داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

کارمندان

آن‌ها سر ساعت دوازده از در بزرگ اداره، هر یک در حال نگه‌داشتن در برای نفر بعدی، همه با کلاه و پالتو و همیشه یک وقت از در اداره بیرون می‌آ‌یند، همیشه سر ساعت دوازده. آن‌ها آرزو می‌کنند، خوب غذا بخورند. به هم سلام می‌کنند، همه کلاه بر سر می‌گذارند.
و حالا آن‌ها تند راه می‌روند، زیرا خیابان به نظرشان مشکوک می‌آید. در حال حرکت به طرف خانه‌اند و می‌ترسند باجه را نبسته باشند، به حقوق بعدی فکر می‌کنند، به بلیط بخت‌آزمایی، به شرط‌بندی مسابقات ورزشی، به پالتو برای همسر و در همان حال پاها را به حرکت درمی‌آورند و گاه‌گداری یکی‌شان فکر می‌کند، عجیب است که پاها حرکت می‌کنند.
 موقع خوردن ناهار از راه بازگشت می‌ترسند، زیرا که به نظرشان مشکوک می‌آید و آن‌ها عاشق کارشان نیستند، اما کار باید انجام شود، برای این‌که مردم جلوی باجه ایستاده‌اند، برای این‌که مردم باید بیایند و مردم باید بپرسند. بعد دیگر هیچ‌چیز برایشان مشکوک نیست و دانستن این نکته شادشان می‌کند و آن‌ها این شادی را با قناعت به دیگران می‌بخشند. آن‌ها روی میز پشت باجه‌شان مهر و پرسش‌نامه دارند و جلوی باجه مردم را. و کارمندانی وجود دارند که از بچه‌ها خوششان می‌آید و کارمندانی که عاشق سالاد ترب هستند و چندتایی بعد از کار به ماهیگیری می‌روند و بیشترشان وقتی سیگار می‌کشند، توتون معطر را به توتون گس ترجیح می‌دهند و کارمندانی وجود دارند که کلاه بر سر نمی‌گذارند.
و سر ساعت دوازده همة آن‌ها از در بزرگ اداره بیرون می‌آیند.
نویسنده: پیتر بیکسل (Peter Bichsel)
منبع:  www.arthamadan.ir

دختر

شب‌‌ها آن‌‌ها منتظر مونیکا می‌شدند. او در شهری کار می‌کرد که خطوط راه آهنش بد هستند. دختر، مرد و زنش پشت میز غذا می‌نشستند و منتظر مونیکا می‌شدند. از وقتی که او توی شهر کار می‌کرد، آن‌ها تازه ساعت هفت ونیم غذا می‌خوردند. پیش‌تر‌ها یک ساعت زودتر غذای‌شان را خورده بودند. حالا هر روز یک ساعت پشت میز آماده، در جای خودشان معطلند؛ پدر بالای میز، مادر روی صندلی نزدیک درِ آشپزخانه، همه کنار جای خالی مونیکا انتظار می‌کشند. برخی اوقات بعدتر هم کنار قهوه‌ی دم کشیده، جلوی کره، نان و مربا.
دختر بزرگ‌تر از او بود. و همین طور مویش بلوندتر از او بود. او پوست لطیف عمه ماریا را داشت. وقتی آن‌ها منتظرش می‌شدند، مادرش می‌گفت:«همیشه بچه‌ی دوست داشتی بود.»
در اتاقش گرامافونی داشت که اغلب صفحه‌هایش را از شهر می‌آورد و می‌دانست چه کسی در آن آواز می‌خواند. او همین طور آیینه‌ای داشت و بطری‌‌های کوچک جورواجور، یک چارپایه از چرم مراکشی و یک بسته سیگار.
پدر کیسه‌ی نایلویی حقوقش را از یک دوشیزه‌ی اداره‌ای گرفت. او مهر‌های بسیاری را در قفسه دید و از صدای آرام ماشین حساب و مو‌های بلوند شده‌ی آن دوشیزه در شگفت ماند. دوشیزه وقتی مرد از او تشکر کرد،‌ صمیمانه گفت: «خواهش می‌کنم.»
ظهر‌ها مونیکا در شهر می‌ماند و آن جوری که او می‌گفت در یک چایخانه غذای مختصری می‌خورد. بعد دوشیزه‌ای شد که خنده‌کنان در چایخانه‌‌ها سیگار دود می‌کرد. اغلب دختر از او می‌پرسید که در شهر، در اداره چکار می‌کند. اما او نمی‌دانست چه بگوید. او دست کم تلاش کرد به طور دقیق خود را معرفی کند و بگوید که چگونه تصادفی در راه‌آهن کیف قرمزش را همراه با برگه‌ی اشتراک مطبوعات را باز کرد و آن را به نمایش گذاشت. چگونه او در طول سکوی راه‌آهن راه می‌رفت، چگونه در راه اداره با هیجان با دوستش گپ می‌زد و چگونه او سلام یک مرد را خنده‌کنان پاسخ داد. بعد خود را بار‌ها دراین ساعت معرفی کرد که چگونه به خانه آمد، کیف به دست و ژورنال مد زیر بغل با‌ عطرش؛ خود را معرفی کرد. چگونه می‌نشیند و چگونه با هم غذا می‌خورند.
اتاقی در شهر گرفت، آن‌ها این را فهمیدند. سپس سر ساعت شش و نیم دوباره غذا می‌خوردند و این که پدر پس از کار دوباره روزنامه‌اش را می‌خواند و این که اتاقی با گرامافون و ساعتی برای انتظار دیگر وجود ندارد. روی گنجه گلدانی آبی رنگ سوئدی از جنس شیشه قرار داشت؛ گلدانی از شهر، هدیه‌ی پیشنهادی از ژورنال مد.
خانم می‌گفت: «او شبیه خواهرت است. همه چیزش به خواهرت رفته. او را به خاطر می‌آوری که چقدر قشنگ آواز می‌خواند.» مادر می‌گفت: «دختر‌های دیگر هم سیگار می‌کشند.» پدر می‌گفت: «آره. این را من هم گفته‌ام.» مادر می‌گفت: «دوست دخترت تازگی ازدواج کرده است.» پدر فکر می‌کرد، او هم ازدواج می‌کند. او در شهر زندگی می‌کند.
تازگی‌‌ها مونیکا درخواست کرده بود: «چند تا کلمه‌ی فرانسوی بگو.»
«بله.» مادر تکرار کرده بود: «چند تا کلمه‌ی فرانسوی بگو.» اما نمی‌دانست چه بگوید.
تندنویسی هم بلد بود. حالا پدر به آن فکر می‌کرد. اغلب آن‌ها به همدیگر می‌گفتند: «برای ما این مساله خیلی سخت بود.» سپس مادر قهوه را روی میز گذاشت. او گفت: «من صدای قطار را می‌شنوم.»

نویسنده: پیتر بیکسل
مترجم: فرانک آرتا
منبع: www.jenopari.com

شیرها

پدربزرگ هم دوست داشت رام کننده‌ی حیوانات وحشی شود تا همه‌ی آنهایی که به او اعتماد نداشتند واذیتش کردند، عصبانی کند.هرگز در این باره صحبت نکرد. پدربزرگ در یک برکه‌ی کوچک مرغابی نگهداری می‌‌کرد. حالا مرده از بس که در نوشیدن زیاده‌روی کرد. به یک باره درزندگی‌اش فهمید که رام‌کننده‌ی حیوانات نیست، از آن ساعت که پی برد، ورودیه به سیرک خیلی گران شده. با دختری زیبا ازدواج کرد و دریک تقویم درباره‌ی آب وهوا، رطوبت ونیروی باد یادداشت می نوشت. پس از مرگش، پول‌هایش را تقسیم کردند. حالا همه، چیزی از پدربزرگ دارند. یکی از خوانندگان روزنامه به تازگی از مسئول هیات تحریریه پرسید که آیا امکان پذیر است، در43 سالگی و بدون معلومات پیشین، فلوت زدن را آموخت. برحسب اتفاق پاسخ دادند البته کسی را می‌‌شناسد که در 64 سالگی ،استقامت، عشق وشکیبایی آموخت. هنگامی که مرد، او دیگر هیچ کس نبود. کوچک‌تر شد. خودخواهی‌اش را ازدست داد و بیشتر وبیشتر عقلش را وهمین طور نیرو و آبی که نگهداری می‌‌کرد و کفش‌هایی را که می‌‌پوشید. هنگامی که مرد، او دیگر هیچ کس نبود. او مرده بود.
درسن پیری خاک سپاری زیادی را دیده بود. خونسرد و جنبان روی صندلی کلیسا می‌‌نشست و کلاهش را دردست می‌‌چرخاند.
خوابش، نامنظم بود. هرجا می‌رسید به خواب می‌‌رفت و کمی بعد دوباره بیدار می‌‌شد. شیرها در خواب‌هایش ناپدید شده بودند و ورویاها با شیرها بودند. او دیگر هیچ چیزی نمی‌دانست. هنگامی که با دختر زیبا بود به پیشخدمت زن رستوران انعام زیادی می‌‌داد.
حالا، پول‌هایش تقسیم شده. نوه‌هایش، شیرها را با خود بردند و خیلی دقیق آنها را در رختخوابشان پنهان می‌‌کنند. آن دیگر مال او و ما شد. کسی هرگز به پدربزرگ نگفت که عاقل نشده. ولی پیر شده بود. خیلی مهم است که آدم پیرشود. این دردآور است که شیرها مجبورند بروند. شیرها آرام رفته بودند و پدربزرگ متوجه نشد. او مرده بود، از بس که در نوشیدن زیاده‌روی کرد.

نویسنده: پتر بیکسل
مترجم: فرانک آرتا

درباره‌ی نویسنده:
پیتر بیکسل در سال 1935 در سوئیس به دنیا آمد. نویسنده ای آلمانی زبان است و چاپ اولین کتاب او "در واقع خانم بلوم دلش می خواهد با شیرینی فروش آشنا شود" در سال 1964 شهرت بسیاری برایش به ارمغان آورد. رمان "فصل ها" منتشره در سال 1967 اگر چه با اقبال عمومی و منتقدان روبرو نشد اما در سال 1965 جایزه ی ادبی ی "گروه 47" را به خاطر چهار بخش نوشته شده‌اش برده بود. در سال 1969 بیکسل با چاپ کتاب داستان‌های کودکان شگفتی آفرید. داستان‌های بیکسل گر چه ساده و کوتاه‌اند اما بار معنایی عجیبی بر روح خواننده می‌گذارد.

منبع: www.jenopari.com

غیبت

مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولش را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف می‌کند. ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم.
نویسنده: پیتر بیکسل (Peter Bichsel)
برگردان: علی عبداللهی

برگرفته از سایت: فیروزه

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.