داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

در حال و هوای سن ژرمن

سن ژرمن دپِرس؟….نمی‌دانم می‌خواهید به من چه بگویید.
«خدای من، ولی دیگر این موضوع پیش پا افتاده‌شده، پیش از این به این موضوع پرداخت و البته خیلی هم بهتر از تو!»
می‌دانم. اما چه انتظاری دارید…مطمئن نیستم همه‌ی ماجرا در بلوار کلیشی برایم رخ داده باشد، زندگی است دیگر، این‌گونه است.
باشد، اندیشه‌هایتان را برای خودتان نگه دارید و به من گوش دهید زیرا حس ششمم به من می‌گوید از این داستان خوشتان خواهد آمد. گل گند‌م‌های ظریف سن ژرمن را می‌پرستید، آن‌هنگام که از این شب‌های دل انگیز و نوید بخش دل‌تان غنج‌ می‌رود، مردانی که به گمانتان مجرد می‌آیند و کمی هم بدبخت.
می‌دانم از این همه لذت می‌برید. طبیعی است، با وجود این از آن دست آدم‌هایی نیستید که در رستوران لیپ یا کافه دومگو رمان‌های ارزان بازاری می‌خوانند. نه، مسلما شما این‌طور نیستید. نمی‌توانید باشید.
پس می‌گویم، امروز صبح در بلوار سن ژرمن مردی را دیدم. من بلوار را بالا می‌رفتم و او درست روبه روی من پائین می‌‌آمد. بی‌نظیرترین زوج به نظر می‌آمدیم.
دیدم از دور می‌آید. نمی‌دانم، شاید حالت بی‌قید قدم زدنش توجه‌ام را جلب کرد یا لبه‌ی پالتویش که گویی جلوتر از او حرکت می‌کرد…خلاصه در بیست متری او بودم و خوب می‌دانستم که از دستش نخواهم داد.
چندان هم ناکام نماندم، به یک قدمی‌ام رسید، دیدم نگاهم می‌کند. لبخندی شوخ طبعانه زدم؛ از نوع لبخندهای الهه‌ی عشق رومی‌ها که چون تیری از کمان رها می‌شود. البته اندکی محافظه‌کارانه‌تر. او نیز به من لبخند زد. همان‌طور که به راهم ادامه می‌دادم، هم‌چنان لبخند بر لب داشتم، به یاد رهگذر بودلر افتادم (کمی پیش تر که از ساگان گفتم حتما متوجه شدید حافظه ادبی خوبی دارم!!!) آرام‌تر قدم برداشتم، سعی داشتم به یاد بیاورم…زنی بلند بالا، باریک اندام، در پیراهن بلند سوگواری…دنباله‌اش یادم نبود….بعد از آن …زنی عبور کرد، بله دست زیبایش را بلند کرد، ریسه‌ی گلی در دستش پیچ و تاب می‌خورد…و در آخر، آه این تویی که دوستت می‌داشتم، ای کاش می‌دانستی. هربار همین‌طور تمام می‌شود.
لیکن این‌بار با ساده‌لوحی آسمانی‌ام، احساس می‌کردم سن‌سباستین (آه، با تیر لبخند ارتباط دارد! پس باید دنبالش کرد؟) حامی من است. این باور به طرز دل انگیزی استخوان کتفم را گرم می‌کرد. اما…؟
بر لبه‌ی پیاده‌رو ایستادم، در کمین اتومبیل‌ها بودم تا بتوانم از خیابان سن‌پرس بگذرم.
توضیح: یک زن پاریسی که می‌خواهد در بلوار سن ژرمن احترام خودش را نگه دارد وقتی چراغ قرمز است هیچ‌وقت از خط عابر پیاده عبور نمی‌کند. زن پاریسی که احترام خودش را نگه می‌دارد منتظر عبور خیل اتومبیل‌ها می‌ماند و با این که می‌داند خطرناک است، خودش را وسط خیابان پرتاب می‌کند. مردن برای دید زدن ویترین پل‌کا، دل انگیز است.
بالاخره می‌خواستم به وسط خیابان بپرم که صدایی نگهم داشت. نمی‌خواهم بگویم «صدای گرم مردانه» تا خوشتان بیاید، نه این‌طور نبود. فقط یک صدا.
– ببخشید…
برگشتم، آه اما او که بود؟…همان طعمه‌ی نازنینِ چند لحظه پیش. همان طور که چند لحظه پیش بهتان گفتم، از این لحظه به بعد دیگر کار بودلر تمام است.
– می‌خواستم بپرسم دوست دارید امشب را با هم شام بخوریم؟…
با خود فکر می‌کنم، چقدر رمانتیک است…اما جواب می‌دهم:
– خیلی سریع پیشنهاد می‌دهید، این‌طور نیست؟…
می‌دانید چه شد؟ با تومانینه جوابم را داد و قول می‌دهم که راست می‌گویم:
– بله موافقم، سریع است. اما وقتی در بلوار دیدم دور شدید، به خودم گفتم: خیلی احمقانه است، با زنی در خیابان برخورد می‌کنم. به او لبخند می‌زنم، او به من لبخند می‌زند، و دیگر هم‌دیگر را نمی‌بینیم…خیلی احمقانه است، حتی باید گفت پوچ و بی‌معنی است.
– ….
– شما چه فکر می‌کنید؟ آن‌چه می‌گویم کاملا به نظرتان مسخره می‌آید.
– نه، نه، اصلا.
– کمی احساس بدی داشتم، من…
– خب؟..چه می‌گویید؟ این جا، آن‌جا، امشب، به زودی، ساعت نه، دقیقا همین‌جا؟
باید به خودت مسلط شوی دخترم، مگر بناست با همه‌ی مردانی که به آن‌ها لبخند می‌خوری شام بخوری؟ از زیر بوته که عمل نیامده‌ای…
– برای پذیرفتن دعوت شام‌تان فقط یک دلیل بیاورید.
– فقط یک دلیل… خدای من… چه قدر مشکل است…
خرسند نگاهش می‌کنم.
بعد بی مقدمه دستم را می‌گیرد:
– فکر می‌کنم دلیلی کم و بیش قانع کننده یافته‌ام…
دستم را روی گونه نتراشیده‌اش می‌کشد.
– این‌هم دلیل. نه نگویید. برای ملاقات شما مجبور می‌شوم ریشم را بتراشم…صمیمانه می‌گویم، فکر می‌کنم وقتی ریشم را می‌زنم خیلی بهتر می‌شوم.
و بازویم را گرفت.
گفتم:
– باشد.
– خوب است! خواهش می کنم، بیایید با هم از خیابان رد شویم، نمی‌خواهم حالا از دست‌تان بدهم.
هنگام خداحافظی، این بار من او را دیدم که در جهت مخالف می‌رفت، حتما مانند جوانک‌هایی که گمان می‌کنند کار مهمی انجام داده‌اند، دستی بر گونه‌هایش می‌کشد…
مطمئن هستم که حسابی از خودش راضی است. حق هم دارد.
هنوز بعدازظهر تمام نشده‌بود، باید استراحت می‌کردم. کمی عصبی بودم. شکارچی‌ای بودم که خود به دام افتاده بودم، نمی‌دانستم چگونه لباس بپوشم. واکسن زدن کفش واجب بود.
بله، کمی عصبی بودم. مانند دختری ناشی که می‌داند آرایش مویش ضایع شده. کار کردم، به تلفن جواب دادم، فکس فرستادم و نمونه‌ها را برای حروف چین آماده کردم (صبر کنید، به‌ناچار …راوی داستان دختری ملوس و سرزنده است که در دفتر انتشاراتی در جوار بلوار سن ژرمن کار می‌کند و فکس می‌فرستد، به ناچار…)
بند انگشت‌هایم یخ کرده، هرچه به من می‌گویند با خود تکرار می‌کنم.
نفس بکش دخترجان، نفس بکش…
هوا گرگ و میش است، بلوار آرام است، از آن همه اتومبیل خبری نیست.
میزهای کافه‌ها دوباره پر می‌شوند، مردم جلوی میدان کلیسا تجمع کرده‌اند، برخی دیگر مقابل سینما صف کشیده‌اند، می‌خواهند آخرین ساخته‌ی وودی آلن را تماشا کنند.
نمی‌توانم مثل دخترهای مودب اول سرقرار برسم. نه، حتی کمی هم دیرتر می‌رسم. بهتر است کمی منتظرم بماند، بهتر است.
باید داروی تقویتی بخورم تا دوباره خون به انگشتانم برگردد.
نه، به کافه دومگو نمی‌روم، شب‌ها افتضاح می‌شود، پر از زن‌های آمریکایی چاق که در حسرت حالو هوای سیمون دوبوواریی هستند. بهتر است به خیابان سن‌بنوا بروم. آب‌جوفروشی «شی‌کی‌تو» جای مناسبی برای کمی وقت تلف کردن.
در را به درون هل می دهم، ناگاه رایحه‌ی آبجو آمیخته به عطر تنباکوی خنک به مشام می‌رسد، و نیز دَنگ دَنگ دستگاه بازی بیلیاردِ برقی به گوش می‌رسد. صاحب کافه زنی است با موهای رنگ شده‌ که شومیزی نازک و بدن‌نما به تن دارد، برنامه شرط ‌بندی روی اسب‌های مسابقه با صدای بلند پخش می‌شود، چند بنا با لباس کار به چشم می‌خورند که گویی می‌خواهند هنوز اندکی ساعت‌های تنهایی و پیری را به تعویق بیندازند، مشتری‌های پیر همیشگی با انگشت‌های زرد شده که حال همه را با پیش پرداخت 48 فرانکی‌شان برای رزو میز به هم می‌زنند. خوشبختی.
آن‌ها که پشت پشخوان نشسته‌اند هرازگاهی برمی گردند و مانند بچه مدرسه‌ای‌ها با هم پقی می‌زنند زیر خنده. طوری نشسته‌ام که پاهایم از صندلی بیرون است و در معبر رفت و آمد کافه قرار گرفته، پاهایم خیلی بلندند. معبر کمی باریک است و دامن من کوتاه. هلال پشت‌شان را می‌بینم که از شدت خنده تکان می‌خورد.
سیگاری می‌کشم و دودش را خیلی دورتر بیرون می‌دهم. نمی‌دانم نگاهم به کجا خیره مانده.
یادم می‌آید که کتاب «کندی و من» در کیفم است، از خود می‌پرسم شاید بهتر باشد این‌جا نمانم.
یک بشقاب کوچک ژامپون شور با عدسی سفارش دادم و کمی نوشیدنی …با خود می‌گویم بهتر نبود کار دیگری می‌کردم؟…
اما دوباره به خود می‌آیم. شما اینجایید، پشت‌شانه‌های من و در آرزوی عشق (یا کم‌تر از آن؟ یا اصلا این‌طور نیست؟) نه نمی‌گذارم حالتان از این صاحب زمخت «شی‌کی‌تو» به هم بخورد. کمی بی‌انصافی است.
از آن‌جا بیرون می‌روم با گونه‌های سرخ و پاهای یخ‌کرده‌ام.
او آن جاست، گوشه‌ی خیابان سن‌پرس منتظر من است، مرا می‌بیند، به سویم می‌آید.
– ترسیدم. فکر کردم نمی‌آیید.
به خودم در ویترین مغازه‌ها نگاهی می‌اندازم، از گونه‌های صاف و صیقلی‌ام خوشم می‌آید، می‌ترسم.
– متاسفم. منتظر نتیجه‌ی شرط بندی روی اسب‌ها بودم و زمان گذشت.
– کدام اسب برنده شد؟
– شما هم شرط بندی می‌کنید.
– نه.
– «روز زیبا» برنده شد.
بازویم را گرفت. لبخند زد:
– قطعا همین‌طور است.
در سکوت تا خیابان سن‌ژرمن قدم زدیم. هراز گاهی مخفیانه نگاهی به من می‌انداخت، نیم رخم را برانداز می‌کرد. اما می‌دانم در آن لحظه از خودش می‌پرسید جوراب شلواری پوشیده‌ام یا جوراب ساق بلند.
صبر کن مرد جوان. صبر کن ….
– می‌خواهم به جایی برمتان که خیلی دوست دارم.
حدس می‌زنم چه جور رستورانی باید باشد…. رستورانی با گارسن‌هایی بی‌خیال و چاپلوس که با حالتی تبانی‌شده به او لب خند می‌زنند و می‌گویند: «شب‌بخیر آقا… (در حالی که با خود زمزمه می‌کنند پس این یکی این شکلی است… آن دختر مو قهوه‌ای آخرین بار را بیش‌تر می‌پسندیدم)… مثل همیشه میز کوچک انتهای سالن را می‌خواهید؟
خوش خودمتی‌های حقیرانه (اما از کجا این دخترها را پیدا می‌کند؟..) پالتوهایتان را می‌دهید؟!! بسیار خوب.»
احمق، دخترها را از خیابان پیدا می‌کند.
نه، هرگز این‌طور نشد. پیش‌بینی‌ام درست از آب در نیامد.
گذاشت من جلو راه بروم. در یک آب‌جوفروشی کوچک را برایم به جلو هل داد. یک پیش خدمت دل‌زده و خشک فقط پرسید آیا سیگار می‌کشیم یا نه، همین. وسایل‌مان را به رخت آویز آویزان کرد. همراه من در کم‌تر از نیم ثانیه مرعوب لطف پیراهن زنانه‌ام شد، دانستم چندان افسوس بریدگی زیر چانه‌اش را نمی‌خورد که بی شک حاصل ریش تراشیدن چندی پیش بود، ولی دست‌هایش رسوایش می‌کردند.
در لیوانهای بزرگ توپ مانند شراب خارق‌العاده‌ای نوشیدیم. غذاهای نسبتا خوشمزه خوردیم، تا عطر عصاره شراب از بین نرود.
مردی که روبه‌روی من نشسته هنگام نوشیدن، چشم‌هایش چین می‌خورد. حالا او را بهتر می‌شناسم.
پیراهن یقه برگردان طوسی رنگ از جنس کشمیر به تن دارد. جای شکستگی در آرنجش و جای زخم در مشت راستش دارد. احتمالا یادگار دوران بیست سالگی اش است…مادرش که از لب و لوچه‌ی آویزان او ناراحت شده، به او گفته: «غصه نخور پسر، چیزی نشده، برو…» و در حالی که دستی بر پشتش می‌کشیده، او را بوسیده. و کت بسیار برازنده‌ای به تن دارد، شبیه دیگر کت‌ای مردانه اما از آنجا که من چشم تیزبینی دارم، خوب می‌دانم که کتش برش مناسبی دارد. اتیکت‌های اولد انگلند از دیگر سالن‌های لباس پهن‌تر است، زود معلوم می‌کند آن آدم مستقیم از خیابان کاپوسین خرید کرده؛ وقتی برای برداشتن کیفش خم شد، اتیکت کتش را دیدم. تصور می‌کنم عمدا کیفش را انداخت تا خیالش از داستان جوراب شلواری چسبان راحت شود.
چیزهای زیادی برایم می‌گوید جز از خودش. هرگاه دستم را روی گردنم بازی می‌دهم، رشته داستان از دستش درمی رود می‌گوید: «و شما؟» من هرگز از خودم چیزی نمی‌گویم.
منتظر دسر هستیم، پایم تصادفا به غوزک پایش می‌خورد. دستش را روی دستم می‌گذارد و سریع می‌کشد. چون بستنی میوه‌ای می‌رسد. چیزی می‌گوید اما آن‌قدر آهسته که متوجه نمی‌شوم. هر دو معذب هستیم.
از این بدتر نمی‌شد. تلفن همراهش زنگ می‌زند.
گویی مردی تنهاست که همه‌ی نگاه‌ها در رستوران به او خیره مانده، به چالاکی تلفن را خاموش می‌کند. بی‌شک مزه‌ی خوش شرابی که نوشیده بود، تباه شد. جرعه‌ها به سختی از حلقوم‌های خشم‌آلود پایین می‌روند. آدم‌ها خاموش می‌شوند، انگشتان روی دسته‌ی چاقوها منقبض می‌مانند یا روی چین دستمال‌های آهار زده شده.
یک آدم بی نزاکت وقت نشناس.
پریشان است. زیر بلوز کشمیری که مادرش بافته احساس گرما می‌کند. گویی برای نشان دادن پریشانی‌اش با سر به این و آن اشاره می‌کند. مرا نگاه می‌کند؛ شانه‌هایش به آرامی فرومی‌افتد.
– متاسفم…
باز هم لبخند می‌زند اما این‌بار لبخندی فروخفته. به او می‌گویم:
– مهم نیست. در سینما که نیستیم. روزی کسی را می‌کشم. مرد یا زنی را که در سینما هنگام پخش فیلم به تلفن همراهشان جواب می‌دهند، و وقتی در ستون حوادث روزنامه‌ها این ماجرا را خواندید بدانید قاتل من بوده‌ام….
– بله متوجه خواهم شد.
– ستوان حوادث را می‌خوانید؟
– نه. اما از این به بعد می‌خوانم، چون شانسی است که شما را پیدا کنم.
چطور بگویم بستنی میوه‌ای خیلی خوشمزه بود.
پرنس دلربای من که گویی دوباره نیرو یافته بود هنگام قهوه نوشیدن به من نزدیک‌تر می‌نشیند؛ آن‌قدر نزدیک که دیگر حالا از جوراب‌هایم کاملا مطمئن است. آری جوراب شلواری پوشیده‌ام.
موهایم را بلند می‌کند و گودی پشت گردنم را می‌بوسد. در گوشم نجوا می‌کند که بلوار سن‌ژرمن را می‌پرستد. هم‌چنین شراب بورگنی و بستنی‌های میوه‌ای را.
بریدگی کوچک روی چانه‌اش را می‌بوسم. خیلی وقت است منتظر این لحظه بوده‌ام، حالا زمان مناسب است.
قهوه‌ها، صورت حساب، انعام، پالتوهایمان، این‌ها هم جزء جزئیات داستان است، بسیار جزئی. جزئیاتی که گرفتارمان می‌کند. سینه‌هایمان را برمی‌آشوبد.پالتوی سیاه‌رنگم را می‌دهد و در آن هنگام….
کارهای هنرمندانه را تحسین می‌کنم. بسیار محتاط، تقریبا نامحسوس، کاملا حساب شده و اجرایی دقیق، بله همین که پالتو را روی شانه‌های لطیف و تسلیمم می‌گذارد، در چشم به هم‌زدنی روی جیب داخلی کتش خم می‌شود تا نیم نگاهی به پیام‌های دریافتی تلفن همراهش بیندازد.
به ناگاه، همه‌ی حواسم را باز می‌یابم. خیانت. قدرناشناسی. پس من بدبخت این‌جا چه کار می‌کنم!!! من که نزدیک بودم، شانه‌هایم گرم و آرام و دست‌های تو نزدیک. پس چه کردی؟ چه کار برایت مهم‌تر از دریافت طف زنانه من بود آن هم زنی این‌طور رام؟
نمی توانستی تلفن همراه لعنتی‌ات را بعدا وارسی کنی، دست‌کم بعد از عشق باختن با من؟ دکمه‌های پالتویم را تا بالا می‌بندم. در خیابان سردم است، خسته هستم، چیزی در قلبم تیر می‌کشد. از او می‌خواهم تا اولین ایستگاه تاکسی همراهم بیاید. نگران است. فریاد بزن، کمک بخواه پسرم، برایت لازم است. نه، با شهامت است. انگار چیزی نشده‌است. انگار دارد دوست دخترش را تا تاکسی همراهی می‌کند. با خود می‌گوید دستش را می‌گیرم تا گرم شود و در شب پاریس با هم گپ می‌زنیم. بله این درس‌ها را تقریبا از بَرَم. او را باز می‌شناسم. سوار مرسدس سیاه رنگشدم، می‌گوید:
– اما…دوباره هم‌دیگر را می‌بینیم، این‌طور نیست؟ حتی نمی‌دانم کجا زندگی می‌کنید…چیزی برایم بگذارید، آدرس‌تان یا شماره‌ی تلفن‌تان…
از تقویمش کاغذی جدا می‌کند و چند شماره می‌نویسد.
– بگیرید. اولین شماره، شماره‌ی خانه من است و دومی شماره‌ی تلفن همراهم که می‌توانید هر وقت خواستید با این شماره تماس بگیرید…
بله، این را می‌دانستم.
– تردید نکنید، مهم نیست چه زمانی،باشد؟ …منتظر هستم.
از راننده تاکسی می‌خواهم مرا انتهای بلوار پیاده کند، باید کمی راه بروم.
به قوطی‌های کنسرو تخیلاتم لگد می‌زنم. از تلفن‌های همراه بیزارم، از ساگان بیزارم، از بودلر، از همه این حقه‌بازها بیزارم.
از غرور خویش بیزارم.
نویسنده: آنا گاوالدا
مترجم: الهام دارچینیان

برگرفته از مجموعه داستان: «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» نشر قطره – 1387
حروف‌چین: فرشته نوبخت

این مرد و زن

این مرد و زن در اتومبیل عجیبی نشسته‌اند. اتومبیل حدود سیصد و بیست هزار فرانک برایشان تمام شده، جالب این است که مرد در نمایشگاه اتومبیل فقط در مورد قیمت آرم مخصوص اتومبیل کمی دچار تردید شد.
برف‌پاک‌کن سمت راست بد کار می‌کند. این موضوع بسیار آزاردهنده است. دوشنبه از منشی‌اش می‌خواهد با نمایشگاه اتومبیل تماس بگیرد. لحظه‌ای به اندام ریزنقش منشی نگاه می‌کند. هرگز با منشی‌هایش روی هم نریخته است. کار مبتذلی است و این روزها ممکن است زیاد برای آدم خرج بردارد. به هرحال مدتی‌است دیگر به زنش خیانت نمی‌کند، از وقتی که هنگام بازی گلف، با حساب و کتاب مخارج غذایی مشترکشان به تفاهم رسیدند و حسابی خوش گذراندند.
به سوی ویلایشان در شهرستان می‌راند. مزرعه‌ی بسیار زیبایی نزدیک آنجرز. خانه‌ای بی‌نظیر.
به قیمت ناچیزی آن را خریدند. اما حسابی روی آن کار کردند…چوب کاری‌های زیبا در همه‌ی اتاق‌ها، شومینه‌ای سنگی که در عتیقه‌فروشی پیدا کردند و فورا چشم‌شان را گرفت، آن را به دقت نصب کردند. پنجره‌ها پرده‌های سنگین زیبایی دارند که با بندهای پرده جمع شده‌اند. آشپزخانه‌ای بسیار مدرن، قاب دست‌مال‌های زری کاری شده، میزکارهایی از جنس مرمر خاکستری. هر اتاق حمام جداگانه‌ای دارد، اثاثه‌ خانه زیاد نیست اما هرچه هست عالی‌ است. بر دیوارها تابلوهای کنده‌کاری‌های قرن نوزدهم با قاب‌های طلایی بسیار بزرگ نصب شده‌است که اساسا مربوط به شکار است.
وسایل و چیدمان خانه، آن را شبیه خانه‌ی تازه پولدارشده‌ها کرده است، اما خوشبختانه خودشان متوجه نیستند.
مرد لباس پایان هفته به تن دارد؛ شلواری پشمی، یقه‌ برگردان آبی آسمانی از جنس کشمیر (هدیه‌ی همسرش برای تولد پنجاه سالگی‌اش). کفش‌هایش کار ژان‌لوب است، هرگز حاضر نیست کفاشی‌اش را عوض کند. بدیهی‌ است جوراب هایش چهارخانه‌ی بلند است و همه‌ی ساق پایش را می‌پوشاند. نسبتا تند می‌راند. در فکر فرو رفته. وقتی برسند، سری به نگهبانان می‌زند تا درباره‌ی مزرعه‌ با آن‌ها صحبت کند، مسائل مربوط به خانه، هرس کردن درختان، شکارکردن قاچاقی و…از این کار متنفر است.
از این که احساس کند دیگران اهمیتی به حرف‌هایش نمی‌دهند، متنفر است، و این دقیقا همان کاری است که دو کارگر آن‌جا انجام می‌دهند. با بی‌میلی جمعه صبح‌ها شروع به کار می‌کنند چون می‌دانند رئیس همان شب می‌رسد و باید طوری نشان دهند که تکانی به خود داده‌اند.
باید بیرون‌شان کند، ولی فعلا وقت رسیدن به چنین کاری را ندارد. خسته است. حالش از شرکایش به‌هم می‌خورد. تقریبا دیگر با زنش هم‌بستر نمی‌شود. سپر جلوی اتومبیل پر از پشه شده و برف‌پاک‌کن راست بد کار می‌کند. اسم زن ماتیلداست. زیباست اما به‌خوبی از چهره‌اش پیداست هرگونه میل به زندگی از وجودش رخت بربسته.
همیشه می‌دانست شوهرش به او خیانت می‌کند و حالا می‌داند اگر دیگر این کار را نمی‌کند، نمی‌خواهد پول خرج کند، مساله، مساله‌ی پول است.
گویی منتظر مرگ است و طی این رفت و آمدهای تمام نشدنی‌ی پایان هفته همیشه غمگین است.
در این فکر است که همسرش او را هیچ‌گاه دوستش نداشته، که فرزندی ندارد، به پسر کوچکِ نگهبان فکر می‌کند که اسمش کوین است و ژانویه تازه سه‌سالش می‌شود…کوین، چه اسم بدی. او اگر پسری داشت اسمش را پی‌یر می‌گذاشت؛ نام پدر خودش. یادش می‌آید وقتی حرف پذیرفتن فرزندی را پیش کشید چه بلوایی به پا شد…البته به کت و دامن سبز زیبایی که روز پیش پشت ویترین دیده نیز فکر می‌کند.
رادیو گوش می‌دهند. روی موج خوبی است. موسیقی کلاسیک پخش می‌کند که آدمی احساس می‌کند میل دارد به آن احترام بگذارد و موسیقی سراسر جهان که به آدمی احساس روشن‌فکر بودن می‌دهد و نیز اخبارهای خیلی کوتاه که آدمی را از خودش بیرون می‌کشد و یاد بدبختی‌هایش می‌اندازد.
از عوارضی رد شدند. یک کلمه با هم حرف نزده‌اند و هنوز راه درازی در پیش دارند.
نویسنده: آنا گاوالدا
مترجم: الهام دارچینیان

از مجموعه داستان: «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد» / مترجم: الهام دارچینیان / نشر قطره
حروف‌چین: فرشته نوبخت

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.