داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

مامور قطع آب

یکی از روزهای تابستان چند سال پیش بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده برای قطع آب خانواده‌ای که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایی بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله ونیمه. مامور آب مردی بوده با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»
قلب الاسد تابستان بوده و مرد می‌دانسته که تابستان گرمی است، چون خودش هم آن گرما را حس می‌کرده. بچه یک‌سا ل‌ونیمه را دیده، ولی شغل خود را محترم دانسته و آب را قطع کرده، زن را بی آب گذاشته است. نه آبی برای شستن بچه‌ها و نه برای خوردن. شب همان روز، زن وشوهر دست بچه‌ها را گرفته‌اند و رفته‌اند روی ریل‌های قطار خوابیده اند که هر روز از ایستگاه متروک می‌گذشته. همگی باهم مرده‌اند، صد متر دور تر، می‌بایست دراز بکشند، بچه‌ها را آرام کنند و بعد بخوابانندشان، احتمالاً با لالا یی. بعد هم قطار متوقف شده، این طور می‌گویند و این کل ماجرا است. مامور آب چیزهایی هم گفته، گفته است که رفته بوده برای قطع آب. نگفته که بچه را دیده است که البته بچه آنجا بوده با مادرش. گفته ‌است زن رفته ‌است به کافه‌ای که از قبل می‌شناخته. معلوم نیست توی کافه با زن کافه‌چی حرف زده یا نه. من نمی‌دانم چه چیزی گفته. حتی نمی‌دانم زن کافه‌چی هم حرف زده یا نه. ولی مسلم است که حرفی یا چیزی از مردن نگفته. احتمالاً قضیه را برایش تعریف کرده، ولی نگفته که می‌خواهد خودکشی کند، که می‌خواهد بچه‌ها را، شوهرش را و خودش را بکشد. روزنامه‌نگاران هم بی‌خبر از حرف‌های او با زن کافه‌چی، واقعه را سرسری گرفته‌اند. اگر زن توضیح داده بود، قضیه برای او فرقی نکرده و از او نخواسته که آب را قطع نکند. کسی جزاین چیزی نمی‌داند. با مرور قصه‌ای که نقل کردم، ناگهان صدای خودم را می‌شنوم- آن زن- دست به هیچ اقدامی نزده، از حق خود دفاع نکرده. همین طور است قضیه را باید از زبان مامور آب شنید. او حق نداشت آب را قطع نکند، زن هم از او نخواسته که آب را قطع نکند. آیا چیزی که باید دستگیرمان شود همین است؟! این قضیه آدم را دیوانه می‌کند. ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم پی ببرم. زن مامور آب نگفته که دارای دو بچه است، چون مامور خودش آنها را می‌دیده، نگفته که تابستان گرمی است، چون مامور هم گرما را، تابستان گرم را، حس می‌کرده. بعد هم زن مامور قطع آب را به امان خدا سپرده. زن چند لحظه‌ای با بچه‌هایش تنها مانده، بعد راهی دهکده شده، برای من جالب نبود. کریستین ویلمن که حتی از ادای دو جمله هم عاجز است، متاثرم می‌کند، چون او هم صفات آن زن را دارد. خشونت عمیق. یک نوع هنجار غریزی که می‌توان مهارش کرد، یا به سکوت مبدلش کرد. به سکوت مبدل کردن این هنجار مردانه کاری است بسیار دشوار و بسیار خطا حتی، چرا که مرد‌ها را با سکوت کاری نیست. در زمان‌های قدیم، در زمان‌های گذشته، از هزارها سال پیش، سکوت از آنها بوده است، پس ادبیات یعنی زن‌ها. در ادبیات هم یا از زن ها گفته می‌شود، یا خود زن‌ها ادبیات را می‌سازند، زن‌ها را نمی‌شود انکار کرد. این زنی هم که فکر می‌کردیم حرف نمی‌زند چون هیچ وقت حرف نزده، می‌با یست حرف می‌زد. منتها نه از تصمیمش، ابدا. می‌بایست چیزی می‌گفت که جایگزین آن بشود، جایگزین تصمیمش، چیزی که از نظر خودش معادل آن باشد. بعد هم این برای دیگران معادلی می‌شد تا به قضیه پی ببرند، مثلاً کلامی درباب گرما، چه می‌دانم خود زن هم مقدس می‌شد. در همین لحظات است که زبان به غایت توانی‌اش می‌رسد. درباره‌ی هر چیزی هم که با زن کافه‌چی حرف زده باشد کلماتش بیانگر همه چیز بوده است. همان دو سه کلام، واپسین کلام، که پیش از اقدام به مردن ادا شده، معاد سکوت سراسر دیگران است. به این کلمات هیچ کس پی نبرد. در زندگی روزمره هم همین طورهاست در لحظه مرگ، و خودکشی‌هایی که مورد ظن مردم نیست. مردم گفته‌ها را فراموش می‌کنند، گفته پیش از واقعه را که می‌توانسته آن خانواده را نجات دهد. همگی، هر چهار نفر، رفته‌اند روی ریل‌های قطار، مقابل ایستگاه دراز کشیده‌اند، یکی از بچه‌ها در آغوش مرد و یکی هم در آغوش زن، و در انتظار ورود قطار. مامور قطع آب ککش هم نگزیده است. قضیه مامور قطع آب را بسط می‌دهم و می‌گویم که این زن به اصطلاح عقب مانده، به هر حال یک چیز برایش مسلم بوده و می‌دانسته که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، و حتی در توان کسی هم نمی‌دیده که او و خانواده اش را از آنچه بر سرشان آمده نجات دهد. از جانب همه و حتی اجتماع، ترک شده بودند، هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز مردن. خودش هم این را می‌دانسته. درایت غریبی داشته، خطیر و عمیق حتی. پس اگر بخواهیم حتی یک بار هم که شده درباره‌ی این زن حرف بزنیم، با توجه به این خودکشی، حتی در باره‌ی عقب ماندگی‌اش، باید تعمق کرد، و این
چیزی است که کسی تن به آن نخواهد داد. در اینجا بی‌شک آخرین بار است که از او یاد می‌شود. اسمش را هم می‌توانستم بگویم، ولی اصلاً نمی‌شناسمش. موضوع بایگانی شده است. آنچه در ذهن می‌ماند، تشنگی وافر بچه‌ای است در تابستانی گرم، چند ساعت پیش از مردن، و پرسه‌ی مادری جوان و عقب مانده، چشم به راه لحظه‌ی موعود.
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

برگرفته از: مجله ی سخن
حروف‌چین: نارنین برگستوان

مارگریت دوراس (به فرانسوی: Marguerite Duras)‏‏ با نام کامل مارگریت ژرمن ماری دونادیو (به فرانسوی: Marguerite Germaine Marie Donnadieu) ، نویسنده، نمایشنامه‌نویس، کارگردان و فیلمسازِ فرانسوی در ۴ آوریل ۱۹۱۴ در شهری در شمالِ کشور ویتنام متولد می‌شود. پدر مارگریت، زمانی که او تنها ۵ سال دارد، در فرانسه می‌میرد. دوراس تمام دوران کودکیِ خود را در ویتنام سپری می‌کند و در سال ۱۹۳۲، و پس از دبیرستان برای ادامه تحصیل در رشته علوم سیاسی به دانشگاه سوربن در فرانسه رفت اما به نویسندگی روی آورد. مدتی نیز به عضویت حزب کمونیست فرانسه درآمد و بعد از آن جدا شد. وی در سال ۱۹۴۳، اولین اثر خود را با عنوان «بی‌شَرمان» منتشر می‌کند. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند.
در سال 1944، روبِر آنتِلم همسرِ مارگریت به دلیل فعالیت‌های سیاسی دستگیر شده و به شهر داخاو در ایالتِ بایرنِ آلمان تبعید می‌شود. در پی این اتفاق، مارگریت دوراس به عضویت حزب کُمونیست فرانسه درمی‌آید. پس از آزادسازیِ پاریس، آنتلم نیز آزاد می‌شود و نزد همسر خود بازمی‌گردد، اما چندان طول نمی‌کشد که رابطه‌ی ایشان به انتهای خود می‌رسد و در سال ۱۹۴۷ از یکدیگر جدا می‌شوند. پس از آن، دوراس مجدداً ازدواج می‌کند و خیلی زود صاحب فرزندی به نام ژان می‌شود. وی در سال ۱۹۵۰ از حزب کمونیست جدا می‌شود و رمان «سدی بر اقیانوس آرام» را منتشر می‌کند؛ اثری که نوشتن آن را از سه سال پیش آغاز کرده بود. سپس دو رُمان دیگر با نام‌های «ملوان جبل‌الطارق» و «میدان مشجر» را به ترتیب در سال‌های ۱۹۵۲ و ۱۹۵۵ منتشر می‌کند.
او در سال ۱۹۵۷ با ژِرار ژارلو نویسنده‌ی فرانسوی آشنا می‌شود و در اقتباس‌های تئاتری و سینماییِ متعددی با وی همکاری می‌کند. دوراس در این دوران با دو رویدادِ مهم در زندگیِ شخصی‌اش مواجه می‌شود: جدایی از همسر دوم، و مرگِ مادر. او همچنان به فعالیت ادبی خود ادامه می‌دهد و در سال ۱۹۵۸ رُمانِ «مُدِراتو کانتابیله» را منتشر می‌کند. در‌‌ همان سال، نخستین اقتباس سینمایی از آثار او به روی پرده‌ی سینماهای فرانسه می‌رود: «سدی بر اقیانوس آرام» به کارگردانیِ رنه کلِمان. دوراس به رغم جدایی از حزب کمونیست، فعالیت سیاسی خود را به عنوان یک فعال سیاسیِ چپ ادامه می‌دهد و بر ضد جنگ الجزایر مبارزه می‌کند. از مهم‌ترین فعالیت‌های او در این زمینه می‌توان به امضای «مانیفستِ ۱۲۱» اشاره کرد که موضوع آن به رسمیت شناختنِ حقِ سرپیچی از شرکت در جنگ الجزایر بود.
وی در سال ۱۹۶۴ رمانی جدید با نامِ «شیفتگیِ لول و اشتاین» منتشر می‌کند، و درست یک سال بعد نخستین جلد آثار نمایشیِ او توسط انتشارات گالیمار در پاریس انتشار می‌یابد. دوراس بخشی دیگر از فعالیت سیاسی خود را در جریان رخدادهای ماه مه ۱۹۶۸ رقم می‌زند، و در‌‌ همان سال نمایشنامه‌ی «عاشق انگلیسی» را خلق می‌کند. او در سال ۱۹۶۹ فیلمی را با عنوان «آن زن می‌گوید ویران کن» کارگردانی می‌کند، و در سال ۱۹۷۲ فیلم دیگری با نام «ناتالی گرانژه» می‌سازد. پس از آن به ترتیب دو فیلمنامه با نام‌های «آواز هند» و «زنِ رودِ گَنگ» می‌نویسد و خودش آن‌ها را کارگردانی می‌کند. در سال ۱۹۷۷ فیلمی دیگر با عنوانِ «کامیون» می‌سازد و خودش نیز نقشی کوتاه در آن ایفا می‌کند.
این دوران درخشانِ فعالیت‌های هنریِ دوراس با ساختن چهار فیلم کوتاه در سال ۱۹۷۹ ادامه می‌یابد، که عبارت‌اند از: «دستانِ منفی»، «قیصریه»، «اورِلیا اشتاینر – ملبورن» و «اورِلیا اشتاینر – ونکوور». وی در سال ۱۹۸۲ فیلمِ «دیالوگِ رُم» را به سفارش رادیو و تلویزیونِ ایتالیا می‌سازد، و دو سال بعد رُمانی با نامِ «عاشق» منتشر می‌کند که در حقیقت شرحِ حالی از دوران کودکیِ خودش است. دوراس جایزه ادبی گنکور را در سال ۱۹۸۴ به دلیل نوشتن رمان عاشق دریافت کرد. رمان «عاشق» او بسیار پرفروش شد و به ده‌ها زبان زنده‌ی دنیا ترجمه شد. در سال ۱۹۸۵ نمایشنامه‌ی «لاموزیکا دومین» را به روی صحنه می‌برد، و پس از آن سه اثر با نام‌های «یان آندره‌آ اشتاینر»، «نوشتن» و «همین و تمام» منتشر می‌کند. فیلمنامه‌ی هیروشیما، عشق من (فیلم برگزیده جشنواره فیلم کن) نیز از اوست.
دوراس در ۳ مارس سال ۱۹۹۶ در سن ۸۲ سالگی در خانه‌ی خود در شهر دیژون (Dijon) (پاریس) در فرانسه درگذشت.

کتاب‌شناسی
رُمان‌ها و داستان‌ها
• بی‌شرمان (۱۹۴۳)
• زندگیِ آرام (۱۹۴۴)
• سدی بر اقیانوسِ آرام (۱۹۵۰)
• ملوان جبل‌الطارق (۱۹۵۲)
• اسب‌های کوچکِ تارکوینی (۱۹۵۳)
• روزهایی سراسر در میان درختان (۱۹۵۴)
• میدان مشجر (۱۹۵۵)
• مُدِراتو کانتابیله (۱۹۵۸)
• ساعت ده و نیمِ شب در تابستان (۱۹۶۰)
• بعد از ظهرِ آقای آنده‌ما (۱۹۶۲)
• شیفتگیِ لول و اشتاین (۱۹۶۴)
• نایب کنسول (۱۹۶۶)
• عاشق انگلیسی (۱۹۶۷)
• آن زن می‌گوید ویران کُن (۱۹۶۹)
• آبان سابانا داوید (۱۹۷۰)
• آه! ارنستو (۱۹۷۱)
• عشق (۱۹۷۲)
• وِرا باکستِر یا سواحل آتلانتیک (۱۹۸۰)
• مردِ نِشسته در راهرو (۱۹۸۰)
• مردِ آتلانتیک (۱۹۸۲)
• بیماریِ مرگ (۱۹۸۲)
• عاشق (۱۹۸۴) (برنده‌ی جایزه‌ی گُنکور)
• درد (۱۹۸۵)
• چشمانِ آبی، گیسوانِ سیاه (۱۹۸۶)
• روسپیِ ساحلِ نُرماندی (۱۹۸۶)
• اِمیلی اِل (۱۹۸۷)
• بارانِ تابستانی (۱۹۹۰)
• عاشقِ چینِ شمالی (۱۹۹۱)
• یان آندره‌آ اشتاینر (۱۹۹۲)
• نوشتن (۱۹۹۳)
مجموعه‌ها
• تابستانِ ۸۰ (۱۹۸۰)
• بیرون (۱۹۸۱)
• زندگیِ مادی (۱۹۸۷)
• چشمانِ سبز (۱۹۸۷)
• جهانِ بیرونی (۱۹۹۳)
• همین و تمام (۱۹۹۵)
• دریای مکتوب (۱۹۹۶)
• آشپزیِ مارگریت (۱۹۹۹)
• دفترچه‌های جنگ و متون دیگر (۲۰۰۶)
• زیباییِ شب‌های جهان (۲۰۱۰)
نمایشنامه‌ها
• پُل‌های دره گذرِ سِن و اوآز (۱۹۵۰)
• معجزه‌ی آلاباما (۱۹۶۳) (اقتباسی از اثر ویلیام گیبسون، توسط دوراس و ژِرار ژارلو)
• مجموعه‌ی آثار نمایشی ۱ («آب‌ها و جنگل‌ها»، «میدان مشجر»، «لاموزیکا») (۱۹۶۵)
• عاشق انگلیسی (۱۹۶۸)
• مجموعه‌ی آثار نمایشی ۲ («سوزانا آندلر»، «روزهایی سراسر در میان درختان»، «آری، شاید»، «شاگا»، «مردی به دیدن‌ام آمد») (۱۹۶۸)
• آواز هند (۱۹۷۳)
• سینما اِدِن (۱۹۷۷)
• آگاتا (۱۹۸۱)
• خلیجِ ساوانا (۱۹۸۳، ۱۹۸۲)
• مجموعه ۳ اثر نمایشی: «جانور در جنگل، اقتباسی از اثر هنری جیمز، توسط دوراس و جیمز لورد»، «اوراقِ آسپرن، اقتباسی از اثر هنری جیمز، توسط دوراس و روبر آنتلم»، «رقصِ مرگ، اقتباسی از اثر گوست استریندبرگ، توسط دوراس (۱۹۸۴)
• لاموزیکا دومین (۱۹۸۵)
• تئاترِ عاشقِ انگلیسی (۱۹۹۱)
• مجموعه ۴ اثر نمایشی: «وِرا باکس‌تر»، «تئاترِ عاشقِ انگلیسی»، «خانه»، «لاموئِت» (۱۹۹۹)
فیلمنامه‌ها
• هیروشیما عشقِ من (۱۹۶۰)
• یک غیبتِ طولانی (۱۹۶۱) (در همکاری با ژرار ژارلو)
• لاموزیکا (۱۹۶۵)
• آن زن می‌گوید ویران کُن (۱۹۶۹)
• خورشید زرد (۱۹۷۱)
• آواز هند (۱۹۷۳)
• ناتالی گرانژه (۱۹۷۳)
• زنِ رودِ گَنگ (۱۹۷۴)
• روزهایی سراسر در میان درختان (۱۹۷۶) (برنده‌ی جایزه‌ی ژان کوکتو)
• نامِ ونیزیِ او در برهوتِ کلکته (۱۹۷۶)
• کامیون (۱۹۷۷)
• باکستِر، وِرا باکستِر (۱۹۷۷)
• کشتیِ شب (۱۹۷۹)
• قیصریه (۱۹۷۹)
• دستانِ منفی (۱۹۷۹)
• اورِلیا اشتاینر، معروف به اورِلیا وَنکووِر (۱۹۷۹)
• اورِلیا اشتاینر، معروف به اورِلیا ملبورن (۱۹۷۹)
• مردِ آتلانتیک (۱۹۸۱)
• دیالوگِ رُم (۱۹۸۲)
• کودکان (۱۹۸۵)

مشخصات
نام اصلی: مارگریت ژرمن ماری دونادیو
زمینه‌ی کاری: رمان‌نویس
زادروز: ۴ آوریل ۱۹۱۴
محل تولد: سایگون، ویتنام جنوبی
مرگ: ۳ مارس ۱۹۹۶ (۸۱ سال)
محل مرگ: پاریس، فرانسه
ملیت: فرانسوی
لقب: بانوی داستان‌نویسی مدرن
پیشه: نویسنده و فیلمساز
کتاب‌ها: عاشق، لا موزیکا، هیروشیما عشق من
منبع: www.naakojaa.com

باران تابستان

مارگریت دوراسسروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند ـ نغمه‌ی روسی برفراز رود، در شباب جوانی زن ـ می‌‌رفتند توی کلبه که گوش کنند. می‌‌دانستند که مادر بیرون‌شان نمی‌کند، حتی وقتی که از پرسه در ورطه‌ها ملول می‌‌شد.
مثل همیشه نمی‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان این بود که نکند باز خبری شده، عیدی، جشنی مثلاً، ولی دقیقاً نمی‌دانستند چه چیز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به یاد مادر آمده بود، بی‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در این‌جا و آن‌جای آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتی کامل و از پی‌ هم ادا می‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به یاد آمده در آواز، به زبان روسی نبود، ترکیبی بود از زبان قفقازی و زبان یهودی، با حال و هوای سال‌های قبل از جنگ، سال‌های نعش‌های تلنبار، سال‌های انبوه مردگان.
مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی پادشاه اسرائیل.
پادشاه می‌‌گفت که ما جزو قهرمانانیم.
تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: اوست پسر داود، پادشاه اورشلیم. پسر از پی‌باد دویدن.
ارنستو، بعد از کمی تردید: پادشاه ما.
بازوی ارنستو حلقه‌ی سراست، ژان چشم‌هایش را بسته است.
ارنستو لحظاتی طولانی به ژان نگاه می‌‌کند، حرفی نمی‌زند. مادر آوازش را، این بار با کلام، زمزمه می‌‌کند.
ارنستومی‌گوید که پادشاه بر این گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگی روبه‌رو خواهد شد.
دریچه‌ای برای رهایی از درد جانکاه،
دریچه‌ای به بیرون.
ولی نه.
صدای آواز مادر ناگهان اوج می‌‌گیرد.
ژان و ارنستو به مادر نگاه می‌‌کنند، با شعف بسیار به آواز او گوش می‌‌دهند.
بعد صدای آواز پایین می‌‌آید، و ارنستو از پادشاه اسراییل می‌‌گوید.
من، پسر داود، پادشاه اورشلیم، امید ازدست داده‌ام، برای تمام آن‌چه مایه‌ی امید بود، دریغم آمد. برای بدی، برای تردید، نیز برای بی‌ثباتی که پی‌آمد یقین بود.
طاعون‌ها، دریغم برای طاعون‌ها بود.
برای جست‌وجوی نافرجام خدا.
برای گرسنگی. شوریختی و گرسنگی.
جنگ‌ها، دریغم برای جنگ‌ها بود.
برای تجملات زندگی.
و تمام خطاها.
برای دروغ، بدی و برای شک دریغم آمد.
برای سروده‌ها و آوازها.
و برای سکوت دریغم آمد.
نیز برای هرزگی و جنایت.
ارنستو از گفتن می‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته می‌‌شود. ارنستو کماکان گوش می‌‌کند، و نیز از نو اعصار پادشاهان اسراییل را به یاد می‌‌آورد. با صدایی تقریباً آهسته با ژان حرف می‌‌زند.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش برای اندیشه است، نیز برای جست‌وجویی که بس بی‌هوده است و بس عبث.
ارنستو آرام حرف می‌‌زند، و به دشواری. انگار دستخوش حالاتی است که تنها ژان و مادر با آن آشنایند، دستخوش این خمودی خندانی است که، به دلیل قرابت بسیارش با سعادت، ترس بر می‌‌انگیزد.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: دریغ او برای شب بود.
برای مرگ.
برای سگ‌ها.
نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمی‌آورد، لرزان، قوی و به نحو عجیبی ملایم است.
زندگی ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش، بس بسیار، برای دوران کودکی بوده است.
با Brothers et sisters ارنستو شروع می‌‌کند به خندیدن، و به سمت دست بوسه می‌‌فرستد.
از نو آواز نوا.
تیرگی فزاینده‌ای کلبه را فرا می‌‌گیرد. شب از راه می‌‌رسد.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش از عشق بوده است.
ارنستو باز می‌‌گوید که، فراتر از زندگی‌اش، فراتر از توانایی‌هایش، دریغ عشق را خورده است.
دریغ از عشق او را.
سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو می‌‌گوید که دریغ هوای طوفانی را خورده است.
دریغ از باران تابستان را.
و دوران کودکی را.
نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد.
ارنستو از عشق می‌‌گوید، تا دم مرگ.
ارنستو چشمانش را می‌‌بندد. آواز مادر اوج می‌‌گیرد.
ارنستو خاموش می‌‌ماند تا صدای نوا به گوش رسد.
ارنستو می‌‌گوید که نمی‌داند به چه کسی باید دشنام داد، چه کسی را باید نابود کرد، ولی می‌‌دانسته که باید دشنام داد، که نابود کرد.
ارنستو می‌‌گوید که سرانجام پادشاه میل شدیدی پیدا کرده که بسان سنگ زندگی کند.
بسان مرده و سنگ.
سکوت.
به گفته‌ی ارنستو، او دیگر دریغ نخورده است، دریغ هیچ‌چیز را. 
ارنستو خاموش می‌‌ماند.
ژان هم کنج دیوار دراز می‌‌کشد.
آن شب در ویتری، و در نوای طولانی و آمیخته به اشک مادر، اولین باران تابستان بارید. بر تمام شهر بارید، بررودخانه، بربزرگراه ویران شده، بردرخت، برراه، برشیب راه بچه‌ها، بر صندلی‌های مغموم فرجام عالم، بارانی تند و پی‌دار، همچون هق‌هق بی‌امان.
به گفته‌ی بعضی، ارنستو هنوز زنده است، می‌‌گویند که جوان موفقی از آب درآمده، استاد ریاضیات شده است، و اهل علم. می‌‌گویند که اول در امریکا و بعد هم بیش و کم در همه جای دنیا، و به یمن ایجاد مراکز بزرگ علمی، به شهرت رسیده است. 
پس در واقع بعید نیست که با انتخاب این ظاهر آسوده، و با ظاهری به اصطلاح بی‌تفاوت، نهایتاً زندگی برایش قابل تحمل شده است.
ژان هم گویا یک سال بعد از این که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک کرده است. گمان می‌‌رود که عزیمت ژان به دنبال همان قول و قراری بوده که بعد از دوران کودکی به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهی شود. و نیز براساس همان قرار گویا هیچ‌وقت نمی‌بایست به آن نقطه‌ی فرانسه برگردند، به آن منطقه‌ی سفید حومه‌ی پاریس، به جایی که به دنیا آمده بودند.
احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزیمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند.
نویسنده: مارگریت دوراس 
برگردان: قاسم روبین

منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.