داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

باران تابستان

سروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند-نغمه‌ی روسی برفراز رود، در شباب جوانی زن-می‌‌رفتند توی کلبه که گوش کنند. می‌‌دانستند که مادر بیرون‌شان نمی‌کند، حتی وقتی که از پرسه در ورطه‌ها ملول می‌‌شد.
مثل همیشه نمی‌دانستند که باز چرا Brothers et sisters آن شب هم مادر شروع کرده به خواندن. حدس‌شان این بود که نکند باز خبری شده، عیدی، جشنی مثلاً، ولی دقیقاً نمی‌دانستند چه چیز.
آن شب اما ناگهان کلمات آواز نوا به یاد مادر آمده بود، بی‌آن که خود به آن واقف باشد. کلمات، در ابتدا به طور نامنظم در این‌جا و آن‌جای آواز، و بعد به تناوب و سرانجام در قالب جملاتی کامل و از پی‌ هم ادا می‌‌شد. مادر آن شب چه ملول بود، و احتمالاً از آواز. کلمات به یاد آمده در آواز، به زبان روسی نبود، ترکیبی بود از زبان قفقازی و زبان یهودی، با حال و هوای سال‌های قبل از جنگ، سال‌های نعش‌های تلنبار، سال‌های انبوه مردگان.
مادر که به زمزمه آواز خواند، ارنستو شروع کرد به حرف زدن درباره‌ی پادشاه اسرائیل.
پادشاه می‌‌گفت که ما جزو قهرمانانیم.
تمام انسان‌ها جزو قهرمانانند.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: اوست پسر داود، پادشاه اورشلیم. پسر از پی‌باد دویدن.
ارنستو، بعد از کمی تردید: پادشاه ما.
بازوی ارنستو حلقه‌ی سراست، ژان چشم‌هایش را بسته است.
ارنستو لحظاتی طولانی به ژان نگاه می‌‌کند، حرفی نمی‌زند. مادر آوازش را، این بار با کلام، زمزمه می‌‌کند.
ارنستومی‌گوید که پادشاه بر این گمان بوده که در قلمرو علم، با نبود زندگی روبه‌رو خواهد شد.
دریچه‌ای برای رهایی از درد جانکاه،
دریچه‌ای به بیرون.
ولی نه.
صدای آواز مادر ناگهان اوج می‌‌گیرد.
ژان و ارنستو به مادر نگاه می‌‌کنند، با شعف بسیار به آواز او گوش می‌‌دهند.
بعد صدای آواز پایین می‌‌آید، و ارنستو از پادشاه اسراییل می‌‌گوید.
من، پسر داود، پادشاه اورشلیم، امید ازدست داده‌ام، برای تمام آن‌چه مایه‌ی امید بود، دریغم آمد. برای بدی، برای تردید، نیز برای بی‌ثباتی که پی‌آمد یقین بود.
طاعون‌ها، دریغم برای طاعون‌ها بود.
برای جست‌وجوی نافرجام خدا.
برای گرسنگی. شوریختی و گرسنگی.
جنگ‌ها، دریغم برای جنگ‌ها بود.
برای تجملات زندگی.
و تمام خطاها.
برای دروغ، بدی و برای شک دریغم آمد.
برای سروده‌ها و آوازها.
و برای سکوت دریغم آمد.
نیز برای هرزگی و جنایت.
ارنستو از گفتن می‌‌ماند. آواز مادر از سرگرفته می‌‌شود. ارنستو کماکان گوش می‌‌کند، و نیز از نو اعصار پادشاهان اسراییل را به یاد می‌‌آورد. با صدایی تقریباً آهسته با ژان حرف می‌‌زند.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش برای اندیشه است، نیز برای جست‌وجویی که بس بی‌هوده است و بس عبث.
ارنستو آرام حرف می‌‌زند، و به دشواری. انگار دستخوش حالاتی است که تنها ژان و مادر با آن آشنایند، دستخوش این خمودی خندانی است که، به دلیل قرابت بسیارش با سعادت، ترس بر می‌‌انگیزد.
ارنستو ادامه می‌‌دهد: دریغ او برای شب بود.
برای مرگ.
برای سگ‌ها.
نگاه مادر به آن‌ها است، به ژان و او. آواز نوا، که از جسم مادر سربرمی‌آورد، لرزان، قوی و به نحو عجیبی ملایم است.
زندگی ژان و ارنستو، چه دهشتناک، در برابر چشم مادر است.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش، بس بسیار، برای دوران کودکی بوده است.
با Brothers et sisters ارنستو شروع می‌‌کند به خندیدن، و به سمت
دست بوسه می‌‌فرستد.
از نو آواز نوا.
تیرگی فزاینده‌ای کلبه را فرا می‌‌گیرد. شب از راه می‌‌رسد.
ارنستو می‌‌گوید که دریغش از عشق بوده است.
ارنستو باز می‌‌گوید که، فراتر از زندگی‌اش، فراتر از توانایی‌هایش، دریغ عشق را خورده است.
دریغ از عشق او را.
سکوت. ژان و ارنستو چشمان‌شان را بسته‌اند. ارنستو می‌‌گوید که دریغ هوای طوفانی را خورده است.
دریغ از باران تابستان را.
و دوران کودکی را.
نوا، آرام و آهسته و با اشک، ادامه دارد.
ارنستو از عشق می‌‌گوید، تا دم مرگ.
ارنستو چشمانش را می‌‌بندد. آواز مادر اوج می‌‌گیرد.
ارنستو خاموش می‌‌ماند تا صدای نوا به گوش رسد.
ارنستو می‌‌گوید که نمی‌داند به چه کسی باید دشنام داد، چه کسی را باید نابود کرد، ولی می‌‌دانسته که باید دشنام داد، که نابود کرد.
ارنستو می‌‌گوید که سرانجام پادشاه میل شدیدی پیدا کرده که بسان سنگ زندگی کند.
بسان مرده و سنگ.
سکوت.
به گفته‌ی ارنستو، او دیگر دریغ نخورده است، دریغ هیچ‌چیز را.
ارنستو خاموش می‌‌ماند.
ژان هم کنج دیوار دراز می‌‌کشد.
آن شب در ویتری، و در نوای طولانی و آمیخته به اشک مادر، اولین باران تابستان بارید. بر تمام شهر بارید، بررودخانه، بربزرگراه ویران شده، بردرخت، برراه، برشیب راه بچه‌ها، بر صندلی‌های مغموم فرجام عالم، بارانی تند و پی‌دار، همچون هق‌هق بی‌امان.
به گفته‌ی بعضی، ارنستو هنوز زنده است، می‌‌گویند که جوان موفقی از آب درآمده، استاد ریاضیات شده است، و اهل علم. می‌‌گویند که اول در امریکا و بعد هم بیش و کم در همه جای دنیا، و به یمن ایجاد مراکز بزرگ علمی، به شهرت رسیده است.
پس در واقع بعید نیست که با انتخاب این ظاهر آسوده، و با ظاهری به اصطلاح بی‌تفاوت، نهایتاً زندگی برایش قابل تحمل شده است.
ژان هم گویا یک سال بعد از این که برادرش عزمش را جزم کرده، خانواده را ترک کرده است. گمان می‌‌رود که عزیمت ژان به دنبال همان قول و قراری بوده که بعد از دوران کودکی به هم وعده کرده بودند و قرار بوده به مرگ منتهی شود. و نیز براساس همان قرار گویا هیچ‌وقت نمی‌بایست به آن نقطه‌ی فرانسه برگردند، به آن منطقه‌ی سفید حومه‌ی پاریس، به جایی که به دنیا آمده بودند.
احتمالاً پدر و مادر هم، بعد از عزیمت ژان و ارنستو، به مرگ رضا داده‌اند.
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

درباره نویسنده:
مارگریت دوراس (به فرانسوی: Marguerite Duras)‏ با نام کامل مارگریت ژرمن ماری دونادیو (به فرانسوی: Marguerite Germaine Marie Donnadieu)‏ (۱۹۱۴ – ۱۹۹۶) نویسنده و فیلمساز فرانسوی بود. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند.
او در طول دوران فعالیت ادبی و هنری خود بیش از ۱۹ فیلم ساخت و ۶۰ کتاب شامل رمان، داستان کوتاه، نمایشنامه، اقتباس، فیلم‌نامه نوشت.

در جستجوی پدر

آدم اول (فصل اول)
با پایمردی بیوه‌ی کامو
تقدیم به تو که هرگز نمی توانی این کتاب را بخوانی.
در جستجوی پدر

برفراز دلیجانی که در جاده‌ی ریگ‌زار حرکت می‌کرد، ابرهای درشت و پرپشت، تنگ غروب به سوی مشرق روان بودند. سه روز پیش این ابرها بر فراز اقیانوس اطلس جمع شده و منتظر مانده بودند تا باد مغرب برسد، سپس راه افتاده بودند، نخست آهسته آهسته و رفته رفته تندتر، از فراز آب‌های شب‌تاب پاییزی گذشته و راست به سوی خشکی رفته بودند، بر قله‌های مراکش نخ نخ شده بودند، بر بالای بلندی‌های الجزایر باز هم دسته دسته شده بودند و اکنون در نزدیکی‌های مرز تونس تلاش می‌کردند که به دریای تیرنه برسند تا در آن‌جا محو شوند. پس از نوردیدن هزاران کیلومتر بر فراز این جزیره مانند پهناور که شمالش را دریای سیال حفاظت می‌کرد و جنوبش را امواج جامد شن‌ها و پس از گذشتن از فراز این اقلیم بی‌نام، با شتابی اندکی بیش از شتابی که امپراتوری‌ها و قوم‌ها در هزاران  هزار سال به خرج داده‌اند، شوق‌شان فرو کشیده بود و پاره‌ای ار آن‌ها از همان وقت آب شده و به صورت قطره‌های درشت و کم‌یاب بارانی در آمده بودند که شروع کرده بود به ضرب گرفتن روی سرپناه پارچه‌ای بالای سر چهار مسافر.
دلیجان روی جاده قرچ قرچ می‌کرد، جاده درست طرح‌ریزی شده بود اما هنوز کوبیده نشده بود. گاه گاه زیر طوقه‌ی آهنی یا زیر سم اسبی جرقه‌ای می‌زد یا سنگ آتش زنه‌ای به چهارچوب دلیجان می‌خورد یا، برعکس، با صدای خفه‌ای در خاک نرم گودال فرو می‌رفت. با این همه دو اسب زبان بسته مرتباً پیش می‌رفتند، گاه به گاه سکندری می‌خوردند و سینه‌هایشان را جلو داده بودند تا بتوانند دلیجان پر از اثاث منزل را بکشند و جاده را با دو جور قدم متفاوت پشت سر می‌نهادند. یکی از آن‌ها گاهی هوای بینی‌اش را با سر و صدا بیرون می‌داد و همین کار قدم‌هایش را نامیزان می‌کرد. آن وقت عربی که دلیجان را می‌راند پهنای افسار کار کرده را بر پشت آن اسب می‌زد و حیوان با مهارت ضرب‌آهنگ قدم خود را از سر می‌گرفت.
مردی که روی نیمکت جلویی پهلوی سورچی نشسته بود، فرانسوی سی ساله‌ای  بودکه با قیافه‌ی گرفته به دو کفلی که زیر پای او می‌جنبید نگاه می‌کرد. مردی بود خوش قد و بالا، چاق و چله، با صورت دراز و پیشانی بلند و چهارگوش و آرواره‌ی قوی و چشمان کم‌رنگ، به رغم فصلی که مدتی از آن می‌گذشت یک  کت کتانی سه دگمه به تن داشت که به مد روز یخه آن بسته بود و روی موهای کوتاه شده‌اش کاسکت نرمی نهاده بود. موقعی که باران شروع به باریدن روی سر پناه بالای سرشان کرد، مرد رو به توی دلیجان کرد و فریاد زد «خوبی؟» روی نیمکت دوم که بین نیمکت اول و تلی از چمدان‌ها و اثاث کهنه خفت افتاده بود، زنی با لباس فقیرانه اما پوشیده در شالی از پشم زبر، با بی‌حالی به مرد لبخند زد وبا حرکت مختصری از روی تعارف گفت: «آره، آره. » پسرک چهار ساله‌ای خود را به زن چسبانده و خوابیده بود. زن چهره‌ی دلپذیر و با تناسبی داشت، با موهای اسپانیایی موج‌دار و مشکی و بینی کوچک راست و نگاهی زیبا و گرم از چشمانی بلوطی رنگ. اما در این چهره چیزی بود که آدم را تکان می‌داد. نه این که فقط از آن گونه نقاب‌هایی باشد که خستگی یا چیزی شبیه به آن موقتاً بر خط‌های صورتش کشیده باشد، نه، بیش‌تر می توان گفت نوعی حالت گیجی و حواس‌پرتی دلپذیری بود که برخی از معصومان همواره بر چهره دارند اما در چهره‌ی آن زن به طرز گذرایی روی خط‌های صورت نمایان می‌شد. گاهی مهربانی بسیار چشمگیر نگاهش با برقی از ترس بی‌جهت درمی‌آمیخت  که بی‌درنگ خاموش می‌شد. با کف دستش که از کار پینه بسته بود و بندهای انگشتانش اندکی گره دار شده بود ضربه‌ی ملایمی به پشت شوهرش زد و گفت: «خوبم، خوبم.» و فوراً از لبخند زدن دست کشید و از زیر سرپناه به تماشای جاده پرداخت که برکه های آن شروع کرده بود به برق زدن.
مرد رو به عرب کرد که ساکت بود و چفیه با عقال زرد به سر داشت و هیکلش با آن شلوارک زمختی که خشتکش گشاد و پاچه‌ی آن بالای ماهیچه‌ی پایش تنگ شده بود، پف کرده بود. «هنوز هم خیلی راه هست؟» عرب از زیر سبیل‌های پرپشت سفیدش لبخند زد. «هشت کیلومتر دیگر رسیده‌ای.» مرد رو برگرداند، نگاهی بی لبخند اما با مواظبت به زنش انداخت. زن هنوز چشم از جاده برنداشته بود. مرد گفت: «افسار را بده دست من.» – عرب گفت «هرجور بخواهی.» افسار را به دست او داد، مرد پاهایش را بلند کرد تا عرب پیر از زیر آن ها سر بخورد و جایش را با او عوض کند. مرد با دو ضربه از پهنای افسار اختیار اسب‌ها را به دست گرفت و اسب‌ها طرز قدم خود را از سر گرفتند و ناگهان مستقیم‌تر حرکت کردند. عرب گفت: «معلوم است که اسب می‌شناسی.» پاسخ رسید، کوتاه و بی آن که مرد لبخند بزند: مرد گفت: «آره.»
روشنایی رنگ باخته بود و ناگهان شب فرا رسید. عرب فانوس چهارگوشی را که در سمت چپش قرار داشت از جعبه‌ی آن بیرون کشید و به طرف ته دلیجان چرخید و چند کبریت درشت را برای روشن کردن شمعی که در فانوس بود آتش زد. بعد فانوس را سرجایش گذاشت. اکنون باران ملایم و یک‌ریز می‌بارید و در نور کورسوی چراغ می‌درخشید و در آن دور و بر، تاریکی یک‌دست را از صدای خفیفی می‌انباشت. گاه گاه دلیجان از کنار خار زارها می‌گذشت، درختان پا کوتاه چندلحظه اندکی روشن می‌شد. اما در بقیه‌ی اوقات دلیجان از میان فضای برهوتی که تاریکی آن را پهناورتر می‌نمود می‌گذشت. فقط بوی علف سوخته یا، ناگهان، بوی تند کود آدم را به این فکر می‌انداخت که گه گاه از کنار کشت‌زارها می‌گذرد. زن از پشت سر راننده حرفی زد و مرد کمی اسب‌ها را کند کرد وبه عقب خم شد. زن تکرارکرد -«هیچ کس نیست. – میترسی؟ -چی گفتی؟» مرد حرفش را، این بار با فریاد،تکرار کرد. «نه،نه، با تو که هستم نه.» اما زن مضطرب به نظر می‌رسید. مرد گفت – «دردت گرفته؟ -یک کمی.» مرد اسب‌ها رابیشتر به حرکت آورد و باز هم فقط صدای زمخت چرخ‌ها که شیار می‌انداخت و صدای هشت سم نعل‌دار که برجاده می‌خورد تاریکی شب را پر می‌کرد.
یکی از شب‌های پاییز 1913 بود. مسافران دو ساعت پیش ار آن ایستگاه بونه راه افتاده بودند: پس از یک شبانه روز مسافرت روی نیمکت‌های سخت قطار درجه سه از الجزیره به آن ایستگاه رسیده بودند. در ایستگاه، دلیجان و عربی را دیده بودند که منتظرشان بود تا آنان را به ملک موقوفه‌ای ببرد که نزدیک دهکده‌ی کوچکی در بیست کیلومتری، میان زمین‌های زراعتی بود و قرار بود مرد مباشرت آن را بر عهده بگیرد. مدتی وقت گرفت تا چمدان‌ها و خرد ریزها را بار دلیجان کردند و بدی جاده هم بیشتر سبب تأخیر شان شده بود. مرد عرب، چنانکه گویی حس کرده است که هم‌سفرش نگران است به او گفت : «نترسید. این جا حرامی پیدا نمی‌شود.» مرد گفت: «حرامی همه جا هست. ولی من هم چیزی را که باید داشته باشم دارم.» و با دست روی جیب کوچک خود زد. عرب گفت: «حق داری. دیوانه همه جا پیدا می‌شود.» در این موقع، زن شوهرش را صدا زد. گفت : «هانری،دردم گرفته.» مرد غرغری کرد و اندکی بیشتر اسب‌ها را به حرکت آورد. گفت : «الان می‌رسیم.» لحظه‌ای بعد باز هم به زنش نگاه انداخت. زن با گیجی غریبی به روی او لبخند زد و با این حال به نظر نمی‌رسید که درد می‌کشد. «آره،خیلی.» مرد با همان جدیت به او نگریست. و زن باز هم رودربایستی به خرج داد. «چیزی نیست.شاید از قطار است.» عرب گفت: «نگاه کن،رسیدیم به ده.» راستی هم در سمت چپ جاده اندکی دورتر چراغ‌های سولفرینو را دیدند که باران آنها را تار کرده بود. عرب گفت: «ولی تو باید از جاده‌ی سمت راست بروی.» مرد دو دل بود، رو به زنش کرد. پرسید: «برویم خانه یا به ده؟» – «اوه!برویم خانه، بهتر است.» اندکی دورتر، دلیجان به سمت راست به طرف خانه‌ی ناشناخته‌ای پیچید که در انتظار آنان بود. عرب گفت : «یک کیلومتر مانده.» مرد رو به زنش گفت : «رسیدیم.» زن دولا شده بود و صورتش را میان دستهایش فرو برده بود. مردگفت : «لوسی.» زن تکان نمی‌خورد. مرد دستی به او زد. زن بی صدا گریه می‌کرد. مرد در حالی که هجاها را از هم جدا می‌کرد همراه با اشاره‌ی سر و دست گفت: «تو برو بخواب. من می‌روم دنبال دکتر.» – «آره. برو دنبال دکتر. خیال می‌کنم وقتش است.» عرب حیرت زده آنها را نگاه می‌کرد. مرد گفت: «دارد یک بچه می‌آورد. توی ده دکتر هست؟» – «آره،اگر دلت بخواهد می‌روم دنبالش.» – «نه، تو توی خانه بمان. مواظبت کن. من تندتر می‌روم. درشکه دارد یا اسب؟» – «درشکه دارد.» پس از آن عرب به زن گفت: «پسر پیدا می کنی . خدا کند خوشگل باشد.» زن به او لبخند زد، بی آنکه ظاهرش نشان بدهد فهمیده است یا نه. مردگفت: «نمی‌شنود. توی خانه باید داد بزنی و با اشاره حرفت را بفهمانی.»
دلیجان ناگهان از صدا افتاد و تقریباً بی سروصدا حرکت می‌کرد. جاده باریک تر شده و از آهک پوشیده بود. از کنار انبارهای کوچکی می‌گذشت که پوشیده از سفال بود و پشت آن‌ها نخستین ردیف تاکستان‌ها دیده می‌شد. بوی تند آب انگور تخمیر نشده به بینی‌شان خورد. از ساختمان‌های بزرگی گذشتند که بامهای بلندی داشت، و چرخ‌های دلیجان تفاله‌های کوره را که حیاط مانند بی درختی را با آن فرش کرده بودند له می‌کرد. عرب بی آنکه حرفی بزند افسار را گرفت تا بکشد. اسبها ایستادند، و یکی از آن‌ها نفس نفس می‌زد. عرب با دست خانه‌ی کوچکی را که با آهک سفید شده بود نشان داد. یک درخت موپیچ دور ِدر کوچک کوتاه خانه، که چهارچوب آن براثر کات زنی درخت آبی شده بود، پیچیده بود. مرد پرید روی زمین و زیر باران به سوی خانه دوید. در را باز کرد. در به قسمت تاریکی باز می‌شد که بوی اجاق خالی می‌داد. عرب که دنبال او آمده بود در تاریکی یک‌راست به طرف بخاری دیواری راه افتاد و کبریتی زد و رفت و چراغ نفت سوزی را که وسط آن‌جا روی میز گردی بود روشن کرد. مرد فقط آن قدر فرصت پیدا کرده بود که بفهمد آن جا مطبخ دوغاب زده‌ای است  با یک ظرف‌شویی که از آجر قرمز پوشیده شده، یک قفسه کهنه و تقویم رطوبت زده‌ای به دیوار آن. پلکانی پوشیده از همان آجر قرمز به طبقه‌ی بالا می‌رفت. مرد گفت: «آتش روشن کن» و به طرف دلیجان برگشت. (پسرکوچک را با خود برده بود یانه؟) زن بی آنکه حرفی بزند منتظر بود. مرد او را در بغل گرفت تا از دلیجان پایین بیاورد، لحظه‌ای اورا در بغل نگاه داشت، سر او را برگرداند.«می توانی راه بروی؟»، زن گفت: «آره»، و با دست پینه بسته‌اش بازوی مرد را نوازش کرد. مرد او را کشان‌کشان به خانه برد. عرب آتش روشن کرده بود و با حرکات دقیق و فرز آن را باشاخه‌ی مو می‌آراست. زن نزدیک میز ایستاده بود، دستش را روی شکمش گذاشته بود و بر صورت زیبایش که به سوی نور چراغ برگشته بود اینک امواج درد می‌گذشت. چنین می‌نمود که نه متوجه رطوبت شده است و نه متوجه متروکی و فقرخانه. مرد در اتاق‌های طبقه‌ی بالا گشتی زد. سپس آمد بالای پلکان. «توی آن اتاق بخاری نیست؟» عرب گفت: – «نه، تو آن یکی هم نیست.» مرد گفت: – «بیا.» عرب رفت پهلوی مرد. سپس پشت او پیدا شد، یک سر تشکی را گرفته بود که مرد سر دیگر آن را به داشت. تشک را کنار بخاری گذاشتند. مرد میز را به گوشه‌ای کشاند، عرب هم به طبقه‌ی بالا رفت و با یک بالش و چند تا پتو پایین آمد. مرد به زنش گفت: «بخواب آنجا» و او را به طرف تشک برد. زن دو دل بود. حالا بوی موی رطوبت گرفته‌ی اسب را که از تشک بلند می‌شد می شنیدند. زن مثل اینکه بالاخره فهمیده باشد آن‌جا چه جور جایی است با ترس و لرز دور و بر خود را نگاه کرد و گفت: «من که نمی‌توانم لباس‌هایم را در بیاورم.» مرد گفت: «هر چه لباس زیر داری در بیاور.» و دوباره گفت: «لباس‌های زیرت را دربیاور.» بعد به عرب گفت: «ممنون. یکی از اسب‌ها را باز کن. من سوارش می‌شوم و می‌روم ده.» عرب رفت بیرون. زن پشتش را به شوهرش کرده بود و گشت می‌زد، شوهرش هم دور خود می‌چرخید. بعد زن لم داد وهمین که دراز کشید و داشت پتوها را روی خود می‌کشید فقط بکبار نعره‌ای طولانی از ته حلقش برآورد گویی می‌خواست یک‌باره خود را از همه‌ی فریادهایی که درد در او انباشته بود خلاص کند. مرد که پهلوی تشک ایستاده بود گذاشت تا نعره بزند و بعد، وقتی زن ساکت شد، کلاهش را برداشت، زانو به زمین زد و روی پیشانی زیبا، بالای چشمان بسته‌اش را بوسید. سپس کلاهش را دوباره بر سرگذاشت ورفت بیرون زیر باران. اسبی که از دلیجان باز شده بود مدتی بود دور خود می‌چرخید، سم دست‌هایش در تفاله کوره فرو رفته بود. عرب گفت: «می‌روم یک زین پیدا کنم» – «نه، همان افسارش را بگذار بماند. همین‌طور سوارش می‌شوم. چمدان و اسباب‌ها را ببر توی آشپزخانه. تو زن داری؟ –  مرده است. پیر شده بود. –  دختر داری؟ نه، شکر خدا. ولی عروسم هست – بهش بگو بیاید. – می گویم. برو به سلامت.» مرد به عرب پیر نگاه کرد که زیر باران ریز بی حرکت ایستاده بود و از زیر سبیل‌های خیسش به او لبخند زد. مرد لبخند نمی‌زد اما با چشمان شفاف و تیزبینش به او نگاه می‌کرد. سپس دست به طرف عرب دراز کرد که او آن را به سبک عربها با نوک انگشتانش گرفت و بعد انگشتانش را روی لبانش گذاشت. مرد برگشت و صدای خش خش تفاله‌ی کوره را درآورد، به طرف اسب راه افتاد و بر پشت برهنه‌ی اسب پرید و با یورتمه‌ی کند دور شد.
از ملک موقوفه که بیرون رفت، راه چهار راهی را در پیش گرفت که بار اول چراغ‌های ده را از آنجا دیده بود. اکنون چراغ‌ها با پرتو درخشان‌تری می‌درخشید، باران بند آمده بود، و جاده که از سمت راست به سوی چراغ‌ها می‌رفت مستقیم از میان تاکستان‌هایی کشیده می‌شد که پرچین‌های سیمی آن‌ها  جا به جا برق می‌زد. تقریباً در نیمه راه، اسب خود به خود کند کرد و از دویدن افتاد. به کلبه مانند چهارگوشی نزدیک می‌شدند که قسمتی از آن با سنگ و آجر ساخته شده و به صورت اتاق درآمده بود و قسمت دیگر را که بزرگتر بود با تیر و تخته درست کرده بودند و سایبان بزرگ لبه برگشته‌ای روی پیشخان مانند برجسته‌ای داشت. بر روی دری که با زبانه به قسمت سنگی و آجری نصب شده بود این عبارت را نوشته بودند: «غذاخوری زارعی مادام ژاک.»اندکی نور از زیر در بیرون می‌زد. مرد اسبش را چسبانده به در نگه داشت و بی آنکه پیاده شود در زد. بی درنگ کسی از درون با صدای زنگ‌دار و قاطع پرسید: «چه خبره ؟» – «من مباشر تازه‌ی موقوفه‌ی سنت آپوتر هستم. زنم دردش گرفته. کمک می‌خواهم.» هیچ کس جواب نداد. لحظه‌ای بعد چفت‌های در کشیده شد، میله‌های پشت در برداشته و سپس کنار زده شد و در نیمه باز شد. موهای سیاه وزوزی یک زن اروپایی پیدا شد که گونه‌هایش گوشت‌آلو و بینی‌اش کمی پهن و لب‌هایش کلفت بود. «اسم من هانری کورمری است. می توانید بیایید پیش زن من؟ من می‌روم دنبال دکتر.» زن با چشمی به مرد خیره شده بود که به سبک سنگین کردن مردان و فلک زدگان عادت داشت. مرد هم نگاه اورا با قوت تاب می‌آورد ولی حتی یک کلمه بیشتر توضیح نداد. زن گفت: «می‌روم. تو برو.» مرد تشکر کرد و با پاشنه‌های پایش به اسب ضربه زد. چند لحظه بعد از میان یک جور پشته‌هایی از خاک خشک گذشت و به ده نزدیک شد. خیابانی که ظاهراً تنها خیابان ده بود پیش پایش بود و این سو و آن سوی خیابان را خانه‌های کوچک یک طبقه، همه شبیه هم، گرفته بود و مرد آن خیابان را درپیش گرفت تا به میدان کوچکی پوشیده از آهک رسید و آنجا به صورتی که انتظار نمی‌رفت جای‌گاهی با بدنه‌ی فلزی برای نواختن موسیقی دیده می‌شد. در میدان هم، مانند خیابان، پرنده پر نمی‌زد. کورمری به طرف یکی از خانه‌ها می‌رفت که اسب رم کرد. عربی که عبای تیره و پاره‌ای پوشیده بود از دل تاریکی بیرون جسته بود و به سوی او می‌آمد. کورمری فوراً از او پرسید: «خانه‌ی دکتر.» عرب سوار را براندازکرد. پس از آنکه او را برانداز کرد گفت: «بیا.» خیابان را در جهت معکوس در پیش گرفتند. روی یکی از ساختمان‌ها که قسمت هم‌کف آن از زمین بالاتر بود و از پلکانی دوغاب زده به آن راه داشتند، نوشته بودند: «آزادی، برادری.» پهلوی ساختمان باغچه ای میان دیوارهای خشت و گلی بود که در ته آن خانه‌ای قرار داشت، عرب خانه را نشان داد و گفت: «اینه ها.» کورمری از اسب پایین پرید و با گام‌هایی که هیچ نشانی از خستگی نداشت از باغچه گذشت بی آنکه نخل پاکوتاهی را که درست وسط باغچه بود و برگ‌هایش خشک شده و تنه‌اش پوسیده بود ببیند. در زد. کسی جواب نداد. برگشت. عرب ساکت آنجا منتظر بود. مرد دوباره در زد. صدای پایی از آن طرف بلند شد و پشت در قطع شد. اما در باز نشد. کورمری بازهم درزد و گفت: «دنبال دکتر آمده ام.» بی درنگ چفت‌های در کشیده شد و در باز شد. سر و کله مردی پیدا شد که قیافه‌ای جوان و ظریف داشت اما موهایش تقریباً سفید شده بود، اندامش بلند و نیرومند بود، ساق پایش را محکم در مچ پیچ پیچیده بود و یک جور کت شکاری پوشیده بود. لبخند زنان گفت: «سلام، شما کجایی هستید؟ تا حالا ندیده بودمتان.» مرد توضیح داد. «ها بله، شهردار به من خبر داده بود. ولی آخر اینجا هم شد جا که آدم بیاید بزاید.» مرد گفت که فکر می‌کرده است قضیه دیرتر پیش می‌آید و حتماً اشتباه کرده است. «خوب، برای همه پیش می‌آید. بروید، من ماتادور را زین می‌کنم و دنبالتان می‌آیم.»
دکتر، سوار براسب خاکستری خال خال، در نیمه راه بازگشت، زیر باران که باز شروع به باریدن کرده بود، به کورمری رسید که اینک از سر تا پا خیس شده گفت: «عجب رسیدنی، ولی خودتان خواهید دید این جاها خوب است فقط پشه دارد و حرامی بیابانی.» خود را به محاذات همراهش نگه می‌داشت. «ببینید، از دست پشه‌ها تا بهار در امان هستید. اما حرامی‌ها…» خندید، اما آن یکی بی آنکه یک کلمه حرف بزند هم‌چنان جلو می‌رفت. دکتر با کنجکاوی به او نگریست و گفت: «ابداً نترسید، همه چیز به خوبی و خوشی  تمام می‌شود.» کورمری نگاه چشمان کم رنگ خود را به سمت دکتر برگرداند، اورا با آرامی نگریست و با سایه ای از صمیمیت گفت: «نمی‌ترسم. من به سختی کشیدن عادت دارم.» – «بچه اولتان است؟» – «نه، پسر چهار ساله‌ام را گذاشته‌ام الجزیره پیش مادر زنم.» به چهار راه رسیدند و راه موقوفه رادر پیش گرفتند. دمی بعد تفاله‌ی کوره زیرپای اسب‌ها به هوا می‌پرید. وقتی اسب‌ها ایستادند و سکوت دوباره برقرار شد،  صدای نعره‌ای شنیدند که از خانه بلندشد. هر دو مرد پیاده شدند.
در زیر درخت مو که آب از آن می چکید سایه ای پناه گرفته و در انتظارشان بود. نزدیک‌تر که شدند عرب پیر را دیدند که یک گونی به سرش کشیده بود. دکتر گفت: «سلام، قدور، وضع چه جوره؟» پیرمرد گفت: «نمی‌دانم، مخصوصاً که من حاضر نیستم پیش زنها بروم.» دکتر گفت: «چه رسم خوبی. مخصوصاً پیش زن‌هایی که نعره هم می‌کشند.» اما دیگر هیچ نعره‌ای از درون خانه نمی‌آمد. دکتر در را باز کرد و وارد شد، کورمری هم به دنبالش.
روبروی آنان آتش فراوانی از شاخه های مو در بخاری دیواری شعله ور بود و حتی بیش از چراغ نفتی که در قابی از مس و مروارید از وسط سقف آویزان بود مطبخ را روشن می‌کرد. در سمت راست‌شان، ظرف‌شویی ناگهان از پارچ فلزی و حوله پوشیده شده بود. در سمت چپ، میز وسط مطبخ را به جلو قفسه‌ی کوچک چوپ سفید لرزانی هل داده بودند. حالا یک چمدان کوچک، یک قوطی کلاه و یک بقچه روی میز را پوشانده بود. در تمام گوشه کنارهای مطبخ بار و بندیل‌های کهنه، از جمله یک سبد بزرگ همه‌ی گوشه کنارها را گرفته بود و فقط یک جای خالی در وسط، نزدیک آتش، مانده بود. در این جای خالی، روی تشکی که عمود بر بخاری دیواری پهن کرده بودند، زن دراز کشیده بود، صورتش روی بالش بی روبالشی اندکی به یک ور افتاده و موهایش اکنون از هم باز شده بود. اینک دیگر پتوها نیمی از تشک را می‌پوشاند. در سمت چپ تشک، صاحب غذاخوری زانو زده بود و تکه‌ی نپوشیده‌ی تشک را می‌پوشاند. حوله‌ای را که آب قرمز از آن می‌چکید در طشتی ‌می‌چلاند. در سمت راست زن عربی، بی حجاب، چهار زانو نشسته بود و طشت لعابی دیگری را که اندکی پوسته پوسته شده و بخار آب گرم از آن بلند بود به حالتی که گویی پیشکش می‌کند در دست‌هایش گرفته بود. این دو زن هیکل خود را روی دو طرف ملافه‌ی دولایی انداخته بودند که از زیر تنه‌ی بیمار می‌گذشت. سایه‌ها و شعله‌های بخاری روی دیوارهای دوغاب زده و بسته‌هایی که اتاق را انباشته بود بالا و پایین می‌رفت و از آنها هم نزدیک‌تر روی صورت‌های آن دو زن پرستار و روی تن زن بیمار که زیر پتو مچاله شده بود به سرخی می‌زد.
وقتی که دو مرد وارد شدند زن عرب نگاه سریعی به آن‌ها انداخت و خندۀ ریزی کرد بعد روبه طرف آتش چرخاند، دست‌های لاغر و سیاه سوخته‌اش هم‌چنان طشت را پیشکش می‌کردند. زن صاحب غذاخوری نگاهی به آنان کرد و با خوشحالی فریاد کشید: «دکتر، دیگر احتیاجی به شما نیست. کار خودش تمام شد.» زن از جا برخاست و هر دو مرد در کنار بیمار چیز بی شکل خون‌آلودی دیدند که با نوعی حرکت در جا تکان می‌خورد و اکنون صدای ممتدی از او بیرون می‌آمد که شبیه قرچ قرچ زیر زمینی کمابیش نامحسوسی بود. دکتر گفت: «این طور می‌گویند. کاشکی به بند ناف دست نزده باشید.» زن خنده کنان گفت: «نه، باید یک کاری را هم برای شما می‌گذاشتیم.» از جا برخاست و جای خود را به دکتر داد که او هم نوزاد را از چشمان کورمری، که در آستانه در ایستاده و کلاه از سر برداشته بود، پنهان کرد. دکتر چمباتمه زد، کیفش را باز کرد و طشت را از دست زن عرب گرفت و زن عرب فوراً خود را از میان نور کنار کشید و در سه کنجی تاریک بخاری دیواری پناه گرفت. دکتر، هم‌چنان پشت به در، دست‌هایش را شست و روی آن‌ها الکل ریخت که قدری بوی تفاله‌ی انگور می‌داد و بویش آناً همه‌ی مطبخ را گرفت. در این لحظه، بیمار سرش را بلند کرد و شوهرش را دید. لبخند دل‌انگیزی شکل صورت زیبای خسته‌اش را عوض کرد. کورمری به سوی تشک رفت. زنش به نجوا به او گفت: «آمد»، و دستش را به طرف بچه دراز کرد. دکتر گفت: «بله. ولی آرام باشید.» زن با حالت پرس وجو به او نگاه کرد. کورمری که پایین تشک ایستاده بود به او اشاره کرد که آرام باشد.«بخواب.» زن به پشت افتاد. در این هنگام باران روی بام سفالی کهنه دو چندان می‌بارید. دکتر دست زیر پتو برد و کارهایی کرد. بعد برخاست و مثل این بود که چیزی را روبروی خود تکان می‌دهد. جیغ کوچکی شنیده شد. دکتر گفت: «پسر است. تیکه‌ی قشنگی هم هست.» صاحب غذاخوری گفت: – «این هم زندگیش را خوب شروع کرده. توی خانه تازه.» زن عرب از همان سه کنجی خندید و دوبار کف زد. کورمری به او نگاه کرد و او،خجالت زده، رو برگرداند. دکتر گفت: «خوب. حالا یک دقیقه از این جا بروید.» کورمری به زنش نگاه کرد. اما صوت زنش هم‌چنان روبه عقب افتاده بود. فقط دست‌هایش که روی پتوی زمخت دراز شده بود یادآور لبخدی بود که دمی پیش مطبخ فقرزده را انباشته و دگرگون کرده بود. مرد کاسکتش را به سر گذاشت و به طرف در رفت. صاحب غذاخوری فریادزد: «اسمش را چی می خواهید بگذارید؟» – «نمی‌دانم، فکرش را نکرده‌ایم.» مرد نگاهی به بچه انداخت: «حالاکه شما آمدید اسمش را می‌گذاریم ژاک.» زن صاحب غذاخوری زد زیر خنده و کورمری رفت بیرون. زیر شاخه‌ی مو، مرد عرب هم‌چنان گونی به سر، منتظر بود. نگاهی به کورمری انداخت که چیزی به او نگفت. عرب گفت: «بیا»، و گوشه‌ای از گونی خود را به طرف او دراز کرد. کورمری در آن پناه گرفت. شانه‌ی عرب پیر و بوی دودی را که از لباس‌هایش بلند می‌شد و باران را که بر گونی روی سرهایشان می‌بارید حس می‌کرد. بی آنکه به هم‌صحبتش نگاه کند گفت: «پسر است.» عرب جواب داد: «خدا را شکر. حالا دیگر خان خانان شدی.» آبی که از هزاران فرسنگ آن سوتر آمده بود بی وقفه جلو چشم آنان روی تفاله‌ی کوره می‌ریخت و گودال‌های بی شمار در آن کنده بود، بر روی تاکستان‌های دورتر می‌ریخت و داربست‌های سیمی هم‌چنان زیر قطره‌های باران برق می‌زد. به دریای شرق نرسیده بود و اکنون داشت تمام آن دیار، همه زمین‌های باتلاقی نزدیک رودخانه و کوه‌های اطراف و نیز زمین پهناور نیمه کویری را زیر آب می‌برد که بوی تند آن به دو مردی می‌رسید که زیر یک گونی تنگ کنار هم ایستاده بودند و پشت سر آنان صدای جیغ کوتاهی گاه گاه بلند می‌شد. شب دیر وقت کورمری با شورت بلند و پیراهن پشمی کلفت روی تشک دیگری نزدیک زنش دراز کشیده بود و رقص شعله‌ها را بر روی سقف تماشا می‌کرد. حالا دیگر مطبخ کم و بیش مرتب شده بود. در آن طرف ِزنش بچه در سبد رخت بی سر و صدا آرمیده بود و فقط گاهی غرغر ضعیفی از خودش درمی‌آورد. زنش هم خوابیده بود، رویش را به او کرده بود و دهانش اندکی باز بود.  باران  بند آمده بود.  فردا صبح بایستی کار را شروع کند. در کنار او، دست زنش که به همان زودی پینه بسته و تقریباً مثل چوب شده بود به او از کار خبر می‌داد. دست خود را جلو برد و آرام روی دست بیمار گذاشت و سرش را عقب کشید و چشمانش را بست.
نویسنده: آلبر کامو (Albert Camus)
یادداشت ویراستار متن فرانسه:
اینک «آدم اول» را منتشر می‌کنیم. «آدم اول» اثری است که آلبرکامو پیش از مرگ مشغول نوشتن آن بوده است. دست‌نوشته‌ی آن روز 4 ژانویه 1960 در کیف او پیدا شد. این دست‌نوشته در 144 صفحه است که قلم‌انداز پشت سرهم آمده و گاهی نه نقطه دارد و نه ویرگول و با دست‌خطی شتاب‌زده که خوانندن آن دشوار است نوشته شده و باز نویسی هم نشده است (به تصویرهای متن، صفحه های 10،49،109،233، نگاه کنید).
این کتاب را از روی دست‌نویس و نخستین متن ماشین شده‌ای که فرانسین کامو آن را ماشین کرده است تنظیم نموده‌ایم. متن را از نو نقطه‌گذاری کرده‌ایم تا بهتر فهمیده شود. واژه‌هایی که در خواندن آن‌ها مردد بوده‌ایم در کروشه نهاده شده‌ است. واژه‌ها یا پاره‌هایی از جمله‌ها که خواندن آن‌ها میسر نشده است با جای خالی میان کروشه مشخص شده است. زیرنویس‌هایی که با ستاره مشخص شده است واژه‌های بدل است که در متن دست‌نویس روی واژه‌ی اصلی نوشته شده و آن‌چه با حروف الفبا مشخص شده است، یادداشت‌های ویراستار با عدد مشخص شده است.
در پیوست‌ها متن ورق‌هایی ( که از 1 تا 5 شماره گذاری کرده‌ایم) آمده است که پاره‌ای از آن‌ها در دست‌نویس وارد شده ( ورق 1 پیش از فصل 4، ورق 2 پیش از فصل 6 مکرر) و سایر ورق‌ها (3، 4 و5) در پایان دست‌نویس.
دفتری که عنوان آن «آدم اول (یادداشت‌ها و طرح‌ها)»  است  دفترچه‌ای است فنری با کاغذ شطرنجی که مطالب آن خواننده را اجمالاً آگاه خواهد کرد که نویسنده  چگونه می‌خواسته است اثر خود را بپروراند، مطالب آن دفتر نیز جزء پیوست‌ها آمده است.
پس از خواندن «آدم اول» ملاحظه خواهید کرد که ما نامه‌ای را که آلبرکامو اندکی بعد از دریافت جایزه نوبل برای معلم خود، لویی ژرمن، فرستاده است و همچنین آخرین نامه‌ای را که لویی ژرمن  برای او نوشته است جزء پیوست‌ها آورده‌ایم.
وظیفه‌ی خود می‌دانیم که در این جا از «اودت دیانی کره آش»، «روژه گرونیه» و «روبر گالیمار» به پاس مساعدتی که همراه با محبت بی دریغ و استوار در حق ما مبذول داشته‌اند سپاس‌گزاری کنیم.
کاترین کامو

کهن‌ترین داستان جهان

شهر «لاپاز» در ارتفاع پنج هزارمتری سطح دریا قرار دارد ــ از این بالاتر دیگر نمی‌توان نفس کشید. «لاما»ها هستند و سرخ‌پوست‌ها و دشت‌های بایر و برق‌های ابدی و شهرهای مرده و عقاب‌ها. پایین‌تر، در دره‌های گرمسیری، جویندگان طلا و پروانه‌های عظیم جثه می‌پلکند.
«شوننبام» در طی آن دو سالی که در اردوگاه «نورنبرگ» آلمان گذرانده بود تقریباً هرشب خواب لاپاز، پایتخت بولیوی، را می‌دید و هنگامی که امریکایی‌ها آمدند و درهای مکانی را که در نظر او عالم عقبی بود گشودند با سماجتی که فقط خیال‌پردازان حقیقی می‌توانند از خود نشان دهند چندان مبارزه کرد تا عاقبت پروانه‌ی ورود به کشور بولیوی را به دست آورد.
شوننبام سابقاً در شهر «لودز» لهستان به حرفه‌ی خیاطی اشتغال داشت: وارث سنت بزرگی بود که پنج نسل خیاط یهودی به آن جلوه و جلال بخشیده بودند. در لاپاز مستقر شد و پس از چند سال رنج و تلاش مداوم عاقبت توانست با سرمایه‌ی خود دکانی باز کند و اسم آن را «شوننبام، خیاط پاریسی» بگذارد و رونقی به کار خود بدهد. مشتریان رو آوردند و دیری نپایید که او در طلب دستیار برآمد. این کار آسان نبود، زیرا سرخ‌پوستان دشت‌های مرتفع جبال «آند» به میزان بسیار محدودی «خیاط پاریسی» برای جهان تهیه می‌کنند و ریزه کاری‌های سوزن با انگشت‌های آنان کم‌تر سرسازگاری دارد. شوننبام ناچار می‌بایست وقت بسیاری را صرف تعلیم مبانی هنر خیاطی به آن‌ها بکند تا از این هم‌کاری نتیجه‌ای سودآور عایدش شود.
پس از چندین بار آزمایش بی‌حاصل، عاقبت مجبور شد که با وجود کارهای انباشته به تنها ماندن تن دردهد. اما برخوردی نامنتظر چنان گرهی از کار فروبسته‌ی او گشود که ناچار مشیت الهی را که همیشه خیرخواه خود دیده بود در آن دخیل دانست، زیرا از میان سی‌هزارتن یهودی شهر لودز او یکی از معدود بازماندگان بود.
خانه‌ی شوننبام در ارتفاعات بالای شهر بود و قافله‌های لاما هر سحر از زیر پنجره‌اش می‌گذشتند. به حکم آیین‌نامه‌ی یکی از اولیای امور که نگران جلوه‌ی تجدد پایتخت بوده است، این جانوران حق عبور از خیابان‌های لاپاز را ندارند، اما چون تنها وسیله‌ی حمل‌ونقل در جاده‌ها و کوره‌راه‌های کوهستانی هستند و راه‌سازی در آن‌جا مدت‌هاست که معوق مانده است منظره‌ی عبور لاماها از حوالی شهر در طلوع فجر با بار صندوق‌ها و خورجین‌ها برای همه‌ی کسانی که از آن کشور دیدن می‌کنند آشناست و شاید تا سالیان دیگر هم آشنا باشد.
پس شوننبام هر صبح که به دکانش می‌رفت به این قافله‌ها برمی‌خورد. وانگهی از لاماها خوشش می‌آمد بی‌آن‌که خود دلیلش را بداند. شاید از آن‌رو که در آلمان لاما نبود. معمولاً دو سه تن سرخ‌پوست دسته‌های بیست سی‌تایی از این حیوانات را که می‌توانند باروبنه‌ای غالباً چندین برابر وزن خود حمل کنند به طرف دهکده‌های دورافتاده‌ی جبال آند می‌بردند.
یک روز که تازه آفتاب سرزده بود و شوننبام به‌سوی لاپاز فرود می‌آمد در راه به یکی از این قافله‌ها برخورد که تماشای آن‌ها همیشه لبخندی دوستانه برلب او می‌آورد. قدم آهسته کرد و دست پیش برد تا پوست یکی از آن حیوانات را در حین عبور نوازش کند. هرگز سگ یا گربه را که در آلمان فراوان بودند نوازش نمی‌کرد و هرگز به صدای پرندگان هم که در آلمان آواز می‌خواندند گوش نمی‌داد. بی‌شک گذارش از اردوگاه‌های مرگ تا اندازه‌ای او را نسبت به آلمانی‌ها محتاط کرده بود.
تازه نوک انگشتانش به پهلوی حیوان رسیده بود که ناگهان نگاهش بر چهره‌ی یک سرخ‌پوست که از کنارش می‌گذشت متوقف ماند. مرد پابرهنه و پابرچین می‌رفت و عصایی در دست داشت. شوننبام در نظر اول چندان توجهی به او نکرد: نگاه سرسری‌اش نزدیک بود برای همیشه از چهره‌ی او دور شود. این چهره‌ای زرد و تکیده بود و منظری چندان ساییده و سنگ‌آسا داشت و گویی چندین قرن ذلت جسمانی آن را ساخته بود. اما چیزی آشنا، چیزی از پیش دیده، و در عین حال چیزی وحشت‌آور و کابوس‌وار ناگهان در دل شوننبام جنبید و هیجانی بی‌اندازه در او برانگیخت. اما حافظه‌اش هنوز سر یاری نداشت. آن دهان بی‌دندان، آن چشم‌های خمار درشت و میشی که گویی چون زخمی جاودان به روی جهان دهان گشوده بود، آن بینی غم‌زده و مجموعه‌ی آن شکایت ابدی –نیمی پرسش و نیمی سرزنش_ که در چهره‌ی مرد راه‌پیما موج می‌زد یک‌باره به تمام معنی روی تن خیاط ــکه پشت به او کرده بود و می‌خواست به راه خود برودــ افکنده شد. فریاد خفه‌ای برآورد و سربرگرداند.
ــ گلوکمن! تو این‌جا چه می‌کنی؟
بی‌اختیار به زبان یهودیان آلمانی سخن گفته بود، و مردی که بدین‌گونه مخاطب قرار گرفته بود، چنان‌که گویی شعله‌ی آتش او را سوزانده باشد، به کناری جستن کرد و در امتداد جاده پا به گریز نهاد. شوننبام با چالاکی بی‌سابقه‌ای که برخود گمان نمی‌برد او را دنبال کرد، در حالی‌که لاماها بی‌شتاب و مغرور به راه خود ادامه می‌دادند. در خم جاده به او رسید، شانه‌اش را چنگ زد و وادارش کرد که بایستد. خود گلوکمن بود، هیچ شک نداشت. فقط شباهت قیافه نبود، بلکه آن حالت رنج و آن پرسش خاموش هرگز نمی‌توانست او را به اشتباه اندازد. چشمانش گویی پیوسته می‌پرسید: «چه می‌خواهید؟ از جان من چه می‌خواهید؟» در گوشه‌ی تنگنا، پشت به صخره‌ی سرخ، چون حیوانی به دام افتاده ایستاده بود، دهان گشوده و لب‌ها از روی لثه‌ها پس رفته.
شوننبام با همان زبان یهودی فریاد کشید:
ــ خودتی، می‌گویم خودتی!
گلوکمن هراسان سرش را به چپ و راست تکان داد و با همان زبان یهودی از ته گلو نالید:
ــ من نیستم! اسم من «پدرو»ست. من تو را نمی‌شناسم.
شوننبام با لحنی پیروز فریاد برآورد:
ــ پس این زبان را از کجا یاد گرفته‌ای؟ در کودکستان لاپاز؟
دهان گلوکمن بازتر شد. سراسیمه نگاهی به‌سوی لاماها افکند، گویی آن‌ها را به مدد می‌طلبید. شوننبام او را رها کرد و پرسید:
ــ آخر از چه می‌ترسی، بدبخت؟ من دوست توام. کی را می‌خواهی گول بزنی؟
گلوکمن با صدایی تیز و استغاثه کننده با همان زبان جیغ زد:
ــ اسم من پدروست.
شوننبام با ترحم گفت:
ــ پاک دیوانه شده‌ای. خوب، که اسم تو پدروست… پس این را چه می‌گویی؟
دست گلوکمن را چنگ زد و به انگشت‌هایش نگاه کرد: حتی یک ناخن نداشت…
ــ این را چه می‌گویی؟ لابد سرخ‌پوست‌ها ناخن‌هایت را کشیده‌اند؟
گلوکمن باز هم خود را تنگ‌تر به صخره چسباند. آهسته آهسته دهانش به هم رفت و ناگهان اشک روی گونه‌هایش سرازی شد. با لکنت زبان گفت:
ــ مرا لو ندهی؟
ــ تو را لو ندهم؟ به کی لو بدهم؟ چرا لو بدهم؟
نوعی آگاهی وحشت‌آور ناگهان گلویش را گرفت. نفس در سینه‌اش تنگ شد و عرق بر پیشانی‌اش نشست. ترس بر او هجوم آورد، ترسی شرم‌آور که ناگهان سرتاسر پهنه‌ی زمین را از مخاطرات کراهت‌آور انباشت. سپس به خود آمد و فریاد زنان گفت:
ــ ولی تمام شده! پانزده سال است که تمام شده، تمام تمام!
خرخره‌ی گلوکمن روی گردن دراز و باریکش با تشنج تکان خورد و نوعی زهرخند زیرکانه به سرعت از روی چهره‌اش گذشت و فوراً ناپدید شد.
ــ همه‌شان همین را می‌گویند. وعده‌ها را من یکی باور نمی‌کنم.
شوننبام احساس خفقان کرد و نفس بلندی کشید: در ارتفاع پنج هزارمتری بودند. اما می‌دانست که ارتفاع دخیل نیست. با لحنی مطنطن گفت:
ــ گلوکمن، تو همیشه ابله بوده‌ای. اما با این حال، کوششی بکن! دیگر تمام شد! نه هیتلر هست، نه اس اس هست، نه اطاق گاز هست. حتی ما یک مملکت داریم که اسمش اسراییل است، ارتش داریم، دادگستری داریم، دولت دایم! دیگر گذشت! دیگر احتیاجی نیست که مخفی بشویم!
گلوکمن بی‌هیچ نشانی از شادمانی خندید:
ــ ها، ها، ها! همه‌اش کشک است!
شوننبام زوزه‌کشان گفت:
ــ چی کشک است!
گلوکمن با لحنی مطلع گفت:
ــ اسراییل! وجود خارجی ندارد!
شوننبام پا برزمین کوبید و رعد آسا غرید:
ــ چه‌طور وجود ندارد؟ وجود دارد! مگر روزنامه‌هارا نخوانده‌ای؟
گلوکمن با قیافه‌ای بسیارزیرکانه به سادگی گفت:
ــ ها!
ــ آخر یک قنسولگری اسراییل در لاپاز هست، توی همین شهر! می‌شود روادید گرفت! می‌شود آن‌جا رفت!
گلوکمن با لحنی مطمئن گفت:
ــ همه‌ش کشک است! این هم کلک آلمانی‌هاست.
اندک اندک مو بر اندام شوننبام راست می‌شد آن‌چه او را می‌ترساند به خصوص قیافه‌ی زیرکانه و حالت برتر گلوکمن بود. ناگهان با خود اندیشید: و اگر حق با او باشد؟ از آلمانی‌ها کاملاً برمی‌آید که چنین حقه‌ای سوار کنند. به فلان‌جا مراجعه کن، با اسناد ومدارکی که یهودی بودنت را ثابت کند، تا تو را مجاناً به اسراییل ببرند: خود را معرفی می‌کنی،سوار کشتی می‌شوی و از اردوگاه مرگ سردر می‌آوری. خداوندا، چه دارم فکر می‌کنم؟ پیشانی‌اش را خشکاند و سعی کرد که لبخند بزند. آن‌وقت متوجه شد که گلوکمن، با همان قیافه‌ی زیرکانه و لحن مطلع، دارد حرف می‌زند:
ــ اسراییل یک حقه است برای این‌که همه را با هم جمع کنند، همه‌ی آن‌هایی را که توانسته‌اند مخفی بشوند، تا بعد همه را یک‌جا به اطاق گاز بفرستند… فکر بکری است، مگر نه؟ این کارها از آلمانی‌ها خوب برمی‌آید. می‌خواهند همه‌ی ما را آن‌جا جمع کنند، همه را تا نفر آخر، و بعد یک‌جا… من آن‌ها را می‌شناسم.
شوننبام با لحنی آرام، چنان‌که گویی با بچه‌ای حرف می‌زند، گفت:
ــ ما یک کشور یهودی داریم که مال خودمان است. ارتش دایم. در سازمان ملل نماینده داریم. تمام شد. به تو می‌گویم تمام شد!
گلوکمن با همان لحن مطمئن گفت:
ــ همه‌اش کشک است!
شوننبام دستش را به دور شانه‌ی او انداخت و گفت:
ــ بیا به خانه‌ی من برویم. باید به طبیب مراجعه کرد.
دو روز طول کشید تا توانست از میان سخن‌های آشفته‌ی او راه به جایی ببرد: گلوکمن پس از رهایی از اردوگاه ــ که علت آن‌را اختلاف موقت میان ضد یهودیان می‌دانست ــ در دشت‌های مرتفع جبال آند پنهان شد، زیرا یقین داشت که اوضاع دیر یا زود به حال اول برمی‌گردد، اما اگر خود را ساربان کوه‌های «سیرا» وانمود کند شاید بتواند از چنگ «گشتاپو» بگریزد.
هربار که شوننبام می‌کوشید تا برایش توضیح دهد که دیگر گشتاپویی در کار نیست و هیتلر مرده است و آلمان تحت تصرف است، گلوکمن به همین بس می‌کرد که شانه‌هایش را بالا بیندازد و قیافه‌ای آب زیرکاه به خود بگیرد: او واردتر است و خودش را به تله نخواهد انداخت؛ و شوننبام چون چنته‌ی استدلالش خالی می‌شد عکس‌هایی به او نشان می‌داد که از اسراییل، از مدارسش، از ارتشش، از جوانان محکم و مصمم‌اش برداشته شده بود، اما گلوکمن ناگهان دعایی برای مردگان می‌خواند و برقرباینان بی‌گناهی که حیله‌ی دشمن آن‌ها را گردهم آورده بود تا کشتن‌شان آسان‌تر شود ندبه می‌کرد.
سال‌ها پیش، شوننبام از ضعف مشاعر او خبر داشت: می‌دانست که نیروی عقلانی‌اش کمتر از تنش در مقابل شکنجه‌های وصف ناپذیری که دیده بود تاب آورده است. در اردوگاه، گلوکمن قربانی سوگلی فرمانده افراد اس‌اس، «هاوپتمن شولتزه» بود، همان جلاد ستمگری که با دقت کامل از طرف مقامات آلمانی انتخاب شده بود و به نحو احسن از عهده‌ی اعتمادی که بر او کرده بودند برآمد. بنابر دلایلی مرموز و نامعلوم، گلوکمن بینوا مرکز توجه آزارهای او قرار گرفت و از میان زندانیان، با وجودی که بسیار کارکشته و خبره بودند، هیچ‌کس گمان نمی‌برد که گلوکمن بتواند از زیر دست او جان به در ببرد.
شغل او هم مثل شوننبام خیاطی بود و گرچه انگشت‌هایش فن به کار بردن سوزن را تا اندازه‌ای از یاد برده بودند، اما او هنوز آن‌قدر زبرو زرنگ بود که دوباره به سرعت آماده‌ی کار شود. دکان «خیاط پاریسی» عاقبت توانست از عهده‌ی سفارش‌ها برآید.
گلوکمن هرگز با کسی حرف نمی‌زد. پشت پیشخوان در گوشه‌ی تاریکی روی زمین می‌نشست و دور از چشم ارباب رجوع مشغول کار خود می‌شد و جز به‌هنگام شب از دکان بیرون نمی‌رفت، آن‌هم برای این‌که از لاماها دیدن کند و مدتی دراز با محبتی بسیار دست بر پوست زبر آن‌ها بکشد، و همیشه در نگاهش نور بصیرتی دردناک برق می‌زد، نور معرفتی کامل که گاهی لبخندی محیلانه و حاکی از برتری که به سرعت از روی چهره‌اش می‌گذشت آن را مشخص‌تر می‌کرد. دوبار سعی کرده بود بگریزد: یک‌بار هنگامی که شوننبام تصادفاً متذکر شده بود که آن روز مصادف با سیزدهمین سالگرد سقوط آلمان هیتلری است و بار دیگر هنگامی که یک سرخ‌پوست مست در کوچه فریاد زده بود که «به زودی یک رئیس بزرگ از کوهستان پایین می‌آید و کارها را به دست می‌گیرد».
فقط شش ماه پس از ملاقات آن‌ها بود که، در طی هفته‌ی «یوم التکفیر»، سرانجام تغییر محسوسی در حالات گلوکمن روی داد. احساس می‌شد که به خود مطمئن‌تر است و حتی، چنان‌که از بندرسته باشد، تا اندازه‌ای آرام و آسوده می‌نماید. دیگر هنگام کار خود را از انظار پنهان نمی‌کرد و شوننبام یک روز صبح که وارد دکان می‌شد صدایی شنید که باور کردنی نبود: گلوکمن آواز می‌خواند یا، به عبارتی دقیق‌تر، یکی از آهنگ‌های قدیمی یهودیان را که از انتهای دشت‌های روسیه بود زمزمه می‌کرد. سربرداشت، نگاهی سریع به دوستش افکند، نخ را به دهان برد، آن را تر کرد و از سوزن گذراند و هم‌چنان زمزمه‌وار به خواندن آهنگ قدیمی سوزناکش ادامه داد.
امیدی در دل شوننبام پیدا شد: شاید خاطره‌ی دردناکی که در ذهن محکوم مانده بود عاقبت می‌خواست پاک شود. معمولاً پس از شام، گلوکمن فوراً می‌رفت و روی تشکی که در پستوی دکان انداخته بود می‌خوابید. وانگهی خوابش کوتاه بود: ساعت‌های متمادی در کنج خواب‌گاه‌اش چنبره می‌زد و نگاه وهمناکش را به دیوار می‌دوخت و کیفیت وحشت‌آوری در اشیا آشنای اطاق می‌دمید و هر صدایی را به فریاد احتضار بدل می‌کرد. اما یک شب که شوننبام پس از بستن دکان، سرزده به آن‌جا برگشت تا کلیدی را که جا گذاشته بود بردارد غفلتاً دوستش را دید که دزدانه مشغول چیدن مقداری غذای سرد در سبدی است. خیاط کلید را برداشت و بیرون رفت، اما به‌جای آن‌که به خانه‌اش برود در کوچه پشت دری پنهان شد و منتظر ایستاد. آن‌گاه گلوکمن را دید که با سبد غذا زیر بغل به بیرون خزید و در تاریکی شب ناپدید شد.
شوننبام پی‌برد که دوستش تمام شب‌ها، همیشه با همان سبد غذا زیر بغل، از دکان غایب می‌شود و چون اندکی بعد بازمی‌گردد سبد خالی است و چهره‌اش حالتی آب زیرکاه و خشنود دارد، گویی که معامله‌ی شیرینی انجام داده است. خیاط سخت کنجکاو شد که از دست‌یارش بپرسد که هدف از این گشت‌وگذارهای شبانه چیست، اما چون از طبیعت سربه‌توی او خبر داشت و از هراساندن او می‌ترسید بهتر دانست که سوالی نکند. پس از پایان کار روزانه، با شکیبایی در کوچه کمین کرد و همین‌که شبح پنهان‌کار را دید که از دکان بیرون می‌آید و دزدانه بسوی مقصد مرموزش می‌رود او را تعقیب کرد.
گلوکمن از پناه دیوارها به سرعت پیش می‌رفت و گاهی به عقب برمی‌گشت، گویی می‌خواست نقشه‌ی تعقیبی احتمالی را خنثی کند. از مشاهده‌ی این همه احتیاط، کنجکاوی خیاط به نهایت رسید. از پشت دری به پشت دیگری می‌جست و هربار که دست‌یارش واپس می‌نگریست خود را پنهان می‌کرد.
شب شده بود و چندبار نزدیک بود که شوننبام رد او را گم کند. ولی هربار، با وجود تن فربه و قلب خسته‌اش توانست خود را به او برساند. عاقبت در کوچه‌ی «انقلاب»، گلوکمن وارد حیاط خانه‌ای شد.
وارد حیاط یکی از آن کاروان‌سراهای بازار بزرگ شد که هر صبح لاماها با بار خود از آن‌جا به سمت کوهستان حرکت می‌کردند. عده‌ای سرخ‌پوست در میان بوی سرگین بر زمین روی کاه خفته بودند. لاماها گردن‌های دراز خود را از میان صندوق‌ها و بساط دکان‌ها بیرون آورده بودند. روبه‌روی او، یک در دیگر بود که به کوچه‌ی تنگ و نیمه تاریکی باز می‌شد. گلوکمن ناپدید شده بود. خیاط لحظه‌ای صبر کرد، سپس شانه‌هایش را بالا انداخت و آماده‌ی بازگشتن شد.
گلوکمن به منظور آن‌که ردپای خود را گم کند از راه‌های دور و دراز رفته بود. شوننبام برآن شد که مستقیماً از راه بازار برگردد. وارد گذرگاه تنگی شد که به بازار می‌رسید. ناگهان توجهش به نور ضعیف چراغی نفتی که از بادگیر زیرزمینی بیرون می‌آمد جلب شد. نگاهی سرسری به‌سوی نور افکند و گلوکمن را دید.
مقابل میزی ایستاده بود. خوراکی‌ها را از سبدش درمی‌آورد و در برابر کسی که روی چهارپایه نشسته و پشتش به بادگیر بود می‌گذاشت. یک سوسیس و یک بطری آب‌جو و مقداری فلفل فرنگی و نان روی میز چید. آن مرد که شوننبام قیافه‌اش را نمی‌دید چند کلمه گفت‌ و گلوکمن به تندی ته سبد را کاوید، سیگار برگی پیدا کرد و آن‌را هم روی سفره گذاشت. خیاط مجبور شد کوشش سختی بکند تا نگاهش را از چهره‌ی دوستش برگرداند: چهره‌ی او وحشتناک بود. لبخند می‌زد، اما چشم‌های درشت شده و خیره مانده و سوزنده‌اش به این لبخند فاتحانه رنگی از جنون می‌زد.
در این لحظه مرد سربرگرداند و شوننبام او را شناخت: «شولتزه»، فرمانده اس‌اس، جلاد اردوگاه نورنبرگ بود! مدت یک ثانیه، خیاط به این امید دل‌خوش کرد که شاید دست‌خوش اوهام شده یا درست ندیده است. اما اگر یک قیافه بود که هرگز نمی‌توانست فراموش کند قیافه‌ی همین عفریت بود. به یاد آورد که شولتزه پس از جنگ ناپدید شده بود. گاهی می‌گفتند مرده است و گاهی می‌گفتند زنده است و در امریکای جنوبی پنهان شده است. اکنون او را در برابر خود می‌دید: هیولایی متفرعن و تنومند با موهایی کوتاه و سیخ سیخ و نیشخندی برلب.
اما چیزی وحشت‌آورتر از وجود این عفریت وجود خود گلوکمن بود. براثر کدام خبط دماغی هولناکی به این‌جا آمده و در برابر کسی ایستاده بود که خود چندی پیش قربانی سوگولی‌اش بود، همان کسی که متجاوز از یک سال انواع شکنجه‌ها را روی تن او آزمایش کرده بود؟ این چگونه جنونی بود که او را وادار می‌کرد تا هرشب بیاید و شکنجه دهنده‌ی خود را به جای آن‌که بکشد یا تسلیم پلیس بکند، غذا بدهد؟
شوننبام حس کرد که ذهنش آشفته می‌شود: آن‌چه می‌دید در هیبت و دهشت بالاتر از حد هر تحملی بود. سعی کرد تا فریاد بزند، کمک بطلبد، مردم را بشوراند، اما همین‌قدر توانست دهانش را باز کند و دست‌هایش را تکان بدهد: صدایش از اطاعت امر او سر باز زد و شوننبام همان‌جا ماند و با چشمانی از حدقه درآمده به تماشای مظلومی پرداخت که اینک مشغول گشودن در بطری آب‌جو و پرکردن لیوان ظالم بود. مدتی هم‌چنان در بی‌خبری محض ایستاد: سخافت صحنه‌ای که از برابر چشمش می‌گذشت هرنوع حس واقعیت را از او سلب می‌کرد.
فقط هنگامی که فریاد خفه و حیرت‌زده‌ای را از نزدیک شنید به خود آمد: در نور ماهتاب، گلوکمن را دید. آن دو مرد لحظه‌ای به یک‌دیگر نگریستند: یکی با حالتی برآشفته از حیرت و دیگری با لبخندی حاکی از مکاری و حتی سنگ‌دلی و با چشمانی که در آن‌ها همه‌ی آتش‌های جنونی پیروز شعله می‌کشید. سپس شوننبام صدای خود را شنید و به زحمت توانست آن را بازشناسد:
ــ این مرد یک سال تمام هر روز تو را شکنجه داده است! تو را زجرکش کرده و به صلابه کشیده است! و حالا به عوض این‌که پلیس را خبر کنی هرشب برای‌اش غذا می‌بری؟ آیا ممکن است؟ آیا خواب می‌بینم؟ تو چه‌طور می‌توانی این کار را بکنی؟
برچهره‌ی مرد قربانی حالت مکری پرمعنی آشکارتر شد و از ژرفای قرون صدایی چندین هزارساله برخاست که مو براندام خیاط راست کرد و قلبش از حرکت باز ماند:
ــ قول داده است که دفعه‌ی دیگر با من مهربان‌تر باشد!
نویسنده: رومن گاری (Romain Gary)
مترجم: ابوالحسن نجفی
برگرفته از کتاب: «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند»

سلمانی زنش را کشته

در «سوق‌الاسود» بود. عصر همان روز «شکتور» چلینگر، که توی دکانش یک پارچ روشویی را تعمیر می‌کرد، برای این‌ که به خودش برسد و آرام به زندگی بی‌سرانجام خود فکر کند، یک ‌لحظه دست از کار کشید. ولی در افکار تلخ خود، خیلی دور نرفت. تمام زندگیش همان‌جا، خیلی نزدیک به خود او بود و او می‌توانست آن را با دست‌هایش لمس کند که چقدر تیره و کثیف و خالی از هرگونه هدف خیالی بود. از آن به قدری زده شده بود که ناچار به چیز دیگری فکر کرد.
قبل از همه می‌بایست فهمید که «سعید» سلمانی دوره‌گرد، برای مسموم کردن زنش چه‌کار کرده است. در آن روزها این مساله بزرگ‌ترین مشغله‌ی ذهنی اهالی محل بود. ولی از جزییات این جنایتِ پر از ابهام نمی‌دانست و ناچار می‌بایست خود را به رها کردن این تصمیم راضی می‌کرد.
به علاوه، این واقعه آن‌قدر مهم بود که لازم بود حتی در دنیای فکر نیز با آن تماسی حاصل نکرد. مگر سر زبان‌ها نیفتاده بود که پلیس عده‌ای از مشتری‌های سعید را برای استنطاق و تحقیق مسوولیت اخلاقی آن‌ها، طبق روابطی که با سلمانی داشته‌اند، توقیف کرده است؟ به خصوص که حرف‌های «حارث» قهوه‌چی که یکی از مشتری‌های سعید بود، پر از وسوسه و اغوا به نظر آمده بود. همچه به نظر می‌رسید که این قهوه‌چی زیرک، روزی به سلمانی دوره‌گرد گفته بود:
پسرجون، سعید! آدمی که بتونه خودشو از دست زنش خلاص کنه حتماً می‌ره تو بهشت.
و لابد سلمانی دوره‌گرد این حرف را که از فکر بلندی تراوش کرده بود، بد فهمیده بود.
به هر جهت برای او –سلمانی دوره‌گرد- الان مساله در این نبود که بهشتی موجود باشد و او را به خود راه بدهد؛ بلکه مساله در این بود که پای پلیس در کار بود که آن‌قدر هم قوی بود که او را در یک زندان دورافتاده و ناشناس مثل یک جانی هرزه گرد حبس کند. شکتور فکر می‌کرد:
– بی‌چاره سعید! تو ریش منو با همون یک تکه نونی که بهت می‌دادم خیلی خوب می‌تراشیدی. آخه چه می‌شه کرد اگه همه‌ی آدم‌های خوب مثل تورو ببرن زندون؟
شکتور هرگز زندان نیفتاده بود. به زندگی در زندان فکر می‌کرد. به رنج‌هایی که زندانیان می‌کشند و بیشتر از همه به تنهایی آن‌ها می‌اندیشید. ولی حتی در این‌باره هم فکر و خاطره‌ی روشنی نداشت. در میان اندیشه‌های غیرحقیقی خود اندکی مکث کرد و به کوچه نظر انداخت.
مقابل دکانش فانوس شماره‌ی 329 که همه‌ی روشنایی خود را به سرتاسر کوچه می‌فرستاد، سرپا ایستاده بود. گاهی یک عابر با قیافه‌ای گنگ در شعاع نور آن می‌ایستاد تا وضع ظاهر خود را قبل از مراجعت به خانه وارسی کند یا برای این که دهمین‌بار سکه‌ی قلبی را که «صاروخ» قهوه‌چی هم‌الان به او قالب کرده بود، بررسی کند. سگ‌ها هم در کوچه پرسه می‌زدند. سگ‌های گرسنه و اسکلت مانندی که جرب داشتند. سروصدای زنی که به صدایی بلند و زننده بچه‌هایش را فحش می‌داد –تا تمام اهل محل بشنوند و آن‌هایی که بدقلب‌اند حتم کنند که او دارد بچه‌هایش را تربیت می‌کند- مدام به گوش می‌رسید و در هر گوشه‌ای کمابیش گند و کثافت بود.
وای به حال فقیری که فراغتی داشته باشد. شکتور وقتی بچه‌اش را دید، دوباره به کار پرداخت. بچه دم در دکان ایستاده بود و بسته‌ی یونجه‌ی تازه‌ای که هم اکنون از بازار خریده بود، زیر بغل داشت و با چشم‌های غم‌انگیز به پدرش با نگاهی ملامت‌بار می‌نگریست. مثل این که از او چیزی می‌طلبد که او فراموش کرده است.
– این چیه برام آوردی، بچه؟
– این واسه‌ی گوسفنده، بابا.
– کدوم گوسفند؟
چه طور او نمی‌فهمد؟ پسرک نزدیک بود به گریه بیفتد. ولی اشک‌های خود را فرو داد و برای این پدری که بدبختی به صورت ظالمانه‌ای گیج و وحشی‌اش ساخته بود، این‌طور توضیح داد:
– گوسفند قربونی، بابا. ینجه‌اش رو من تهیه کردم؛ حالا فقط بایس گوسفندو بخری.
پسرک کثیف، ولی زیبا بود. زیرِ پیراهن خاکی‌رنگش، هیچ‌چیز به تن نداشت و اندوه خود را از فرق سر تا نوک پا تحمل می‌کرد.
شکتور با تعجب و شفقت به پسرش نگریست و هیچ نگفت. در فکر به دوارافتاده‌اش هیچ جایی برای یک غم تازه نداشت. خیلی ساده حس می‌کرد که با این حرکت پسر، کمرش شکسته شده است. زیرا می‌فهمید که اکنون در این کودک –در گوشت و خون او- یک بدبختی حقیقی و با شعور به وجود می‌آید که او تا کنون آن را درنیافته بود. بدبختی جدیدی که با بدبختی‌های خود او ارتباط داشت. او هم عاقبت پس‌از مدتی بزرگ خواهد شد و با او بدبختی‌هایش نیز رشد خواهد کرد؛ تا روزی که او نیز به نوبه‌ی خود چون ضعیف است –زیرا آدم چگونه می‌تواند بار غم‌های خود را به تنهایی بکشد؟- فرزندی درست خواهد کرد که او را در کشیدن بار سنگین زندگی کمک کند. تنها تسلای خاطر فقر این است که وقتی مردند، فرزندی که سرانجام مخارجی دارد از خود باقی نگذارند. اما بدبختی موروثی که او برای بازماندگان‌اش به‌جا خواهد گذارد، تمام‌نشدنی خواهد بود. شکتور گفت:
– عید واسه‌ی ما نیست پسرجون. ما فقیریم.
– من چیکار کنم! من گوسفند می‌خوام.
– ما فقیریم.
شکتور این‌گونه تکرار کرد و پسرش پرسید:
– اصلاً چرا ما فقیریم؟
شکتور قبل از این‌که دهان باز کند به فکر فرو رفت. خود او هم پس از این همه سال فقر و بدبختی لجوج. نمی‌دانست چرا فقیر است. این مسئله حتما از جاهای خیلی دور –از آسمان- می‌آمد. از جاهایی آن‌قدر دور که شکتور نمی‌توانست بداند کجا است. به خودش می‌گفت حتما فقر و بدبختی او از جایی آغاز نشده؛ بلکه فقر و بدبختی مخصوصی است که از ورای زندگی آدم‌ها می‌آید. این بدبختی او را از آغاز تولدش در آغوش گرفته بود و او از همان وقت فوراً و بی‌هیچ مقاومتی ملک طلق آن شده بود. زیرا او قبل از این‌که به دنیا بیاید و حتی از زمانی که در شکم مادرش بود، وقف بدبختی بود.
پسرک همین‌طور منتظر بود که پدرش توضیحی بدهد و بگوید که چرا فقیرند. از گریه کردن دست برداشته بود؛ ولی هنوز خیلی اشک‌ها داشت که بریزد. از نوع اشک‌های کودکان بینوایی که زندگی به خواب و خیال‌هاشان خیانت می‌کند.
– گوش کن بچه. برو یه گوشه بنشین. بذار منم کارمو بکنم. اگه ما فقیریم واسه‌ی اینه که خدا مارو فراموش کرده، پسر جون.
– خدا؟!… آخه پس کی مارو به یاد می‌آره، بابا؟
– وقتی خدا یکی‌رو فراموش می‌کنه، پسر جون همیشگی فراموش می‌کنه.
– با وجود این من ینجه‌هارو نگر می‌دارم.
پسرک این‌طور جواب داد و دسته‌ی ینجه را با خود برد در گوشه‌ای از دکان نهاد و دوزانو رویش نشست و شروع کرد به گریه. چون آخر او بچه بود و این هم روش مبارزه‌ی کودکان است در در مقابل بی‌عدالتی‌های جهان. غفلتاً حس کرد که در دنیا تک و تنها است و غفلتاً با چیزهای ناشناسی از تنگ‌دستی‌ها و پریشانی‌های رقت‌آور بشر بر خورد کرد.
شکتور از نو به کار پرداخته بود. منظره‌ی صورت کوچک و آلوده به اشک پسرش، دلش را به درد می‌آورد. به صورت کاملاً تازه‌ای رنج می‌برد. ولی مشقت او و رنجی که تمام مردم می‌برند، برای دنیا چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که اقلاً کودک رنج نمی‌برد. کم‌کم روی این واقعیت بیشتر حساب می‌کرد. بچه! چه کسی به فکر نجات یک بچه خواهد بود؟ مرد هم‌چنان که کار می‌کرد به مرگ هم‌چون تنها وسیله‌ی ممکن نجات فکر می‌‌کرد و آن را با نهایت صمیمیت برای خود، برای زن خود و پسر خود، و برای تمام اهل محل درخواست می‌کرد.
در این موقع «قولوش» ژاندارم مثل همیشه پر از فیس و افاده می‌گذشت. مقابل دکان ایستاد و نگاه نفرت‌انگیز خود را روی مرد و پسرش به گردش درآورد. قولوش اصلاً میرغضب به دنیا آمده بود. در نگاهش حمقی دیده می‌شد که آدم را می‌کشت. همان‌جا ایستاد. در پالتوی ضخیم پشمی‌اش فرو رفته بود و به یک حیوان متعفن و قوی می‌ماند. شکتور سردش شد و بچه از گریه دست برداشت. می‌ترسید. این ژاندارم که امشب هم مثل شب‌های دیگر باز پیدایش شده بود، او را به وحشت می‌انداخت. حس می‌کرد دارد خفه می‌شود. بعد به مادرش اندیشید. کمی گرما در خود حس کرد. چشم‌هایش را بست و گمان کرد از سرنوشت تاریکی که از بیرون او را تهدید می‌کند، رهایی یافته است. دسته‌ی ینجه زیر تنش آرام‌آرام تخت می‌شد. یک لحظه منظره‌ی گوسفندی چاق و قشنگ که به هیچ‌کس تعلق نداشت، در نظرش مجسم شد. گوسفندی آزاد و بی‌صاحب مثل همه‌ی سگ‌های محله و مثل گربه‌هایی که در کوچه پرسه می‌زنند.
شکتور سکوت سنگینی را ادامه می‌داد. خود را از حضور ژاندارم بی‌خبر نشان می‌داد. آخر فکر خود را متوجه‌ سلمانی دوره‌گرد ساخت: «چرا سعید زنشو مسموم کرد؟» این سوال به قدری او را به خود مشغول می‌داشت که انگار تمام منبع بدبختی‌های او است. جنایت سلمانی دوره‌گرد او را تا آن‌جا که دست فکر بشر می‌تواند برسد با خود برد. خیلی غریب می‌نمود که آدمی بتواند چنین جنایتی را مرتکب شود. «همینطوریه که یه آدم زنش رو می‌کشه. اما آخه چطور؟ خود سعید حتماً اینو می‌دونه؛ عاقبت یه روز می‌رم زندون می‌بینمش. لابد خودش برام می‌گه.» اکنون او دیگر به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. منتظر ماند. قولوش ژاندارم نیز معلوم نبود منتظر چیست. پسرک همان‌طور که در گوشه‌ی دکان دوزانو روی دسته‌ی یونجه نشسته بود، مرده به نظر می‌رسید. موشی پای دیوار می‌خزید. ژاندارم می‌خواست حرف بزند. ولی ناگهان خود را خیلی ضعیف حس کرد. مثل این‌که بوی تهوع‌آوری به دماغش خورده باشد و این مسلماً به علت اندوهی بود که فضای دکان را پر کرده بود. اندوهی که خارج از مقیاس بشری بود. فانوس نمره‌ی 329، فارغ از غم مخارجی که بر‌می‌داشت، نور می‌افشاند.
قولوش ژاندارم از نو خود را گرفت. او یک آدم احساساتی نبود؛ ضعف خود را در اثر خستگی دانست. دیشب بیداری کشیده بود. برای خواباندن سرو‌صدای یک‌دسته از سپورها که خیلی به سادگی اظهارکرده بودند نمی‌خواهند از گرسنگی بمیرند، مأموریت یافته بود و آخرش خاموش‌شان کرده بود. دخالت او در این کار و آن‌چه را که کرده بود، به‌عنوان بهترین عمل ممکن و شایان تقدیر شناخته بودند. مگر نه این‌که به تنهایی با باتون عده‌ی زیادی از این سپورهای بدجنس را سرکوبی کرده بود؟ هیچ‌چیز بهتر از این ممکن نبود برای او اتفاق بیفتد. حالا دیگر کاملاً در جاده‌ی ترقی افتاده بود.
پس چرا حالا این دکان با منظره‌ای که داشت او را می‌آزرد؟ نمی‌فهمید چرا. شیطنت‌اش گل کرد. نگاهش را با اصرار به همه‌ی گوشه‌های دکان به گردش درآورد تا به دسته‌ی ینجه که رسید به خنده افتاد. خنده‌ای که به صدای اخ‌وتف‌انداختن بیشتر شبیه بود. گفت:
– خوب. شکتورخان، ینجه خریدی که گوسفند به دام بندازی؟… هان؟ خیال می‌کنی گوسفند رو هم می‌شه مثل گربه گرفت؟ به شرافتم قسم که عقلت کم شده!
 آهنگ صدای او آرامش ریاکاری‌ها و عابدنمایی‌هایی را که در فضای دکان به آهستگی پرسه می‌زدند، برهم زد و سوراخ‌ها و درزهاشان را فوراً بست. ظرف‌های حلبی چاک‌دار در تاریکی برق می‌زدند. دکان جز به وسیله‌ی نور فانوس کوچه که درست مقابل آن قرار گرفته بود، از جای دیگر روشنایی نمی‌گرفت. اما ژاندارم جلوی در ایستاده بود و مانع ورود این تنها نوری می‌شد که روی پشتش پهن می‌گشت.
شکتور سرجایش همان‌طور ساکت نشسته بود. نمی‌خواست با این ژاندارم وحشت‌آور که درجه‌ی شیطنت و خباثت‌اش را می‌دانست وارد بحث شود. فقط تاریکی او را از کار بازمی‌داشت. می‌خواست هرچه ‌زودتر پارچ را تعمیر کند و به خانه برود. در دکان، هوا دم‌به‌دم سردتر می‌شد. به‌خصوص برای بچه که یک پیراهن بیشتر به ‌تن نداشت. همه‌ی این‌ها در نظر شکتور از ترسی زایل‌نشدنی سرچشمه می‌گرفت. دیگر شهامت هیچ کاری را نداشت. امروز عصر اصولاً خود را در مقابل سنگینی بار زندگی گذشته‌اش له‌شده حس می‌کرد. داستان ینجه و گوسفند در سرحد آن چیزهایی بود که او می‌توانست تحمل کند.
برای او عید اصلاً معنایی نداشت. «عید؟ راستیش عیدی وجود نداره. چرا سعید زنشو مسموم کرده؟ مردم بایس فکر این مطلب باشن. تا وقتی که نشه فهمید چرا سعید زهر بخورد زنش داده، عیدی وجود نداره.» و از نو به فکر جنایت سلمانی دوره‌گرد افتاد. مردی که به انتهای بدبختی خود رسیده بود، تازه سعی می‌کرد که بفهمد؛ درست همین‌طور بود.
ژاندارم که حوصله‌اش سررفته بود گفت:
– پدرسگ منو قابل اینم نمی‌دونی که جوابمو بدی؟
چلینگر فهمید که لازم است با این مجسم‌کننده‌ی بددهن قانون، لحن آشتی کننده‌ای گرفت. از این قبیل خیلی غصه‌های دیگر داشت. یک‌ لحظه با نگاهی رقت‌آور به ژاندارم چشم دوخت. بعد با زبانی فصیح و آمیخته به احترام شروع کرد:
– ما نوکرتونیم، آقای قولوش‌خان. اجازه بفرمایین عرض کنم که حضور جنابعالی برای این دکون بی‌قابلیت ما بسیار قیمتیه.
این تعارف‌ها که با لحنی رقت‌آور ادا شد، مثل یک شوخی حزن‌انگیز سروصداها را خواباند و هوا را ساکت کرد. سه‌نفر آدمی که در این صحنه وجود داشتند، در این لحظه از زندگی خود، به‌نظر می‌رسید که به هیچ‌چیز نمی‌اندیشند.
قولوش ژاندارم خباثت قابل تنفری از خود بروز می‌داد. خباثت و شیطنتی که در خدمت خداوندان روی زمین گذاشته شده باشد. یک خباثت شغلی. خباثتی که هرگز از آن خود او نبود. او این خباثت را به مردان سررشته‌داری فروخته بود که از آن برای مطیع‌ساختن و خفه کردن مردم استفاده می‌کردند. او هرگز صاحب و مالک بدجنسی‌های خود نبود. او می‌بایست شیطنت خود را به خاطر سفاکی‌هایی که هیچ‌وقت تغییری نمی‌یابند به کار ببرد.
قولوش ژاندارم در همین «سوق‌الاسود» زندگی می‌کرد؛ ولی محل میرغضبی‌اش مرکز قسمت اروپایی‌نشین شهر بود و این برای او نوعی مرگ تدریجی بود. مراقبت در مکانی که معمولاً اروپاییان در آن زندگانی می‌کنند به موانع جدی و مهم بر می‌خورد. مراقبت در چنان مکانی به آسانی ممکن نبود و قولوش از همین نظر تمام خشم و غضب خود را متوجه چیزهایی می‌کرد که خصوصیات بومی از فقر و بردگی به وجد آورده بود؛ دست‌فروش‌ها، گداها، بچه‌های ولگرد که ته‌سیگار جمع می‌کردند، جذامی‌ها، کورها و تمام مردم سرگردانی که چون در مقابل کشتن‌شان مدت زیادی حبس باید کشید، نمی‌توانستند به مرگ دست بیابند. این حشراتی که به شهر اروپایی می‌آمدند تا به آن قیافه‌ی رنگارنگ شرقی بدهند، بسیار زیاد بودند و این خود برای چشم‌های کنجکاو جهانگردان، طعمه‌ی بسیار پرارزشی بود. ولی قولوش ژاندارم که جهانگرد نبود و هرگز نمی‌توانست هم از نظر یک مسافر بیگانه به این مسایل بنگرد.
نزدیک نصف شب بود. شهر اروپایی با وجود عمارات جدید و هشت‌طبقه‌اش (با آسانسور و آب جاری) و با وجود کافه‌های خیلی روشن خود و فاحشه‌هایی که پیاده‌روها از رفت و آمدشان خسته می‌شدند، با وجود همه‌ی این‌ها، طعمه‌ی اندوه تیره و بی‌پایانی بود که خود زاییده‌ی بدگمانی و نیمه‌کاره ‌ماندن خوشگذرانی‌های آن می‌نمود. به نظر می‌آمد که شهر می‌خواهد زندگی کند و نیز به‌نظر می‌آمد که برای این زندگی، همه‌چیزی در دسترس دارد ولی یک نوع پریشانی و بی‌چارگی شهر را با همه‌ی روشنایی‌های پرزورش و با همه‌ی زنان گیج و از همه‌جا بی‌خبرش و با همه‌ی رفاه جنایت‌آلودش، ساکت و مرده به‌ نظر می‌آورد. شهر همه‌ی این‌ها را می‌بلعید و با خشمی آمیخته به هاری روی همه‌چیز کشیده می‌شد. به همه‌طرف رفته بود. یک دامنه‌ی آن در صحرا و دامنه‌های دیگر آن در نخلستان‌ها و جزایر ساحل مقابل رودخانه پهن شده بود. ممکن نبود در هیچ‌جا بتوان متوقف ساخت. خانه‌های مسکونی و ویلا‌های پرتجمل در این گوشه‌ها به تندی می‌رویید. شهر در جهت‌هایی که پول و منفعت در آن‌ها یافت می‌شد، وسعت می‌یافت و روستاها از مقابل آن به همه‌طرف می‌گریختند و شهر نیز بی‌هیچ مهلتی آن‌ها را دنبال می‌کرد. روستاهای نفرین‌شده‌ای که بقایای غم و اندوه خود را در حدود محله‌های فقیر شهر قی می‌کردند و می‌گریختند؛ زیرا در آن‌جا که بدبختی خوش‌رقصی می‌کرد، شهر اروپایی، پیشرفت افتخارآمیز خود را متوقف می‌ساخت. شهر اروپایی جز زمین‌های قشنگ و دیدنی را نمی‌خواست. تمام آن‌چه که زندگی را شیرین و قابل تحمل می‌ساخت، به آن تعلق داشت. هوای صاف، آب گوارا، روشنایی برق، همه‌ی این‌ها از آن شهر اروپایی بود و در آن جز چندجا مصالح بناهای خراب‌شده به‌چشم نمی‌خورد و در همین خرابه‌ها، زندگی کامل ملتی پژمرده می‌شد.
تمدن، به‌خصوص در طول خیابان فواد اول و در خیابان عمادالدین، سخت وحشتناک و عظیم می‌شد. در حقیقت این دو خیابان اصلی شهر آن‌چه را که یک شهر متمدن می‌بایست داشته باشد، دارا بودند و مایملک خود را برای اسراف‌ها و دیوانگی‌های مردم صرف می‌کردند. فیلم‌ها و نمایش‌های بی‌مزه و خنک، بارهایی که در آن‌ها الکل به قیمت‌های گران به فروش می‌رود، کاباره‌ها با رقاصه‌های هرجایی، مغازه‌های مد و جواهر فروشی‌ها و نیز اعلان‌ها و تابلوهای برقی شب‌نما. در شب جشن، از هیچ‌چیز فروگذار نشده بود. تا چشم کار می‌کرد، دیوانگی بود و گیجی.
شهر اروپایی، گذشته از این‌ها یک‌عده موجودات دیگر را نیز که هیچ‌گونه وجه اشتراکی با این همه هرزگی و درخشندگی نداشتند، استفراغ کرده بود. این موجودات از نزدیک همه‌ی این روشنایی‌ها هم‌چون سایه‌هایی ترسان می‌گذشتند و همه‌ی این زیبایی‌های شهر را با چشم حیواناتی که چیزی درک نمی‌کنند، می‌نگریستند. آن‌ها محله‌های کثیف خود و بدبختی‌های عفن خویش را نیز به‌ همراه خود می‌آوردند. در بدن شهر اروپایی، درست مثل جای زخم دیده می‌شدند. آن‌ها را از همه‌جا می‌راندند ولی آنان با لجاجت می‌ایستادند. یک علت ساده ولی زننده، آنان را در این محله‌ی جادویی نگه می‌داشت و آن گرسنگی بود. این تنها چیزی بود که خود آن‌ها هم به خوبی درکش می‌کردند. در اطراف رستوران‌ها و هر جای دیگری که چیزی خورده می‌شد، عده‌ی موجودات بیرون از شما بود. برای آن‌ها «خوردن» همه‌چیز بود و چیز دیگری جز آن نمی‌خواستند. از چند نسل قبل تاکنون جز این آرزویی نداشتند. همه بدن‌هایی نزار و بی‌روح داشتند. شهر از دربرگرفتن آن‌ها رنج می‌برد و تمدن از دیدن آن‌ها در عذاب بود. این موجودات، به مرده‌های نیمه‌جانی می‌ماندند؛ مرده‌های نیمه‌جانی که در زمین ریشه گرفته باشند…
واقعه در همین ساعت، درست نزریک یک مغازه‌ی کفاشی زنانه‌ی خیابان فواد اول اتفاق افتاد. یک دسته از سپورهای خیابان که در این گوشه استراحت کرده بودند، منتظر رسیدن رفقای خود بودند که دستور اعتصاب را با خود می‌آورند. خود را به هم می‌فشردند، نه برای این که گرم‌شان بشود، بلکه برای این که هرقدر ممکن است جای کمتری را در پیاده‌رو اشغال کنند و مانع رفت و آمد و عیش و عشرت آقاها نشوند. این سپورها شاید بدبخت‌ترین موجودات جهان بودند. معمولاً کم‌حرف و دهان‌بسته بودند؛ ولی امشب حس می‌شد که به طرز غیرعادی و غم‌انگیزی زنده ‌شده‌اند. 
دلزدگی به خصوصی آن‌ها را وامی‌داشت که با هم پچ‌پچ کنند و یا بلند‌بلند حرف بزنند. درست به آدم‌ها شبیه شده بودند. ولی معلوم بود که این فقط آغاز یک داستان است. حتماً امیدواری خیلی زیاد بود که آن‌ها را به این زودی مثل آدم‌ها کرده بود. مثل این که بلوغ جدیدی به آن‌ها دست داده باشد؛ میل به مقاومت و مبارزه در ایشان بیدار شده بود و این بلوغ برای اولین بار آن‌ها را به یاد زندگی بهتری انداخته بود. نمی‌دانستند که این میل، آن‌ها را تا به کجا خواهد کشاند. راهی که می‌باید طی کنند، بسیار طولانی بود و آنان در قدم‌های اول می‌لرزیدند. زیرا گنگی و بی‌سروصدایی طویل‌شان زانوهاشان را سست و ضعیف کرده بود و چشم‌هاشان را آن همه تاریکی، کور ساخته بود.
بر کف پیاده‌رو پخش شده بودند. مثل آدم‌هایی که در یک شهر قحطی‌زده در گوشه‌ای افتاده‌اند و هنوز نیمه‌نفسی دارند. لباس‌های یک‌شکل و نو خود را دربر داشتند. لباس‌های نویی که مناسب با فصل نبود. لباس‌های نخی نازکی بود که دولت وسط ماه دی امر کرده بود بپوشند. پای چند نفرشان هم لخت بود. سرما در همه‌ی آن‌ها نفوذ کرده و هریک را وامی‌داشت که به نوبه‌ی خود سرفه کنند. گاهی یکی از آنان تکه کاغذی را که پیدا کرده بود، آتش می‌زد. نور و حرارت ناپایدار لحظه‌ای دوام داشت و بعد خاموش می‌شد و در اطراف این روشنایی خفیف، یک‌ دم قیافه‌های آدم‌ها تشخیص داده می‌شد. قیافه‌های یک آدمیت وحشتناک و مخوف! به دیدن دسته‌ی آن‌ها که در گوشه‌ی این خیابان متمدن جمع شده بود، آدم حتماً به وحشت ‌می‌افتاد و فریاد کمک برمی‌داشت. ولی خونسردی مخصوص سپورها، آدم را به ستوه می‌آورد. آن‌ها فقط دشمن قدرت عظیمی می‌توانستند باشند که از آن‌ها بنده‌هایی ساخته بود. قدرتی که آن‌ها را از نیروی آدمیت‌شان جدا کرده و به محصور ماندن در حصار مخصوصی مجبورشان ساخته بود. به کمک هیچ‌‌کس چشم ندوخته بودند و به هیچ ندای بیگانه‌ای گوش نمی‌دادند و جز به آوای درونی خود –ندای گنگ درون خود- گوش فرانمی‌داشتند. اجتماع‌شان آن‌قدر از سخت‌گیری و احتیاط پر بود که انگار علیه خودشان توطئه‌ای کرده‌اند. در این اقدام خود با هزار تردید پیش می‌رفتند. بدن‌های خود را با حرکات بسیار نرم و آهسته می‌خاراندند و تف خود را خیلی به‌آهستگی و در همان نزدیکی –مثل این که چیز گران‌بهایی است- می‌انداختند.
سپورها انحراف موحشی را که در حضورشان در خوش‌گذرانی‌های آن خیابان ایجاد کرده بود، درنمی‌یافتند. فقط دستور داشتند که خیابان را آب و جارو کنند. البته مخاطرات پیش‌بینی نشده‌ای هم که گاهی اتفاق می‌افتد، چون جمع‌وجور کننده‌اش خود آن‌ها بودند، فوایدی برای‌شان داشت. سپورها هنوز نمی‌توانستند تصور کنند که خیابان بدون وجود آن‌ها انباشته از کثافت و خاکروبه، چه صورتی خواهد داشت؟ لیاقت خودشان هنوز دستگیر‌شان نشده بود و نمی‌دانستند خیابان چقدر از زیبایی و نظم خود را مدیون آن‌ها است. ولی به هر صورت، امروز عصر همه‌ی تصمیم‌ها را گرفته بودند. برای خودشان گفته بودند که نمی‌خواهند از گرسنگی بمیرند. سپورها برای نخستین بار در زندگی‌شان جرأت کرده بودند چیزی را اعلام کنند. فکری باورنکردنی به آنان دست داده بود؛ این که اگر به زور اهانت هم شده حقوق خود را از یک موجود عالی مطالبه کنند. سه‌قروشی که در روز به آن‌ها داده می‌شد، کفاف زنده بودن آن‌ها را نمی‌داد. حتی برای مردن آن‌ها نیز کافی نبود. از این جهت روزی نیم‌قروش اضافه‌مزد درخواست کرده بودند. خیال می‌کردند با سه‌قروش و نیم‌ در روز می‌شود خیلی جدی‌تر از این زندگی کرد. این خیالی بود که به آنان دست داده بود و شاید هم خیال خوشی بود. سپورها به حقیقت پیوستن این خیال خوش خود را بی‌هیچ اطمینانی انتظار می‌کشیدند ولی در چشم‌هاشان درخششی وحشی خوانده می‌شد.
 سرسپور که سوار دوچرخه بود، رسید و یقین آن‌ها را به تصمیمی که گرفته بودند، مسلم‌تر کرد. این سر سپور دوچرخه‌دار که تقاضای آن‌ها را برای ارایه به مقامات بالا برده بود، قرار بود شب برای‌شان جواب بیاورد. سپورها خود را از او حقیرتر می‌دیدند؛ زیرا او اکنون به خاطر مسند سرسپوری به یک آدمیت دیگر، به آدمیت دنیای بالاترها تعلق داشت. قبلاً سپورها تصمیم گرفته بودند که در صورت عدم موفقیت، لباس‌ها و جاروهای خود را و همه‌ی کوچه‌های خیابان را برای او بگذارند و بروند. از آن میان، مرد رشید و بدلباسی بلند شد و با صدایی به هیجان آمده گفت:
– خودش به تنهایی همشو جارو کنه. مادر…!
گوینده‌ی این کلمات برای مقاومت در برابر سرما چیز دیگری جز این نیافته بود که خود را با شال‌روسری زنش بپوشاند. حرف او پیش رفقایش که اکنون از او هم‌چون سرکرده‌ی خود حرف‌شنوایی داشتند، گل کرد. در حقیقت حالت روحی جدید سپورها خیلی مدیون شجاعت این مرد بود. او آدم کاری عجیبی بود. به هر نوع قدرتی فحش می‌داد. از همه بدبخت‌تر بود و می‌خواست شخصاً عدالت را برقرار کند.
زندگی کاملاً تنها و بی‌سروصدایی داشت و حس می‌شد که به سرنوشت خود و رفقایش شعوری گنگ پیداکرده است. تنها کسی بود که در آن میان، زیر فشار بی‌رحم سرنوشت، می‌توانست جرأت و جسارتی به خرج بدهد و هنوز سرپا بایستد. سپورهای وحشت‌زده تمام امید خود را به او بسته بودند؛ زیرا حس می‌کردند که در دست‌های توانای او قدرتی نهفته است که می‌تواند تمام میرغضب‌ها را نابود کند.
– آهاه! داره می‌آد.
این جمله را گفت و سرپا ایستاد. شالش را از روی دوشش برداشت و هم‌چون کمربندی پهن دور کمر پیچید. می‌خواست در موقع لزوم بتواند آزادانه حرکت کند. حس می‌کرد که به زودی دعوا درخواهد گرفت.
سرسپور دوچرخه‌سوار که با یک دسته سپور دیگر از راه رسیده بود، جلوی مغازه‌ی کفش‌دوزی زنانه ایستادند. مرد شال به کمر بسته، به رفقایش فرمان‌ داد که بلند شوند و به ملاقات سرسپور بروند. سرسپور که با یک دست دوچرخه‌اش را گرفته بود و به دست دیگر خیزرانی داشت، شروع کرد به اُرد دادن. ولی خیلی زود دریافت که اردش را کسی نخواهد خواند؛ زیرا می‌دید که به انتظار چیز دیگری از او هستند‌. درک این مطلب یک‌دم او را بی‌حرکت واداشت. مردی که شال به کمر بسته بود، رشید و چهارشانه، مثل موج دریایی طوفانی به او نزدیک شد و او چیزی نمانده بود که نفسش بند بیاید. مرد پرسید:
– خوب. برا ما چه کاری کردی؟
سرسپور جوابی نداد. به دوچرخه‌اش تکیه کرد و خود را برای یک نطق کوتاه و مهیج آماده ساخت. در ضمن، فراموش نکرد که نماینده‌ی قدرت دولت است و نیروی بی‌مانندی او را از هرگونه خطری محفوظ می‌دارد. فریاد کشید:
– همتون گوش کنین! در جواب عریضه‌ی شما دولت به من دستور داده که فوراً بهتون اخطار بکنم که شماها یک‌عده آدم‌های بی‌انضباط هستین و این نمک‌نشناسی تون هم مستحق بدترین مجازات‌هاس. هنوز یک ماه نشده که واسه‌ی راضی کردن شماها به درخواستتون ترتیب اثر دادن و لباس نو بهتون دادن. حالا شما جرأت پیدا کردین دوباره اضافه‌مزد می‌خواهین؟ من بازم واسه‌ی شما تکرار می‌کنم –واین دفعه از طرف خودم می‌گم- که شماها افراد بی‌انضباطی هستین…
آن‌چه پس از این نطق مختصر گذشت، رقت‌آور و اسف‌بار بود. حرف یارو تمام نشده بود که مردک شال به کمر پیچیده او را سر دست بلند کرد و به طرف شیشه‌ی بزرگ مغازه‌ی کفاشی پرد کرد. سپورها جارو به‌دست از زور تعجب در مقابل این عمل ناگهانی سردسته‌شان خشک‌شان زده بود. هنوز وقت این را نکرده بودند که از گیجی بیرون بیایند که از آن ته، سروکله‌ی یک ژاندارم پیدا شد. این قولوش بود. به‌زودی از همه‌طرف ژاندارم‌ها رسیدند و زد و خورد یک ربع ساعت طول کشید که در این مدت اهالی متمدن خیابان از غیظ می‌لرزیدند. منتهای بدبختی، تماشاچی‌هایی بودند که می‌گذشتند. این سپورهای کثیف با ادعاهای کثیف‌ترشان این‌جا آمده‌اند چه کنند؟ گذرندگان سیر و فرورفته در پالتوها و روپوش‌های گرم و نرم، در مقابل این سروصداهایی که به راه افتاده بود، این‌طور اظهار نظر می‌کردند. چون اقلاً چند روزی بر اثر این واقعه خوش‌بینی خود را از دست می‌دادند. عقب آمبولانس هم فرستادند. نه برای زخمی‌ها؛ بلکه تا خانمی را که از شدت پرمدعایی سپورها بیهوش شده بود، ببرد. همه‌ی این سر و صداها زیر نظر قولوش ژاندارم پایان یافت که در برخورد با سپورها با خشونت بسیار، ولی کاملاً بی‌طرف، مداخله کرده بود.
ته «سوق‌الاسود» محله‌ی بی‌سروصدایی بود. بدبختی در آن‌جا درست جا گرفته بود. خیلی جدی و کاملاً به تساوی و در هیچ‌جا شرت آن با برخورد به یک به یک زندگی اندکی مجلل، کاهش نمی‌یافت. اهالی آن هرگز حسود نبودند و هیچ‌وقت به بدبختی‌های همسایه‌ی خود رشک نمی‌بردند. فقط سعی می‌کردند تا فقر و مسکنت خود را در حد وسطی نگهدارند. چلینگر به نظر می‌آمد که یک‌دم متوجه‌ی ژاندارم شده است و می‌خواهد چیزی از او بپرسد. قولوش داستان شب گذشته را و این‌که چگونه عده‌ی زیادی از سپورها را سرکوبی کرد، برایش تعریف کرده بود و داستان خود را طوری تمام کرده بود که نا مفهوم جلوه‌اش بدهند. خود او هم نمی دانست که آن‌ها چرا سرسپورشان را زده بودند و نیز نفهمیده بود سپورها که معمولاً آدم‌هایی خیلی آرام و میانه‌رو هستند، چرا این‌طور غیرعادی دعوا می‌کردند.
– چرا این کارو کردند؟
شکتور این‌طور پرسید.
– من نمی‌تونم برات بگم، مرد حسابی! این مسله سریه. تو بهتره که به همون ظرفای قراضه‌ات مشغول باشی. خداحافظ.
– اوهوی قولوش‌خان! ترو به خدا بگو سپورا چرا این کارو کردن؟
– به شرافتم قسم اگه بگم. مرد حسابی حتماً عقلت کم شده. بهت نگفتم که عقلت پاره‌سنگ ورمیداره؟ به تو چه که چرا سپورا همچی کردن؟
ژاندارم دور شد و شکتور دوباره در افکار پروسوسه‌ی خود فرو رفت.این دعوای سپورها به درهم‌پیچیدگی افکارش افزود. حالا سعی می‌کرد بین این دو واقعه که از دو نوع مختلف بود، ولی به نظر می‌رسید که از یک‌جا برخاسته است، رابطه‌ای پیدا کند. به نظر او جنایت سعید، سلمانی دوره‌گرد و دعوایی که سپورها راه انداخته بودند، از یک‌جا سرچشمه می‌گرفت.
می‌بایست دکان را ببندد. شکتور برخاست؛ در حالی که تلوتلو می‌خورد. چندان پیر نبود.
پشتش خمیده مانده بود. نه به خاطر عمر زیاد؛ بلکه به‌ علت بار سنگینی که تمام وجودش را زیر مهمیز خود داشت و در وجودش هم‌چون مرض علاج‌ناپذیری که خیلی مواظبت و دقت لازم داشته باشد، جا گرفته بود. چند تکه حلبی را برداشت و به گوشه‌ای انداخت و به مرتب کردن سرووضع دکان پرداخت. از مسکنت خود رنج نمی‌برد. بدبختی او خیلی وسیع و بزرگ بود و او در آن به آزادی گردش می‌کرد. مثل زندان فضاداری بود که در آن می‌توان قدم زد. او آزاد بود که از این دیوار تا دیوار دیگرش قدم بزند. بی‌این‌که از هیچ‌کس اجازه‌ای بخواهد. فقط از این وسعت بی‌اندازه‌ی بدبختی‌اش بود که رنج می‌برد. بدبختی او بسیار غنی بود و او نمی‌دانست آن را چگونه باید خرج کرد. به کودکش، به وارث چنین میراثی نظر افکند. بچه روی دسته‌ی ینجه به خواب رفته بود. به نظر نمی‌آمد که بتواند منابع این میراث پدری را پیدا کند و بشناسد. پسر را بیدار کرد. پیراهن از روی شکمش بالا رفته بود و گوشت جوان و تازاه‌اش را که سرما به خوشحالی داشت کرخت می‌کرد، بیرون گذاشته بود.
– بریم بچه جون. پاشو می خوایم بریم.
بچه بیدار شد و در دکان تنگ به اطراف نظری افکند. گویا چیزی را که در خواب دیده بود، می‌جست. به خواب دیده بود که گوسفندی پیدا کرده است و اکنون در قلب خود تنهایی مشوومی را حس می‌کرد. رو به پدرش گفت:
– بابا من یونجه‌هارم می‌آرم.
خارج شدند. مرد جلوتر می‌رفت و در سر خود افکاری بسیار بزرگ می‌پخت که از حرارات و گرمای آن‌ها به تعجب افتاده بود. بچه از دنبال او، نیمه‌بیدار و دسته‌ی ینجه به زیر بغل می‌آمد. اکنون کوچه جز به وسیله‌ی چند ستاره‌ای که از ته آسمان سوسو می‌زدند، روشن نمی‌شد. آسمان پست و کثیف روی بام‌ها‌ی کلبه‌ها سنگینی می‌کرد و به آن‌ها فشار می‌آورد تا به زمین آلوده و کثیف پهن شوند. در آن دورها، کوچه در محوطه‌ی تاریکی –که وسط آن آلونک‌های فال‌گیران و شعبده‌بازان برپا بود- گم می‌شد. شکتور و بچه‌اش در کوچه‌ی دیگری که سرازیر بود و به قهوه‌خانه‌ی صاروخ می‌رسید، پیچیدند.
دم قهوه‌خانه ایستاد و به داخل نگاهی انداخت. با کمال تعجب حارث قهوه چی را که گمان می‌کرد حالا در زندان باشد، در آن‌جا دید. او و چند نفر دیگر از اهالی محل دور هم نشسته بودند. قهوه‌چی خاموش بود و چپق خود را می‌کشید و به نظر می‌رسید که به این مجلس حزن‌آور ریاست می‌کند. در اطراف او مردان حالت پراز توجه و شعوری داشتند. نمی‌شد گفت به چه چیز می‌اندیشیدند.
پس این‌طور؟ که پلیس حارث را رها کرده است؟ بی‌شک پس از این‌که فهمیدند سعید زنش را آن‌طور که حارث اظهار داشت، برای این مسموم نکرده که به بهشت برود. پس این‌طور!؟ پس حتماً چیزهای دیگری در میان بود. می‌باید یک علت مهم برای جنایت سلمانی دوره گرد و جود داشته باشد و شاید هم یک علت بسیار ساده. علت بسیار ساده‌ای که به علت شدت سادگی‌اش از نظر تمام مردم مخفی مانده است. شکتور این علت را به هر طریق که شده می‌بایست دریابد. تمام بدن علیلش، به خاطر کشف این راز می‌سوخت. به نظرش می‌آمد که این کشف به دردش خواهد خورد و او از آن استفاده خواهد برد. این همه سال‌های بدبختی و تنگ‌دستی در روشنایی این کشف روشن خواهد شد. «حارث» را صدا کرد. قهوه‌چی از قهوه‌خانه بیرون آمد. به کسی می‌ماند که شیطان در او حلول کرده باشد. از او پرسید:
– تورو آزاد کردن؟
– آره… می‌خوای بدونی چرا؟
– بیا یه خورده با هم قدم بزنیم. می‌خوام باهات حرف بزنم.
– به شرطی که از من نخوای که چیزی بگم. من دیگه چیزی نمی‌دونم. زبونمو می‌برن.
– کی زبونتو می‌بره؟
– من دیگه به هیچ سوالی جواب نمی‌دم. هم الآن منو دیدی که با اونا نشسته بودم. خوب اونا هیچ حرف نمی‌زدن. از این به بعد ما بایس یاد بگیریم که حرف نزنیم و زندگی کنیم.
شکتور فهمید که قهوه‌چی نمی‌خواهد باز هم خود را به خطر بیاندازد و فهمید که اگر خود را در امان حس نکند و ببیند که چاک دهن طرفش لق است، هیچ‌چیز را نخواهد گفت. بازویش را گرفت و با هم به طرف محوطه‌ی تاریک ته محله پیچیدند.
بچه ساکت به دنبال آن‌ها می‌آمد. غمناک و محزون، هم‌چنان که دسته‌ی یونجه را زیر بغل داشت، قدم بر‌می‌داشت و در هر قدم به گوسفندی برمی‌خورد که در خواب دیده بود. ولی این‌ها در حقیقت سگ‌های ولگرد محله بودند. در این محل کارهای غیرعادی و ممنوع روزبه‌روز زیادتر می‌شد و جادوگران و شعبده‌بازان هرروز در آن معرکه می‌گرفتند و مردم را به دام می‌کشیدند… در این محوطه، تاریکی، سنگینی خود را تنها از شب نمی‌گرفت. شب بود؛ ولی در شب آن‌جا چیز دیگری نیز احساس می‌شد. چیزی که از شب خیلی ساده‌تر بود و این روح غم‌زده‌ی آدم‌ها بود. شکتور و قهوه‌چی وقتی خود را در فضای آزاد حس کردند ایستادند. وسط میدانگاهی، شعبده‌بازی جلوی آلونک خود نشسته بود و شامورتی‌بازی خود را تمرین می‌کرد. باد با خشم و غضب می‌وزید؛ انگار می‌خواست تمام این بدبختی‌های عفن را که از زمان‌های بس دراز در آن‌جا انباشته شده بود، از ‌جا بکند و با خود ببرد. بوی شاش و مردار، فضا را پرکرده بود. بوی تند و فراوانی که حتی از باد نیز قوی‌تر بود.
– آخر بگو ببینم مقصودت از این گردش چیه؟ چی می‌خوای به من بگی.
حارث این‌گونه شروع کرد.
– می‌خواستم ازت بپرسم چرا سعید، سلمونی دوره‌گرد به زنش زهر خورونده؟
حارث فریاد کشید:
– من از این مطلب هیچ‌چی نمی‌دونم. اصلاً تو چرا اینو از من می‌پرسی؟ مگه من ننه‌شم یا باباش؟ من به اندازه‌ی خودم از این بدبختیا دارم. دلم می‌خواد از این به بعد پا تو کفش کس دیگه نکنم.
خاموش شد و راست جلوی خود را نگاه می‌کرد. مقابل چشم خود گل و خاک را می‌دید و آلونک‌هایی را که در آن میان بود و حزنی را که از زمین برمی‌خاست و در دل آسمان مریض فرو می‌رفت و محو می‌شد. حارث با صدای ضعیف، مثل این‌که در آن‌جا تنها است، گفت:
– اما آخرش باید دونس که چرا به زنش زهر خورونده… آره. آخه چرا؟
– می‌بینی خودتم داری همین سوالو از خودت می‌کنی.
وپس از یک لحظه گفت:
– حارث می‌دونی سپورام اعتصاب کردن و سرسپورشونو زدن؟
– کی؟
– دیشب. قولوش ژاندارم واسم تعریف کرد.
– واست گفت چرا اعتصاب کرده بودن؟
– نه. گفتش که یه سری توشه و منم بهتره به کارای خودم مشغول باشم. منم گذاشتم همچین بگه و بره. واسه‌ی این‌که پدرسگ می‌تونه دست و پای آدمو تو حنا بذاره. اما به نظرم خودشم نمی‌فهمید. من می‌خوام خوب بفهمم…
– دیگه چی‌چی‌رو؟
– شباهتی‌رو که میون آدمکشی سعید و اعتصاب سپورا هست.
– پس خیال می‌کنی که این دوتا با هم ربطی دارن؟
– ربط که جای خود داره. من خیال می‌کنم این دوتا از یک‌جا سرچشمه می‌‌گیرن. از یک اراده، از یک میل. از میل و اراده‌ی‌ ساده‌ای که من همین اطراف می‌بینمش. اما حیف که نمی‌تونم بگم چطور و از کجا؟ ما می‌بایست خیلی چیزای دیگه می‌دونستیم تا این حرفارو بفهمیم. هم خودمون هم زنامون، هم بچه‌هامون. این میل تو قلب ما جا گرفته؛ تو بدن ما بزرگ می‌شه و وقتی خیلی بزرگ شد و دیگه نتونستیم تحملش کنیم، اونوقت کارهایی ازمون سر می‌زنه که نمی‌تونیم باورش کنیم.
حارث پرسید:
– تو مطمئنی شکتور؟
– چرا از من می‌پرسی که مطمئنم یا نه؟ بچه‌رو می‌بینی اونجا؟ دسته‌ی یونجه‌رو هم که می‌بینی؟ بچه واسه‌ی عید از من گوسفند خواس. منم واسش گفتم که فقیرم. اونوقت دس گذاشته به گریه. پیش خودم فکر می‌کردم مثل این که به آخر بدبختیم رسیدم. بعدش آدمکشی سعید به فکرم اومد. گیجم کرد. به فکرم آویزان شد و همین وقت بود که قولوش ژاندارم پیداش شد و اعتصاب سپورارو برام تعریف کرد. من اولش هیچ‌چی نفهمیدم. اما بعد خیلی زور زدم. که بفهمم و حس می‌کردم که با این عمل سپورا دل تو دلم می‌آد. چه‌جوری برات بگم؟ من دیگه پیر شدم و حالا سر پیری همه‌ی اینا به سرم زده.
– برادرجون، شکتور، من از زندون که دراومدم خیلی خسته بودم. مطمئن باش که هیچی نفهمیدم؛ اما حالا از تو چیزا شنیدم. اول بچه‌رو با دسته‌ی یونجه‌ش به من نشون دادی. واسه‌ی این‌که منو به قلب خودت نزریک کنی. این جادوگره‌رو می‌بینی که اون بالا جلوی خونه‌ش نشسته کف دست آدمو می‌بینه و نشونه‌ی خوشبختی آدمو می‌خونه؟ لابد می‌بینیش؟ اما من هر دفعه می‌بینمش به کله‌ام می‌افته که چرا کسی پیدا نمی‌شه نشونی هر آدمی رو واسه‌ی ما بگه. شاید این‌طوری بهتر بشه فهمید که آدم‌ها چه‌کار بایس بکنن.
– من می‌دونم آدم‌ها چه کار می‌تونن بکنن.
– بگو ببینم.
– از عصر تا حالا به کله‌ام افتاده.
– خوب به من هم بگو.
– مردم می‌تونن زهر به زناشون بدن، حارث. حتی می‌تونن اعتصاب کنن و سرسپوراشونو –آقابالاسرشونو- بزنن.
– یعنی چی؟ من هیچ‌چی نمی‌فهمم.
– همه‌چی تو همینه. حالا من خیلی روشن می‌بینم. آن‌قدر روشن که ازش ترسم می‌گیره. عیب از این دسته‌ی یونجه است. من تو بدبختی خودم خوابم برده بود که این دسته‌ی یونجه اومد بیدارم کرد. این دسته‌ی یونجه و فکر یک زندگی دیگه منو بیدار کرد.
– چه زندگی‌ای؟
– نمی‌دونم. تو هوا یه چیزایی هست که فریاد می‌زنه و به من و تو می‌گه که خون ما یه دفعه سرد نمی‌شه. می‌گه که هنوز تو بدن‌های ما حرارت و زندگی وجود داره. حرارتی که می‌تونه خیلی معجزه‌ها بکنه.
– مگه تو هم می‌خوای بری جادوگر بشی، شکتور؟
– نه. این بچه‌رو ببین که داره گریه می‌کنه. حتماً سردشه. همش یه پیرهن تنشه. صبح تا حالا چیزی نخورده. اما همین خودشه که می‌تونه معجزه بکنه. همین پسره. من همون موقع تو دکون از خودم می‌پرسیدم «کی این بچه‌رو نجات می‌ده؟» هه!… بچه خودش خودشو نجات می‌ده. اینه حارث! بچه تحمل این بارو نداره. ارث بدبختی مارو قبول نمی‌کنه. فردا بازوهاش خیلی قوی‌تر می‌شه و با همون بازوها از خودش دفاع می‌کنه. این اون چیزاییه که تو هوا موج می‌زنه… آره حارث اینه.
سکوتی که تا آن دورها، تا ته کوچه‌ی پر از گرد و غبار کشیده می‌شد، کامل و مطلق بود. باد از وزیدن ایستاده بود و گویی بدبختی جهان در انتهای سرنوشت خود بود.
نویسنده: آلبر کوسری (Albert Cossery)
مترجم: جلال آل‌احمد

نقل از کتاب: «هفت مقاله»
این داستان از مجموعه‌ی داستانی به اسم «از چشم خدا افتادگان» Les homes oublies de Dieu چاپ پاریس انتخاب شده است.
انتشارات مجید
چاپ دوم: تهران 1383
حروف‌چین: متین امامی

کنار دریا

سه بچه دارند کنار دریا راه می‌روند. دست همدیگر را گرفته‌اند و در کنار هم پیش می‌روند. تقریباً هم قداند، شاید هم سن باشند: حدود دوازده. ولی بچه وسطی کمی‌از آن دوتای دیگر کوچک‌تر است.
غیر از این بچه‌ها هیچ کس در کنار دریا نیست. ساحل نوار نسبتاً پهنی است که نه سنگ‌های پراکنده‌ای در آن دیده می‌شود و نه آبگیری، و میان دریا و صخرۀ بلندی که بی راه به نظر می‌رسد اندک شیبی دارد.
روز خیلی صافی است. خورشید با نور شدید و عمودی ماسۀ زرد را روشن می‌کند. هیچ ابری در آسمان نیست. هیچ بادی هم نمی‌آید. آب کبود و آرام است و کمترین اثری از حرکت دریا در آن دیده نمی‌شود، با آن که ساحل تا افق باز است.
اما، در فواصل منظم، موجی که همیشه یک شکل است و از چند متر دور از ساحل پیدا می‌شود، ناگهان بالا می‌آید و بعد فوراً فرو می‌ریزد- همیشه در یک خط. به نظر آدم این‌طور نمی‌آید که آب دارد پیش می‌آید و بعد پس می‌رود؛ برعکس، مثل این است که تمام این حرکت در یک جا اتفاق می‌افتد. بالا آمدن آب اول فرو رفتگی مختصری در طرف ساحل به وجود می‌آورد، و موج کمی‌پیش می‌آید و مثل ریگ غلتان غرغر می‌کند؛ بعد می‌ترکد و مثل شیر روی شیب ساحل می‌ریزد، ولی با این حرکت فقط همان زمینی را که از دست داده است باز به دست می‌آورد. فقط گهگاهی کمی‌بالاتر می‌آید و لحظه‌ای چند انگشت بیشتر زمین را خیس می‌کند.
باز همه چیز راکد می‌شود؛ دریا صاف و کبود درست در همان جای ساحل زرد تمام می‌شود که در طول آن بچه‌ها در کنار هم دارند راه می‌روند. بچه‌ها بوراند، تقریباً به رنگ همان ماسه: پوستشان کمی‌تیره‌تر، مویشان کمی‌روشن‌تر. هرسه یک جور لباس پوشیده‌اند؛ شلوار کوتاه و پیراهن، هر دو از پارچه نخی کلفت آبی رنگ رفته. در کنار هم دست همدیگر را گرفته‌اند و دارند در خط مستقیم راه می‌روند- موازی دریا و موازی صخره، تقریباً در فاصلۀ مساوی از هر دو، ولی کمی‌نزدیک‌ترک به آب. خورشید در اوج آسمان است و سایه‌ای جلوی پای آن‌ها نمی‌اندازد.
جلو بچه‌ها، از صخره تا آب، ماسۀ دست نخوردۀ زرد و صاف خوابیده است. بچه‌ها با سرعت یکنواخت پیش می‌روند، بدون کمترین انحراف، دست در دست. پشت سرشان روی ماسۀ نمناک سه خط جای پاهای برهنه بر جای می‌ماند، سه ردیف جا پای نسبتاً عمیق و کامل، با فاصله‌های مساوی.بچه‌ها دارند به جلو نگاه می‌کنند؛ نه به صخرۀ سمت چپ‌شان نگاه می‌کنند نه به دریای سمت راست‌شان، که موج‌های کوچکش مرتباً آن‌طرف فرو می‌ریزند. بچه‌ها هیچ برنمی‌گردند به راهی که طی کرده‌اند نگاهی بیندازند. با قدم‌های منظم و سریع راه‌شان را ادامه می‌دهند.
جلو بچه‌ها یک دسته مرغ دریایی دارند روی ساحل درست لب آب راه می‌روند. اما چون مرغ‌ها خیلی آهسته‌تر می‌روند بچه‌ها به آن‌ها می‌رسند. دریا مرتباً جا پای ستاره مانند مرغ‌ها را پاک می‌کند، ولی جا پای بچه ها روی ماسۀ نمناک به وضوح باقی می‌ماند و سه ردیف فرورفتگی‌ها درازتر می‌شود. عمق این فرورفتگی‌ها ثابت است: کمتر از یک بند انگشت. ریخت آن‌ها هم خراب نمی‌شود، نه به ریزش لبه‌ها و نه با فرو رفتن زیاد شست یا پاشنۀ پا: انگار این جا پاها را با یک دستگاه مکانیکی روی لایۀ سطحی زمین متحرک در بیاورند.
سه خط پشت سر بچه‌ها همین‌جور درازتر می‌شوند، به نظر می‌آید که جمع‌تر و آهسته‌تر هم می‌شوند و به صورت یک خط در می‌آید، که در تمام طول خود ساحل را به دو نوار تقسیم می‌کند و آن سرش به یک حرکت ریز مکانیکی ختم می‌شود، که بالا و پایین رفتن شش تا پای برهنه است، انگار دارند در جا می‌زنند.
اما همین‌جور که پاهای برهنه دورتر می‌روند به مرغ‌ها نزدیک‌تر می‌شوند. پاها نه تنها تند تر پیش می‌روند، بلکه فاصلۀ نسبی میان دو دسته هم به سرعت بیشتری کم می‌شود- در مقایسه با مسافتی که طی کرده‌اند، چیزی نمی‌گذرد که فقط چند قدم از هم فاصله دارند…
اما وقتی که سرانجام به نظر می‌رسد که بچه‌ها به مرغ رسیده‌اند، مرغ‌ها ناگهان بال می‌زنند و پرواز می‌کنند، اول یکی، بعد دوتا، بعد ده‌تا… و همۀ مرغ‌های سفید و خاکستری دسته روی دریا چرخی می‌زنند و باز پایین می‌آیند و روی ماسه راه می‌روند؛ باز در همان جهت، درست لب آب، حدود صد متر جلوتر. از این فاصله حرکت آب دیده نمی‌شود، مگر هر ده ثانیه یک بار که آب در لحظۀ ریزش کف زیر نور خورشید رنگ عوض می‌کند. سه بچۀ بور بدون توجه به خط‌هایی که به این دقت در ماسۀ دست نخورده بر جای می‌گذارند، و بدون توجه به موج‌های کوچک دست راست‌شان و مرغ‌ها، که جلو آن‌ها گاهی پرواز می‌کنند و گاهی راه می‌روند، دست همدیگر را گرفته‌اند و قدم‌های منظم و سریع پیش می‌روند.
صورت‌های آفتاب سوخته‌شان، که از موهایشان تیره‌تر است، به هم شبیه است. حالت صورت‌ها یکی است: جدی، متفکر، شاید کمی‌نگران. اسباب صورتشان عین هم است، اگرچه پیدا است که دو تا از بچه‌ها پسراند و یکی دختر. موی دختر فقط کمی‌بلندتر است و کمی‌بیشتر موج دارد، و دست و پایش فقط کمی‌بلندتر است. ولی لباس‌شان یکی است شلوار کوتاه و پیراهن، هردو ازپارچۀ نخی کلفت، آبی رنگ رفته.
دختر در طرف راست، سمت دریا. طرف چپ دختر پسری راه می‌رود که از آن پسر دیگری کمی‌کوتاه‌تر است. آن پسر دیگرکه سمت صخره است هم قد دختر است. جلو آن‌ها تا چشم کار می‌کند ماسۀ صاف و زرد خوابیده است. سمت چپ آن‌ها دیوار قهوه‌ای رنگ، که راهی در آن پیدا نیست، تقریباً عمود ایستاده است. سمت راست آن‌ها سطح دریای بی حرکت و کبود به حاشیۀ موج کوچکی ختم می‌شود که فوراً می‌شکند و با کف سفید می‌گریزد. آن وقت، ده ثانیه بعد، آب باز ورم می‌کند و همان فرورفتگی را در سمت ساحل به وجود می‌آورد و مثل ریگ غلتان غرغر می‌کند. موجک می‌شکند؛ کف شیری باز از شیب ساحل بالا می‌رود و چند انگشتی زمین از دست رفته را باز به دست می‌آورد. در سکوت بعد از آن صدای ضربه‌های ناقوس دوردستی در هوای آرام پخش می‌شود.
پسر کوچک‌تر، آن که در وسط است، می‌گوید«صدای زنگ است.» اما صدای مکیده شدن ریگ‌ در دهان دریا صدای خیلی ضعیف زنگ را می‌پوشاند. و بچه‌ها باید تا پایان دور صبر کنند تا چند ضربۀ آخر زنگ را که از راه دور می‌آید بشنوند. پسر بزرگ‌تر می‌گوید« زنگ اول است».
موجک در سمت راست آن‌ها می‌شکند. بعد دوباره سکوت می‌شود، بچه‌ه دیگر چیزی نمی‌شنوند. سه بچۀ بور هنوز با همان آهنگ منظم دست در دست هم دارند راه می‌روند. جلو آن‌ها ناگهان در دستۀ مرغ‌ها، که فقط چند قدمی‌از بچه‌ها فاصله دارند، ولوله می‌افتد: بال می‌زنند و پرواز می‌کنند. همان چرخ را روی آب می‌زنند و بعد پایین می‌آیند و باز درست لب آب، حدود صد متر جلوتر، در همان جهت روی ماسه راه می‌افتند.
پسر کوچک‌تر ادامه می‌دهد« شاید هم زنگ اول نبود، اگر آن یکی قبلی را نشنیده باشیم…» پسر کنار او جواب می‌دهد« باید می‌شنیدیم.» اما این گفتگو آهنگ آن‌ها را تغییر نداده است؛ همان‌جا پاها پشت سرشان زیر شش تا پای برهنه دارند پیدا می‌شوند. دختر می‌گوید« قبلاً این‌قدر نزدیک نبودیم.» پس از لحظه‌ای پسر بزرگتر، که در سمت صخره است، می‌گوید:« هنوز خیلی راه داریم.»
و بعد هرسه در سکوت راه‌شان را ادامه می‌دهند. ساکت می‌مانند تا این‌که باز صدای ناقوس، همان‌جور نامشخص، در هوای آرام پخش می‌شود. پسر بزرگ‌تر می‌گوید« صدای زنگ است.» دیگران جواب نمی‌دهند.
مرغ‌ها، که چیزی نمانده بود بچه‌ها به آن‌ها برسند، بال می‌زنند و پرواز می‌کنند، اول یکی، بعد دوتا، بعد ده‌تا… بعد تمام دسته باز روی زمین است و دارد حدود صد متر جلوتر از بچه‌ها در طول ساحل راه می‌رود.
دریا مرتباً جا پاهای ستاره شکل مرغ‌ها را پاک می‌کند. اما بچه‌ها که دارند دست در دست کنار هم نزدیک‌تر به صخره راه می‌روند جا پاهای عمیق‌شان را بر جای می‌گذراند، و سه خط جا پاها در ساحل بسیار دراز به موازات آب ادامه پیدا می‌کند. سمت راست دریا، سمت دریای مسطح و بی حرکت، همان موج کوچک همیشه در همان‌جا می‌شکند.
نویسنده: آلن رب گریه (Alain Robbe Grillet)
مترجم: نجف دریابندری

درباره نویسنده:
آلن رب گری‌یه، نویسنده وفیلم‌ساز فرانسوی و یکی از بنیان‌گذاران و نظریه‌پردازان جنبش ادبی" رمان نو"است. از رمان‌های مهم او می‌توان "بیننده" و "درون هزار چم" و از فیلم‌های او " سال گذشته در مارینباد"(باالن رنه) و " قطار سراسری اروپا" را نام برد.
در داستان" کنار دریا" که در 1962 نوشته شده است تأثیر صناعت فیلم کاملاً مشهود است: مانند یک دوربین فیلمبرداری گاه به سمت راست و گاه به سمت چپ برمی‌گردد، گاه از سه کودکی که موضوع اصلی او است جلو می‌افتد و گاه پشت سر آن حرکت می‌کند، ولی در هرحال همیشه مانند دوربین ساکت است و فقط منظرۀ روبه روی خود را ضبط می‌کند. در این داستان شاید بیش از سایر نمونه‌های"رمان نو" نویسندۀ خود را به ضبط واقعیت عینی محدود و منحصر کرده است.
نقل از: آدینه شماره 60
حروف‌چین: مینا محمدی

خاطره

سالِ گذشته من مدتى را در «ت» گذراندم، در گراند هتل که در انتهاى دوردستِ ‏ساحل، رو به دریا قرار داشت. به دلیل دود و بخارى که از آشپزخانه‏ها و آب‏هاى مانده‏ برمى‏خاست و ابتذال مجلل پرده‏هاى نقش‏دارى که تنها شى‏ء متفاوتِ روى دیوارهاى‏لخت خاکسترى بود و تزئینات این تبعید را کامل مى‏کرد، سخت دلتنگ بودم؛ آنگاه ‏روزى همراه با تندبادى که خبر از توفان مى‏داد، در راهرویى به سوى اتاقم قدم ‏برمى‏داشتم که بوى نادرِ دلاویزى درجا میخ‌کوبم کرد. دریافتم که نمى‏شود از ماجراسردرآورد، اما بو، آن چنان پرمایه و آن چنان به نحوى پیچیده گلستانى بود که به گمانم ‏تمامى باغ‏هاى گل وگلزارها را لخت کرده بودند تا چند قطره از آن عطر تولید کنند. این‏برکتِ نفسانى آن چنان نیرومند بود که زمانى دراز پابه‏پا کردم بى‌آن که پیش بروم؛ آن‏سوى شکافِ درى نیمه‏باز که تنها راه خروجِ آن بوى مست کننده بود اتاقى یافتم که به‏رغم یک نگاهِ آنى، حضور شخصیتى بس متعالى در آن احساس مى‏شد. چگونه مهمانى ‏مى‏توانست در دلِ چنین هتل تهوع آورى، محرابى چنین پاک به خود اختصاص دهد، به‏خلوتگاهى چنین مهذب تکامل بخشد و برج عاجى منزوى از رایحه دلاویز برپا کند؟ صداى پاهایى، ناپیدا از سرسرا و پیش‏تر از آن، حرمتى تقریباً مذهبى مانعم شد که باآرنج در را بازتر کنم. به یکباره، بادِ خشمگین، پنجره فکسنى راهرو را درهم شکست،بادى شور با موجى گسترده و تند به درون وزید و آن عطر گلستانى غلیظ را بى‏آن که به‏کلى در خود غرق کند، در هوا پراکنده کرد.
من هیچ گاه مقاومت ظریف آن عطرِ اصیل را از یاد نخواهم برد که با جان مایه خود بربوى آن باد گسترده فائق آمد. وزش باد، درِ اتاق را بسته بود و به ناگزیر به طبقه پائین رفتم.اما حاصلِ بخت و اقبالِ بد و آشفته این بود: وقتى درباره ساکنان اتاق 47 (چون آن‏موجودات گزیده نیز مثل دیگران شماره داشتند) پرس و جو کردم، تنها اطلاعى که مدیرهتل توانست پیدا کند، مشتى اسمِ آشکارا مستعار بود. تنها یک بار صداى متین و لرزان وموقر و آرام مردانه‏اى را شنیدم که گفت: «ویولت»، و صداى آهنگین فوق طبیعى زمانه‏اى‏را که پاسخ داد: «کلارنس». به رغم این دو نام انگلیسى، بنا به گفته کارکنان بومى هتل به‏نظر مى‏رسید که غالباً به زبان فرانسوى حرف مى‏زنند- و بى‌هیچ لهجه خارجى.
چون غذای‌شان را در اتاقى خصوصى مى‏خوردند، نمى‏توانستم ببینم‌شان. تنها یک‏بار، در طرح و خطوطى محو، آن چنان به نحوى روحانى نمایان، آن چنان به نحوى یگانه ‏مشخص که در ذهنم به صورت یکى از متعالى‏ترین مظاهر زیبایى باقى مانده است، زنى‏بالا بلند را دیدم که از نظر دور مى‏شد، چهره‏اش گریزنده، اندامش لغزان در روپوشى‏دراز و پشمین به رنگ قهوه‏اى و صورتى.
چند روز بعد، همان طور که از پلکانى کاملاً دور از آن راهروى اسرارآمیز بالامى‏رفتم، بوى خوش خفیفى، به طور قطع همانند همان بوى بار اول را حس کردم. به‏سمت راهرو پیش تاختم و همین که به آستانه در رسیدم، هجومِ همان عطرهاى وحشى‏که مثل موجودات زنده مى‏غریدند و مردم پرمایه‏تر مى‏شدند، کرختم کرد. از میانِ درِکاملاً گشوده، آن اتاق بى‏مبلمان انگار دل و روده‏اى بیرون ریخته بود. چیزى حدود بیست شیشه کوچک شکسته روى پارکت کف اتاق، آلوده به لکه‏هاى خیس، پخش و پلابود. مستخدم بومى که داشت کف اتاق را کهنه مى‏کشید گفت «امروز صبح رفتند.عطردان‏ها را شکستند تا کسى از عطرشان استفاده نکند، نمى‏توانستند همه را درچمدان‏هایشان که انباشته از اجناسى بود که از این جا خریده بودند جا دهند. چه وضع‏بلبشویى!» من یکى از عطردان‏ها را که هنوز چند قطره‏اى در آن مانده بود قاپیدم. این‏قطره‏ها که از چشم آن مسافران مرموز دور مانده بود، هنوز اتاقم را عطرآگین مى‏کنند.
من در زندگى ملال‏آور خود، روزى از عطرهاى تراویده از دنیایى که آن قدر دلاویزبود مست شدم. این‏ها منادیان زحمت افزاى عشق بودند. ناگهان خود عشق آمده بود، باگل‏هاى سرخش و فلوت‏هایش، تندیس‏گر، کاغذین جامه، دربسته که هر چیز پیرامون‏خود را معطر مى‏کرد. عشق با تندترین نَفَسِ اندیشه‏ها درهم آمیخته بود، نَفَسى که بى آن‏که عشق را تضعیف کند، لایتناهى‏اش کرده بود. اما من از خود عشق چه مى‏دانستم؟ آیامن، به نوعى به رازش پى برده بودم؟ درباره‏اش آیا چیز دیگرى مى‏دانستم جز آن عطراندوهش و بوى عطرهایش؟ آنگاه، عشق رفت و عطرها از عطردان‏هاى خرد شده، باغلظت ناب‏ترى بیرون تراویدند. رایحه یک قطره تضعیف شده، هنوز که هنوز است‏زندگى‏ام را بارور مى‏کند.
نویسنده: مارسل پروست
مترجم: صفدر تقی‌زاده

درباره داستان:
مجموعه کاملِ داستان‏هاى کوتاه مارسل پروست با ترجمه یوآخیم نوى‏گروشل در آوریل سال 2001 از سوى انتشارات کوپراسکوایرپرس انتشاریافت. داستانِ کوتاهِ کوتاهِ «خاطره» که پیش از آن یعنى تا همین دو سال‏گذشته به زبان انگلیسى ترجمه و منتشر نشده بود، نخستین بار در این‏مجموعه به چاپ رسیده است.
Samarkand Quarterly- copyright 2003-2004 © — samarkandmagazine.com
از سمرقند – شماره 2 – تابستان 1382
حروف‌چین: فریبا حاج‌دایی

کرگدن‌ها

من و دوستم ژان در ایوان کافه‌ای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن می‌گفتیم که ناگهان در پیاده‌رو مقابل، عظیم و جسیم و نفس‌زنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و می‌تاخت و تنه‌اش به بساط فروشندگان می‌سایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار می‌کشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد و شراب بطری شکسته‌ای روی سنگفرش پخش شد. چند تن از رهگذران، از جمله پیرمردی، خود را به داخل دکان‌ها پرت کردند. این همه به سرعت برق گذشت. رهگذران از پناه‌گاه‌ها بیرون آمدند، گروه‌هایی تشکیل دادند، به دنبال کرگدن که دیگر دور شده بود نگریستند، درباره‌ی ماجرا بحث کردند، سپس متفرق شدند.
واکنش‌های من نسبتاَ کند است. فقط تصویر یک حیوان درنده‌ی دونده در ذهنم نقش بست بی‌آن‌که اهمیت فوق‌العاده‌ای به آن بدهم. وانگهی آن روز صبح احساس خستگی می‌کردم و دهانم بر اثر می‌گساری‌های شب پیش تلخ بود؛ سالروز تولد یکی از دوستانم را جشن گرفته بودیم. ژان جزو جمع نبود و از این‌رو لحظه‌ی اول حیرت که گذشت شگفت‌زده گفت:
– کرگدن و آن هم رها شده در شهر! آیا تعجب نمی‌کنید؟ نباید چنین چیزی را اجازه بدهند.
گفتم: راستی هم! فکرش را نکرده بودم. خطرناک است.
– باید نزد مقامات شهرداری شکایت بکنیم.
گفتم: شاید از باغ‌وحش فرار کرده باشد.
جواب داد: خواب می‌بینید! از وقتی که طاعون، در قرن دوازدهم، حیوانات را قلع و قمع کرد دیگر باغ‌وحشی در شهر ما نمانده است.
– پس شاید از سیرک آمده باشد.
– چه سیرکی؟ شهرداری به چادر‌نشین‌ها اجازه‌ی اقامت در اراضی این بخش را نمی‌دهد. از زمان بچگی ما حتی یک نفرشان از این‌ طرف‌ها رد نشده است.
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: شاید از آن زمان یکی از این حیوانات خودش را در بیشه‌های باتلاقی این حوالی مخفی کرده باشد.
– بخارات غلیظ الکل وجود شما را گرفته است.
– از معده متصاعد می‌شود…
– بله، و مغز شما را احاطه می‌کند. بیشه‌های باتلاقی در این حوالی کجا بود؟ اسم ایالت ما را «کاستیل کوچک» گذاشته‌اند، یعنی بیابان برهوت.
– پس شاید خودش را زیر قلوه سنگی مخفی کرده باشد. شاید روی شاخه‌ی خشکیده‌ای لانه گذاشته باشد.
– شما با این حرف‌های ضد و نقیض حوصله‌ام را سر می‌برید. شما توانایی این‌که جدی حرف بزنید ندارید.
– به خصوص امروز.
– امروز هم مثل روزهای دیگر.
– ژان عزیزم، عصبانی نشوید. ما که نباید سر این حیوان با هم‌دیگر دعوا کنیم…
موضوع را عوض کردیم و درباره‌ی آفتاب و باران، که در نواحی ما بسیار کم می‌بارد، و درباره‌ی لزوم استفاده از ابرهای مصنوعی و درباره‌ی مسائل روزمره لاینحل دیگر حرف زدیم.
از یک‌دیگر جدا شدیم. یکشنبه بود. رفتم خوابیدم و تمام روز را خواب بودم. این یکشنبه هم مثل یکشنبه‌های دیگر به هدر رفت. صبح دوشنبه به اداره رفتم و جداَ تصمیم گرفتم که دیگر هرگز، به‌ خصوص روزهای شنبه، مستی نکنم تا روزهای یکشنبه‌ام به هدر نرود. آخر من فقط یک روز در هفته آزاد بودم و سه هفته تعطیل تابستانی داشتم. به جای مشروب خوردن و بیمار شدن آیا بهتر نبود که سرخوش و تردماغ باشم و لحظه‌های کوتاه آزادی‌ام را به طرز عاقلانه‌ای بگذرانم؟ مثلاَ به دیدن موزه‌ها بروم، مجله‌های ادبی بخوانم، سخنرانی بشنوم؟ و به جای این‌که موجودی‌ام را صرف مسکرات کنم آیا پسندیده‌تر نبود که بلیت تئاتر بخرم و به تماشای نمایش‌نامه‌های جالب توجه بروم؟ من از تئاتر پیشرو که این همه حرفش را می‌زنند غافل بودم و هیچ‌کدام از نمایش‌های اوژن یونسکو را ندیده بودم. یا باید همین امروز نوگرا بشوم یا دیگر هیچ‌وقت. 
یکشنبه‌ی بعد باز در ایوان همان کافه به ژان برخوردم. در حالی که به او دست می‌دادم گفتم:
– من به قولم وفا کردم.
پرسید: چه قولی داده بودید؟
– قولی که به خودم داده بودم. من عهد کرده‌ام که دیگر مشروب نخورم. به جای می‌گساری تصمیم گرفته‌ام که ذوقم را پرورش بدهم و ذهنم را فرهیخته بکنم. امروز فکرم روشن است. بعدازظهر به موزه‌ی شهرداری می‌روم و شب به تئاتر. آیا با من می‌آیید؟
ژان پاسخ داد: خدا کند که نیت‌های نیک شما دوام بیاورد. من نمی‌توانم همراه شما بیایم. باید برای دیدن دوستانم به پیاله‌فروشی بروم.
– وای عزیز من، حال شما دارید سرمشق بد به دیگران می‌دهید. می‌خواهید بروید مستی کنید!
ژان با لحن خشمگینی جواب داد:
– یک‌بار استثناست در حالی که شما…
بحث ما داشت به جاهای باریک می‌کشید که ناگهان غرش رعد‌آسایی شنیدیم و صداهای شتابنده‌ی سم حیوانی وحشی همراه با فریادهای مردم و مئومئوهای گربه‌ای برخاست و همان دم، در پیاده‌رو مقابل، به سرعت برق، جثه‌ی کرگدنی که نفیر می‌کشید و به تاخت می‌رفت پیدا و ناپیدا شد.
لحظه‌ای بعد زنی که لاشه‌ی بی‌شکلی را در بغل گرفته بود هق‌هق‌کنان به خیابان دوید و شیون‌کنان گفت:
– گربه‌ام را زیر گرفت. گربه‌ام را له کرد.
مردم به دور زن بیچاره‌ی مو‌آشفته که گویی مجسمه‌ی ماتم بود جمع شدند و بر او دل سوختند و به صدای بلند گفتند:
– بدبختی را ببین، حیوان زبان بسته!
من و ژان برخاستیم و به یک جست به آن سمت خیابان رفتیم و به جمع دوره‌کنندگان زن بینوا پیوستیم. من که نمی‌دانستم چطور او را تسلی بدهم احمقانه گفتم:
– همه‌ی گربه‌ها فانی هستند.
عطار یاد‌آوری کرد:
– هفته‌ی پیش هم از جلو دکان من رد شد!
ژان با لحن قاطعی گفت:
– این همان نبود، همان نبود. کرگدن هفته‌ی پیش دو شاخ روی بینی داشت. کرگدن آسیایی بود، در حالی که کرگدن این هفته یک شاخ داشت، کرگدن افریقایی بود.
من کلافه شدم و گفتم:
– مزخرف می‌گویید. چطور می‌توانستید شاخ‌هایش را تشخیص بدهید؟ حیوان چنان به سرعت گذشت که ما به زور او را دیدیم. شما فرصت شمردن شاخ‌هایش را نداشتید.
ژان با خشونت جواب داد:
– مغز مرا که بخار الکل نگرفته است، ذهن من روشن است و زود حساب می‌کنم.
– آخر سرش پایین بود و می‌تاخت.
– به همین دلیل شاخ‌هایش بهتر دیده می‌شد.
– ژان، شما آدم پرمدعایی هستید، آدم فضل‌فروشی که معلوماتش مبنایی ندارد. زیرا اولاَ کرگدن آسیایی است که یک شاخ روی بینی‌اش دارد، کرگدن افریقایی دو شاخ دارد!
– اشتباه می‌کنید، برعکس است.
– می‌خواهید شرط ببندید؟
– من با شما شرط نمی‌بندم.
و در حالی که از فرط خشم سرخ شده بود فریاد کشید:
– آن دو شاخ روی سر خودتان است، ای بدبخت آسیایی!
– من شاخ ندارم و هیچ‌وقت هم شاخ نخواهم داشت. من آسیایی نیستم. وانگهی آسیایی‌ها هم آدم‌اند، مثل همه‌ی مردم.
ژان که از خود بی‌خود شده بود فریاد زد:
– آن‌ها زردند.
پشت به من کرد و با قدم‌های بلند ناسزاگویان دور شد.
خودم را آدم مضحکی حس کردم. حق بود ملایم‌تر باشم و با او مخالفت نکنم: من که می‌دانستم ژان تحمل ندارد و کوچک‌ترین ناملایمی کف به لبش می‌آورد. تنها عیب او همین بود، اما دل مهربانی داشت و کمک‌های بی‌شماری به من کرده بود. چند نفری که آن‌جا جمع بودند و به حرف‌های ما گوش می‌دادند گربه‌ی له‌شده‌ی زن بینوا را از یاد بردند. دور من جمع شده بودند و بحث می‌کردند: بعضی می‌گفتند که کرگدن آسیایی تک شاخ است و حق را به من می‌دادند و بعضی به عکس بر این عقیده بودند که کرگدن تک شاخ مال افریقاست و حق را به جانب مخالف‌گوی من می‌دانستند.
آقایی (کلاه‌ حصیری، سبیل کوچک، عینک بی‌دسته، کله‌ی مخصوص اهل منطق) که تا آن‌وقت در کناری ایستاده بود و حرف نمی‌زد وارد بحث شد:
– موضوع این نیست. بحث درباره‌ی مسئله‌ای بود که شما از آن دور افتادید. در شروع مطلب، این سؤال را مطرح کردید که آیا کرگدن امروز همان کرگدن یکشنبه‌ی پیش بود یا کرگدن دیگری بود. باید جواب این را داد. ممکن است شما دو بار یک کرگدن را دیده باشید که یک شاخ داشته است، چنان که ممکن است دو بار یک کرگدن را دیده باشید که دو شاخ داشته است. هم‌چنین ممکن است یک بار یک کرگدن را با یک شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با یک شاخ دیگر دیده باشید. یا یک بار یک کرگدن را با دو شاخ و بار دیگر یک کرگدن دیگر را با دو شاخ دیگر دیده باشید. اگر بار اول کرگدنی را با دو شاخ و بار دوم کرگدنی را با یک شاخ دیده باشید باز هم قضیه منتج نخواهد بود. ممکن است که در عرض همین هفته یکی از شاخ‌های کرگدن افتاده باشد و کرگدن امروز همان کرگدن هفته‌ی پیش باشد. ممکن هم هست که دو کرگدن دو شاخ هر دو یکی از شاخ‌های خود را از دست داده باشند. اگر بتوانید ثابت کنید که بار اول یک کرگدن یک شاخ، چه آسیایی و چه آفریقایی، دیده‌اید و امروز یک کرگدن دوشاخ، خواه افریقایی یا آسیایی، در این صورت می‌توانیم نتیجه بگیریم که ما دو کرگدن مختلف دیده‌ایم، زیرا بعید می‌نماید که شاخ دومی در ظرف چند روز به نحو مشهودی روی بینی کرگدن بروید و موجب تبدیل کرگدن آسیایی یا آفریقایی به کرگدن افریقایی یا آسیایی بشود. این امر مطلقاَ ممکن نیست، زیرا موجود واحد نمی‌تواند در دو مکان مختلف متولد شود، خواه در لحظه‌ی واحد و خواه در دو لحظه‌ی مختلف.
گفتم:
– به نظر من واضح و روشن است، جز این‌که مسئله را حل نمی‌کند.
آن آقای محترم با قیافه‌ی کارشناسانه لبخندی زد و گفت:
– البته که حل نمی‌کند، منتها مسئله به نحو صحیح مطرح شده است.
عطار که طبعی سودایی داشت و در بند منطق نبود به میان پرید و گفت:
– موضوع این هم نیست. آیا می‌توانیم بپذیریم که در مقابل چشممان گربه‌هامان را کرگدن‌های دو شاخ یا یک شاخ، خواه آسیایی خواه آفریقایی، زنده زنده له کنند؟
مردم هیجان‌زده گفتند:
– حق دارد، صحیح است. ما نمی‌توانیم اجازه بدهیم که گربه‌هامان را کرگدنی یا چیز دیگری زیر بگیرد.
عطار با حرکتی نمایشی زن بینوای گریان را نشان داد که لاشه‌ی بی‌شکل و خون‌آلود حیوانی را که زمانی گربه‌اش بود هم‌چنان در بغل داشت.
فردا در روزنامه‌ها، در ستون مخصوص «گربه‌های له‌شده»، خبر مرگ آن حیوان بیچاره را که زیر پاهای یک ستبر‌پوست له شده بود در دو سطر نوشته ولی توضیح دیگری نداده بودند.
بعدازظهر یکشنبه موزه‌ها را ندیدم و شب به تئاتر نرفتم. تک و تنها، کسل و دلمرده و پشیمان از دعوایی که با ژان کرده بودم، در خانه ماندم.
با خود می‌گفتم: «آخر ژان خیلی زودرنج است و من می‌بایست هوایش را داشته باشم. چه دعوای احمقانه‌ای، آن هم سر چه چیزی… سر شاخ‌های کرگدنی که قبلاَ هرگز ندیده بودیم… حیوانی متعلق به افریقا یا آسیا، آن نواحی بسیار دور، این مسئله چه اهمیتی برای من داشت؟ و حال ‌آن‌که ژان دوست قدیمی من بود و من خیلی به او مدیون بودم و او…»
خلاصه، در ضمنی که تصمیم می‌گرفتم هر چه زودتر به دیدن ژان بروم و با او آشتی کنم، بی‌آن‌که ملتفت باشم یک بطری تمام کنیاک خوردم. فقط فردای آن روز بود که ملتفت شدم: سرم گیج می‌رفت، دهانم مزه‌ی گس داشت، وجدانم شرمنده بود و واقعاَ احساس ناخوشی می‌کردم. اما اول می‌بایست به کارم برسم: خودم را به موقع به اداره رساندم و دفتر حضور و غیاب را همان‌وقت که می‌خواستند بردارند امضا کردم.
رئیسم که با کمال تعجب دیدم آن موقع به اداره آمده است از من پرسید:
– پس شما هم کرگدن را دیدید؟
در حالی که کتم را درمی‌آوردم تا کت کهنه‌ی کارم را که آستین‌هایش ساییده بود بپوشم گفتم:
– البته که دیدم.
دیزی، خانم ماشین‌نویس، هیجان‌زده گفت:
– نگفتم! (دیزی با گونه‌های سرخ و موهای بورش چه خوشگل بود و چقدر هم من از او خوشم می‌آمد. اگر می‌توانستم عاشق بشوم حتماَ عاشق او می‌شدم…) آن هم کرگدن یک شاخ.
همکارم امیل دودار، فارغ‌التحصیل حقوق و حقوق‌دان عالی‌مقام، که آینده‌ی درخشانی در آن مؤسسه و شاید در دل دیزی داشت، حرف او را اصلاح کرد:
– دو شاخ!
بوتار، آموزگار سابق که حالا بایگان شده بود، اظهار داشت:
– من ندیدمش! و باور هم نمی‌کنم. و هیچ‌ کس هم در این ناحیه از این جنس ندیده است مگر در تصویرهای کتاب‌های درسی. این کرگدن‌ها از ذهن خاله‌زنک‌ها گُل کرده‌اند. این هم مثل بشقاب‌های پرنده افسانه است.
می‌خواستم به بوتار تذکر بدهم که اصطلاح «گل کردن» در مورد یک یا چند کرگدن مناسب مقام نیست که ناگهان حقوقدان گفت:
– با این حال گربه‌ای له شده است و شهود هم آن را دیده‌اند!
بوتار که دارای ذهنی قوی بود جواب داد:
– همه‌اش اثر روان‌پریشی جمعی است، مثل مذهب که تریاک توده‌هاست!
دیزی گفت: من بشقاب‌های پرنده را باور می‌کنم.
رئیس این جدال لفظی را از وسط قطع کرد و گفت:
– بسیار خوب! پرگویی بس است! کرگدن بوده یا نبوده، بشقاب پرنده بوده یا نبوده، باید کار پیش برود!
خانم ماشین‌نویس شروع به ماشین‌نویسی کرد. من پشت میزم نشستم و در کاغذهایم غرق شدم. امیل دودار به کار تصحیح نمونه‌های چاپی تفسیر یک ماده قانون درباره‌ی تشدید مجازات می‌خوارگی پرداخت. رئیس در را به هم کوبید و به اتاق خود رفت.
بوتار خطاب به دودار پرخاش‌کنان گفت:
– این تحمیق توده‌هاست! تبلیغات شماست که این شایعات را رواج می‌دهد!
من مداخله کردم:
– تبلیغات نیست.
دیزی هم حرف مرا تأیید کرد:
– من خودم دیدم…
دودار به بوتار گفت:
– حرف‌های شما خنده‌دار است. تبلیغات؟ به چه منظوری؟
– خودتان بهتر می‌دانید. قیافه‌ی حق‌به‌جانب نگیرید!
– به‌هرحال بنده مزدور اجانب نیستم!
بوتار مشتش را روی میز کوبید و گفت:
– این توهین است!
ناگهان در اتاق رئیس پس رفت و سر او خارج شد:
– آقای بوف امروز نیامده است.
من گفتم: صحیح است، غیبت دارد.
– اتفاقاَ کارش داشتم. آیا خبر داده که مریض است؟ اگر این وضع ادامه پیدا کند مجبورم اخراجش کنم.
اول بار نبود که رئیس درباره‌ی همکارمان چنین تهدیدهایی به زبان می‌آورد. رئیس به دنبال سخن خود گفت:
– آیا در میان شما کسی هست که کلید میز او را داشته باشد؟
درست در همین لحظه بانو بوف وارد شد. وحشت‌زده به نظر می‌رسید:
– خواهش می‌کنم شوهرم را معذور بدارید. برای تعطیل آخرهفته، پیش خانواده‌اش رفته و آن‌جا زکام شده است. بفرمایید، این هم تلگرافش. امیدوار است که چهارشنبه برگردد. یک لیوان آب به من بدهید… با یک صندلی!
این را گفت و روی نشیمن‌گاهی که برایش آورده بودیم درغلتید.
رئیس گفت: البته اسباب تأسف است! اما این دلیل نمی‌شود که شما این‌جور سراسیمه بشوید.
بانو بوف با لکنت زبان گفت:
– آخر یک کرگدن از خانه تا این‌جا مرا تعقیب می‌کرد.
من پرسیدم:
– کرگدن یک شاخ یا دو شاخ؟
بوتار به صدای بلند گفت:
– حرف‌های شما خنده‌دار است!
بانو بوف کوشش بسیار کرد تا توانست توضیح بدهد:
– حالا هم آن پایین توی راهرو ایستاده است. گویا می‌خواهد از پلکان بالا بیاید.
در همان لحظه صدای مهیبی برخاست. ظاهراَ پله‌ها زیر فشار سنگینی فرو می‌ریخت. شتابان به بیرون دویدیم و دیدیم که فی‌الواقع، میان تل آوار، کرگدنی با سری رو به پایین و غرش‌هایی وحشت‌زده و وحشت‌زا به دور خود می‌چرخید. من توانستم ببینم که دو شاخ دارد. گفتم:
– این کرگدن افریقایی است… نه، خدایا، آسیایی است.
آشفتگی ذهنی من به حدی بود که دیگر نمی‌دانستم آیا وجود دو شاخ نشانه‌ی کرگدن آسیایی یا افریقایی است و یا، برعکس، وجود یک شاخ نشانه‌ی کرگدن افریقایی یا آسیایی است و یا، برعکس، وجود دو شاخ… خلاصه دچار پریشانی ذهنی شده بودم و در همان حال بوتار نگاه غضب‌آلودی به دودار انداخت و گفت:
– این توطئه‌ی شرم‌آوری است!
و مثل این‌که پشت میز سخن‌رانی ایستاده باشد انگشت خود را به سوی حقوقدان دراز کرد و افزود:
– زیر سر شماست.
حقوقدان در جواب گفت:
– زیر سر خودتان است!
دیزی که بیهوده می‌کوشید تا آن‌ها را ساکت کند گفت:
– آرام باشید، حالا وقتش نیست!
رئیس گفت:
– خوب است چند بار از مدیر کل تقاضا کرده باشم که به جای این پلکان پوسیده‌ی کرم‌خورده یک پلکان سیمانی به ما بدهند! چنین اتفاقی جبراَ می‌بایست بیفتد. قابل پیش‌بینی بود. حق با من بود.
دیزی به طعنه گفت:
– طبق معمول. اما حالا چطور باید پایین برویم؟
رئیس در حالی که گونه‌ی خانم ماشین‌نویس را نوازش می‌کرد با لحن عاشقانه‌ای گفت:
– من شما را بغل می‌کنم و با هم می‌پریم پائین!
– دست زبرتان را به صورت من نمالید، ای مرد ستبرپوست!
رئیس فرصت نکرد تا خودی نشان بدهد. بانو بوف که بلند شده بود و پیش ما آمده بود و از چند لحظه پیش کرگدن را که پایین پای ما به دور خود می‌چرخید تماشا می‌کرد ناگهان فریاد وحشتناکی برآورد و گفت:
– این شوهر من است! بوف، بوف بیچاره‌ی من، چه بلایی سرت آمده است؟
کرگدن یا به عبارت دیگر، همان بوف با غرشی هم خشن و هم مهر‌آمیز جواب او را داد در حالی که بانو بوف بی‌هوش در آغوش من افتاد و بوتار دست‌ها را بالا برده بود و می‌خروشید:
– این دیوانگی محض است! چه جامعه‌ای!
چون لحظه‌های اول تعجب گذشت، ما به مأموران آتش‌نشانی تلفن کردیم و آن‌ها با نردبان‌هایشان آمدند و ما را پایین کشیدند. بانو بوف، گرچه از این کار منعش کرده‌ بودیم، بر پشت همسرش سوار شد و به سوی مقر خانوادگی خود رفت، این می‌توانست دلیلی برای گرفتن طلاق باشد( از چه کسی؟)،اما او ترجیح می‌داد که شوهرش را در آن وضع و حال تنها نگذارد. 
ما همه (البته منهای آقا و خانم بوف) برای خوردن ناهار به پیاله‌فروشی کوچکی رفتیم و آن‌جا شنیدیم که چند کرگدن در چند گوشه‌ی شهر دیده شده‌اند: بعضی می‌گفتند هفت تا، بعضی هفده‌تا، و بعضی سی‌ودوتا. بوتار، در مقابل چنین شهادت‌هایی، دیگر نمی‌توانست بداهت وجود کرگدن را انکار کند. اما مدعی بود که می‌داند تکلیفش چیست و یک روز آن را به ما خواهد گفت. او از «چون وچرا»ی امور و از جزئیات «پشت پرده» و از «اسم ورسم» مسئولان این ماجرا و از مقصود و معنای این «تحریکات» خبر داشت. البته بعدازظهر نمی‌شد به اداره رفت( گور پدر کارهای اداری) و می‌بایست منتظر ماند تا پلکان را تعمیر کنند.
از این فرصت استفاده کردم تا سری به ژان بزنم، بلکه با او آشتی کنم. خوابیده بود. گفت:
– حالم خیلی خوش نیست!
– می‌دانید، ژان حق با هر دو ما بود. در شهر هم کرگدن‌های دو شاخ هست و هم کرگدن‌های یک شاخ. این‌که این‌ها از کجا آمده‌اند و آن‌ها از کجا خیلی مهم نیست. مهم به نظر من وجود خود کرگدن است.
ژان بی‌آن‌که به من گوش بدهد تکرار می‌کرد:
– حالم هیچ خوش نیست، حالم هیچ خوش نیست!
– چه‌تان شده است؟
– کمی تب دارم. سرم هم درد می‌کند.
در حقیقت پیشانی‌اش بود که درد می‌کرد. می‌گفت: «حتماَ به جایی خورده است.» اتفاقاَ هم نوک یک دمل از بالای بینی‌اش بیرون زده بود و رنگش تیره‌ی مایل به سبز و صدایش دورگه شده بود.
– آیا گلوتان درد می‌کند؟ شاید آنژین باشد.
نبضش را گرفتم. ضربان آن منظم بود.
– مسلماَ چیز مهمی نیست. چند روز استراحت می‌کنید و خوب می‌شوید. آیا به پزشک مراجعه کرده‌اید؟
پیش از رها کردن مچش، متوجه شدم که رگ‌هایش متورم و برجسته شده است. بیش‌تر دقت کردم و دیدم نه فقط رگ‌ها درشت شده است، بلکه پوست اطراف آن‌ها دارد به‌طور محسوس تغییر رنگ می‌دهد و سفت می‌شود.
در دل گفتم: «شاید وضع وخیم‌تر از آن باشد که من فکر می‌کردم.»
بلند گفتم:
– باید دکتر خبر کرد.
با صدای زمختی گفت:
– توی لباس‌هام احساس ناراحتی کردم. حالا تحمل پیژامه‌ام را هم ندارم.
– پوست شما مثل چرم شده است…
سپس خیره به او نگریستم و گفتم:
– خبر دارید چه به سر بوف آمده است؟ کرگدن شده است.
– خوب، که چی؟ چه عیبی دارد؟ خودمانیم، آخر کرگدن‌ها هم مخلوقاتی مثل ما هستند و مثل ما حق زندگی دارند…
– به شرطی که زندگی ما را تباه نکنند. آیا متوجه تفاوت طرز تفکر هستید؟
– خیال می‌کنید طرز تفکر ما بهتر است؟
– نه، اما ما اخلاقی خاص خودمان داریم که به نظرم با اخلاق این حیوانات ناسازگار باشد. ما فلسفه و نظام ارزش‌های والایی داریم…
– انسانیت قدیمی شده است! شما آدم امل احساساتی مضحکی هستید و مزخرف می‌گویید.
– ژان عزیزم، شنیدن چنین حرف‌هایی از شما بعید است. مگر عقل از سرتان پریده است؟
گویا واقعاَ هم عقل از سرش پریده بود. قیافه‌اش بر اثر خشمی کورانه از ریخت افتاده و صدایش چنان تغییر کرده بود که من کلماتی را که از دهانش خارج می‌شد به زحمت می‌فهمیدم.
خواستم ادامه بدهم که: چنین اظهاراتی از جانب شما…
اما به من مجال نداد. رواندازش را پس زد، پیژامه‌اش را پاره کرد و لخت و عور روی تخت ایستاد( آن هم او که معمولاَ آن همه عفیف و نجیب بود). سراپایش از شدت خشم سبز شده بود. دمل پیشانی‌اش درازتر و نگاهش خیره‌تر شده بود. گویی مرا نمی‌دید. نه، مرا خوب می‌دید، زیرا سرش را پایین گرفت و به طرف من تاخت آورد. فقط فرصت کردم جستی بزنم و کنار بکشم، وگرنه به دیوار میخ‌کوب شده بودم.
فریاد زدم:
– شما کرگدن هستید!
و در حالی که به سوی در می‌شتافتم توانستم این چند کلمه را هم تشخیص بدهم:
– تو را لگدکوب می‌کنم! تو را لگدکوب می‌کنم!
از پله‌های عمارت چهارتا چهارتا پایین دویدم در حالی که دیوارها از ضربه‌های شاخ به لرزه درآمده بود و غرش‌های وحشتناک و خشم‌آلود به گوشم می‌رسید.
به اجاره‌نشین‌ها که مات و مبهوت لای در خانه‌هایشان را رو به پلکان باز کرده بودند و دویدن مرا تماشا می‌کردند فریادزنان گفتم:
– پلیس را خبر کنید! پلیس را خبر کنید! یک کرگدن توی عمارت است!
وقتی که به طبقه‌ی همکف رسیدم با زحمت بسیار توانستم خودم را از حمله‌ی کرگدنی که از اتاق سرایدار خارج شده بود و به طرف من کوس می‌بست نجات بدهم، تا بالاخره از پا و از‌نفس افتاده، خیس عرق خود را به خیابان رساندم.
خوشبختانه گوشه‌ی پیاده‌رو نیمکتی بود و من روی آن نشستم. هنوز نفسم جا نیامده بود که ناگهان گله‌ای کرگدن دیدم که شتابان از خیابان پایین می‌آمدند و تازان به من نزدیک می‌شدند. کاش دست‌کم از وسط خیابان می‌رفتند. اما نه. عده‌ی آن‌ها به قدری بود که نمی‌توانستند در سواره‌رو بگنجند و به پیاده‌رو تجاوز می‌کردند. از نیمکت برجستم و خودم را به دیواری چسباندم. کرگدن‌ها نفیرزنان و غرش‌کنان در حالی که بوی فحل و چرم می‌دادند از کنار من گذشتند و مرا در ابری از غبار گرفتند. وقتی که دور شدند دیگر نتوانستم روی نیمکت بنشینم: ددان نیمکت را خرد کرده بودند، و لاشه‌ی آن پاره‌پاره بر سنگفرش افتاده بود.
از زیر این همه هیجان نتوانستم کمر راست کنم و ناچار چند روزی در خانه افتادم. دیزی به دیدنم می‌آمد و تحولاتی را که رخ می‌داد برایم نقل می‌کرد.
اول رئیس اداره کرگدن شده بود. بوتار از عمل او سخت برآشفته بود، اما خودش هم بیست‌وچهار ساعت بعد کرگدن شده بود. آخرین کلمات انسانی‌اش این بود:
– باید همرنگ جماعت شد.
از تغییر وضع بوتار، با وجود ظاهر محکمش، تعجب نکردم. آن‌چه باعث تعجبم شد تغییر حال رئیس بود. البته دگرگونی او غیرارادی بود، اما به نیروی مقاومت او امید بیش‌تری می‌رفت.
دیزی به یاد می‌آورد که در روز ظهور بوف به صورت کرگدن، به رئیس تذکر داده بود که دست‌هایش زبر شده است و این تذکر در رئیس تأثیر بسیار کرده بود. البته به روی خود نیاورده بود، اما معلوم بود که عمیقاَ متأثر شده است.
– اگر من خشونت کمتری نشان می‌دادم، اگر من این نکته را با مدارای بیش‌تری به او می‌گفتم شاید این اتفاق نمی‌افتاد.
ماجران ژان را برای او شرح دادم و گفتم:
– من هم متأسفم که چرا با ژان نرم‌تر تا نکردم. حق بود که دوستی و تفاهم بیش‌تری نشان بدهم.
دیزی به من خبر داد که دودار هم تغییر شکل داده است. و نیز یکی از پسرعموهای خودش را که من نمی‌شناختم. اشخاص دیگری هم، از دوستان مشترک یا از ناآشنایان، تغییر کرده بودند. دیزی گفت:
– عده‌شان زیاد است. شاید هم یک‌چهارم جمعیت شهر باشند.
– با این همه هنوز دراقلیت‌اند.
دیزی آهی کشید و گفت:
– با این ترتیب که پیش می‌رود زیاد طول نخواهد کشید!
– افسوس که همین‌طور است! و کارآیی بیشتری هم دارند.
وجود گله‌های کرگدن که در معابر شهر می‌تاختند امری عادی بود که دیگر باعث تعجب کسی نمی‌شد. رهگذران از سر راه آن‌ها کنار می‌کشیدند و سپس گردش خود را از سر می‌گرفتند یا دنبال کارهایشان می‌رفتند، گویی که هیچ خبری نشده است. من بیهوده فریاد می کشیدم:
– مگر می‌شود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست!
از حیاط‌ها، از خانه‌ها، حتی از پنجره‌ها دسته دسته کرگدن بیرون می‌آمد و به جمع دیگر کرگدن‌ها می‌پیوست.
زمانی رسید که اولیای امور خواستند آن‌ها را در محوطه‌های وسیعی اسکان دهند. اما جمعیت حمایت حیوانات، بنا بر دلایل انسانی، با این کار مخالفت کرد. از طرف دیگر، هر کس در جمع کرگدن‌ها خویش نزدیکی، دوستی، آشنایی داشت و همین امر، بنا بر دلایل آسان‌فهم، اجرای طرح را ناممکن می‌ساخت. ناچار آن را به دست فراموشی سپردند.
وضع وخیم‌تر شد و این قابل پیش‌بینی بود. مثلاَ روزی یک هنگ کرگدن، پس از این‌که دیوارهای پادگان را خراب کردند، از آن‌جا بیرون آمدند و با طبل و دهل به خیابان‌ها ریختند.
در وزارت آمار، آمارگران آمارگیری می‌کردند: سرشماری حیوانات، محاسبات تقریبی افزایش روزانه‌ی عده‌ی آن‌ها، درصد تک شاخ‌ها و دو شاخ‌ها… چه فرصت مناسبی برای بحث‌های فاضلانه! چندی نگذشت که آمارگیران نیز یک‌یک به گروه کرگدن‌ها پیوستند. تک و توکی که مانده بودند حقوق سرسام‌آوری می‌گرفتند.
یک روز از بالکن خانه‌ام کرگدنی دیدم که غران و تازان لابد به استقبال رفقایش می‌رفت و یک کلاه حصیری بر تارک شاخ خود افراشته داشت. بی‌اختیار گفتم:
– این همان مرد منطقی است! یعنی او هم؟ آخر چطور ممکن است؟
درست در همین لحظه دیزی از در درآمد. به او گفتم:
– مرد منطقی هم کرگدن شده است!
خودش می‌دانست. لحظه‌ای پیش او را در خیابان دیده بود. دیزی سبدی آذوقه با خود داشت. به من پیشنهاد کرد:
– می‌خواهید با هم ناهار بخوریم؟ راستش خیلی زحمت کشیدم تا مقداری خوراکی گیر آوردم. دکان‌ها را غارت کرده‌اند: آن‌ها همه چیز را می‌بلعند. خیلی از دکان‌ها را بسته‌اند و روی در نوشته‌اند: «به علت تحول تعطیل است.»
– دیزی، من شما را دوست دارم، دیگر از پیش من نروید.
– عزیزم، پنجره را ببند. خیلی سروصدا می‌کنند. و گرد و خاکشان تا این‌جا می‌رسد.
– تا وقتی که ما با هم باشیم من از هیچ چیز نمی‌ترسم و هر اتفاقی بیفتد برایم بی‌اهمیت است.
سپس پنجره را بستم و گفتم:
– فکر نمی‌کردم که دیگر بتوانم عاشق زنی بشوم.
او را تنگ در آغوش فشردم. محبت مرا به گرمی پاسخ داد. گفتم:
– چقدر دلم می‌خواهد شما را خوشبخت کنم! آیا می‌توانید با من خوشبخت باشید؟
– چرا نتوانم؟ شما ادعا می‌کنید که از هیچ چیز نمی‌ترسید و حال آن‌که از همه چیز ترس دارید! چه بر سر ما خواهد آمد؟
لب‌هایش را با شوری که دیگر در خود سراغ نداشتم بوسیدم، شوری تند و دردناک، و پچ‌پچ‌کنان گفتم:
– عزیز دلم، شادی زندگی‌ام!
زنگ تلفن خلوت ما را برهم زد. دیزی از آغوش من بیرون آمد، پای تلفن رفت، گوشی را برداشت. فریادی کشید:
– بیا گوش کن…
گوشی را به گوش گذاشتم. صدای غرش‌های وحشتناک شنیده می‌شد.
– حالا دیگر سربه‌سر ما می‌گذارند!
دیزی هراسان پرسید:
– چه خبر شده است؟
رادیو را گرفتیم تا اخبار را بشنویم: باز هم صدای غرش‌های کرگدن بود که به گوش می‌رسید. دیزی می‌لرزید. گفتم:
– آرام باش، آرام باش!
وحشت‌زده فریاد زد:
– آن‌ها تأسیسات رادیو را تصرف کرده‌اند.
من که خودم هر دم آشفته‌تر می‌شدم تکرار می‌کردم:
– آرام باش! آرام باش!
فردا در خیابان‌ها کرگدن بود که از همه سو می‌دوید. می‌شد ساعت‌ها تماشا کرد و مطمئن بود که احتمال دیدن حتی یک موجود بشری در میان نیست. خانه‌ی ما زیر سم همسایه‌های ستبر‌پوست‌مان می‌لرزید. دیزی گفت:
– هر چه باداباد! چه می‌شود کرد؟
– همه دیوانه شده‌اند. دنیا مریض است.
– ما که نمی‌توانیم آن را معالجه کنیم.
– دیگر حرف هیچ‌کس را نمی‌شود فهمید. آیا تو می‌فهمی چه می‌گویند؟
– باید سعی کنیم ذهنیات‌شان را تعبیر کنیم و زبان‌شان را یاد بگیریم.
– آن‌ها زبان ندارند.
– تو چه می‌دانی؟
– گوش کن، دیزی، ما بچه‌دار می‌شویم و بچه‌های ما هم بچه‌دار می‌شوند. البته خیلی خیلی طول خواهد کشید، اما ما دونفره می‌توانیم جامعه‌ی بشری را از نو بسازیم. اگر کمی همت کنیم…
– من نمی‌خواهم بچه‌دار شوم.
– پس چطور می‌خواهی دنیا را نجات بدهی؟
– اصلاَ شاید خود ما را باید نجات داد. شاید غیر طبیعی خود ما باشیم. مگر از نوع ما دیگر کسی را می‌بینی؟
– دیزی، من حاضر نیستم چنین حرف‌هایی از تو بشنوم.
نومیدانه به او نگریستم.
– حق با ماست، دیزی. من مطمئنم.
– چه ادعایی! دلیل مطلق وجود ندارد. حق با دنیاست، نه با من و تو.
– چرا، دیزی. حق با من است. دلیلش هم این‌که تو حرف مرا می‌فهمی و من تو را آن‌قدر که مردی بتواند زنی را دوست داشته باشد دوست دارم.
– من کمی شرم دارم از آن‌چه تو اسمش را عشق می‌گذاری. عشق یک چیز مرضی است… و با این نیروی فوق‌العاده‌ که از این موجودات اطراف ما برمی‌خیزد قابل قیاس نیست.
من که چنته‌ی استدلالم ته کشیده بود کشیده‌ای به او زدم و گفتم:
– نیرو می‌خواهی؟ این هم نیرو!
و بعد در حالی که او گریه می‌کرد گفتم:
– من از مبارزه دست نخواهم کشید. من میدان را خالی نخواهم کرد.
دیزی از جا برخاست و بازوهای خوش بویش را به گردن من انداخت:
– من هم تا آخرین نفس همراه تو مقاومت خواهم کرد.
نتوانست به قولش وفا کند. افسرده شده بود و روز به روز تحلیل می‌رفت. یک روز صبح که بیدار شدم جایش را در رخت‌خواب خالی دیدم. بی‌ آن‌که کلمه‌ای برایم بنویسد از پیش من رفته بود.
وضع برای من، به واقع کلمه، تحمل‌ناپذیر شد. تقصیر خودم بود که دیزی رفته بود. چه بلایی به سرش آمده بود؟ باز هم بار یک گناه دیگر بر دوشم. هیچ کس نبود تا برای بازیافتن او کمکم کند. بدترین مصیبت‌ها در نظرم مجسم می‌شد و خود را مسئول می‌دانستم.
و از همه سو، غرش آن‌ها، تاخت‌ و تاز آن‌ها، گرد وخاک آن‌ها بود. بیهوده می‌کوشیدم تا به اتاقم پناه ببرم و پنبه درگوشم بگذارم. شب‌ آن‌ها را در خواب می‌دیدم.
«هیچ چاره‌ای نیست جز این‌که آن‌ها را متقاعد کنم.» ولی به چه چیز؟ تحول که برگشت‌پذیر نیست. و برای متقاعد کردن آن‌ها باید با آن‌ها حرف زد. برای این‌که آن‌ها زبان مرا( که خودم هم داشتم فراموش می‌کردم) دوباره بیاموزند اول می‌بایست من زبان آن‌ها را بیاموزم. من غرشی را از غرش دیگر و کرگدنی را از کرگدن دیگر تمیز نمی‌دادم.
یک روز که در آیینه نگاه می‌کردم دیدم چهره‌ام دراز و زشت شده است: احتیاج به یک و بلکه دو شاخ داشتم تا بتوانم به قیافه‌ی وارفته‌ام سروصورتی بدهم.
و نکند که به قول دیزی اصلاَ حق با آن‌ها باشد؟ من از قافله عقب افتاده بودم و زیر پایم خالی شده بود.
پی بردم که غرش‌های آن‌ها گرچه اندکی خشن است خالی از لطف و جاذبه هم نیست. تا هنوز وقت نگذشته بود می‌بایست این نکته را در نظر بگیرم. سعی کردم که غرشی برآورم. اما صدایم چه ضعیف بود و فاقد صلابت! چون سعی بیش‌تری می‌کردم فقط به زوزه کشیدن می‌افتادم. زوزه کشیدن غیر از غریدن است.
بدیهی است که آدم نباید همیشه دنباله‌رو جریانات باشد و باید تازگی و اصالت خود را حفظ کند. با این حال، هر چیز برای خود جایی دارد. البته باید غیر از دیگران بود… اما با دیگران هم باید بود. من دیگر مشابهتی با هیچ‌کس و هیچ چیز نداشتم جز با عکس‌های کهنه‌ی قدیمی که دیگر با زنده‌ها مناسبتی نداشتند.
هر روز صبح دست‌هایم را نگاه می‌کردم به امید این‌که شاید پوست آن‌ها در خواب سفت شده باشد. اما پوست آن‌ها شل بود. تنم را که بیش از اندازه سفید بود و پاهای پر مویم را تماشا می‌کردم: ای کاش که آن پوست سفت و آن رنگ یشمی فاخر و آن برهنگی شایسته و بی‌موی آن‌ها را من هم می‌داشتم!
روز به روز وجدانم شرمنده‌تر و معذب‌تر می‌شد. خودم را عفریتی می‌دیدم! افسوس! من هرگز کرگدن نخواهم شد: من دیگر نمی‌توانستم عوض بشوم.
دیگر جرات نکردم به خودم نگاه کنم. از خودم شرم داشتم. و با این همه، نمی‌توانستم. نه، نمی‌توانستم.
نویسنده: اوژن یونسکو
مترجم: ابوالحسن نجفی

از: «بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه» – چاپ اول: تابستان 1384- تهران، انتشارات نیلوفر
درباره نویسنده:
تولد: 1912- نمایش‌نامه‌نویس و داستان‌نویس و منتقد
در رومانی به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه و دانشگاهی را در همان‌جا به پایان رساند و در 1938 به فرانسه رفت.
اولین نمایشنامه‌اش آوازه‌خوان کچل در 1950 او را به شهرت جهانی رساند.
مهم‌ترین نمایش‌نامه‌های او: درس( 1951)، صندلی‌ها(1952)، آمده یا چگونه می‌توان از شرش خلاص شد(1954)، مستأجر جدید(1957)، کرگدن‌ها(1960)، شاه می‌میرد(1962)، تشنگی و گرسنگی(1966)، مکبت( 1972).
یونسکو بعضی از نمایش‌نامه‌هایش را ابتدا به صورت داستان کوتاه نوشته و بعد به صورت نمایش‌نامه درآورده است. «کرگدن‌ها» یکی از این‌هاست که از مجموعه داستان‌های او عکس سرهنگ (1962) انتخاب و ترجمه شده است.
در 1969 به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد.
وفات: 1994

خانم حوا

اگر نبود آن اعتصاب وحشت‌ناک راننده‌های رؤسا که زندگی کل رؤسای فرانسوی را در پاییز سال قبل فلج کرد، آقای کک ریکو دولامارتینیر، هرگز این فرصت را نمی‌یافت که دوباره با متروی شهری سفر کند. البته او از این وسیله‌ی نقلیه دو- سه بار، وقتی تقریباَ هشت ساله بود، به یمن هم‌دستی پرستارش که موافقت کرد، پنهان از چشم پدر و مادرش، دنیای مردم عادی را به وی نشان دهد، استفاده کرده بود، اما خاطره‌ی بسیار مبهمی از ‌‌آن در ذهن‌اش مانده بود. معمولاَ او حتی برای رفتن به مدرسه نیز سوار مرسدس خانگی می‌شد. کمی بعد، در دوره‌ی اشغال، او بی آن‌که خود را چندان بدنام کند، از یک «کارت تردد» بهره‌مند شده بود. از آن پس، که دیگر رئیس شرکت شده بود، تصور نمی‌کرد جز با اتومبیل اختصاصی با وسیله‌ی دیگری این‌ور آن‌ور برود. بدیهی است که اینک نیز می‌توانست از یکی از هم‌کارانش بخواهد با ماشین او را از خانه‌اش بردارد، یا حداکثر می‌توانست تاکسی بگیرد. اما او که مبارزترین شخصیت‌ها را در پس مؤدبانه‌ترین رفتارها داشت، ترجیح داد به روش خودش با این اعتصاب مبارزه کند. با شور و شوقی مبارزه‌جویانه به خیابان آمد و به سوی نزدیک‌ترین ایستگاه مترو رفت. با ورود به زیرزمین پاریس، احساس غربت کرد، غربتی که ناشی از کمبود هوا، نورمصنوعی، و بویی بود بی‌مانند، بویی مرکب از رطوبت اوزون، شکلات نعنایی، و گرد و غبار. با دیدن دیوارهای سفید و براق احساس عالی‌ئی به او دست داد. از تمیزی نسبی آن‌جا تعجب کرد. بی‌خبر از قیمت بلیط، با یک اسکناس صد فرانکی به گیشه رفت و از انبوه پول خردی که صندوق‌دار به وی برگرداند، تعجب کرد. واقعاََ که هزینه حمل‌ونقل هیچ بود!
مردم عامی از خوش‌بختی خود خبر نداشتند. در شهر‌های بزرگ همه‌ی کارها به خاطر آن‌ها انجام می‌شود.
به معصومیت یک کودک، دکمه‌هایی را به کار انداخت و دید که علامت‌هایی که مقصد را روی نقشه‌ی پاریس نشان می‌دادند روشن شدند. راه خانه به دفترش سرراست بود. ماجراجویی چنان او را به وجد آورده بود که از این موضوع کمی متأسف شد.
تابلوهای راهنما او را تا لبه‌ی یک راه‌پله کشاندند. در آن‌جا مسافران درهم می‌لولیدند. آن پایین، نوعی خفگی حاکم بود. کنار دری کوچک، زن جوانی با روپوش آبی نشسته بود و نیم‌کلاهی بر سر داشت. بلیط‌ها را سوراخ می‌کرد. آن‌قدر پولک سبز و زرد دوروبر او ریخته بود که انگار از یک جشن برگشته، اما خوش‌حال به نظر نمی‌رسید. افسردگی خاصی بر چهره‌اش سنگینی می‌کرد. عینکی دسته شفاف بر دماغ گردش سوار بود. حلقه‌هایی تودرتو از گوش‌هایش آویزان بودند. با این که هیچ‌ چیز دلربایی در این اندام نبود، آقای کک ریکو دولامارتینیر قادر نبود چشم از آن بردارد. در دنیا، هیچ دختر جوانی، هیچ بازیگر سینمایی، او را حیران نکرده بود. این عزب سی‌ونه ساله حتی می‌توانست ادعا کند که آن‌قدر سروگوش گه‌گاهی جنبانده که حساب‌اش از دست‌اش دررفته است. پس این چه بود که داشت در او رخ می‌داد؟ کدام باد داشت تمام تجربه‌هایش را می‌روفت؟ این تجربه‌ی جدید چه تازگی‌ئی برای او به ارمغان آورده بود.
لرزان از هیجان، بلیط‌اش را داد. آرواره‌های فولادین دستگاه سوراخ‌کن روی مقوای کوچک سبز بسته شدند، او گزش آهن را در اعماق وجودش حس کرد. این کار یک ربع ثانیه طول کشید. کارمند مذکور وقتی بلیط سوراخ‌شده را به آقای کک‌ریکو دولامارتینیر برمی‌گرداند، حتی چشم بالا نکرد نگاهی به او کند. با گام‌هایی وارفته دور شد. سه قدم که برداشت، رویش را برگرداند و دید که زن جوان همان کار را در مورد بقیه‌ی مسافران نیز تکرار می‌کند. از این موضوع حسادتی بی‌معنی و بی‌دلیل در دل احساس کرد. برای رهاشدن از این افسون، آفیش‌های روی دیوار را تماشا کرد و از این که دید آفیش تبلیغاتی شرکتی که او از ده سال پیش با موفقیت تمام سرپرستی‌اش را داشته است، در جای مناسبی نصب شده است، خشنود شد. آبشاری در پس‌زمینه، دو مکعب سفید با ابعاد متفاوت روی آن، برجسته. ماشین رخت‌شویی نیاگارا، و خواهر کوچک‌ترش، نیاگارک.
فکری از ذهنش گذشت: یک نیاگارک به آن زن جوان بلیط سوراخ‌کن هدیه کند. از این پرسه‌ی فکری لبخندش گرفت. به تخیلات‌اش میدان داد و مطمئن بود که دقیقه‌ئی بعد، خود را در مهی گلی رنگ باز‌خواهد یافت.
سررسیدن پر سروصدای قطار مترو ناگهان او را بیدار کرد. در واگنی درجه یک سوار شد و با نگاه هم‌سفران‌اش را دور تا دور از نظر گذراند. در نظر همه‌ی این اشخاص ناشناس، او مسافری بود مثل دیگران. هیچ کس حدس نمی‌زد که بین این آدم‌ها مردی است که میلیون‌ها زن خانه‌دار فرانسوی سفیدی رخت‌هاشان را مدیون اویند. داشت از ناشناس‌ بودن‌اش لذت می‌برد که بازرسی ظاهر شد و بلیط‌اش را خواست. دید که آن مقوای کوچک که نشان ظریف زن جوان بلیط سوراخ‌کن را برخود داشت، طراوت‌اش را با یک ضربه‌ی گازانبر از دست داد. دل‌اش گرفت. بلیط را در جیب بغل گذاشت و به سوی پنجره برگشت که در ورای آن دیوارهای تیره رنگ زیرزمین، با سرعتی سرگیجه‌آور، پشت‌ سر هم رد می‌شدند. این سرعت افقی، این پرتوهای زودگذر، این تنش بی‌رمق، خاطره‌ی آن زن جوان و نیم‌کلاهش، همه و همه، موجب می‌شد نیروی ادراکش مغشوش شود.
در محل کار، به حرف‌هایی که کارکنانش برایش می‌گفتند توجهی نداشت، نامه‌ها را بی آن‌که بخواند امضا کرد، و چشم از ساعت‌اش برنداشت. ساعت یک ربع به دوازده، دوباره سوار مترو شد تا به خانه‌اش برگردد، اما، در ایستگاه که پیاده شد، با اندوه متوجه شد که روی سکوی روبه‌رو، کارمند دیگری جای زن جوان بلیط سوراخ‌کن را گرفته.
تمام روز را با رؤیای او گذراند. تمام شب. و صبح فردا به این امید که او را سر پست‌اش خواهد یافت، با عجله به راه افتاد. البته او آن‌جا بود. الهه‌ی کوچک زیرزمین، مسلح به یک دستگاه سوراخ‌کن بلیط. اسفینکس بلیط سوراخ‌کن، الهه‌ی مدرن پرداخت سهم مالیات‌های اجتماعی. در حرکات‌اش دقتی مکانیکی وجود داشت. هر مسافری که او بازرسی‌اش می‌کرد، یک روز از زندگی‌اش کم می‌شد. با این حال، سرش را زیر نیم‌کلاه با چه ملاحت نابه‌خودی خم می‌کرد!
برای آن‌که این لذت با لطافت بیش‌تری همراه شود، آقای کک ریکو دولامارتینیر منتظر شد تا قطاری آمد و با شتاب از پله‌ها پایین رفت و جلو در کوچکی که زن جوان به‌هم زده بود ایستاد. زن جوان با سخت‌گیری تمام او را ورانداز کرد، درست مثل آن‌که به او بفهماند: «اجازه‌ی رد شدن ندارید!»
جالب این‌جا بود که او فکر می‌کرد آقای کک‌ریکو از این قضیه خشم‌گین می‌شود، حال آن‌که او حاضر بود نیمی از ثروتش را بدهد تا ساعت‌ها در آن‌جا راهش سد شود.
وقتی زن جوان دوباره آن در کوچک را باز کرد و بلیط را از او گرفت، همان شادی بار اول به او دست داد، منتهی این بار آشفته‌کننده‌تر. او فکر می‌کرد محال است که زن جوان این‌قدر به سوراخ کردن بلیط دیگران عشق بورزد. وگرنه او در تمام چهره‌ها، نشانه‌های یک خوشنودی غیر معمول را تشخیص می‌داد.
انگار الهامی به او شده باشد، دوباره از پله‌ی مخصوص خروج بالا رفت و بلافاصله با یک بلیط دیگر پایین آمد، به عشق این که زن جوان دوباره بازرسی‌اش کند. چهار مرتبه این بازی را تکرار کرد، بی آن‌که زن جوان متوجه شود. تقریباَ داشت از شدت خوشحالی از پا درمی‌آمد که بار پنجم زن جوان او را شناخت. برقی از تعجب از پشت عینکش درخشید، اما کلمه‌ای بر زبان نیاورد. آقای کک‌ریکو هم همین‌طور. احساس کرد در مقابل آن زن، خجالت زمان شانزده سالگی‌اش به وی دست می‌دهد. در حالی که وجودش سرشار از وجد بود، با قطاری رفت.
روزهای بعد، باز این حق را برای خود قایل شد که قبل از آن‌که وارد واگنی شود، پنج یا شش بار بلیط‌اش را بدهد سوراخ کند. بی‌شک بهترین مشتری آن زن جوان اوست. یعنی زن جوان درباره‌ی او چه فکر می‌کرد؟ او را آدمی متکبر می‌پنداشت یا این که پی برده بود در پس این بلیط هدردادن روزانه یک‌جور عبودیت پرشور نهفته است؟
اعتصاب رانندگان رؤیا خیلی وقت بود تمام شده بود، اما آقای کک‌ریکو دولامارتینیر هم‌چنان با مترو به محل کارش می‌رفت. راننده‌اش، که به آدمی بیکار بدل شده بود، داشت دچار ضعف اعصاب می‌شد. اما نگاه‌های ملتمسانه‌اش به ارباب، نمی‌توانست دل او را بر سر رحم آورد. وسایط نقلیه‌ی عمومی به مزاج ارباب ساخته بود. و این فقط به خاطر دیدن زن بلیط‌ سوراخ‌کن نبود، بلکه یکی هم به این خاطر بود که با مردم عادی پاریس شانه‌به‌شانه می‌شد. تمایلش به ارتباط با طبقات فرودست، حتی او را وامی‌داشت که با درجه‌ی دو سفر کند. او تا حد خفگی، فشرده در واگن، خود را از گرمای انسانی سرشار می‌کرد. نگاهش صدها چهره‌ی کارمند و کارگری را که حقوق‌های ناچیز داشتند سرشماری می‌کرد. از لباس‌های کهنه‌ی مردها متأثر می‌شد و بوی نای سردشده‌ی آشپزخانه‌های خانوادگی را در موی زن‌ها استشمام می‌کرد.
در محل کار، هیچ وقت دنیای پرمشغله‌ای را که ثروت‌اش بر آن استوار بود به این روشنی ندیده بود. با لذت و اضطراب حس می‌کرد که دارد اجتماعی می‌شود. و با این اندیشه که کشف آن را مدیون زن جوان بلیط سوراخ‌کن است، بیشتر از پیش او را دوست می داشت. به زودی کشش و عشق‌اش به مردم باعث شد آشکارا طرف حقوق‌بگیران را علیه رؤسا بگیرد. بعد از آن‌که نمایندگان کارمندان را به دفترش احضار کرد، آنان را تشویق کرد فوراَ درخواست افزایش حقوق کنند. آن‌ها، متحیر، ابتدا فکر کردند دامی است، سپس، بعد ازمشورت، با خجالت خواهان ده درصد افزایش حقوق پایه شدند. او از بزدلی آن‌ها خشمگین شد لحن صدایش را بالا برد و مشت بر میز کوبید و مجبورشان کرد خواستار حقوق دو برابر، کاهش ساعات حضور، و یک هفته مرخصی اضافه بشوند. آن‌ها در حالی که می‌لرزیدند این درخواست افراطی را امضا کردند. آن‌گاه، آقای کک‌ریکو دو لامارتینیر دوباره در نقش رئیس با آن‌ها وارد مذاکره شد، ارقامی را پراند، و بالاخره تقریباَ تمام آن چیزهایی را که خودش به آن‌ها پیشنهاد کرده بود از او بخواهند، پذیرفت. شرکایش او را دیوانه خواندند، اما چون اکثریت سهام را در چنگ داشت، جز سر فرودآوردن در برابر تصمیم‌اش کار دیگری نتوانستند. 
از آن روز به بعد، در ساختمان‌های شرکت نیاگارا، او به جز لبخند چیز دیگری ندید. ماشین‌نویس‌ها دفترش را گلباران می‌کردند و وقتی رد می‌شدند، نگاه‌هایی عمیق نثارش می‌کردند. بعضی‌شان زیبا بودند. اما او متوجه این لبخندها نبود و پاک تسخیر خاطره‌ی کارمند مترو بود- گرچه هنوز سر صحبت را با وی باز نکرده بود. تنها چیزی که از او می‌دانست این بود که ازدواج نکرده، چون حلقه‌ای در دست نداشت.
یک روز صبح، شجاعت به خرج داد و به جای بلیط درجه‌ی دو کاغذی به زن جوان داد که روی آن این کلمات ساده نوشته شده بود: «مادمازل اسم شما چیست؟» زن جوان بی‌ آن‌که جا بخورد، منگنه‌ی سنگینش را به حرکت درآورد و با عشوه کاغذ را تا کرد و با ضربات کوتاه و تند سوراخ‌ها به او پاسخ داد. سوراخ‌ها سه حرف را نقش کردند: ح.و.ا. اسم او حوا بود! باید حدسش را می‌زد. نخستین زن، تنها زن، نفس زن!… به سرعت از جیبش کاغذ دیگری بیرون آورد و روی آن درهم‌برهم نوشت: «حاضرید امشب با من بیرون بیایید؟» زن جوان پاسخش را دوباره سوراخ کرد- با چنان مهارتی که آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر هاج‌وواج ماند: «نه.» باز به زبان نوشته پرسید: «یک شب دیگر چی؟» زن جوان سرش را تکان تکان داد، نوعی شکلک اسرارآمیز بر صورتش نقش بست و با دست سفیدش که ناخن‌هایش از شدت کار سیاه شده بودند، گازانبر را با چابکی به کلیک‌کلیک درآورد. آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر کاغذ را پس گرفت و خواند: «شاید.» شادی برق‌آسایی او را از جا کند. پشت سرش ده‌ها نفر اعتراض می‌کردند: «- بالاخره این کمدی مسخره تمومی داره یا نه؟» آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر، که جمعیت ابله او را از پشت هل می‌دادند اما او بر فراز ابرها سیر می‌کرد، زد به چاک.
در محل کارش وقت نکرد از این خوش‌بختی‌اش لذت ببرد. هر سه دقیقه تلفن زنگ می‌زد و یکی از کارخانه‌داران تولیدکننده‌ی لوازم خانگی از او گله می‌کرد که حقوق پرسنلش را به شکل بی‌رویه‌ای افزایش داده، بی آن‌که با آن‌هایی که در این کار دستی دارند مذاکره‌ای کند. به نظر این مردان سرمایه‌دار، چنین تصمیمی ممکن بود تأثیر فاجعه‌آمیزی بر بازار دستمزد بگذارد. آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر سربه‌هوا به آن‌ها گوش می‌داد و عاشقانه گرم تماشای قابی بود که بلیط‌هایی را که حوا سوراخ کرده بود مثل عکس در آن جا داده بود. دوست داشت باقی دنیا را از یاد ببرد تا فقط به او فکر کند، اما در کمتر از یک هفته وضع دشوار شد. خبر عملکرد دست‌ودلبازانه‌ی او مثل انفجار باروت در سراسر فرانسه پخش شد و هنوز هیچ نشده، مطالبات اجتماعی تازه‌ای سر برآورد. در بیشتر شرکت‌ها، حقوق بگیران خواستار امتیازاتی هم‌تراز با حقوق‌بگیران شرکت نیاگارا شده بودند. سندیکاهای مختلف، متحیر از وسعت این حرکت، با شتاب بر این خواست‌ها اصرار ورزیدند تا بدان‌ها برچسب سستی سیاسی نزنند. ناگهان اعتصاب‌هایی به راه افتاد و با تظاهرات خیابانی رونق‌شان بیشتر شد. برخی از رؤسای بی‌پشتوانه اعلام ورشکستگی کردند، پارلمان منقلب شد، حکومت تکان خورد، و درست همان‌گونه که انتظار می‌رفت، جنجال از بخش خصوصی به بخش دولتی نیز سرایت کرد.
آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر می‌رفت سوار مترویش شود که با نرده‌های بسته مواجه شد. سرش را که بلند کرد اعلامیه‌ای را دید که در آن اعلام شده بود رفت وآمد تا اطلاع ثانوی متوقف خواهد بود. مورموری از وحشت سرتاپایش را فراگرفت، درست مثل این‌که مقابل در سردابی کوچک قرار گرفته باشد. به جای گرما و عشقی که او به حق به خود وعده داده بود، چیزی جز خلأ ظلمات، و سکوت زیرزمین رهاشده بر جای نمانده بود. فکر کرد که مقصر غیر مستقیم این حادثه‌ی نابهنگام خودش بوده. پس اندوه روحش را فرا گرفت. کار نیکش به ضررش تمام شده بود، درست انگار خدا خواسته او را به خاطر دوست داشتن زیاد مردم تنبیه کند. با چشم‌های پر از اشک، راننده‌اش را- او در اعتصاب نبود- خبر کرد تا وی را به دفترش برساند. 
از این پس زندگی‌اش بسته بود به حل‌وفصل درگیری اجتماعی‌ای که خودش ناخواسته به راه انداخته بود، و فکر می‌کرد اصلی‌ترین قربانی آن نیز خود اوست. او تمام روزنامه‌ها را می‌خرید برنامه‌ی تمام رادیوها را گوش می‌کرد، به این امید که امکان توافقی میان اداره و کارکنان کشف کند. دولت یک کمیته‌ی «ریش‌ سفیدان» تعیین کرد که وظیفه داشت در مورد این مسئله با نمایندگان سندیکاها مذاکره کند. چهار روز طول کشید تا این آقایان بر سر یک برنامه‌ی کاری به توافق برسند. بعد از آن هم مذاکرات، کاملاَ مخفیانه، آغاز شد. مطبوعات گاه‌گاه اطلاعیه‌ای را به اختصار چاپ می‌کردند که در آن اعلام شده بود: «پل‌ها هنوز خراب نشده‌اند.» یا: با این که هنوز «اصل کار» مانده تا انجام شود «چند امتیاز جزیی» به دست آمده است. وزارت کشور پیش‌بینی کرد که این چالش حالا حالاها ادامه دارد. لذا ترتیب یک سیستم حمل‌ونقل جایگزین را داد.
آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر، هر روز صبح سوار ماشین می‌شد و می‌گفت جلو دهانه‌ی ورودی متروی شهر، که به شکل بی‌رحمانه‌ای بسته بود، توقف کند. خودش را نفرین می‌کرد که چرا از حوا نام خانوادگی و آدرسش را نپرسید! یعنی الآن او کجاست؟ چگونه می‌شود با او ارتباط برقرار کرد؟ در رؤیا، او را با نیم‌کلاه کوچکش و گازانبر بزرگش می‌دید و خشم و رقت و اندوه قلبش را از جا می‌کند. حوا جای بسیار مهمی در زندگی‌اش پیدا کرده بود. نمی‌توانست از حوا بگذرد. اعتصاب که تمام شود، از او خواستگاری خواهد کرد. اما او حسود است: برای این‌که حوا کاملاَ مال او باشد، مجبورش می‌کند کارش را ترک کند. در خیال، شب‌نشینی‌های دراز زناشویی را تصویر می‌کرد: حوا روی صندلی دسته‌داری کنار آتش، در حال سوراخ کردن بلیط‌هایی که او یکی یکی به سویش دراز می‌کند. این بود که در مقابل آن «ریش سفیدان» که استدلال‌های عاقلانه‌شان تمامی نداشت، از کوره درمی‌رفت. خساست دولت دیگر از حد گذشته. یعنی نمی‌توانند این چهار شاهی مورد درخواست آن مردم بیچاره را به آن‌ها ببخشند؟ در آن لحظه، چپ‌تر از او کسی نبود.
درست همان موقع که به نظر می‌رسید پاریس برای همیشه از متروی شهری و اتوبوس بی‌بهره خواهد ماند، ناگهان ابرها کنار رفتند، دولت موافقت کرد از اول ژانویه‌ی سال بعد، حقوق طبقاتی را که در نامساعدترین وضع قرار داشتند هفده درصد افزایش دهد. سندیکاها این اقدام را پیروزی بزرگ پرولتاریا به شمار آوردند و جریان کار، در سرتاسر کشور، مردانه از سر گرفته شد. روز بازگشایی متروی شهری، افتاب که طلوع کرد، آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر، به طرف ایستگاه یورش برد، از پله‌ها پایین رفت، و متحیر در برابر زن بلیط سوراخ‌کن، که بلیط سوراخ‌کن خودش نبود، ایستاد. هنوز هیچ نشده، آن زن اشغالگر می‌خواست بلیط‌ش را بگیرد، اما او گامی پس کشید. افکاری با خشونت در سرش به دورا افتادند، عین لباس‌های کثیف در ماشین رخت‌شویی نیاگارا. چند مسافر که عجله داشتند، غرغرکنان از او جلو زدند. او منتظر شد تا آرامشش را به دست آورد، به سوی زن کارمند رفت، و در یک نفس از او پرسید:
– مادمازل حوا امروز صبح این‌جا نیست؟
زن جایگزین با لحنی مشکوک پرسید:
– با او چکار دارید؟
او قدرت دروغ گفتن پیدا کردک
– من یکی از اقوامش هستم. آمده‌م از حالش جویا بشم.
– اون رفته.
او من‌من کرد:
– رفته؟ یعنی چی رفته؟
– رفته دیگه، از اداره رفته.
– امکان نداره…
– دلیلش هم همین که نیست دیگه! کار خیلی خوبی کرد، والله. با اون چندرغازی که به ما می‌دهند، اصلاَ ارزشش رو نداره! حتی با اون افزایش حقوق الکی‌شون!… شوهر خواهرش تو بازار فروشنده است، اون رو برده پیش خودش. اگه می‌خوایید ببینیدش برید اون جا.
همان شب، او در بازار، وسط دیوارهای آذوقه پرسه می‌زد. اولین بار بود که در این خیابان‌های سرپوشیده به ماجراجویی می‌پرداخت، و شدت حیرتی که از این موضوع حس می‌کرد، حتی از حیرتی که در متروی شهری احساس کرده بود بیشتر بود. با این حال، به قدری نگران بود که نمی‌توانست به درستی از تماشای آدم‌ها و بساط‌های گسترده لذت ببرد. خیلی زود متوجه شد که ازدحام جمعیت در این‌جا به قدری زیاد است که پیدا کردن کسی بدون تعیین دقیق خیابانش امکان ندارد. بعد از آن‌که دو ساعت تمام از این دکه به آن دکه سرگردان گشت، مأیوس ایستاد. سرش پر بود از جیغ و داد، نورهای زننده، و بوی خوراکی‌ها. اشخاص مشکوکی هلش می‌دادند و او نمی‌فهمید. فقط یک چیز می‌خواست، این‌که بر زمین بیفتد، چشم‌هایش را ببندد، و همه چیز را فراموش کند. با وجود این، بعد از یکی دو دقیقه، دوباره به راه افتاد، بی آن‌که بداند به کجا می‌رود. سیل انسانی او را می کشاند و می‌برد، از گوشت گوسفند به گوشت مرغ، از گوشت مرغ به غذاهای دریایی، واز غذاهای دریایی به سبزی‌جات و میوه‌ها. ناگهان اعصابش به لرزه درآمد و نگاهش تیز شد. درست در برابر او، در کنگره‌ای که از کنار هم قرارگرفتن دو ردیف قفسه ساخته شده بود، آن اندام متحرک، خود او بود. از میان مردم با آرنج برای خود راه باز کرد تا به مغازه نزدیک شود. اما هرقدر نزدیک‌تر می‌شد، اشتیاقش به یأس بدل می‌گشت. زن جوان، چون ماهی‌هایی که در اعماق صید می‌شوند و وقتی به سطح می‌رسند درخشندگی خود را از دست می‌دهند، بیرون زیرزمین پاریس، در هوای آزاد، سایه‌ای از خودش بیش نبود. حالا که دیگر غرق رمز و راز تیره و پرسروصدای راه‌آهن زیرزمینی نبود، تمام جذابیتش فرو ریخته بود. روپوش خاکستری بر تن داشت و دیگر نیم‌کلاه نداشت. آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر به‌طور غریزی با چشم‌هایش دست‌های او را به دنبال گازانبر کاوید. آخر آن زن در این معبد خورد و خوراک، چه احتیاجی به این وسیله داشت؟ مرد بیچاره، با این فکر که دیگر هیچ وقت زن بلیطش را سوراخ نخواهد کرد، نزدیک بود از غیض فریاد بکشد. در همان لحظه زن او را دید. یعنی او را شناخت؟ یا فکر کرد از مشتری‌های شوهرخواهرش است؟ از پشت عینکش به مرد لبخند زد. دوروبرش فروشنده‌ها هوار می‌کشیدند:
– سیب سفید درختی. قند عسل!… سیب گلاب دارم…
چون آقای کک‌ریکو دولا مارتینیر حرکتی نکرد، حوا سیبی از جعبه‌ای کوچک برداشت و به سوی او دراز کرد. مرد وحشت‌زده روی برگرداند و از میان جمعیت فرار کرد.
دیگر هیچ‌وقت آن زن را ندید و دیگر هیچ‌وقت سوار قطار زیرزمینی نشد. 
نویسنده: هانری تروایا
مرجم: سحر داوری

انتشارات تجربه – چاپ اول، 1376
حروف چین: ش. گرمارودی

وانگ‌فو صورتگر پیر و شاگردش لینگ در جاده‌های قلمرو پادشاهی «هان» پیش می‌رفتند.
آهسته می‌رفتند، زیرا وانگ‌فو شب‌ها به نظاره‌ی ستارگان می‌ایستاد و روزها به تماشای سنجاقک‌ها. بار اندکی با خود داشتند. زیرا وانگ‌فو نقش چیزها را دوست می‌داشت و نه خود چیزها را و هیچ چیز جهان به چشم او درخور داشتن نبود مگر قلم‌مو و کوزه‌ی روغن جلا و مرکب چین، و نیز نورد ابریشم و کاغذ برنج. تهی‌دست بودند، زیرا وانگ‌فو پرده‌هایش را به یک وعده حریره‌ی ارزن می‌داد و سکه‌های پول را به هیچ می‌شمرد. شاگردش لینگ که زیر بار انبانی از نقش‌های ناتمام خمیده بود به حرمت پشت دوتا می‌کرد، گویی که گنبد آسمان را بر دوش می‌کشید، زیرا این انبان به چشم لینگ پر از کوه‌های برفی و رودهای بهاری و سیمای ماه تابستانی بود.
لینگ زاده نشده بود تا همپای پیرمردی که فلق را به بند می‌کشید و شفق را به دام می‌افکند آواره‌ی جاده‌ها شود. پدرش زرگر بود ومادرش یگانه فرزند بازرگانی که سنگ یشم می‌فروخت و دارایی‌اش را برای او به ارث گذاشته و نفرینش کرده بود که چرا پسر نشده است. لینگ در خانه‌ای پرورش یافته بود که در آن ثروت به پیشامدهای ناخواسته اذن دخول نمی‌دهد. این زندگانی دربسته او را کم‌دل ساخته بود: از حشرات، از رعد، از چهره‌ی مردگان می‌ترسید. چون پانزده ساله شد، پدرش همسری برای او برگزید، همسری که بسیار زیبا بود، زیرا تصور سعادتی که بدین گونه برای فرزندش فراهم می‌آورد خود او را هم در غم رسیدن به سنی که شب‌هایش تنها به کار خفتن می‌آید تسلی می‌داد. همسر لینگ نازک چون نی، ساده چون شیر، لطیف چون آب دهان، نمکین چون اشک بود. پس از جشن زفاف، پدر و مادر لینگ کار حیا را با مردن خود به نهایت رساندند و پسرشان در خانه‌ای منقش به شنگرف، در کنار زن جوانش که همواره لبخند می‌زد و آلوبُنی که هر بهار شکوفه‌های گلفام می‌داد، تنها ماند. لینگ این زن صافی‌دل را چون آیینه‌ای که هرگز تیرگی نپذیرد و چون طلسمی که پیوسته کار‌آمد باشد دوست می‌داشت. به رسم زمانه، به چای‌خانه‌ها می‌رفت و بندبازان و رقاصان را تشویق می‌کرد.
شبی در میکده‌ای هم‌سُفره‌ی وانگ‌فو شد. پیرمرد باده نوشیده بود تا مگر حالتی یابد که نقش می‌خواره‌ای را بهتر بنگارد. سر بر شانه خم کرده بود و گویی می‌کوشید تا فاصله‌ی میان دست و پیاله‌اش را اندازه بگیرد. عرق برنج زبان این هنرمند کم‌سخن را گشوده بود، و وانگ‌فو در آن شب چنان سخن می‌گفت که گویی خاموشی دیواری بود وکلمات رنگ‌هایی برای اندودن دیوار. از فیض حضور او، لینگ با زیبایی چهره‌ی باده‌نوشان در پس پرده‌ی بخار نوشابه‌های گرم و با جلوه‌ی قهوه‌ای رنگ گوشت‌هایی که در برخورد با زبانه‌ی آتش، جایی بیش‌تر و جایی کم‌تر، سرخ می‌شوند و با سرخی دلنشین لکه‌های شراب که، هم‌چون گلبرگ‌های پژمرده، جای‌جای بر روی سفره‌ها نقش می‌بندند آشنا شد. تندبادی پنجره را از جا کند و رگبار به درون اتاق پاشید. وانگ‌فو سر پیش برد و جلال خطوط شکسته و سربی رنگ آذرخش را به او نشان داد و لینگ با شگفتی دریافت که دیگر ترسی از تندر ندارد.
لینگ دانگ نقاش پیر را پرداخت و چون وانگ‌فو نه پولی داشت و نه میزبانی، خاضعانه سرپناهی به او عرضه کرد. همگام یکدیگر به راه افتادند. لینگ فانوسی به دست داشت. نور فانوس از گودال‌های آب درخشش‌های شگرف برمی‌انگیخت. آن شب، لینگ با حیرت پی برد که دیوارهای خانه‌اش، به خلاف آن‌چه می‌پنداشت، شنگرفی نیست، بلکه به رنگ نارنج رسیده‌ای در آستانه‌ی گندیدن است. در حیاط خانه، وانگ‌فو متوجه ظرافت شکل درختچه‌ای شد که کس تا آن زمان درنیافته بود و آن را به زن جوانی تشبیه کرد که گیسو افشان کرده است تا خشک شود. در دالان، حرکت مردد موری را از کنار شکاف‌های دیوار با شیفتگی دنبال کرد، و ترس و انزجار لینگ را از این حشرات فرو ریخت. آن‌گاه لینگ چون دریافت که وانگ‌فو روح و ادراک تازه‌ای به او عطا کرده است پیرمرد را به حرمت در اتاقی که پدر و مادرش در آن مرده بودند خواباند.
از دیرباز، وانگ‌فو آرزومند برآوردن نقش شاهدختی در روزگاران گذشته بود که زیر بیدبُنی نشسته است و عود می‌نوازد. هیچ زنی چندان رؤیایی نبود که الگوی او شود، اما لینگ چون زن نبود از عهده برآمد. سپس وانگ‌فو از نقش شاهزاده‌ی جوانی سخن گفت که در پای درخت سدر بلندی کمان کشیده است. هیچ مرد جوانی در آن زمان چندان رؤیایی نبود که به کار او آید. اما لینگ زن خود را در پای آلوبن واداشت. پس وانگ‌فو او را در جامه‌ی پریان میان ابرهای غروب آفتاب نقش کرد، و زن جوان گریست، زیرا این طلیعه‌ی مرگ بود. از زمانی که لینگ نقش‌های او را که ساخته‌ی وانگ‌فو بود بر خود او برتری می‌داد چهره‌اش چون گلی دستخوش باد گرم یا باران‌های تابستانی می‌پژمرد. یک روز صبح پیکر او را آویخته بر شاخه‌های آلوبن گلفام یافتند: دنباله‌ی شالی که بر گرد گردنش حلقه شده بود با گیسویش در باد موج می‌زد. نازک‌تر از همیشه بود و پاک‌تر از زیبارویان ممدوح شاعران گذشته. وانگ‌فو آخرین بار نقشی از او کشید، زیرا این رنگ سبز را که بر چهره‌ی مردگان می‌نشست دوست می‌داشت. شاگردش لینگ مشغول ساییدن رنگ بود و این کار به چنان دقت و مراقبتی نیاز داشت که گریستن را از یاد برد.
لینگ غلامان و سنگ‌های یشم و ماهیان حوضش را پیاپی فروخت تا کوزه‌های مرکب ارغوانی که از مغرب زمین می‌آمد برای استادش فراهم آورد. چون خانه خالی شد آن را ترک کردند، و لینگ در را پشت سر خود به روی گذشته‌اش بست. وانگ‌فو از شهری که چهره‌هایش دیگر از زشتی و زیبایی هیچ رازی نداشتند تا بر او عرضه کنند ملول شده بود، و استاد و شاگرد با هم در جاده‌های کشور امپراتوری «هان» آواره شدند.
آوازه‌ی ایشان پیش از خودشان به روستاها، به آستانه‌ی قلعه‌ها، به رواق معبدهایی که زائران بی‌قرار شامگاهان به آن‌جا پناه می‌برند می‌رسید. می‌گفتند که وانگ‌فو با آخرین رنگی که به چشمان نقش‌هایش می‌زند می‌تواند در این نقش‌ها جان بدمد. مزرعه‌داران می‌آمدند و به او التماس می‌کردند که سگ نگهبانی برایشان بکشد و امیران از او نقش سرباز می‌خواستند. علمای دین وانگ‌فو را چون حکیمی می‌ستودند و عامه‌ی مردم از او چون جادوگری می‌ترسیدند. وانگ‌فو از این اختلاف آراء لذت می‌برد چون می‌توانست جلوه‌های سپاس و ترس و ستایش را در پیرامون خود مشاهده و بررسی کند.
لینگ غذا گدایی می‌کرد و مراقب خواب استاد بود و جذباتش را فرصت می‌شمرد تا پاهایش را بمالد. به هنگام سپیده دم که استاد پیر هنوز در خواب بود، به شکار مناظر پوشیده در پس پرده‌های نی می‌فت و شب هنگام که استاد، خسته و دل‌سرد، قلم‌موهایش را می‌افکند آن‌ها را از روی زمین برمی‌چید. هنگامی که وانگ اندوهگین می‌شد و از پیری خود سخن می‌گفت، لینگ لبخند‌زنان تنه‌ی استوار بلوط کهنی را به او نشان می‌داد و هنگامی که وانگ شاد بود و لطیفه می‌گفت، لینگ به فروتنی وانمود می‌کرد که گوش می‌دهد.
یک روز شامگاه به حومه‌ی پایتخت امپراتوری رسیدند و لینگ برای وانگ‌فو به جستجوی مسافرخانه‌ای برآمد تا شب را در آن‌جا به روز آورند. پیرمرد خود را در ژنده‌‌پاره‌ها پیچید و لینگ در کنار او خفت و در آغوشش گرفت تا گرمش کند، زیرا بهار تازه فرا می‌رسید و زمین خاکی هنوز یخ‌بسته بود. وقت سحر، صدای گام‌های سنگینی در راهروهای مسافرخانه پیچید و زمزمه‌ی وحشت‌زده‌ی مهماندار و عربده‌هایی به زبان وحشیان شنیده شد. لینگ به خود لرزید و به یاد آورد که روز پیش یک گرده نان برنج برای استادش دزدیده بوده است. شک نداشت که آمده‌اند تا او را دستگیر کنند و نگران شد که فردا چه کسی وانگ‌فو را در گذر از گدار رودخانه یاری خواهد کرد.
سربازان، فانوس در دست، به درون آمدند. نور فانوس‌ها که از خلال کاغذ الوان می‌تراوید پرتوهای سرخ و آبی به کلاه چرمی ایشان می‌افکند. زه کمان بر روی شانه‌هایشان می‌لرزید و سبُع‌ترین ایشان ناگهان بی‌سبب نعره می‌کشیدند. دست سنگین خود را بر گردن وانگ‌فو نهادند و وانگ‌فو بی‌اختیار دریافت که رنگ آستینشان با رنگ شنلشان نمی‌خواند.
وانگ‌فو، که شاگردش تکیه‌گاهش شده بود، راه‌های پست و بلند را لنگ‌لنگان در پی سربازان پیمود. انبوه رهگذران به تماشای ایشان آمدند و این دو تبه‌کار را که بی‌شک برای گردن زدن می‌بردند ریشخند می‌کردند. سربازان سوأل‌های وانگ را با شکلکی وحشیانه جواب می‌دادند. دست‌های تخته‌بند شده‌ی او بی‌تاب از درد بود، و لینگ دل‌افسرده لبخند‌زنان به استادش می‌نگریست و این برای او شیوه‌ای مهر‌آمیزتر از گریستن بود.
به آستانه‌ی قصر امپراتور رسیدند که دیوارهای بنفشش در روز روشن چون دامن شفق تُتُق می‌کشید. سربازان وانگ‌فو را از تالارهای بی‌شمار چهارگوش یا دایره‌وار گذراندند که نمادهایی بود از فصول سال، چهار جهت اصلی، نر و ماده، طول عمر، مواهب قدرت. درها بر پاشنه‌ها می‌چرخیدند و نغمه‌ای آهنگین بر می‌آوردند و توالی آن‌ها به گونه‌ای بود که با پیمودن تالارهای قصر از مشرق به مغرب، همه‌ی پرده‌های موسیقی به ترتیب نواخته می‌شد. همه چیز چنان مرتب شده بود تا اندیشه‌ی قدرت و ظرافتی فوق بشری را تداعی کند، و احساس می‌شد که کوچک‌ترین دستور در این‌جا حکمی قاطع و قاهر چون حکمت نیاکان دارد. سرانجام هوا سبک شد و سکوت چنان ژرفایی یافت که کس اگر شکنجه می‌شد زهره‌ی فریاد زدن نداشت. خواجه‌سرا پرده‌ای را بالا زد، بر اندام سربازان چون تن زنان لرزه افتاد، و جمع کوچک وارد تالاری شد که «پسر آسمان» آن‌جا بر تخت نشسته بود.
تالاری بود بی‌دیوار و استوار به ستون‌های ستبر از سنگ نیلگون. در آن سوی تنه‌ی مرمرین ستون‌ها، باغی شکفته بود و هر گل پرورده در باغچه‌هایش به نوع نادری تعلق داشت که از ماورای اقیانوس‌ها آورده بودند. ولی هیچ یک از گل‌ها بویی نمی‌دا د مبادا که حالت مراقبه‌ی «اژدهای آسمانی» از بوهای خوش آشفته شود. به احترام سکوتی که اندیشه‌هایش در آن غوطه می‌خورد هیچ پرنده‌ای به درون حصار قصر راه نداشت و حتی زنبوران عسل را از آن‌جا رانده بودند. دیواری سترگ باغ را از باقی جهان جدا می‌کرد تا بادی که از روی لاشه‌ی سگان و کالبد کشتگان کارزاها می‌گذرد مبادا که سر به گستاخی بر آستین امپراتور بساید.
«سلطان آسمانی» بر اریکه‌ای از سنگ یشم تکیه زده بود، و گرچه سال عمرش از بیست نمی‌گذشت دست‌هایش چون دست پیران پر از چین و شکنج بود. جامه‌اش نیلی بود تا زمستان را نمایش دهد و سبز بود تا بهار را به یاد آورد. چهره‌اش زیبا بود اما سرد چون آیینه‌ای بر بلندی نهاده که فقط اختران و آسمان نستوه را بازتاب دهد. درسمت راستش «وزیر لذت‌های کامل» ایستاده بود و در سمت چپش «مشاور عذاب‌های عادلانه». چون ملازمانش، صف‌زده در پای ستون‌ها، همواره گوش می‌سپردند تا کوچک‌ترین کلام را از دهانش بربایند عادت کرده بود که پیوسته با صدای آهسته سخن بگوید.
وانگ‌فو زمین ادب بوسه داد و گفت:
– ای اژدهای آسمانی، من پیرم، مستمندم، ناتوانم. تو چون تابستانی و من چون زمستانم. تو ده هزار عمر داری و من همین یک عمر را دارم که رو به پایان است. مگر من با توچه کرده‌ام؟ دست‌های مرا بسته‌اند، حاشا که از این دست‌ها بر تو گزندی رسیده باشد.
امپراتور گفت:
– ای وانگ‌فوی پیر، می‌دای با من چه کرده‌ای؟
آهنگ صدایش چنان گوش‌نواز بود که به شنونده هوای گریه دست می‌داد. دست راست خود را که از بازتاب سنگفرش یشمی چون گیاهی دریایی فیروزه‌گون می‌نمود بلند کرد و وانگ‌فو، شگفت‌زده از درازای این انگشتان باریک، به جستجو در خاطرات خود پرداخت که آیا زمانی از امپراتور یا نیاکانش نقش ناقابلی نکشیده بوده است تا به کیفر آن سزاوار مرگ شده باشد. ولی این بعید می‌نمود زیرا تا این زمان وانگ‌فو به دربار امپراتوران کم‌تر پا گذاشته بود و کلبه‌ی مزرعه‌داران را یا، در شهرها محله‌های روسپیان را و می‌خانه‌های کنار ساحل را که باربران در آن‌جا ستیزه می‌کنند خوش‌تر می‌داشت.
امپراتور گردن باریکش را به سوی پیرمرد خم کرد و دوباره گفت:
– ای وانگ‌فوی پیر، می‌دانی با من چه کرده‌ای؟ اکنون به تو می‌گویم. اما چون زهر دیگران جز از راه نُه منفذ ما نمی‌تواند وارد تنمان شود، برای این‌که خطاهایت را نشان دهم تو را از یکایک دالان‌های خاطره‌ام می‌گذرانم و سراسر زندگی‌ام را بر تو عیان می‌کنم. پدر من مجموعه‌ای از کارهای تو را در پنهان‌ترین تالارهای قصر گرد آورده بود، زیرا بر آن بود که چهره‌های منقوش بر پرده‌ها باید پوشیده از دیده‌ی نامحرمان باشد که نمی‌توانند در حضور ایشان چشم به زیر افکنند. ای وانگ‌فوی پیر، من در همین تالارها پرورش یافته‌ام، زیرا بر گرد من خلوتی ساخته بودند تا در آن بزرگ شوم. امواج مشوش رعایا را از من دور کرده بودند تا لوث وجود ابنای بشر بر دامن معصومیتم ننشیند. هیچ کس اجازه نداشت که حتی از برابر آستانه‌ام بگذرد مبادا که سایه‌ی مرد یا زنی تا نزدیک من گسترده شود. چند بنده‌ی پیر که به خدمت من گماشته بودند هرچه کم‌تر خود را نشان می‌دادند. زمان دایره‌وار می‌چرخید و نقش‌های تو با سپیده دم جان می‌گرفت و با شامگاه رنگ می‌باخت. شب‌هایی که خواب به چشمم نمی‌آمد به آن‌ها می نگریستم و، مدتی نزدیک به ده سال، همه شب به آن‌ها نگریسته‌ام. روزها بر قالیچه‌ای که نقشش در خاطرم حک شده بود می‌نشستم و دست‌های خالی‌ام را بر زانوهای ابریشمی زردم می‌گذاشتم و در اندیشه‌ی لذت‌هایی که آینده برایم خواهد آورد فرو می‌رفتم. جهان را در نظرم مجسم می‌کردم که سرزمین «هان» در مرکز آن قرار داشت و مانند دشت هموار و فرورفته‌ی کف دست بود که پنج رود سرنوشت بر آن خط انداخته‌اند. گرد بر گرد جهان دریا بود که دیوان در آن زاده می‌شوند و دورتر کوه‌ها که آسمان را بر دوش گرفته‌اند. برای این‌که بتوانم همه‌ی این چیزها را مجسم کنم از نقش‌های تو مدد می‌جستم. باور کرده بودم که دریا مانند برکه‌ی پهناور گسترده بر پرده‌های توست با رنگی چنان نیلگون که چون سنگی در آن افتد لاجرم یاقوت ازرق می‌شود و زنان مانند گل‌ها گشوده و بسته می‌شوند، همانند پریانی که در خیابان‌های باغ‌هایت با وزش باد به این سو و آن سو روان‌اند، و جنگاوران باریک‌میان، که پاسدار دژهای مرزی‌اند، خود پیکان‌هایی دلدوزند. چون به سن شانزده رسیدم، درهایی که مرا از جهان جدا می‌کرد گشوده شد: به ایوان قصر رفتم تا ابرها را تماشا کنم، ولی آن‌ها به زیبایی ابرهای شامگاهی تو نبودند. خواستم تا تخت روانی برایم بیاورند: با تحمل تکان‌های جاده‌هایی که نه از گل و لایشان خبر داشتم و نه از سنگ‌هایشان، همه‌ی مرزهای امپراتوری را زیر پا گذاشتم و اثری ازآن باغ‌ها با زنانی چون کرمکان شب‌تاب نیافتم. همان زنان پرده‌های تو با تنی که خود باغ است. سنگ‌ریزه‌های کرانه‌ها از اقیانوس‌ها بیزارم کرد؛ خون شکنجه‌شدگان به سرخی انار پرده‌های تو نیست؛ حشرات روستاها از درک زیبایی شالیزارها بازم می‌دارند؛ تن زنده‌ی زنان چون گوشت مرده‌ی آویخته بر قناره‌ی قصابان دلزده‌ام می‌کند، و خنده‌ی درشت سربازان اندرونم را می‌خراشد. وانگ‌فو، ای شیاد پیر، تو به من دروغ گفته‌ای. جهان هیچ نیست جز توده‌ای از لکه‌های درهم که ار قلم نگارگری دیوانه بر خلأ ریخته شده است و پیوسته با اشک‌های ما شسته می‌شود. کشور «هان» زیباترین کشورها نیست، و من نیز امپراتور نیستم. یگانه کشوری که فرمانروایی بر آن ارزش دارد کشوری است که تو، ای وانگ‌فوی پیر، از راه «هزار خم» و «ده هزار رنگ» در آن وارد می‌شوی. بر کوه‌های پوشیده از برفی که هرگز آب نمی‌شوند و بر بنفشه‌زارهایی که هرگز نمی‌میرند تنها تویی که دل‌‌آسوده فرمان می‌رانی. از این روست، ای وانگ‌فو، که برای تو شکنجه‌ی خاصی اندیشیده‌ام، برای تو که افسونگری‌هایت مرا از آن‌چه دارم بیزار کرده‌اند و هوس آن‌چه را نخواهم داشت در من انگیخته‌اند. و برای محبوس کردن تو در یگانه سیاه‌چالی که هرگز نتوانی از آن به در آیی، بر آن شده‌ام تا میل بر چشمانت بکشند، زیرا چشمان تو، ای وانگ‌فو، دو در جادویی‌اند که قلمرو پادشاهی‌ات را به رویت می‌گشایند. و چون دست‌هایت دو راه ده شاخه‌اند که تو را به قلب قلمروت می‌برند، عزم کرده‌ام که آن‌ها را از تنه‌ات جدا کنند. ای وانگ‌فوی پیر، فهمیدی که چه گفتم؟
لینگ، به شنید این سخن، دشنه‌ی لب‌شکسته‌ای از پر کمرش درآورد و خود را به روی امپراتور افکند. دو نگهبان او را گرفتند. پسر آسمان لبخند زد، آهی کشید و گفت:
– و از این‌که دوستت می‌دارند از تو متنفرم، ای وانگ‌فوی پیر. بکشید این سگ را.
یکی از سربازان شمشیر بالا برد. لینگ جستی به پیش زد تا خونش بر پیراهن استاد نپاشد. سر لینگ از گردن، چون گلی که از شاخه بچینند، جدا شد. خدمتکاران جسدش را بیرون بردند و وانگ‌فو، دل‌شکسته، لکه‌ی ارغوانی زیبایی را که خو شاگردش بر سنگ‌فرش سبز انداخته بود به تحسین نگریست.
امپراتور اشاره‌ای کرد و دو خواجه‌سرا چشمان وانگ‌فو را پاک کردند. امپراتور گفت:
– گوش کن، وانگ‌فوی پیر، اشک‌هایت را خشک کن، چون وقت گریستن نیست. چشمت باید روشن بماند تا اندک نوری که در آن باقی است از اشک تیره نشود. زیرا تنها از راه کینه‌توزی نیست که مرگت را آرزو می‌کنم، تنها از روی سنگ‌دلی نیست که می‌خواهم رنج‌کشیدنت را ببینم. من خیال دیگری در سر دارم، ای وانگ‌فوی پیر. در نگارخانه‌ی آثارت که در قصر من است نقش دلربایی هست که در آن کوه‌ها و مصب رودها و دریا منعکس شده است، البته به مقیاسی بسیار کوچک، ولی با چنان بداهتی که از بداهت خود اشیاء درمی‌گذرد، مانند عکسی که بر دیواره‌ی گوی بلورینی افتد. اما این نقش ناتمام است، وانگ‌فو، و شاهکار تو در حد پیرنگ مانده است. در آن دم که در دره‌ی دورافتاده‌ای نشسته بودی و نقش می‌زدی چه بسا چشمت به پرنده‌ای افتاده که می‌گذشته یا کودکی که این پرنده را دنبال می‌کرده است، و منقار پرنده یا چهره‌ی کودک پلک‌های نیلی امواج را از یادت برده است. شرابه‌های روپوش دریا و موهای جلبکی صخره‌ها را ناتمام گذاشته‌ای. وانگ‌فو، می‌خواهم که تو این آخرین ساعات بینایی را که برایت مانده است در اتمام این نقش به کار بری تا حاوی آخرین رازهایی شود که در عمر درازت اندوخته‌ای. بی‌شک دست‌های تو، که به زودی از تنت جدا می‌شود، بر روی پارچه‌ی ابریشمین خواهد لرزید و نامتناهی، با خطوط لرزان بدبختی، وارد پرده‌ی تو خواهد شد. و بی‌شک چشمانت، که نزدیک به تاریک شدن است، در منتها‌الیه حواس بشری، روابطی کشف خواهد کرد. ای وانگ‌فوی پیر، چنین است خواست من، و می‌دانم چگونه وادارت کنم که فرمان ببری. اگر تن ندهی، پیش از آن‌که کورت کنم همه‌ی آثارت را خواهم سوزاند و تو چون پدری خواهی شد که همه‌ی پسرانش را بکشند و امید به دوام تبارش را از میان ببرند. ولی بیا و این آخرین سفارش را نشانه‌ای از نیک‌خواهی من بدان، زیرا می‌دانم که نقش پرده یگانه معشوقی است که تو در کنار گرفته‌ای. و دادن قلم‌مو و رنگ و مرکب به تو تا همدم آخرین ساعات زندگی‌ات باشد در حکم بخشیدن یک دختر زیبا برای هم‌آغوشی به مردی است که باید به دار آویخته شود.
به یک اشاره‌ی انگشت کوچک امپراتور، دو خواجه‌سرا پرده‌ی ناتمامی را که وانگ‌فو طرحی از دریا و آسمان بر آن افکنده بود در نهایت احترام پیش آوردند. وانگ‌فو اشک‌هایش را پاک کرد و لبخند زد، زیرا این طرح کوچک جوانی‌اش را به یادش می‌آورد. همه چیز آن حاکی از دل‌ خرمی بود که وانگ‌فو دیگر در خود نمی‌دید، و با این حال چیزی کم داشت، زیرا در زمانی که آن را می‌کشید هنوز به تأمل نه در کوه‌ها نگریسته بود و نه در صخره‌‌هایی که پهلوی برهنه‌ی خود را در دریا می‌شورند و نه اندوه شامگاه را، چنان که باید، در خود جذب کرده بود. وانگ‌فو یکی از قلم‌موهایی را که برده‌ای به او عرضه می‌داشت برگزید و بر دریای نیمه‌تمام چند خط نیلی کشید. خواجه‌سرایی در کنار پایش نشسته بود و رنگ می‌سایید، ولی در این کار مهارتی نداشت، و وانگ‌فو غم فقدان لینگ را بیش از پیش حس کرد.
وانگ‌فو نخست گوشه‌ی بال ابری را، بر فراز کوهسار، گلگون کرد. سپس بر سطح دریا چین‌های ریزی افزود که احساس آرامش را ژرف‌تر می‌کرد. سنگ‌فرش یشمی کف تالار به طرز غریبی نمناک‌ می‌شد، اما وانگ‌فو، غرقه در نگارگری خود، هشیار نبود که در آب نشسته است و نقش می‌زند.
زورق خُردی که با هر چرخش قلم نقاش درشت‌تر می‌شد اینک سرتاسر بخش پیشین پرده‌ی ابریشمین را گرفته بود. آهنگ موزون برخورد پاروها با آب، تند و چالاک چون بال زدن پرندگان، ناگهان از دور برخاست. نزدیک و نزدیک‌تر شد و آرام آرام در سرتاسر تالار پیچید. سپس خاموش شد و قطره‌های آب، بی‌حرکت و آویزان بر پاروهای کرجی‌بان، می‌لرزید. از مدتی پیش، آهن تفته‌ی آماده برای چشمان وانگ‌فو بر روی آتشدان جلاد سرد شده بود. آب اکنون تا محاذی شانه‌ها بالا آمده بود و درباریان، که به حکم ادب هم‌چنان بر جا ایستاده بودند، بر سر پنجه‌ی پا بلند می‌شدند. آب سرانجام به محاذی قلب امپراتور رسید. سکوت چندان ژرف بود که قطره اشکی اگر می‌چکید صدایش شنیده می‌شد.
لینگ پیش آمد. پیراهن کهنه‌ی هرروزه‌اش را به تن داشت و بر آستین راستش هنوز آثار شکافی دیده می‌شد که لینگ فرصت نیافته بود تا صبح‌دم، پیش از آمدن سربازان، آن را بدوزد. اما بر گرد گردن خود شال سرخ غریبی داشت.
وانگ‌فو هم‌چنان که به کار خود مشغول بود به او گفت:
– گمان می‌کردم که تو مرده‌ای.
لینگ مؤدبانه جواب داد:
– شما زنده باشید و من جسارت کنم که بمیرم؟
و زیر بازوی استاد را گرفت تا سوار زورق شود. عکس سقف یشمی تالار در آب افتاده بود چندان که گویی لینگ درون غاری زورق می‌راند. بافه‌های گیسوی درباریان غریق چون انبوه ماران بر سطح آب پیچ و تاب می‌خورد، وسر پریده رنگ امپراتور چون نیلوفری موج می‌زد.
وانگ‌فو با لحن اندوهگینی گفت:
– نگاه کن، شاگرد، این بیچاره‌ها در حال مردن‌اند اگر تا حال نمرده باشند. گمان نمی‌کردم که در دریا آن‌قدر آب باشد که بتواند امپراتور را هم غرق کند. چه باید کرد؟
شاگرد زیر لب گفت:
– جای نگرانی نیست، استاد. به زودی خشک خواهند شد و حتی به یاد نخواهند آورد که هرگز آستین‌شان تر شده باشد. تنها امپراتور تلخی آب را اندکی در دل خواهد داشت. این مردمان چنان ساخته‌ نشده‌اند که بتوانند در پرده محو شوند.
و به دنبال سخن خود گفت:
– دریا زیباست، باد موافق می‌وزد و مرغان دریایی لانه می‌سازند. برویم، استاد، برویم به سرزمین آن سوی آب‌ها.
نقاش پیر گفت:
– برویم.
وانگ‌فو سکان به دست گرفت و لینگ روی پاروها خم شد. آهنگ موزون پاروها، محکم و منظم چون ضربان قلب، دوباره فضای تالار را انباشت. بر گرد صخره‌های بلند قایم، سطح آب آرام آرام فرو می‌نشست و صخره‌ها دوباره ستون می‌شدند. دیری نپایید که تنها چند گودال آب در فرورفتگی‌های سنگ‌فرش یشمی کف تالار هم‌چنان می‌درخشید. جامه‌ی درباریان خشک شده بود، اما در شرابه بالاپوش امپراتور چند حباب کف بر جا ماند.
پرده‌ی تمام‌شده‌ی وانگ‌فو هم‌چنان روی میز کوچک قرار داشت. سرتاسر بخش پیشین آن را زورقی فرا گرفته بود. زورق اندک اندک دور می‌شد و در پس خود شیار باریکی بر سطح دریای ساکن می‌گذاشت که به هم می‌آمد و فرو می‌بست. چهره‌ی دو مرد زورق‌نشین دیگر به درستی دیده نمی‌شد. اما شال گردن سرخ لینگ و ریش وانگ‌فو که در باد می‌جنبید هم‌چنان هویدا بود.
تپ‌تپ پاروها سستی گرفت و سپس، در فاصله‌ی دور، محو شد. امپراتور دست را سایبان چشم‌ها کرده و به پیش خم شده بود. به دور شدن زورق وانگ‌فو می‌نگریست که دیگر چیزی نبود جز نقطه‌ی کوچکی در روشنی کم‌رنگ شامگاه. بخار زرینی برخاست و بر سطح دریا گسترده شد. سرانجام، زورق به پشت صخره‌ای پیچید که آغاز پهنه‌ی بی‌پایان دریا بود. سایه‌ی صخره بر زورق افتاد و شیار باریک حرکت زورق از سطح آب زدوده شد و وانگ‌فوی نقاش و شاگردش لینگ روی این دریای یشمی نیلگون که وانگ‌فو برآورده بود ناپدید شدند.
نویسنده: مارگریت یورسنار
مترجم: ابوالحسن نجفی

درباره نویسنده:
مارگریت یورسنار (Marguerite Yourcenar) تولد: 1903 – وفات: 1987
رمان نویس و نمایشنامه نویس و شاعر و محقق.
در بلژیک به دنیا آمد. نخستین زنی است که پس از تأسیس فرهنگستان فرانسه در 1635 به عضویت این مجمع پذیرفته شد( در 1980)
مهمترین رمان او خاطرات آدرین (1951) است. «چگونه وانگ فو رهایی یافت» از مجموعه داستان های کوتاه او با عنوان داستان های شرقی (1963) انتخاب و ترجمه شده است.
از: «بیست و یک داستان» از نویسندگان معاصر فرانسه – چاپ اول 1384 – انتشارات نیلوفر
حروف‌چین: شراره گرمارودی

مامور قطع آب

یکی از روزهای تابستان چند سال پیش بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده برای قطع آب خانواده‌ای که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایی بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که آمده بوده آب را قطع کند. مامور با زن خاموشی روبه رو شده، و شوهر زن در خانه نبوده، زنی عقب مانده با دو فرزند چهار ساله و یک ساله ونیمه. مامور آب مردی بوده با ظاهری مثل همه مردها، مردی که من در اینجا اسمش را گذاشته‌ام «مامور قطع آب.»
قلب الاسد تابستان بوده و مرد می‌دانسته که تابستان گرمی است، چون خودش هم آن گرما را حس می‌کرده. بچه یک‌سا ل‌ونیمه را دیده، ولی شغل خود را محترم دانسته و آب را قطع کرده، زن را بی آب گذاشته است. نه آبی برای شستن بچه‌ها و نه برای خوردن. شب همان روز، زن وشوهر دست بچه‌ها را گرفته‌اند و رفته‌اند روی ریل‌های قطار خوابیده اند که هر روز از ایستگاه متروک می‌گذشته. همگی باهم مرده‌اند، صد متر دور تر، می‌بایست دراز بکشند، بچه‌ها را آرام کنند و بعد بخوابانندشان، احتمالاً با لالا یی. بعد هم قطار متوقف شده، این طور می‌گویند و این کل ماجرا است. مامور آب چیزهایی هم گفته، گفته است که رفته بوده برای قطع آب. نگفته که بچه را دیده است که البته بچه آنجا بوده با مادرش. گفته ‌است زن رفته ‌است به کافه‌ای که از قبل می‌شناخته. معلوم نیست توی کافه با زن کافه‌چی حرف زده یا نه. من نمی‌دانم چه چیزی گفته. حتی نمی‌دانم زن کافه‌چی هم حرف زده یا نه. ولی مسلم است که حرفی یا چیزی از مردن نگفته. احتمالاً قضیه را برایش تعریف کرده، ولی نگفته که می‌خواهد خودکشی کند، که می‌خواهد بچه‌ها را، شوهرش را و خودش را بکشد. روزنامه‌نگاران هم بی‌خبر از حرف‌های او با زن کافه‌چی، واقعه را سرسری گرفته‌اند. اگر زن توضیح داده بود، قضیه برای او فرقی نکرده و از او نخواسته که آب را قطع نکند. کسی جزاین چیزی نمی‌داند. با مرور قصه‌ای که نقل کردم، ناگهان صدای خودم را می‌شنوم- آن زن- دست به هیچ اقدامی نزده، از حق خود دفاع نکرده. همین طور است قضیه را باید از زبان مامور آب شنید. او حق نداشت آب را قطع نکند، زن هم از او نخواسته که آب را قطع نکند. آیا چیزی که باید دستگیرمان شود همین است؟! این قضیه آدم را دیوانه می‌کند. ادامه می‌دهم. سعی می‌کنم پی ببرم. زن مامور آب نگفته که دارای دو بچه است، چون مامور خودش آنها را می‌دیده، نگفته که تابستان گرمی است، چون مامور هم گرما را، تابستان گرم را، حس می‌کرده. بعد هم زن مامور قطع آب را به امان خدا سپرده. زن چند لحظه‌ای با بچه‌هایش تنها مانده، بعد راهی دهکده شده، برای من جالب نبود. کریستین ویلمن که حتی از ادای دو جمله هم عاجز است، متاثرم می‌کند، چون او هم صفات آن زن را دارد. خشونت عمیق. یک نوع هنجار غریزی که می‌توان مهارش کرد، یا به سکوت مبدلش کرد. به سکوت مبدل کردن این هنجار مردانه کاری است بسیار دشوار و بسیار خطا حتی، چرا که مرد‌ها را با سکوت کاری نیست. در زمان‌های قدیم، در زمان‌های گذشته، از هزارها سال پیش، سکوت از آنها بوده است، پس ادبیات یعنی زن‌ها. در ادبیات هم یا از زن ها گفته می‌شود، یا خود زن‌ها ادبیات را می‌سازند، زن‌ها را نمی‌شود انکار کرد. این زنی هم که فکر می‌کردیم حرف نمی‌زند چون هیچ وقت حرف نزده، می‌با یست حرف می‌زد. منتها نه از تصمیمش، ابدا. می‌بایست چیزی می‌گفت که جایگزین آن بشود، جایگزین تصمیمش، چیزی که از نظر خودش معادل آن باشد. بعد هم این برای دیگران معادلی می‌شد تا به قضیه پی ببرند، مثلاً کلامی درباب گرما، چه می‌دانم خود زن هم مقدس می‌شد. در همین لحظات است که زبان به غایت توانی‌اش می‌رسد. درباره‌ی هر چیزی هم که با زن کافه‌چی حرف زده باشد کلماتش بیانگر همه چیز بوده است. همان دو سه کلام، واپسین کلام، که پیش از اقدام به مردن ادا شده، معاد سکوت سراسر دیگران است. به این کلمات هیچ کس پی نبرد. در زندگی روزمره هم همین طورهاست در لحظه مرگ، و خودکشی‌هایی که مورد ظن مردم نیست. مردم گفته‌ها را فراموش می‌کنند، گفته پیش از واقعه را که می‌توانسته آن خانواده را نجات دهد. همگی، هر چهار نفر، رفته‌اند روی ریل‌های قطار، مقابل ایستگاه دراز کشیده‌اند، یکی از بچه‌ها در آغوش مرد و یکی هم در آغوش زن، و در انتظار ورود قطار. مامور قطع آب ککش هم نگزیده است. قضیه مامور قطع آب را بسط می‌دهم و می‌گویم که این زن به اصطلاح عقب مانده، به هر حال یک چیز برایش مسلم بوده و می‌دانسته که هیچ کاری از دستش ساخته نیست، و حتی در توان کسی هم نمی‌دیده که او و خانواده اش را از آنچه بر سرشان آمده نجات دهد. از جانب همه و حتی اجتماع، ترک شده بودند، هیچ کاری از دستش ساخته نبود جز مردن. خودش هم این را می‌دانسته. درایت غریبی داشته، خطیر و عمیق حتی. پس اگر بخواهیم حتی یک بار هم که شده درباره‌ی این زن حرف بزنیم، با توجه به این خودکشی، حتی در باره‌ی عقب ماندگی‌اش، باید تعمق کرد، و این
چیزی است که کسی تن به آن نخواهد داد. در اینجا بی‌شک آخرین بار است که از او یاد می‌شود. اسمش را هم می‌توانستم بگویم، ولی اصلاً نمی‌شناسمش. موضوع بایگانی شده است. آنچه در ذهن می‌ماند، تشنگی وافر بچه‌ای است در تابستانی گرم، چند ساعت پیش از مردن، و پرسه‌ی مادری جوان و عقب مانده، چشم به راه لحظه‌ی موعود.
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

برگرفته از: مجله ی سخن
حروف‌چین: نارنین برگستوان

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.