داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

خال و ناخن

می‌زدند یا غرولند می‌کردند. و گاه به خاطر آن‌که صدایشان به گوش همه برسد وحشیانه سر یکدیگر نعره می‌زدند و اغلب هم کارشان به دعوا می‌کشید. این‌جا و آن‌جا، چندتایی با ورق‌های قاچاق یا دست‌ساز قمار می‌کردند و به جای پول از خرده کاغذ یا خرده نان و زغال استفاده می‌کردند. هرازچند‌گاهی ، وقتی نگهبانی در گشت و سرکشی به بندها به در سلول نزدیک می‌شد و از پس دریچه میله شده آهنی سرهمه فریاد می‌کشید. سلول آرام می‌گرفت.
من با بازو عرق از صورت گرفتم و گفتم «تو داشتی از جایی داغ‌تر از این‌جا حرف می‌زدی.»
احمد تُرکه جواب داد «آره. راست می‌گم به‌خدا.»
پرسیدم «کجا می‌تونه از این خراب‌شده داغ‌تر باشه؟ رو اجاق یا پریموس؟»
«احمد ترکه جواب داد «نه، مرد. اردوگاه ایتالیایی اسرای جنگ در وادی‌الحسنی در لیبی. زمان جنگ بیشترش اون جا بودم. »
در گوشه‌ای از انتهای سلول «جانور» که نامش را از هیولاهای ناممکن و زشت و غریب فیلم‌ها گرفته بود با رفقای بدتر از خودش مشغول بازجویی از بخت‌برگشته‌ای بودند که آن روز صبح تازه به زندان افتاده بود. مرد که حتی زیرپیراهنی هم نداشت، لخت پیش جانور و رفقایش نشسته بود.
جانور، رهبر گروهو طبیعتاَ همه‌کاری‌ سلول به خاطر طبیعت خشن و سبعانه‌اش، به سینی‌ عریان زندانیبی‌چارهکه چیزیروی آن خالکوبی شده بود، اشاره می‌کرد و نعره می‌کشید «گوش کن مرتیکه پدرسوخته. تو این سرزمین خراب‌شده فقط یه خال مثل مال تو وجود داره. شرط می‌بندم که… »
پرسیدم «اون خیک گه داره چی‌کار می‌کنه؟»
احمد ترکه ته سیگار مچاله‌شده‌ای را میان لب‌هایش گذاشت و با مهارت دانه کبریتی را به دیوار کشید «به نظرم دارن محاکمه‌اش می‌کنن» و پکی به سیگار زد و گفت: «هیچ‌وقت این‌جور چیزها رو دوست نداشتم… محاکمه‌های توی سلول.»
از حوادث معمول در زندان یکی هم «محاکمه در سلول» بود، آن همبه وسیلی‌ وحشی‌ترین زندانی‌ها. بخت‌برگشته‌ای که احتمالاَ مجیز نگهبانی را گفته بود، درست یا نادرست کسی را متهم کرده بود. چغلی این و آن را کرده و خلاصه کاری برخلاف میل آن‌ها کرده بود، محاکمه می‌شد. این محاکمه‌های قلابی، که خیلی خطرناک‌تر از محاکمات واقعی بود، در سلول‌ها برگزار می‌شد و «حکم»‌ها تقریباَ بلافاصله اجرا می‌شد.
مورد یک زندانی که چغلی رئیس سلول و رفقایش را کرده بود قبلاَ دیده بودم. گفته شد که زندانی از آن‌ها به نگهبان شکایت کرده، یک اقدام نابخشودنی. گنگسترها محاکمه‌اش کردند. او را مقصر شناختند و محکومش کردند. به چیزی که به او گفته نشد و گنگسترها آن را مثل رازی میان خود نگه داشتند. مردک صدبار مرد و زنده شد تا این که از حال رفت. وادارش کردند دراز بکشد و بخوابد. در حالی که مرد بیچاره از کابوسی غریب به خود می‌لرزید، پتویی روی سر و صورتش انداختند و بعد با نیم دو‌جین چاقو به جانش افتادند و سوراخ سوراخش کردند.
صبح روز بعد نگهبانان مرد مرده‌ای را پیچیده در پتویی غرقه در خون پیدا کردند. اثری از خون در سلول یا روی لباس زندانی‌ها دیده نشد. اثری از چاقوها هم نبود. به‌رغم بازرسی‌های بدنی ، چاقویی دیده نشد. هیچ‌کس چاقو نداشت و کار بررسی مقامات زندان به جایی نرسید.
ته سیگار را از احمدترکه گرفتم و گفتم «لعنتی‌ها. این بابا که تازه اومده. کاری نکرده که به خاطرش محاکمه بشه. کسی چیزی ازش ندیده که.»
احمد درآمد که «شاید بیرون از زندان بلایی به سرشون آورده» و بعد اضافه کرد «در وادی‌الحسنی هم یک محاکمه بود» و توصیه کرد «بی‌خیالش.» اما گوشش به «جانور» بود که داشت قربانی بی‌چاره‌اش را آزار می‌داد. بعد دوباره به من لبخند زد و گفت: «داشتم از اردوگاه اسرای جنگی در وادی‌الحسنی برات می‌گفتم. گرما در سلول زندان بی‌داد می‌کرد. در سلول‌ها همیشه هوا گرم بود با بیش از صد زندانی در هر یک از آن‌ها، که یا مثل ساردین در قوطی کنسرو و یا درهم تنیده چون ماکارونی، رویزمین سفت و سخت ولو می‌شدند. اواسط تابستان و یک تعطیل آخر هفته بود که معمولاَ سحرگاه زندانیان را تا صبح روز بعد به زنجیر می‌کشیدند و فقط یک زندان‌بان لاغر و مردنی را به مراقبت می‌گذاشتند. نمی‌دانم ، شاید هوا خیلی گرم‌تر از همیشه می‌شد که این کار را می‌کردند. گرما طاقت‌فرسا بود. همان‌طور که «احمد‌ترکه» گفت می‌شد ماسیدن گرما را بر پوست صورت احساس کرد و خشکیدن عرق بر دیوارها را دید. پنجره‌های میله‌شدی‌ سلول ، بالا، چسبیده به سقف و پوشیده با توری بود و سوراخ‌های ریز توری خود پوشیده از گرد و غبار نسل‌های اندوه.
همه محاکمه را انتظار می‌بردیم. این واقعیت که چنین زندانیانی را هر بار که به غل وزنجیر می‌کشیدند، عریان و نیمه عریان می‌کردند، چیزی را تغییر نمی‌داد. بدن‌های عریان ، یا نیمه عریان، فقط به بوی عرق مجال می‌دادتا آزادانه‌تر در فضا و میان زندانیان درهم لولیده موج بزند.
«احمد‌ترکه» متهم به سرقت، چاقوکشی و قصد قتل گفت: «من فقط یه جای دیگه می‌شناسم که از این‌جا داغ‌تره» و بعد لبخندی صورت سیاه زیبایش را پوشاند و اضافه کرد «منظورم جهنم نیست، رفیق. اصلاَ .»
دوروبرمان را سالادی انسانی از آفتابه‌دزدان، گنگسترها، قاتل‌ها، متجاوزان، سارقان مسلح، شیادان، کلاهبرداران و قاچاق‌چیان مواد مخدر گرفته بود: بیش‌ترشان با زندان غریبه نبودند، خیلی‌هاشان هنوز جوان بودند، چندتایی تازه سر از زندان درآورده بودند و چندتایی هم پیر و فراموش‌شده به ته سیگار تلخ و عفن زندگی دل‌خوش بودند.
به تقریب، همیشه، سلول شلوغ و پر هیاهو بود، مردانی از تیره‌های متفاوت آوازهای مختلف می‌خواندند، جمعی با صدای بلند، خیلی بلند، یا حرف می‌گفتیم. «آره رفیق، اون‌جا بود که جهنم بود. شن زرد، آسمون زرد. مرد، فقط شن و آسمون و شاید هم چندتایی خاربته و آفتاب بی‌امون. بیشتر زمان جنگ تو اون جهنم‌دره بودم. رانندی‌ کامیون بودم. خب چندتایی استرالیایی که هوادار آلمان‌ها بودن ما رو وقتی که بروبرو رومل بود دستگیر کردن. بنابراین ما رو بردن به این اردوگاه. یه جای دایره شکل بود. با سیم‌های خاردار و نگهبان‌هایی که دایم همه جا رو می‌پاییدن. اردوگاه پر از آدمای ما بود؛ استرالیایی، انگلیسی و دیگرون. و آفتاب که می‌سوزوند، آتیش می‌زد، می‌جوشوند، کباب می‌کرد، برشته می‌کرد، می‌پخت و خلاصه لت‌وپار می‌کرد. ایتالیایی‌ها در چادرهایی نزدیک به اردوگاه زندگی می‌کردند. ما سرپناهی نداشتیم . هیچی، مرد. اونا با بادبان قایق‌ها واسی‌ مریض‌ها و زخمی‌ها سرپناه درست کرده بودن اما بقیه باید خودشون یه خاکی به سرشون می‌ریختن، حالیته؟ »
احمد‌ترکه به زهرخندی ادامه داد «تو به این می‌گی گرما؟ زکی. رفیق ما تیکه‌های گرما رو می‌بریدیم. می‌ذاشتیم رو بیسکویت و ازش نون تست درست می‌کردیم. »
من خندیدم و عرق روی بینی‌ام را پاک کردم. احمد‌ترکه دوباره خندید و بدنش را از زیر پیراهنی کثیف و عرق‌گرفته‌ که هیچ‌وقت آن را از تنش درنمی‌آورد، خاراند. احمد هرگز آن پیراهن را از تنش درنمی‌آورد. از روزی که آمده بود کسیاو را بدون آن پیراهن، که لابد روزگاری تروتمیز بود، ندیده بود.
«انور» داشت می‌غرید… دروغ نگو بی‌پدرومادر… ما می‌دونیم، حالیته؟ گفتم یه نفر برادرم نیلز رو با چاقو از پشت تیکه‌تیکه کرده بود… از پشت، حالیته؟ اونم سر یه لگوری. نشمی‌ نیلز، درسته؟ یه فاحشه…
احمد‌ترکه گفت: «جونور این یکی رو درست می‌گه. برادرش نیلز دهن‌دریده‌ای مثل خودش بود.»
«… قبل از مرگش نتونست اسم قاتل رو بگه. اما قاتل رو سینه‌اش یه اژدها خالکوبی کرده بود، نالوطی.»
«یه اژدها حالیته؟ شاید یه چیزی مثل مال تو.»
زندانی لخت و پتی نالید «من نبودم..»
«سیدم «برادرش نیلز رو می‌شناختی ؟»
احمد‌ترکهجوابداد «آره، رفیق. ایندوروبرادیده‌بودمش.‌نیلز، خال، دادگاه.» و خندید «گوش کن رفیق، این منو یاد دادگاهی تو وادی‌الحسنی می‌اندازه. همان‌طور که گفتم بد‌جوری داغ بود، داغ داغ. آب جیره‌بندی بود. یه فنجون در روز. اونم گرم گرم گرم. بعد مدتی ذخیری‌ آب کم شد و ایتالیایی‌ها تصمیم گرفتن روزی نیم فنجان آب به ما بدن، حالیته؟ نصف فنجون. غذا بود ، بیسکویت و ساردین اما آب، رفیق، آب نبود.»
احمد‌ترکه آهی کشید و عرق ابرویش را گرفت. «خمری‌ آب سلول ما هم تازه خالی شده بود و زندانی‌ها دور خمره، مثل هاری‌‌گرفته‌ها ، می‌چرخیدند و چس‌ناله می‌کردند. »
«جانور» داشت می‌خندید. آخر او بود که آخرین قطره‌های آب خمره را نوشیده بود و داشت سرحال به ریش دیگران می‌خندید. بعد رو کرد به زندانی خودش «درست از پشت، حالیته؟… نیلز گفت که می‌تونیم تو رو از اژدهای خالکوبی شده روی سینه‌ات بشناسیم. خب، حالا پیدات کردیم، سگ‌پدر…» دوباره خندید و صدای خنده‌اش جوری بود که خیال می‌کردی از گلویش دارد تکه‌های فلز بیرون می‌زند.
مرد به ناله گفت «من چیزی نمی‌دونم. به خدا قسم، من نبودم .»
جانور باز هم خندید.
احمد‌ترکه گفت: «داشتم از کمبود آب برات می‌گفتم. نیم فنجون آب وسط جهنم !»
گفتم: «تو گفتی این قضیی‌ خال تو رو یاد چیزی انداخته..»
گفت: «دارم همینو می‌گم دیگه، رفیق. گوش کن. بعد یه مدتی همه واسی‌ آب له‌له می‌زدن، عین سگ. بعدش سروکله یه اسیر قمارباز پیدا شد که نقشه‌ای تو سرش بود. یه دسته ورق کهنه، کثیف، درب داغون اما کامل داشت. این قمارباز اومده و نیومده گفت: «بیاین سر جیری‌ آب بازی کنیم. کم‌کمش نیم فنجان آبه که به برنده می‌رسه. کسی نمی‌خواد بازی کنه؟»
احمد‌ترکه لبخندی زد و ادامه داد «کلی آدم تو اردوگاه بودن که نمی‌خواستن او چس مثقال آب رو سر بازی ورق از دست بدن، حالیته؟ نه، رفیق. چسبیده بودن به مالشون. اما چندتایی بودن که بدشون نمی‌اومد بازی کنن. به علاوه وقتی ایتالیایی‌ها آب تقسیم می‌کردن تب بازی بالا می‌گرفت. خب، چندتایی تو بازی ورق برنده شدن. یکیکه خیلی شانس آورد، تقریباَ دو لیتر آب گیرش اومد. روز بعد قماربازه، به محض این‌که آب تقسیم شد، دوباره ورق‌ها رو رو کرد و واسه بازی آماده شد. این دفعه هم یه زندونی دیگه برنده شد. آره، رفیق. چند روزی زندونی‌های دیگه‌ای برنده شدن و خیلی‌ها عقل از سرشون پرید. آدمایی بودن که حالا می‌خواستن بازی کنن. بد که نبود. بعد ناغافل، شانس قماربازه که صاحب ورق هم بود عوض شدو هر روز برندی‌ کلی آب شد. با دمش گردو می‌شکست و بقیه تو لب نیگاش می‌کردند. لعنتی ان‌قده آب داشت که می‌تونست مثل دوش رو سرش بریزهو حال کنه. و هیچ‌وقت هم یه قطره آب به دیگرون نمی‌داد. خیلی‌ها بودن تو اردوگاه که واسی‌ یه قطره آب جون می‌دادن. اما رفیق ما فقط به فکر خودش بود و این که مرتب جیره آب بقیه رو ببره. بالاخره بعضی‌ها به فکر افتادن.»
احمد‌ترکه باز هم خندید و بدنش را خاراند و ادامه داد: «نمی‌دونم ، شاید به این فکر افتادن مسخره‌س که قماربازه یه بند برنده می‌شد. بازنده‌ها هم، بی‌آب و تشنه، پریشون‌تر و پریشون‌تر می‌شدن. بالاخره اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. بعد این‌که قماربازه تو یه بازی دیگه برنده شد و داشت آب رو تو یه قوطی حلبی بزرگ که واسه این کار تهیه کرده بود، می‌ریخت، یکی از اسرا یه استرالیایی گردن کلفت گفت: «ببینم، نالوطی، قضیه چیه؟ بذارید نگاهی به ورق‌ها بیندازم.» قمارباز سرشو بلند کرد، نگاهی به استرالیاییه انداخت و در حالی که داشت فنجون‌های آب رو تو قوطی حلبی خالی می‌کرد گفت «کدوم ورق‌ها؟ چی رو می‌خوای ببینی؟ اصلاَ واسه چی باید ورق‌ها رو ببینی؟ ورق‌ها عیبی ندارن، خیالت تخت باشه، رفیق. » استرالیایی گفت: «بذار ورق‌ها را ببینم، کله‌پوک.» استرالیاییه مثل همی‌ استرالیایی‌ها هیکل گنده‌ای داشت. بقیه ساکت به قماربازه نگاه می‌کردن و بعضی‌هاشون با ریش‌هاشون بازی می‌کردن و از میون لب‌های خشک و ترک‌خورده چیزایی زمزمه می‌کردن. قماربازه در حالی که می‌ایستاد درآمد که «برو به جهنم» بعد استرالیاییه با مشتی که به بزرگی پاره آجر بود کوبید تو دماغش.
احمد‌ترکه زهرخندی زد، دندان‌های شیری‌اش را نشان داد ، چانه‌اش را خاراند، عرق چانه را گرفت و دستش را با پیراهنش پاک کرد. در انتهای سلول «جانور» و رفقایش هنوز سرگرم محاکمه مرد عریان بودند؛ درست مثل مشتی سگ با یک موش صحرایی.
پرسیدم «از خال و خالکوبی چی می‌دونی؟» حالا داشتم با تردید و دودلی نگاهش می‌کردم.
احمد‌ترکه با اشاره‌ای به «جانور» و بازجویی‌ آن‌ها از زندانی تازه‌وارد گفت «به اونم می‌رسم. خوکه رو باش. بگذریم رفیق. خلاصه اسیر استرالیایی یه مشت کوبید تو دماغ قماربازه. اون بابا وقتی به خودش اومد دید دراز به دراز افتاده و پیرهن تنش نیست و چند نفری هم گرفتنش که تکون نخوره. قماربازه به بالا که نگاه کرد استرالیاییه رو دید که بالاسرش ایستاده، لبخند می‌زند و ورق‌ها را با دستای بزرگش زیرورو می‌کنه.»
اسیر استرالیایی گفت: «ناکس نالوطی، با ورق‌های نشون‌ کرده بازی می‌کنی، پدرسگ؟ سر رفقاتو واسه یه چیکه آب کلاه می‌ذاری؟ خب، سگ عمه، ما الان و همین‌جا، در غیاب تو، یه دادگاه صحرایی تشکیل دادیم. دادگاه تو رو گناه‌کار شناخت و حالا قراره حکم اجرا بشه.» اسیر استرالیایی خندید و بقیه هم خندیدند به استثنای قماربازه. بعد حکم اجرا شد.
پرسیدم «حکم چی بود؟»
احمد‌ترکه نالید «خب، استرالیاییه یه جور چاقو داشت که از یه ناخن شش اینچی درست شده بود و ازش خوب استفاده کرد… نه این‌که فقط رو سینی‌ قماربازه خال بذاره، نه، واقعاَ آش‌ولاشش کرد. آره رفیق. در حالی که قماربازه نعره می‌زد و از درد به خودشمی‌پیچید، اونابا اون ناخن بلند جوری تو گوشت تنش فرو می‌کردن که تا ابد جاش بمونه و داد می‌زدن «پدرسوختی‌ حقه‌باز، ترسو، متقلب، گه‌سگ، حرومزاده» و قماربازه می‌دونست که باید اونزخم رو تا آخر عمرش با خودش همه جا ببره.
من به احمد‌ترکه خیره شدم. بعد گفتم: «یا خدا. سر قماربازه چی اومد بعدش؟»
احمد شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «فرار کرد. نتونست دوام بیاره و بعد اون ماجرا میون اسرای جنگی بمونه. شایدم مرتیکه آب‌ها رو جمع کرده بود که بزند به صحرا و دربره. به هر حال خیلی زود زد به چاک و دررفت. یه جوری از سیم خاردارها رد شد که همه مات و مبهوت شدن.» احمد‌ترکه مکثی کرد و ادامه داد «واسه این بود که گفتم دادگاه جونور، نیلز و خالکوبی منو یاد وادی‌الحسنی انداخت.»
پرسیدم: «احمد، اسم قماربازه چی بود؟»
جواب داد «یادم رفته.»
احمد به گوشه‌ای که زندانی‌ها جمع شده بودند و دادگاه تشکیل داده بودند زل زده بود. من دوباره آرام به او گفتم: «احمد نه من و نه کس دیگه‌ای ندیده که تو پیرهنتو دربیاری. درسته؟» و داشتم به پیرهن چرک و عرق‌گرفته‌اش نگاه می‌کردم.
به من نگاهی کرد و غرید «خب که چی، رفیق؟ چرا باید درش بیارم؟ ممکنه پاره بشه. به‌علاوه این‌جا به اندازی‌ وادی‌الحسنی گرم نیست.» و دوباره به انتهای سلول خیره شد و به زمزمه گفت «هیچ‌وقت این‌جور محاکمه‌ها رو دوست نداشتم.» بعد فریاد زد «جونور، تو یه خوکی! چرا اون بی‌چاره رو ول نمی‌کنی؟ نمی‌بینی که ننه‌مرده… ترسیده؟»
جانور به طرف ما نگاه کرد. چشم‌غره‌ای رفت. زندانی لخت و تازه‌وارد گریه می‌کرد و می‌نالید. جانور خندید، رو از قربانی‌اش گرفت و شروع کرد به راه بازکردن از میان زندانی‌های درهم‌تنیده به طرف ما. اعضای باندش هم پشت‌ سرش ریسه شدند و زندانی تازه‌وارد را فراموش کردند. نمی‌توانست فرار کند، می‌توانست؟ سروصدا در سلول خوابید.
جانور، بی‌خیال، در حالیکه زندانی‌ها را لگد می‌کرد، جلو آمد. نیمه عریان بود و پیژامای کثیفی به تن داشت که روی آن یک جفت شورت خاکی رنگ که از بیچاری‌ دیگری به زور گرفته بود ، پوشیده بود. نگاه بدی داشت، خطرناک مثل سگ هار. صورتش از شکل افتاده بود و آدم را به یاد یک طناب پر گره می‌انداخت و کله‌اش را بدجوری تیغ انداخته بود. رسید به ما و با دندان‌های پوسیده‌اش زهرخندی زد. بعد ایستاد و به احمد‌ترکه نگاه کرد و خندید. گفت «هی ترکه، من خیلی وقته که تو رو زیر نظر دارم. آره، ترکه، همیشه حواسم پیش تو بوده.»
احمدترکه به او خندید. جانور که سخت نفس می‌کشید دوباره خندید، جوری که صورت بی‌قواره‌اش مثل ژله وارفته باشد.
ادامه داد «هی ترکه، یه کسی برادر منو کاردی کرده. برادرم نیلز رو از پشت قصابی کرده، حالیته؟ تنها چیزی که نیلز بی‌چاره از قاتلش دیده بود یه خال رو سینه‌اش بوده. نیلز ننه‌مرده گفت که یه اژدها رو سینه‌اش خالکوبی کرده بود. خب، ترکه، داشتم اون خوک رو دید می‌زدم. حالیته؟ قرار شده بود وقتی دستم بهش رسید، من و رفقام چه این‌جا و چه بیرون یه دادگاه تشکیل بدیم و برامون مهم نباشد که کجا گیرش می‌اندازیم.»
جانور حسابی احمد‌ترکه را برانداز کرد و گفت: «هی ترکه، از وقتی که اومدی این‌جا خیلی پرت‌وپلا گفتی. درسته خوک دهن دریده… خیلی چیزا درباری‌ تو شنیدم، ترکه. مثلاَ شنیدم که تو دوروبر نشمی‌ نیلز موس‌موس می‌کردی. درسته؟ خب، عیبی نداره. شاید وقتشه که حرف بزنی، درسته؟
دوباره خندید و ادامه داد «خب ترکه، بیرون از این خراب‌شدهکه بودی، خیلی کرکری می‌خوندی.» و بعد کم و بیش همانی راکه من تازه از احمد ترکه پرسیده بودم، تکرار کرد «فکرشو بکن ترکه، هیچ‌کس تو رو لخت ندیده، دیده؟ چرا پیرهنتو درنمیاری، ترکه؟ این‌جا بدجوری داغه مرد، درست نمی‌گم؟ شاید بیرون که بودی شنیدی که من دنبال پدرسوخته‌ای می‌گردم که رو سینه‌اش خالکوبی داره. یه اژدها. درسته ترکه؟ واسه چی ما تو رو بدون پیرهن ندیدیم، ها؟» 
احمدترکه عرق دور لب‌هایش را لیسید و گفت: «گورتو گم کن ، نکره.»
جانور گفت «ببین ترکه، بچه‌هام می‌تونن دست‌وپاتو بگیرن تا پیرهنتو دربیاریم. هر جوری که خودت دلت می‌خواد، عزیز.»
رفقای جانور نزدیک‌تر شدند و ما را دوره کردند. احمد ترکه به جانور و بعد به من، نگاه کرد. صورتش غرق عرق بود. بعد زد زیر خنده. خودش را جمع‌وجور کرد و راست نشست و غرید: «باشه، همه‌تون ببینین.»
آن‌وقت دگمه‌های پیراهنش را باز کرد.
نویسنده: آلکس لاگوما
مترجم: هوشنگ حسامی

آلکس لاگوما

آلکس لاگوما، فرزند یکی از چهره‌های سرشناس نهضت آزادی‌بخش غیر سفید، در سال 1925 در آفریقای جنوبی زاده شد. در جوانی به حزب کمونیست پیوست و تا سال 1950 عضو کمیتی‌ حزب در ناحیی‌ «کیپ‌تاون» بود. در سال 1956 به تشکیل گروه نمایندگان آفریقای جنوبی، که «فرمان آزادی» را منتشر کردند، کمک کرد و در میان 156 نفری بود که همان سال در «Treason Trails» متهم شدند.
در سال 1960 نوشتن برای نشریی‌ پیشرو «عصر جدید» را آغاز کرد و دو سال بعد در خانه‌اش تحت بازداشت قرار گرفت پیش از آن‌که دوره محکومیت پنج ساله‌اش تمام شود. باز هم به محاکمه کشیده شد و با همسرش به زندان رفت. زن و شوهر وقتی از زندان آزاد شدند، از نو در خانه تحت بازداشت قرار گرفتند تا دست آخر در سال 1967 به بریتانیا گریختند و سپس به کوبا رفتند و لاگوما نمایندی‌ «کنگری‌ ملی آفریقا» شد. او در سال 1985 درگذشت.
اولین کار نمایان لاگوما «گردشی در شب»(1962)، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه بود. به دنبال آن «ریسمان سه‌لایه»، «کشور سنگ»، «مه در سیزن‌اند» و «عصر قصابی پرنده‌ها» را خلق کرد. چاپ و انتشار همی‌ رمان‌ها و داستان‌های لاگوما، تا چندی پیش، در آفریقای‌جنوبی ممنوع بود.
از: ماهنامه گردون، سال پنجم،شماره 45/44، بهمن ماه و اسفند ماه 1373
حروف‌چین: ش. گرمارودی

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.