داستان کوتاه
داستانهای کوتاه ایران و جهان

کورت کوزنبرگ

کورت کوزنبرگ (Kurt Kuzenberg)
کورت کوزنبرگ، نویسنده‌ی سوئدی آلمانی زبان، در سال 1904 در شهر گوته‌بورگ دیده به جهان گشود. در رشته‌ی هنر تحصیل کرد و سال‌ها در مطبوعات به عنوان منتقد هنری، به فعالیت پرداخت. این نویسنده در کنار فعالیت‌های شغلی خود به نگارش داستان‌های کوتاه نیز پرداخت و آثاری خلق نمود که در نزد علاقمندان از محبوبیت ویژه‌ای برخوردارند. وی علاقه‌ی ویژه‌ای به سبک گروتسک ادبی داشته است.
داستانی که می‌خوانید از جمله داستان‌های کوتاهی است که با استقبال و توجه ویژه‌ی خوانندگان مواجه شده است. این داستان واکنش‌های متفاوتی در خواننده بر می‌انگیزد. از یک سو به واسطه‌ی طنز آشکار این اثر خنده بر لبان خواننده می‌نشیند و از سوی دیگر خواننده به ماهیت تراژیک و غیر طبیعی این اختراع و مخترع آن با ترحم و حتی با وحشت می‌نگرد. ممکن است خواننده‌ای این دوگانگی و یا چندگانگی را به حساب آشفتگی ذهنی نویسنده بگذارد، اما خواننده‌ی نکته‌سنج به جست و جوی مفهومی برمی‌خیزد که بیانگر این گسیختگی ذهنی باشد؛ و پر واضح است که در میان مفاهیمی که کم وبیش رساننده‌ی این احوال‌اند به «گروتسک» برمی‌خورد، که به اعتقاد منتقدان هنری توان خنده و آن چه که با خنده دمساز نیست را یک‌جا در خود به همراه دارد. در ضمن می‌توان از میان مشهورترین آثاری که به سبک و سیاق گروتسک رقم خورده‌اند به «مسخ» فرانتس کافکا، «خانواده‌ی وات» ساموئل بکت و «یک پیشنهاد کوچک» جاناتان سویفت اشاره کرد.

نهیلیت

مردی به نام روت ناگل چسب جدیدی اختراع کرد که خوب و محکم به نظر می‌رسید و بوی گل خرزهره می‌داد، از این‌رو بسیاری از خانم‌ها به خاطر رایحه‌ی خوشش از آن استفاده می‌کردند. روت ناگل با این استفاده‌ی نابه‌جا به شدت مبارزه می‌کرد – او انتظار داشت اختراع‌اش در راه درست خود استفاده شود. اما در همین زمان مشکل جدیدی بروز کرد، چون چسب جدید هیچ چیز را نمی‌چسباند، دست کم هیچ چیز شناخته شده‌ای را، کاغذ یا فلز، چوب یا چینی – هیچ کدام از این‌ها نه به همجنس خود می‌چسبید و نه به غیر همجنس خود. اگر به جسمی از این ماده زده می‌شد، زرق و برقی پیدا می‌کرد، اما نمی‌چسبید، و این ناشی از ماهیت چسب بود. با این وجود، این ماده بسیار مورد استفاده قرار می‌گرفت، نه به واسطه‌ی کاربردش، بلکه به خاطر بوی خوش خرزهره. روت ناگل احمق نبود. به خود گفت: چسبی که چیزی را نمی‌چسباند به هیچ دردی نمی‌خورد، پس باید چیزی اختراع شود که با این چسب بچسبد. البته شاید اگر او تولید این ماده را متوقف می‌ساخت یا استفاده‌ی غیر صحیح آن را توسط خانم‌ها تحمل می‌کرد، راحت‌تر بود، اما این راه بی‌دردسر در عین حال تحقیرآمیز هم بود. به این سبب، روت ناگل سه سال از عمر خود را صرف اختراع ماده‌ای می‌کرد که با این چسب بچسبد، فقط با این چسب.
روت ناگل این ماده را پس از تعمق بسیارنهیلیت نام نهاد. نهیلیت در طبیعت به صورت خالص یافت نمی‌شد، ماده‌ای هم کشف نشده بود که با آن شباهت داشته باشد، چرا که این ماده به کمک فرایند بسیار پیچیده‌ای به روش مصنوعی تولید می‌شد. نهیلیت ویژگی‌های عجیبی داشت. بریده نمی‌شد، چکش‌خوار نبود، سوراخ نمی‌شد، جوش نمی‌خورد، پِرس و پرداخت هم نمی‌شد. چنان‌چه سعی می‌کردی از این قبیل اعمال بر رویش انجام دهی، ریز ریز، آب یا پودر می‌شد. گاهی هم خود به خود منفجر می‌شد. خلاصه باید از هر نوع کار بر رویش صرف‌نظر می‌شد.
نهیلیت برای عایقکاری مناسب نبود. گاهی در برابر جریان برق و گرما عایق بود، گاهی نه. به هرحال خیلی نامطمئن بود. در این که نهیلیت قابل اشتعال است یانه، حرف هست. چیزی که ثابت شده بود، این بود که این ماده سرخ می‌شد و بوی نفرت‌انگیزی از آن به مشام می‌رسید. در برابر آب واکنش‌های متفاوتی نشان می‌داد. روی‌هم رفته در برابر آب نفوذناپذیر بود، البته پیش هم آمده بود که آب را خیلی سریع جذب کند و دوباره پس بدهد. اگر رطوبت می‌دید، بنابر موقعیت شُل یا سفت می‌شد. اسیدها بر آن اثر نمی‌کرد، اما از طرفی اسید‌ها را به شدت می‌خورد.
نهیلیت به هیچ‌وجه به عنوان مصالح ساختمانی قابل مصرف نبود. ملات را پس می‌زد و اگر گچ و آهک به آن می‌خورد، بلافاصله تجزیه می‌شد. با چسب مذکور می‌چسبید، اما چه فایده که ناگهان خرد می‌شد، گاهی دو قطعه نهیلیت چنان به هم می‌چسبید که جدانشدنی می‌شدند. البته این حالت هم دوام نمی‌آورد، چون هر لحظه امکان خرد شدن این قطعه‌ی بزرگ‌تر وجود داشت. تازه اگر با سروصدای زیاد متلاشی نمی‌شد! به همین سبب در استفاده‌ی آن در راهسازی هم خودداری می‌شد. از مواد تجزیه شده نهیلیت، به سختی چیزی قابل بازیافت بود، چراکه هیچ‌گونه انرژی در آن بازیافت نمی‌شد. به سبب تکرار، ثابت شده بود که این ماده‌ی جدید از اتم تشکیل نشده بود، چون وزن مخصوص‌اش همواره در نوسان بود. نباید فراموش کرد که نهیلیت رنگ نفرت‌انگیزی نیز داشت، که چشم را آزار می‌داد. رنگ آن قابل توصیف نیست، چون رنگ آن با هیچ رنگ دیگری قابل مقایسه نبود.
همان‌طور که متوجه شدید، نهیلیت در اصل ویژگی‌های مفید کمی داشت، البته به کمک چسب جدید می‌چسبید؛ به همین منظور هم اختراع شده بود. روت ناگل مقدار زیادی از این ماده تولید کرد و هرکس از این چسب می‌خرید، نهیلیت نیز دریافت می‌داشت. هرچند خطر انفجار کم نبود، اما بسیاری از مردم مقدار زیادی از این ماده انبار می‌کردند، چون دوست داشتند از این چسب استفاده کنند، چرا که این چسب بوی خوش خرزهره می‌داد.
نویسنده: کورت کوزنبرگ (Kurt Kuzenberg)
مترجم: سیدعلی کاشانی

درباره نویسنده:
کورت کوزنبرگ، نویسنده‌ی سوئدی آلمانی زبان، در سال 1904 در شهر گوته‌بورگ دیده به جهان گشود. در رشته‌ی هنر تحصیل کرد و سال‌ها در مطبوعات به عنوان منتقد هنری، به فعالیت پرداخت. این نویسنده در کنار فعالیت‌های شغلی خود به نگارش داستان‌های کوتاه نیز پرداخت و آثاری خلق نمود که در نزد علاقمندان از محبوبیت ویژه‌ای برخوردارند. وی علاقه‌ی ویژه‌ای به سبک گروتسک ادبی داشته است.
داستانی که می‌خوانید از جمله داستان‌های کوتاهی است که با استقبال و توجه ویژه‌ی خوانندگان مواجه شده است. این داستان واکنش‌های متفاوتی در خواننده بر می‌انگیزد. از یک سو به واسطه‌ی طنز آشکار این اثر خنده بر لبان خواننده می‌نشیند و از سوی دیگر خواننده به ماهیت تراژیک و غیر طبیعی این اختراع و مخترع آن با ترحم و حتی با وحشت می‌نگرد. ممکن است خواننده‌ای این دوگانگی و یا چندگانگی را به حساب آشفتگی ذهنی نویسنده بگذارد، اما خواننده‌ی نکته‌سنج به جست و جوی مفهومی برمی‌خیزد که بیانگر این گسیختگی ذهنی باشد؛ و پر واضح است که در میان مفاهیمی که کم و بیش رساننده‌ی این احوال‌اند به «گروتسک» برمی‌خورد، که به اعتقاد منتقدان هنری توان خنده و آن چه که با خنده دمساز نیست را یک‌جا در خود به همراه دارد. در ضمن می‌توان از میان مشهورترین آثاری که به سبک و سیاق گروتسک رقم خورده‌اند به «مسخ» فرانتس کافکا، «خانواده‌ی وات» ساموئل بکت و «یک پیشنهاد کوچک» جاناتان سویفت اشاره کرد.
در آخر توجه خوانندگان نکته‌سنج را به تشابه خودآگاهانه عنوان داستان، که در واقع نام ماده‌ای است، که قهرمان داستان کشف می‌کند، با نهیلیست (پوچ‌گرا) جلب می‌نمایم.
مترجم
برگرفته از مجله چیستا
حروف‌چین‌: متین امامی

هدیه‌ی غیر منتظره

بعضی‌ها برای اینکه دیگران آن‌ها را دوست بدارند دست به هیچ‌کاری نمی‌زنند و با این‌حال همه، آن‌ها را دوست می‌دارند؛ عده‌ای دیگر برای اینکه دیگران آن‌ها را دوست بدارند دست به هر کاری می‌زنند و با این‌حال هیچ‌کس آن‌ها را دوست نمی‌دارد. کسانی‌که وضع مالی خوبی ندارند اغلب مورد بی‌مهری دیگران قرار می‌گیرند. پنج سال از بیوه شدن مادر اُکه می‌گذشت که پدر بزرگش هفتادمین سال تولدش را جشن گرفت و آن‌ها را با نامه‌ای خشک و بی‌روح که هشت سطر بیش‌تر نبود دعوت کرد؛ "اگر خواستید بیایید، حتما با خودتان رو انداز هم بیاورید، چون اتاق خواب سرد است و به جز شما عده‌ی دیگری نیز دعوت شده‌اند و بعضی‌ها باید در سرسرا بخوابند. قرار است رئیس بانک و جانسون مغازه‌دار در اتاق نشیمن بخوابند. راستی السا، یک‌روز زودتر بیا تا در نظافت، چیدن میزها و پختن غذا به ما کمک کنی. بعد از مراسم ظرف‌ها را می‌شوییم و خانه را جمع و جور می‌کنیم و در ضمن اُکه هم کمی هیزم خرد می‌کند. قربانت ایرما."
مادر اُکه شبی زیر نور لامپ نامه را با صدای بلند خواند. از فرط خستگی دو دستی میز را چسبیده بود. تمام آن روز در استرمالم سقف‌های آپارتمان بزرگی را شسته بود و سر و گردنش بر اثر فشار کار درد می‌کرد. وقتی نامه را خواند هر دو بدون نگاه به هم در سکوت نشستند. اُکه کتاب جغرافی‌اش را ورق می‌زد : آبشار‌های ترول‌هاتان دیدنی هستند. هلندی‌ها ملت پاکیزه‌ای هستند و هر روز پیاده‌روهاشان را می‌شویند. با مدیریت خشن ولی کار آمد موسولینی این باتلاق‌های غیر بهداشتی سرانجام خشکانده شد. کشور شیلی ماده‌ای به نام کود مرغی صادر می‌کند.
مادر اُکه مبهوت مانده بود؛ احساس بی‌کسی شدیدی می‌کرد و با دستانش نامه را مچاله کرد. وقتی نگاه پسر به دستان مادر افتاد با شرمندگی آن را صاف کرد اما نامه مثل صورت پیرزن چروک شده بود. آنان که وضع مالی خوبی ندارند همیشه از کرده‌ی خود شرمنده‌اند. آن شب لامپ بالای میز تحریر تا دیروقت روشن بود و اُکه خوابش نمی‌برد. لحظه‌ای خیال کرد که مادر خوابیده ولی چراغ روشن مانده است، اما وقتی روی آرنج‌هایش به آرامی بلند شد و نگاه کرد، دید که چشمان او باز است و دستانش بیرون از روانداز نامه‌ای را مچاله و بعد صاف می‌کند.
شب بعد لامپ مدت بیشتری روشن ماند.آن شب مادرش پس از آمدن به خانه بدون عوض کردن لباس‌هایش پشت میز تحریر فرسوده‌‌ی پدر نشست و سرگرم نوشتن شد. نامه‌ای می‌نوشت که به ظاهر هرگز تمام نمی‌شد. پیش از به خواب رفتن اُکه روی میز از کاغذ‌های نوشته شده و مچاله شده انباشته بود. نیمه‌های شب بیدار شد. هوا سرد بود و مادرش روی تخت او نشسته بود طوری که انگار ُکه تب داشته باشد دستش را روی پیشانی او گذاشته بود. وقتی کاملا بیدار شد، مادرش به چشمان او نگاه کرد و گفت :‌ساعت تازه دوازده است. راستی "قرن" را با قاف می‌نویسند یا غین؟
ساعت شماطه‌داریک و ربع را نشان می‌داد. اُکه نجواکنان گفت : قاف. در همان‌حال مادرش را دید که دوباره به پشت میز برگشت و با خودکار به جان کاغذها افتاد. بعد از آن اُکه چرتش برد و تا صبح مثل یک کودک راحت خوابید.
روز بعد مادرش بیرون مدرسه منتظرش بود. مثل تمام بچه‌هایی که وضع مالی‌اشان خوب نیست از مادرش خجالت می‌کشید و ابتدا وانمود کرد او را نمی‌شناسد. از خیابان گذشت، از دوستانش جدا شد و بعد با احتیاط به سمت مادرش برگشت. مادر که متوجه آشفتگی او بود تا کاملا در خیابان تنها نشدند دستش را نگرفت. سوار تراموا شدند و به مرکز شهر رفتند. در طول راه رو به روی هم نشستند و به دستان هم خیره شدند. وقتی پیاده شدند دوباره دست پسر را گرفت و در میان ازدحام مردم به سمت خیابان در وتسنین گاتان روانه شدند. وقتی به خیابان رسیدند در برابر فروشگاه بزرگ و مجللی ایستادند که در ویترین آن لامپ‌های زیادی چشمک می‌زد. مادرش لحظه‌ای درنگ کرد، ظاهرا نوشته‌های درون ویترین را می‌خواند. در ویترین، صفحه‌های گرامافون ساخت انگلستان را به نمایش گذاشته بودند. بدون اینکه از نوشته‌ها سر در بیاورد، آن‌ها را خواند و بعد از آن، وقتی وارد فروشگاه شدند درست پشت سر اُکه حرکت می‌کرد، انگار او را سپر خود قرار داده باشد.
فروشنده‌ها در فروشگاه‌های مجلل همیشه باعث آزار مشتریان کم درآمدند. وقتی مشتری با آن‌ها برخورد می‌کند قرمز می‌شود و به لکنت می‌افتد. زمانی که می‌گویند، چه کمکی می‌توانم بکنم؟ انگار به زبان بیگانه‌ای صحبت می‌کنند و مشتری ناخودآگاه آن‌را به تو را چه به این فروشگاه‌ها؟ تعبیر می‌کند.
مادرش گفت : می‌خواهیم صدایمان را روی صفحه ضبط کنیم. تولد هفتاد سالگی پدر بزرگش است و شعری گفته که می‌خواهد با صدای بلند بخواند تا ضبط شود.
می‌بایست منتظر می‌ماندند تا اتاقک ضبط صدا خالی شود. صندلی‌ها حصیری بود؛ با دو دلی روی آن‌ها نشستند، روی لبه‌ی صندلی‌ها، و با هم پچ پچ کردند. مادرش ورق کاغذی به او داد؛ شعری بود که شب قبل گفته بود. اُکه شعر را خواند اما چیزی از آن سر در نیاورد. تمام مدت احساس می‌کرد که فروشنده‌ها با روپوش‌های سفید و تمیزشان از پشت پیش‌خوان‌ها به او خیره شده‌اند. از خجالت و دست‌پاچگی سرخ شده‌بود. مادرش به دور و بر خود نگاه می‌کرد.
مادرش گفت : قافیه‌ها رو درست بخوان. صدایت هم بلند باشد. اُکه آن‌قدر به کاغذ زل زد که چشمانش پر از اشک شد. آن‌قدر به قافیه‌ها چشم دوخت که در ذهنش طنین انداختند :
روز شادِ ما
سر نیاد خدا؛ خوش و با صفا 
زن با وفا؛ چون باشه پشتکار
راحت می‌شه کار؛ نهر و علفزار
گندم‌ها خروار خروار؛ پدر جون تبریک
غم نیاد نزدیک.
با ورودشان به اتاقک تنگ و دم‌کرده، اتاقکی که پیش از آن‌ها خواننده‌ی زنی در آن صدا ضبط کرده بود و بوی عطرش فضای آن‌جا را آکنده بود، زبان اُکه گرفت. دهانش را باز می‌کرد ولی کلمه‌ای از آن خارج نمی‌شد. مادرش درست پشت سر او ایستاد و شانه‌هایش را گرفت، طوری‌که انگار می‌خواهد خفه‌اش کند. دانه‌های درشت و گرم عرق از پشتش سرازیر شد. اما وقتی دستگاه به کار افتاد و صدای گوش‌خراش آن بلند شد، به هر ترتیبی بود به حرف آمد؛ کلمه‌ها رها می‌شد و فضا را پر می‌کرد، کلمه های ادبی و پر معنی، چند بیت اول را مثل کشیش‌ها ادا کرد. وقتی شعر تمام شد هنوز صفحه جا داشت و مادرش از روی شانه‌های او به جلو خم شد و با صدای مهربان و ملایمی با آواز گفت : پدر بزرگ صدسال زنده‌باشی.
مادرش تمام آن‌روز عصر را درباره‌ی شعر خواندن اُکه در اتاقک ضبط صدا صحبت کرد و گفت که وقتی گرامافون را کوک کنند و صفحه را روی آن بگذارند چقدر برای پدربزرگ، اهالی ده‌کده، اقوام ساکن اُپسالا و یا وله، رییس بانک و مغازه‌دار جالب خواهد بود. به اُکه نگاه کرد، چشمانش برقی زد و پیش از آن‌که دوباره صحنه‌ی گذاشتن صفحه را برگرامافون تکرار کند دستانش را زیر لامپ، در هم قلاب کرد و مدت زیادی ساکت نشست.
عصر روز بعد با لب‌خند معنی‌داری از خانه خارج شد و چند دقیقه بعد با گرامافون همسایه برگشت. گرامافون را وسط میز گذاشت و صفحه را طوری که انگار بر اثر تماس با دست می‌شکند، آرام روی گرامافون قرار داد و سوزن را با احتیاط پایین آورد. زیر نور لامپ نشستند و گوش دادند. ابتدا صدای گوش‌خراشی شنیده شد و مادرش یکه خورد. پس از آن صدای نفس نفس زدن به گوش رسید و اُکه که احساس کرد صدای نفس اوست از خجالت سرخ شد. صدای گوینده را تشخیص نداد. می‌خواست به مادرش بگوید سرشان کلاه گذاشته‌اند که چشمش به او افتاد و وقتی دید با چه وجد و شوری به او نگاه می‌کند متوجه شد که صدا صدای خودش است. با بلند شدن صدا از گرامافون به او لب‌خندی زد و او نیز با لب‌خندی پاسخش را داد.
کمی بعد از خاموش کردن گرامافون مادرش گفت : اگر یک‌بار دیگر به آن گوش بدهیم که طوری نمی‌شود؟ فکر نمی‌کنم صفحه به این زودی خراب شود.
یک‌بار دیگر گوش دادند. وقتی آن‌شب لباس‌های راحتی پوشیدند مادرش یک‌بار دیگر صفحه را گذاشت و انگار اصلا متوجه نبود که چه می‌کند. نیمه‌های شب اُکه که خواب خوشی دیده بود ناگهان بیدار شد. اتاق خالی بود، اما صدای غریب خودش از آشپزخانه به گوش می‌رسید و دوباره با طنین صدای گرامافون به خواب رفت. عصر روز بعد بدون این‌که خود متوجه باشند، چهار بار دیگر به صفحه گوش دادند.
روز جمعه‌ای در ماه مارس، ساعت چهار در ایستگاه دهکده از قطار پیاده شدند. برف‌ها قدری آب شده‌بودند و بوی سوختن هیزم به مشام می رسید. کسی به استقبالشان نیامده‌بود و مادر گفت که کاملا طبیعی است و به استقبال بقیه‌ی مهمانان نیز نخواهند آمد. جاده لغزنده و طولانی بود و اُکه اصرار داشت ساک را حمل کند ولی مادرش اجازه نداد. سرانجام نفس مادر به شماره افتاد و مجبور شد ساک را به اُکه بدهد، ولی سفارش کرد که‌ آن‌را با دقت حمل کند. در کف ساک، صفحه همچون عزیزترین دارایی زنی تنگ‌دست در روزنامه‌ای ضخیم قرار داشت.
هنگامی که به خانه‌ی پدربزرگ رسیدند، هیچ‌کس روی پله‌ها نبود. آن‌روزها که با پدرش به دهکده می‌آمدند حتما یکی روی پله‌ها منتظر آن‌ها بود. یک‌راست به آشپزخانه رفتند. پدربزرگ پشت میز نشسته بود و روزنامه‌ای جلو او باز بود و عمه‌ی اُکه کنار اجاق ایستاده بود و چیزی را در ماهی‌تابه به هم می‌زد. پدربزرگ از بالای روزنامه نگاهی به آن‌ها انداخت و عمه قاشق را در ماهی‌تابه گذاشت.
پدربزرگ گفت :‌ بیوهه آمد. تو اون ساکتون چیه؟ شرط می‌بندم از کادو خبری نیست.
به خواندن ادامه داد و انگار فراموش کرد که آن‌ها آمده‌اند. عمه با سر سلامی کرد و دوباره قاشق را برداشت. وسط آشپزخانه غریب و تنها خشکشان زده‌بود و اُکه دید که نگاه سرگردان مادر بر ظروف مسی و گلدان‌ها این‌سو و آن‌سو می‌رود. این پنجمین سال بیوه شدن او بود، لباس های سیاه عزا بر تن، نحیف و بی‌کس. ناگهان با لذت درونی به پسرش نگاه کرد.
گفت :‌کادوی ما غیر منتظره است؛ طوری که فقط اُکه شنید.
عمه گفت :‌ تو از اتاق ناهارخوری شروع کن و اُکه هم از انبار هیزم.
هوا که داشت تاریک می‌شد مادرش به انبار هیزم رفت، دستش را روی تبر گذاشت و روی کنده‌‌ای که هیزم‌ها را بر آن خرد می‌کنند نشست و حرفی نزد. سر و وضعش مثل نظافت‌چی ها شده بود. تراشه‌های چوب را از سر و روی اُکه پاک کرد. وقتی در اتاق تنها شدند، صفحه را از ساک بیرون آورد و لحظه‌ای آن‌را با احتیاط زیر نور لامپ تماشا کرد.
صبح زود در اتاق پذیرایی حلقه‌های گل را می‌آویختند خادم کلیسای محل و چند کشاورز به دیدن پدربزرگ آمده‌ بودند، برای او یک عصا با دسته‌ی نقره‌ای هدیه آورده بودند. در اتاق پذیرایی نشستند و قهوه و کنیاک خوردند و بعد از رفتن آن‌ها در ساعت ده اُکه و مادرش به پدربزرگ کمک کردند تا به سمت کاناپه برود.
عمه با تندی پرسید :‌ پس این کادو چی شد؟
مادر اُکه که به پسرش چشمکی می‌زد گفت :‌ امشب می‌فهمید.
دم غروب، اقوام ساکن اپسالاو یا وله با اتومبیل‌های سواری خود از راه رسیدند. روستاییان دهکده‌های دورتر با گاری‌های فنردار زرد رنگی آمدند. رییس بانک وارد شد و صدای خنده و صحبت و بوی غذا خانه را پر کرد، اُکه در آشپزخانه سیب‌زمینی پوست می‌کند و لیوان خشک می‌کرد. مادرش با عجله بین اتاق پذیرایی و آشپزخانه در رفت و آمد بود و به مهمانان می‌رسید.
مغازه‌دار موضوعی را با صدای بلند تعریف می‌کرد و آن‌ها را به هوس انداخت از آشپزخانه بیرون بیایند. در آستانه‌ی در ایستادند و از دور به حرف هایش گوش دادند. مغازه‌دار کمی مست بود و صدایش واضح شنیده نمی‌شد. با تقلا ساعتی طلایی از جیبش بیرون کشید و آ‌ن‌را به پیرمرد هفتاد ساله هدیه داد. اشک در چشمان پدربزرگ پر شد و چند قطره درون گیلاس کنیاک افتاد. مستاجر آن‌ها، رییس بانک و اقوام اپسالا و یا وله همگی برای بقیه‌ی مهمان‌ها صحبت کردند. مادر اُکه سقلمه‌ای به پهلوی او زد و نگاه معنی داری به او انداخت : نوبت آن‌ها داشت نزدیک می‌شد.
مغازه‌دار با خود گرامافونی آورده بود؛ گرامافون کنار دیوار روی میز تحریر قرار داشت و اُکه بدون جلب توجه کسی صفحه را دزدکی به اطراف آن برد. مادرش وقتی او را در سرسرای خالی و تاریک دید. پچ پچ کنان گفت : بذار قهوه‌شان را بخورند. هر وقت با سر اشاره کردم صفحه را بگذار.
مهمان‌ها قهوه و کنیاکشان را خوردند و صمیمیت و صفا به اوج خود رسیده بود. مادر فنجان‌ها و گیلاس‌ها را جمع کرد و اُکه به مهمانان سیگار تعارف کرد و بعد مادر در آستانه‌ی در ایستاد. نگاهی به مادرش انداخت و با اشاره‌ی او با احتیاط به سمت میز تحریر رفت.
در این حال عمه میز ورق بازی را باز کرد. رییس بانک، مغازه‌دار، خادم کلیسای محل و پدربزرگ دور میز نشستند. اُکه گرامافون را کوک کرد. رییس بانک ورق داد. مادر از آستانه‌ی در با سر اشاره کرد. هرچهار نفر ورق‌هاشان را برداشتند، صورت‌هاشان از اثر الکل و هیجان‌ِ بازی گل انداخته بود. اُکه گرامافون را روشن کرد. ورق‌های سر پیک دست پدربزرگ بود و ابتدا او خواند. چنان احساساتی شده بود که سیگار برگش را روی زمین انداخت. روی میز تحریری که دورتر از آن‌ها قرار داشت به نظرشان ناگهان رادیو با صدای بلند و آزار دهنده‌ای روشن شد و انگار سخنرانی کسی را پخش می‌کرد. پدربزرگ با عصبانیت رو به اُکه کرد و با فریاد گفت : می شود آن لعنتی را خفه‌اش کنی؟ دو تا پیک.
اُکه آن‌را خاموش کرد. سوزن گرامافون روی صفحه خط انداخت، اما دیگر مهم نبود. انگار آب سردی بر سر او ریختند. چشمانش سیاهی رفت و صورت‌های گل انداخته و شنگول اطرافیانش برقی زد. یکی از اقوام ساکن اپسالا یا وله خنده‌ای سر داد و اُکه با شنیدن خنده‌ی او از اتاق بیرون دوید، از سرسرا گذشت و در تاریکی اتاق خواب پناه گرفت. در آن‌جا ماند، صفحه را در دست داشت و صفحه به سنگینی تحمل وجودش در آمده بود. درِ اتاق صدا کرد و مادرش همراه با تابش پرتو نوری به آرامش وارد اتاق شد و به سمت او آمد. خود را با ناراحتی در آغوش مادر انداخت و پچ پچ اشک‌آلود صمیمانه‌ی او گونه‌های پسر را نوازش داد.
پچ پچ کنان گفت :‌ گریه نکن پسرم. گریه نکن.
در حالی که پسرش را دلداری می داد، خود از شدت هق هق و زجری که می‌کشید می لرزید.
نویسنده: استیگ داگرمن
مترجم: محمد رضا قلیچ‌خانی

برگرفته از مجله‌ی دنیای سخن شماره‌ی 88
حروف چین :‌ فرشته نوبخت

بهشتِ خرگوش‌ها

مادرش مدت‌هایِ مدیدی بیمار بود. هیچ‌کس نگفته بود او می‌توانست بمیرد: نه پدر، نه برادرش.اما مدت‌‌ها بود که خبر مثلِ سوزشی در قفسه‌یِ سینه‌اش جای گرفته بود.
وقتی فهمید حتا گریه نکرد. او فقط آن‌جا نشست و از بیرون به خودش نگاه کرد: این‌جا دخترِ سیزده ساله‌ای نشسته که مادرش مرده. او اکنون به غریبه‌‌ها تعلق دارد. هر کلمه‌اش باید ازدهانِ یک فردِ بی‌مادر در آید، هر ژست‌اش باید فکر را بیدار کند: آدمِ بی‌مادر این‌طوری می‌جنبه. او پیوسته باید مادران هم می‌میرند را یادآوری‌ای کند. او این‌گونه می‌خواهد بیرونِ گود باشد. توسطِ چند تن از دوستانِ مادرش با ماشین آورده شد. آن‌‌ها می‌خواستند چند روزی از او مواظبت کنند. مدتی گذشت تا او پی برد که پدرش به دلیل ضعف و ناتوانی نمی‌توانست او را نزدِ خود نگاه‌ دارد. پدر می‌خواست تنها دورِ خانه راه برود و گریه کند. برادرش نیز به خانه‌یِ دوستِ نزدیکش فرستاده شد. او خود نمی‌خواست بهترین دوست‌اش را ملاقات کند. او می‌ترسید که اتفاقی که برایش افتاده، دوستش را بترساند: انگار که او خود به مرگ آلوده شده بود. شاید به زودی می‌توانستند همدیگر را ببینند. اما حال او تنها بود و نمی‌توانست نباشد. او در صندلیِ عقبِ ماشینِ دوستانِ مادرش نشست. هیچ‌کس حرفی نزد. هوا مِه گرفته بود: چادر‌های سفید اطراف را عاری از حس و بی‌مرز کرده بودند، انگار که جهانِ واقعی رفته بود و از خود ذراتی به جای گذاشته بود تا به یادش آوریم.
از میانِ زمین‌‌های درحال کِشت گذشتند. کشتزار‌ها محو می‌شدند، مثلِ سواحلِ بی‌دریا. 
اسب‌‌ها را درحالِ آماده‌باش، بی‌حرکت ایستاده دید: دو سفید و دو تا سیاه. می‌توانستند از جنسِ سنگِ خارا باشند. سنگ‌نبشته‌هایِ کهن که در آن‌‌ها مِهِ شیری رنگ نمایان بود. حالا جهان این‌گونه به نظرمی‌آمد. این‌گونه: بدونِ ساحلِ مرزی، جنبش‌اش یخزده. او بی‌جسم از آن عبورکرد: فقط شده بود یک فکر، سوزشی کشیده میانِ سبزی، نه فرزندِ آدم، گاهِ فقدانِ آغاز و پایان.
هیچ‌چیز نمی‌توانست ناراحتش کند: او هم‌اکنون غایب وُ دوربود. 
آن‌‌ها این‌را نمی‌دانستند. یقینأ برایِ دلداری‌ دادنش داشتند دنبالِ دروغ‌ می‌گشتند. به همین خاطر ساکت و خاموش بودند.
آن‌‌ها نمی‌دانستند او به هیچ‌چیز نیاز نداشت. 
وقتی ماشین از میانِ درخت‌هایِ کاج به طرفِ منطقه‌یِ خانه‌هایِ ییلاقی پیچید، غروب شده بود.
آن‌‌ها گفتند: بیا، حالا میرم تُو.
خانه آن‌جا قرار داشت، خانه‌ای از آن دست که آدم‌هایِ زنده واردش می‌شوند. 
نه، او نمی‌توانست واردِ آن خانه شود. و او صدائی نداشت که حرف بزند.
او فقط به دربِ خانه پشت کرد، و چند قدم دور شد. 
چگونه تنها به راه افتاد؟ شاید آن‌‌ها می‌دانستند که او بایستی برود.
در امتداد راه، از روبه‌رویِ خانه‌هایِ تابستانی خالی از سکنه گذشت. فقط این‌جا و آن‌جا چراغی در پنجره‌ای روشن بود. مثلِ صفحه‌یِ تلویزیون بودند. آدم‌‌ها در حرکت بودند، کنارِ میز نشسته بودند و قهوه جوش می‌آوردند.
مِه باقی بود، اشباع‌شده از اولین کبودیِ غروب. ساکت بود، مثلِ این‌که ریزشِ برف منتظرِ فرارسیدنِ زمانِ خود بود. سرد نبود: برف از جنسِ دیگری بود.
درامتدادِ راهِ راست و مستقیم می‌رفت بدون این‌که بداند به کجا.
ناگهان بدون تردید حس کرد که در یکی از آن خانه‌‌ها مرده‌ای وجود دارد. در یکی از آن خانه‌هایِ متروک. آن‌جا کسی بی‌اطلاعِ دیگران خوابیده، در خوابِ زمستانی: پیله‌ای از هم‌پاشیده که هرگز توسطِ پروانه‌ای پاره نخواهد شد.
مادرش باید درخاک خوابیده باشد. او می‌دانست که چه اتفاقی برای جسمِ انسان روی می‌داد. 
سعی کرد بگوید فرقی نمی‌کند. جسم فقط یک پوشش است.
اما خیلی دیر بود. او حالا دیگر فراسویِ انسانی‌‌ها نبود. این مثلِ موجی از درد او را در خود گرفت: اندوه، نفرت، تنفریِ غیرِ منتظرانه.
دستِ مادرت در دستِ تو، نگاهِ مادرت بر نگاهِ تو، مادرت در تو، تو در مادرت. جهانِ گرمِ پوستی که تو در کنارش بودی.
این اندوخته نشد. 
گریه مثلِ جسمِ غریبه‌‌ای در درونش بالا گرفت. 
در مِه و در غروب آرام جلو رفت. تا قبل از ایستادن کنارِ یک مرز به درستی نمی‌دانست کجاست. 
منطقه‌یِ خانه‌هایِ ییلاقی این‌جا تمام شد. باریکه‌‌راهی او را به باغِ ناآشنائی کشانده بود و حالا او کنارِ حصاری ایستاده بود که فقط یک علامت نبود، بلکه نشانه‌یِ دفعی آشکاربود. دربِ اصلیِ محکم و پابرجا راه را براو بست.
در طرفِ دیگر کاج‌‌ها تنگِ هم قدکشیده بودند. از آن‌جا بویِ خوش و صدایِ جرینگ جرینگ، آواز آهسته‌یِ پرنده، مکثیِ غریب و با معنا می‌آمد.
با وجودی‌که می‌دانست درب قفل است، دستش را بر رویِ آن تیغِ محکم و استوار گذاشت.
درب به آرامی به سمتِ بالا لغزید. به او اجازه‌یِ ورود داده شد.
هیچ پرنده‌ای نپرید. با ورودش هیچ‌ چیزعوض نشد.
ایستاده زیر کاج‌‌ها به آواز گوش داد، به آن تک‌نوازیِ آهسته. بی‌میلیِ دلچسبی در آن بود، مثلِ وقتی بچه‌یِ تنهائی بر شستیِ پیانو ضرب می‌گیرد و از طنین هر آهنگ متحیر می‌شود.
دریافت که او در یک منطقه‌یِ حفاظت‌شده‌یِ جنگلی است، و دریافت که او آن‌جا کاری نداشت بکند، اما او ناخواسته نبود.
خلنگ‌زار در میانِ کاج‌‌ها دیده می‌شد. بوته‌هایِ کوتاه بر علف‌ِ کم پشت خم‌ شده بودند. جنبشی در میانِ آن‌‌ها بود، که انگار قایق می‌راندند. 
دانست که دریا باید آن پائین باشد، پنهان در مِه، و دریا – همان دریا بود که حالا مثلِ هیولایِ خوابیده‌ای آرام بود – دریا بود که آن‌‌ها را به رفتن و گریز کشانده بود، هیچ‌کس شکلِ دیگری نبود، بعضی‌‌ها شکلِ حیوان، مابقی امواج یا آدم‌هایِ قوزکرده: همه در راه به یک سمت. چمن‌زار ِساحل پایانی نداشت، در مِه می‌توانست نامحدود باشد، قاره‌ای از علف برایِ خود، پراز موجوداتِ غریب.
پا بر روی علف گذاشت. درست در همان لحظه گوئی چیزی به او حمله کرد: در این قاره‌یِ دور چیزی با او حرف می‌زد، شادش می‌کرد و امیدش می‌داد. امیدی سراسر وجودش را به لرزه درآورد: همه چیز به کُلی همان بود.
این‌را نفهمید. اما روی پا نگهش داشت. 
با خودش فکر کرد، حالا مرا می‌خواهد. اما او را نترساند. 
آن‌گاه ر‌ها کرد: این وقتی رخ داد که او نگاهش را عوض کرد. 
آن‌گاه او در غروب و مِه، مشعل‌هایِ سفید را دید که دُم‌هایِ خرگوش‌‌ها بودند. حیوانات ساکت نشسته بودند، اما حالا لایِ سرو‌هایِ کوهی حرکت می‌کردند و آهسته به بالا می‌پریدند.
خیره سرِجایش ایستاد و نگاهشان کرد. یکی پس از دیگر‌ی مشعلِ دُمشان را تکانی دادند و کاهلانه، همراه با آرامشِ خوبِ محل دور شدند.
اگر چمن‌زارِ ساحل و سرو‌هایِ کوهی برای ابد این‌جا وجود داشتند، پس خرگوش‌‌ها هم بودند.
و او ناگهان می‌دانست که روح‌هایِ ما این‌جا می‌آمدند: آن‌‌ها درونِ خرگوش‌‌ها جای می‌گرفتند. 
انگار نازک‌ترین غشاء او را از ترکِ جسمِ ساکت و ریشه‌گرفته‌اش و ورود به تن یکی از آن‌‌ها باز می‌داشت: بچه‌خرگوش کوچکی که خودش را به مادرش چسبانده، چشم‌هایِ سیاهِ او را جُسته و خود را در آن‌‌ها نظاره می‌کرد وُ نشانه‌ای از خداحافظی را در آن‌‌ها می‌خواند و به دنبالِ او درونِ مِه می‌رفت، به آسمانِ خرگوش‌ها.
ماند و به خلنگ‌زار نگریست. کمی تاریک‌تر اما حس‌نشدنی شده بود. آمدنِ غروب باعث شد که هوایِ مِه‌آلود مثل دودِ نازکی سوسوبزند. 
در حاشیه‌یِ باریکِ جنگلِ سروکوهی، پرنده‌یِ تنهائی خطاب کرد:تو انسانی. به زودی تاریک خواهد شد. وقتِ برگشتن است. 
استکهلم / هشتم اوت دو هزار و هشتِ میلادی
نویسنده: اینگر اِدِل‌ فلت
مترجم: رباب محب 

درباره‌ی نویسنده:
اینگر اِدِل‌فلت Inger Edelfeldt نویسنده‌یِ، مترجم سوئدی متولدِ 1956 در شهر استکهلم است. از وی تا کنون بیش از بیست رمان، قصه‌ برایِ کودکان، مجموعه‌ داستان، دفترشعر به چاپ رسیده است. اولین کتاب او رومانِ « پسرزرنگ» است که بعد‌ها به عنوانِ رومانی برای نوجوانان مشهور شد. شخصِ اول این رومان «جیم» یک پسرجوان و شاگرد زرنگ است.
داستانِ بالا اولین داستانِ کتابِ «آفتاب‌پرستِ حیرت‌انگیز» که در سال 1995 منتشر شد.
کتاب فوق با اجازه‌یِ خانمِ اینگر اِدِل‌فلت در دستِ ترجمه است.

منبع: www.jenopari.com

کورت کوزنبرگ

او در گوته بورگ (Goteborg) سوئد به دنیا آمد. پدرش مهندسی آلمانی بود و او در کودکی خود را در شهر لیسبون (پرتغال) سپری کرده و بالاخره در 1914 به آلمان آمدند. کوزنبرگ در ابتدا می‌خواست نقاش شود. اما بعدا‌ً در دانشگاه شهر مونیخ در رشته تاریخ هنر به تحصیل پرداخت و در 1931 کتابی درباره نقاش ایتالیایی، روسوفیور رنتینو (Rosso Fiorention) منتشر کرد. پانزده سال ساکن برلین بود. ابتدا در مقام منتقد هنری و بعدا‌ً به عنوان سردبیر روزنامه. او داستان‌هایی نوشت که به تدریج در مجموعه‌‌های مختلف با نام‌های «رویای آبی» (1942) «گل‌های آفتابگردان» (1951) و… انتشار یافت. نثر عجیب و غریب و طنزآمیز او اگرچه رنگ تخیل و سورئال دارد، اما بسیار روشن و دقیق است.
از سال 1947 به عنوان ویراستار مستقل و نویسنده، در شهر‌های مونیخ و هامبورگ به فعالیت پرداخت و در انتشارات معروف روولت (rowohlt) ‌تک‌نگاری‌‌های ارزنده‌ای درباره چهره‌‌های ادبی آلمان و جهان با نظارت وی انتشار یافت.
علاقه کوزنبرگ به هنر گروتسک، بویژه در داستان‌های کوتاه عجیب و غریب و در عین حال مضحکی که نگاشته، جلوه‌گر شده است. او در این داستان‌ها رویا را با واقعیت، امور واقعی را با خیال به شیوه‌ای طنزآمیز و در عین حال کنایه‌آمیز در هم می‌آمیزد.
کوزنبرگ علاوه بر موارد فوق، نمایشنامه‌‌های رادیویی نیز می‌نوشته و مقاله‌نویسی صاحب سبک و مترجمی توانا نیز بوده است. مرگ وی در سال 1983 در هامبورگ اتفاق افتاد.
منبع: www.iricap.com

یک داستان جدی

نویسنده‌ای به نام زیگریست از راه نوشتن داستان‌های خنده‌دار امرار معاش می‌کرد. این داستان‌ها آنقدر برای خودش جالب و بامزه بودند که هنگام نوشتن آنها، شکلک‌های عجیب و غریبی درمی‌آورد و به‌ آرامی با خودش می‌خندید. این آثار در نظر خواننده‌هایش نیز جالب و بامزه بودند. و از آنجا که مردم به شادی علاقه‌ای وافر دارند، درآمد زیگریست نسبتا‌ً خوب بود.
سرانجام یک روز، دیگر از نوشتن داستان‌های کمیک خسته شد و عزمش را جزم کرد تا داستانی جدی به رشته تحریر درآورد. اما این کار عملا‌ً آنقدر‌ها که فکر می‌کرد کار ساده‌ای نبود. قلم او که به مطایبه‌نویسی و شوخ‌طبعی خو گرفته بود، دائما‌ً سعی داشت خود را از کنترل صاحبش خلاص کرده ودر جایی که مناسبت چندانی نداشت نکته‌ای خنده‌دار را ثبت کند. تن‌ها وقتی که زیگریست قلم جدیدی خرید، توانست از آن وضعیت ناخوشایند خلاصی یابد و کار نوشتنش پیشرفت خوبی پیدا کند.
پنج هفته تمام نویسنده ما پشت میز تحریر نشست، هیچ شکلکی از خود درنیاورد، چهره‌اش رنگ خنده به خود ندید هر روز دو صفحه به زیور طبع آراسته کرد، تا اینکه بالاخره کار نوشتن این داستان جدی به پایان رسید. حالا وقتش رسیده بود که زیگریست داستانش را طبق رسمی دیرینه برای دوستانش بخواند تا تأثیرش را روی آن‌ها بیازماید. او به این کار عنایت خاصی داشت، زیرا معتقد بود که اظهار نظر‌های شفاهی دید کلی را در اختیار خالق اثر می‌گذارد که وی در جریان خلق اثر از دست یافتن به آن ناتوان است. علاوه بر این، در این فرصت، او کل داستان را برای اولین بار می‌شنید. زیرا از آنجا که او پیچ و خم‌های داستان را به تدریج و بنا به مصلحت‌های داستان‌نویسی روی کاغذ آورده بود، ماجرای آن در کل‍ّیتش برای او به طور دقیق روشن نبود. ابتدا داستان را تته پته می‌خواند، زیرا از این واهمه داشت که ستایشگران هنر فکاهی را دچار سرخوردگی دردناکی کند. اما بعد از مدتی، الهه هنر به یاری‌اش شتافت و به صدایش توان و قدرت بخشید. طبعا‌ً آن خنده‌‌هایی که قبلا‌ً از نهاد دوستان برمی‌خواست و داستان‌خوانی‌اش را با وقفه روبرو می‌کرد دیگر محو شده بود. در عوض، سکوتی حاکم شده بود که راه هر گونه تعبیر و تفسیر در مورد داستان را می‌بست.
زیگریست جزو آن دسته از داستان‌خوان‌‌هایی نبود که مدام به شنوندگانش نگاه می‌‌کنند. اما وقتی به طور اتفاقی نگاهی به جمع انداخت، با ناراحتی متوجه شد که دو نفر از دوستانش به خواب فرو رفته‌اند. این مسئله برایش خیلی دردآور بود. اما به روی خودش نیاورد و به خواندن ادامه داد. عیب کار در کجا بود؟ آیا آن دو نفر که اکنون صدای خرخرشان بلند شده بود مقصر بودند، یا خواندش ایراد داشت، یا اینکه اصلا‌ً عیب از خود داستان بود؟
در هر صورت نتیجه این بود که خستگی و خواب‌آلودگی، زیگریست را هم دربرگرفت. طوریکه صدایش رفته رفته ضعیف‌تر شد و سرانجام در وسط جمله‌ای طولانی و ادیبانه به سکوت تبدیل شد. پلکهایش سنگین شد. دستنوشته از دستانش روی زمین فرو افتاد. بعد از چند ثانیه انگار یادش آمد که میزبان و نویسنده مجلس است. بنابراین، چشمهایش را برای آخرین بار باز کرد و دید که همه دوستانش به خواب رفته‌اند. بعد خواب او را نیز ربود.
شاید کسی باور نکند. اما حقیقت این است که همه‌ی آن جمع تا صبح روز بعد یکسره خوابیدند. هنگامیکه دوستان بیدار شدند، دست‌ها را به طرفی و پا‌ها را به طرف دیگر کشیدند و خمیازه سر دادند خورشید به اتاق می‌تابید. بیرون از خانه چند ساعتی بود که کار روزانه آغاز شده بود. دوستان زیگریست هم مثل همه آدم‌های باریک‌بین، فورا‌ً به دستاورد این داستان پی برده بودند. آری، زیگریست موفق به خلق اثری شده بود که خواننده یا شنونده را با قدرتی خارق‌العاده به خوابی عمیق فرو می‌برد. عجب هدیه‌ای برای بشریت به ارمغان آورده بود!
داستان زیگریست به چاپ رسید و با استقبال بی‌نظیری روبرو شد. روی میز هر خانه، زیر بالش هر کسی این اثر خواب‌آور جای خودش را پیدا کرد. مریض و سالم هر کدام به فراخور حالش با خواندن آن به خواب می‌رفت. هر کس این داستان را می‌شنید به صلاحش بود که بدون مقاومت خود را به آن بسپارد، چون بی‌شک در برابر واژه‌‌های چرت‌آور داستان توان مقاومت نداشت. بدین ترتیب، زیگریست کم‌کم نه تن‌ها به مردی متمول، بلکه به نیکوکاری والامقام تبدیل شد.
البته در این قضیه یک چیز عجیب و غیر قابل فهم بود؛ هیچ کس نمی‌دانست که داستان چطور پایان می‌یافت. چون هیچکدام از خوانندگان تا صفحه آخر آن پیش نرفته بود. آدم‌هایی که اعصابی سالم داشتند، با خواندن اولین صفحات به خواب می‌رفتند. عصبی‌ها تعداد صفحات بیشتری را می‌خواندند و در مواردی که خوانندگان، بی‌خوابی‌های مزمنی داشتند، حتی موفق به خواندن نیمی از صفحات داستان می‌شدند. یعنی به صفحه معروف سی‌ و پنج می‌رسیدند، که این موهبت تن‌ها نصیب برگزیدگان می‌شد. اینکه عده‌‌ای از افراد زیرک تن‌ها به خواندن بخش پایانی داستان مبادرت ورزیده بودند نیز کمکی به آن‌ها نمی‌کرد. به محض اینکه بیدار می‌شدند، دیگر هیچ چیز را به یاد نمی‌آوردند. نتیجه این شد که درباره پایان این اثر خواب‌آور، شایعه‌‌های ضد و نقیضی بر سر زبان‌ها افتاده بود و تقاضا‌های زیادی از هر طرف متوجه زیگریست بود تا زبان بگشاید و نظر قطعی و درست را بگوید. اما او چنین کاری نکرد. بلکه در سکوت پر رمز و رازی فرو رفت که چندان هم برایش بدنبود. در واقع، خود او هم در این باره چیزی برای گفتن نداشت. چون خودش هم نمی‌دانست که داستان با خوابی عمیق تمام می‌شود.

نویسنده: کورت کوزنبرگ
مترجم: سهراب برازش

منبع: www.iricap.com

موضوعات
درباره سایت
داستان کوتاه
آخرین نظرات
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " داستان کوتاه " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.