داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

شب نقره‌ای

"لی" سوار بر کرجی آماده‌ی رفتن به شهر بود.
قرص ماه با کرشمه و ناز به آرامی از قله‌ی کوه ‌ها بالا می‌آمد و پرتو نورش را تا کرانه‌ی رود می‌کشانید. رودی آبی رنگ که مثل همه‌ی رود‌های کوچکِ پای کوه، نقره فام بود و جریان ملایمی داشت. نور مهتاب طوری آسوده بر سطح آب خفته بود که خیال می‌کردی حالا حالاها، قصد سفر تا "یانگ- تسه" را دارد. تاریکی کم کم فرو می‌نشست اما هنوز مثل تورگسترده‌ای همه جا را پوشانده بود. رود، کوهسار، درختان، دشتزاران و کلبه ‌ها همگی چنان زیر تاریکی این نور قرار داشتند که حتا ماه، با همه‌ی نرمی و روشنی اش از سوراخ ‌های آن نمی‌گذشت.
کنار سنگی عظیم و پیش رفته در رود، کرجی "لی" پهلو گرفته بود. دوروبر آن را زنبق ‌های ارغوانی رنگِ آبزی دوره کرده برگ هایشان انگار- کناره ‌های کرجی را در آغوش گرفته بودند.
چراغِ نفت سوزی به دشواری درون قایق را روشن می‌کرد. از ساحل شبیه به شبحی خوابیده و پنهان در تاریک-روشنی ‌ها بود. نه تنها هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. بلکه با وجود چند نفری درونش بیشتر به جزیره‌ای متروک می‌ماند.
دو مسافر زیر سایبان دراز کشیده بودند. پسرکی پشت به دماغه‌ی قایق چرت می‌زد."لی" کرجی ران، در عقب نشسته و سیگارش را آرام آرام دود می‌کرد. کسی چیزی نمی‌گفت: انگار بسکه وراجی کرده بودند چیز تازه‌ای برای گفتن نداشتند. همگی زمان حرکت را، خوب می‌شناختند، چرا که همـگی مسافران همیشگی قایق بودند. هر روز تنگِ غروب کرجی به شهر می‌رفت و سحرگاه روز بعد برمی گشت – برنامه‌ای که به ندرت تغییر می‌کرد. مسافران همیشگی چند بار در هفته با این کرجی به شهر می‌رفتند و همیشه هم سرِ وقت می‌آمدند، بعد بی آنکه زیادی حرف بزنند زیر سایبان دراز مـی کشیدند و مـی خوابیدند و تنها وقت رسیدن کرجی به بارانداز کوچک و محقر شهر بیـدار مـی شدند. بعضی ‌ها در شهر به ساحل می‌رفتند و هر از گاه چندتایی شان با کرجی ‌های کوچکتر به پایتخت ایالت می‌رفتند.
 جوان ترین مسـافر امشب آموزگار مدرسه‌ی دِه بود. خانـه‌ی او در شهر بود و هـر شنبه شب به گوشه‌ی آرام خانه‌اش پناه می‌برد. پیرترین ساکن شهر فروشنده‌ی ساده‌ی مغازه‌ای بود که در ده زندگی می‌کرد. صاحب مغازه اغلب او را دنبال کار به پایتخت ایالتی می‌فرستاد…
نور مهتاب مو‌های پریشان پسرک را شانه می‌زد. ظاهراً خودش نمی‌دانست، چرا که فقط هر از گاهی سری تکان می‌داد. چشم ‌ها را بسته بود اما گاه گاه ناگهان بازشان می‌کرد: به باریکه راه، نهر یا ساحل زل زده بعد به آب رودخانه خیره می‌شد. وقتی چیزی نمی‌دید، زیر لب زمزمه‌ای می‌کرد و چرت زدنش را از سر می‌گرفت.
آموزگـار در حالـی که زیر سایبـان پهلو به پهلو می‌شد، زمـزمـه وار پرسید: «عجیبه. چرا «گن شنگ» نیومده… ها؟»…. بعد از زیر سایبان سرک کشید و بیرون را نگاه کرد.
همه جا غرق در آرامش و سکوت بود. روشنایی هیچ چراغی به چشم نمی‌آمد. حتا سوسوی معبد نزدیک ساحل و تمام صومعه‌اش تاریک به نظر می‌رسید. کوره راه، زیر نور مهتاب، گویی رویا زده بود. صدای هیچ پایی نمی‌آمد. و آموزگار فقط زنبق ‌های آبی را می‌دید. ناامید برگشت و نشست. «وانگ شنگ» فروشنده، رو به کرجی ران کرد و فریاد کشید که: «لی، هیچ می‌دونی ساعت چنده؟ چرا باید هنوز منتظر بمونیم و راه نیفتیم؟».
لی گفت: «چونکه گن شنگ نیومده، زوده هنوز. دلواپس چی هستی مرد؟»
آموزگار خودش را قاطی کرد: «همیشه سر ساعت هفت میاد، اما امشب!…» بعد یادِ ساعتش افتاد و دوباره برای دیدن عقربه ‌های ساعت از زیر سایبان به بیرون سرک کشید و ادامه داد: «ساعت هفت و چهل دقیقه ست ولی هنوز که خبری ازش نیست».
کرجی ران با خوشبینی گفت: «میاد، حتماً میاد. لابد یه چیزایی با خودش به شهر برده. نگران نشین آقای جون. و شما آقای وانگ که یه مشتری قدیمی هستین، شما که خوب میدونین هیچوقت دیر و زود نکردیم».
آقای «جون» همان آموزگار مدرسه گفت: « قبلنا گن شنگ هیچوقت دیر نمی‌کرد. همیشه زودترم میومد. حالا وقت پیدا کرده ما رو معطل بذاره ».
وانگ شنگ که پا روی پا می‌گذاشت، گفت: «شاید دلیلی برای دیر آمدن داره».
کرجـی ران کـه آرام از عقب کرجـی بـه جـلـو مـی آمـد گفت: «امکـان نـداره. مـن خـوب می‌شناسمش. نه تریاکیه، نه عرق خور، امکان نداره تأخیر کنه. الانه که برسه». و بعد «لین» را، صدا زد. لین که چرت می‌زد مثل برق روی پاهایش ایستاد. لی نگاهی به او انداخت و پرید روی تخته سنگ خارای بزرگِ جلوی قایق. چند قدمی در باریکه‌ی کنارِ رود پیش رفت و برگشت. قرص ماه، جلوی چشمانش، آویزان از آسمان بود. نور نقره‌ای اش، مثل آبی سرد و خنک، بر سر لی فروریخت و احساس طراوت و تازگی کرد.
از پشتِ درخت انجیر هندی کنارِ معبد، سایه‌ای درآمد. لی با خودش گفت: «گن شنگ داره میاد» و خطاب به پسرک: «حاضر باش پسر، بمحض رسیدن گن شنگ راه می‌افتیم».
پسرک سر اطاعت تکان داد. تهِ تیرکی بلند از بامبو را در آب فرو کرد، به آن تکیه داد، کشیدش جلو و کرجی را درست برد کنار سنگِ بزرگِ خارا. لی روی سنگ ایستاد. سایه نزدیک تر شد. لی مرد زنبه به دوشی را دید کوتاه قامت. گن شنگ نبود. ژانگ بود. صاحب مغازه کوچکی در ده که امشب می‌خواست به شهر برود.
ژانگ خنده بر لب داشت و با عجله روی سنگ پرید، و در همان حال پرسید:«هنوز راه نیفتادین؟».
لی گفت: «سر وقت رسیدین. منتظر گن شنگ هستیم»، دلواپسی در صدایش نهفته بود.
آموزگار از زیر سایه بان فریاد زد: «ساعت هشت شد بابا. دیگه حتماً نمیاد».
ژانگ که قدم در کرجی می‌گذاشت، گفت: «عجیبه که هنوز نیومده. همیشه زودتر از همه این جاس» و بعد زنبه‌اش را به کناری گذاشت و لب کرجی نشست و سیگاری چرخاند و رو به ماه به کشیدنش مشغول شد.
«هی. لی، گن شنگ اینجاس؟» این صدای زنی بود با مو‌های مجعد که بالاپوشی از چیتِ سیاه کانتونی و شلوار تن کرده و پابرهنه به کناره رود آمده بود. زن به لی که روی سنگ ایستاده بود سلام کرد.
لی با کمی عصبانیت، گفت:« امشب ما همه معطل گن شنگ شدیم. باید یه جایی سر زیر آب کرده باشه. تو باید بدونی کجاس».
زن با دلواپسی پرسید: «یعنی میگی هنوز نیومده؟»
لی جواب داد: «خودش که هیچ، سایه شم نیومده».
زن پریشان حال گفت: « شوخیت گرفته لی؟ دلم شور افتاد».
لی خیلی جدی جواب داد: « شوخی؟ کی وقت شوخی کردن داره، خواهر. میخوام بدونم که… شوهرت با این کرجی میاد یا نه؟ ». 
زن جیغی کشید، برگشت، دوان دوان رفت.
لی فریاد کشید: « وایسا خواهر، وایسا». یعنی چه!؟
زن بی توجه در باریکه راه می‌دوید، گریه می‌کرد و نام گن شنگ را فریاد می‌زد.
صدای فریاد‌های زن لی را ناراحت کرد. روی تخته سنگ خشکش زد.
سه مسافر، تقریباً با هم، پرسیدند: « قضیه چیه؟». ژانگ می‌توانست همه چیز را بخوبی ببیند. فروشنده مغازه خودش را به این سوی سایبان کشید تا چیزی دستگیرش شود. آموزگار دوباره سرک کشید بیرون.
لی که رو بر می‌گرداند، غرید که: « فقط شیطونه که میدونه».
ژانگ به حدس و گمان گفت: «زن و شوهرن دیگه، خب دعواشون شده. گن شنگ بدخلقی کرده و زن بیچاره شو ول کرده رفته. بله باید همچی چیزایی باشه». بعد ته سیگارش را با تفی به آب انداخت و ادامه داد: « اونوقت مردم میگن مردای زن دار زندگی راحتی دارن- ‌ها ! ‌ها ! ».
لی با لحنی که از آن غم و حیرت می‌بارید گفت: «گن شنگ هیچوقت با زنش دعوا نمی‌کنه. باید دلیل دیگه یی در بین باشه. حتم دارم». چی شده بود؟ لی مات و مبهوت نگاه می‌کرد.
فریاد‌های زن که: «گن شنگ، گن شنگ» می‌کرد سکوت شب را می‌شکست و تا دور دست‌ها به گوش می‌رسید. هر یک از دیگری دلخراش تر، هر فریاد دردناک تر از فریاد پیش و همه لرزان از ناامیدی.
آموزگار تکانی به خود داد و فریاد زد: «خب لی. حالا میگی چیکار کنیم؟». کسی جوابش را نداد.
فروشنده مغازه بی تابانه خواهش کرد: «بریم»، می‌ترسید به کرجی ‌های کوچکی که به پایتخت ایالتی می‌روند نرسد. لی که فریاد‌های زن پرده‌ی گوشش را آسوده نمی‌گذاشت، نگران و نگران تر می‌شد. بجای آنکه جواب مسافرش را بدهد، بی حرکت روی تخته سنگ ایستاد و به صدای زن که شوهرش را صدا می‌کرد گوش داد.
لی ناگهان خودش گفت: « اینجوری نمیشه. زن بیچاره دیوونه شده». به سرعت به ساحل پرید و در امتداد باریکه، شروع کرد به دویدن. پسرک هم که چرت می‌زد از کرجی بیرون پرید و دنبالش دوید: «پدر، داری کجا میری؟».
لی می‌دوید. جوابـی نداد. صدای پسـرک محو شد بی آنکه حتـا خطی کوچک در فضا از خود
باقی بگذارد.
فـریـادهـای زن قلب را مـی درید. خیال می‌کردی در پرس و جو از خود کم کم می‌رفت تا 
تمام کند. با آرامش… قدم به قدم!
هر سه روی باریکه راهِ گل آلود می‌دویدند. زن، کرجی ران و پسرک… هر یک دنبال دیگری. اول پسرک واداد. ایستاد و برگشت طرف کرجی.
کرجی هنوز کنار تخته سنگ بود. سه مسافر آمده و نزدیکِ دماغه‌ی کرجی نشسته بودند. با کنجکـاوی از گن شنگ حرف می‌زدند، امـا فقط با حدس و گمان. بیشتر خیـال پردازی هایشان را بر زبان می‌آوردند و صحبت شان گل انداخته بود. فریاد‌های غم انگیز زن فروکش کرد و بعد خاموش شد. لی، نزدیکِ یک درخت به او رسید. زن نشست، خسته و درمانده به درخت تکیه داد. مو‌ها پریشان، صورت غرق در اشک، چشم ‌ها خیره به ردیفی از درختان روبرو… زن آرام گریه می‌کرد. بیشتر شبیه اشباح شده بود حالا…
لی بازوی زن را گرفته بود و تکانش می‌داد- فریاد زد: «چته خواهر، دیوونه شدی مگه؟ چی شده آخه- بهم بگو». همسر گن شنگ سر را بلند کرد، دست از گریه برداشت. با چشمان درشت و سیاهش چنان به لی خیره شد که انگار نمی‌شناسدش. آخر سر بعد از سکوتی طولانی، مویه کنان نالید: «گن شنگ… گن شنگ…».
لی هیجان زده پرسید: «چی به سرِ گن شنگ اومده؟ حرف بزن لامصب».
زن زمزمه کنان گفت: « نمی‌دونم».
لی با عصبانیت تفی بر زمین انداخت: «پَه. اگه نمی‌دونی پس واسه چی گریه می‌کنی؟ زده به سرت؟».
زن با چهره وحشت زده جیغ ناخواسته‌ای کشید و گفت: « باید گرفته باشنش. آره حتم دارم گرفتنش». لی ترسیده بود: «گرفته باشن؟ کی؟ آخه کی گن شنگو گرفته؟» ضربان قلبش تندتر شد. و فکر کرد که گن شنگ دوستش بود. مردی سربراه، صادق و درستکار. چرا باید کسی دستگیرش کند؟
زن گریه کنان گفت: کار باید کارِ «تانگ شیفان» باشه. دیروز گن شنگ بهم گفت که تانگ رفته پیش رئیس پلیس دهکده و اونو متهم به داشتنِ رابطه با راهزنا کرده. اول باور نکردم. اما امروز بعدازظهری که گن شنگ رفت بیرون، یکی دیده بود که چند تایی از آدمای تانگ دنبالش کردن. زیاد بودن و یه بازرس هم باهاشون بود. گن شنگ دیگه نیومد خونه. حتم دارم گرفتنش.
لی با خشونتی ناخواسته زن را تکانی داد و گفت: « تانگ یه باجگیر قهار و حرومزاده س، اما چه جور دشمنی میتونه با گن شنگ داشته باشه؟ نمی‌دونم ! تو باید اشتباه کرده باشی خواهر. با چشای خودت دیدی که کسی یقه شو گرفته باشه؟». صدای لی دیگر خشن نبود.
زن که هنوز زار می‌زد، گفت: « اشتباه می‌کنم؟ پس واسه اینه که حرفامو باور نداری! تانگ بعدِ از دست دادن پست سرپرستی حراست منطقه، بدجوری عصبانیه… یه آدمو فرستاد تا آقای «پینگ» رو بکشه. اما نه تنها نقشه‌اش عملی نشد بلکه کارشو هم از دست داد. چند روز پیش گن شنگ به اتفـاقِ برادر آقـای پینگ یه جور اتحـادیه دهقـانی درست کردن تـا بـا تانگ مبارزه کنن. هر چـه به گن شنگ التمـاس کردم با این حرومزاده‌ی پیـر در نیفته، گوش نداد که نداد… تمام روز پشتِ سرِ زمین خورا و اربابا بد و بیراه می‌گفت و از سرنگون کردنشون حرف می‌زد. حالا دیگه کارِ خودش تمومه. حتماً سرشو بریدن. معلومه نمیذارن زنده برگرده سر خونه زندگیش. رابطه با راهزنا جرم بزرگیه».
لی ناباورانه زمزمه کرد: «گمان نکنم تانگ تا این حد خشن و پدر سوخته باشه».
زن گفت: «پول گرفته… پول… تازه رئیس پلیس دهکده هم که بهترین رفیقشه. هر چی تانگ بگه قبول می‌کنه».
همسر گن شنگ بر اعصابش مسلط شد، صدایش را بلندتر کرد و برقی در چشم هایش درخشید. حالا خشم جای ناامیدی را گرفته بود: « عجب! یعنی اون می‌خواست مرد خوبی مثل آقای پینگو بکشه!… ببینم «آلیو» یادت نیس؟ وضعِ اونم مثل گن شنگ بود» و دوباره موجِ ترسی در صورتش دوید.
لی ساکت بود. آنچه بر سر آلیو آمده بود را بخاطر داشت. آلیو مرد صادق و زحمت کشی بود. در ماه ‌های سختِ کشت و درو کارگرِ روز مزد بود. دیگرِ فصل ‌ها باربری می‌کرد – برای این و آن… یک بار که نخواست مالیات اضافی بدهد، با چند باربرِ دیگر رفتند به محل کار تانگ و سر و صدا کردند. تانگ آنوقت ‌ها مأمور جمع آوری مالیات ‌ها بود، دو روز بعد مامورینِ پلیسِ محلی آلیو را گرفتند و بعد هم به اتهام واهیِ همدستی با راهزنان به 15 سال زندان محکومش کردند. وقتی دستگیرش کردند داشت بار میزد روی کرجیِ لی… لی همه چیز را به وضوح دیده بود. آدم صادق و پاکی که آزارش به مورچه هم نمی‌رسید، حالا به گفته‌ی رئیسِ پلیسِ محلی، با راهزنان همدست بود! کار دنیا دارد به کجا می‌کشد. لی، اینجا داشت یواش یواش گفته هایِ همسر گن شنگ را باور می‌کرد.
چهره لی درهم رفت. انگـار سنگی بزرگ روی قلبش افتاده بود و فشارش می‌داد. غرید و دست ‌ها را بهم کوفت. اما راه حلی نمی‌یافت. سرش داشت کم کم درد می‌گرفت. خیلی چیز‌ها از مغزش گذشته بود و می‌گذشت. گیج و منگ در حالی که بازوی زن را می‌فشرد فرمان داد: « زود، بلند شو. اگه گن شنگو گرفته باشن باید فکر کنیم چه جوری میشه نجاتش داد. فایده ش چیه بشینی و گریه کنی؟». و زن را از جایش بلند کرد. هر دو شتاب زده در باریکه راه به طرف رود راه افتادند.
هنوز چندان دور نشده بودند که پسرک را دیدند. تند تند می‌دوید، گریه می‌کرد و چهره‌اش یکپارچه وحشت بود. بعد بازوی پدرش را چنگ زد و لال شد.
زن با صدایی که می‌لرزید پرسید: «کجاس؟». بطرف پسرک دوید و بی وقفه تکانش داد.
لی هم بشدت مضطرب بود. «حرف بزن لین، چی شده». احساسِ ترسِ شدیدی در جانش لانه و جا خوش کرده بود.
سرِ پسرک خیسِ عرق و صورت کوچک و مضطربش غرق در هراس بود. «گن شنگ…» زبانش بند آمد.
در گودالی پوشیده از علف نزدیکِ کناره‌ی رود، سه مسافر چمباتمه زده بودند. گودال در سطحی بسیار پائین تر از باریکه راه بود. پسرک اولین کسی بود که به آن رسید و فریاد زد: «پدر، نگاه کن…»، بدجوری ترسیده بود. همسر گن شنگ جیغی وحشیانه کشید و جلو دوید… لی به دنبالش.
بویِ زنبق هایِ آبی همه جا را پر کرده بود. آموزگار که کنار گودالِ پوشیده از علف زانو زده بود، با دست علف ‌ها را کنار زد. جسدی باد کرده، بی تحرک در آبِ تهِ گودال جاگرفته بود. لباس ‌های تیره رنگی از ریشه‌ی درختی آویزان بود. سوراخی در بالاپوش، نزدیک سمت چپ، به چشم می‌خورد.
زن مویه کنان خودش را روی جسد انداخت و بغلش کرد: «گن شنگ… گن شنگ» چنان گریه می‌کرد که خیال می‌کردی قلبش تکه تکه شده، از دهان بیرون می‌ریخت.
آموزگار سرش را بطرف لی برگرداند. با دلسوزی و تأثر زمزمه کرد: «کارش تمومه».
فروشنده گفت: « باید اول با گلوله زده باشنش، خونشو ببین».
صاحب مغازه نالید که: « اقلاً از اونجا بیاریمش بیرون».
لی آه عمیقی کشید و همانطور که بازوی مرتعش پسرش را می‌فشرد، به آب خیره ماند.
گریه‌ی همسر گن شنگ فضا را غرق در تنش و ناآرامی کرده بود و گویی تکه ‌های قلبش این جا و آن جا پراکنده می‌شد. خونِ دلش انگار در رگ ‌های شب، و حتا مهتاب راه می‌جست. زمین، هوا و آب گریـه می‌کردند. درختـان، ساقه هـای علف، گل هـا و زنبق هـایِ افراشته بر کناره هایِ رود مویه سر داده بودند.
دهکده همراه با رودِ کوچک خفته در روشناییِ مهتاب، انگار در خود می‌گریست. تمام دِه در این فضایِ غم انگیز فرورفته، اشک در چشم همه می‌رقصید.
شبِ نقره ایِ قشنگی بود. نه بادی بود، نه بارانی، اما کرجیِ لی که هرگز پیش از آن از سفر باز نمانده بود، امشب برای اولین بار کنارِ سنگ تلو تلو می‌خورد… سوگوار بود…

نویسنده: فرانسوا شنگ (François Cheng)
مترجم: ساسان تبسمی

درباره‌ی نویسنده:
نویسنده، شاعر، فیلسوف و مترجم آثار بزرگترین شاعران صاحب نام فرانسه، اولین ادیب چینی تباری است که از سال 2002 تکیه بر صندلی فرهنگستان فرانسه زد و "جاودانگی" را از آن خود کرد.
متولد ژوئن 1929 در چین، علاوه بر ادبیات، استاد مسلم خوش نویسی (کالیگرافی) معاصر چین در سراسر دنیا و به عقیده همه‌ی منتقدین در اقصی نقاط عالم مستحکمترین پل رابط دنیای ادب و هنر مغرب و مشرق زمین است.
جوایز بزرگ ادبی:
– فمینا 1998
– آندره مالرو 1993
– و جایزه بزرگ فرانکوفونی (ادبیات ممالک فرانسوی زبان) 2000 

منبع: www.jenopari.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.