اندازد دور من و محکم بغلم می‮کند.
می‮گوید: «خیلی متاسفم، بابا، خیلی متاسفم.»
– «چرا متاسفی عزیزم؟ ناراحت نباش، همه چیز درست می‮شود.»
– «کاش مجبور نبودم این بلا را سرتان بیاورم. کاش مجبور نبودم شما را بگذارم این‮جا». می‮پرسم: «منظورت چیه که مرا بگذاری این‮جا»
گریه‮کنان می‮گوید: «دلم می‮خواهد شماراببرم خانه، واقعاً دلم می‮خواهد. مسئله فیلیپ است. می‮گوید تحملش راندارد». فکرمی‮کردم زیرسر فیلیپ باشد.
«این فیلیپ که برایت دردسردرست نکرده، ها»
سرش راتکان می‮دهد ومی‮گوید: «نه، من که نگران فیلیپ نیستم، نگران شما هستم». این دیگرازآن حرف‮هاست. آدم نصف عمرش نگران بچه‮هایش است، آن‮وقت می‮فهمدکه آن‮ها هم نگران اوهستند.
می‮پرسم: «چراباید نگران من باشی»
– «بابا، شمانمی‮فهمید، مگرنه؟ اصلاً نمی‮فهمید چه خبراست» . امّا مسئله این‮جاست که من دقیقاً می‮دانم چه خبراست. موضوع همان شوهربی‮مصرفش است دیگر. اصلاً نباید با اوازدواج می‮کرد. گونه‮اش رامی‮بوسم.
– «نگران نباش، کارول. می‮دانی، هراتفاقی هم که بیفتد، بابای پیرت همیشه هست که کمکت کند». بعدکارول دوباره محکم بغلم می‮کند و صورتش را به صورتم می‮چسباند، طوری که گرمای پوستش را حس می‮کنم.
می‮گوید: «دیگرباید بروم. فیلیپ بیرون توی ماشین منتظراست. نمی‮خواستم بیاید تو». آن‮وقت دستمالی از جیب کتش درمی‮آورد واشکهایش راپاک می‮کند و دماغش رامی‮گیرد. می‮گوید: «فردا باز هم می‮آیم دیدنتان. مواظب خودتان باشید، بابا».
به اومی‮گویم: «توهم مواظب خودت باش. فکرش رانکن. همه چیزدرست می‮شود». آن‮وقت او به سرعت بغلم می‮کند و گونه‮ام را می‮بوسد، و مثل تیر می‮رود طرف در. من هم باعجله دنبالش از در می‮روم بیرون، امّا او آن دوروبرها نیست. حیف که مجبور شد آن‮طور با عجله برود، آن هم درست موقعی که تازه سرصحبت‮مان بازشده بود. و ازدیدن ناراحتی‮اش حسابی غصه‮ام می‮شود. یک صندلی همان نزدیک است، می‮روم و می‮نشینم.
انگار بعد از یک روز کار سخت روی صندلی نشسته باشید و خستگی کم‮کم توی تنتان بدود و پلکهای‮تان کم‮کم سنگین شود …
دخترجوانی بیدارم می‮کند.
می‮گوید: «آقای مارتین، می‮خواهید بروید توی تختخواب؟« خب، از شما چه پنهان، از این سؤال کمی ‮تعجب کرده‮ام.
می‮گوید: «بیایید»، و کمک می‮کند ازجابلندشوم. نمی‮دانم چه بگویم ومطمئن نیستم چه خبر است، اما دنبالش می‮روم چون نمی‮دانم چه باید بکنم. مرا به اتاق کوچکی می‮برد که تویش یک تخت است. می‮گوید: «لباسهای‮تان را دربیاورید».
به اومی‮گویم: «خانم، من زن دارم». مات ومبهوت نگاهم می‮کند، آن‮وقت می‮زندزیرخنده.
می‮خندد: «زن دارد!» بعدمی‮گوید: «لباسهایتان رادربیاورید، بیژامه‮تان را بپوشید و بروید توی تخت». بعدهمان‮طور که می‮خندد، می‮رود بیرون. «زن دارد!»
اتاق خیلی سرداست، و لامپ کم نوراست، ودیوارها کاملاً لخت‮اند. ازپنجره می‮بینم که بیرون تاریک تاریک است. لباس‮هایم را در می‮آورم و توی کمد کنارتخت می‮گذارم. بعد بیژامه‮ام را می‮پوشم و می‮روم توی تخت. ملافه‮ها سرد و آهار خورده اند، و من این‮جا، تک وتنها، کمی ‮احساس غربت می‮کنم. کاش دوروتی این‮جا بود!
نویسنده: جرمی کِین
مترجم: مژده دقیقی

درباره نویسنده:
جرمی کین در دانشگاه ایست آنگلیا زبان انگلیسی و تاریخ خوانده است. او مدتی در سودان زبان انگلیسی تدریس می‮کرد و اکنون در هورشَم پرستار بیمارستان روانی است. این داستان یکی از داستان‮های برگزیده‮ی مسابقه‮ی ادبی یان سنت‮جیمزِ انگلستان است.
برگرفته از کتاب: «این‮جا همه‮ی آدم‮ها این‮جوری‮اند» – نشر نیلوفر
حروف‮چین: مینا محمدی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.