داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آسمان سیاهِ شب

در اتاق نشیمن خانه‮ام نشسته‮ام و دلم یک فنجان چای تازه دم می‮خواهد، دوروتی را صدا می‮‮زنم ببینم او هم چای می‮‮خواهد یا نه. می‮‮دانید سروکله کی پیدا می‮‮شود؟ کارول، – دختر کوچکم. می‮آید توی خانه و می‮‮گوید:
«بابا، حالتان چه‮طوراست؟» و من می‮‮گویم: «الان می‮‮خواستم چای دم کنم. تو هم هوس چای کرده‮ای؟»
و او می‮گوید: «من براتون چای درست می‮کنم، زحمت نکشید، راحت باشید.» بعد من می‮گویم: «می‮خواستم ببینم دوروتی هم چای می‮خواهد یا نه» اما او می‮گوید: «نگران دروتی نباشید بابا» و می‮رود توی آشپزخانه.
دختر خوبی است این کارول من، هرکاری از دستش بر بیاید برای دیگران می‮کند. فلیپ هم این‮جاست، – شوهرش را می‮گویم. اما ندیدم کی آمد تو. می‮گوید: «خوب، بابا، کارها چه‮طور پیش می‮رود» آن‮وقت من می‮گویم: «چه کاری» منظورش را نمی‮فهمم. می‮گوید: «فقط می‮خواستم بدانم اوضاع و احوالتان چه‮طور است.» من‮هم می‮گویم: «خوب.» چون هیچ دلیلی برای گله و شکایت ندارم. بعد کارول با یک فنجان چای می‮آید تو. می‮گوید: «بنشینید، بابا. اوضاع و احوال چه‮طور است» منظورشان را درست نمی‮فهمم. برای همین از کارول می‮پرسم: «می‮دانی دوروتی کجا رفته؟ سابقه نداشته موقع چای غیبش بزند.» آن‮وقت کارول می‮گوید: «مامان دیگه این‮جا نیست، بابا.» خب، توی این فکرم که کجا رفته، چون عادت ندارد بی‮خبر برود بیرون. این است که بلند می‮شوم ببینم کجا رفته. آن‮وقت کارول می‮گوید: «کجا می‮روید، بابا؟» من هم می‮گویم: «می‮روم بیرون ببینم دوروتی کجا رفته.» و او می‮گوید: «نه، بیایید بنشینید، بابا.» می‮گویم: «خب، نمی‮دانم کجا رفته، نگفته بود می‮خواهد برود بیرون.»
آن‮وقت کارول می‮آید و بغلم می‮کند، چون این کارول من دختر خوبی است. بعد می‮گوید: «بیایید بنشینید، بابا.» دستم را می‮گیرد. قیافه اش خیلی غمگین است. نمی‮دانم چه اتفاقی افتاده.
آن‮وقت می‮گوید: «بابا، می‮دانید، مامان دیشب مرد.» منظورش را نمی‮فهمم، چون دوروتی همین چند دقیقه پیش این‮جا بود. لابد رفته مغازه ای، جایی.
بعد کارول می‮گوید: «بابا، می‮خواستیم راجع به موضوعی با شما صحبت کنیم.» هنوز دستم را توی دستش گرفته است.
می‮گویم: «سر در نمی‮آورم کارول؟ چی شده»
آن‮وقت او می‮گوید: «بابا، به نظر ما، شما باید یک مدتی بروید بیمارستان.»
نمی‮فهمم، حسابی گیج شده‮ام. این قضیه بیمارستان دیگر چیست. من که طوریم نشده. مثل همیشه سر حالم. برای همین می‮گویم: «یعنی چه که بروم بیمارستان؟ من که چیزیم نیست.» و او می‮گوید: «دست بردارید، بابا. دکتر ال جین شما را معاینه کرد و گفت بهترین کار همین است.» خب، معلوم است که من می‮گویم: «من اصلاً خیال ندارم بروم بیمارستان. همین‮جا توی خانه‮ی خودم می‮مانم.» چون به دکترها اعتماد ندارم. یعنی هیچ‮وقت نشده به آن‮ها اعتماد داشته باشم، و از بیمارستان هم خوشم نمی‮آید. هیچ‮وقت خوشم نیامده. آن‮وقت کارول می‮گوید: «بابا، ما فقط نگران شماییم. این روزها حواستان اصلاً سر جاش نیست. شاید یکی دو روز که توی بیمارستان بمانید، حالتان خوب بشود.» بعد فلیپ شروع می‮کند به حرف زدن: «بابا، فکر می‮کنیم این کار به نفع شماست.» هیچ خوشم نمی‮آید به من بگوید «بابا». مطمئنم این را فقط برای ناراحت کردن من می‮گوید. من هم می‮گویم: «پس دروتی چی؟ این‮جا تک و تنها می‮ماند.» آن‮وقت کارول می‮گوید: «دکتر شما را معاینه کرده و می‮گوید بهترین کار این است که که بروید بیمارستان حرفی هم توش نیست.» نمی‮فهمم. من که هیچ دکتری ندیدم، برای همین می‮گویم: «من نمی‮خواهم بروم بیمارستان.» بعد کارول ناراحت می‮شود ومی‮گوید: «بابا، دوباره شروع نکنید. و من می‮گویم: «چی را شروع نکنم؟ من بیمارستان برو نیستم. همین که گفتم.» فیلیپ می‮گوید: «دست بردارید، بابا. وقتی بروید آن‮جا، هیچ بعید نیست که خوشتان بیاید و دیگر دلتان نخواهد برگردید خانه.» خب، تعجبی هم ندارد که فیلیپ بخواهد مرا از سر باز کند. لابد می‮خواهد کاری کند که کارول نتواند مرا ببیند. آن‮وقت کارول دوباره آن حرف‮های زیرکانه را شروع می‮کند.»بابا، چرا اینقدر یکدنده اید؟»
به او می‮گویم: «دخترم، بهت می‮گم چرا ای قدر یکدنده‮ام، چون معمولاً حق با من است. دلیلش همین است.»
بعد فیلیپ شروع می‮کند به هارت وپورت کردن و کارول هم بنای نک و نال می‮گذارد. البته دختر خوبی است، اما این را هم بگویم که وقتی ناله‮اش شروع می‮شود، برای ساکت کردنش حاضرید هر کاری بکنید.
می‮گوید: «دست بردارید، بابا… چند روز که بیشتر نیست.» این هم از آن دروغ‮هاست، چون پایتان که به بیمارستان رسید، مگر خوابش را ببینید که ولتان کنند.
می‮گوید: «دکتر که می‮گوید باید بروید.» فقط همین را می‮‮شنوم: «دکتر، دکتر، دکتر» انگار این دکتر یک جور خدایی چیزی باشد. اصلاً به من چه که فلان دکتر چه می‮گوید.
فیلیپ می‮گوید: «ول کن داریم وقتمان را تلف می‮کنیم.» خب، این که تازگی نداره. تا آن‮جا که من می‮دانم، فیلیپ تمام عمرش را تلف کرده است.
کارول می‮گوید: «شما که نمی‮توانید تک و تنها این‮جا بمانید، مثلا ممکن است شیر گاز را باز بگذارید وبرای خودتان راه بیفتید توی خیابان‮ها بگردید.» چه چرندیاتی! من در تمام عمر خود هیچ‮وقت شیر گاز را باز نگذاشته‮ام، و بیشتر از آدم‮های دیگر هم توی خیابان‮ها نمی‮گردم.  تکیه می‮دهم، دست‮هایم را روی سینه قفل می‮کنم، پاهایم را روی هم می‮اندازم و با لحن»حرف زیادی موقوف این‮جا رییس منم.» به آن‮ها می‮گویم: «من اصلاً خیال بیمارستان رفتن ندارم، چون خودم این‮طور می‮خواهم، حرف آخرم هم همین است.» فیلیپ می‮پرسد: «تا کی می‮خواهیم همین طور این دست و آن دست کنیم؟» کارول می‮گوید: «می‮شود یک کمی‮به من مهلت بدهی؟ یادت باشد که او، ناسلامتی پدر من است.» آن‮وقت، فیلیپ طبق معمول، دماغش را با صدای وحشتناکی می‮کشد بالا. نمی‮دانم چرا نمی‮رود برای خودش یک دستمال بخرد.
کارول می‮گوید: «بابا، خواهش می‮کنم دست بردارید. شما باید بروید بیمارستان. هیچ‮کاری هم از دست من بر نمی‮آید.»
می‮گویم: «مزخرف نگو. من الان مجبور نیستم بروم جایی که دوست ندارم.»
به هر حال، همین‮قدر می‮فهمم که مرا می‮کشند و از جا بلند می‮کنند، و کارول در واقع بغلم می‮کند و مرا از در می‮برد بیرون و فریاد می‮زند: «حالا که خودتان این‮طور می‮خواهید …» و از این‮جور مزخرفات، و من التماسش می‮کنم که ولم کند. آن‮وقت فیلیپ در ماشین را باز می‮کند و کارول مرا مثل چمدان کهنه می‮چپاند توی ماشین. بعد فیلیپ می‮گوید: «من وسایلش را می‮آورم.» و کارول فریاد می‮زند: «نه ولشان کن. آن‮ها را بعدا براش می‮بریم.» واقعاً خجالت آوراست، آدم را توی خانه‮ی خودش این طرف وآن طرف بکشند و اسیر بگیرند، آن هم خانواده‮ی خود آدم. من که تا به حال همچو چیزی ندیده بودم. فیلیپ عین دیوانه‮ها رانندگی می‮کند، کارول سرم داد می‮کشد، هیچ‮کس هم به من نمی‮گوید چه خبراست.
بعد فقط این را می‮فهمم که داریم محوطه‮ی بیمارستان روانی قدیمی ‮را دور می‮زنیم، همان طرف‮ها که قبلاً خانه‮ی مارین بود می‮پرسم: «این‮جا دیگر برای چی می‮ریم» کارول می‮گوید: «قرار است چند نفر را ببینیم، همین. زیاد طول نمی‮کشد.» آن‮وقت فیلیپ ماشین را پارک می‮کند، کارول و فیلیپ پیاده می‮شوند. کارول می‮گوید: «بیاید، بابا» اما من بهشان می‮گویم: «نگران من نباشید، همین‮جا منتظرتون می‮مانم.» راستش را بخواهید، هیچ خوشم نمی‮آید توی بیمارستان روانی پرسه بزنم، حتی شده برای چند دقیقه. این جور جاها عجیب غریب اند. اما کارول طوری نگاهم می‮کند که انگار احمق تر از من پیدا نمی‮شود.
می‮گوید: «بیاید، بابا. این مزخرفات را بگذارید کنار.» و بعد از گفتن این حرف، مرا از ماشین بیرون می‮کشد و یکبند هلم می‮دهد. به هر حال، ما راه می‮افتیم. از درهای بزرگ رد می‮شویم، کارول محکم بازویم را چسپیده است، بعد از در دیگری هم می‮گذریم، و کارول می‮گوید: «دیگر رسیدیم، بابا.» دور و بر را نگاه می‮کنم . کلی پیرو پاتال مضحک آن‮جا ولو هستند. من که اصلاً خوشم نمی‮آید.
می‮پرسم: «منظورت چیه که رسیدیم» آن‮وقت کارول باز هم ناراحت می‮شودو شروع می‮کند به داد و قال کردن . می‮گوید: «رسیدیم بیمارستان.» زن چاق گنده ای که روپوش آبی پوشیده جلو آمد.
کارول می‮گوید: «آقای مارتین را آورده ایم.» زن چاق می‮گوید: «سلام. حالتان چه‮طور است، آقای مارتین» و با من دست می‮دهد. خب، نمی‮دانم چی بگم، راستش را بخواهید، نمی‮فهمم حال من چه ربطی به او دارد. احساس می‮کنم ماجرای جالبی دارد اتفاق می‮افتد. آن‮وقت زن چاق گنده می‮آید و دستش را می‮گذارد روی شانه‮ام و می‮گوید: «به گمانم کمی‮عصبی باشید، اما مهم نیست. مطمئنم که خیلی زود به این‮جا عادت می‮کنید.» نمی‮دانم خیلی زود عادت می‮کنم یا نه، همین‮قدر می‮دانم که دلم می‮خواهد زود برگردم خانه. به آن‮ها می‮گویم: «فکر می‮کنم دیگه باید بروم.» کارول می‮گوید: «لطفاً دوباره شروع نکنید، آن هم بعد از آن همه مصیبتی که کشیدیم تا شما را آوردیم این‮جا.» زن چاق می‮گوید: «خب، دلیلی ندارد به فکر خانه رفتن باشید. تازه از راه رسیدید. چای می‮ل دارید» ناچار می‮گویم: «بله» چون دلم نمی‮خواهد خیال کنند آدم بد قلقی هستم . آن‮وقت من و کارول و فیلیپ همگی نشستیم و یک نفر می‮آید و برایمان چای می‮آورد. زن چاق می‮پرسد: «اموالی که با خودتان آورده اید کدام است» منظورش را نمی‮فهمم. تنها مالی که من دارم همان خانه است . آن را هم که نمی‮توانستم با خود بیاورم، می‮توانستم؟
کارول می‮گوید: «بعداً می‮آوریم. راستش را بخواهید، برای آوردن او به این‮جا مختصری مشکل داشتیم.» نمی‮فهمم درباره‮ی چی حرف می‮زند، اما احساس غریبی دارم که دارد راجع به من حرف می‮زند. به هر حال، فکر می‮کنم بهتر است ساکت باشم. چایمان را تمام می‮کنیم زن چاق به من می‮گوید: «لطفاً همراه من بیایید، آقای مارتین. چند پرسش‮نامه هست که باید پر بشود.» خب، چندان علاقه ای به پرسش‮نامه پر کردن ندارم، ولی دلم نمی‮خواهد لجبازی کنم و برای همین با او می‮روم، اما کارول و فیلیپ همآن‮جا نشسته اند . می‮گویم: «بیا، کارول.» اما کارول خیلی غمگین است و می‮گوید: «اشکالی ندارد، بابا. بعد می‮بینمتون ما دیگه باید بریم.» خب، من که سر در نمی‮آورم. می‮پرسم: «کجا می‮روید» کارول می‮گوید: «دیگر باید برویم خانه.» و می‮آید بغلم می‮کند، می‮بوسدم. می‮گویم: «منتظر من نمی‮شوید؟ چند دقیقه بیشتر طول نمی‮کشد.» لبخند می‮زند: «نه باید همین حالا برویم.» و با هم می‮روند. فریاد می‮زنم: «صبر کنید!» و می‮روم دنبا لشان، اما زن چاق گنده‮ای دست‮هایم را می‮گیرد. می‮گوید: «چند دقیقه بیشتر طول نمی‮کشد، آقای مارتین. باید چند تا پرسش‮نامه پر کنیم.» و می‮کشاندم توی یک اتاق کوچک.
می‮گوید: «بنشینید آقای مارتین.» اما من هیچ تمایلی به نشستن ندارم . باورم نمی‮شود کارول و فیلیپ بدون من رفته باشند.
می‮گویم: «نه متشکرم . دیگر باید بروم.» او می‮گوید: «آقای مارتین، شما هیچ جا نمی‮توانید بروید. بنشینید کمک کنید این پرسش‮نامه را پر کنم.» هیچ علاقه ای به جر و بحث ندارم، برای همین می‮نشینم. می‮پرسد: «اسم»
– «آقای مارتین.»
– «اسم کوچک؟»
– «پیتر، پیتر مارتین»
– «کجا زندگی می‮کنید ؟»
– «شماره‮ی چهل، خیابان نوروود، پریویل.»
– «چند سالتان است» می‮دانید، یک لحظه یادم می‮رود چند ساله‮ام. مضحک نیست؟ به کلی از ذهنم پریده. دلم نمی‮خواهد او فکر کند احمقم، برای همین می‮گویم: «چهل‮وشش.» چون کم‮وبیش درست است. ولی او طوری نگاهم می‮کند که انگار حرفم را باور نکرده.
می‮پرسد: «کی به دنیا آمده‮اید»
می‮گویم: «نهم اکتبر، 1903.»
می‮گوید: «در این صورت، هشتادوهفت سال دارید.» در تمام عمرم حرفی عجیب‮تر از این نشنیده‮ام. هشتادوهفت سال؟ من هشتادوهفت ساله نیستم شک هم ندارم.
می‮پرسد نزدیکترین خویشاوندتان کیست»
– «همسرم دروتی مارتین.» بعد اسم دکتر خانوادگی‮ام را می‮پرسد. هیچ نمی‮دانم دکترخانوادگی‮ام چه کسی است، چون سال‮هاست او را ندیده‮ام. برای همین می‮گویم دکتر خانوادگی ندارم. می‮گوید: « مهم نیست.» و و در یکی از پرسش‮نامه‮ها چیزی می‮نویسد.
می‮گوید: «لطفاً بیرون منتظر بمانید. دکتر الان معاینه‮تان می‮کند.» من هم می‮گویم: «متشکرم.» البته فقط از روی ادب، در واقع چندان علاقه ای ندارم که دکتر معاینه‮ام کند، اما در حال حاضر آن‮قدرها از خودم مطمئن نیستم و نمی‮خواهم دردسر درست کنم. بلند می‮شوم می‮آیم بیرون. در اتاقی روبه‮روی آن‮جا، چند نفر دور تا دور نشسته‮اند. من هم می‮روم پیش آن‮ها، ولی آن‮جا که می‮رسم، می‮بینم دارند تلوزیون تماشا می‮کنند. چندان رغبتی به تماشای تلوزیون ندارم، چون از بیشتر برنامه‮هایش خوشم نمی‮آید. معمولاً یک مشت آشغال سوزناک است، همه‮اش هم درباره‮ی جنگ ویتنام یا آدم‮هایی که بی خود و بی جهت همدیگر را می‮کشند. به هرحال، تصمیم می‮گیرم آن‮جا نمونم، برای همین بلند می‮شوم و می‮روم دنبال یک چیز بهتر. طولی نمی‮کشد که متوجه می‮شوم حسابی گم شده‮ام و هیچ نمی‮دانم از کدام طرف باید بروم. البته کمی‮بیش از این، خانمی‮این‮جا بود که ظاهراً می‮دانست این‮جا چه خبر است، اما درست یادم نمی‮آید کجا بود، و حتی مطمئن نیستم چه قیافه‮ای داشت. ولی حتم دارم اگر او را ببینم، می‮شناسمش. اما، راستش را بخواهید، وقتی فکرش را می‮کنم، می‮بینم با این حافظه‮ای که در مورد قیافه‮ها دارم بعید است، ولی مطمئنم باید همین دوروبرها باشد .
به هر حال به خودم که می‮آیم می‮بینم پشت در آشپزخانه‮ام. وقتی دچار بحران می‮شوم، همیشه فکر می‮کنم بهترین کار این است که یک فنجان چای حسابی درست کنم و در باره‮ی مسائل فکر کنم . می‮روم در را باز کنم، اما می‮دانید چه شده؟ در گیر کرده. عجیب است. تا به حال ندیده بودم گیر کند، برای همین آن را محکم می‮کشم، و می‮دانید چی می‮شود ؟ اصلاً نمی‮توانم تکانش بدهم .
صدایی می‮گوید: «آقای مارتین چکار می‮کنید » می‮گویم: «می‮خواستم بروم توی آشپزخانه، همین.»
می‮گوید این‮جا که آشپزخانه نیست انبار داروست.» خب، من فکر می‮کردم آشپزخانه است . عین آشپزخانه است . از شما چه پنهان، چشمم هم درست نمی‮بیند. از او می‮پرسم: «آشپزخانه کجاست»
می‮گوید: «شما نمی‮توانید بروید توی آشپزخانه درش قفل است .» حالا دیگر اصلاًمنظورش را نمی‮فهمم، چون در آشپزخانه هیچ وقت قفل نبوده، در واقع در آشپزخانه اصلاً قفل ندارد.
می‮گوید: «به هر حال، دکتر حالا آمده شما را معاینه کند .»
مطمئن نیستم دلم بخواهد این دکتر را ببینم، دکترها معمولاً فکر می‮کنند آدم هیچ عیب و ایرادی ندارد، حتی اگر داشته باشد. فکر می‮کنند آدم این چیزها را از خودش در می‮آورد که از زیر کار دربرود.
به ‮امید آن‮که از این مخمصه خلاص شوم به او می‮گویم: «حالا دیگر حالم خیلی بهتر است.»
می‮گوید: «فکر می‮کنم به هر حال باید معا ینه تان کند. با من بیایید.»
به هر حال، دنبالش می‮روم و او مرا به اتاق کوچکی می‮برد که وسطش یک میز است با دو صندلی و تختخوابی کنار یکی از دیوارها، بعد مرا به مرد ریز نقش ریشویی معرفی می‮کند.
می‮گوید: «ایشان دکتر راجرز هستند.»
مرد می‮گوید: «صبح به خیر.» و محکم به من دست می‮دهد.»حالتان چه‮طور است؟ بفرمایید بنشینید.»
می‮گویم: «خوبم، متشکرم.»
می‮پرسد: «این اواخر حالتان چه‮طور بوده»
می‮گویم: «حب، راستش را بخواهید، نمی‮دانم.»
– «نمی‮دانید» خب، درست نمی‮دانم چه بگویم.
به او می‮گویم: «انگار حسابی قاتی کرده‮ام.»
می‮گوید: «که این‮طور!»
– «نمی‮دانم چه اتفاقی دارد می‮افتد.»
– «مطمئنم که در ابتدا همه چیز گیج کننده است.» این حرفش مرا به فکر می‮اندازدکه نکند دارد به من کلک می‮زند . می‮پرسد: «نمی‮دانید کجا هستید» منظورش را نمی‮فهمم. به او می‮گویم: «این‮جا خانه‮ی من است.»
– «مگر شبیه خانه‮ی شماست» دور و بر را که نگاه می‮کنم، می‮بینم در واقع هیچ شباهتی به خانه‮ام ندارد.
می‮گویم: «نه، شباهتی به خانه‮ام ندارد. دارد؟ ما کجاییم»
می‮گوید: «در بیمارستان هستیم، درهانول.»
این‮جا کمی‮شبیه بیمارستان است، چون کاغذدیواری و چیزهای دیگرش آن‮طور که باید باشد نیست. اما خیلی عجیب است، تا همین یک دقیقه پیش فکر می‮کردم در خانه هستم . از شما چه پنهان، حالا کمی‮احساس حماقت می‮کنم. نمی‮دانم این یارو چه فکری می‮کند.
از او می‮پرسم»چرا من تو بیمارستانم»
– «برای چند آزمایش پزشکی، تا ببینیم وضعتان روی هم رفته چه‮طور است.»
می‮گویم: «وضعم خوب است مطمئن باشید.»
می‮گوید: «خوشحالم که احساس می‮کنید حالتان خوب است . امابعضی‮ها نگران حالتان هستند، چون فکر می‮کنندشما کمی‮فراموش‮کارشده اید، وقتی آمدید تو، متوجه شدم که فراموش کردید کجا هستید.» نمی‮توانم با او بحث کنم حسابی مچم را گرفت.
او می‮گوید: «برای همین می‮خواهیم چند آزمایش از شما بکنیم و علت همه این مسائل را بفهمیم، چون گاهی اوقات علتش نسبتاً ساده است و خیلی آسان می‮توانیم آن را رفع کنیم.»
ته دلم راضی نیستم این آزمایش‮ها را روی من آن‮جام بدهند، اما حالا که گیر افتادم بعید است بتوانم از زیرش در بروم. کل قضیه به نظرم خیلی عجیب است.
از او می‮پرسم: «من چه‮طوری آمدم این‮جا»
می‮گوید: «این را باید از خواهر روحانی بپرسید.»
آن‮وقت به من می‮گوید که نگران این موضوع نباشم و همه لباس‮هایم را غیر از زیر شلواری‮ام، در بیاورم. بعد مجبور می‮شوم زبانم را در بیاورم بیرون. بعد نور چراغی را توی چشم‮هایم می‮اندازدو به قسمت‮های مختلف سینه و پشتم ضربه می‮زند. بعد نوار سیاهی دور بازویم می‮بندد و بادش می‮کند و یکی ازآن چیزهای مخصوص گوش کردن را، که دکترها دارند و اسمش را نمی‮دانم، روی آرنجم می‮گذاردو گوش می‮دهد. بعد با یک چکش می‮زند به زانوهایم و از این‮جور کارها. بعد سوزنی به دستم فرو می‮کندو مقداری از خونم را می‮گیرد. بعد به من می‮گوید دوباره لباسم را بپوشم. خوشحالم که تمام می‮شود، چون واقعاًدردسر دارد.
می‮گوید: «بسیار خوب، آقای مارتین بنشینید.» و قلمی‮در می‮آورد و شروع می‮کند به یادداشت کردن.
می‮پرسد: «می‮توانید به من بگویید امروز چه روزی است» می‮دانید چه اتفاقی افتاده ؟ اصلاً نمی‮دانم امروز چه روزی است. پاک یادم رفته. شاید دوشنبه باشد، یا سه شنبه. نمی‮دانم. می‮گویم: «سه شنبه» اما همین‮طوری می‮گویم.
می‮پرسد: «مطمئنید»
می‮گویم: «راستش رابخواهید، صددرصد مطمئن نیستم.»
آن‮وقت اوچیزی یادداشت می‮کند.
می‮پرسم: «درست گفتم» چون خیلی دلم می‮خواهد بدانم.
اومی‮گوید: «نه، پنج شنبه است.» خب، زیاد هم بیراه نگفته‮ام.
می‮پرسد: «می‮دانیدچه تاریخی است» این یکی هم یادم نمی‮آید. مغزم کاملا خالی است. شایدپانزدهم باشد، این است که می‮گویم: «پانزدهم است» ، امااز قیافه اش این طوربرمی‮آید که خراب کرده‮ام.
می‮پرسم: «شانزدهم است» درواقع، دارم حدس می‮زنم.
می‮گوید: «مهم نیست. مطمئنم ازآمدن به این‮جا کمی‮جاخورده‮اید.»
می‮گویم: «همین‮طوراست. راستش رابخواهید، حسابی هم جاخورده‮ام». اومی‮گوید: «مطمئنم که همین‮طوراست. می‮دانیدالان چه ماهی است» خب، این رادیگر باید بدانم، اما هرچه زور می‮زنم یادم نمی‮آید باید چه ماهی باشد.»
می‮گوید: «حدوداً چه ماهی است»
می‮گویم: «سپتامبر» اما به گمانم می‮فهمد که آن‮قدرهاهم مطمئن نیستم.
می‮گوید: «بسیارخوب. حالا می‮توانیدبگوییدچه سالی است»
حالا احساس می‮کنم که یک احمق تمام عیارم، چون این جورچیزها را دیگر همه باید بدانند. کمی‮درباره‮اش فکرمی‮کنم، امااصلاً مطمئن نیستم. مشکل این‮جاست که اگربگویم حتی نمی‮دانم چه سالی است، فکرمی‮کند من احمقم.
اومی‮گوید: «مهم نیست که ندانید دقیقاچه ماهی است.»
گمان می‮کنم حدود1950باشد، ولی مطمئن نیستم.
می‮پرسم: «1953است»
می‮گوید: «نه، 1991است». این دیگر کمی‮اسباب تعجب است، هیچ نمی‮دانستم این همه سال گذشته است.
می‮پرسد: «حالا اگر من چیزی به شما بگویم، سعی می‮کنید آن را به خاطر بسپارید »
به او می‮گویم: «اگر جای شما بودم، یادداشتش می‮کردم، چون من حافظه درست و حسابی ندارم» اما حرفم به نظر او خنده دار نیست .
می‮گوید: «سعی‮تان را بکنید. اسم من دکتر راجرز است. من در ساختمان شماره 143 در خیابان سنت جان در ایلینگ لندن زندگی می‮کنم .»
هر چند به نظرم خیلی طولانی است، به او می‮گویم: «باشد، سعی می‮کنم .»
– «دکتر راجرز، شماره 148 …» حرفم را اصلاح می‮کند: «شماره 143 …»
می‮گویم: «دکتر راجرز، شماره‮ی143، خیابان سنت جان، ایلینگ. .»
می‮گوید: «خوب است. حالا بیایید ببینیم تا چه مدت می‮توانید این را به یاد بیاورید.»
– «دکتر راجرز، شماره 148 …» و حالا اسم خیابان از یادم رفته و هر چه زور می‮زنم، یادم نمی‮آید. می‮دانستم طولانی تر از آن است که آدم یادش بماند.
به او می‮گویم: «نه، یادم رفته.»
می‮گوید: «عیبی ندارد، مهم نیست.»
آن‮وقت به من می‮گوید که کارش با من تمام شده است و از ملاقات من خوشوقت است. خوشحالم که او خوشوقت است، چون من که چندان خوشوقت نیستم.
می‮پرسم: «حالا باید چکار کنم»
می‮گوید: «بروید بیرون، یکی از پرستاران به کارتان رسیدگی می‮کند.»
این است که می‮آیم بیرون. حالا توی راهرو بزرگ درازی هستم، و دو تا یاروی پیر این‮جا هستند که مدام از این سر راهرو می‮روند تا آن سرش وبر می‮گردند. ظاهراًخیلی هم جدی هستند. آن روبه‮رو اتاق بزرگی است، من هم می‮روم آن‮جا، چون انگار آن تو یک خبرهایی است. گوشه‮ی اتاق تلوزیونی است که صدایش راتا آخر بلند کرده‮اند، و صدای تلوزیون همه‮جا را بر داشته، اما راستش را بخواهید، من علاقه‮ی چندانی به تلوزیون ند ارم، چون از برنامه‮هایش زیاد خوشم نمی‮آید. برای خودم یک گوشه ایستاده‮ام و کاری، به کار کسی ندارم، و صدایی را می‮شنوم که می‮گوید: «بنشینید، آقای مارتین.» دوروبر را نگاه می‮کنم ببینم کی دارد صحبت می‮کند، اما می‮دانید، هیچ‮کس آن‮جا نیست.
صدا دوباره می‮گوید: «آقای مارتین بنشینید!» این دیگر خیلی عجیب است که یک نفر این‮جا باشدو با من حرف بزند و اسمم را هم بداند، حال آن‮که ظاهراًکسی این‮جا نیست.
می‮پرسم: «با بنده هستید»
همین‮قدر می‮فهمم که خانم ریز نقشی می‮آید، دست‮هایم را می‮گیرد و مرا بزور روی صندلی می‮نشاند. می‮گوید: «بنشینید.» به او می‮گویم: «دلم نمی‮خواهد بنشینم .»
می‮گوید: «شما باید بنشینید.»
می‮پرسم: «چرا باید بنشینم»
– «برای اینکه ممکن است بیفتید.»
این حرف به ظاهر منطقی است، اما واقیعت این است که اگر همه ما تمام روز بنشینیم که مبادا زمین بخوریم، کارها هیچ وقت آن‮جام نمی‮شود. به هر حال، فکر می‮کنم حتماًدلیلی داردکه می‮خواهد من بنشینم، شاید قرار است اتفاقی چیزی بیفتد. پس شاید بهتر باشد بنشینم و صبر کنم ببینم چه می‮شود.
آن‮وقت زن چاق و گنده ای می‮آید کنارم می‮نشیند.
می‮گوید: «آقای مارتین، اوضاع چه‮طور است» می‮دانید، اسباب شرمندگی است، چون این خانم مرا خوب می‮شناسد، و من هر چه زور می‮زنم یادم نمی‮آید او کیست. می‮پرسد: «همه‮چیز روبراه است»
می‮گویم: «ای، بدک نیست.» نمی‮خواهم اسمش را بپرسم، چون ممکن است کسی باشد که باید بشناسمش. این را هم بگویم که قیافه‮ی آدمها اصلاً یادم نمی‮ماند.
می‮گوید: «خوب است، دخترتان کارول، گفت که بعداً مقداری وسایل برایتان می‮آورد.» پس باید کارول را بشناسد. وضع کمی‮بهتر می‮شود.
می‮گویم: «کارول دختر خوبی است.»
– «باید آدم خیلی منظمی‮باشد». راستش رابخواهید، شک ندارم که این خانم یکی ازمعلم‮های مدرسه کارول است. دوروتی ازقبل اورامی‮شناخت وهروقت که درجایی، مثلا درمغازه یا همچو جایی، به اوبرمی‮خوردیم، اصرار داشت که تمام روز همان‮جا وسط خیابان درباره‮ی یک مشت مزخرفات قدیمی ‮با او وراجی کند. به فکرشان نمی‮رسید برای غیبت کردن بروند خانه همدیگر تا من مجبورنباشم گوش بدهم. نخیر، همه‮چیز را باید همان‮موقع وهمان‮جا وسط خیابان می‮گفتند تا همه بشنوند. اما هرچه زورمی‮زنم، اسم لعنتی‮اش یادم نمی‮آید.
می‮پرسد: «کارول تنهادخترتان است» پس اوکسی است که کارول رامی‮شناسد ولی دو دختر دیگرم را نمی‮شناسد. شک ندارم که همان معلم است، اما هرچه زورمی‮زنم. . . خانم بارتن. مطمئنم خانم بارتن، چون ممکن است اشتباه کرده باشم.
می‮گویم: «نه، ما دو دختردیگرهم داریم، سوزان وجولی، ولی کارول ازهمه کوچک‮تراست»
زن می‮گوید: «چی؟ سه تادختردارید وپسرندارید» وسرش را تکان می‮دهد و به صدای بلند نچ‮نچ می‮کند. خب، مگرتقصیرمن است که پسرنداریم؟
می‮پرسد: «کارول باشمازندگی می‮کند؟« حتم دارم خود خانم بارتن است. کس دیگری رابه این فضولی نمی‮شناسم.
می‮گوید: «این آقایی که با اوآمده بود شوهرش بود»
می‮گویم: «نمی‮دانم. چه شکلی بود»
«چهارشانه و قدبلند با موهای سیاه»
می‮پرسد: «خانه‮شان نزدیک شماست»
می‮گویم: «آن‮ها درگرین فورد زندگی می‮کنند»
می‮گوید: «چه خوب» ، هرچند نمی‮فهمم زندگی کردن درگرین‮فورد کجایش خوب است. «حتماًخیلی خوشحالید که خانه یکی ازدخترهایتان این‮قدربه خانه شمانزدیک است.»
می‮گویم: «نه چندان. ما او را زیاد نمی‮بینیم. گمان کنم سوزان رابیشترمی‮بینیم، تازه او در اسکاتلند زندگی می‮کند. کارول گاهی می‮آید سراغ ما، اماهمین که ازراه می‮رسد، غیبش می‮زند.»
می‮پرسد: «برای چه»
من می‮پرسم: «چی چی رابرای چه»
«اگرنمی‮خواهد شماراببیند، برای چه می‮آید؟ منطقی نیست که بیاید وفوراً هم غیبش بزند.»
می‮گویم: «علتش کارول نیست؛ حتم دارم اگردست خودش بود، بیشتر وقتش را با ما می‮گذراند. به خاطرشوهرش است، فیلیپ»
می‮گوید: «آها، همان مشکل قدیمی‮داماد و پدرزن»
می‮گویم: «هیچ ربطی ندارد؛ مشکل فقط خود فیلیپ است، برای لای جرز خوب است. اصلاً کارول نباید با او ازدواج می‮کرد.»
«پس اوبه درد دخترتان نمی‮خورَد»
می‮گویم: «اوبه هیچ دردی نمی‮خورَد. همیشه بی‮کار است، زیاد مشروب می‮خورد ویک‮بندهم مثل دودکش دود می‮کند.»
می‮پرسد: «کارول نظر شما رادرباره‮ی اومی‮داند»
می‮گویم: «گمانم بداند. این ر ابارها به اوگفته‮ایم. حتی گفتیم که اگربافیلیپ ازدواج کند، دیگربااوحرف نمی‮زنیم» . می‮گوید: «آقای مارتین، تعجبی ندارد که زیاد پیش شما نمی‮ماند. احتمالاً معذب است» .
می‮گویم: «معذب است؟ باید خجالت بکشد» .
می‮گوید: «شایدهم خجالت می‮کشید. گاهی وقت‮ها دختری می‮خواهد با مردی ازدواج کند، اما پدر و مادرش موافق نیستند. توقع دارید چه‮کارکند؟ نمی‮تواند فقط به این دلیل که پدر و مادرش مخالفند با این آدم ازدواج نکند».
به اومی‮گویم: «فقط به همین دلیل با اوازدواج کرد. بقیه‮ی دوست‮هایش هم همین‮طور بودند. به عمرتان چنین آدم‮های مهملی ندیده‮اید، همه‮شان از دم مهمل بوده اند. راستش را بخواهید فیلیپ از همه‮شان خیلی بهتر بود» .
– «فکرنمی‮کنید زیادی درمورد دخترکوچک‮تان حساسیت نشان می‮دادید»  عجب حرف ابلهانه‮ای. معلوم است که حساسیت نشان می‮دادم. آن هم وقتی می‮دیدم بچه‮ی نازنینم بایک مشت عوضی ول می‮گردد. هیچ‮کدام‮شان لیاقت اورانداشتند. من فقط خوشبختی او را می‮خواستم. همین.
– «اگردخترتان رادوست داشته باشید، که حتماً هم همین‮طوراست؛ باید اشتباهاتش راببخشید و کاری کنید که با شما صمیمی ‮باشد، نه این‮که احساس گناه یا شرمندگی کند».
به اومی‮گویم: «حتم دارم کارول نه احساس گناه می‮کند ونه شرمنده است» .
– «وقتی دیدمش، به نظرمی‮رسید احساس گناه می‮کند و شرمنده است. پس اگر دوستش دارید، باید وقتی می‮بینیدش سعی کنید ازدلش دربیاورید». دوروتی هم همیشه همین را به من می‮گوید. می‮گوید ما باید ببخشیم و فراموش کنیم. شاید بتوانم ببخشم، اما نمی‮توانم فراموش کنم. هروقت ببینم کارول ناراحت است، یادم می‮افتد.
می‮پرسد: «فکرمی‮کنید از عهده‮ی این کار بربیایید»
می‮گویم: «سعی می‮کنم با او صحبت کنم». چه‮قدر بدم می‮آید که دیگران در مسائل خانوادگی آدم دخالت کنند. بعضی‮ها فکرمی‮کنند همه‮ی دنیا باید به نصیحت‮هایشان گوش بدهند.
می‮گوید: «حالاخوب شد. اوبه زودی می‮آید این‮جا. من دیگر باید به کارهایم برسم. امیدوارم بعداًً شما را ببینم، آقای مارتین».
بعد از آن، خانم دیگری می‮آید سراغم و می‮پرسد: «نمی‮خواهید بروید دستشویی؟« چنین سؤالی به نظرم کمی‮ دور از نزاکت است، برای همین می‮گویم: «نه، خیلی متشکرم»، و او می‮رود. بعد وضعیت خجالت‮آوری پیش می‮آید، چون متوجه می‮شوم که باید بروم دستشویی، اما دوست ندارم بروم سراغ او و بگویم نظرم عوض شده و نمی‮دانم دستشویی کجاست، برای همین بلند می‮شوم و راه می‮افتم تا دستشویی را پیدا کنم.
از در اتاق می‮روم بیرون. راهرو بزرگی است با چند اتاق روبه‮روی هم. می‮روم طرف یکی از اتاق‮ها و درش را باز می‮کنم، اما پر است از قفسه‮هایی که رویشان ملافه چیده‮اند.
زنی فریادمی‮زند: «آن توچه کارمی‮کنید، آقای مارتین»
می‮گویم: «دارم دنبال دستشویی مردانه می‮گردم.»
می‮گوید: «دستشویی دربعدی است». ومرا می‮برد آن‮جا، و من می‮روم تو. چشم‮تان روز بد نبیند، چه بوی گندی! به عمرتان چنین بویی به مشامتان نخورده. نمی‮توانم بگویم چه بویی، و تعجب می‮کنم که توانستم بروم کارم را انجام بدهم. بعدش دست‮هایم رامی‮شویم.
آن خانم می‮گوید: «باید بیایید شام بخورید، آقای مارتین». فکر شام را نکرده بودم. جیب‮هایم رامی‮گردم، می‮دانید چه شده؟ پول باخودم نیاورده‮ام. این دیگرحسابی اسباب خجالت است. نمی‮دانم چه‮طورفراموش کرده‮ام باخودم پول بیاورم، چون من اصلاً این جورآدمی‮نیستم. اگرغذا خوردم و پولش را خواستند چه؟ لابد ازخجالت آب بشوم بروم توی زمین. دلم نمی‮خواهد از آن‮ها بپرسم که باید پول غذا را بدهم یا نه، چون ممکن است فکر کنند آدم خسیسی هستم. به هرحال، به گمانم بهتر است گرسنه بمانم تا این‮که اسباب خنده‮ی همه بشوم. برای همین سعی می‮کنم همان اطراف پرسه بزنم به این امید که کسی یاد من نیفتد.
صدای بلندی درگوشم می‮پیچید: «برگرد، آقای مارتین! وقت شام است». خب دیگر گیر افتاده‮ام. او می‮آید وبازوهایم را می‮گیرد. می‮گوید: «ناهارخوری از این طرف است.»
انگار چاره ای ندارم. مرا با خود به آن طرف راهرو می‮برد. به اتاق بزرگی که کلی میز و صندلی دارد، و هلم می‮دهد روی یکی از صندلی‮ها سر میزی که سه نفر دیگر هم دورش نشسته‮اند.
همگی دور میز نشسته‮ایم و منتظریم اتفاقی بیفتد و یکی از مردهایی که روبه‮رورویم نشسته دارد با چیزی کلنجار می‮رود که نمی‮دانم چیست.
می‮گوید: «لطفاً کمکم کنید. خواهش می‮کنم . لطفاً کمکم کنید.»
نمی‮دانم می‮خواهد چکا رکند.
از او می‮پرسم: «چه کار کنم» می‮گوید: «خواهش می‮کنم، کمکم کنید.» راستش را بخواهید، کمی‮تعجب کرده‮ام.
می‮پرسم: «می‮خواهی چکار کنی»
می‮گوید: «می‮خواهم از این‮جا بیایم بیرون. لطفاً کمکم کنید.» بلند می‮شوم ببینم می‮توانم کمکش کنم یا نه. انگار زیر میز گیر کرده. از او می‮پرسم: «می‮خواهی بیایی بیرون»
– «خواهش می‮کنم، کمکم کنید.» به گمانم بهترین کار این است که او را از آن زیر بیاورم بیرون بیبینم خیالش راحت می‮شود یا نه . پشتی صندلی‮اش را می‮گیرم و با تمام قدرت سعی می‮کنم صندلی را بکشم بیرون، ولی بی‮فایده است. اصلاً تکان نمی‮خورد.
به او می‮گویم: «می‮توانی بلند شی بایستی؟ آن‮وقت شاید بتوانم صندلی‮ات را بیرون بکشم.»
می‮گوید: «خواهش می‮کنم، لطفاًکمکم کنید.» انگار گیر افتادم، راستش را بخواهید، خود این یارو هم چندان کمکی نمی‮کند.
آن زن هم فریاد می‮زند: «آقای مارتین، دارید چه کار می‮کنید؟ می‮شود کاری به کار مریض‮های دیگر نداشته باشیدو دخالت نکنید» بعد از این حرف، هر دو بازویم را می‮گیرد و مرا به زور روی صندلی می‮نشاند.
می‮گویم: «خیلی متاسفم . ولی او کمک خواست، و من هم فقط می‮خواستم ببینم چه کاری از من بر می‮آید.»
می‮گوید: «نخیر، این‮طور نیست، شما دارید دخالت می‮کنید. لطفاً سرتان به کار خودتان باشد.»
از قرار معلوم، حالا دیگر همه را ناراحت کرده‮ام. این یارو یکبند می‮نالد و از من کمک می‮خواهد، این خانم هم حسابی از دستم ناراحت است. پول شام هم که ندارم. ولی آن‮قدرها هم گرسنه نیستم و به نظرم بهترین کار این است که وقتی کسی حواسش نیست، جیم بشوم . دور و برم را خوب نگاه می‮کنم ببینم کسی مراقبم هست یا نه، و هیچ‮کس را نمی‮بینم. آن‮وقت بلند می‮شوم، طوری که انگار دارم شلوارم را مرتب می‮کنم. مثل این‮که هنوز کسی متوجه نشده، بعد می‮روم پشت صندلی‮ام، انگار دارم دنبال کسی می‮گردم، و نرم نرمک می‮روم به طرف در، اما مراقب اطراف هستم که یک وقت اتفاقی نیفتد. به نیمه‮ی راه در رسیده‮ام و هنوز زمین زیر پایم دهن باز نکرده پس ادامه می‮دهم. آن‮وقت از در می‮روم بیرون و می‮خواهم در را ببندم که ناگهان آسمان به زمین می‮آید . صدای جیغ بلندی می‮آید: «آقای مارتین!» و همه دنبالم از در می‮دوند بیرون . بعد همان دو زن بازوهایم را می‮گیرند و دوباره مرا می‮کشند تو.
فریاد می‮زنند: «کجا می‮روید، آقای مارتین؟« در همان حال مرا به زور روی صندلی ام می‮نشانند، بهشان می‮گویم: «آنقدرها هم اشتها ندارم.»
می‮گویم: «میل ندارم، متشکرم.»
– «ولی آقای مارتین، شما باید غذا بخورید.»
متوجه می‮شوم که بحث کردن با این آدم‮ها بی فایده است، برای همین بهتر است همین جا بنشینم. و این یارو هم هنوز کمک می‮خواهد: «لطفاً کمکم کنید.» فکر می‮کنم بهتر او را به حال خودش رها کنم، به گمانم برای امروزبه اندازه کافی دردسر درست کرده‮ام .
بعد زنی می‮آید و چهار کاسه سوپ می‮سراند روی میز. سوپ که چه عرض کنم، آب زیپوست. هیچ میلی به خوردنش ندارم. راستش را بخواهید، خیلی هم اهل سوپ نیستم، منظورم اینست که به ندرت سوپ می‮خورم، از روی ادب است، به هر حال، مییل چندانی به آن ندارم، برای همین تصمیم می‮گیرم دستش نزنم .
صدایی می‮گوید: «باید سوپتان را بخورید.»
می‮گویم: «چی فرمودید؟« و دوروبرم را نگاه می‮کنم ببینم کی با من حرف می‮زند، اما هیچ‮کس را نمی‮بینم. مردی که کنارم نشسته کثافت‮کاری وحشتناکی راه انداخته، سوپ را می‮ا‮ندازد روی پایین پیراهنش و آن را با صدای وحشتناکی هورت می‮کشد . سعی می‮کنم نگاهش نکنم.
صدا می‮گوید: «می‮خواهید غذا دهنتان بگذارند؟« اطراف را نگاه می‮کنم ببینم کی دارد حرف می‮زند. می‮دانید، هنوز هم کسی آن‮جا نیست. می‮پرسم: «با بنده هستید» اما جوابی نمی‮آید و نمی‮دانم درباره چه مو ضوعی حرف می‮زنند.
– «اگر سوپتان را نخورید، مجبور می‮شوم آن را بگذارم دهنتان.»
ماندم حیران که چه خبر است. راستش را بخواهید تا به حال کسی با من این‮طور صحبت نکرده بود. فکرش را بکنید، یک‮نفر بخواهد غذا بگذارد دهن من. خیی عجیب است، مگر نه؟ فقط امیدوارم همه این‮ها شوخی باشد، ولی هیچ نمی‮دانم کار کیست.
صدا می‮گوید: «سوپتان را بخورید؟، و گر نه مجبور می‮شوم آن را دهنتان بگذارم.»
می‮گویم: «خب، من ازش چشیدم اما خوشم نیامد.»
مردی که روبرم نشسته می‮گوید: «لطفاً ًبه من کمک کنید.»
می‮دانید چه اتفاقی افتاده است؟ پهلو دستی‮ام کاسه سوپ را بر گردانده روی پایین پیراهن و سرتا سر شلوارش.
به هر حال، دیگر دلم نمی‮خواهد این‮جا بمانم، بلند می‮شوم و راه می‮افتم.
صدا می‮گوید: «آقای مارتین شما که سوپتان را نخورده اید»
می‮گویم: «ازش خوشم نمی‮آید.» و راه می‮افتم.
– «باید سوپتان را بخورید، برایتان خوب است.» و خانمی‮می‮آید و می‮ایستد مقابلم.
می‮گوید: «کجا دارید می‮رید» و طوری سر راهم می‮ایستد که نتوانم بروم بیرون. به او می‮گویم: «دارم می‮روم خانه.»
می‮گوید: «نه! بنشینید و یک چیزی بخورید.»
می‮گویم: «ولی من میلی به غذا ندارم.»
– «یک چیزی بخورید، ممکن است بعداً گرسنه‮تان بشود.» می‮فهمم که در این بحث بازنده‮ام و نمی‮توانم از سدّ او بگذرم. تصمیم می‮گیرم بنشینم، و او کاسه‮یسوپم را می‮برد.
بعد یک نفر می‮آید و بشقابی را می‮گذارد مقابلم. ظاهرش که آن‮قدرها اشتها آور نیست. مقداری سیب زمینی توش هست با چیزهای سبز مضحکی که اصلاً نمی‮دانم چیست، و دو تکه سوسیس.
همان صدا می‮گوید: «شامتان را بخورید، آقای مارتین.» من هم با چنگال کمی‮پوره سیب زمینی برمی‮دارم و می‮چشم. چنگی به دل نمی‮زند، گرم نیست و کمی‮گره گلوله است. گمان نکنم پوره‮ی سیب زمینی درست حسابی باشد، از آن‮ها که دروتی درست می‮کند. و آن‮وقت به این فکر می‮افتم که پس دوروتی چه می‮شود ؟ دارد تو خانه شام درست می‮کند و من خانه نیستم . چه فکری می‮کند ؟ حتی نمی‮دانم به او گفته‮اند من این‮جا هستم یا نه. احتمالاً دلواپس من است. مرد پهلو دستی‮ام هم که دیگر گندش را در آورده .
دارد پوره سیب زمینی را روی همه چیز می‮مالد و این‮کارش اشتهایم را همان اول کار کور می‮کند، چون عادت ندارم موقع غذا خوردن از این جور کثافت‮کاریها ببینم.
صدا می‮پرسد: «آقای مارتین خیال ندارید غذا یتان را بخورید»
می‮گویم: «کمی‮ازش چشیدم، ولی خوشم نیامد، آن‮قدرها گرسنه نیستم.» هیچ نمی‮دانم چرا این آدم‮ها می‮خواهند من این غذا را بخورم. به هرحال، یکی دو دقیقه بعد به این نتیجه می‮رسم که دیگر به اندازه‮ی کافی این‮جا نشسته‮ام، منظورم این است که نمی‮دانم چه خوابی برایم دیده اند.
از جام بلند می‮شوم. ظاهرا ًکسی حواسش نیست و من هم آهسته می‮روم طرف در. با احتیاط آن را باز می‮کنم و می‮روم بیرون.
صدا فریاد می‮زند: «آقای مارتین!» صدای زنانه دیگری می‮گوید: «ولش کن، به هر حال چیزی نمی‮خورد.» در آن راهرو دراز پرسه می‮زنم. هنوز چیزی نگذشته متوجه می‮شوم که کاملاًگم شده‮ام اما نگار خودم را حسابی تو دردسر انداختم، هیچ کس هم این اطراف نیست که راه را ازش بپرسم. مشکل این‮جاست که اصلاًنمی‮دانم کجا هستم و چه‮طور باید راه خانه را پیدا کنم . خب، این جور مواقع بهترین کار اینست که آدم سرش را بندازد پایین و از یک طرف برود تا یک نفر را ببیند تا راه را نشانش دهد یا بگوید کجا می‮شود اتوبوسی چیزی گیر آورد. آن‮وقت ناگهان یادم می‮افتد که کمی‮پیش تر داشتم با یک نفر حرف می‮زدم و انگار او می‮دانست این‮جا چه خبر است، پس راه می‮افتم تا پیدایش کنم.
شروع می‮کنم به گشتن، اما، همان‮طور که احتمالاًحدس می‮زنید، چندان به خودم مطمئن نیستم. از دری می‮روم تو، اتاق بزرگی است پر از تختخواب. دور اتاق می‮چرخم ببینم پنجره‮ای هست که بتوانم بیرون را ببینم، شاید این‮طوری بفهمم کجا هستم. بعد از این‮که کمی‮ دوروبر را نگا ه می‮کنم، پنجره‮ای می‮بینم که شبکه‮های ظریفی دارد. از آن پنجره‮های قدیمی‮ است با شبکه‮های کوچک شیشه‮خور چوبی. تنها چیزی که آن بیرون می‮بینم زمین چمن وسیعی است و جاده‮ای که از وسطش می‮گذرد. اما اصلاً این‮جا را نمی‮شناسم، از این بابت مطمئنم. به هر حال، به این فکر می‮افتم که بد نیست از پنجره بیرون بروم، آن‮وقت می‮توانم به دوروتی تلفن کنم، یا به کارول، یا حتی اگر لازم باشد تلفن بزنم تاکسی بیاید، پولش هم اصلاً برایم مهم نیست . تازه پنجره آن‮قدرها هم بلند نیست و حسابی هم بزرگ است. به هر حال، دستگیره را می‮چرخانم و پنجره را با فشار باز می‮کنم، اما فقط کمی ‮باز می‮شود و بعد گیر می‮کند. محکم هلش می‮دهم، اما بیشتر از این باز نمی‮شود. خب، من همیشه آدم لاغری بوده‮ام و هرقدر هم می‮خورم چاق نمی‮شوم. انگار چاره ای ندارم، تصمیم می‮گیرم از پنجره بروم بیرون .
پایم را روی هرّه‮ی پنجره می‮گذارم و خودم را می‮کشم بالا. . . و آن‮وقت قیامتی به پا می‮شود .
صدای فریادی می‮آید: «آقای مارتین، می‮خواهید چه کار کنید » نمی‮دانید چه حالی می‮شوم، از این‮که موقع بیرون رفتن از پنجره گیر افتاده‮ام احساس حماقت می‮کنم. به او می‮گویم: «می‮خواستم بروم بیرون.»
– «قبل از آن‮که دست و پایتان را بشکنید بیایید پایین.»
وزن چاق گنده ای می‮آید جلو و مرا می‮کشد پایین.
می‮گوید: «باید تمام مدت مراقبتان باشیم،هان» این را بگویم که بیزارم از این‮که مدام کشیکم را بکشند، اما فکر نمی‮کنم بحث کردن با این زن فایده ای داشته باشد. بعد او مرا از اتاق می‮برد بیرون، از راهرو می‮گذرم و وارد اتاق بزرگی می‮شوم.
می‮گوید: «همین‮جا بمانید، این طرف و آن طرف هم نروید.» آن‮وقت تماس دستی را با شانه‮ام احساس می‮کنم. برمی‮گردم. می‮دانید کیست؟ کارول. از دیدنش خیلی تعجب می‮کنم، نمی‮دانم چی بگویم.
می‮گویم: «کارول!تو این‮جا چکار می‮کنی» او فقط دست‮هایش را می‮اندازد دورم و محکم بغلم می‮کند.
می‮گوید: «چند تکه خرت و پرت برایتان آوردم. خب، بابا اوضاع چه‮طور است » به او می‮گویم: «اوضاع احوالم خوب است.» اما این را فقط از روی ادب می‮گویم، چون فکرش را که می‮کنم می‮بینم اوضاع و احوالم چندان تعریفی هم ندارد.
– «دوست تازه پیدا کرده‮اید یا نه» خب، من که از دوست پیدا کردن چیزی نمی‮دانم. یادم نمی‮آید این اواخر با کسی هم صحبت شده باشم .
می‮گویم: «هنوز نه.» چون نمی‮دانم چه بگویم .
– «بابا، کارها چه‮طور پیش می‮رود؟« آن‮وقت من می‮زنم زیر خنده. – «کدام کارها کارول» آن‮وقت انگار کارول محو می‮شود و از من فاصله می‮گیرد.»مطمئنید حالتان خوب است بابا؟« – «دلم می‮خواهد این‮طور فکر کنم.» این را به شوخی می‮گویم، چون هیچ سر در نمی‮آورم چرا کارول این‮قدر جدی است. می‮پرسد: «اتاقتان را نشانتان داده‮اند؟« خب، چرا باید چنین کاری بکنند؟ مگر این‮که بی‮خبر از من مثلاً تزیینش کرده باشند.
می‮گویم: «البته که اتاقم را دیده‮ام، چندین بار هم دیده‮ام.»
می‮پرسد: «به نظرتان چه‮طور است؟« دیگر مرا گیر انداخته‮اند، راستش را بخواهید، دفعه‮ی پیش که اتاقم را دیدم هیچ فرقی با سابق نداشت. به گمانم یک کاری کرده اند که مراغافل‮گیر کنند. اما مشکل این‮جاست که من هیچ‮وقت متوجه چیزی نمی‮شوم. موضوع فقط این است که اصلاًحواسم به این‮جور چیزها نیست. دست خودم که نیست.
می‮گویم: «فکر می‮کنم خیلی خوب است.» و یکی از آن لبخندهای موذیانه تحویلش می‮دهم، به این قصد که فکر کند می‮فهم چه می‮گویم، چون راستش را بخواهید خودم که نمی‮فهمم.
می‮پرسد: «بقیه‮ی آدم‮ها چه جوری‮اند؟« یک چیزی بهتان بگویم، گاهی بچه‮ها یک عالمه سؤال از آدم می‮پرسند و توقع دارند جواب همه را بدانید. صادقانه بگویم، من که مثل آن‮ها درس خوانده نیستم. بعضی وقت‮ها حسابی گیجم می‮کنند. منظورشان را نمی‮فهمم. می‮گویم: «آدم‮های بدی نیستید.» می‮گوید: «چه خوب، خوشحالم که آن‮قدرها ناراحت نیستید. بیایید نشانم بدهید اتاقتان کجاست. چند تکه خرت وپرت برایتان آورده‮ام.» فکرش را بکنید، کارول از من می‮خواهد اتاقم را نشانش بدهم. می‮گویم: «اتاقم احتمالاً همان جایی است که همیشه بوده مگر این‮که یکنفر عوضش کرده باشد.»
– «منظورم که آن اتاق نیست، اتاقتان را در این‮جا می‮گویم.« دیگر، حسابی گیجم کرده، چون من در این خانه همیشه فقط یک اتاق داشته‮ام. می‮گوید: «بگذارید ببینم یکی از پرستارها می‮تواند به ما کمک کند پیداش کنیم.» و دستم را می‮گیرد و مرا با خود تا آن سر راهرو می‮برد تا به دختر جوانی برسیم. می‮پرسد: «می‮دانید اتاق آقای مارتین کجاست»
دخترک می‮گوید: «آقای مارتین، تا به حال کسی اتاقتان را به شما نشان نداده ؟ بیایید من نشانتان می‮دهم.» و ما را به انتهای راهرو درازی می‮برد و داخل اتاق کوچکی می‮شویم. توش یک تخت است، و یک کمد، غیر از این‮ها اسبابی ندارد.
کارول می‮گوید»خیلی متشکرم.» آن‮وقت دختر جوان می‮رود و در را پشت سر می‮بندد. کارول چمدانی را روی تخت می‮گذارد و زیپش را باز می‮کند. می‮گوید: «چند دست لباس برایتان آوردم. این پیراهن‮هایتان، و دو دست پیژامه، و چند تا شلوار. چند دست لباس زیر نو هم برایتان گرفته‮ام، چون فکر می‮کردم لازمتان می‮شود، این هم ربدوشامبرتان، شاید به درد بخورد. کیف اصلاحتان را هم آورده‮ام با مقداری وسایل اصلاح اضافه. این هم یک لیف نو، و یک مسواک نو و خمیر دندان. . . یک حوله‮ی نو هم برایتان آوردم. . .» و می‮دانید چی شده؟ کارول دارد به پهنای صورتش اشک می‮ریزد. نمی‮دانم چه اتفاقی افتاده،، مدت‮هاست کارول را این‮طور ناراحت ندیده‮ام. امیدوارم توی دردسری چیزی نیفتاده باشد.
می‮پرسم: «موضوع چیه، کارول» آن‮وقت او برمی‮گردد و دست‮هایش را می‮اندازد دور من و محکم بغلم می‮کند.
می‮گوید: «خیلی متاسفم، بابا، خیلی متاسفم.»
– «چرا متاسفی عزیزم؟ ناراحت نباش، همه چیز درست می‮شود.»
– «کاش مجبور نبودم این بلا را سرتان بیاورم. کاش مجبور نبودم شما را بگذارم این‮جا». می‮پرسم: «منظورت چیه که مرا بگذاری این‮جا»
گریه‮کنان می‮گوید: «دلم می‮خواهد شماراببرم خانه، واقعاً دلم می‮خواهد. مسئله فیلیپ است. می‮گوید تحملش راندارد». فکرمی‮کردم زیرسر فیلیپ باشد.
«این فیلیپ که برایت دردسردرست نکرده، ها»
سرش راتکان می‮دهد ومی‮گوید: «نه، من که نگران فیلیپ نیستم، نگران شما هستم». این دیگرازآن حرف‮هاست. آدم نصف عمرش نگران بچه‮هایش است، آن‮وقت می‮فهمدکه آن‮ها هم نگران اوهستند.
می‮پرسم: «چراباید نگران من باشی»
– «بابا، شمانمی‮فهمید، مگرنه؟ اصلاً نمی‮فهمید چه خبراست» . امّا مسئله این‮جاست که من دقیقاً می‮دانم چه خبراست. موضوع همان شوهربی‮مصرفش است دیگر. اصلاً نباید با اوازدواج می‮کرد. گونه‮اش رامی‮بوسم.
– «نگران نباش، کارول. می‮دانی، هراتفاقی هم که بیفتد، بابای پیرت همیشه هست که کمکت کند». بعدکارول دوباره محکم بغلم می‮کند و صورتش را به صورتم می‮چسباند، طوری که گرمای پوستش را حس می‮کنم.
می‮گوید: «دیگرباید بروم. فیلیپ بیرون توی ماشین منتظراست. نمی‮خواستم بیاید تو». آن‮وقت دستمالی از جیب کتش درمی‮آورد واشکهایش راپاک می‮کند و دماغش رامی‮گیرد. می‮گوید: «فردا باز هم می‮آیم دیدنتان. مواظب خودتان باشید، بابا».
به اومی‮گویم: «توهم مواظب خودت باش. فکرش رانکن. همه چیزدرست می‮شود». آن‮وقت او به سرعت بغلم می‮کند و گونه‮ام را می‮بوسد، و مثل تیر می‮رود طرف در. من هم باعجله دنبالش از در می‮روم بیرون، امّا او آن دوروبرها نیست. حیف که مجبور شد آن‮طور با عجله برود، آن هم درست موقعی که تازه سرصحبت‮مان بازشده بود. و ازدیدن ناراحتی‮اش حسابی غصه‮ام می‮شود. یک صندلی همان نزدیک است، می‮روم و می‮نشینم.
انگار بعد از یک روز کار سخت روی صندلی نشسته باشید و خستگی کم‮کم توی تنتان بدود و پلکهای‮تان کم‮کم سنگین شود …
دخترجوانی بیدارم می‮کند.
می‮گوید: «آقای مارتین، می‮خواهید بروید توی تختخواب؟« خب، از شما چه پنهان، از این سؤال کمی ‮تعجب کرده‮ام.
می‮گوید: «بیایید»، و کمک می‮کند ازجابلندشوم. نمی‮دانم چه بگویم ومطمئن نیستم چه خبر است، اما دنبالش می‮روم چون نمی‮دانم چه باید بکنم. مرا به اتاق کوچکی می‮برد که تویش یک تخت است. می‮گوید: «لباسهای‮تان را دربیاورید».
به اومی‮گویم: «خانم، من زن دارم». مات ومبهوت نگاهم می‮کند، آن‮وقت می‮زندزیرخنده.
می‮خندد: «زن دارد!» بعدمی‮گوید: «لباسهایتان رادربیاورید، بیژامه‮تان را بپوشید و بروید توی تخت». بعدهمان‮طور که می‮خندد، می‮رود بیرون. «زن دارد!»
اتاق خیلی سرداست، و لامپ کم نوراست، ودیوارها کاملاً لخت‮اند. ازپنجره می‮بینم که بیرون تاریک تاریک است. لباس‮هایم را در می‮آورم و توی کمد کنارتخت می‮گذارم. بعد بیژامه‮ام را می‮پوشم و می‮روم توی تخت. ملافه‮ها سرد و آهار خورده اند، و من این‮جا، تک وتنها، کمی ‮احساس غربت می‮کنم. کاش دوروتی این‮جا بود!
نویسنده: جرمی کِین
مترجم: مژده دقیقی

درباره نویسنده:
جرمی کین در دانشگاه ایست آنگلیا زبان انگلیسی و تاریخ خوانده است. او مدتی در سودان زبان انگلیسی تدریس می‮کرد و اکنون در هورشَم پرستار بیمارستان روانی است. این داستان یکی از داستان‮های برگزیده‮ی مسابقه‮ی ادبی یان سنت‮جیمزِ انگلستان است.
برگرفته از کتاب: «این‮جا همه‮ی آدم‮ها این‮جوری‮اند» – نشر نیلوفر
حروف‮چین: مینا محمدی

خال و ناخن

می‌زدند یا غرولند می‌کردند. و گاه به خاطر آن‌که صدایشان به گوش همه برسد وحشیانه سر یکدیگر نعره می‌زدند و اغلب هم کارشان به دعوا می‌کشید. این‌جا و آن‌جا، چندتایی با ورق‌های قاچاق یا دست‌ساز قمار می‌کردند و به جای پول از خرده کاغذ یا خرده نان و زغال استفاده می‌کردند. هرازچند‌گاهی ، وقتی نگهبانی در گشت و سرکشی به بندها به در سلول نزدیک می‌شد و از پس دریچه میله شده آهنی سرهمه فریاد می‌کشید. سلول آرام می‌گرفت.
من با بازو عرق از صورت گرفتم و گفتم «تو داشتی از جایی داغ‌تر از این‌جا حرف می‌زدی.»
احمد تُرکه جواب داد «آره. راست می‌گم به‌خدا.»
پرسیدم «کجا می‌تونه از این خراب‌شده داغ‌تر باشه؟ رو اجاق یا پریموس؟»
«احمد ترکه جواب داد «نه، مرد. اردوگاه ایتالیایی اسرای جنگ در وادی‌الحسنی در لیبی. زمان جنگ بیشترش اون جا بودم. »
در گوشه‌ای از انتهای سلول «جانور» که نامش را از هیولاهای ناممکن و زشت و غریب فیلم‌ها گرفته بود با رفقای بدتر از خودش مشغول بازجویی از بخت‌برگشته‌ای بودند که آن روز صبح تازه به زندان افتاده بود. مرد که حتی زیرپیراهنی هم نداشت، لخت پیش جانور و رفقایش نشسته بود.
جانور، رهبر گروهو طبیعتاَ همه‌کاری‌ سلول به خاطر طبیعت خشن و سبعانه‌اش، به سینی‌ عریان زندانیبی‌چارهکه چیزیروی آن خالکوبی شده بود، اشاره می‌کرد و نعره می‌کشید «گوش کن مرتیکه پدرسوخته. تو این سرزمین خراب‌شده فقط یه خال مثل مال تو وجود داره. شرط می‌بندم که… »
پرسیدم «اون خیک گه داره چی‌کار می‌کنه؟»
احمد ترکه ته سیگار مچاله‌شده‌ای را میان لب‌هایش گذاشت و با مهارت دانه کبریتی را به دیوار کشید «به نظرم دارن محاکمه‌اش می‌کنن» و پکی به سیگار زد و گفت: «هیچ‌وقت این‌جور چیزها رو دوست نداشتم… محاکمه‌های توی سلول.»
از حوادث معمول در زندان یکی هم «محاکمه در سلول» بود، آن همبه وسیلی‌ وحشی‌ترین زندانی‌ها. بخت‌برگشته‌ای که احتمالاَ مجیز نگهبانی را گفته بود، درست یا نادرست کسی را متهم کرده بود. چغلی این و آن را کرده و خلاصه کاری برخلاف میل آن‌ها کرده بود، محاکمه می‌شد. این محاکمه‌های قلابی، که خیلی خطرناک‌تر از محاکمات واقعی بود، در سلول‌ها برگزار می‌شد و «حکم»‌ها تقریباَ بلافاصله اجرا می‌شد.
مورد یک زندانی که چغلی رئیس سلول و رفقایش را کرده بود قبلاَ دیده بودم. گفته شد که زندانی از آن‌ها به نگهبان شکایت کرده، یک اقدام نابخشودنی. گنگسترها محاکمه‌اش کردند. او را مقصر شناختند و محکومش کردند. به چیزی که به او گفته نشد و گنگسترها آن را مثل رازی میان خود نگه داشتند. مردک صدبار مرد و زنده شد تا این که از حال رفت. وادارش کردند دراز بکشد و بخوابد. در حالی که مرد بیچاره از کابوسی غریب به خود می‌لرزید، پتویی روی سر و صورتش انداختند و بعد با نیم دو‌جین چاقو به جانش افتادند و سوراخ سوراخش کردند.
صبح روز بعد نگهبانان مرد مرده‌ای را پیچیده در پتویی غرقه در خون پیدا کردند. اثری از خون در سلول یا روی لباس زندانی‌ها دیده نشد. اثری از چاقوها هم نبود. به‌رغم بازرسی‌های بدنی ، چاقویی دیده نشد. هیچ‌کس چاقو نداشت و کار بررسی مقامات زندان به جایی نرسید.
ته سیگار را از احمدترکه گرفتم و گفتم «لعنتی‌ها. این بابا که تازه اومده. کاری نکرده که به خاطرش محاکمه بشه. کسی چیزی ازش ندیده که.»
احمد درآمد که «شاید بیرون از زندان بلایی به سرشون آورده» و بعد اضافه کرد «در وادی‌الحسنی هم یک محاکمه بود» و توصیه کرد «بی‌خیالش.» اما گوشش به «جانور» بود که داشت قربانی بی‌چاره‌اش را آزار می‌داد. بعد دوباره به من لبخند زد و گفت: «داشتم از اردوگاه اسرای جنگی در وادی‌الحسنی برات می‌گفتم. گرما در سلول زندان بی‌داد می‌کرد. در سلول‌ها همیشه هوا گرم بود با بیش از صد زندانی در هر یک از آن‌ها، که یا مثل ساردین در قوطی کنسرو و یا درهم تنیده چون ماکارونی، رویزمین سفت و سخت ولو می‌شدند. اواسط تابستان و یک تعطیل آخر هفته بود که معمولاَ سحرگاه زندانیان را تا صبح روز بعد به زنجیر می‌کشیدند و فقط یک زندان‌بان لاغر و مردنی را به مراقبت می‌گذاشتند. نمی‌دانم ، شاید هوا خیلی گرم‌تر از همیشه می‌شد که این کار را می‌کردند. گرما طاقت‌فرسا بود. همان‌طور که «احمد‌ترکه» گفت می‌شد ماسیدن گرما را بر پوست صورت احساس کرد و خشکیدن عرق بر دیوارها را دید. پنجره‌های میله‌شدی‌ سلول ، بالا، چسبیده به سقف و پوشیده با توری بود و سوراخ‌های ریز توری خود پوشیده از گرد و غبار نسل‌های اندوه.
همه محاکمه را انتظار می‌بردیم. این واقعیت که چنین زندانیانی را هر بار که به غل وزنجیر می‌کشیدند، عریان و نیمه عریان می‌کردند، چیزی را تغییر نمی‌داد. بدن‌های عریان ، یا نیمه عریان، فقط به بوی عرق مجال می‌دادتا آزادانه‌تر در فضا و میان زندانیان درهم لولیده موج بزند.
«احمد‌ترکه» متهم به سرقت، چاقوکشی و قصد قتل گفت: «من فقط یه جای دیگه می‌شناسم که از این‌جا داغ‌تره» و بعد لبخندی صورت سیاه زیبایش را پوشاند و اضافه کرد «منظورم جهنم نیست، رفیق. اصلاَ .»
دوروبرمان را سالادی انسانی از آفتابه‌دزدان، گنگسترها، قاتل‌ها، متجاوزان، سارقان مسلح، شیادان، کلاهبرداران و قاچاق‌چیان مواد مخدر گرفته بود: بیش‌ترشان با زندان غریبه نبودند، خیلی‌هاشان هنوز جوان بودند، چندتایی تازه سر از زندان درآورده بودند و چندتایی هم پیر و فراموش‌شده به ته سیگار تلخ و عفن زندگی دل‌خوش بودند.
به تقریب، همیشه، سلول شلوغ و پر هیاهو بود، مردانی از تیره‌های متفاوت آوازهای مختلف می‌خواندند، جمعی با صدای بلند، خیلی بلند، یا حرف می‌گفتیم. «آره رفیق، اون‌جا بود که جهنم بود. شن زرد، آسمون زرد. مرد، فقط شن و آسمون و شاید هم چندتایی خاربته و آفتاب بی‌امون. بیشتر زمان جنگ تو اون جهنم‌دره بودم. رانندی‌ کامیون بودم. خب چندتایی استرالیایی که هوادار آلمان‌ها بودن ما رو وقتی که بروبرو رومل بود دستگیر کردن. بنابراین ما رو بردن به این اردوگاه. یه جای دایره شکل بود. با سیم‌های خاردار و نگهبان‌هایی که دایم همه جا رو می‌پاییدن. اردوگاه پر از آدمای ما بود؛ استرالیایی، انگلیسی و دیگرون. و آفتاب که می‌سوزوند، آتیش می‌زد، می‌جوشوند، کباب می‌کرد، برشته می‌کرد، می‌پخت و خلاصه لت‌وپار می‌کرد. ایتالیایی‌ها در چادرهایی نزدیک به اردوگاه زندگی می‌کردند. ما سرپناهی نداشتیم . هیچی، مرد. اونا با بادبان قایق‌ها واسی‌ مریض‌ها و زخمی‌ها سرپناه درست کرده بودن اما بقیه باید خودشون یه خاکی به سرشون می‌ریختن، حالیته؟ »
احمد‌ترکه به زهرخندی ادامه داد «تو به این می‌گی گرما؟ زکی. رفیق ما تیکه‌های گرما رو می‌بریدیم. می‌ذاشتیم رو بیسکویت و ازش نون تست درست می‌کردیم. »
من خندیدم و عرق روی بینی‌ام را پاک کردم. احمد‌ترکه دوباره خندید و بدنش را از زیر پیراهنی کثیف و عرق‌گرفته‌ که هیچ‌وقت آن را از تنش درنمی‌آورد، خاراند. احمد هرگز آن پیراهن را از تنش درنمی‌آورد. از روزی که آمده بود کسیاو را بدون آن پیراهن، که لابد روزگاری تروتمیز بود، ندیده بود.
«انور» داشت می‌غرید… دروغ نگو بی‌پدرومادر… ما می‌دونیم، حالیته؟ گفتم یه نفر برادرم نیلز رو با چاقو از پشت تیکه‌تیکه کرده بود… از پشت، حالیته؟ اونم سر یه لگوری. نشمی‌ نیلز، درسته؟ یه فاحشه…
احمد‌ترکه گفت: «جونور این یکی رو درست می‌گه. برادرش نیلز دهن‌دریده‌ای مثل خودش بود.»
«… قبل از مرگش نتونست اسم قاتل رو بگه. اما قاتل رو سینه‌اش یه اژدها خالکوبی کرده بود، نالوطی.»
«یه اژدها حالیته؟ شاید یه چیزی مثل مال تو.»
زندانی لخت و پتی نالید «من نبودم..»
«سیدم «برادرش نیلز رو می‌شناختی ؟»
احمد‌ترکهجوابداد «آره، رفیق. ایندوروبرادیده‌بودمش.‌نیلز، خال، دادگاه.» و خندید «گوش کن رفیق، این منو یاد دادگاهی تو وادی‌الحسنی می‌اندازه. همان‌طور که گفتم بد‌جوری داغ بود، داغ داغ. آب جیره‌بندی بود. یه فنجون در روز. اونم گرم گرم گرم. بعد مدتی ذخیری‌ آب کم شد و ایتالیایی‌ها تصمیم گرفتن روزی نیم فنجان آب به ما بدن، حالیته؟ نصف فنجون. غذا بود ، بیسکویت و ساردین اما آب، رفیق، آب نبود.»
احمد‌ترکه آهی کشید و عرق ابرویش را گرفت. «خمری‌ آب سلول ما هم تازه خالی شده بود و زندانی‌ها دور خمره، مثل هاری‌‌گرفته‌ها ، می‌چرخیدند و چس‌ناله می‌کردند. »
«جانور» داشت می‌خندید. آخر او بود که آخرین قطره‌های آب خمره را نوشیده بود و داشت سرحال به ریش دیگران می‌خندید. بعد رو کرد به زندانی خودش «درست از پشت، حالیته؟… نیلز گفت که می‌تونیم تو رو از اژدهای خالکوبی شده روی سینه‌ات بشناسیم. خب، حالا پیدات کردیم، سگ‌پدر…» دوباره خندید و صدای خنده‌اش جوری بود که خیال می‌کردی از گلویش دارد تکه‌های فلز بیرون می‌زند.
مرد به ناله گفت «من چیزی نمی‌دونم. به خدا قسم، من نبودم .»
جانور باز هم خندید.
احمد‌ترکه گفت: «داشتم از کمبود آب برات می‌گفتم. نیم فنجون آب وسط جهنم !»
گفتم: «تو گفتی این قضیی‌ خال تو رو یاد چیزی انداخته..»
گفت: «دارم همینو می‌گم دیگه، رفیق. گوش کن. بعد یه مدتی همه واسی‌ آب له‌له می‌زدن، عین سگ. بعدش سروکله یه اسیر قمارباز پیدا شد که نقشه‌ای تو سرش بود. یه دسته ورق کهنه، کثیف، درب داغون اما کامل داشت. این قمارباز اومده و نیومده گفت: «بیاین سر جیری‌ آب بازی کنیم. کم‌کمش نیم فنجان آبه که به برنده می‌رسه. کسی نمی‌خواد بازی کنه؟»
احمد‌ترکه لبخندی زد و ادامه داد «کلی آدم تو اردوگاه بودن که نمی‌خواستن او چس مثقال آب رو سر بازی ورق از دست بدن، حالیته؟ نه، رفیق. چسبیده بودن به مالشون. اما چندتایی بودن که بدشون نمی‌اومد بازی کنن. به علاوه وقتی ایتالیایی‌ها آب تقسیم می‌کردن تب بازی بالا می‌گرفت. خب، چندتایی تو بازی ورق برنده شدن. یکیکه خیلی شانس آورد، تقریباَ دو لیتر آب گیرش اومد. روز بعد قماربازه، به محض این‌که آب تقسیم شد، دوباره ورق‌ها رو رو کرد و واسه بازی آماده شد. این دفعه هم یه زندونی دیگه برنده شد. آره، رفیق. چند روزی زندونی‌های دیگه‌ای برنده شدن و خیلی‌ها عقل از سرشون پرید. آدمایی بودن که حالا می‌خواستن بازی کنن. بد که نبود. بعد ناغافل، شانس قماربازه که صاحب ورق هم بود عوض شدو هر روز برندی‌ کلی آب شد. با دمش گردو می‌شکست و بقیه تو لب نیگاش می‌کردند. لعنتی ان‌قده آب داشت که می‌تونست مثل دوش رو سرش بریزهو حال کنه. و هیچ‌وقت هم یه قطره آب به دیگرون نمی‌داد. خیلی‌ها بودن تو اردوگاه که واسی‌ یه قطره آب جون می‌دادن. اما رفیق ما فقط به فکر خودش بود و این که مرتب جیره آب بقیه رو ببره. بالاخره بعضی‌ها به فکر افتادن.»
احمد‌ترکه باز هم خندید و بدنش را خاراند و ادامه داد: «نمی‌دونم ، شاید به این فکر افتادن مسخره‌س که قماربازه یه بند برنده می‌شد. بازنده‌ها هم، بی‌آب و تشنه، پریشون‌تر و پریشون‌تر می‌شدن. بالاخره اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. بعد این‌که قماربازه تو یه بازی دیگه برنده شد و داشت آب رو تو یه قوطی حلبی بزرگ که واسه این کار تهیه کرده بود، می‌ریخت، یکی از اسرا یه استرالیایی گردن کلفت گفت: «ببینم، نالوطی، قضیه چیه؟ بذارید نگاهی به ورق‌ها بیندازم.» قمارباز سرشو بلند کرد، نگاهی به استرالیاییه انداخت و در حالی که داشت فنجون‌های آب رو تو قوطی حلبی خالی می‌کرد گفت «کدوم ورق‌ها؟ چی رو می‌خوای ببینی؟ اصلاَ واسه چی باید ورق‌ها رو ببینی؟ ورق‌ها عیبی ندارن، خیالت تخت باشه، رفیق. » استرالیایی گفت: «بذار ورق‌ها را ببینم، کله‌پوک.» استرالیاییه مثل همی‌ استرالیایی‌ها هیکل گنده‌ای داشت. بقیه ساکت به قماربازه نگاه می‌کردن و بعضی‌هاشون با ریش‌هاشون بازی می‌کردن و از میون لب‌های خشک و ترک‌خورده چیزایی زمزمه می‌کردن. قماربازه در حالی که می‌ایستاد درآمد که «برو به جهنم» بعد استرالیاییه با مشتی که به بزرگی پاره آجر بود کوبید تو دماغش.
احمد‌ترکه زهرخندی زد، دندان‌های شیری‌اش را نشان داد ، چانه‌اش را خاراند، عرق چانه را گرفت و دستش را با پیراهنش پاک کرد. در انتهای سلول «جانور» و رفقایش هنوز سرگرم محاکمه مرد عریان بودند؛ درست مثل مشتی سگ با یک موش صحرایی.
پرسیدم «از خال و خالکوبی چی می‌دونی؟» حالا داشتم با تردید و دودلی نگاهش می‌کردم.
احمد‌ترکه با اشاره‌ای به «جانور» و بازجویی‌ آن‌ها از زندانی تازه‌وارد گفت «به اونم می‌رسم. خوکه رو باش. بگذریم رفیق. خلاصه اسیر استرالیایی یه مشت کوبید تو دماغ قماربازه. اون بابا وقتی به خودش اومد دید دراز به دراز افتاده و پیرهن تنش نیست و چند نفری هم گرفتنش که تکون نخوره. قماربازه به بالا که نگاه کرد استرالیاییه رو دید که بالاسرش ایستاده، لبخند می‌زند و ورق‌ها را با دستای بزرگش زیرورو می‌کنه.»
اسیر استرالیایی گفت: «ناکس نالوطی، با ورق‌های نشون‌ کرده بازی می‌کنی، پدرسگ؟ سر رفقاتو واسه یه چیکه آب کلاه می‌ذاری؟ خب، سگ عمه، ما الان و همین‌جا، در غیاب تو، یه دادگاه صحرایی تشکیل دادیم. دادگاه تو رو گناه‌کار شناخت و حالا قراره حکم اجرا بشه.» اسیر استرالیایی خندید و بقیه هم خندیدند به استثنای قماربازه. بعد حکم اجرا شد.
پرسیدم «حکم چی بود؟»
احمد‌ترکه نالید «خب، استرالیاییه یه جور چاقو داشت که از یه ناخن شش اینچی درست شده بود و ازش خوب استفاده کرد… نه این‌که فقط رو سینی‌ قماربازه خال بذاره، نه، واقعاَ آش‌ولاشش کرد. آره رفیق. در حالی که قماربازه نعره می‌زد و از درد به خودشمی‌پیچید، اونابا اون ناخن بلند جوری تو گوشت تنش فرو می‌کردن که تا ابد جاش بمونه و داد می‌زدن «پدرسوختی‌ حقه‌باز، ترسو، متقلب، گه‌سگ، حرومزاده» و قماربازه می‌دونست که باید اونزخم رو تا آخر عمرش با خودش همه جا ببره.
من به احمد‌ترکه خیره شدم. بعد گفتم: «یا خدا. سر قماربازه چی اومد بعدش؟»
احمد شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «فرار کرد. نتونست دوام بیاره و بعد اون ماجرا میون اسرای جنگی بمونه. شایدم مرتیکه آب‌ها رو جمع کرده بود که بزند به صحرا و دربره. به هر حال خیلی زود زد به چاک و دررفت. یه جوری از سیم خاردارها رد شد که همه مات و مبهوت شدن.» احمد‌ترکه مکثی کرد و ادامه داد «واسه این بود که گفتم دادگاه جونور، نیلز و خالکوبی منو یاد وادی‌الحسنی انداخت.»
پرسیدم: «احمد، اسم قماربازه چی بود؟»
جواب داد «یادم رفته.»
احمد به گوشه‌ای که زندانی‌ها جمع شده بودند و دادگاه تشکیل داده بودند زل زده بود. من دوباره آرام به او گفتم: «احمد نه من و نه کس دیگه‌ای ندیده که تو پیرهنتو دربیاری. درسته؟» و داشتم به پیرهن چرک و عرق‌گرفته‌اش نگاه می‌کردم.
به من نگاهی کرد و غرید «خب که چی، رفیق؟ چرا باید درش بیارم؟ ممکنه پاره بشه. به‌علاوه این‌جا به اندازی‌ وادی‌الحسنی گرم نیست.» و دوباره به انتهای سلول خیره شد و به زمزمه گفت «هیچ‌وقت این‌جور محاکمه‌ها رو دوست نداشتم.» بعد فریاد زد «جونور، تو یه خوکی! چرا اون بی‌چاره رو ول نمی‌کنی؟ نمی‌بینی که ننه‌مرده… ترسیده؟»
جانور به طرف ما نگاه کرد. چشم‌غره‌ای رفت. زندانی لخت و تازه‌وارد گریه می‌کرد و می‌نالید. جانور خندید، رو از قربانی‌اش گرفت و شروع کرد به راه بازکردن از میان زندانی‌های درهم‌تنیده به طرف ما. اعضای باندش هم پشت‌ سرش ریسه شدند و زندانی تازه‌وارد را فراموش کردند. نمی‌توانست فرار کند، می‌توانست؟ سروصدا در سلول خوابید.
جانور، بی‌خیال، در حالیکه زندانی‌ها را لگد می‌کرد، جلو آمد. نیمه عریان بود و پیژامای کثیفی به تن داشت که روی آن یک جفت شورت خاکی رنگ که از بیچاری‌ دیگری به زور گرفته بود ، پوشیده بود. نگاه بدی داشت، خطرناک مثل سگ هار. صورتش از شکل افتاده بود و آدم را به یاد یک طناب پر گره می‌انداخت و کله‌اش را بدجوری تیغ انداخته بود. رسید به ما و با دندان‌های پوسیده‌اش زهرخندی زد. بعد ایستاد و به احمد‌ترکه نگاه کرد و خندید. گفت «هی ترکه، من خیلی وقته که تو رو زیر نظر دارم. آره، ترکه، همیشه حواسم پیش تو بوده.»
احمدترکه به او خندید. جانور که سخت نفس می‌کشید دوباره خندید، جوری که صورت بی‌قواره‌اش مثل ژله وارفته باشد.
ادامه داد «هی ترکه، یه کسی برادر منو کاردی کرده. برادرم نیلز رو از پشت قصابی کرده، حالیته؟ تنها چیزی که نیلز بی‌چاره از قاتلش دیده بود یه خال رو سینه‌اش بوده. نیلز ننه‌مرده گفت که یه اژدها رو سینه‌اش خالکوبی کرده بود. خب، ترکه، داشتم اون خوک رو دید می‌زدم. حالیته؟ قرار شده بود وقتی دستم بهش رسید، من و رفقام چه این‌جا و چه بیرون یه دادگاه تشکیل بدیم و برامون مهم نباشد که کجا گیرش می‌اندازیم.»
جانور حسابی احمد‌ترکه را برانداز کرد و گفت: «هی ترکه، از وقتی که اومدی این‌جا خیلی پرت‌وپلا گفتی. درسته خوک دهن دریده… خیلی چیزا درباری‌ تو شنیدم، ترکه. مثلاَ شنیدم که تو دوروبر نشمی‌ نیلز موس‌موس می‌کردی. درسته؟ خب، عیبی نداره. شاید وقتشه که حرف بزنی، درسته؟
دوباره خندید و ادامه داد «خب ترکه، بیرون از این خراب‌شدهکه بودی، خیلی کرکری می‌خوندی.» و بعد کم و بیش همانی راکه من تازه از احمد ترکه پرسیده بودم، تکرار کرد «فکرشو بکن ترکه، هیچ‌کس تو رو لخت ندیده، دیده؟ چرا پیرهنتو درنمیاری، ترکه؟ این‌جا بدجوری داغه مرد، درست نمی‌گم؟ شاید بیرون که بودی شنیدی که من دنبال پدرسوخته‌ای می‌گردم که رو سینه‌اش خالکوبی داره. یه اژدها. درسته ترکه؟ واسه چی ما تو رو بدون پیرهن ندیدیم، ها؟» 
احمدترکه عرق دور لب‌هایش را لیسید و گفت: «گورتو گم کن ، نکره.»
جانور گفت «ببین ترکه، بچه‌هام می‌تونن دست‌وپاتو بگیرن تا پیرهنتو دربیاریم. هر جوری که خودت دلت می‌خواد، عزیز.»
رفقای جانور نزدیک‌تر شدند و ما را دوره کردند. احمد ترکه به جانور و بعد به من، نگاه کرد. صورتش غرق عرق بود. بعد زد زیر خنده. خودش را جمع‌وجور کرد و راست نشست و غرید: «باشه، همه‌تون ببینین.»
آن‌وقت دگمه‌های پیراهنش را باز کرد.
نویسنده: آلکس لاگوما
مترجم: هوشنگ حسامی

آلکس لاگوما

آلکس لاگوما، فرزند یکی از چهره‌های سرشناس نهضت آزادی‌بخش غیر سفید، در سال 1925 در آفریقای جنوبی زاده شد. در جوانی به حزب کمونیست پیوست و تا سال 1950 عضو کمیتی‌ حزب در ناحیی‌ «کیپ‌تاون» بود. در سال 1956 به تشکیل گروه نمایندگان آفریقای جنوبی، که «فرمان آزادی» را منتشر کردند، کمک کرد و در میان 156 نفری بود که همان سال در «Treason Trails» متهم شدند.
در سال 1960 نوشتن برای نشریی‌ پیشرو «عصر جدید» را آغاز کرد و دو سال بعد در خانه‌اش تحت بازداشت قرار گرفت پیش از آن‌که دوره محکومیت پنج ساله‌اش تمام شود. باز هم به محاکمه کشیده شد و با همسرش به زندان رفت. زن و شوهر وقتی از زندان آزاد شدند، از نو در خانه تحت بازداشت قرار گرفتند تا دست آخر در سال 1967 به بریتانیا گریختند و سپس به کوبا رفتند و لاگوما نمایندی‌ «کنگری‌ ملی آفریقا» شد. او در سال 1985 درگذشت.
اولین کار نمایان لاگوما «گردشی در شب»(1962)، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه بود. به دنبال آن «ریسمان سه‌لایه»، «کشور سنگ»، «مه در سیزن‌اند» و «عصر قصابی پرنده‌ها» را خلق کرد. چاپ و انتشار همی‌ رمان‌ها و داستان‌های لاگوما، تا چندی پیش، در آفریقای‌جنوبی ممنوع بود.
از: ماهنامه گردون، سال پنجم،شماره 45/44، بهمن ماه و اسفند ماه 1373
حروف‌چین: ش. گرمارودی

زن عقدی

آیایی کمی وول خورد و و بعد پا شد نشست. نگاهی به ساعت شماطه دار ارزان قیمت روی صندلی کنار تخت انداخت. شش و ربع بود و بیرون تازه آفتاب زده بود؛ شهرک آفریقایی مزبور کم کم داشت بیدار می‌شد که زندگی از سر گیرد. نگهبانهای شب با جیغ و ویغ عصبانی خروس‌ها از خواب بیدار شده بودند و دفع الوظیفه، قفل دکان ها و خانه ها را به صدا درمی‌آورند تا هم خودشان و هم مخدومانشان، اگر آن نزدیکی ها بودند، از حسن انجام کار آنها مطمئن شوند. زن های روستایی، گرم یکه به دو و ولنگاری، لخ لخ کنان، از خیابان‌ها متاع به بازار می‌بردند.
آیایی چای صبحانه اش را سرکشید. همانی بود که دوست داشت، رقیق و پرشکر، بدون شیر. زوری به خود آورد و بلند شد و به طرف پنجره رفت و ایستاد، شش نفس عمیق کشید. سخت معتقد بود که انجام روزانه ی آن جلوی ابتلا به سل را می‌گیرد. از مقر فکسنی خویش گذشت و به مستراح بیرون رفت و دوشی فی الفور گرفت، با همان ملاقه قلعی ئی که آب از سطل می‌کشید، آبی به سر خود ریخت.
در این فاصله آیو صبحانه او را چیده بود. آیو همسرش بود. البته نه زن رسمی‌اش. به دوستان نزدیکش می‌گفت غیر رسمی‌است. یک زن غیر رسمی‌خوب. تا حالا سه تا بچه برایش آورده بود و یک سه ماهه هم در راه داشت. دوازده سال بود با هم بودند. زن بساز و خوش بر و روئی بود. سیاه سوخته، با دندانهای سفید و چشم های درشت صادق. موهایش همیشه مرتب بافته بود. بار اول که آیو –به رغم عصبانیتهای والدینش- پیش او آمده بود، آیایی مصمم بود به محض این که آیو سند محکمی‌دال بر باروری خود نشان داد او را واقعاٌ عقد کند. اما هیچ وقت واقعاً نشد. یکی دو سال اول، آیو با آب و تاب فراوان از کرّ و فرّ عروسی های دوستانش برای او کی گفت و با چشم امید به او نگاه می‌کرد. اما او با نطق غرائی در ذمّ اینگونه خودنمایی ها ختم مقال می‌کرد. بعد از مدتی آیو از خیرش گذشت. پدرش از وقتی که او خانه شان را ترک کرده بود دیگر با وی حرف نمی‌زد. مادرش مخفیانه به دیدنش می‌آمد و در مراسم غسل تعمید همه بچه های او شرکت می‌کرد. کلیسا برای بچه های نامشروع هزینه ئی اضافی می‌گرفت تا عبرت دیگران شود، به جای پنجاه سنت، دو دلار. جز این، ایراد مهم دیگری در کار نبود. گاهی، دو سه باری در سال، کشیش سخت علیه زنا، تعدد زوجه و زوج هائی که به شکل غیررسمی‌با هم زندگی می‌کردند موعظه می‌کرد. آیایی و آیو کلیسا بروهای خوبی بودند و مرتب در مراسم شرکت می‌کردند، منتها در ردیف های جداگانه ئی می‌نشستند. معمولاً بعد از اینگونه مواقع، دوستان آن ها با آن ها و دیگر زوج های مشابه همدلی می‌کردند. کمی‌غرغر به راه می‌افتاد و اعضای نرینه نمازگزاران کلیسا ایراد می‌گرفتند که کلیسا بهتر است بجای فضولی کردن در زندگی خصوصی آدم ها، بچسبد به کار موعظه انجیل خودش. آیایی، با خاطر رنجیده، چند هفته ای کلیسا رفتن را کنار می‌گذاشت، اما عاقبت دوباره برمی‌گشت، چون هم از خواندن سرودهای مذهبی خوشش می‌آمد و هم ته دلش می‌دانست حق با کشیش است.
آیو زوجه خوبی بود. پدر او معتقد بود که آیو می‌توانست با دبیری، یا دست کم داروخانه داری- چیزی ازدواج کند، اما رفته چسبیده به یک کارمند دون پایه دولت. اما آیو آیایی را دوست داشت و با همین روال آرام و شخصی زندگی خودش خوش بود. برای آیایی غذا می‌پخت و بچه می‌زایید. هروقت هم فرصت زادی داشت، یا خرید و فروشی می‌کرد و به دیدن دوست هایش می‌رفت، یا با اومو، همسایه بغلی، می‌ولنگید.
آیایی، حوله به کمر، با جستی برگشت و به اتاق خواب و خودش را خشک کرد و تند اما با وسواس لباس ابریشمی‌قهوه ای اش را پوشید. از شیشه معجون تازه ئی که یکی از دوستانش که در داروخانه کار می‌کرد به او توصیه کرده بود، جرعه ئی سر کشید. آیایی معتقد بود که مرد برای حفظ سلامتی اش مرتب باید یک مقدار دوا بخورد. مشخصات برچسب این معجون تازه را خواند. بیست نوع ناخوشی از انواع مختلف بیماری ها ذکر شده بود که گفته می‌شد مواد محتوی آن شیشه، به شرط به شرط مصرف مرتب روزانه، برطرفشان خواهد کرد. آیایی پیش خود دست کم شش تا از آن موارد را برشمرد که به باور او یا بدان ها مبتلا بود یا در شرف ابتلاشان بود: سرگیجه، درد عضلانی، ناتوانی جنسی، اضطراب، زردی یرقان و رعشه های فلجی. به حکم ذکاوت و شجاعت، از روی نام بیماریهای زنانه و بیماریهائی مانند ضعف عصبی و درد مثانه گذشت. روی شیشه نوشته شده بود که باید روزی سه بار، هربار یک قاشق چای خوری مصرف شود. اما چون او فقط صبح ها یادش می‌ماند که بخورد و به این هم اعتقاد داشت که می‌تواند نوبت های بعدی را هم یکجا بخورد (درمان را ذخیره کند)، یک جرعه پر و دو قلوپ بزرگ خورد. دوا تلخ و بدمزه بود. چهره در هم کشید اما با رضایت. پیدا بود داروئی خوب و قوی است وگرنه که این قدر تلخ نمی‌شد.
رفت سر صبحانه. حلیم و لوبیای سرخ کرده و کاکائویش را خورد. بعد پسر بزرگه اش را، که ده ساله بود، حسابی کتک زد که چرا دیشب جایش را خیس کرده. پسرک گریه کنان به حیاط پشتی فرار کرد؛ آیو آمد.
گفت: «آیایی! تو زیاد این پسره رو می‌زنی.» جواب داد: «اون دیگه نباید جاش رو خیس کنه، پسر بزرگی شده دیگه.» «درثانی لازم نکرده کسی به من یاد بده پسرم رو چه جوری بزرگ کنم.» آیو گفت: «اون پسر منم هست.» او معمولاً با آیایی مخالفت نمی‌کرد، مگر اینکه از چیزی حسابی ناراحت می‌شد. «هربار این کارو کرده تو زدیش، با اینحال این عادتش ترک نشده. شاید اگه دیگه نزنیش بهتر بشه.» آیایی پرسید: »ببینم مگه من که زدمش شروع کرد به این کار؟» «نه» آیایی پیروزمندانه پرسید: «پس چطور میشه که با نزدن من، اون دیگه نکنه؟» آیو گفت: «همه اینهارو می‌گی، همین خانم بیمبولا، همشهری خودمون که تازه از انگلیس و آمریکا برگشته و پرستاری خونده، تو جلسه ئی که زن ها ترتیب داده بودند، می‌گفت تنبیه کردن بچه ها برای یک همچو چیزهائی درست نیست.» آیایی دست برد به طرف کلاه ضد آفتاب اش و گفت: «خیلی خوب، حالا معملوم میشه.»
تمام آن روز او سر کار به این مسئله و مسائلی دیگر فکر می‌کرد. پس آیو تو جلسات زنان شرکت می‌کند. خوب، کسی چه می‌دونه، بعدش حتماً می‌زنه برای انجمن شهر. ای زن آب زیر کاه. همینی که همیشه آرام و تسلیم نگاه ات می‌کند، یک دفعه نظریه های دکترهای ینگه دنیا را برایت نقل می‌کند. مغرورانه لبخند زد. آیو راستی راستی موهبتی است. شاید هم زدن پسره واقعاً کار غلطی باشد. تصمیم گرفت دیگر این کار را نکند. آخرهای وقت بود که سرپرست فرستاد دنبال او. حیران از این که چه خطائی امروز از او سرزده یا به چه ماموریتی می‌خواهند بفرستندش، با عجله رفت به دفتر بخش. در دفتر سه نفر سفیدپوست نزدیک میز سرپرست نشسته بودند. سرپرست، آفریقائی عاقله مردی بود با سر و وضعی آبرومند. قلب آیایی با دیدن آنها شروع کرد به تالاپ تالاپ. فکر کرد پلیس اند، خدای من، مگر من چه کرده ام؟»
سرپرست با لحنی رسمی‌گفت: «آقای آیایی، این آقایان محترم می‌خواستند شمارو ببینند.» آنکه از همه بلندتر بود با لبخند گفت: «از ملاقات شما خوشوقتیم. آقای آیایی، ما نمایندگان “اتحادیه جهانی جهاد انجیلی” هستیم. ایم من جانتن اولسن ئه.» آیایی با او دست داد و دو نفر دیگر هم معرفی شدند.
«شما سال گذشته ابراز علاقه ئی به کار ما کردید که ما فراموش نکرده ایم. ما داشتیم می‌رفتیم به هندوستان، گفتیم سر راه بیاییم شخصاً از نزدیک شمارو ببینیم.»
معلوم شد که این سه جهادگر در راه بوده اند و کشتی شان چندساعتی برای سوخت گیری در بندر آفریقا توقف کرده بوده. سرپرست حالا با احترام دیگری به آیایی نگاه می‌کرد. آیایی در همان حال که با اندکی من و من با آنها صحبت می‌کرد، سخت می‌کوشی به یاد بیاورد که چه ارتباطی با «ا.ج.ج.ا»داشته- اولسن از آن به بعد اتحادیه را بدان نام خوانده بود. یکدفعه یادش آ»د. چند وقت پیش از همسایه شان که در سرویس اطلاعات ایالات متحده کار می‌کرد، مجله ئی گرفته بود. برگه ئی از آن مجله را بریده بود و به آدرس ا.ج.ج.ا فرستاده بود و خواسته بود برایش اطلاعاتی بفرستند؛ اما در اصل به این امید که انجیل مصور مجانی برایش بفرستند و او آن را به کسی هدیه کند یا بفروشد. کمِ کم اش دیگر کپی های بزرگ تابلوهای مذهبی را برایش می‌فرستند که قشنگ قابشان کند و اتاق پذیرایی اش را با آنها تزئین کند، یا همانطور بالای دیوار اتاق خوابش بچسباند. اما از ارسال برگه هیچ چیز عاید نشده بود و قضیه فراموش شده بود. حالا خود ا.ج.ج.ا آنجا بود. سه تا آدم حی و حاضر. بی درنگ و بی پروا هر سه نفر آنها و همینطور سرپرست را یه یک نوشیدنی خنک دعوت کرد به خانه اش. همه پذیرفتند.
متذکر شد که: «خانخ من محقر است ها.» اولسن پاسخ داد: «خانه ئی که چراغش به نور عشق مسیح روشن باشد محقر نیست. سرپرست با بی اعتنائی خاطرنشان ساخت: «بهتون اطمینان میدم مال اون، روشن که چه عرض کنم منوه.»
اولسن پیشنهاد کرد تاکسی بگیرند، ولی آیایی با ذکر اینکه راه خانه اش بد است، مانع شد. پیش تر در گوش یکی از همکارانش گفته بود با دوچرخ برود خانه او و به آیو بگوید که تا نیم ساعت دیگر با چند نفر سفیدپوست می‌آید خانه، دستی به خانه بکشد و آب میوه ئی دست و پا کند. آیو از پیغام تعجب کرده بود، چون سفت و سخت معتقد بود که سفیدها فقط ویسکی و آبجوی تگری می‌خورند. اما پیام آورنده گفته بود که ترکیبی از دوستی و زهد در وجنات میهمانان دیده که گمان می‌برند میسیونر مذهبی باشند. دلیل دیگر این که دارند پای پیاده می‌آیند نه با ماشین. این آخری غرابت قضیه را در ذهن آیو زدود و به آنی دست به کار شد. اویو، که حالا دیگر از رسوایی صبح رها شده بود، با یک سبد به بازار گسیل شد تا نوشابه غیرالکلی بخرد. آیو به سرعت تقویم های تجارتی قبیحه را از دیوار برداشت. عکسهای خانوادگی را که روی میز افتاده بود سرپا کرد. رمان های غرب وحشی و مجله های عشقی را از اتاق پذیرایی برداشت و بجای آنها نسخه ئی قدیمی‌از سیر یک زایر جان بانین و یک کتاب دعا گذاشت. معتقد بود به دکوراسیون خانه بعد فرهنگی و مذهبی می‌دهد. یکدفعه یاد گیلاس های شراب و زیربشقابی های تبلیغ آبجو افتاد، آنها را گذاشت زیر نیمکت. تا آیایی و میهمانها برسند، فقط فرصت کرد لباس رسمی‌یک شنبه هایش را بپوشد و یک حلقه ازدواج از همسایه قرض بگیرد. سرپرست- که قبلاً اتاق را دیده بود- با دیدن تغییرات آن و لباس و حلقه آیو تقریباً جا خورد، اما به روی خود نیاورد. آیو معرفی شد و کمی‌انگلیسی صحبت کرد. آیایی از این قضیه خیلی خوشش آمد. بچه ها هم عوض شده بودند، لباس یکشنبه تنشان رفته بود و صورتشان شسته و موهاشان شانه شده بود. اولسن کیفور بود و اصرار داشت برای نشریه جهاد عکسی بگیرند. آیو نوشیدنی ها را آورد و تعارف کرد و سپس متواضعانه عقب کشید و مردان را به حال خود گذاشت تا به مباحث جدی بپردازند. اولسن تا آنموقع داشت با شور و اشتیاق از قریب الوقوع بودن ظهور مجدد مسیح سخن می‌گفت و به آیایی پیشنهاد می‌کرد له کس.ت شماسّی درآید.
دیوار به خوبی وخوشی پایان گرفت و مسیونرها رفتند به کشتی شان برسند. با توضیحات بموقع سرپرست، مبنی بر اینکه استفاده از مواهب نهادهای غیردولتی برای مستخدمان کشوری سخت برخلاف مقررات دولت است، آیایی از ورود به مناصب روحانی رست. برای اینکه آیایی را از آن مخمصه برهاند حتی از این هم فراتر رفته و گفته بود که چنین تخلفی ممکن است به جریمه یا زندان منجر شود و جوانترین مسیونرها با ناراحتی گفته بود: «اونوقت شما هی بگویید مظالم استعمار.»
روز بعد، آیایی سری به دفتر سرپرست زد و یک بطر آبجو هم، که با وسواس پیچیده شده بود، به رسم هدیه بخاطر کمک هائی که کلاً در آ« موقعیت به او کرده بود، برای او برد. دوتائی، شاد و شنگول، از محبت و علاقه ئی که سفیدها از خود نشان داده بودند سخن گفتند.
این واقعه و اعتراض آیو به شلاق زدن آن هم برای مقابله با شاشیدن، یک هفته ای فکر آیایی را سخت مشغول کرد. تصمیم گرفت آیو را عقد کند. عامل دیگری که بر وزنه این فکر افزود، عکسی بود که اولسن برای مجله اش برداشته بود. آیایی به نحو بخصوصی احساس می‌کرد که او و آیو با هم ازدواج می‌کنند تا همان چیزی بشوند که میلیون ها امریکایی وقتی عکس آنها را می‌بینند- این را اولسن به او اطمینان داده بود- برداشت می‌کنند، «یک خانواده آسوده و شاد آفریقایی». یک شب بعد از اینکه شام خوبی خورد و یک دل سیر آروق زد، آیو را از تصمیم خود مبنی بر ازدواج با او آگاه کرد. آیو ناگهان به شدت نگران شد و دلواپس به او نگاه کرد و برخاست. دیوانه شده؟ پرسید محل کارش اتفاقی افتاده؟ کسی اهانتی به او کرده؟ جواب داد نه، مگه اشمالی داره که میخواد ازدواج بکنه؟ نکنه کس دیگه ئی رو زیر سر داره؟ آیو خندید و گفت: «هرچی تو بخوایی. با هم ازدواج می‌کنیم، اما بعداً نگی من تورو مجبور کردم ها.»
آن شب بحث عروسی کردند. آیایی می‌خواست لباس عروس سفید باشد و روبنده و غنچه های نارنجی داشته باشد، اما آیو با تاسف به این نتیجه رسید که چنگی به دل نمی‌زند. سر خاکستری به توافق رسیدند. آیو می‌خواست حتماً شکم بندی داشته باشد که برآمدگی بارز شکم اش را بگیرد؛ آیایی آقامنشانه در مورد این ویر زنانه کوتاه آمد و چانه ئی از او گرفت و گفت: «آخ از دست شما زنها با این غرورتون!» اما درمورد نرفتن به ماه عسل کوتاه نیامد. گفت که از عهده مخارجش برنمی‌آید و تخت، تخت است دیگر. آیو هم در این مورد کوتاه آمد. بهرحال، بر سر عقد کلیسایی توافق کردند و این که بچه هاشان می‌توانند ساق دوشی عروسی را بعهده گیرند تا هزینه لباس ساقدوشها در خانواده صرفه جویی شود.
آن شب آیایی که از فکر عروسی و مقدماتش به هیجان آمده بود، آیو را در رختخواب مشتاقانه ورانداز کرد. آیو گفت: «نهو» و ماخوذ به حیا، آرام او را پس از زد: «درست نیست. صبر کن تا بعد از عقد.» آیایی تقریباً جا خورد، اما تن داد و گفت: «چرا؟» آیو جدی و قاطع گفت: «چون خوب دیگه، کار درستی نیست.»
پدر آیو چون از برنامه ازدواج مطلع شد، اندکی نرم شد. هرچه بود که اصرار داشت آیو و تمام متعلقاتش برگردند به خانه او. بچه های آیو به خانه خواهر شوهر کرده اش فرستاده شدند. اغلب بستگان آیایی موافق این وصلت بودند، مگر خواهرش که از ترس خطر تلویحی بهبود وضعیت اجتماعی آیو، به آیایی توصیه کرد که اول با یک فال بین مشورت کند. آیو از طریق دوستانی که در یکشنبه بازار داشت از این قضیه باخبر شد و پیشتر دم فال بین را دید. شب که آیایی و خواهرش سری به فال بین زدند، او با از ما بهتران صلاح و مصلحت کرد و طوری که چشمش به چشم خواهر داماد نیفتد، اظهار داشت که آینده را روشن می‌بیند و سرکار علیه عم جلوی خودش را گرفت که صورت پیرمرد را چنگ نیندازد و تن به شکست داد.
تنها رفیق شفیق دیگر در چنین موقعیت هائی همسایه آیو یعنی اومو بود. همانی که در وضعیت های اضطراری فی الفور حلقه ازدواجش را به او قرض می‌داد. اما او ناغافل رفتارش سرد شده بود. بخصوص بعد از این که آیو هدایای عروسی را که قرار بود آیایی به او بدهد به وی نشان داد. سرکار خان همسیاه با خشم و حسد به پارچه های نایلونی نازک او دست کشیده بود.
پرسیده بود: «یعنی می‌خواهی اینهارو بپوشی؟» آیو جواب داده بود: «آره.» زنک به اعتراض گفته بود: «اما خواهرجون با این لباس سرما می‌خوری. اومد و تصادفی- چیزی کردی و دکترهای بیمارستان خواستند لباس هات رو بالا بزنند تا معاینه ات کنند. تو این ها هم که تمام جونت معلوم میشه.» آیو جواب داد: «من تصادف نمی‌کنم. » و افزود: «آیایی میگه همه هنرپیشه های زن هالیوود از اینها می‌پوشند. ایناهاش نگاه کن- مارک هالیوود.»
دخترک حسود با خشم و عصبانیت آنها را از بالای پرچین انداخت تو سینه او و گفت: «مایه آبروریزی اند؛ همه چی از زیر اینها پیداست. از آدمی‌مثل تو گذشته که یک همچو چیزهائی بپوشه.»
«وقتی دارم با شوهرم ازدواج می‌کنم، چرا باید چیزی رو ازش بپوشونم؟» آیو پیروزمندان این را گفت و به طرف آشپزخانه خودش به راه افتاد و احساس کرد که دیگه راحت میشه از اینکه با اون همه منت، حلقه ازدواج اون را قرض بگیره.
ترتیب کارها باید به سرعت داده می‌شد، چون زمان و بند شکم بند آیو هردو علیه این زن بودند؛ عادات خانگی آیایی هم بدجوری به هم ریخته بود، بخصوص عادت یک فنجان چای صبحانه اش که حسابی دلش برای آن لک زده بود. برای تهیه جهیز و مخارج بزن و بکوب و سورو سات عروسی و لباس های هم قواره ئی که آیو و زن های فامیل او در مراسم پاتختی باید می‌پوشیدند، حسابی زیر بار قرض یک نزول خوار رفت.
مراسم خواستگاری بی سر و صدا انجام شد. یک روز عمو و سایر فامیل آیایی یک کتاب مقدس و یک حلقه انگشتر برداشتند و رفتند پیش بابای آیو دخترش را خواستگاری کنند. با خودشان دو تا دختربچه هم برده بودند که روی سرشان کدوی تو خالی بزرگی حمل می‌کردند. در این کدوها چیزهائی بود از قبیل سوزن، سکه، میوه، جوزِ کولا و پارچه. این خرده ریزها هدایای سمبلیک داماد بودند به عروس، تا فردا اگر بگومگوهای شوهری درگرفت، زنک نگوید: «از وقتی که عروسی کرده ام این گدا یک سر سوزن، یک هل پوک دستم نداده.»
دسته خواستگاران به در خانه پدر آیو که رسیدند، اول از آن رد شدند، انگار که مطمئن نیستند همان خانه باشد، بعد برگشتند.
این باعث می‌شد گوشی دست ساکنان خانه بیاید. سپس عموی آیایی چندین بار دق الباب کرد. از آنسو فرمان آمد که نام و نسب اش را اعلام کند و بگوید چه کار دارد. چنین کرد. جر و بحث و حرفهای رکیک در هر دو سوی در ه راه افتاد. خوب که صلاحیت خانواده اش را محک زدند و زیر سوال بردند و تحقیر کردند و در چند و چونش شک کردند، عموی آیایی بنا کرد به زبان بازی و خر کردن طرف. نیم ساعتی قضیه به همین منوال به بازی مفرح دلواپسی خانواده آیایی گذشت. خودش در خانه مانده بود، منتظر. پدر آیو در باز کرد. احترامات فائقه به عمل آمده بود و –اگر تا آنموقع مسجل نبود- حالا دیگر برای فامیل آیایی کاملاً مسجل شده بود که دارند میروند میان خانواده و خاندانی سرشناس، سخت گیر و نسبت به آبرو و حیثیتشان سخت غیرتی.
سپس پدر آیو خشک و عبوس پرسید: «چی کار دارید؟»
عمو می‌آیایی با تواضع پاسخ داد:
«آمده ایم اون گل ناب رو بچینیم
گل گلاب رو بچینیم
که کَس کَسونش نچیده
که همه کَسونش ندیده.»
یکی دیگر از مردهای فامیل آیو پرسید:
«شما می‌تونید به این گل گلاب ما حسابی برسید؟»
از طرف فامیل آیایی جواب داده شد:
«چنان ترو خشکی کنیم از این گل گلابتون
که از پای این یه شاخه، ده تا شاخه بیاد بیورن.»
بالاخره رضایت حاص شد، نوشیدنی ها تعارف شد و شکرها به جا آمد. سی دقیقه ای از هر دری که فکرش را بکنید سخن رفت الا از در اصلی. در تمام این مدت، آیو و خواهرانش و چندتائی از دخترهای فامیلشان در یکی از اتاق های مجاور از انظار پنهان بودند. بالاخره وقتی پدر آیو از عموی آیایی پرسید که، البته فامیل آیایی افتخار داده اند که میهمان او و خانواده اش شده اند، اما جز این چه فرمایشی دارند، عمو از فرصت استفاده کرد و قضیه را با این پاسخ مطرح کرد که شنیده اند در این خانواده دوشیزه ئی هست پاکدامن، زیبا و فرمانبردار به نام آیو. آنها آمده اند این دوشیزه را برای همسری فامیلشان آیایی خواستگاری کنند. پدر آیو در باز کرد و خواهر آیو را نشان داد. برای آزمودن آنها پرسید این است؟ آنها براندازش کردند و گفتند نه او نیست، آیو از این خیلی بلند بالاتر است. آنگاه یکی از دخترعمومهای آیو را آوردند. این است؟ خواستگاران گفتند نه، آیو از این تراشیده تر است. روی هم ده تائی زن آوردند. اما هیچ یک خودش نبودند. یکی خیلی کوتاه تر، یکی خیلی چاق تر، دیگری خیلی سفیدتر از دوشیزه ای بود که آنها وصف اش را شنیده بودند. اینجا بود که عموی آیایی زد روی پایش، یعنی که شک اش درست بوده؛ برگشت طرف خودی ها و اظهار داشت که دیدید چه کار خوبی کردیم اصرار کردیم عروس را با چشم خودمان ببینیم وگرنه زن دیگری به مان قالب می‌کردند. آنها هم با سر تائید کردند. پدر آیو درآمد که خیلی خوب، خیلی خوب، بی تابی برای چیست؟ او که می‌خواسته مطمئن شود که آنها می‌دانند چه کسی را می‌خواهند یا نه. پشت اش را کرد به جمع و مثل نگهبانان در درگاه اتاق ایستاد و با چشمان اشک آلود به آیو که داخل اتاق روی تخت نشسته بود اشاره کرد. پیشانی او را آرام بوسید که بدی ئی خوبی ئی در گذشته دیده ببخشد. بعد او را به جلو راند و با حدت رو به تماشاگران چرخید. با لحن خشکی پرسید کسی که می‌خواهند همین است دیگر؟
عموی آیایی مشعوف پاسخ داد: «خود خودش است.» همه دور آیو حلقه زدند و دستمال های سفید بالای سرشان گرفتند و لی لی لی لی کشیدند. مطربان فوراً گیتار زدن آغاز کردند؛ یکی با دربازکن و بطری خالی شراب ضرب گرفت؛ فلوتها چند تحریر پیش درآمدی آمدند و بعد ملودی اوج گرفت؛ همه دور آیو می‌رقصیدند. به محض آنکه وسط ایستاد، این زن سی و چند ساله، که مویش بفهمی‌نفهمی‌به خاکستری می‌زد، و حالا برای خودش از همان مراسم آبرومندی برپا کرده بودند که همیشه فقط تماشاگرش بود و مدت ها بود چنین چیزی را از بخت و اقبال خود به دور می‌دید، به یاد تعاریف کلاسیک کلمات عفت، فرمانبرداری و زیبایی افتاد و اشک شوق به چشمانش آمد و کودک متولد نشده برای نخستین بار در دلش وول خورد.
صبح روز بعد، یکی از زنان مسن و محترم فامیل خودش او را شست و مادرش کمکش کرد تا لباس اش را بپوشد و پدرش او را برای اجرای مراسم به کلیسا برد. مراسم عقد کاملی بود با تنها شش یا هفت مدعو. آیایی با آن کت مخصوص شام و گل یقه به نظر ناراحت می‌آمد، او فقط در موقعیت های خاص این لباس را می‌پوشید. بعد از پایان عقد، برای صرف ولیمه عروسی به خانه فامیل آیو رفتند. جلوی در خانه با یکی دیگر از عمه های مسن آیو مواجه شدند. یک لیوان آب جلوی دهان آن دو گرفت تا به نوبت جرعه ای بنوشند، اول آیایی. میهمانان همه بیرون پشت عروس و داماد جمع شده بودند. عمه خانم نطق طولانی مناسبی کرد تا همه میهمانان جمع بشوند. به آیو گوشزد کرد که با زنان دیگر زیاده نجوشد که شوهرش را خواهی نخواهی از دستش در می‌آورند؛ با هم با آشتی زندگی کنند و قهرهاشان تا غروب بیشتر نکشد. بعد رو کرد به آیایی و چشمانش برقی زد و گفت زن عقدی هم می‌تواند به خوش آیندی غیرعقدی باشد و مبادا نسبت به دختر آنها، که زن او باشد خشونت یدی به خرج دهد.
سپس وارد خانه شدند و بخش غربی مراسم انجام شد. کیک عروسی (که آیو پخته بود) بریده شد و صحبت ها گل انداخت. سپس آیایی به خانه خانواده خودش رفت، که بقیه مراسم آنجا انجام می‌شد. کمی‌بعد لباس استراحت پوشید و آیو را صدا کرد. در خانه پدری آیو گریه برپا شد. انگار داشت به سفری دور می‌رفت. مادر آیو به هنگام وداع، از لا به لای اشک خاطرنشان ساخت که گرچه این افتخار را ندارد که فردا مدرک باکرگی آیو را به عالم نشان دهد، اما هیچکس نمی‌تواند ادعا کند که از نظر قدرت واقعی باروری زنانه، آیو ذره ای کم داشته باشد، مگر اینکه کور یا کر باشد.
عروس و داماد به هر دو فامیل سر زدند و سرانجام به خانه خویش درآمدند. آیو به چشم آیایی آیوی دیگری می‌آمد. پیش تر هیچگاه به دقت در او نگاه نکرده بود. تازه متوجه شد که سر او، به رغم آن همه باری که در دوران بچگی اش با آن برده بود، چه افراشته و خوش ترکیب ایستاده؛ گردنش با آن سه برآمدگی افقی طبیعی- که در نظر آیایی نشانه زیبایی بود- به قشنگی گردن مجسمه هاست؛ و شانه هایش هم زیباست. با مهری تازه همسرش را در بغل گرفت.
صبح که زنگ ساعت شماطه دارش خاموش شد، تکانی خورد و دست دراز کرد فنجان چای صبحش را بردارد. نبود. مثل فنر پرید و نگاه کرد. هیچ. گوش سپرد صدای پای آیو را از آشپزخانه بشنود. هیچ. برگشت کنار خود را نگاه کرد. آیو آنجا بود و پشت سیاه و لختش آرام بالا و پایین می‌رفت. فکر کرد حتماً مریض است با آن همه هیجان دیروز.
داد زد: «آیو! آیو حالت خوب نیست؟» آیو همانطور درازکش آهسته برگشت رو به روی او. از سر راحتی، انگشت پایش را در زیر رو تختی نخی چرخی داد و با کف دست آرام به سینه خود زد. آرامش عجیبی در او دیده می‌شد. پاسخ داد: «نه، آیایی» بعد از او پرسید: «حال تو چی؟» و در ادامه گفت: «پاهات فلج اند؟» آیایی گفت: «نه.» حیران و مضطرب که نکند افکار آیو در اثر خستگی پریشان شده.
زن گفت: «آیایی، شوهرم، دوازده سال هر روز پنج صبح بلند شدم و برات چای و صبحانه درست کردم. حالا دیگه من واقعاً یک زن عقدی شده ام و تا باید با احترام بیشتری با من رفتار کنی. تو حالا شوهر یک زن عقدی هستی. بلند شو برای خودت یک فنجان چای درست کن.»
نویسنده: ابیوسه نیکول
مترجم: حسن ملکی

درباره نویسنده:
دیویدسون سیلوستر هکتور ویلفبی نیکول یا ابیوسه نیکول (14 سپتامبر 1924 – 20 سپتامبر 1994) یک آکادمیست، دیپلمات، پزشک، نویسنده و شاعر سیرالئون بود.

حروف‌چین: پرستو نادرپور

قصه‌ی نجیب‌زادگان جنگل

یکی بود، یکی نبود، مردی بود که با فیلی طرح دوستی ریخته بود. یک روز که توفان و باران سختی در​گرفته بود، فیل به دیدن دوستش رفت که خانه​ی کوچکی در گوشه​ای از جنگل داشت و به او گفت:«دوست عزیز، اجازه می‌دهی خرطومم را در خانه​ات جای دهم تا از شر این باران سیل​آسا در امان باشد.» مرد که وضعیت هوا را بحرانی دید گفت: بله، فیل عزیز، هر چند خانه​ام​​کوچک است ولی ایرادی ندارد، جا برای من و خرطوم تو است. ولی لطفاً خیلی آهسته خرطومت را بیاور تو.» فیل زبان به سپاسگزاری گشود و گفت: «لطف بزرگی در حق من کرده​ای. امیدوارم روزی جبران کنم.» حالا بشنوید بقیه​ی ماجرا را… 
فیل خرطوم خود را آهسته به درون خانه​ی کوچک مرد فرو برد، بیدرنگ کله​اش را هم داخل کرد و بعد همه​ی جثه​ی عظیم خود را وارد کرد و وسط خانه لمید و مرد را از خانه​اش بیرون راند و به او گفت: «دوست خوب من، پوست تو مقاومتر از پوست من است، از آن جا که در این خانه فضا به اندازه​ی کافی برای دو نفر ما نیست و تو مقاومتر هستی بهتر است تو در باران بمانی تا من در پناه این خانه محفوظ بمانم.»
مرد دید که فیل از راه دوستی چه بلایی سر او آورده شروع کرد به جار و جنجال راه انداختن. سر و صدا به گوش حیوانات دور و بر رسید و از هر طرف آمدند و دور خانه جمع شدند تا ببینند چه خبر شده! همه سرا​پا گوش شدند تا از اختلاف و کشمکشی که اکنون بالا گرفته بود سر در​بیاورند. در این میان شیر هم با​خبر شد و غرش​کنان وارد معرکه شد و نعره​ای زد و گفت:«شما‌ها مگر نمی​دانید که من سلطان جنگل هستم؟ چطور جرئت کردید صلح و آرامش قلمرو حکمرانی مرا بهم بزنید؟»
با شنیدن نعره​ی شیر، فیل که یکی از اصحاب نزدیک سلطان جنگل بود جلو آمد با لحنی خاضعانه گفت:«سرور من، چیز مهمی نبود که خاطر مبارک را مکدر کند. من صحبت مختصری با دوست عزیزم داشته​ام در مورد مالکیت خانه​ای که حضرتعالی مشاهده می​کنید تحت تصرف من است.»
شیر که مایل بود قلمرو حکومتی او در صلح و آرامش باشد با صدایی توأم با اقتدار گفت:« به اصحابم دستور می​دهم که با تشکیل کمیته​ی تحقیق و تفحص موضوع را بررسی کنند و گزارش دهند و بعد از آن رو کرد به آن مرد و گفت: «چه کار خوبی کرده​ای که با یکی از شهروندان ما روابط دوستانه برقرار کردید، آن هم با فیل که یکی از اصحاب محترم و متشخص این سرزمین است. بیش از این بحث و گفتگو نکنید. خانه​ی شما سر جایش هست منتظر تشکیل جلسه​ی کمیسیون تحقیق باشید، در آن نشست به شما فرصت کافی داده خواهد شد تا از خودتان دفاع کنید. من اطمینان دارم که شما از نتیجه​ی بررسی​‌های کمیسیون خشنود خواهی بود.» مرد از شنیدن سخنان امیدوار​کننده​ی سلطان جنگل خوشحال شد و معصومانه منتظر فرصت تشکیل جلسه شد، و اطمینان پیدا کرد که خانه​اش به خودش برگردانده خواهد شد.
فیل در پی دستور ارباب خود شروع کرد به منصوب کردن اعضای کمیسیون تحقیق. بزرگانی که در ذیل نامشان می​آید به عنوان اعضای کمیسیون برگزیده شدند:
1- جناب کرگدن 2- جناب گاومیش 3- جناب تمساح 4- عالیجناب روباه رئیس جلسات 5- جناب پلنگ دبیر جلسات.
مرد با دیدن نام اعضای کمیسیون زبان به اعتراض گشود، که چرا حتی یک نفر از سوی او در فهرست وجود ندارد. به او اعلام شد از طرف او کسی با دانش و اطلاعات کافی وجود ندارد که از قوانین پیچیده​ی جنگل سر در​بیاورد. به او اطمینان داده شد که هیچگونه شک و تردید به خود راه ندهد چون اعضای کمیسیون افرادی هستند که در قضاوت بی​طرفانه زبانزد همگانند. اینان نجیب​زادگانی هستند که با پشتوانه​ی قوی برگزیده شدند تا از نژادی که از چنگ و دندان بهره​ای ندارد دفاع کنند، و او باید مطمئن باشد که با دقت کامل موضوع بررسی شده و با کمال بیطرفی گزارش تهیه خواهد شد.
جلسه​ی کمیسیون تشکیل شد. عالیجناب روباه در آغاز جلسه از فیل خواست که موضوع را مطرح کند. فیل با افاده و ابهت در حالی که نیشش را با خلال دندانی که همسرش تهیه کرده بود تمیز می​کرد وارد جلسه شد و با لحنی آمرانه آغاز سخن کرد: «نجیب​زادگان جنگل، نیازی نیست که وقت ارزشمند شما‌ها را برای موضوع بی​اهمیتی که همگان آگاهید بگیرم. من این را جزء وظایف خود می​دانستم و می​دانم که از منافع دوستانم حمایت کنم، و این ظاهراً موجب سوء تفاهم میان من و دوستم شده است. او از من خواست که خانه​اش را در برابر توفان سیل​خیز محافظت کنم. توفان فضای بیشتری در چهاردیواری خانه به وجود آورد. با رعایت منافع دوستم، من ضروری دانستم که فضای تازه را به منظور بهره​گیری اقتصادی اشغال کنم. شما هم اگر در چنین شرایطی قرار می​گرفتید همان کاری می​کردید که من برحسب وظیفه​ام انجام داده​ام.»
عالیجناب روباه پس از شنیدن سخنان فیل به استماع حرف​‌های کفتار شاهد فیل و سایر بزرگان کمیسیون پرداخت که جملگی از فیل دفاع کردند. بعد از همه​ی این‌ها مرد شروع کرد به دفاع از حقوق خود. هنوز چیزی از موضوع دعوا را بیان نکرده بود که رئیس کمیسیون وسط حرف او دوید: «دوست عزیز، این طوری که نمی​شود، تو باید فقط در چارچوب موضوع صحبت کنی! ما بقیه​ی مسائل را از منابع بی​طرف شنیدیم. تنها نکته​ای که می​خواهیم از زبان شما بشنویم این است که آیا فضای خالی به وجود آمده در خانه​ی شما پیش از این توسط کسی اشغال شده یا این که نخستین بار در اختیار فیل قرار گرفت. مرد گفت:«نه، ولی…» با شنیدن همین یکی دو کلمه کمیسیون کفایت مذاکرات از دو طرف و ختم جلسه را اعلام کرد. کمیسیون که تمام شد اعضا ناهار مفصلی با هزینه​ی فیل صرف کرده و پس از آن حکم صادره را به این شرح به مرد ابلاغ کردند: «به نظر ما این مناقشه از سوء تفاهم تأسف​باری ناشی شد که در اثر کج​فهمی شما به وجود آمده. ما به این نتیجه رسیده​ایم جناب فیل به وظیفه​ی مقدس خود عمل کرده که در راستای تأمین منافع شما بوده است. از آنجا که خود شما قادر نیستید از فضای اضافی به شکلی مطلوب بهره​برداری کنید، بهتر است مصالحه کنید. بنابراین جناب فیل مجازند به اشغال خانه​ی شما ادامه دهند و به شما هم مجوز داده می​شود هر جا صلاح می​دانید تحت حمایت ما خانه​ای مناسب برای خود بسازید.»
مرد که چاره​ای نداشت و نیز این واهمه هم وجود داشت در صورت هر نوع مخالفت با چنگال و دندان​‌های تیز اعضای کمیسیون روبه​رو شود، حکم را پذیرا شد.
چندی بعد مرد شروع کرد به ساختن خانه​ای تازه، ولی چندان طول نکشید که کرگدن با آن شاخش به خانه حمله برد و مرد را وادار کرد خانه​اش را ترک کند. بار دیگر کمیسیون تشکیل جلسه داد تا اختلاف را بررسی کند، سر آخر حکم تخلیه برای خانه​ی جدید صادر کرد. این کار تکرار شد و باز هم تکرار تا این​که، جناب پلنگ، گاومیش و جناب کفتار و دیگر مقامات صاحبخانه شدند.
سرانجام مرد دید که کمیسیون تحقیق مثل مرغی است که فقط یک پا دارد به فکر چاره افتاد. او با خود گفت: برای هر مشکلی راه حلی وجود دارد. یک نفر را می​شود یک بار فریب داد، ولی نه برای همیشه.
صبح یکی از روز‌ها که نجیب​زادگان جنگل سرگرم ورجه​ورجه​‌های خود بودند و با حرکت آن‌ها خانه​ی اشغال شده​شان به تدریج فرو می​ریخت، مرد رفت در جای دورتر شروع کرد به ساختن خانه​ای تازه، خانه​ای بهتر و بزرگتر. به گوش کرگدن رسید که خانه​ی تازه​ای ساخته شد و به عجله آمد، وارد که شد دید که فیل از پیش آمده در خواب عمیقی فرو رفته است. پلنگ از پنجره پرید و شیر، روباه و گاومیش از در آمدند، کفتار زوزه می​کشید و تمساح هم خود را از سقف آویزان کرده، همگی فضای خانه را پر کردند. چون فضا تنگ بود کارشان به اختلاف کشید و اختلاف هم به درگیری منتهی شد. آن‌ها که سرگرم جنگ و دعوا‌های خود بودند، مرد با استفاده از فرصت دور تا دور خانه را به آتش کشید و همه​ی نجیب​زادگان جنگل را در آتش منهدم کرد.
وقتی که کار تمام شد به خود گفت: صلح و آرامش هزینه دارد، باید هزینه و دردسر آن را پذیرفت. پس از این همه دردسر، آخر سر مرد به خوشی و آرامش رسید.
نویسنده: جومو کنیاتا
مترجم: حسن اکبریان طبری

درباره‌ی نویسنده:
جومو کنیاتا در سال 1894 در کنیا به دنیا آمد و در اوت 1978 درگذشت. او به مقام نخست‌وزیری رسید و بعد‌ها به ریاست جمهوری کنیا نائل شد. جومو کنیاتا که از قبیله‌ی کیکویو KiKuyu بود. در 1920 به نایروبی پایتخت کنیا کوچید و به فعالان سیاسی پیوست. در 1953 به اتهام شورش به هفت سال زندان محکوم شد. در سال 1961 در پی مبارزات استقلال​طلبانه رهبری انقلاب را به عهده گرفت و کنیا به استقلال رسید.
از او آثاری چند به جای مانده: رو​در​رویی با کوه کنیا (1938) کنیا، سرزمین تضاد‌ها (1944) و شماری کتاب و مقاله با همکاری دیگر نویسندگان.

منبع: www.jenopari.com

سلام

زمان: صبح، مکان: فضایی وسیع با چهار تا میز تحریر برای چهار نفر. یکی از میزها در جایی شاخص برای مردی تنومند و متشخص- اگر حدس زدید میز رئیس، درست حدس زدید. سمت راست این میز جای فرید افندی پرافاده است که ثروت پدرش را تصاحب کرده و این پست فعلی اوست. میز سوم روبه‌روی میز اول است که سالیان دراز است که به عفیفی افندی مندور واگذار شده، مردی با مو‌های جوگندمی، با ابروها و سیبل نامرتب و چهرهای عبوس و شکر خدا که آدم مهم و معتبری نیست و در این داستان هم نقش چندانی ندارد.
ساعت دیواری ساعت نُه را اعلام کرده بود. فرید افندی روزنامه‌ای را که در حال مطالعه بود کنار گذاشت و دستش را آرام روی میز، با کنار رفتن آستین پیراهن ابریشمی ساعت و زنجیر طلایی‌اش آشکارا دیده می‌شد که هر دو ظریف و زیبا بودند. وقتی از دک و پُز خود اطمینان پیدا کرد گفت: «راستی از این یوسف افندی خبر مَبری نیست»
روی صحبت او با کسی نبود، با وجود این عفیفی افندی انگار که از او پرسیده باشند شروع کرد به حرف زدن.
در حالی که ابرو و سبیل‌هایش بالا و پایین می‌رفتند گفت: «فریدخان این دفعه اولش نیست. از آدمی مثل او چه انتظاری داری؟ آدم عیاشی که شب‌ها دنبال ولگردی و بی‌بندو باری است، ممکن است صبح بتواند سر وقت به اداره بیاید؟ اصلاً به درد کاری بخورد؟»
رئیس و فرید افندی با لبخندی تحقیرآمیز متوجه شدند که مرد سالخورده فرصتی گیر آورد تا عفیفی را با کلماتی چون «عیاشی» به باد ناسزا بگیرد و دق و دلش را خالی کند، بعد هم صدایش به پچ و پچی تبدیل شد اندکی بعد در سکوت فرو رفت.
کمی که گذشت فرید افندی از جایش بلند شد و رفت به سمت میز رئیس و سرش را چنان دُو لا کرد لبه کلاهشان به هم چسبید شروع کردند به غیبت کردن درباره همکارشان: یوسف دیشب تمام وقت سرگرم عرقخوری بود، این قدر از این می‌خانه به آن می‌خانه رفت، آخرش سیاه مست شده بود. تلوتلو خوران عربده می‌کشید، به زبان عربی و هر زبان دیگه‌ای که بلد بود هر چه بدو بیراه بود از چاک دهنش در می‌آمد تا اینکه به منزل رسید با دیدن همسرش گفت که چشم دیدن او را ندارد با صدایی بلند شروع کرد به فحاشی…
در این دم ناگهان دهان فرید افندی باز ماند و حرفش را فرو خورد، چون در باز شد و یوسف افندی با آن قد بلند و چهار شانه‌اش وارد اتاق شد و با لبخندی پژمرده با همه سلام و علیک کرد.
او با حالتی بی‌حال و بی‌رمق خود را روی صندلی رها کرد. رئیس با لحنی تیز گفت که خودت را به خستگی می‌زنی تا دیر آمدنت را توجیه بکنی؟ عفیفی افندی هم نیشخندی زد، دماغ‌اش را بالا کشید با حرکت ابروان خود به او نیش و کنایه می‌زد. فرید افندی رفت به طرف دوستش در حالی که ذهن و زبانش انباشته از سئوال‌هایی بود از یوسف. ولی یوسف زحمت سئوال کردن را کم کرد و یکهو گفت:
– کار را یکسره کردم. طلاقش دادم.
رئیس مشتش را به میز کوبید و پرسید:
– چه شده یوسف افندی؟
یوسف در حالی که مشت‌های فشرده‌اش را باز کرده بود که نشان دهد چیز مهمی نیست محکم و موجز گفت:
– همه چیز تمام شد.
بعد سیگاری روشن کرد و زنگ را به صدا در آورد تا مستخدم برای او قهوه بیاورد. رئیس از بی‌تفاوتی او به خشم آمد و با آن هیکل سنگین خود مشتی نثار میز کرد (ظاهراً با آن نیرویی که ضربه می‌زد، اقتدار ریاستش را می‌نمایاند) به زبان فرانسه گفت: (Vous ates fou) و بعد به زبان بومی خود ادامه داد: «مگر عقلت را از دست داده‌ای؟» فرید هم در حالی که گونه‌هایش می‌لرزید با ناباوری خیره خیره یوسف را ورانداز می‌کرد گفت:
– دیوانه‌وار یا عاقلانه چه فرقی می‌کند، فعلاً کاری است که انجام گرفت و تمام شد. اندوهی عذاب‌آور و طاقت‌فرسا در جانش رخنه کرد و برای فرو نشاندن آن فنجان قهوه نیمه خورده را رها کرد و شروع کرد به قدم زدن در طول اتاق، با دستمال عرق پیشانی و روی لب‌هایش را پاک کرد.
رئیس از عفیفی افندی پرسید: «جریان چیست؟» عفیفی فوری جواب داد: او آدمی است منحرف و دیوانه، به هیچ صراطی مستقیم نیست، حتی قابل ترحم هم نیست.
اگر رئیس به طور جدی وارد معرکه نمی‌شد یوسف فلکزده کم مانده بود با حمله به فرید دق دلی خود را درآورد. هر چند پریشانی درونی او با طوفانی از کلمات که بر زبانش جاری شد راه مفری پیدا کردند، ولی همه‌ی این آشوب ناشی از درد و رنج‌هایی بود که در روز‌های گذشته برای همکارانش درد دل کرده بود. خوب، او ظاهراً به طمع رسیدن مال و منالی از خانواده همسرش- پس از مرگ پدر زن- این زن را به همسری برگزیده بود. پنچ سال آزگار که سراسر رنج، درد و مصیبت بود گذشت، و همسرش که می‌دانست ارثیه‌ی کلانی در انتظار اوست مغرورانه ولخرجی کرد و یوسف را تا خرخره در بدهی فرو برد. او برای فرار از این همه گرفتاری به می‌خواری پناه برد، در اثر غفلت و ندانم کاری زن هر سه بچه او یکی پس از دیگری مردند ولی پدر زن نحیف و لق‌لقو با درد مفاصل، قلب ضعیف، معده ناجور و آرتروز شدید، انگار بین مرگ و زندگی است، بهر حال زنده و در قید حیات است. برای یوسف این وضعیت نوعی زندگی اسارت بار بود که سال‌های جوانی‌اش را هدر می‌داد. لعنت بر این ثروت که به بهای اسارت تمام می‌شود.
یوسف با این کلمات حرف‌هایش- یا در واقع دفاعیاتش- را به پایان رسانید، لحن و احساساتی که موقع حرف‌زدن بکار می‌برد موجب شد که فرید شروع کرد به کف زدن، انگار روی صندلی یک اُپرا نشسته باشد. بعد از جایش بلند شد دست‌های یوسف را در دست گرفت به ایتالیایی گفت «براوُ» بعد به انگلیسی گفت: Shake on it و آخر سر به عربی گفت: تو یک قهرمان هستی.
یوسف وارفته روی صندلی نشست و سیگار دیگری روشن کرد. (سیگار قبلی در گوشه میز سوخت و خاکستر شد) رئیس با نگاهی سرشار از دلسوزی به او نگاه می‌کرد. عفیفی افندی که چشم‌هایش نیمه‌باز مانده بود، شکر خدا که لب فرو بست و چیزی نمی‌گفت.
فرید افندی سعی کرد با گفتن حرف‌های خنده‌دار به دوستش روحیه بدهد، ولی نشد. با هر پُکی که یوسف به سیگار می‌زد حالش بدتر می‌شد. همکارها برای اینکه گفتگویی به میان نیاید، هر کدام خود را با کاغذ‌های اداری مشغول کردند. بالاخره ته سیگار را توی زیرسیگاری گلین ریخت، شانه‌اش را بالا انداخت و هر چه شد، شد (هر چه هم از این به بعد پیش بیاید، آمد)، کشویش را باز کرد و پرونده‌های کاری را در آورد، انگار طوری نشده، شروع به کار کرد.
چند دقیقه نگذشت زنگ تلفن به صدا در آمد. رئیس گوشی را برداشت.
– بله بفرمایید، بله، بله گوشی خدمتتان
رئیس رو کرد به یوسف افندی و گوشی تلفن را دست او داد. یوسف گفت: الو، من یوسف افندی هستم. جنابعالی؟ اورژانس؟ فکر می‌کنم شماره را اشتباه گرفتید… بله من یوسف افندی هستم… الو، لطفاً کمی بلندتر صحبت کنید. داشت می‌آمد اینجا… الو، الو تلفنچی لطفاً قطع نکنید! چی شد؟ با یک تاکسی تصادف کرد! در جا کشته شد!
یوسف بی‌اختیار تلفن را رها کرد، بی‌آنکه فکر کند که باید آن را در جای خودش بگذارد. گیج ویج توی اتاق دور خود می‌گشت. با لحن بهت‌زده گفت: «باورتان می‌شود؟ پدرزنم همین امروز فوت کرد!»
سکوت اندوهبار اتاق با صدای عفیفی افندی شکست: «حقیقت همین بود».

نویسنده: محمود طاهر لاشین
مترجم: حسن اکبریان طبری

درباره‌ی نویسنده:
(1945- 1895)
محمود طاهر لاشین نویسنده داستان‌های کوتاه در منطقه معروف السیاح زینب، قاهره به دنیا آمد. او درس مهندسی خواند و در این رشته کار می‌کرد، ولی به ادبیات عشق می‌ورزید، به ویژه اینکه به زبان‌های فرانسه و انگلیسی تسلط داشت و از آثار ادبی این دو زبان نیز بهره می‌برد. آثار او که در نشریات گوناگون چاپ شد نشان از تاثیر‌پذیری او از ادبیات غرب، دارد. سه مجموعه از داستان‌های کوتاه او به چاپ رسیده است: طنز فلوت (1926) به هم مربوط است (1928) حجاب پرنده (1940)

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.