داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

نشان افتخار

آقای " ساکرمان " از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن اینکه نشان افتخار بگیرد . وقتی بچه بود، مثل بچه های دیگر که کلاه کپی به سر می‌گذارند صلیبی رویین به شکل نشان " لژیون دونور " به خود آویزان می‌کرد و در کوچه‌ها با غرور و تفرعن تمام دست با دست مادرش می‌داد و سینه ی کوچکش را که مزین به نوار قرمز و ستاره ی فلزی بود سپر می‌کرد .
در پایان تحصیلات که بسیار ناقص انجام گرفت در امتحان نهایی دوره ی متوسطه رد شد و چون دیگر نمی‌دانست چه بکند از آنجا که ثروتی داشت با دختر خوشگلی ازدواج کرد. هر دو در پاریس مثل اشراف متمول زندگی می‌کردند و بی آنکه با سایر مردم معاشرتی بکنند، با اجتماع محخصوص خودشان محشور بودند، از جمله از دوستی با یکی نمایندگان مجلس که ممکن بود بعداً وزیر شود و ضمناً با دو تن از فرماندهان بزرگ ارتش دوست بود بر خود می‌بالیدند.
لیکن فکری که از روزهای نخستین زندگی به سر آقای ساکرمان افتاده بود رهایش نمی‌کرد و او دائم رنج می‌برد از اینکه چرا نمی‌تواند بر یقه ی کت خود نوار قرمز باریکی که همه ببیند، بدوزد.
به هر کس در خیابان برمی‌خورد که نشان افتخار بر سینه داشت مثل این بود که ضربتی کاری به قلبش زده باشند . بیچاره با حسدی یاٌس امیز از گوشه ی چشم به آنان می‌نگریست . اغلب اوقات در ساعات ممتد بیکاری بعدازظهر به شمردن این صاحبان نشان می‌پرداخت و با خود می‌گفت : " ببینم از خیابان " مادلن " تا کوچه " دروئو " به چند نفر نشاندار بر می‌خوریم ."
آنوقت آهسته وخرامان به راه می‌افتاد و نظر به لباس عابران می‌دوخت و چشمانش چنان ورزیده شده بود که از دور می‌توانست آن نقطه ی قرمزرا تشخیص بدهد. آخر وقتی به انتهای مسیر گردشگاه خود می‌رسید از تعداد کثیر نشانداران متعجب می‌شد و با خود می‌گفت : " وای ! هشت افسر و هفده شوالیه ! راستی چقدر زیاد است! الحق که اسراف در بخشیدن نشان به این ترتیب کاری احمقانه است ! حال ببینم در برگشتن به جند نفر بر می‌خورم ."
آنگاه، آهسته آهسته، ازهمان راه باز می‌گشت و وقتی جمعیت زیاد می‌شد و ازدحام عابرین چنان مزاحم کشف و تفتیش او می‌شد که شمارش نشانداران از دستش در می‌رفت، سخت پکر می‌شد .
چند محله ای که ممکن بود بیشتر نشاندارا ن را در آن یافت، می‌شناخت . نشانداران بیشتر در " پاله روایال " دیده می‌شدند و خیابان " اوپرا " از این حیث بی برکت تراز کوچه ی" صلح " نبود و عبور و ومرور ایشان از طرف خیابان بیشتر از طرف چپ بود .
به نظر می‌آمد که نشانداران، رفتن به کافه ها و تاًتر های خصوصی را ترجیح می‌دادند . هر بار که آقای ساکرمان جمعی از این پیرمردان را با آن موهای سفید می‌دید که در وسط پیاده رویی ایستاده اند و راه عبور و مرور مردم را تنگ کرده اند، با خود می‌گفت : " اینها افسران لژیون دونور هستند ! "
و دلش می‌خواست که به ایشان سلام کند .
اغلب به این نکته توجه کرده بود که افسران رفتاری غیر از شوالیه های ساده دارند و طرز خود گرفتن و تظاهرشان با آن گروه متفاوت است . به خوبی احساس می‌شد که افسران بیشتر مورد توجه و احترام هستند و مردم برای آنان اهمیت بیشتری قائلند .
گاه نیز خشمی‌عجیب به آقای ساکرمان دست می‌داد، خشمی‌شدید علیه تمام کسانی که نشان افتخار داشتند و آنوقت حس می‌کرد که نفرتی شبیه به نفرت سوسیالیست ها از ایشان به دل دارد .
آنگاه در حین بازگشته به خانه، خشمگین و ناراحت از برخورد با آن همه صلیب افتخار، همچون فقیر گرسنه ای که پس از عبور از جلوی مغازه های اغذیه فروشی به هیجان آمده باشد، به صدای بلند می‌کفت : " آخر کی از این وضع کثیف خارج می‌شویم ؟ "
زنش مات ومتعجب از او می‌پرسید : " ها، امروز تو را چه می‌شود ؟ "
و او در جواب می‌گفت : " چه می‌خواهی بشود ؟ من از بی عدالتی هایی که در همه جا می‌بینم به تنگ آمده ام . راست کمونار ها حق داشتد "
و آنوقت بعد از شام باز بیرون می‌رفت و در جلوی مغازه های نشان فروشی به تماشا می‌ایستاد . نشان های متعدد را با اشکال مختلف و به الوان گوناگون به دقت معاینه می‌کرد . دلش می‌خواست همه ی آنها را داشته باشد و در یک مجلس جشن عمومی‌در سالن بسیار بزرگی پر از جمعیت، پر از مردم حیرت زده در پیشاپیش مشاهدین خود حرکت کند و سینه اش از نشانه ها و مدال های مختلف که به تناسب شکل و اندازه ردیف به ردیف نسب شده باشد، بدرخشد و در حالیکه کلاه بلندی را به پهلو گرفته است همچون ستاره ای تابان از وسط مردمی‌که نجوای تحسین و تکریم و زمزمه ی احترام آمیزشان بلند است، بگذرد .
افسوس ساکرمان هیچ عنوانی را که مجوز استفاده از نشان باشد نداشت .
با خود گفت :" تحصیل نشان لژیون دونور برای مردمی‌که هیچگونه سمت دولتی ندارند بسیار مشکل است . چطور است تلاش کنم تا وابسته ی فرهنگستان شوم ! "
اما نمی‌دانست برای رسیدن به این مقام چه کند . موضوع را با زنش در میان گذاشت و او مات و متحیر پرسید : " وابسته ی فرهنگستان ؟ مگر تو چه کاری برای رسیدن به این مقام انجام داده ای ؟ "
او خشمگین شد و گفت : " آخر چرا حرف مرا نمی‌فهمی‌؟ من از تو می‌پرسم برای رسیدن به این مقام چه باید کرد ؟ راستی تو گاه گاه احمق می‌شوی ! "
زنش لبخندی زد و گفت :" حق با توست، ولی من نمی‌دانم چه باید کرد ؟"
فکری به نظر آقای ساکرمان رسید و به زنش گفت : " چطور است تو با آقای روسلن نماینده ی مجلس صحبت کنی . او می‌توند راهی پیش پای من بگذارد . تو خودت می‌دانی که من جراً ت نمی‌کنم در این خصوص مستقیماٌ با او طرف صحبت شوم . این کار بسیار حساس و مشکل است، ولی وقتی تو عنوان کنی امر بسیار طبیعی وساده ای خواهد شد ."
بانو ساکرمان به دستور شوهرش رفتار کرد . آقای روسلن قول داد که در این باره با وزیر صحبت کند . آنوقت آقای ساکرمان آقای روسلن را به ستوه در آورد . بالاخره نماینده ی مجلس به او جواب داد که لازم است تقاضایی بنویسد و در آن تقاضا عناوین خود را ذکر کند .
عناوین ؟ چه عنوانی ؟ او تصدیق شش متوسطه هم نداشت .
با این وصف دست به کار شد و به نوشتن رساله ای تحت عنوان " حقوق مردم در فرهنگ " پرداخت . لیکن به علت قلت مایه ی علمی‌موفق به اتمام نشد .
به دنبال موضوعات آسانتری رفت و پی در پی در نوشتن چند موضوع کوشید،ابتدا درباره " تعلیم و تربیت کودکان با وسایل بصری " به نوشتن پرداخت . در آن رساله نظر داد که در محلات فقیرنشین یک نوع تاًتر مجانی برای کودکان نمایش دهند . اولیای اطفال، کودکان خود را از کودکی به آن نمایش ها ببرند و در آنجا، به کمک دوربین، کلیاتی از مجموع اطلاعات عمومی‌به خردسالان تعلیم داده شود . می‌گفت این نوع تدریس آموزش واقعی است . مغز از راه چشم دانش می‌اندوزد و تصاویر در ذهن نقش می‌بندد و بدین طریق دانش برای کودکان امری حسی و دیدنی خواهد شد .
چه راهی از این ساده تر برای تعلیم تاریخ عمومی‌و جغرافیا و تاریخ طبیعی و گیاه شناسی و حیوان شناسی و زیست شناسی و غیره وجود دارد ؟
آقای ساکرمان این رساله را به چاپ رسانید، یک نسخه از آن را برای هر یک از نمایندگان، ده نسخه را برای هر یک از وزرا، پنجاه نسخه را برای رییس جمهور و ده نسخه را نیز برای هر یک از روزنامه های پاریس و برای پنج روزنامه ی شهرستان فرستاد .
سپس رساله ای راجع به ایجاد کاتبخانه های سیار داد و در آن نظر داد که دولت باید چهارچرخه های کوچکی پر از کتاب، نظیر گاری های دستی پرتقال فروشان، در خیابان ها بگرداند و هر کس حق داشته باشد ماهانه ده جلد کتاب با پرداخت یک " سو " کرایه کند و بخواند .
و در تاٌیید نظر خود می‌گفت : " ملت جز برای ولگردی و تفریح به خود زحمت نمی‌دهد . حال که او به طرف آموزش نمی‌رود بهتر است آموزش را به طرف او برود، و …"
این رساله هیچ سر و صدایی ایجاد نکرد . با این وضع آقای ساکرمان دنبال تقاضای خود را گرفت . به او جواب دادند که به پیشنهادهایش توجه خواهد شد و دستور لازم صادر خواهد شد . آقای ساکرمان به توفیق خود کاملاً امیدوار شد و منتظر ماند، ولی باز خبری نشد .
آنگاه تصمیم گرفت شخصاً به اقدام پردازد . از وزیر فرهنگ وقت ملاقات خواست . یکی از وابستگان دفتر وزارتی که مردی جوان و موقر بود وحتی اهمیتی داشت و برای احضار منشی ها و پشت خدمت های پشت در و اعضای تابعه ی خود مثل کسی که پیانو بزند، دائم با تعدادی دکمه ی سفید رنگ، بازی می‌کرد، وی را به حضور پذیرفت . این جوان آقای ساکرمان را تشویق کرد که قدم در راه نیکویی گذاشته است و به او اندرز داد که به عملیات قابل تحسین و توجه خود ادامه دهد .
آقای ساکرمان دوباره دست به کار شد .
اکنون چنین به نظر می‌رسید که آقای روسلن نماینده ی مجلس به پیشرفت و توفیق او علاقمند شده است و حتی یک مشت اندرز عملی و عالی به او داد . خود او نشان افتخار داشت، ولی معلوم نبود به چه علل و جهاتی مستحق این امتیاز شده است .
به ساکرمان تکلیف کرد که دست به تحقیقات و مطالعات تازه ای بزند و واور را به انجمن های مرکب از دانشمندان که برای نیل به افتخارات علمی‌مخصوصاً در مهمات و معزلات دانش ها تحقیق و مطالعه می‌کردند، معرفی کرد . حتی در وزارت خانه نیز از او حمایت و پشتیبانی کرد .
باری، یک بار که اقای روسلن برای صرف ناهار به خانه ی دوستش آمده بود ( چند ماهی بود که اغلب در خانه ی آقای ساکرمان ناهار می‌خورد ) دست او را صمیمانه فشرد و آهسته در گوشش گفت : " آخر موفق شدم که خدمت بزرگی به شما بکنم . انجمن امور تاریخی ماٌموریتی به شما محول کرده است که عبارت است از تحقیق در کتابخانه ای مختلف کشور فرنسه ."
ساکرمان چنان خوشحال شد که نه غذا خورد و نه آب نوشید . هشت روز بعد حرکت کرد . شهر به شهر می‌گشست و صورت کتابخانه ها را مطالعه می‌کرد و در انبار های مملو از کتاب های گردآلود که دستخوش بی مهری کتابداران بودند، به جستجو می‌پرداخت . یک شب که به " روان " رسیده بود، خواست به شهر خودش بازگردد و زنش ر اکه از یک هفته پیش ندیده بود، در آغوش بکشد . با قطار ساعت 9 که می‌بایست نصف شب او را به خانه برساند حرکت کرد .
خودش کلید داشت . بی صدا داخل شد و از شوق اینکه هم اکنون موجب شادی غیرمنتظره ی زنش خواهد شد، بر خود می‌لرزید . زنش در به روی خود بسته بود . عجبا ! … ناچار از پشت در صدا زد : " ژان منم … "
گویا زنش خیلی ترسید زیرا ساکرمان صدای جستن او را از تختخواب به زمین شنید و صدای صحبت او به گوشش رسید که مثل آدم های خواب دیده با خود حرف می‌زد . سپس شنید که زنش به طرف اتاق آرایش خود رفت، در را گشود و باز بست و چندین بار پا برهنه در اتاق به این سو و آن سو دویو و مبل ها را که از قسمت های شیشه ای آن صدا برمی‌خاست جا به جا کرد . تا آخر پرسید : " آه الکساندر تویی ؟ "
آقای ساکرمان جواب داد : " آره جانم، منم در را باز کن ! "
در باز شد و خانم زمزمه کان خود را به سینه ی خود فشرد و گفت : " آه مرا ترساندی ! چه موهبتی، چه سعادتی ! " آنگاه آقای ساکرمان مثل همیشه با نظم و تاٌنی به کندن لباس های خود پرداخت . در آن هنگام پالتویی را که معمولاً بایستی در راهرو به جارختی آویخته باشد روی یکی از صندلی ها دید و آن را براداشت ولی ناگهان دچار بهت و حیرت شد .
روی جای دکمه ی پالتو نوار قرمزی دوخته شده بود !
زبان ساکرمان به لکنت افتاد و گفت : " آه به این …پالتو …نشان…دوخته اند ؟"
در آن دم زنش به یک جست خود را روی او انداخت و پالتو را با دو دست چسبید و گفت : " نه، نه، اشتباه می‌کنید . بدهیدش به من ! "
لیکن ساکرمان یک آستین پالتو را محکم در دست نگاه داشته بود و رهایش نمی‌کرد و همچنان که دچار نوعی سرسام شده بود می‌گفت : " ها ! …چطور ؟ چطور ؟ توضیح بده ! این که پالتوی من نیست چون نشان لژِیون دونور دارد !…"
خانم که سخت دستپاچه شده بود دم به دم می‌گفت : " گوش کن، گوش کن ! … این را به من بده … من حالا نمی‌توانم توضیح بدهم . این قضیه رازی دارد … گوش کن ! … "
ولی او کم کم عصبانی می‌شد و رنگش می‌پرید و در ان حال می‌گفت : " من می‌خواهم بدانم که این پالتو اینجا چه می‌کند ؟ این که پالتوی من نیست ! …"
آناگاه زنش بانگ بر سر او زد و کفت : " چرا چرا ! ساکت باش و گوش کن … آخر تو مفتخر به نشان شده ای ! …
ساکرمان از هیجان این خبر خوش چنان تکان شدیدی خورد که که پالتو را رها کرد و بی اختیار در صندلی دسته داری افتاد و گفت : " من …من … نشا … نشان … گرفته ام ؟ …"
– بلی … اما این موضوع محرمانه است و فعلاً هیچکس نمی‌داند ! …
در خلا آن مدت خانم آن پالتوی افتخار آمیز را در قفسه پنهان کرد و لرزان و پریده رنگ به نزد شوهرش بازگشت و دوباره گفت : " بلی این پالتوی تازه است که من داده ام برای تو دوخته اند . ولی قسم خورده بودم که فعلاً چیزی به تو نگویم چون تا یک ماه یا شش هفته ی دیگر رسما ً اعلام نخواهد شد . باید ماٌموریت تو به پایان برسد . تو قرار بود در مراجعت از این خبر آگاه شوی . آقای روسلن این نشان را برای تو گرفته است . "
ساکرمان که سر از پا نمی‌شناخت با لکنت زبان کفت : " آقای روسلن … خودش نشان دارد … برای من … هم نشان گرفته است …آه ! …"
و ناچار شد یک لیوان آب بنوشد .
یک تکه کاغذ سفید که از جیب پالتو به زمین افتاده بود به چشم می‌خورد . ساکرمان آن را برداشت و دید که کارت اسم است و روی آن چنین نوشته است : " روسلن – نماینده ی مجلس . "
زنش گفت : " ها … نگفتم ! … "
وساکرمان از شادی به گریه درآمد .
هشت روز بعد در روزنامه ی رسمی‌اعلام شد که آقای ساکرمان به پاس خدمات فوق العاده ی خود لقب و نشان " شوالیه لژیون دونور " مفتخر شده است .
نویسنده: گی دو موپاسان
مترجم: محمد قاضی

از کتاب: «تپلی و چند داستان دیگر» – نشر امیرکبیر

انتقام

بیوه پائلو ساورینی و پسرش، آنتوان، به تن‌هایی در خانه کوچک و محقری بر روی تپه‌‌های بونی فاسیو زندگی می‌کردند. شهر که در یکی از دامنه‌‌های کوهستانی و در نقطه‌ای کاملاً مشرف به دریا ساخته شده بود، به سرتاسر تنگه‌‌های پوشیده از سنگ، و به ساحل پست ساردینی اشراف داشت. بریدگی بزرگ موجود در پرتگاهِ طرف مقابل، که به عنوان بندر مورد استفاده قرار می‌گرفت، شبیه دالان بزرگی بود که همچون کمبربندی شهر را کاملاً دربرگرفته بود.
در پایین این کانال طویل، تا محل استقرار اولین خانه‌ها، قایق‌های کوچک ایتالیایی و ساردینیایی، و هر دو هفته یک بار، یک کشتی بادبانی بخاری قدیمی که از آژکسیو می‌آمد، در تردد بودند. اجتماع خانه‌‌ها در دامنه سفید کوهستان قطعه سفید بدیع و خیره کننده‌ای را به وجود آورده‌ بود. خانه‌‌هایی که در مجاورت صخره‌ها، و در مقابل تنگه‌‌های بی‌روح و مرگ آوری که کشتی‌ها به ندرت جرئت عبور از آن‌ها را پیدا می‌کنند، قرار داشتند، به لانه‌ی پرندگان شکاری شباهت داشتند. دریا و ساحل‌ِ خشک و برهنه که تن‌ها پوشش‌ِ ت‍ُنک و اندکی از سبزه را بر خود داشت از وزش مکرر بادی که در سرتاسر تنگه باریک جریان می‌یافت و کناره‌‌ها و سواحل دو طرف را تخریب می‌کرد، به ستوه آمده بودند. از همه سو نوک سیاه صخره‌‌های بی‌شماری سر از آب بیرون آورده بود، که ردی از کف سفید در اطراف آن‌ها جاری بود؛ کفی که به سان ذرات و ریزه‌‌های کتان شناور برگرده امواج، از سویی به سویی دیگر در حرکت بود.
خانه‌ی بیوه ساورینی در لبه این پرتگاه ساخته شده بود، و سه پنجره آن بر روی این منظره‌ی وحشی و ترسناک باز می‌شد. او و پسرش آنتوان، به همراه سگشان، سمیلانته ـ جانور بزرگ و لاغری از گونه‌ی سگ‌های گله، با مو‌های زبر و بلند که پسرک هنگام شکار او را با خود می‌برد ـ در آنجا زندگی می‌کردند.
یک روز آنتوان در دعوایی با مردی به‌نام نیکولاس راولاتی، به نامردی با ضربه‌‌های چاقو، از پای درآمد و راولاتی همان شب به ساردینیا گریخت. پیرزن با دیدن جسد پسرش که رهگذران آن را به خانه آورده بودند، هیچ اشکی نریخت. اما مدت زمانی طولانی در سکوت به پیکر بی‌جان او خیره شد. پس از آن دست‌های چروکیده‌اش را روی جسد گذاشت، و به او قول داد که انتقامش را بگیرد. او به هیچ‌کس اجازه نداد تا در کنارش باقی بماند و خود را با پیکر بی‌جان پسرک در خانه حبس کرد. سمیلانته، سگ خانواده که در کنار زن باقی مانده بود در پایین پای صاحبش ایستاده بود و در حالی که سرش را به طرف جسد دراز کرده و دمش را وسط پاهایش قرار داده بود، زوزه می‌کشید. هر دو بی‌حرکت نشسته بودند؛ هم سگ و هم مادر که حالا بر روی جسد خم شده بود و خیره خیره به آن می‌نگریست، و در سکوت به شدت اشک می‌ریخت.
پسرک در حالی که هنوز ژاکت زبر و خشنی را که در قسمت سینه سوراخ و پاره شده بود، بر تن داشت به پشت خوابانیده شده بود. گویی که در خواب است، اما همه جای بدنش خون آلود بود. بر روی پیراهنش که برای نشان دادن و بازگذاشتن روی زخم‌ها گشود شده بود، و بر روی جلیقه، شلوار، دستها، صورت و مو‌های سر و ریش او لخته‌‌های خون دیده می‌شد. مادر پیر شروع کرد به صحبت کردن با پسرش و سگ با شنیدن لحن صدای پیرزن زوزه‌هایش را متوقف کرد.
«نترس پسرم، اصلاً نترس. انتقام تو می‌گیرم، کوچولوی مادر! پسرک بیچاره من، آروم آروم بخواب! به تو قول می‌دم که انتقام تو بگیرم . مادرت به تو قول می‌ده و تو می‌دونی که هیچ وقت زیر قولش نمی‌زنه.» پس از آن پیرزن به آهستگی خم شد و لب‌های سردش را بر لب‌های بی‌جان پسرک فشرد.
سمیلانته با ناله‌ی یکنواخت بلند و کشیده‌ای زوزه‌ کشید؛ زوزه‌‌ای دل آزار و وهم آور، و هردو، هم زن و هم سگ، تا صبح به همین صورت باقی ماندند.
روز بعد آنتوان ساردینی به خاک سپرده شد، و خیلی زود اسم او فراموش شد و از سر زبان‌ها افتاد. او نه برادری داشت و نه هیچ خویشاوندِ مذکر نزدیکی. هیچ مردی توی فامیل نبود که بتواند تقاص او را بگیرد. تن‌ها مادرش بود؛ مادر پیری که به شدت در اندیشه انجام چنین کاری بود.
هر روز از صبح تا شب در سر تا سر تنگه و بر روی ساحل، پیرزن تن‌ها یک لکه سفید را می‌دید. این لکه سفید دهکده لانگاساردوی ساردینیا، پناهگاه راهزنان اهل کرس، بود که وقتی که شکار برایشان خیلی سخت می‌شد، در آنجا پناه می‌گرفتند. آن‌ها که تقریباً کل جمعیت دهکده را تشکیل می‌دادند، با آشنایی کاملی که با سواحل بومی منطقه داشتند منتظر فرصتی می‌ماندند تا به خانه بازگردند، و دوباره به ارتش مخفی‌شان بپیوندند.
پیرزن می‌دانست که نیکولاس در آن روستا پناه گرفته است. او تمام روز را در کنار پنجره‌ی خانه‌اش می‌نشست و به انتقام می‌اندیشید. اما چه کاری از او بر می‌آمد؟ او پیرزنی ضعیف و ناتوان بود که پیمانه عمرش در حال پر شدن بود و کسی هم نبود که او را یاری دهد. با این حال او قول داده بود. او مقابل پیکر بی‌جان پسرش سوگند خورده بود و نمی‌توانست زیر قولش بزند و فراموش کند. جرئت و فرصت تأخیر هم نداشت. چه کار باید می‌کرد؟
شب‌ها نمی‌توانست بخوابد. ذهنش پیوسته مشغول بود و لحظه‌ای استراحت و آرامش نداشت. سمیلانته جلوی پای او می‌خوابید، و گاه‌ گاهی سرش را بلند می‌کرد و زوزه‌ای کر کننده سر می‌داد. این کاری بود که از زمان گم شدن صاحبش برای او به صورت عادت درآمده بود. مثل اینکه او را صدا می‌زد. به نظر می‌رسید او را هم تسلی ناپذیر بود. و روح سگی او یاد و خاطره‌ای فراموش ناشیدنی را حفظ می‌کرد.
یک شب وقتی که سمیلانته زوزه‌هایش را از سرگرفت، اندیشه‌ای وحشیانه، سبعانه و انتقام جویانه در ذهن پیرزن شکل گرفت. او تا صبح در این مورد فکر کرد. سپیده دم بلند شد و به کلیسا رفت. خودش را روی سنگفرش کف کلیسا انداخت و با خضوع و خشوع در پیشگاه خداوند استدعا کرد تا او را یاری دهد و به جسم پیر و از کار افتاده‌اش نیرویی را که برای گرفتن انتقام پسرش نیاز داشت عطا کند. سپس به خانه بازگشت. در داخل حیاط خانه آن‌ها بشکه‌ای بود که در زمین فرو رفته بود و آب‌های باران پشت بام را جمع آوری می‌کرد. پیرزن بشکه را برگرداند، و آن را با چوب و سنگ بر روی زمین ثابت کرد. پس از آن سگ را به لانه‌اش زنجیر کرد و به درون خانه رفت.
او در حالی که به ساحل ساردینیا چشم دوخته بود، با ناراحتی در طول اطاق شروع کرد به قدم زدن. نیکولاس، قاتل پسرش، آنجا بود. سگ تمام روز و شب را زوزه‌ کشید. صبح روز دوم پیرزن ظرف آبی را برای او آورد، اما از غذا خبری نبود؛ نه سوپی در کار بود و نه نانی. یک روز دیگر هم گذشت. سمیلانته از خستگی به خواب رفته بود.
صبح روز بعد چشمان او برق می‌زد. مو‌های بدنش سیخ شده بود و دیوانه وار زنجیرش را می‌کشید و تقلا می‌کرد. پیرزن باز هم چیزی به او نداد. سگ که از گرسنگی دیوانه شده بود، با صدای خرخر مانندی، پارس می‌کرد.
فردای آن روز پیرزن نزد یکی از همسایگانش رفت و از درخواست دو دسته کاه کرد. بعد چند تکه از لباس‌های کهنه شوهرش را برداشت و آن‌ها را با کاه و پوشال پر کرد تا هیئت یک انسان را نشان بدهد، و از تکه پارچه‌‌های کهنه هم برای آن سری درست کرد. و سپس در مقابل لانه سیملانته چوبی را توی زمین محکم کرد و آدمک را در حالتی که سر آن به سمت بالا بود، به آن بست.
سگ با تعجب به آدمک پوشالی چشم دوخت. با آنکه گرسنه بود زوزه‌اش را قطع کرد. بعد پیرزن به یک قصابی رفت و تکه بزرگی سوسیس خرید. پس از آنکه به خانه برگشت، در داخل حیاط و در نزدیکی لانه سگ با چوب آتشی بر پا کرد و شروع به کباب کردن سوسیس کرد. سمیلانته در حالی که دهانش کف کرده بود و نگاهش بر روی سیخ‌های آهنی و بوی دیوانه کننده‌ی گوشت ثابت شده بود، با عصبانیت بالا و پایین می‌پرید.
پیرزن سوسیس‌های کباب شده را برداشت و آن‌ها را همچون کراوات به دور گردن آدمک پیچید و با نخ چنان محکم بست، که گویی قصد دارد آن را در گردن آدمک فرو کند. پس از آنکه از این کار فارغ شد، زنجیر سگ را باز کرد. سگ گرسنه با یک خیز وحشیانه به گردن آدمک آویخت. پنجه‌هایش را بر روی شانه‌‌های او قرار داد و شروع به پاره کردن گلوی او کرد. او در حالی که تکه‌ای از صید در بین آرواره‌هایش بود، پایین پرید. اما دوباره بر روی آدمک جهید. بر آن پنجه کشید و با دندان‌های تیزش آن را جر داد. سپس در حالی که تکه‌ای از غذا را کنده بود، با خشمی مجدد بر روی آن پرید، و با درنده‌خویی، تمام صورت آدمک را جر داد و گردنش را تکه تکه کرد.
پیرزن ساکت و بی‌حرکت با چشمانی برافروخته ناظر این صحنه بود. پس از آن او مجدداً سگ را زنجیر کرد و دو روز دیگر او را گرسنه نگه داشت و دوباره این نمایش عجیب را اجرا کرد. او به مدت سه ماه سگ را به این شیوه‌ی حمله و پاره کردن غذا با دندانهایش عادت داد. حالا دیگر حیوان را در زنجیر نگه نمی‌داشت، یک اشاره از طرف او کافی بود تا سگ بر روی گردن آدمک بپرد.
حیوان یادگرفته بود گلوی آدمک را پاره پاره کند، حتی وقتی غذایی بر روی آن وجود نداشت. بعد از این عمل او همیشه سوسیس‌هایی را که پیرزن برایش کباب کرده بود، دریافت می‌کرد.
سمیلانته به محض دیدن آدمک از هیجان می‌لرزید و به صاحبش نگاه می‌کرد تا انگشتش را بلند کند و با صدایی تیز فریاد بزند: «اونو پاره کن!»
صبح یک روز یکشنبه، زمانی که بیوه ساورینی فکر کرد که زمان عمل فرا رسیده، با حالتی وجد آمیز و از خود بی‌خود شده، برای اعتراف و عبادت به کلیسا رفت. سپس خودش را به صورت پیرمرد گدای ژنده پوشی درآورد و با ماهیگیری از اهالی ساردینیا خواست که او و سگش را به ساحل مقابل ببرد.
پیرزن تکه سوسیس بزرگی را که در پارچه‌ای پیچیده شده بود، با خود حمل می‌کرد. سمیلانته دو روز گرسنه نگه داشته شده بود. اکنون صاحبش به او اجازه می‌داد بوی خوش غذا را حس کند و همچنان در هیجان باقی بماند.
هر دو وارد دهکده لانگاساردی شدند. پیرزن لنگ لنگان به نزد نانوای محل رفت و از وی سراغ منزل نیکولاس راولاتی را گرفت. نیکولاس دوباره شغل قبلی‌اش را که نجاری بود، پیشه کرده بود و در عقب مغازه‌اش به تن‌هایی کار می‌کرد.
پیرزن در مغازه او را باز کرد، و فریاد زد: «نیکولاس نیکولاس!»
مرد سر برگرداند و زن فریاد زد:«اونو پاره کن. گردنش را پاره کن!»
سگ دیوانه وار بر روی گردن او پرید. نیکولاس دستهایش را به طور ناگهانی باز کرد و با جانور گلاویز شد و باهم روی زمین غلطیدند. مرد در حالی که پاهایش را بر زمین می‌کوبید، چند لحظه‌‌ای مبارزه و تقلا کرد و سپس در حالی که سمیلانته گلویش را جر داده بود و تکه تکه کرده بود، از پای درآمد و بر روی زمین بی‌حرکت ماند.
همسایگانی که جلوی خانه‌هایشان نشسته بودند، به یاد می‌آوردند که پیرمرد گدایی را همراه با سگی لاغر و سیاه که به دنبال او حرکت می‌کرد، دیده‌اند که از خانه نیکولاس راولاتی بیرون آمده‌اند، و سگ همانطور که در پشت سر او در حرکت بود، چیز‌های قهوه‌ای رنگی را که صاحبش به او می‌داد می‌خورد.
قبل از آنکه آفتاب غروب کند، پیرزن به خانه‌اش رسید. او آن شب را به خوبی خوابید.

نویسنده: گی دوموپاسان
مترجم: عبدالرضا الواری
منبع: www.iricap.com

روی آب

تابستان گذشته، در چند فرسنگی پاریس و برکناره‌ی سن،خانه‌ای ییلاقی اجاره کردم که هر شب برای خواب به آنجا می‌رفتم. چند روز بعد، با یکی از همسایه‌‌ها آشنا شدم، مردی حدوداً سی چهل ساله که بدون شک عجیب‌ترین آدمی بود که تا آن زمان دیده بودم. او یک قایقران پیر اما سرسخت بود، همیشه کنار آب،روی آب یا توی آب بود. شک نداشتم که توی قایق به دنیا آمده و آخرین روز زندگی‌اش را هم در قایق خواهد گذراند. یک شب که در کناره‌ی سن پرسه می‌زدیم، از او خواستم که چند تا از ماجرا‌های دوران قایقرانی‌اش را برایم تعریف کند. دوست من سر شوق آمد، تغییر لحن داد و به یک سخنور و حتی شاعر بدل شد. او عشقی بزرگ، عشقی پرشور و مقاومت‌ناپذیر در دل داشت، او عاشق رود بود. به من رو کرد و گفت: آه که چقدر خاطره از این رود دارم، همین رودی که داری می‌بینی و الان کنار ما جریان دارد. شما مردم خیابان‌نشین، نمی‌دانید رود یعنی چه!
اما از زبان یک ماهی‌گیر بشنو: برای یک ماهی‌گیر رود چیزی رمزآلود، ژرف و ناشناخته، سرزمین سرآب‌‌ها و اوهام است. جایی که شب‌‌‌‌ها چیزهایی می‌بینیم که وجود ندارند یا صداهایی می‌شنویم که اصلاً نشنیده‌ایم، جایی که می‌لرزی بدون این که بدانی چرا، مثل وقتی که از یک گورستان می‌گذری، چون رودخانه هولناک‌ترین گورستان‌‌ها است که هیچ نشانی از سنگ قبر و مقبره ندارد.[1] زمین،برای یک ماهی‌گیر تنگ است اما در تاریکی وقتی که ماه هم نمی‌درخشد، رودخانه بی‌انت‌ها می‌شود. یک دریانورد، به هیچ وجه این احساس را نسبت به دریا ندارد. درست است که دریا اغلب سنگدل و خطرناک است، اما نعره می‌زند، زوزه می‌کشد، دریای بزرگ، راستگو و رو راست است، در حالی که رودخانه ساکت و خائن است. رود نمی‌غرد و همیشه بی سر و صدا جریان دارد، برای من این حرکت همیشگی آب جاری، از امواج بلند اقیانوس هم ترسناک‌تر است. مردم خیالباف معتقدند که دریا در سینه‌ی خود سرزمین‌‌های آبی رنگ وسیعی را مخفی کرده، جایی که افراد غرق شده بین ماهی‌‌های بزرگ و در میان جنگل‌‌های عجیب یا غار‌های کریستالی در گردش‌اند. رودخانه چیزی جز چاله‌‌های سیاه ندارد، جایی که آدم در میان لجن می‌گندد. با این همه رودخانه زیباست، وقتی که زیر نور خورشید در حال طلوع می‌درخشد و وقتی که به آرامی بین کناره‌‌های پوشیده از نی‌‌های نجواگر خود موج می‌زند.
شاعر درباره‌ی اقیانوس چنین گفته: ای امواج! هر چه از ماجرا‌های غمناک می‌دانید،
ای امواج ژرف! هر چه از مادران به زانو در آمده و هراسان می‌دانید،
به هنگام بالا آمدن آب،
برای ما باز گویید.
و این چیزی است که آوای شما را یأس‌آلود می‌کند،
شامگاه که به نزد ما باز می‌گردید.
خوب، به نظر من، داستان‌هایی که نی‌‌های باریک با صدای ملایم خود نجوا می‌کند، هر قدر که ملایم هم باشد باز هم از درام‌‌های حزن‌انگیزی که غرش‌‌های امواج حکایت می‌کنند، هولناک‌تر است. ولی حالا که می‌خواهی یکی از خاطرات را تعریف کنم، ماجرایی منحصر به فرد را که اینجا و حدود ده سال پیش برایم اتفاق افتاده، تعریف می‌کنم. آن زمان هم مثل حالا، در خانه‌ی ما در «لافون» زندگی می‌کردم، «لویی برنه» یکی از بهترین همکاران من که در حال حاضر قایقرانی را با همه‌ی زشتی‌‌ها و زیبایی‌هایش ر‌ها کرده تا وارد شورای دولتی شود، در روستای «ث…» دو فرسنگ پائین‌تر از اینجا اقامت گزیده بود. ما هر شب با هم شام می‌خوردیم، گاهی خانه‌ی او و گاهی خانه‌ی من. یک شب، وقتی که تک و تنها و خیلی خسته بر می‌گشتم و در حالی که به زحمت قایق بزرگ خود را می‌کشیدم که یک ocean دوازده پایی بود و همیشه شب‌‌ها از آن استفاده می‌کردم، ایستادم تا چند ثانیه‌ای کنار زبانه‌ی نی‌‌ها که حدود دویست متر تا پل راه‌ آهن فاصله داشت، نفسی تازه کنم. زمان باشکوهی بود، ماه می‌تابید، رود می‌درخشید، هوا ملایم و مرطوب بود. این آرامش مرا اغوا کرد؛ با خود گفتم: خوب است اینجا پیپی روشن کنم. عمل پی‌آمد اندیشه است؛ بنابراین لنگر را برداشتم و توی رودخانه انداختم. قایق که با جریان آب پائین می‌رفت، زنجیر را تا رسیدن به عمق دنبال کرد و ایستاد و من عقب قایق، روی پوست گوسفند خودم و تا جایی که می‌شد راحت لم دادم. هیچ صدایی شنیده نمی‌شد، هیچ صدایی، فقط گاهی، به نظرم می‌رسید که کنار ساحل موج کوچک تقریباً نامحسوسی از آب را حس کردم، دسته‌‌های نی‌‌های بلند را می‌دیدم که شکل‌‌های عجیبی به خود می‌گرفتند و گاهی به نظر می‌رسید که در حال حرکتند.
رودخانه کاملاً آرام بود، اما این سکوت غیر عادی احاطه‌ام کرده بود. مرا مضطرب می‌کرد.
همه‌ی جانوران، وزغ‌‌ها و قورباغه‌ها، این خوانندگان شبانگاهی باتلاق، سکوت اختیار کرده بودند و ناگهان از سمت راست و کنار من یک وزغ شروع کرد به قور قور کردن. به لرزه افتادم، وزغ ساکت شد و دیگر چیزی نشنیدم و تصمیم گرفتم کمی پیپ بکشم تا خودم را سرگرم کنم.با این همه و با وجود این که یک دودی قهار و پرآوازه بودم، نتوانستم ادامه دهم، به محض این که پک دوم را زدم، دلم بهم خورد و منصرف شدم. شروع کردم به زمزمه کردن، طنین صدایم غیر قابل تحمل بود. پس کف قایق دراز کشیدم و به آسمان چشم دوختم. مدتی آرام ماندم، اما طولی نکشید که تکان‌‌های مختصر قایق مضطربم کرد، به نظرم رسید که قایق در حالی که به نوبت به دو طرف رودخانه می‌خورد، به شدت تلو تلو می‌خورد و بعد فکر کردم که یک موجود با یک نیروی نامرئی، به آرامی قایق را به قعر آب می‌کشد و بعد دوباره بالا می‌کشد و ر‌ها می‌کند تا باز هم فرو برود. مثل این که توی طوفان گیر کرده باشم، به این طرف و آن طرف کشیده می‌شدم و صداهایی را اطراف خود می‌شنیدم، با یک جست از جا بلند شدم؛ آب می‌درخشید همه جا آرام بود.
دیدم که اعصابم کمی و متزلزل شده، بنابراین تصمیم گرفتم راه بیفتم، شروع کردم به کشیدن زنجیر. قایق تکان خورد، ولی با مقاومت رو به رو شدم، محکم‌تر کشیدم، لنگر بیرون نیامد، به چیزی زیر آب گیر کرده بود و نمی‌توانستم آن را بیرون بکشم. دوباره شروع کردم به کشیدن ولی بی‌فایده بود. بعد با پاروها، قایق را به گردش واداشتم و آن را به بالای رود کشاندم تا جای لنگر عوض شود، بی‌فایده بود، هنوز هم لنگر پافشاری می‌کرد، از کوره در رفتم، با خشم زنجیر را تکان دادم ولی لنگر اصلاً تکان نخورد. ناامید و دلسرد نشستم و شروع کردم به فکر کردن درباره‌ی وضعیت خودم. نه می‌توانستم به پاره کردن زنجیر فکر کنم و نه به جدا کردن آن از قایق، چون زنجیر ضخیم بود و از جلو توی یک تکه چوب زخیم‌تر از بازوی من پرچ شده بود، اما وقتی که هوا حسابی خوب شد، فکر کردم، بدون شک اگر تا رسیدن یک ماهی‌گیر صبر کنم تا به کمکم بیاید، اصلاً دیر نمی‌شود. این بدبیاری خفه‌ام کرده بود. نشستم و بالاخره توانستم پیپم را بکشم. یک بطر عرق نیشکر داشتم، دو ـ سه لیوانی سرکشیدم و از وضعیت خودم به خنده افتادم. هوا به تدریج گرم می‌شد، طوری که اگر لازم می‌شد می‌توانستم بدون سختی آنچنانی، شب را در هوای آزاد بگذرانم. ناگهان ضربه‌ای کوچک به قایق حورد. من از جا پردیم، و عرق سرد سر تا پایم را فرا گرفت.
حتماً این صدا از تکه چوبی که آب با خود آورده بود، بلند شده بود. اما همین کافی بود تا من حس کنم که باز زیر سلطه‌ی اضطراب عصبی عجیبی هستم. زنجیر را گرفتم و در گیر تلاش نومیدانه شدم. لنگر به صدا در آمد. من که خسته شده بودم، دست کشیدم. در این اثنا، رودخانه کم کم با مه‌ای سفید و شدیداً غلیط پوشیده می‌شد که در ارتفاع کم و روی سطح آب می‌خزید، به طوری که وقتی سرپا ایستادم، دیگر رودخانه را نمی‌دیدم و نه حتی پاهایم را و نه قایق را، تنها نوک نی‌‌ها را می‌دیدم و در دور دست هم دشتی را می‌دیدم که در آن سپیدارهایی ایتالیایی به شکل لکه‌‌های کشیده و سیاهی دیده می‌شدند که سر به فلک کشیده باشند، دشتی که زیر نور ماه، کاملاً رنگ باخته بود و مثل این بود که تا کمر در یک دستمال نخی که سفیدی بی‌مانندی داشته باشد، پیچیده شده باشم، خیالات عجیب به طرفم هجوم آوردند. فکر می‌کردم کسی سعی می‌کند سوار قایق من شود، چون دیگر نمی‌توانستم چیزی را تشخیص دهم و رودخانه هم که با مه تار پوشیده شده بود، پر از موجودات عجیبی به نظر می‌رسید که اطراف من شنا می‌کردند. دوباره بطری عرق نیشکر را برداشتم و جرعه‌‌های بزرگی سرکشیدم. بعد فکری به ذهنم رسید و شروع کردم به فریاد زدن با تمام توان، آن هم در حالی که به نوبت در چهار جهت و در راستای افق می‌چرخیدم. وقتی که دیگر توان فریاد زدن نداشتم، گوش‌هایم را تیز کردم، سگی در دور دست زوزه می‌کشید. باز هم نوشیدم و دراز به دراز کف قایق خوابیدم. شاید یک ساعتی به آن حال ماندم، شاید هم دو ساعت بدون این که بخوابم با چشم‌‌های باز و با کابوس‌هایی که محاصره‌ام کرده بودند. جرأت نمی‌کردم بلند شوم و با این وجود دیوانه‌وار می‌خواستم بلند شوم. دقیقه به دقیقه به خود می‌آمدم. به خود می‌گفتم: بلند شو! اما از این که حرکتی کنم، می‌ترسیدم. بالاخره، با احتیاط بسیار بلند شدم، مثل این که کمترین صدایی که تولید می‌کردم، زندگی‌ام را تهدید می‌کرد، به اطراف آن ساحل نگاه کردم.
از دیدن عجیب‌ترین و شگفت‌انگیز‌ترین منظره‌ای که امکان دیدنش بود، متحیر مانده بودم. منظره‌ای از اوهام، سرزمین پریان، یکی از مناظری که مسافرانی که از دور دست‌‌ها برمی‌گردند و ما بدون این که باور کنیم به حرف‌هایشان گوش می‌سپاریم، برای ما تعریف می‌کنند. مه‌ای که دو ساعت پیش روی آّب شناور بود، کم کم عقب می‌نشست و روی کناره‌ها، جمع می‌شد. وقتی که کاملاً رودخانه را ر‌ها کرد، کناره‌‌های رود به شکل یک تپه‌ی پیوسته با ارتفاع 6 تا 7 متر دیده می‌شد که با تابش باشکوه برف‌‌ها و زیر نور ماه می‌درخشید، طوری که چیزی جز رود درخشان و براق میان دو کوه سفید دیده نمی‌شد. و آن بالا روی سر من و در آسمان آبی و شیری، قرص کامل و پهن ماه بزرگ و تابان خودنمایی می‌کرد.
تمام آبزیان بیدار شده بودند. وزغ‌‌ها با اشتیاق قور قور می‌کردند، در حالی که گاه گداری، از راست و گاهی از سمت چپ، آوای کوتاه، یکنواخت و محزون و زنگ‌دار قورباغه‌‌ها را می‌شنیدم که به ستاره‌‌ها می‌رسید. عجیب این که دیگر ترسی نداشتم.
در میان چنان منظره‌ی خارق‌العاده‌ای بودم که عجیب‌ترین چیز‌ها هم نمی‌توانستند، شگفت زده‌ام کنند. اصلاً نمی‌دانستم چقدر طول کشید، چون به چرت افتادم، وقتی دوباره چشم باز کردم، ماه پنهان شده بود و آسمان پر از ابر بود. آب با اندوه موج می‌زد، باد می‌وزید، هوا سرد بود و تاریکی اوج گرفته بود. ته مانده عرق نیشکری را که برایم مانده بود سر کشیدم و بعد به مچاله شدن نی‌‌ها و صدای شوم رودخانه گوش سپردم. سعی کردم ببینم، اما نمی‌توانستم قایق را تشخیص دهم. نه حتی دست‌هایم را که به چشمانم نزدیک کرده بود. با این حال کم کم از شدت سیاهی کاسته شد. ناگهان احساس کردم، سایه‌ای کنار من می‌لغزد. فریاد کشیدم، صدایی پاسخ داد. یک ماهی‌گیر بود. صدایش زدم، او نزدیک شد و من ماجرایم را برایش تعریف کردم. بعد او قایقش را پهلو به پهلوی قایق من قرار داد و هر دو زنجیر را کشیدم. لنگر تکان نخورد. روز از راه رسید، روزی تاریک، خاکستری، بارانی و خیلی سرد، یکی از روزهایی که غم و اندوه می‌آورد. قایق دیگری دیدم و با هم صدا می‌زدیم. مردی که آن قایق را هدایت می‌کرد نیز به ما ملحق شد، بعد کم کم، لنگر تسلیم شد و بالا آمد، اما آرام، آرام و با وزنی قابل توجه.
بالاخره حجمی سیاه را دیدم و آن را به قایق من کشیدیم و این جسد زن پیری بود که سنگی بزرگ به گردنش بسته شده بود.

نویسنده: گی دوموپاسان
مترجم: زهره ملایی
منبع: Contes modernes (Revised Edition). Edited by members of the French department. Yale university, harper & Brothers, 1949
منبع: www.jenopari.com

دو دوست

پاریس بسیج شده، در گیر و دار قحطی بود. حتی گنجشک‌ها و موش‌های توی فاضلاب هم کمیاب شده بودند. مردم هر چیزی که دم دستشان بود میخوردند.
صبح یک روز روشن ماه ژانویه بود که موسیو موریسات[1] ساعت ساز که در آن هنگام بیکار بود، در حالیکه گرسنه و با شکم خالی دستهایش را توی جیب‌های شلوارش فرو برده بود و داشت در طول بولوار پرسه می زد، ناگهان رخ به رخ با یکی از دوستانش بنام موسیو ساوژ که یکی از رفقای زمان ماهیگیری او بود رو برو شد.
قبل از شروع جنگ، صبح هر یکشنبه موریسات در حالیکه چوب ماهیگیری بامبویی در دست و جعبه‌ای حلبی بر پشت داشت عازم ماهیگیری می شد. او سوار قطار آرژنتوا[2] شده، در کولومب[3] پیاده میشد و از آنجا پای پیاده و قدم زنان به ایل مارانت[4] میرفت. او از لحظه ورود به سرزمین رویاهایش، شروع به ماهیگیری کرده و تا شب در آنجا باقی می‌ماند.
هر یکشنبه او در این منطقه موسیو ساوژ[5]، مرد کوچولوی خپله ای که در " رو نُتردام دِ لورت[6] " تله گذار بوده و در ضمن ماهیگیر زبر و زرنگی هم بود را ملاقات میکرد. آن‌ها غالبا چوب ماهیگیری در دست و پا‌ها در آب نصف روزی را شانه به شانه در کنار هم میگذراندند و دوستی صمیمانه ای بینشان بوجود آمده بود.
بعضی روز‌ها بدون آنکه صحبت کنند، به مواضع هم سرک میکشیدند. آن‌ها همدیگر را بدون کمک کلمات درک میکردند. آن دو سلیقه ‌ها و احساسات مشابهی داشتند.
صبح روزهای بهاری حول و حوش ده صبح، زمانیکه گرمای اولیه خورشید باعث می شد که رطوبت سبکی در آب شناور شده و به آرامی پشت دو ماهیگیر علاقمند را گرم کند. موریسات غالبا به همسایه‌اش گوشزد میکرد، هوا اینجا خیلی لذت بخش است، این طور نیست؟
و دیگری در جواب میگفت : من نمی‌توانم چیزی بهتر تصور کنم.
و این چند کلمه برای آنکه آن‌ها همدیگر را درک و ستایش کنند کافی بود.
پاییز‌ها زمانیکه روز رو به اتمام بود، و خورشید در حال غروب، رنگ سرخ خون رنگی را در آسمان غروب می پاشید و انعکاس ابر‌های لاکی که کل رودخانه را رنگ میکرد به صورت دو دوست می تابید و درختان را که برگهایشان با اولین تماس سرد زمستانی در حال عوض شدن بودند طلایی میکرد. موسیو ساوژ گاهی به موریسات لبخند میزد و میگفت : "چه منظره باشکوهی!"
و موریسات بدون آنکه از شناور قلابش توی آب چشم بر دارد میگفت : " اینجا خیلی بهتر از بولواره، این طور نیست؟ "
بمحض اینکه آن‌ها همدیگر را شناختند صمیمانه با هم دست دادند. آن‌ها تحت تأثیر فکر ملاقات آن هم در چنین شرایط و موقعیت متغیری قرار گرفته بودند.
موسیو ساویج آهی کشید و نجوا کرد:
"روزگار غم انگیزیست."
موریسات باغم و اندوه سرش را تکان داد.
"و چه هوایی! این اولین روز خوب ساله."
آسمان درحقیقت آبی روشن و بدون ابر بود. آن‌ها متفکرانه و غمگین دوش بدوش هم قدم زدند و موریسات در حالیکه به ماهیگیری می‌اندیشید گفت : چه اوقات خوشی با هم داشتیم.
موسیو ساوژ گفت : چه موقع دوباره می‌تونیم ماهی بگیریم؟
آن‌ها وارد کافه‌ای شدند، با هم یک نوشیدنی نوشیدند و بعد پیاده رویشان را در طول پیاده رو از سر گرفتند.
موریسات ناگهان ایستاد.
او گفت: "میشه یه نوشیدنی دیگه بزنیم؟ "
موسیو ساوژ گفت : " اگه تو بخوای."
و آن‌ها وارد یک مشروب فروشی شدند.
وقتیکه از آنجا بیرون آمدند بخاطر تأثیر الکل بر شکمهای گرسنه اشان نسبتا تلو تلو می خوردند. روز خوب معتدلی بود و نسیم ملایمی صورتشان را نوازش میکرد.
هوای تازه تأثیر الکل بر موسیو ساوژ را کامل کرد. او ناگهان ایستاد و گفت : موافقی ما اونجا بریم؟"
"کجا؟"
"ماهیگیری."
"اما کجا؟"
چرا به محل قدیمی نریم؟ پایگا‌های مرزی فرانسه در نزدیکی کلمب قرار دارند، من کلنل دومولن[7] را می‌شناسم و ما براحتی می توانیم اجازه عبور بگیریم."
موریسات از شوق لرزید.
"عالیه من موافقم."
و آن‌ها از هم جدا شدند، تا چوب و وسایل ماهیگیریشان را بیاورند. یک ساعت بعد آن‌ها شانه بشانه هم قدم زنان در جاده اصلی به پیش میرفتند. در این هنگام به ویلایی که تحت کنترل کلنل قرار داشت رسیدند. او به درخواست آن‌ها لبخند زد و آن را پذیرفت و آن‌ها در حالیکه با یک رمز عبور مجهز شده بودند، پیاده روی شان را از سر گرفتند.
طولی نکشید که پاسگاه مرزی را پشت سر گذاشتند، از مسیر کلمب که عاری از سکنه بود عبورکردند و خودشان را در دامنه تاکستان‌های کوچکی که رود سن[8] را احاطه کرده بودند، یافتند. ساعت حدود یازده بود.
در مقابل آن‌ها دهکده آرژنتوا قرار داشت که از قرار معلوم زندگی در آن از جریان افتاده بود. ارتفاعات اورژمان[9] و سنوا[10] بر دشت‌های اطراف اشراف داشتند. دشت بزرگ که تا نانتره[11] ادامه می یافت خالی بود، نسبتا خالی، برهوتی از خاک قهوه‌ای رنگ و درختان لخت و برهنه گیلاس.
موسیو ساوژ با اشاره به ارتفاعات زمزمه کرد : "پروسی ها[12] آنجا اون بالا هستند." مشاهده منظره دهکده متروکه ترس و بیم مبهمی را در وجود دو دوست پر کرده بود.
پروسی ‌ها ! آن دو هنوز آن‌ها را ندیده بودند، اما در طی ماه‌های گذشته حضورشان را در همسایگی پاریس حس کرده بودند. که مشغول انهدام، غارت و چپاول فرانسه بودند و قتل عام و قحطی و گرسنگی را برای مردم به ارمغان آورده بودند و در حال حاضر به تنفری که آن‌ها نسبت به این ملت پیروز ناشناخته احساس میکردند نوعی ترس خرافی هم افزوده شده بود.
موریسات گفت : " فکرشو کردی اگه مجبور شدیم باآن‌ها روبرو شویم، چکار کنیم؟ "
موسیو ساوژ با زنده دلی و خوش قلبی پاریسی که هیچ چیزی در کل نمی‌تواند آن را از بین ببرد پاسخ داد : " به اونا ماهی تعارف می کنیم."
با اینحال آن‌ها وحشتزده از سکوت مطلقی که بر دشت سایه انداخته بود، از اینکه در فضای باز و بی حفاظ روستا دیده شوند ابا داشتند.
سرانجام موسیو ساوژ با شجاعت گفت :" بیا، دوباره امتحان میکنیم، فقط باید مراقب باشیم."
و آن‌ها با چشمانی باز و گوش به زنگ راهشان را از میان یکی از تاکستان‌ها از سر گرفتند. دو نفری دولا دولا و خمیده، در زیر پوششی که درختان مو فراهم کرده بودند سینه خیز جلو میرفتند.
یک تکه زمین لم یزرع باقیمانده بود تا آن‌ها بتوانند از آن عبور کرده به ساحل رودخانه برسند. آن‌ها بحالت دو از این منطقه عبور کردند. بمحض رسیدن به ساحل رودخانه خودشان را در بین نی های خشک پنهان کردند.
موریسات گوشش را به زمین چسباند تا در صورت امکان مطمئن شود که صدای پایی به سمت آن‌ها در حرکت نیست. چیزی نشنید، بنظر میرسید کاملا تنها باشند.
اطمینان و اعتماد بنفس آن‌ها بازگشت و شروع به ماهیگیری کردند.
از سمت روبرو ایل مارانت متروکه و خالی از سکنه، آن‌ها را از ساحل دور پنهان میکرد. رستوران کوچک بسته بود و بنظر میرسید سالهاست تخلیه شده است.
اولین ماهی را موسیو ساوژ گرفت و موسیو موریسات دومی را و تقریباً در هر لحظه یکی از آن دو چوب ماهیگیریش را که ماهی نقره‌ای درخشانی در انت‌های آن لول میخورد را بالا می آورد. آن‌ها ورزش خوبی داشتند.
آن‌ها صیدشان را بآرامی به داخل کیسه مشبکی که در جلوی پایشان قرار داشت سر میدادند. شادی سراسر وجودشان را پر کرده بود، شادی زایدالوصف گذران دوباره زمان به شکلی که مدت‌ها از آن محروم بوده اند.
خورشید اشعه هایش را بر پشت کمر آن‌ها میریخت. نه چیزی می‌شنیدند و نه به چیزی فکر می‌کردند. آن‌ها بقیه دنیا را نادیده گرفته بودند و داشتند ماهی می گرفتند.
اما ناگهان صدای غرشی که بنظر میرسید از دل زمین می آید زمین زیر پای آن‌ها را لرزاند. غرش توپ‌ها دوباره از سر گرفته شده بود.
موریسات سرش را برگرداند و توانست در مسیر سمت چپ نگاهش در آنسوی رودخانه نمای ترسناک کوه والرین[13] را که لکه لکه ‌های سفید دود از نوک آن بهوا میرفت را ببیند.
لحظه‌ای بعد لکه ‌ها و رد چندین رگه دود یکی پس از دیگری دیده شد و کمی بعد انفجار تازه‌ای زمین را لرزاند.
شلیک ‌های دیگری صورت گرفت و دقیقه به دقیقه کوهستان نفس‌های مرگباری کشید و لکه ‌های سفید دود که به آهستگی تا دل آسمان صاف و آرام بالا میرفت در بالای قله و بلندی‌های کوهستان شناور شد.
موسیو ساوژ شانه هایش را بالا انداخت.
" دوباره شروع کردند."
موریسات که با نگرانی شناور قلاب ماهیگیریش را که بسرعت بالا و پایین میشد نگاه میکرد، ناگهان همچون مرد آرامی که از کوره بدر رفته و صبر از کف داده باشد از دست دیوانگانی که داشتند شلیک میکردند عصبانی شده و خشمگینانه گفت :
" عجب احمقایی هستند که اینجوری همدیگر را میکشند؟"
موسیو ساوژ گفت : اونا بدتر از حیوان هستند."
و موریسات با یأس و ناامیدی گفت : " و فکر کن تا زمانیکه این حکومت ‌ها وجود دارند اوضاع دقیقاً به همین شکل خواهد بود.
موسیو ساوژ مداخله کرد : " جمهوری اعلان جنگ نمیکرد."
موریسات حرف‌های او را قطع کرد : " تحت حکومت شاه ما در گیر جنگ ‌های خارجی هستیم،تحت لوای جمهوری جنگ داخلی داریم."
و آندو بآرامی با یک حس مشترک عمیق مبتنی بر حقیقت شهروندانی آرام و دوستار صلح شروع به بحث در مورد مسائل سیاسی کردند. و در مورد یک نکته که آن‌ها هیچگاه آزادی نخواهند داشت توافق نظر داشتند. کوه والرین بدون وقفه غرش میکرد و خانه فرانسوی ‌ها را با گلوله توپ هایش ویران، و زندگی انسان‌ها را با خاک یکسان، رویا‌های شیرین بسیاری را نابود، و امید‌های واهی بسیاری را بر باد داده و شادی آن‌ها را از بین می‌برد و ظالمانه بذر غم و اندوه و محنت را در دل همسران، دختران و مادران دیگر مناطق میکاشت.
موسیو ساوژ گفت : عجب زندگی ای!
موریسات با خنده پاسخ داد : بهتره بگی عجب مرگی!
اما آن‌ها ناگهان از اخطار صدا‌های پایی در پشت سرشان بخود لرزیدند و وقتی که برگشتند در نزدیکی اشان چهار مرد بلند قد ریشو را مشاهده کردند که بسان مستخدمین لباس پوشیده و کلاههایی تخت به سر داشتند. آن‌ها دو ماهیگیر را با تفنگهایشان پوشش میدادند.
چوبهای ماهیگیری از دست صاحبانشان سر خورد و توی رودخانه افتاد و بطرف پایین رودخانه توی آب شناور شد.
در عرض چند ثانیه آن‌ها را دستگیر کرده، به دستهایشان دستبند زدند و بداخل قایق انداخته و بسمت ایل مارانت بردند.
در پشت خانه‌ای که آن‌ها تصور میکردند کسی در آن زندگی نمیکند و خالی از سکنه است در حدود بیست نفری سرباز آلمانی وجود داشت.
آدم غول پیکر پشمالویی که با پا‌های گشاده و باز بر روی یک صندلی لم داده بود و پیپ گلی بلندی میکشید آن‌ها را با زبان فرانسوی سلیس مخاطب قرار داد.
" خوب آقایان شانس خوبی در ماهیگیری داشتید؟"
سپس یکی از سربازان کیسه پر از ماهی را که با دقت و مراقبت بهمراه آورده بود را در جلوی پای افسر خالی کرد. افسر پروسی لبخند زد : " می بینم که بد نیست اما ما چیزای دیگه‌ای داریم که در باره آن‌ها صحبت کنیم. بمن گوش بدید و نترسید."
" باید بدونید که از نظر من شما دو نفر جاسوسانی هستید که به اینجا فرستاده شدید تا تحرکات من را گزارش کنید. طبیعیه که من شما را دستگیر کرده و تیر باران کنم. شما وانمود میکردید که ماهی میگیرید. بهتره که قصد واقعی تان را بیان کنید. شما بدست من افتادید و باید نتیجه‌اش را ببینید، این جنگه !"
" اما چون شما از طریق پست ‌های دیده بانی پاسگاه‌های مرزی به اینجا اومدید باید رمز عبوری برای بازگشتتان داشته باشید. اون رمز را بمن بدهید و منم شما را آزاد میکنم که بروید."
دو دوست که تا سر حد مرگ رنگ پریده شده بودند ساکت کنار بکنار هم ایستاده بودند. تنها لرزش مختصر دستهایشان بود که که هیجان و احساسشان را بروز می‌داد.
افسر آلمانی ادامه داد: "هیچکس از اینموضوع با خبر نخواهد شد، شما با آرامش به خانه هایتان بر میگردید و این راز با شما از بین خواهد رفت. اگر از این موضوع خوداری کنید معناش مرگه، مرگ فوری، انتخاب با شماست."
آن‌ها بی حرکت ایستاده بودند و لب از لب باز نمی‌کردند.
افسر پروسی که کاملا آرام بود با دست به سمت رودخانه اشاره کرد و ادامه داد : " فقط فکر کنید که در عرض پنج دقیقه ته آب باشید، پنج دقیقه. فکر می کنم قوم و خویشی داشته باشید."
والرین کوه هنوز می غرید.
دو ماهیگیر ساکت باقیماندند. افسر آلمانی برگشت و به زبان خودش فرمانی صادر کرد. او سپس صندلی اش را کمی حرکت داد تا در نزدیکی زندانی‌ها نباشد. در اینحال یک دوجین مرد تفنگ بدست جلو آمدند. و در بیست قدمی آن‌ها حالت گرفتند.
آلمانی گفت : " من بشما یک دقیقه، نه یک ثانیه بیشتر فرصت میدم."
پس از آن از جایش بلند شد، به سمت دو فرانسوی رفت و بازوی موریسات را گرفت، او را بکناری کشید و با صدایی آهسته به او گفت :
"زود باش، رمز عبور، دوستت چیزی نخواهد فهمید، من وانمود میکنم که پشیمان شده و دلم برحم اومده."
موریسات یک کلمه هم پاسخ نداد.
سپس افسر پروسی موسیو ساوژ را به همان صورت به کناری کشید و پیشنهاد مشابهی ارائه داد.
موسیو ساوژ هیچ پاسخی نداد.
آن‌ها دوباره شانه بشانه و در کنار هم قرار گرفتند.
افسر فرمانی صادر کرد. سربازان تفنگهایشان را بالا بردند.
در این هنگام نگاه موریسات به کیسه پر از ماهی که در چند پایی او روی علف‌ها قرار داشت افتاد.
اشعه‌ای از نور خورشید باعث شده بود که ماهی که هنوز تکان میخورد مثل نقره برق بزند. قلب موریسات شکست و علیرغم تلاش برای کنترل خودش چشمانش پر از اشک شد. او با لکنت گفت : " بدرود موسیو ساوژ."
و ساوژ پاسخ داد : " بدرود موسیو موریسات."
آن‌ها با هم دست دادند. بخاطر ترس و وحشتی که خارج از اراده و کنترل آن‌ها بود و وجودشان را فرا گرفته بود. دو ماهیگیر از سر تا به پا میلرزیدند.
افسر فرمان داد: " آتش."
دوازده شلیک همزمان مانند این که یک گلوله شلیک شده باشد، صورت گرفت.
موسیو ساوژ بلافاصله از روبرو بزمین افتاد. موریسات که بلند قدتر بود کمی تلو تلو خورد و اینسو و آنسو شد و با چهره‌ای که بسمت آسمان بود و خون از سوراخی در سینه کتش فوران میکرد بر روی دوستتش افتاد.
افسر آلمانی فرمان جدیدی صادر کرد.
سربازان پخش شدند و بلافاصله با چند تکه طناب و تکه سنگ‌های بزرگ بر گشتند، آن‌ها را به پا‌های دو دوست بستند و سپس آندو را به کنار رودخانه بردند.
کوه والرین که قله‌اش حالا در دود پوشیده و محو شده بود همچنان می غرید.
دوسرباز یکی از سر و دیگری پا‌های موریسات را گرفتندو دو نفر دیگر هم همین عمل را با ساوژ انجام دادند. بدن‌های آندو را با دستان نیرومند خود با قدرت توی هوا تاب دادند و به فاصله‌ای دورتر پرتاب کردند، بطوریکه پیکر‌های آن‌ها قوسی را شکل داده، با شدت بداخل جریان آب رودخانه افتادند.
آب با شدت تمام از هم شکافت و به اطراف پاشیده شده، کف کرد و گرداب کوچکی تشکیل داد و سپس دوباره آرام شد. موج‌های کوچک با صدا به ساحل میخوردند.
رگه هایی از خون بر روی سطح آب پدیدار شد.
افسر آلمانی که در تمامی این مدت آرام بود با شوخ طبعی ترسناکی گفت : " حالا نوبت ماهیهاست."
سپس به سمت خانه راه افتاد.
ناگهان نگاه او به تور پر از ماهی افتاد که فراموش شده توی علف‌ها افتاده بود. آن را برداشت و بررسی کرده خنده‌ای سر داد و فریاد زد : " ویلهلم."
سربازی که پیش بندی به تن داشت به احضار او پاسخ داد و افسر پروسی صید آن دو مرد مرده را بسمت او پرتاب کرد و گفت : "این ماهی‌ها را تا زنده هستند فوراً برای من سرخ کن. اونا غذای خوشمزه‌ای میشن" و سپس پیپش را دوباره روشن کرد.

نویسنده: گی دومو پاسان
مترجم: عبدالرضا الواری

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.