داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

آلفونس دولامارتین شاعر و ادیب و سیاستمدار فرانسوی در ۲۱ اکتبر ۱۷۹۰ در ماکون بدنیا آمد و در بیست سالگی برای خاطر سلامتی خود به ایتالیا عزیمت نمود و در آنجا با "گرازیلا" آشنا شد. گرازیلا نام خاطره انگیزی است که در بیش‌تر اشعار او به چشم می‌خورد.
او از خانواده اشراف بود. لامارتین پس از تجدید سلطنت "بوربون‌ها" در فرانسه در قرن ۱۹ از شخصیت‌های برجسته سیاسی به حساب می‌آید.
نخستین کتاب او "اندیشه‌های شاعرانه و مذهبی" در سال ۱۸۲۰ (سی سالگی) منتشر شد و در سال ۱۸۲۳ "اندیشه‌های تازه" را منتشر نمود. شعر فلسفی و هماهنگ و موزون او به سبب تازگی و زیبایی و دلپذیزی خاصی که داشت مردم را متوجه وی ساخت. در سال ۱۸۳۰ "هماهنگی‌ها" را انتشار داد. اشعار این کتاب بیشتر جنبه‌ی اندیشه داشت تا جنبه‌ی غزل سرایی. "سقوط یک فرشته" و "ژوسلین" را هم در سال ۱۸۳۷ منتشر کرد و آخرین اثر شعری او به نام "برگزیده‌ها" در سال ۱۸۳۹انتشار یافت. بهترین اثر شعری لامارتین "دریاچه" است که خودش هم به آن علاقه داشت.
لامارتین حوادث عادی زندگی روزمره را به زبان ساده و با یک دید زیبای شاعرانه به رشته تحریر درمی‌آورد. لامارتین به زندگی آمیخته به تقوی، مذهب کاتولیک، به پرستش طبیعت آنچنان که روسو و برناردن دوسن پیر توصیف کرده بودند و به احساس‌های مادام دواشتال و آثار شاتو بریان علاقه داشت.
وی در سال ۱۸۲۰ با یک زن ثروتمند انگلیسی به نام ماریا الیزا بیرچ ازدواج نمود. لامارتین در عین حالی که شاعر و ادیب بود، در سیاست نیز مداخله می‌کرد. در ۱۸۲۳ منشی سفارت فرانسه در ناپل شد. او در جوانی‌اش سفرهایی را انجام داد و سال‌های ۱۸۲۴ تا ۱۸۲۹ را در فلورانس گذراند تا اینکه در ۱۸۲۹ تغییر ماموریت پیدا کرد و در سال‌های ۱۸۳۴ تا ۱۸۳۲ به خاور دور سفر کرد از سال ۱۸۳۹ همراه با تحولات اروپا به سیاست علاقمند شد و در مدت غیبتش او را به نمایندگی مجلس فرانسه برگزیدند. لامارتین در مجلس زیاد نطق می‌کرد و اندک اندک متمایل به جناح چپ شد و در انقلاب فوریه سال ۱۸۴۸ به عضویت دولت موقت فرانسه برگزیده شد و در نهایت در  سال ۱۸۴۶ نامزد ریاست جمهوری شد اما رای کافی نیاورد و پس از شکست در انتخابات ریاست جمهوری مقابل ناپلئون سوم، از سیاست کناره‌گیری کرد. او از آن پس تنها به فعالیت‌های ادبی مشغول شد. بعد از شکست در انتخابات فقیر و بیچاره شد و برای تامین معاش خود پشت سر هم در روزنامه‌ها مقاله می‌نوشت. در روزنامه "لاپرس" اعترافات را نوشت و در ۲۸ فوریه ۱۸۶۹ در سن هفتاد و هشت سالگی در حال فقر و بیچارگی جان سپرد.

از نگاهی دیگر
سال‌های کودکی او در دهکده میلی نزدیک ماسلامد گذشت و زیر دست مادری مهربان، حساس و کاردان تربیت شد. تحصیلاتش در کودکی ترتیبی نداشت. در دوازده سالگی برای اینکه زبان لاتین بیاموزد او را به کشیشی سپردند، ولی چون در این زبان پیشرفتی نکرد او را به مدرسه شهر (میلی) فرستادند. در سال 1809 چون تحصیلاتش در آن مدرسه به پایان رسید و به میلی بازگشت و در آنجا به مطالعه کتب نویسندگان و شاعران بزرگی مانند دانته، پترارک، میلتون و شاتوبریان و مخصوصاً اشعار اوسیان سرگرم بود پس از آن در بیست و یک سالگی دل به سفر بست و با یکی از خویشاوندانش به ایتالیا سفر کرد و مدت دو سال در آن کشور در شهرهای فلورانس و روم و ناپل به سیاحت گذراند. در شهر ناپل با دختر زیبایی به نام گرازیلا آشنا شد، که قهرمان مجموعه اشعار وی به نام رازهای نهانی و قطعه تأثرانگیز «اولین تأسف» و اثر دیگری از او به نام «گرازیلا» می‌باشد.
در شصت سالگی تنگدست و مقروض شد، پس ناچار برای آنکه وجه معاشی تحصیل کند و زندگی خود را به نیک‌نامی و افتخار ادامه دهد به نویسندگی همت گماشت، ولی با آنکه در هجده سال باقی عمر خویش آثار فراوان از نظم و نثر منتشر ساخت بر فقر و تنگدستی غالب نیامد. سرانجام در سال 1867 پارلمان فرانسه برای او مستمری خاصی معین کرد.

آثار
لامارتین بیشتر بابت شعر اتوبیوگرافی‌اش دریاچه (به فرانسوی: Le Lac)‏ مشهور است.
تفکرات جدید / نغمات شاعرانه و مذهبی / سفر مشرق / ژوسلن / سه ماه زمامداری / سنگتراش سن پوان / سفر تازه به مشرق / رازهای نو / مشاور ملت / ژنه وی یو / دریاچه / تاریخ ژیروندون‌ها / مرگ سقراط / حکومت عقلی / سقوط یک فرشته / زندگی اسکندر کبیر / زندگی میکل آنژ / مردان بزرگ خاور / تاریخ روسیه / رافائل

مشخصات
زادروز: ۲۱ اکتبر ۱۷۹۰
محل تولد: ماسون, فرانسه
مرگ: ۲۸ فوریه ۱۸۶۹ (۷۸ سال)
محل مرگ: پاریس, فرانسه
ملیت: فرانسوی
رویدادهای مهم: وزیر امور خارجه فرانسه
پیشه: شاعر، نویسنده و سیاستمدار
دیوان سروده‌ها: تخیلات شاعرانه، تفکرات نو، آهنگ‌های شاعرانه و مذهبی، رازها، گرازیلا، سفر شرق، سقوط یک فرشته
همسر(ها): ماریا – الیزا بیرچ (۱۸۶۳-۱۸۲۰)
فرزندان: دو فرزند
نام به فرانسوی: Alphonse Marie Louis de Prat de Lamartine
منبع: ویکی‌پدیا

روزی ترجمه‌ی انگلیسی یک جلد کتاب سانسکریت، زبان مقدس هندی‌ها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوی با طراوت خوش خط و خالی در سوسنبرهای ژاله زده‌ی صبح شروع به جست و خیز نمود. من طبیعتاً از کشتار متنفر بودم، ولی بی اختیار تفنگ خالی شد، آهو افتاد و کتف او از یک گلوله شکسته بود. 
با رنگ پریده نزدیک او رفتم. حیوان بیچاره‌ی دل‌ربا هنوز نمرده و مرا می‌نگریست، سر خود را روی سبزه گذاشته و در چشم‌هایش اشک حلقه زده بود.
من هرگز فراموش نخواهم کرد این نگاه عمیقی را که حسرت و درد در آن هویدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زیرا چشم نیز زبانی دارد، خصوصاً چشمی که برای آخرین دفعه می‌خواهد بسته شود. 
این نگاه با سرزنش جانگدازی، بی رحمی بدون سبب مرا آشکارا به خودم می‌گفت: 
تو کی هستی؟ تو را نمی‌شناسم. من به تو آزاری نکرده‌ام . شاید اگر تو را می‌دیدم تو را دوست می‌داشتم. برای چه به من زخم مهلک زدی؟ چرا از هوای آزاد، نور خورشید، دوره‌ی جوانی، مرا محروم کردی؟ آیا چه به سر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بیشه انتظار مرا می‌کشند و به جز یک مشت پشم بدن مرا، که گلوله پراکنده نموده، و قطرات خونی که روی علفزار ریخته، اثر دیگری از من نخواهند دید؟ آیا در آسمان انتقام گیرنده‌ای برای من و داوری برای تو وجود ندارد؟ لکن من تو را می‌بخشم. در چشم‌های من خشم و کینه وجود ندارد؛ طبیعت من به قدری سلیم و بی‌آزار است که جانی خودم را عفو می‌کنم . به غیر از تعجب، درد و گریه، چیز دیگری در چشم من نمی‌بینی.
این است تمام آن‌چه که نگاه آهوی زخمی به من می‌گفت. من می‌فهمیدم و عذرخواهی می‌کردم.
از شکایت چشم‌های افسرده و لرزش طولانی بدن او به نظر می‌آمد التماس می‌کرد: که زود «خلاصم کن». خواستم به هر قسمی که شده او را معالجه نمایم. لکن دوباره تفنگ را برداشته، اما این دفعه از روی رحم صورت خودم را برگردانیده و جان کندن او را با یک تیر دیگر تمام کردم.
 تفنگ را با انزجار دور انداختم. این مرتبه اقرار می‌نمایم گریه می‌کردم. سگ من هم غمناک بود، خون را بو نکرد و نزدیک جسد نرفت. دل‌تنگ کنار من خوابید و مدتی هرسه ما در سکوت محض ماندیم.
از این روز به بعد من هیچ برای شکار گردش نکردم. برای همیشه این لذت وحشیانه‌ی کشتار، این استبداد و خونریزی شکارچیان را، که بدون لزوم، بدون حق و بی‌رحمانه جان موجودی را می‌گیرند که نمی‌توانند دوباره به او رد کنند، ترک کردم. سوگند یاد نمودم که هیچ‌وقت از برای هوی وهوس، یک ساعت آزاد این ساکنین بیشه‌ها، یا این پرندگان آسمان را، که مثل ما از عمر کوتاه خودشان خرسند هستند، خراب و ضایع نکنم.
ترجمه سال ۱۳۰۳
نویسنده: آلفونس دو لامارتین 
برگردان: صادق هدایت 

منبع: www.dibache.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.