داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مغازه‌ی کاغذ دیواری

مغازه را قبلاً، طی گردشی در محله، دیده بودم. آن موقع روی تابلوی مغازه، در یک دست نقاشی شده‌ی جذاب، نوشته شده بود که مغازه ساعت یک بعدازظهر باز می‌شود. مغازه در یک کوچه‌ی نیمه تاریک واقع شده بود که به طور معمول کسی گذارش به آنجا نمی‌افتاد مگر این که کاری داشته باشد.
من در حالی‌که در زنگدار پشت سرم بسته می‌شد داخل مغازه شدم. داخل گرم بود و عینکم بلافاصله بخار گرفت و هنگامی که دوباره توانستم ببینم، روبه‌رویم پیرمردی نحیف و شکننده با روپوش ایستاده بود. او در سکوت لبخندی زد و نگاه زنده‌اش را بازی‌کنان روی چهره‌ام چرخاند. در مغازه سکوت مطلق بود.
من گفتم که به دنبال یک لوله‌ی کاغذ دیواری با زمینه‌ی روشن و صاف می‌گردم. مرد سری تکان داد و به طرف میزی رفت که روی آن، میان دو قوطی حلبی، یک دسته از لوله‌‌های کاغذ دیواری دست خورده قرار گرفته بود. او با دستان پیرش کاغذ را لمس و امتحان کرد و یک لوله را آورد تا من هم لمسش کنم. من با سر تایید کردم و به دنبال او به طرف صندوق مغازه رفتم.
بقیه‌ی پول را که به من برمی‌گرداند گفت: «حتماً می‌خواهید رویش بنویسید»، من تایید کردم و لوله را زیر بغلم زدم. همین که می‌خواستم برگردم، مرد دوباره با لحنی خودمانی گفت: «شما می‌نویسید و من نقاشی می‌کنم» و برای این که از نگاه من پیشی بگیرد، بشاش و یکوری به حاشیه‌ی سقف نگاه کرد. نگاهم خود به خود نگاهش را دنبال کرد و حالا نقاشی‌ها‌ را بین سقف و آخرین طبقه‌ی قفسه‌‌ها می‌دیدم: تابلو‌های بزرگ، بدون نقش، نه، با نقش ولی نقوش هندسی. مثلا هرمی با پایه‌ی سفید که روی یک سطح سیاه قرار داشت و هرچه به طرف بالا می‌رفت تیره‌تر می‌شد به نحوی که در نهایت راس آن در زمینه محو می‌شد. اما علیرغم آن انگارکه هنوز هم می‌شد ببینیش. روی تابلو‌های دیگر یک مخروط، استوانه، کره و مکعب دیده می‌شد.
از تعریف من، چهره‌ی مرد یک لحظه روشن شد اما بلافاصله حالت دافعه به خود گرفت انگار که نمی‌خواهد چیزی راجع به آن بداند. «بهترین کار‌های من آن پشت است. من آن‌ها را از دید مردم دور نگه می‌دارم. اما اگر شما بخواهید می‌توانید آن‌ها را ببینید» و با سر اشاره کرد که می‌توانم به دنبالش بروم.
از یک راهرو گذشتیم و لحظه‌ای بعد در اتاقک پشتی بودیم. نور از لای درز قاب‌ها‌ی شیشه‌ای بی‌حرکت وارد می‌شد. مرد ملافه‌ای را کنار زد و در حالیکه در خود فرو رفته بود شروع به نشان دادن دسته‌ی تابلو‌ها‌ که به دیوار تکیه داده شده بود، کرد. همان تابلو‌ها‌ی چهارگوش که تا کمر می‌رسیدند. برای این که بتوانم آن‌ها را ببینم رفتم و کنارش ایستادم. فقط بعد از این که من صدایی در می‌آوردم یا با تاکید سرم را تکان می‌دادم، مرد به سراغ نقاشی بعدی می‌رفت. مدتی طولانی آخرین کار او را تماشا کردیم و بعد از آن او تابلو‌ها را دوباره به دیوار تکیه داد. او تابلو‌ها را دوباره چنان جدی با ملافه پوشاند که انگار یک مرده را می‌پوشانید.
پرسیدم: «شما با رنگ و روغن نقاشی می‌کنید؟»
-البته، اما فقط با Histor.
من سرتکان دادم و بعد از آن سکوت برقرار شد. حالا می‌بایستی می‌رفتم؟ احساس کردم به من اعتماد شده و نمی‌خواستم خودم آنجا را ترک کنم و منتظر اشاره‌ای از جانب مرد بودم.
بی توجه سیگاری تعارف کرد. در حالیکه دستش را در میان دود تکان می‌داد گقت: «بله من نقاشی می‌کنم، اما گاهی هم می‌نویسم… شعر.» در جواب نگاه متعجب من ادامه داد: «اگر شما وقت داشته باشید مایلم چیزی برایتان بخوانم.»
از یک کشو دفترچه‌ای را بیرون کشید، عینک ذره‌بینش را به چشم زد و شروع به ورق زدن دفترچه کرد. عاقبت لبخندی چهره‌اش را پوشاند. او، متمرکز روی صفحه‌ی کاغذ، سری از روی خشنودی تکان داد و دست‌ها‌یش را همراه با کتاب به پشتش تکیه زد. سرفه‌ای کرد و از حفظ خواند: «یک مرغ دریایی نامت را صدا می‌زند و امواج، ساحل را می‌بوسند.»
و پس ازلحظه‌ای اضافه کرد: "هایکو". در این هنگام زنگ در مغازه به صدا در آمد. ناگهان با دستپاچگی نگاهی به من و نگاهی به درز در انداخت.
گفتم: «منتظر می‌مانم» و مرد با تعظیم خفیفی از اتاقک خارج شد. سیگارم را خاموش کردم و سیگار دیگری روشن کردم و به انت‌های راهرو نگاه کردم. مغازه تاریک روشن بود و نور مانند مه پایین آمده بود. کنار صندوق دو شبح تیره ایستاده بودند. من صدای مبهمی می‌شنیدم.
مرد برگشت؛ در دفترچه به دنبال شعر دیگری گشت و دوباره دست‌هایش را پشت کمرش زد. او مثل یک بچه در روز مادر چند شعر دیگر خواند.
بعد از چهارمین شعرگفت: «همه‌اش هایکوست، من بودیستم.»
سری به علامت تفاهم تکان دادم و سعی کردم بفهمم که آیا این توضیح علامتی بود برای ختم صحبت یا نه، بهانه‌ای برای باز کردن سر صحبت.
مرد ادامه داد: «من نقاشی می‌کنم و شعر می‌گویم، ولی نثر هم می‌نویسم. می‌توانم برایتان متن کوتاهی بخوانم؟ این در واقع آزمایشی است.»
بین فاکتور‌ها دنبال چیزی می‌گشت در حالیکه من از خودم می‌پرسیدم که او دنبال چه چیزی می‌گردد. تلفن روی میز شروع به زنگ زدن کرد ولی او گوشی را برنداشت. در اثر صدای عصبی کننده تلفن، او به گشتن با شتاب ادامه داد و عاقبت با چهره‌ای گشاده یک تکه کاغذ‌دیواری چهارگوش کثیف را بیرون کشید. گفت: «خوب توجه کنید، مشتاقم بدانم که آیا آن را می‌فهمید.» کاغذ را مانند یک اعلامیه‌ی رسمی با دو دست جلوی خودش گرفت.
«پاییز است و دخترکی کوچک در پارک راه می‌رود. او پالتوی کلفتی به تن دارد چون‌ هوا سرد است. او جلوی یک درخت خشک پیر می‌‌ایستد و به بالا نگاه می‌کند. می‌گوید: "بگو درخت، چرا وقتی زمستان می‌شود مردم لباس‌ها‌ی ضخیم می‌پوشند ولی شما درختان برعکس برگ‌ها‌یتان می‌ریزد. چرا؟" بادی ناگهانی در پارک می‌ پیچد و درخت با شاخه‌‌های لختش نجوا می‌کند. دخترک لحظه‌ای به فکر فرو می‌رود و می‌گوید: "O"»
پیرمرد چالشگرانه به من نگاه کرد: «شما این را می‌فهمید؟»
من شروع کردم: «اِه؛ آن دختر از خودش می‌پرسد که چرا برگ درختان در زمستان می‌ریزند در حالیکه مردم بر عکس لباس‌ها‌ی ضخیم به تن می‌کنند.»
مرد در حالیکه با لبخند سرش را تکان می‌‌داد: «بله، من داستان را برایتان درست خوانده‌ام.»
با درماندگی به دنبال جمله‌ی عمیقتری می‌گشتم ولی مرد با لحنی همدردانه شروع به صحبت کرد. «به خودتان زحمت ندهید، می‌بینم که شما چیزی از آن نمی‌فهمید. مهم نیست. ببینید، دخترک، آن بچه، درخت را در حالیکه نجوا می‌کرد فهمید، چونکه بعد از آن باد ناگهانی گفت: "O". در واقع این خیلی ساده است. مثل همه چیز در فلسفه‌ی شرقی، ولی شما آن را نفهمیدید. شما این داستان را همان قدر نمی‌فهمید که درختان را. فقط کودکان این را می‌فهمند، این ثابت شده است.»
پیرمرد بدون این که به من نگاه کند بازویم را گرفت تا مرا به طرف در هدایت کند. حالت پیروزی در او نبود، برعکس، کمی دلشکسته به نظر می‌رسید.
دم در دستم را به طرف او دراز کردم. با خجلت گفتم: «ممنون. خیلی زیبا بود». متوجه شدم که این برای مرد ناگهان همچون ضربه‌ای سنگین بود.
با صدای متزلزلی گفت: «زیباست، ولی مردم دیگر آن را نمی‌‌فهمند. به همین دلیل آن را چاپ نمی‌کنم. فرقی برایم نمی‌کند. من که فقط برای خودم می‌نویسم. این در واقع یک جور نیاز درونی‌ست که مرا بر آن می‌دارد. هر روز صبح شعر می‌گویم، صبح موقع تفکر است.» مرد حالا با چشمان مرطوب به من نگاه می‌کرد. او درحالیکه که به سختی قابل فهم بود گفت: «اما شما هنوز جوان هستید، از این بابت خوشحال باشید، پیری آدم را تنها می‌کند.»
احساس نیاز کردم که برای وضعیت پیش آمده عذرخواهی کنم، اما حالا دیگر بیرون زیر نور ایستاده بودم و در مغازه زنگ‌زنان پشت سرم بسته شد. مات و خجل دور و برم را نگاه کردم، تابلوی ساعات کار مغازه هنوز به شیشه می‌خورد. نه، من هیچ چیز نفهمیده بودم، نه نقاشی‌ها‌ را، نه اشعار را و نه نثر را. فقط باز بودن تا دیر وقت این مغازه را حالا می‌فهمیدم.

نویسنده: توماس روزنبوم (De behangzaak Thomas Rosenboom)
مترجم: منصوره ماهگلی
درباره‌ی نویسنده:
توماس روزنبوم نویسنده‌ی هلندی در شال 1956 به دنیا آمد و داستان‌‌ها و رمان‌‌های زیادی از او منتشر شده است. داستان حاضر نخستین اثر نویسنده است که به فارسی منتشر می‌شود. عکس نویسنده را آقای محمد باقری گرفته‌اند.

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.